نمایش پست تنها
  #41  
قدیمی 06-28-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,687 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لحظه های بی تو فصل چهل و دو
روزها با شتاب از پي هم مي گذشتند و شهروز آرام آرام با آلاله انس مي گرفت. از طرفي هنوز شقايق از شمال بازنگشته بود. شهروز كه همسر آينده اش را پسنديده و از طرف او هم مورد پسند واقع شده بود، آماده مي شد تا خانواده تدارك مقدمات بله بران رسمي راببينند.
در طول اين مدت كه دو سه هفته اي طول كشيد شهروز با آلاله چندين بار ديدار داشت و تمامي مسائلي ا كه لازم مي دانستند و با هم مطرح كرده بودند.
شقايق نيز چند بار با شهروز تماس گرفته و اظهار دلتنگي شديد مي نمود
او در يكي از تماسها گفت:
- نمي دونم چرا خيلي دلم شور مي زنه...اونجا چه اتفاقي افتاده كه به من نميگي؟
و شهروز كه قصد داشت تا وقتي او را نديده كلامي درباره ازدواج به لب نياورد گفت:
- اتفاق مهمي نيفتاده
شقايق بلافاصله گفت:
- اگه اتفاق مهمي نيفتاده چرا نمي گي چي شده؟
- صلاح بر اينه كه جصوري بهت بگم
و پس از سكوت كوتاهي افزود.....
- هر چي ديرتر برگردي و به ديدن من بياي به ضرر خودته
- چرا؟
چون ديگه براي هر كاري دير ميشه ، دير دير....
باز مكث كوتاهي كر د و سپس ادامه داد:
- دلم نمي خواد وقتي اومدي تقصيري رو گردن من بندازي. من بارها بهت گفتم سعي كن زودتر بياي
شقايق كه دلشوره از صدايش مي باريد گفت:
- خب چكار كنم؟ اينجا گير افتادم، وگرنه دل خودم خيلي برات تنگ شده براي ديدنت لحظه شماري مي كنم.
سپس كمي به فكر فرو رفت و بعد گفت:
- مي دوني عزيزم وقتي مدتي باهات حرف نمي زنم و صداتو نمي شنوم كلافه مي شم. تا كوچكترين فرصتي پيدا كنم زود ميام بهت زنگ مي زنم و يه كم آروم مي شم....
ناگهان شهروز بدون مقدمه چيني گفت:
- ببينم ، نكنه اونجا حواست پي چيزي يا كسي رفته كه نمي توني بياي و ببيني باهات چي كار دارد؟
شقايق كه پيدا بود از اين جمله شهروز افسرده و غمگين شده گفت:
- هيچ معلومه چي داري مي گي؟مگه چند بار توي مدت اين چهار پنج سال دنبال كس ديگه اي بودم كه تو به خودت اجازه مي دي اين حرفا رو بزني؟ در ضمن وقتي تو رو دارم كه همه كار برام مي كني و هر چيز كه مي خوام بلافاصله برام فراهم مي كني ديگه مگه عقلمو از دست دادم كه سراغ كس ديگه اي برم؟
شهروز خنده كوتاهي كرد و گفت:
- خدا كنه همينطور باشه ، و گر نه به خدا اگه هر وقت بفهمم به من خيانت كردي خودم با دست هاي خودم مي كشمت.
- اين حرفا از تو بعيده يه لحظه هم به من شك نكن. تموم دل منو عشق تو پر كرده . هر جا كه مي رم تو رو مي بينم و صداي تو توي گوشمه....
و پس از كمي سكوت افزود:
- ديگه نشنوم از اين حرفا به من بزني ها....خيلي بهم بر مي خوره و ناراحت مي شم.
پس از آن مدت زمان كوتاهي با هم صحبت كردند وبعد خداحافظي كردند.
چند روز به مراسم بله بران شهروز مانده بود كه يك روز صبح زود شقايق با او تماس گرفت.
پس اينكه شهروز گوشي را برداشت صداي خوش آـهنگ شقايق در گوشش طنين انداخت:
- سلام عزيزم ، صبحت بخير
- سلام.... چطور صبح به اين زودي زنگ زدي؟
شقايق خنديد و گفت:
- ديشب به تهران رسيدم فكر كردم تا از خونه بيرون نرفتي باهات تماس بگيرم و قرار ملاقات بذاريم
- كي؟ كجا؟
و شقايق پاسخ داد:
- همين امروز صبح يك ساعت ديگه جاي هميشگي چطوره؟
شهروز پذيرفت و بلافاصله تلفن را قطع كرد تا براي رفتن و ديدن شقايق خودش را آماده كند.
شهروز يك ساعت بعد در محل مقرر حاضر شد و پس از چند دقيقه شقايق به او پيوست و داخل اتومبيلش نشست
پس از سلام و احوالپرسي و تازه شدن ديدار شقايقگفت:
- بگو ببينم چي شده جون به لبم كردي؟
شهروز نگاه عميقي به چشمان ملتهب شقايق انداخت و پاسخ داد:
- خودت چي فكر مي كني؟
شقايق به ارامي سرش را تكان داد و گ فت:
- هيچي ، حتما تازگيا با كسي دوست شدي
- نه اي كاش همينطور بود
و بعد افزود:
- همين جمعه بله برونمه
شقايق از شنيدن اين جمله يكه شديدي خورد ولي سعي كرد به خود مسلط باشد ، پس گفت:
- خب به سلامتي ..... حالا طرف كي هست؟
- يكي از دوستاي مامان معرفي كرده دختره خيلي خوبه خونواده شم خيلي خوبن
و عكس او را از داخل كيف جيبي اش بيرون كشيد به طرف شقايق گرفت و گفت:
- ببين خيليم قشنگ و تو دل بروست
شقايق عكس رقيبش را از شهروز گرفت نگاه دقيقي به ان انداخت و با عمي كه نتوانست آنرا پنهان كند گفت
- آره قشنگه مبارك باشه
او سعي مي كرد تسلط خود را حفظ كند و نشان ندهد چه غم عظيمي از اين خبر در دلش نشسته اما چندان موفق نبود و پس از چند ثانيه سكوت گفت:
- خب حالا كجا بريم
- بهتره بريم يه كافي شاپ بشينيم با هم صحبت كنيم
- راجع به چي؟
- من خيلي حرفا دارم كه بايد با تو بزنم
شقايق پذيرفتا شهروز مسيرش را به طرف يكي از بهترين كافي شاپ هاي شهر تغيير داد
چند دقيقه بعد مقابل كافي شاپ مورد نظر از اتومبيل پياده شد و به طرف آن مكان كه در آن وقت روز بسيار خلوت بود به راه افتادند. وقتي پشت ميز هميشگي در ان محل خاطره انگيز جاي گرفتند و شهروز سفارش دو عدد كافه گلاسه به همراه كيك داد شقايق به شهروز كرد و گفت:
- حالا مي خواي چكار كني؟
شهروز به آرامي همينطور كه بستني را در شير قهوه اش حل كرد نگاهي به چشمان شقايق انداخت و گفت:
- به نظر تو چكار باين بكنم؟
شقايق ابروانش را بالا انداخت و گفت:
- نمي دونم خودت صلاح زندگيتو بهتر مي دوني حتما توي اين مدت يه تصميمي گرفتي ديگه
- اينهمه بهت گفتم زودتر بيا براي همين بود مي خواستم با تو تصميم بگيرم مگه تا كي ميشه مردمو معطل گذاشت و جواب درست و حسابي بهشون نداد؟ منم كه ديدم تو نيومدي خودم تصميم گرفتم كار رو تموم كنم.....
شقايق ميان جملات شهروز پريد و گفت:
- من كه حرفي ندارم خيلي هم خوشحالم فقط مي خوام بدونم با من مي خواي چكار كني؟

شهروز ابتدا چيزي نگفت جرعه اي از نوشيدني اش نوشيد و سپس ارام و شمرده گفت:
- حقيقتش اينه كه درست نمي دونم بايد چكار كنم. از طرفي عشق و علاقه به تو لحظه به لحظه زيادتر مي شه و از طرف ديگه فكر مي كنم اگه كسي از ارتباطم با تو با خبر بشه دخل هر دومون اومده حالا اينش مهم نيست من چطور مي تونم از همسر عقديم كه بذارم و بهش محبت نكنم؟
و پس از مكث كوتاهي افزود:
- اينم يكي از مشكلات بود كه تفاوت زياد سني مون بالاخره جلوي راهمون گذاشت
بغض كلوي شقايقرا در هم مي فشرد اما مي كوشيد شهروز پي به تغيير حالات دروني اش نبرد. پس از چند لحظه كه به سختي بغضش را فرو داد گفت:
- مگه اين همه مرد دو زنه وجود نداره؟ تو هم يكي از اونا، فكر كن دو تا زن داري
شهروز سخن شقايق را قطع كرد و گفت:
- مگه خود تو نبودي كه هي مي گفتي ازدواج كن، ازدواج كن، من همون كاري رو كردم كه تو دوسال بود بهم مي گفتي
شقايق دست شهروز را گرفت و گفت:
- آره من بودم كه مي گفتم ، حالا هم حرفي ندارم. تو حقته كه ازدواج كني من براي تو هيچ وقت اوني كه مي خواستي نبودم و نمي تونستم باشم. تو كار درستي كردي و منم حرفي ندارم
و پس از مدت كوتاهي كه در سكوت گذشت، شقايق ادامه داد:
- ولي از من نخواه كه تركت كنم. من نمي تونم تو رو فراموش كنم.
شهروز اين ظلم رو در حق من مرتكب نشو
شهروز كه از شدت ناراحتي و غم به خود مي پيچيد دست شقايق را نوازش داد و گفت:
- عزيزم اول يه خورده از كافه گلاسه ت رو بخور تا گلوت باز شه بعد با هم بيشتر صحبت مي كنيم
شقايق بي انكه اراده اي از خود داشته باشد انچه شهروز گفته بود را عمل كرد و بعد چشمانش كه اشك در آن حلقه زده بود را به شهروز دوخت
شهروز گفت:
- سعي كن يه خورده آروم باشي...من هيچ وقت تو رو كنار نمي ذارم، اما قبول كن كه بهتره ارتباطمون محدودتر بشه اگه مث هميشه بخوايم هر دقيقه همديگه رو ببينيم كه نميشه
شقايق چيزي نمي گفت و همينطور دست شهروز را در دستانش مي فشرد و به چشمانش ديده دوخته بود
چند لحظه بعد شهروز ادامه داد:
- مي دونم برات سخته ولي يه مدت كه بگذره عادي ميشه حالا تو بگو ببينم نظر تو چيه بهتر مي دوني چه كر كنم
- شهروز جان شهروزم ...خيلي دوستت دارم به خدا خيلي دوستت دارم اينو تازه مي فهمم ادم تا وقتي چيزي رو داره قدرش رو نمي دونه ولي وقتي از دستش ميده.....
در اينجا حمله ش را نا تمام گذاشت سرش را بر روي دست هاي شهروز نهاد و تكان هاي شديد شانه هايش نشان از گريه آرام و بي صدايش داشت
شهروز به آرامي دلداري اش مي داد
- خانومي نازم الهي فدات بشم عشق اول و آخر من تويي كي گفته تو منو از دست دادي ؟ من تا روزي كه بميرم هيچ كس رو اندازه تو دوست ندارم اينقدر بي تابي نكن باشه هر كاري تو بگي مي كنم اصلا همين امروز همه چي رو بهم مي زنم....
شقايق سرش را بلند كرد و چشمان خيس از اشكس را به چشمان شهروز كه اكنون همان عشق گذشته از آن مي تراويد دوخت سپس سيگاري روشن كرد و گفت:
- نه اين كارو نكن من يه جوري با خودم كنار ميام
شهروز با نوك انگشتش اشك را از چهره دلدار ديرينش ربود ان را به زبان خود كشيد و گفت
- الهي من فداي اشكاي عاشقونت بشم كه براي من ميريزي اخه تو چه جوري مي توني با خودت كنار بياي
- نمي دونم نمي دونم ممكنه به قدري به اون طرف حسادت كنم كه حتي ديگه نخوام ببينمت
شهروز گفت:
- نه ديگه اين كارو نكن...سعي كن به خودت مسلط باشي و بهتر فكر كني
و چند لحظه سكوت ميان آن عاشق و معشوق حاكم شد شقايق سخت به فكر فرو رفته بود و شهروز از اين وضعيت شقايق شديدا مي هراسيد
سپس شهروز گفت
- خانومي خوشكلم به چي فكر مي كني
شقايق مثل ايكه از خوابي عميق بيدار شده باشد پلك هايش را چندين بار به هم زد لبخندي حزين ر روي شهروز پاشيد و گفت
- هيچي داشتم به اين فكر مي كردم كه يه موقعي بود كه هر وقت مي خواستم با يه تلفنم هر جا مي گفتم حاضر مي شدي ، اما حالا چي؟ ديگه كه نمي توني اونطوري باشي يه موقع نامزدت پيشته يه وقت توي خونه اونا هستي و هزار و يك جور مسئله ديگه كه تو رو از من مي گيره تو ديگه نمي توني همون شهروز سابق باشي
شهروز دست شقايق را در دستهايش محكمتر فشرد و گفت:
- اين حرفا رو نزن ، من همون شهروز سابقم هر جايي توي هر وضعيتي كه باشم تا تو اراده كني هر جا كه بخواي حاضر مي شم. هيچ كس نمي تونه من و تو رو از هم جدا كنه
ناگهان شقايق پرسيد:
-راستي اسمش چيه
شهروز سرش را به زير انداخت قطعه از كيك را در دهانش گذاشت و گفت:
- آلاله، اسمش آلاله س...
باز شقايق به فكر فرو رفت و پس از چند لحظه دوباره اين شهروز بود كه او را از سياه چال فكر بيرون مي كشيد:
- باز ديگه داري به چي فكر مي كني؟
شقايق با نگاه عاشقش به چشمان شهروز نگريست و گفت:
- يادته اون روز اول توي خونه فرمرزاينا به من گفتي اسمتونم مث خودتون گله؟
شهروز خنديد و گفت:
- آره يادمه چطور مگه؟
شهقايق آخر سيگارش را در زير سيگاري روي ميز خاموش كرد و گفت:
- به اون كه نگفتي اسمتون گله؟ ببينم نكنه يه موقع حرفايي كه به من مي زدي و كارايي كه براي من مي كردي براي اونم بكني ها . همه اونا منحصر به خود منه اگه اين كارو بكني ازت راضي نيستم
بعد به آرامي خودش را به شهروز نزديك كرد و ادامه داد:
- شهروز تو رو خدا راست بگو، اون كارايي كه براي من كردي ، براي اونم مي كني يا نه؟ تو رو خدا بگو؟
و دوباره گكريه امانش نداد تا جمله اش را به پايان برساند
شهروز دوباره كوشيد آرامشش را باز گرداند و گفت:
- نه عزيز دلم من هيچ وقت كارايي كه براي تو كردم و حرفايي كه به تو زدم به هيچ احدي نمي زنم...اينو بهت قول مردونه مي دم....
سپس دست شقايق را به لب هايش نزديك كرد و بوسيد و سعي كرد او را آرام كند
اندو مدتي در انجا مقابل هم نشستند و سخن گفتند و سپس عازم رفتن شدند. شهروز به شقايق قول داد هرگز فراموشش نكند و هيچ كس در قلبش جاي او را نگيرد و همينطور شقايق هم....
__________________
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید