بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > شعر

شعر در این بخش اشعار گوناگون و مباحث مربوط به شعر قرار دارد

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #21  
قدیمی 07-02-2010
ساقي ساقي آنلاین نیست.
ناظر و مدیر ادبیات

 
تاریخ عضویت: May 2009
محل سکونت: spain
نوشته ها: 5,193
سپاسها: : 427

2,904 سپاس در 839 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض سیمین بانو





سیمین بانو
زندگی بانو با صدای رسای خودش..

http://www.mahmonir.com/archives/201...11_075224.html


MMR Simin Banu profile part 1.mp3
MMR Simin Banu profile part 2.mp3
MMR Simin Banu profile part 3.mp3
MMR Simin Banu profile part 4.mp3
MMR Simin Banu profile part 5.mp3
MMR Simin Banu profile part 6.mp3
MMR Simin Banu profile part 7.mp3
MMR Simin Banu profile part 8.mp3
MMR Simin Banu profile part 8.mp3


__________________
...

ویرایش توسط رزیتا : 07-20-2013 در ساعت 11:49 PM دلیل: قرار دادن لینک جدید
پاسخ با نقل قول
کاربران زیر از ساقي به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید




  #22  
قدیمی 07-02-2010
ساقي ساقي آنلاین نیست.
ناظر و مدیر ادبیات

 
تاریخ عضویت: May 2009
محل سکونت: spain
نوشته ها: 5,193
سپاسها: : 427

2,904 سپاس در 839 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض سیمین بانو

رقاصه

در دل میخانه سخت ولوله افتاد
دختر رقاص تا به رقص در آمد
گیسوی زرین فشاند و دامن پر چین
از دل مستان ز شوق ، نعره برآمد
نغمه ی موسیقی و به هم زدن جام
قهقهه و نعره در فضا به هم آمیخت
پیچ وخم آن تن لطیف پر از موج
آتش شوقی در آن گروه برانگیخت
لرزه ی شادی فکند بر تن مستان
جلوه ی آن سینه ی برهنه ی چون عاج
پولک زر بر پرند جامه ی او بود
پرتو خورشید صبح و برکه ی مواج
آن کمر همچو مار گرسنه پیچان
صافی و لغزنده همچو لجه ی سیماب
ران فریبا ز چک دامن شبرنگ
چون ز گریبان شب ، سپیدی ی مهتاب
رقص به پایان رسید و باده پرستان
دست به هم کوفتند و جامه دریدند
گل به سر آن گل شکفته فشاندند
سرخوش و مستانه پشت دست گزیدند
دختر رقاص لیک چون شب پیشین
شاد نشد ، دلبری نکرد ، نخندید
چهره به هم در کشید و مشت گره کرد
شادی ی عشاق خسته را نپسندید
دیده ی او پر خمار و مست و تب آلود
مستی ی او رنگ درد و تلخی ی غم داشت
باده در او می فروزد ، گرم و شرر خیز
حسرت عمری نشاط و شور که کم داشت
اوست که شادی به جمع داده همه عمر
لیک دلش شادمان دمی نتپیده
اوست که عمری چشانده باده ی لذت
خود ، ولی افسوس جرعه یی نچشیده
اوست که تا نالهاش غمی نفزاید
سوخته اندر نهان و دوخته لب را
اوست که چون شمع با زبانه ی حسرت
رقص کنان پیش خلق ، سوخته شب را
آه که باید ازین گروه ستمگر
داد دل زار و خسته را بستاند
شاید از این پس ، از این خرابه ی دلگیر
پای به زنجیر بسته را برهاند
بانگ بر آورد ای گروه ستمگر
پشت مرا زیر بار درد شکستید
تشنه ی خون شما منم ، منم آری
گل نفشانید و بوسه هم نفرستید
گفت یکی ،‌ زان میان که : دختره مست است
مستی ی او امشب از حساب فزون است
آه ببین چهره اش سیاه شد از خشم
مست ... نه ، این بینوا دچار جنون است
باز خروشید دخترک که : بگویید
کیست ؟ بگویید از شما چه کسی هست ؟
کیست که فردا ز خود به خشم نراند
نقد جوانی مرا چو می رود از دست ؟
کیست ؟ بگویید ! از شما چه کسی هست
تا ز خراباتیان مرا برهاند ؟
زندگیم را ز نو دهد سر و سامان
دست مرا گیرد و به راه کشاند ؟
گفته ی دختر ، میان مجمع مستان
بهت و سکوتی عجیب و گنگ پرکند
پاسخ او زان گروه می زده این بود
از پی لختی سکوت .... قهقهه یی چند


...
__________________
...
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از ساقي سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #23  
قدیمی 07-19-2010
ساقي ساقي آنلاین نیست.
ناظر و مدیر ادبیات

 
تاریخ عضویت: May 2009
محل سکونت: spain
نوشته ها: 5,193
سپاسها: : 427

2,904 سپاس در 839 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض بزرگ بانوی غزل ایران




در این روز یعنی بیست وهشتم تیرماه 1389برای شما بزرگوار، آرزوی تندرستی وآرامش می کنم ....



بزرگ بانوی غزل ایران


دوباره می سازمت وطن
اگرچه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم
اگرچه با استخوان خويش
دوباره می بویم از تو گُل
به ميل نسل جوان تو
دوباره می شويم از تو خون
به سيل اشک روان خويش
دوباره، يک روز روشنا
سياهی از خانه مي رود


زبان شعر است كه نمايان گر هم دردهاي انساني و هم راه حل ها هستند.
شعر با آزادي انسان نسبت دروني" و" ژرف دارد.آري همين ويژگي ارجمند و كمياب است كه بانوي گرامي شعر ايران را ممتاز مي كند و به كلامش نفوذ و به رفتارش صداقت مي بخشد و با همين نفوذ و صداقت همه ما را به آن دعوت مي كند.
چه مي توانيم گفت در وصف بانوي شعر و غزل فارسي كه اگرچه به عنوان هنرمند در خدمت زيبايي است
اما اولاً: زيبايي (جمال) را در خدمت دو عنصر ديگر رواني والا، يعني عنصر راستي (حقيقت) و نيكي (خير) درآورده است
و ثانياً: هنرش فقط به كار زيبا نمودن يعني زيبا نشان دادن هستي و زندگي نيست، بلكه در كار زيبا ساختن آن نيز هست.
بسيارند هنرمنداني كه جهان، هستي و زندگي را زيبا جلوه مي دهند و اين، به نوبه خود، كار بسيار ارجمندي است- اما كم اند آنانكه، افزون بر آن مي كوشند تا آنجا كه مي توانند جهان، هستي و زندگي را زيبا بكنند
و علاوه بر نمايش زيبايي، به آفرينش زيبايي نيز دست يازند. و سیمین بهبهاني يكي از اين تبار هنرمندان است. سیمین بهبهاني در اين دوران به رغم ابتلا به بيماري،
همچنان سروگونه، راست ايستاده و ارزش هاي والاي انساني را پاسداري مي كند.
تجليل از او، بزرگداشت كرامت هاي انساني است."
__________________
...
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از ساقي سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #24  
قدیمی 07-27-2010
ساقي ساقي آنلاین نیست.
ناظر و مدیر ادبیات

 
تاریخ عضویت: May 2009
محل سکونت: spain
نوشته ها: 5,193
سپاسها: : 427

2,904 سپاس در 839 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض سیمین بهبهانی



بانو سیمین بهبهانی با الهام از اين بيت حافظ كه مى گويد:


آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
آيا بود كه گوشه چشمى به ما كنند


اين شعر را با يادآورى آن غزل حافظ ساخته اند




تمام دلم دوست داردت/ تمام تنم خواستار تو است
بيا و به چشمم قدم گذار/ كه اين همه در انتظار تواست

چه خوب و چه خوبى چه نازنين/ تو خوبترينى، تو بهترين
كه بخت بلندى يار اوست/ كسى كه شبى در كنار تواست

به گوشه چشمى نگاه كن/ ببين كه به پايت فكنده ام
مگر به نظر كمييا شود/ دلى كه چنين خواستار تواست

خموشى شبهاى سرد من/ چرا نشود پر زشور عشق
كه گرمى آن دستهاى گرم/ به سينه من يادگار تواست

زميوه ممنوع حيف و حيف/ كه ماند و به غفلت تباه شد
وگرنه تو را مى فريفتم/ كه سابقه اى در تبار تواست

چنين كه ملنگم، چنين كه مست/ كه برده حواس مرا ز دست
بدين همه جلدى و پابكى/ غلط نكنم كار كار تواست

به دار و ندارم نگاه كن/ كه هيچ به جز عاشقى نماند
تمام وجودم همين دل است/ تمام دلم بى قرار تواست





درود بر بزرگ بانوی غزل پارسی"سیمین بهبهانی"
__________________
...
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از ساقي سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #25  
قدیمی 12-15-2011
yosef1 yosef1 آنلاین نیست.
تازه وارد
 
تاریخ عضویت: Jul 2008
نوشته ها: 1
سپاسها: : 0

0 سپاس در 0 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض درخواست از دوستان

با سلام و تشکر از دوستان لطفا اشعار را به صورت PDF و یا Doc یعنی متن وردی در سایت قرار دهید

پاسخ با نقل قول
  #26  
قدیمی 06-28-2012
افسون 13 آواتار ها
افسون 13 افسون 13 آنلاین نیست.
کاربر عالی
 
تاریخ عضویت: Jun 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 2,255
سپاسها: : 3,026

3,193 سپاس در 1,889 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

گوشه ی چشمم ستاره ای ست
دیده ای آن را؟
ندیده ام
حبه ی انگور از آسمان
دست فرا برده ، چیده ام
حبه ی انگور از آسمان؟
پس تو زمین را ندیده ای
بستر خون است و آتش است
این که در او آرمیده ام
گوشه ی چشم مرا ببین
خنجر بهرام سرخ ازوست
روی زمین از چکیده هایش
نقشه ی دریا کشیده ام
گریه ی خونبار توست؟
نه
بحر گدازان دوزخ است
من همه شب در گدازه هاش
همچو حبابی تپیده ام
دود جسد ها ز روی خک
تا دل افلاک می دود
رقص کنان در فضای آن
سایه ی ابلیس دیده ام
پیش نگاهم تمام شب
چشم ز وحشت دریده ای ست
از دل آوار هر سحر
جیغ جنون زا شنیده ام
دست تو انگور چیده است
از دل من خون چکیده است
گر تو بهشت آفریده ای
من به جهنم رسیده ام
پاسخ با نقل قول
کاربران زیر از افسون 13 به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
  #27  
قدیمی 11-23-2012
افسون 13 آواتار ها
افسون 13 افسون 13 آنلاین نیست.
کاربر عالی
 
تاریخ عضویت: Jun 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 2,255
سپاسها: : 3,026

3,193 سپاس در 1,889 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

در طول راه

پیر ماه و سال هستم
پیر یار بی وفا ، نه
عمر می رود به تلخی
پیر می شوم ،‌ چرا نه ؟
پیر می شوی ؟ چه بهتر
زود می رسی به مقصد
غیر از این به ماحصل هیچ
بیش ازین به ماجرا ، نه
هان ،‌ چگونه مقصد است این ؟
مرگ ؟
پس تولدم چیست ؟
آمدیم تا بمیریم ؟
این حماقت است ، یا نه ؟
زاد و مرگ ما دو نقطه است
در دو سوی طول یک خط
هر چه هست ، طول خط است
ابتدا و انتها نه
در میان این دو نقطه
می زنی قدم به اجبار
در چنین عبور ناچار
اختیار و اقتضا نه
نه ،‌ قول خاطرم نیست
می توان شکست خط را
می توان مخالفت کرد
با همین کلام : با نه
زاد ما به جبر اگر بود
مرگ ما به اختیار است
زهر ، برق رگ زدن ، دار
هست در توان ما ، نه؟
نه ، به طول خط نظر کن
راه سنگلاخ سختی ست
صاف می شود ، ولیکن
جز به ضرب گام ها ، نه
گر به راه پا گذاری
از تو بس نشانه ماند
کاهلان و بی غمان را
مرگ می برد تو را ، نه
گر ز راه بازمانی
هر که پرسد از نشانت
عابر پس از تو گوید
هیچ ، هیچ ، کو ؟ کجا ؟ نه
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از افسون 13 سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #28  
قدیمی 11-23-2012
مستور آواتار ها
مستور مستور آنلاین نیست.
کاربر عالی
 
تاریخ عضویت: Oct 2012
محل سکونت: همین دور و برا
نوشته ها: 1,517
سپاسها: : 2,206

2,342 سپاس در 1,416 نوشته ایشان در یکماه اخیر
مستور به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

گفتم به جادوی وفا
شاید که افسونش کنم
آوخ که رام من نشد
چونش کنم چونش کنم
از دل چرا بیرون کنم
این غم که من دارم از او
دل را نسازم گر به غم
از سینه بیرونش کنم
در بزم شوق عاشقان
حیف است جام دل تهی
گر باده عشرت نشد
لبریز از خونش کنم
زاهد که منعم می کند
زین شیوه دلدادگی
گر خوانمش وصفی از او
ترسم که مجنونش کنم
او بوسه می خواهد زمن
من جان نثارش می کنم
سودای پر سود است این
ترسم که مغبونش کنم


پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از مستور سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #29  
قدیمی 11-23-2012
افسون 13 آواتار ها
افسون 13 افسون 13 آنلاین نیست.
کاربر عالی
 
تاریخ عضویت: Jun 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 2,255
سپاسها: : 3,026

3,193 سپاس در 1,889 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

لعنت

خواب و خیالی پوچ و خالی
این زندگانی بود و بگذشت
دوران به ترتیب و توالی
سالی به سال افزود و بگذشت
هر اتفاقی چشمه ای بود
از هر کناری چشم بگشود
راهی شد و صد جوی و جر شد
صد جوی و جر ، شد رود و بگذشت
در انتظار عشق بودم
اوهام رنگینم شتابان
گردونه شد بر گل گذر کرد
دامان من آلود و بگذشت
عمری سرودم یا نوشتم
این ظلم و این ظلمت نفرسود
بر هر ورق راندم قلم را
گامی عبث فرسود و بگذشت
اندیشه ام افروخت شمعی
در معبر بادی غضبناک
وان شعله ی رقصان چالاک
زد حلقه ای در دود و بگذشت
کردم به راهش گلفشانی
وان شهسوار آرمانی
چین بر جبین ، خشمی ، عتابی
بر بندگان فرمود و بگذشت
با عمر خود گفتم که دیری
جان کنده ای ، کنون چه داری
پیش نگاهم مشت خالی
چون لعنتی بگشوده و بگذشت
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از افسون 13 سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #30  
قدیمی 11-28-2012
افسون 13 آواتار ها
افسون 13 افسون 13 آنلاین نیست.
کاربر عالی
 
تاریخ عضویت: Jun 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 2,255
سپاسها: : 3,026

3,193 سپاس در 1,889 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

گو آفتاب برآید

آیات مصحف عشقم
کس خواندنم نتواند
وان کس که مدعیم شد
غیر از دروغ نخواند
چونان سیاوش پاکم
از دود و شعله چه باکم
آتش به رخت سفیدم
خاکستری نفشاند
دل برابر یاران
چون گل به هدیه نهادم
دیوانه آن که به تهمت
خون از گلم بچکاند
آن شبنمم که سراپا
در انتظار طلوعم
گو آفتاب برآید
وز من نشانه نماند
جان را به هیچ شمردم
این است رمز حضورم
دشمن بداند و دردا
کاین نکته دوست نداند
رؤیای باغ بهشتم
در نقش پرده ی خوابت
شیطان به کینه مبادا
این پرده را بدراند
چون صبح ،‌ آیت حقم
تصویر طلعت حقم
عاقل طلیعه ی حق را
در گل چگونه کشاند؟
جز آفتاب و به جز من
ظلمت زدا و صلا زن
پیغام نور و صدا را
سوی شما که رساند؟
گفتی چرا نکشندم
زیرا هر آن که به کشتن
جسم مرا بتواند
شعر مرا نتواند
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از افسون 13 سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 09:10 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها