بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #21  
قدیمی 04-25-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,687 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لحظه های بی تو - فصل بیست و دوم

شقايق هفته دوم عيد را به همراه خانواده اش در ويلاي كنار دريا گذراند و در طول اين مدت تماسي با شهروز نگرفت.
لحظه ها به روزها و روزها به هفته ها و هفته ها به ماه ها مبدل مي شد و بهار با همه طراوتش رنگي سبز و زيبا به زندگي و طبيعت مي پاشيد زيبايي هاي طبيعي براي شهروز با عشق در هم مي آميخت و لحظاتي خوش و شيريني برايش خلق مي گشت.
با گذشت زمان ارتباط شهروز و شقايق نزديك و نزديكتر شد و ديدارهايشان در هفته به يكي دوبار مي رسيد.
در اين بين شهروز به كلي مسئوليت زندگي شقايق را به عهده گرفته و علاوه بر رسيدگي هاي مادي مرتبا برايش هداياي با ارزشي مي خريد تا احساس كمبود نكند.
شقايق از وجود شهروز در كنارش احساس آرامش و امنيت مي نمود، اما هر چند يكبار كه زمانش هم كوتاه بود سر ناسازگاري مي گذاشت و زمزمه هاي سرد و تلخ جدايي سر مي داد در اين گونه مواقع با اين وجود كه شهروز در درون خود لحظات سخت و دشواري مي گذراند ولي با معضلي كه شقايق برايش مي ساخت دست و پنجه نرم مي كرد تا موفق مي شد نظر شقايق را به خود جلب نمايد.
رفته رفته اولين سالگرد آشنايي اين عشاق فرا رسيد حدودا از ده روز مانده به روزي كه براي شهروز از ارزش والايي بر خوردار بود شقايق دوباره ناسازگاري پيشه كرد اخلاقش بسيار تند و خشن گشته بود. شهروز هر چه كوشيد او را به وضعيت مناسب بازگرداند موفق نشد.
با اين حال از تلاشش دست نمي كشيد و در يكي از ديدارهايشان خطاب به شقايق گفت:
- اگر براي من ارزش قائلي روز سالگرد آشنايي مون اين ارزش رو به من ثابت كن...

و شقايق در پاسخ جواب داد:
- تا ببينم اونروز چي برايم پيش مي آيد.
نخستين روز سالگرد آشنايي آنها روز جمعه بود از شب گذشته شهروز شور و حال خاصي داشت يك لحظه از ياد شقايق غافل نشد با خيال شقايق به بستر رفت و خواب او را ديد كه در كنارش آ واي عشق در گوش هايش سر داده است...
صبح سر مست از رويايي كه شب گذشته ديده بود چشم هايش را در بستر گشود نخستين موضوعي كه به خاطر آورد اين بود كه آن روز روزي بود كه در يك سال قبل سرنوشت برايش ورق جديدي در كتاب زندگي رقم زده و شقايق نازنينش را در مسير زندگي با او همراه و همنوا ساخته بود.
مدتي در بستر ماند و به او انديشيد به يكسالي كه گذشت چندان خود را مشغول اين افكار نكرد و در بستر به زير آمد. آبي به سر و صورتش زد به اتاق خصوصي اش بازگشت و منتظر تماس تلفني شقايق شد.
چون جمعه بود شهروز به هيچ وجه نمي توانست با شقايق تماس بگيرد و چاره اي نداشت جز اينكه بنشيند و انتاظار بكشد اما به خوبي برا اين مسئله واقف بود كه ديدارشان در آن روز تقريبا غير ممكن است.
او در طول سالي كه گذشت سر رسيدي تهيه و تمامي تماس ها و ديدارهاشان را با قيد ساعت و مكان در آن نوشته بود همچنين دفترچه خاطراتي براي نوشتن خاظرات لحظاتي كه در كنار شقايق مي گذراند داشت
سر رسيد را برداشت و اين يك سال را دوره كرد...
همينطور كه مشغول دوره خاطرات عاشقانه اش بود در بعضي اوقات كه با خاطرات تلخ مواجه مي گشت با التهاب به خود مي پيچيد و برخي مواقع هم كه عشق روي خوشش را به او نشان داده بود لبخند شيريني بر لب مي آورد.
ظهر از راه رسيده و خبري از شقايق نبود با اينحال شهروز نااميد نشد و باز به انتظار شست او پس از صرف مختصري ناهار به اتاقش بازگشت نوار موزيكي ملايمي داخل ضبط صوت گذاشت روي تختخوابش دراز كشيد و دوباره به فكر فرو رفت هر چه عقربه هاي ساعت زمان را بر گرده خويش به حلوتر مي كشيدند بر اضطراب و انتظار شهروز افزوده تر مي شد و در قلبش فشار بيشتري احساس مي كرد.
تا عصر و پس از ان غروب نيز خبري از شقايق نشد اتهاب و دل نگراني دمار از روزگار هشروز در آورده و او را چون مرغ سركنده اي كلافه و بي قرار ساخته بود.
وقتي عقربه ساعت روي ساعتي كه در سال گذشته شقايق در همان زمان با شهروز تماس گرفته بود نشست شهروز روي تختخوابش لم داد دفترچه خاطراتش را به دست گرفت و با قلبي شكسته از بي اعتنايي و بي تفاوتي محبوبش به خواندن و مرور خاطراتش پرداخت.
موزيك ملايمي از باند هاي ضبط صوت به گوشهايش مي ريخت كه بر حال عاشقانه اش لحظه به لحظه مي افزود او با خواندن خاطرات دلدادگي اش غرق در حال خوشي گشته و متوجه گشت زمان نشده بود.
وقتي آخرين برگ دفترچه خاطراتش را خواند سر بلند كرد و متوجه شد خورشيد در پشت كوه هاي بلند در بستار خواب خزيده و شب فرا رسيده است چراغ خواب كنار بسترش را روشن كرد و با دلي سرشار از غم در اولين صفحه سفيدي كه در ادامه دفترچه خاطراتش خودنمايي مي كرد نوشت:
در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند.
به دشت پر ملال غم پرنده پر نمي زند
يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه ساز شب در سحر نمي زند
دل خراب من دگر خرابتر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خرابتر نمي زند
گذرگهي است پر ستم كه اندر او به غير غم
يكي سلاي آشنا به رهگذر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر بيفكنند نم سزاست.
و گرنه بر درخت تر كسي تبر نمي زند.
با نشوتن اين شعر كمي آرامش را دست رفته اش را باز يافت گويي با كسي دردل كرده باشد خودش را سبك تر از پيش حس مي نمود اما اين كار از غم دروني اش چندان نكاست باز مي خواست بنويسد باز مي خواست فرياد ها و ضحه هاي دروني اش را در جايي ثبت كند و به گوش هاي كوچك و خوش نقش نازنين نگارش برساند پس كاغذي پيش رويش گذاشت و بر سينه سپيد آن چنين نگاشت:

عشق ديروز و امروز م سلام
عزيزم سلام مرا كه از اعماق دل شكسته ام بر مي خيزد تا دل ستمديده ام را مقابل خاك پاي گرانبهايت فدا كند پذيرا باش.
مهربانم وقتي به ياد گذشته بر باد رفته مي افتم هنوز با تمام وجودم وجود نازنين تو و عشق جاودانه ات را كه قلبم را چنگ مي زند و مي فشارد در روحم حس مي كنم. اما افسوس و هزاران افسوس كه چه زود در غم بي تو بودن پرپر مي زدم.
نازنينم بيا تا دوباره شبهايم با عطر نفس ها و صداي خوش طنينت غطر آگين شود بگذار تا گهواره سينه ام دوباره بستري گرم و دلپذير براي عشق آتشينت باشد.
آرام جانم در فراغت ديدگانم خون مي بارند و سينه ملتهب از عشقم ناله هاي سوزناك خود را در درون فرو مي خورند و در بيرون فشار ناله هاي داغ از عشقم هر دم اثري بر چشم ها و چهره ام بر جاي مي گذارند.
بي تو نابودم بي تو هيچم قسم به چشم هاي افسونگرت بي تو اين زندگي سراپا رنج و درد ار كه به پر كاهي نمي ارزد نمي خواهم اين دل سرشار از شوق شور آتش هيجان اشتياق گرما تو عشق تو و خواستن تو و شقت هيچ جاي ندارد مگذار دل گرمم كه از آتش عشقت توان مي گيرد در سرماي هجر تو جان ببازد.
عشق من مي تواند تكيه گاهي مطمئن براي تو باشد تا با اتكا به آن از بار غصه ها نجات يابي و بتواني بار غصه هايت را با كسي قسمت كني كه دوستت دارد و از تمام زندگيش برايت مي گذرد و مي خواهد شريك غمهايت باشد تا شانه هاي نازكت زير بار آنها خم نگردد.
در كشتي ياد تو نشسته ام و بادبان نام تو بر احتزاز است باور نمي كنم بي تو دنيا قابل تحمل باشد بي تو اين دل خسته به چه كار مي آيد ؟ بي تو زيستن بيهوده است بي تو در درياي متلاطم دل پر التهام بي ماهي مي ماند بگذار نگاه مشتاقت جام جهان نماي من باشد بگذار زورق شكسته دلم در درياي دل پر موجت شناور بماند مگذار ماهي نيمه جان دلم بدون درياي وجودت بميرد اگر از كنارم بروي خواهم مرد بيا و مگذار بي تو بميرم همسفر خوب عشقم رفيق نيمه راه نباش بگذار راهي را كه با هم شروع كرديم در آن با هم گام برداريم و به پايانش برسيم شايد پايانش روشن باشد....
تو كبوتري هستي كه هميشه حس مي كنم از اين سفرت باز نمي گردي تو يك نوع نيمه خدايي نمي دانم با تو چگونه رفتار كنم لحظه اي مهربان و لحظه اي پر از خشم و طوفاني ... با تو چه بايد كرد عزيزم؟
همه جاي بدن من با عطر دست هاي تو آميخته است روي پوست جوان من گرماي دست هاي تو مي سوزاند و در عمق پيش مي رود روي ني ني چشمانم تصوير تو ثابت است دلم مي خواهد پرسم تو چه طعمي داري؟ طعم مستي ؟ ...نه....! تو همه فصول بودي و هيچ كدام نبودي باور كن در هر نقطه من خدا را مي ديدم خداي كوچكم تو همه جا بودي همه جا هستي و سخت دست نيافتني و من هميشه از خودم مي پرسيدم آيا روزي باز هم من در كنارت خواهم بود؟
حالا دلم مي خواهد گريته كنم بنشينم و زار بزنم آخ كه اي كاش مرگ مي آمد و قلب مرا از زيستن بيهوده خالي مي كرد..
به تو و عشق پاكت قسم فقط تو را مي خواهم اين را هميشه گفته ام و باز هم فرياد مي زنم كه عشق تو را درون صندوقچه قلبم گذاشته ام و كليد آن را به دست هاي نازنينت سپرده ام تا آن را درون قلبت پاكت بگذاري بدان كه در قلبم را به روي هيچ كس ديگر نخواهم گشود چرا كه كليدش به دست توست و عشق جاودانه ام تو هستي كه به درون دروازه قلبم راه پيدا كردي و فاتح و سلطان قلعه فولاد دلم شدي اين فولاد سخت را در آتش سوزان عشقت نرم كردي و در صيقل عشقت آن را به شكل صورت زيباتين ترسيم نموده اي پس بدان كه هيچ چيز نمي تواند نقش اندام قشنگت را از دلم پاك كند تو براي ابد در آنجا چون بتي باقي خواهي ماند و من چون بت پرستي تو را پرستش خواهم كرد..
احساس غريبي داشت ...فكر مي كرد شقايق با اين كارش قصد داشته به او ثابت كند كه ارزشي برايش قائل نيست و اين را فروريختن قصر امال و آرزوهايش مي دانست.
شب تابستاني فرا رسيده و ستارگان در آسمان نور پنج گوششان را به زمين مي پاشيدند شهروز باز روي بستر دراز كشيد و به آسمان شب ديده دوخت ستارگان زيبا را چون دوشيزگان زيباتري مي ديد كه با چشم هاي نوراني شان به او چشمك مي زدند و قصد داشتند او را از حال آشفته اي كه داشت خارج سازند.
شهروز بي قرار بود دلش آرام نمي گرفت نيمه شب نزديك و در سالگرد بهترين روز زندگيش هيچ خبري از شقايق نداشت و اين هر لحظه بر آزار روحيش مي افزود.
آنشب شام نخورد و مارد مهربانش كه تا آن زمان با دقت تغيير حالات شهروز را زير نظر گرفته بود به اتاقش نزد او آمد بدون اينكه سوالي از دليل بي قراري فرزندش بپرسد كه ممكن بود همين سوال موجب غمگيني بيشترش شود قرص آرام بخشي به او داد كمي مقابلش نشست نگاهش كرد سپس شب بخير گفت و از اتاق شهروز خارج گشت.
او خود به خوبي مي دانست پسرش در چه حال است و از چه مي سوزد پس چرا بايد با سولات تكراري غذابش مي داد...!؟
شهروز قرص آرام بخش را خورد تا شايد توسط آن كمي به اعصابش آرامش بخشد زماني كه احساس كرد تمام عضلات بدنش شل شده اند و مغزش نيز آْرام آرام به خواب مي رود بلافاصله انديشيد:
نه نبايد بخوابم بايد به خودم ثابت كنم چقدر شقايق را دوست دارم من بايد خودمو عذاب بدم....!
سپس به ناگاه چشمانش را گشود به سرعت از جايش برخاست و شروع به راه رفتن در اتاقش كرد اتاق دور سرش مي گشت پاهايش حس را ه رفتن نداشتند اما با اين وجود باز راه رفت....
كمي كه در اتاق قدم زد خواب از سرش پريد و دوباره خودش را روي بستر انداخت وقتي باز گرماي خواب تمام بدنش را فرا گرفت براي بار دوم از بستر بيرون خزيد و بدون توجه به ضعف شديدي كه به وجودش چيره گشته بود سرش را رو به سقف اتاق گرفت و به قدم زدن پرداخت
هنگاي كه سرش را فرود آورد چشمش روي ديوار به شمايل حضرت علي افتاد مقابل تصوير ايستاد و خيره نگريست و ناليد:
فقير و خسته به درگاهت آمدم رحمي
كه جز ولاي توام نيست هيچ دستاويز

قطره اشك از شيار گونه هايش لغزيد و راه به زير چانه اش جست سپس سرش را پايين انداخت و به زاري گريست مدتي به همين شكل سپري شد و پس از آن شهروز دوباره سرش را بالا برد تصوير زيبا و جذاب چهره مولا را زير رگبار نگاه هاي ملتمسانه اش گرفت و گفت:
يا مولا علي من شقايق رو از شما و حضرت رضا دارم شما دو ذات اقدس بودين كه اونو به من برگردوندين حالا هم بزرگواري كنين و اونو از من نگيرين من شقايق رو هميشه از شما مي خوام من در همه حال و همه جا قلبم فقط براي اون مي تپه...بهتون قول ميدم كه از امسال تا هزار سال ديگه هزار برابر الان عاشقش باشم و دوستش داشه باشم اين عهد رو با شما مي بندم...
سپس با بغضي كه گلويش را در هم مي فشرد افزود.:
ايمر المومنين يا شاه مردان
دل ناشاد مرا شاد گردان
و به هق هق افتاد پس از مدتي تغضيم كوتاهي مقابل عكس كرد وباز به قدم زدن در اتاق پرداخت سپس روي بسترش نشست عكس شقايق را به دست گرفت و زير لب گفت:
از عشق تو چه ها كشيدم نشد يك لحظه از يادت جدا شم....
و با صداي بلندتري ادامه داد
خدايا چه عشقي توي اين سينه تنگه!.....
آن شب جندين بار از جايش برخاست در اتاق قدم زد به بسترش رفت و باز اين روش را تكرار كرد تا زماني كه احساس كرد همينطور كه راه مي رود ديگر چيزي را نمي بيند و هيچ نمي فهمد.
__________________
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید




  #22  
قدیمی 04-25-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,687 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لحظه های بی تو - فصل بیست و سوم

در آن لحظاتي كه شهروز انتظار تلفن شقايق را مي كشيد شقايق در حال و هوا و شرايط ديگر بود
صبح زود به عشق شهروز بيدار شد و مي خواست از اول صبح تا شب چندين بار با شهروز تماس بگيرد اما زماني كه از اتاق خوابش بيرو ن آمد هاله را ديد كه بر عكس جمعه هاي ديگر صبح زود بيدار شده و در مقابل تلوزيون نشسته است
هاله با ديدن شقايق سلامي كرد و شقايق پس از پاسخ دادن به سلام او دست و صورتش را شست و به اشپزخانه رفت تا صبحانه را آماده كند. براي شقايق تعحب آور بود كه هاله صبح به اين زودي بيدار شده اما نگذاشت هاله پي به تعجبش ببرد پس از صبحانه فكر مي كرد كه شايد هاله مدتي به اتاقش برود و يا براي قدم زدن يا خريد از منزل خارج شود كه اين تصورش نيز درست از اب در نيامد.
حول و حوش ظهر بود كه زنگ در صدا در آمد و هاله به طرف اف اف دويد در اين ميان شقايق آرزو مي كرد يكي از دوستان هاله باشد و پس از انكه آنها با هم سرگرم شدند او بتواند حداقل تلفن كوتاهي به شهروز بزند و سالگرد آشنايي شان را تبريك گويد اما ناگهان هاله به طرفش ديويد و بانگراني گفت:
- مامان....بابا اومده.....پشت دره....
شقايق ابتدا باورش نمي شد كه شوهر سابقش آمده باشد همينطور كه هاله را نگاه مي كرد او به سوي در رفت و در ورودي را گشود و پدرش را با اكراه به داخل خانه دعوت كرد.
شوهر سابق شقايق نگاهي به او انداخت و به سردي سلامي گفت و شقايق نيز به همان سردي جوابش را داد و حتي براي خوش آمدگويي به او از جايش بر نخاست.
مرد خودش را به روي مبل انداخت و پس از چند دقيقه سكوت گفت:
- شقايق اومدم اون صد و پنجاه توماني كه بهت قرض دادم ازت بگيرم.
شقايق فكري كرد و با تعجب پرسيد:
- كدوم صد و پنجاه تومان؟
- هموني كه دو سه سال پيش ازم گرفتي مبل راحتي بخري....
شقايق گفت:
- اون كه براي خونه خودت بود ديگه براي چي بايد بهت پس بدم؟
مرد با بي اعتنايي گفت:
- تو اون موقع گفتي كه به عنوان قرض بهت بدم حالا منم ديگه كاري به اين كارا ندارم كه تو با اون پول جه كار كردي
شقايق مدتي فكر كرد و گفت:
- حالا فعلا پول ندارم برو هر وقت داشتم مي ريزم به حسابت.
ناگهان مرد با حالتي غير عادي و خشونت فرياد كشيد:
- نداري كه نداري....من اينقدر همين جا مي شينم تا پولو بهم بدي....
شقايق كه توقع چنين برخوردي را نداشت به آرامي گفت:
- اين چه جور حرفيه كه مي زني؟ احترام خودتو نگهدار.....
- به خودم مربوطه كه با هر كسي چه جوري بايد حرف بزنم تو هم حرف زيادي نزن برو پولو تهيه كن و بيار.
شقايق كه سعي مي كرد به خودش مسلط باشد گفت:
- باشه سعي مي كنم تو اين چند روزه برات تهيه كنم و بهت بدم.
مرد نگاهي از روي خشم به شقايق انداخت و به تندي گفت:
- تا پولمو نگيرم پامو از اين خونه بيرون نمي ذارم.
شقايق كه از شدت عصبانيت صدايش مي لرزيد گفت:
- مرد حسابي آخه الان از كجا پول بيارم؟
مرد پوزخندي زد و گفت:
- من نمي دونم برو از بابات بگير برو از هر كجا كه دلت مي خواد تهيه كن
در اين ميان هاله گوشه اي نشسته و با چشماني نگران به پدر و ماردش ديده دوخته بود و دست و پايش ميلرزيد شقايق نگاهي به او انداخت و با حالت چشمانش به او فهماند كه نگران نباشد و به اتاقش برود.
مدتي در سكوتي سنگين گذشت و صدايي از هيچ كدام در نيامد پس از چندي مرد سكوت را شكست و گفت:
- بهت گفتم تا پولو نگيرم پامو از در اين خونه بيرون نمي ذارم حالا ديگه خودت مي دوني بهتره زودتر يه فكري بكني.
شقايق كه از آبروريزي و سر و صدا در محل مي ترسيد از جايش برخاست و بدون اينكه كلامي بگويد به طرف تلفن رفت به هر جا كه عقلش مي رسيد زنگ زد و لي اكثر كساني كه به ذهنش مي رسيدند در خانه نبودند و كساني كه در خانه بودند هم اين مقدار پول در روز تعطيل در خانه نداشتند.
شوهر سابق شقايق همچنان روي مبلي كه زا ابتدا نشسته بود نشسته و با عصبانيت به تلويزيون نگاه مي كرد شقايق مي كوشيد حتي نظر كوتاهي هم به مرد نيندازد ولي زماني كه مطمئن شد در آن بعد از ظهر تعطيل دستش به جايي بند نيست رو به او كرد و گفت:
- به هر جا زنگ زدم جور نشود. تو برو تا فردا عصر حتما برات تهيه مي كنم و بهت مي دم
مرد چيزي نگفت و همچنان به تلويزيون نگاه كرد
ساعتي به همين شكل بدون اينكه اين سه نفر كلامي سخن بگويند گذشت و شب از راه رسيد مرد كه گويي خسته شده بود نگاهي به هاله و سپس به شقايق انداخت و گفت:
- من مي رم ولي فرا عصر ميام پولو ازت مي گيرم.
سپس از جايش برخاست و بدون خداحافظي از در خارج شد و با عصبانيت در را بهم كوبيد.
همين كه مرد پايش را از خانه بيرون گذاشت هاله به طرف مادرش دويد خود را در اغوش شقايق رها كرد و از ترس گريست...شقايق نوازشش مي كرد و هيچ نمي گفت و در دل مي انديشيد.:
خدايا چرا امروز....چرا امروز كه سالگرد يكي از بهترين روزهاي عمرمه بايد اين اتفاق بيفته و روزم رو خراب كنه........
تازه سپيده دميده بود كه شهروز چشمهايش را گشود ابتدا نمي دانست كجاست كمي به اطرافش نگريست و چون وضعش را مانند روزهاي ديگر نيافت بلافاصله در جايش نشست در اين زمان بود كه صحنه هاي روز و شب گذشته همچون پرده سينما مقابل ديدگانش جان گرفتند و به خاطر آورد كه چگونه با خود مبارزه مي كرده سپس نگاهي دوباره به دور و برش انداخت و متوجه شد كه شب گذشته در حين راه رفتن كنترلش را از دست داده و به جاي عمودي افقي روي تخت افتاده پاهايش روي زمين بوده و در هان حال به خواب رفته است.
با ياد آوري اين صحنه ها غم سنگيني بر دلش نشست.
مدتي كه گذشت با خود انديشيد كه اگر شقايق روز قبل به هر دليلي نتوانسته با او تماس بگيرد صبح همان روز حتما تماس خواهد گرفت اين بود كه بر خاست و به سرعت به سوي حمام رفت دوش آب سرد گرفت و كمي سر حال آمد پس از صرف صبحانه به اتاق خصوصي اش باز گشت و باز به انتظار نشست.
انتظارش تا ظهر طول كشيد ولي آن روز هم خبري از شقايق نبود ساعت يك بعد از ظهر را نشان مي داد كه طاقت شهروز طاق شد و شماره تلفن شقايق را گرفت پس از چند بوق پياپي صداي شقايق در گوش هايش طنين انداخت:
- بله...
شهروز نمي دانست ذوق زده باشد يا غمگين پس با حالت خاصي گفت
- سلام عزيزم هيچ معلوم است كجايي؟
شقايق بلافاصله گفت:
- خونه هستي؟
- آره
- خودم بهت زنگ مي زنم
شهروز دستپاچه گفت:
- زنگ زدم سالگرد اشنايي مونو تبريك بگم
شقايق ميان سخنانش دويد:
- باشه خودم زنگ مي زنم
و تلفن را قطع كرد
شهروز متعجب گوشي را گذاشت و به فكر فرو رفت:
چرا بايد شقايق اينقدر سراسيمه باشه؟ چرا تلفنو به اين زودي قطع كرد....؟
پس از مدتي كه با اين گونه سوالات دست و پنجه نرم كرد انديشيد:
بايد منتظر بمونم تا خودش بهم تلفن بزنه.....
انتظارش ساعتي به طول انجاميد و درست ساعت دو بعد از ظهر شقايق با او تماس گرفت او گفت:
- مگه چي شده بود؟
شقايق به آرامي گفت:
- هيچي قضيه مفصله...
شهروز مكثي كرد و گفت:
- ديروز خيلي منتظرت شدم چرا زنگ نزدي؟
- به خدا از صبح همش دنبال فرصت مي گشتم باهات تماس بگيرم از صبح تا عصر هاله يه دقيقه از كنارم دور نشد عصر هم مهمون اومد و بدتر شد...
شهروز ميان حرفش پريد
- يعني حتي يه دقيقه هم نتونستي خودتو به گوشه اي بكشي و يه زنگ كوتاه بهم بزني؟
شقايق كه غم از صدايش موج مي زد گفت:
- شهروز تو ديگه عذابم نده من دلم به تو خوشه تو هم داري ازم گله مي كني به اندازه كافي از اين طرف مي كشم تو ديگه نمك روز زخمام نپاش.
شهروز با نگراني گفت:
- شقايق جان بگو ببينم چي شده؟
- چيز مهمي نيست....
شهروز تن صدايش را ملايم تر كرد:
-بگو عزيزم بگو شايد بتونم مشكلت را حل كنم.
بغض گلوي شقايق را فشرد....
- ديروز بعد از ظهر شوهر سابقم اومد سراغم. صد و پنجاه هزار تومان از من طلب داره پدرمو در آورده حالا هم پاشو كرده تو يه كفش و پولشو مي خواد منم ندارم نمي دونم چكار كنم از ديروز تا همين الان صد بار زنگ زده ديروز از ظهر تا شب اومده بود نشسته بود توي خونه و مي گفت تا پولمو ندي نمي رم همون وقت كه تو زنگ زدي هم اومده بود پشت در خونه مي گفت تا پولو ندي نميرم ...من و هاله با هزار زور و زحمت ردش كرديم رفت...
شهروز بدون معطلي گفت:
- اينكه غصه نداره همين الان پاشو يه تاكسي سرويس بگير و بيا اينجا پولو بهت ميدم ببر بهش بده ...اصلا چرا از اول به خودم نگفتي؟
شقايق انتظار نداشت شهروز به اين سرعت مشكلش را حل كند گفت:
- من به اندازه كافي شرمده تو هستم نمي خوام اينبار هم تو توي دردسر بيفتي مي خوام مبل هاي خونه رو بفروشم و پولشو بدم.
شهروز با پرخاش گفت:
- زن حسابي مث اينكه عقلت رو از دست دادي؟ اين چه حرفيه مي زني زود باش پاشو بيا اينجا تا يك ساعت ديگه منتظرتم.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #23  
قدیمی 04-25-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,687 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

لحظه های بی تو فصل بیست و چهارم

شقايق پذيرفت و قرار شد تا يك ساعت ديگه خودش را به منزل شهروز برساند و پس از آن تماس قطع شد.
شهروز پس از اينكه گوشي را گذاشت لباس پوشيد و راهي بانك شد مقداري پول از پدرش در حساب بانكي اش داشت كه توسط ان مي توانست نياز شقايق را مرتفع كند. او فقط به اين مي انديشيد كه از هر طريق ممكن بتواند مشكل محبوبش را حل نمايد و به مسائلي كه در كنار اين موضوع ممكن بود براي خودش مشكل ساز شود به هيچ وجه نمي انديشيد از اين رو به بانك رفت و مبلغ مورد نظر ار از بانك گرفت...سپس به سرعت خودش را به قنادي رساند كيك كوچكي به همراه شمعي كه شماره يك را نشان مي داد خريد كمي هم خرت و پرت تهيه كرد و به منزل بازگشت.
از انجا كه آن روز بخت با شهروز يار بود مادرش از ظهر براي ديدار يكي از اقوام نزديك از منزل خارج شده تا شب باز نمي گشت و خيال شهروز از بابت خانه آسوده بود.
شهروز همچون سالروز تولد شقايق اتاقش را تزئين كرد هدايايي كه براي شقايق تهيه ديده بود كنار كيك روي ميز گذاشت نامه اي كه شب گذشته برايش نوشته بود را هم در پاكتي كنار هدايا جاي داد. عقربه ساعت روي سه بعد از ظهر لغزيد كه شقايق زنگ در را به صدا در آورد شهروز به سوي در پر كشيد و ان را به روي عشقش گشود با نگاه مشتاق و عاشقش او را زير رگبار عشق گرفت و پس از خوش آمد گويي به داخل منزل دعوتش كرد اما دريغ از حتي يك شاخه گل كه شقايق براي سالگرد آشنايي براي شهروز در دست داشته باشد....
هنگامي كه شقايق پا به اتاق شهروز گذاشت نگاهي به هدايا انداخت و خنديد و گفت:
- باز جشن گرفتي؟
شهروز قيافه حق به جانبي گرفت و پاسخ داد:
- خب سالگرد آشنايي مونه ديگه....
شقايق دست شهروز را گرفات ، فشرد و گفت:
- تو هميشه آدمو غافلگير مي كني
سپس روي مبلي كه ميز و كيك و هدايا مقابلش بود نشست شمع روي كيك را فوت كرد هدايايش را يك به يك گشود پاكت نامه را داخل كيفش گذاشت و به همراه شهروز غرق در لحظات خوش عاشقي شدند.
پس از مدتي شهروز از جايش برخاست از داخل كشوي ميز كارش پاكت حاوي پول را بيرون كشيد و جلوي شقايق گذاشت و گفت:
- اينم امانت شما كه پيش ما بود...
مكث كوتاهي كرد و افزود:
- اين دويست هزار تومنه بقيه ش براي اينكه نكنه پول توي جيبت نداشته باشي خجالت بكشي به من بگي...
برقي از عشق و شادي از چشمان شقايق بيرون جست نگاهي به پاكت و نگاهي به شهروز انداخت و گفت:
- الحق كه تو عاشقتريني ...فكر نمي كردم به اين سرعت بگي بيا پولو ببر....
كمي سكوت كرد و سپس ادامه داد:
- مطمئن باش من محبت ها تو رو مي فهمم با اين حال كه ديروز ناراحتت كردم تو امروز اينقدر به من محبت كردي تو فكر مي كني من نمي فهمم براي چي همين الان و بدون معطلي بهم اين پولو دادي؟
مي دونم مي دونم فقط به خاطر عشق توي قلبت همه اين كارا رو مي كني...
شهروز دست شقايق را در دست گرفت و گفت:
- دلم مي خواد بتونم امنيتي بهت بدم كه توي زندگيت خيالت از هر بابتي راحت باشه
- اون امنيتي رو كه ميگي بهم دادي مردونگي و احساس پاكي كه در تو ديدم هيچ جاي دنيا نديدم و نشسنيدم....
شهروز لبخند زيبايي به روي شقايق پاشيد و نگاه عاشقش را مستقيما به چشمان او دوخت:
- نمي دوني چقد دوستت دارم تمام كارهايي كه سعي مي كنم براي تو انجام بدم در مقابل عشقي كه به تو دارم هيچه...
شقايق هم لحظه به لحظه به حالت عاشقانه نگاهش مي افزود:
- منم دوستت دارم... اصلا ميدوني دوستي با تو رو به قدري دوست دارو و براي اين دوست داشتن ارزش قائلم كه حتي اگه يه روزي بگي ديگه نمي خوامت اونوقت اين منم كه از زندگيت بيرون نمي رم...
سراسر وجود شهروز را شوق و هيجان در بر مي گرفت به حدي كه لرزش پيكرش آشكارا نمايان بود او گفت:
- من هميشه از خدا همين رو مي خوام مي دوني به قول معروف من هسته م بيخ ريش تو بسته...
مكثي كرد و سپس افزود:
- وقتي توي خودم غرق مي شوم به اين فكر مي كنم كه اگه روزي برسه كه تو دوباره مث پارسال دم از نامهربوني بزني و بخواي اذيتم كني ديگه اينبار حتما مي ميرم يا ديوونه مي شم و راهي تيمارستان.....
- نه بهت قول ميدم كه ديگه مث اون روزا نشه ....منم هسته بيخ ريش تو بسته....
شهروز فكري كرد و پرسيد:
- با ماشين نسرين چكار كردي خسارت اونو از كجا دادي؟
- مي خواستي چكار كنم؟ يك ميليون تومن به ماشينش خسارت خورد. نصفش رو خودش داد قرار شد نصفش رو هم من به صورت ماهيانه پنجاه هزار تومن بهش بدم
- چقدرش رو دادي؟
شقايق سرش را به زير انداخت و گفت:
- هنوز هيچي ...ميدوني چيه؟ يعني هنوز از اين مبلغ چيزي نداشتم كه بدم.
شهروز به فكر فرو رفت و پس از چند دقيقه گفت:
- بهش بگو از اين ماه بدهي رو مي پردازي....
شقايق با حالتي تعجب اور به سوي شهروز نيم خيز شد و گفت:
- يعني چي؟ حتما اينم تو مي خواي بدي؟
شهروز سعي كرد موضوع را براي شقايق جا بياندازد:
- فعلا از اين ماه شروع مي كنيم ببينيم چي ميشه...
اشك در ديدگاه شقايق حلقه زد قطره اي از آن از گوشه چشمانش به روي دست شهروز چكيد و شهروز شتابزده گفت:
- چرا گريه مي كني اين حرف من كه گريه نداره....!
شقايق بغضش را در گلو فرو خورد:
- شهروز مهربونم شهروز خوبم نمي دونم در برابر اينهمه محبتت چي بايد بگم فقط مي تونم بگم تو رو كه دارم هيچ عصه اي ندارم...
سپس مكث كوتاهي كرد و ادامه داد:
واقعا اگه تو رو نداشتم چكار مي كردم؟
شهروز لبخندي زد و گفت:
- من مخلصتم دوستت دارم ديگه عزيزم نمي خوام غمو توي جشات ببينم حالا هم از وقتي اومدي احساس مي كنم يه چيزي اذيتت مي كنه نه تنها الان چند وقته كه غمگيني...
شقايق به فكر فرو رفت سپس نگاه غمگين و عاشقش را به چهره شهروز پاشيد و گفت:
- فكر مي كنم درست ميگي چند وقته خيلي خسته ام روحيه ام رو هم از دست دادم اصلا ديگه دلم نمي خواد زنده باشم.
شهروز سراسيمه گفت:
- اين چه حرفيه مي زني مگه من مردم خودم يه فكر حسابي برات مي كنم
بعد همينطور كه به چشمهاي شقايق نگاه مي كرد و دستش را د ر دست مي فشرد به فكر فرو رفت
پس از مدتي گفت:
- بهتره چند روزي بري شمال يه آب و هوايي تازه كني براي روحيه ات خيلي خوبه درسته كه دلم برات تنگ ميشه ولي به خاطر خودت حرفي ندارم خرجتم خودم ميدم.
شقايق لبخندي زد و گفت:
- مگه مي تونم هاله رو تنا بذارم و برم؟ تازه تنهايي كه خوش نميگذره...
شهروز اخمهايش را در هم كشيد و گفت:
- ديگه من اوناشو نمي دونم اين بهترين راهي بود كه به نظرم رسيد.
ناگهان شقايق دستهايش را به هم كوفت و گفت:
- يافتم...تو هم با من مياي...تو هم مياي دوتايي با هم ميريم...
شهروز با تعجب پرسيد:
- من ديگه كجا بيام؟ ممكنه برات بد بشه.
شقايق بي تفاوت پاسخ داد:
- چه بدي؟ مگه ما به مردم كاري داريم كه اونا بخوان خودشونو توي كار ما دخالت بدن؟
و پس از مدتي افزود:
- من كه از هيچ كسي نمي ترسم اگه هم كسي ما رو با هم ببينه ككم نمي گذه...
شهروز لبخندي به رويش پاشيد و گفت:
- من از خدامي خوام باهات باشم حالا خودت مي دوني جواب ساكنين دور و اطراف ويلاتونو چي بدي.
شقايق كه از موافقت شهروز خوشحال شده بود گفت:
- تو بيا من يه چيزي براي جواب پيدا مي كنم.
- باشه حالا كي بريم؟
- بذار برنامه هامو جور مي كنم بهت خبر ميدم بايد هاله رو بذارم پيش يكي از خواهرام وبيام...
سپس به فكر فرو رفت كمي كه گذشت شهروز پرسيد:
- به چي فكر مي كني
شقايق كه هر لحظه برق عشق بيشتر از ميان ديدگانش بيرون مي ريخت چشم هاي شيفته اش را مستقيم در چشم هاي عاشق شهروز دوخت و گفت:
- فكر مي كردم اگه تو نباشي چي ميشه؟ به سر من چي مياد؟ فكر مي كني از پيشت كه مي رم همه چيز حرفات كارات و عشقت از يادم ميره؟
شهروز ذوق زده گفت:
- الهي فداي تو خانم خوبم بشم كه اينقدر مهربوني
سپس خنده شيريني كرد و ادامه داد:
- فكر خوبي كردم يا نه؟ نمره ام رو چند ميدي؟
شقايق با صداي شادش پاسخ داد
- نمره تو هميشه بيست بوده و هست چه از نظر ارائه راه حل چه از نظر عشقت.
مكث كوتاهي كرد و سپس افزود:
- هيمشه خدا رو شكر مي كنم كه تو رو به من بخشيد...
سپس شقايق به خانه بازگشت به خواهرش تلفن زد و گفت كه قصد دارد چند روزي به تنهايي براي استراحت و تمدد اعصاب به ويلاي شمال برود و از او خواهش كرد در اين چند روزه كه او در تهران نيست هاله را به عنوان مهمان قبول كند و مواظب او باشد خواهرش با كمال ميل پذيرفت وقرار شد شقايق هاله را پيش از سفر نزد او ببرد.
سپس هاله را صدا زد و گفت:
- هاله جون عزيز دلم اگه تو اجازه بدي مي خوام يكي دو روز برم شمال
هاله دستهايش را محكم به هم كوبيد و گفت:
- آخ جون ميريم دريا....
شقايق جمله هاله را ناتمام گذاشت خطاب به او گفت:
- نه عزيزم متوجه نشدي من مي خوام خودم تنهايي برم....
هاله با ناراحتي گفت:
- يعني نمي خواي منو ببري؟ من تنها چكار كنم چرا نمي خواي منو ببري؟
شقايق به آرامي گفت:
- اولا براي اينكه تو بايد به كلاسهاي تابستوني ات برسي بعدشم يه خورده اعصابم خرابه احتياج دارم به تنهايي . بهتره يه سفر تنهايي برم يه خورده حالم جا بياد
هاله كه مادرش را خيلي دوست داشت نگاهي به او انداخت و مدتي چيزي نگفت ولي پس از چند دقيقه گفت:
- منو كحا مي ذاري؟
- با خالت صحبت كردم قرار شد قبل از رفتنم تو رو ببرم حونه اونا بذارم مي دونم خونه خاله بهت خوش مي گذره بهت قول مي دم يه بار هم با هم بريم زود زود...
هاله چيزي نمي گفت و از حالات چهره اش به خوبي نمايان بود كه چندان از تصميم ماردش راضي نيست پس از مدتي كه در سكوت گذشت شقايق گفت:
- پول باباتم از خاله نسرين قرض گرفتم و بهش مي دم..ديگه تو هم كاراتو بكن كه بايد فردا بري خونه خاله...
هاله باز هم چيزي نگفت و پس از مدتي با چهره ناراضي به اتاق خودش رفت تا خودش را آماده كند.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #24  
قدیمی 04-25-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,687 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

لحظه های بی تو فصل بیست و پنجم

روز بعد شقايق با شهروز تماس گرفت و قرار شد صبح دوشنبه عازم ويلاي شمال شوند و تا پنج شنبه آنجا بمانند با هم وعده گذاشتند كه راس ساعت شش صبح روز دوشنبه در ترمينال باشند بليط تهيه كرده و حركت كنند
شقايق تمام شرايط را براي اقامت چند روزه در شمال فراهم آورده و اطمينان داشت با مشكلي مواجه نخواهند شد.
صبح دوشنبه شهروز خيلي زودتر از حد معمول از خواب بيدار شد از شب قبل وسايل مورد نيازش را جمع آوري كرده و كنار هم گذاشته بود. وقتي به مسائل خصوصي اش رسيدگي كرد لباسهاي سفرش را پوشيد و با اتومبيل اژانس خودش را به ترمينال رساند
شب گذشته با مادرش در رابطه با سفر شمال صحبت كرد و او را در جريان گذاشت و مادرش نيز پس از سفارشات ضروري كه براي شهروز لازم مي دانست رضايت به اين مسافرت داد.
ساعت يك ربع به شش صبح را نشان مي داد كه شهروز در سالن ترمينال ايستاده و منتظر شقايق بود عقربه ساعت از شش صبح مي گذشت و هنوز خبري از شقايق نبود شهروز كه احساس مي كرد شايد مشكلي پيش آمده باشد براي جلوگيري از هر گونه خطر احتمالي در هنگام ديدارش با شقايق خودش را به گوشه اي پنهان از نظر ها كشيد و در انتظار شقايق ماند
پس از حدود نيم ساعت تاخير در موعد ديدار شقايق قدم به سالن ترمينال گذاشت شهروز با دقت اطراف و پشت سر او را زير نظر گرفت وقتي كاملا مطمئن شد كسي همراه شقايق نيست خودش را به او رساند و با نوك انگشت به پشتش زد و گفت:
- سلام خانم بد قول
- سلام ببخشيد خواب موندم...

سپس با هم به سمت تعاوني مورد نظرشان حركت كردند و بليط تهيه نمودند . چون كمي دير شده و اتوبوس آماده حركت بود بدون تامل از سالن خارج و سوار اتوبوس شدند.
پس از ساعتي اتوبوس در جاده سر سبز شمال ره مي سپرد و پيچ و خم هاي جاده را يكي پس از ديگري مي پيمود . شقايق سرش را روي شانه شهروز گذاشت و به خواب رفته بود.
راننده اتوبوس را در مقابل يكي ار رستوران هاي كنار جاده نگهداشت تا مسافرين صبحانه ميل كنند. شهروز آرام شقايق را صدا زد و شانه به شانه هم براي صرف صبحانه از اتوبوس پياده شدند.
مدتي بعد ، پس از صرف صبحانه دوباره سوار اتوبوس از پيچ و خم هاي جاده مي گذشتند و به مقصد نزديك و نزديك تر مي شدند.
ظهر از راه مي رسيد كه به ترمينال نوشهر رسيدند و پس از تحويل گرفتن بارهايشان سوار بر يك اتومبيل كرايه به سوي علمده راهي شدند. حدود بيست كيلومتري علمده يعني درست اواسط جاده نوشهر علمده شقايق از راننده اتومبيل خواست توقف كند. سس رو به شهروز كرد با انگشت اشاره سمت چپ جاده رو به دريا در قهوه اي رنگي را نشان داد و گفت:
- اونجاست...مجتمع ويلايي سيتروس ويلاي ما تنها ويلائيه كه توي اين مجتمع از همه به دريا نزديكتره...

سپس كرايه اتومبيل را حساب كردند چمدان هايشان را برداشتند و به طرف در مجتمع راه افتادند زنگ زدند سرايدار در را گشود و با ديدن شقايق گفت:
- سلام عرض مي كنم خانم
- سلام پرويز خان حالت چطوره؟ بچه ها خوبن؟

پرويز خان دست راستش را بر روي سينه گذاشت و گفت:
- قربون شما دست بوسن

شقايق به شهروز اشاره كرد و خطاب به سرايدار گفت:
- اين آقاي محترم از دوستان بسيار خوب و نزديك ما هستن و قصد دارن اينجا استراحت بكنن همه چيز كه براي آسايش و پذيرايي از ايشون فراهمه؟

پرويز خان سلام مختصر و كوتاهي به شهروز كرد و بعد رو به شقايق كرد و گفت:
- بله خانم بعد از تماستون از تهران همه چيز جفت و جور كردم.

شقايق همينطور كه به چمدانها اشاره مي كرد گفت:
-بسيار خب پس كمك كن چمدون ها رو به ويلا ببريم

پرويز خان دو چمدان به دست گرفت و از جلوي آنها راهي ويلا شد شهروز و شقايق هم از پشت سرش مي آمدند و هر كدام ساك كوچكي را حمل مي نمودند.
اين مجتمع شامل چندين ويلاي بسيار زيبا با طرح اروپايي بود كه رنگ آميزي بسيار جالب و قابل توجهي در جلوه ان نقش بسيزايي ايفا مي نمود محوطه سبز مجتمع بسيار جذاب و ديدني بود و دل هر صاحب ذوقي را به شوق مي آورد گل ها از همه رنگ و همه نوع دور تا دور محوطه را فرا گرفته و سنگ فرش قرمز رنگي در سراسر زمين مجتمع تا لب دريا امتداد داشت.
دريا به آرامي موج هاي كوتاهش را به ساحل زيباي مقابل مجتمع مي رساند و صحنه اي شاعرانه مقابل چشم بيننده به دست بزرگترين نقاش روزگار يعني نقاش طبيعت با قلم بي همتايي رقم زده بود
شهروز محو تماشاي اين طبيعت زيبا و دست نيافتني شده و بي اراده پشت سر پرويز خان و شانه به شانه شقايق ره مي سپرد.
به ويلا رسيدند شقايق كليد را از جيب مانتواش در آورد و در را باز كرد اين ويلا هم همانند ويلاهاي ديگر مجتمع بسيار زيبا و خوش نقشه ساخته شده بود از در ورودي كه وارد شدند راهروي كوتاهي آنها را به سالن گرد و دلباز و رو به درياي ويلا راهنمايي كرد نرسيده به سالن گرد ويلا راهرويي به دست چپ و راهرويي به دست راست به چشم مي خورد سمت چپ به آشپزخانه جلو بازي كه راه به سالن نداشت ختم مي شد و سمت راست سه اتاق خواب زيبا و شيك را در خود جاي داده بود.
اتاق ها و سالن ويلا كاملا مبله بودند و در آشپزخانه نيز همه نوع وسايل آشپزي وجود داشت
شقايق ليست وسايل مورد نيازش را به سرايدار خوشروي مجتمع داد تا آنها را برايش تهيه كند شهروز نيز وسايل همراهش را كناري گذاشت و خودش را روي مبل راحتي وسط سالن ويلا انداخت.
شقايق نگاهي به شهروز كرد لبخندي به روي لب آورد و گفت:
- خسته شدي عزيزم؟
- من هيچ وقت از با تو بودن خسته نمي شم
- پس پاشو وسايلت رو جمع جور كن تا منم بساط ناهار رو روبراه كنم

شهروز همينطور كه بر ميخاست گفت:
- بهتره براي ناهار بريم بيرون ...تو هم خسته اي و احتياج به استراحت داري.

شقايق نيز در راه آشپزخانه گفت:
- دلم مي خواد توي اين سفر فقط دست پخت خودمو بخوري

شهروز وسايل هر دويشان را به داخل اتاق ها انتقال داد جابه جا كرد و دوباره به سالن بازگشت . شقايق در آشپزخانه مشغول آماده كردن ناهار بود شهروز دستش را زير چانه اش گذاشت به لبه ديواره جلو باز آشپزخانه تكيه داد و شقايق را زير رگبار نگاهش گرفت.
شقايق از دور چشمكي به او زد و گفت:
- الهي فدات بشم برو روي تراس جلوي ويلا يه ميز ناهار خوري هست اونو بكش وسط تراس و صندلي هاشم دورش بچين

شهروز بدون اينكه جرفي بزند خودش را به در تراس رساند آن را گشود پا روي تراس ويلا گذاشت و از ديدن منظره اي كه مقابل ديدگانش مي درخشيد و در جا خشكش زد...
دريا با تمام عظمتش دقيقا مقابل روي او قرار داشت و فاصله اش با آب هاي مواج درياي خزر بيش از ده متر نبود...منظره اي سبز فاصله ساحل شني دريا و ويلا را پوشانده بود كه گل هاي خوش رنگ از همه رنگ به آن دلربايي خاصي مي بخشيد.
شهروز ناخود آگاه از راه باريكي كه از ميان سبزه ها و درختان تا كنار دريا كشيده شده بود به سوي دريا به راه افتاد سكو هاي بتوني زمين رو به روي ويلا از ساحل دريا جدا كرده بودند.
صداي امواج آرام دريا خلسه غير قابل وصفي در ميان تك تك رگ ها و تمامي وجودش مي ريخت. مدتي به همان حال در جا ايستاد و اين منظره روح نواز را به تماشا گرفت.
ناگهان صداي خوش آهنگ شقايق از آن خلسه بيرونش كشيد او با صداي بلند گفت:
- آقا شهروز قرار بود ميز رو رو به راه كني...خودتم كه از راه به در شدي...!

شهروز پشت سرش را نگريست و ديد شقايق ميز و صندلي هايش را وسط تراس آورده و چيده است. خنده جانانه اي سر داد كه حكايت از حال خوشش داشت و گفت:
- تو منو به بهشت آوردي تازه توقع داري از ديدن باغ هاي بهشت از راه به در نشم؟

شقايق باريش دست تكان داد به طرف ويلا برگشت و گفت:
- تا ده دقيقه ديگه ناهار حاضر ميشه هر جا مي خواي برو ولي تا وقتي ناهار آماده شد برگرد.
و به داخل ويلا بازگشت.
ويلا در معدود مناطقي واقع شده بود كه جنگل هاي شمال ايران با دريا كمترين فاصله را دارند از اين رو بهترين و دست نيافتني ترين مناظر را مقابل ديدگان هر بيننده اي به تصوير مي كشيد شهروز محو تماشاي زيبايي هاي بي نظير طبيعت منطقه شده و به قدم زدن در محوطه مجتمع مشغول بود صداي امواج دريا آرامشي عميق در روحش ريخته و روح حساسش را به وجد آورده بود
ظاهرا ده دقيقه فرصتش به پايان رسيده و شقايق براي صرف ناهار در محوطه دنبالش مي گشت از فاصله چند متري صدايش زد و گفت:
- آقاي من ناهار حاضره

شهروز به او نگاهي انداخت لبخندي زد و گفت:
- مي بخشيد حواسم نبود الان ميام

و پشت سر شقايق به طرف ويلا روان شد در ميان راه بر سرعت خود افزود و دستش را در بازوان شقايق حلقه كرد و با هم به ويلا رسيدند و پشت ميز ناهار كه از هر حيث آماده بود نشستند.
شقايق از تهران ناهار را آماده كرده و با خود اورده بود يك غذاي حاضري و بسيار ساده انها كنار هم نشستند و مضعول صرف ناهار شدند در حين خوردن ناهار مرتبا با هم شوخي مي كردند و مي خنديدند و زيبايي هاي اطرافشان بر حال خوششان مي افزود
پس از پايان ناهار شهروز در جمع آوري ميز به شقايق كمك كرد و ظرف ها را نيز به اتفاق هم شستند سپس شقايق از شهروز اجازه خواست كه ساعتي استراحت كند شهروز هم به كنار دريا رفت تا از طبيعت زنده منطقه استفاده نمايد.
يك صندلي به همراه خود كنار سكوهاي ساحلي برد بر روي آن نشست و به فكر فرو رفت امواج كوتاه و مرتب دريا در فكر كردن به او كمك مي كردند با خو د مي انديشيد كه آينده براي او و شقايق و عشقشان چه در نظر دارد؟ ارتباطش به كچا خواهد انجاميد ؟ و اگر روزي شقايق در كنارش نباشد چه خواهد كرد...؟
گاهي انسان در مسير ماجراهايي قرار مي گيرد كه نمي داند چرا و چگونه در مسير آن قرار گرفته و هنگاميكه مي خواهد از آن طنابها و بند ها بگذرد مي بيند كه دست و پايش در گره پيچيده و ناگشودند ماجراها گرفتار آمده است.
پس بر جاي مي ماند و مي انديشد كه چگونه در آن دام ها افتاده است و ان زمان است كه علاقمند مي شود بماند و تماشاگر پايان ماجرا باشد
شهروز نيز با همين وضعيت دست به گريبان بود و چاره اي جز ايستادن تا پايان ماجرا را نداشت ناگفته نماند كه او علاقمند بود پايان را ببيند و لمس كند ...او از عشق شقايق گاه به سر حد جنون مي رسيد و تك تك ياخته هايش عشق شقايق را فرياد مي كشيدند....
در همين افكار غرق بود كه ناگاه تصوير جهره شقايق بر پهنه دريا جان گرفت و بر وسعت بيكران دريا جز چهره شقايق كه با نگاه عاشقش شهروز را به نظاره گرفته بود چيزي وجود نداشت تصوير شقايق جان داشت و خنده زيبايي لبهاي خو نقشش را به بهترين وجه مي آراست.
شهروز ار صحنه اي كه مقابل ديدگانش جان گرفته بود بر خود لرزيد و براي اينكه از تو هم خارج گردد چندين بار دست به چشم هايش كشيد و دوباره پهنه دريا را نگريست اما هر لحظه تصوير زنده و زنده تر مي شد و در برابر ديدگان عاشق شهروز بيشتر و واضح تر جان مي گرفت...
شهروز احساس كرد نيرويي غير قابل توصيف از قلبش مي جوشد و دريچه قلبش را باز مي كرد چيزي مانند وحي دلش را مالامال مي نمود جملات مقابل ديدگانش جان مي گرفتند و شعري زيبا را رقم مي زدند.
شهروز كه هميشه كاغذ و قلم به همراه داشت بي اراده آنها را از جيبش بيرون كشيد و بر سينه سپيد كاغذ با قلم سياهش چنين نگاشت:
مي توان بر پهنه آينه ها
پاكي عشق ترا تصوير كرد
مي توان با رنگ و بوي لاله ها
سوره عشق تو را تغيير كرد
مي توان بر غنچه هاي رازي
نام زيباي ترا تحرير كرد
مي توان از مستي چشمان تو
باده خواران يك به يك تعيز كرد
مي توان با غمزه جادوي تو
كشور آلاله را تسخير كرد
مي توان خواب شقايق هاي باغ
در نگاه گرم تو تعيير كرد
مي توان با همنوايي هاي تو
مرگ را هم چاره و تدبير كرد
مي توان در پيچ و تاب موي تو
صد دل ديوانه را زنجير كرد
مي توان افسانه عشق ترا
با پرستو گفت و عالمگير كرد
مي توان با نغمه لالائيت
هم نوايي با من دلگير كرد
مي توان با مخمل سبز غزل
جامه اي بر قامتت تصوير كرد

هر بيتي كه مي سرود با نگاهي بر تصوير زيباي شقايق بر صفحه آبي دريا مهر تثبيت بر آن مي زد و بعد بيت ديگر ار مي سرود تا نهايتا به آخرين مصراع رسيد و در اين زمان وقتي به دريا نگريست ديگر چهره شقايق را بر سينه دريا نديد
گويي به آرامشي ژرف رسيده باشد نفس عميقي كشيد و بعد شعري كه سروده بود را مرور كرد
چند لحظه بعد تماس دست هاي ظريف و داغ شقايق را بر روي شانه هايش احساس كرد از روي كاغذ سر بر داشت و او را نگريست.
شقايق چشمان شيفته اش را به او دوخته بود و هيچ نمي گفت.
شهروز دستش را گرفت، از جايش بر خاست و او را بر روي صندلي نشاند ، خودش هم مقابل شقايق بر روي سكوي ساحلي دريا ويلايي نشست و گفت:
- خوب خوابيدي عزيز دلم؟
- آره خيلي خسته بودم
- نظرت درباره يه چايي داغ چيه؟
- خيلي خوبه ...بشين برم بيارم

و از جايش برخاست شهروز دستش را گرفت و همينطور كه دوباره او را روي صندلي مي نشاند گفت:
- نه عزيزم خودم مي خوام برات چايي بريزم حالا ديگه نوبت منه كه از تو پذيرايي كنم
و حال رفتن به سوي ويلا با صداي بلندتري گفتك
- در ضمن تو اينجا اومدي كه استراحت كني نه اينكه از من پذيرايي كني...
وقتي به آشپزخانه رسيد و چاي را درون فنجان ها ريخت، تصميم گرفت تا شب هنگام و موقعيت مناسب درباره شعرش چيزي نگويد.
غروب از راه مي رسيد و اندو همچنان كنار دريا نشسته و غرق گفتگو بودند
غروب دريا چه زيباست...درست مانند اين است كه دريايي از خون جاري گشته و همه جا را فرا گرفته. اين صحنه براي عشاق دنيايي سخن دارد اما غمي كه از اين پديده زيباي خلقت در دل عاشق مي ريزد در وصف نمي گنجد...حال انكه وقتي دو دلداده در كنار هم دست در دست يكديگر داشته و اين عظمت زيبا را بنگرند سراسر وجودشان را شوق شور و هيچان در بر مي گيرد و شقايق و شهروز نيز در همين وضعيت به سر مي بردند.
غروب آنها را به اوج عشق و دلدادگي مي كشاند و لحظاتي ميانشان شكل مي گرفت كه در زندگي هر دويشان منحصر به فرد بود و فقط همان يك بار اتفاق مي افتاد. در نظر شهروز آسمان به رنگ گونه هاي شقايق سرخ بود و در اين غروب زيبا دل عاشقش از گرماي عشق بي قراري مي كرد . خورشيد آرام آرام در آغوش دريا فرو مي رفت و از نگاه انها پنهان مي شد. انگار كه شبي سياه در راه بود اما خورشيد شبهاي تار شهروز شقايق بود كه هم اكنون در كنارش بر روي شنهاي نرم ساحل نشسته و هميشه برايش خورشيد بي غروبي را مي مانست كه از برق نگاهها و شعله چشمان شقايق نوري و سيع بر شبهاي تارش مي تابيد
آنها هر لحظه عشق را بيشتر در قلب خود احساس مي كردند و ناگاه به لحظه اي رسيدند كه نيروي عظيمي سراسر پيكرشان را در بر گرفت
ساعتي از تاريكي شب مي گذشت و نور افكناي بزرگي كه در اطراف سكوها كار گذاشته شده بود نور وسيعي به دريا و اطراف آن مي پاشيدند هنوز شقايق و شهروز از جايشان تكان نخورده و در عشق غوطه مي خوردند. در اين لحظات شهروز كاغذي كه شعر را در ان نوشته بود از جيبش بيرو ن اورد و گفت:
- وقتي خوابيده بودي برات شعر گفتم

شقايق با نگاه مشتاقش او را به خواند تشويق كرد و گفت:
- شعراي تو خيلي قشنگه من همشونو دوست دارم

سپس افزود:
- راستي چطور مي توني شعر بگي؟
- من معتقدم شعر شان نزول داره شعر به قلب شاعر نازل ميشه و وقتي شاعر از او ن پر شد يك قطعه شعر شكل مي گيره من معتقدم شعر جون داره احساس داره قلب داره نفس مي كشه حرف مي زنه و شاعر موظفه از سينه اش بيرون بريزه و اگه اين كار رو نكنه در حق شعرش ظلم كرده چون اونو كشته پس به اين شخص ديگه نمي گن شاعر مي گن قاتل...

شقايق كه از جملات شهروز هيچان زده شده بود گفتك
- پس زودتر بخون ببينم اينبار شاعر مهربون من چي گفته.....

شهروز مشغول خواندن شعر شد...
در حين خواند شعر شقايق با نگاه خمارش شهروز را مي نگريست و چهره اش زير نور مهتاب و نور افكنهايي كه در يا را روشن ساخته ونور ملايمي نيز به آنها مي پاشيد جاذبه مسخ كننده و مسيحايي پيده كرده بود شهروز پس از خواند هر بيت نگاهي به چهره پر محبت محبوبش مي انداخت وقتي به قسمت:
مي توان خواب شقايق هاي باغ
در نگاه گرم تو تغبير كرد
رسيد بي اراده گفت:
- منظورم همين چشم ها و همين نگاهيه كه الان و با اين حالت قشنگ داره منو نگاه مي كنه...

و بدون اينكه كنترلي از خودش داشته باشد سرش را خم كرد و بوسه اي گرم بر دستان شقايق كاشت شقايق نيز دستي سرشار از محبت بر سر شهروز كشيد و او بقيه شعرش را خواند...
در پايان شهروز چنين خواند
تقديم به بهترينم مهربانترينم تنها مالك سرزمين دل ديونه ام، شقايق نازنينم كه سينه پر مهرش براي من گنجينه اي سرشار از محبت نهفته دارد...
و گفت:
- اميدوارم هميشه در كنارت باشم حتي از فكر اينكه بي تو زندگي كنم ديوونه مي شم...
آنها ساعتي ديگر كنار دريا نشستند و چون دو مرغ عشق دو.ر هم پر زدند و از عشق اوازها سر دادند سپس شهروز گفت.:
- نظرت درباره شام چيه؟
- براي شام جوجه كباب حاضر كردم تو اينجا باش من مي رم گوشت ها رو به سيخ مي كشم و ميام

شهروز از جايش بر خاست و گفت:
- با هم مي ريم تو بگو گوشت ها و سيخ ها رو كجا گذاشتي بقيه كارها با من

به آشپزخانه رفتند شقايق سيخ ها و گوشت هاي جوجه كبابي را به شهروز داد و او مشغول به سيخ كشيدن گوشت ها شد در اين ميان شقايق مرتبا مانند كبوتري عاشق دور شهروز مي چرخيد و قربان صدقه اش مي رفت. كار شهروز به پابان رسيد و از شقايق پرسيد:
- كجا بايد بساط كبابو راه بيندازيم؟

شقايق با انگشت اشاره گوشه سمت راست تراس را نشان داد و گفت:
- اونجا يه بار بكيو هست كه مي تونيم توش جوجه ها رو كباب كنيم.
سپس از يكي از كمدهاي كابينت بسته ذغالي بيرون آورد و به سمت تراس به راه افتاد شهروز كه سيني حاوي سيخ هاي جوجه را به دست داشت به دنبالش روان شد
شقايق قصد داشت خودش آتش را درست كند كه باز هم شهروز جلويش را گرفت و مشغول تميز كردن محوطه داخل باربكيو شد سپس ذغال ها را داخل آن ريخت كمي الكل روي آنها پاشيد و كبريت زد
در تمام طول مدتي كه شهروز مشغول آماده كردن شام بود شقايق در كنارش ايستاده و نگاهش مي كرد و گاه قربان صدقه رفتار و حركاتش مي رفت پس از اينكه كبابها آماده شد شهروز گفت:
به نظرت كجا شام بخوريم؟
شقايق سرش را با ناز تكان داد و گفت:
- هر جا تو بگي...

شهروز بدون تامل گفت:
- وسايل شامو كنار سكوها مي چينيم و لب دريا شام مي خوريم

شقايق پذيرفت و به كمك هم به سرعت وسايل شام را به كنار سكوهاي ساحلي منتقل كردند
چه شب دلچسبي و دلپزيري بود آندو روبهروي هم كنار ساحل نشسته و همچون عشاق افسانه اي قصه ها از خوردن شام در كنار هم لذت مي بردند مزه جوجه كباب انشب با طعم تمام جوجه كباب هاي دنيا متفاوت بود و لذتي عميق در جان آندو مي ريخت. هر لقمه را همراه با عشق فرو مي دادند پياپي براي هم لقمه مي گرفتند و در دهان هم مي گذاشتند از ليوان هم نوشابه مي نوشيدند و خلاصه غرق در عشق بودند آن شب بهترين شب عمر هر دويشان بود.
در اين ميان از ياد فرامرز و نسرين هم غافل نبودند و به خاطر اينكه وسايل آشنايي شان را فراهم آورده بودند از ته دل برايشان آرزوهاي قشنگ كردند...
در همين اثنا شهروز گيتارش را كه از تهران به همراه آورده بود كنار ساحل آورد به دست گرفت نگاه عاشقش را در چشمان شقايق دوخت و همراه با صداي روح فزاي گيتار عاشقانه برايش خواند.
تو شكوفه بهاري حاليته تو مث گل اناري حاليته
تو صداي چشمه ساري حاليته تو مث دل بي قراري حاليته
صبح فردا توي چشمانت مث خورشيد خداس
تو مث لطف خدايي تو رو اينجا مي بينم تو رو اينجا مي بينم
واي اگه دل بونه بگيره تو رو تو سينه بخواد
منو شرمنده نكن كاش تو رو اينجا ببينم.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #25  
قدیمی 04-25-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,687 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

لحظه های بی تو فصل بیست و ششم


تا نيمه هاي شب دلدادگان قصه ما كنار دريا باقي ماندند و از با هم بودن لذت ها بردند و بعد به قصد اينكه براي ديدن سپيده صبح بيدار شوند و به كنار دريا بيايند هر يك در بستر خود خزيدند.
هنوز هوا تاريك بود كه شهروز با صداي گرم و دلنشين شقايق از خواب بيدار شد:
- شهروز جام... شهروزم...پاشو عزيزم الان خورشيد در مياد و طلوعشو نمي بينيم ها
او به اتاق شهروز آمده و به نرمي و با محبت از خواب بيدارش مي كرد شهروز چشمانش را بر وي چهره زيبا و گشاده شقايق گشود ابتدا نمي دانست كجاست و فكر مي كرد خواب مي بيند اما پس از چند ثانيه به خاطر آورد كه در شمال و در ويلاي شقايق به سر مي برد با به ياد آوردن اين نكته لبخند شيريني به روي شقايق پاشيد و بلافاصله در بستر نشست سپس بر خاست به سرعت دست و رويش را شست و به شقايق كه در اين فاصله خودش را كنار سكوهاي دريايي رسانده بود پيوست.
از دو فنجان قهوه گرمي كه روي سكوها به چشم مي خورد مشخص بود كه شقايق خيلي زودتر بيدار شده و اين نشاندهنده ميزان عشقش به شهروز بود چرا كه شقايق به هيچ وجه از خوابش نمي گذشت.
شهروز كنارش نشست و با لحني ملايم و آرام گفت
- صبحت بخير عزيزم...از اينكه امروز صبح چشممو به روي تو باز كردم سراپاي وجودم لبريز از عشق و اميده....

شقايق خنديد و در حاليكه فنجان قهوه را به دست شهروز مي داد گفت:
- ميدوني عزيز دلم از وقتي كه بيدار شدم و بالاي سرت اومدم تا همين حالا داشتم فكر مي كردم اگر از تو كوچكتر بودم و با تو ازدواج مي كردم و زن تو بودم با تو كه اينهمه دوستم داري چقدر خوشبخت مي شدم....يعني خوشبخت ترين زن عالم.....مگه هر زني از شوهرش چي ميخواد؟ بجز محبت و عشق كه تو نسبت به من بيشترينش رو هم داري...؟!

شهروز كه از اين جمله انهم در ان وقت صبح دچار شور و شعفي ژزرف شده بود دست شقايق را به دست گرفت و گفت:
- همين حالا هم مي توني اين كار رو بكني بهت قول مي دم اگه اين كار رو انجام بدي خوشبخت ترين زن عالمت مي كنم...خودت قضاوت كن اين اندازه اي كه الان دوستت دارم وقتي تمام و كمال مال خودم بشي خيلي بيشتر از اينها دوستت خواهم داشت من به خاطر اينكه هوايي نشي نمي تونم محبتممو اونجوري كه توي دلمه بهت ابراز كنم ولي اگه زنم بشي بهت قول مي دم زندگيت بهشت موعود بشه.

قطره اي اشك گوشه چشمان شقايق درخشيد به زحمت لبخندي به لب آورد و گفت:
- همه اين حرفا رو خوب مي دونم اما حيف كه دست ما كوتاه است و خرما برنخيل....من نمي تونم تو رو استثمار كنم تو جووني راه درازي پيش روت داري من به خودم اجازه نمي دم سد راه زندگيت بشم فقط دلم مي خواد هميشه در كنارت باشم و از گوشه اي شاهد موفقيت ها و خوشبختي تو باشم....

شهروز ميان سخنان شقايق پريد و گفت:
- من تنها در كنار تو مي تونم خوشبخت باشم بيا و در حق من محبت كن اين خوشبختي رو هرگز از من نگير

شقايق مدتي ساكت بود و پس از چند دقيقه به ناگاه پرسيد:
- شهروز اصلا اين عشق چيه كه وقتي مياد همه چيز را از ادم ميگيره و يه چيزاي ديگه به آدم مي بخشه..!؟

شهروز خنديد و پاسخ داد:
- فلسفه اش طولانيه حوصله داري يه مقدارش رو برات بگم؟

شقايق دست شهروز را گرفت و گفت:
- آره بگو خيلي دلم مي خواد فلسفه عشق رو از زبون تو بشنوم

و شهروز شروع به تفسير عشق كرد:
- عشق آرزوست و آرزو همه يك احساس بنابر اين هر گاه احساسي عميق بر تو حاكم مي شود چيزي آرزو مي كني عشق در حقيقت مطلق است اما مفهوم آن به تناسب آگاهي فرد تفاوت مي كند هيچ كس شايستگي ندارد كه ادعا كند روحش به درجه اي از كمال رسيده كه ديگر جاي شكوفايي برايش باقي نمانده است. عشق از مجراي عقيده ظهور نمي كند از مجراي عمل ظاهر مي شود مرجعيت و مقام نمي شناسدبلكه موضع درياف است و فعاليت...اين عشق است كه براي اذهان ما نشاط به ارمغان مي آورد و ما را قادر به شكوفايي مي سازد تنها راه كسب عشق از طريق عرضه عشق ميسر مي گردد هر چه بيشتر ايثار كني بيشتر مي گيري و تنها راه ايثار عشق اين است كه خود را آنچنان از آن سرشار كني تا از تو لبريز شود و به مغناطيس عشق مبدل شوي اگر بتواني عشق را در تماميتش ببيني همه چيز را خواهي دانست و گر نه تا ابد در جهان تاريكي و بلا رنج خواهي كشيد عشق همه چيز را زيبا مي كند و نفس تقدس به خاكي كه بر آن قدم مي گذاري مي دمد با عشق زندگي مالامال از شكوه و سربلندي است كسي كه عاشق مي شود بايد خودش را براي پرداخت تاوان آن عشق آماده سازد كه عشق همانطور كه لذت و شادكامي در پي دارد غم و سردرگمي نيز به دنبال خواهد داشت اما غم عشق چه غم شيريني است و چه گوارا به كام دل عاشق مي ريزد حتي اگه دل عاشق را بشكند... چرا كه هر چيز شكسته اش بي خريدار است، مگر دل كه شكسته اش قيمتي تر است و خدايش دوست تر دارد.... وقتي عشق در قلب آدمي خانه مي سازد حال دل دگرگون مي شود چه انقلاب ها چه سوزش ها چه خوشي ها چه غم ها و چه شادي هايي فضاي آن را در بر مي گيرد اوقات خواب و بيداري و ساعات روز و شب به گونه اي ديگر مي گذرد و افكار و تصورات و روياها و ارزوهاي آدمي رنگ تازه اي به خود مي گيرد....
در اينجا شقايق سخنان شهروز را قطع كرد و گفت:
- وقتي با اين لحن حرف مي زني قدرت كلامت خيلي بيشتر ميشه مث كساني كه آدمو موعظه مي كنن....

شهروز خنديد و شقايق افزود:
- پس دوست داشتن چيه؟ چه فرقي بين دوست داشتن و عشق هست؟ آيا دوست داشتن همون عشقه؟!

شهروز كمي انديشيد و به سخنانش ادامه داد:
- عشق مجازي و دوست داشتن هرگز با هم يكي نيستند عشق در مقام مجازي يك جوشش كور است پيونديست از سر نابينايي و دوست داشتن پيوندي است خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال عشق از غريزه آب مي خورد و هر چيز از غريزه آب خورد بي ارزش است. دوست داشتن از روح طلوع مي كند تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد. عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و سال ها بر آن اثر مي گذارد و دوست داشتن در وراي سن و مزاج...عشق يك فريب بزرگ و قوي است، دوست داشتن يك صداقت صميمي .....عشق خشن و تند است و در عين حال ناپايدار دوست داشتن به لطافت جان مي گيرد ، لطيف و نرم است و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان...عشق نيرويي است كه عاشق را به سوي معشوق مي كشاند و دوست داشتن جاذبعه ايست در دوست كه هر چند هم به او پشت كند به رسم وفاداري باقي مي ماند. عشق تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست...عشق ذلت جستن دوست داشتن پناه جستن....عشق جابه جا مي شود ، سرد مي شود، مي سوزاند ، دوست داشتن از كنار دوست خويش بر نمي خيزد سرد نمي شود كه داغ نيست، نمي سوزاند كه سوزاننده نيست...در دوست داشتن بوي خيانت به هيچ وجه به مشام نمي رسد ولي در عشق خيانت را به وفور مي توان يافت ... و من اينگونه بر احساس خودم نسبت به تو نام دوست داشتن مي گذارم اما در مقام معنوي ، نام عشق.....

سپس چرعه اپاياني قهوه اش را فرو داد و افزود:
- والاترين صفت خداوند عشق است. عشق معنوي عظيم ترين و ماورايي ترين نيرو در همه كائنات است .. صفات الهي از مجراي عشق همچون آفتاب صبح مي درخشند اگر بتواني عشق را بدون قيد و شرط به درون قلبت راه دهي هر آنچه در عالم هستي وجود دارد جذب تو مي شود اگر حقيقت خلوص در عشق را يافتي بدان كه خداوند تا ابد با توست..عشق قلب را الهام مي بخشد و ابتدا در قالب عشق انساني ظاهر مي شود اين عشقي است كه در طلب خدمت معشوق همسر ، فرزندان ، بستگان، دوستان و ايده آل هاي انساني است آنگاه قلب با از خودگذشتگي و ايثار تصفيه مي شود و عشق آن را تصاحب مي كند...عشق جوهر و روح زندگي هر چيز و هر كسي است كه در جهان هستي حضور دارد اما خود بي تغير و لايزال است. عشق والاترين و با ارزشترين كالاهاست و ريشه در خانه خدا دارد.عشق در هر دلي كه شكوفه كرد، روح را به عاليترين درجات كمال رهنمون مي شود در قلبي كه منزلگاه عشق است همه فضائل نيكو نيكي ها وجود دارند و همه خصلت هاي زشت و ناپسند پژمرده شده مي ميرند مي گويند عشق مرزي ندارد و حدي نميشناسد، به هيچ شرطي محدود نمي شود و همانند منشا خود خدا در تمامي جنبه هاي منفعت بارش حاضر مطلق قادر مطلق است هر موجي از عشق كه در دل عاشق بر مي خيزد با خود پيام شادي و شعف از جانب معشوق به ارمغان مي اورد و هر فكري كه بر چنين قلبي خطور كند نشاني از عملي نيك و خدمت به معشوق به همراه دارد و خلاصه فلسفه حقيقي عشق اين است كه عاشق را به نواحي متعالي عشق رهنمون شود و راهرا به سوي وراي اقاليمي كه در ان تزوير ، كذب و هر چيز نادرست پيدا مي شود باز كند...پس كسب دانش و كاربرد عشق در عاليترين گنبد بهشتي يعني رستگاري كامل و حقيقي است...

شقايق ديگر چيزي نگفت و ديده به افق شرق دوخت. او دست شهروز را در دست داشت و به گرمي مي فشرد
شهروز نيز ديده به دريا و خاور دور داشت و به دنبال افق گمشده عشقش مي گشت تا شايد خورشيد عشق از آنجا طلوع كند و زندگي مبهم عاشقانه اش در صبح اميد و عشق رنگ تازه اي به خود بگيرد...
دريا در آن تاريكي نزديك سپيده صبح حالتي رعب انگيز داشت به اين مي مانست كه هر لحظه ممكنست پيكره اي غول اسا در دل آن بيرون بيايد به ساحل قدم گذارد و همه چيز را زير گام هاي بزرگ خود له كند....
ارامآرام آسمان دريا به رنگ لبهاي شقايق سرخ شد و عطري دل انگيز تمام فضاي اطرافشان را در بر گرفت شقايق و شهروز غرق نگاه به طلوع خورشيد بودند و از اين منظره خارق العاده لذت مي بردند.
در دوردستها قايقي چوبي به چشم مي خورد كه در افق با اواز امواج دريا بالا و پايين مي رفت و به نرمي مي رقصيد
ناگاه شهروز به آرامي به شقايق گفت
- اين طلوع خيلي قشنگه ولي او ن طلوع عشق من كه تو هستي و من هميشه اين طلوعو با تو دارم چيز ديگه اس ...شقايق تو براي قلب مكن همون خورشيدي كه هميشه بي غروبي...

قطره اي اشك در شيار گونه هاي شقايق نمايان شد و او دوباره مشغول تماشاي منطره طلوع خورشيد گشت.
رفته رفته سپيده صبح ازفلق نمايان مي شد و افق شرق را نور نارنجي رنگي در بر مي گرفت . نور لحظه به لحظه بالاتر مي آمد و لحظه اي رسيد كه گويي تشتي از آتش از سوي مشرق سطح دريا را فرا مي گيرد. فلق و دريا يكپارچه آتش شده بودند. چه صحنه با شكوه و پر عظمتي است صحنه طلوع و غروب خورشيد در دريا..گويي خورشيد از خوابي عميق بيدار شده و براي شستن دست و رويش تن به دريا سپرده است
خورشيد بالا و بالاتر آمد و شيارها و خطوطي از نور بر روي سينه آرام دريا پديدار كرد. جريان هاي آب و امواج در مسير نور خورشيد چون ستاره مي درخشيدند و طبيعي زيبا را به رخ مي كشيدند گويي دريا جان دارد و پس از ديدن نور خورشيد صبح گاهي به استقبالش شتافته و به او خوش آمد مي گويد...
اين صحنه ها عشق را در قلب هاي جوان و عاشق دلباختگان داستان به حد اعلاي خود مي رساند و انها را به مرز جنون مي كشاند صحنه هاي دلدادگي انها نيز در آن طلوع زيبا ديدني بود...
شهروز و شقايق سه روز به يادماندي و خاطره انگيز را در كنار هم در ويلاي ساحلي گذراندند و صبح روز پنج شنبه زمان بازگشت فرا رسيد. آنهااز شب گذشته وسايلشان را جمع آوري كرده پس از ديدن طلوع آفتاب آماده حركت بودند
آن روز به هنگام طلوع آفتاب شهروز دستش را روي شانه شقايق گذاشت و گفت
تنها دليل زندگيم با يه غمي دوستت دارم
داغ دلم تازه ميشه اسمت رو وقتي ميارم
شقايق خنديد و به بهانه ديدن طلوع رويش را از شهروز برگرداند تا او قطره اشكي كه از شيار گونه هايش فرو مي چكيد را نبيند...
هيچ يك دوست نداشتند از آن بهشتي كه در اين چند روز در كنار هم ساخته بودند جدا شوند اما چه مي توانستند بكنند...؟ تقدير بود و سرنوشت كه آنها را به هر سويي كه مي خواست مي كشيد....
گاه از گذشت لحظه ها و روزها اينطور به نظر مي رسيد كه زندگي جز خوابي نيست. لذايذ پايدار نيستند .پس از سپري شدن هر لحظه جز خاطره اي از آن به جاي نمي ماند...شهروز نيز به هنگام طلوع سپيده صبح آن روز به همين مسائل مي انديشيد....
شقايق هم با اينجال كه خستگي از تن و روحش كالما به در رفته و روحيه تازه اي يافته بود دلش نمي خواست به تهران بازگردد...
شهروز در اين چند روز به هيچ وجه اجازه نداده بود شقايق دست به كاري بزند و خودش به تنهايي به تمام امور رسيدگي مي كرد.
چه لحظات خوشي بر آنها گذشت و حال هيچ كدام دوست نداشتند ان محيط را ترك كنند از همه مهمتر اين بود كه پس از رسيدن به تهران باز بايد از هم جدا مي شدند....
به هر شكل ممكن ويلا را ترك گفتند و به خاطر اينكه تا رسيدن به مقصد در كنار يكديگر راحتتر باشند به پيشنهاد شهروز ار نوشهر تا تهران با يك اتومبيل دربستي آمدند در طول راه دستهايشان در هم بود و چيزي نمي گفتند همين سكوت ميانشان سخنها رد و بدل مي نمود آنها در عشق در مرحله اي قرار داشتند كه از راه نگاه و دل با هم سخن مي گفتند و راز دل را براي هم فاش مي نمودند...
در ميان راه مقابل رستوراني توقف كردند و صبحانه خوردند و باز جاده بود و التهاب رسيدن.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #26  
قدیمی 04-25-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,687 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

لحظه های بی تو فصل بیست و هفتم

تهران با تمام مشغلات و گرفتاريهايش به رويشان آغوش گشود و خوش آمدشان گفت....باز هم همان زندگي گذشته از صبح انتظار شهروز براي تماس شقايق.....وعده اي ديدار آنها با هم بيشتر شده و در هفته چهار يا پنج باز همديگر را مي ديدند شقايق هر كجا كه مي رفت شهروز را نيز با خود مي برد ديگر حضور شهروز در كنار شقايق برايش هميشگي شده بود اما شقايق ثبات اخلاق نداشت. اگر روزي خوب و مهربان مي نمود در عوض ده روز بد اخلاق و نامهربان بود و مرتبا به شهروز ايراد مي گرفت جنگ و جدال به راه مي انداخت و قهر مي كرد در اينگونه مواقع شهروز مجبور بود در مقابل دعواهاي شقايق فقط كوت كند و شنونده سخنان تلخي كه از زبان شقايق مي شنيد باشد و وقتي شقايق به هر بهانه اي قهر مي كرد چند روزي نازش را مي كشيد تا با هم آشتي كنند.
شهروز نمي گذاشت در زندگي هيچ مشكلي به شقايق فشار بياورد تمام بدهي هايش را پرداخت كرده و هر چيز كه مي خواست بلافاصله برايش آماده مي نمود شقايق را تشويق مي كرد كه براي علاج بيماري هايش نزد پزشكان متخصص و متبحر برود خودش نيز همراه او مي رفت و تمام هزينه ها را متقبل مي شد ولي افسوس و هزاران افسوس كه شقايق توجهي به اين از خود گذشتگي ها و ايثار ها نداشت و فقط ساز خودش را مي زد او توجهي نداشت كه شهروز به خاطر آرامش او تن به چه خفت ها و خواري هايي مي دهد تا وسايل آسايشش را فراهم آورد برايش فرق نمي كرد كه شهروز براي تهيه ماديات زندگي اش چه مشكلاتي را متقبل مي شود و در مواقعي كه مبلغ مورد نيازش را تهيه نمي شد از چه كساني قرض مي گرفت و چه حرف هاي نامربوطي كه مي شنيد...حال به جاي اينكه آرام جانش باشد تا او بتواند با اتكا به اين آرامش دل زير بار مشكلات كه همگي مربوط به خود شقايق مي شد شانه راست كند هميشه آزارش مي داد و به او زخم زبان مي زد شهروز به اين مسائل توجهي نداشت و تنها به اين نكته مي انديشيد كه محبوبش سرش را راحت در بستر بگذارد و زندگي را بدون فكر و خيال بگذراند.
روزي ساعت هفت صبح شقايق به شهروز تلفن زد و گفت كه براي رسيدگي به امور درماني به بيمارستان مي رود و مي خواهد كه شهروز نيز او را همراهي كند. شهروز مثل هميشه پذيرفت..اما شقايق پيش از اينكه با او قرار بگذارد به بهانه كوچكي با او قهر كرد و گفت كه شهروز به بيمارستان نرود و پس از آن گوشي را گذاشت.
شقايق مي دانست در اينگونه مواقع شهروز به محل مورد نظر خواهد رفت تا پس از ديدنش ناراحتي را از دلش در بياورد همينطور هم شد...شهروز راس ساعت هشت صبح مقابل بيمارستان ايستاد تا در صورت خروج او از بيمارستان به سويش برود و از او به خاطر تقصيري كه مرتكب نشده معذرت خواهي كند.
ساعت ها گذشت ولي از شقايق خبري نشد شهروز از جايش تكان نمي خورد مبادا شقايق از بيمارستان خارج شود و او را نبيند اما باز هم از شقايق هيچ اثري نبود ظهر و بعداز ظهر فرا رسيد و باز هم شقايق از بيمارستان خارج نشد ان روز يكي از روزهاي بسيار گرم تابستان آن سال بود. پاها و كمر شهروز به دليل اينكه ساعت ها در يك جا سر پا ايستاده بود از درد مي سوختند.
وقتي عقربه ساعت بر روي پنج بعد از ظهر متوقف شد شهروز به سوي نزديكترين تلفن عمومي به راه افتاد و شماره منزل شقايق را گرفت.در طول اين مدت عاملي كه بيشتر از همه او را براي ماندن تشويق مي كرد اين بود كه خودش ار محك بزند و ببيند چقدر بر عشقش راسخ و پايدار است
وقتي ارتباط برقرار شد پس از چند بوق پياپي صداي خواب آلود شقايق را نشان از خواب قيلوله داشت از پشت گوشي در گوشش نشست و دريافت كه او در منزل است بدون اينكه حرفي بزند گوشي را گذاشت و راهي خانه شد....
عصر آن روز پس از اينكه به خانه رسيد به فاصله چند دقيقه اي شقايق به او تلفن زد وقتي شهروز ماجرا را برايش تعريف كرد او گت كه به بيمارستان ديگري رفته و پيش از ظهر به خانه بازگشته اما نام بيمارستان را به شهروز نگفته بود كه او به آنجا نرود او نمي دانست با اين كارش چه ظلمي در حق جوان عاشق داستان ما روا داشته......
از اين نوع مسائل بسيار بر سر شهروز آمد...
مدتي بود كه شقايق قهر كرده و شهروز هر كاري مي كرد او راضي نمي شد همچون گذشته به ارتباطش ادامه دهد.
صبح يك روز پاييزي كه باران سختي مي باريد با شهروز تماس گرفت و گفت براي خريد به بازار روز شهر مي رود.شهروز اين زمان را براي صحبت حضوري با شقايق مغتنم شمرد و با خود انديشيد كه با او مي رود اما شقايق نپذيرفت با اين وجود شهروز به سرعت لباس پوشيد و با اتومبيل آ‍ژانس خودش را به بازار مورد نظر رساند حدود دو ساعت زير باران ايستاد ولي در اينجا نيز خبري از شقايق نشد حوالي ظهر از تلفن عمومي با شقايق تماس گرفت و زماني كه شقايق دانست او زير باران در خيابان به انتظارش ايستاده بدون توجه به عشقي كه شهروز را به اين كار وا مي داشت به قهقهه خنديد و گفت كه چون مي دانسته شهروز با توجه به حرفش به آن مكان خواهد رفت به دروغ به او گفته است كه قصد دارد براي خريد برود و هدفش از اين كار تنبيه شهروز بوده است و او جاي ديگري رفته و شهروز را بازيچه قرار داده بود.
شهروز به علت اينكه ساعاتي زير باران سيل آسا انتظار شقايق را كشيده بود بيمار شد و تبدار در بستر افتاد اين تب را تب عشق مي دانست و به هيچ وجه ناراحت نبود اما جواب دل شكسته اش را كه بازيچه انگاشته شده بود را چه كسي مي داد...؟
اينها همه از تفاوت سني وحشتناكي كه ميان آنان حاكم بود سرچشمه مي گرفت شقايق به هيچ وجه نمي توانست عشقي كه در دل شهروز وجود داشت را درك كند و همه ديوانگي هاي عاشقانه او برايش همچون بازي سرگرم كننده بود.
تابستان جاي خودش را به پاييز داد و پس از ان زمستان فرا رسيد ارتباط شهروز و شقايق به همان شكل ادامه داشت شقايق اكثر اوقات در ميان سخنان تلخي كه به شهروز مي گفت سخن از جدايي نيز به ميان مي آورد گاهي پايش ار در يك كفش مي كرد و از شهروز مي خواست كه ازدواج كند و او را فراموش نمايد با تمام اين اوصاف شهروز شقايق را روز به روز بيشتر دوست مي داشت و حاضر نبود يك ثانيه هم فكر جدايي را به سرش راه بدهد فقط گاه به اين نكته مي انديشيد كه اگر روزي برسد كه ديگر نتواند نيازهاي مادي شقايق را برآورده سازد يا اينكه بدهي هاي شقايق تمام شود و از نظر مالي احتياج به شهروز نداشته باشد چه خواهد شد؟ ايا در ان زمان شهروز را كنار مي گذاشت؟ از اين تفكر مو بر تنش راست مي ايستاد و لرزه بر پيكرش مي افتاد
باز سالگرد تولد شقايق و متعاقبا عيد نوروز نزديك بود شقايق چندي پيش از تولدش دوباره سر ناسازگاري با شهروز گذاشته و اين بار فقط قصد جدايي و قطع ارتباط داشت. شهروز هر چه مي كوشيد تا شايد نظرش را تغيير دهد تلاشش بي اثر بود روز و شب شهروز اكنده از غم و غصه و درد بود و در ذهنش فكري جز بازگرداندن شقايق وجود نداشت اين بود كه شب تولدش همينطور كه در اين افكار غوطه مي زد تصميم گرفت نامه اي برايش بنويسد و هر طور كه ممكن بود آن را به دستش برساند پس چنين نگاشت.:

آه از آن زاهد خودكامه من
در هواي هوس آلوده اين معبد عشق
دل من همچون عود
به رهت مي سوزد
وعده كردي بروي
وعده كردي بگذاري بازش
وعده كردي كه به صد بوسه گرم
نرم نرمك بنوازي بازش
آه اي زاهد خودكامه من
از دلم بي خبري
اينهمه رنج و ملال و اندوه
ديدي و مي گذري
آه از آن زاهد خودكامه من
بوسه بر آن لب گرم تو چه كس خواهد كاشت
اي سراپاآتش
چه كسي در تب آغوش تو جا خواهد داشت
اه اي زاهد خودكامه من
بي من و بي دل غمديده من
گر دل تو شاد است
روز ميلادت اگر امروز است
روز ميلاد مباركبادت..........

ذهن آشفته ام ياري نمي كند تا انچه در دل غمديده ام پنهان دارم به روي سينه سپيد كاغذ منتقل نمايم اي كاش لحظه ها متوقف مي شد و سپس به گذشته ها باز مي گشت تا گرماي ان عشق آتشين را مشتاقانه تر درك و لمس مي كردم
تو كه با دست هاي گرم و نجيبت عشقي جاودانه را برايم به ارمغان اوردي اكنون كجايي تا بار اينهمه اندوه را از پشت خم شده از درد و رنجم برداري و دل مرا كه چون پرنده اي در كنج قفس غمها اسير است ار از بند صه ها برهاني و با اتكا به صندوقچه قلب سرشار از عشقت دل مرا از رنج ها برهاني و با دست هاي زيبا و ظريفت دل مرا از قفس غم ها نجات دهي و در كنار گنجينه هميشه نهان سينه گرمت بگنجاني
سينه اي كه دشت سرسبز آرزوهايم بود و دريايي بيكران زندگيم را در اقيانوس پهناور خود جاي داده بود اكنون براي كدام سپيدبختي مي تپد ....؟ چشم هاي پر سحر و افسوس تو كه روزي گاري چند يار و ياورم بود لحظاتي زيباي عشق را با سياهي هاي جادويي اش برايم گرمتر مي كرد و هنگامي كه عاشقانه نگاهم مي كردي و قطرات بلورين اشك كه از عشق نهفته در دل مهربانت در لابلاي مژگان سيهت برايم مي افشاندي اكنون ان چشم هاي زيبا را هر صبح به روي چه كسي مي گشايي....؟؟
لبهايي كه هر لحظه با شور و شوقي جنون انگيز نام مرا مي خواند اكنون بروي چه كسي مي خندند....؟
لبهاي گرم و شيرينت كه مستي همه شرابهاي هالم در مقابل شهد شيرين آنها هيچ است اكنون لبهاي چه كسي را نواز مي دهد...؟
اما روي رسيد كه مرا با كوله بار غمها بر چاي گذاشتي و رفتي. كاش در همان دم جان مي دادم تا طعم زهرآكين بي تو بودن را هرگز نمي چشيدم
اكنون كه بي تو و با ياد تو بر جاي مانده ام در لابه لاي ميله هاي اهني قفسي كه تو برايم ساختي چون پرنده اي سركنده بال و پر مي زنم و از شدت رنج مي نالم شايد صدايم از ميان ميله ها آهنين اين قفس كه تو براي دل بي پناه و بي گناهم ساختي بيرون رود در آسمان بيكران گم شود و روزي در جايي كه عطر دلنشين نفسهاي گرم تو در هوايش موج مي زند در گوش هاي نازنينت طنين اندازد و دل مهربانت را كه چون سنگ خارا سخت شده نرم كند و به رحم آورد تا شايد بار ديگر دروازه هاي قلبت را به رويم بگشايي و به سويم بشتابي و دو دست مهربانت را به رويم باز كني و مرا سخت در آغوشم بفشاري تا از شدت گرماي بازوان سپيد مرمرينت ذوب شوم و در وجودت حل گردم در ان ةنگام دوباره دروازه هاي زيباي خوشبختي را به روي خويش باز خواهم ديد و خود را سعادتمند ترين مرد عالم خواهم دانست....

صبح تولد شقايق وقتي شهروز از خواب بيدار شد به سرعت صورتش را تراشيد حمام كرد و سر ساعت نه صبح شماره شقايق را گرفت. به محض اينكه او به تلفن پاسخ داد مانند سال گذشته ترانه تولدت مبارك را برايش پخش كرد پس از پايان ترانه گوشي را به دست گرفت و گفت:
- سلام. تولت مبارك عزيز دلم....

شقايق به سردي پاسخ داد:
- عليك سلام..... باز از اين لوس بازي يا كردي؟

شهروز جمله شقايق را نشنيده گرفت و گفت:
- فكر مي كنم اولين نفري بودم كه تولدت را تبريك گفت....!

شقايق به سردي سابق پاسخ داد:
- بر فرض كه اينطور باشه...!

شهروز مدتي سكوت كرد و بعد با لحن غمگيني گفت:
- خوب نيست خانم خوشكلي مث شما صبح روز تولدتش اينقدر بداخلاق باشه ها....
- اگه تو تلفنو قطع كني خوش اخلاق مي شم

شهروز كه به شدت غمزده به نظر مي رسيد گفت
- اگه از خونه بيرون نمي ري شايد بازم بهت زنگ زدم....
- از خونه بيرون نمي رم لازم هم نمي بينم كه شما دوباره زنگ بزني.و....

تماسشان قطع شد و بلافاصله پس از آن شهروز شماره تاكسي سرويس را گرفت و يك اتومبيل خواست
او قصد داشت براي ديدار شقايق به منزلش برود و انتظار هر نوع برخوردي از جانب شقايق را داشت اما بخش عمده انديشه اش در اين سير مي كرد كه اگر شقايق او را غير منتظره به همراه هديه مقابل خانه اش ببيند دست از رفتار نادرستش برخواهد داشت....
به همين منظور انگشتر طلا و جواهري كه از پيش برايش تهيه كرده بود داخل جعبه اي گذاشت ان را كادوپيچ كرد نامه اي كه شب گذشته نوشته بود را داخل پاكتي جاي داد و به همراه پاكت ديگري حاوي مقداري وجه نقد به دست گرفت و سوار اتومبيل آژانس شد.
تا رسيدن به مقصد دل در قفس سينه اش بي تابي مي كرد...وقتي به مقصد رسيد اتومبيل را همانجا نگهداشت و خودش به طرف منزل شقايق رفت. زنگ را فشرد و پس از چند ثانيه صداي شقايق بود گه مي گفت:
- كيه....؟

و چون شهروز پاسخي نداد پس از ثانيه اي افزود
- اومدم...

در را گشود و شهروز ، شقايق را ديد كه به هنگام باز كردن در خانه خنده شيريني بر لب دارد، لباس زيبايي پوشيده و به طرز زيبايي خودش را آراسته ...گويي انتظار كسي را مي كشد. شقايق با ديدن شهروز اخم هايش را در هم كشيد و با لحن بسيار تندي گفت:
- اينجا چي مي خواي؟
شقايق از ديدن شهروز تعجب زده شده و دست و پايش مي لرزيد رنگ به رخسار نداشت و نمي دانست چه بايد بكند

شهروز لبخندي زد و گفت:
- سلام عزيزم تولدت مبارك

سپس هدايا را به طرف او گرفت و ادامه داد
- اومدم كه زودتر از همه هديه تولدت رو بدم....

شهروز از برخورد اول شقايق به خوبي دريافت كه با رفتار بسيار بدي مواجه خواهد شد اما به هيچ وجه انتظاري كاري كه شقايق با او كرد را نداشت....
او هنوز روي پله جلوي خانه شقايق ايستاده بود كه شقايق سعي كرد در را به رويش ببندد
شهروز در را گرفت و گفت:
- من نيومدم مزاحمت بشم هديه هامو مي دم و مي رم

شقايق فرياد كشيد:
- نه خودتو مي خوام نه هديه هاتو
- باشه...خودمو نخواه ولي اينا رو بگير

و از لاي در هدايا را به سوي شقايق گرفت. شقايق دست شهروز كه كادو ها در ان بود را لاي در گذاشت تمام وزنش را روي آن انداخت و در را فشار داد با اين حال كه شهروز از درد به خود مي پيچيد چيزي از درد نگفت و قط التماس كرد كه شقايق هدايا را بپذيرد.
پس از مدتي گويي كمي دل شقايق به رحم آمده باشد لاي در را گشود و گفت:
- از جون من چي مي خواي؟ چرا ولم نمي كني برم پي كارم؟

شهروز دستش را بيرون كشيد و با دست ديگرش كمي آن را ماساژ داد و گفت:
- هيچي ...من از تو هيچي نمي خوام...بيا اينا رو بگير من ديگه هيچ كاري باهات ندارم
شقايق به علمت ناراحتي سرش را تكان داد دست شهروز را گفت و او را به راهروي منزلش كشيد و گفت:
- زود باش هر چي مي خواي بگو و برو....

شهروز مي كوشيد او را به آرامش دعوت كند پس به ارامي گفت
- دعوتم نمي كني بيام تو....؟!
- نه زود باش ...زود باش...

شهروز جعبه انگشتر و دو پاكت را به سوي شقايق گرفت و با بغض گفت
- تولدت مبارك

شقايق دست شهروز را پس زد و گفت
- نمي تونم اينا رو از تو قبول كنم...ببرشون
- چرا؟
- چون ديگه نمي خوام هديه قبول كنم...

مدتي با هم كلنجار رفتند تا شقايق انگشتر و پاكت پول را پذيرفت . سپس پاكت حاوي نامه را به شهروز نشان داد و گفت
- باز از اين اراجيف نوشتي....!؟

شهروز سرش را تكان داد لبخندي غمگين زد و با لحن تاسف باري گفت:
- يادمه يه زماني با اصرار ازم مي خواستي برايت بنويسم حالا مي گي اراجيف....؟

شقايق چيزي نگفت و پس از چند لحظه شهروز ادامه داد:
- اگه زحمتي نيست يه ليوان آب به من بده

شقايق بدون اينكه كلامي بگويد به داخل ساختمان رفت و شهروز كه جان در زانوانش نداشت و احساس مي كرد پاهايش ضعف مي روند بر روي زمين نشست شقايق با ليوان اب بازگشت و زماني كه شهروز را در ان وضعيت ديد فرياد كشيد:
- پاشو ....پاشو از اينجا برو...چرا اينجا نشستي؟

شهروز از تحقيرهاي شقايق كلافه شده بود. كنترلش را از دست داد و بغضش تركيد
به زحمت از جايش برخواست نگاه پر معنايي به شقايق انداخت و بدون اينكه جرعه اي از آب بنوشد به طرف در روان شد وقتي در را گشود رو به شقايق كرد و گفت
- توقع اين رفتار رو ازت نداشتم امروز هرگز از يادم نمي ره...

شقايق دست شهروز را گرفت و به آرامي گفت
- برو...خواهش مي كنم برو....

و شهروز از خانه خارج شد شقايق به سرعت در را پشت سر شهروز بست و شهروز دل شكسته و غمگين از اينكه شقايق پس از آن همه محبت او را از خانه اش بيرون كرد و در اتومبيل آژانس نشست و به خانه بازگشت.

__________________
پاسخ با نقل قول
  #27  
قدیمی 04-27-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,687 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

لحظه های بی تو فصل بیست و هشتم

بهار با همه زيبايي هايش در راه بود و طبيعت از خوابي سنگين بر مي خاست همه چيز رنگ و بوي بهاري گرفته و دل هاي آدميان به استقبال نوروز باستاني اين سنت زيبا مي رفت. اما فضاي دل شهروز را غمي عظيم بسان كوهي استوار و سنگين در بر گرفته و هر آن او را در دل سياهي هاي غصه هايش بيشتر غوطه ور مي ساخت
شقايق عنوز به نامهرباني هايش ادامه مي داد و هر لحظه دل شهروز را گامهاي سپاه غم لگذ مال مي كرد. شهروز هر چه مي كوشيد دوباره دل محبوبش را به دست بياورد شايد از رفتار ناپسندش دست بر دارد تلاشش بي فايده بود.
آنها ديدارهايشان را با هم داشتند ولي شقايق در برخوردهايش بسيار تند و خشنم و در اكثر اوقات نسبت به شهروز بي تفاوت بود.با تمام اين وجود شهروز به تعهداتش پاسخ مي گفت. و با اينكه از جانب شقايق بي مهري فراوان مي ديد هنوز هم مسئوليت هايي كه درباره او به عهده گرفته بود را به بهترين وجه و تحت هر شرايطي انجام مي داد
نوروز فرا رسيد و شهروز كه از چندين روز پيش از نوروز هيچ گونه خبري از شقايق نداشت كماكان به انتظار نشسته بود تا شايد به بهانه عيد نوروز صداي گرم شقايق را بشنود اما انتظارش بيهوده بود و از او خبري نمي شد
در طول اين مدت يكبار شهروز شماره تلفن منزلش را گرفت و پس از اينكه صداي شقايق را شنيد تبريك عيد را گفت ولي شقايق گوشي را قطع كرد و اعتنايي به شهروز نشان نداد
تا پايان تعطيلات نوروزي شهروز هيچ خبري از شقايق نداشت بندرت از خانه خارج مي شد تا مبادا شقايق تماس بگيرد و از او را نيابد حتي براي ديد و بازديدهاي مرسوم سال نو هم به بهانه هاي عديده همراه خانواده اش نمي رفت و بيشتر اوقات از كنج اتاق خصوصي اش كز كرده و فكر مي كرد
روزي از همين روزها با خود انديشيد كه مگر اين ديوارها و در و پنجره ها چه گناهي مرتكب شدند كه بايد شاهد غم و شكستهايش باشند؟چرابايد همه روزه رفقاي خوب و غمخوار و بي صدايش باشند. با خود مي انديشيد كه حتما روزي سينه اين ديوارها از غم خواهد تركيد و سقف و در و ديوار بر سرش خراب خواهند شد تا شايد مرگش از راه برسد و سينه مالامال از دردش پس از مرگ آرام بگيرد
اما آن رفقاي بي صدا و صامت كه با چشم هاي پر مهر ولي غمگينشان او را در همه حالات مي نگريستند انقدر با وفا بودند كه هر چه شهروز مشت بر سر و رويشان مي كوبيد و ناله هاي غمناكش را بر سرشان مي كشيد و در برابر شان ابراز غصه هاي عاشقانه مي داشت دم بر نمي آوردند و در سكوت دردهايش را مي شنيدند. و قطعا دردرون به حالش خون مي گريستند.
آنها همدلش بودند نه همزبانش و اين خود نعمتي بود بزرگ ...نعمت عظيمي كه خداوند برايش مقدر فرموده بود كه همدل هايي مهربان راز دلش را بشنوند و دم نزدنند.
پس از پايان تعطيلات نوروزي شقايق تماس هاي كوتاهي با شهروز داشت كه در آنها نيز مكررا قصدش را براي قطع ارتباط با او تكرار مي كرد
شهروز عاشق به همين ديدارها تلخ نيز راضي بود چرا كه از عشقش چيزي نمي خواست و توقعي از او نداشت حال كه شقايق نوش جانش نبود و نيش جانش بود باز هم خدايش را شكر مي گفت كه با تمام اين احوال هنوز او در كنارش است.....



مدتي پس از اينكه شقايق و شهروز از سفر شمال بازگشتند روي شقايق با خود خلوتي كرد و به زندگي خودش و شهروز انديشيد
فكر مي كرد كه مزاحم زندگي شهروز است و شهروز حاضر است بهترين هاي زندگي اش را بخاطر او فدا كند شقايق به اين امر راضي نبود انديشيد كه تا چند وقت ديگر هاله بزرگ مي شود و تا حدودي از كنترل خارج اگر روزي تصادفا شهروز ار با شقايق ديد چه اتفاقي مي افتاد و از همه مهمتر تا چندي ديگر دور و اطراف هاله را كه اينك رفته رفته به زيبايي و طراوتش افزوده مي شد خواستگاراني مي گرفتند ايا شقايق با وجود اينكه دختري بزرگ داشت كه در شرف ازدواج بود باز هم حاضر مي شد ارتباطش را با شهروز ادامه دهد؟
اين تفكرات موجب شد كه باز تصميم بگيرد به هر نحو ممكن ارتباطش را با شهروز قطع نمايد اما از چه راهي؟ شهروز يه هيچ صراطي مستفيم نبود و تحت هيچ شرايطي راضي به قطع ارتباط با شقايق نمي شد، حتي در بعضي اوقات ضراحتا بيان مي داشت كه اگر شرايط حكم كند حاضر است براي مدت كوتاهي با شقياق ارتباط نداشته باشد تا شرايط دوباره عادي شود و ارتباطش را با شقايق از سر بگيرد
از طرفي شقايق نيز به شدت شهروز را دوست داشت و نمي توانست خودش را راضي كند كه از او دل بكند دلش براي شهروز به شدت تنگ مي شد و نمي توانست او را ببيند ولي مي كوشيد در ديدارها طوري رفتار كند كه شهروز تركش گويد
سعي مي كرد با شهروز به سردي رفتار نمايد و او را نسبت به خودش دلزده و متنفر كند اما اين انديشه اي بسي بي پايه و اساس بود و باعث مي شد كه شهروز هر لجظه در درونش بيشتر خرد شده و از بين برود با تمام اين احوال شقايق تصميمي را كه گرفته بود هر بار به نحو جدي اجرا مي كرد...

////////////

لحظات بر شهروز در بي وفايي مطلق مي گذشت بهار برايش رنگ و بويي نداشت و شقايق هر لحظه بر بي مهري هايش مي افزود با نيحال كه سخن شقايق غالبا از جدايي بود باز هم با شهروز ديدار داشت و در اغلب ديدارهايشان او را خار و خفيف مي كرد با اين وحود شهروز دوستش داشت و تمامي حالاتش مصداق خارجي اين بيت بود كه:
تو وفا به جور مي كن
به حفا چكار داري.....؟!
شهروز نيز اينطور عمل مي نمود
گاه با خود مي انديشيد كه شقايق او را تنها براي مرتفع شدن نيازهاي مادي اش در كنار خود نگهداشته اما باز ارامشش را حفظ مي نمود و جز محبت در برابر سو استفاده هاي شقايق عكس العملي نشان نمي داد
اين تفكر سبب شد كه حتي در يكي از ديدارهايشان خطا به شقايق گفت
- اگه يه روزي در چنين سال ديگه خواستي ماجراي عشقمونو براي كسي تعريف كني نگي من آدم احمقي بودم و هر چي بهم بد و بيراه مي گفتي بازم محكم و ايستاده بودم و خودم و زندگيمو به پات مي ريختم و فدات مي كردم...؟!

شقايق در پاسخ گفت:
- نه اگه خواستم درباره تو با كسي حرف بزنم مي گم يه عاشق به تمام معنا بودي عاشقي كه توي قرن بيست و بيست و يك حتي توي كتابا هم پيدا نمي شه....

و پس از كمي سكوت افزود:
- مطمئنم اگه تنها بودم با تو خوشبخترين زن دنيا مي شدم مي دوني شهروز تا وقتي مامانم زنده بود تمام هم و غم من اون بود و از هر چيزي توي دنيا بيشتر دوستش داشتم و حالا كه اون نيست مهر و محبت تو را جايگزين محبت مامانم كردم و مث اون دوستت دارم فكر نكن نمي فهمم من محبت هاي تو رو خوب درك مي كنم اما چه كنم كه نمي تونم پاسخگوي محبتاي باشم با اينحال كه تو از همه زندگيت توي اين مدت براي من مايه گداشتي ولي من نتونستنم هيچ كار مثبتي برات بكنم.....
شهروز نگاه عاشقانه اش را در چشمان شقايق دوخت و گفت:
- اشتباه نكن تو براي من خيلي مفيد بودي تو باعث شدي خودمو بهتر بشناس تو باعث شدي مرد بشم تو منو با عشق واقعي آشنا كردي از وقتي كه عاشق شدم ، فرصت بيشتري براي پرواز كردن و بعد به زمين خوردن...! تو نمي دوني اين خيلي عاليه! هر كسي شانس پرواز كردن و بعاد به زمين خوردن رو نداره اين تو بودي كه اين شانس رو به من بخشيدي و ازت متشكرم....!
شقايق اين همه صفاي باطن شهروز شگفت زده بر جاي مانده بود و هيچ نمي گفت او خوب مي دانست در چه جايي بايد شهروز را از عشق خودش هيجان زده كند و در اين مدت رگ خواب او را به خوبي به دست آورده بود از اين رو هر گاه احساس مي كرد كه شهروز به دليل بي محبتي فراوان به مرز انفحار رسيده و فقط جرقه اي لازم است تا منفجر شود تنها ساعتي خودش را مجذوب و عاشق و شيدا نشان مي داد و باز پس از مدت كمي همان آش بود و همان كاسه
شهروز حتي لحظه اي از ياد شقايق جدا نمي گشت و فضاي ذهن و دلش را تنها بو و عطر عشق شقايق آكنده ساخته بود در لابلاي شاخ و برگ درختان ذهنش جز عطر ياد شقايق عطر ديگري به مشام نمي رسيد و اين موجب مي شد شهروز هميشه از عشق بي قرار باشد
گذر روزها همچنان به سرعت ادامه داشت و دومين سالگرد اشنايي عشاق قصه ما در اواسط نخستين ماه تابستان از راه رسيد
.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #28  
قدیمی 04-27-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,687 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

لحظه های بی تو فصل بیست و نهم
چند روزي پيش از فرا رسيدن روز سالگرد شقايق به همراه جمعي از افراد خانواده اش راهي ويلاي ساحلي شمال شده بودند و شهروز هيچ گونه دسترسي به او نداشت
شب پيش از روز موعود شهروز غمگين و خسته در بسترش غنوده و فكر مي كرد كه با شقايق چه بايد بكند...!؟
در خود توان جدايي نمي ديد ولي نمي بايد اجازه مي داد اينگونه با او بازي شود
هر چه انديشيد فكرش به جايي نرسيد پس كتاب خواجه حافط را به دست گرفت و براي پيدا كردن راه حل چنين نيت كرد
اي حافظ به من بگو چكار كنم كه شقايق دوباره مث اوايل ارتباطمون دوستم داشته باشه....؟!
سپس كتاب را گشود و چنين خواند
اگر رفيق شفيقي درست پيمان باش
حريف خانه و گرمابه و گلستان باش
شكنج زلف پريشان به دست باد مده
مگو كه خاطر عشاق گو پريشان باش

آن شب نيز چون شب هاي ديگر گذشت و صبح فرا رسيد شهروز در بسيتر ديده گشود نخستين موضوعي كه به ياد آورد سالگرد آشنايشان بود به خاطر اوردن اين موضوع موجب شاد و بشاش شدن شهروز در صبح آنروز شد اما بلافاصله اين مطلب در خاطرش زنده شد كه شقايق در تهران و در دسترسش نيست و همين باعاص غم غريي فضاي سينه اش را در هم كوبد.
هر لحظه ان روز همچون سالي بر او مي گذشت و انتظار براي شنيدن صداي زيباي شقايق از ان سوي خطوط تلفن دمار از روزگارش در آورده بود
ساعتي از ظهر مي گذشت كه صداي شقايق از طريف كابل هاي تلفن در گوش شهروز نشست
پس از سلام و احوالپرسي شهروز به گرمي گفت
- عزيز دلم امورز رو بهت تبريك مي گم
- مگه امروز چه خبره؟
- يعن تو يادت رفته امروز سالگرد آشنايي مونه؟
- سالگرد آشنايي؟؟؟؟

و سپس با سردي و صراحت ادامه داد:
- اين كه تبريك نداره تو بايد به من تسليت بگي....

با شنيدن اين جمله مثل اين بود كه سطلي از آب يخ بر سر شهروز فرو ريخته باشند نخست باورش نمي شد اين سخنان را از زبان شقايق مي شنود اما حقيقت داشت
شهروز ابتدا پس از شنيدن جمله شقايق چيزي نگفت و پس از چند ثانيه سكوت گفت:
- امروز بهترين روز نزدگي من بوده و هست و خواهد بود
- تو رو نمي دونم ولي من از همه چيز پشيمونم كاش اصلا اونروز بهت تلفن نمي زدن

شهروز از جملات شقايق گيج و منگ شده بود و نمي دانست در برابر حملات بي امان او چه بايد بكند از اين رو كمي انديشيد و پاسخ داد:
- چرا؟....مگه من توي اين مدت چه بدي در حق تو كردم جز اينكه هر چي مي خواستي برات فراهم كردم؟ جز اينكه از فكر و خيال نجاتت دادم و تموم عشق و جونم رو به پات ريختم؟

شقايق به تندي و با خشونت پاسخ داد:
- بس كن..... بس كن....من با تو مشكلي ندارم مشكلم با خودمه....

و سپس افزود :
- برو بچه ها اومدن ...ديگه نمي تونم باهات حرف بزنم هر وقت اومدم تهرون خودم بهت زنگ مي زنم.
شهروز دستپاچه گفت:
- يه برنامه بچين ببينمت برات كادو گرفتم

و شقايق بدون اينكه پاسخي بگويد گوشي را گذاشت.
پس از اينكه شهروز گوشي را به روي دستگاه تلفن نهاد با كوله باري از غم ها به فكر فرو رفت سينه اش از غصه لبريز بود هرگز حتي تصور نمي كرد از ميان لبان دلدارش اين جملات بيرون بريزد ساعت ها با خود خلوت كرد و به دنبال راه حل گشت....نهايتا نتيجه اين شد كه او تصميم گرفت مدتي با شقاق سر سنگين باشد و اگر توانست بر خود غلبه كند چند روزي جواب تلفن هايش را ندهد
اين تصميم از دو حال خارج نبود يا شقايق دست از آزارهايش بر مي داشت و يا اينكه به كلي از شهروز دست مي كشيد و او را كنار مي گذاشت در صورتي كه شكل نخست اتفاق مي افتاد شهروز نتيجه دلخواه و در حاليكه خالت دوم پيش مي آمد.....
شهروز هنوز براي وضعيت دوم تصميمي نداشت اما با اين وجود عزمش را براي اجراي تصميمش تا رسيدن به صورت اول جزم كرده و خود را براي عملي كردن ان آماده مي ساخت
يكي دو روز از شقايق خبري نشد و اين نشان از آن داشت كه او هنوز در شمال به سر مي برد صبح روز سوم شقايق با شهروز تماس گرفت همانطور كه شقايق در صحبت كردن سر سنگين مينمود شهروز نيز بسيار خشك و سرد سخن گفت و پس از مدت زمان كوتاهي تماس را قطع نمود
شهروز خيلي با خودش مبارزه كرد تا توانست آنگونه حرف بزند ولي براي انجام تصميمش چاره اي جز اين نداشت چند روز ديگر به همين شكل سپري شد. روزها و شبهاي شهروز به سختي مي گذشتند جرا كه بر خلاف ميل و دلش رفتار مي كرد و مي كوشيد تا شقايق را از خود براند
چند روز كه گذشت تماس هاي شقايق كم و كمتر شد اما اين رفتار شهروز موجب شد در لحن كلامش تغييراتي بسزايي نمايان گردد
شهروز از اين تفكر كه مبادا با اين وضعيت شقايق را از دست بدهد آرام و قرار نداشت و مرتبا براي جلوگيري از قطع ارتباط احتمالي شقايق با او به دنبال راه حل مي گشت
فكر و خيال امانش را بريده بود لحظاتي بر او به سختي مي گذشتند بدون شقايق زندگي برايش معنا نداشت و در اين لحظات با خود به اين شعر مي انديشيد و ان را زمزمه مي كرد
لحظه هاي تلخ مرگه
لحظه هاي بي تو بودن....
از اين رو براي دفتر خاطرات روزها و شب هايي كه از ابتدا آشناي اش با شقايق تا آن روز بدون حضورش و در غمش بر او مي گذشت نام لحظه هاي بي تو را انتخاب كرده بود
به هر شكل ممكن مي يابد اين لحظات را پشت سر مي گذاشت و فكر و خيال ها و غم و غصه ها را تحمل مي كرد تا نتيجه مورد نظرش را كسب كند
رفته رفته شهروز به حدي مقاوم شده بود كه اكثر تلفن هاي شقايق را بدون پاسخگويي قطع مي نمود چرا كه از حالت صحبت كردن شقايق به اين موضوع پي برده بود كه به هدفش نزديك است و نتيجه دلخواهش را گرفته پس مي بايد به بعضي از اين تلفن ها به سردي پاسخ مي گفت و بعضا انها را بدون پاسخگويي قطع مي نمود
در هر شكل شهروز از اين وضعيت غمگين بود چون دلش نمي خواست بر خلامف ميلش عمل كند و مدتي صداي معشوثه دوست داشتني اش را نشنود و او را نبيند دلش براي دلدارش پر مي كشيد و ارزوي ديدنش را داشت
به هر صورت ممكن ايام را مي گذراند و آماده بهره برداري از محصولي كه كاشته بود نشسته و انتظار مي كشيد
در يكي از همين روزها اواسط روز تلفن اتاق شهروز به صدا در آمد شهروز گوشي را برداشت و پس از شنيدن شقايق از انجا كه دلش به شدت براي او تنگ شده بود بي اراده به او پاسخ گفت
شقايق گفت:
- سلام

شهروز بي تفاوت و سرد پاسخ داد :
- عليك سلام...فرمايش
- خواستم حالت رو بپرسم...
- خوبم خدا رو شكر
شقايق كه صدايش آشكارا مي لرزيد گفت:
- دلت نمي خواد باهام حرف بزني؟

شهروز كه مي ديد در درونش غوغا و طوفاني غظيم برپاشده براي اينكه نتيجه معكوس نگيرد و از عداب وجدان زجر نكشد به حالت كلامش كمي آرامش داد و گفت:
- فعلا كه داريم با هم حرف مي زنيم

جوابهاي كوتاه و كليشه اي شهروز سبب شد كه شقايق دنبال بهانه اي براي ادامه گفتگو بگردد از اين رو پس از كمي سكوت گفت:
- راستي دستت درد نكنه كه پول بدهي قسط اين ماهم رو به حسام ريختي راضي به زحمتت نبودم
- در طول اين مدتي كه شهروز مي كوشيد بر خود غلبه كند تا شايد بتواند شقايق را به زانو در آورد با ز هم از مسئوليت هايي كه نسبت به او بر عهده داشت شانه خالي نكرد و مي كوشيد درست سر وقت آنها را به بهترين وجه ممكن به انجام برساند
چرا كه نمي خواست دلدارش غم ماديات زندگي را متحمل شود
شهروز با شنيدن جملات شقايق كمي به فكر فرو رفت و سپس گفت:
- اون مربوط به انجام وظيفه مي شه من وظايف و مسئوليت هايي در قبال تو دارم كه تحت هر شرايطي بايد انجام بشه

شقايق با صداي غم آلودش گفت:
- نه عزيزم تو هيچ وظيفه اي در قبال من نداري اينا محبت تو رو مي رسونه نه وظيفه ات رو.....

وقتي ديد كه شهروز جوابي نمي دهد ادامه داد:
- شهروز جان فيش پولي رو كه به حسابم ريختي دم دستته؟
- چطور...؟
- آخه مث اينكه توي اسناد بانك مشكلي پيش اومده اگه ممكنه شماره و تاريخش رو برام بخود

شهروز از جايش برخاست و كيف دستي اش را باز كرد و فيش را در آورد و شماره و تاريخ فيش را براي شقايق خواند
سپس شقايق گفت
- من بيشتر از اين مزاحمت نمي شم...

او توقع داشت شهروز به صحبت ادامه دهد و نگذارد تماس را قطع كند و چون ديد كه شهروز عكس العملي نشان نمي دهد پس از مدتي ادامه داد:
-كاري، چيزي با من نداري
شهروز كوشيد لحن جدي كلامش را از دست ندهد و با اينحال كه دلش مي خواست مثل گذشته ها با شقايق از عشق سخن بگويد بر خود مسلط شد و گفت:
- از اولش باهاتون كاري نداشت

بغض در صداي شقايق تركيد و گفت:
- خدارو شكر كه از اول باهام كاري نداشتي ببخش كه وقتت رو گفتم

سپس از خداحافظي گوشي را گذاشت
شهروز كلافه بود مرتب به خود نهيب مي زد كه چرا بايد اين كار را بكند ولي چاره اي جز اين نداشت آرام آرام خود را به هدف نزديك حس مي كرد و مي بايد براي رسيدن به آن اين روش را تا پايان ادامه مي داد.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #29  
قدیمی 05-17-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,687 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

لحظه های بی تو فصل سی ام
تقريبا يك ماه از وضعيت جديدي كه شهروز پيش آورده بود مي گذشت و در اين اواخر دو سه روزي بود كه از تماس هاي شقايق خبري نبود
روزي بر حسب تصادف شهروز در خانه تنها بود حوالي ساعت ده صبح زنگ در به صدا در آمد
شهروز به سوي پنجره اي كه مشرف به خيابان بود دويد و از پشت آن شقايق را ديد كه كنار در ايستاده و منتظر است. ابتدا احساس كر ضعف تمام وجودش را در بر گرفته اما بعد با خود انديشيد:
مث اينكه به نتيجه دلخواهم رسيدم خودش آومده پشت در و مي خواد بي محبتي هاشو از دلم در بياره...چه خوب شد كسي خونه نيست...

و با همين تفكرات به طرف در ورودي دويد و آن را گشود
او مي كوشيد چهره اي در هم و حق به جانب را به خود بگيرد و زياد به شقايق نگاه نكند
وقتي در را باز كرد شقايق با سيماي غمزده ولي چشماني شاد كه از ديدار شهروز مي درخشيد مقابل او ظاهر گشت و گفت:
- سلام بي معرفت

شهروز با همان ابروان در هم كشيده گفت:
- سلام اين طرفا؟/؟؟؟

شقايق لبحند حزيني به روي لب هاي زيبا و گوشت آلودش آورد و گفت
- تعارفم نمي كني بيام تو؟
- چرا بفرمايين

و خودش را كنار كشيد و شقايق وارد شد
وقتي شقايق از پله ها بالا مي رفت و شهروز پشت سرش حركت مي كرد مرتب در دل قربان صدقه قد و بالاي او مي رفت و تازه در اين زمان دريافته بود در طول اين مدت چقدر دلش براي شقايق تنگ شده اما تصميم گرفت به خود مسلط باشد تا به هدفي كه آن را دنبال مي كرد نايل گردد
آنها با هم وارد اتاق خصوصي شهروز شدند و او پس از اينكه شقايق روي مبل هميشگي اش نشست مقابلش قرار گرفت و گفت:
- فكر نكردي بدون هماهنگي با من ممكنه كسي توي خونه باشه؟

شقايق سرش را تكان داد و پاسخ داد:
- تو هنوز منو نشناختي . عشق اين حرفا سرش نمي شه الان دو سه روزه كه از صبح زود سر كوچه تون وايسادم تا ببينم چه وقت مي تونم سراع تو بيام حتي تصميم داشتم اگه توي خيابونم ديدمت بيام سراغت...خلاصه امروز صبح كه ديدم مامانت با آژانس از خونتون بيرون مي رفت، فهميدم كه تا مدتي بر نمي گرده و تو خونه تنهايي

شهروز از شنيدن اين سخنان به سختي بر خود پيچيد..شقايق چند روز به خاطر او پشت در منزلشان انتظارش را مي كشيد و او بي تفاوت در خانه نشسته و به تنها موضوعي كه نمي انديشيد همين انتظار شقايق بود
دلش مي خواست شقايق را در آغوش بكشد و انچه عشق در دنيا و در قلبش وحود دارد يكجا درون قلب او بريزيد ولي افسوس افسوس كه هنوز مي بايد خودش را حفظ مي كرد تا از يك ماه انتظار و دلتنگي نتيجه دلخواهش را بگيرد..از اين رو مدتي سكوت كرد و سپس گفت:
- خودت نخواستي و نذداشتي من بشناسمت اگه از اول اينطوري عشقتو نشون مي دادي و منو عذاب نمي دادي چي مي شد؟ اومدي پشت در خونمون كه منو خجالت بدي؟

شقايق ميان سخنان شهروز دويد
- نه عزيزم اين حرفا چيه مي زني؟ دلم مي خواست رودررو باهات صحبت كنم پشت تلفن كه باهام حرف نمي زني

شهروز گفت:
- چي مي خواستي بگي؟ مگه تو حرفي هم براي گفتن باقي گذاشتي؟

شقاي دست داخل كيفش برد جعبه كاكائو و چند بسته كادو پيچ شده ديگر بيرون كشيد و گفت:
- بيا فدات بششم اينا سوغاتي هاي شماله كه برات آوردم چندتاشم از همين جا برات گرفتم

شهروز سعي كرد بي تفاوتي اش را حفظ كند:
- نمي تونم بپذيرم..مي دوني من ديگه با تو كاري ندارم ..اينا رو هم بردار و با خودت ببرهمونجايي كه تا حالا بودي

قلب شقايق در سينه اش به شدت مي كوفت نمي دانست در مقابل سرسختي هاي شهروز چه بايد بكند پس لب به سخن گشود و گفت:
- مي دوني چيه؟ تا وقتي با من آشتي نكني پامو از خونتون بيرون نمي ذارم من اومدم باهات آشتي كنم تو رو خدا منو ببخش . شهروز من بدون تو نمي تونم زندگي رو ادامه بدم به خدا خودمو مي كشم خونم ميوفته گردنت ها...

شهروز ميان جملات شقايق پريد و گفت:
- چرا تا حالا به اين فكر نيفتادي و اينقدر عذابم دادي؟ مگه من جز دوست داشتنت چه گناهي داشتم؟ جز اينكه همه چيزمو در طبق اخلاص گذاشتم و خالصا مخلصا هر كاري تونستم برات كردم؟

جويباري از اشك از كنار ديدگان شقايق جاري بود او آرام و بي صدا مي گريست و تنها از اشكي كه چهره زيبايش را غسل مي داد پيدا بود در درونش چه مي گذرد...
شهروز ديگر بي قرار شده بود . آرام و قرارش را از كف داده و دلش مي خواست شقايق را دلداري دهد و به او بگويد كه همه اين رفتارش به خاطر اين بوده كه شقايق دست از نامهرباني هايش بردارد ولي نمي توانست چون مي بايد منتظر حركتي ديگر از جانب او مي شد.
پس از مدتي شقايق دست هايش را به سوي شهروز دراز كرد و گفت:
- نمي خواي مث هميشه دستامو بگيري؟ از من بدت مياد؟
شهروز سرش را تكان داد و چون ديگر كنترلي از خود نداشت زير لب گفت:
- من از خدا مي خوام....

شقايق خودش را به سوي شهروز كشيد و گفت:
- پس چرا نمي ياي؟

شهروز از جايش برخاست به طرف شقايق رفت وقتي به مقابلش رسيد ايستاد و نگاهي به سراپاي او انداخت برابرش زانو زد دستهايش را در ميان دست هاي گرم و مردانه اش گرفت و به ناگاه بغض سنگينش تركيد و گريستن آغاز كرد.
چهره اش را د ميان دست هاي ظريف و زيباي شقايق گذاشته بود و به زاري مي گريست
اين اشك غم نبود اشك شادي بود شهروز دريافته بود كه شقايق هنوز دوستش دارد و از اين خوشحال بود كه عاقبت انتظارش به سر رسيده و شقايق به سراغش آمده بود
شقايق سرش را ميان انبود موهاي مشكي و براق شهروز گذاشته بوي خوش موهاي شهروز را به درون مي كشيد و اشك مي ريخت
مدتي به همين شكل سپري شد سپس شقايق دوباره بسته ها را به دست گرفت سكوت را شكست و گفت:
- حالا اينا رو ازم مي گيري؟
- آره عزيزم اره فداي شكل ماه و قلب مهربونت بشم

و پس از اينكه بسته ها را گرفت مدتي سكوت كرد و بعد گفت:
- چقدر اين مدت بهم سخت گذشت . پدرم دراومد تا تونستم جلوي خودمو بگيرم و بهت زنگ نزنم...قول مي دي ديگه اذيتم نكني؟ قول مي دي همون شقايقي باشي كه من دلم مي خواد؟

لخظه به لحظه هيجان دلدادگان قصه ما بيشتر و بيشتر مي شد و در اين زمان شقايق نفس نفس زنان گفت:
- آره ، اره ، به خدا قول مي دم هموني كه تو مي خواي باشم .شهروز باور كن كن بدون تو زنده نمي مونم

سپس رو به آسمان كرد و گفت:
- خدايا اين چه عشقيه كه توي دلم گذاشتي ...؟ من بالاخره از اين عشق ميميرم....

و شهروز عاشقانه دست هاي مهربان شقايق را به زير بوسه هاي گرم خود گرفت./...
ان دو ساعتي كنار هم نشستند و از دل عاشقشان براي هم سخن ها گفتند و همچون دو كبوتر عاشق در آسمان محبت دور هم چرخيدند و آواز عشق را به بهترين صورت ممكن در گوش هم ساز كردند.
فرشته سرنوشت باز هم از ديدن اين صحنه زيبا به وجد آمده و دور و اطراف انها مي گشت. به قدري اين صحنه ها برايش زيبا و خوش بود و به حدي در عشق شقايق و شهروز غرق گشته بود كه به هيچ وجه به آينده و حوادثي كه انتظار عاشق و معشوق ما را مي كشيد حتي نيم نگاهي هم نمي انداخت. او از همان لحظه انان خوش بود و لحظات چنين پر شور و حالي را با بهترين هاي دنيا نيز معاوضه نمي كرد. پس برايشان آرزوي روزهاي خوش بيشتري مي كرد و بوسه هايي گرم به روي سر هاي قشنگ و جوانشان مي كاشت...
حال شهروز در آن روز در توصيف نمي گنجد...شهروز در آن لحظات شور انگيز در عمق عشق غوطه مي زد و اميد نجاتش نيز نبود.


پس از آن روز ارتباط شهروز و شقايق بهتر از پيش شد شقايق از اين موضوع هراس داشت كه اگر روزي شهروز تركش كند چه خواهد كحرد؟ و به خاطر همين ترس روز به روز بيشتر به شهروز محبت مي كرد.
پس از گذشتن يكي دو ماه دوباره شقايق بناي ناسازگاري و آزار شهروز را گذاشت او به محض اينكه احساس مي كرد شهروز را در چنگ دارد و او را تحت هيچ عنوان از دست نخواهد داد اذيت و آزار او را آغاز مي نمود.
به همين ترتيب يك سال گذشت و شقايق و شهروز كماكان با هم در ارتباط بودند . شقايق هر جا كه مي رفت شهروز را هم با خود مي برد آنها در گوشه گوشه شهرر با هم خاطره داشتند و گاه لحظات خوش و گاه روزهاي تلخي را در كنار هم مي گذارندند.
به هر شكل روز ها مي گذشتند و شهروز با همه خلقيات شقايق كه چون هواي بهاري بي ثبات و متغير بود مي ساخت و دم بر نمي آورد شقايق نيز از همين موضوع سوء استفاده مي كرد وبر غصه هاي شهروز مي افزود
روي شهروز در يكي از ملاقاتهايشان خطاب به شقايق گفت:
- عيبي نداره عزيزم تو هر كاري با من بكني ناراحت نمي شم. چون مي دونم داري خودتو خالي مي كني اگه تو ناراحتي ها و غم ها تو سر من خالي كني بهتر از اينه كه بشيني و عصه بخوري و توي خودت بريزي يا اينكه با هاله دعوا و مرافعه كني و آخرش از پا در بياي و داغون بشي...من تحمل مي كنم تو هر كاري دلت خواست با من بكن ...من به خاطر دوست داشتن تو همه مصائب و سختي ها رو تحمل مي كنم

در اين زمان شقايق دست شهروز را در دستش گرفت و گفت:
- شهروز من...خوب مي دونم تو فرشته نجات مني هميشه به اين قضيه معتقد بودم و هستم كه تو يه چيزي توي روحيه و مردونگي ات داري كه مرداي ديگه ندارن...چيزي داري كه تو رو از مرداي ديگه متمايز كرده..من جلب همين خصوصيات منحصر به فردت شدم.

شهروز سرش را تكان داد و گفت:
- متاسفم كه نتونستم اون طوري كه بايد توي زندگيت مفيد باشم...منو ببخش

شقايق دست شهروز را فشرد نگاه عاشقش را به او انداخت و گفت:
- اصلا اينطور نيست تو هر كاري از دستت بر بياد يا حتي برنياد هم براي من انجام مي دي ديگه مي خواستي برام چه كار بكني؟

كمي مكث كرد و سپس افزود.:
- اصلا مي دوني چيه؟ وجود تو توي زندگي من باعث اتفاقات خوب زيادي در خود من شد...مثلا اعتماد به نفس منو زياد كرد منو از غم و غصه نجات داد باعث شد بدونم هميشه كسي هست كه اگه خواستم سر مو بذارم روي شونه هاش اون مي تونه تكيه گاه امن من باشه و خيلي چيزاي ديگه

شهروز دست شقايق را بوسيد و گفت:
- تلاش من هميشه براي همين بوده كه تو اطمينان داشته باشي كسي هست كه در موقع لزوم بتوني بهش تكيه كني...شقايق من دوستت دارم
- به اندازه تموم زندگيم دوستت دارم..دلم مي خواست دوتايي با هم توي دريا مي افتاديم و در حال غرق شدن بوديم اونوقت من تورو نجات مي دادم و خودم به جاي تو غرق مي شدم. او ن موقع بود كه مي فهميدي فدا شدن يعني چي...به خدا دلم مي خواد فدات بشم ..در راه عشق تو مردن براي من افتخاريه....
- شقايق كه از سخنان شهروز به وجد آمده بود گفت:
- منم دوستت دارم اگه دوستت نداشتم به خاطر تو پي خيلي مسائل و حرفاي احتمالي رو به تنم نمي ماليدم..مثلا همين ديدارها پي در پس تو مي دوني توي اين شهروز بزرگ اگه كسي از خانواده ما من و تو رو با هم ببينه چه وضعيتي برام پيش مياد؟

و پس از اينكه دقيق تر به چشماي شهروز ديده دوخت ادامه داد:
- من از عشق تو نسبت به خودم با خبرم و دقيقا مي دونم چقدر دوستم داري، هميشه هم تلاش اين بوده كه اين نكته رو بپذيرم و قبول داشته باشم كه تنها كسي كه حامي و پشتيبان منه تويي...تنها كسي كه منو براي خودم دوست داره تويي...عشق به معناي واقعي رو تنها توي قلب تو بايد جستجو كرد چون هيچ جاي ديگه پيدا نمي شه هر وقت هر جايي حرفي از عشق و عاشقي زده ميشه يا ترانه عاشقونه مي شنوم يا داستان عشقي مي خوانم ياد تو مي افتم.ولي حيف كه نمي شه از تو جلوي كسي حرف بزنم....

شهروز لبخندي زد و گفت:
- هميشه دوست دارم روحت رو ارضاء كنم...چون كسي كه روحش ارضاء شد به هيچ چيز ديگه احتياجي نداره....
- اصلا مي خواي راستش رو بدوني؟...من تحت هيچ عنوان ول كن تو نيستم...

در قلب شهروز از سخنان شقايق هياهويي بر پا شده بود ولي با اينحال هميشه مي ترسيد كه شقايق را از دست بدهد
آنها در استانه ورود به پنجمين سال آشنايي شان بودند و شهروز از اينكه توانسته است چهار سال شقايق را تحت هر شرايطي براي خودش حفظ كند خوشحال بود گاهي احساس مي كرد در طول اين چهار سال با چنگ و دندان شقايق را براي خود نگهداشته ولي با همه اينها از نتيجه كارش راضي بود.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #30  
قدیمی 05-17-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,687 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

لحظه های بی تو فصل سی و یکم

در طول چند سالي كه از رابطه شهروز و شقايق مي گذشت فرامرز كماكان با شهروز در تماس بود و دوستشان ادامه داشت اغلب اوقات در كنار يكديگر به سر مي بردند و از تمام رموز زندگي هم خبر داشتند.
وضعيت شراكتشان نيز هنوز ادامه داشت و از نظر شغلي نيز با هم در ارتباط بودند.
اما در اين اواخر مدتي بود كه شهروز بدون هيچ دليل خاصي از فرامرز بي خبر بود و هر چه برايش پيغام مي گذاشت كه با او تماس بگيرد فرامرز تماسي نمي گرفت.
آخرين باري كه اندو همديگر را ديدند فرامرز بر عكس هميشه كه جواني شاد و پر انرژي بود و همه دوستان او را بمب روحيه لقب داده بودند در هم و گرفته مي نمود و كم سخن مي گفت. چندي نيز در محل كار حاضر نمي شد و اين مسائل سبب شده بود كه شهروز فكر كند شايد فرامرز قصد دارد با او قطع ارتباط كند
حقيقت ماجرا از اين قرار بود كه يكي از شب ها فرامرز خسته از كار روزانه ديرتر از هر شب به منزل رسيد كمي از نيمه شب گذشته بود كه صداي زنگ تلفن او را از خواب بيدار كرد او بدون اينكه چشم هايش را بگشايد دستش را به طرف گوشي دراز كرد آن را برداشت و با صداي خواب آلود پاسخ گفت:
- بله...

صداي تنفسي سريع و نا آرام از آن طرف خط در گوشش پيچيد و پس از اينكه كسي جوابش را نداد دوباره گفت
- بله... بفرماييد...

سپس ادامه داد
- اين وقت شب آدومو از خواب بيدار مي كنين كه چي بشه؟

ولي هنوز صداي تنفس سريع و نا آرام ادامه داشت
فرامرز تصميم گرفت گوشي را بگذارد دوشاخه را كشيده و بخوابد كه ناگهان صداي ظريف و خسته دختري كه ملتهب مي نمود و در گوشهايش پيچيد....:
- سلام...

فرامرز كه خواب آلود بود صدايي كه از آن طرف خط به گش مي رسيد را تشخيص نداد و پس از مكث كوتاهي گفت
- عليك سلام...فرمايش؟!
- خوبي؟
- خوبم ...شما؟
- منو نشناختي؟

فرامرز فكري كرد و گفت:
- متاسفانه نه....با من كاري داشتين؟

دخترك نفس عميقي كشيد و گفت:
- مگه شما فرامرز خان نيستين؟

فرامرز كه مي ديد شخصي كه مخاطبش فرار داده او را مي شناسد با كمال تعجب گفت:
- چرا خودمم....شما كي هستيد؟
- دخترك هنوز به تندي نفس مي كشيد:
- فكر مي كردم صدامو نشناسي ...بعد از اين چند سال....

و سپس شمرده و ارام ادامه داد:
- فرانك....من فرانكم

فرامرز چمله اي كه شنيده بود را باور نمي كرد سپس با تعجب پرسيد:
- فرانك!....كدوم فرانك؟

دخترك آرام خنديد و گفت:
- فرانك خودت ...فرانك جهار سال پيش...

فرامرز انديشيد كه شايد كسي دستش انداخته يا يكي از دوستان قديمي قصد ازارش را دارد با اين تفكر گفت:
- فرانك اينجا نيست...تو كي هستي؟

دخترك آه بلندي كشيد و ناليد:
- اي كاش از اينجا نرفته بودم... بابا چرا باورت نمي شه؟ من فرانكم....

اين بار مثل اين بود كه فرامرز باور كرده باشد گفت:
- كي اومدي؟ مگه نمي خواستي خارج بموني؟
- چرا ...مي خواستم بمونم. تازه برگشتم يه هفته اي ميشه....

فرامرز خنده غمگيني كرد و پرسيد:
- چي شده ياد ما را كردي؟
- خيلي دلم مي خواد ببينمت دلم برات حسابي تنگ شده تو اين يه هفته كه رسيدم چندين بار با خونتون تماس گرفتم ولي مامانت گوشي را برداشت. فكر مي كردم ازدواج كردي و تصميم داشتم ديگه زنگ نزنم.يكي دو بارم شماره خونه شهروز اينا رو گرفتم ولي اونم خونه نبود با خودم فكر كردم كه اگه امشبم جواب تلفنو ندي ديگه زنگ نزنم و اين بود كه بهتر دونستم دير وقت باهات تماس بگيرم...از اينكه خودت گوشي رو برداشتي خيلي خوشحالم.

با اين حال كه فرانك با وضعيت بدي از فرامرز جدا شد .. اما فرامرز با شنيدن صداي او خيلي خوشحال بود ولي غمي سنگين هنوز قلبش را در هم مي فشرد...
پس از مدتي كه سكوت ميانشان حاكم گشت فرامرز گفت:
- منم خيلي خوشحالم كه صداي تو رو شنيدم دلم برات خيلي تنگ شده....

و بعد از مكث كوتاهي افزود:
ميدوني با رفتنت با من چه كردي؟ تو تموم روح و علاقه منو به زندگي ازم گرفتي.....
فرانك جمله فرامرز را قطع كرد و گفت:
- حالا وقت اين حرفا نيست، به من بگو ازدواج كردي يا نه؟ ...نامزدي، چيزي نداري؟
- مگه فرقي مي كنه؟ ديگه مهم نيست....

فرانك پاسخ داد:
- حتما مهمه كه مي پرسم.
- فرانك فكري كرد و گفت: تو كه رفتي همه چيز منو بردي روحيه شاد و شنگول منو ، عشق به زندگيمو و هر چيز ديگه اي كه داشتم باهاش زندگي مي كردم توي قلب من هنوز ملكه قلبم تويي..تويي كه هنوز فرمانرواي سرزمين قلب مني...بعد از تو ديگه كسي رو توي زندگيم راه ندادم و تموم درها رو بروي خودم بستم ...فرانك تو با من خيلي بد كردي...

فرانك كه در اين مدت سكت كرده بود و به سخنان فرامرز گوش سپرده بود در اين زمان بغض در گلويش شكست و در ميان گريه ها گفت:
- كاش نرفته بودم. من تقاص تموم بدي هايي كه به تو كردم رو پس دادم....

و سيل اشك و آه امانش نداد تا به سخنانش ادامه دهد.
فرامرز كه از شنيدن صداي گريه فرانك از خود بي خود شده بود دستپاچه گفت:
- چرا گريه مي كني....به خدا من تورو خيلي وقته كه از ته لم بخشيدم..چه تقاصي؟ چه اتفاقي برات افتاده؟

ولي فرانك نمي توانست در ميان گريه اي كه قدرت تكلم را از او گرفته بود چيزي بگويد...
پس از مدتي كه فران ارام گرفت گفت:
- كي مي تونم ببينمت.؟
- هر وقت بخواي.
- فردا چطوره؟
- خيلي خوبه . ولي قبلش بهم بگو چي شده كه تا اين اندازه پريشوني؟

فرانگ گفت:
- بهتره يه كم صبور شاي فردا همه چيز رو برات مي گم....

فرامرز به تندي گفت:
- تا فردا پدرم در مياد زودتر بگو ببينم چي شده؟ اگه نگي تا صبح خوابم نمي بره...
- بايد حضورا بهت بگم از پشت تلفن نميشه...

فرامرز پذيرفت و پس از اينكه ساعت و محل ملاقاتشان را مشخص كردند تلفن را قطع كرد.
فرامرز پس از مدتها صداي فرانك را شنيده و از ته دل خوشحال بود، اما معمايي ذهنش را به بازي مي گرفت... چه موضوعي مي توانست در طول اين مدت براي فرانك پيش امده باشد كه او را تا اين حد پريشان و مضطرب ساخته بود..هر چه اتفاق افتاده بود فرامرز مي بايد تا فردا و ساعت مقرر انتظار مي كشيد تا فرانك را ببيند و پي به ماجراهايي كه در طي اين چند سال برايش رخ داده ببرد.
__________________
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 04:52 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها