بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > فرهنگ و تاریخ > ایران ما > استان کرمانشاه

استان کرمانشاه در این تالار به بحث و بررسی مطالب مرتبط به استان کرمانشاه میپردازیم.

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #11  
قدیمی 03-18-2013
li@
Guest
 
نوشته ها: n/a
پیش فرض


قدغنده!!!

قیافه وحشتزده از شنیدن این جمله نمیدونم چه حالی به بعضی ها میداد که اقدام به بستن راه بچه ها میکردن...

نمیدونم فقط توی کرمانشاه و محله ما بود یا جاهای دیگه هم اینجوری بود..خدانکنه به دلیلی مجبور میشدیم بریم چهار تا کوچه اونورتر!! ..موقع عبور از کوچه های غریبه وقتی چشممون میفتاد چهارتا بچه دیگه قالب تهی میکردیم! چون معمولاْ تا چشمشون میفتاد به یه بچه دیگه پا می شدن دستاشون رو باز میکردن
و جلومون رو میگرفتن و میگفتن قدغنده!(همون قدغن یا عبور ممنوع نمیدونم املاشو درست نوشتم یا نه!) الان شاید این کلمه کمتر رواج داشته باشه ولی اون موقع ها رواج زیادی داشت و آدم با شنیدنش میدونست که یه کتک کاری در راهه! چون اون بچه ها خودشون رو مالک اون محله میدونستن و ایجوری بچه غریبه رو اذیت میکردن! اگه زورشون میرسید که آدمو برمیگردوندن وگرنه یا با خواهش و التماس و یا رشوه و یا یک کتک کاری حسابی باید ازشون رد میشدیم! چه روزگار ظلم و زوری بود ها!!!




پاسخ با نقل قول
4 کاربر زیر از سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید




  #12  
قدیمی 03-25-2013
li@
Guest
 
نوشته ها: n/a
پیش فرض


خاطرات عید!

الان که فکرشو میکنم میبینم قشنگترین خاطرات کودکیم در عید نوروز اتفاق افتاده .اصلاْ ایام عید یه رنگ و بوی دیگه ای داشت !معمولاْ هوا آفتابی بود!بوی طراوت در حیاط و کوچه می پیچید !صدای ملوچ ها(گنجشکها)روی شاخه درختها شنیدنی بود! لباسهای نو! بوی اسکناس تا نخورده!چنان تاثیری در ذهن من گذاشته که بعد از سالها وقتی چشمامو میبندم با یاد آوری خاطراتشون لذت میبرم!

یکی از قشنگترین خاطرات پوشیدن لباسهای نو بعد از سال تحویل و رفتن تو کوچه و نشون دادن به دوستان بود! وای که چه لذتی داشت! معمولاْ برای من کفش چرمی میخریدن.پوشیدنش چه احساس خوبی داشت!اصلاْ اون لحظه شدیداْ احساس خوشتیپی میکردیم در حد ارویس پریسلی !

غم و غصه ای نبود فقط شادی بود و لذت از تعطیلی از بهار از تفریح و مسافرت از شیرینی و کلوچه های عید و غذاهای خوشمزه!کارتونهای تلویزیون !چلوخورشت سبزی شب عیدومجموعه ای بود درست مثل کارتون پینوکیو توی شهر اسباب بازی ها!!!!..... ولی ته دلمون یه گوشه چشمی هم به بعد از سیزده بدر داشتیم و این کمی دلتنگمون میکرد!و اینکه هنوز کلی از جریمه های عید رو ننوشتیم!

من و خانواده در کودکی توی این ایام اغلب می ر فتیم شهرقصرشیرین خانه مادر بزرگم (مادری)...پدر بزرگم(ناتنی) نظامی بود و محل خدمتش اونجا بود! توی قصرشیرین زیبایی های بهار دوچندان بود چون معمولاْ در اون زمان بهار زودتر به قصر شیرین می آمد و همه جا رو سرسبز میکرد!

حلاوت بازی با دایی ها و خاله ها همراه با خرج کردن عیدهامون توی بازار چینی فروشهای قصر شیرین لذتی داشت که زبان از وصفش قاصره! لذت خریدن یه ذره بین یا یه تفنگ اسباب بازی توی اون ایام رو نمیتونم با هیچ لذتی مقایسه کنم .احساس خوشبختی در اوج بودو همتا نداشت! یادش بخیر دیگه پدربزرگ و مادر بزرگ توی این دنیا نیستن خدا رحمتشون کنه !


ویرایش توسط ترنم : 03-25-2013 در ساعت 05:31 PM دلیل: حذف لینک
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #13  
قدیمی 04-03-2013
li@
Guest
 
نوشته ها: n/a
پیش فرض

خط کشی برای صف کشی!

امروز یاد یه خاطره جالب از اعماق کودکی افتادم
....یادش بخیر اونایی که با دبستان حسن خطاط آشنایی دارن میدونن که دبستان از دو ساختمان کاملاْ مجزا تشکیل شده بود یه ساختمان یک طبقه در ضلغ شمالی و یک ساختمان دو طبقه در ظلع جنوبی توالت و ساختمان سرایداری هم به صورت جداگانه وجود داشت! توی اون ایام بین دو ساختمان اصلی رو با فاصله های مساوی خطکشی کرده بودند و بچه ها پشت به ساختمان یک طبقه و رو به ساختمان دوطبقه که توش دفتر مدرسه هم بود می ایستادند و به عبارتی صف می کشیدند یادمه از اونجایی که ساختمان یک طبقه بیشتر کلاس اولی ها و دومی ها رو در خودش جا میداد بچه های کلاس اول از اولین خط نزدیک به اون ساختمان صف میکشیدند و در نهایت کلاس پنجمی ها در نزدیکترین خط به ساختمان دوطبقه صف میکشیدند...وقتی کلاس اولی بودم همیشه باخودم میگفتم ای خدا !
کی میشه بزرگ بشم و کلاس پنجمی بشم و توی اولین خط نزدیک به ساختمان دو طبقه بایستم!
خنده داره ولی برام مثل یه آرزو بود! چه آرزوی دست نیافتنی!!!حالا بعد از گذشت دهها سال فکرشو که میکنم باخودم میگم این عمر چه زود میگذره!!!


پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #14  
قدیمی 04-16-2013
li@
Guest
 
نوشته ها: n/a
پیش فرض

آلوچه!

این فصل از نظر کودکی من فصل الوچه یا همون گوجه سبز بود!


اوایل بهار می شد دستفروشان رو دم در مدرسه دید که آلوچه های نوبر رو توی یه سینی یا تیجه(همون سبد) ریختن و با پرداخت یه تومن یه مشت آلوچه میریختن توی یه کاغذ مخروطی شکل و کمی نمک (که همش میرفت ته کاغذ) و دستمون میدادن آخ چه مزه ای میداد !!! آلوچه های نوبر رو با وجود اینکه تخمه اش کمی تلخ بود با هسته میجویدم و لذتش و میبردم اونم نشُسته! اصلاْ هم مریض نشدیم!


دلیل ویرایش: حذف لیـــــــــــــــنک

ویرایش توسط آناهیتا الهه آبها : 04-16-2013 در ساعت 09:55 PM
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #15  
قدیمی 04-16-2013
li@
Guest
 
نوشته ها: n/a
پیش فرض

شصت له شده!



قبل از انقلاب یه دبیرستانی نزدیک دبستان ما بود به اسم دبیرستان عبدالحمید زنگنه برای من همیشه یه جای وهم انگیز بود حیاط بسیار بزرگ و اغلب خلوت با ساختمان قدیمی ....نمیدونم چی شد که تحریکات دوستم در من اثر کرد و همراهش رفتم .به من میگفت این آقای عبدالحمید زنگنه آدم بدیه بریم بالای در با صدای بلند بگیم:"عبدالحمید زنگنه....درخت رو میشکنه!!!"



من اصلاْ نمیدونستم عبدالحمید زنگنه کیه اصلاْ تا اون موقع تابلو دبیرستان رو که رنگ و رو رفته بود رو نخونده بودم فقط به خاطر هیجانش این کا رو کردم! خلاصه یک دو بار این کار رو کردیم بعد از تعطیلی دبستانمون از در دبیرستان بالا میکشیدیم و با صدای بلند اون جمله رو فریاد میزدیم در حالی که دانش آموزان دبیرستان سر کلاس بودن!! و بعدش الفرار!.



.....آخرین بار که اینکار رو کردیم وقتی دستم به بالای در رسید ناگهان سوزش عجیبی رو در دستم احساس کردم درد شدید و جانکاهی از دستم شروع شد و تامغزم رسید به شکلی که چشمام سیاهی رفت و از بالای در افتادم زمین بعد از زمین خوردن تنها کاری که تونستم انجام بدم فرار کردن بود بی انصاف فراش مدرسه که یه مرد سیبیلوی قد بلند بود با دسته کلید آهنیش زده بود رو انگشت شصتم انگشتم سیاه شده بود و مدتها از دردش به خودم می پیچیدم ولی به پدرو مادرم هیچی نگفتم! چی میتونستم بگم!! اون موقع فکر میکردم فراش مدرسه عبدالحمید زنگنه است و عصبانی شده زده رو دستم!فکر کنم عبدالحمید زنگنه یکی از شخصیتهای به نام کرمانشاه بوده! بعد ها دبیرستان دخترانه شد و اسمش رو گذاشتن صدیقه رضایی الان نمیدونم اسمش چیه چون از اون محل سالهاست که دورم ....

ویرایش توسط آناهیتا الهه آبها : 04-16-2013 در ساعت 09:56 PM
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #16  
قدیمی 04-16-2013
li@
Guest
 
نوشته ها: n/a
پیش فرض

آرزوهاي نه چندان بزرگ!
آخي يادش بخير.

.يكي از بازي هاي پر طرفدار و مفرح اون دوران محله ما و شايد اغلب محله هاي كرمانشاه و شايدم ايرا ن كه ديگه فكر كنم و به فراموشي سپرده شده دويدن دنبال طوقه دوچرخه يا موتور سيكلت بود

.....اسم بازي چي بود يادم نيست! فکر کنم بهش "اَرادِه بازی میگفتیم!" (بر گرفته از ارابه!!! نه اینکه مثل اسب دنبالش می افتادیم!

)....روش بازی به اين نحو بود كه بازيكن يك طوقه دوچرخه رو به وسيله يك تكه چوب و در مراحل تخصصي يك مفتول شكل داده شده هدايت كرده و به دنبال اون مثل اسب چهار نعل ميدويد

....بازي قشنگي بود آدم حس ميكرد سوار دوچرخه يا موتوره ..براي ما كه از داشتن هرگونه وسيله نقليه محروم بوديم بسيار فرح بخش بود(قابل توجه عزيز دردونه هاي امروزي!!!) در مرحل تخصصي تر به جاي طوقه از لاستيك مستعمل اتومبيل هاي سواري استفاده ميشد و چون اون لاستيكها سنگين بودن و بعد از دور گرفتن هدايتش زور زيادي ميخواست كمتر كسي دور و ورش ميرفت از طرفي گير آوردنش هم براي يه بچه سخت بود! ..و ديگه اينكه قايم كردنش توي خونه دور از چشم مادر بسي سخت تر چون كمتر مادري حاضر ميشد اجازه بده بچش يه لاستيك ماشين كهنه كثيف رو بياره تو محيط خونه!!!!

خلاصه در ساعات مختلف روز ميشد بچه هايي رو ديد كه با اين وسيله نقليه در طول كوچه در حال رفت و آمد بودن!!! ولي باورتون ميشه؟ من هيچوقت نتونستم يه طوقه تهيه كنم و اين بازي رو انجام بدم!

چون طوقه رو بايد ميرفتي از تعمير گاها ميخريدي !چون سر آشغال دوني ها نميشد اينجور چيزا رو پيدا كرد چون با ارزش بود و زود به یغما میرفت تازه هیچکس یه طوقه رو هرچند کهنه و پیچیده هم که هم که بود دور نمینداخت!.....آراستی یادم رفت بگم اون موقع ها ماخيلي از چيزاي مورد نياز رو ميرفتيم سر آشغال دوني هاي روباز تهيه ميكرديم!!! يه جورايي مد بود!!! ..............پولم كه نداشتم !رومم نميشد از بابام بخوام ! نميدونم چرا دلم براش ميسوخت و درخواستهاي اينجوري نميكردم!

ویرایش توسط آناهیتا الهه آبها : 04-16-2013 در ساعت 09:57 PM
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #17  
قدیمی 04-16-2013
فرانک آواتار ها
فرانک فرانک آنلاین نیست.
مدیر تالار مطالب آزاد

 
تاریخ عضویت: Jan 2010
محل سکونت: کرمانشاه
نوشته ها: 3,539
سپاسها: : 1,303

3,415 سپاس در 773 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط li@ نمایش پست ها

قدغنده!!!

قیافه وحشتزده از شنیدن این جمله نمیدونم چه حالی به بعضی ها میداد که اقدام به بستن راه بچه ها میکردن...

نمیدونم فقط توی کرمانشاه و محله ما بود یا جاهای دیگه هم اینجوری بود..خدانکنه به دلیلی مجبور میشدیم بریم چهار تا کوچه اونورتر!! ..موقع عبور از کوچه های غریبه وقتی چشممون میفتاد چهارتا بچه دیگه قالب تهی میکردیم! چون معمولاْ تا چشمشون میفتاد به یه بچه دیگه پا می شدن دستاشون رو باز میکردن
و جلومون رو میگرفتن و میگفتن قدغنده!(همون قدغن یا عبور ممنوع نمیدونم املاشو درست نوشتم یا نه!) الان شاید این کلمه کمتر رواج داشته باشه ولی اون موقع ها رواج زیادی داشت و آدم با شنیدنش میدونست که یه کتک کاری در راهه! چون اون بچه ها خودشون رو مالک اون محله میدونستن و ایجوری بچه غریبه رو اذیت میکردن! اگه زورشون میرسید که آدمو برمیگردوندن وگرنه یا با خواهش و التماس و یا رشوه و یا یک کتک کاری حسابی باید ازشون رد میشدیم! چه روزگار ظلم و زوری بود ها!!!





مرسی علی آقا

یاد ی خاطره از بچگیای محمد افتادم

وقتی اومدیم توی این کوچه دقیقا 3 سالش بود

پسر داییم همسایه مون بود و از محمد بزرگتر

هر روز میومد میبردش بیرون ومواظبش بود که بچه ها باش دعوا نکنن

ی روز قبل از اومدن پسر داییم محمد رفت تو کوچه ده دقیقه بعد زنگ خونه مونو زدن

رفتم دیدم ی پسر 8.9 ساله میگه خاله این بچه این خونه س

گفتم آره

گفت .میگه این کوچه ماس حق نداری از اینجا رد شی

از کوچه پشتی برو

کلی با محمد حرف زدم تا قانع شده کوچه فقط برا ما نیست



اون پسره هنوز همسایه مونه ازدواج کرده ی دونه پسرم داره

یادمه محمد همیشه زور میگفت

کاپیتان تیم بود (به حکم خودش)

هر کی خطا میکرد 20 دور از سر کوچه تا آخر باید میدوید به اضافه 50 تا دراز نشست

خلاصه هیکل پسرای کوچه همه اومده بود رو فرم
__________________
تو همه راز راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان آرام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
پاسخ با نقل قول
3 کاربر زیر از فرانک سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #18  
قدیمی 04-17-2013
li@
Guest
 
نوشته ها: n/a
پیش فرض

پارچه آبی- اسب زخمي

كودكي دوران عجيبيه من اسمشو ميزارم دوران احساسات پاك و دلسوزانه!


...حالا چرا اين حرف رو زدم ؟عرض ميكنم خدمتتون.....

همونطوري كه قبلاً گفتم محله ما اون زمان تقريباً حاشيه شهر بود و نزديك ما يه صحراي ناهموار و تپه اي بود كه نهايتاً به يه پادگان نظامي ميرسيد ..روزي از روزها انتهاي كوچه سرو كله يه اسب سفيد لاغر و استخوني پيدا شد كه مي لنگيد و يكي از پاهاي جلوشو با يه پارچه آبي رنگ بسته بودن ..حيوني لنگان لنگان دنبال غذا بود توي قسمتي از اون فضاي باز كه گفتم يه زباله داني رو باز بود كه حيون دور و برش ميپلكيد ..وقتي چشمم بهش افتاد خيلي دلم براش سوخت انگار صاحبش از خوب شدنش نااميد شده بود و رهاش كرده بود با بچه ها خيلي سعي كرديم يه جوري كمكش كنيم ..البته بودن بچه هايي هم كه اذيتش ميكردن!


..حيوني ناي حركت نداشت....شب كه شد رفتيم خونه صبح ديگه نديديمش ...فكر كردم صاحبش اونو برده...مدتي گذشت و اونو فراموش كرده بودم ..تا اينكه يه روز موقع پرسه زدن توي اون بيابون نزديك خونه از دور يه تكه پارچه آبي نظرم رو به خودش جلب كرد!...نزيكتر كه شدم يه اسكلت بزرگ ديدم كه تمام گوشتاي تنش خورده شده بود از پوستشم خبري نبود معلوم بود يه اسب بوده و يكي از پاهاي جلويش با يه پارچه آبي بسته شده بود و هنوز محكم روي مچ پاش بود...خيلي دلم سوخت


خودش بود همون اسب چند روز پيش احتمالاً توسط سگها يا گرگها خورده شده بود هنورم اون پارچه آبي رو به خاطر دارم ..اصلاً هروقت كسي رو ميبينم كه پاهاش رو با پارچه بسته ياد اون اسبه مي افتم!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #19  
قدیمی 04-17-2013
li@
Guest
 
نوشته ها: n/a
پیش فرض

سرسره بازی روی آسفالت!

شاید بازی هایی که من ازش اسم میبرم برای بچه های امروزی خیلی خنده دار باشه !ولی خوب اون موقع با شرایط موجود و کمبود درآمد خانواده ها توجیهات خودش رو داشت!
...به هر جهت یکی از این بازیها که به صورت روزمره انجام میشد سرسره بازی روی آسفالت تو کوچه های سرازیر بود...محله ما با توجه به موقعیتش متصل بود به یه کوچه سرازیر که شیب فوق العاده تندی داشت مخصوصاْ گوشه های کوچه مثل سرسره فانفار بود(فانفار=شهر بازی قدیم کرمانشاه) خلاصه بچه ها یه سینی شکسته ای تختهای زیرشون میزاشتن و از اونجا تا یه مسافتی سر میخوردن ..هرچه تکنولوژی مرکبشون پیشرفته تر بود مسافت طی شده بیشتر !!!..وای که چه احساس خوبی داشت این احساس رو فقط قهرمانهای اسکی میتونن درک کنن!!!
...بعضی ها که کمی پولدارتر و فنی تر بودن تخته ای رو مجهز به بلبرینگ میکردن و با اون تا انتهای کوچه میرفتن !..راستی یادم رفت بگم که یکی از اسباب بازی های اون زمان همین تخته بلبرینگ ها بود که بعضی ها درست میکردن و باهاش اینور اونور میرفتن....
خلاصه اغلب روزها در اون مکان سرازیر بچه ها جمع مشدن و سرسره بازی میکردن .گاهی هم صدای همسایه های اون قسمت از سر و صدای بچه ها در میومد
..بعضی از اون همسایه ها اون قسمت رو آب میریختن تا شاید بچه ها از خیر سرسره بازی بگذرن ..ولی کجا بود گوش شنوا!؟ ..حتی با لباسهای خیس و گلی هم ادامه میدادن...همیشه آرزو داشتم یه سینی خوب گیرم میومد تا بتونم یه سرسره خوب انجام بدم ولی خوب این هم برام امکان پذیر نشد! چون انگار توی خونه ما هیچوقت سینی ها خراب نمیشد!
چند بار هم خواستم سینی خونه رو ببرم ..ولی ترس از کتک خوردن از این کار منصرفم میکرد..گاهی سر زباله ها یه تیکه پلاستیکی چیزی پیدا میکردم و منم مثل بقیه با همون شرایط راضی میشدم
...خیلی هم دلم میخواست از اون تخته بلبرینگ ها داشته باشم ولی همونطوری که الان یه کارگر نمیتونه هوس یه پورشه داشته باشه من هم هوسش رو در خودم میکشتم چون برای اون زمان و شرایط من داشتن همچین چیز لوکسی!!!تقریباْ غیر ممکن بود!!!!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #20  
قدیمی 04-18-2013
li@
Guest
 
نوشته ها: n/a
پیش فرض



اصلاح سر به روش اون قدیما!

بازم میخوام از موضوعاتی بگم که امروزه به هیچ وجه دیده نمیشه!...ایندفه موضوع موی سر بچه ها یادم اومد!
...
اون موقع ها مثل امروز بچه های دبستانی به هیچ وجه اجازه نداشتن موی سرشون رو بلند کنن! باید همیشه موهاشون رو از ته میزدن یا به اصطلاح می تراشیدن و پشت یقه کتهاشون هم یه پارچه سفید میدوختن!
جالبه نه!؟ میگفتن واسه نظافته! البته پر بیراه هم نبود اون وقتها توی همه خانواده ها پهداشت کاملاْ رعایت نمیشد! مخصوصاْ دبستان خطاط به خاطر نزدیکی به جعفر آباد و بالای تپه و محله هایی که مردمش فقیرو بی بضاعت بودن دانش آموزهاش به اون صورت نظافت رو رعایت نمیکردن...بعضی از خانواده ها بودن که بضاعت این رو نداشتن که بچه ها رو برای تراشیدن موی سر بفرستن سلمونی بنابر این خودشون دست بکار میشدن و با قیچی موی سر فرزندشون رو کوتاهمیکردن! اصطلاح این کار هم چهره کردن میگفتن!! نتیجه کار یه کله بود با شیارهای سفید و خطوط مشکی چیزی شبیه پوست گور خر!!! اگه امروز کسی اینجور بیاد مدرسه فکر کنم چند نفری از خنده روده بر بشن ولی اون موقع تقریباْ عادی شده بود! اوایل نمیدونستم چرا کله این بچه ها که اغلب هم جعفر آبادی بودن اینجوریه بعداْ فهمیدم علتش اصلاح با قیچه !! درست مثل کوتاه کردن پشم گوسفند با قیچی! قیچی که میگم نه اصلاح به روش امروزی ها! قیچی کردن مو از روی پوست سر منظورمه !امروزه دیگه توی هر خونه ای یه ماشین اصلاح پیدا میشه ! و دیگه اون کله ها رو کسی مشاهده نمیکنه!



پاسخ با نقل قول
کاربران زیر از به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 02:12 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها