بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #41  
قدیمی 06-28-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,687 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لحظه های بی تو فصل چهل و دو
روزها با شتاب از پي هم مي گذشتند و شهروز آرام آرام با آلاله انس مي گرفت. از طرفي هنوز شقايق از شمال بازنگشته بود. شهروز كه همسر آينده اش را پسنديده و از طرف او هم مورد پسند واقع شده بود، آماده مي شد تا خانواده تدارك مقدمات بله بران رسمي راببينند.
در طول اين مدت كه دو سه هفته اي طول كشيد شهروز با آلاله چندين بار ديدار داشت و تمامي مسائلي ا كه لازم مي دانستند و با هم مطرح كرده بودند.
شقايق نيز چند بار با شهروز تماس گرفته و اظهار دلتنگي شديد مي نمود
او در يكي از تماسها گفت:
- نمي دونم چرا خيلي دلم شور مي زنه...اونجا چه اتفاقي افتاده كه به من نميگي؟
و شهروز كه قصد داشت تا وقتي او را نديده كلامي درباره ازدواج به لب نياورد گفت:
- اتفاق مهمي نيفتاده
شقايق بلافاصله گفت:
- اگه اتفاق مهمي نيفتاده چرا نمي گي چي شده؟
- صلاح بر اينه كه جصوري بهت بگم
و پس از سكوت كوتاهي افزود.....
- هر چي ديرتر برگردي و به ديدن من بياي به ضرر خودته
- چرا؟
چون ديگه براي هر كاري دير ميشه ، دير دير....
باز مكث كوتاهي كر د و سپس ادامه داد:
- دلم نمي خواد وقتي اومدي تقصيري رو گردن من بندازي. من بارها بهت گفتم سعي كن زودتر بياي
شقايق كه دلشوره از صدايش مي باريد گفت:
- خب چكار كنم؟ اينجا گير افتادم، وگرنه دل خودم خيلي برات تنگ شده براي ديدنت لحظه شماري مي كنم.
سپس كمي به فكر فرو رفت و بعد گفت:
- مي دوني عزيزم وقتي مدتي باهات حرف نمي زنم و صداتو نمي شنوم كلافه مي شم. تا كوچكترين فرصتي پيدا كنم زود ميام بهت زنگ مي زنم و يه كم آروم مي شم....
ناگهان شهروز بدون مقدمه چيني گفت:
- ببينم ، نكنه اونجا حواست پي چيزي يا كسي رفته كه نمي توني بياي و ببيني باهات چي كار دارد؟
شقايق كه پيدا بود از اين جمله شهروز افسرده و غمگين شده گفت:
- هيچ معلومه چي داري مي گي؟مگه چند بار توي مدت اين چهار پنج سال دنبال كس ديگه اي بودم كه تو به خودت اجازه مي دي اين حرفا رو بزني؟ در ضمن وقتي تو رو دارم كه همه كار برام مي كني و هر چيز كه مي خوام بلافاصله برام فراهم مي كني ديگه مگه عقلمو از دست دادم كه سراغ كس ديگه اي برم؟
شهروز خنده كوتاهي كرد و گفت:
- خدا كنه همينطور باشه ، و گر نه به خدا اگه هر وقت بفهمم به من خيانت كردي خودم با دست هاي خودم مي كشمت.
- اين حرفا از تو بعيده يه لحظه هم به من شك نكن. تموم دل منو عشق تو پر كرده . هر جا كه مي رم تو رو مي بينم و صداي تو توي گوشمه....
و پس از كمي سكوت افزود:
- ديگه نشنوم از اين حرفا به من بزني ها....خيلي بهم بر مي خوره و ناراحت مي شم.
پس از آن مدت زمان كوتاهي با هم صحبت كردند وبعد خداحافظي كردند.
چند روز به مراسم بله بران شهروز مانده بود كه يك روز صبح زود شقايق با او تماس گرفت.
پس اينكه شهروز گوشي را برداشت صداي خوش آـهنگ شقايق در گوشش طنين انداخت:
- سلام عزيزم ، صبحت بخير
- سلام.... چطور صبح به اين زودي زنگ زدي؟
شقايق خنديد و گفت:
- ديشب به تهران رسيدم فكر كردم تا از خونه بيرون نرفتي باهات تماس بگيرم و قرار ملاقات بذاريم
- كي؟ كجا؟
و شقايق پاسخ داد:
- همين امروز صبح يك ساعت ديگه جاي هميشگي چطوره؟
شهروز پذيرفت و بلافاصله تلفن را قطع كرد تا براي رفتن و ديدن شقايق خودش را آماده كند.
شهروز يك ساعت بعد در محل مقرر حاضر شد و پس از چند دقيقه شقايق به او پيوست و داخل اتومبيلش نشست
پس از سلام و احوالپرسي و تازه شدن ديدار شقايقگفت:
- بگو ببينم چي شده جون به لبم كردي؟
شهروز نگاه عميقي به چشمان ملتهب شقايق انداخت و پاسخ داد:
- خودت چي فكر مي كني؟
شقايق به ارامي سرش را تكان داد و گ فت:
- هيچي ، حتما تازگيا با كسي دوست شدي
- نه اي كاش همينطور بود
و بعد افزود:
- همين جمعه بله برونمه
شقايق از شنيدن اين جمله يكه شديدي خورد ولي سعي كرد به خود مسلط باشد ، پس گفت:
- خب به سلامتي ..... حالا طرف كي هست؟
- يكي از دوستاي مامان معرفي كرده دختره خيلي خوبه خونواده شم خيلي خوبن
و عكس او را از داخل كيف جيبي اش بيرون كشيد به طرف شقايق گرفت و گفت:
- ببين خيليم قشنگ و تو دل بروست
شقايق عكس رقيبش را از شهروز گرفت نگاه دقيقي به ان انداخت و با عمي كه نتوانست آنرا پنهان كند گفت
- آره قشنگه مبارك باشه
او سعي مي كرد تسلط خود را حفظ كند و نشان ندهد چه غم عظيمي از اين خبر در دلش نشسته اما چندان موفق نبود و پس از چند ثانيه سكوت گفت:
- خب حالا كجا بريم
- بهتره بريم يه كافي شاپ بشينيم با هم صحبت كنيم
- راجع به چي؟
- من خيلي حرفا دارم كه بايد با تو بزنم
شقايق پذيرفتا شهروز مسيرش را به طرف يكي از بهترين كافي شاپ هاي شهر تغيير داد
چند دقيقه بعد مقابل كافي شاپ مورد نظر از اتومبيل پياده شد و به طرف آن مكان كه در آن وقت روز بسيار خلوت بود به راه افتادند. وقتي پشت ميز هميشگي در ان محل خاطره انگيز جاي گرفتند و شهروز سفارش دو عدد كافه گلاسه به همراه كيك داد شقايق به شهروز كرد و گفت:
- حالا مي خواي چكار كني؟
شهروز به آرامي همينطور كه بستني را در شير قهوه اش حل كرد نگاهي به چشمان شقايق انداخت و گفت:
- به نظر تو چكار باين بكنم؟
شقايق ابروانش را بالا انداخت و گفت:
- نمي دونم خودت صلاح زندگيتو بهتر مي دوني حتما توي اين مدت يه تصميمي گرفتي ديگه
- اينهمه بهت گفتم زودتر بيا براي همين بود مي خواستم با تو تصميم بگيرم مگه تا كي ميشه مردمو معطل گذاشت و جواب درست و حسابي بهشون نداد؟ منم كه ديدم تو نيومدي خودم تصميم گرفتم كار رو تموم كنم.....
شقايق ميان جملات شهروز پريد و گفت:
- من كه حرفي ندارم خيلي هم خوشحالم فقط مي خوام بدونم با من مي خواي چكار كني؟

شهروز ابتدا چيزي نگفت جرعه اي از نوشيدني اش نوشيد و سپس ارام و شمرده گفت:
- حقيقتش اينه كه درست نمي دونم بايد چكار كنم. از طرفي عشق و علاقه به تو لحظه به لحظه زيادتر مي شه و از طرف ديگه فكر مي كنم اگه كسي از ارتباطم با تو با خبر بشه دخل هر دومون اومده حالا اينش مهم نيست من چطور مي تونم از همسر عقديم كه بذارم و بهش محبت نكنم؟
و پس از مكث كوتاهي افزود:
- اينم يكي از مشكلات بود كه تفاوت زياد سني مون بالاخره جلوي راهمون گذاشت
بغض كلوي شقايقرا در هم مي فشرد اما مي كوشيد شهروز پي به تغيير حالات دروني اش نبرد. پس از چند لحظه كه به سختي بغضش را فرو داد گفت:
- مگه اين همه مرد دو زنه وجود نداره؟ تو هم يكي از اونا، فكر كن دو تا زن داري
شهروز سخن شقايق را قطع كرد و گفت:
- مگه خود تو نبودي كه هي مي گفتي ازدواج كن، ازدواج كن، من همون كاري رو كردم كه تو دوسال بود بهم مي گفتي
شقايق دست شهروز را گرفت و گفت:
- آره من بودم كه مي گفتم ، حالا هم حرفي ندارم. تو حقته كه ازدواج كني من براي تو هيچ وقت اوني كه مي خواستي نبودم و نمي تونستم باشم. تو كار درستي كردي و منم حرفي ندارم
و پس از مدت كوتاهي كه در سكوت گذشت، شقايق ادامه داد:
- ولي از من نخواه كه تركت كنم. من نمي تونم تو رو فراموش كنم.
شهروز اين ظلم رو در حق من مرتكب نشو
شهروز كه از شدت ناراحتي و غم به خود مي پيچيد دست شقايق را نوازش داد و گفت:
- عزيزم اول يه خورده از كافه گلاسه ت رو بخور تا گلوت باز شه بعد با هم بيشتر صحبت مي كنيم
شقايق بي انكه اراده اي از خود داشته باشد انچه شهروز گفته بود را عمل كرد و بعد چشمانش كه اشك در آن حلقه زده بود را به شهروز دوخت
شهروز گفت:
- سعي كن يه خورده آروم باشي...من هيچ وقت تو رو كنار نمي ذارم، اما قبول كن كه بهتره ارتباطمون محدودتر بشه اگه مث هميشه بخوايم هر دقيقه همديگه رو ببينيم كه نميشه
شقايق چيزي نمي گفت و همينطور دست شهروز را در دستانش مي فشرد و به چشمانش ديده دوخته بود
چند لحظه بعد شهروز ادامه داد:
- مي دونم برات سخته ولي يه مدت كه بگذره عادي ميشه حالا تو بگو ببينم نظر تو چيه بهتر مي دوني چه كر كنم
- شهروز جان شهروزم ...خيلي دوستت دارم به خدا خيلي دوستت دارم اينو تازه مي فهمم ادم تا وقتي چيزي رو داره قدرش رو نمي دونه ولي وقتي از دستش ميده.....
در اينجا حمله ش را نا تمام گذاشت سرش را بر روي دست هاي شهروز نهاد و تكان هاي شديد شانه هايش نشان از گريه آرام و بي صدايش داشت
شهروز به آرامي دلداري اش مي داد
- خانومي نازم الهي فدات بشم عشق اول و آخر من تويي كي گفته تو منو از دست دادي ؟ من تا روزي كه بميرم هيچ كس رو اندازه تو دوست ندارم اينقدر بي تابي نكن باشه هر كاري تو بگي مي كنم اصلا همين امروز همه چي رو بهم مي زنم....
شقايق سرش را بلند كرد و چشمان خيس از اشكس را به چشمان شهروز كه اكنون همان عشق گذشته از آن مي تراويد دوخت سپس سيگاري روشن كرد و گفت:
- نه اين كارو نكن من يه جوري با خودم كنار ميام
شهروز با نوك انگشتش اشك را از چهره دلدار ديرينش ربود ان را به زبان خود كشيد و گفت
- الهي من فداي اشكاي عاشقونت بشم كه براي من ميريزي اخه تو چه جوري مي توني با خودت كنار بياي
- نمي دونم نمي دونم ممكنه به قدري به اون طرف حسادت كنم كه حتي ديگه نخوام ببينمت
شهروز گفت:
- نه ديگه اين كارو نكن...سعي كن به خودت مسلط باشي و بهتر فكر كني
و چند لحظه سكوت ميان آن عاشق و معشوق حاكم شد شقايق سخت به فكر فرو رفته بود و شهروز از اين وضعيت شقايق شديدا مي هراسيد
سپس شهروز گفت
- خانومي خوشكلم به چي فكر مي كني
شقايق مثل ايكه از خوابي عميق بيدار شده باشد پلك هايش را چندين بار به هم زد لبخندي حزين ر روي شهروز پاشيد و گفت
- هيچي داشتم به اين فكر مي كردم كه يه موقعي بود كه هر وقت مي خواستم با يه تلفنم هر جا مي گفتم حاضر مي شدي ، اما حالا چي؟ ديگه كه نمي توني اونطوري باشي يه موقع نامزدت پيشته يه وقت توي خونه اونا هستي و هزار و يك جور مسئله ديگه كه تو رو از من مي گيره تو ديگه نمي توني همون شهروز سابق باشي
شهروز دست شقايق را در دستهايش محكمتر فشرد و گفت:
- اين حرفا رو نزن ، من همون شهروز سابقم هر جايي توي هر وضعيتي كه باشم تا تو اراده كني هر جا كه بخواي حاضر مي شم. هيچ كس نمي تونه من و تو رو از هم جدا كنه
ناگهان شقايق پرسيد:
-راستي اسمش چيه
شهروز سرش را به زير انداخت قطعه از كيك را در دهانش گذاشت و گفت:
- آلاله، اسمش آلاله س...
باز شقايق به فكر فرو رفت و پس از چند لحظه دوباره اين شهروز بود كه او را از سياه چال فكر بيرون مي كشيد:
- باز ديگه داري به چي فكر مي كني؟
شقايق با نگاه عاشقش به چشمان شهروز نگريست و گفت:
- يادته اون روز اول توي خونه فرمرزاينا به من گفتي اسمتونم مث خودتون گله؟
شهروز خنديد و گفت:
- آره يادمه چطور مگه؟
شهقايق آخر سيگارش را در زير سيگاري روي ميز خاموش كرد و گفت:
- به اون كه نگفتي اسمتون گله؟ ببينم نكنه يه موقع حرفايي كه به من مي زدي و كارايي كه براي من مي كردي براي اونم بكني ها . همه اونا منحصر به خود منه اگه اين كارو بكني ازت راضي نيستم
بعد به آرامي خودش را به شهروز نزديك كرد و ادامه داد:
- شهروز تو رو خدا راست بگو، اون كارايي كه براي من كردي ، براي اونم مي كني يا نه؟ تو رو خدا بگو؟
و دوباره گكريه امانش نداد تا جمله اش را به پايان برساند
شهروز دوباره كوشيد آرامشش را باز گرداند و گفت:
- نه عزيز دلم من هيچ وقت كارايي كه براي تو كردم و حرفايي كه به تو زدم به هيچ احدي نمي زنم...اينو بهت قول مردونه مي دم....
سپس دست شقايق را به لب هايش نزديك كرد و بوسيد و سعي كرد او را آرام كند
اندو مدتي در انجا مقابل هم نشستند و سخن گفتند و سپس عازم رفتن شدند. شهروز به شقايق قول داد هرگز فراموشش نكند و هيچ كس در قلبش جاي او را نگيرد و همينطور شقايق هم....
__________________
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید




  #42  
قدیمی 07-18-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,687 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لحظه های بی تو فصل چهل و سه

آن روز وقتي شقايق به خانه رسيد باورش نمي شد كه شهروز در شرف ازدواج باشد فكر مي كرد خواب مي بيند ولي اين موضوع حقيقتي اجتناب ناپذير بود و او بايد آن را مي پذيرفت و با اين واقعيت كنار مي آمد تنها اميدش به قول هاي شهرو بود و با ياد آوري آنها خودش را دلداري مي داد
هنگامي كه وارد خانه شد احتياج به تنهايي و تفكر داشت. از اين رو خودش را به اتاق خوابش رساند در را پشت سر بست نوار كاستي را داخل ضبط گذاشت و صداي موزيك ملايمي فضاي اتاق را انباشت...سپس خودش را به پشت روي تختخواب انداخت و به فكر فرو رفت
به روزهاي كه با شهروز گذرانده بود انديشيد به اينكه در طول اين مدت چه بلاهايي به سراو اورده بود ولي او هنوز پابرجا مانده و با بي وفايي ها سوخته وساخته بود
اين تفكر در ذهنش شكل مي گرفت كه هيچ كس نمي تواند مانند شهروز عاشق باشد و عاشقي كند. دل شهروز دريا بود و او ماهي آن دريا
اين تفكر در ذهنش شكل مي گرفت كه هيچ كس نمي تواند مانند شهروز عاشق باشد و عاشقي كند. دل شهروز دريا بود و او ماهي آن دريا و يا دره اي ژرف و سبز كه او زنبق سپيد ان باشد...
لحظات به سنگيني بر شقايق مي گذشت و صداي آوازه خوان عمش را تشديد مي نمود
( سفر به عمق چشمات ، هجرت عريب و عاشقانه بود....
سفر غريبي داشتم توي اون چشم سياهت
سفري كه بر نگشتم گم شد توي نگاهت
يه دل ساده ساده كوله بار سفرمن بود
چشم تو مثل يه سايه همه جا همسفرم بود
من همون لحظه اول آخر راهو مي ديدم
تپش عشقو تو رگهام عاشقونه مي شنيدم
تو شدي خون تو رگهام من ديگه خودم نبودم
براي نفس كشيدن حالا محتاج تو بودم
واي اگر همسفر بعد از اين در سفر بي تو من تنها باشم)
او با خود مي انديشيد كه چرا بايد زندگي و سرنوشت با همراهانش چنين بازي هاي تلخي داشته باشد؟ چرا نبايد محبت نهفته در دلش را به مصداق تمام عيار عشق كه شهروز بود ابراز مي داشت؟ و حالا كه در بحر عميق نا اميدي دست و پا مي زد و چيزي براي از دست دادن نداشت، چاره اي جز تن به قضا دادن در برابر خود نمي ديد
چندين بار گريه به سراغش آمد ولي جلوي خودش را گرفت و با اشك هايش مبارزه كرد تا فرو نريزد
تصوير چهره شه9روز لحظه به لحظه مقابل ديدگانش زنده تر جان مي گرفت و بسان نمكي بود كه بر زخم هايش پاشيده شد
تا كنون چنين غم عظيمي فضاي دلش را در بر نگرفته بود همه چيز پيش چشمش بي رنگ و بي روح بودند وسكوت مرگباري بر در و ديوار قلب پژمرده از دردش پنجه مي كشيد. او كه در آن زمان عشق را با تمام عظمتش دريافته و لمس مي كرد با خود مي انديشيد كه اي كاش زودتر به اين حال قشنگ دست يافته بود و شهروز را از دست نمي داد
بر تمام كساني كه در اطرافش باعث شدند كه او نتواند شهروز را آن طور كه بايد و شايد براي خودش حفظ كند ، لعنت ميفرستاد از همه تنفر داشت ، از همه اطرافيانش كه سد راهش براي رسيدن به شهروز بودند
احساس مي كرد غنچه عشق در سينه اش در حال مردن و پژمردن است و بغض دوري و از دست دادن شهروز راه نفسش را مي بريد اما با خود كلنجار مي رفت تا قطره اي از آن فرو نچكد
در آسمان ذهنش تصويري ديگري چز عشق شهروز شكل نمي گرفت و در روزگار چون شبش ستاره اي جز ستاره محبت شهروز نور افشاني نمي كرد و در ضميرش با خود مي گفت، شهروز كه روزي شقايق در چشم و دلش بهترين و عظيم ترين عشق ها را به تصوير مي كشيد و او كه عاشقترين مرد دنيا بود چگونه توانست عشقش را زير پا بگذارد و به دنبال كس ديگري برود...؟
دل كندن از آشيانه عشق برايش غير قابل باور و بسيار دشوار مي نمود و او هرگز نمي توانست در سينه اش عشق تازه اي بپروراند و ان را جايگزين عشق تمام عيار شهروز كند. پس بايد به آينده چشم مي دوخت و با دل عاشق رنجورش مدارا مي كرد و تازه اين شروع ماجرا بود....
تداركات عروسي شهروز به سرعتي باور نكردني انجام شد و از انجا كه تقدير بازيگرانش را به هر ترتيب ممكن به سوي سرنوشت هايشان مي كشاند شهروز نيز به سرعت به سوي زندگي جديديش گام بر مي داشت.
پس از بله بران و توافق دو خانواده بر سر مسائل مرسوم و تعيين تاريخ جشن عروسي ، شهروز با الاله و به همراه گروهي از نزديكان براي خريد وسايل عروسي عازم مراكز خريد شهر شدند
گاه شهروز با ور نمي كرد زمان مراسم ازدواجش نزيدك است و با خود مي انديشيد كه خواب مي بيند چرا كه خانواده ها براي جشم عروسي ان دو جوان تاريخ بسيار نزديكي را مشخص كرده بودند
در طي اين مدت شهروز تماس هاي متعددي با شقايق داشت و انها كماكان از هم با خبر بودند
شقايق به شدت افسرده شده بود اما مي كوشيد تا شهروز به اين حالتش پي نبرد با اين وجود شهروز كه در طي اين چهار پنج سال شناخت كاملي از شقايق پيدا كرده بود به خوبي از وضعيت جديدي شقايق اگاه شده و تلاش مي كرد به او اطمينان دهد در اين ميان چيزي نسبت به او تغيير نكرده است و او در دل شهروز جايگاه خودش را از دست نداده
به هر جهت شقايق با تجربه تر از آن بود كه موقعيت خودش را در آن وضعيت خاص در نيابد
يكي از خصائص فردي منفي شقايق كه هميشه موجب شكست او در طولاني مدت مي شد اين بود كه تصميم هاي بسيار عجولانه و دقيقا بر خلاف منطق حاكم بر موقعيتش مي گرفت. او در تمام وقايع و حوادثي كه برايش رخ مي داد ، كاملا تك بعدي فكر مي كرد و نهايتا تصميم مي گرفت.. از اينرو هميشه تصميم هايش غير عادي بود كه امكان داشت اگر مدتي صبر پيشه مي نمود نتيجه خيلي بهتري نسبت به تصميمي كه گرفته بود نصيبش شود
در اين موقعيت جديد نيز شقايق نتوانست تصميم صحيح را اتخاذ كند او با نفوذي كه بر شهروز داشت قادر بود جاي پايش را در دل او و زندگيش محكمتر كند، ولي در آن زمان به تنها مسئله اي كه فكر نمي كرد همين امر بود
به هر شكل كارت هاي دعوت را چاپ شد و خانواده هاي عروس و داماد در صدد دعوت ميهمانانشان بودند
شهروز تصميم گرفته بود حتما شقايق را براي مراسم عروسي اش دعوت كند و پيشاپيش از او قول گرفته بود كه حتما در اين جشم شركت نمايد شقايق نيز با اينكه هرگز دلش نمي خواست پادشاه سرزمين آرزوهايش را در لباس دامادي و در كنار عروس ديگري ببيند تنها به دليل اينكه شهروز دلخور نشود دعوتش را پذيرفت.
شهروز نمي دانست به چه شكل شقايق را به جشن دعوت كند...مدتي در اين رابطه انديشيد و نهايتا فكرش بر اين موضوع متمركز شد كه توسط فرامرز و يگانه نسرين و به بهانه او شقايق را به اين مراسم فراخ واند
همين كهر را هم انجام داد و شبي به اتفاق دوست با وفايش فرامرز كه مدتي بود كه پس از حادثه مرگ فرانك دوباره تقريبا به حالت عادي بازگشته بود و به شركت مي امد كارتهاي دعوت نسرين و شقايق را به منازلشان برد و به دستشان رساند
ان شب شب غريبي بر شقايق گذشت او كه خانه دلش به شدت روي به ويراني گذاشته بود در تمام طول اين مدت كه به جشم مانده بود با اشك هايش جنگيد تا از خانه سرشار از غم ديدگانش كه رنگ درد و غضه از در و ديوارش مي باريد فرو نريزند.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #43  
قدیمی 07-18-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,687 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لحظه های بی تو فصل چهل و چهارم
تاريخ جشن عروسي شهروز فرا رسيد او از صبح زود به دنبال خرده كاري هايي كه هنوز انجام نشده بود به اين سو و آن سو سر مي كشيد. حوالي ظهر به آرايشگاه رفت تا براي شب سر وصورتش را بيارايد. در همين اثنا شقايق به تلفن همراه شهروز تماس گرفت و گفت:
- سلام
- عليك سلام چه عجب يادي از ما كردي
- دلم برات تنگ شده بود
شهروز خنده مختصري كرد و گفت:
- چطور شد امروز زنگ زدي؟
شقايق نفس عميفي كشيد و گفت:
- ببخشين نبايد امروز مزاحمت مي شدم...حالا كجا هستي؟
- آرايشگاه
سپس افزود:
- امشب كه مياي عروسي؟
- نمي دونم نمي دونم هنوز معلوم نيست.
شهروز با عجله و با تندي پرسيد
- چرا مگه قرار نشد بياي؟
شقايق با صداي غمگينش پاسخ داد:
- هنوز نتونستم خودمو راضي كنم.
شهروز بدون معطلي گفت:
- من به اين حرفا كاري ندارم وقتي وارد سالن شدم دلم مي خواد اونجا ببينمت. تو بايد قبل از من اونجا باشي متوجه شدي؟
- سعي مي كنم
آرايشگر كه از دوستان قديمي شهروز بود يكي از ميزهاي آرايش را مخصوص او تر و تميز كرده و در اين لحظه به شهروز اشاره كرد كه آماده انجام كارهاي ارايشي بر روي اوست.
به همين دليل شهروز به شقايق گفت:
- ديگه نمي تونم باهات صحبت كنم چون ميز آرايشم آماده است. پس حرفامونو با هم زديم. تو بايد قبل از من توي سالن جشن باشي. بغض گلوي شقايق را در خود مي فشرد اما باز هم بر خود مسلط شد و گفت:
- باشه سعي مي كنم قبل از تو برسم....
پس از اينكه كار شهروز در آرايشگاه به پايان رسيد عازم خانه شد. لباس دامادي اش را پوشيد و سپس به گل فروشي رفت تا اتومبيل گل زده و دسته گل دست عروس را از انجا تحويل بگيرد.
سپس به دنبال همسر آينده اش به آرايشگاه زنانه رفت و او را با خود به مراسم عقد كنان برد.
پس از عقد وقتي ميهماناني كه براي عقد دعوت شده بودند، همگي به سالن عروسي رفتند عروس و داماد در محل عقد ماندند تا عكس هاي يادگاري بگيرند...
ساعتي گذشت و هنگامي كه شهروز تصميم گرفت به سالن جشن برود عقربه ساعت ساعتي را نشان مي داد كه معلوم بود اكثر مدعوين به سالن رسيده اند... پس شهروز آلاله وارد جشن عروسي شدند.
آنها پس از ورود به جشن ابتدا با والدينشان ديده بوسي كردند و بعد با مشايعت گروهي از نزديكان به خوش آمدگويي به ميهمانها پرداختند.
قلب شهروز در سينه اش به شدت مي كوفت. هر چه در ميان جمع مي گشت نه از شقايق خبري بود نه از ديگر كساني كه به همراه او به انجا دعوت كرده بود.
او و همسرش به تك تك ميهمان ها خوش آمد گفتند و وقتي به گروهي از آخرين مدعويني كه در گوشه اي از سالن نشسته بودند رسيدند ناگهان نگاه شهروز در نگاه عمگين و ماتم زده شقايق گره خورد...
او در چشم هايش هزاران جمله ناگفته داشت كه هر يك را با دنياي غم بر دل شهروز حك مي كرد و با حالتي كه خواستن و نياز از آن مي باريد به شهروز چشم دوخته بود.
از لحظه اي كه شهروز شقايق را ديد او را كاملا زير نظر گرفت تا زماني كه به گروه آنها رسيد... با نسيرين و يگانه احوالپرسي كرد و بعد دستش را به سوي شقايق دراز كرد با او دست داد و از آمدنش به جشن آنها تشكر كرد
وقتي از انها جدا شد دست در دست همسرش به سسوي محلي كه براي آنها پيش بيني كرده بودند رفتند.
شهروز دوباره نگاهي به جايي كه آنها نشسته بودند انداخت و ديد كه شقايق هنوز با نگاه نگرانش او را بدرقه مي كند.
در آن لحظات غم سنگيني فضاي سينه شهروز را فرا گرفت چرا كه هميشه در روياهايش آرزو داشت در لباس دامادي كنار شقايق كه جامه اي سپيد به تن دارد گام بردارد. اكنون شقايق گوشه اي نشسته و با حسرت و درد او را مي نگريست...
شهروز از انتخابش بسيار راضي بود و از اين نظر هيچ مشكلي نداشت، چون همسرش بسيار زيبا و فهميده بود و از همه لحاظ جفت و يار خوبي برايش به شمار مي رفت. در آن لحظات اين عشق بود كه پس از چندي درون سينه شهروز سر بر آورده و در چهار چوب قلبش طوفاني برپا مي كرد...
به هر شكل ممكن شهروز بر خود تسلط يافت و خنده بر لب آورد.
در تمام طول مراسم شهروز و شقايق لحظه اي چشم از هم بر نداشتند و از راه همين نگاه ها با هم سخن ها گفتند. در اين بين چهره شقايق كه غمزده و بي سرانجام به شهروز نگاه مي كرد ، لحظه اي باز نشد و او كه تمام آمال و آروزهايش بر باد رفته بود خود را در عمق چاهي ژرف و عميق گرفتار مي ديد كه هيچ كوره راهي براي نجاتش وجود نداشت.
اواسط شام پس از اينكه عروس و داماد شامشان را كشيدند و ميل نمودند و بقيه مدعوين مشغول صرف شام شدند شهروز نزد شقايق و نسرين رفت و پس از خوش آمدگويي دوباره لحظه اي روي صندلي كنار شقايق نشست. يعد از چند لحظه آرام به شقايق گفت:
- مي دونم توي دلت چي ميگ ذره خودت اينطوري خواستي
- توي دل من فقط آرزوي خوشبختي تو رو دارم اينو مطمئن باش...
شهروز سرش را به گوش او نزديكتر كرد و آرامتر از گذشته گفت:
- توي قلب من هيچ كس جاي تو رو نمي گيره عشق هميشگي من تويي و قلب من فقط مال خودته
- مي دونم اين موضوع بهم ثابت شده هيچ كس توي قلب تو مث من نمي شه...
- پس ديگه نگران چي هستي؟
- هيچي وقتي تموم اميدهاي آدم نا اميد ميشه و ديگه راهي براي برگشتن باقي نمي مونه طرز نگاه آدم به اطراف عوض مي شه
اين جمله در شهروز تاثير عميقي داشت به طوري كه بي اختيار دست شقايق را گرفت و گفت:
- اين طرز فكرت كاملا غلطه جايگاه تو توي زندگي من مشخصه فقط خودت اشتباهات گذشته رو دوباره مرتكب نشو
شقايق به رويش لبخندي پاشيد و بي اراده دستي به صورت شهروز كشيد. سپس شهروز از كنار آنها برخاست از نسرين و يگانه اجازه خواست و به نزد همسرش بازگشت.
تا آخري لحظات جشن شقايق در آنجا ماند با اينحال كه لحظه هاي برايش به سختي مي گذشتند. اما براي اينكه شهروز ثابت كند تا چه هد برايش ارزش قائل است با تمام دردها و رنج ها ساخت و دم بر نياورد حتي گاهي اوقات لبخندي محزون به روي شهروز مي پاشيد كه فكر كند آرام گرفته است. ولي شهروز از دل او خبر داشت....
وقتي شقايق به قصد خداحافظي به اتفاق يگانه و نسرين به نزد عروس و داماد آمدند شقايق به آرامي به شهروز گفت
- دختر قشنگي رو انتخاب كردي. آرزوي من سعادت و خوشبختي توست.
- عشق من به تو مث يه اقيانوس عميق و بي انتهاست كه هيچ وقت خشك نمي شه، اما با دست سرنوشت و تقدير چه ميشه كرد؟!
پس از اينكه شقايق از جشن عروسي شهروز به خانه بازگشت احساس مي كرد به مكان غريي وارد شده كه با او هيچ گونه سنخيتي ندارد. درها و ديوارها ،چشم و گوش و دهان در آورده لب به سخن گشوده و مواخذه اش مي كردند كه چرا كسي كه تا آن خد شيفته و عاشقش بود را به اين راختي از دست داد...
هاله در اتاقش خواب بود.
او كه خودش را در سرخد جنون مي ديد، كيفش را به گوشه اي پرت كرد، دستش را به روي گوشهايش گذاشت تا صداي مبهم در و ديوار را نشنود و به سوي اتاق خوابش دويد در را پشت سر خود بست لباسهايش را با شتاب از تن بيرون آورد روي تختخوابش نشست و بغض اين مدت كه در سينه نگهداشته بود را رها كرد.
گريه امانش نمي داد. همچون مار به خود مي پيچيد و مي گريست. تصور اينكه در اين لحظه به شهروز در كنار همسرش چه مي گذرد اتش به جانش مي كشيد غيرتي آميخته با حسادت تمام وجودش را در خود مي گرفت... هر گاه اين تفكرات در مغزش جان مي گرفتند بي اراده از جايش بر مي خاست و به همراه هق هق گريه سرش را به ديوار اتاقش مي كوبيد، بلكه كمي آرام بگيرد.
در اين لحظات به ناگاه پرده اي از مقابل جشمانش كنار رفت و لحظاتي را كه در گذشته در كنار شهروز گذرانده بود به شفافيت يك فيلم سينمايي در برابر ديدگانش جان گرفتند.
روزهايي را مي ديد كه شهروز التماسش مي كرد و از او طلب ذره اي عشق مي نمود ولي شقايق محبتش را از آن عاشق شيفته دريغ مي كرد و با سنگذلي تمام سرش را به علامت نه بالا مي انداخت... روزي را مي ديد كه با كمال بي رحمي و در عين ستم شهروز را از خانه اش بيرون كرده و او را از خود رانده بود... روزهايي را به نظر مي آورد كه شهروز به خاطر عشقي كه نهفته در دلش داشت تمام اندوخته اش را در اختيارش مي گذاشت تا او هرگز احساس تنهايي نكند و با خيالي راحت و آسوده زندگي را بگذراند
با زنده شدن اين تصاوير روشن زخمهايش كه تا آن روز سرباز نكرده بودند به سوزش افتادند و او در دل ناليد...
(( آره....آره ... به خدا اگه يه عاشق به تمام معنا توي دنيا وجود داشت تو بودي... تنها تو بودي كه منو فقط به خاطر خودم دوست داشتي چرا من قدر تو رو توي اين چند سال ندونستم؟ چرا عشقي رو كه هر لحظه بيشتر و بيشتر در من حلول مي كرد و شكل مي گرفت تشخيص ندادم؟ حقمه...حقمه كه به چنين سرنوشتي دچار بشم.. من مي تونستم توي اون موقعيت هر چي شهروز مي خواست بهش تقديم كنم ولي از كوچكترين ذره محبت نسبت به اون دريغ كردم...بكش بكش شقايق خانم كه سزاوارش هستي....
او تا صبح چندين بار به خواب رفت ولي هر بار كابوسي وحشتناك از خواب مي پريد.
در عالم خواب مي ديد كه بر ساحلي درياي توفاني ايتساده و شهروز را كه در دريا دست و پا مي زند نگاه مي كند و مي خندد... در ميان خنده هايش زماني رسيد كه موجي زير پايش را خالي كرد و او را با خود به قعر ديا كشيد او دست و پا مي زد و مي كوشيد خودش را نجات دهد اما نمي توانست موج ها سنگين تر از آن بودند كه او بتواند از پس آنها بر بيايد
پس از چندي كه ديگر اميدي به نجات يافتن نداشت به ناگاه شهروز را ديد كه با وجود اينكه خودش در حال غرق شدن در دريا بود مي كوشيد سر او را از سطح دريا بالاتر بگيرد
احساس آرامشي ژرف در دلش حاكم شد اين وضعيت به قدري طول كشيد كه شهروز زير امواج مدفون شد و غرق گرديد ولي پس الز مدتي شهروز دوباره پيدا شد او بر روي سطح آب قدم بر مي داشت پشت به شقايق داشت و از او دور مي شد.
با دست و پا زدن ها و تلاش هاي شقايق براي نجات آغاز شد هر چه شهروز را صدا مي زد جوابي نمي شنيد او فقط گهگاه پشت سرش را مي نگريست و لبخندي به شقايق كه در حال فرو رفتن در آب دريا بود مي زد... وقتي احساس كرد ديگر نمي تواند نفس بكشد از خواب پريد... تمام تنش از عرق خيس گشته بود و نفس نفس مي زد در جايش نشست و پس از اينكه كمي بر خود مسلط شد به فكر فرو رفت:
اين همون درياي طوفاني بود ك هشهروز اون اوايل برام گفت....خدا مي خواست بهم نشون بده كه شهروز بدبخت چه جوري توي اين دريا غوطه مي زد و من از ساحل شاهد دست و پا زدنش بودم... حالا هم كه من توي اين دريا افتادم نمي تونم به شهروز بگم كه من اسير عشقم...ولي عجب ...به دديايي گرفتارم كه موجش عالمي داره.. خدايا خدايا چرا من نمي تونم حرف دلمو به شهروز بگم.... خودت يه قدرتي به من بده كه بتونم حرفامو بهش بزنم اين غرور لعنتي كه هميشه مزاحمم بوده رو از من بگير
او تا سپيده به خواب نرفت سرش را در بالشش فرو كرد و به زاري گريست گريه اش به قدري آرام و بي صدا بود كه جز خودش و خدايش كسي صدايش را نشنيد.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #44  
قدیمی 07-18-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,687 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لحظه های بی تو فصل چهل پنجم
روز بعد از عروسي شهروز به همراه نو عروسش به قصد ماه عسل به يكي از كشورهاي همسايه سفر كردند حدود يك هفته در آنجا ماندند اماكن ديدني و تفريحي را در كنار هم ديدند و از سفر خوش و دلپذير و به ياد ماندني ماه عسلشان لذت بذردند و لحظاتي سرشار از شادي را در كنار هم گذراندند.
در طول اين يك هفته شهروز و شقايق مرتب به هم مي انديشيدند ولي نمي توانستند هيچ نوع تماسي با هم بگيرند شقايق كه از محل اقامت شهروز و شماره تلفن آن آگاهي نداشت و شهروز نيز در جايي كه همسرش دائما با او به سر مي برد هرگز با شقايق ارتباط برقرار نمي كرد...
به هر شكل اين هفته نيز مانند تمام هفته هاي ديگر سالهاي عمر گذشت و شهروز و الاله به وطن بازگشته و زندگي جديد خود را در خانه خودشان در كنار يكديگر آغاز نمودند.
شهروز از سفر ماه عسل سوقاتي هايي براي شقايق آورده بود كه همه از چشم همسرش دور نگه داشت و منتظر موقعيتي بود تا آنها را به دست شقايق برساند.
چند روزي گذشت و روزي از روزها شقايق با تلفن همراه شهروز تماس گرفت و پس از سلام و احوالپرسي گفت:گ
- چه خبر ؟ چه كارها مي كني؟
- هيچي مشغول زندگ و در آوردن يه لقمه نون
سپس افزود:
- تو چطوري ؟ خوش مي گذره؟
شقايق نفس عميقي كشيد و گفت:
- والله چه عرض كنم. ... به تو بيشتر خوش مي گذره....
شهروز بلافاصله پرسيد؟
- چه خوشي؟
شقايق به آرامي و با لحن خاصي پاسخ داد:
- تازه دامادي گفتن، ماه عسل و گذشت و گذار و پاگشا و مرتب اينور و اونور...
شهروز ميان سخنانش پريد و گفت:
- اگه اين كارا رو نكنم كه نمي شه . مردم پشت سرم هزار جور حرف مي زنن..
- من كه حرفي ندارم...
شهروز دوباره اجازه نداد شقاق جمله اي را به پاياه برساند:
- تو كه از دل من خبر نداري و نمي دوني بدون تو بهم چه مي گذره....
همش دلم مي خواست به جاي هر كس ديگه تو كنارم بودي، خودت اينطور خواستي ... خودت خواستي با هم نباشيم و با هم نمونيم....
شقايق پاسخي به شهروز نگفت و چند لحظه اي سكوت ميانشان حكمفرما شد....
نخستاين ماه تابستان فرا رسيده و شقايق و شهروز در آستانه ورود به پنجمين سالگرد آشنايي شان بودند از اينرو پس از چند لحظه شقايق سكوت را شكست و گفت:
- شهروز جان فردا سالگرد آشنايي مونه دلم مي خواد فردا براي ناهار همديگه رو توي همون رستوراني كه اولين بار با هم ناهار خورديم ببينيم و ناهار رو با هم بخوريم
- باشه عزيزم اتفاقا خيلي دلم برات تنگ شده و دلم مي خواد ببينمت از سفر ماه عسل برات سوقاتي آوردم كه با خودم ميارم و بهت مي دم.
- برات دردسر نشه؟
- نه خيالت راحت باشه
- پس تا فردا خداحافظ
و پس از اينكه ساعت ملاقات را مشخص كردند با هم خداحافظي كرده و تماس را قطع نمودند.
ظهر روز بعد طبق معمول هميشه شهروز زودتر از ساعت مقرر به رستوران رسيد وقتي ديد وقتي ديد شقايق هنوز نيامده وارد رستوران شد پشت يكي از ميزهاي رستوران نشست چون از غداهايي كه شقايق دوست داشت با خبر بود غذا را سفارش داد و انتظار شقايق را كشيد.
انتظارش چندان به طول نينجاميد و پس از چند دقيقه شقايق وارد رستوران شد و به محض اينكه چشمش به شهروز افتاد با لبخندي كه بر روي لب داشت به او نزديك شد
وقتي به شهروز رسيد گفت:
- سلام ... بازم مث هميشه زودتر از من رسيدي؟
شهروز از جايش برخاست و همينطور كه با شقايق دست مي داد گفت:
- سلام اينم نشوندهنده عشقيه كه توي دلم نهفته داردم.
شقايق صندلي روبروي شهروز را عقب كشيد روي آن نشست و بسته اي كه در دست داشت را كناري گذاشت.
سپس به شهروز نگاهي سرشار از عشق انداخت و گفت:
- حالت چظوره معلومه زندگي متاهلي حسابي بهت ساخته . چاق شدي...!
شهروز خنديد و گفت:
- اولش همه چاق مي شن، ماشاالله حسابي بهم مي رسه واسه همينه كه شكمم اينقدر اومده جلو...
سپس رو به شقايق كرد و افزود:
- خودت چطوري از خودت برام بگو...
شقايق نفس عميقي كشيد و گفت:
- از چي برات بگم؟ از عشقت كه برام شب و روز نذداشته؟
سپس سكوت كوتاهي كرد و افزود:
- توي اين چند وقته كه بر من گذشت از زماني كه اخرين ديدار رو با هم داشتيم تا حالا همش به تو و به كاراي توي مدت اين چند سالت فكر مي كردم يادم مي آمد كه چقدر اذيتت كردم ولي تو نرفتي و موندي... موندي و با آزارهاي من ساختي و صداتم در نيومد....
شهروز نشسته و به شقايق چشم دوخته بود....
در همين لحظات سفارشي كه شهروز در بدو ورود و پيش از رسيدن شقايق براي هر دو نفرشان داده بود سر ميز آوردند. به همين دليل شقايق سكوت كرد تا گارسون غذا را روي ميز گذاشته بود.
وقتي گارسون رفت شهروز از كنار دستش بسته اي كه براي شقايق آورده بود را برداشت و روي ميز جلوي دست شقايق گذاشت و گفت:
- اينا رو برات سوقاتي آوردم...
و در بسته را گشود در آن بسته چندين وسيله بزرگ و كوچك به چشم مي خورد كه شهروز براي شقايق از سفر ماه عسلش سوقات آورده بود.
شقايق يكي يكي سوقاتها را از بسته خارج كرد آنها را نگريست و با به دست گرفتن هر كدامشان لبخندي بر روي لبهايش نقش بست.
سپس دست شهروز را به علامت تشكر گرفت و گفت:
- تو عوض شو نيستي بازم اينهمه كادو برام گرفتي؟ چطور تونستي اينا رو از چشم زنت مخفي كني؟
شهروز خنديد و پاسخ داد :
- تو هنوز منو نشناختي من به خاطر تو همه كار مي كنم.
- اين موضوعو خوب مي دونم...ولي ديگه نبايد از اين كارا بكني تو ديگه زن و زندگي داري، بايد به فكر آسايش زنت باشي...
شهروز اين جملات را نشنيده گرفت و از جيب پيراهنش چكي به مبلغ يكصد هزار تومان بيرون كشيد و به طرف شقايق گرفت....
شقايق ابتدا نگاهي به چك و بعد نگاهي به شهروز انداخت و گفت:
- اين ديگه چيه؟
- هديه سالگرد آشنايي مون....
- پس اينايي كه برام آوردي چيه؟
- اونا سوقاتي هاته
شقايق دست شهروز را پس زد و گفت:
- نمي تونم اينو ازت بپذيرم
- چرا؟
- من ديگه به هيچ عنوان از تو ماديات نمي پذيرم اينو ببر و از طرف من به زنت هديه بد ه براي اون خرج كن...
شهروز دوباره چك را به طرف شقايق دراز كرد و گفت:
- بگير بهت مي گم بگير من هنوز هموني هستم كه قبلا بودم از اين حرفا به من نزن.
آندو مدتي سر اين موضوع با هم جر و بحث كردند و نهايتا اين شهروز بود كه موفق شد شقايق را اسير منطق خود كند شقايق نيز اين هديه را به عنوان اخرين هديه از شهروز پذيرفت.
آنها مقداري از ناهارشان را ميل نمودند و سپس شقايق دوباره نگاهي به شهروز انداخت و گفت:
- شهروز من فداكاريهاي تو رو تا آخر عمرم فراموش نمي كنم. محبتاي تو زندگي منو نجات داد. تو عشقو به معناي واقعي به من نشون دادي....
سپس سرش را به زير انداخت و پس از چند ثانيه ادامه داد:
- منو ببخش به خاطر تموم نا مهربوني هايي كه بهت كردم منو ببخش... بغض گلوي شهروز را در هم فشرد . كمي به خود مسلط شد و به آرامي گفت:
- يادته روز تولدت منو از خونت بيرون كردي؟
و ديگر نتوانست به سخنانش ادامه بدهد بغض در صدايش شكسته و قطرات اشك از مژگان بر روي گونه هايش مي ريختند.
- شقايق با ذيدن اين صحنه گفت:
- اره يادمه تو با اون همه محبت سراغ من اومدي و تولدمو تبريك گفتي و من.....
و او نيز عنان گريه از كف داد و آرامي بي صدا گريست....
پس از چند لحظه شهروز دستش را پيش برد و قطرات اشك را از گونه هاي شقايق پاك كرد و گفت:
- بسه بسه ديگه غذاتو بخور....
شقايق با صداي بغض آلودش گفت:
- نمي تونم نمي تونم شهروز تو همه چيز من توي زندگيم بودي. عشق من جون من زندگي من تو بودي تو همه چيز به من ياد دادي اميد به زندگي عشق به بودن و خلاصه همه چيز....
شهروز به آرامي گفت:
- تو چي؟ تو به من چي دادي؟
شقايق نگاه مغموم و عاشقش را به چهره شهروز دوخت و گفت:
- قلبمو تو دلمو ازم گرفتي دلم پيش توست....
و سپس افزود :
- هيچ وقت محبتات را يادم نميره ولي ديگه بسه كافيه بهتره همين جا تمومش كنيم تا زنت و اطرافيانت از موضوع با خبر نشدن بهتره همه چيز رو تموم كنيم.
شهروز از جمله آخر شقايق يكه اي خورد و گفت:
- منظورت چيه ؟ من حتي هنوزم كه ازدواج كردم نمي تونم تو رو كنار بذارم
- شقايق سخنان شهروز ارا قطع كرد و گفت:
- نه عزيزم ديگه صلاخ نيست من و تو با هم ارتباط داشته باشيم اگه رابطه مونو با هم ادامه بديم ممكنه تو از حق زنت براي من بذاري و هزار و يه جور مسئله ديگه كه من راضي نيستم اينطور بشه من از دور شاهد موفقيتاي تو هستم و هميشه برات داعا مي كنم درسته كه هر چي فكر مي كنم مي بينم نمي تونم ازت بگذرم ولي چاره اي نيست و بهتره تو دنبال زندگي خودت بري...
شهروز خنده اي از سر ناباوري كرد و گفت:
- من اصلا متوجه منظور تو نمي شم. امروز كه سالگرد آشنايي مونه منو آوردي توي اين رستوران كه اولين ناهار آشنايي مونو توش خورديم و درست مي خواي روز سالگردمون همه چيز رو تموم كني؟!
شقايق لبخند محزوني بر روي لب آورد و گفت:
- آره عزيزم آره . چي قشنگتر از اينه كه تاريخ سالگرد آشنايي و شروع ارتباطمون درست همون تاريخ چدايي مون بشه؟ تازه اينطوري مي تونم فكر كنم هرگز از هم جدا نشديم.
و پس از چند لحظه سكوت ادامه داد..:
- توي اين چند هفته هر وقت گريه ام مي گرفت جلوي خودمو مي گرفتم ولي نمي دونم چرا حالا كه نبايد گريه كنم اشكام همينطور مث بارون مي باره؟
آن دو ساعتي آنجا نشستند و درباره موضوع قطع ارتباط به بحث پرداختند و در پايان به اين نتيجه رسيدند كه حق با شقايق است و صلاح بر اينست كه ارتباطشان را در همين جا قطع كنند.
شهروز با اين وجود كه ازدواح كرده و صاحب همسرش شده بود هنوز شقايق را دوست مي داشت و كنار امدن با اين وضعيت برايش غير ممكن به نظر مي رسيد اما بايد اين حقيقت را مي پذيرفت چون شقايق به هيچ وجه زير بار ادامه ارتباط با او نمي رفت...
در آخرين لحظات شهروز گفت:
- مگه تو نبودي كه مي گفتي ازدواح كن، منم باهات هستم؟ پس چي شده؟
دوباره بغض گلوي شقايق را در هم فشرد و با صدايي كه از بغض مي لرزيد گفت:
- كاش لال مي شدم و هيچ وقت اين حرفو بهت نمي زدم الان فكر مي كنم كه اي كاش بهت نمي گفتم ازدواج كني..... شهروز من نمي تونم توي زندگي زن ديگه اي باشم اينو مي فهمي...؟
شهروز كه ديگر همه چيز را تمام شده ديدي سرش را به زير انداخت و بر گور آرزوها عاشقانه زار زد ...
__________________
پاسخ با نقل قول
  #45  
قدیمی 07-18-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,687 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لحظه های بی تو - فصل چهل و ششم

روزها از پي هم مي گذشتند و سرنوشت نقش خود را در زندگي بازيگرانش لحظه به لحظه بيشتر به نمايش مي گذشت . شهروز نيز كه يكي از بازيگران سناريوي سرنوشت بود و چاره اي نداشت جز اينكه نقش خود را به بهترين نحو ممكن بازي كند تا شايد از سوي كارگردان سرنوشت يكي از بهترين هنرپيشگان به شمار رود. گو اينكه همگي بايد در نقش خود بهترين بازي را ايفا نماييم.
به هر شكل شهروز در زندگي تاهل غرق گشته بود اما با اين وججود لحظه اي از ياد شقايق نازنينش كه تنها عشق دوران تجردش به شمار مي رفت غافل نمي شد. روزها و شبا به او مي انديشيد و اينكه چگونه روزگار او را از مهربان دلدارش جدا ساخت.
اكثر شب ها كه در بستر مي آرميد نقش دو چشمان عشق آفرين شقايق برابر ديدگانش جان مي گرفت و لحظاتي رويايي برايش خلق مي نمود و گاه به سر حد جنون مي رسيد اما چاره اي جز مدارا با اين حال نداشت.... او در اين ساعات زندگيش به آرامي در دل با ياد روياي معشوقه ديرينش خوش بود و تنها در دلش با او زندگي مي كرد و به ياد او و براي او در درون با خود اينگونه زمزمه مي كرد:

مرا يك شب تحمل كن كه تا باور كني جانا
چگونه با جنون خود مدارا مي كنم هر شب
تمام سايه ها را مي كشم در روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا مي كنم هر شب
دلم فرياد مي خواهد ولي در گوشه اي تنها
چه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شب
كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي
كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب

هر چند از زندگي تاهلش بسيار راضي بود و همسرش را دوست مي داشت و همسرش نيز به او عشق مي ورزيد اما گاه با خود مي انديشيد كه ازدواج عاشقانه در بدو ورود به زندگي لحظات شيرين تري براي دو دلداده به ارمغان مي آورد كساني كه پس از سال ها فراغ و دوري از پس ناله ها و افغان هاي بي شما بهم رسيده اند مانند كبوتران عاشق در لحظات قرب براي هم پرپر مي زننند و در پوست نمي گنجند ولي متاسفانه بعضا در زندگي ها شاهد اين بود كه همين دلدادگان بي پروا پس از مدتي كه بهم رسيده اند عشق را فراموش كرده و چنان به جان هم مي افتند كه گويي دشمنان به خون هم تشنه اند.
شهروز همواره ميان عاشق و معشوق به اين معتقد بود كه :
لذت بعد ز قرب افزونست
جگر از هيبت قربم خونست
هست در قرب همه بيم زوال
نيست در بعد جز اميد وصال
و اينك كه بدون عشق ازدواح كرده و محبت پس از ازدواج را لمس مي نمود حال ديگري يافته بود چون مي دانست مي تواند همسرش را همانظور كه مي خواهد بسازد اما با عشق ديرينه اش كه چون زخمي هر آن درون دلش سر باز مي كرد و او را بي تاب مي نمود چه بايد مي كرد؟ آيا بايد تا آخر عمر آن را يدك مي كشيد؟‌يا اينكه مي بايد به دنبال مرحمي مي گشت تا زخم كهنه اش را دوا باشد؟
او نمي توانست شقايق را فراموش كند چون شقايق با خون و جانش عجين گشته و هرگز از آسمان دل شهروز پاك نمي شد و همچنان چون خورشيد پر نوري مي درخشيد...
از طرفي شقايق نيز همين حال را داشت. مرتب به خود ناسزا مي گفت كه چرا شهروز را از خود رانده است؟ او نمي توانست در گوشه اي از زندگي شهروز نقشي داشته باشد و گهگاه حضور شهروز را در كنار خود درك كند ولي حالا چه بايد مي كدر؟
مي پنداشت كه شهروز فراموشش كرده و در دل مي انديشيد كه شهروز پس از قطع ارتباط با او خودش را بازيافته و سر در راه زندگي نهاده است. او خودش را مانعي عظيم بر سر راه پيشرفت شهروز در زندگي مي دانست و حداقل از اين راضي و خرسند بود كه شهروز گام هاي خود را در راه خوشبختي موفقيت و سعادت هر لحظه محكمتر از پيش بر مي دارد....
اما غافل از اين بود كه شهروز در سياه جال هولناگ از غم گرفتار امده و نمي دانست چه مي بايد بكند...
شقايق و شهروز مي پنداشتند براي اينكه ديگري آسانتر ان يكي را فراموش كند بهتر است تماسي با هم نداشته باشند و همين كار را هم انجام دادند...
و اين اشتباهي بود كه هر دوي آنها ندانسته مرتكب شدند.
__________________

ویرایش توسط SonBol : 07-18-2010 در ساعت 02:59 PM
پاسخ با نقل قول
  #46  
قدیمی 07-18-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,687 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لحظه های بی تو - فصل چهل و هفتم


حدود سه ماه از آخرين ديدار شهروز و شقايق در رستوران آشنايي و وداعشان مي گذشت پاييز از راه رسيده و جامه اي زرد و رنگين بر تن طبيعت مي كشيد و قلب شقايق و شهروز كه سخت خزان زده بود را با غمي عظيم مي كوبيد.
شقايق هنوز با عشق شهروز دست به گريبان بود و مانند مار به خود مي پيچيد افسرده و غمگين شده و دلش مي خواست به جايي پناه ببرد كه تنابنده اي در آن زندگي نكند.
در اين ميان هنوز كسي از ارتباط چند ساله او با شهروز با خبر نشده و او نيز هنوز نمي خواست كسي به راز دلش پي ببرد
شقايق در طول اين مدت مي كوشيد بر احساساتش غلبه كند و هيچ گونه تماسي با شهروز بر قرار ننمايد تا او را از كانون گرم زندگي جديدش جدا نسازد.
شهروز نيز كه مي انديشيد شقايق فرامشش كرده تنها در روياهايش با خيال او خوش بود و بر خلاف اوايل كه مرتبا انتظار تماس شقايق را مي كشيد اينك ديگر مي دانست شقايق با او تماس نخواهد گرفت و به همين دليل چند قصد مزاحمت براي او نداشت حتي از تلفني كوتاه نيز دريغ كرد.
مدتي بود كه شقايق شديدا در خود فرو رفته و به دليل غمي كه در دلش مي رفت چهره اش زرد و تكيده و شكسته شده بود . موهايش به سرغت رو به سفيد شدن نهاده و طاقت تحمل هيچ كس را نداشت.
نسرين كه نزديكترين دوستش بود از ديدن حالات شقايق به رنج آمده بود و براي دوست صميمي اش بسيار نگران بود
او روزي به ديدار شقايق رفت تا شايد بتواند با او صحبت كرده و به علت افسردگي اش پي ببرد. شقايق كمتر سخن مي گفت و بيشتر در سكوت به چهره نسرين چشم دوخته بود و از دليل حال غريبش هم كلامي به لب نمي آورد او حتي توجهي به هاله كه اينك در غنفوان جواني و زيبايي و شادابي قرار داشت نيز نداشت اكثرا خود را در اتاقي زنداني مي كرد و فقط گهگاه صداي گريه آرام مادرش كه پس از چندي به هق هق مبدل مي شد را مي شنيد.
ان روز پس از مدتي كه نسرين در كنار شقايق نشست تا شايد مرحمي بر روي زخم هاي دلش باشد ناگاه شقايق در عين ناباوري به نسرين گفت
- اگر مزاحمت نباشم دلم مي خواد با هم بريم شمال
نسرين كه احساس كرد روزنه اي به دنياي دست نيافتني شقايق باز كرده با خوشحالي گفتك
- مزاحمت چيه؟ خيلي خوشحال مي شم با تو باشم و با هم بريم كنار دريا
و پس از جند لحظه ادامه داد:
- ممكنه فضاي اونجا توي بهبود حالتم موثر باشه. توي اين جور مواقع سفر خيلي توي روحيه ادم تاثير مثبت مي ذاره.....
شقايق با چشمان غمگين و بي روحش به نسرين نگاهي انداخت و گفت:
- برنامه تو جور كن براي فردا صبح حركت مي كنيم.
نسرين فكري كرد و گفت:
- شقايق جان فقط مشكل اينجاست كه امسال پاييز هواي شمال خيلي خرابه....
- اگه نمي آي خودم برام.
نسرين دست شقايق را گرفت ان را نوازش داد سپس بوسه اي بر روي گونه او گذداشت و گفت:
- من نمي دارم تو تنها باشي حتما باهات مي يام.
سپس قرار گذاشتند صبح فردا با اتومبيل شخصي نسرين عازم شمال و ويلاي دريا ساحلي شوند....
پس از ان نسرين ساعتي انجا ماند و كوشيد لقمه غذايي به خورد شقايق بدهد اما موفق نشد. شقايق اشتهايي براي خوردن نداشت.
بعد نسرين با شقايق و هاله خداحافظي كرد و در هنگام رفتن به هاله قول داد پس از بازگشتن از سفر شمال مادرش را سر حال و شاداب تحويل دهد.
شقايق در آن حال و وضعيت دلش مي خواست بهترين خاطراتش را با شهروز زنده كند و اين خاطرات در كنار درياي شمال و در ويلاي ساحلي شهرك سيتروس رخ داده بود...
پاييز آنسال بسيار سرد و باران به حد وفور مي باريد به همين خاطر شقايق و نسرين لباسهاي ضخيمي به همراه خود برداشتند.
آن شب نسرين به خانه شقايق بازگشت و شب را همانجا ماند. صبح روز بعد هر دو با هم از خواب برخاستند و پس از صرف صبحانه در كنار هاله در اتومبيل نشستند و عازم ده اندرور شدند.
هاله ديگر دختر بزرگ و جذابي شده بود و به دليل اينكه انسال در دانشكده قبول شده بود و نمي توانست سر كلاس حاضر نشود پس بخاطر اينكه وضعيت روحي مادرش بهتر شود قبول كرد در خانه بماند و آنها چند روزي به شمال بروند.
پشب گذشته شقايق حتي يكبار هم پلكهايش را روي هم ننهاده بود و دائما خاطرات چند ساله عشقش با شهروز چون پرده سينما در مقابل ديدگانش جان مي گرفتند و او را به آن روزهاي شورانگيز باز مي گرداندند.
سر ميز صبحانه نيز لحظه اي ارام و قرار نداشت و دلش مي خواست هر چه سريعتر حركت كنند. نسرين مي كوشيد در حين صرف صبحانه با شوخي هاي با مزه اش انها را در فضاي گرمي فرو برد و شقايق را از غمي كه در نگاهش موج مي زد برهاند ولي تمام اين كارها بي فايده بود
زمانيكه شقايق از دخترش كه خيلي هم به او عشق مي ورزيد جدا مي شد او را چند دقيقه با گرمي در آغوش فشرد و وقتي از او جدا شد قطره اشكي از مژگان زيبايش فرو چكيد خداحافظي انها حالت طبيعي و هميشگي نداشت....
در طول مسيريكه تا رسيدن به مقصد در جاده چالوس مي پيمودند شقايق بندرت سخن مي گفت و يي پس از ديگري صحنه هاي سفرش را با شهروز مرور مي كرد.
اتومبيل نسرين سينه جاده را مي شكافت و پيش مي رفت او اواسط راه باران تندي آغاز شد و اين باران نشان از آن داشت كه سرزمين هاي شمالي ايران با هوايي باراني و دريايي طوفاني مواجهند....
پس از چند ساعتي اتومبيل نسرين جلوي در مجتمع سيتروس متوقف شد و براي اينكه سرايدار در را باز كند و انها با اتومبيل وارد محوطه شوند نسرين ندين بار بوق را به صدا در آورد.
بعد از چند دقيقه پرويز خان سرايدار مهربان محتمع در را گشود و از ديدن شقايق در پشت شيشه باران خورده اتومبيل متعجب گشد...اينبار شقايق بدون خبر قبلي به ويلا آمده بود و براي نخستين بار در اسخ به خوش آمد گويي هاي پرويز خان فقط جواب سلامش را داد.
نسرين اتومبيل را تا جلوي در ورودي ويلا هدايت كرد و ان دو زير باران از اتومبيل پياده شدند.
پرويز خان كه تا انجا دنبالشان دويده بود خودش را به آنها رساند و چمدانهايشان را به داخل ويلا برد .شقايق با بي خوصلكي ليستي از وسايل مورد نيازشان نوشت و به دست او داد تا انها را برايشان فراهم اورد پرويز خان نيز ليست را گرفت از انها جدا شد و براي خريد رفت.
شقايق كه بارها به اين ويلا امده بود و خاطرات فراواني با اقوام و فرزندش در انجا داشت ان روز جز لحظه هايي كه با شهروز در انجا گذرانده بود هيچ جيز ديگري به ياد نمي اورد.
او ارام و بي صدا خودش را روي يكي از كاناپه هاي سالن ويلا انداخت و به دريا كه بر اثر طوفان و باد و باران بسيار متلاطم و بي تاب مي نمود ديده دوخت.
كسي نمي دانست او به چه فكر مي كند و با ديدن دريا با ان تلاطم چه تصويري در ذهنش زنده مي شود...او به شهروز مي انديشيد و به درياي دلش كه از عشق شقايق هميشه متلاطم و طوفاني بود و به بيتابي خودش در دوري شهروز.
نسرين در اشپزخانه مشغول اماده كردن ناهار بود و سعي مي كرد در حال شقايق تغييري پيش نياورد و خلوتش را بر هم نزند.
پس از اماده شدن غذا ان دو ناهار را در تراس ويلا بر روي ميز ناهار خوري ميل كردند و از نسيم باران خورده دريا لذت بردند و با صداي امواج كه يكي پس از ديگري به سكوهاي بتوني مقابل انها بر خورد مي كرد آرامي عميق در روح خود حس مي نمودند.
بعد از صرف ناهار هرد و تصميم گرفتند مدتي استراحت كنند هر يك به اتاق خود رفتند و ساعتي با صداي لالايي وار باران كه بر سقف شيرواني ويلا مي باريد آرميدند.
پس از چند ساعتي كه استراحت مي كردند دوباره با دو ليوان شير قهوه گرم به تراس ويلا بزگشتند و دركنار هم مشغول ضرف قهوه شدند. در اين زمان نسرين مي كوشيد تا سخني به ميان آورد و شقايق را به صحبت كردن تشويق نمايد اما شقايق مهر سكوتي كه بر لبانش نهاده بود سخت تر از آن بود كه به اين اساني كسي بتواند آن را بشند.
به هر شكل عصر نيز گذشت و غروب نزديك شد ساعات غروب شقايق را بيشتر و بيشتر به ياد و خاطره شهروز فرو مي برد و با اين حال كه هوا ابري و باراني بود و خورشيد ديده نمي شد شقايق لحظات غروب را با غروبي كه در كنار شهروز مشاهده كرده بود برابر مي دانست و احساسش همان احساسي بود كه ان روز در قلبش شكل گرفت...
شب فرا رسيد و ان دو به پيشنهاد شقايق چتر بزرگي كنار سكوهاي ساحلي زدند زير ان نشسته و مشغول صرف شام شدند باز هم در اين ميان نسرين هر چه تلاش كرد لبان شقايق را به سخن باز كند موفق نشد...
وقتي ميز شام را چمع كردند شقايق به نسرين گفت:
- دلم مي خواد يه كم همين جا بشينم و دريا رو نگاه كنم
نسرين پذيرفت پس از ان به اشپزخانه رفت و با دوليوان و يك ظرف لبريز از قهوه و ظرف ديگري شكر به نزد شقايق بازگشت...
شقايق به فكر فرو رفته بود و درياي خشمكين را تماشا مي كرد طوفان شديدي بر پا بود و امواج بي رحمانه خودشان را چون پيكره اي عظيم الجثه به سر وري دريا مي كوبيد ارتفاع امواج دريا گاه به پنچ متر يا بيشتر مي رسيد و هر لحظه امكان داشت يكي از همين امواج خروشان از سكوهاي بتوني عبور كرده و بر سرشان فرو ريزد
نسرين كه از سكوت درداور شقايق رنج مي برد لب به سخن گشود و گفت:
- شقايق جان من دوست چندين و چند ساله توام خودم همه مسائل زندگيمو با تو درميون مي ذارم هر وقت مشكلي بارم پيش مياد از تو راه حل مي خوام و به تو پناه مي يارم حالا تو هم منو از خودت بدون و علت اينهمه غمگيني و افسردگيت رو به من بگو
شقايق نگاه غمناك و بي روحش را به چهره نسرين دوخت و چيزي نگفت پس از چند لحظه سيگاري از بسيته سيگارش ك هروي ميز افتاده بود در اورد ان را اتش زد و دوباره به نسرين ديده دوخت
پس از مدتي چون كوهي كه اتشفشاني خاموش در دل خود نهفته دارد و وقتي ان را از سينه بيرون مي ريزد تمام زمين و زمان را با لرزشي سخت مواجه مي كند ، اتشفشاني در سينه اش اغاز شد و با صداي بلند به گريه افتاد او كه هميشه ارام و بي صدا مي گريست اين بار پا به پاي هواي خزاني كه بر غمش مي گريست با صدايي بلند زار مي زد...
نسرين به دلداري اش شتافت شانه هايش را به دست گرفت به نرمي نوازش كرد و گفت:
- چي شده؟ چرا اينطوري شدي؟ حرف بزن ببينم چته؟
شقايق سرش را ميان دو دستش گرفته و به سختي گريه مي كرد، ناله هايش كه از ته دل رنج ديده اش بيرون مي ريختند لحظه به لحظه دل خراش تر مي شدند و او با اين فرياد ها و فغان ها غم هاي دلش را ابراز مي داشت و از صندوقخانه قلبش بيرون مي ريخت.
پس از مدتي كه شقايق كمي ارامتر شد نسرين مقابلش نشست و با نگراني او را زير رگبار نگاهش گرفت
مدتي گذشت سينه شقايق هنوز از شدت غم بالا و پايين مي رفت و او چشم به امواج خروشان دريا داشت دلش مي خواست سكوت سنگينش را بشكند و قصه عشق اين چند سال و از همه مهمتر قصه پر غصه چند ماه اخير را با كسي بازگويد و چه كسي بهتر از نسرين كه رو به رويش نشسته و تا ان حد برايش دل مي سوزاند
پس از دقايقي شقايق چشم از سينه پرخروش دريا بر گرفت و لب به سخن گشود
- نسرين چند سال پيش مهموني خونه يگانه يادته؟
- آره....چطور مگه؟
شقايق با صداي غمگش ادامه داد:
- شهروز چي ؟ حتما اونم يادته....بازم حتما يادته كه شماره شو برام از يگانه گرفتي...اره يا نه؟
نسرين با بي تابي گفت:
- يادمه....چي مي خواي بگي؟
و شقايق تمام انچه در طول اين چند سال بر او و بر شهروز گذشته بود را براي نخستين بار براي نسرين تعريف كرد و اشك ريخت و در پايان آهي عميق كشيد و گفت:
- شهروز همه چيز من بود عشق من زندگي من و خلاصه هر چيز كه فكر كني اون به من قدرت زندگي كردن بخشيد اون كسي بود كه اگه الان زنده هستم و تا حالا راحت و بي دغدغه نفس كشيدم همه رو مديون اونم....
ولي حالا اون رفته و زن گرفته ....تو ميگي من چكار كنم؟ مي دونم منم مقصر بودم من كم عذابش ندادم حالا هم دارم تقاص ازارهايي كه به اون جوون بيچاره دادم پس مي دم. هر چي مي كشم حقمه بايد بكشمم اون جوون براي خاطر من زندگي مي كرد و من تا بود قدرشو ندونستم.
نسرين كه قصد ارام كردن شقايق را داشت گفت:
- حالا هم اتفاقي نيفتاده سعي كن ارامشت رو به دست بياري و بشيني سر زندگي و بچه ات.... اگه دلت بخواد خودم يه شوهر خوب برات پيدا مي كنم كه جاي همه چيز و همه كس رو برات پر كنه...
- شقايق ميان سخنان نسرين پريد و با صداي بلندي گفت:
- اين چه حرفيه مي زني ؟ من به غير از شهروز هيچ كس رو مرد نمي دونم... هيچ كس براي من جاي شهروز رو پر نمي كنه. حتي به قدري بهش اطمينان دارم كه مي دونم هنوزم ته دلش منو دوست داره و مي پرسته....
و دوباره گريه امانش نداد تا جمله اش را به پايان برساند...
مدتي در سكوت گذشت هر دو غرق در افكار خود بودند و چيزي نمي گفتند پس از مدتي نسرين سكوت را شكست و گفت:
- يعني توي اينهمه وقت تو اين موضوع را از من پنهون كردي؟
- صلاح نبود كسي از ارتباط با خبر بشه...
- حتي من؟
- حتي تو.....
عقربه ساعت روي سه بامداد نشسته بود كه نسرين به شقايق گفت:
- فكر مي كنم امشب يه كم آروم شدي بهتره ديگه بريم بخوابيم تا ببينم فردا چي پيش مياد
شقايق پذيرفت و از جايش برخاست هر دو با هم به طرف ويلا به راه افتاد و سپس هر كدام به اتاق خودشان رفتند و در بسيتر خزيدند.
هنوز نسرين به خواب نرفته و به سخنان شقايق مي انديشيد كه از پنچره اتاق خوابش ديد شقايق ارام و بي صدا از در تراس رو به دريا بيرون رفت اهسته و ارام خودش را به كنار دريا و ميز زير چتر رساند و روي يكي از صندلي ها نشست مدتي انجا ماند و پس از ان آهسته و ارام شروع به قدم زدن به سوي دريا كرد و نسرين به خوابي عميق فرو رفت...
زماني كه شقايق از ويلا خارج و پا روي تراس گذاشت احساس كرد شهروز كنارش راه مي رود دستش را در دست دارد و او را با خود به سوي سكوهاي ساحلي مي برد وقتي انجا رسيد ايستاد كمي اطرافش را نگريست و روي يكي از صندلي ها نشست. تصور مي كرد شهروز نيز رو به رويش نشسته و نگاهش مي كند، پس شروع به درد دل با شهروز كرد:
- شهروز شهروزم تا حالا كحا بودي؟ چرا شقايقت رو از ياد بردي؟ من مستحق اين تنبيه نبودم تو رو خدا ديگه از كنارم نرو
و گريستن آغاز كرد...
پس از مدتي از جايش برخاست و از پياده روي كنار سكوي ساحلي خود را به دري كه به طرف ساحل دريا گشوده مي شد رساند از روي تصادف در رو به دريا باز بود و شقايق ارام ارام قدم به ساحل شني دريا گذاشت موج ها پي در پي زير پاهايش به گل مي نشستند و پس از چند لحظه كه روي شن ها قدم مي زد به خود آمد و ديد تنهاي تنهاست...
همانجا ايستاد و به دريا نگريست باران سختي مي باريد و دريا به شدت طوفاني بود. تمام بدنش از شدت باران خيس شد ولي او بي حركت كنار ساحل ايستاد و چشم به درياي خروشان داشت.
پس از مدتي به ارامي زير لب گفت:
(( اين همون درياي طوفانيه كه شهروز مي گفت. همونيه كه توي خواب ديدم...شهروز به من گفت كه دل به اين دريا سپرده و منتظره من نجاتش بدم... پس من نبايد توي ساحل دريا بايستم و غرق شدنش رو تماشا كنم...
سپس چند قدمي به طرف دريا رفت و شهروز را ديد كه از دوردستهاي دريا صدايش مي زند و از او كمك مي خواهد به ناگاه شقايق فرياد كشيد..
- شهروز ، شهروزم كجا رفتي نمي ذارم غرق بشي...
و به طف دريا دويد
موج ها يكي پس از ديگري بر سرش فرود مي آمدند و او كه زندگي بدون شهروز را به هيچ مي انگاشت براي نجات او تن به درياي طوفاني سپرد...
هر چه بيشتر در ديا پيش مي رفت امواج بيشتر به استقبالش مي شتافتند او فرياد مي كشيد و به سوي شهروز مي دويد.
موج ها بي امان بر سرش مي كوفتند و او را به زير ابها مي كشيدند. لحظه اي به پشت سرش نگريست و ديد فرسنگ ها با ساحل فاصله گرفته است و راه بازگشت برايش وجود ندارد. كوشيد شنا كند و خود را به ساحل برساند اما فايده اي نداشت هر موج كه بر سرش خراب مي شد چندين تن وزن داشت و او را به اعماق دريا مي فرستاد و هر بار كه روي اب مي امد مي ديد فاصله اش با ساحل و نور سكوهاي بتوني بيشتر و بيشتر شده است... لحطه اي رسيد كه دنيا در برابر ديدگانش روشن گشت و خاطرات اين چند سال روشنتر از هميشه به سرعت از مقابل ديدگانش گذشتند ارام ارام به زير ابهاي خاكستري دريا فرو رفت و ديگر كسي از ساحل او را نمي ديد كه به همراه امواج بالا و پايين مي رود و براي زنده ماندن تلاش مي كند...
__________________
پاسخ با نقل قول
  #47  
قدیمی 07-18-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,687 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لحظه های بی تو - فصل چهل و هشتم


ساعت شش صبح را نشان مي داد كه تلفن همراه شهروز به صدا در آمد او خواب آلود نيمي از جشمانش را گشود و گوشي را از روي ميز كنار تختوابش برداشت و ان را جواب داد:
- بله؟
صداي زني شتابزده و دستپاچه از آن طرف خط به گوشش نشست.
- شهروز خودتي؟
- بله بفرمايين
- پاشو هر چه زودتر خودتو برسون شمال
- كجا.../
- شمال ...شمال ...معطل نكن
شهروز تعجب زده و به گمان اينكه اين موقع صبح كسي مزاحمش شده است گفت:
- خانم محترم خجالت نمي كشين اين وقت صبح مزاحم مي شين؟
- منم نسرين...
زبان شهروز با شيندن نام نسرين بند آمد و پس از مدتي با لكنت زبان گفت:
- چي ....چي ... چي شده؟
نسرين گفت:
- شقايق به كمكت احتياج داره...
با شنيدن نام شقايق چيزي در دل شهروز فرو ريخت ولي سعي كرد تسلط خودش را از دست ندهد پس گفت:
- من با ايشون كاري ندارم به خودشونم بگين....
نسرين ميان جمله اش ديود و گفت:
- مث اينكه متوجه نمي شي چي بهت مي گم؟! سريعتر خودتو برسون
- براي چي؟
نسرين كه تا ان لحطه مي خواست درباره اتفاقي كه رخ داده بود به شهروز مطلبي نگوين ناگهان فرياد كشيد
- شقايق ديشب رفته توي دريا و هنوز پيدا نشده....
شهروز پس از شنيدن اين جمله نيم خيز شد و مثل فنر در بستر نشست و گفت:
- چي گفتي؟ هنوز بر نگشته؟
- نه زودتر خودتو برسون شهرك ستروس
و گوشي را گذاشت
شهروز ابتدا حال خودش را نمي دانست كمي در بستر نشست و به فكر فرو رفت پس ا ز جند لحظه الاله گفت
- شهروز اول صبحي چي شده؟ كي بود؟
شهروز به ارامي ولي با صدايي مرتعش و لرزان گفت:
- چيزي نشده براي انجام يه مسئله كاري همين الان بايد برم نوشهر
- هوا و جاده خرابه كجا مي خواي بري
اما شهروز از جايش برخاست به سرعت مشغول رسيدگي به نظافت شخصي روزانه اش بود
هنوز يك ربع نگذشته بود كه شهروز لباس پوشيده و حاضر و اماده پس از اينگه از زير قراني كه الاله با نگراني برايش اورده وبد رد شد در اتوميل شخصي اش نشست و به راه افتاد
پس از ورود به جاده چالوس با باراني تندي مواجه گشت و اين سبب مي شد كه او از سرعت اتومبيلش بكاهد.
پس از مدتي كه در جاده راند التهاب تمام وجودش را در بر گرفت و پايش را روي پدال گاز بيشتر فشرد شهروز به سرعت پيچ و خم هاي جاده را پشت سر مي گذاشت در طول راه چهره شقايق با نگاه عاشق و لبخند محزونش لحظه اي از برابر ديدگانش محو نشد...
همينطور كه در جاده پيش مي رفت سرش را به سوي اسمان بلند كرد و گفت:
خدايا خطر رو از سر شقايق رد كن به خودت قسم به محض اينكه ديدم سالمه بالافاصله مي برمش مشهد پابوس اما رضا و يه گوسفند فربوني مي كنم يا اما رضا من شقايق رو مث هميشه از تو مي خوام...
چند ساعتي به طول انجاميد تا شهروز به پشت در محتمع ويلايي سيتروس رسيد از اتومبيل پياده شد و در مجتمع را محكم كوبيد مدتي مشعول كوبيدن در بود كه سرايدار در را به رويش گشود چهره او بسيار مغموم و در هم بود و تا خواست از شهروز سوالي بپرسد شهروز پشت فرمان اتومبيل نشست و وارد محوطه مجتمع شد
از دور جمعيتي را ديد كه كنار ساحل دريا جمع شده اند دور چيزي حلقه زندند و به آن نگاه مي كنند
اتومبيلش را كناري پارك كرد از ان پياده شد و به سرعت به طرف جمعيت دويد وقتي به انها رسيد نه چيزي مي شنيد و نه توجهش به مسئله ديگري بود بدون معطلي جمعيت را شكافت و در ميان انها چشمش به منظره اي افتاد كه رمق جانش را گرفت
شقايق را ديد كه روي زمين دراز كشيده صورتش رنگ مهتابي دارد و چشمانش را بسته است روي لبانش نيز لبخندي نقش بسته بود كه عمق جان شهروز را به اتش كشيد
شهروز ابتدا نگاهي به شقايق و سپس نگاهي به كساني كه اطرافش حلقه زده بودند انداخت و ناگهان فرايد كشيد و خدايش را صدا زد... سپس خودش را روي جسد بي روح و بي جان شقايق انداخت و گريستن آعاز كرد...
او مرتب دست به سر و صورت عشق ديرينش مي كشيد و با فريادي گوش خراش صدايش مي زد پس از چند دقيقه كه شقايق را در آغوش گرفته بود ناگهان به روي زمينش گذاشت و به طرف جمعيت برگشت و فرياد كحشيد
- از جون من چي مي خواين برين گم شين اينجا جمع شديد مرگ عشق منو ببينين؟
- جمعيت كمي عقب تر رفتند و شهروز دوباره جسم بي روح شقايق را در آغوش كشيد و زار زد...
در ميان گريه اش گفت:
- تورو خدا بيدار شود از من جدا نشو من بي تو مي ميرم پاشو بگو كه من دارم خواب مي بينم...
به ياد فرامرز افتاد و چندي پيش كه فرانك را از دست داده بود و تا مدتها بي تابي مي كرد.... و هر لحظه اشكش را بيشتر بر چهره بي روح شقايق مي افشاند اما دريغ و درد كه او ديگر جان نداشت تا بي تابي هاي شهروز را پاسخ گويد...
شهروز در ميان ضجه هايش مي گفت:
- پاشو پاشو فحشم بده پاشو از خودت برونم ولي پاشو منو تنها نذار من به اذيت و ازارات راضيم
شهروز مي كوشيد با تنفش مصنوعي زندگي را به او بازگرداند اما ديگر دير شده و شقايق از دست رفته بود ... او التماس مي كرد ضحه مي زد اما چه سود كه چشمان پر مهر و محبت شقايق ديگر بر چهره شهروز نمي خنديد و لبانش با صدها هزاران بوسه گرم و شيرين به روي دستهايش نمي چسبيد و با شوقي جنون اميز نامش را نمي خواند
دو دست شهروز التماس اميز به سوي شقايق مي رفت ولي از پيكر بي جان او پر مي شد و ديگر دست گرم شقايق دستهايش را نمي گرفت
شهروز با فريادي شكسته در گلو و با گريه اي سنگين صدايش مي زد و مي گفت:
- شقايق اين منم شهروز تو... بيا با همين سنگاي توي ساحل تو سرم بزن منو زير پات له كن ولي نرو منو تنها ندار بيا و به خاطر اين مدتي كه بهت بي مهري كردم به خاطر بي وفايي ها و جدايي ها هر چي دلت مي خواد سرم فرياد بكش توي گوشم بزن ولي بدون من نرو كه من بي تو ميميرم من بي تو تنها ترينم...
شهروز سرش را بر روي سينه شقايق مي گذاشت ولي ديگر ان سينه پر محبت شقايق ان تكيه گاه امن نبود كه شهروز سر بر رويش بگذارد و درد درونش را بگويد ديگر دست هاي كوچك و ظريف شقايق هنگامي كه شهروز سر بر سينه اش داشت به گرمي ميان زلف هاي نرمش به بازي مشغول نمي شد...
زن تنها و عاشق بر روي شن هاي ساحلي خاموش و ساكت افتاده بود و ديگران هراسان هر كجا و هر گوشه اي مراقب برق نگاه شهروز نبود.، نبادا ديگري را زير رگبار نگاه عاشقانه اش بگيرد.
افسوس زماني شهروز به شقايق رسيد كه او چون شاخه نيلوفر افتاده بر خا سر روي شانه ايش نمي گذاشت و چون نيلوفر عاشق و وحشي به دور اندام او نمي پيچيد.
شهروز با قلبي سرشار از عشق و محبت به سوي شقايق امده بود ولي افسوس كه ديگر گرماي عشق به جان شقايق نمي نشست و به جسم سرد و خاموشش جان ز تن رفته را باز نمي گرداند و تنها در اين زمان بود كه شهروز دريافت نبض هستي شقايق تنها در دست هاي او و براي عشقش مي تپيد و در گلدان دلش گل سرخ عشق شهروز را تا آخرين دم با خون عاشقش ابياري كرد و عاقبت فداي او شد.
شهروز نمي دانست بايد چه كند و بي تابانه شقايق را در آغوش داشت و هق هق گريه سر داده بود
پس از لحظاتي همسايگان ويلا برانكاردي اوردند و جسد بي جان شقايق را در ان جاي دادند ابتدا شهروز نمي گذاشت شقايق را ببرند ولي چه مي توانست بكند بايد به اين تقدير شوم تن مي داد
سپس شهروز كه تازه نسرين را ديده بود به طرف او رفت و فرياد كشيد
- چرا زودتر خبرم نكردي چرا نگفتي اون مي خواد خودشو بكشه ؟ چرا گذاشتي شبونه بره دريا؟
- و بر روي زمين غلظيد....
شهروز مدتي بيهوش بود و وقتي به هوش امد امبولانسي پيكر شقايق را به سوي تهران حركت مي داد
او نيز نسرين را كه قادر به رانندگي با اتومبيل خودش نبود كنار خود در اتومبيلش نشاند و عازم تهران شد
در بين راه نسرين داستان شب گذشته را براي شهروز تعريف كرد و گفت زماني كه شهروز از راه رسيد جسد شقايق را چند دقيقه اي بود كه از اب گرفته بودند در طول راه شهروز فقط مي گريست و حتي كلمه اي بر لب نياورد...
شهروز نسرين را به منزلش رساند و خودش به خانه اش رفت وقتي به خانه رسيد به همسرش گفت كه يكي از دوستانش مرده و او پريشان است و سپس به اتاق خصوصي اش پناه برد و تا صبح گريست.
صبح ر وز بعد مراسم تدفين انجام شد و شهروز كنار مزار شقايق همچون كبوتري پركنده مرتب خودش را به زمين كوفت و خاك مزار را بر سر خود پاشيد او چندين بار قصد داشت داخل گور شود و خاكها را روي خود بريزد كه ديگران از جمله فرامرز دوست هميشگي اش جلويش را گرفتند.
فارمرز در گوشه اي ايستاده و به ياد دلدار نازنينش فرانك مي گريست تنها كسي كه از حال شهروز خبر داشت و او را درك مي كرد فرامرز بود او همينطور كه بر خاكها سرد گورها نگاه مي انداخت انتظار فرا رسيدن مرگ خود را مي كشيد اما هنوز بيماري شومش خودش را نشان نداده بود
هاله نيز حال بسيار وخيمي داشت او باورش نمي شد كه مادرش را براي هميشه از او جدا شده باشد.. زماني كه اين خبر به او رسيده بود انقدر خودش را زده بود كه تمام صورتش سياه گشته و ديگر رمقي در تنش نمانده بود در مراسم خاكسپاري خاك مزار مادرش را بر سو و روي خود مي ريخت و ضحه هاي جگر خراشي مي زد و پس از پايان مراسم تعادل رواني اش را از دست داده و مات شده بود بيچاره هاله تنها...
مراسم خاك سپاري نسرين شهروز را گوشه اي كشيدپاكتي به دستش داد و گفت:
- اينو صبح روزي كه شقايق رو از دراي گرفتن روي ميز توالت اتاق خوابش پيدا كردم...
و ان را به دست شهروز داد. روي پاكت ان نوشته بود
به مهربانترينم شهروز خوبم....
شهروز به سرعت پاكت را گشود و چنين خواند

ستاره ديده فرو بست و ارميد بيا
شراب نور به رگ هاي شب دويد بيا
شهاب ياد تو در اسمان خاطر من
پياپي از همه سو خط زر كشيد بيا
ز بس نشستم و با شب حديث غم گفتم
گل سپيده شكفته سحر دميد بيا
نيامدي كه فلك خوشه خوشه پروين داشت
كنون كه دست سحر دانه دانه چيد بيا
به گام هاي كسان مي برم گمان كه تويي
دلم ز سينه برون شد ز بس تپيد بيا
ز بس به دامن شب اشك انتظارم ريخت
ز غصه رنگ من و رنگ شب پريد بيا
شهروز خوب و مهربانم هميشه تو برامي من شعر مي سرودي اينك من برايت شعر نوشته ام
شايد اكنون كه اين نامه ار مي خواني من ديگر در اين دنياي پر غم و غصه نباشم من به تو مديونم به تو كه دنيايي عشق به من ارزاني داشتي ديگر بي تو زندگي برايم ارزشي ندارد
از تو مي خواهم اگر پيش از مراسم خاك سپاري از مرگ من مطلع شدي اولين شبي كه در خاك سرد جايم دادند بر مزارم حاضر شوي و براي شادي روح رنج كشيده ام با نواي گرم ساز و صداي دلنشينت فضاي سرد مزارم را گرم و گرم تر سازي
همچنين در هفتمين شب درگذشتم نيز پس از اينكه همگان از كنار ارامگاهم رفتند تو بمان تا من و تو در ان هنگام تنها با هم باشيم مطمئن باش در ان لحظات با تو سخن خواهم گفت
مي دانم در حقت ظلم هاي فراواني روا داشته ام اما تو بزرگوارتر از اني كه مرا نبخشي
هر گاه فرصتي داشتي سري به فرزندم بزن و به من قول بده كه فراموشم نكني و گهگاه بر مزارم حاضر شوي من هم حتي وقتي در اين دنيا نباشم دوستت خواهم داشت و از فراز اسمانها و پس ابرها عاشقانه نگاهت خواهم كرد

كسي كه تنها با ياد و قدر ت عشق تو زيست و تو ندانستي
شقايق عمگين و بيچاره ات......

شهروز نامه را بوسيد بوئيد ان را داخل پاكتش گذاشت و سر بر روي ان نهاد و گريست
روز به پايان رسيده و غروب غم انگيزي از راه مي رسيد كه شهروز دوباره پشت فرمان اتومبيلش نشست و راهي مزار شقايق شد
وقتي به انجا رسيد چند شاخه گل شيشه اي گلاب جعبه اي شمع و گيتارش را از داخل اتومبيل برداشت و خودش را كنار مزار رساند
لحظه اي نشست و به خاكهاي خيس مزار شقايق خيره گشت و در دل ناليد
عوض اينكه تن قشنگتو بشورم حالا بايد خاك قبرتو بشويم؟
و بغض در گلوش تركيد
همينطور كه مي گريست شيشه گلابي كه به همراه داشت را روي خاكهاي سرد مزار عشقش خالي كرد و گلها را روي ان پر پر نمود سپس كنار مزار زانو زد خاك سرد و تازه گور را در آغوش گرفت و سرش را چندين بار به خاكهاي ارامگاه عشقش كوبيد و زير لب سخن هاي دلش را براي او بازگو كرد
سپس سر برداشت شمعي روشن كرد بالاي سر مزار شقايق گذاشت و بعد گيتارش را به دست گرفت و به ارامي پنجه بر ان كشيد و با صداي گرمش خواند
شب از راه رسيده و شهروز به وضوح مي ديد كه شقايق با لباسي سپيد مقابلش نشسته و با لبخندي شيرين به او چشم دوخته است حال غريبي در ان شب تار و باراني بر شهروز گذشت و او تا خود صبح از نازيني دلدارش نگهاباني كرد تا در شب اول قبر در مكاني بيگانه تنها نماند و وقتي صبح از راه رسيد همانجا به خوابي عميق فرو رفت...
__________________
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 05:43 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها