بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 05-01-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
Smile رمان بسيار زيبا و خواندني قلب سنگي

سرآغاز
بمناسبت روز باشکوه مادر پدر جشن کوچکی ترتیب داده بود. با شوهر وپسر کوچکمان اشکان زودتر رفته بودم تا به مادر کمک کنم. برادرم فرهاد نیز با کمی تاخیر به جمع ما پیوست. دایی مسعود با خانواده اش و عمه لیلا با آقا محمود نیز دعوت داشتند. پس از صرف شام و جمع آوری سفره صحبتها گل انداخت. پدر هدیه ای گرفته بود.
فرهاد پس از دادن هدیه به مادر گونه اش را بوسید و گفت : روزت مبارک مادر. قلب مهربان تو بیشتر از این ها ارزش دارد. شما و پدر برای ما خیلی زحمت کشیده اید. انشاءالله همیشه زنده باشید و سایه تان بالای سرمان باشد. مادر با مهربانی صورت فرهاد را بوسید و گفت : عزیزم ما کاری نکرده ایم. این وظیفه هر پدر و مادری است که تکیه گاهی برای فرزندانشان باشند.
قبل از اینکه فرهاد جوابی بدهد با مهربانی رو به مادر کرده و گفتم: شما برای ما بیشتر از آنچه وظیفه بود عمل کرده اید. من و فرهادموفقیت خودمان را نتیجه زحمات و تلاش شماها می دانیم. الان فرهاد وکیل موفق دادگستری و منهم دبیری موفق هستم تمامی اینها نتیجه زحمات و فداکاری شماها بودهاست. این شما بودید که خوب بودن را به ما آموختید .
مادر گفت: اینها همه بر اثرتلاش خودتان بوده ما فقط راه را به شما نشان داده ایم تا به هدفمان برسید و سپسادامه داد : احساس می کنم زن خوشبختی در دنیا هستم. دایی مسعود لبخندی زد وگفت: ببین بچه ها چه طور از قلب مهربانت صحبت می کنند . قلبی که روزی به قلب سنگی معروف بود. سپس انگاری به گذشته برگشته باشد به جایی خیره شد و گفت: خدای من چهروزگاری را پشت سر گذاشتیم . مادر لبخندی به دایی زد و گفت: مسعود جان درباره گذشته فکر نکن. مدتهاست که همه چیز را فراموش کرده ام و به قول رامین جان آن را به طوفان خاطره ها سپرده ام. در اینجا حس کنجکاویم تحریک شده از مادر خواستم که درباره گذشته و اینکه چرا به او لقب قلب سنگی داده اند برایمان صحبت کند. فرهاد نیز به کمک آمده و گفت: مادر جان حال که همگی دور هم هستیم خوب است که از گذشته ها صحبتی کند تا ماهم با اطلاع شویم.
مادر که همواره از نقل خاطرات ایام گذشته اش طفره میرفت رو به دایی مسعود کرده لبخندی زد و گفت: بالاخره اینها را تو به جون من انداختی حالا مگه دست از سرم برمیدارند. پدر گفت : بچه ها مادرتان را اذیت نکنید گذشته جالبی نیست که شما اینطور مشتاق شنیدنش هستید. زن دایی شیما آهی کشید و گفت: آقا رامین این حرف رانزن سرگذشت همه ما برای خودش یک کتاب داستان است مخصوصا افسون جان که خیلی ... بعدسکوت کرد. فرهاد با کنجکاوی از پدر پرسید : اگر مادر قلب سنگی داشت چطور شما اورا برای زندگی با خود انتخاب کردین .
در این سالهای زندگی همیشه شما را مانند دوعاشق دیده ام که لحظه ای طاقت دوری همدیگر را نداشته و حتی با صدای بلند با مادرصحبت نکرده اید. پس مادر نمیتوانسته قلب سنگی داشته باشد. پدر لبخندی زد و گفت: من عاشق قلب سنگی مادرت بودم و آن را دیوانه وار دوست داشتم سپس دستش را روی دست مادرگذاشته نگاهی دلنشین به صورت مادر انداخت. آقا محمود که تا آن لحظه در فکر فرورفته بود رو به پدر کرده و گفت: آقا رامین دیگه وقتش رسیده که بچه ها از گذشته بدانند بعد رو کرد به مادر و گفت : افسون جان لطفا تعریف کن. پدر گفت : تمام خاطراتبیشتر متعلق به افسون است . دختری که قلبی مانند سنگ داشت ولی دست روزگار آن رامانند خاکستر نرم کرد. در همان لحظه پدر رو به مادر کرد و گفت: عزیزم اگر خسته نمیشوی برای بچه ها تعریف کن می دانم دست از سرمان بر نمیدارند. مادر دستی به موهای خاکستری رنگش که کرد پیری روی آن نمایان بود کشید و با حالت خستگی گفت : آخه حوصله تان سر میرود بگذارید برای وقتی دیگر الان ساعت ده شب است باید استراحت کنید. شوهرم شاهین که خیلی مشتاق بود از گذشته مادر بداند گفت : مادر خواهش میکنم اینقدر طفره نروید شما هم برای امشب یک هدیه به ما بدهید و از شما می خواهیم کههدیه امشب شما تعریف خاطرات گذشته تان باشد . مادر لبخندی زد و گفت : خوب فردا جمعهاست و می توانیم تا صبح به گذشته سفر کنیم همه هورا کشیدند و دور مادر حلقه زدند.
مادر خنده ای کرد و گفت : اینطور که شما مشتاق هستید بشنوید من هول می کنم. فرهادگفت: مادر جان دوست دارم چیزی از قلم نیندازی. مادر با مهربانی گفت: باشه پسرم بهت قول میدهم که چیزی را پنهان نکنم شاهدان اطرافم نشسته اند و با این حرف به دایی مسعود و آقا محمود نگاه کرد و لبخند قشنگی زد. من گفتم تورو خدا مامان زودتر شروع کن دلم داره آب میشه. مادر شروع کرد و همه به چهره زیبای مادر خیره شدیم.
__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.

ویرایش توسط T I N A : 05-01-2010 در ساعت 10:01 AM
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید




  #2  
قدیمی 05-01-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

قلب سنگی قسمت اول

ما یک خانواده شش نفری بودیم که خوشبخت در کنار هم زندگی می کردیم پدر مرد زحمت کشی بود و مادر عاشق شوهر و بچه هایش. دو خواهر زیبا داشتم به نامهایشکوفه و رویا و برادرم مسعود که الان او را میبینید از من پنج سال بزرگتر است بعداز آن اتفاق شوم به من لقب قلب سنگی دادند.
یازده سال بیشتر نداشتم در یکی ازروزهای گرم تابستان همراه خانواده داخل حیاط روی نیمکت زیر درخت گیلاس نشسته وداشتیم هندوانه ای خنک میخوردیم که زنگ در را زدند. مادر برای باز کردن در رفت وبعد از مدتب برگشت و در حالیکه لبخند شیرینی روی لب داشت به خواهرم شکوفه نگاه کرد. پدر پرسید کی بود. مادر نگاهی به ما کرد و گفت: بچه ها لطفا بروید توی اتاق خودتان می خواهم با پدرتان کمی صحبت کنم . پدر پرسید : چرا بچه ها را بلند کردی؟ مادرلبخندی زد و گفت: خواستم حرفی بزنم که نباید بچه ها اینجا باشند .
من که کنجکاوشده بودم با دلخوری همراه خواهرانم داخل اتاق شدیم. آرام خود را به دستشویی که نزدیک حیاط بود رساندم به سختی می شد از سوراخ هوا کش بیرون را نگاه کرد چشمم به آفتابه مسی گوشه دستشویی افتاد .آنرا زیر پایم گذاشتم هنوز روی آفتابه خوب جابه جا نشده بودم که از زیر پایم لیز خورد و دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم در بغل پدرم داخل حیاط بودم و مادر بصورتم آب میریخت و خواهرانم در اطرافم داشتند گریه میکردند و داداش مسعود که همیشه با من لجبازی میکرد و مانند کارد و پنیر بودیم وقتیدید که به هوش آمدم اشکهایش را پاک کرده و گفت: آخ جون خوب شد تا تو باشی که از این فضولی ها نکنی. از حرفهای نیش دار مسعود خونم به جوش آمد خواستم از جا بلند شوم تایک نیشگون از او بگیرم درد شدیدی در سرم احساس کردم و دوباره داز کشیدم . تازه متوجه شدم سرم شکسته است. دلم طاقت نیاورد گفتم: خوب بالاخره چه خبر بود که ما نبایستی می شنیدیم. مادر با عصبانیت گفت: باز تنبیه ات نشد . با این حالش از فضولی دست برنمیدارد. پدرم با خنده گفت: دخترم راست میگه زودتر بگو تا ایندفعه خودش رانکشته و با همان خنده دلنشین ادامه داد : عزیزدلم خودم برات میگم. سپس ادامه دادبرای شکوفه خواستگار آمده من که همچنان از درد سر امان نداشتم چنان شوکه شدم که مادر ترسید و گفت پناه بر خدا دختر چرا لال شدی ؟ به شکوفه نگاه کردم .صورتش ازخجالت سرخ شده بود یکدفعه زدم زیر گریه. پدر با تعجب پرسید: عزیزم چرا گریه میکنی ؟ گفتم : نمیخواهم شکوفه عروسی بکنه. پس شبها من پیش کی بخوابم؟ خودتون میدونین که من بدون آبجی شکوفه شبها خوابم نمیگیره . آخه من بدون او تنها میمانم . پدرم خندید و گفت دخترم بالاخره تو هم یک روز عروس میشوی و ایندفعه من و مادرت بایستی گریه کنیم. مادر با عصبانیت گفت : من که اصلا برای افسون گریه نمی کنم تازه از خدام هست که او را هرچه زودتر ببرند تا من از دستش راحت شوم.

شکوفه من را به اتاق برد و گفت: حالا که اینجا هستیم بیا سرت را پانسمان کنم. نمیدانم چرا از آن به بعد هر وقت شکوفه را می دیدم چنان قلبم به طپش می افتاد که خودم به خوبی در آن سن و سال آن را حس میکردم. رویا و شکوفه خیلی ساکت و آرام بودندو همیشه در خانه به مادر کمک می کردند و اجازه نمی دادند که مادر زیاد کار خانه را انجام دهد.
مادر به رویا و شکوفه خیلی احترام می گذاشت و آن دو را مثل چشمهایش دوست داشت و همیشه گله می کرد و می گفت : افسون بر عکس آنها خیلی بازیگوش و سرزبون داراست و مدام از من پیش پدر شکایت می کرد. خواستگار شکوفه یکی از دوستان صمیمی دایی محمود بود و دایی هم خبر نداشت آن روز که من زخمی شدم عمه داماد بود که بامادر جلوی در خانه قرار خواستگاری را گذاشته بود. وقتی دایی محمود شنید که دوستش به خواستگاری خواهرزاده اش آمده خوشحال شد و اصرار داشت جواب مثبت بدهند. و بالاخره روز خواستگاری مشخص شد تا هفته آینده پدر و مادر داماد از شیراز به تهران بیایند. پدر همچنان در تدارک مراسم خواستگاری بود ما نیز به کمک مادر خانه را کاملا تمیزکرده بودیم. خواهرم شکوفه خوشحال بود . اولا داماد دانشجو بود ثانیا پسری باادب که همه تعریفش را می کردند و دایی محمود از اینکه دوست صمیمی اش به خواستگاری آمده دائما از او تعریف می کرد و از متانت و خوشگلی اش در جلوی شکوفه حرف می زد و من نیزحرص می خوردم.
زمان سپری می شد تا روز خواستگاری فرا رسید. زنگ در به صدا درآمد وپدر برای باز کردن در از اتاق خارج شد. آقا داماد با یک دسته گل همراه پدر و مادر وعمه اش وارد خانه شدند. من هم کنار پدر نشستم. کم کم صحبتها گل انداخت. مادرداماد زن مودب و با وقاری بود و پدرش نیز در کنار پدرم روی مبل نشسته و با لهجه شیرین شیرازی صحبت میکرد. داماد هم کت و شلوار مشکی پوشیده و با پیراهن سفید وکراوات قرمز که واقا برازنده اش بود. او از شرم صورتش گلگون شده بود. پدر از داماد سنش را پرسید و او با صدایی که کمی از شرم می لرزید گفت : بیست و دو سال دارم ودانشجو هستم.
من که همچنان از صحبتهای گرم و صمیمانه آنها رنج می بردم با ناراحتیرو به مادر داماد کرده گفتم: نمی پرسید عروس خانم چه هنری دارند؟ با لبخند جواب دادبرای ما فرقی نمی کنه. اصل انسانیت و معرفت اوست که خودشمان آمده. کارها را بعدا میشود یاد گرفت. عمه خانم هم گفت : پسرمان از خود شکوفه خانم خوششان آمده. مادر بااخم نگاهم کرد. دلم هوری ریخت. سپس ادامه دادند حاج خانم شکوفه جان خیلی کارها بلداست خیاطی- آشپزی. امسال دانشگاه قبول شده. ولی منکه می خواستم هر طور شده مراسم خواستگاری بهم بخوره سریع گفتم نخیر اصلا این طوری نیست شکوفه اگر خیاطی بلد بودچرا برای من یک بلوز ندوخته. مادر که کنارم نشسته بود آرام چنان نیشگونی از پهلویم گرفت که جیغم فضا را پر کرد. اطرافیان همه زدند زیر خنده و آقای شریفی گفت: دخترم ما همینجوری خواهرت را قبول داریم. من که خود را شکست خورده دیدم با خجالت و عجله اتاق را ترک کرده و به حیاط رفتم. از طرفی در دلم غم سنگینی نشسته بود.
ترس ازاینکه بعد از رفتن میهمانها مادر چه بلایی سرم خواهد آورد به گوشه حیاط رفته و بعداز ربع ساعتی دلم طاقت نیاورده و خواستم ببینم نتیجه خواستگاری چه می شود. جلو درپذیرایی ایستادم و گوشم را به در چسبانده تا حرفهایشان را بشنوم که یکباره در بازشده و نقش زمین شدم. همه به طرف در برگشتند و با دیدن من در آن حالت زدند زیر خنده. خجالت کشیدم خودم را جمع و جور کرده خواستم از اتاق خارج شوم که پدر گفت دختر گلم بیا کنارم بنشین . با نگاه پر مهر پدر دلم آرام گرفت .
پدر گفت دخترم چرا امروزشیطون شدی بیا بغل من بنشین. با شرمندگی آهسته کنر پدر نشستم و دیگر جیکم در نیامد. آقای شریفی گفت : انگاری این دختر گلت ماشاءالله رودست دختران دیگه زده. سپسپدر با مهربانی دستی به موهایم کشید و گفت : افسون خانم خیلی به خواهرهایش علاقهدارد و جدایی از شکوفه برایش خیلی سخت است. آقای داماد که اسمش رامین بود رو بهپدر گفت: افسون خانم انگاری شما را مانند اسمش افسون خود کرده است چون خیلی او رادوست دارید. من که به خاطر حرکات بدم نمی توانستم حرف بزنم سرم را پایین انداخته وسکوت کردم.
پدر خندید و گفت: آقا رامین این دختر شادی خانه ما است. مسعود بالحنی جدی گفت تمام سروصداهای این خانه فقط از افسون است. خدا کنه او را زودتر بهخانه شوهر ببرند تا یک نفس راحتی کشیده و از شر او خلاص شویم. من سکوت کرده ولیحرصو درآمده بود و خواستم جواب دندان شکنی به او بدهم به اجبار جلوی زبانم راگرفتم. طفلک شکوفه همچنان محجوب در حالیکه چادر سفید و گلدارش را روی سر کشیده بود مدام خودش را جمع و جور کرده و با نگاه پر مهرش به من فهماند که حرمت مجلس راحفظ کرده و سکوت کنم. گفتگوها به پایان رسید. ایندفعه من دوست داشتم که مهمانهادر خانه بمانند چون فکر کردم بعد از رفتن آنها مادر حسابی تنبیهم می کند. بالاخره میهمانها رفتند و تصمیم بر این شد که مراسم را یک هفته بعد برگزار کنند. پدر بامادر و مسعود بعد از بدرقه میهما نها به اتاق برگشتند من گوشه ای ساکت کز کردهبودم. مثل اینکه پدر به مادر گفته بود که با من کاری نداشته باشد. مادر چیزی به مننگفت . مسعود تا خواست غوغا به پا کند که چرا اینگونه رفتاری داشتی پدر گفت: آقامسعود لطفا ساکت شوید دخترم به اشتباه خود پی برده است. لطفا شما کوتاه بیایید. مسعود با ناراحتی و غرغر کنان به اتاق خودش رفت.
__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.

ویرایش توسط T I N A : 05-01-2010 در ساعت 09:49 AM
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 05-02-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

تصمیم گرفتم از شکوفه که درآشپزخانه مشغول ریختن چای بود عذرخواهی کنم. به طرفش دویدم و به سرعت دستم را دورکمرش حلقه کردم و با این کار شکوفه تعادلش بهم خورده و چای ریخت روی دامنش و کمی ازپایش سوخته و با صدای فریاد شکوفه و شکستن استکان همه به آشپزخانه آمدند.
من از ترسبه گوشه آشپزخانه پناه برده و گریه می کردم. شکوفه به طرفم آمد و سرم را در آغوشکشیده گفت : ناراحت نباش افسون جان نمی دانم چرا امروز اینطوری شده ای.
با گریهگفتم: بخدا خواستم از شما عذرخواهی کنم انگاری باز اشتباه کردم. خواهر گونه ام رابوسید و گفت همین قدر که به اشتباه خودت پی بردی برای من کافی است.
پدر وقتی دیدخیلی ناراحت هستم دستم را گرفته و همراه خودش به پارک برد.
روزها پی در پی می گذشت و رفت و آمدها ادامه داشت تا روز عقد کنان جشن مفصلی توسطخانواده ها ترتیب داده شد.
در روز جشن عقد کنان رامین کنار شکوفه مثل مردهایخوشبخت بود و لبخند از روی لبانش دور نمی شد.
چند ماهی از مراسم عقد کنان رامینو شکوفه گذشته بود که به اصرار خانواده رامین به شیراز دعوت شدیم.
اولین ماهتابستان بود بعد از تعطیلی مدارس همراه خانواده عازم شیراز بودیم.
ساعت شش صبح باصدای پدر از خواب بیدار شدیم. پدر اجازه نداد حتی صبحانه را در منزل بخوریم همگی مارا به کله پزی دعوت کرد و حرکت کردیم.
مادر کنار پدر نشسته بود . من و شکوفه و رویاو مسعود روی صندلی عقب ماشین بودیم. با اذیت و آزار مسعود صدای جیغم بلند شده وشکوفه بغلم کرد.
ناخودآگاه به شکوفه گفتم آبجی جون وقتی به شیراز رسیدیم موقعبرگشتن تو هم با ما می آیی: شکوفه لبخندی زد و گفت : افسون جون این چه حرفیه می زنیحتما برمیگردم و با صدای آرامی گفت: تا وقتی بابا و مامان اجازه ندهند از شما جدانخواهم شد.
بغض کرده و گفتم: تورو خدا آبجی جون زود به زود به دیدن ما بیا.
شکوفه خندید حتما خواهر کوچولوی من. بعد صورتم را بوسید . رویا خیلی کم حرف وآرام بود لبخندی زد و گفت : افسون از الان ماتم گرفته.
نمی دانم وقتی نوبت خودش بشهچطور می تونه پدر و مادر را با این روحیه ترک بکنه.
اخمی کردم و گفتم : من هیچوقتازدواج نمی کنم می خواهم همیشه پیش بابا و مامان بمونم.
مسعود با صدای بلند گفت : واویلا خدا به داد ما برسه.
__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 05-02-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

پدر خنده ای کرد و گفت: دخترم ماشاءالله اینقدرخوشگل و خوش زبان است که فکر کنم در سن پانزده شانزده سالگی در خانه را از پاشنهبکنند.
مادر گفت : خوب بسه دیگه تا افسون بد و خوب خودش را تشخیص نده شوهرش نمیدم.
مسعود گفت : این دختر را که من دیدم تا پیر بشه بد و خوب خودش را تشخیص نمیدهد. پس نکنه می خواهید تا زمان پیری بیخ ریشمان باشه؟ همگی زدند زیر خنده .
خواستم مشتی به پهلوی مسعود بزنم که شکوفه مانع شد و با خنده دستم را گرفت وبغلم کرد.
مادر گفت : اتفا قا چند وقت پیش که آقا رامین به دیدنمان آمده بودگفت خیلی از افسون خوشش آمده . چون خیلی شلوغ و زیرک است.
شکوفه لبخندی زد وگفت: یکبار هم به من گفته بود انگار افسون زیاد از من خوشش نمی آید چون وقتی بهدیدنش می آیم با اخم و ناراحتی بدرقه ام می کند.
ولی بهش گفتم ام به دل نگیردچون افسون از کودکی در کنارم بوده و زیادی به من وابسته است کمی حسادت می کنه.
با اخم گفتم باید هم حسودی بکنم اگر شما جای من بودید اینکار را نمی کردی. وقتیآقا رامین از شیراز می آید من شما را نمی بینم مدام یا بیرون می روید یا در اتاقترا می بندی و خودتان را حبس می کنید وقت نداری که حتی با من حرف بزنی.
پدر خندهای کرد و گفت : دخترم راست می گه دیگه. چرا باید او را مدام تنها بگذاری که او نسبتبه رامین حسودی بکنه.
شکوفه با خجالت سرش را پایین انداخت و سکوت کرد.
چندکیلومتری از تهران خارج شده بودیم که پدر جلو مغازه کله پزی ماشین را نگه داشت وگفت : پیاده بشین که خیلی گرسنه ام شده. حتما شما هم مثل من گرسنه اید.
همگیپیاده شدیم و بیرون رستوران روی نیمکتهای پهنی که رویشان گلیمهای رنگارنگ انداختهبودند نشستیم. قلیان خوش نقش و نگاری کنار هر تخت به چشم می خورد پدر دائما باشکوفه شوخی می کرد و او نیز با صورتی قرمز شده سرش را پایین می انداخت و آرام غذایشرا می خورد.
من پدر را خیلی دوست داشتم و او را بهترین پدر دنیا می دانستم. دستخودم نبود احساس بدی داشتم و مدام به صورت پدر نگاه می کردم و دوست داشتم بهتر پدررا حس کنم.
رویا گفت : افسون چرا دائما به بابا نگاه می کنی ؟ پدر خندید آخردخترم تازه می خواد منو بشناسه.
مادر لبخندی زذد و گفت : اینقدر اذیتش نکنیدحتما طفلک خوابش میاد صبح زود بیدار شده.
مسعود با حالت تمسخر گفت : واله رفتار اینلوس عجیب غریبه آخه اگر کسی خوابش بیاد چشمهاشو می بنده ولی این زل زده و بربر بابارا نگاه می کنه. بعد همگی به خنده افتادند.
با ناراحتی گفتم : تو دیگه رجزخوانی نکن از همه بدتری فقط بلدی آدم را ذلیل کنی.
مسعود تا خواست جوابم را بدهدپدر مانع شد. فقط مسعود چشم غره ای بهم کرد و با انگشت برایم خط و نشان کشید و منهم برایش زبان در آوردم.
بعد از خوردن صبحانه همگی سوار ماشین شدیم. ایندفعهکنار مادر نشستم . پدر خیلی سرحال بود. دائما به شوخی فرمان ماشین را ول کرده و دستمی زد. مادر چند بار با نگرانی تذکر داد که این کار را نکن و پدر با گفتن کلمه چشمقربان به رانندگی ادامه می داد.
لحظه ای بعد خواب سنگینی کلافه ام کرده بود. وقتی دیدم روی پای مادر نمی توانم بخوابم روبروی مادر نشسته و سرم را روی پای مادرگذاشتم و بخواب رفتم.
__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.
پاسخ با نقل قول
  #5  
قدیمی 05-04-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

نمی دانم چه مدت گذشته بود که یکدفعه با صدای ترمز شدیدماشین وحشت زده از خواب بیدار شدم و وقتی به خود آمدم در کنار جاده افتاده بودم . سریع بلند شدم سرم به شدت می سوخت . وقتی دست به سرم کشیدم متوجه خرده شیشه ها شدم . از لابه لای موهایم خون می چکید.

به اطراف نگاه کرده چشمهایم داشت از حدقهبیرون می زد. یک طرف ماشین زیر لاستیکهای کامیون به طور وحشتناکی له شده بود . باپاهای لرزان به طرف پدر رفته قلبم به شدت می زد.

پدر در حالی که سرش روی فرمانماشین بود حرکتی نداشت. سرش را بلند کردم صورتش پر از خون بود و فرمان ماشین در تنشفرو رفته بود . وحشت زده به عقب رفتم لال شده بودم . تمام تنم می لرزید عقب عقبرفته و به پدر نگاه می کردم.

پایم به چیزی خورد برگشتم و نگاه کردم شکوفهعزیزم روی آسفالت جاده بیهوش افتاده بود . کنارش نشسته و سرش را در آغوش گرفتم. ولیحرکتی نداشت.

وای خدای من شکوفه زیبا و دوست داشتنی ام با یک نسیم بهاری پرپرشده بود. هر چه صدایش کردم جوابی نداد. وقتی سرش را برگرداندم متوجه شدم که کنارشقیقه اش خون جاری شده. با سر آستین خون را پاک کرده و با گریه صدایش کردم. آبجیتورو خدا بیدار شو من میترسم آبجی ولی صدایی نشنیدم .

به اطراف چشم دوختم مادررا دیدم . شکوفه را آرام روی زمین گذاشته و پیش مادر رفتم . او نیز بیهوش کنار جادهافتاده بود. سر مادر را بغل کرده و صدایش زدم . او در حالت بیهوشی ناله ای سر داد . بلند شدم و آبی که در کلمن بود را به صورتش ریختم. بهوش آمد . چند تا از دندانهایششکسته و دهانش پر از خون بود . با وحشت بلند شد و به اطرافش نگاه کرد و با دست مرابه عقب هول داد.

وقتی متوجه مرگ پدر شد صدای ناله و شیونش بلند شد و گریان بطرفخواهرانم رفته و قتی دید شکوفه فوت شده موهایش را با چنگ می کشید و صورتش را میخراشید و شیون و ناله می کرد.

من به طرف رویا رفتم . او ناله ضعیفی کرده و مادررا صدا زد. مادر به طرف رویا آمد و او را در آغوش گرفت و روی صورتش آب ریخت.

رویا ی زیبا چشمهایش را باز کرد و به مادر نگاهی انداخت و با صدای ضعیفی گفت : مامان بابا و بعد چشمهایش را برای همیشه بست.

مسافرینی که از آن جاده عبور میکردند ماشینها را پارک کرده و به کمک ما آمدند . مسعود که بیهوش کنار جاده افتادهبود را به هوش آوردند و متعجب به صحنه تصادف نگاه می کردند. زنها سعی می کردند مادررا ساکت کنند. یکی از مسافران جهت آوردن کمک به اورژانس آن شهرستان رفت .

اماهیچکس نمی توانست جلوی شیون و فریادهای مادر را بگیرد. مسعود شکه شده و حیران بهاطراف نگاه می کرد که یکدفعه یکی از آن مسافران جلو مسعود رفته و با چند سیلی او رابه خود آورد.

سپس مسعود نیز به گریه افتاد.

من در کنار شکوفه نشسته و موهایبلند و خرمایی رنگ خواهرم که روی زمین پخش شده بود را با گیره موی خودم بسته و درحالیکه گریه می کردم نگاهی به پدر و شکوفه و رویا انداختم دلم آتش گرفت داد زدمخدایا چند تا.

سرنوشت پرده سیاهش را سایبان خانه مان کرده بود. و بوی بد مصیبتمشامم را می آزرد. احساس کردم زمین به من می خندد. از زنده بودنم نفرت پیدا کرده ودوست داشتم با پدر و خواهرانم بودم.

پس از گذشت مدت زمانی صدای آژیر آمبولانسمرا به خود آورد. زمان جدایی از پدر و خواهرانم رسیده بود. مادر همچنان به شکوفهچسبیده بود و فریاد می زد و نمی گذاشت جگر گوشه اش را از او جدا کنند. اما مامورینآمبولانس مادر را از او جدا کرده و مارا با ماشین پلیس به بیمارستان رساندند.

مامورین و خدمه آمبولانس نیز به حال مادر می گریستند. چند تا پرستار به کمک منو برادر و مادرم آمدند و در یک اتاق ما را بستری کردند . مادر روی تخت نشسته وهمانطور جیغ می کشید و خودش را می زد و صورتش را با ناخن می خراشید . با تزریقآمپول توسط یکی از پرستاران مادر به خواب رفته و بعد دستهای مادر را به تخت بستند . مثل اینکه دیوانه ای را زنجیر می کنند.

من و مسعودآرام روی تخت کز کرده و مانند آدمهای لال و کر به گوشه ای خیره شده بودیم. در همینموقع پرستاری به طرفم آمده گفت : دخترم بیا پایین می خواهم سرت را پانسمان کنم. همراه او به اتاق پانسمان رفتم و موقع پانسمان آرام گریه می کردم.

نگاهی بهپرستار کرده گفتم : پدر و خواهرانم را کجا برده اند ؟ می دانم که آنها مرده اند. پرستار بغض گلویش را فرو خورد و گفت : دخترم آنها نمرده اندآنها همیشه در منار شماهستند.
یکباره پرستار گفت : خدای من از پایت خون می آید و سرسع با قیچی قسمت سرزانوی شلوارم را پاره کرد و گفت باید دکتر را صدا کنم بدجوری زخمی شده ای.
وقتیزانویم را دیدم از زخم آ« حالم بهم خورد. گوشت پایم گرد تا گرد پاره شده بود واستخوان پایم بخوبی معلوم بود
صورتم را برگرداندم. پرستار با ناراحتی گفت تو چطور متوجه نشدی مگه درد نداشتی؟
با بغض گفتم : دردسینه ام بیشتر از درد پام است.
پرستار سرم را در آغوش کشید و آرام به گریهافتاد و دکتر را صدا کرده و پارگی پایم را بخیه زده و با تزریق آمپول بخواب رفتم.
__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.
پاسخ با نقل قول
  #6  
قدیمی 05-04-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

مدتی در خواب بودم که با صدای شیون مادر از خواب پریدم. برادرم مسعود کنار مادرایستاده بود و گریه می کرد و می گفت: مامان تورو خدا ساکت باشم اینقدر خودت را اذیتنکن.
بعد از گذشت چند ساعت عموها همراه دایی محمود وارد اتاقی که بستری بودیمشدند. وقتی آنها را دیدم انگاری داغمان دوباره تازه شده و شروع کردیم به گریه کردن.
دست مادر را به تخت بسته بودند. ولی او همچنان فریاد می کرد و شکوفه و رویا وپدر را صدا می زد. عموها و دایی وقتی متوجه شدند چه بلایی سرمان آمده همچنان فریادمی کشیدند و گریه می کردند.
دایی محمود خودش را به درو دیوار می زد. توسطپرستاران آنها را به آرامش دعوت کردند.
رامین شکوفه را در منزل دایی محمود دیدهبود و از او خوشش آمده و به خواستگاریش آمدند.
مادر با ناله پرسید : به شما چهکسی گفت که ما بدبخت شده ایم.؟ دایی با صدای گرفته ای گفت : مسعود با من تماس گرفتهو من نیز موضوع را تلفنی به آقای شریفی اطلاع دادم.
مادر با ناله گفت : جوابرامین را چی بدهم ؟ چی بگم ؟ خدا چی بگم؟ دوباره شروع کرد به ناله زدن.
شب آنحادثه شوم آقای شریفی همراه زنش و رامین به بیمارستان آمدند. هر سه هراسان بودند. مادر با دیدن رامین شروع به گریه کرد و با فریاد گفت : رامین جان تو دیگه عروسنداری . تو دیگه عزیز نداری و در همان حال از هوش رفت.
رامین با شنیدن این حرفشوکه شد و با ناباوری گفت : نه ... این دروغه شکوفه نمرده دایی محمود دستش را رویشانه رامین گذاشت و با گریه گفت : رامین . سپس رامین با فریاد گفت : شما دروغ میگوئید نمی توانم باور کنم و با مشت به درو دیوار می زد و گریه می کرد.
دایی وعموهایم به زحمت رامین را آرام کردند.
مینا خانم و آقای شریفی گریه می کردند وعروسشان را به نام صدا می کردند. در همین موقع پرستار وارد اتاق شده و با ناراحتیگفت : شماها به جای اینکه آنها را تسلا داده و به آرامش دعوت کنید خودتان بیشتر ارآنها ناراحتی می کنید. لطفا همه بیرون یروید تا کمی استراحت کنند.
همگی بیرونرفتند به غیر از مینا خانم. او با التماس خواست که پیش مادر بماند و دیگر شیوننخواهد کرد. پرستار قبول کرده و اجازه داد که ایشان بماند.
بعد از مدتی بسختیاز روی تخت پایین آمدم و لنگ لنگان از اتاق بیرون رفته و در راهرو قدم زدم و یک یکاتاقها را سرک کشیدم تا دوباره پدر و خواهرانم را بیایم . اتفاقا به اتاقی رسیده کهروی درب آن نوشته بود سردخانه. آرام در را باز کرده و بدون وحشت وارد شدم آنجا محلسرد و بی روحی بود . آهسته جلو رفتم صدای ضعیفی به گوشم رسید.
جلوتر رفتم آقارامین بود که کنار صندوق جسد خواهرم ایستاده بود و با گریه داشت با جسد بی روحشکوفه صحبت می کرد. صورت زیبای شکوفه همانند فرشته ها بود. انگار به خواب عمیقی فرورفته باشد.
مژه های بلند و فر دارش در آن صورت زیبا و سفید مانند برگ گل کوکبزیبا و قشنگ بود. انگاری شکوفه داشت خواب بهشت زیبا را می دید که اینچنین با اشتیاقچشمهایش را بسته و اصلا توجهی به کسی نداشت که برای باز بودن آن چشمها آرزو داشتند.
بی اختیار یک دفعه جیغ بلندی کشیده و خود را روی جنازه شکوفه انداختم . رامینهر چه خواست مرا آرام کند نمی توانست. در آ« موقع عشق شکوفه عزیز به رامین رافراموش کرده سیلی محکمی به صورتش زده و با فریاد گفتم : به من دست نزن تو باعث مرگآها شده ای. مقصر شما هستید که ما بدبخت شدیم و با گریه ادامه دادم اگر اصرار شما وخانواده ات نبود که به شیراز خراب شده بیاییم الان آنها زنده بودندرامین باناراحتی نگاهم کرد. باور نمی کرد که من دارم این حرفها را می زنم. دوباره فریاد زدهمشتهای نفرتم را حواله سر و صورت رامین کردم.

در این موقع دستم را گرفته و سرم رادر آغوش کشید و به گریه افتاد و من با ناله گفتم : شکوفه را خیلی دوست داشتم چراخانواده ام را به شیراز دعوت کردید. چرا؟ چرا؟ دیگر نفهمیدم چه شد.
__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.
پاسخ با نقل قول
  #7  
قدیمی 05-05-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

وقتی به هوشآمدم رویتخت بیمارستان سرم به دستم وصل بود و رامین و عموها و دایی محمود و آقایشریفی همگی کنار تخت من نگران بودند. وقتی آقای شریفی را دیدم در دل گفتم حتمارامین همه حرفهایم را برای پدرش گفته است.

صورتم را از رامین برگرداندم. آقایشریفی با ملایمت گفت : دخترم حالت چطوره ؟ خدا را شکر بهوش آمدی.

گفتم : بهترم. رامین آرام گریه می کرد. حس کردم به تنهایی بزرگترین ضربه روحی را به او وارد کردهام.

عمو علی گفت : دخترم بهتر است تو کمی استراحت کنی. ما پیش مادرت می رویم تاسری به او بزنیم. دایی محمود و آقای شریفی همراه آنها رفتند ولی رامین کنار منماند.
رامین با ناراحتی دستم را گرفته و گفت : افسون اگر می دانستم این اتفاق میافتد به خدا هیچ وقت به شما اصرار نمی کردم به شیراز بیائید. خواهش می کنم اینقدرمرا سرکوفت نزنی و روی زخمم نمک نپاشی . من تا عمر دارم شکوفه و عشق پاکش را فراموشنخواهم کرد. و بی اختیار اشک ریخت. با ناراحتی گفتم ببخشید من در آن لحظه اصلابا خود نبوده و نفهمیدم که چه می گویمرامین بلند شده و آهی ازته دل کشیده گفت : فردا شما و مادر و آقا مسعود مرخص می شوید. من تا فردا دربیمارستان می مانم و اگر به چیزی احتیاج داشتید حتما به من بگو و از اتاق خارج شد.

سکوت کردم . افکارم پریشان بود . صورت پدر جلو چشمانم ظاهر می شد. نمی توانستمبا این فاجعه کنار بیایم.

فردا صبح عموها و دایی محمود برای ترخیص ما بهبیمارستان آمدند و آمبولانس در حالی که جنازه عزیزانمان را در خود داشت جلوتر حرکتکرد. مادر اصرار داشت که عزیزانش را در شهرستان محل تولدشان که در یکی ازشهرهای شمال کشور بود ببرند.

مادر همچنان بی قراری می کرد و مدام دخترها وشوهرش را صدا می زد و فریاد می کشید و بی هوش می شد.

با خود گفتم : بعد از مرگعزیزانمان مادر از بین خواهد رفت. چون اصلا به خود توجه نداشت و مانند بید از ترسجدایی به خود می لرزید.

بالاخره همراه عزیزانمان به قبرستان شهرستان رشترسیدیم. آنجا مملو از جمعیت بود. انگار کسی خبر حادثه را بین فامیل پخش کرده بود. تمام دوستان و آشنایان و همسایه ها برای همدردی آمده بودند.

با رسیدنمان عمه هاو خاله ها شیون کنان به طرفمان آمده و دور مادر جمع شدند و جنازه ها را از آمبولانسخارج کردند و الله اکبر گویان به طرف مرده شور خانه بره تا پیکر پاکشان را غسل وکفن نمایند.

دختران فامیل و دوستانم دور من نشسته و گریه می کردند.

من نیزبه گور کنان که داشتند سه حفره تنگ و تاریک برای عزیزانمان می کندند با تنفر نگاهمی کردم. یکباره طاقتم تمام شد و تحمل این همه سنگدلی را نتوانستم داشته باشم. آنهاچطور می توانستند تن زیبای شکوفه و رویا را با بی رحمی داخل آن گور تنگ و تاریکبگذارند. به طرفشان حمله برده و بیل را از دستشان گرفته و با فریاد گفتم: چطوردلتان می آید این عزیزان را در خاک بگذارید.؟ شما چطور می توانید یک عروس زیبا راکه در این دنیا با آرزوهای فراوان بود با این بی رحمی به داخل گور بگذارید؟ برویدگم شوید. شماها انسان نیستید.

جیغ می کشیدم و خاکها را در گودال می ریختم.

یکباره دستی مرا از پشت گرفته و از روی زمین بلند کرده و در آغوش کشید. رامینبود و همچنان گریه می کرد.

با خشم گفتم : ولم کن. تو آنها را کشتی. حالا خوبتماشا کن ببین چطور دارند با شقاوت آنها را دفن می کنند. ببین چطور می خواهن صورتزیبای شکوفه و رویا را با بی رحمی در این گور سرد پنهان کنند.

رامین را با دستبه عقب هول داده و از آغوشش بیرون آمده و همچنان بر سرش فریاد می کشیدم. در اینهنگام دایی محمود به طرفم آمده و دستش را روی دهانم گذاشته با عصبانیت گفت: ساکتباش . چرا داری با این حرفها او را خرد می کنی ؟ رامین با پریشانی به طرف ماشینرفته و از قبرستان دور شد. همه نگران شدند.

یک ربع ساعت بیشتر نگذشته بود کهرامین با دسته ای گل از ماشین پیاده شد و در حالیکه همچنان گریه می کرد گلها راداخل قبرها گذاشت به طوری که وقتی به داخل گور نگاه کردم انگار از گل تشکی برایعزیزانمان درست کرده بود. بعد نگاهی به من انداخت با این کار او کمی آرام شدم.

نگاهم به مادر افتاد که چطور پریشان و بی قرار است همانند تک درختی که دربیابان مورد حمله طوفان قرار گرفته از این مصیبت به خودش می پیچید.

هر لحظهتنفرم از رامین بیشتر می شد. اول خواستند پدر را دفن کنند. جنازه پدر را در پاچهسفیدی پیچیده بودند. بر جنازه نماز خواندند و آن را در گور تنگ و تاریک گذاشتند. عمه و مادر بزرگم و پدر بزرگ آمده و آنقدر شیون کردند تا بی حال آنها را از کنارقبر بیرون کشیدند. کنار قبر پدر رفته چند شاخه گل روی سینه پدر گذاشتم. در همانلحظه احساس کردم که چیزی همانند احساس محبت و عاطفه ام را به پدر هدیه دادم و درآغوش او گذاشتم تا آن را از من به یادگار داشته باشد.



__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.
پاسخ با نقل قول
  #8  
قدیمی 05-05-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

دایی محمود مرا در آغوشگرفته و گفت : افسون جان بس کن و مرا کنار کشید دیگر نمی توانستم گریه کنم. اشکمخشک شده بود انگاری چشمه اشکم را به پدر هدیه داده بودم.
وقتی روی پدر خاک میریختند احساس کردم که روی تمام احساس و عشقم خاک می ریزند.
رویای عزیز را با یکپارچه سفید رنگ پیچیده طوری که اندام زیبایش را در خود جمع کرده بود. با خود گفتم : خدایا این خاک چطور می تواند دسته گلی به این زیبایی را در خود پنهان کند. مادر باپریشانی جلو رفته و چند شاخه گل روی سینه رویا گذاشت. دستهای مادر می لرزید. خم شدهو چشمهایش را غرق بوسه کرد و او را در آغوش گرفته و چنان جیغی کشید که احساس کردمکوهها از مصیبت مادر می خواهند خورد شوند و دریاها از اشک مادر اقیانوس.
مادررا از رویا جدا کرده و رویای زیبای مادر را داخل گور تنگ و بی رحم گذاشتند. و آنخاکهای نفرت انگیز را روی رویای همیسه عزیز ریختند.
و حالا نوبت شکوفه مهربانبود که عمر زیبایش مانند شکوفه بهاری با یک نسیم از شاخ و برگ جدا شده و به نیستیپیوسته بود.
شکوفه عزیز را در حالی که پارچه سفید را دور تن زیبایش پیچیدهبودند و یک تور سفید روی صورتش انداخته آوردند. مادر با دیدن شکوفه عزیز بی هوش شد. مادر رامین خاکها را روی سرش می ریخت. عروس عزیزش را صدا می کرد. آقای شریفی بادیدن شکوفه نعره ای کشید و بی هوش شد. طوری که نتوانستند آن را به هوش بیاورند وسریع او را به بیمارستان بردند.

رامین آرام نزدیک شکوفه عزیز رفته و یک شاخه گل رزکنار صورت زیبای شکوفه گذاشته و با صدایی که از ته چاه در می آمد با ناله گفت : نمیدانم این خاک چطور دلش می آید بدن عزیزت را در آغوش بگیرد. ای کاش من نیز با توبوده و درون این خاک می خوابیدم تا بتوانم آرام بگیرم . خم شده و موهایش را بوسیدهو کنارش بی هوش شددر همین حال مادر نقل وپول خرد روی سر آنها ریخته دوباره غش کرد و بر زمین افتاد.
این صحنه چنانحاضرین را منقلب کرد که همه به گریه افتادند . شکوفه عزیز را سمت چپ پدر دفن کردندو بعد از تدفین عزیزانمان همگی به منزل پدربزرگ رفتیم.
پیرمرد از مصیبت از دستدادن فرزند و نوه هایش دائما بی قراری می کرد . عموها از داغ برادر جامه سیاهپوشیده بودند.
آقای شریفی و رامین و مینا خانم تا مراسم شب هفت ماندند. تمامیفامیل خانواده شریفی به جهت تسلیت به شمال آمده در غم ما خود را شریک می دانستند. منزل پدر بزرگ مملو از افراد سیاه پوشی بود که برای تسلیت آمده بودند.
به مادرداروهای آرام بخش می خوراندند تا بی قراری نکند ولی با از بین رفتن اثر داروها مادردوباره بی تابی کرده و شیون و زاری سر می داد.
او وقتی رامین را می دید شروع بهخواندن شعرهای سوزناک به زبان محلی می کرد. رامین مادر را در آغوش گرفته و با گریهگفت : مادر به خدا من بعد از شکوفه از شما جدا نشده و همیشه به یادتان خواهم بود.
مادر گونه اش را بوسید و گفت : تو بوی شکوفه ام را می دهی تو همیشه عزیز منهستی.
مراسم شب هفت عزیزان تمام شده بود ولی پدر بزرگ اجازه نداد تا پایانمراسم چهلم به تهران برویم و فقط یک روز به خاطر برگزاری مراسم یادبود پدرم که توسطهمکارانش در مسجد نزدیک خانمان برقرار شده بود به تهران آمدیم و دوباره به رشتبرگشتیم.
آقای شریفی و رامین و مینا خانم خداحافظی کرده و به شیراز رفتند. عموها و دایی محمود به تهران برگشتند. ما نیز در منزل پدربزرگ بودیم.
عمه ها وفامیل برای تسلی دائما پیش ما آمده و ما را به آرامش دعوت می کردند . عمه کبریدخترش را مدام به دیدنم می فرستاد تا تنها نباشم . اما من با برخورد بدم باعث شدماز من قهر کرده و با ناراحتی پیش مادرش برگردد.
رامین هر روز با مادر تلفنیتماس می گرفت و حالش را می پرسید و می خواست با من نیز حرف بزند که می گفتم بگوییددر خانه نیستم یا اینکه خوابیده ام.
در مراسم چهلم خانواده آقای شریفی همراهچند تن از فامیلها ی نزدیک به رشت آمدند.
وقتی چشمم به رامین افتاد جا خوردم. پیش خودم گفتم وای خدای من چقدر او لاغر شده است. رامین تا مرا دید جلو آمد و باصدای گرفته ای گفت : حالت چطور است ؟ آرام گفتم : هنوز نفس می کشم . او با ناراحتیادامه داد هنوز مرا مقصر در مرگ آنها می دانید ؟ گفتم : نه قسمت آنها اینطور بوده وصورتم را برگرداندم. با ناراحتی گفت: پس چرا هر وقت خواستم تلفنی با شما صحبت کنمبهانه آورده و صحبت نمی کردی؟ هر زمان که مرا میبینی صورتت را از من بر می گردانی؟
با عصبانیت گفتم: چکار کنم؟ انتظار داری با این غم و مصیبت برایت بخندم؟آرام گفت : نه ولی لااقل طوری رفتار کن تا خودم را مقصر در مرگ آنها ندانم. توباعث شدی که همیشه خودم را مقصر بدانم به جهت اینکه در آمدن به شیراز اصرار کردم وبا این حرکات که تنفرت را نشان می دهد در مرگ آن عزیزان خودم را مقصر بدانم. پوزخندی زده و سکوت کردم.
رامین حرصش درآمده خواست حرفی بزند که با آمدن دخترعمویم حرفش را فرو خورد و با ناراحتی از من دور شد.

__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.
پاسخ با نقل قول
  #9  
قدیمی 05-09-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

پس از اتمام مراسم تصمیم براین شد که به تهران بیاییم. به درخواست رامین من و مادر سوار ماشین آنها شدیم. پدربزرگ و مادربزرگ و مسعود با ماشین عمو علی و عموی دیگر با دایی محمود زودتر بهتهران رفته تا خانه را برای ورود ما آماده کنند.
هرگاه به صورت رامین نگاه میکردم دلم برایش می سوخت انگاری روح این جوان که بیشتر از بیست و سه سال نداشت مردهبود.
کار مادر مدام گريه و زاريبود. گوشه و کنار خانه برايش تمام خاطرات عزيزانش بود.
زير دخت گيلاس نشستهبودم. همسايگان يک به يک براي اظهار همدردي به ديدن مادر مي آمدند.
رامين نيززانوي غم بغل کرده و گوشه حياط در حال گريستن بود. خانه شاد و پورشورمان تبديل بهعزاخانه اي شده بود کههر کس از راه مي رسيد گريه و زاري سر ميداد. آقاي شريفيو خانمش نيز سه روز پيش مادر بودند و سپس عازم شيراز شدند.
رامين پيش مادر آمدو گفت: مادر هيچوقت شما را تنها نخواهم گذاشت. مادر رامين را در آغوش گرفته و گفت : پسرم مواظب خودت باش. الهي هر کجا هستي خوشبخت و موفق باشي .
رامين با گريه گفت : مادر من هيچوقت خوشبخت نمي شوم.
دست مادر را بوسيده به طرف مسعود رفت. با اوخداحافظي و سپس رو به من کرد و گفت : افسون خانم خواهش مي کنم مواظب مادر باشيداو را ناراحت نکنيد. تقاضاي ديگرم اين است که اگر مشکلي يا کاري پيش آمد حتمامرا با اطلاع کنيد.
نگاهي به چهره افسرده اش کردم و با بغض گفتم : ما هيچوقتمشکلمان را لا غريبه ها درميان نمي گذاريم.
با اين حرف من حس کردم رامين دگرگونشده و رنگ از صورتش پريد. متدر سريع گفت : افسون ساکت باش و از رامين عذر خواهيکرد.
رامين خيلي آرام با صدايي گرفته گفت : مادر خودتان را ناراحت نکنيد. نگاهيبه من انداخته ادامه داد : مواظب خودت باش اميدوارم دفعه ديگرکه به دبدارتانآمدم کينه اي از من به دل نداشته باشيد. تا من راحت تر با اين مصيبت کنار بيايم واز مادر دور شد.

بعد از رفتن آنها خانواده شش نفري ما تبديل به خانواده اي سهنفري شده بود و اين مسئله براي مادر و مسعود و من غير قابل تحمل بود.
رامين يکروز درميان با مادر تماس ميگرفت. ولي من اصلا با او صحبت نمي کردم و ماهي يکبار بهديدن ما مي آمد.
هشت ماه بعد از مرگ عزيزانمان يکروز به تهران آمده و گفت : کهبراي ادامه تحصيل به خارج از کشور مي رود تا پايان دوره تخصصي اشدر کشورآلمان خواهد ماند. در موقع رفتن رامين بود که تازه از مدرسه برگشته بودم. بعد ازسلام سردي که به رامين کردم به اتاقم رفته تا لباسهايم را عوض کنمدر همين موقعرامين وارد شد و گفت : افسون خانم وقتي برگردم شما براي خودتان خانمي خواهيد شد.
خواهش مي کنم در صورت تماس تلفني با هم صحبتي داشته باشيم. نگذاريد فکر اينکهدر مرگ عزيزانمان مقصر هستم کينه اي از من بدل بگيريد.
لبخن سردي زده گفتم : اميدوارم موفق باشيد به خاطر اينکه زودتر از اتاقم برود ادامه دادم شما هم مراقبخودتان باشيداميدوارم از من دلخور نشده باشيد. در آن موقعيت نمي فهميدم چه ميگويم. رامين در حالي که بغض سنگيني در گلويش بود خداحافظي کرد و رفت.
فرداي آنروز راهي کشور آلمان شد. خيلي خوشحال بودم . ولي مادر انگار که پسرش از او دور ميشد خيلي ناراحت بود.
__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.
پاسخ با نقل قول
  #10  
قدیمی 05-09-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

پدر و مادر رامين مدام با مادر در تماس بودند. يادم مي آيد که يک روز سر مادر فرياد کشيدم که چرا خانواده آقاي شريفي دست از سرمان بر نمي دارند.

شکوفه که مرده و دختري نداريم که به رامين بدهيم. چرا اينقدر مارا عذاب مي دهند. حتما عذاب وجدان دارند که اينطور به ما ترحم مي کنند.

مادر با عصبانيت گفت : آنها مردمان خوبي هستند خدا نخواست که با ما وصلت کنند. ولي دليلي ندارد که انسانيت خودشان رافراموش کنند.

درسهايم خيلي ضعيف بود. اصلا حوصله درس خواندن را نداشتم. جاي خالي پدر و خواهرانم برايم خيلي زجر آور بود.

شکوفه هميشه مراقب درس خواندنم بود و در موقع امتحانات کمکم مي کرد. نبودن او در کنارم برايم غير قابل تحمل بود.

عيد با تمام زيباييهايش کم کم داشت نزديک مي شد. هيچ شور و شوقي نداشتيم. حتي براي خريد لباس عيد هيچ اشتياقي نشان نمي دادم.

وقتي مادر پيشنهاد خريد لباس عيدمان را کرد عصباني شده گفتم : نمي خواهم براي عيد لباس نو بخرم.

درست يک روز به عيد مانده بود که تلفن زنگ زد. مادر گوشي را برداشته و با بغض به احوال پرسي پرداخت. متوجه شدم رامين است
مادر قدري صحبت کرده گوشي را به مسعود داد . من سريع از منزل خارج شدم اصلا دوست نداشتم با رامين حرف بزنم. بعد از نيم ساعت به خانه برگشتم .

مادر عصباني بود و با ديدن من گفت : دختره سنگ دل رامين بيچاره چقدر منتظر بود تا با تو حرف بزند. سکوت کرده و يک راست به اتاق رفتم.

مادر خواست به خاطر من و مسعود سفره هفت سينبچيند تا ما را خوشحال کرده باشد. ولي مسعود و من بدون وجود پدر و خواهرهايمان درگوشهاتاق نشسته و زانوي غم در بغل داشتيم.
مادر سفره را پهن کرد و آينه وشمعدان را گذاشت و تا خواست که لوازم ديگر را آورده و در سفره بچيند صورتش را ديدمکه با غم و اندوهي اين کاررا انجام مي دهد.

ناگهان و بدون اينکه متوجه عملکردمباشم بلند شدم و سفره را با وسايلي که مادر در آن چيده بود به طرف گوشه اتاق پرتکردم و چنان گريه ايسر دادم که مادر و مسعود به طرفم آمده و مرا در آغوشکشيدند و آنها نيز با من شروع به گريه کردند.
لحظه اي بعد صداي زنگ در منزل بهصدا در آمد . مادر رفت که در راباز کند ناگهان صداي گريه مادر و خانم شريفي بلندشد. آنها در داخل حياط همديگر رابغل کرده و داشتند گريه مي کردند. من صورتم راشسته و وارد اتاق شدم. نيم ساعت به تحويل سال مانده بود .
خانم شريفي داخل اتاقشده و مرا در آغوش گرفت و گريه کرد و با همان حال گفت : انشاءالله سال خوبي داشتهباشي.
تشکر کرده و با تنفري که از آنها در دل داشتم مشغول جمع کردن سفره اي کهبه گوشه اتاق پرت کرده بودم شدم ودايي محمود و عموها با زن و بچه هايشان همگيموقع سال تحويل به خانه ما آمدند تا در موقع تحويل سال تنها نباشيم. بچه هااطرافمان را پر سروصدا کرده بودند.
با اينکه همگي دورمان بودند من و مسعوداحساس کمبود مي کرديم و مدام به اطراف نگاه کرده تا بتوانيم اثري از گمشده هايمانپيدا کنيم.
بعد از رفتن مهمانها مينا خانم (مادر رامين) از چمدانش سه عدد کادودرآورد و جلوي مادر گذاشت و گفت : رامين جان برايتان هديه فرستاده است و يکنامه هم براي افسون جون و خيلي عذرخواهي کرده که نمي تواند موقع عيد کنارتانباشد.
مادر لبخندي زده گفت: دست رامين جان درد نکن. ديروز با ما تماس گرفت خيليناراحت بود به او گفتم که ناراحتي نکن و به درسش ادامه بدهد.


__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 02:24 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها