پی سی سیتی

پی سی سیتی (http://p30city.net/index.php)
-   شعر (http://p30city.net/forumdisplay.php?f=55)
-   -   رباعیات خیام نیشابوری (http://p30city.net/showthread.php?t=1411)

امیر عباس انصاری 12-04-2007 07:06 PM

رباعیات خیام نیشابوری
 
نويسنده: خیام نیشابوری
کتاب: رباعیات خیام

زان پيش که کوزه‌ها کنند از گل ما


برخيز و بيا بتا براي دل ما
حل کن به جمال خويشتن مشکل ما

يک کوزه شراب تا بهم نوش کنيم
زان پيش که کوزه‌ها کنند از گل ما



چون عهده نمی‌شود کسی فردا را
حالی خوش کن تو اين دل شيدا را

می نوش بماهتاب اي ماه که ماه
بسيار بتابد و نيابد ما را



قرآن که مهين کلام خوانند آن را
گه گاه نه بر دوام خوانند آن را

بر گرد پياله آيتی هست مقيم
کاندرهمه جا مدام خوانند آن را




گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
بنياد مکن تو حيله و دستانرا

تو غره بدان مشو که می می نخوری
صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا



هر چند که رنگ و بوي زيباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا




مائيم و می و مطرب و اين کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب

فارغ ز امید رحمت و بيم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب




آن قصر که جمشيد در او جام گرفت
آهو بچه کرد و شير آرام گرفت

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر
ديدی که چگونه گور بهرام گرفت




ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست
بی باده ارغوان نمیبايد زيست

اين سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کيست




اکنون که گل سعادتت پربار است
دست تو ز جام می چرا بيکار است

می‌خور که زمانه دشمنی غدار است
دريافتن روز چنين دشوار است





امروز ترا دسترس فردا نيست
و انديشه فردات بجز سودا نيست

ضايع مکن اين دم ار دلت شيدا
نيست کاين باقی عمر را بها پيدا نيست


:53::53::53::53:

امیر عباس انصاری 12-04-2007 07:10 PM

رباعیات خیام نیشابوری
 
ورنيک نيامد اين صور عيب کراست

دارنده چو ترکيب طبايع آراست
از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست

گر نيک آمد شکستن از بهر چه بود
ورنيک نيامد اين صور عيب کراست




در پرده اسرار کسی را ره نيست
زين تعبيه جان هيچکس آگه نيست

جز در دل خاک هيچ منزلگه نيست
می خور که چنين فسانه‌ها کوته نيست




در خواب بدم مرا خردمندي گفت
کز خواب کسی را گل شادي نشکفت

کاري چکني که با اجل باشد جفت
می خور که بزير خاک می بايد خفت




در دايره‌اي که آمد و رفتن ماست
او را نه بدايت نه نهايت پيداست
کس می نزند دمی در اين معني راست
کاين آمدن از کجا و رفتن بکجاست




در فصل بهار اگر بتي حور سرشت
يک ساغر می دهد مرا بر لب کشت

هرچند بنزد عامه اين باشد زشت
سگ به زمن ار برم دگر نام بهشت




درياب که از روح جدا خواهی رفت
در پرده اسرار فنا خواهی رفت

می نوش ندانی از کجا آمده‌اي
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت





ساقي گل و سبزه بس طربناک شده‌ست
درياب که هفته دگر خاک شده‌ست
می نوش و گلي بچين که تا درنگري
گل خاک شده‌ست و سبزه خاشاک شده‌ست




عمريست مرا تيره و کاريست نه راست
محنت همه افزوده و راحت کم و کاست

شکر ايزد را که آنچه اسباب بلاست
ما را ز کس دگر نمیبايد خواست




فصل گل و طرف جويبار و لب کشت
با يک دو سه اهل و لعبتي حور سرشت

پيش آر قدح که باده نوشان صبوح
آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشت



گر شاخ بقا ز بيخ بختت رست است
ور بر تن تو عمر لباسي چست است


:53::53::53::53:

امیر عباس انصاری 12-05-2007 03:59 AM

رباعیات خیام نیشابوری
 
هر ذره که در خاک زمیني بوده است
پيش از من و تو تاج و نگيني بوده است
گرد از رخ نازنين به آزرم فشان
کانهم رخ خوب نازنيني بوده است


امیر عباس انصاری 12-05-2007 04:00 AM

رباعیات خیام نیشابوری
 
هر سبزه که برکنار جوئي رسته است
گويي ز لب فرشته خويي رسته است

پا بر سر سبزه تا بخواري ننهي
کان سبزه ز خاک لاله رويي رسته است

امیر عباس انصاری 12-05-2007 04:02 AM

رباعیات خیام نیشابوری
 
يک جرعه می ز ملک کاووس به است
از تخت قباد و ملکت طوس به است
هر ناله که رندي به سحرگاه زند

از طاعت زاهدان سالوس به است


چون عمر بسر رسد چه شيرين و چه تلخ
پيمانه که پر شود چه بغداد و چه بلخ

می نوش که بعد از من و تو ماه بسي

از سلخ به غره آيد از غره به سلخ



آنانکه محيط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريک نبردند برون
گفتند فسانه‌اي و در خواب شدند



آن را که به صحراي علل تاخته‌اند
بي او همه کارها بپرداخته‌اند
امروز بهانه‌اي در انداخته‌اند
فردا همه آن بود که در ساخته‌اند



آنها که کهن شدند و اينها که نون
هر کس بمراد خويش يک تک بدوند

اين کهنه جهان بکس نماند باقی
رفتند و رويم ديگر آيند و روند



آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد
بس داغ که او بر دل غمناک نهاد
بسيار لب چو لعل و زلفين چو مشک
در طبل زمین و حقه خاک نهاد



آرند يکي و ديگري بربايند
بر هيچ کسی راز همی نگشايند

ما را ز قضا جز اين قدر ننمايند
پيمانه عمر ما است می‌پيمايند



اجرام که ساکنان اين ايوانند
اسباب تردد خردمندانند
هان تاسر رشته خرد گم نکني
کانان که مدبرند سرگردانند



:53::53::53::53:

امیر عباس انصاری 12-05-2007 04:08 AM

رباعیات خیام نیشابوری
 
بر من قلم قضا چو بي من رانند
پس نيک و بدش ز من چرا میدانند
دي بي من و امروز چو دي بي من و تو
فردا به چه حجتم به داور خوانند




تا چند اسير رنگ و بو خواهی شد
چند از پي هر زشت و نکو خواهی ش
د
گر چشمه زمزمی و گر آب حيات
آخر به دل خاک فرو خواهی شد




تا راه قلندري نپويي نشود
رخساره بخون دل نشويي نشود
سودا چه پزي تا که چو دلسوختگان
آزاد به ترک خود نگويي نشود




تا زهره و مه در آسمان گشت پديد
بهتر ز می ناب کسی هيچ نديد

من در عجبم ز میفروشان کايشان
به زانکه فروشند چه خواهند خريد





چون روزي و عمر بيش و کم نتوان کرد
دل را به کم و بيش دژم نتوان کرد
کار من و تو چنانکه راي من و تست
از موم بدست خويش هم نتوان کرد





حيي که بقدرت سر و رو می‌سازد
همواره هم او کار عدو می‌سازد

گويند قرابه گر مسلمان نبود
او را تو چه گويي که کدو می‌سازد






در دهر چو آواز گل تازه دهند
فرماي بتا که می به اندازه دهند

از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ
فارغ بنشين که آن هر آوازه دهند



در دهر هر آن که نيم ناني دارد
از بهر نشست آشياني دارد

نه خادم کس بود نه مخدوم کسی
گو شاد بزي که خوش جهاني دارد




دهقان قضا بسي چو ما کشت و درود
غم خوردن بيهوده نمیدارد سود

پر کن قدح می به کفم درنه زود
تا باز خورم که بودنيها همه بود




روزيست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
ابر از رخ گلزار همی شويد گرد

امیر عباس انصاری 12-05-2007 04:10 AM

رباعیات خیام نیشابوری
 


گويند هر آن کسان که با پرهيزند

زانسان که بمیرند چنان برخيزند

ما با می و معشوقه از آنيم مدام

باشد که به حشرمان چنان انگيزند



می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد

و انديشه هفتاد و دو ملت ببرد

پرهيز مکن ز کيمیايي که از او

يک جرعه خوری هزار علت ببرد



هر راز که اندر دل دانا باشد

بايد که نهفته‌تر ز عنقا باشد

کاندر صدف از نهفتگي گردد در

آن قطره که راز دل دريا باشد



هر صبح که روي لاله شبنم گيرد

بالاي بنفشه در چمن خم گيرد

انصاف مرا ز غنچه خوش می‌آيد

کو دامن خويشتن فراهم گيرد



هرگز دل من ز علم محروم نشد

کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز

معلومم شد که هيچ معلوم نشد



هم دانه امید به خرمن ماند

هم باغ و سراي بي تو و من ماند

سيم و زر خويش از درمی تا بجوي

با دوست بخور گر نه بدشمن ماند



ياران موافق همه از دست شدند

در پاي اجل يکان يکان پست شدند

خورديم ز يک شراب در مجلس عمر

دوري دو سه پيشتر ز ما مست شدند



يک جام شراب صد دل و دين ارزد

يک جرعه می مملکت چين ارزد

جز باده لعل نيست در روي زمین

تلخي که هزار جان شيرين ارزد



يک قطره آب بود با دريا شد

يک ذره خاک با زمین يکتا شد

آمد شدن تو اندرين عالم چيست

آمد مگسي پديد و ناپيدا شد



يک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد

از کوزه شکسته‌اي دمی آبي سرد

مامور کم از خودي چرا بايد بود

يا خدمت چون خودي چرا بايد کرد

امیر عباس انصاری 12-05-2007 04:12 AM

رباعیات خیام نیشابوری
 
گر باده خوری تو با خردمندان خور

يا با صنمی لاله رخي خندان خور

بسيار مخور و رد مکن فاش مساز

اندک خور و گه گاه خور و پنهان خور



وقت سحر است خيز اي طرفه پسر

پر باده لعل کن بلورين ساغر

کاين يکدم عاريت در اين گنج فن

بسيار بجوئي و نيابي ديگر


از جمله رفتگان اين راه دراز

باز آمده کيست تا بما گويد باز

پس بر سر اين دو راهه‌ي آز و نياز

تا هيچ نماني که نمی‌آيي باز



اي پير خردمند پگه‌تر برخيز

و آن کودک خاکبيز را بنگر تيز

پندش ده گو که نرم نرمک می‌بيز

مغز سر کيقباد و چشم پرويز



وقت سحر است خيز اي مايه ناز

نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز

کانها که بجايند نپايند بسي

و آنها که شدند کس نمیايد باز



مرغي ديدم نشسته بر باره طوس

در پيش نهاده کله کيکاووس

با کله همی گفت که افسوس افسوس

کو بانگ جرسها و کجا ناله کوس



جامی است که عقل آفرين میزندش

صد بوسه ز مهر بر جبين میزندش

اين کوزه‌گر دهر چنين جام لطيف

می‌سازد و باز بر زمین میزندش



خيام اگر ز باده مستي خوش باش

با ماهرخي اگر نشستي خوش باش

چون عاقبت کار جهان نيستي است

انگار که نيستي چو هستي خوش باش



در کارگه کوزه‌گري رفتم دوش

ديدم دو هزار کوزه گويا و خموش

ناگاه يکي کوزه برآورد خروش

کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه فروش



ايام زمانه از کسی دارد ننگ

کو در غم ايام نشيند دلتنگ

امیر عباس انصاری 12-05-2007 04:13 AM

رباعیات خیام نیشابوری
 
خورشيد به گل نهفت می‌نتوانم

و اسراز زمانه گفت می‌نتوانم

از بحر تفکرم برآورد خرد

دري که ز بيم سفت می‌نتوانم



دشمن به غلط گفت من فلسفيم

ايزد داند که آنچه او گفت نيم

ليکن چو در اين غم آشيان آمده‌ام

آخر کم از آنکه من بدانم که کيم



مائيم که اصل شادي و کان غمیم

سرمايه‌ي داديم و نهاد ستمیم

پستيم و بلنديم و کماليم و کمیم

آئينه‌ي زنگ خورده و جام جمیم



من می نه ز بهر تنگدستي نخورم

يا از غم رسوايي و مستي نخورم

من می ز براي خوشدلي میخوردم

اکنون که تو بر دلم نشستي نخورم



من بي می ناب زيستن نتوانم

بی باده کشيد بارتن نتوانم

من بنده آن دمم که ساقي گويد

يک جام دگر بگير و من نتوانم



هر يک چندي يکي برآيد که منم

با نعمت و با سيم و زر آيد که منم

چون کارک او نظام گيرد روزي

ناگه اجل از کمین برآيد که منم



يک چند بکودکي باستاد شديم

يک چند به استادي خود شاد شديم

پايان سخن شنو که ما را چه رسيد

از خاک در آمديم و بر باد شديم



يک روز ز بند عالم آزاد نيم

يک دمزدن از وجود خود شاد نيم

شاگردي روزگار کردم بسيار

در کار جهان هنوز استاد نيم



از دي که گذشت هيچ ازو ياد مکن

فردا که نيامده ست فرياد مکن

برنامده و گذشته بنياد مکن

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن



اي ديده اگر کور ني گور ببين

وين عالم پر فتنه و پر شور ببين

شاهان و سران و سروران زير گلند

روهاي چو مه در دهن مور بين

امیر عباس انصاری 12-05-2007 04:15 AM

رباعیات خیام نیشابوری
 
نتوان دل شاد را به غم فرسودن

وقت خوش خود بسنگ محنت سودن

کس غيب چه داند که چه خواهد بودن

می بايد و معشوق و به کام آسودن



آن قصر که با چرخ همیزد پهلو

بر درگه آن شهان نهادندي رو

ديدیم که بر کنگره‌اش فاخته‌اي

بنشسته همی گفت که کوکوکوکو



از آمدن و رفتن ما سودي کو

وز تار امید عمر ما پودي کو

چندين سروپاي نازنينان جهان

می‌سوزد و خاک می‌شود دودي کو



از تن چو برفت جان پاک من و تو

خشتي دو نهند بر مغاک من و تو

و آنگاه براي خشت گور دگران

در کالبدي کشند خاک من و تو



می‌خور که فلک بهر هلاک من و تو

قصدي دارد بجان پاک من و تو

در سبزه نشين و می روشن میخور

کاين سبزه بسي دمد ز خاک من و تو



از هر چه بجر می است کوتاهي به

می هم ز کف بتان خرگاهي به

مستي و قلندري و گمراهي به

يک جرعه می ز ماه تا ماهي به



بنگر ز صبا دامن گل چاک شده

بلبل ز جمال گل طربناک شده

در سايه گل نشين که بسيار اين گل

در خاک فرو ريزد و ما خاک شده



تا کي غم آن خورم که دارم يا نه

وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه

پرکن قدح باده که معلومم نيست

کاين دم که فرو برم برآرم يا نه



يک جرعه می کهن ز ملکي نو به

وز هرچه نه می طريق بيرون شو به

در دست به از تخت فريدون صد بار

خشت سر خم ز ملک کيخسرو به



آن مايه ز دنيا که خوری يا پوشي

معذوري اگر در طلبش میکوشي


اکنون ساعت 08:08 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)