بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 02-26-2015
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض فیلمنامه نان و گل


نان و گل ( 1)

خيابان و تونل، روز.
اتوبوس مسافربري كنار خيابان ايستاده است. پسر سيگارفروش پياده مي‏شود و پسر گل‏فروش «عيسي» سوار مي‏شود. با چشم از راننده اجازه مي‏گيرد. راننده با علامت سر به او راه مي‏دهد. در ماشين پشت سر او بسته مي‏شود و ماشين حركت مي‏كند.
عيسي: گل، گل!
روي اولين صندلي جلوي ماشين دو بچة بسيار كوچك نشسته‏اند و پستانك مي‏خورند. تا چهار صندلي آن طرف‏تر كسي ننشسته است. عيسي جلو مي‏رود. مسافران بعدي يك دختر و پسر دبستاني هستند كه سرشان توي كتاب است.
عيسي: گل؟
دختربچه سرش را بالا مي‏آورد و به عيسي لبخند مي‏زند. پسربچه سر دختر را با دست به كتاب برمي‏گرداند. عيسي عبور مي‏كند. انتهاي ماشين يك زن و مرد جواني نشسته‏اند.
عيسي: گل!
زن كه لباس عروسي به تن دارد اما زير شبه چادري آن را پنهان كرده، گريان است. مرد كنار دستي او با سر اشاره مي‏كند كه گل نمي‏خواهد. عيسي برمي‏گردد. حالا اين رديفِ صندلي‏هاي اتوبوس را زوج‏هايي كه هر كدام به ترتيب پيرتر از ديگري هستند پر كرده‏اند. عيسي مدام سؤال خود را تكرار مي‏كند اما كسي گل نمي‏خواهد. اتوبوس وارد تونلي مي‏شود. نور ماشين‏هاي مختلفي كه از تونل رد مي‏شوند و به صورت هشدار دهنده‏اي بوق مي‏زنند، روي شيشه‏هاي اتوبوس مي‏دود. دوربين از ابتداي صحنه تا به حال در يك نما عيسي را تعقيب كرده است و اكنون پشت سر عيسي و راننده است. يك جفت نور خيره كننده از عمق تونل به سمت ماشين پيش مي‏آيد و هر لحظه بزرگتر مي‏شود. راننده از وحشت بوق مي‏زند و وقتي ترمز مي‏كند كه ديگر دير است و آن دو نور به شيشه خورده، همه چيز را سوزانده است.

پشت بامي بلند روي شهر، صبح زود.
عيسي با چشم‏هاي باد كرده از خواب هراسان برمي‏خيزد. آفتاب زمستاني بر او مي‏تابد. خودش را جمع‏وجور مي‏كند. مي‏ايستد و از خواب‏آلودگي دور خودش مي‏چرخد. لباس محلي نه چندان مناسبي پوشيده. پيلي خوران به لب پشت بام مرتفع مي‏رود و رو به شهر خميازه مي‏كشد. از ديد او شهري به خود رها شده. آنتن‏هاي تلويزيون پشت بام‏ها، هر يك آبكشي را يدك مي‏كشند. آبكش‏ها هر كدام رو به جهتي دارند. آن سو در عمق كادر ناقوس كليسا به صدا درمي‏آيد. از بيرونِ كادر، باد صداي اذان را روي شهر مي‏ريزد.

جوي آب، روز.
جوي آبي پهن در حاشية شهر. هر يك از بچه‏ها از آب چيزي مي‏گيرد. ما جزئيات آن را نمي‏بينيم. تنها يكي به وضوح قورباغه‏اي گريزان را شكار مي‏كند و توي جيب شلوارش مي‏اندازد و زيپ آن را مي‏كشد. آب مشتي گل وحشي را با خود مي‏آورد. دست‏هايي كودكانه آن‏ها را از آب مي‏ربايد.

محوطه‏اي مجهول، روز.
سيم‎هاي خاردار. عيسي خود را از زير آن‏ها مي‏سُراند. به سختي مراقب گل‏هاست. در نما‏هاي بسته او را تعقيب مي‏كنيم تا به پاي ديواري مي‏رسد. نگران و مراقب اطراف است. دو بار صداي پرنده‏اي را تقليد مي‏كند و يك بار همان جواب را از خارج كادر مي‏شنود. عيسي دستة گل‏هاي وحشي را به دهان مي‏گيرد و با دست و پاي لخت از لاي جرز‏هاي ديوار خود را بالا مي‏كشد. مهارت نسبي اين كار را دارد. دو سه متري كه بالا مي‏آيد، ليز مي‏خورد و به پايين مي‏افتد. دوباره بالا مي‏آيد. از بالاي ديوار دستي مردانه وارد كادر مي‏شود. از پشت دست، عيسي را داريم كه خود را به سمت دست بالا مي‏كشاند، نزديك مي‏شود، گل‏ها را از دهان خود برمي‏دارد و به سمت دست دراز مي‏كند. خطا كرده است. هنوز فاصله‏اي باقي است. دست مرد تلاش مي‏كند تا فاصله را جبران كند. هنوز ممكن نيست. از زواياي پايين و بالا دو دست در حالي كه صاحبان دست در كادر نيستند، در تلاش رسيدن به همديگر. پاي عيسي در كش و قوس بر ديوار. هر دو دست ذرّه ذرّه به هم نزديك مي‏شوند. صداي يك سوت ناگهاني كه اخطار مي‏كند. پسر از بالاي جرزها به پايين پرتاب مي‏شود. تازه متوجه مي‏شويم كه در حاشية يك زندان بوده‏ايم. عيسي از لاي بوته‏ها مي‏گريزد. صاحب دست كه پشت ميله‏هاي زندان زنداني است، نگران اوست.
عيسي به سيم‏هاي خاردار مي‏رسد. سايه نگهبان بر او مي‏افتد. عيسي مي‏چرخد و كف دستش را نگاه مي‏كند، خون تازه كف دستش طرح گل خارهاي سيم را مي‏نماياند. وحشت كرده است و نفس‏نفس مي‏زند و همچنان به سيم‏هاي خاردار گير كرده است.

اتاق رئيس زندان، ادامه.
رئيس زندان پشت ميزش نشسته است. مهربان مي‏نمايد. لباس نظامي به تن دارد. پشت سر او پنجره‏اي است كه از پرونده پر است. چاقويي را از لاي پرونده‏اي برمي‏دارد و ضامن آن را مي‏زند؛ تيغة نصفه‏اي بيرون مي‏آيد.
رئيس زندان: پدرجان نصفة ديگه تيغه‏اش كو؟
متهم: (مردي لرزان) تو تنش جا موند.
رئيس زندان: بيا اينجارو انگشت بزن.
دست سياه و چروكيده متهم پاي ورقه‏اي را انگشت مي‏زند. پروندة ديگري وارد كادر رئيس مي‏شود. آن را مي‏گشايد. دسته گلي وحشي لاي پرونده است. رئيس زندان گل‏ها را مي‏بويد و لحظه‏اي مسحور بويي مي‏شود كه استشمام كرده، بعد شغل خود را به ياد مي‏آورد.
رئيس زندان: جرم؟ (عيسي درمانده است كه چه جوابي بدهد.) جرم؟ (عيسي مي‏خواهد چيزي بگويد كه نمي‏گويد.) جرم پسر؟
عيسي: گل‏فروشي آقا.

خيابان، روز.
دهها بچه گل‏فروش در خيابان. هر يك سعي مي‎كنند گل خود را به مشتري‏ها بفروشند. پسربچه‏اي ديگر، داود، ضبطي را روشن كرده با موسيقي آن مي‏رقصد. عابران لحظه‏اي درنگ مي كنند و براي داود پول مي‏اندازند. عيسي سرگرم گل‏فروشي است كه پسر شل كشان‏كشان از راه مي‏رسد. زبانش مي‏گيرد و يك سر به سراغ داود مي‏رود.
پسر شل: سنگ، سنگ بيارين!
داود ضبط را برمي‏دارد. بچه‏هاي گل‏فروش به دنبال موسيقي داود و ضبطش مي‏دوند.

بيابان، ادامه.
مردم هجوم آورده‏اند. عيسي به سختي خود را جلو مي‎كشد. زني را براي سنگسار آورده‏اند. به دست‏هايش قل و زنجير است و طنابي او را به دنبال خود مي‎كشد. از مأموران خبري نيست. زن متهم وحشتزده اما رام و مطيع مي‏آيد. وقتي به وسط گودال مي‏رسد، صداي ماشيني را مي‏شنود. سر مي‏چرخاند. كاميون از راه رسيده باربند پر از سنگش را كنار جمعيت خالي مي‏كند. زن متهم وحشتش فزوني مي‏گيرد و به سمت جمعيت زنان فرار مي‏كند. زن‏ها خود او را به وسط ميدان بازمي‏گردانند و او را در چاله‏اي فرو مي‏كنند و دورش را خاك مي‏ريزند. حالا زن تا نيمه در خاك است. مردم هر يك به سمت كاميونِ سنگ مي‏روند و دامن پيراهنشان را پر مي‏كنند و آماده سنگسار مي‏ايستند. از بين زنان، دختربچة كوچكي،كمي كوچكتر از عيسي، جيغ‏زنان خودش را روي زني كه قرار است سنگسار شود مي‏اندازد و با دست خاك‏ها را كنار مي‏زند. زن‏ها او را كنار مي‏كشند. عيسي جلو مي‏رود و دست‏هايش را جلوي چشم دختر مي‏گيرد. دختر دست عيسي را با بغض كنار مي‏زند. همة دست‏ها براي سنگسار كردن بالا مي‏رود.
صداي يك مرد: (كه او را نمي‏بينيم.) هركي گناه نكرده اولين سنگو بزنه.
مردم ساكت مي‏شوند. زن متهم از وحشت زوزه مي‏كشد. لحظات ديگري به انتظار فرمان سنگسار سپري مي‏شود. دختربچة كوچكي كه در بغل زني است، به بازي سيبي را كه گاز زده است پرت مي‏كند؛ دستان منتظر مردم سنگ‏ها را پرتاب مي‏كند. خطي از خون بر چهرة زن متهم مي‏دود و دختر خود، دست عيسي را بي‏تابانه جلوي چشم‏هايش مي‏گيرد. داود ضبطش را روشن مي‏كند و به رقص مي‏زند. باران سنگ از آسمان بر زمين مي‏بارد. دست‏هاي مردم كه سنگ مي‏اندازند «اسلوموشن» در هوا. چنان كه گويي با آهنگ ضبط داود در رقصند. حالا رفته رفته دست‏ها سولاريزه مي‏شوند و رنگ خاكستري سنگ گونه‏اي به خود مي‏گيرند. داود در رقص است و عيسي دختر زن سنگسار شونده را روي زمين مي‏كشد و از معركه دور مي‏كند. مردم سنگ مي‏ريزند و داود همچنان در نماهاي درشت و ديوانه‏وار مي‏رقصد. كم‏كم نماها بازتر مي‏شود، روز ديگري است.

خيابان، روز ديگر.
داود در كنار خيابان مي‏رقصد. بچه‏ها گل مي‏فروشند. عيسي و دختر زني كه سنگسار شده بود، سراغ زني مي‏روند كه مشغول گل‏فروشي است و حنا نام دارد.
حنا: گل، آقا گل.
عيسي قرصي را به حنا مي‏دهد. حنا قرص را بي‏درنگ مي‏خورد. بعد از جيبش كلوچه‏اي در مي آورد، به عيسي مي‏دهد و دوباره گل‏فروشي خود را از سر مي‏گيرد. عيسي گوشه‏اي مي‏نشيند و با دختر همراهش كلوچه مي‏خورند. ماشيني مي‏ايستد و بوق مي‏زند. بچه‏هاي گل‏فروش به سمت ماشين مي‏روند و گل‏هايشان را داخل ماشين مي‏كنند. اما پس از لحظه‏اي مأيوس باز مي‏گردند. ماشين همچنان بوق مي‏زند تا حنا به سمت ماشين مي‏رود. سرش را از شيشه داخل مي‎كند، صحبتي مي‏كند كه ما نمي‏فهميم. بعد سوار ماشين مي‏شود و مي‏رود.

رستوران، روز.
عيسي وارد رستوران مي‏شود. دسته گلي به همراه دارد. دختر زني كه سنگسار شده است، همراه اوست. او هم دسته گلي به دست دارد. عيسي و دختر گل‏هاي تازه را با گل‏هاي پلاسيدة قبلي روي ميزها عوض مي‏كنند و يك شاخه گل را داخل ظرف آبي گذاشته روي پيشخوان مي‏گذارند. مرد پشت پيشخوان به عيسي و دختر يك همبرگر و نوشابه مي‏دهد كه عيسي همبرگر را نصف مي‏كند و نيمي از آن را به دختر مي‏دهد و نوشابه را يك جرعه اين يك جرعه آن با هم سر مي‏كشند.


خيابان و سينما، ادامه.
در خيابان‏ها مي‏آيند تا جلوي سينمايي مي‏رسند. مدتي عكس‏هاي ويترين سينما را نگاه مي‏كنند كه موسيقي آن از جلوي در هم شنيده مي‏شود. بعد عيسي يك شاخه گل سرخ را به زني كه بليط مي‏فروشد، مي‏دهد و يك شاخه از گل را به كسي كه بليط‏ها را دم در كنترل مي‎كند. مرد كنترل‏چي گل را بو مي‏كند، اطراف را مي‏پايد و وقتي مطمئن مي‏شود حواس كسي به او نيست، يواشكي آن دو را به داخل سالن راه مي‎دهد. آن دو به تماشا مي‏نشينند. يك سامورائي روي پرده، شمشير كشيده، فرياد مي‎زند.

خيابان، اتوبوس، ادامه.
دوباره سر در هر ماشين كوچك و بزرگي مي‏كنند و از خيابان‏ها مي‏گذرند.
عيسي: گل بدم؟
دختر: گل بدم؟
عيسي: گل سرخ.
دختر: گل سرخ.
عيسي: گل تازه.
دختر: گل تازه.
بعد سوار يك اتوبوس مي‏شوند كه تخمه فروشي از آن پايين مي‏آيد، ماشين راه مي‏افتد.
عيسي: گل بدم؟
دختر: گل بدم؟
روي اولين صندلي جلوي اتوبوس، دو بچة شيرخوار از سينة مادرشان شير مي‏خورند. پشت سر آن‏ها يك دختر و پسر دبستاني نشسته‏اند كه سرشان توي كتاب است.
عيسي: گل آقا!
دختر: گل آقا!
دختربچه روي صندلي سرش را بالا مي‏آورد و به عيسي لبخند مي‏زند. پسربچه سر دختر را با دست به كتاب برمي‏گرداند و كتابش را كه بسته شده باز مي‏كند. عيسي شوكه مي‏شود. سر مي‏چرخاند، اين سو يك صندلي در ميان زنان و مرداني نشسته‏اند كه به ترتيب پيرتر از همديگرند. اتوبوس وارد تونل مي‏شود. عيسي بي محابا جيغ مي‎كشد. دختر از جيغ او ترسيده به گريه مي‏زند. عيسي با مشت به پشت راننده مي‏كوبد كه نگهدارد. راننده دستپاچه توقف مي‏كند و آن دو از اتوبوس مي‏گريزند و از تاريكي تونل دوان‏دوان بيرون مي‏آيند. به نور كه مي‏رسند، عيسي به ديوار تكيه مي‏دهد. دختر نيز تبعيت مي‏كند. هر دو به شدت نفس‏نفس مي‏زنند. بعد عيسي گوش مي‏خواباند. توي صورت او انگار صداي يك تصادف مهيب مي‏آيد.
عيسي: شنيدي؟
دختر: چيو؟

خيابان و جلوي مغازة مسگري، روز.
صداي مغازة مسگري به خيابان ريخته است. عيسي و دختر هريك از سويي گل مي‏فروشند. ماشيني مي‏ايستد و بوق مي‏زند. دختر به سمت ماشين مي‏رود و گل‏ها را داخل شيشه مي‏كند. ـ ما راننده را نمي‎بينيم ـ بعد دختر سرش را به همراه گل‏ها داخل شيشه مي‏كند. گويي دارد جواب مي‏دهد كه يكباره پاهايش از زمين بلند مي‏شود و به داخل ماشين كشيده مي‏شود و ماشين راه مي‏افتد. به جاي هر افكتي صداي مسگري را مي شنويم كه بالاگرفته است. بعد صداي سوت مي‏آيد و هر يك از گل‏فروشان به سمتي مي‏دوند. پسر سيگارفروش كه حالا ديگر مي دانيم كر است، متوجه آمدن مأموران نشده. دستفروشان مي‏گريزند. عيسي مجبور مي‏شود راه گريخته را برگردد تا او را خبر كند. مشغول تكان تكان دادن پسر سيگارفروش است كه دستي بر سر شانة خودش مي‏خورد. مي‏چرخد. دستبندي اسلوموشن دست‏هاي پر از گلش را به اسارت مي‏كشند.

اتاق رئيس زندان، روز.
پرونده‏اي وارد كادر مي‏شود. رئيس زندان لاي آن را مي‏گشايد. دسته گلي پژمرده و دسته‏ گلي تازه نشانة دو بار دستگيري.
رئيس زندان: نمي‏دوني دستفروشي قدغنه؟ (عيسي به علامت نفي سر بالا مي‏دهد.) چه گل‏هايي مي‏فروشي؟
عيسي: نرگس.
رئيس زندان: ديگه؟
عيسي: نمي‏دونم.
رئيس زندان: رز؟ (عيسي به علامت تأييد سر پايين مي‏دهد.) ديگه؟ (عيسي چيزي نمي‏گويد.) شنيدم ياس سفيدم مي‏فروختي؟! (عيسي نمي‏داند چه بگويد.) اگه راستشو بگي كارت ندارم. (عيسي فكر مي‏كند ياس فروشي جرم خاصي است. اين است كه قيافة منكرانه‏اي مي‏گيرد.) ياس؟ . . . نمي‏فروختي؟ (عيسي شانه بالا مي‏اندازد.) تو ياس نمي‏فروختي؟!
عيسي: (به گريه مي‏افتد. جلوي خودش را مي‏گيرد.) نه به خدا آقا تا حالا ما نفروختيم.
رئيس زندان: كي مي‏فروخته پس؟
عيسي: (نمي‏تواند گريه نكند.) ما نمي‏دونيم آقا.
رئيس زندان: به من گفتند تو مي‎دوني كي ياس مي‏فروشه؟
عيسي: نه آقا.
رئيس زندان: ياس. . . سفيده. . . خوشبوئه. . . كمه. . . تو نمي‏شناسي؟ (عيسي شانه بالا مي‏اندازد.) اگه گل ياس مي‏فروختي آزادت مي‏كردم.
عيسي: (مبهوت مانده است.) مي‏فروشيم آقا.
رئيس زندان: تو كه گفتي من نمي‏دونم كجا دارن دروغگو! (عيسي از استيصال درمانده شده است.) حالا گل ياس مي‏فروشي يا نه؟
عيسي: هر چي شما بگين آقا.
رئيس زندان: اين جا رو انگشت بزن.

خيابان، جاهاي مختلف، لحظه‏اي بعد.
عيسي در خيابان مي‏دود و از هركس سراغ دختر را مي‏گيرد. داود رقص سختي مي‏كند و صورت خود را با دست مي‏پوشاند. پسر سيگارفروش با زبان لالي چيزي به او مي‏گويد كه عيسي اعتنايي نمي‏كند. اما سيگارفروش با سماجت حرف خودش را تكرار مي كند و از خودش حركاتي در مي‏آورد كه معلوم است از دختر خبر دارد. با دستش موهايش را مي‏كند كه عيسي چيزي نمي‏فهمد. بعد دست عيسي را مي‏گيرد و دنبال خود مي‏كشد. هر دو مي‏دوند و از جلوي مغازة مسگري كه صدايش خيابان را برداشته عبور مي‏كنند. گوشة خيابان پسري زير دست سلماني نشسته و مرد سلماني با ماشين اصلاح تتمة موهاي ماندة سر او را صاف مي‏كند. سيگارفروش كسي را كه زير دست سلماني نشسته نشان مي‏دهد. عيسي او را به جا نمي‏آورد. با تعجب به سيگارفروش و كسي كه زير دست سلماني نشسته نگاه مي‏كند. سلماني كارش را تمام كرده است. حالا دختر سرش را از زير دست سلماني بالا مي‏آورد و چشمش در چشم عيسي مي‏افتد. لحظاتي به هم خيره مي‏مانند، بعد عيسي جلو مي‏رود و دو بافة موي دختر را كه به زمين افتاده برمي‏دارد و در مشت مي‏فشارد. دختر برمي‏خيزد و مي گريزد. عيسي به دنبال اوست. سلماني در پي پول خود مي‏خواهد يقة عيسي را بگيرد كه پسر سيگارفروش سينه‏اش را جلو مي‏دهد و با ايماء و اشاره مي فهماند كه هر چه مي‏خواهد از او بگيرد.
سلماني: پولش!
سيگارفروش سيگاري را روشن مي‏كند و به او مي‏دهد. دست سلماني هنوز دراز است. پسرك سيگار ديگري به او مي‏دهد. سلماني هنوز منتظر پول است.
سيگارفروش دست در جيب شلوارش مي‏كند و مشتي پول خرد را كه صدايش مي‏آيد، جا به جا مي‏كند. بعد مشتش را از جيبش درآورده كف دست سلماني خالي مي‏كند. قورباغه‏اي است. سلماني خود را عقب مي‏كشد. سيگارفروش پكي به سيگاري كه بر لب دارد و خاموش است مي‏زند و با غرور يك قهرمان پيروز دور مي‏شود.

مخروبه يك كليسا، لحظه‏اي بعد.
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید




  #2  
قدیمی 02-26-2015
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

نان و گل ( 2)

دختر صورت خود را با دست هايي كه به خاك هاي سياه مي‏مالد، كثيف مي‏كند. عيسي بهت‏زده است. هر چه جلو مي‏رود، دختر خود را عقب مي‏كشد و از راه‎پله‏ هاي متروكه‏اي كه به برج كليسا مي‎رسد بالا مي‏رود. عيسي به او مي‏رسد. از سوراخ‏هاي ديوارهاي فروريخته، نورها همديگر را قطع كرده‏اند. دختر لحظه‏اي در تقاطع نورها به خود مي‏پيچد. بعد برمي‏خيزد كه بگريزد، نمي‏تواند و دستش به چيزي گير مي‏كند. صداي زنگ ناقوس گويي از ته يك چاه بلند مي‎شود و دختر خود را به لب پنجره‏اي كه از شكست ديوار ايجاد شده مي‏كشاند و رو به شهر عق مي‏زند و چيزي را لاي گريه و عق زدن زمزمه مي‎كند كه كم‏كم مفهوم مي‏شود.
دختر: به كسي نگو من دخترم. ترا خدا به كسي نگو.
بازي ناقوس كليساي متروكه در نورهاي تيز سوراخ ديوارها. حالا انگار باد صداي اذان را هم مي‏آورد. حالا انگار مسگرها مس مي‏كوبند. حالا انگار طبل مي‏كوبند.

مكاني ديگر، شب.
طبل مي‏كوبند. عروسي است. جلوي در خانه‏اي كه عروسي است، چراغاني است. ما به جز در عروسي و عبور مهمانان چيز ديگري از عروسي نمي‏بينيم. وقتي ماشين يكي از مهمانان مي‏ايستد و زن و مرد متشخصي پياده مي‏شوند، گدا گشنه‏هاي دم در دور آن‏ها را مي‏گيرند، تا به داخل عروسي برسند و بعد در پي ماشين جديدي كه از راه مي‏رسد، به سمت او هجوم مي‏برند. داود مي‏رقصد. حنا گل مي‏فروشد. اما كسي به او اعتنايي نمي‏كند. به نظر مي‏رسد كه به ديگران التماس مي‏كند و مريض حال‏تر از پيش است. سيگارفروش به شيوة خاصي براي مشتري‏هايش سيگار روشن مي‏كند و عكاسي دوره‏گرد عكس مي‏گيرد. عيسي جلو مي‏رود تا او را راضي كند كه در ازاي گل از آن‏ها عكس بيندازد، كه عكاس راضي نمي‏شود. عيسي اصرار مي‏كند، با اكراه راضي مي‏شود. بعد با دختر كنار هم مي‏ايستند تا عكس بيندازد. دختر غمگين و در فكر است همين كه عكاس آمادة عكس انداختن مي‏شود، عيسي دست بلند مي‏كند و مانع مي‏شود بعد از جيبش دو بافة موي دختر را درمي‏آورد و تكه‏اي از پيراهنش را مي‏برد و دو بافة مو را به سر دختر وصل مي‏كند و گل‏هاي باقيماندة دستش را توي دستمال سر او فرو مي‏كند. چنان كه گوي از سر دختر گل روئيده است و آن وقت هر دو عكس مي‏شوند.

دريا، صبح زود.
امواج بر صخره‏ها مي‏كوبد. دختر به موازات دريا خوابيده است و عيسي با دستش روي دختر ماسه مي‏ريزد. طوري كه كم‏كم تمام تن او زير ماسه‏ها پوشيده مي‏شود. به جز سوراخ دهانش كه براي تنفس بيرون مانده. گاهي امواج تا ماسه‏ها روي تن دختر پيش مي‏آيد. بعد عيسي برمي‏خيزد و از آن سو آهن تيز زنگ‏زده‏اي را برمي‏دارد. فرياد مي‏كشد و مثل سامورائي فيلمي كه در سينما ديديم، به سوي دختر مي‏دود و با همة قدرت آهن زنگ‏زده را در دل ماسه‏ها فرو مي‏كند. صداي جيغ جانخراشي مي‏آيد. اما پسر همچنان ادامه مي‏دهد و با آهن تيز ماسه‏ها را متفرق مي‏كند. دختر زير ماسه‏ها نيست. دوربين مي‏چرخد. دختر آن سو ايستاده است.
دختر: حالا تو.
عيسي مي‏خوابد و دختر روي او ماسه مي‏ريزد. خورشيد بالا مي‏آيد. بچه‏ها از دور دو عاشق را مي‏مانند.

محوطه سيم‏هاي خاردار، ادامه.
عيسي خود را زير سيم‎خاردار مي‏سراند و به سمت ديوار مي‏رود. دختر كنار سيم‏ها منتظر اوست. عيسي پاي ديوار كه مي‏رسد، صداي پرنده‏اي را تقليد مي‏كند. مرد زنداني از پشت پنجره پيدايش مي‏شود. عيسي نان‏هاي كلوچه‏اي را كه درآورده، به سمت پنجره پرت مي‏كند. صداي سوت مي‏آيد. عيسي مي‏گريزد.

رستوران، شب.
عيسي و دختر رستوران را پر از گل مي‏كنند و همبرگر و نوشابه مي‏گيرند. عيسي نوشابه را در دو پلاستيكي كه از قبل تدارك ديده خالي مي‏كند.

كوچه‏ها، شب.
عيسي و دختر مي‏آيند. در حالي كه دو نيمه از يك همبرگر را سق مي‏زنند و از پلاستيك‏هايي كه همراهشان است، نوشابه مي‏نوشند. گوشة كوچه زني افتاده است و بچة شيرخواره‏اي سينة او را مك مي‏زند و گريه مي‏كند. هر دو جلو مي‏روند. زن به نظر خواب مي‏آيد. دختر همبرگرش را رو به بچة كوچك مي‏گيرد. بچه كوچكتر از آن است كه همبرگر به كارش بيايد. عيسي جلوتر مي‏رود. زن مرده است. عيسي و دختر متوجه نيستند. او را تكان تكان مي‏دهند و مي‏نشانند. زن مي‏افتد. دختر از ترس مي‏گريزد. عيسي با وحشت بچة گريان را از بغل زن قاپ مي‏زند و فرار مي‏كند.

آغل گوسفندان، شب.
عيسي و دختر و بچة كوچك وارد آغل پر از گوسفند مي‏شوند. آن‏سوتر بره‏اي از ميشي شير مي‏خورد. عيسي دختر و بچه را از پلكاني چوبي بالا مي‎‏برد. به نظر مي‏رسد كه اين جا را مي‏شناسد. بعد باز مي‏گردد و ميشي را با خودش كشان كشان از پله‏ها بالا مي‏برد. ميش نمي‏آيد و بره‏اش دنبال او راه افتاده است. عيسي بره را به بغل دختر مي‏دهد و بچه را زير گوسفند مي‏خواباند و پستان گوسفند را توي دهان بچه مي‏چپاند. بچه پستان گوسفند را مي‏مكد. بره خود را به زير پستان ميش مي‏كشاند كه دختر نمي‏گذارد و او را از ميش دور مي‏كند. حالا ميش و بره‏اش به پايين بازمي‏گردند و بچه روي پاي دختر خوابش مي‏برد. دختر بچه را تكان تكان مي‏دهد و خودش نيز دراز مي‏كشد. عيسي نيز كنار او با فاصله دراز مي‏كشد. نگاه هر دو به سقف است و ما هر دو را از سقف در يك كادر داريم.
عيسي: اگه پولدار شم يه اسب مي‎خرم. . . مي‏آي پولدار شيم؟
دختر: آره مي‏آم. (خواب‏آلوده است.)
عيسي: (در خيال) اگه اسب بخرم از اين جا مي‏رم. مي‏آي از اين جا بريم؟
دختر: آره مي‏آم. (خواب‏آلوده‏تر است.)
عيسي بيشتر به خيالات مي‏رود. حالا به يك فكر دروني لبخند رضايت مي‏زند و غلت مي‏خورد. از زاوية بغل و از نوري كه از بيرون به آن دو تابيده ساية آن‏ها بر ديوار بر هم افتاده است. بچه‏ها دو عاشق را مي‏مانند. يك باره صداي زنگ ساعت كوكي آن‏ها را از جا مي‏پراند. هر دو وحشت مي‏كنند و به هم پناه مي‏برند و خود را تا دم پنجره مي‏كشانند. بچه نيز ونگي مي‏كند و دوباره مي‏خوابد. بعد صداي تيز شدن يك چاقو با مصقل مي‏آيد. بعد نالة مشتي گوسفند شنيده مي‏شود. آن وقت هر دوي آن‏ها دست بر شانة هم مي‏خوابند و تصوير فيد اوت مي‏شود.
فيد اين: آن‏ دو هنوز خوابند و نور پنجره آن‏ها را از محيط جدا كرده است. بچة كوچك پيراهن عيسي را كنار زده و سينة او را مي‏مكد. عيسي چشم مي‏گشايد. دختر نيز.
دختر: گشنشه.
عيسي چشم‏هايش را مي‏مالد و از پلكان چوبي پايين مي‎رود تا ميش را بالا بياورد. وقتي به آغل مي‏رسد به اطراف نگاه مي‏كند و صورتش در بهتي فرو مي‏رود. برمي‏گردد، دست دختر را مي‏گيرد و راه مي‏افتند اما باز جلوي پله‎ها مي‏ايستد. خودش چشمش را مي‏بندد.
عيسي: چشم‏هاتو ببند دنبال من بيا.
دست دختر را مي‏گيرد و مي‏كشد. دختر چشمش را مي‏بندد و با دست ديگرش بچه را سفت به بغل مي‏فشارد و از پله‏ها پايين مي‏روند. وقتي به آغل مي‏رسند، حس خاصي در صورت دختر مي‏دود. فضا را بو مي‏كند و پايش را جا به جا مي‏كند.
دختر: چرا زمين خيسه؟
عيسي: شير ريخته زمين، نترس.
از آغل بيرون مي‏آيند. عيسي هنوز نمي‏گذارد دختر برگردد و جا پاهاي خوني‏اش را كه كمرنگ روي زمين نقش مي‏اندازد نگاه كند.

خيابان‏ها، روزهاي بعد.
عيسي و دختر در خيابان گل مي‏فروشند. از بچه خبري نيست. سر در هر ماشيني فرو مي‏كنند. صداي مغازة مسگري در كادر زياد مي‏شود. حال دختر كم‏كم منقلب مي‏شود. وحشت مي‏كند و به گوشه‏اي پناه مي‏برد. عيسي متوجه اوست. دختر خودش را مخفي مي‏كند. عيسي كنار او مي‏ايستد. همان ماشين كه دختر را برده بود، گوشة خيابان ايستاده است. دختر دستش را به خاك‏هاي زمين مي‏كشد و صورتش را كثيف مي‏كند و خود را از ماشين مخفي مي‎كند. عيسي نگران اوست. ماشين را مي‏بيند. صداي سوت مي‏آيد. همچنان دختر گريه مي‎كند و صورتش را كثيف مي‏كند. صداي مسگري مي‏آيد. بچه‏هاي گل‏فروش مي‏گريزند. عيسي حواسش به گريختن آن‏ها نيست. پسر سيگارفروش او را تكان مي‏دهد كه بگريزد. عيسي خيره به ماشين نگاه مي‏كند. پسر سيگارفروش نيز مي‏گريزد. دستبندي دست‏هاي پرگل عيسي را به اسارت مي‎گيرد.

اتاق ملاقات، روز.
عيسي نشسته است. دختر وارد مي‏شود. آن‏سوتر مردي با زنش ملاقات مي‏كند. دختر به سمت عيسي مي‏رود. مأموري كل اتاق ملاقات را كنترل مي‏كند. (سايه‏اي از او مي‏بينيم.) عيسي و دختر روبه‏روي هم نشسته‏اند و همديگر را نگاه مي‏كنند و نمي‏دانند به هم چه بگويند. صداي مرد و زني كه كنار آن‏ها ملاقات مي‏كنند مي‏آيد. دختر دست عيسي را مي‏گيرد و او را به زير ميز مي‏كشاند و از زير پيراهنش همبرگر و پلاستيك پر از نوشابه را در مي‏آورد و شروع به خوردن مي‏كنند. بعد بازي‏شان مي‏گيرد و چهاردست‏وپا لاي ميزها شروع به راه رفتن مي‏كنند. تازه متوجه مي‏شويم كه ده‏ها زنداني با خانواده‏شان مشغول ملاقاتند. عيسي و دختر از زير ميزها از كنار پاي آن‏ها با هم قايم‏باشك بازي مي‏كنند تا پا و دست مأمور در كادر مي‏آيد و آن‎ها را سر جايشان مي‏نشاند. مرد و زن كنار آن‏ها چشم در چشم هم گريه مي‏كنند و عيسي و دختر از گرية آن‏ها خنده‏شان مي‏گيرد. وقتي سوت پايان ملاقات كشيده مي‏شود، عيسي پلاستيك نوشابه را با دهانش باد مي‏كند و با دستش مي‏تركاند.

سلول‏ها، شب.
سلول زندانيان با ميله از همديگر جدا شده. بين عيسي و مرد زنداني كه او را پشت پنجره ديده‏ايم، هشت رديف ميله و هفت زنداني فاصله است. نگهباني مراقب است و زندانيان دهان به دهان ديالگ را از مرد زنداني به پسر و بالعكس منتقل مي‏كنند. دوربين در يك نماي تراولينگ رفت و برگشت ديالگ را با زندانيان همراهي مي‏كند.
مرد زنداني: چرا مادرت ملاقات من نمي‏آد؟ (زندانيان كلام او را به عيسي مي‏رسانند.)
عيسي: مي‏گه طلاقش دادي. (زندانيان كلام عيسي را به مرد مي‏رسانند.)
مرد زنداني: دروغ مي‏گه من فقط يه سال رفتم مسافرت. . . (زندانيان مي‏رسانند.)
عيسي: مريضه. . . (زندانيان. . .)
مرد زنداني: از كجا مي‏آره مي‏خوره؟ (زندانيان. . .)
عيسي: گل مي‏فروشه (زندانيان. . .)
مرد زنداني: مي‏گن مي‏خوان به همة زنداني‏ها عفو بدن. رئيس زندان برام تقلا كرده. مي‏خوام براش هديه بفرستم. مي‏توني برام گل ياس بياري؟ . . .
عيسي: از كجا بيارم؟ . . .
مرد زنداني: از باتلاق‏ها كه رد بشي پاي دامنة كوه پر ياسه.

خيابان، باتلاق، روز.
عيسي در خيابان مي‏دود. اولين كسي كه او را مي‏بيند داود است مشغول رقصيدن است. حالا با ورود عيسي گوئي دوربين در جمع گل‏فروشان به رقص آمده. سيگارفروش از راه مي‏رسد. با زبان لالي چيز‏هايي مي‏گويد كه عيسي نمي‏فهمد.
سيگارفروش دست او را مي‏گيرد و مي‏كشد. راه از كنار محوطه سنگسار مي‏گذرد تا به باتلاق مي‏رسند. حنا تا سينه در باتلاق فرورفته و آواز مي‏خواند. عده‏اي كنار باتلاق دور او جمع شده‏اند و براي او كمند مي‏اندازند. اما او كمند را از خود دور مي‎كند و آواز مي‏خواند. دختر هم آن‏جاست.
يكي از مردم: جنون سفليسه، زده به سرش. شهرو اينا به گند كشيدن.
عيسي براي نجات او به باتلاق مي‏زند. كمي كه جلو مي‏رود فرو مي‏رود.
يكي از مردم: نرو بچه‏جون تو هم مي‏ري فرو.
عيسي: برات قرص آوردم.
حنا خود را به سمت عيسي مي‏كشاند. مردان كنار باتلاق فرصت را غنيمت دانسته به سوي حنا كمند مي‏اندازند اما هرچه مي‏كشند بيرون نمي‏آيد. دسته جمعي طناب را مي‏كشند تا حنا از باتلاق بيرون كشيده مي‏شود. بعد او را در پتويي مي اندازند و سوار يك كالسكه باري مي‏برند. عيسي جلو مي‏رود. مردان او را كنار مي‏زنند. كالسكه كه راه مي‏افتد، عيسي به دنبال آن شروع به دويدن مي‏كند. دختر ايستاده است. در زمينة او باتلاق است. به روبرويش نگاه مي‏كند. عيسي به دنبال كالسكه باري مي‏دود.

منطقة سيم‏هاي خاردار، روز.
بوته‏هاي خار. صداي مخصوص پرنده‏اي كه دو بار تقليد مي‏شود. عيسي و دست‏هاي پر از ياسش از كنار خارها ظاهر مي‏شوند. از پشت ميله‏ها زنداني ديگري به جاي مرد زنداني قبلي ظاهر مي‏شود.
زنداني جديد: كيو مي‏خواي؟
عيسي: براي بابام گل ياس آوردم.
زنداني جديد: منو كه آوردن اونو بردن براي اجراي حكم.
بخشي از گل‏ها از دست عيسي به زمين مي‏ريزد.

بيابان، ادامه.
عيسي وارد محوطه‏اي مي‏شود كه مراسم مجازات را قبل از آن در آن‏جا ديده‏ايم. جماعت زيادي به تماشا آمده‏اند. عيسي آن‏ها را كنار مي‏زند، اما ممكن نيست. به سختي تلاش مي‏كند.
چهر‏ه‏هاي دور و بر عيسي آشنا و ناآشنا مي‏نمايند. عيسي مردم را كنار مي‏زند و مي‏دود. كند و كشيده و بُرّه بُرّه مي‏دود. صداي ريزش آوار بيشتر مي‏آيد. حالا از ديد عيسي مشتي سنگ رها شده و سبكبال در هوا كه وقتي به زمين فرود مي‏آيند، پيراهن مادرش حنا را دفن مي‏كنند. عيسي دست‏هايش را بلند مي‏كند تا جلوي سنگ‏ها را بگيرد، نمي‏شود. دست‏هاي پرتاب كنندة سنگ، در رقصي موزون به رفتار آمده‏اند. عيسي گل‏هاي دستش را به سمت پيراهن مادرش مي‏ريزد. دست‏ها هنوز سنگ مي‏ريزند. كم‏كم سولاريزه مي‏شوند و همه چيز به رنگ سنگ درمي‏آيد. ديگر همة آدم‎ها سنگي شده‏ اند. حالا دست‏هاي پرتاب كنندة سنگ، تكه‏ هايي از بدن خودشان را جدا كرده، پرتاب مي‏كنند. آن قدر كه چيزي از آن‏ها نمي‏ماند. جز بيابان مجازات و سنگ‏هايي كه بر هم تلنبار شده‏ اند.
تابستان 68

__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 06:48 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها