![]() |
|
|||||||
| شعر و ادبیات در این قسمت شعر داستان و سایر موارد ادبی دیگر به بحث و گفت و گو گذاشته میشود |
![]() |
|
|
ابزارهای موضوع | نحوه نمایش |
|
#601
|
||||
|
||||
__________________
من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد... دل از من برد و روی از من نهان کرد... Please consider the environment before printing تاپیک معرفی کاربر برتر هفته بخش زیست شناسی این چه عشقی است که در دل دارم من از این عشق چه حاصل دارم می گریزی ز من و در طلبت باز هم کوشش باطل دارم... |
| 3 کاربر زیر از Asterah سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش: | ||
| جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید | |
|
|
|
|
#602
|
||||
|
||||
يك روز ملا نصر الدين براي تعمير بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختماني را بر پشت الاغ بگذارد و به بالاي پشت بام ببرد. الاغ هم به سختي از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختماني را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پايين هدايت كرد. ملا نمي دانست كه خر از پله بالا مي رود، ولي به هيچ وجه از پله پايين نمي ايد. هر كاري كرد الاغ از پله پايين نيآمد. ملا الاغ را رها كرد و به خانه آمد . كه استراحت كند. در همين موقع ديد الاغ دارد روي پشت بام بالا و پايين مي پرد .وقتي كه دوباره به پشت بام رفت ، مي خواست الاغ را ارام كند كه ديد الاغ به هيچ وجه آرام نمي شود. برگشت . بعد از مدتي متوجه شد كه سقف اتاق خراب شده و پاهاي الاغ از سقف چوبي آويزان شده، بالاخره آلاغ از سقف به زمين افتاد و مرد.
__________________
من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد... دل از من برد و روی از من نهان کرد... Please consider the environment before printing تاپیک معرفی کاربر برتر هفته بخش زیست شناسی این چه عشقی است که در دل دارم من از این عشق چه حاصل دارم می گریزی ز من و در طلبت باز هم کوشش باطل دارم... |
| 2 کاربر زیر از Asterah سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش: | ||
|
#603
|
||||
|
||||
یک داستان واقعی:
__________________
من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد... دل از من برد و روی از من نهان کرد... Please consider the environment before printing تاپیک معرفی کاربر برتر هفته بخش زیست شناسی این چه عشقی است که در دل دارم من از این عشق چه حاصل دارم می گریزی ز من و در طلبت باز هم کوشش باطل دارم... |
| 3 کاربر زیر از Asterah سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش: | ||
|
#604
|
||||
|
||||
او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند.روزى باهم نشسته بودند و گپ مى زدند. در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و کار داریم و قوت لا یموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم ، بیاید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد.
__________________
. من از تاریکی و ظلمت نمی ترسم ... تمام ترس من این است... فراموشم کنی ای دوست من امشب گریه خواهم کرد به یاد قامتت ای دوست ! *** با سپاس از دوست خوبم امید امینی
|
| 3 کاربر زیر از مهدی سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش: | ||
|
#605
|
||||
|
||||
__________________
ترا با غیر می بینم٬ صدایم در نمی آید
دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید نشستم٬ باده خوردم٬ خون گریستم٬ کنجی افتادم ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور٬ ای زلف٬ که این دیوانه گر عاقل شود ٬ دیگر نمی آید دلم در دوریت خون شد ٬بیا در اشک چشمم بین خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید؟ |
| 2 کاربر زیر از مجتب سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش: | ||
|
#606
|
||||
|
||||
حكايتي از زبان مسيح نقل ميكنند كه بسيار شنيدني است. مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيتهاي مختلف آن را بيان مي كرد. حكايت اين است:
__________________
من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد... دل از من برد و روی از من نهان کرد... Please consider the environment before printing تاپیک معرفی کاربر برتر هفته بخش زیست شناسی این چه عشقی است که در دل دارم من از این عشق چه حاصل دارم می گریزی ز من و در طلبت باز هم کوشش باطل دارم... |
| 2 کاربر زیر از Asterah سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش: | ||
|
#607
|
||||
|
||||
داستان: رمضان به يادماندني |
| کاربران زیر از ابریشم به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند : | ||
|
#608
|
||||
|
||||
امير ليوان چاي را با دو خرما خورد و رفت نمازش را خواند. شبنم فقط همين دعاي آخر امير را سر نماز شنيد: |
| کاربران زیر از ابریشم به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند : | ||
|
#609
|
||||
|
||||
داستان گردنبند جینی دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود. |
| کاربران زیر از ابریشم به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند : | ||
|
#610
|
||||
|
||||
|
داستان زيباي دم گاو رو بگير!!!
![]() مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود,کشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را آزاد مي کنم اگر توانستي دم يکي از اين گاوهاي نر را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد... مرد قبول کرد. در طويله اولي که بزرگترين بود باز شد . باور کردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي که در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي کوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشيد تا گاو از مرتع گذشت. دومين در طويله که کوچکتر بود باز شد. گاوي کوچکتر از قبلي که با سرعت حرکت کرد .جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش کنم چون گاو بعدي کوچکتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد. سومين در طويله هم باز شد و همانطور که فکر ميکرد ضعيفترين و کوچکترين گاوي بود که در تمام عمرش ديده بود. پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگيرد... اما.........گاو دم نداشت!!!! زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهيم ممکن است که ديگر هيچ وقت نصيبمان نشود. براي همين سعي کن که هميشه اولين شانس را دريابي.
__________________
سحرگاهان که عرش کبریایی می سراید نغمه ی توحید و تو آهسته می خوانی قنوت لحظه هایت را میان ربنای سبز دستانت دعایم کن |
| 2 کاربر زیر از deltang سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش: | ||
![]() |
| کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان) | |
| ابزارهای موضوع | |
| نحوه نمایش | |
|
|