بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #11  
قدیمی 05-09-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

مادر وقتي بياعتنايي من را ديد هديه رامين را باز کرد و گفت : ببين افسون آقا رامين چه لباسقشنگي براي تو فرستاده. ماشاءالله چقدر خوش سليقه است.
سکوت کرده سپس به اتاقمرفتم مادر از مينا خانم عذرخواهي کرد و گفت : که مدتي هست خيلي نارحت هستم و بهانههاي جورواجور به خاطر برخوردم آورد.
جلوي پنجره ايستاده بودم. درخت گيلاس درحال شکوفه زدن بود و تا چند روز ديگر جامه سفيد زيباي شکوفه بر تن مي کرد.
دريک لحظه احساس کردم شکوفه عزيزم از زير درخت گيلاس به من نگاه مي کند. قلبم به تپشافتاد و با اشتياق نگاهش کردم و دست را به طرفش داراز کردمولي او با ناراحتيصورتش را از من برگردانده و به طرف درخت رفته و ناپديد شد.
بدنم از اين حرکت اويخ کرده بود . به خو آ»ده و از اتاق سريع بيرون رفتم. مادر را در حاليکه داشتبا مينا خانم صحبت مي کرد را ديدم . مادر متوجه حالتم شد و گفت : افسون جان چيه چرارنگت پريده.
با اين حرف آقاي شريفي و مينا خانم به من نگاه کردند . گفتم : مامان آبجي شکوفه را ديدم . اون تو حياط بود و با اين حرف مادر به طرفم آمده و مرادرآغوش کشيد و شروع کرد به گريه کردن.
آقاي شريفي با ناراحتي گفت : دخترماز بس که در فکر آنها هستي خيالاتي شده اي . مادر صورتم را بوسيد و گفت : دخترمکمي صبور باشمي دانم که به تو چي مي گذرد . به خاطر من هم که شده کمي آرامباشيد تا خيالم از بابت شماها آسوده باشد.
آقاي شريفي و مينا خانم روز بعد بهشيراز رفتند چون دخترشان ليلا را پيش عمويش گذاشته بودند. ليلا را هنوز نديده بودم.
مسعود و من همچنان با روحيه ضعيف به درس خواندن ادامه مي داديم. در پايان سالروفوزه شدم.
ولي مسعود بيچاره که هميشه نمراتش از هيجده پايين تر نبود 3 تاتجديد آورد و لي در امتحانات شهريور ماه با سعي و کوشش بسيار قبول شد.
در کلاسسوم راهنمايي بودم که با دختري به نام شيما آشنا شدم و دوستي صميمانه اي بين ماحاکم شد او هم مانند من پدر نداشتو ما همديگر را خوب درک مي کرديم. شيما خيليتمايل داشت رفت و آمد خانوادگي داشته باشيم. ولي من دوست نداشتم.
فقط شيما بودکه حرکات خشن و تندم را تحمل مي کرد و سعي داشت که بيشتر خودش را به من نزديک کند.
وقتي متوجه شدم او برعکس تمامي دختران که حرکات خشن من را مي ديدند و سريع ازمن دوري مي کردند نيستمنهم با او طرح دوستي ذريختم اما زياد خنده و شوخي نميکردم و او هم از من انتظاري نداشت.
در موقع تعطيلات تابستان با همديگر از طريقتلفن ارتباط داشتيم . چند دفعه پيشنهاد کرد با همديگر رفت و آمد خانوادگي داشتهباشيمولي من استقبال نکردم.
در خانه بيشتر ساکت بودم و زياد به مادر کمکنمي کردم. يکروز با دايي محمود در حياط نشسته بوديم .
دايي گربه اي را داشتنوازش مي کرد . من هم خواستم او را نوازش کنم ولي با چنگهاي تيزش دستم را خراش داد .
حرصم درآمد چنان گربه را به طرف ديوار پرت کردم که گربه بيچاره به شدت بهديوار برخورد کرده و بي هوش نقش زمين گرديد و ديگر به هوش نيامد .
دايي از اينکار من سخت حيرت کرده و از آن به بعد لقب قلب سنگي به من داد. چون هيچ حالت زنانهاي نداشته و خيلي خشنو عصبي بودم.
فصلها پي در پي مي گذشت و من به تدريج رشدمي کردم و از اينکه اندامم فرم ديگري مي گرفت ناراحت بودم. از بزرگ شدن بدم مي آمدچون بايستي مانند آدمهاي بزرگ رفتار مي کردم.
رامين ماهي يک بار با ما تماسمي گرفت و مادر با او صحبت مي کرد . من هيچوقت در اين مدت با او صحبت نکرده بودم.
دايي محمود هر وقت مرا مي ديد لبخندي موزيانه مي زد و مي گفت : ديگه داريماشاءالله براي خودت خانمي مي شوي. روز به روز هم خوشگل تر. و من با خجالت ميگفتم : اي کاش هميشه بچه مي ماندم. بعد از کنار دايي با شرم بلند مي شدم و بهآشپزخانه مي رفتم.
دايي محمود را خيلي دوست داشتم . مرد خوش قلب و مهرباني بود. خيلي هم خوش حرف بود. هميشه با من شوخي مي کرد.
يک سال ديگر نيز بايد درس ميخواندم تا ديپلمم را بگيرم. دايي محمود کمک کرد تا با نمره خوبي قبول شدم .
واز اينکه کم حرف بودم خيلي ناراحت بود و مدام مي گفت : دختر بايد کمي سرو زبونداشته باشه. تو اينقدر کم حرف هستي که بعضي مواقعيادم مي ره که تو در اين خانهنفس مي کشي. دايي محمود هم سن و سال رامين بود.
بيست و نه سال داشت ولي هنوز ازدواجنکره بود.
دايي فارغ التحصيل رشته الکترونيک بود .
__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید




  #12  
قدیمی 05-09-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

تعطيلات تابستان شروعشده بود و من در سن هيجده سالگي بودم . برايم خواستگار آمد و مادر بدون مشورت با منخواستگار را که پسر جواني بود
و به تازگي تحصيلاتش را تمام کره بود رد کردهبود. و داشت براي دايي تعريف مي کرد که افسون يک خواستگار خوب داشت که ردش کردم.
چون هنوز به بزرگ شدن و عاقل شدنش اطمينان ندارم.

دايي خنده اي کرد و گفت : براي افسون جان هنوز زود است که مارا ترک کند و ادامه داد : ماشاءالله انقدر خوشگلهست که از الان دارند پاشنه در خانه
را در مي آورند.

چون دايي با رامينمکاتبه داشت به موضوع خواستگاري از من هم اشاره کرده بود. رامين ماهي يک دفعهبرايم نامه مي نوشت و لي من نامه ها را بدون
اينکه بخوانم در سطل زباله ميانداختم. اينقدر از او متنفر بودم که وقتي نامه اش به دستم مي رسيدخشم تماميوجودم را فرا مي گرفت و نامه را در همانجا پاره مي کردم. ولي رامين دست بردار نبودو ماهي يک بار برايم نامه مي نوشت.

حتي يک بار وسوسه شدو تا يکي از نامه هاي اورا بخوانم.

در يکي از روزهاي گرم تير ماه روي نيمکت داخل حياط نشسته بودم.مادرداشت گلها را آب ميداد و مسعود هم خانه نبود که تلفن زنگ زد.

مجبور شدم گوشيرا خودم برداشته و گفتم الو بفرمائيد. جوابي نشنيدم.

دوباره تکرار کردم : الوبفرمائيد و بعد آز آن طرف سيم کسي با صداي لرزاني گفت: سلام. جوابش را ندادم . خيلي خشن گفتم : شما با کي کار داريد ؟

ادامه داد : شمائيد افسون خانم؟
جوابش رانداده با همان لحن گفتم : اگر ممکن است خودتان را معرفي کنيد. و او ادامه دادماشالله صدايتان مثل خانومها شده است. يک لحظه فکر کردم مزاحم است.

گفتم :آقاچرا مزاحم مي شويد مگر مرض داريد ؟ يکدفعه گفت: افسون خانم بايد هم نشناسي الان هفتسال است که حتي از شنيدن صداي من هم فرار مي کنيو جواب نامه هايم را نمي دهي.
يکدفعه جا خوردم و شوکه شدم. قلبم داشت از سينه درمي آمد و لال شده بودم. رنگ بهصورت نداشتم .

رامين بود که زنگ زده بود. ادامه داد: چيه هنوز از من کينه بهدل داري؟ باز حرفي نزدم. با ناراحتي گفت: نمي خواهي با من صحبت کني؟

بريدهبريده گفتم سه ...سه... سلام. با مهرباني جوابم را داد. سريع گفتم گوشي خدمتتان تامادر را صدا بزنم.

رامين فوري گفت : نه نه افسون جان و بعد سکوت کرد . لحظه ايبعد گفت: نه افسون خانم من با مادر زياد صحبت کرده امو حالا بعد از هفت سالمي خواهم با شما صحبت کنم وادامه داد : ببينم ديپلم را گرفتي؟گفتم : حتما مادر بهشما گفته که هنوز ديپلم نگرفته ام..

رامين جواب داد آره. مدام از مادر حالت ووضعيت درسي شما را مي پرسيدم ولي مي خواهم که از دهن خودت بشنوم.

گفتم: اگر خدابخواهد امسال ديپلم مي گيرم . رامين با خوشحالي گفت: انشاءالله . بعد با لحني ملايمتر ادامه داد: به اميد خدا امسال چند ساله مي شوي؟

با خودم گفتم او که مي داندچند سال دارم. پس چه دليلي دارد که اين حرفها را مي زند؟

با حرص جواب دادم : بازم اگه خدا بخواهد نوزده ساله مي شوم.

رامين درحالي که لحن صدايش شيطنت آميزبود گفت: پس براي خودت خانمي شده اي و سپس گفت : خيلي دوست دارم شما و مادر راببينم.

انگار هنوز از من متنفر هستيد؟ گفتم اين حرف را نزنيد. شما براي من ومادر خيلي مورد احترام هستيد.

رامين گفت : پس چرا جواب نامه هايم را نمي دهيد؟سکوت کردم .

رامين گفت : خودت را ناراحت نکن. حالا بگو ببينم درسته که براتخواستگار آمده و مادر جوابش کرده؟

حدس زدم دايي محمود همه چيز را برايش در نامهنوشته است.

جواب دادم : واله من که خبر نداشتم و ادامه دادم مي بخشيد آقا رامينيکي از دوستان به ديدنم آمده و مادر هم صدام مي زنه. اگه مي شه مي خواهم خداحافظيکنم.

رامين که از صدايش مشخص بود دلخور شده اشت گفت : باشه برويد. سلام مرا بهمادر و آقا مسعود برسانيد. لطفا مواظب خودت باش.

به اميد ديدار تا هفته ديگه. دوست داشتم با شما بيشتر صحبت کنم ولي انگار شما مايل نيستيد. خدا نگهدار. خيليکوتاه خداحافظي کردم وگوشي را محکم روي شاسي گذاشتم و به طرف حياط رفتم. مادربا ديدن من گفت : چرا رنگت پريده؟

جواب دادم چيزي نيست.

مادر با نگرانيپرسيد : کي بود تلفن زد؟ چرا حرف نمي زني؟

گفتم: رامين بود.

مادر لبخندب زدو گفت : خوب بالاخره با اين پسره طفلک صحبت کردي. خوب چي گفت :نگفت کي به ايران ميآيد؟

گفتم : ازش نپرسيدم کي به ايران مي آيد.
مادر گفت : خوب تعريف کن چيگفتي و چي شنيدي؟
با ناراحتي گفتم: اصلا يادم نمي آيد چي گفتم و چي شنيدم.
مادر با نگراني گفت : نکنه اون بيچاره را ناراحت کرده باشي؟
گفتم : وايمامان چقدر نگران اون پسره بي همه چيزو هستي. . انگار يادت رفته که باعث بدبختي مااين مرد شده است.

مادر با عصابانيت گفت : تا وقتي که رامين زن نگرفته است برايمبوي شکوفه را مي دهد. او يادگاري دختر من است و مثل مسعود دوستش دارم.

زير لبزمزمه کنان گفتم: مرده شور اين يادگاري را ببره.

مادر متوجه شد وبا خشم گفت: افسون به خدا اگر اين دفعه تکرار کني شيرم را حلالت نمي کنم و با ناراحتي به اتاقرفت.

بعد از يک هفته رامين زنگ زد و با مادر صحبت کرد. مادر خيلي خوشحال بود. وقتي گوشي را گذاشت با خوشحالي گفت :

رامين برگشته و قراره فردا همراه خانوادهاش به تهران بيايند.

دلم فرو ريخت و دستم شروع به لرزيدن کرد. اصلا دوست نداشتمرامين را ببينم.

رو به مادر کرده و گفتم: مي تونم يک خواهش بکنم؟

بامهرباني گفت : چيه عزيزم؟
گفتم: اجازه مي دهي دو سه روزي برم پيش دايي محمودبمونم؟ مي خواهم برام کمي تنوع بشه. از خانه ماندن خسته شدم.

با اخم گفت : چيهحالا که فهميدي رامين مي خواد به تهران بيايد بهانه مي گيري؟ به التماس افتادم.

وقتي مادر ديد کم مانده اشکم سرازير شود با دلخوري رضايت داد .

با خوشحاليوسايلم را جمع کرده و ساعت نه صبح به طرف خانه دايي محمود راه افتادم.

ساعت پنجغروب بود که در خانه پيش دايي نشسته بودم که تلفن زنگ زد و دايي گوشي را برداشتهبعد از لحظه اي متوجه شدم که رامين است.

به دايي اشاره کردم که اگر از من پرسيدبگويد که حمام هستم..دايي چشم غره اي به من رفت و گفت : رامين جان افسون حمام رفتهو سپس خداحافظي کرد.

دايي محمود با دلخوري نگاهي به من انداخت و گفت : بيچارهرامين خيلي ناراحت بود. صدايش خيلي گرفته بود.

لبخندي زده و گفتم :حالا چکارداشت؟

دايي با همان حالت دلخوري گفت : هيچ بيچاره گفت مگه افسون خانم نمي دانستکه ما به ديدنشان مي آويم؟ اين رسم مهمان نوازي است؟

و سپس ادامه داد خيلي دوستداشتم بعد از هفت سال او را ببينم.

گفتم : دايي جون ناراحت نشي ولي اين دوستشما خيلي پرو است. نمي دانم چرا دست از سرمان بر نمي دارد. اي بابا شکوفه مرد وتمام شد.

چرا او چسبيده به خانواده ما و راحتمان نمي زاره؟

دايي به کنايهگفت : شايد فکرهايي در سر داره. شايد از تو ... حرف دايي را با اخم قطع کردم و باصداي نسبتا بلندي گفتم :
دايي خواهش مي کنم حرفش را نزن. من حتي چشم ديدن اورا ندارم تا چه برسد که ... بعد سکوت کردم.

ساعت نزديک يازده شب بود که زنگ دربه صدا درآمد. در حاليکه تازه به اتاق خواب رفته بودم که بخوابم جا خورده گوشايستادم تا ببينمکه اين وقت شب چه کسي است با دايي محمود کار دارد.
تعجبکردم رامين بود که همراه مسعود به خانه دايي آمده بود.

__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.
پاسخ با نقل قول
  #13  
قدیمی 05-10-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

فورا دراتاقم را قفل کرده و رفتم داخل رختخواب دراز کشيدم. صدايي دايي و رامين را مي شنيدمکه با خوشحالي باه همديگر صحبت مي کردند وتعارفات آنها فضا را پر کرده بود .
بعد از چند دقيقه صداي رامين را شنيدم که پرسيد : پس افسون خانم کجا هستند؟
نکنه هنوز در حمام است و اين جمله آخر را با لحني تمسخر آميز ادا کرد.
داييمحمود با نگراني گفت : نه حمام نيست فکر کنم داره خواب دختر شاه پريان را مي بينه. احساس کردم صداي رامين موقع صحبت کردن مي لرزه و همراه با عصبانيت است.
مسعود گفت : دايي جان امشب با آقا رامين مي خواهيم خانه شما بخوابيم. آقا رامينخيلي مايل بود هر طور شده شما را ملاقات بکنه.
دايي خنده اي کرد و گفت : جدي ميگي؟ پس امشب همه دور هم هستيم. و با شيطنت ادامه داد : ببينم اين تصميم شما بود ياآقا رامين؟
رامين به من من افتاد و گفت : تصميم مادر بود.
پيش خودم گفتم : اي مامان بدجنس بالاخره کار خودت را کردي. دوباره گوش تيز کردم تا حرفهايشان رابشنوم.
مسعود گفت : مامان وقتي ديد آقا رامين ناراحت است و بي قرار گفت : که بهخانه شما بيائيم تا مردها دور هم باشيم و گپي بزنيم.
تا آقا رامين از ناراحتيدر بياد. مي دانستم که مسعود مي خواهد رامين را اذيت کند.
رامين با لحن جدي گفت : آقا مسعود من هيچوقت با شما احساس ناراحتي نمي کنم و خيلي هم راحت هستم.
داييبا کنايه گفت : بله نبايد هم ناراحت باشي. مخصوصا که امشب در خانه من هستي و در آناتاق هم ... و بعد با صداي بلند خنديد.
نمي دانم چرا اصلا تمايل نداشتم رامينرا ببينم. داشت تازه خوابم مي برد که احساس کردم کسي کنارم ايستاده.
با عجله ازخواب بيدار شدم . چراغ خواب را روشن کردم .شکوفه بود. با موهاي بلندش و گل رزي کهرامين گوشه مويش زده بود.
با ديدن شکوفه جا خوردم. چنان ترسيدم که نزديک بودجيغ بکشم. چون آن قيافه مهربان تبديل به يک دخترعصباني که در حال انجام قتلباشد شده بود. پتو را روي سرم کشيدم و نفسم به سختي بالا و پايين مي رفت.
بعداز نيم ساعت پتو را آرام کنار زدم. کسي را نديدم. بلند شده نشستم. دهنم خشک شده بودو گلويم مي سوخت.
در را باز کرده هيچکس در سالن پذيرايي نبود. پاورچين پاورچينبا آشپزخانه رفتم و از يخچال شيشه آب را برداشته و سر کشيدم.
وقتي خواستم بهاتاقم برگردم متوجه شدم در حياط کسي نشسته . به طرف پنجره رفتم . رامين بود. بعد از گذشت چند سال خيلي بزرگتر شده و قيافه مردانه اي پيدا کرده بود. بايستي 29سال داشته باشد.
هيکلش نه زياد لاغر بود نه زياد چاق. چشمهاي درشت و سياهشزيبايي چشم گيري به صورت کشيده و قشنگش داده بود.
وقتي مي خنديد دو طرف گونه اشگدي زيبايي ظاهر مي شد و شکوفه عاشق خنده هاي رامين بود و او نيز اين موضوع را ميدانست و هميشه خندان پيش او مي آمد
خواستم از جلوي پنجره کنار بروم متوجه کسيدر پشت سرخود شدم. تا آمدم جيغ بکشم دستش را روي دهنم گذاشت و گفت : هيس نترسمنم محمود. به خود آمدم و گفتم دايي جون اينجا چه مي کنيد؟
با کنايه گفت : بالاخره دلت طاقت نياورد تا صبح صبر کني ؟
با شرم گفتم : نه به خدا دايي جون. آمدم آب بخورم. احساس کردم کسي در حياط ايت دقت کردم ديدم او آنجا نشسته .
داييبا شوخي گفت : خواهر زاده عزيز دوست داري آقا رامين را صدا بزنم؟
با ناراحتيگفتم : نه تورو خدا دايي جون. و سريع به اتاق خواب رفتم.
صداي دايي را شنيدم کهبا خنده گفت : رو که نيست سنگ پا قزوينه و با خنده به طرف حياط رفت.
خوابمپريده بود. تا سحر بيدار بودم تا اينکه خوابم برد. صبح وقتي دايي محمود صدايم زدفهميدم خيلي خوابيده ام.
سريع بلند شدم و ايستادم. نمي دانستم وقتي او را ببينمچطور برخورد کنم؟ به جلوي آينه رفته موهايم را شانه کرده و به پشت جمع کردم.
دامن کلوش بلند و يک بلوز آستين بلند مشکي به تن کردم وقتي خودم را در آينهديدم يک لحظه خنده ام گرفت.
درست مثل يک مداد باريک و سياه شده بودم.
داييبه پشت در آمده گفت : نکنه باز خوابيدي ؟ گفتم نه دايي جون دارم آماده مي شوم.
در همان لحظه دايي وارد اتاق شده و گفت : دختر مگر سفر قندهار مي خواهي بروي يااينکه تصميم داري رامين را اذيت بکني و با صدايي بلند طوري که اوبشنود گفت : واي خداي من افسون چقدر خوشگل شدي .
لبخندي زده گفتم : درست مثل مداد سياه شدهام. دايي اخمي کرد و گفت : نه عزيزم ماشاءالله مثل مرواريد سياه شده اي.
اينجملات را با صدايي بلند ادا مي کرد. دايي دستم را گرفته گفت : زود باش که از گرسنگيمرديم. هيچکدام صبحانه نخورديم تا تو بياييپرسيدم دايي جون او هنوز اينجاست؟
با تعجب پرسيد : اون کيه ؟
با خجالت گفتم : رامين را مي گم.
دايي خندهاي کرد و گفت : بله عزيزم خيلي هم مشتاق است که هر چه زودتر تو را ببيند. خيلي بيتابي مي کنه ولي فکر کنم حدسم درست باشه.
گفتم : کدوم حدس؟ دايي گفت هموني کهديشب ... با صداي محکم و جدي حرف دايي را قطع کردم و گفتم : دايي بس کن. منهنوز صورتم را نشسته ام . شما برويد من هم الان مي آيم.
دايي با خنده نگاههيبه انداخت و گفت : اي بدجنس کوچولو خيلي دوست دارم با رامين دوباره وصلت کنيم. اينآرزوي من است. چون اورا دوباره خوشبختخواهيم ديد. با اخم نگاهي به داييانداختم. دايي بوسه اي به گونه ام زد و با خنده از اتاق خارج شد.
من دست وصورتم را شسته به اتاق برگشتم تا صورتم را خشک کنم . وقتي صورتم را خشک کردم خواستمبه پذيرايي بروم کهچشمم به رامين افتاد که جلو در اتاق ايستاده و داره من رانگاه مي کنه. چنان شوکه شدم که به من من افتادم.
رامين بدون اينکه از من اجازهبگيرد وارد اتاق شد و در را بست .
با اين کار او قلبم به شدت به طپش افتاد. رامين به طرفم آمد و همچنان چشم به من دوخته بود. ولي احساس کردم عصبي است.
بيمقدمه گفت : ماشاءالله بزرگ شدي. براي خودت خانمي شدي.
با لحن ملايمي گفتم : سلام. جوابم را نداد. گفتم صبحانه خوردي؟
صورتش را از من برگرداند و باحالت عصبي گفت : از ديروز تا حالا هيچي از گلوم پاوين نمي ره و دوباره به طرفمبرگشت و با صدايي بلند گفت : تو هنوز منو باعث مرگ آنها مي داني؟ تو چرا از مننفرت داريو بعد دوباره پشتش را به من کرد و گفت : تو حتي از شکوفه زيبا تري ولياز نظر عاطفه . فهم و. درک و انسانيت خاک پاي او هم نمي شوي.
جا خوردم. فکرش رانمي کردم رامين با من اينطوري برخورد کند
با صدايي لرزان ولي بلند گفتم : کسياز شما اظهار نظر نخواست تا درباره من قضاوت کنيد. رامين به طرفم برگشت و بالحن آرامتري گفت : تو چه جور آدمي هستي؟ چرا از ديدن من فرار مي کني؟ من هفت سال درکشور غريب تمام فکرم پيش شما بودولي تو حاضر نشدي در اين هفت سال حتي يک باربا من صحبت کني. وقتي هفته قبل به خانه شما زنگ زدمو تو گوشي را برداشتي وصدايت را شنيدم انگار تمام دنيا را به من داده اند. اول باورم نمي شد خودت باشيولي از لحن سرد صدايتفهميدم که بايد خودت باشي و من اشتباه نکرده ام. تو اصلاعوض نشده اي. فقط قد بلند کردي و زيباتر شدي همين.
ولي من تمام حواسم و زندگيممشغول شما بود. اين هفت سال مانند هفتاد سال بر من گذشت.
ناگهان از دهنم پريد وگفتم : چون شما عذاب وجدان داشتيد همه حواستان پيش ما بوددر همين لحظه راميندگرگون شد و به طرفم آمد و با خشم يک دستش را براي سيلي زدن بالا برد ولي خودش رابه اجبار نگه داشت و در چشمانم نگاه کردو با فرياد گفت : اگه يک دفعه ديگه اينحرف را بزني به خدا چنان سيلي محکمي به صورتت مي زنم تا دوروز صورتت ورم کند.
سکوت کردم.
__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.
پاسخ با نقل قول
  #14  
قدیمی 05-10-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

دايي محمود در زد و آمد تو اتاق. رامين مرا ول کرد و با ناراحتيدستي به موهايش کشيد.
دايي محمود گفت : چه خبره ؟ چرا مثل خروس جنگي مي مانيد. صدايتان چند خانه آنورتر شنيده مي شه. بياييد صبحانه بخوريد که از گرسنگي مرديم.
رامين از اتاق خارج شد و به پذيرايي رفت.
بغضي راه گلويم را بسته بود وليقيافه اي جدي و سرد به خودم گرفته بودم. از دايي خجالت مي کشيدم. چون دايي تمامحرفهاي مارا شنيده بود. اصلا فکرش را نمي کردم بعد از هفت سال با رامين اين برخوردرا داشته باشم.
بيشتر احساس نفرت از او مي کردم . به پذيرايي رفتم . روي صندليجهت صرف صبحانه نشستم .رامين روبه رويم نشسته بود . اصلا او را نگاه نمي کردم.
رامين هر چند لحظه يک بار نگاهم مي کرد آشکارا از برخوردش ناراحت بودم. دايي مدام جوک تعريف مي کرد تا ما را بخنداند ولي ما در عالم خودمان بوديم.
يکدفعه رو به دايي کرده و گفتم : دايي جان اگه مي شه اجازه بدهيد وسايلم را جمعکنم و به خانه عمو عباس بروم.
به جاي دايي مسعود گفت : کجا براي خودت تصميم ميگيري؟ خواهر آقا رامين هم همراه آنها آمده است. او هم سن و سال خودت مي باشد.
مادر خيلي تاکيد داشت که ناهار حتما به خانه بيايي.
رامين در همان لحظه ازجلوي ميز بلند شد و رفت روي مبل نشست و سيگاري روشن کرد و به پک زدن پرداخت.
باناراحتي گفتم: آخه...
دايي حرفم را قطع کرد و گفت : آخه نداره. ديگه بايد بروي. خوي نيست يک دختري که هم سن و سال خودت است در خانه شما تنها باشد و تو اينوروآنورباشياز سر ميز بلند شدم . ميز را جمع کردم و به آشپزخانه بردم. داشتم استکانهارا مي شستنم که متوجه شدم رامين به آشپزخانه آمد.
کنارم ايستاد و ظرفهايي را کهاسکاج زده بودم برداشت و شروع به آب کشيدن کرد. چيزي نگفتم.
رامين نگاهي به منانداخت و آرام گفت: افسون تو منو مي بخشي؟
حرفي نزدم. رامين لحن صدايش التماسآميز شد و گفت : به خدا براي يک لحظه کنترلم را از دست دادم . تورو به ارواح خاکشکوفه منو ببخش. اصلا دست خودم نبود . مدت يک هفته است که خواب به چشمهايمنيامده است . همش منتظر بودم که هرچه زودتر پيش شماها بيايم.
وقتي با اون همهذوق و شوق آمدم و تو را نديدم انگار دنيا دور سرم چرخيد. ديشب تا صبح نخوابيدم.
خودت ديدي که حتي صبح طاقت نياوردم که از اتاق بيرون بيايي. خواهش مي کنم منوببخش. من مرد کم طاقتي هستمتقصير اين دايي محمود شما بود که با صداي بلند حرفمي زد. از اين حرف او لبخندي روي لبهايم ظاهر شد.
رامين نيز لبخندي زد و گفت : خنده هايت برام يک دنيا ارزش دارد. آرام گفتم : من که هنوز شما را نبخشيدم کهخوشحال هستي.
رامين گفت : اينقدر معذرت خواهي مي کنم تا خسته شوي. و ادامه داد : تو عجيب ترين دختري هستي که تو عمرم ديدم. سخت و يکدنده. حتي احترام خواهرت رانداريالان روح اون دختر به خاطر برخورد تو با من آرام و قرار نداره.
يکدفعه ياد ديشب افتادم که شکوفه را ناراحت ديدم. پيش خودم گفتم نکنه از اينحرکات من شکوفه ناراحت است . در دلم لرزش خاصي افتاد.
نگاهي به چشمان سياهرامين انداختم و گفتم : شما هر چه که دلت خواست به من گفتي و حالا معذرت خواهي ميکني.
باشه شما را مي بخشم. رامين با خوشحالي گفت : تو دختر خوبي هستي و اگهاين کينه لعنتي را از دلت پاک کني بهترين دختر دنيا مي شويو با يک شور خاصيظرفها را از من گرفت و شروع کرد به آبکشي.
در همان موقع دايي محمود به آشپزخانهآمد. وقتي منو با رامين در حال ظرف شستن ديد گفت : شما آب و روغن چطوري کنار همايستاده ايد دل مي دهيد و قلوه مي گيريد؟
رامين خنده اي کرد و گفت : دايي جانما که ساکت پهلوي هم ايستاده ايم و داريم ظرفهاي جنابعالي را مي شو ئيمو باکنايه ادامه داد : ما از اين شانسها نداريم که دل بدهيم و قلوه بگيريم.
داييقيافه اي جدي به خودش گرفت و به ظاهر اخم کرد و گفت : بله چه چيزها مي شنوم منظورتچي بود ؟
رامين جاخورد و خودش را جمع و جور کرد و گفت : به خدا منظوري نداشتم. خواستم شوخي کرده باشم.
دايي با همان حالت گفت : حالا خوبه که افسون به شمامردها رو نشان نمي دهد و گرنه...
رامين با دستپاچگي حرف دايي را قطع کرد و گفت : دايي جان من معذرت مي خوام منو ببخش.
يکدفعه دايي زد زير خنده و گفت : خوب ازتو زهر چشم گرفتم . رنگت چقدر پريده است.
رامين نفس بلندي کشيد و گفت : اي بابامحمود جان چرا اينجوري کردي. چنان جدي صحبت کردي که داشتم از ترس قالب تهي مي کردم. من همچنان سکوت کرده بودم و آرام استکانها را مي شستم.
دايي رو به من کرد وگفت : افسون جون تو برو وسايلت را جمع کن بقيه استکانها را رامين مي شوره.
رامين سريع گفت : دايي جان غريب گير آوردي بيچاره من کسي نيست که از من طرفداريکنه .
دايي با شيطنت گفت : بيچاره حالا بايد اينقدر زجر بکشي و منت کشي کني تاشايد فلاني طرفدارت بشه . با گفتن فلاني با چشم به من اشاره کرد.
از حرفهايکنايه دار پدر خسته شدم. اخمي کردم و اسکاج را محکم توي ظرفشويي انداختم و به طرفاتاق رفتم تا وسايلم را جمع و جور کنم. حرصم از دست دايي داشت درمي آمد . مدامگوشه کنايه مي زد و من اصلا خوشم نمي آمد.
دايي بعد از لحظه اي به اتاق آمد وگفت : افسون از دست من ناراحت شدي؟با اخم گفتم : دايي تورو خدا اينقدر جلوي اواز اين حرفها نزن. شما درست دست روي نقطه ضعف من مي گذاريد. و من را ناراحت ميکنيد.
دايي به طرفم آمد و گفت : افسون جون رامين پسر خوبي است. اينقدر اذيتشنکن. از من به نو نصيحت با احساسات يک مرد هيچوقت بازي نکن. اگه رامين بخواهداذيتت کند راحت مي تواند. اگر او مرد بد و بي وجداني بود بايستي الان زن و بچهداشت.
او اين همه مدت با خاطرات شکوفه زندگي کرده است. و حالا مي دانم کهتورو...
با خشم حرف دايي را قطع کرده و گفتم :دايي خواهش مي کنم. دايي اخميکرد و گفت : اگر من جاي رامين بودم تورو آدم حساب نمي کردم و خودم را جلوي تو بيشخصيت نمي کردم. تو لياقت رامين را نداري. اگه رامين عاشق تو شده باشد اشتباهکرده است.
حرف دايي را قطع کردم و گفتم : دايي جان خواهش مي کنم . دايي نميخواهم چيزي در اين باره بشنوم. من همينم.
اگه دوست داري تحملم کن و اگه دوستنداري... اين دفعه دايي حرفم را قطع کرد و با عصبانيت گفت : دختر تو انساننيستي . تو عاطفه نداري. تو عشق و علاقه را در خودت کشتي.
يکدفعه رامين باناراحتي داخل اتاق شد و گفت : محمود جان بس کن بياءيد برويم. و بعد در چشمان منخيره شد و گفت : آقا محمود اگه فکر مي کني من خودم را جلوي افسون بي شخصيت ميکنم کاملا در اشتباه هستي.
من فقط به خاطر شکوفه به او احترام مي گذارم و دوستشدارم همين. من که از دست دايي عصباني بودم تمام عقده هايم را روي سر رامينريختم و با خشم گفتم : من به احترام شما احتياجي ندارم احترام را براي خودتاننگهداريد.
دايي با خشم به طرفم آمد و با فرياد گفت : خفه شو دختر تو اصلاعقل توي سرت نيست . فقط قد بلند کردي.
رامين به طرف دايي رفت و بازوي او راگرفت و نگذاشت دايي روي من دست بلند کند و گفت : محمود خواهش مي کنم بس کن. بهخاطر من کوتاه بيا.
دايي را هيچوقت اينچنين عصباني نديده بودم. اصلا فکرش رانمي کردم دايي به خاطر رامين با من اينطوري برخورد کند.
دايي با خشم گفت : ازديشب تا حالا حرکاتش را تحمل کرده ام . ديگه صبرم تمام شده است. آخه دختره منفي بافتو چقدر بي عاطفه هستي.
رامين با صداي بلند گفت : محمود بس کن من راضي نمي شومکه با افسون اينطور برخورد کني . تو بيشتر منو ناراحت مي کني.
__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.
پاسخ با نقل قول
  #15  
قدیمی 05-10-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

چمدانم رابرداشتم و سريع از اتاق بيرون آمدم . مسعود را ديدم که روي کاناپه نشسته است و سرشرا ميان دو دستش گرفته و ناراحت است.

از ديدن مسعود در اين حالت بيشتر عصبانيشدم . رو کردم به دايي و با صداي بلند گفتم : دايي جون از پذيرايي که کردي دستت دردنکنه
خوب حق دايي بودن را به جا آوردي. به خاطر يک غريبه اينجوري ما را ناراحتميکني .

دايي به طرفم آمد و با صداي نسبتا ملايمي گفت : تو چرا همه کاسه کوزهها را سر رامين بدبخت مي شکني. اون چه تقصيري تو مرگ پدرت و يا اين موضوع داره.

تو چرا نمي خواهي بفهمي. الان تو نوزده سال داري. چرا نمي خواهي حقيقت را پيداکني.؟

به سرعت راه افتادم. خودم را در کوچه ديدم. صداي فرياد دايي را مي شنيدمکه مي گفت : افسون وايسا ماشين را روشن کنم تا با هم برويم.

من هم با صداييبلند گفتم : با تاکسي مي روم مي ترسم دوباره منت بگذاريد که تحملم کرده ايد.

صداي دايي را مي شنيدم که مي گفت : اين دختر چقدر لجباز و زود رنج است . اصلانمي تونم باور کنم که افسون اينطور رفتاري داشته باشد.
راه افتادم سر کوچه کهرسيدم احساس کردم کسي چمدانم را گرفت. به عقب برگشتم رامين بود.

اخمي کردم و باعصبانيت گفتم : نمي خواد خودم مي توانم چمدانم را بياورم.
رامين چنان نگاهسنگيني به من انداخت که ناخودآگاه چمدانم را به او دادم و سکوت کردم.

سر کوچهتاکسي گرفت. عقب تاکسي دوتا زن و يک مرد نشسته بودند و جلوي ماشين خالي بود. اصلادوست نداشتم کنار رامين بشينم.

به خاطر همين از آقايي که عقب نشسته بود خواهشکردم که کنار رامين بشيند و من عقب نشستم . وقتي صورت رامين را از آينه ماشين ديدم
که از ناراحتي عضله صورتش مي لرزيد و قرمز شده بود از کارم احساس رضايت کردم.

سر کوچه خانه خودمان پياده شديم و رامين چمدان را از صندوق عقب ماشين بيرونآورد و با هم به راه افتاديم.

خواستم جلوتر از رامين به خانه بروم ولي وقتيصورت خشمگين رامين را ديدم ترسيدم و با او همگام شدم.

زنگ خانه را فشردم . نگاهي به رامين انداختم . نگاهش با نگاهم جفت شد سرم را پايين انداختم. چشمهايش ازفرط خشم سرخ شده بود .

دختر خانمي که خيلي شبيه رامين بود در را باز کرد و بهگرمي مرا در آغوش گرفت و احوال پرسي کرد.

حدس زدم که بايد خواهر رامين باشد. بالحن سردي جوابش را دادم و داخل خانه شدم.

با آقا و خانم شريفي سلام و عليک کردمو به اتاقم رفتم تا لباسم را عوض کنم.

بعد از تعويض لباس روي تخت دراز کشيدم وبه حرکات دايي فکر کردم. باورم نمي شد که دايي محمود اينچنين مرا جلوي رامين تحقيرکرده باشد.
در اتاقم به صدا درآمد. گفتم بفرمائيد داخل. رامين بود . سريع بلندشدم لبه تخت نشستم.

رامين با حالت عصبي گفت : افسون خانم خواهش مي کنم اگه بامن اين رفتار را مي کني من تحمل مي کنم ولي لطفا با خواهرم خوب برخود کن
اوندختر حساس و ضعيفي است. مي ترسم رفتارت او را ناراحت کند.

با تمسخر گفتم : چشمحتما. نمي گذارم به اين دختر حساس بد بگذره.
رامين با ناراحتي دستي به موهايشکشيد و با صدايي مرتعش گفت : افسون تورو خدا با من اينطور صحبت نکنمن فقط ازتمي خواهم حرفهاي سردي که به من مي زني و يا گوشه کنايه هايي که نثارم مي کني بهخواهرم نگويي . فقط همين را ازت مي خواهم.

حالت جدي به خود گرفتم و گفتم : اينقدرها هم که به من مي گويند بي عاطفه نيستم. من هم آدمم و احساس دارم. براي چيبايد با خواهر شما بد برخورد کنم.

رامين آرام به طرفم آمد و گفت : قول مي دهي ؟

گفتم : قول شرف.

براي چند لحظه رامين به من خيره شد. انگار مي خواست حقيقترا از چشمانم بخواند . خودم را جمع و جور کردم. رامين متوجه شدبه خودش آمد وصورتش گلگون گشت و به سرعت از اتاق خارج شد .
بعد از چند لحظه مادر با نگراني داخل اتاقم شدوگفت : افسون جان شما چرا تنها آمديد. پس دايي محمود و مسعود کجا هستند.
گفتم : آنها بعدا مي آيند . چون دايي در حمام بود و رامين اصرار داشت زودتر به خانهبيائيم. به خاطر همين ما زودتر آمديم.
داخل آشپزخانه بودم و سالاد درست مي کردمکه دايي محمود و مسعود آمدند. من به پيشواز نرفتم.بعد از پنج دقيقه دايي محمود سراغمرا گرفت و به آشپزخانه آمد.
با ديدن دايي اخمي کرده و مشغول خورد کردن کاهوشدم.
دايي لبخندي زد و به طرفم آمد و دسته گلي را که در دست داشت به طرفم درازکرد و گفت : خواهر زاده عزيز و زود رنج من لطفا منو ببخش دست خودم نبود.
لبخندي به دايي زده و گفتم: لازم نبود دسته گل بگيري. بالاخره هر چي باشي داييبدجنس من هستي.
دايي گونه من را بوسيد و روي صندلي نشست و گفت : راستش نميتوانستم ناراحتي يک مرد را ببينم. خودت خوب منو مي شناسي و مي داني چقدر دوستت دارمو منظوري از حرفهايم نداشتم . وقتي ديشب مي ديدم که چطور رامين تا صبح بيداريود و در حياط سيگار مي کشيد خودم ناراحت بودم.
و با خنده گل را به دستم داد وگفت : گل براي آشتي کنان اسن و بعد دستش را در جيبش کرد و کادو کوچکي درآورد و رويگل گذاشن و گفت : اين هم به خاطر حرفهايي که به خواهرزاده قشنگم زدم.
تشکرکرده و گفتم : دايي جون تو در همه حال هميشه مانند پدر در کنار ما بودي. من هيچوقتدر منار شما کمبود پدر را احساس نکردم.
رامين در همان لحظه به آشپزخانه آمد. باديدن گل و کادو لبخندي زد و گفت : افسون خانم من اگه جاي شما بودم مدام با آقامحمود قهر مي کردمتا محمود مجبور بشه برام کادو بخره.
به طرف رامين نگاهکردم و ناخودآگاه گفتم درسته که ما پدر نداريم ولي صدقه بگير نيستيم.
يکدفعهمتوجه شدم چه حرف زشتي زدم .
رامين دوباره عصباني شد و به طف پذيرايي رفت.
دايي با حالت عصبي گفت : حتما از اينکه او را آزار مي دهي لذت مي بري.
سرمرا پائين انداختم و گفتم : خودم متوجه اشتباهم شدم . منو ببخشيد از دهنم پريد. ولينمي دانم چرا هر وقت او را مي بينم ازش بدم مي آيد. در صورتي که او هيچوقت بهمن بي احترامي نکرده است.
دايي دستي به موهايم کشيد و گفت : تو از وقتي که پدرو خواهرانت از بين رفتند از او کينه به دل گرفتي و او را مقصر در مرگ عزيزانت ميداني.
تو اين کينه را چند سال پرورش دادي در صورتي که رامين چه گريه ها کهنکرد. مثل زنها ضجه مي زد وخودش را به دروديوار مي کوبيد.حتي کناراو بي هوش شدآهي کشيدم و گفتم : اگه اون مارا به شيراز دعوت نمي کرد شايد اين بلا سر ما نميآمد.
دايي اخمي کرد و گفت : تو چرا مثل خاله زنها صحبت مي کني اين قسمت آنهابود که از بين بروند و خواست حرف را عوض کند و گفت : خواهر آقا رامين خيليقشنگه تاحالا نديده بودمش .

نگاهي موزيانه به دايي انداختم . دايي به خندهافتاد و گفت : اينجوري نگاهم نکن آخه خيلي از او خوشم آمده است.
به خندهافتادم.
دايي آرام به صورتم نواخت و گفت : بي خود نخند . ماموريتي که از طرف منداري اين است که زياد تعريف منو پيش او بکني. مي خواهم او خاطر خواه من بشه.
درهمان لحظه مينا خانم به آشپزخانه آمد و گفت : دخترم ببخشيد تو زحمت افتاديد.
گفتم : زحمتي نيست . واقعا خوشحالمون کرديد که تشريف آورديد بعد به دايي نگاهکردم .
دايي با شيطنت لبخندي زد و از آشپزخانه خارج شد.
خواستم سفره راپهن کنم که مسعود جلو آمد و گفت : سفره را بده به من و زير لب گفت : باز نکنه بهرامين حرفي زده اي؟
گفتم : چطور مگه؟ مسعود با اخم گفت آخه خيلي ناراحت استرفته لب حوض تو حياط نشسته است. توروخدا تا اينها اينجا هستند خوب رفتار کن.
ديشب خواب رويا را مي ديدم که مي گفت : شکوفه از دست ما خيلي ناراحت است.
اين را گفت و سفره را از دستم بيرون کشيد و به پذيرايي رفت.
درجا ميخکوبشدم و ياد ديشب افتادم که شکوفه به سراغم آمده بود . احساس کردم دستي به شانه هايمخورد.
نگاه کردم مينا خانوم بود . لبخندي به رويش زدم و به آشپزخانه رفتم. خواهر رامين داشت قرمه سبزي را در ظرف مي ريخت . به طرف او رفتم لبخندي زده وگفتم : ببخشيد تو زحمت افتاديد .
مامان فقط بلده از هر دختر جواني که ببينه کاربکشه. ليلا لبخندي زد و گفت : خودم خيلي کار کردن را دوست دارم. گفتم شماديپلم گرفته ايد ؟
ليلا با تعجب گفت : مگه رامين با شما درباره من صحبت نکردهاست؟ چون او مي گفت با شما ارتباط تلفني داشته و به هم خيلي نامه مي داديد.
جاخوردم و با من من گفتم : چرا ولي من بيشتر ... در همان لحظه دايي به آشپزخانه آمد وگفت : زود باشيد سفره پهن است. و چشمکي به من زد.
لبخندي زده و گفتم : داييجان شما بشينيد . مسعود ظرفها را مي آورد.
دايي چشم غره اي به من رفت و گفت : تنبلي کار تو است نه من و در حالي که ديس برنج را برمي داشت آرام با پايش به پايمزد واز آشپزخانه خارج شد.
ليلا گفت : الان سه سال مي شود ديپلم گرفته ام امسالهم تازه دانشگاه قبول شدم.
گفتم : مبارکه پس از من دو سال بزرگتر هستيد.
مادر به آشپزخانه آمد و گفت : دخترهازود باشيد دير شده صداي دايي محمود درآمدهاست. و اشاره اي به من کرد و گفت : افسون جون مامان برو رامين را بگو بيادسرسفره بشينه. مي دونم باز حرفي زدي که ناراحت شده است.
با حالت نارضايتي بهحياط رفتم . رامين را ديدم که کنار حوض نشسته بود و زانوي غم در بغل داشت.
برخلاف ميلم در کنارش نشستم .
رامين تا مرا ديد خودش را جمع و جور کرد و سرش راپايين انداخت.
گفتم :آقا رامين چرا به اتاق نمي آييد سفره ناهار را پهن کردهايم و منتظر شما هستيم.
رامين در حالي که به ماهي هاي داخل حوض نگاه مي کرد گفت : گرسنه نيستم شما بفرماييد داخل ناهارتان را بخوريد.
با لبخند گفتم: آخه غذااز گلويم پايين نمي ره .
__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.
پاسخ با نقل قول
  #16  
قدیمی 05-10-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رامين با تعجب به طرفم نگاه کرد و به صورتم خيره شدمي خواست بفهمد راست مي گويم يا دروغ .

با ناراحتي گفت : مسخره ام مي کني ؟

قيافه جدي به خود گرفتم و گفتم : نکنه امروز شما مرا مسخره مي کردي که گفتيد ازديروز تا حالا غذا از گلويتان پايين نرفته است.

رامين با اخم گفت : من توي عمرمکسي را مسخره نکرده ام ولي شما ... و بعد ساکت شد .

با ناراحتي گفتم: بله ديگه . حالا من دلقک شده ام و همه را مسخره مي کنم منظورتان اين است ؟

بيچاره رامينهول کرد و با دستپاچگي گفت : نه اينطور نيست چرا من حرفي مي زنم شما جور ديگه ايبرداشت مي کنيد. و بعد سرش را ميان دو دستش گرفتو با ناراحتي گفت : نمي دانمبا تو چکار کنم . حرکاتت مانند يک خنجر در دلم نفوذ مي کند و مي خواهد اين سينه امرا خاکستر کند.

آخه چرا با من اينطور برخورد مي کني. اي کاش من جاي شکوفه ميمردم تا اينقدر زخم زبان نمي شنيدم.

براي يک لحظه دلم برايش سوخت و از حرکاتمشرمگين شدم. گفتم : آقا رامين به خاطر امروز منو ببخش به خدا دست خودم نيست نميدانم چرا اينطور شده امدرصورتي که شما را خيلي دوست دارم و برايم عزيز هستيد.

رامين با تعجب نگاهم کرد حس کردم از آن حالت ناراحتي در آمده است.

لبخنديزد و گفت : آخه دختر چرا اينجوري هستي. يک بار اينقدر خوب هستي که مي خواهم تمامهستي خودم را به پاي تو بريزم و يک بار...
در همان لحظه مسعود به حياط آمد وگفت : بفرمائيد داخل غذا سرد شد.

رامين لبخندي زد و گفت : بلند شو برويم دارماز گرسنگي غش مي کنم.

وقتي با هم به اتاق رفتيم مينا خانم رو کرد به آقاي شريفيو آرام گفت : ماشاءالله چقدر هر دو به همديگه مي آيند. آقاي شريفي نگاهي به کرد ولبخند زد.

از اين حرف مينا خانم حالم منقلب شد و رنگ از صورتم پريد .چنانعصباني شدم که لرزش عضله صورتم را حس مي کردم.

ولي هر طور بود جلوي زبانم رانگه داشتم.

رامين متوجه حالم شد و با ناراحتي به مادرش نگاه کرد.
همه دورسفره نشسته بودند.

رامين رفت کنار مادرش نشست. متوجه شدم مينا خانم بلند شد ورفت طرف ديگه سفره نشست و گفت :
افسون جون شما سرجاي من بنشين من مي خواهم کنارمنير خانوم بنشينم.
با لحن سردي گفتم : چشم اگه اجازه بدهيد بروم دستم را بشويمو بعد به طرف دستشويي رفتم.

عصباني بودم مدتي در دستشويي بودم و در آينه بالايروشويي خودم را نگاه کردم وبعد آرام آرام دستم را شستم و بعد از دستشويي بيرونآمدم.آخر غذاي رامين بود .

به اتاقم رفتم تا دستم را خشک کنم. کمي هم در اتاقموقت گذراندم . تمام کارها را آرام انجام مي دادم تا غذاي آنها تمام شود .

عودايک بلوز عوض کردم و از اتاق بيرون آمدم. ديگه غذا خوردن آنها تمام شده بود.

وقتي مسعود از کنارم رد شد زير لب گفت : خيلي نفهم هستي. مادر چشم غره اي به منرفت . متوجه شدم خيلي از دست من ناراحت است.
به طرف رامين رفتم او خيلي پکربود.

گفتم : ببخشيد دير کردم دستم چرب بود و به زحمت آن را شستم. خم شدم تابشقابهاي جلوي رامين را جمع کنم رامين به طرف من خم شدوسرش را نزديک گوشم آوردو آرام گفت : در دروغگويي مهارت زيادي نداري بهتره کمي توجه به اين موضوع بکني کهاز تو زرنگ تر هم هست.

لبخندب بهش زدم رامين نگاهم کرد و لبخندي سرد زد و گفت : خيلي بدجنس هستي.

سرم را پايين انداختم و بشقابها را جمع کردم.

مسعود بهآشپزخانه آمد و گفت : افسون اگه مي شه بيا تو اتاقت کارت دارم.
حدس زدم کهمسعود بدجوري از دستم عصباني است.

به اتاقم رفتم . مسعود جلوي پنجره ايستادهبود و خيلي عصباني به نظر مي رسيد. وقتي مرا ديد گفت : در را ببند.

وقتي در رابستم به طرفم آمد . ناگهان سيلي محکمي به صورتم زد.
صورتم را گرفتم . لبم دردشديدي گرفت. ولي سکوت کردم.

مسعود با خشم گفت : هيچوقت نمي خواستم توي کارهايتدخالت کنم ولي هميشه از دور مراقب حرکاتت بوده و هستم.

يک لحظه احساس کردم دستمگرم شد نگاه کردم دستم خوني بود. از گوشه لبم خون مي آمد. لبم را روي هم فشار دادمو به روي خودم نياوردم.

مسعود به طرفم برگشت و گفت : افسون تورو به ارواح پدرقسم مي دهم طوري رفتار نکني که احترام شکوفه پيش آنها از بين برود.. با اين حرکاتتو من و مادر خجالت مي کشيمچرا با خانواده آنها اينطور رفتار مي کني مخصوصا بارامين . اون مرد تحصيل کرده اي است رفتار تو براي او خيلي گران تمام مي شوداوبه خاطر من و مادر و احترام شکوفه به تو حرفي نمي زند و خودداري مي کند.

درصورتي که در جواب کارهاي تو مي تواند عکس العمل شديدي نشان دهد.
براي يک لحظهاز خانواده آقاي شريفي متنفر شدم . چون از صبح تا حالا فوش و ناسزا به خاطر آنهاخورده بودم.

مسعود به طرفم آمد و گفت : خواهر عزيزم خواهش مي کنم تمنا مي کنمشخصيت خانواده ما را زير سوال نبرو بعد دستش را زير چانه ام برد و سرم را بالاآورد تا اثر حرفهايش رادر صورتم ببيند. ولي متوجه خون لبم شد
يک دفعه جا خورد وبا صداي بلند گفت : خداي من چه کرده ام دست مسعود را گرفتم .

مسعود همچنان بهخودش لعنت مي فرستاد.
گفتم : خودت را ناراحت نکن. چيزي نيست تاحالا ازت کتکنخورده بودم و اين سيلي برايم خيلي لذت بخش بود.

مسعود با گريه صورتم را بوسيدو گفت : تورو خدا من را ببخش يک لحظه کنترلم را از دست دادملبخندي زده و گفتم : اي بابا چقدر ناراحتي عيبه گريه نکن. چيزي نشده که اينطوري اشک مي ريزي.

وبعد جلوي اينه رفتم و لبم را با دستمال پاک کردم. رو کردم به مسعود و گفتم : اگه ميشه مي خواهم تنها باشم .

مسعود با ناراحتي نگاهم کرد و از اتاق خارج شد.
وقتي مسعود رفت مي خواستم گريه کنم ولي نمي توانستم . انگار دلم براي خودم همبه رحم نمي آمد. رفتم جلوي آينه نشستم و خودم را با تنفر نگاه مي کردم.

اززندگي بدم مي آمد و از اينکه نفس مي کشيدم ناراحت بودم نمي دانم تا چه مدت در آنحال بودم که کسي به در نواخت.

مسعود بود و نگرانم شده بود که چرا از اتاق بيروننمي آيم . گفتم : الان مي آيم کمي اجازه بده تا خودم را مرتب کنماز اتاق بيرونآمدم گوشه لبم ورم کرده بود همه دور هم نشسته بودند و داشتند صحبت مي کردند.

رفتم کنار ليلا نشستم .ليلا داشت با دايي صحبت مي کرد و قتي ديد کنارش نشستم بهطرفم برگشت و تا خواست صحبت کند متوجه لبم شد و گفت :
لبت چي شده ؟ چرا ورمکرده ؟ با اين حرف ليلا نگاه ها به طرف من متوجه شد . لبخندب به اجبار زده و گفتم : چيزي نيست آمدم برس را از روي ميز بردارم لبم به ميز توالت خورد و کمي خون آمد.

ليلا با تعجب گفت : و بعد تو هم چيزي نگفتي؟ اگه من جاي شما بودم صداي فريادمچند خانه آنورتر شنيده مي شد.

نمي دانم چرا هر لحظه که مي گذشت بيشتر از آنهابدم مي امد . شايد به خاطر اينکه زياد به من توجه نشان مي دادند.

بلند شدم و بهطرف آشپزخانه رفتم تا براي خودم چاي بريزم وقتي با استکان چاي خواستم از آشپزخانهبيرون بيايم چشمم به رامين افتادکه در ميان در آشپزخانه ايستاده است.

گفتم : شما هم چاي مي خوريد برايتان بياورم.

رامين به من نزديک شد و روبه رويمايستاد و به صورتم خيره شد. خجالت کشيدم و سرم را پايين انداختم. رامين به خودش آمدو گفت :
بگو لبت چي شده ؟

گفتم : هيچي به ميز خورده.

رامين دوبارهپرسيد : راستش را بگو. در چشمهايت مي خوانم که دروغ مي گوييبا حالت کمي عصبيگفتم : به خاطر جنابعالي از صبح تا حالا هزار جور فحش و ناسزا خورده ام.

رامينگفت : پس حدسم درست بود مسعود روي تو دست بلند کرده است و ادامه داد : ببينم خيليمزاحمت هستم؟

مي خواستم فرياد بزنم آره تو مزاحمي و خانواده ات هم مزاحم هستند. ولي حرفهاي مسعود يادم آمد و آرام گفتم : نه شما اصلا مزاحم نيستيد من آدم بديهستم.

رامين آرام و با ملايمت گفت : اين حرف را نزن تو مثل يک مرواريد زيباهستي ولي کمي مخلوط با بدجنسي و فقط منو از دست خودت ناراحت مي کني.
و بعد دستشرا آرام به طرف صورتم آورد تا نوازش کند ولي من خودم را سريع عقب کشيدم.

رامينمتوجه شد و خودش را جمع و جور کرد و گفت : ناهار را که با هم نخورديم لااقل چاي رابا هم بخوريم و به طرف سالن رفت.

فرداي آنروز صبح بعد از صرف صبحانه دايي محمودبه خانه ما آمد . خانواده آقاي شريفي خانه ما بودند.

مادر صدايم زد و سيني چايرا به دستم داد و گفت : اين را براي رامين ببر چون رامين سيگار مي کشد و سيگاريهازياد چاي مي خورند.
با بي ميلي گفتم : بده مسعود ببره.

مادر اخمي کرد و گفت : اصلا از اين کارت خوشم نمي ياد تازگيها خيلي زبون در آورديبه خاطر اينکهمادر ناراحت نشود چاي را از او گرفتم به طرف رامين رفتم وجلوي او گذاشتم.

راميننگاهي به من انداخت و گفت : دستت درد نکند چون الان مي خواستم بلند شوم براي خودمچاي بريزم.

لبخندي به اجبار زدم و گفتم : اين لطف مامان بود من که کاري نکردم ورفتم روي مبل روبه رو نشستم .

دایی محمود با لیلا گرم گرفته بود و صحبت می کزد. زیر چشمی دایی را نگاه کردم دایی متوجه شد و طوری که لیلا متوجه نشود به من چشمکیزد.
با این کار دایی به خنده افتادم و صورتم را از دایی برگرداندم و چشمم بهرامین افتاد . او در حالی که داشت آرام چایش را می خورد نگاه های مرموزی به منانداختمعذب شدم و قتی دیدم نگاه های او مرا آزار می دهد بلند شده تلوزیون راروشن کردم و روی مبلی که روبه روی تلوزیون بود نشستم.

داشتم تلوزیون تماشا میکردم که حس کردم کسی کنارم نشست.
نگاه کردم رامین بود. برای من چای ریخته بود وبه این بهانه آمد کنارم نشست.

یک دندان قروچه ای کردم ولی چیزی نگفتم. خودم راجمع و جور کردم و بی اعتنا به او به تلوزیون چشم دوختمرامین آرام گفت : میخواهم خبری بهت بدم.

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم : خیر باشه.
رامین لبخندبزد و گفت : می خواهم در تهران شرکت خصوصی باز کنم .
ناخودآگاه گفتم : وای نه.

رامین جا خورد و با ناراحتی گفت : یعنی تا این حد از من بیزاری هستی.
با منمن گفتم : نه آخه برایم غیر منتظره بود . پس پدرو مادرت را چه می کنی؟

رامین درحالی که آرام با قند توی دهنش بازی می کرد گفت : قراره در تهران خانه ای بخریم وهمه با هم زندگی کنیم. چون لیلا هم در دانشگاه تهران قبول شده است.

زیر لب بهطوری که فقط من بشنوم گفت : با وجود عزیزی که در تهران دارم چطور می توانم در شیرازآرام و قرار بگیرمو بعد قند را توی دهانش گذاشت و چایی را سر کشید.

پوزخندی زده و گفتم : نمی دانستم در تهران عزیزی هم داری.
رامین با شیطنتگفت : یعنی نمی دانی که من هم احساس دارم و زود گرفتار می شوم.

سکوت کردم ازاین حرفهای رامین حالم به هم می خورد. دوست نداشتم زیاد با او حرف بزنم.
رامینمتوجه شد و گفت : نمی دانم چی کار کنم تا این کینه را از دلت بیرون کنم . به خدا هرچه کینه ای باشی سنگدل تر می شوی.

با ناراحتی از منارم بلند شد . متوجه شدم کهاز دستم ناراحت است .
ار اینکه بایستی مدام مواظب حرکات و رفتارم باشم خسته شدهبودم. بلند شدم و رفتم کنار رامین که روی مبلی تنها نشسته بود نشستم.

رامینوقتی مرا دید لبخند سردی زد و گفت : مجبور نیستی تظاهر به خوب بودن کنی.
آهستهگفتم : چکار کنم اگه این کار را نکنم تا وقتی شما اینجا هستید فکر نکنم صورتی برایمباقی بماند.

رامین با ناراحتی گفت : نمی دانم چطور دلشان آمد دست روی تو بلندکنند . من حتی نمی توانم حرف تند به تو بزنم تا چه برسه دستم را برای تو بلند کنم.
آهی کشیدم و گفتم : در فامیل ما خیلی برای شما احترام قائل هستند . مخصوصا داییمحمود و مسعود خیلی شما را دوست دارند.

رامین لبخندی زد و گفت : من هم آنها رادوست دارم. اتفاقا مادرم خیلی اصرار دارد که در اطراف خانه شما دنبال خانه بگردیم .
منهم خیلی مایلم در نزدیکی شما خانه ای بخریم. اینطور خیالم خیلی راحت است.

در حالی که از ته دل ناراحت بودم و مدام دعا می کردم که آنها نزدیک ما نتوانندخانه ای تهیه کنند گفتم :
اینطوری مادرم هم تنها نیست. چون با رسیدن مهرماه منباید مدرسه بروم. مسعود هم که مدام در دانشگاه است . مادر روزها در خانه تنها است
رامین با خوشحالی گفت : وای چقدر خوشحالم که شما هم راضی به آمدن ما به تهرانهستی.

در همان لحظه مادر مرا صدا زد و من به آشپزخانه رفتم. گفتم : مامان چیکارداشتی مرا صدا زدی؟
مادر لبخندی زد و گفت : لطفا اگه می شه سالاد را تو درست کن.
مواد سالاد را از مادر گرفتم .به پذیرایی رفتم و کنار دایی محمود نشستم.

دایی همچنان با لیلا صحبت می کرد . درباره دانشگاه و چیزهای مربوط به آن حرف میزد.
به طرف دایی نیمخیز شدم و گفتم : دایی جون بد نگذره. انگار جای مرا پر کردهاید من آمدم خانه تا همدم و هم صحبت لیلا خانوم باشم انگار شما ...
دایی حرفمرا قطع کرد و با نیشخند گفت : تو سالاد درست کن و کاری به من نداشته باش . تورو چهبه این کارها .

در همان لحظه آقای شریفی به جمع ما پیوست و دایی محمود بهاحترام آقای شریفی از کنار لیلا بلند شد و کنار رامین نشست.
یکدفعه رامین گفت : بچه ها موافق هستید امشب شام را در رستوران بخوریم؟

لیلا با خوشحالی فریاد زدآخ جون. خیلی دوست دارم امشب بیرون از خانه باشم.
همه موافقت کردند و آقایشریفی گفت : امشب همه مهمان من هستید.
رامین گفت : نه پدر جان من این پیشنهادرا داده ام پس باید همه مهمان من باشند.

آقای شریفی به شوخی چشم غره ای بهرامین رفت و گفت : وقتی بزرگتر هست کوچکتر حرف نمی زنه.
رامین لبخندی زد و سکوتکرد.

آقای شریفی نگاهی به من انداخت و گفت : افسون جان شما چرا ساکتید؟
لبخندی زده و گفتم : وقتی دایی جان قبول کنه مگه می شه کسی روی حرف او حرفبزنه.

دایی با تعجب گفت : از کی تاحالا حرف مارا کسی به حساب می یاره ؟
لبخندی زده و در حالی که صدایم را آهسته می کردم گفتم : از وقتی که دایی جون مندل خودشو باخته.

دایی قرمز شد و لب پایینش را گزید . آهسته گفت : دختر زبون بهدندان بگیر چرا هر چی تو دهنته بیرون می آوری.
یکدفه همه زدند زیر خنده و داییسرخ شد .
غروب همه سوار ماشین شدیم . رامین و مسعود ولیلا سوار ماشین دایی محمود شده و من با اصرار خودم سوار ماشین آقای شریفی با مادرو مینا خانم شدم.
وسط راه بود که دیدم آقای شریفی از سمت خانه دوستم شیما رد شدسریع گفتم : لطفا نگه دارید . آقای شریفی با تعجب گفت : چی شده ؟لبخندیزده و گفتم : چیزی نیست چند وقت پیش به یکی از دوستانم کتاب داده بودم چون کتابهامال خودم نیست اینجا خانه همان دوستم است. اگه می شه نگه دارید تا من از این فرصتاستفاده کنم و کتابها را بگیرم.
آقای شریفی گفت : باشه دخترم بهتره زودترکتابها را بگیری می ترسم بچه ها که از ما زودتر رفته اند نگرانمان شوند. جلویدر خانه نگه داشت و من پیاده شدم و زنگ در را زدم. صدای مرد جوانی از پشت آیفونگفت : کیه ؟گفتم : من افسون دوست شیما خانوم هستم ایشون تشریف دارند؟
مردبا لحنی صمیمی که انگار مرا می شناسد گفت : به به افسون خانوم تشریف بیارید بالاشیما خانوم از دیدن شما حتما خوشحال می شود و در را زد.
دوباره زنگ را فشردم . دوباره آن مرد جوان پشت آیفون آمد و گفت : مگه در باز نشد؟گفتم : چرا باز شدولی اگه می شه به شیما جان بگویید بیایند پایین من تنها نیستم. با شیما خانوم کاردارم. و باید سریع برگردم. مرد جوان گفت : باشه همین الان به شیما می گم بیادپایین. لحظه ای نگذشته بود که شیما با خوشحالی پایین آمد وقتی مرا دید با شور وهیجان مرا در آغوش کشید.
همدیگر را بوسیدیم. شیما با خوشحالی گفت : چقذدر دلمبرات تنگ شده است. نه روزه که تورو ندیدم. لبخندی زده و گفتم : منهم دلم برات تنگشده بود. اومدم کتابها را بگیرم. باید زودتر بروم. منتظرم هستند. شیما چشمش بهماشین افتاد و گفت : کدوم مادرت هست؟شیما را به طرف مادرم بردم و به او معرفیکردم. مادر هم به گرمی با شیما احوال پرسی کرد.
شیما پرسید: کجا می خواهیدبروید؟گفتم : بچه ها تصمیم گرفته اند که به رستوران یاس بروند و ما هم قبولکردیم. شیما با خوشحالی گفت : آخ جون. اتفاقا ما هم می خواستیم به همان رستورانبرویم . برادرم فرهاد که وکیل دادگستری است امروز در دادگاه موفق شده به خاطر همینمی خواهد سور بدهد. و قراره ما هم به رستوران یاس برویم. چه تصادف جالبی چقدر دوستداشتم خانواده هایمان همدیگر را ببینند ولی تو بدجنس این را دوست نداشتی.
لبخندب زده و گفتم : ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است. حالا امشب همدیگر رامیبینیم.
__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.
پاسخ با نقل قول
  #17  
قدیمی 05-10-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

در همان لحظه مادر شیما به طرف ما آمد و گفت : چرا دم در ایستاده اید بفرمائید داخل آخه اینجوری خوب نیست.

تشکر کردم.
شیما رو کرد به مادرش و گفت : مامان مادر افسون جون و خانواده اش می خواهن به رستوران یاس بروند . داداش هم می خواهد ما را آنجا ببرد. خواهش می کنم از مادر افسون اجازه بگیر تا افسون با ما به رستوران بیاید.

مادر شیما با خوشحالی گفت : این باعث خوشحالی من هست که ایشون با ما همراه باشند من تعریف این دختر خوب را زیاد شنیده ام.
سرم را پایین انداختم و تشکر کردم.

مادر شیما به طرف مادرم و آقای شریفی رفت . آنها وقتی مادر شیما را دیدند از ماشین پیاده شدند . مادر شیما خیلی گرم با مادرم و مینا خانوم و آقای شریفی احوال پرسی کرد.

مادر شیما زن خیلی خونگرمی بود. و مادر با یک برخورد از او خیلی خوشش آمد بعد از احوال پرسی گرمی که کردند مادر شیما خواهش کرد من همراه آنها به رستوران بروم. مادر وقتی اصرار زیاد شیما و مادرش را دید قبول کرد و آقای شریفی گفت : پس ساعت 9 در رستوران منتظر شما هستیم.

آنها در حالی که اصرار به زود آمدن می کردند از ما خداحافظی کردند و رفتند.

شیما همینجوری مثل بچه ها ذوق می کرد.
با هم به طبقه بالا رفتیم . وقتی داخل خانه شدیم از دیدن برادران شیما کمی معذب شدم . شیما برادرانش را به من معرفی کرد . برادر بزرگ فرهاد و برادر کوچکش که از خودش بزرگتر بود فرزاد نام داشت.

فرهاد برادر بزگتر شیما که وکیل دادگستری بود خیلی شوخ و خوش مشرب بود.

شیما مرا راهنمایی کرد و به پذیرایی برد. روی مبل نشسته بودم و برادران شیما روبه رویم نشسته بودند. مادر شیما از من پذیرایی می کرد. از اینکه دعوت شیما را قبول کرده بودم از ته دل ناراحت بودم . با وجود برادران او خیلی احساس بیگانگی می کردم. در همان لحظه فرهاد رو کرد به من و گفت : بالاخره این دوست شیما جان رادیدیم . آخه این دختر اینقدر در خانه حرف شما را می زند که انگاری خیلی وقته شما را می شناسم و واقعا تعریف شیما خانوم هم به جا بود.

نگاهی به شیما انداختم و گفتم : این نظر لطف شیما جان را می رسونه. منهم خیلی دوستش دارم.

فرزاد گفت : با رسیدن فصل تابستان دیگه اسم دوست مدرسه ای بردن کمی مشکل می شه چون همه دوستان پراکنده می شوند. ولی شیما دلش خیلی پیش شما بود.

شیما گفت : چند دفعه توی این نه روز بهت زنگ زدم یا تلفن شما اشغال بود و یا اینکه تو خانه نبودی. بدجنس چرا با من تماس نداشتی؟
جواب دادم : آخه از شیراز برایمان مهمان آمده و من مشغول بودم. راستش تو هم که اخلاق منو می دونی زیاد حوصله تلفن ندارم.

شیما لبخندی زد و گفت : بله می دونم که چقدر از آدم فراری هستی. و زیاد رفت و آمد را دوست نداری.

از این حرف شیما سرخ شدم و سرم را پایین انداختم.
شیما با شیطنت گفت : ببینم این مهمان که اینقدر دوست عزیز مرا مشغول کرده پسر هم داره یا اینکه... و بعد به خنده افتاد.

لبخندی زده و گفتم : تو خودت خوب میدونی که برای من پسر و یا دختر فرقی نمی کنه چون با هر دو یک جور برخورد می کنم.
فرهاد موزیانه پرسید : منظورتون از اینکه با هر دو یک جور برخورد می کنید چیه ؟

آرام و با کمی خجالت گفتم : نه زیاد صمیمی و نه زیاد سرد و روکردم به شیما و ادامه دادم : رامین همراه خانواده اش آمده است. رامین را که می شناسی برات تعریف کرده ام. شوهر خواهرم بود. چهار روز می شه از خارج برگشته است.

شیما گفت : راستی رامین چرا هنوز ازدواج نکرده است ؟ مدت هفت سالی می شه که خواهرانت به رحمت خدا رفته اند.
فرهاد رو به شیما کرد و گفت : آخه دختر تو مگه وکیل وصی مردم هستی. تو چکار داری که چرا ازدواج نکرده است. شاید دوست نداشته و بعد نگاهی به صورتم انداخت.

سرم را پایین انداختم.
فرزلد میوه تعارف کرد و گفت : لطفا چیزی بخورید قابل تعارف نیست . تشکر کردم.
مادر شیما آمد کنار فرهاد نشست . لبخندی زد و گفت : از اینکه با شما آشنا شده ام خیلی خوشحالم. چون تعریف شما را خیلی از شیما شنیده ام.

فرهاد لبخندی زد و گفت : فکر کنم در هر شصت دقیقه که می گذرد شیما خانوم پنجاه و نه دقیقه اش را درباره شما صحبت می کنه.
آرام گفتم : این لطف شیما جان را می رسونه.

مادر شیما گفت : شیما جان تو چرا این دوست خوشگل خودتو از ما مخفی کرده بودی. حالا اگه دوست نداشت پیش ما بیاید لااقل مارا پیش ایشونو خانواده محترمش می بردی. منکه خیلی از مادر افسون خانوم خوشم آمده است. زن واقعا خوبی است.

شیما که می خواست حال فرهاد را بگیرد و او را اذیت کند گفت : از ترس فرهاد.
فرهاد با تعجب گفت : از ترس من مگه من حرفی زذدم. منکه اصلا مثل فرزاد کنجکاوی هیچ دختری را از تو نمی کنم.
شیما جواب داد : درسته ولی خوب حال آدم را جلو دوستانم می گیری.
فرهاد خنده ای کرد و گفت : آخه خواهر عزیز بنده شما درست مثل پیرزنها می خواهی از همه چیز سر دربیاری و رو کرد به من و گفت : درست می گم افسون خانوم.

به صورتش نگاه کردم. یکدفعه ضربان قلبم به صدوهشتاد درجه رسید در حالی که صدایم آشکارا می لرزید گفتم : این حرف را نزنید. شیما جان از حرفشان منظوری نداشتند.

با خود گفتم : چرا من اینجوری شدم چرا در برابر فرهاد اینطور دست و پای خودم را گم کرده ام. منکه هیچ وقت در برابر یک مرد ضعف نشان نمی دادم پس چرا در برابر او اینطور شده ام.
مادر شیما گفت : فرهاد جان اینقدر شیما را اذیتنکن . تو که می دونی بعدا چه بلایی سرت می آورد.
فرهاد با خنده گفت : وای راستمی گی . دیگه حرف نمی زنم. همه زدند زیر خنده. من دلم شور می زد که به موقع بهرستوران نرسیم. می دانستم مسعود از دست من حتما عصبانی می شود. ناخوآگاه به ساعتمنگاه کردم.
فرهاد متوجه شد و گفت : شیما جان زودتر لباست را عوض کن داره دیر میشه. مادر به مادر افسون خانم قول داده راس ساعت نه رستوران باشیم.
شیما از رویمبل بلند شد و گفت : من می روم لباسم را عوض منم زود حاضر می شوم. و به اتاقش رفت . فرزاد و مادرش هم هر کدام با اتاقشان رفتند تا آماده شوند.
از اینکه با فرهادتنها بودم خجالت می کشیدم. فرهاد نگاهی به من انداخت و گفت : انگار شما خیلیخجالتی هستید. سرم را بلند کردم و نگاهم به صورت او افتاد. قلبم فرو ریخت . سریع سرم را پایین انداختم و گفتم : اتفاقا اصلا خیجالتی نیستم. فقط دلم شور میزنهچون برادرم مسعود حتما از غیبت من ناراحت می شه. فرهاد لبخند موزیانه ای زد وگفت : ولی حالتهای شما غیر از این را نشان می دهد. و بعد توی پیش دستی من میوهگذاشت.
آرام تشکر کردم. پیش خودم گفتم : خدایا کمکم کن چرا اینطوری شده ام . بعد از نوزده سال احساس کردم که حالتی در قلبم به وجود آمده است. از خودم بدم آمدهبود . چون همیشه خودم را مانند یک مرد می دانستم و حالا با دیدن یک مرد اینطورآشفته شده بودم. چشمهای میشی رنگ فرهاد در قلبم جا باز کرده بود. موهای یکدست وخرمایی رنگش که روی پیشانی ریخته بود به او زیبایی چشم گیری داده بود.
هیکل بلند وتنومندش برعکس هیکل شیما که ریز و ظریف بود او را برازنده کرده بود. به خودم لعنتفرستادم که چرا به خانه شیما آمدم. زیاد به فرهاد نگاه نمی کردم.
فرهاد پرسید : شما چند سالتونه ؟در حالی که با بند کیفم بازی می کردم آرام گفتم : نوزده سال . لبخندی زد و گفت : شما بایستی الان دیپلم داشته باشید.
با کمی خونسردیجواب دادم : بله ولی در کلاس پنجم رفوزه شدم . فرهاد با تعجب گفت : ولی شیماخیلی از درس شما تعریف می کنه . می گه شاگرد زرنگ کلاس هستید .
آب دهانم را بهاجبار قورت داده و گفتم : آره شیما جان راست می گه ولی وقتی پدر و خواهرانم از دستدادم در همان سال با فشار روحی که داشتم نتوانستم درس بخوانم.
فرهاد با ناراحتیسرش را پایین انداخت و گفت : ببخشید که این سوال بیجا را از شما کردم. و بعد باکنجکاوی خاصی ادامه داد : این آقا رامین که داماد شما بود چرا بعد از خواهرتانازدواج نکرده است ؟
لبخندی به اجبار زده و گفتم : شما که الان از طفلک شیما جانایراد گرفتید.
فرهاد به خنده افتاد و گفت : آره آخه به اون ربطی نداشت . ولی ... و بعد حرفش را ناتمام گذاشت. گفتم : نمی دانم . واقعا نمی دانم چرا اوازدواج نکرده است و آرام زیر لب با نفرت زمزمه کردم : شاید هنوز عذای وجدان دارد.
فرهاد گفت : ببخشید متوجه نشدم چی گفتید . سریع گفتم : چیزی نگفتم با خودمبودم. فرهاد لبخندب زد و آرام گفت : امشب معلوم میشه و با همان حالت از روی مبلبلند شد و به طرف آشپزخانه رفت .
لحظه ای نگذشت که شیما از اتاقش بیرون آمد . همه سوار ماشین شدیم و به طرف رستوران حرکت کردیم. من و شیما و فرزاد عقبماشین نشستیم و پرئین خانم کنار فرهاد نشست. فرهاد ار آینه جلوی ماشین زیر چشمیهر چند لحظه یک مرتبه نگاهم می کرد. شیما مدام حرف می زد و من فقط گوش می دادم . اصلا حوصله صحبت کردن نداشتم و دلم مدام شور می زد که دیر به رستوران برسیم.
فرهاد از آینه نگاهی به من انداخت و گفت : شیما جان اینقدر حرف نزن بیچارهافسون خانم سرش درد گرفت . لبخندی زده و گفتم : من عمدا سکوت کرده ام تا شیماجان حرف بزند . چون خیلی دلم برای حرفهای او تنگ شده است.
شیما رو به فرهاد کردو گفت : چیه نکنه حسودیت می شه . فرهاد خندید و گفت : نه بابا دلم برای افسونخانم می سوزه که داره تحملت می کنه .
همه زدند زیر خنده . ماشاءالله شیمامدام حرف می زد. و فرزاد هم بین حرفهای او می پرید و او را اذیت می کرد. ازاینکه فرهاد توی آینه هر چند لحظه نگاهم می کرد ناراحت شدم و با ناراحتی خودم راجمع و جور کردم تا در دید او نباشم.
فرهاد متوجه شد و به رانندگی خودش ادامهداد و آینه را طوری تنظیم کرد که در دید او نباشم. همه با هم به رستوران رفتیم. رستوران زیبایی بود و آهنگ ملایمی در فضا پیچیده بود و آرامش خاصی به محیط میداد.
مادر با دیدن ما لبخند زنان جلو آمد و با سلام مجدد گفت : به موقع آمدیدالان آقا رامین داشت می گفت بهتره به دنبال افسون برویم خوب شد که آمدید . بفرماییدسر میز ما بنشینید . تا همه دور هم باشیم و آنها با کمال میل قبول کردند.
خدایمن مسعود اینقدر عصبانی بود که اگه او را صدا می زدم چند تا ناسزا تحویلم میداد. انگار مینا خانوم برای من در کنار رامین جا باز کرده بود مجبور شدم کنار رامینبنشینم.
همه به احترام خانواده شیما از سر میز بلند شدند و به گرمی خوش و بشکردند. ولی رامین خیلی سرد و سنگین با فرهاد دست داد. وقتی همه دور میز نشستیمرامین زیر لب بالحم مسخره ای گفت : به شما خوش گذشت ؟
لبخند سردی زده و گفتم : جای شما خالی بد نبود و بعد صورتم را از او برگرداندم.
گارسون لیست غذا را آوردو به دست هر یک از ما داد من منتظر ماندم تا فرهاد غذایش را انتخاب کند و او جوجهکباب را انتخاب کرد و بقیه چلوکباب سفارش دادند.
من هم جوجه کباب سفارش دادم میخواستم عکس العمل رامین را از این کار ببینم.
رامین پوزخندی زد و صورتش را ازمن برگرداند. وقتی داشتم غذایم را می خوردم متوجه شدم که رامین با غذایش بازیمی کند و خیلی ناراحت است . حلقه شکوفه هنوز در دستش بود . با دیدن حلقه دلم به طپشافتاد و روزی که آنها مانند دو کبوتر عاشق سر سفره عقد نشسته بودند جلوی چشمانمنمایان شد.
ناخوآگاه تکه ای سینه مرغ را روی غذای رامین گذاشتم و گفتم : بهترهاین را امتحان کنی خیلی خوشمزه است . رامین با تعجب نگاهی به من انداخت و آرام گفت : دستت درد نکنه و بعد او هم تکه ای از کباب روی برنجم گذاشت.
فرهاد موزیانهحرکات من و رامین را زیر نظر داشت و این نگاه او از چشم تیزبین رامین به دور نماندهبود. رامین با اشتها شروع به خوردن کرد. از این کار او خنده ام گرفت .
اینحرکات من از چشم مینا خانوم به دور نماند و زیر لب آرام گفت : الهی به پای همخوشبخت شوید . حرفش را شنیدم و خشم تمام وجودم را فرا گرفت طوری که دستم شروع بهلرزیدن کرد.
رامین متوجه ناراحتیم شد آرام گفت : به دل نگیر پیرزن دلش را بهاین حرفها خوش کرده است.
با ناراحتی گفتم : آخه منظورش از این حرفها چیه . رامین در لیوان برایم نوشابه ریخت و گفت : ناراحت نشو مادرم منظوری نداره لطفااخمهاتو باز کن که با دیدن آنها دلم می گیره. به اجبار لبخندی زده شروع کردم بهخوردن .
دایی محمود غذایش را زودتر تمام کرد و گفت : بچه ها هر کی غذایش راخورده بیاد بیرون رستوران بنشینید فضای خیلی خوبی در آنجا هست و با این حرف از سرمیز بلند شد و از آقای شریفی تشکر کرد.
رامین هم غذایش را تمام کرد و رو به منگفت : چقدر آرام غذا می خوری دوست دارم همراه شما پیش دایی محمود بروم. در حالیکه سرم پایین بود گفتم : بهتره شما زودتر بروید چون من می خواهم با دوستم شیماباشم. خوب نیست او راتنها بگذارم.
رامین با دلخوری بلند شد و از پدرش تشکر کردو پیش دایی رفت. بعد از لحظه ای غذایم را تمام کردم و در حالی که بلند می شدمرو کردم آقای شریفی و گفتم : دستتون درد نکنه.
آقای شریفی رو کرد به فرهاد وگفت : خواهش میکنم شما امشب پول غذایتان را حساب نکنید . چون اینطور به من لذتی نمیدهد. فرهاد قبول نکرد . وقتی اصرار آقای شریفی را دید گفت : به شرطی که جمعهدیگه همه مهمان من در رستوران سنتی بیرون از شهر باشید. شیما با صدای بلند هوراکشید . ولی بعد با خجالت خودش را جمع و جوذر کرد . همه زدند زیر خنده.
به بیرونرستوران رفتم . فضای سبز و زیبایی پشت رستوران قرار داشت . نیمکتهای زیادی کنار همچیده شده بودند. چشمم به رامین و دایی محمود افتاد که روی نیمکت نشسته بودند وصحبت می کردند. خواستم به طرف آنها بروم که صدایی من را به طرف خودش کشید وقتی بهپشت نگاه کردم فرهاد را دیدم . باز آن چشمان میشی رنگ مرا میخکوب کرد. او با قدمهایتند لبخند زنان به طرفم آمد و گفت : ببخشید که مزاحمتان شدم.
آرام گفتم : خواهشمی کنم شما هیچوقت مزاحم من نیستید. فرهاد گفت : بالاخره متوجه شدم که چرا اوازدواج نکرده است. خودم را به نادانی زدم و گفتم : درباره چی حرف می زنید؟
فرهاد خنده ای کرد و گفت : خودتان خوب می دانید که درباره کی حرف می زنم. ولیانگار شما دل خوشی از او ندارید. سکوت کردم. فرهاد وقتی سکوت من را دید گفت : شما با همه مردها اینطور برخورد می کنید یا فقط با آقا رامین اینطورید.
با حالتعصبی حرفش را قطع کردم و در حالی که سعی در آرام صحبت کردن می کردم گفتم : رامینمانند برتدرم مسعود است من فقط او را به چشم برادرم نگاه می کنم.
فرهاد لبخندیزد و گفت : ولی آقا رامین شما را به چشم دیگری نگاه می کند و روی حرکاتتان خیلیحساس است . با خشم گفتم : او حساس نیست او به خاطر پدرم عذاب وجدان دارد . اوباعث مرگ آنها شد .اگر او مارا به شیراز دعوت نمی کرد شاید آن اتفاق شوم هرگز نمیافتاد.
فرهاد پوزخندی زد و گفت : نمی دانستم شما اینقدر کوته فکر هستید. جاخوردم و با تعجب به فرهاد نگاه کردم. فرهاد متوجه ناراحتیم شد و گفت : ببخشیدکه اینقدر رک صحبت می کنم ولی تا آنجا که من تجربه کرده ام هیچکس حاضر نیست عزیزشرا از دست بدهد. رامین حتی حلقه ازدواجش را بعد از سالها هنوز درنیاورده است . شمااشتباه می کنید که او را مقصر می دانید.
در همان لحظه شیما به طرفمان آمد و گفت : افسون جان ببخشید دیر کردم آخه خیلی گرسنه ام بود و بعد رو کرد به فرهاد و باکنایه گفت : ببخشید افسون جان که داری برادر سمج من را تحمل می کنی.
فرهاد بهظاهر اخمی کرد و گفت : من مثل تو بیهوده حرف نمی زنم و آسمان ریسمان نمی بافم. لبخندی زده و گفتم : دعوا نکنید تقصیر من بود که مزاحمتان شدم. فرهاد گفت : لطفا این حرف را نزنید شما تقصیر ندارید همه تقصیرها را فقط شیما دارد.
شیما باشیطنت گفت : فهاد جان شما را اولین بار است می بینم به یک دختر توجه نشان می دهید. فرهاد یکدفعه تا بنا گوش سرخ شد و گفت : شیما خجالت بکش اگه این دفعه کنایهبزنی به خدا گوش تورا می کشم. شیما به خنده افتاد و دستش را به حالت تسلیم بالاآورد و گفت : من تسلیم هستم دیگه نمی گویم که نکنه عاشق شده ای.
از این حرفشیما قلبم فرو ریخت و سرخ شدم . فرهاد هم دست کمی از من نداشت. و نیشگونی از بازویشیما گرفت و جیغ شیما فضا را پر کرد. فرهاد زیر چشمی نگاهی به من انداخت ولبخندی دلنشین زد.


__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.
پاسخ با نقل قول
  #18  
قدیمی 05-15-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

شیما گفت : راستی افسون قراره من همراه فرزاد با چند نفر ازدوستانم همراه پدر یا برادرهایشان به کوه برویم . خیلی دوست دارم تو هم همراه ماباشی.

لبخندی زده و گفتم : من که اختیارم دست خودم نیست . مادر و مسعود حتماباید به من اجازه بدهند تا همراهت بیایم.

فرهاد لبخندی زد و گفت : اگه شما راضیبه آمدن باشید من مادر و برادرتان را حتما راضی می کنم.
شیما نگاهی به فرهادانداخت و گفت : تو که گفتی به کوه نمی آیی چطور نظرت برگشت؟
فرهاد جا خوردهنگاهی به من انداخت . شیما به خنده افتاد . فرهاد هم لبخندی موزیانه زد.
شیماگفت : به خدا فرهاد این اولین بار است که می بینم به دختری توجه نشان می دهی. ایبابا کمی من و افسون را راحت بگذار چرا به ما چشسبیده ای.

در همان لحظه فرهادگوش شیما را به شوخی گرفت و گفت : یک بار به تو اخطار داده بودم که اگه کنایه بزنیگوش تورا می کشم.
شیما به خنده افتاد.

فرهاد نگاهی به من انداخت و گفت : بهتره برویم پیش آقا رامین و آقا محمود بشینیم.
وقتی منار دایی محمود نشستمدایی با ناراحتی نگاهی به من انداخت ولی چیزی نگفت. در همان لحظه بقیه به جمع ماپیوستند.
شیما مدام حرف می زد و از دوره راهنمایی با منصحبت می کرد. من به او نگاه می کردم ولی تمام حواسم پیش فرهاد بود . خیلی از فرهادخوشم آمده بود و احساس می کردم او را دوست دارم.
در همان موقع فرهاد رو بهمسعود کرد و گفت : فردا قراره شیما جان همراه دوستانش به کوه برود. و هر کدام ازآنها با پدر یا برادرهایشان به کوه می آیند و شیما جان خیلی مایل است که افسونخانوم همراهش به کوه برود و این بهانه ای می شه که شماها هم با ما به کوه بیایید. مسعود نگاهی به دایی محمود انداخت و گفت : نظر شما چی هست ؟دایی محمودلبخندی زد و گفت : به شرطی که آقا رامین هم همراه خانواده اش به این تفریح بیاید.
آقای شریفی گفت : نه محمود جان . شما جوانها به این تفریح بروید. ما پیرها نمیتوانیم به کوه نوردی بیاییم در خانه راحت تر هستیم. مسعود گفت : میل خودتونه هرطور راحت هستید و رو کرد به رامین و گفت : پس شما همراه لیلا خانم بیایید و من وافسون و دایی محمود فردا همراه با شما به کوه می رویم. خیلی وقت است که کوه نرفتهام و فردا خیلی برای این تفریح مناسب است.
مادرم گفت : پس اینجوری خوب نیست کهشما فردا جمعه در خانه تنها بمانید . بهتره آقا فرهاد شما را به خانهما بیاوردتا تنها نباشید و ما پیرها می نشینیم دور هم و یاد قدیمها می کنیم. به شوخیاخمی کرده و گفتم : مامان اینطور حرف نزن شما هنوز خیلی جوان هستید طوری حرف میزنید که انگار نود سال دارید. مادر لبخندی زد و گفت : دخترم پیری را که نمی شودپنهان کرد.
فرهاد نگاهی به من انداخت و با لحن کنایه آمیزی گفت : افسون خانمخیلی از حقیقت فراری هستند . بالاخره باید قبول کنند که یک روز مادرشان پیر می شودو خودش هم یک روز پا توی سن می گذارد. نگاهم به چشمان قشنگش افتاد لبخندی زده وگفتم : من هیچوقت نمی خواهم پیر شوم. مادر من هم تا زمان پیری خیلی فاصله دارد ولیاز الان به پیشواز پیری رفته است. فرهاد خواست جوابم را بدهد که شیما پیش دستیکرد و گفت : بس کنید . خدا را شکر ما در جمعمان پیر نداریم. لطفا بحث را عوض کنید.
فرزاد با نیش خند رو کرد به فرهاد و گفت : راستی فرهاد جان شما که گفتید به کوهنمی آیید و در منزل می مانید چطور شد نظرتان برگشت؟فرهاد کمی سرخ شد لبخندی زدو گفت : آخه وقتی همه شما می خواهید به کوه بروید چطور من می توانم در خانه قراربگیرم. مخصوصا که تازه با خانواده محترم آقا مسعود آشنا شده ایم. می دان فردا باوجود آقا و مسعود و بقیه دوستان حتما خوش خواهد گذشت و بعد نگاهی زیر چشمی به منانداخت که از چشم دایی محمود دور نماند.
دایی چشم غره ای به من رفت و با آرنجکمی محکم به پهلویم نواخت . سرم را پایین انداختم. شیما بلند شد آمد کنارمنشست . لبخندی زد و آرام سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت : وای افسون فرهاد خیلی چشمشتو را گرفته است. و اگه هم چیزی یا کسی را بخواهد تا وقتی که به دستش نیاورده استول کن نیست.
به شوخی اخمی کرده و گفتم : شیما بس کن فرهاد مانند برادرم مسعوداست. ولی می دانستم دروغ می گویم. چون در قلبم تحولاتی ایجاد شده بود. و فرهادبرایم اهمیت پیدا کرده بود. مادر و مینا خانم با مادر شیما خیلی گرم گرفتهبودند و صمیمانه با هم صحبت می کردند. رامین خیلی پکر بود و بیشتر در فکر فرومی رفت . فکر کنم متوجه توجه فرهاد به من شده بود. و این موضوع اورا نگران کردهبود.
ساعت یازده شب بود که رامین گفت : بهتره دیگه به خانه برویم. دیر وقت است. فرهاد گفت : من هفته دیگه جمعه منتظرتان هستم تا با هم به رستوران سنتی شیرخوانبرویم. آقای شریفی گفت : آخه پسرم مزاحم می شویم. فرهاد نگاهی به من انداختو بعد دوباره رو کرد با آقای شریفی و گفت : این حرف را نزنید اصلا مزاحم نیستید . تازه همدیگر را پیدا کرده ایم.
پروین خانم مادر شیما گفت : منکه شیفته منیرخانوم شده ام و دوست دارم که بیشتر با آنها باشم. واقعا که شیما خیلی بی انصاف است. شیما لبخندب زد و گفت : مامان اینجوری منو متهم نکن تمام این بی انصافی ها ازطرف افسون بدجنس است که از همه دوری می کنه و فقط به خودش چسبیده است. لبخندیزدم و سرم را پایین انداختم.
فرهاد موزیانه گفت : ولی از این به بعد مجبور هستکه ماها را تحمل کنه و با تنهایی خداحافظی کند. چون ما دیگه ایشون را راحت نمیگذاریم. شیما آرام به پهلویم زد . سرخ شدم.
آقای شریفی گفت : چه عالی چونما هم تا چند وقت دیگه اسباب کشی می کنیم اینطور دیگه اصلا افسون خانم تنها نیست وباید شلوغی خانه را تحمل کند. آرام گفتم اختیار دارید وجد شما در خانه ما نعمتاست شما جای پدر من هستید. مینا خانم با کنایه گفت : آره عزیزم انشاءالله تاچند وقته دیگه رخت سفید پوشیدی دیگه تنها نیستی و ما مدام پیش تو هستیم.
از ابنحرف مینا خانم حرصم درآمد اما چیزی نگفتم.
رامین بلند شد و گفت : دیگه بسهبهتره برویم. همه از او پیروی کردند و بلند شدند . وقتی سوار ماشین شدیم فرهادگفت : من جمعه بی صبرانه منتظرتان هستم. راستی فردا یادتان نرود. ساعت هفت صبح منجلوی خانه شما هستم. زودتر آماده شوید که تا هوا خنک است راه بیفتیم.
مادرم گفت : مادرتان را حتما فردا به خانه ما بیاورید. فرهاد لبخندی زد و گفت : چشم حتمامادرم را می آورم. و بعد خداحافظی کرد.
رامین رانندگی می کرد. نیمه های راه بودکه من همچنان در فکر شیما و فرهاد بودم. با خودم می گفتم : یعنی فرهاد نیز مانند مناینطور احساسی را در خود پیدا کرده است. رامین از آینه جلوی ماشین نگاهی به منانداخت و گفت : چیه ؟ افسون خانم چرا در فکر غوطه ور هستید و این حرف را با حالتتمسخر ادا کرد.
جوابش را ندادم. دوباره با حالت عصبی پرسید : در فکر چیهستی چرا اینقدر تو خودت فرو رفته ای؟
جواب دادم : هیچی مگه نمی دانی ساعتیازده است و من خوابم می آید.
آقای شریفی گفت : بله الان ساعت یازده است و همهخسته هستیم. منهم خیلی خوابم می آید.
وقتی به خانه رسیدیم من یکراست به اتاقمرفتم و خودم را روی تخت انداختم . صورت فرهاد جلوی چشمانم بود.
__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.
پاسخ با نقل قول
  #19  
قدیمی 05-15-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

صبح سرحال بودم . صبحانه ام را با اشتها خوردم.
مادرم متوجه سرحالی من شده بود . گفت : الهی فدات بشم انگار دیشب خیلی به دخترم خوش گذشته است.

دایی محمود نگاهی به من انداخت و با حالت تمسخر گفت : باید هم خوش بگذره. با یک وکیل آشنا شدن خودش دنیایی داره.

با دلخوری به دایی نگاه کردم و گفت : دایی جون شما تازگی ها خیلی ایرادگیر شده اید.
دایی با لحن جدی گفت : ایرادگیر نشده ام دقیق تر شده ام.
سکوت کردم تا دایی بحث را ادامه ندهد.

همه آماده شدیم تا به کوه برویم. ساعت هفت صبح فرهاد همراه مادرش و شیما و فرزاد به خانه ما آمدند. . پروین خانم خانه ما ماند و ما به راه افتادیم.
من به اصرار شیما سوار ماشین فرهاد شدم و می دانستم که رامین خیلی عصبانی است. و نگاه سنگین دایی محمود را به خودم حس کردم.
رامین ماشین خودشان را نیاورد و آنها سوار ماشین دایی محمود شدند.

دوستان شیما که سوار سه ماشین بودند با آنها جلوی در خانه آمده و همه با هم به کوه رفتیم.
وقتی به کوه رسیدیم ماشین ها را پارک کردیم و همه دسته جمعی که حدود پانزده نفر بودیم به کوه پیمایی مشغول شدیم. من زیاد صحبت نمی کردم و آرام قدم می زدم.

یکی از دوستان شیما گفت : افسون خانم شما چرا اینقدر کم حرف هستید.
لبخندی زده و گفتم : آخه سکوت این کوه برایم لذت بخش است .
فذرهاد گفت : شما بر عکس ظاهر سردتان خیلی روح ظریف و رومانتیکی دارید.

لبخندی زده و سکوت کردم.
رامین به طرفم آمد و گفت : تو چرا امروز اینقدر تو فکر هستی. نکنه کسی چیزی بهت گفته که اینطور ناراحت هستی.
گفتم : نه ناراحت نیستم. فقط حوصله حرف زدن ندارم.

رامین آرام دستم را گرفت و گفت : وقتی ناراحت می بینمت دلم می گیره و اعصابم به هم می ریزه.
جواب دادم : ولی ناراحت نیستم فقط سکوت این کوه مرا جذب خودش کرده استو بعد دستم را آرام از دست او بیرون کشیدم و قدمم را سریع تر کردم تا همگام مسعود شوم.

مسعود لبخندی به من زد و دستش را داخل دستم حلقه زد و گفت : راستی افسون تو چند وقت می شه که با شیما دوست هستی ؟
نگاهی خنده دار به او کردم.

مسعود به خنده افتاد و گفت : ای موزی بدجنس منظوری از حرفم نداشتم.
با خنده گفتم : ولی تا به حال از اینجور سوالهای غریبانه از من نکرده بودی.
مسعود سرخ شد و گفت : جوابم را بده و اینقدر هم موزی نباش.

جواب دادم : از کلاس سوم راهنمایی تا به حال با او دوست هستم.
مسعود با تعجب گفت : ولی تو هیچوقت درباره شیما صحبت نکرده بودی. وحتی او را به خانه دعوت نکردی.

لبخندی زده و گفتم : تو که می دانی من اصلا حوصله دوست و رفیق ندارم. و حتما می دانی که بیشتر دوست دارم تنها باشم وحالا هم که می بینی با آنها آمده ام به خاطر این است که احساس کردم خانواده آنها دوست دارند که با ما رفت و آمد داشته باشند و مادر هم به این موضوع راضی است.

مسعود لبخندی زد و گفت : ولی فرهاد خیلی اصرار به این رفت و آمد خانوادگی داره.
سرخ شذدم و سرم را پایین انداختم.

مسعود ادامه داد : می دانم از رامین متنفر هستی ولی من به رامین بیشتر احترام می گذارم و اگه روزی از من بپرسی که بین فرهاد و رامین یک نفر را انتخاب کنم من رامین را ترجیح می دهم.
با ناراحتی به مسعود نگاه کردم.

مسعود دستم را فشرد و گفت : ولی تو باید به دلت توجه کنی تا ببینی برای چه کسی بیشتر می طپد.
سکوت کردم و نخواستم مسعود به راز دلم راه پیدا کند در صورتی که او چیزهایی بو برده بود.

همه نزدیک یک کلبه چوبی که در وسط کوه قرار داشت و به آن رستوران می گفتند ایستادیم. بیرون کلبه نیمکتهای چوبی زیادی به چشم می خورد.
فرهاد گفت : بچه ها بیایید کمی استراحت کنیم چون صدای خانمها در آمده است.

همه روی نیمکتها نشستیم.
وقتی نشستیم تازه گزگز پاهایم شروع شد . کمی با دست پاهایم را ماساژ دادم.
رامین نگاهی به من انداخت و گفت : نکنه خسته شدی حق هم داری خیلی راه رفتیم.

نگاهی در چشمان درشت سیاهش انداختم و گفتم : حالا که نشسته ام تازه گز گز پاهایم شروع شده است.

یکی از برادرهای دوست شیما که اسمش شهرام بود رو کرد به من و گفت : شما چقدر کم حرف هستید از صبح تا حالا بیشتر از دو سه کلمه صحبت نکرده اید. در صورتی که خواهرم و این چند نفر دختر از پر حرفی حوصله ما را سر برده اند.

مسعود گفت : وقتی آدم به تفریح می آید باید سرحال و خوش صحبت باشد ولی با افسون خستگی توی تن آدم می مونه.

رامین گفت : این حرف را نزن چطور دلت می آید این حرف را می زنی. با دیدن افسون خانوم خستگی آدم رفع می شه.
شهرام زد زیر خنده و گفت : حتما برای شما اینطور است چون صورتتان سررخ شده است.

رامین لبخندی زد و در حالی که تا بنا گوش سرخ شده بود گفت : هوای اینجا کمی سرد است به خاطر همین از سرما قرمز شده ام .
یکدفعه شلیک خنده بلند شد. (خودتونو مسخره کنید بی ادبا)
فرهاد می خواست حرف را عوض کند در حالی که سعی در پنهان کردن حسادتش داشت گفت : موافق هستید از رستوران چایی بگیریم.فکر کنم توی این هوا مزه بدهد.

همه یکصدا گفتند : نیکی و پرسش.
فرهاد بلند شد و به رستوران رفت و لحظه ای بعد با یک سینی چای برگشت.
اول چای را جلوی من گرفت . بدون اینکه نگاهش کنم چای را برداشتم و تشکر کردم.

وقتی داشتم چای را می خوردم نگاهم به فرهاد افتاد و لحظاتی نگاهمان به هم خیره ماند از خجالت سرخ شده و یکدفعه چای پرید تو گلویم به سرفه افتادم و اشک در چشمانم حلقه زد. (خوبت شد)

فرهاد لبخندی زد و سرش را پایین انداخت.
مسعود آرام زد به پشتم و گفت : ای بابا چی شد چرا اینطوری شدی.
شیما با شیطنت گفت : من می دانم چرا به سرفه افتاد.

چشم غره ای به شیما رفتم . شیما به خنده افتاد و در حالی که بلند می شد گفت : در رستوران چند نفر دارند برنامه شعبده بازی اجرا می کنند. بهتره برویم از این برنامه دیدن کنیم.

همه بلند شدند . رامین گفت : افسون خانوم مگه شما نمی آییدد.
در حالی که دستهایم را که از سرما سرد شده بود مالش می دادم گفتم : نه من از شعبده بازی خوشم نمی آید بهتره شما همراه بقیه بروید.
رامین گفت : آخه بدون شما که نمی شه.

نگاه سردی به انداختم و گفتم : ولی من می خواهم کمی از سکوت این کوه لذت ببرم . بهتره شما همراه خواهرتان و بقیه باشید و مرا با سوالهایتان و یا اصرارهایتان ناراحت نکنید. (به جهنم دختره گربه سگه تورشیده).
رامین سرش را پایین انداخت و آه کوتاهی کشید و همراه بقیه به راه افتاد. (الهی افسون پیش مرگت بشه)
__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.
پاسخ با نقل قول
  #20  
قدیمی 05-15-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض


مسعود در حالی که بند کتانی خودش را می بست گفت : خودتو لوس نکن بیا برویم. برنامه قشنگی است اگه برنامه را نبینی سرت کلاه می ره.

گفتم : به خدا حوصله تماشا کردن ندارم. می خواهم کمی استراحت کنم تا موقعراهپیمایی صدایم در نیاید.
شیما با دلخوری گفت : بدجنس نشو بیا برویم داخلرستوران. اینجا حوصله ات سر می ره.

لبخندی به او زده و گفتم : می خواهم کمی ازسکوت اینجا لذت ببرم ماشاءالله تو اینقدر صحبت می کنی که همه سردرد گرفته اند.
مسعود گفت : اگه امروز شیما خانوم نیامده بود اصلا به ما خوش نمی گذشت . چون توکه همش ساکت هستی ولی شیما خانم با این طبع شوخ خودش لااقل به این تفریح صفا میدهد.

نگاهی به مسعود انداختم لبخندی زدم و به شوخی گفتم : شیما جان مبارک خودتحالا من چی کار کنم مانند شیما نتوانستم دل شما را به دست بیاورم .
یکدفعهمسعود و شیما تا بنا گوش سرخ شدند و هر دو سرشان را پایین انداختند.

مسعود گفت : ما میرویم تو هم از این سکوت لذت ببر و دیگه حرفهای کنایه آمیز نزن .

به خندهافتاده و به دور شدن آندو نگاه کردم خیلی برازنده هم بودند. و تصمیم گرفتم شیما رابرای مسعود خواستگاری کنم.
به دیواره نیمکت تکیه داده و به رفت و آمد مردم نگاهمی کردم. با اینکه تازه بیست روز از اول تابستان می گذشت هنوز کمی برف روی زمیننشسته بود. نسیم سردی صورتم را می نواخت. جمعیت زیادی به کوه آمده بودند .

حسکردم کسی در منارم نشست. وقتی نگاه کردم فرهاد را دیدم. لبخندی زده و گفتم : مگهشما به رستوران نمی روید.

فرهاد گفت : دلم نمی آید شما را تنها بگذارم در اینده دقیقه تمام حواسم پیش شما بود.
در حالی که قلبم به شدت می طپید گفتم : ولیمن این تنهایی را دوست دارم.
فرهاد گفت : یعنی الان بودن من در اینجا شما راناراحت کرده است؟

سریع گفتم : نه این حرف را نزنید. وجود شما هیچ وقت مراناراحت نمی کند. من با شما راحتم.
فرهاد با زیرکی گفت : به چه دلیل شما با منراحت هستید ؟
لبخندی زده و گفتم : می خواهید از شغل خودتان سواستفاده منید و ازمن حرف یکشید.

فرهاد در صورتم خیره شد.
صورتم را از او برگردانده و به یکبچه که همراه پدر و مادرش به زحمت از کوه بالا می رفت نگاه کرده و آهسته گفتم : چرااینطور نگاهم می کنید ؟

فرهاد گفت : آخه شما جوابم را ندادید می خواهم ازچشمانتان جوابم را بگیرم و ادامه داد : نمی دانم چرا شما هیچوقت نخواستید که باشیما رفت و آمد خانوادگی داشته باشید وقتی دیشب این موضوع را از شیما پرسیدم او میگفت : شما همیشه در مدرسه گوشه گیر و تنها بودید و خودتان این تنهایی را می خواستیدو به شرطی با او دوست شدید که رفت و آمد خانوادگی نداشته باشید و فقط دوستی تان درحد مدرسه باشد.

لبخندی زده و گفتم : آره شیما درست می گه . نمی دانم چراهیچوقت مایل نبودم با کسی صمیمی شوم و لی همیشه شیما را نسبت به دیگران ترجیح دادهو با شیطنت ادامه دادم : و حالا بیشتر او را دوست دارم.

فرهاد گفت : می تونمبپرسم به چه دلیل حالا بیشتر دوستش دارید.
لبخندی زده و گفتم : همینجوری گفتم . دوست داشتن دلیل نمی خواهد.
فرهاد که می خواست از من اقرار بگیرد گفت : ولیاین جواب من نشد.
من هم برای اینکه برخلاف میل او حرف زده باشم گفتم : حالا کهدوست دارید بدانید می گویم. چون می خواهم خواهر شما را برای برادر عزیزم خواستگاریکنم و دوست داشتن من به این دلیل بوده است نه چیزی که شما فکر می کردید.

فرهادبا زیرکی گفت : به نظر شما من چی فکر کرده ام که این حرف را زدید.
نفس بلندیکشیدم و گفتم : وای با یک وکیل پایه یک هم صحبت شدن چقدر سخت است . چون مدام میخواهد با زیرکی تمام از آدم حرف بیرون بکشد.
فرهاد لبخندی زد و گفت : همنشینیبا یک دختر باهوش و تیزبین خیلی برایم جالب است . چون با طفره رفتن از سوالها باعثعصبی شدن یک وکیل می شود. خوب حالا حرف دلتان را بزنید چون حرفهایتان جز منحرف کردنمغز من چیز دیگری نبود و حرف دلتان را به زبان نیاوردید.

گفتم : وای شما چقدرآدم را سین جیم می کنید . چه چیز را باید به شما بگویم . من حرفی برای گفتن ندارم وبه شوخی ادامه دادم : تا وکیلم نیاد دیگه یک کلمه حرف نمی زنم . فرهاد به خندهافتاد .

فرهاد گفت : پس به مجرم بودن خود اعتراف می کنید.
با تعجب گفتم : مجرم ؟
فرهاد گفت : دیشب شما خوب خوابیدید ؟
با تعجب گفتم : آره چطور مگه .

فرهاد در حالی که سرخ شده بود گفت : دیدی گفتم شما مجرم هستید.
گفتم : چطورمنظورتان را نمی فهمم.

فرهاد گفت : جرم شما این است که دیشب باعث شدید مننتوانم تا صبح بخوابم و الان از بی خوابی کلافه ام.
در حالی که منظور فرهاد راخوب می دانستم خودم را به نادانی زده و گفتم : منظورتان را نمی فهمم چطور دیشبنخوابیدید .

فرهاد در حالی که سرخ شده بود گفت : جرم شما این است که چشمهایتانباعث آشفتگی من شده بود و خواب آرام مرا از من بیچاره گرفته بود.
در حالی کهگرمای صورتم را احساس می کردم و می دانستم سرخ شده ام آرام گفتم : می خواهید اقرارکنید.

فرهاد لبخندی زد و گفت : احتیاجی به اقرار نیست چون خودتان فهمیده اید که ... و بعد سکوت کرد.
نگاهی به صورت سفیدش انداختم در صورتم خیره شده بود.
لحظه ای بعد ادامه داد : اولین باری است که احساس می کنم گرفتار شده ام . شمابا این سکوت و ظاهر سردتان دل بیچاره منو گرفتار کرده اید.

و آرام گفت : مادرممتوجه این موضوع شده است . و از اینکه بعد از بیست و هشت سال پسرش را اینچنینگرفتار می بیند خیلی خوشحال است ولی نمی دونه من دارم چی می کشم.
لبخندی زده وسکوت کردم.
لحظه ای بعد فرهاد گفت : آقا رامین مرد خوبی است . شما چرا با اواینقدر سرد و خشن برخورد می کنید.

جواب فرهاد را ندادم و خودم را مشغول پاککردن کفشم کردم.
فرهاد لبخندی زد و گفت : چرا جوابم را نمی دهی.
با حالتعصبی گفتم : خواهش می کنم در این مورد با من صحبت نکن.
فرهاد خنده ای کرد و کفشرا از دستم بیرون کشید و گفت : ولی حواستان باشد که با من مثل رامین برخورد نکنید . چون من رامین نیستم که تحمل این حرکات سرد را داشته باشم.

لبخندی زده و گفتم : شما خیلی رک صحبت می کنید.
فرهاد با همان حالت گفت : آره . با کسی که دوستشداشته باشم اینطور صحبت می کنم واینکه امیدوارم دایی و مادرتان مرا به عنوان دامادبپذیرند.
گفتم : ولی من آمادگی هیچ چیز را ندارم لطفا دیگه حرفش را نزنید تاوقتی که درسم تمام شود.

فرهاد لبخندی زد و گفت : باشه دیگه حرفش را نمی زنم تاوقتی که آمادگی خودت را به من یا شیما اعلام کنی. آن آن و بعد هد دوستش را رویدهانش گذاشت.
از این حرکت او خنده ام گرفت.
فرهاد لبخندی زد و گفت : ای وایآقا رامین و دایی محمود شما دارند می آیند و سرسع از کنارم بلند شد و ادامه داد : من به رستوران می روم تا بقیه به جای خالی من شک نکنند و لبخند زنان از من دور شد.

رامین و دایی محمود آمدند و روی نیمکت نشستند. دایی با کنایه گفت : انگار زیادتنها نبودی ببینم خوش گذشت؟
با ناراحتی به دایی نگاه کردم وگفتم : دایی توروخدا شروع نکن.
دایی سکوت کرد و رامین همچنان ناراحت و پکر بود ولی زیاد به رویخودش نمی آورد.

موقع نهار فرهاد برای من و خودش جوجه کباب سفارش داد و برایبقیه چلو کباب کوبیده.
شیما سریع گفت : فرهاد جان خودت که جوجه کباب می خوریدیگه دیگران را به این غذا عادت نده. شاید افسون جان دوست نداشته باشند.
فرهادلبخندی زد و گفت : می دانم افسون خانم جوجه کباب دوست داره من و ایشون از نظر غذابا همدیگه هم سلیقه هستیم .

فرزاد با شیطنت گفت : عجب تفاهم خوبی دارید افسونخانم بایند بداند که برادر عزیز بنده خیلی پرخور و شکمو است. همه زدند زیر خنده . (نمکدون)
لبخندی به فرهاد زدم که از چشم دایی محمود دور نماند و از زیر میزلگدی به پایم زد. یه آخ گفتم و سریع خودم را جمع و جور کردم.
تا غروب در کوهبودیم . ساعت هشت شب به خانه رسیدیم.
مادر اجازه نداد فرهاد همراه خانواده اشبه خانه خودشان بروند.
فرهاد لحظه ای مادرش را صدا زد و پروین خانم به حیاط رفتو با فرهاد پچ پچ کردند.

وقتی هر دو داخل پذیرایی شدند پروین خانم نگاهیخریدارانه به سر تا پای من انداخت من متوجه قضیه شدم و فرهاد لبخندی زد و رفت کنارمسعود نشست.
از حرکات فرهاد معلوم بود به به من علاقه دارد. و مسعود و داییمحمود این موضوع را می دانستند. مادر هم متوجه شده بود ولی به روی خودش نمی آورد. چون مادر رامین را واقعا دوست داشت و دلش راضی نمی شد که دوباره او را ناراحت کند.
احساس کردم مسعود بدجوری به شیما توجه نشان می دهد. ولی چون پسر خجالتی بود نمیتوانست با او مانند فرهاد ارتباط برقرار کند.

از فردای آنروز شیما مدام از منمی خواست با او به گردش بروم . قبول نمی کردم دو روز گذشت وقتی شیما ناراحت شد کهچرا با او به تفریح نمی روم از مادر اجازه گرفتم که به خاطر شیما دعوتش را قبول کنممادر اجازه داد.
شیما به دنبالم آمد و من آماده شدم و همراه او از خانه بیرونرفتم. آنروز لیلا و مینا خانم همراه رامین و آقای شریفی به دنبال خانه رفته بودندو
وقتی سر کوچه رسیدیم دیدم فرهاد در ماشین منتظرمان است. با دلخوری به شیما نگاهکردم. شیما خنده ای کرد و گفت : منظوری نداشتم در این دو روز فرهاد کچلم کرده بودتا به یک بهانه تو را از خانه بیرون بکشم. خیلی برای دیدنت دلتنگی می کرد. ای بیانصاف مدت دو روزه که برادر عزیزم از دیدن رخ ماه تو محروم شده است.

فرهاد ارماشین پیاده شد . لبخندی زد و گفت : چه عجب بعد از دو روز به خودتان رحم کردید و ازخانه بیرون آمدید.
آرام سلام کردم.
فرهاد جوابم را داد و در ماشین را برایمباز کرد و آرام گفت : سرورم لطفا سوار شوید تا زودتر از این جا دور شویم.
سرخشدم و خواستم عقب ماشین بشینم که فرهاد مانع شد و با شیطنت گفت : امکان نداره ملکهقلبم عقب ماشین بشینه جای شما در منار من است.
با خجالت گفت : آقا فرهاد خوبنیست اینطور حرف می زنید.

شیما به خنده افتاد و گفت : افسون جان تو ناراحت نشوحالا کجاش را دیدی بگذار عقد شوید و بعد بهت نشان می دهم که این پسر اصلا نمی تونهجلوی زبونش را بگیره . دو هفته پیش به مامان می گفت که منشی اش خیلی اطوار می ریزهبیا و کمی به اون طرز خانوم بودن رو یاد بده تا اینقدر دلبری نکنه.
نگاه سردیبه فرهاد انداختم.

فرهاد هول کرد و گفت : ای بابا منظوری نداشتم و چشم غره ایبه شیما رفت . شیما با صدای بلند به خنده افتاد و من صورتم را با ناراحتی از فرهادبرگرداندم.
فرهاد با دستپاچگی گفت من منشی جدیدی آورده ام که کمی ... و بعدلحظه ای سکوت کرد و دوباره چشم غره ای به شیما از داخل آینه رفت.
شیما گفت : منمنشی فرهاد را دیده ام دختر خیلی زشتی است. به خاطر زشتی اش داره اینطور اطوار میریزه که آن زشتی را پنهان منه.
فرهاد سریع حرف شیما را تایید کرد.
آرامگفتم : حالا کجا می خواهیم برویم ؟
فرهاد گفت : ببینم هنوز از من ناراحت هستی ؟
با لحن سردی گفتم : جوابم را ندادید کجا می خواهید بروید ؟
فرهاد با دلخوریبه شیما نگاه کرد و جواب داد : به نظر شما عزیز بنده کجا برویم بهتره ؟
باناراحتی گفتم : آقا فرهاد لطفا با من اینطور حرف نزنید چون با اینطور حرف زدنتان منناراحت می شوم من منشی جنابعالی نیستم که با این حرفها لذت ببرم.
فرهاد باناراحتی گفت : ولی من تا به حال به منشی ام رو نشان نداده ام. و شما حق نداریدفکرهای ناجور درباره من بکنید.
شیما با خنده گفت : آخ جون شما دونفر را به دعواانداختم.
فرهاد به اجبار لبخندی زد و گفت : خیالت راحت باشه اجازه نمی دهم کسیمانع عشق من با این دختر بی احساس شود و بین ما دعوا راه بیاندازد.
شیما گفت : راستی افسون امشب قراره ما همگی شب نشینی به خانه شما بیاییم . مامانم خیلی دوستداره مادر تو را ببینه و امشب قرار شده به خانه شما بیاییم.
لبخندی زده و گفتم : با این حرف خوشحالم کردید. شب منتظرتان هستم.
فرهاد به شوخی گفت : منتظر منهستی یا مادرم و بچه ها؟
آرام گفتم : منتظر همه شما هستم.
فرهاد لبخندی زدو زمزمه کنان گفت : چقدر از این حرکات مظلومانه ات که همه ظاهر سازی است لذت میبرم.
با تعجب به او نگاه کردم.
فرهاد و قتی تعجبم را دید گفت : اینطورنگاهم نکن . آدم وقتی تورو می بینه فکر می کنه خیلی مظلوم و بی زبان هستی در صورتیکه زیر این ظاهر مظلوم یکدنیا غرور و تکبر پنهان است و من عاشق اینها هستم.
بازسکوت کردم.
فرهاد گفت : حتی این حرف نزدن تو همه نشانه غرور تو است که مرا لایقنمی دانی.
با ناراحتی گفتم : این حرف را نزن . آخه من نمی دانم چی بهت بگم. تویعمرم تا حالا با هیچ مرد غریبه ای همصحبت نشده ام و یا تا چهار روز قبل قلبم برایکسی نطپیده بود . به خاطر همین نمی دانم به شما چی بگم و یا چطور برخورد کنم تابتوانم توجه یک مرد را جلب کنم. من از حرکات زنانه هیچی نمی دانم به خاطر همین شمااز من می رنجید. ولی به خدا دست خودم نیست . حرف نزدن من ربطی به شما نداره توروخدا ناراحت نشوید . با این حرفتان من از شما دلگیر شدم.
__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 01:15 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها