پی سی سیتی  

بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات

شعر و ادبیات در این قسمت شعر داستان و سایر موارد ادبی دیگر به بحث و گفت و گو گذاشته میشود





خرید و فروش خودرو
پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #601  
قدیمی 07-30-2010
Asterah آواتار ها
Asterah Asterah آنلاین نیست.
مدیر بخش تجربی
 
نوشته ها : 1,374
نام: نجمه
محل سکونت : طهران
دانشگاه: شهید بهشتی
سپاسگزاری شده5070 بار در 1316 پست
Asterah به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

افتخار

چهار تا دوست که 30 سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي‌بينند و شروع مي‌کنند در مورد زندگي‌هاشون براي همديگه تعريف کردن. بعد از يه مدت يکي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي‌کشونند به تعريف از فرزندانشون...

اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه کار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت کرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شرکت بزرگ استخدام شد و پله‌هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شرکت. پسرم آنقدر پولدار شده که حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد.

دومي: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرافرازي منه. توي يک شرکت هواپيمايي مشغول به کار شد و بعد دوره خلباني گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده. پسرم اونقدر پولدار شد که براي تولد صميمي‌ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.

سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق‌العاده شد. الان يه شرکت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس کرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه که براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي 300 متري بهش هديه داد.

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريک مي‌گفتند که دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريکات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت مي‌کرديم. راستي تو در مورد پسرت چي داري تعريف کني؟

چهارمي گفت: پسر من همجنس‌باز شده و شبها با دوستاش توي يه کلوپ مخصوص همجنس‌بازها کار مي‌کنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايه خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون پسر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي‌ترين دوست‌پسراش يه مرسدس‌بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي 300 متري هدريه گرفت!

نتيجه اخلاقي: هيچ‌وقت به چيزي که کاملا در موردش مطمئن نيستي افتخار نکن!


__________________
من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد...
دل از من برد و روی از من نهان کرد...


Please consider the environment before printing

تاپیک معرفی کاربر برتر هفته بخش زیست شناسی
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم...

پاسخ با نقل قول
3 کاربر زیر از Asterah سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
بنر تبلیغاتی شما با سایز 468*60 در این مکان و با تکرار هر 10 پست همچنین زیر نامه های خصوصی کاربران قرار خواهد گرفت


  #602  
قدیمی 08-01-2010
Asterah آواتار ها
Asterah Asterah آنلاین نیست.
مدیر بخش تجربی
 
نوشته ها : 1,374
نام: نجمه
محل سکونت : طهران
دانشگاه: شهید بهشتی
سپاسگزاری شده5070 بار در 1316 پست
Asterah به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

يك روز ملا نصر الدين براي تعمير بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختماني را بر پشت الاغ بگذارد و به بالاي پشت بام ببرد. الاغ هم به سختي از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختماني را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پايين هدايت كرد. ملا نمي دانست كه خر از پله بالا مي رود، ولي به هيچ وجه از پله پايين نمي ايد. هر كاري كرد الاغ از پله پايين نيآمد. ملا الاغ را رها كرد و به خانه آمد . كه استراحت كند. در همين موقع ديد الاغ دارد روي پشت بام بالا و پايين مي پرد .وقتي كه دوباره به پشت بام رفت ، مي خواست الاغ را ارام كند كه ديد الاغ به هيچ وجه آرام نمي شود. برگشت . بعد از مدتي متوجه شد كه سقف اتاق خراب شده و پاهاي الاغ از سقف چوبي آويزان شده، بالاخره آلاغ از سقف به زمين افتاد و مرد.

بعد ملا نصر الدين گفت لعنت بر من كه نمي دانستم كه اگر خر به جايگاه رفيع و پست مهمي برسد هم آنجا را خراب مي كند و هم خودش را مي كشد!!

__________________
من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد...
دل از من برد و روی از من نهان کرد...


Please consider the environment before printing

تاپیک معرفی کاربر برتر هفته بخش زیست شناسی
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم...

پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از Asterah سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #603  
قدیمی 08-01-2010
Asterah آواتار ها
Asterah Asterah آنلاین نیست.
مدیر بخش تجربی
 
نوشته ها : 1,374
نام: نجمه
محل سکونت : طهران
دانشگاه: شهید بهشتی
سپاسگزاری شده5070 بار در 1316 پست
Asterah به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

یک داستان واقعی:

خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند.
منشي فوراً متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامي گفت: «مايل هستيم رييس را ببينيم.»
منشي با بي حوصلگي گفت: «ايشان امروز گرفتارند.»
خانم جواب داد: « ما منتظر خواهيم شد.»
منشي ساعتها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصميم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اينکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواري دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمي آمد.
خانم به او گفت: «ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اما حدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم.»
رييس با غيظ گفت :« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم، اينجا مثل قبرستان مي شود.»
خانم به سرعت توضيح داد: «آه... نه.... نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم.»
رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «يک ساختمان! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت و نيم ميليون دلار است.»
خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟»
شوهرش سر تکان داد. رييس سردرگم بود. آقا و خانمِ "ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي کاليفرنيا شدند، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:

دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد.
__________________
من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد...
دل از من برد و روی از من نهان کرد...


Please consider the environment before printing

تاپیک معرفی کاربر برتر هفته بخش زیست شناسی
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم...

پاسخ با نقل قول
3 کاربر زیر از Asterah سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #604  
قدیمی 08-01-2010
مهدی آواتار ها
مهدی مهدی هم اکنون آنلاین است.
کاربر عالی
 
نوشته ها : 3,742
نام: مهدی
محل سکونت : هر کجا هستم باشم،آسمان مال من است!
دانشگاه: تهران(بودم)
سپاسگزاری شده6079 بار در 3530 پست
مهدی به MSN ارسال پیام
Exclamation نمک شناس!!

او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند.روزى باهم نشسته بودند و گپ مى زدند. در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و کار داریم و قوت لا یموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم ، بیاید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد.

البته دسترسى به خزانه سلطان هم کار آسانى نبود. آنها تمامى راهها و احتمالات ممکن را بررسى کردند، این کار مدتى فکر و ذکر آنها را مشغول کرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممکن را پیدا کردند و خود را به خزانه رسانیدند.

خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و ... بود. آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلا جات و عتیقه جات در کوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در این هنگام چشم سر کرده باند به شى ء درخشنده و سفیدى افتاد، گمان کرد گوهر شب چراغ است ، نزدیکش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمک است ، بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد بطورى که رفقایش متوجه او شدند و خیال کردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند.
خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟ او که آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس که تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمک گیر سلطان شدیم ، من ندانسته نمکش را چشیدم ، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است که ما نمک کسى را بخوریم و نمکدان او را هم بشکنیم و...
آنها در آن دل سکوت سهمگین شب ، بدون این که کسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند.

صبح که شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند که شب خبرهایى بوده است ، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را که باز کردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق که کردند دیدند که دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى کرد و...
بالآخره خبر به سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیک صحنه را مشاهده کرد، آنقدر این کار برایش عجیب و شگفت آور بود که انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! این چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنکه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور که شده باید ریشه یابى کنم و ته و توى قضیه را در آورم . در همان روز اعلام کرد: هر کس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیک او را ببینم و بشناسم .

این اعلامیه سلطان به گوش سرکرده دزدها رسید، دوستانش را جمع کرد و به آنها گفت : سلطان به ما امان داده است ، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید. آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى کردند، سلطان که باور نمى کرد دوباره با تعجب پرسید: این کار تو بوده ؟ گفت: آرى . سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این که مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى ؟ گفت : چون نمک شما را چشیدم و نمک گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت . سلطان به قدرى عاشق و شیفته کرم و بزرگوارى او شد که گفت : حیف است جاى انسان نمک شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حکومت من کار مهمى را بر عهده بگیرى ، و حکم خزانه دارى را براى او صادر کرد.

__________________
.
من از تاریکی و ظلمت نمی ترسم ... تمام ترس من این است... فراموشم کنی ای دوست
من امشب گریه خواهم کرد به یاد قامتت ای دوست !
***

با سپاس از دوست خوبم امید امینی
پاسخ با نقل قول
3 کاربر زیر از مهدی سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #605  
قدیمی 4 هفته پیش
مجتب آواتار ها
مجتب مجتب آنلاین نیست.
کاربر بسیار فعال
 
نوشته ها : 2,657
نام: مجتبی
محل سکونت : ساری
سپاسگزاری شده6677 بار در 2920 پست
پیش فرض ثروت کوروش

ثروت کوروش


زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.
__________________
ترا با غیر می بینم٬ صدایم در نمی آید
دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
نشستم٬ باده خوردم٬ خون گریستم٬ کنجی افتادم
ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور٬ ای زلف٬
که این دیوانه گر عاقل شود ٬ دیگر نمی آید
دلم در دوریت خون شد ٬بیا در اشک چشمم بین
خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید؟
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از مجتب سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #606  
قدیمی 4 هفته پیش
Asterah آواتار ها
Asterah Asterah آنلاین نیست.
مدیر بخش تجربی
 
نوشته ها : 1,374
نام: نجمه
محل سکونت : طهران
دانشگاه: شهید بهشتی
سپاسگزاری شده5070 بار در 1316 پست
Asterah به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

حكايتي از زبان مسيح نقل ميكنند كه بسيار شنيدني است. مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيتهاي مختلف آن را بيان مي كرد. حكايت اين است:
مردي بود بسيار متمكن و پولدار. روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد، تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و همه كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آنها در باغ به كار مشغول شدند. كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند. روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند. گرچه اين كارگران تازه، غروب بود كه رسيدند، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد. شبانگاه ،هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه كارگران را گرد آورد و به همه آنها دستمزدي يكسان داد.
بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتنـد: «اين بي انصافي است. چه مي كنيد، آقا؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند. بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آنها كه اصلاً كاري نكرده اند.» مرد ثروتمند خنديد وگفت: «به ديگران كاري نداشته باشيد. آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است؟» كارگران يكصدا گفتند: «نه، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد، بيشتر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است. با وجود اين، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم.» مرد دارا گفت: «من به آنها پول داده ام، زيرا بسيار دارم. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم، چيزي از دارائي من كم نمي شود. من از استغناي خويش مي بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقعتان مزد گرفته ايد، پس مقايسه نكنيد. من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن، بسيار دارم. من از سر بي نيازيست كه مي بخشم.»
مسيح گفت: «بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت ميكوشند. بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند. بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است، پيدايشـان مي شـود. امـا همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند.» شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد، بلكه دارائي خويش را مي نگرد. اوبه غناي خود نگاه مي كند، نه به كار ما. از غناي ذات الهي، جز بهشت نمي شكفد. بايد هم اينگونه باشد. بهشت، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است. دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند. زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند.
__________________
من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد...
دل از من برد و روی از من نهان کرد...


Please consider the environment before printing

تاپیک معرفی کاربر برتر هفته بخش زیست شناسی
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم...

پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از Asterah سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #607  
قدیمی 4 هفته پیش
ابریشم آواتار ها
ابریشم ابریشم آنلاین نیست.
راوی سریال ویکتوریا
کاربر بسیار فعال
 
نوشته ها : 4,734
نام: ابریشم
محل سکونت : تهران
دانشگاه: مدیریت صنعتی
سپاسگزاری شده4560 بار در 2534 پست
پیش فرض

داستان: رمضان به يادماندني
اميررضا كنار چيزهايي كه در ليست نوشته بود تيك مي‌زد. - خوب اين هم ماشين عروس كه امروز درست شد. الهي شكر. شبنم! كارها داره عالي پيش ميره. فقط مونده عكاس و فيلمبردار. ديگه همه كاراي عروسي جوره جوره. شبنم از جايش بلند شد، بطري شربت را از يخچال بيرون آورد و تكه يخ را در ليواني بزرگ انداخت: - دست تو درد نكنه. همه كارا، رو دوش تو بود. امتحان‌هاي دانشگاه درگيرم كرد، الان هم كه كلاس‌هاي اضافه. - شبنم! راستي مي‌گم كلاس آشپزي مي‌ري ديگه هي چاق مي‌شيم‌ها. من الانش هم اضافه وزن دارم. غذاهاي رژيمي ياد بگير. شبنم سيني كوچك شربت را روي زمين گذاشت. - اي بابا! شبنم! اين همون سيني نيست كه ديروز با هم خريديم؟ - چرا همونه. خيلي از طرحش خوشم مي‌ياد فانتزيه. - الان دست نگير مستهلك مي‌شه. - بي‌‌مزه. راستي... امير رضا ليوان شربت را دست شبنم داد. - ميدونم مي‌خواي در مورد خونه بپرسي. قراره فردا اتابك ماشينش رو بياره بريم دنبال خونه بگرديم. پيدا مي‌شه. خدا بزرگه. غصه چي رو داري مي‌خوري؟ من قول مي‌دم يه خونه خوب واست بگيرم. - نه به خدا. منظورم اين نبود. مي‌گم يه جاي كوچيك بگير حالا، ما كه نياز به جاي بزرگ نداريم. مي‌خواستم بگم اگه سوئيت هم گرفتي اشكال نداره. - نه بابا. اگه يه كمي هم شده يا وام مي‌گيرم يا از اتابك قرض مي‌كنم اون دست و بالش بازه. يه جاي 400- 500 متري گير مي‌ياريم. 5 تا خواب كمتر داشته باشه من اصلا قبول نمي‌كنم. اميررضا و شبنم زدند زير خنده. مادر شبنم از توي حياط رسيد و از خنده بچه‌ها بي نهايت شاد شد و خودش هم زد زير خنده. شبنم تعجب كرد و پرسيد: - مامان شما واسه چي داري مي‌خندي؟ - همين جوري مادر ذوق شما‌ها رو كردم و خنده‌ام گرفت. عروسي نيمه‌شعبان بود. يك هفته بيشتر نمانده بود. امير رضا و شبنم خيلي استرس اين مراسم را داشتند. در عين حال كه شبنم همه چيز را ساده گرفته بود و از كلي هزينه‌هاي بيهوده صرف نظر كرده بودند. پدر اميررضا اصلا وضع مالي خوبي نداشت و براي جشن نتوانسته بود كمكي كند. همه هزينه‌ها به عهده امير رضا بود. شبنم مي‌ديد كه براي عروسي، همسرش از جان مايه مي‌گذارد. تا دير وقت كار مي‌كنه تا اضافه كاري و پاداش خوبي گيرش بيايد. شبنم كمي پس انداز داشت و براي جشن كوچكشان به امير رضا داده بود و اميدوار بودند همه چيز به خوبي تمام شود و آنها زندگي مشتركشان را به شادي آغاز كنند. صبح نيمه‌شعبان بود و استرس هنوز دست از سر شبنم بر نداشته بود. نوبت آرايشگاه داشت. امير رضا او را سوار ماشين كرد تا زود به آرايشگاه برسند. شبنم حرف نمي‌زد و فقط توي فكر فرو رفته بود. - حالا چرا با شوهرت قهري خانومي؟! - ببين من همه جا همه چيز رو به تو سپردم. اما تو جريان خونه سهل‌انگاري كردي؟ يعني چي كه طرف هنوز خونه رو تخليه نكرده. ما شب بايد بريم تو خونه خودمون. - سپردم به اتابك. اون كارش درسته. عين اون موشه هست تو تام و جري، زبله. - من جهازم پشت كاميون تو پاركينگ مامان ايناست. - بابا جان غصه نخور. شبنم با اوقات تلخي گفت: - شب مهمونا ميان خونه عروس رو ببينن. ما كجا ببريمشون. - به به. چه روز خوبي. صبح روز عروسي عروس و داماد به جاي اين‌كه بادا بادا مبارك بادا گوش كنن مي‌زنن تو سر و كله هم. قربونت برم تو برو و همه كارهات رو بسپار به من. ميام دنبالت. شبنم لبخندي از سر ناچاري زد و جلوي در آرايشگاه پياده شد. موبايل امير رضا زنگ خورد و اسم اتابك روي مانيتور نقش بست. - جونم. - كجايي دوماد؟! ببين همين الان خودت رو برسون خونه مادر زنت. اتابك رفيق گرمابه و گلستان امير رضا بود، و از دوران دبيرستان با هم دوست بودند، او بر خلاف اميررضا كه خيلي شسته رفته و مرتب بود، هميشه درگير و مشغول بود، از آن بچه بازاري‌هاي زبل كه در آن ‌واحد هم مي‌توانستند قصابي كنند، هم كباب بپزند، هم سفره براي مهمان‌ها پهن كنند، كارت عروسي پخش كنند، مثل راننده‌هاي 40 ساله ترانزيتي توي شهر رانندگي و بار جابه‌جا كنند. - چي شده؟ نكنه پشيمون شدن مي‌خوان شبنم رو پس بگيرن؟! اتابك خنديد و گفت: - بي‌‌خود ذوق نكن، مال خودته تا موهات بشه رنگ دندونات! آش كشك خالته بخوري پاته نخوري پاته! مي‌‌خوام كمك كني اين وسايل رو ببريم بزاريم تو خونه‌ات، درسته دوستيم ولي سوءاستفاده نكن، تيز بپر بيا! اميررضا خنديد، اتابك عادت داشت به اين تكه پراندن‌ها، خوشحال بود كه خانه را گرفته است. سريع خودش را رساند خانه و با اتابك رفتند محضر و قولنامه را نوشتند، يك خانه پنجاه و هشت متري، 13ميليون پيش ماهي 90 تومان كرايه! - غصه‌اش رو نخور، اين شش تومني كه بهت دادم رو تا سه ماه ديگه با سودش بهم پس مي‌دي وگرنه مامور ميارم جلبت كنن! اميررضا همانجا توي بنگاه صورت اتابك را بوسيد اما توي دلش غوغا بود، چطور اين شش ميليوني كه از اتابك گرفته بود را پس بدهد، اما آنقدر سرش شلوغ بود كه ديگر سعي نكرد به اين موضوع فكر كند. شبنم سفره سحري را چيد، آب و خرما را گذاشت كنار قرآن و رفت اتابك را بيدار كرد، اتابك كورمال كورمال رفت وضو گرفت و سر سفره نشست. - به به! خانومم چيكار كرده!! تو كي بيدار شدي اينا رو درست كردي؟ - خب ديگه، شبنم خانوم كارش درسته! خودش زد زير خنده و گفت: - زود باش، نيم ساعت تا اذان مونده، باز هم اون دم دماي آخر هي ميگه كاشكي اذان رو دو دقيقه ديرتر مي‌گفتن. اين سومين روز ماه رمضان بود كه شبنم و اميررضا سر سفره سحري با هم بودند، اميررضا لقمه مي‌گرفت اما معلوم بود كه يه چيزي توي سرش است. - امير! چيزي شده؟ از شب كه اومدي گرفته‌اي؟ خبري شده به من نمي‌گي؟ - نه، چيزي نيست. - امير! تو چشاي من نگاه كن، هنوز هيچي نشده داري از من پنهون مي‌كني؟ بذار شش ماه با هم زندگي كنيم بعد از اين تيز بازيا دربيار! امير لبخندي زد و گفت: - آخه آدم پخمه‌اي مثل من تيزبازيش كجا بود! تازه بدوني چه فايده داره؟! اتابك يه چك داده برگشت خورده، يعني طرفش مالش رو خورده، سي ميليون جنس ازش برده زده به چاك، اون هم مي‌دوني كه كارش اينه كه چكي كار مي‌كنه حالا طلبكاراش پول مي‌خوان، اين رو يكي از بچه‌هاي بازار بهم گفت، يعني اتفاقي همو ديديم گفت اگه پول تو دست و بالت داري برس به داد رفيقت اتابك! نمي‌‌دونست من خودم شش ميليون بهش بدهكارم، آخه مردم نگاه مي‌كنن به اين كت و شلوار پوشيدن ما كارمندا، نمي‌دونن زير اين كت‌هاي اتو كرده دلمون خونه! الان نمي‌دونم واسه‌اش چيكار كنم، شش ميليون هم شش ميليونه ديگه، بايد بهش پس بدم، تو اين شرايط، نمي‌دونم از كجا بيارم. ريختم به هم! شبنم لقمه پنير و سبزي توي دستش ماند، نمي‌دانست چه بگويد: - خدا كريمه امير! درست ميشه! - والا كفره اما نمي‌دونم خدا چرا اين بلاها رو سر اتابك مياره، بچه به اين باحالي و با مرامي من نديدم، خيرش به همه مي‌رسه، كافيه كسي مشكلي داشته باشه اتابك اولين نفره كه مي‌پره جلو و دستش رو مي‌گيره، تو عروسي و عزاي همه پيشقدمه، ديدي كه تو عروسي خود من چيكار كه نكرد، اون همه پسر عموهاي به درد نخورم داشتن و مي‌دونستن من گيرم ولي يكيشون حاضر نشد صدهزار تومن قرض بده من خونه رهن كنم، اونوقت اتابك سه روز همه بنگاه‌ها رو گشت، خونه پيدا كرد، چونه‌اش رو زد، شش تومن هم پول رهن رو داد، وسايل رو بار زد و هزار تا دنگ و فنگ ديگه! آخه خدا! قربونت برم زورت به اتابك مي‌رسه؟كرمت رو شكر
پاسخ با نقل قول
کاربران زیر از ابریشم به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
  #608  
قدیمی 4 هفته پیش
ابریشم آواتار ها
ابریشم ابریشم آنلاین نیست.
راوی سریال ویکتوریا
کاربر بسیار فعال
 
نوشته ها : 4,734
نام: ابریشم
محل سکونت : تهران
دانشگاه: مدیریت صنعتی
سپاسگزاری شده4560 بار در 2534 پست
پیش فرض

امير ليوان چاي را با دو خرما خورد و رفت نمازش را خواند. شبنم فقط همين دعاي آخر امير را سر نماز شنيد:
- خدايا! به حق اين ماه رمضون كمك كن روسياه نشم پيش اتابك!
از فردا امير و شبنم كارشان شد اين‌كه چطور حداقل شش تومان اتابك را جور كنند، شبنم نيازمندي روزنامه‌ها را مي‌گرفت و به همه آنهايي كه وام براي فروش داشتند زنگ مي‌زد، وام شش ميليوني را دو ميليون مي‌فروختند، ضامن كارمند رسمي مي‌خواستند، يكجورهايي كلاه برداري شيك از آدم‌هايي بود كه گير افتاده بودند. امير رضا هم همه بانكها را زير پا گذاشت، اما يا وام نمي‌دادند، يا بهره‌ها سنگين بود، يا اين‌كه پول پيش مي‌خواستند كه حساب باز كند و بعد از چند ماه وام را بدهند يا به قول خودشان اعتبار تمام شده بود! اما نه امير پولي داشت كه بخواباند توي حساب و نه اين‌كه مي‌شد تا چند ماه ديگر صبر كرد چون ممكن بود در اين فاصله باز هم چك‌هاي بيشتري از اتابك برگشت بخورد و كارش بكشد به زندان.
- ميگم بيا قرارداد خونه رو باطل كنيم، شش تومان اتابك رو بديم بريم يه جاي ارزون‌تر بشينيم.
- آخه قربونت برم با اين پيشنهاداتت! كجا مي‌شه با 7 ميليون پيش و ماهي 90 تومن خونه گير آورد، ديگه با اين پولا قبر هم نمي‌دن به آدم چه برسه به خونه!
اين پيشنهاد شبنم هم رد شد، چهار روز نا اميدكننده را گذراندند، سحري‌ها و افطارهايشان را با اين غصه پشت سر مي‌گذاشتند، شبنم گفت:
- به جون امير! نذر كردم اگه اين مشكل حل بشه سي روز، روزه بگيرم.
امير از حرف شبنم خجالت كشيد، يكجورهايي خودش را سرزنش مي‌كرد كه اگر وضع مالي‌اش خوب بود حالا نه فقط مديون دوستش نبود بلكه مي‌توانست به او هم كمك كند.
- والا چي بگم شبنم! به اين ماه مبارك قسم تو عمرم اين همه رو نينداخته بودم، با اين زبون روزه به كس و ناكس رو انداختم واسه چند ميليون ولي انگار همه ديگه بو مي‌كشن، تا مي‌رم طرف كسي و مي‌گم سلام عليك، حال شما؟ انگار مي‌فهمه پول مي‌خوام، فوري ميگه، ‌اي بابا با اين گروني و حقوقا حالي مي‌مونه واسه آدم؟ اجاره‌ام عقب افتاده، شهريه بچه‌ام رو ندادم، مي‌‌خوام خونه‌ام رو عوض كنم، صابخونه جوابم كرده و هزار تا از اين حرفا، يعني بعضي اوقات جوري ميشه كه آدم دلش مي‌خواد يه چيزي هم بهشون بده!
- به بابات گفتي؟
- نه! آخه چي بهش بگم؟ از يه آدمي كه چندماهه بازنشسته شده چه انتظاري ميشه داشت؟! امروز زنگ زد بهم، سراغ اتابك رو گرفت، بعد فهميدم تو مسجد محل، باباش رو ديده و با هم حرف زدن سر گرفتاري اتابك، بابا مي‌دونه كه ما خيلي با هم عياقيم ولي نگفتم بهش كه از اتابك پول گرفتم واسه رهن خونه. امروز خيلي ناراحت بود، بهم مي‌‌گفت بايد يه كاري واسه‌اش بكنيم.
چند روز بعد...
باورش مشكل است، اما واقعيت دارد، شبنم سه سال پيش در يكي از بانك‌هاي كشور، حساب قرض‌الحسنه باز كرده بود، او مبلغ صد هزار تومان حساب باز كرده بود و درصدي طي اين سه سال به آن اضافه شده بود، زماني كه از بانك به تلفن همراهش زنگ زدند و گفتند چند ميليون برنده شدي، شبنم پس از گذاشتن گوشي تلفن لحظاتي بيهوش شده بود و در همان بيهوشي فكر كرد كه خدا چقدر زود حاجتش را به او داده است. شبنم و اميررضا پس از گذشت چند سال از اين اتفاق، هيچ‌گاه آن ماه رمضان به يادماندني را از ياد نمي‌برند...
<!--[if !vml]--><!--[endif]-->
13 ميليارد تومان هزينه سالانه آسايشگاه کهريزک
به مناسبت هفته بهزيستي جشن بزرگي در آسايشگاه سالمندان و معلولان كهريزك برگزار شد. اين مراسم كه به قصد پخش از شبكه سيما ضبط مي‌شد دو سخنران داشت و برگزاركنندگان آن بيشتر با برنامه‌هايي همچون تئاتر طنز، تقليد صدا و شعبده‌بازي در صدد ايجاد فضايي مفرح و شاد در ميان مددجويان و مادران و پدراني كه پشت لبخندشان هزاران سخن ناگفته داشتند بودند.
در ابتداي اين مراسم صوفي‌نژاد مديرعامل آسايشگاه سالمندان و معلولان كهريزك با بيان اين‌كه اين آسايشگاه 38 سال قبل به همت دكتر حكيم زاده رئيس وقت بيمارستان فيروزآبادي شهرري ايجاد شد گفت: آسايشگاه كهريزك 38 سال قبل با سه اتاق و فضايي مخروبه همراه با 6 مددجو كار خود را آغاز كرد و امروز اين مجموعه به وسعت 180 هزار مترمربع زيربنا، بيش از يكهزار و 850 مددجو را زير پوشش خود قرار داده است.
وي افزود: آسايشگاه كهريزك با 861 پرسنل و 100 پزشك متخصص، 900 سالمند و 100 بيمار مبتلا به MS را تحت پوشش خود قرار داده است.
صوفي‌نژاد با اشاره به اين‌كه هزينه سالانه آسايشگاه حدود 13 ميليارد تومان است، گفت: يك ميليارد و 800 ميليون تومان بودجه آسايشگاه توسط سازمان بهزيستي و بيش از 90 درصد آن را خيرين تامين مي‌كنند در حالي كه هزينه نگهداري از هر مددجو در آسايشگاه كهريزك ماهيانه 700 هزار تومان است.
وي با بيان اين‌كه بيش از دو هزار بانوي نيكوكار سالانه كمك‌هاي مادي و معنوي خود را به آسايشگاه هديه مي‌كنند، گفت: در ميان خيرين، پزشكان، سرمايه‌داران، مديران و چهره‌هاي ماندگاري هستند كه بدون جلب توجه و ديده شدن در طول هفته به آسايشگاه آمده و به مددجويان كمك مي‌كنند.
مديرعامل آسايشگاه كهريزك اظهار داشت: مددجويان اين آسايشگاه از تمام نقاط ايران پذيرش شده‌اند و فضاي آسايشگاه، سلامت و قداست مادران و پدران سالمند و معلول موجب شده تا اين مكان به عنوان يك مكان مقدس در ذهن و جان ايرانيان حك شود.
وي افزود: ماه محرم دسته‌هاي سينه زني و زنجيرزني و در ماه رمضان و اعياد مذهبي خيل كثيري از ايرانيان از داخل و خارج از كشور به اين آسايشگاه مي‌آيند و هر ساله در عيد قربان بيش از دو هزار گوسفند قرباني مي‌كنند.
صوفي‌نژاد از خيرين درخواست كرد تا حمايت‌هاي خود را براي ساخت بزرگ‌ترين و مجهزترين مكان قرنطينه در فضاي آسايشگاه كهريزك براي اسكان سالمندان در هفته اول اقامت دريغ نكنند.
در اين مراسم هنرمنداني هم حضور داشتند آقاي ايراني تقليد صدا كرد، شهرياري مجري بود و عبدلي و آميرزا هم اجراي نقش كردند. شهرياري در اين مراسم ضمن تقدير از مجله خانواده‌سبز كه هميشه در برنامه‌هاي خيرخواهانه حاضر است مسابقه آوازي را با حضور مددجويان كهريزك برگزاركرد. 100 نفري روي صحنه حاضر شدند. يكي با ويلچر آمد و ديگري عصا بدست. آوازها از ته دل بود. سالمندي شعر از جواني ‌خواند و روشندلي شعر از آفتاب و چند نفري هم ترانه خواندند. در پايان 30 سكه بهار آزادي در اين مراسم به بهانه مسابقه و قرعه‌كشي توزيع شد.
جالب اينجا بود كه در اين مراسم هيچ‌كس خسته نمي‌شد. هنرمندان و شعبده‌بازان عرق كرده بودند ولي خسته نبودند. چون حاضران را مادر و پدر خودشان مي‌ديدند.

پاسخ با نقل قول
کاربران زیر از ابریشم به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
  #609  
قدیمی 4 هفته پیش
ابریشم آواتار ها
ابریشم ابریشم آنلاین نیست.
راوی سریال ویکتوریا
کاربر بسیار فعال
 
نوشته ها : 4,734
نام: ابریشم
محل سکونت : تهران
دانشگاه: مدیریت صنعتی
سپاسگزاری شده4560 بار در 2534 پست
پیش فرض

داستان گردنبند

جینی دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود.
یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود، دلش بسیار آن گردن بند را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.
مادرش گفت:
خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده ، خوب چه کار می توانیم بکنیم!
من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم، یک لیست مرتب از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و با انجام آن کارها می توانی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر کلانت هم برای تولدت چند دلار تحفه می ده و این می تونه کمکت کنه.
جنی قبول کرد...
او هر روز با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش برایش پول هدیه می دهد.
بزودی جینی همه کارها را انجام داد و توانست بهای گردن بندش را بپردازد.
وای که چقدر آن گردن بند را دوست داشت.
همه جا آن را به گردنش می انداخت؛
کودکستان، بستر خواب، وقـتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که آن را از گردنش باز می ‌کرد حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود!
پدر جینی خیلی دخترش را دوست داشت.
هر شب که جینی به بستر خواب می رفت، پدرش کنار بسترش روی کرسی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی را برایش می خواند.
یک شب بعد از اینکه داستان تمام شد، پدرجینی گفت:
جینی ! تو من رو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.
- پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!
- نه پدر، اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم به من هدیه دادی رو خودت بدم، اون عروسک قشنگیه، می توانی در مهمانی هات دعوتش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست...
پدرش روی او را بوسید و نوازش کرد و گفت: " شب بخیر عزیزم."
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خواندن داستان، از جینی پرسید:
- جینی ! تو من رو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.
- پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می توانم اسب کوچک و قشنگم رو بهت بدم، او موهایش خیلی نرم و لطیفه، می توانی در باغ با او قدم بزنی، قبوله؟
- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست...
و دوباره روی او را بوسید و گفت:
" خدا حفظت کنه دختر زیبای من، خوابهای خوب ببینی. "
چند روز بعد، وقتی پدر جینی آمد تا برایش داستان بخواند، دید که جینی روی تخت نشسته و لب هایش می لرزد.
جینی گفت : "پدر، بیا اینجا " ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتی مشتش را باز کرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش داد.
پدر با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود و با دست دیگرش، از جیبش یک قوطی مخمل آبی بسیار زیبا را بیرون آورد. داخل قوطی، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود!!! پدرش در تمام این مدت آن را نگهداشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از آن گردن بند بدلی صرف نظر کرد، آن وقت این گردن بند اصل و زیبا را برایش هدیه بدهد...
« این مسأله دقیقاً همان کاری است که خدا در مورد ما انجام میدهد! او منتظر می ماند تا ما از چیزهای بی ارزش که در زندگی به آن ها چسپیدیم دست برداریم، تا آن وقت گنج واقعی اش را به ما بدهد. این داستان سبب می شود تا درباره چیزهایی که به آن چسپیده بودیم بیشتر فکر کنم ... سبب می شود، یاد چیزهایی بی افتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، به جای آن ها، هزار چیز بهتر را به ما داده است
پاسخ با نقل قول
کاربران زیر از ابریشم به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
  #610  
قدیمی 4 هفته پیش
deltang آواتار ها
deltang deltang آنلاین نیست.
ناظر موقت

 
نوشته ها : 7,088
نام: FatimA
محل سکونت : TehrAn
دانشگاه: چمران اهواز
سپاسگزاری شده6612 بار در 3620 پست
deltang به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

داستان زيباي دم گاو رو بگير!!!





مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود,کشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را آزاد مي کنم اگر توانستي دم يکي از اين گاوهاي نر را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد...



مرد قبول کرد. در طويله اولي که بزرگترين بود باز شد . باور کردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي که در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي کوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشيد تا گاو از مرتع گذشت.
دومين در طويله که کوچکتر بود باز شد. گاوي کوچکتر از قبلي که با سرعت حرکت کرد .جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش کنم چون گاو بعدي کوچکتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد.

سومين در طويله هم باز شد و همانطور که فکر ميکرد ضعيفترين و کوچکترين گاوي بود که در تمام عمرش ديده بود. پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگيرد... اما.........گاو دم نداشت!!!!


زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهيم ممکن است که ديگر هيچ وقت نصيبمان نشود. براي همين سعي کن که هميشه اولين شانس را دريابي.
__________________


سحرگاهان که عرش کبریایی

می سراید نغمه ی توحید و تو

آهسته می خوانی قنوت لحظه هایت را

میان ربنای سبز دستانت دعایم کن



پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از deltang سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 08:19 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.2 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)

 جستجوی گوگل در پی سی سیتی; جستجوی گوگل در وب  
LINKS PAGE