بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #21  
قدیمی 07-24-2010
ابریشم آواتار ها
ابریشم ابریشم آنلاین نیست.
کاربر فعال

 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 7,323
سپاسها: : 9

155 سپاس در 150 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

جلو رفتم و پوشه مربوطه را روی میز قرار دادم.
- شبتون بخیر آقای متین .این همون کپی هاییه که میخواستید .اگه امر دیگه ای ندارید من هم مرخص بشم؟
نگاهی به ساعت مچی اش انداخت:
- نه خواهش میکنم
مجددا نگاهی به پوشه انداخت و با لبخندی صمیمی ادامه داد:
- ممنونم که همه رو دقیق و بدون خطا انجام دادید .
تشکر آرامی کردم و با گفتن کلمه« خداحافظ» از در خارج شدم .لحظه ای پشت در ایستادم و نفس عمیقم را بشدت به بیرون فرستادم . از عمق چشمان شفافش ، حسی عجیب و مرموز تراوش می شد که قلبم را می لرزاند! از تصور نوع نگاهش، با حالتی عصبی، کیفم را برداشتم و زیر لب گفتم:
« از همه تون متنفرم!!»
**************
باران ریزی باریدن گرفته بود و هوا اندکی سوز داشت .بلافاصله خود را به اتومبیلم در پارکینگ رساندم و بسرعت رهسپار خانه شدم و با خود فکر کردم که نباید اجازه دهم این موجود عجیب و غریب با آن چشمهای نافذ مرا عصبانی کند. مسلما اگر دختر دیگری به جای من بود عشق او را می پذیرفت. ظاهر و رفتار و موقعیت او میتوانست به راحتی هر قلبی را به زانو در آورد .اما این امر در مورد من مصداق پیدا نمیکرد .ذهن خسته و درگیرم هنوز آماده پذیرش واقعیتها نبود .با خودم فکر کردم ، شاید الهام آقای متین را دوست دارد که آنطور بخصوص به من نگاه میکرد .چند لحظه تصویر فرزاد متین جلوی چشمم جان گرفت.حالا متوجه شدم چرا حالت نگاهش آنقدر برایم آشناست! غم گنگی که در چشمهای عسلی اش نهفته بود، با من بیگانه نبود .نگاه گذرایی به حیاط انداختم و سلانه سلانه پیش رفتم .بمحض رسیدن به پشت در ساختمان ، متوجه تعداد کفش شدم .سعی کردم حدس بزنم چه کسی به منزلمان آمده که موفق نشدم .با داخل شدنم، شایان بطرفم دوید و با یک دنیا شیطنت که در صدایش موج میزد گفت:
- اگر گفتی کی اومده خونه مون؟!
کفشهایم را از پا خارج کردم و با بی حالی گفتم:
- اولا سلام، دوما خیلی ممنون اصلا خسته نیستم ! سوما مگه من علم غیب دارم که بدونم کی اومده؟!
دستش را سد راهم کرد وگفت:
- خیلی خب! علیک سلام .خسته هم نباشی ! هر چی هم که شما بگی همونه .حالا قول بده مژدگانی من رو فراموش نکنی تا بگم.........خاله مژده و آقا کسری و.........
مکثی کرد و با بدجنسی ادامه داد :
- کتی و ژاله اومدن!
جیغ بلندی از خوشحالی کشیدم و صورتش را غرق بوسه کردم .کیفم را به دستش سپردم و بسرعت بسمت پذیرایی دویدم . با ورودم به سالن کتی، ژاله هم فریاد زنان به سمتم دویدند و بی تابانه یکدیگر را در آغوش کشیدیم .
پدر بزرگ و مادر بزرگ مادری ام سالها بود به رحمت خدا رفته بودند .ثمره زندگیشان سه دختر و یک پسر بود. فرزند اول، خاله مریم بود که متاسفانه از شوهرش هرگز صاحب فرزندی نشد، ولی در عوض با چنان عشق و محبتی در کنار هم زندگی میکردند که پس از سالیان دراز از زندگی مشترکشان، همه به آنها حسادت می ورزیدند! دایی منصور فرزند دوم و تک پسر خانواده بود، اما خودش دو پسر به نامهای مهرداد و مهران و یک دختر کوچک و ملوس بنام مهرناز داشت .مهرداد در شرف ازدواج بود و مهران همسن شایان. فرزند سوم هم خاله مژده بود که تنها دو دختر داشت که البته دو قلو بودند به نامهای کتایون و ژاله .
من و دوقلوهای خاله به فاصله چند هفته از هم متولد شده بودیم .صمیمیت ما بقدری زیاد بود که در کودکی، به ما لقب سه قلوها داده بودند! در تمام طول تحصیل هم با هم بودیم .پس از اتمام دوره راهنمایی ، آقای کسری شوهر خاله، خیلی اتفاقی قصد رفتن به خارج را کرد و به این ترتیب، ما از هم جدا شدیم .هرگز آن صحنه های تلخ و غم انگیز خداحافظی و بعد هم بیماری یک هفته ای ام را فراموش نکردم .البته ژاله و کتی هم پس از رفتن به آلمان و جدایی از من بشدت بیمار شدند و بی تابی میکردند .از آن به بعد هر وقت شرایط مساعد بود چند روزی به ایران می آمدند و همگی برای دید و بازدید دوباره در منزل قدیمی پدربزرگ که بعد از مرگشان با توافق بچه ها فروخته نشده بود، جمع می شدیم.فرزند آخر هم مادر من بود که مینا نام داشت و حاصل زندگی پرشکوهش با پدرم، من و شایان بودیم .
بقدری از آمدن بچه ها خوشحال بودم که سر از پا نمی شناختم .چنان ذوق زده بودیم که با جار و جنجال خانه را روی سرمان گذاشتیم .بسختی از آغوش دخترها جدا شدم و با خاله و آقاکسری هم سلام و علیک کردم .هنگامی که آرام گرفتیم .کتی با همان ظرافت و شیطنت گذشته گفت:
- وای شیدا تو شاغل شدی؟ چقدر عالی! اتفاقا از شایان شنیدم که جای خوبی هم مشغول هستی .بهت تبریک می گم!
شایان گفت:
- اِ دیگ نشدها! خاله جان لااقل شما یه کمی ما رو تحویل بگیر دلمون نسوزه!!
همه به شیطنت او خندیدند و خاله در حال برداشتن شیرینی جواب داد:
- الهی من فدای هر دوی شما بشم. به اندازه همه دنیا دوستتون دارم .خصوصا تو رو وقتی که اینقدر شیطونی می کنی .فقط جون خاله یه امشب جیغ این دخترها رو در نیار!
شایان خندید و گفت:
- خاله بخدا من کاری به کار اینا ندارم! اینا خودشون با من کار دارند!
رو به خاله گفتم:
- اینو ولش کن خاله .اگه سر به سرش بذاری تا صبح حاضر جوابی می کنه شما کی رسیدید؟
به جای خاله آقا کسری جواب داد:
- همین امروز رسیدیم . اول رفتیم خونه آقاجون وسایلمون رو جابجا کردیم و بعد هم به پیشنهاد بچه ها اومدیم اینجا.
پرسیدم:
- چند روز می مونید؟
- فعلا که هستیم تا هر چی خدا بخواد!
از شیطنت آقا کسری که دلش میخواست مرا در انتظار بگذارد .خنده ام گرفت. با سوالی که پدر از آقا کسری پرسید، آقایان وارد بحثی جداگانه شدند و خانمها به اتفاق به آشپزخانه رفتیم . در حالی که با صدای خنده هایمان خانه را روی سرمان گذاشته بودیم ، در یک چشم بهم زدن میز شام را آماده و همه را به صرف شام دعوت کردیم .در حین خوردن غذا خاله را مخاطب قرار دادم:
- خاله جون اجازه بدید امشب بچه ها پیش من بمونن.آخه من دیگه فرصت زیادی ندارم .صبح زود می رم سرکار و شبم دیر میام .
خاله در حالیکه برای آقا کسری سالاد می ریخت گفت:
- امشب که خسته ای عزیزم، باشه برای یه موقع دیگه
با عجله حرفش را قطع کردم:
- نه، باور کنید فرصت از این بهتر گیر نمیاد .قبول کنید دیگه!
شایان با بدجنسی وسط حرفم پرید:
- خاله جان قبول کن، گناه داره بیچاره! ببین چقدر التماس می کنه!
از زیر میز لگدی به پایش زدم و با اخم نگاهش کردم .در حالیکه «آخ» بلندی می گفت، دستهایش را به حالت تسلیم بالا برد .از حالتش همه به خنده افتادند .خاله هم که اصرار من و دختر ها را دید، بناچار تسلیم شد.
پس از صرف غذا، با یک عذرخواهی از جمع خارج شدیم و سه تایی بطرف اتاق من هجوم بردیم . آنقدر بلند بلند حرف می زدیم و می خندیدیم که متوجه صدای در نشدیم .با ضربه محکمی که به در خورد ، با تعجب ساکت شدیم .کتی گفت:
- وا! کیه که داره در رو از جا می کنه؟!
شایان در حالیکه صدایش را نازک کرده بود، جواب داد:
- منم منم مادرتون، غذا آوردم براتون!
همگی زدیم زیر خنده ، پرسیدم:
- چیه؟ چی میخوای؟
با همان لحن قبلی گفت:
- وا! چه دختر بی حیایی دارم! این چه طرز حرف زدن با مادرته شنگول؟! می گم یه لقمه کوفتی آوردم بخوریم!
بی صدا خندیدم .این بار ژاله گفت:
- شایان بیخودی خودتو لوس نکن! بگو چی میخوای؟
شایان با تک سرفه ای صدایش را صاف کرد :
- می شه منم راه بدید؟ بابا دلم آب شد از بس شما خندیدید
پاسخ با نقل قول
کاربران زیر از ابریشم به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید




  #22  
قدیمی 07-24-2010
ابریشم آواتار ها
ابریشم ابریشم آنلاین نیست.
کاربر فعال

 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 7,323
سپاسها: : 9

155 سپاس در 150 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

مجددا ژاله جواب داد:
- اینجا چیزی نیست که به درد تو بخوره برو توی اتاقت و مثل بچه ها خوب بگیر بخواب!
شایان سرش را به جداره در نزدیک کرد و با حالتی لوس گفت:
- بچه ها تو رو خدا، فقط یه دقیقه! اینقدر بی انصاف نباشید!
- شایان جان برو دیگه داداش.چقدر سمجی تو! من فقط یه امشب وقت دارم
شایان با حالتی قهر آمیز ، نگاهی به در زد و بلند گفت:
- بدجنسها!
نگاهی به دخترها کردم و سه تایی دلمان را گرفتیم و زدیم زیر خنده! مثل همیشه رختخوابمان را روی زمین و کنار هم پهن کردیم .من وسط و کتی و ژاله در طرفینم دراز کشیدند .مدتی را در سکوت ، هرکدام به نقطه ای خیره ماندیم .لبخندی زدم و برای تغییر جو حاکم گفتم:
- کتی تو اصلا تغییر نکردی؛ توی این مدتی که ندیدمت انگار حتی یه ذره هم عوض نشدی ، ولی ژاله یه کمی چاقتر شده .البته نسبت به عکسهایی که می فرستادین
ژاله محجوبانه پرسید:
- به نظرت تناسب اندامم خیلی بهم ریخته؟
- نه عزیزم، تو همیشه زیبا و خوش هیکل بودی!
کتی به میان حرفم پرید و گفت:
- ولی تو روز به روز خوشگلتر میشی ، خدا شانس بده ! من طفلک اگر فقط ده دقیقه دیرتر به دنیا می اومدم جزغاله می شدم! ولی تو عین برف سفیدی! اتفاقا تو عکسهایی که خاله برامون فرستاده بود به این نتیجه رسیدیم که تو نسبت به گذشته ، صدبرابر قشنگتر شدی .اندامت هم که فوق العاده است ، عین مانکنها!
از اینهمه تعریف، توام با شیطنت خنده ام گرفت ، صورتش را بوسیدم و گفتم:
- دست بردار کتی ، تو با این چشم و ابروی مینیاتوری و مشکی و پوست قشنگ برنزه ات فوق العاده زیبایی! عزیزم مگه تا حالا خودت رو توی آینه نگاه نکردی تا خدا رو صدهزار بار شکر کنی ؟ تو هم خیلی قشنگی! راستی ببینم اون طرف آب چه خبر؟ چکارها می کنید؟
باز کتی جواب داد :
- همه چیز خوبه غیر از غم غربت که گاهی آدم رو دیوونه می کنه ! البته خدا رو شکر که مشغله درس و دانشگاه دیگه وقتی برای فکر کردن برامون نذاشته .راستی شیدا یه خبر خوب بهت بدم!
با هیجان پرسیدم:
- چه خبری؟!
در حالیکه نگاه پر از شیطنتش را به ژاله دوخته بود گفت:
- ژاله...... بزودی ازدواج می کنه.
با خوشحالی فریاد کشیدم:
- وای خدای من! چقدر عالی! حالا کی هست؟
کتی هم با آب و تاب برایم تعریف کرد که ژاله در دانشگاه با پسری ایرانی آشنا شد که هم رشته ای هستند . پسری شایسته و موقر که به همراه خانواده اش در آلمان زندگی می کند. ژاله را در آغوش گرفتم و با شادی بی حد و مرزی گونه اش را بوسیدم .ژاله که حسابی خجالت زده شده بود گفت:
- خیلی خوی کتی، اینقدر شلوغش نکن! هنوز که چیزی معلوم نیست!
ژاله برخلاف کتی، دختر آرام و صبور و بسیار مهربانی بود که کمتر از او شیطنتی سر می زد .طبع آرام و مظلومش بی گمان به آقا کسری رفته بود! در حالیکه حسابی خوشحال شده بودم ، پرسیدم:
- حالا اسم این پسر خوشبخت چیه که دل ژاله خجالتی ما رو دزدیده؟!
کتی جواب داد:
- اسمش« محسنه» پسر فوق العاده مهربون و زیبا........
دیگر متوجه ادامه صحبتش نشدم. با شنیدن نام محسن ، انگار که برقی قوی به بدنم وصل کرده باشند ، سر تا پایم شروع به لرزیدن کرد .مات و مبهوت به کتی که تند تند لبهایش تکان میخورد نگاه کردم .گویی اصلا در این دنیا وجود نداشتم . هیچ صدایی را نمی شنیدم .کتی که انگار تازه متوجه حالم شده بود، با نگرانی سر جایش نشست .
- شیدا حالت خوبه؟ چرا رنگت پریده؟!
کتی شانه هایم را تکان داد و ژاله هم چند قطره از آب لیوان را به صورتم پاشید و گفت:
- دیوونه کم حواس ! چرا اسمش رو جلوی این طفلک آوردی؟ حالا چکار کنیم؟
کتی در حالیکه بغض کرده بود و حلقه اشکی می رفت تا در چشمهایش جا خوش کند، جواب داد:
- من که منظوری نداشتم ! شیدا جان تو رو خدا یه چیزی بگو......... اصلا غلط کردم، خوبه؟
زبانم را که مثل چوب خشک شده بود، بسختی روی لبهای ملتهبم کشیدم و گفتم:
- من.......حالم خوبه عزیزم...........نگران نباش!
- ببخشید ، نمی دانستم تو رو ناراحت کنم
دستش را گرفتم :
- می دونم ، من اصلا ناراحت نشدم، فقط مدتها بود که دیگه این اسم رو نشنیده بودم. به همین خاطر شوکه شدم!
ژاله با نگرانی پرسید:
- حالت چطوره؟ بهتر شدی؟
- آره خوبم .اصلا ولش کنید ، برگردیم به بحث خودمون
ژاله با دقت بیشتری به صورتم نگاه کرد و پرسید:
- ببینم شیدا، مگه تو هنوز درگیر اون ماجرا هستی؟!
سرم را به زیر انداختم و او ادامه داد:
- تو اصلا نباید واکنش نشون بدی، سعی کن همه چیز رو از درونت بریزی بیرون .اگه بخوای همیشه همینطور عکس العمل نشون بدی .دائما در عذابی.اگه دوست داشته باشی می تونی همه چیز رو برامون تعریف کنی .خیلی دلم میخواست خودت همه چیز رو برامون بگی.
کتی هم در حالی که چشمهایش هنوز مرطوب از نم اشک بود، اضافه کرد:
- آره شیدا! راست می گه ، خودت همه چیز رو تعریف کن
با وحشت گفتم:
- نه خواهش میکنم این یه مورد رو از من نخواهید!
ژاله با تعجب پرسید:
- چرا؟! مگه تو هنوز احساسی نسبت به اون داری؟!
- ابدا! هیچ احساسی ندارم .حتی انتقام !
- پس برای چی نگرانی ؟ تو که دیگه اونو فراموش کردی .حداقل اینو به خودت ثابت کن.
با تردید پرسیدم :
- یعنی شما حوصله شنیدن رنج و عذاب من رو دارید؟
- معلومه که داریم
- یعنی اصلا خوابتون نمیاد؟ خسته هم نیستید؟!
کتی با خنده گفت:
- اگه فکر کردی با این بهونه ها، میتونی از زیرش در بری ، خیال کردی!
لبخند کم جانی ، لبهای خشکم را از هم باز کرد .از سبد میوه، سیبی برداشتم و بطرف کتی پرت کردم .
- حالا اینو پوست کن تا بگم!
و شروع به بازگویی قسمت هولناکی از زندگی ام کردم که یادآوری خیلی از مطالب آن و مزه مزه کردن خاطراتش ، روحم را آزار می داد .ولی باید ثابت میکردم که او، برای همیشه از ذهنم خارج شده است .لحظه ای از تصور آنچه بر من گذشت و آن حادثه شوم، لرزه ای بر اندامم نشست ! آب دهانم را بسختی قورت دادم و آغاز کردم.........
پاسخ با نقل قول
  #23  
قدیمی 07-24-2010
ابریشم آواتار ها
ابریشم ابریشم آنلاین نیست.
کاربر فعال

 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 7,323
سپاسها: : 9

155 سپاس در 150 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

اواسط سال تحصیلی بود که اون اتفاق کذایی افتاد. من سال آخر دبیرستان بودم و شدیدا در فکر کنکور! مدام با بچه ها، کتابهای مختلف تست می خریدم و درگیر مطالعه و تست زنی بودم. با توجه به اینکه رشته تحصیلی من ریاضی_ فیزیک بود ، کار برام کمی مشکلتر بنظر می رسید ، به همین خاطر تمام فکر و هدفم شده بود درس و دانشگاه! اون زمان ، شایان خودش هر روز، من رو تا مدرسه می رسوند و از این بابت خیالم راحت بود. بعد از رفتن شماها ، اون بیشتر از هرکس ، تنهایی و بهانه گیری های من رو درک میکرد ، به همین خاطر خودش رو به من نزدیک و نزدیکتر کرد .بقدری صمیمی شده بودیم که حتی یک لحظه رو هم برای باهم بودن از دست نمی دادیم .شایان توی درسهام فوق العاده سختگیر بود و از هر روشی برای یادگیری من استفاده میکرد.
اون روز هم در حال رفتن به مدرسه، توی ماشین سر یک مساله شیمی با هم بحث می کردیم که یکدفعه جسمی با ماشین برخورد کرد! بر اثر ترمز شدید، من که بی هوا نشسته بودم، محکم به شیشه ی جلوی اتومبیل خوردم .باز هم جای شکر داشت که کمربند ایمنی بسته بودیم، وگرنه خدا می دونست چه بلایی سرمون می اومد! بقدری شوکه شده بودیم که زبون هر دومون از ترس بند اومده بود! بیاختیار نگاهی بهم انداختیم ، با چشمهای گرد شده به جمعیتی که دور ماشین حلقه زده بودند ، نگاه کردم. آخه این اتفاق نزدیک مدرسه رخ داد و در کمتر از چند ثانیه دور ما حسابی شلوغ شد . شایان خیلی زود موقعیت رو درک کرد و از ماشین پیاده شد ، ولی من همچنان گیج و مبهوت نشسته بودم .چند لحظه بیشتر طول نکشید که در عقب ماشین باز شد و شخصی رو روی صندلی قرار دادند . اصلا انگار توی این عالم نبودم! صداها، گنگ و نامفهوم بنظر می رسید. هیچ حسی نداشتم و فقط به روبرو زل زده بودم .شایان با عجله سوار شد و با سرعتی باور نکردنی حرکت کرد. بقدری سریع ، خیابونها و چراغ قرمزها رو رد میکرد که کم کم از حالت بهت بیرون اومدم و ترس وجودم رو گرفت .به شایان نگاه کردم و با صدایی که بر اثر ترس و وحشت ، خش دار بنظر می رسید، پرسیدم:
- شایان! چی شده؟!
به سمتم برگشت و نگاه غمگین و وحشت زده اش رو به من دوخت و با صدایی که به زحمت به گوش می رسید گفت:
- چیزی نشده عزیزم، نگران نباش!
به خیابان نگاه کردم، با تعجب متوجه شدم با سرعتی دیوانه وار حرکت می کنیم .با وحشت بازوش رو گرفتم و تقریبا فریاد زدم:
- شایان یواشتر! دیوونه شدی؟!
نگاهی به من انداخت و سرعتش رو کم کرد .ناخودآگاه به عقب برگشتم پسری تقریبا بیست و سه چهار ساله، با سری خونین و لباسهایی خاکی، عقب ماشین بیهوش افتاده بود! موهای آرایش شده اش با خون آغشته شده بود. توی همون حالت هم کاملا مشخص بود که قیافه زیبایی داره .یکدفعه بغضم ترکید و دقیقا تا خود بیمارستان ، یکریز گریه کردم .بمحض رسیدن به نزدیکترین بیمارستان، شایان پیاده شد و بعد از چند لحظه با چند پرستار و یه تخت روان برگشت . پرستارها، پسرک رو از عقب ماشین خارج کردند و سراسیمه به داخل ساختمان بردند .من با گیجی مشهودی پیاده شدم و به اطراف نگاه کردم ! شایان چند قدمی جلو رفت و بعد برگشت و با عجله، دست من رو گرفت و با خودش کشید . مصدوم رو خیلی سریع به اورژانس بردند و برای انجام یک سری آزمایش و عکسبرداری، پول خواستند .هرچی که همراه خودم و شایان بود دادیم و بلافاصله پدر رو در جریان گذاشتیم .لحظه ها با دلهره و عذاب سپری می شدند .من روی نیمکت نشسته بودم و شایان هم، با بی قراری قدم میزد ..همزمان با رسیدن پدر و مادر، افسر نیروی انتظامی هم به ما نزدیک شد. شایان و پدر، هر دو بسمت دیگه سالن رفتند تا به سوالهای افسر جواب بدن. مادر هم با مهربونی، در حالیکه چشماش سرخ و متورم بود و کاملا مشخص بود گریه کرده، من رو در آغوش گرفت و شروع کرد به دلداری دادن من! تازه اون موقع بود که متوجه شدیم پیشونی منم بر اثر اصابت به شیشه زخمی شده! با کمک مادر و یه پرستار جوان، محل زخم رو شستشو دادیم و با یه چسب بزرگ ، روی اونو بستیم .شایان تا زمان بهوش اومدن اون پسرک، بازداشت و با قرار وثیقه آزاد شد . هیچوقت اونهمه خونسردی و آرامش پدر ومادر رو فراموش نمی کنم .با اینکه کاملا واضح بود از درون منقلب هستند ، ولی مدام با من و شایان صحبت و گاهی حتی شوخی هم میکردند .کم کم دایی منصور و مهرداد و عمو کامران هم از راه رسیدند .
تقریبا اواسطشب بود که اون جوون به هوش اومد . به لطف خدا، تمام اعضای بدنش سالم بود و کوچکترین خونریزی داخلی هم نداشت . فقط قسمتی از سرش به دلیل برخورد با سپر ماشین ، شکسته بودد که حالا بانداژ شده و جای نگرانی نبود . وقتی حالش مساعد شد ، همگی به اتاقش رفتیم . بمحض داخل شدن نگاهی به همه ما کرد و نگاه خیره اش روی من ثابت شد .لبخندی زد و از همه بخاطر حضورشون تشکر وخیلی سریع اعلام کرد که از شایان هیچ شکایتی نداره و این تصادف بخاطر بی احتیاطی خودش بوده .گوشه ی اتاق ایستاده بودم و می دیدم اون پسر، که حالا می دونستم اسمش محسن پارسایی بود گهگاهی با نگاهی خریدارانه، براندازم می کنه .
محسن فردای اون روز ، از بیمارستان مرخص شد. بقدری مودب و مهربون بود که مهرش به دل همه نشست .اونقدر از زحمات پدر و شایان تشکر کرد که همه خجالت زده شدند . حتی چند بار میخواست دست پدر رو ببوسه که اون مانع می شد .
بعد از اون اتفاق ، همه چیز به روال عادی برگشت و شایان هم با احتیاط بیشتری، رانندگی میکرد .همه ما خدا رو شکر کردیم که این حادثه به سادگی و به خیر و خوشی تموم شد .ولی دقیقا سه روز بعد حادثه دوم رخ داد!
جلوی مدرسه از ماشین پیاده شدم و بعد از خداحافظی با شایان به راه افتادم .هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم که متوجه شدم کسی بنام ، صدام می کنه! با تعجب به عقب برگشتم .پسری جذاب با سری بانداژ شده و چهره ای آشنا ، پیش روم ایستاده بود .درحالیکه نفس نفس می زد گفت:
- سلام ، روزتون بخیر! من رو شناختید؟!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از ابریشم سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #24  
قدیمی 07-24-2010
ابریشم آواتار ها
ابریشم ابریشم آنلاین نیست.
کاربر فعال

 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 7,323
سپاسها: : 9

155 سپاس در 150 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

با تعجب نگاهی به صورتش انداختم:
- خدای من! آقای پارسایی شما اینجا چکار می کنید؟! حالتون چطوره؟
لحظه ای صبر کرد تا نفسش منظم شد .بعد در حالیکه دستش رو روی قلبش گذاشته بود گفت:
- از لطفتون ممنونم . من رو ببخشید که اینجا مزاحمتون شدم .چون آدرس دیگه ای ازتون نداشتم .مجبور شدم بیام اینجا .حدس زدم شاید بتونم شما رو توی این مدرسه پیدا کنم .الان دو روزه که به اینجا میام و امروز خدا با من بود!
تعجبم بیشتر شد و پرسیدم:
- برای انجام چه کاری این قدر خودتون رو به زحمت انداختین؟!
لبخندی زد:
- میخواستم رسما شما رو به منزلمون دعوت کنم تا هم پدر و مادرم با خانواده تون آشنا بشن و هم به این وسیله از زحماتتون تشکر کرده باشم .
شرمزده از اینهمه محبت و قدر دانی ، سرم رو پائین انداختم:
- خواهش میکنم؛ شما لطف دارید ! نیازی به تشکر نیست.ما که کاری نکردیم! حالا چه کمکی از من ساخته است؟!
لبخندش عمیقتر شد:
- اگه لطف کنید و آدرس منزلتون رو به من بدید تا حضورا خدمت برسم و شما رو دعوت کنم، ممنون می شم .
با عجله آدرس رو نوشتم و اون هم صمیمانه تشکر کرد و توی اوج بهت و ناباوری من، سوار اتومبیلی شیک و گرون قیمت شد و رفت .
بمحض اینکه رسیدم خونه، همه چیز رو تعریف کردم .همونطور که انتظار می رفت، محسن همون شب اومد و ما رو برای پنجشنبه همون هفته، به منزلشون دعوت کرد.موقع رفتن هم خیلی تاکید کرد که خودش، راننده ای به دنبالمون می فرسته که دچار مشکل نشیم .بعد از رفتنش ، من هنوز از حالت نگاه و بوی خوش ادوکلنش گیج بودم و به صحبتهای اعضای خانواده که در موردش اظهار نظر می کردند، گوش می دادم. هرکس یه چیزی می گفت و فقط شایان بود که متفکر به نظر می رسید .ولی در مجموع به این نتیجه رسیدیم که محسن پسر فوق العاده مهربون و متشخصیه و کاملا مشهوده در یک خانواده اصیل و محترم زندگی میکنه.
پدر، فردای اون روز با محسن تماس گرفت و خبر رفتن ما رو اطلاع داد .شوق عجیبی توی دلم بود! اونقدر دلهره و اضطراب داشتم که از درس و مدرسه ، چیزی نفهمیدم .من دختر بی پروا و گستاخی نبودم و همیشه مراقب اعمال و رفتارم بودم، ولی توی عمق چشمهای سیاه و خمار محسن یه چیزی بود که من رو دیوونه میکرد . یه حس فریبنده که برای دختر کم سن و سال و بی تجربه ای مثل من، دردسر ساز بود!
اون شب، برای اولین بار در زندگیم توی انتخاب لباس درمونده شدم . بالاخره کت و شلوار فوق العاده ساده و زیبایی رو که رنگ آبی آسمانی داشت انتخاب کردم .همونطور که انتظار می رفت ، راننده محسن ، راس ساعت تعیین شده اومد دنبالمون .بین راه شایان سعی میکرد باهام صحبت کنه و یه جورایی سرگرمم کنه، ولی من اصلا توی این دنیا نبودم . وقتی رسیدیم جلوی خونه شون ، دهان همه از تعجب باز مونده بود! خونه ای که ما روبروش قرار داشتیم ، قصری بود که خونه ویلایی و شیک ما در مقابلش ، یه آلونک به حساب می اومد .یه راه باریک، از جلوی در بزرگ حیاط، تا در ورودی ساختمون کشیده شده بود که دو طرفش رو انبوه درختان و گلهای زیبا پوشونده بود و در طرفینش هم، استخر و زمین بازی قرار داشت . راننده محسن، ما رو جلوی در خونه پیاده کرد .من بی اراده و مبهوت اونهمه زیبایی خیره کننده دست شایان رو محکم گرفته بودم که در ساختمون باز شد و محسن با چهره ای آراسته و خندان به استقبالمون اومد .با پدر و شایان به گرمی روبوسی کرد و محترمانه حال مادر رو پرسید . نمی دونم چرا قلبم دیوانه وار می زد و حسابی خودم رو باخته بودم! نگاه گرم و خیره کننده محسن که با طنین صدای گیرایش در هم آمیخته بود هم ، حال خرابم رو بدتر کرد .به آرامی سلام کردم و اون هم مثل خودم جواب داد:
- سلام خانم رها؛ خوشحالم که شما رو اینجا می بینم.آخه همه اش نگران بودم که نکنه شما دعوت منو قبول نکنید!
از اینکه نگران نیومدن من بود دچار حال عجیبی شدم. توی دلم غوغایی به پا شده بود که نگو.محسن همه رو به داخل خونه دعوت کرد. بمحض ورود به سالن بزرگ و مجلل خونه، یک زن و مرد با ظاهری فوق العاده آراسته و دختری زیبا و جذاب که ظاهرا خواهر محسن بود، به استقبالمون اومدند . همگی به ما خوش آمد گفتند ومادر محسن که با نگاهی مخصوص سر تا پام رو برانداز میکرد ؛ من رو محکم توی بغلش فشرد و گفت:
- محسن حق داشت که اینقدر از شما تعریف میکرد! چه دخرت ناز و ملوسی! عین یه بچه گربه، جذاب و دلربا!
پاسخ با نقل قول
کاربران زیر از ابریشم به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
  #25  
قدیمی 07-24-2010
ابریشم آواتار ها
ابریشم ابریشم آنلاین نیست.
کاربر فعال

 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 7,323
سپاسها: : 9

155 سپاس در 150 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

از تسبیه مسخره اش اصلا خوشم نیومد ولی به روی خودم نیاوردم .
بعد از احوالپرسی و پذیرایی ها معمول ، همه خیلی زود با هم صمیمی شدند و هرکس، هم صحبتی برای خودش پیدا کرد و من و هانیه هم با هم مشغول صحبت شدیم .توی همون نگاه اول ، آرایش غلیظ و طلاهای هانیه و مادرش، توجه من رو جلب کرد ، ولی من اون موقع کور بودم و چشمام به روی حقایق بسته بود .
هانیه دختر خونگرمی بود که خیلی زود، پایه های صمیمیت بین من و خودش رو پی ریزی کرد .شب آرام و خوبی بود و همه بنوعی، از اون لذت بردیم .
در خلال صحبتهای هانیه، گاهی متوجه نگاههای خیره محسن می شدم و هربار این من بودم که با خجالت سرم رو پایین می انداختم .با هر شعله نگاهش،انگار تمام خون بدنم، به صورتم هجوم می آورد و تنم از حرارت گر می گرفت .هانیه و مادرش هم با نگاههای خریدارانه من رو برانداز میکردند که از چشم پدر ومادر دور نموند .مادر محسن حتی یک لحظه رو هم از تعریف کردن در مورد چهره و اندام من ، از دست نمی داد .قبل از صرف شام ، هانیه گفت:
- شیدا جون ، دوست داری اتاقم رو بهت نشون بدم؟
با خوشحالی ، از پیشنهادش استقبال کردم و زیر فشار نگاههای عاشقانه محسن که به من دوخته شده بود ، به دنبالش رفتم.بعد از رسیدن به انتهای سالن ، از پله های زیبایی به سالن طبقه بالا وارد شدیم .توی لحظه اول کثرت اتاقها برام جالب بود؛ یک سالن مستطیل شکل که دو طرفش پر از اتاقهای در بسته بود و کف سالن گلهای زینتی قرار داده بودند و به دیوارها، تابلوهای نفیس آویزان بود .دومین اتاق متعلق به هانیه بود .درش رو باز کرد و دست من رو کشید و به داخل هدایتم کرد .اتاق زیبایی بود که با وسایلی لوکس و دیدنی تزئین شده بود .من رو روی تخت نشوند و چند تا آلبوم به دستم داد و خودش مشغول شد .عکسها مربوط به هانیه و دوستانش بود و هیچ عکس خانوادگی در اون آلبوم وجود نداشت! در حالیکه من بشدت مایل بودم عکسهای محسن رو ببینم .
بعد از دیدن آلبومها، بلند شدیم که به پایین برگردیم .از در اتاق که خارج شدیم، متوجه شدیم که در اتاق بغلی نیمه بازه! هانیه یک لحظه ایستاد و با هیجان بچه گانه ای گفت:
- شیدا دوست داری یواشکی سری به اتاق محسن بزنیم؟! اتاق قشنگی داره!
با خجالت گفتم:
- وای نه هانیه جون! این کار اصلا درست نیست، بهتره که بریم پایین......
ولی دست بردار نبود .با سماجت دست من رو کشید و بطرف اتاق رفت و گفت:
- بیا فقط یه دقیقه، زود برمی گردیم!
از اینکه بی اجازه وارد اتاقش شده بودم ، بشدت می ترسیدم و دلم نمی خواست زودتر از اونجا فرار کنم . نگاهی اجمالی به اطراف انداختم؛ اتاق بزرگی بود با دکوراسیون کرم و قهوه ای . یه عکس بزرگ از محسن هم به دیوار نصب شده بود . از هانیه پرسیدم:
- چرا این اتاق اینقدر تاریکه ؟ روشنایی دیگه ای نداره؟!
- محسن زیاد از نور خوشش نمیاد . ولی در عوض تا دلت بخواد به نور کم و رمانتیک علاقه داره!
خندیدم:
- چه جالب!
در همین حین در اتاق باز شد و محسن با لبخندی وارد شد:
- جالبتر از این هم هست!
چنان وحشت کردم که نزدیک بود قالب تهی کنم! با چشمهای از حدقه در آمده و بریده بریده گفتم:
- وای......من رو ببخشید.........هانیه گفت که..........یعنی.........اصلا قصد کنجکاوی نداشتم.........
با لبخندی مهربان به سمتم اومد:
- خدای من ! خانم رها اینجا متعلق به خودتونه! من که حرفی نزدم که شما بخواهید توضیح بدید ! فقط اومدم بگم شام حاضره.
این رو گفت و لبه تخت نشست .هانیه با حالتی نگران گفت:
- محسن جان، واقعا شرمنده ام! همه اش تقصیر من بود .من شیدا رو مجبور کردم .اتفاقا اون گفت که داریم کاری بدی می کنیم .
و با بغض سرش رو به زیر انداخت و ادامه داد:
- واقعا متاسفم !
با بالا رفتن دست محسن بعنوان سکوت، هانیه با ناراحتی و گریه اتاق رو ترک کرد .من بیچاره هاج و واج به حرکات خواهر و برادر نگاه میکردم .هنوز وسط اتاق ایستاده بودم که محسن بلند شد و بطرفم اومد. چشمهای درشت و سیاهش، از اشتیاقی عجیب، برق می زد .اونقدر به من نزدیک شده بود که صدای نفسهای ملتهبش رو بوضوح می شنیدم .شاید اون هم صدای ضربان دیوانه وار قلب منو می شنید .! با صدایی لرزان گفت:
- خدای بزرگ ! کی باورش می شه؟ الهه رویاهام .اینجا، توی اتاق من ایستاده!
بعد از چند لحظه عقب رفت و باز ادامه داد:
- باورت می شه اگه بگم شما اولین خانمی هستید که به اتاق من قدم گذاشتید ؟!
چه جوری باور میکردم؟ محسن به من اظهار علاقه میکرد! چه بی پرده و چه با صراحت! با شناختی که از خودم داشتم باید عصبانی می شدم و حتی به دلیل این گستاخی،سیلی محکمی به صورتش می زدم ولی در کمال ناباوری احساس میکردم که زیاد هم ناراحت نیستم! بدون یانکه حتی یک کلمه حرف زده باشم بسمت در اتاق حرکت کردم. عقل نهیب می زد که هر چه سریعتر از اونجا خارج بشم. وقتی از کنار محسن رد می شدم ، سرش رو انداخت پایین . هنوز دستم دستگیره در رو لمس نکرده بود که صداش گرم و پرحرارت بلند شد:
- شیدا خانم، کاش اون روز شما رو نمی دیدم...........کاش نمی دیدمتون تا با حواس پرتی با ماشین شما تصادف کنم............کاش قلبم هرگز به تقلا نمی افتاد! ای کاش توی دنیا هزار رنگ چشماتون امید ساختن یه دنیای جدید رو به خودم نمی دادم .......کاش............خدایا! چطوری بگم؟!
هنوز پشتم به او بود .با قدمهای آهسته من رو دور زد و روبروم ایتساد .چشمهام از تعجب و التهاب به دو برابر حد معمول رسیده بود! نگاهی به صورتم انداخت و با بی تابی دستی به موهاش کشید و گفت:
- نمی دونم چی باید بگم! ببخشید!
نتونستم بیشتر از اون شاهد ابراز علاقه و بی تابیش باشم .اومدم بیرون و تمام طول سالن و پله ها رو دویدم! اونقدر دستپاچه و سریع که از نفس افتادم!
سر میز شام ، فقط با غذام بازی میکردم .شوری به دلم افتاده بود که قابل وصف نیست .درگیر احساسات متضادی بودم که ازش سر در نمی آوردم .گاهی احساس خطر میکردم و می ترسیدم؛ گاهی هم از مزه مزه کردن گفته های محسن غرق در لذت می شدم! گاهی هم عصبانی می شدم و فکر میکردم پاش رو از گلیمش درازتر کرده!
بهر حال توی بد مخمصه ای گیر افتاده بودم .از مهمونی هم هیچ چیز نفهمیدم .حتی به نگاههای معنی دار هانیه و مادرش هم توجهی نداشتم و به سوالهای گاه و بی گاهشون، جوابهای مختصر وکوتاه می دادم .
موقع خداحافظی ، باز هم همگی ما رو تا نزدیک در بدرقه کردند و پدرش برای چندمین بار از لطفی که در حق پسرش کرده بودیم، تشکر کرد. در آخرین لحظه، محسن نگاه کوتاه و خجالتزده ای به من انداخت که تمام وجودم رو به آتش کشید .
تمام اون شب رو تا صبح، توی رختخوابم غلت زدم و به این مسافر تازه از راه رسیده فکر کردم .باید تصمیم درستی می گرفتم و هوشیارانه اقدام میکردم ، ولی شاید به دلیل داشتن سن کم و نداشتن تجربه کافی چشمم رو به روی حقایق بستم و احساس کردم این پسر چشم و ابرو مشکی و زیبا رو دوست دارم!
دیدار ما به همون مهمونی ختم نشد، چرا که یک هفته بعد، پدر از خانواده محسن دعوت کرد به منزل ما بیان و این دیدارها سه باره و چهار باره و پنج باره شد! وهر دفعه به یک بهونه،یک بار برای تشکر ، یک برای سلامتی آقا محسن و ختم به خیر شدن این تصادف و غیره..........که البته همه این دعوتها باید از جانب ما جواب داده می شد .نقطه برجسته این رفت و آمدها شناخت هر چه بیشتر محسن بود . این پسر مهربون و جذاب چنان متین و موقر رفتار میکرد و بقدری منش جا افتاده و مبادی آدابی داشت که بسرعت خودش رو توی دل همه جا کرد. اون با زیرکی هر چه تمامتر از بهترین روش برای درست کردم یک سنگر محکم و غیر قابل تخریب توی خانواده ما استفاده کرد که همون شخصیت خوب و متانت بیش از اندازه بود. توی همین مهمونی ها بود که احساس کردم این علاقه شدن بیشتری گرفته و به کلی مجذوب شخصیت به ظاهر منحصر به فرد محسن شده ام.نمی تونستم به خودم دروغ بگم .من محسن رو دوست داشتم واحساسی که می رفت تا در قلبم پا بگیره عشق نام گذاری کردم .
چند روز بعد از اون مهمونی ها، محسن کمی بالاتر از مدرسه، تو زاویه ای که فقط من متوجه اش می شدم ، توی ماشین بنز بسیار شیکش می نشست و رفت و آمد من رو نگاه میکرد. تمام ساعات مدرسه رو انتظار می کشید تا رفتن من رو هم ببینه! برام عجیب و در عین حال لذت بخش بود که که می دیدم کسی تا این حد دوستم داره! دخترهای شیطون مدرسه هرکدوم بنحوی سعی میکردند با دلبریهاشون، نگاه این پسر جذاب و شیک پوش رو به خودشون جلب کنند، ولی اون همه حواسش به من بود .
روزها همینطور می گذشت و من به دیدنش عادت کرده بودم .محسن بدون کوچکترین حرکتی،فقط با یه لبخند رفت و آمد من رو می پایید.تا اینکه یک روز، فرصتی که به دنبالش می گشت به دست اومد .شایان بعد از اینکه من رو به مدرسه می رسوند ، گفت بعد از ظهر نمی تونه دنبالم بیاد .محسن هم از خدا خواسته، وقتی که دید تنها بر میگردم ، با ماشین جلوی پام ترمز کرد و گفت:
- سلام خانم رها! حالتون چطوره؟ اجازه می دید در خدمتتون باشم؟
- سلام از بنده است؛ ممنونم آقای پارسایی ، مزاحمتون نمی شم
پاسخ با نقل قول
  #26  
قدیمی 07-24-2010
ابریشم آواتار ها
ابریشم ابریشم آنلاین نیست.
کاربر فعال

 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 7,323
سپاسها: : 9

155 سپاس در 150 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

پیاده شد و با تواضع، لبخند زد:
- اختیار دارید! وظیفه است، بفرمایید خواهش می کنم

نمی دونم چرا دلم میخواست دعوتش رو قبول کنم! محسن که تعلل من رو دید، در دیگه ماشین رو باز کرد و بعد از نشستن من، بسرعت به راه افتاد .اضطراب شدیدی داشتم و این در حالی بود که متوجه ضربان ناهماهنگ قلبم بودم. مدتی از مسیر رو در سکوت سپری کردیم .برای از بین بردن جو سنگینی که به وجود اومده بود ، با لبخند گفتم:

- من رو ببخشید که باعث زحمتتون شدم.

بسمت من برگشت و با نگاهی گرم و مهربون گفت:

- این چه حرفیه ؟ باعث افتخار بنده اس، حالا چرا تنها بر می گشتید؟

چقدر لحن گرم صداش رو دوست داشتم .جواب دادم:

- اخه شایان امروز کار داشت؛ نمی تونست من رو برگردونه .راستی خانواده چطورن؟ حال همگی خوبه؟

- به لطف شما! همه سلام رسوندند .

باز سکوت برقرار شد .خودم رو با تماشای مناظر بیرون سرگرم کردم .نزدیک خونه که رسیدیم، صداش رو صاف کرد و خیلی آهسته گفت:

- شیدا خانم، مدتیه که میخوام یه مطلبی رو با شما در میون بذارم ، ولی راستش موقعیت مناسبی فراهم نشد .می تونم یه خواهش ازتون بکنم؟

برگشتم و با تعجب نگاهش کردم .کمی کلافه بنظر می رسید.

- بفرمایید ، خواهش می کنم!

- می شه..........می شه اجازه بدید از این به بعد بیشتر شما رو ملاقات کنم؟!

دلم هری ریخت پایین! این در خواست چه معنی می داد؟ اونم با این سرعت و اینقدر غیر منتظره! از اینکه سوار ماشین شدم و با این کار اجازه گستاخی بیشتر رو براش فراهم کردم، خودم رو به باد ملامت گرفتم .ولی دیگه خیلی دیر شده بود. هنوز توی همین افکار بودم که بلافاصله گفت:

- البته امیدوارم سوء تفاهم نشه .شما توی قبول این درخواست کاملا صاحب اختیارید.فقط دلم میخواد بدونید که........

با بی تابی دستی به موهایش کشید و نفس عمیقش رو بیرون فرستاد و ادامه داد:

- من به کمی زمان احتیاج دارم تا شما رو بیشتر بشناسم و با عقاید و شخصیت شما بیشتر آشنا بشم .باور کنید این یه ملاقات کاملا دوستانه اس .با رعایت کامل شئونات!

متوجه برق شیطنت آمیز نگاهش شدم .با اینکه کمی خیالم راحت شده بود، ولی باز پرسیدم:

- چرا فکر می کنید باید من رو بیشتر بشناسید؟

- به همون دلیل که فکر می کنم شما نیمه گمشده من هستید! حالا با درخواست من موافقت می کنید؟

خون رگمی بسرعت توی رگهام دوید .سرم رو تا آخرین حد ممکن پایین انداختم و فقط به لبخندی بسنده کردم، که البته محسن جوابش رو از همون لبخند آمیخته به خجالت گرفت .

خلاصه اون روز محسن من رو به خونه رسوند .در روزهای بعد موقعی که شایان نمی اومد، بازهم این عمل تکرار شد .به قول خودش این ملاقاتهای دوستانه ادامه داشت تا فرصتی فراهم بشه و هر دو همدیگه رو بهتر بشناسیم . و من در تعجبم که چرا هرگز مخالفتی نکردم! احساسات و عواطف جوونی، چنان چشمام رو کور کرده بود که پا روی تمام اعتقاداتم گذاشتم . توی یکی از همون رفت و آمدها ، محسن خیلی بی مقدمه گفت که پدرش دو روز پیش دچار عارضه قلبی شده و خیلی ناگهانی و بسرعت همراه مادرش راهی آمریکا شده اند .از شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدم ولی محسن گفت که منظورش از گفتن این مساله چیز دیگه ای بود! اون گفت که صبرش تموم شده و دیگه حتی یک لحظه هم نمی تونه بدون من تحمل کنه! از من خواست که اجازه بدم با خواهرش به خواستگاری من بیاد تا روابطمون رسمی تر بشه. شاید باور نکنید ولی محسن برام حکم هوا رو داشت .بقدری عاشقش بودم که حتی لحظه ای رو هم نمی تونستم بدون اون سر کنم .اون پسر دلنشین و جذاب، با تمام ادا و اصولها ، شیطنت ها و جمله های عاشقانه اش، بقدری برام ارزش پیدا کرده بود که حتی تصورش هم در باورم نمی گنجید ! با خوشحالی و بدون لحظه ای تعلل، از پیشنهادش استقبال کردم .با هم قرار گذاشتیم که هیچکدوم از روابط پنهانمون با خانواده صحبت نکنیم و آمدن اون رو کاملا اتفاقی جلوه بدیم . وای کاش که همون موقع با شایان، در موردش صحبت می کردم!

قرار بر این بود که فردای اون روز محسن به خواستگاری من بیاد .از صبح دچار اضطراب و وحشت بودم .نمی دونم چرا اونقدر می ترسیدم .همه اش فکر میکردم اگه خانواده مخالفت کنن چی؟! اگه اونا یه چیزی بگن و محسن هم پشیمون بشه چی؟! این فکرها داشت دیوونه ام میکرد .

غروب بود که محسن و خواهرش اومدند . برخلاف تصور من، پدر و مادر با آغوش باز از اونها پذیرایی کردند .بعد از انجام تشریفات معمول، محسن خیلی شمرده و قاطع، داستان مریضی پدرش و رفتن ناگهانی اش به آمریکا، ومتعقب اون، درخواستش رو مطرح کرد .سکوت سنگینی حکمفرما شد! کم مونده بود از استرس و هیجان بیهوش بشم .

بالاخره پدر سکوت رو شکست و گفت که من فعلا درس می خونم و قصد ادامه تحصیل دارم .محسن هم بدون کوچکترین اعتراضی، با فروتنی خاص خودش که همه رو تحت تاثیر قرار می داد گفت که یه مراسم فوق العاده ساده برای محرمیت بگیریم و عروسی باشه برای بعد از اتمام تحصیلم .در ضمن این اجازه رو به من داد که تا هر مقطع تحصیلی که دلم میخواست پیشرفت کنم و حتی گفت که حاضره من به خارج ببره تا در بهترین دانشگاه ها ادامه تحصیل بدم!

دیگه هیچ عذر و بهانه ای نبود و جواب ما به یک هفته بعد موکول شد .البته این فقط برای انجام دادن رسومات بود وگرنه جواب مثبت ما، همون شب مشخص بود!

محسن درست مثل یه مار خوش خط وخال توی زندگی آروم و بی دغدغه ما خزیده و چنان جایگاهی برای خودش دست و پا کرده بود که حتی پدر و مادر هم گمان میکردند اونو کاملا شناخته اند و نیازی به تحقیقات بیشتر ندارند .اونا از این اتفاق راضی و خوشحال بودند و فقط شایان کمی مخالفت میکرد و دلیلش رو نمی گفت. اونم وقتی شادی من و پدر و مادر رو دید از تصمیمش صرف نظر کرد و محسن رو پذیرفتیم! هفته بعد طی یک مراسم ساده که با حضور عمو و دایی و خاله و خواهر محسن برگزار شد ، ما محرم شدیم و قرار عقد و رعوسی هم برای بعد از اتمام درس من و برگشتن پدر و مادر محسن گذاشته شد.دیگه روی زمین بند نمی شدم و انگار توی آسمونها پرواز میکردم! از شادی حتی یک لحظه هم آروم و قرار نداشتم . مدام با محسن به گردش و تفریح و خوش گذرونی مشغول بودیم و همه از این تغییر روحیه من، راضی خوشحال بودند و بنوعی آینده این زندگی رو روشن می دیدند .

بعد از سپری شدن مدت کوتاهی از محرم شدنمون، یک روز که توی اتاق محسن بودیم ، پرسیدم:

- محسن؟

- جانم!

- چرا پدر و مادرت اصلا با من تماس نگرفتن و به عروسشون تبریک نگفتن؟!

از مقابل کتابخونه گذشت و کنارم نشست:

- الهی قربون شیدای گلم برم که اینقدر حواس پرته! آخه دختر خوب اونا الان درگیر کارهای بابا هستن .تو که می دونی بیماری قلب چقدر خطرناکه!مامان بیچاره هر وقت زنگ می زنه، یک چشمش اشکه و یک چشمش خون! تازه من که گفته بودم صبر و تحملم تموم شده و نمی تونم منتظر باشم تا اونا برگردن و بعد دست تو رو بذارن توی دستهام! مجبور شدم خودم زودتر اقدام کنم . من هنوز حرفی بابت این مساله به اونا نزدم .می دونم مامان ناراحت می شه .آخه اون دلش می خواست خودش تو رو خواستگاری کنه .حالا مجبورم یواش یواش قضیه رو بگم! فقط لازمه یک کمی صبر کنی ، اونوقت خودت متوجه همه چیز می شی.

برای اینکه سر به سرش بذارم، با دلخوری مصنوعی بلند شدم و وسط اتاق ایستادم و گفتم :

- اینا همه اش بهانه اس، با این حرفها نمی تونی منو گول بزنی !

محسن به خیال اینکه حسابی ناراحت شده ام با کلافگی روبروم ایستاد:

- یه کمی واقع بین باش عزیزم.سعی کن موقعیت منو درک کنی .حالا اگه از پرنسس قشنگم طلب عفو کنم چی میشه؟ این بنده حقیر رو ببخشید بانو؛ بخدا من بی تقصیرم!

- حالا اگه من رو برای صرف شام به یه رستوران شیک دعوت کنی شاید از گناهت چشم پوشی کردم!

متوجه حالت شیطنت آمیزم شد و قهقهه ای زد .باز نگاهش همون حالتی رو داشت که ازش سر در نمی آوردم .چیزی شبیه به عشق و شوریدگی در نگاهش موج می زد، یعنی من اینطور فکر میکردم! باز تپش قلبم زیاد شد .محسن زمزمه وار گفت:

- شیدا ، درست همون جایی ایستادی که برای اولین بار توی اتاقم بودی ، اونشب انگار خواب می دیدم .اصلا باورم نمی شد! اما حالا می دونم که بیدارم و تو ، فرشته قشنگ اینجا ایستادی.

بعد قدمی به من نزدیکتر شد و ادامه داد:

- میخوام باور کنم که خواب نیستم! می تونم بهت نزدیکتر بشم؟!

خنده ام گرفت .محسن چقدر پاک و ساده بود! اون نه تنها حاکم مطلق و بی چون و چرای قلبم بود، بلکه حالا شوهر قانونی من هم محسوب می شد . ولی در تمام این مدت، کوچکترین حرکتی که نکرد هیچ، حالا برای نزدیک شدن به من اجازه هم می گرفت!

لبخندی بی اراده روی لبهام نشست و قبل از اینکه بتونم جوابی بدم .محسن بی تابانه به من نزدیک شد و زمزمه کرد:

- شیدا خیلی دوستت دارم ، حتی بیشتر از جونم .

در حالیکه از هیجان، نفسم به شماره افتاده بود با لکنت گفتم:

- من............هم...........دوستت دارم محسن

پاسخ با نقل قول
  #27  
قدیمی 07-24-2010
ابریشم آواتار ها
ابریشم ابریشم آنلاین نیست.
کاربر فعال

 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 7,323
سپاسها: : 9

155 سپاس در 150 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

روزها به همین ترتیب سپری می شد و رشته محبت من و محسن ، روز به روز محکمتر می شد .اون با سخاوت تمام برام کادوهای گرون قیمت می خرید و من رو به رستورانهای معروف و مجلل می برد و بهترین خاطرات زندگیم رو رقم می زد .وقتی در قبال خریدن اون جواهرات و کادوهای مختلف، اعتراض می کردم فقط می خندید و می گفت:
- تو ارزشت بیشتر از این چیزهاست!
ولی من چندان راضی به این کار نبودم .هیچوقت از زرق و برق زیور آلات زنونه لذت نبردم و هیچ رغبتی برای استفاده از اونها در خودم نمی دیدم .هدایای محسن هم غالبا بی استفاده بود .توی این فاصله هانیه هم به پدر و مادرش پیوست و دیگه ازش خبری نشد. مادرشم تنها یکبار تلفن زد و مثلا نامزدی ما رو تبریک گفت.کارها و رفتار محسن، همیشه در پرده ای از ابهام قرار داشت، ولی من چون عاشقش بودم هرگز به این مساله اهمیت نمی دادم .فکر میکردم محسن همون مرد ایده آلی بود که همیشه در فکر شبودم .یه مرد روشنفکر و امروزی و فهمیده که می تونم در کنارش یه زندگی آروم و بی دغدغه داشته باشم .
در همون ایام، من درگیر درس و امتحانهای آخر سال شدم و ذهنم به کلی معطوف این مساله شد .امتحانات رو با موفقیت کامل پشت سر گذاشتم و به ایت ترتیب به دوران پر شکوه و پر خاطره تحصیلاتم پایان دادم .بعد هم کلاسهای کنکورم شروع شد و در تمام رفت و آمدها محسن من رو همراهی میکرد. به تازگی یه سگ هم خریده بود که قوتی برای اولین بار اونو توی ماشینش دیدم، کم مونده بود از ترس سکته کنم! محسن از این حادثه به قهقهه افتاد ولی وقتی فهمید واقعا از سگ وحشت دارم دیگه اونو همراه خودش نیاورد.
اولین حادثه شوم، دقیقا هفت ماه بعد از آشنائیمون رخ داد! یه روز ابری و دلگیر با پریسای عمو قرار گذاشتیم که بریم خرید .اون روز حسابی عصبی و بهانه گیر شده بودم و چون محسن هم نمی تونست ما رو همراهی کنه مجبور شدم با ماشین خودم برم دنبال پریسا.
رانندگی رو از وقتی وارد دبیرستان شده بودم یاد گرفتم و تقریبا یکسالی می شد که پدر بمناسبت سالگرد تولدم، برام ماشین خریده بود. همونطور که داشتیم با پریسا قدم می زدیم ، یکدفعه بارون گرفت و هرکسی به دنبال یه سرپناه به اینطرف و اونطرف می دوید. چون فاصله مون با ماشین زیاد بود ، زیر سایه بون یه مغازه ایستادیم تا خیس نشیم و در همون حال به مردی که دنبال یه سوراخ موش می گشتن تا از اون بارون شدید در امان باشن، می خندیدیم!
همونطور که ایستاده بودیم، در عین ناباوری محسن رو به همراه یک زن زیبا که موهای بلوندش توی چشم می زد .دیدم .سگ محسن هم روی پاهاش بود و با ماشین از کنارم عبور کردند! یک لحظه از صحنه ای که دیدم چنان شوکه شدم که نزدیک بود با سر به داخل جوی آب بیافتم! با خودم گفتم شاید اشتباه کردم ولی این غیرممکن بود . چون من ماشین محسن رو از صد کیلومتری هم می شناختم .تازه پریسا هم متوجه اونها شده بود .چه جوری خودم رو به خونه رسوندم نمی دونم! با خودم تصمیم گرفتم تا صحت این مساله رو نفهمیدم دست به عمل بچگانه ای نزنم .ولی فقط خدا می دونه چه حالی داشتم! اینقدر فکرهای مختلف به سرم هجوم آورده بود که کم مونده بود دیوونه بشم!
شب که محسن اومد خونه مون دل توی دلم نبود .فوری ازش پرسیدم:
- راستی امروز حدود ساعت 11 صبح کجا بودی؟
- خب شرکت دیگه عزیزم!
- کدوم شرکت؟!
- معلومه شرکت خودم دیگه!
- می دونم، ولی منظورم اینه که کجاست؟
با دستپاچگی گفت:
- چه سوالهایی می کنی شیدا! توی خیابون کنار جوب! مثل همه شرکتها دیگه!
باز هم سماجت به خرج دادم:
- آدرس شرکت رو میخوام محسن! ما الان هفت ماهه که نامزد شدیم ولی من آدرس محل کار تو رو بلد نیستم .
چنان جا خورد که کم موند بود استکان چایی از دستش بیافته.عکس العمل هاش برام جای سوال داشت.با ناباوری پرسید:
- میخوای چکار؟!
- هیچی! می خوام اگه دلم برات تنگ شد بیام اونجا ببینمت!
- ولی من که خودم بهت سر می زنم .دائما هم که با هم در تماسیم! یعنی تو اینقدر دلت برام تنگ می شه؟!
دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم .اونقدر درگیری فکری داشتم که با عصبانیت فریاد زدم:
- من فقط یک کلمه گفتم آدرس شرکت رو میخوام، چرا اینقدر طفره می ری؟ چرا همیشه می گی صبر کن خودت همه چیز رو می فهمی؟! من چه چیزی رو باید بدونم ؟ نکنه تو مشکلی داری؟ هان؟!
با خونسردی غیر منتظره ای، دستم رو گرفت و بوسید:
- باشه عزیزم ! هرچی تو بگی! فقط عصبانی نشو .اینم کارت شرکت، هر لحظه از روز که دلت خواست بیا اونجا .مطمئن باش محشن چشماش رو چلوی پات می ذاره . در ضمن بی خبر بیا تا بیشتر خوشحال بشم!
حرفهاش مثل آبی بود به روی آتش افکار من! خیالم راحت شد، چون اگر مشکلی وجود داشت هرگز به این راحتی به من نمی گفت که هر لحظه خواستم به دیدنش بروم! با خودم گفتم « حتما امروز اشتباه دیدم!» با این فکر با بغض سرم ، رو پایین انداختم و با شرمندگی گفتم:
- معذرت میخوام! دست خودم نبود .قول می دم دیگه تکرار نشه! امروز حسابی درگیر بودم...... به اعصابم فشار اومده .
بوسه ای آروم روی دستم زد و بدون گفتن حتی یک کلمه شروع به نوازشم کرد .من فکر میکردم همه چیز رو تموم کردم ولی این تازه شروع مشکلات من بود! بعد از اون حادثه، وقتی بیشتر فکر کردم متوجه شدم من به هیچ وجه نمی تونستم اشتباه کرده باشم! اگه به من می گفتن آب آبشار سر بالا بره، شاید باور میکردم ولی باور اینکه اون شخص در کنار اون دختر مو بلوند، محسن نباشه، برام مشکل بود.کم کم شکهای بی اراده من شروع شد:« پس چرا از پدر و مادرش خبری نشد؟ خواهرش کجا غیبش زد؟ چرا محسن به من می گفت فقط روزها و ساعتهای بخصوصی حق رفتن به خونه شون رو دارم؟ اصلا چرا گفته بود بدون حضور خودش هرگز به خونه پدریش نرم؟ چرا من اطلاعاتم اینقدر در مورد اون کم بود؟ اصلا چرا من حرفهاش رو باور میکرد؟! چرا؟ چرا؟ چرا.....؟»
و هزارها«چرا»ی بیجواب دیگه که فکر کردن به اونها دیوونه ام میکرد! از سر وکله زدن با محسن خسته شده بودم .یه روز تصمیم گرفتم بی خبر به شرکت برم و حرفهای آخرم رو به محسن بزنم .دیگه از این وضع به ستوه اومده بودم و میخواستم زودتر تکلیفم رو روشن کنم .کم کم به زمان کنکور هم نزدیک می شدم و اون چند روز باقی مونده حسابی کلافه بودم .
اون روز کذایی هم یک روز ابری و دلگیر مثل دل من بود و درست نه ماه از آشنایی من و محسن می گذشت . اول با مامان تماس گرفتم و گفتم که چون حوصله ام سر رفته، به شرکت محسن می رم .بعد با بی حالی آماده شدم و به آدرسی که روی کارت نوشته شده بود رفتم. نمی دونم چرا هول و ولای عجیبی توی دلم بود! از اینکه نمی دونستم چه اتفاقی میخواد بیافته حسابی ترسیده بودم! توی ذهنم هزار جور دلیل منطقی و غیر منطقی برای رفتنم به شرکت ردیف کردم تا مبادا محسن رو ناراحت کنم .
سر راه طبق عادت همیشگی ، سه تا شاخه گل نرگس خریدم و با استرسی وصف ناشدنی وارد شرکت شدم .محیط شیک و آرومی بود .هر چی به در اتاق نزدیکتر می شدم بی اختیار تپش قلبم بالاتر می رفت! با دستهای لرزان در زدم و داخل شدم .دختری که ظاهرا منشی شرکت بود . با دیدنم لبخندی زد و پرسید:
پاسخ با نقل قول
  #28  
قدیمی 07-24-2010
ابریشم آواتار ها
ابریشم ابریشم آنلاین نیست.
کاربر فعال

 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 7,323
سپاسها: : 9

155 سپاس در 150 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

- می تونم کمکتون کنم؟
با دستپاچگی گفتم:

- میخواستم آقای پارسایی رو ملاقات کنم .لطفا بهشون بگید خانمشون منتظرشونه.

توقع داشتم که سریعا از جا بلند بشه و با احترام من رو به اتاقش ببره ، ولی دخترک نگاه متعجبی به من انداخت و گفت :

- خانم عزیز، ما همچین شخصی رو اینجا نداریم! شما رو چه کسی فرستاده؟!

با ناباوری نگاهش کردم:

- خانم محترم، چرا بی ربط حرف می زنید؟! پس رئیس این شرکت کیه؟!

منشی که حالا کمی هم عصبی بنظر می رسید گفت:

- سرکار خانوم، رئیس این شرکت آقای کیوانی هستند و آقایی با نامی که شما گفتید اینجا نیست .

فکر کردم شاید اسم فامیلشو عوض کرده! با ناراحتی عکسشو از توی کیفم در آوردم:

- خانم، تو رو خدا نگاه کنید .ببینید براتون آشنا نیست؟ شاید توی قسمت دیگه ای مشغول به کاره؟!

دخترک با دلسوزی نگاهی به عکس و بعد به من انداخت:

- نه عزیزم ! تا حالا ایشون رو اینجا ندیدم! شاید آدرس رو اشتباهی اومدید!

با بهت و ناباوری نگاهی به آدرس روی کارت انداختم . همه چیز درست بود بغیر از اسم رئیس شرکت ! در حالیکه دیگه توانی در بدنم نمونده بود، از شرکت خارج شدم .منشی طفلکی تا دم در دنبالم اومد و با نگرانی پرسید:

- خانوم حالتون خوبه ؟ رنگتون خیلی پریده! لطفا بیایید بنشینید . شاید اشتباهی رخ داده .

ولی من حتی فکرم درست کار نمیکرد.وقتی توی ماشین نشستم و سرم رو گذاشتم روی فرمون ، از خودم پرسیدم:« آخه چرا؟!! چطور چنین چیزی ممکنه؟! چرا محسن با این حقه کثیف من رو فریب داد؟ پس اون کجا بود؟! وای که من چه سادلوحانه حرفاشو باور کردم!»

باید یک فکر اساسی میکردم .نباید بی گدار به آب می زدم! باید مثل همیشه با آرامش و متانت ، همه چیز رو از خودش می پرسیدم و توضیح میخواستم .حتما محسن هم حرفهایی برای گفتن داشت .سرم رو از روی فرمون بلند کردم و نگاهی به ساعت انداختم .باورم نمی شد! ساعتها بود که به همون صورت اونجا نشسته بودم .اونقدر غرق در افکارم بودم که نفهمیدم کی شب شده! باید خودم رو کنترل میکردم .من همیشه دختر زرنگ و باهوشی بودم .حتما می تونستم یه راه حل پیدا کنم! اشکهام رو که بدون کنترل رها می شدند، پاک کردم و برای پیدا کردن محسن راهی شدم .

اولین مکانی که به ذهنم رسید ، خونه پدرش بود .توی دلم آشوبی بود که مهارش غیر ممکن بنظر می رسید .بارون یکریز و شدید می بارید. صدای برف پاک کن ماشین حالمو بهم می زد .انگار که دلم گواهی بدی می داد .از جلوی شرکت تا خونه شون حدود یکساعت راه بود. نفهمیدم خودم رو چطوری رسوندم اونجا. جلوی در خونه شون رسیدم .با دیدن انبوه ماشینهای شیک و گرون قیمت ، اون هم اون موقع از شب، حسابی غافلگیر شدم! یعنی محسن اونهمه مهمون داشت و من خبر نداشتم؟! شاید هم پدر و مادرش برگشته بودند و این مهمانی به مناسبت سلامتی پدرش بود؟ پس چرا من در جریان نبودم؟! فقط خدا می دونه چه حالی داشتم ! با قلبی لبریز از اندوه و یاس و وحشت، چند تا بوق متوالی زدم و وارد حیاط شدم. جایی برای پارک پیدا کردم و سعی کردم اعتماد به نفس از دست رفته ام رو برگردونم . ولی چه تلاش بیهوده ای! با دستهایی لرزان در رو باز کردم و از صحنه ای که جلوی چشمهام می دیدم ، چیزی نمونده بود که قالب تهی کنم!

پاسخ با نقل قول
  #29  
قدیمی 07-24-2010
ابریشم آواتار ها
ابریشم ابریشم آنلاین نیست.
کاربر فعال

 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 7,323
سپاسها: : 9

155 سپاس در 150 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

برای یک لحظه احساس تمام انرژی بدنم به زیر صفر رسیده و در حال مرگم!خدایا من چی می دیدم؟! یه کابوس هولناک که هرگز نتونستم ازش فرار کنم! فضای سالن نیمه تاریک بود و با حرکت چند رقص نور روشن شد. با باز کردن در، حجم وسیعی از بوی نوشیدنی الکلی و سیگار و ادوکلنهای مختلف به صورتم خورد. تقریبا حدود پنجاه نفر پسر و دختر جوان و تعدادی زن و مرد مست، با صدای ناهنجار موسیقی تندی که به گوش می رسید در هم می لولیدند! اکثر ظاهری بسیار نامناسب داشته و تعدادی از اونها هم در گوشه و کنار سالن، با مردها نجوا می کردند .
بقدری از دیدن این صحنه شوکه شده بودم که تمام بدنم بی اختیار می لرزید.برای اینکه با سر زمین نخورم، دستم رو به چارچوب در گرفتم و توی نور ضعیفی که وجود داشت، با وحشت به دنبال محسن گشتم .خیلی زود ، اونو در حالی که مشغول صحبت با دختری بود پیدا کردم .حالا فهمیدم چرا اینهمه اصرار داشت که من هرگز بدون اجازه اون پا به این خونه نگذارم!
در رو به آرومی بستم و با قدمهایی لرزان بسمت محسن رفتم .همه مست و درگیر رقص و خوشگذرونی بودند و حتی یک نفر هم متوجه ورود من نشد. نزدیک محسن که رسیدم ، با صدایی لرزان و وحشتزده صداش زدم .ولی صدای آروم و مبهوت من که به زحمت از حنجره ام خارج شده بود، بین صدای گوشخراش موسیقی و داد و فریاد جوونها و خنده های مستانه زنها و مردها گم شد! تمام توانم رو به کمک گرفتم و باز با صدای بلندی اسمش رو تکرار کردم .قهقهه ای زد و دست دختر جوونی رو که بغل دستش بود، فشرد و با گفتن کلمه ی« بله» به عقب برگشت . چنان از دیدن من تعجب کرد تا چند لحظه بی حرکت موند! با ناباوری دست دخترک رو رها کرد و به سمتم اومد و مبهوت پرسید:
- شیدا...... تو اینجا چکار می کنی.........کی اومدی؟!
با حالتی گیج و نفسی بریده پرسیدم:
- محسن اینجا چه خبره؟! اینا کی اند؟!
بازوهای من رو گرفت و بشدت تکون داد:
- تو چرا اومدی اینجا؟! مگه بهت نگفته بودم هیچوقت بدون اطلاع من نیا؟!
با پریشونی دستی به موهاش کشید و ادامه داد:
- پس بالاخره نوبت تو شد؟!
با تمام شجاعتی که در خودم سراغ داشتم دستم رو بالا بردم وسیلی محکمی به صورتش زدم . حتی دیگه سعی نکردم خوددار و مودب باشم .با همه خشم و عصبانیتم فریاد زدم:
- دروغگوی عوضی! واسه همین کثافت کاریهات بود که نمی خواستی من رو بیاری اینجا، آره؟! بگو چرا اینقدر مرموز و مشکوک بودی! من الان از شرکتتون میام آقای مهندس محسن پارسایی!!
صدام چنان بلند و رسا بود که چند نفری اطرافمون حلقه زدند و اون دختر لاغر مردنی و زشت هم خودش رو به محسن رسوند و دستش رو دور بازوش حلقه کرد و با عصبانیت به من نگاه کرد .اونقدر عصبانی بودم که تمام تنم می لرزید .نگاه نفرت انگیزم از چهره دخترک به صورت محسن سر خورد.دستش رو از جای سیلی من برداشت و چنان نگاه غضبناکی به من انداخت که رعشه ای به اندامم نشست! با عصبانیت گفت:
- یادت باشه که با پای خودت اومدی اینجا! خودت خواستی!!
این رو گفت و با حرکتی سریع دست من رو گرفت و با عجله از بین جمعیت مست و پرهیاهو راهی باز کرد و بسمت سالن بالا کشید .اونقدر تند می رفت که من بی اختیار دنبالش می دویدم ! در حین عبور یکباره چشمم به زنی که زمانی فکر میکردم مادرش بود، افتاد که در کنار مردی نشسته بود و با موهاش بازی میکرد! با دیدن من خنده کریه و چندش آوری سر داد و گفت:
- من می دونستم محسن پسر زرنگیه و می تونه عروسکی مثل تو رو به دام بندازه!
کم مونده بود از تعجب شاخ در بیارم ! اون کی از آمریکا برگشته بود؟ شاید هم هرگز نرفته بود! کمی اونطرفتر خواهرش رو هم در حالی که پسر قد بلند و جذابی کنارش بود، دیدم! اون هم با دیدن من لبخند آشنایی زد. بلافاصله فریاد زدم:
- هانیه اینجا چه خبره؟!
پاسخ با نقل قول
  #30  
قدیمی 07-24-2010
ابریشم آواتار ها
ابریشم ابریشم آنلاین نیست.
کاربر فعال

 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 7,323
سپاسها: : 9

155 سپاس در 150 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

ولی صدام هرگز به گوشش نرسید .خدایا چه بلایی داشت به سرم می اومد .سعی کردم دستم رو از دست محسن جدا کنم ، ولی اون بقدری مچ دست من رو محکم گرفته بود که احساس کردم استخوانهای دستم شکسته! با حرکتی سریع من از پله ها بالا برد و در اتاقش رو باز کرد و روی زمین پرتم کرد! توی آخرین لحظات مردی رو دیدم که از یکی از اتاقهای سالن به همراه زن زیبا و نیمه عریانی بیرون می اومد و هر دو قهقهه زنان بسمت پایین می رفتند!
با ورود محسن ، در اتاق پشت سرش بسته و بعد قفل شد ! در حالیکه روی زمین افتاده بودم با ناباوری به حرکاتش نگاه میکردم .هیچ واژه ای به ذهنم نمی رسید .کلید رو توی جیب شلوارش گذاشت و لحظاتی در سکوت، به سیگاری که روشن کرده بود پکهای محکمی زد .اون از کی سیگاری شده بود؟! شایدم از اول بوده و من خبر نداشتم .دستم رو دور مچ پام که در لحظه پرت شدن درد گرفته بود، کشیدم و بدون حرف و با بغض سنگین که توی گلوم کمین کرده بود، به سمتش چرخیدم و نگاهش کردم .دستش رو توی موهاش فرو کرده بود و سرش رو تا آخرین حد ممکن پائین خم کرده بود.
- شیدا! خدا لعنتت کنه! چقدر امشب قشنگ شدی!
از لحن غمگین و بغض آلودش شوکه شدم. اصلا از کارهای این پسر عجیب و غریب سر در نمی آوردم! انگار سنگینی نگاهم درست بر قلبش نشست که ناگهان سرش رو بلند کرد و با نگاهی وحشتناک و متفاوت پرسید:
- چیه؟! چرا اینطوری نگام می کنی؟!
حرفی نزدم .انگار سکوتم خشن ترش کرد! با حرکتی وحشیانه من رو از روی زمین بلند و روی تختخواب پرت کرد . در حالیکه یقه پالتوم رو توی دستش می فشرد، من رو بسمت خودش کشید و با صدایی که بیشتر شبیه به خرناسه ببر بود، زمزمه کرد:
- خب خانم شیدا رها! من وقت زیادی ندارم .باید بگم اون لحظه که منتظرش بودی رسید! خودت خواستی که من همه چیز رو برات بگم .پس مثل بچه آدم می شینی و فقط به حرفهای من گوش می دی، فهمیدی؟! یادت باشه که اینجا حتی اگر خودت رو بکشی هم کسی به فریادت نمی رسه! شیر فهم شد؟!
کم مونده بود از ترس سکته کنم . فقط نگاهش کردم .با نعره وحشتناکی پرسید:
- شیر فهم شد؟!
از ترس زبونم باز شد و با صدای ضعیفی گفتم:
- بله!
- خوبه، حالا شد!
یقه لباسم رو رها کرد و از روی تخت بلند شد .سیگار دیگه ای روشن کرد و با بی تابی و قدم زنان اونو تا ته کشید .توی این فاصله منم روی تخت جابجا شدم و سعی کردم با حفظ آرامش ، به حرفهای محسن گوش بدم .مسلما در کنار اون خطری من رو تهدید نمیکرد .بهر حال ما زن و شوهر بودیم و من سعی کردم زن خوبی باشم و افکارم رو متمرکز کنم! محسن بی خبر از حال خراب من، پائین تخت نشست و شروع به صحبت کرد:
- همراه هانیه بودم که تو رو دیدم، جلوی مدرسه ، به نظرمون کیس خیلی مناسبی بودی! چند هفته ای تو رو زیر نظر داشتیم و در موردت تحقیق کردیم .بعد با یه نقشه حساب شده که از طرف هانیه طرح ریزی شد، اون تصادف مصنوعی به وجود اومد و ما با خانواده تو آشنا شدیم .همه برنامه ها کاملا دقیق و منظم جلو می رفت .بعد از آشنایی ترتیب اون مهمونی ها رو دادیم تا بتونیم قدم بعدی، یعنی راضی کردن تو برای ازدواج با من رو برداریم! در ضمن افسانه، یعنی همون زنی که تو فکر میکردی مادرمه ؛ از نزدیک با تو آشنا بشه .کار کردن روی تو خیلی سخت بود و احتیاج به زمان داشت .تو دختر عاقل و فهمیده ای بودی و به راحتی نمی شد فریبت داد. من حتی توی چندین برخورد متوجه شدم که تو زیرکتر و با هوشتر از اونی هستی که نشون می دی چون طبع آروم و متانت اجازه نمی داد به راحتی به شخصیتت پی برد. البته خانواده ات هم فوق العاده نکته بین و حساس بودند که این، کار منو حسابی سخت میکرد.ولی تمام نقشه ها ما دقیق و حساب شده بود. شاید تو خبر نداشته باشی که پدر محترمت یک نفر رو برای تحقیق از من فرستاده بود .متاسفانه اون آدم چندان درستی نبود ، چون با دیدن چک سفیدی که من براش کشیده بودم دست و دلش لرزید و خیلی زود تسلیم خواسته های من شد! نتایج تحقیقات پوشالی اون دقیقا همون حرفهایی بود که من به اون دیکته کردم .البته تو به دلیل داشتن احساسات پاک و طبع لطیفت، من رو خیلی زود پذیرفتی! فکر کردی من واقعا عاشق تو هستم و تو رو برای خودم میخوام! ولی اینها همه اش نقشه ای بود برای کشیدن تو به اینجا! تمام این اتفاقها هم لازم بود تا تو با مقدمات کار آشنا بشی. اون برخورد شب اول توی اتاق من هم که مثلا تصادفی جلوه داده شد، از قبل هماهنگ شده بود برای پیشبرد نقشه! تمام اون دروغها هم در مورد خواهر و پدر و مادرم فقط جزئی از نقشه بود. اونها اصلاخانواده من نیستند! یعنی هیچکس نیستند .یک مشت انسانهای هویت گم کرده اند که فقط با هم همکارند، همین!
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 04:54 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها