بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #11  
قدیمی 12-20-2008
گندم آواتار ها
گندم گندم آنلاین نیست.
کاربر عادی
 
تاریخ عضویت: Dec 2008
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 21
سپاسها: : 0

0 سپاس در 0 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

این داستان سروته نداره حداقل صفحه بندیش کنین
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید




  #12  
قدیمی 12-20-2008
امیر عباس انصاری آواتار ها
امیر عباس انصاری امیر عباس انصاری آنلاین نیست.
مسئول ارشد سایت ناظر و مدیر بخش موبایل

 
تاریخ عضویت: Sep 2007
محل سکونت: تهرانپارس
نوشته ها: 8,201
سپاسها: : 8,477

6,213 سپاس در 1,324 نوشته ایشان در یکماه اخیر
Arrow رمان دالان بهشت

نقل قول:
نوشته اصلی توسط گندم نمایش پست ها
این داستان سروته نداره حداقل صفحه بندیش کنین

کمی حق با شماست
منتها اینم هست که تاپیک حالت معرفی و تکه گوئی داره و باید خود رمان رو با اجازه خرید و خوند:D
جالبه فکر کنم دانلود پی دی افش نباشه
اگه باشه خود میناخانم زحمت دادن لینک دانلودش رو می کشند.


__________________
اللهم انا نشکو الیک فقد نبینا، صلواتک علیه و اله، و غیبه ولینا، و کثره عدونا، و قله عددنا و شده الفتن بنا، و تظاهر الزمان علینا، فصل علی محمد و اله و اعنا علی ذلک بفتح منک تعجله و بضر تکشفه و نصر تعزه و سلطان حق تظهره، و رحمه منک تجللناها و عافیه منک تلبسناها،
برحمتک یا ارحم الراحمین.



بارالها ما به درگاه تو شکایت می کنیم از فقدان پیغمبرت و از غیبت امام ما و بسیاری دشمن ما و کمی عدد ما و فتنه های سخت بر ما و غلبه محیط روزگار بر ما پس درود بر محمد و آلش فرست و ما را در همه این امور یاری کن به فتح عاجلی از جانب خود و برطرف ساختن رنج و سختی و نصرت با اقتدار و عزت و سلطنت حقه که تو آشکار گردانی و رحمتی از توجهت که بر همه ما شامل گردد و لباس عافیت که ما را بپوشاند
به حق رحمت نامنتهایت ای مهربانترین مهربانان عالم.

پاسخ با نقل قول
  #13  
قدیمی 12-28-2008
گندم آواتار ها
گندم گندم آنلاین نیست.
کاربر عادی
 
تاریخ عضویت: Dec 2008
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 21
سپاسها: : 0

0 سپاس در 0 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

لطفا بقیه اش را هم زودتر بگذارید مردم!
پاسخ با نقل قول
  #14  
قدیمی 01-14-2009
مریم و حمید آواتار ها
مریم و حمید مریم و حمید آنلاین نیست.
تازه کار
 
تاریخ عضویت: Jan 2009
محل سکونت: زنجان
نوشته ها: 6
سپاسها: : 0

0 سپاس در 0 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

با سلام و خسته نباشید
من به صورت میهمان این رمان را خواندم و امروز عضو شدم و حالا سوالم این است که آیا ادامه داستان همینجا هست و یا چند روز باید منتظر ماند؟ خواهش می کنم هرچه سریعتر این کار را انجام دهید.
پاسخ با نقل قول
  #15  
قدیمی 01-14-2009
jackal آواتار ها
jackal jackal آنلاین نیست.
تازه کار
 
تاریخ عضویت: Jan 2009
محل سکونت: میرداماد
نوشته ها: 12
سپاسها: : 0

0 سپاس در 0 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

یعنی چی؟
من که چیزی نفهمیدم!
__________________
احسان
پاسخ با نقل قول
  #16  
قدیمی 01-14-2009
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,791
سپاسها: : 521

1,640 سپاس در 663 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

سلام دوستان عزیز
اول باید بگم که شرمنده وقفه ایجاد شد حین گذاشتن داستان
دوم اینکه به ترتیبی که رمان به میل من میومد گذاشته شده و قسمت بندی شده است
ادامه اش رو هم حتما توی همین چند روز میذارم
مرسی از توجهتون

رمان دالان بهشت - قسمت هشتم

مهر ماه با حال و هواي خاص خودش رسيد اما مهر آن سال براي من مثل سال هاي قبل نبود با باز شدن مدرسه محمد را كم تر مي ديم و اين كلافه ام مي كرد. ديگر حوصله كتاب و دفتر و كلاس را نداشتم. پيش خودم فكر مي كردم بي خود نيست كسي كه ازدواج مي كند مدرسه راهش نمي دهند. حواسم اصلا جمع درس نبود و همين مرا خيلي از مريم و زري عقب انداخته بود. بر عكس من محمد كه واحد هاي بيش تري گرفته بود روزها تا غروب كلاس داشت. وقتي هم خسته برمي گشت مدام سرش توي كتاب و جزوهايش بود. مريم و زري هر چه به من فشار مي آوردند فايده اي نداشت. ديگر دل و دماغ كلاس و دفتر و كتاب را نداشتم. مريم مرتب مي گفت: مهناز بيچاره اين محمد از اون مردها نيست كه تو فكر مي كني ها كسي كه به خواهرش براي درس اين قدر سخت بگيره زنش رو ول نمي كنه.

ولي من گوشم بدهكار نبود. براي خانه داري و شوهرداري احتياج به درس نداشتم حدود دوماه از باز شدن مدرسه ها گذشته بود. بعد از ظهر جمعه بود محمد روي ميز خم شده و سرش توي كتاب و دفترهايش بود ومن بيهوده كتاب ها را جلوي خودم روي زمين پهن كرده بودم همان طور كه دست هايم زير چانه ام بود غرق تماشاي محمد بودم. سنگيني نگاهم انگار تمركزش را به هم زد و سرش را بلند كرد. لبخند زنان گفت: دختر خوب تو مگه درس نداري؟ با خونسردي و خيلي راحت گفتم: چرا ولي ديگه حوصله درس خوندن ندارم.
يكدفعه صاف نشست و گفت: ديگه حوصله نداري يا امروز حوصله نداري؟
- چه فرقي مي كنه ؟
- خيلي فرق مي كنه شما اول بگو كدومش ؟ تا فرقش رو بگم. دستهايم را از زير چانه ام برداشتم همان طور كه صاف مي نشستم زانوهايم را بغل كردم و خيلي راحت گفتم: ديگه حوصله ندارم اصلا چيزي از درس ها نمي فهمم حواسم جمع نمي شه . دلم نمي خواد ديگه برم... در حالي كه اخم هايش را در هم كرده بود پريد وسط حرفم و با دست اشاره كرد كه ادامه ندهم. از پشت ميز بلند شد و جلوي من نشست و خيلي جدي گفت: چرا؟
- اصلا اگه ديگه نخوام درس بخونم چي مي شه؟ با چشم هاي عصباني چنان نگاهي كرد كه ترسيدم بعد خيلي محكم و جدي گفت: اين حرفو دفعه آخر باشه كه مي شنوم. تو بايد درس بخوني بايد ديپلم بگيري و بايد بري دانشگاه مي فهمي؟ من از زن هايي كه فكر مي كنن شوهر كردن و بچه آوردن نهايت هنر شونه حالم به هم مي خوره. الان ديگه اون زمان مرده كه دختره كوچيك شوهر مي كرد و پشت سر هم بچه مي آورد و جز بغل شوهر خوابيدن و پخت و پز و بچه داري هيچي نمي فهميد. اگه هم نمرده من همچين زني نمي خوام نمي خوام مادر بچه هايم همچين زني باشه مي فهمي؟ من اين قدر كه توي كله تو و افكارت برايم مهمه زيبايي ظاهريت برايم اهميت نداره. صورت زيبايي كه پشتش فكر و انديشه و شعور نباشه شايد براي خيلي ها جذاب باشه ولي براي من نيست. مهناز همه زيبايي و قشنگي تو وقتي برام ارزش داره كه بدونم پوسته يك معز داناست. نه مثل طبل تو خالي فقط يك صورتك قشنك و خوش آب و رنگ مي فهمي؟ اين كه من با تو زود ازدواج كردم فقط براي اين بود كه خاطرم جمع باشه مال خودمي و با تو دنبال خواسته هام باشم نه اين كه بگم خوب من يك زن جوون خوشگل دارم دوستش هم دارم. باباهامون هم كه وضعشون خوبه پس ديگه زهي سعادت همه چيز تمومه. مهناز اين فكر رو كه من به اتكاي بابام همه چيز دارم از سرت بيرون كن من مي خوام خودم صاحب اونچه دارم باشم.
زندگي اگه پرواز باشه دو تا بال لازم داره كه يكيش عشق است و ديگري عقل و شعور، من اون اوليش رو قويترينش رو دارم و مي خوام دومي هم به اندازه اولي جون دار باشه. نمي خوام زن گرفتن من يا شوهر كردن تو به جاي ترقي ما باعث درجا زدنمون بشه مي فهمي؟ چي باعث شده تو اين فكر رو به سرت راه بدي؟ مگه تو الان غير از درس خوندن چي كار داري؟
خدا رحم كرده ما نرفتيم سر زندگيمون . تو اگه مي ديدي و مي دونستي بعضي ها با چه مشقتي اين راه رو طي مي كنن، چه زحمت ها مي كشن تا اين دوره اي كه توي ناز و نعمت دل جنابعالي رو زده بگذرونن آن قدر راحت نمي گفتي ديگه حوصله ندارم. يك نمونه اش همين دوست خودت مريم تا حالا فكر كردي اون حتي يك دهم آرامش و راحتي تو رو نداره؟
راست مي گفت من اصلا به اين موضوع فكر نكرده بودم. محمد ادامه داد: يا خواهر جواد، ثريا . من بايد تو رو باهاشون آشنا كنم تا خودت....
با كنجكاوي حرفش را قطع كردم و پرسيدم: ثريا كيه؟
خواهر دوستم جواد. همون كه امير هم باهاش دوسته و با هم مي ريم كوه.
دوباره پرسيدم: تو خواهرش رو از كجا مي شناسي؟
بي حوصله گفت: ممكنه اول به اصل مطلب توجه كني بعد به حاشيه ها؟
باورم نمي شد محمد چنين عكس العملي نشان بدهد. پيش خودم فكر كرده بودم، ذوق هم مي كند و حتما پيشنهاد مي كند زودتر عروسي كنيم ولي نخير باز تيرم به سنگ خورده بود و اشتباه فهميده بودم. از آن روز به بعد محمد سختگير تر از هر معلمي حواسش به درس هاي من بود و با صبر و حوصله اول به درس هاي من مي رسيد بعد به كارهاي خودش و بالاخره آن قدر با من سر و كله زد كه از نظر درسي تقريبا همسطح مريم شدم كه هميشه از من و زري درسش بهتر بود. زري مدام سر به سرم مي گذاشت:
مريم خبر نداري محمد چه خود كشاني داره مي كنه تا خانم درسشون رو بخونن. اون وقت جواب سوال هاي منو اگه دو دفعه بگه و من نفهمم دفعه سوم از كوره در مي ره.
مريم گفت: خب اين قراره مادر بچه هاش بشه تو چي؟
خاك بر سر، من هم مثلا عمه بچه هاش مي شم ديگه...
اگر كمي عاقل بودم بايد از آن روز به بعد لااقل يكخورده فكرم مشغول مي شد و سعي مي كردم سر از افكار محمد در آورم و به جاي اين كه راحت از كنار قضيه بگذرم در آن دقيق شوم. منتها همين كه مشكلي حل مي شد فراموشش مي كردم، بدون اين كه حتي ذره اي فكرم مشغول شود يا پيش خودم حرف هاي محمد را تجزيه و تحليل كنم. آدم بايد بداند چه مي خواهد و چرا مي خواهد؟ اگر جز اين باشد، مثل من مي شود تركه اي در مسير باد كه به هر طرفي خم مي شود. من محمد را دوست داشتم بدون اين كه بدانم چرا و چقدر؟ در آن سن و سال نهايت لذتم، احساس عشق بي نهايت او نسبت به خودم بود كه مرا غرق لذت مي كرد. ولي صرف خواستن چيزي، بدون دانستن چراي آن، آدم را گمراه مي كند. من بدون اين كه نياز به خواستن و داشتن را حس كنم، بدون فكر و تعقل و به آساني محمد را در كنار خود ديدم و شايد همين باعث درجا زن ذهن خام من مي شد. چون تشنگي و نياز را نمي شناختم، نياز به دوست داشتن و عشق، نياز به حامي و همفكر، نياز به پناه و همراه و نياز به امنيت خاطر. من بي زحمت صاحب گنجي بودم كه نمي دانستم بايد با آن چه كنم؟ چطور حفظش كنم يا از آن بهره ببرم. و بدبختانه آن قدر به تملكش مطمئن بودم كه لزومي هم براي تقلا كردن و نگهداري اش نمي ديدم. شايد اگر محمد هم مثل من فكر مي كرد قضيه به همان روال معمول و هميشگي پيش مي رفت، عشق سوزان و التهاب، وصل جسماني، فروكش احساس و تمام ... ولي از آن جا كه نه محمد خام بود و كوتاه فكر نه من عاقل و با درايت، اين عدم تعمق و تامل و ساده انگاري و فراموشكاري ها، آرام آرام مرا به بي راهه اي دور برد كه وقتي چشم باز كردم براي بازگشت خيلي دير شده بود.

ادامه دارد ...
__________________

ویرایش توسط SonBol : 01-14-2009 در ساعت 11:44 AM
پاسخ با نقل قول
  #17  
قدیمی 01-14-2009
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,791
سپاسها: : 521

1,640 سپاس در 663 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض رمان زیبا ی دالان بهشت - خواندن رمان فارسی دالان بهشت از نازی صفوی

رمان دالان بهشت - قسمت نهم و دهم

با كمك و همراهي محمد درس را با جديت دنبال مي كردم و پاييز آن سال براي من كه در قلبم از عشق بهاري شاد داشتم ، قشنگترين فصل ها شد. انگار براي اولين بار پاييز را با تمام خصوصياتش مي شناختم پاييز كه هميشه براي من با بوي مدرسه و كتاب و دفتر همراه و هم معني بود آن سال رنگ آرامش و عشق داشت. غروب هاي سرد پاييز دلگير نبود چون براي من همراه شوق برگشتن محمد بود و عطر وجودش و نگاه گرمش. سوز بادهاي پاييزي و رگبار باران براي من كه وجودم با آتش محبت گرم مي شد، مثل باران هاي بهاري دل انگيز بود. براي اولين بار از ايستادن زير باران و خيس شدن از رسوخ سرما و سرازير شدن قطره هاي آب از سر و رويم در حالي كه محمد نگران بود سرما نخورم بي نهايت لذت مي بردم و شب هاي پر رعد و برق همراه صداي زوزه باد ، براي من كه پناهي گرم مثل آغوش محمد داشتم نه ترسناك بود و نه سرد. همين باعث شد كه آن سال ، تابستان قلب من سردي و دلگيري پاييز را نشناسد. فقط عظمت و زيبايي را ديد كه باعث شد براي هميشه پاييز برايم قشنگترين فصل ها باشد.
همان وقت ها بود كه براي اولين بار ثريا و جواد را ديدم. مدتي بود حرف هاي محمد و امير و تعريف هايي كه از خاطراتشان با جواد و گردش هاي مشتركشان مي كردند و مقيد بودن هر دوشان به اين كه در هر شرايطي هفته اي يك بار با هم كوه بروند كنجكاوم كرده بود كه آن ها را ببينم. دوست داشتم بدانم جواد كيست و شخصيتش چگونه است كه اين قدر دوستش دارند و براي همين وقتي محمد گفت: شب جمعه خونه جواد اين ها دعوت داريم خوشحال شدم. به ياد دارم آن شب از ديدن خانه كوچك و قديمي آن ها كه توي يكي از محله هاي نزديك بازار بود و خود جواد كه با تصورات من خيلي فرق داشت چقدر جا خوردم.
جواد پسري لاغر با قدي متوسط و چهره اي معمولي بود كه در مقابل امير و محمد با آن قدهاي بلند خيلي ريز نقش تر به چشم مي آمد و در نگاه اول من از اين كه مي ديدم اين دوست خيلي عزيز براي محمد و امير اين قدر با تصوراتم متفاوت است حيرت كردم. منتها برخورد و لحن جواد آن قدر مهربان و گرم بود كه زود آدم را تحت تاثير قرار مي داد.
محمد و جواد و امير با سر و صدا و شادماني مشغول سلام و احوالپرسي بودند كه خواهرش هم براي استقبال تا دم ايوان آمد و من براي اولين بار ثريا را ديدم.
در مقابل خانه ما و خانه حاج آقا، خانه آنها مثل قوطي كبريت بود ولي برخورد گرم و روي باز آنها فضا را عوض مي كرد طوري كه آدم به سرعت محيط و اطراف را فراموش مي كرد.
ثريا هم مثل جواد خوش زبان و خوش برخورد بود. صورتش بدون اين كه زيبا باشد. دوست داشتني بود و آهنگ قشنگ صدايش ، آدم را مجذوب مي كرد. با اين كه از من ريز نقش تر بود تسلطش در كلام و برخورد و اعتماد به نفسي كه در رفتارش بود باعث شد كه نا خودآگاه احساس كنم خيلي از من بزرگ تر است، در حالي كه ثريا فقط دو سال از من بزرگتر بود. به هر حال وارد راهروي باريكي شديم كه كنارش اتاقي بود كه ما را به آن راهنمايي كردند.
زير پله ها آشپز خانه بود و روبرو راه پله هاي طبقه بالا. دو چيز خانه در همان ابتدا آدم را مبهوت مي كرد، يكي كوچكي بيش از اندازه و يكي تميزي. انگار همه جا برق مي زد. توي اتاق روي زير اندازي سفيد، خانمي مسن با صورتي بسيار مهربان به زحمت از جا بلند شد و مرا چنان با محبت و گرمي بغل كرد و بوسيد كه نا خود آگاه مهرش در دلم نشست. مرتب مي گفت: ماشاالله، هزاز ماشاالله. مادر، محمد، ايشالله خوشبخت باشين. ايشاالله خير هم را ببينين و به پاي هم پير شين. بي خود نبود ترك مارو كرده بودي. آدم عروس به اين قشنگي داشته باشه بايدم سراغ از كسي نگيره.
محمد خندان با صميميت و مهري فوق العاده كه نشان از آشنايي ديرينه اش داشت گفت: به خدا زهرا خانم، به خاطر زن گرفتن نبود، گرفتار بودم. ولي جواد شاهده ، هميشه جوياي احوالتون هستم.
جواد با لحني شوخ گفت: راست مي گه مامان، هر جمعه كه با هزار زور مي ياد كوه، حال شمارو مي پرسه.
محمد خواست جواب بدهد كه زهرا خانم با محبتي مادرانه گفت: حرص نخورمادر، بازم رحمت به شير تو، بگذار اون دو تا زن بگيرن، اگه اسم بقيه هم يادشون اومد، اون وقت درسته.
با اين كه از زبان امير و محمد خيلي از خاطرات جمع سه نفره شان شنيده بودم ولي باز هم صميميت زيادي كه در رفتارشان موج مي زد برايم تازه و نو بود. من جايي نديده بودم كه محمد اين قدر راحت و صميمي باشد. خصلت هميشگي امير شيطنت و زود جوشي بود، ولي در مورد محمد نه.
موقع شام كه ديدم محمد هم با امير براي كمك به انداختن سفره بلند شد، تعجبم بيش تر شد. آن ها مدام از خاطراتشان مي گفتند و مي خنديدند و گهگاه ثريا هم با آن ها همراه مي شد و من كه تا حالا محمد را اين قدر خوشحال و سرحال در جمعي نديده بودم، سعي مي كردم رفتارم عادي باشد.
وقتي خواستم براي كمك بلند شوم، ثريا و زهرا خانم مانع شدند و گفتند: حالا اين دفعه نه، اين بار پاگشاست، ايشاالله دفعه هاي بعد.
جواد هم به زور محمد را نشاند و گفت: اين بار به خاطر مهناز خانم معافي.
محمد قبول نمي كرد كه زهرا خانم پا در مياني كرد و گفت: بشين مادر، ديگ كه بالا و پايين نگذاشتن. بشين پيش خانمت. هنوز با ما آشنا نشده. غريبي مي كنه.
و بعد در حالي كه حواسش به من بود ادامه داد: محمد آقا خدا مي دونه چقدر دلم مي خواست عروست را ببينم حالا از سرشب آن قدر خوشحالم كه خانمي به اين برازندگي نصيبت شده كه توي پوستم نمي گنجم. الهي شكر هر دوتون شانس آوردين . و رو به من اضافه كرد محمد آقام مثل جوادم مي مونه، ايشاالله خدا عمر با عزت بهش بده، كه فقط خدا مي دونه اين جوون چقدر آقاست.
صداي جواد كه سر سفره دعوتمان مي كرد حرف زهرا خانم را نيمه تمام گذاشت.
جواد همان طور كه ديس پلو را جلوي ما نگه داشته بود، به شوخي به ثريا گفت: ثريا مي خواستي غذا زياد درست كني محمد اون وقت ها كه كم مي خورد عاشق بود حالا ديگه خيالش راحت شده، اشتهاش باز شده. با خود گفتم پس امير و محمد قبلا هم اين جا غذا خورده اند كه جواب ثريا بر تعجبم اضافه كرد كه با طعنه گفت: مگه پسر حاجي هام عاشق مي شن؟
محمد بدون اين كه ناراحت شود با شوخي جواب داد: مگه پسر حاجي ها آدم نيستن؟
ثريا با خنده گفت: ببين جواد شاهد باش. دوباره خود محمد آقا داره حرف توي دهن من مي گذاره ها. من كي گفتم آدم نيستن. منظورم اين بود كه پسر حاجي ها معمولا سرشون توي حساب و كتاب و تجارت و حساب يك قرون دوزاره. حساب يك قرون دوزار كجا و عشق و عاشقي كجا؟
محمد باز هم خندان گفت: خب شايد اون مال پسر حاجي هاي خالص باشه، من ناخالصي دارم.
امير فوري گفت: ا، اون خالص ها هم دل دارن، سنگ كه نيستن.
ثريا در جواب در حالي كه سعي مي كرد مستقيم به امير نگاه نكند گفت: اون كه بله،منتها توي عشق اون ها ، حساب بانكي پدر معشوق هاست كه حرف اول رو اگه نزنه لااقل نصف بيش تر حرف رو مي زنه . امير خواست دفاع كند كه زهرا خانم با دلخوري گفت: گفتم شوخي هم مي كنين حرمت خونه خدا رو نگه دارين.
جواد گفت: مادر جون ما منظورمون از حاجي اون هايي كه رفتن مكه نيست كه. منظورمون بچه پولدارهاس و چون معمولا اون ها بازاري هستن با انگشت و چشم و ابرو اشاره اي به محمد و امير كرد و پدرهاشون حاجي، اينو مي گيم. مادر من چرا حرص بي خود مي خوري؟
معلوم بود زهرا خانم جوش ورده، براي همين بقيه ديگه دنبال شوخي را نگرفتند.
كنايه هاي آن ها برايم تقريبا بي مفهوم بود مي خنديدم ولي از اين كه سر در نمي آوردم منظورشان چيست و در ضمن بيش تر از اين كه مي ديدم محمد با دختري ديگر اين قدر راحت حرف مي زند، ناراضي بودم. لبخند مي زدم خود را خوشحال نشان مي دادم ولي در باطن كلافه بودم. مخصوصا در برابر ثريا كه اين قدر راحت حرف مي زد، بحث مي كرد و جواب مي داد و به نظر مي آمد كه اطلاعات وسيعي دارد،خودم را دست پا چلفتي و معذب احساس مي كردم. اعتماد به نفس ثريا و تسلطش بر محيط و اطرافيان و نگاه هاي تحسين و تاييد ديگران براي من با آن ذهن خام و افكار بچگانه رنج آور بود. مثل آدم هاي ناتوان كه وقتي از چيزي سر در نمي آورند سعي مي كنند نفي اش كنند،من هم در وجودم دنبال بهانه اي براي پس زدن و ناديده گرفتن محاسن ثريا مي گشتم و از دستش حرصم مي گرفت. آن شب وقتي دير وقت از خانه آنها برمي گشتيم امير و محمد سر حال و خوشحال حرف مي زدند و مي خنديدند و از خانواده جواد تعريف مي كردند.
ولي من توي فكر بودم. ناخواسته اخم هايم در هم رفته بود و در سكوت به حرف هايشان گوش مي دادم. محمد آن قدردر حال و هواي خودش غرق بود كه براي اولين بار متوجه حال من نشد. و همان شب بود كه برخلاف انتظارم كه توي ذهنم هميشه فكر مي كردم امير به زري علاقه دارد،از حال و هواي و نگاه هاي امير با ترديد و دودلي حس كردم كه نگاه هاي پر از تحسين امير به ثريا رنگي از محبت دارد. ولي نمي خواستم قبول كنم،يعني باورم نمي شد امير به دختري در شرايط ثريا دل بسته باشد. آن شب همه چيز برايم عجيب و غير منتظره بود.
موقع خواب در حالي كه سعي مي كردم لحن صحبتم معمولي باشد گفتم: فكر نمي كردم اين قدر با جواد اين ها صميمي باشي.
محمد در حالي كه معلوم بود هنوز فكرش مشغول است گفت: من كه برايت ازش تعريف كرده بودم.
تو از جواد گفتي نه خانواده اش،راستي اصلا تو چطوري با جواد دوست شدي؟
قصه اش طولانيه، حالا بخواب خسته اي، بعدا برايت مي گم.
نه خوابم نمي ياد بگو.
بالاخره با اصرار من آرام و شمرده انگار در خيال خودش غرق شد و مثل يك قصه گو شروع كرد:
من جواد اين ها رو خيلي ساله كه مي شناسم. تقريبا از دوازده سالگيم. نمي دونم يادت هست ما تابستونا با بابا مي رفتيم بازار؟ اون موقع جواد سيزده سالش بود و همراه پدرش آقا اسدالله مي آمد بازار.آقا اسدالله باربر بود. با اون جثه لاغر و ضعيف ، فرش ها رو كول مي گرفت و اين طرف و آن طرف مي برد. آقا جون به خاطر چشم و دل پاكيش خيلي آقا اسدالله رو دوست داشت. من مدت ها اصلا جواد رو نمي ديدم،يعني منظورم اينه كه چون مثلا پسر صاحب حجره بودم به جواد مثل اشياي مغازه نگاه مي كردم، مثل فرش هاي آقا جون!
يادمه هر روز ظهر آقا جون از ما مي پرسيد كه ناهار چي مي خوريم. بعد سفارش غذا مي داد و يكي رو مي فرستاد غذا بگيره. جواد و باباش ظهر كه مي شد پشت مغازه غذاشون رو مي خوردن،باورت مي شه من حتي يك بار هم به فكرم نرسيده بود اون ها ناهار چي مي خورن.
يك روز آقا جون نزديك ظهر با مهدي رفت دنبال يك كاري و خيلي دير كرد. سر ظهر بود و من گرسنه،آقا اسدالله پرسيد: آقا چي ناهار بگيرم؟
گفتم نمي دونم بايد آقا جون بياد. آقا اسدالله با مهربوني گفت: ما يك لقمه ناهار ناقابل همراهمون هست. شما بفرمايين تا حاجي بياد. قبول نكردم ولي دلم براي نون خالي هم ضعف مي رفت.
اون ها مثل هر روز رفتن و بقچه شون رو باز كردن و من حيرون پشت ميز آقا جون منتظر نشستم.
چند دقيقه بعد جواد با خجالت اومد و گفت: محمد آقا شايد اومدن حاج آقا طول بكشه يك لقمه از اين بخورين ته دلتون رو بگيره.
آن قدر مهربون و با صفا گفت كه رويم نشد قبول كنم. باورت نمي شه مهناز دو تا سيب زميني پخته بود كه رويش گلپر ريخته بودن، روي يك تكه نان، بعد از صبح تا ظهر كه جواد با اون جسم ريزه وميزه اش كار كرده بود،ناهارش اين بود. از همه عجيب تر اين بود كه اون نون و سيب زميني به دهن من از چلو كباب هر روزه خوشمزه تر بود. اينم خاصيت هاي گرسنگي است كه من تا اون روز نمي شناختم. اين اولين جرقه انسانيت بود كه جواد باعث شد توي ذهن من زده بشه.
فرداي اون روز كه آقا جون فرستاد غذا گرفتن، نا خود آگاه ياد كار ديروز جواد افتادم و اين دفعه من پا شدم غذامو بردم پيش جواد و باباش.
من با تعجب گفتم: يعني آقا جون به اين مهربوني يك تعارف به اون ها نمي كرد؟
محمد با دلخوري گفت: اي بابا مهناز،تو بايد باشي و ببيني تا بفهمي توي محيط كار و بازار و روابط آدم ها چه خبره. آقا جون تازه در فهم و شعور سرآمد شكم سيرهاست آقا جون كمك مي كرد، خرج دوا و درمان زنش رو مي داد. كمك كرد تا آقا اسدالله خونه بخره، واسه درس و مدرسه بچه هاش هم همين طور ولي نه بيش تر!
مي دوني من يك چيزي از آدم ها فهميدم اونم اينه كه شكم كه سير مي شه، چشم ها كور مي شه و گوش ها كر، و ميزان اين كري و كوري هم، ارتباط مستقيم با دو چيز داره، يكي ميزان سيري، ديگري انسانيت طرف. منظورم رو مي فهمي؟
ببين همين باباي من و تو كه جزو خوب ها و انسان هاي شريف و با رحم هستن اندازه همه توانشون كه كمك نمي كنند. اگر همه داراها اندازه توانشون كمك مي كردند به خدا ديگه آقا اسدالله و زهرا خانمي پيدا نمي شد يا آدم مستحق و محتاجي. بيش تر داراها يا به قول ثريا حاج آقاها،بستگي به واجدانشون يك سقفي براي كمك در نظر گرفتن. يكي آن قدر مي ده كه فقط وجدانش راضي باشه. ديگه كاري نداره كه گرهي از كار كسي باز مي شه يا نه؟ يكي از روي چشم و همچشمي ، يكي براي اسم در كردن، بعضي ها هم هر وقت ميلشون بكشه و دلشون بخواد و خلاصه اين وسط ، كسي كه بخواد با تمام توان و براي از ميان برداشتن مشكل كار كنه، انگشت شماره. خاصيت وجودي آدم فراموشيه و اولين چيزي كه آدم ها فراموش مي كنن همون نياز و سختي و درموندگي هاشونه. براي همينه كه با همه سختي كه هر كس ممكنه توي زندگيش بكشه تا به بي نيازي برسه، اولين چيزي هم كه فراموش مي كنه، همونه حال گذشته خودشه و حال فعلي عده زيادي از مردم. اينه كه درك و همدردي رو از آدم ها مي گيره. هر قدر نيازمندي و تنگناي زندگي آدمو هوشيار مي كنه، بي نيازي باعث كوري ذهن و كرختيش مي شه. تو الان ثريا رو ببين، مگه چند سالشه ؟ دختري به اين سن، فكر مي كني چرا اين قدر ذهنش باز و فهميده ست؟
من كه حسادت به دلم نيش مي زد، با كنايه گفتم: به خاطر طعنه هايش مي گي فهميده س؟
محمد انگار منظور كنايه آميزم را نفهميده باشد، فوري گفت: اون طعنه نمي زنه. حقايقي رو كه توي زندگيش فهميده به شوخي بيان مي كنه . تو خودتو جاي اون بگذار. ببين ثريا وقتي كوچيك بوده همراه مادرش بوده كه توي خونه هاي مردم كار مي كرده. فرق دارا و ندار، نياز و بي نيازي، خواستن و نداشتن رو با تموم وجود حس كرده و شناخته. اين ميون شايد معدودي انسان هاي مهربون و فهميده رو هم ديده، ولي اكثريت همون فراموشكارهايي بودن كه برايت گفتم. اين حرف هاش هم برداشت هاي تلخي است كه اون از زندگي داشته.
نمي دانم چرا تعريف هاي محمد از او، مثل خاري به قلبم فرو مي رفت و احساسي ناخوشايند به قلبم چنگ مي زد.
محمد ادامه داد: خلاصه دوستي من و جواد كم كم ريشه دار شد. جواد دريچه اي بود رو به دنيايي كه من ازش بي خبر بودم. شنيدن حسرت ها و آرزوهاي جواد و مقايسه زندگي اون با خودم و جوانمردي هايي كه از آقا اسدالله و خود جواد و مادرش ديدم، باعث علاقه ام به اون ها شد تا الان كه مي بيني.
و چون جواد استعداد زيادي براي درس خواندن داشت با همديگه درس خوندن هم باعث نزديكي بيش ترمون شد. بي چاره آقا اسدالله آرزويش اين بود جواد به جايي برسه، ولي درست همون سالي كه جواد، دانشگاه قبول شد، آقا اسدالله ريه هايش عفوني شد و فوت كرد. خدا رحمتش كنه.
خدا رو شكر ، زهرا خانم مونده كه يك نفس راحت بكشه و لااقل يكخورده از آرزوهايش رو برآورده ببينه. مخصوصا حالا كه ثريا هم دانشگاه مي ره. الان روزهاي خوشبختي و راحتي اون هاست كه ديگه آقا اسدالله نيست.
حرف هايش برايم مثل داستاني قشنگ بود . جواد و مادرش و آقا اسدالله را دوست داشتم، ولي در مورد ثريا، احقانه فكر مي كردم. كاش جواد خواهر نداشت، يا دست كم چنين خواهري نداشت.
آدم وقتي جوان است و خام و مثل من، احمق، فكر مي كند كامل بودن يكي، دليل ناقص بودن خودش است و همين فكر باعث مي شد نظر خوبي به ثريا نداشته باشم.
احساس كردم محمد منتظر است حرفي بزنم. پرسيدم: پس تو چرا براي عقد مون دعوتشون نكردي؟
خوب الان جواد اين ها خيلي سعي كردن از گذشته شون دور بشن و خودشون رو بالا بكشن. حق دارن كه دوست نداشته باشن با كساني كه شايد اون ها رو به چشم قديم نگاه مي كنن، رفت و آمد داشته باشن. البته تا حالا هيچ وقت جواد مستقيم اينو نگفته، ولي خودم خوب مي شناسمش. براي عقد هم دعوتشون كردم اون ها مريضي زهرا خانم رو بهانه آوردن منم اصرار نكردم، همين.
من كه فكر ثريا رهايم نمي كرد ، يكهو بي مقدمه گفتم:
چه خواهر خوبي داره .
خيلي راحت گفت: آره واقعا، من مثل زري دوستش دارم، خيلي دختر ماهيه.
در حالي كه سعي مي كردم لحنم معمولي باشد، گفتم: ماه بودنش به خاطر حاضر جوابيشه؟
يكدفعه از جا پريد نيم خيز شد و در حالي كه توي تاريكي صورتش را نزديك چشم هايم آورده بود گفت: باز توي اون سر كوچوليت چه خبره؟!
با حرص گفتم : سر من كوچولو نيست . و پشتم را به او كردم، ولي صداي رعد و برق يكدفعه چنان مرا از جا پراند كه بلافاصله برگشتم و خود را توي بغلش قايم كردم.
خندان گفت: آهان، اينم جريمه ت كه ديگه بي خودي بد اخلاقي نكني. آسمون جاي من تنبيهت كرد.
آن قدر خسته و خواب آلود بودم و در ضمن فكرم مشغول بود كه ترجيح دادم قضيه را با خنده تمام كنم. آن شب گذشت، اما جرقه فكري پوچ توي ذهنم زده شده بود ، بدون اين كه خودم بدانم كه روزي اين جرقه ، آتشي خواهد شد به دامن هستي و زندگي ام.

ادامه دارد ...



آن روزها بيش تر سرگرمي مادرم شده بود تهيه جهيزيه، كارش شده بود با خاله منصوره بازار رفتن و خريدن و دوختن. بقچه و سجاده ترمه كه كنارش سرمه دوزي ونوارهاي نقده داشت، چادر نماز، پرده اي، لحاف ها ساتن، ظرف و بلور چيني و....
همه را با شوق و شور مي خريد و آقا جون الحق از خرج كردن دريغ نداشت. خانم جون هم تا به چيزهايي كه به خانه مي آوردند انافحتنا نمي خواند و هلهله نمي كشيد نمي گذاشت بازش كنند.
خلاصه يكي از اتاقهايمان به قول امير شده بود بازار شام و من پيش خودم فكر مي كردم، حالا چه عجله اي است؟ هنوز دو سال وقت داريم.
صورت مهربان و دوست داشتني مادرم كه با عشق و علاقه دوخت و دوز مي كرد و خانم جون كه با آن دست هاي چروكيده و لرزان برايم سفره قند و دمكني درست مي كرد و پدرم كه با رويي باز كمبودهاي گوشزد شده مادر را پذيرا مي شد، همه و همه روياي قشنگ خانه پدري من بود.
خانه امني كه سرشار از محبت و عاطفه و مهر بود و من همه چيز داشتم. محبتبي نهايت اطرافيان و زندگي پر از آرامش و رفاهي كه جلوي نيازم را مي گرفت با همه ارزش بالايي كه داشت نتيجه اش براي من خوب نبود. خود نياز و احتياج ذهن را شكوفا و پويا مي كند. بي نيازي بيش از حد باعث تباهي مي شود. چون وقتي همه چيز آماده است و آدم از داشتنش مطمئن است اعتماد به نفس احمقانه اي به وجود مي آورد كه انسان را از بين مي برد . سيري زياد اگر باعث تركيدن نشود لااقل باعث بيماري است. و اين بيماري بلايي بود كه آرام آرام دامن مرا گرفت.
اواخر پاييز همان سال موقع امتحانات ما بود كه يك روز صبح توي مدرسه زري گفت عمه حاج آقا براي پنجشنبه آينده من و مادرم را به مهماني زنانه اي كه هر سال دارد دعوت كرده، و من چون وصف عمه خانم كه اسمش زرين تاج بود و مهماني هايش را بارها از زري شنيده بودم، ظهر كه از مدرسه برگشتم اولين حرفي كه به محمد زدم همين بود. او كه براي رفتن عجله داشت جواب نه محكم و قاطعي داد كه مثل آب سردي شد روي اشتياق بي نهايتم.
وا رفته گفتم: آخه چرا؟ زري هم مي ره!
محمد همان طور كه آماده مي شد گفت: زري بره اون سرش درد مي كنه واسه همين چيزها.
با التماس گفتم: منم مي خوام برم.
برگشت با نگاهي مهربان مثل نگاهي كه پدري به بچه اش مي كند گفت: باشه شب صحبت مي كنيم الان ديرم مي شه.
بعد هم گذاشت و رفت. وقتي به زري گفتم محمد مخالف است، در حالي كه از خودم بيش تر وا رفته بود، پرسيد : چرا؟
نمي دونم گفت شب صحبت مي كنيم.
زري مثل كسي كه فكر خوبي به سرش زده گفت: ولش كن به مامان مي گيم راضيش كنه.
ولي محترم خانم در حالي كه شك داشت گفت: باشه من بهش مي گم. فقط خدا كنه روي دنده چپش نباشه. اگه باشه كه ديگه مرغ يك پا داره، آسمون هم زمين بياد، كسي حريفش نمي شه. چون نه از اين مهموني ها خوشش مي آد نه از عمه اين ها.
زري با حرص گفت: ا، اون خوشش نمي آد به اين چه؟
- مادر جون اجازه زن دست شوهرشه ، بعد از اونم حالا تا پنجشنبه خيلي مونده، از الان نمي خواد عزا بگيرين.
اما من كه بي دليل براي رفتن اشتياق داشتم توي دلم واقعا عزا گرفته بودم. يادم هست آن شب محمد خيلي خسته بود طوري كه حتي به خانه خودشان هم سري نزد. عقلاني اين بود كه آن شب سكوت مي كردم ولي دلم طاقت نمي آورد.
به محض اين كه دراز كشيد از ترس اين كه خوابش نبرد، بي مقدمه گفتم: گفتي شب صحبت مي كنيم ها، يادت رفت؟
خسته پرسيد: در مورد چي؟
مهموني ديگه.
در حالي كه نفس عميقي مي كشيد برگشت سمت من و پرسيد:اين قدر برايت مهمه كه نمي توني تا فردا صبر كني؟
خيلي راحت گفتم: آره، خيلي.
آرام گفت: حالا اگه من خواهش كنم كه بعد حرف بزنيم، چي؟
خودم را لوس كردم: اگه من خواهش كنم كه همين الان بگي آره چي؟
در حالي كه دستم را توي دستش مي گرفت و چشم هايش را مي بست گفت: پس نه من خواهش مي كنم نه تو.
با حرص دستم را از دستش بيرون كشيدم و در حالي كه پشتم را به او مي كردم گفتم: پس منم قهر مي كنم.
بر خلاف انتظارم خيلي جدي گفت: منم با كسي كه به خاطر يك مهموني مسخره باهام قهر مي كنه كاري ندارم.
بعد هم طوري كه اصلا با من تماس نداشته باشد دراز كشيد.
من كه به خيال خودم فقط خواسته بودم خودم را لوس كنم، هم تعجب كرده بودم و هم توي كاري كه كرده بودم مانده بودم. از عكس العمل جدي محمد كه برايم دور از ذهن بود هم رنجيده بودم هم خيلي بهم برخورده بود. تا آن شب هيچ وقت نشده بود كه با هم قهر كنيم. هر چه سعي مي كردم بي اعتنا باشم نمي شد. كلافه و بي قرار، انگار فرسنگ ها دور باشم، دلم قرار نمي گرفت.
با اين كه نزديكم بود، كنارم بود، احساس مي كردم دارم از غصه خفه مي شوم. براي اولين بار هر چه مي كوشيدم به خاطر حفظ غرورم همان طور بخوابم، مي ديدم دور از او خوابم نمي برد.
صداي آه هاي گاه و بي گاهش نشان مي داد كه بيدار است، ولي از رفتارش مطمئن شده بودم كه قصد صدا زدن و آشتي ندارد. با خودم در جنگ بودم كه او هم پشتش را به من كرد. ناراحتي ام چند برابر شده بود.
مثل بچه اي كه از آغوش مادرش دور مانده باشد پرپر مي زدم و مي دانستم كه انتظار هم فايده ندارد اين بار مثل هميشه نيست.
حال بدي داشتم سعي مي كردم خود را قانع كنم كه نبايد پا پيش بگذارم ولي دلم انگار جداي از من تصميم گرفت و وادارم كرد بي اختيار به طرفش برگردم ، بي اعتنايي اش را نمي توانستم تحمل كنم.
صدايش زدم: محمد.
بي آنكه برگردد، جدي گفت: بله؟
حرصم بيش تر شد.
محمد صدايت كردم!
باز همان طور بي اعتنا گفت: منم گفتم ، بله.
يكدفعه انگار خون به مغزم هجوم آورد. عصبي پا شدم، نشستم و با صداي بلند و حرص و بغض گفتم: محمد؟!
آه عميقي كشيد و در حالي كه مي نشست با همان لحن جدي كه حالا عصباني هم بود گفت: لازم نيس صدات رو بلند كني همون دفعه اول هم شنيدم جوابت رو هم دادم. چيه؟ بله؟ بفرمايين!
چانه ام از بغض مي لرزيد گفتم: چرا اين جوري؟
سرد گفت: چه جوري؟
نه خيال كوتاه آمدن نداشت. اين اولين باري بود كه آن قدر سرد و سخت جلويم مي ايستاد و من هم كه اول به خيال خودم با شوخي شروع كرده بودم، حالا نمي فهميدم از چه اين قدر رنجيده است.
درمانده گفتم: خودت مي دوني!
- چي توي اين جور حرف زدن ناراحتت مي كنه؟
با صدايي لرزان همان طور كه سعي مي كردم اشكم سرازير نشود، گفتم: لحنش.
هيچ نگفت. در سكوت در حالي كه شقيقه هايش را با دست هايش فشار مي داد آه كشيد، اما باز هم چيزي نگفت. از لجم، مشتم را با حرص روي بالش كوبيدم و گفتم: يعني يك آره يا نه، اين قدر سخته كه به خاطرش با من اين طوري رفتار مي كني؟
سرش را بلند كرد. توي تاريكي نگاه چشم هايش را نمي ديدم و سر از احوالش در نمي آوردم و اين بيشتر طاقتم را طاق مي كرد. ادامه سكوتش برايم غير قابل تحمل بود و در ضمن بيش از پيش مطمئنم مي كرد كه اين بار قضيه با دفعه هاي قبل خيلي فرق مي كند. او از چيزي كه من خبر نداشتم رنجيده بود و خيال نداشت به هيچ قيمتي كوتاه بيايد. من هم كه درمانده بودم، هيچ جوري نمي توانستم بي اعتنايي اش را تحمل كنم.
بغضم تركيد . خودم را روي بالش انداختم و گريه كنان گفتم: باشه حرف نزن مهم نيست، اگه براي تو مهم نيست برام منم فرقي نمي كنه.
چند لحظه طول كشيد و بعد با صدايي آرام كه همراه آه عميقي از سينه اش بيرون آمد.
صدايم زد: مهناز؟!
خدايا ، توي اين صدا چه بود كه من را اين طور مقهور و اسير مي كرد؟ از ترس اينكه ، مبادا دوباره ناراحت شود، بي اختيار فوري سرم را بلند كردم و موهايم را از صورتم كنار زدم.
نزديك من، در حالي كه روي يك دستش تكيه كرده بود نشسته بود.
دست ديگرش را به طرفم دراز كرد و من مثل ماهي دور مانده از آب به محض اين كه دستم را توي دستش گذاشتم خودم را هم توي آغوشش انداختم و گريه كردم. همان طور كه مثل يك بچه توي بغلش نگهم داشته بود.
آرام توي گوشم گفت: يواش مادر اينا خوابن، صدات مي ره بيرون. اگه من بدونم با اين گريه و اشك هاي تو بايد چه كار كرد، خيلي خوب مي شه.
لب برچيده سر بلند كردم و نگاهش كردم. لبخند به لب و آهسته گفت: يعني من و تو، يك بار هم نمي شه بدون اين كه تو گريه كني با هم حرف بزنيم؟
تقصير خودته، تو كه مي دوني من زود گريه ام مي گيره، چرا اين قدر اذيتم مي كني كه گريه كنم؟!
يعني منظورت اينه كه من هيچي نگم ، همه چيز هميشه هموني باشه كه تو مي گي، حالا چه درست، چه غلط ، تا تو گريه نكني؟!
سرم را تكان دادم و در حالي كه اشك هايم را با پشت دست پاك مي كردم، گفتم: نخير، منظورم اين نبود.
خيلي خب من دارم گوش مي كنم. منظورتو بگو، بفهمم.
مگه من چيكار كردم كه باهام قهر كردي؟
خنديد. سرش را تكان داد و گفت: مثل بچه ها حرف نزن، من باهات قهر نكردم. مثل كار خودت رو بهت نشون دادم، به چند دليل همين.
در حالي كه اخم هايم را درهم كرده بودم، گفتم: كدوم كار؟
تو نمي دوني كدوم كار؟
نخير، نه كارهامو نه دليل هاي جنابعالي رو.
با اين كه مي دونم كه مي دوني، باشه مي گم. مي گم كه بيش تر در موردش فكر كني، باشه؟ تو امروز از من يك سوال كردي، درسته؟ در مورد اين سوال هم من حق داشتم نظرمو، مخالف يا موافق بگم، حتي بي چون و چرا، درسته؟ در حالي كه من به خاطر حق خودم و اين كه شوهرت هستم و اين حرف ها هم نگفتم نه، ولي تو راضي نشدي.
گفتم شب با هم صحبت مي كنيم، درسته؟
سرم را تكان دادم و او ادامه داد: و تو امشب ديدي كه من آن قدر خسته ام كه حتي به مامان اين ها هم سر نزدم ، درسته؟
دوباره سرم را تكان دادم.
ولي با اين همه اين مهمون كذايي اين قدر برايت مهم بود كه مثل بچه ها پشتتو به من بكني ، نه؟ اگر قرار باشه يك مهموني براي تو، حتي از خود منم مهم تر باشه ،حتما زندگي خوبي بعد ها خواهيم داشت مگه نه؟
پريدم وسط حرفش: من فقط خواستم شوخي كنم.
اگه واقعا هم شوخي كردي ، نه شوخي بجايي بود نه درست. اين كه من عين همون كار رو باهات كردم هم، به خاطر همين بود كه زشتي كارت رو بفهمي و از همه اين گذشته دوست دارم يك چيز براي هميشه يادت باشه.
در حالي كه موهايم را از روي پيشاني ام كنار مي زد، با لحني ملايم اما محكم گفت: با همه اين كه خودت مي دوني چقدر دوستت دارم و با اين كه مي دوني اشك هات رو نمي تونم ببينم، ولي چيزهايي هست كه براي من قابل تحمل نيست،بخصوص از سمت تو ، حتي اگه به قول تو به قيمت قهر بين ما تموم بشه، منظورمو مي فهمي؟ پس از اشك هايت هيچ وقت به عنوان سلاح استفاده نكن و از قهر براي به كرسي نشوندن حرفت.
دوباره بهم برخورد. حس كردم منظورش اين است كه من به دروغ گريه مي كنم. رنجيدم و خودم را از آغوشش بيرون كشيدم و گفتم: گريه كردن من دست خودم نيست، وقتي نمي تونم حرفامو بزنم بي اختيار گريه مي كنم.
مهربانانه خنديد: ولي دوست ندارم اين جوري باشه، تو تصور كن با بچه مون بخواي حرف بزني ، مادري كه به جاي جواب منطقي گريه تحويل بچه اش بده ، خنده دار نيست؟!
راست مي گفت ، خودم هم از تصور خودم در آن قيافه خنده ام مي گرفت ولي جلوي خود را گرفتم و با لجبازي گفتم: به خاطر اينم كه شده ديگه جلوي تو گريه نمي كنم.
نه نشد، جلوي من ، نه ، جلوي هيچكس.
نخير ، فقط جلوي تو ، كه ديگه فكر نكني مي خوام سرت كلاه بگذارم.
با لبخند گفت: من همچين حرفي نزدم . در ضمن منظورم اين نبود كه تو اصلا گريه نكني . اون طوري تازه بدتر مي شه كه . اون وقت همه فكر مي كنن ، زن محمد يك دختر بچه لوسه ، مگه نه؟
رويم را برگرداندم و گفتم: خيلي بد جنسي چرا هميشه بايد حق با تو باشه؟
اين بار از ته دل خنديد و گفت: حالا ديدي اگه حرف بزني ، بهتر از گريه س؟!
چه مهارتي توي تغيير فضا داشت. او تنها كسي بود كه از اين كه مغلوبش شوم ، لذت مي بردم. سرم را روي بازويش گذاشت و حس كردم آرامش دنيا به قلبم حاكم شد.
خدايا ، چه قدرتي توي اين وجود بود كه اين طور به تمام هستي من حكومت مي كرد و در كنارش احساس مي كردم به مطمئن ترين پشتوانه دنيا تكيه دارم؟
داشت خوابم مي برد كه محمد با صدايي آهسته گفت: در ضمت در مورد اون مهموني هم ، فردا حرف مي زنيم.

ادامه دارد ...

نويسنده: نازي صفوي



__________________

ویرایش توسط دانه کولانه : 01-14-2009 در ساعت 05:36 PM
پاسخ با نقل قول
  #18  
قدیمی 01-14-2009
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,791
سپاسها: : 521

1,640 سپاس در 663 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

خنده ام گرفت. اصل دعوا فراموشم شده بود و آخر سر هم دوباره، حرف او شده بود فردا صحبت مي كرديم! ولي ديگر مهماني مهم نبود، مهم محمد بود و آغوش گرمش كه براي من امن ترين جاي دنيا بود. با آرامشي شيرين پلك هايم بسته مي شد كه دوباره توي گوشم زمزمه كرد: هم شب بخير، هم خداحافظ ، من صبح مي رم كوه.
خواب آلود گفتم: نه ، نرو .
با خنده اي كه توي صدايش بود پرسيد: براي تو چه فرقي مي كنه؟ تو كه تا من برگردم هنوز خوابي!
راست مي گفت ، ولي با اين همه دلم نمي خواست برود. پس دوباره با التماس گفتم: تو رو خدا ، فردا نرو ، چي مي شه مگه؟
اصلا به خاطر اين كه تا حالا منو بيدار نگه داشتي ، حقت بود تو رو هم بيدار مي كردم و به زور مي بردم.
دست پاچه و هول گفتم: نه ، نه ، ببخشيد قول مي دم تكرار نشه.
اي خواب آلوي تنبل.
لبخند زنان دستش را محكم در دستم نگه داشته بودم كه خوابي آرام وجودم را گرفت و چشم هايم روي هم افتاد ، خوابي خوش و سنگين كه تا نزديكي هاي ظهر فردا ادامه پيدا كرد.
با صداي محمد در حالي كه آرام موهايم را نوازش مي كرد و مي گفت: پاشو خانم كوچولوي تنبل ، ظهر شد تو هنوز خوابي؟
به زور چشم هايم را باز كردم. آفتاب كاملا اتاق را پر كرده بود و نور چشم هايم را مي زد ، بالشي را بغل كرده بودم روي صورتم گذاشتم و محكم نگه داشتم تا محمد كه سعي مي كرد آن را از روي صورتم بردارد ، موفق نشود.
با التماس گفتم: محمد خواهش مي كنم ، تو رو خدا، فقط يكخورده ديگه.
با صداي سرحال و شوخ گفت: چي؟ پاشو ، زود باش. مي دوني ساعت چنده؟! من ديشب فقط چها ر ساعت خوابيدم ، تو خوابت مي آد؟
من كه چشم هايم هيچ جوري باز نمي شد ، همان طور كه بالش را محكم نگه داشته بودم ، گفتم: فقط يكخورده ديگه ، به خدا خوابم مي آد.
با حالتي قهر آلود بالش را رها كرد و گفت: باشه هر چقدر دلت مي خواد بخواب ، من رفتم.
مثل فنر از جا پريدم.
كجا ؟!
در حالي كه برق شيطنت توي نگاهش بود گفت: سردرس هام.
از فريبي كه خورده بودم هم حرصم گرفت هم خنده. بالش را پرت كردم طرفش. خواب از سرم پريده بود.
آن روز وقتي محمد دلاليش را براي نرفتن به مهماني گفت بدون اين كه كاملا منظورش را درك كنم و سر از مغز كلامش در آورم و در حالي كه از درون قانع نشده بودم قبول كردم . طاقت بحث دوباره را نداشتم . برايم توضيح داد : مهناز اگه گفتم نه ، يكي از دلايلش يا بهتر بگم مهم ترين دليلش اينه كه دوست ندارم پاي تو به اين مهموني ها باز بشه. اين شروع خاله بازي هايي است كه من اصلا حوصله اش رو ندارم. جمع شدن يك مشت زن بي كار كه سرگرميشون غيبت و به رخ كشيدن سر ولباس و چه مي دونم طلا و جواهراتشون به همديگه س و از بيكاري از چند روز قبل تو اين فكرن كه چي بپوشن وچه كار كنن كه از بقيه بهتر باشن . ببين تو اگه اين مهموني رو بري بقيه هم توقع دارن كه دعوت هاشون رو قبول كني و من مي خوام اون ها از همين اول حساب تو رو جدا كنن. به نظر تو مسخره نيست آدم وقتشو براي اين چيزها تلف كنه؟1
شانه هايم را بالا انداختم. به نظر من مسخره نبود ، اين چيزي بود كه از بچگي ديده و ياد گرفته بودم.
محمد ادامه دد: چه حاصلي ، چه فايده اي توي اين مهموني هاست؟ چي ممكنه به تو بده يا تو توي اين جور مجالس ياد بگيري؟ خودت فكر كن ، يك مشت زن خودشون رو براي هم آرايش كنن و برن يك جا دو سه ساعت براي همديگه ژست بگيرن يا حرف هاي بي سر و ته بزنن و برگردن خونه.
نا خود آگاه خنده ام گرفت. تا حالا اين جوري فكر نكرده بودم.
محمد گفت: ببين خودت هم خنده ات مي گيره و من دلم مي خواد از الان همه بفهمن و دور تو رو خط بكشن ، اين مهموني اول رو كه بري شروع گله گزاري خاله خانباجي ها مي شه كه خونه فلاني رفت ، خونه ما نيومد و.... مهناز ، من اصلا نمي خوام وقت تو و خودم صرف اين حرف هاي بي خود و بي حاصل بشه . منظورمو مي فهمي؟
با سادگي گفتم : يعني من ديگه هيچ وقت مهموني نرم ؟!
با لبخندي شيرين سرش را تكان داد و گفت : صبر كن . كم كم جاهايي مي برمت كه ديگه به زور غل و زنجير هم حا ضر نشي بري اين جور مهموني ها ، خانم كوچولوي ، من . بهت حق مي دم، تو بايد دنياهاي ديگه اي رو ببيني تا از اين دنيا كه تويش بزرگ شدي ، فاصله بگيري و نگاهت از جلوي پايت دورترها را ببينه ، مگه نه ؟.
نمي دانم چرا حرف هايش وحشتي گنگ در من به وجود مي آورد، ترس و دلهره اي كه آدم در مقابل چيزهاي ناشناخته و نامانوس پيدا مي كند. بيشتر از اين كه هيچ وقت براي حرف هايش جوابي نداشتم احساسي تلخ از ناداني و دست و پا چلفتي بودن مي كردم. اين بود كه بدون اين كه حتي خودم هم متوجه باشم اخم هايم درهم رفته بود و نگاهم به پنجره خيره مانده بود .
پرسيد: چيه ؟ چرا اين قدر فكرت مغشوش شده؟!
متعجب گفتم : تو از كجا مي دوني ؟!
از نگاه اون چشم هاي قشنگت كه پر از نگرانيه.
همان طور كه از جايم بلند مي شدم شكلكي بچگانه در آوردم و خندان دور شدم. از اين كه اين قدر راحت سراز افكارم در مي آورد دستپاچه مي شدم.
او هم در حالي كه مي خنديد گفت: ا ، صبر كن ، كجا؟ آخرين دليل رو كه از همه مهم تره ، هنوز نگفتم.
در را دوباره بستم و ايستادم : كنجكاو و منتظر.
محمد با چشم هايي كه از شيطنت مي درخشيد ، شمرده و آرام گفت: و اما دليل آخر.... كه بايد باشه همون پنچشنبه ديگه بهت بگم.
حرصم گرفت. در حالي كه دندان هايم را به هم فشار مي دادم مثل گربه اي كه مي خواهد چنگ بيندازد ، به او حمله كردم. داري مسخره ام مي كني ، آره؟
او هم در حالي كه از ته دل مي خنديد و دست هايم را گرفته بود ، پشت سرهم مي گفت : به خدا نه ، صبر كن . و سعي مي كرد مرا كه با تمام قدرتم سعي داشتم دست هايم را آزاد كنم ، آرام كند.
سال ها بعد ، از تصور تك تك آن لحظه ها چنان حسرتي وجودم را به آتش مي كشيد كه قابل گفتن نيست. تسلط شيريني كه محمد دانسته يا ندانسته بر تمام وجودم پيدا كرده بود ، آرام آرام با هستي من قرين مي شد و دوري از وجودش برايم غير ممكن. و من سال ها بعد فهميدم كه همه چيز در اين دنيا فراموش مي شود ، تغيير مي كند و از بين مي رود ، غير از تسلط شيرين جان و روح آدم ها بر يكديگر. اثري كه از اين سلطه بر جان ديگري باقي مي ماند ، تغيير نا پذير و پايدار است . اما به شرطي كه اين اثر زاييده عشق راستين و محبت واقعي باشد ، نه آنچه ديگران به غلط نامش را عشق مي گذارند. عشق تماس مستقيم دو روح است كه بين تمام ارواح اين عالم همديگر را مي شناسند و درهم حل مي شوند. نه آن هوس غرق در شهوتي كه باعث كشش جسم ها به سوي هم و بروز شور و التهابي زود گذر مي شود و برخي آدم ها در اشتباهي محض آن كشش را عشق مي پندارند و با اين پندار غلط ، هم عشق و هم وجود خودشان را به لجنزار نفرت و انزجار مي كشانند. براي همين است كه در عشق واقعي ، تملك و وصل يعني به هم پيوستن شيرين دو جان كه تنها در كنار هم آرام و قرار مي گيرند و از سلطه بي چون و چرايي كه بر هم دارند ، لذتي به عظمت همه محبت هاي عالم حس مي كنند. و در عشق شهواني تملك و وصل يعني پايان التهاب و فروكش احسا سي كه گهگاه تا مرز انزجار و نفرت هم پيش مي رود.
غروب پنجشنبه هفته بعد را خوب به خاطر دارم. اول دي بود و من كه ته دلم از اين كه همراه زري نرفته ام دلگير بودم ، چشم به راه محمد ، زير كرسي ، كنار خانم جون نشسته بودم كه داشت شمرده شمرده از روي مفاتيحش دعا مي خواند. زانوهايم را بغل گرفته و در صداي حزين خانم جون غرق شده بودم . علي كه حتي سرما هم نمي توانست از جنب و جوش نگهش دارد ، داشت توي حياط با ديوار توپ بازي مي كرد و مادرم مشغول آستركشي بقچه اي براي جهاز من بود .
خانم جون نگاهي به من كرد و گفت: مادر اگه تو هم دو تا كوك به اين بقچه هايت بزني ، گناه نداره ها !
مي دانستم خانم جون از اين كه كسي را دور و برش بيكار ببيند حرص مي خورد.
با خنده گفتم : من بلد نيستم آستركشي كنم.
خانم جون در حالي كه سرش را با تاسف تكان مي داد و از بالاي عينكش نگاهم مي كرد ، گفت : خوش به حال شوهرت ! مادر اين قدر راحت نگو بلد نيستم ، كار نشد نداره ، پاشو يك سوزن بگير دستت ياد مي گيري. خواستم جوابي بدهم كه صداي امير كه مثل هميشه خندان و با هياهو وارد شده بود نجاتم داد. امير اول خم شد مادر را بوسيد و بعد يكراست آمد سراغ خان جون و همان طور كه زير كرسي مي نشست سر خانم جون را هم بوسيد.
خانم جون با لبخندي پر مهر مفاتيح را بست و گفت: ديگه فايده نداره ، شيطون اومد.
مادر جون ، شيطون كه بغل دستت نشسته بود ، تازه خبر نداري امروز تولدش هم هست.
من كه داشتم براي استقبال از محمد بيرون از در مي رفتم هاج و واج به طرف امير برگشتم كه ببينم منظورش به من است يه نه ، كه محكم با محمد كه دستش يك جعبه بزرگ شيريني بود و رويش يك دسته گل خيلي قشنگ پر از گل هاي رز مريم ، برخورد كردم.
محمد با سلامي بلند به مادر و خانم جون كه با تحسين و پرسش نگاهش مي كردند رو به امير كرد و با خنده گفت: شد تو يك حرف نيم ساعت توي دهنت بمونه؟
امير قاه قاه خنديد و گفت : حالا منم كه نمي گفتم از اين ها كه دستته ، نمي فهميد ؟!
توي خانواده ما گرفتن جشن تولد مرسوم نبود. هميشه بزرگ شدنم را با بالاتر رفتن سال هاي درسي ام حساب مي كردم . براي همين اين كه محمد روز تولدم را بداند ، يادش باشد و برايم جشن بگيرد خارج از انتظار بود ، نه تنها براي من ، براي همه .
آن قدر ذوق زده و خوشحال شده بودم كه فقط با يك دنيا عشق و تشكر نگاهش مي كردم و كلامي كه بتوانم تشكر كنم پيدا نمي كردم.
خانم جون در حالي كه مرتب مي گفت : مباركه ، مباركه . ايشاالله صد سال ديگه هر دو تون عمر با عزت بكنين. اضافه كرد آفرين به اين شوهر . و بعد رو به من پرسيد : راستي مادر به سلامتي چند سالت شد؟!
امير مهلت نداد و فوري گفت : هفده سال خانم جون ، سه سال ديگه بايد به حالش گريست!
خانم جون گفت: لااله الا الله ، اون مثال مال قديم ها بود بچه جون. اونم واسه دخترهايي كه تا اون سن ، شوهر نداشتن ، اين كه ديگه شوهر داره!
امير خندان با چشم هايي سرشار از شيطنت گفت: پس بايد دعايش رو به جون محمد كنيم كه خدا زد پس كله اش و اومد مهناز رو گرفت و ما را از گريه نجات داد.
همين كه براق شدم جوابش را بدهم مادر ميانه را گرفت و با شوخي و خنده هاي همه قضيه فيصله پيدا كرد.
چقدر غروب آن روز احساس شادي و غرور مي كردم. در كنار خانواده مهربانم و در حالي كه دلم به عشق محمد و وجودش در كنارم گرم بود ، براي اولين بار تولدم را جشن گرفته بودم. شوخي هاي امير و خوشحالي همه ، شادي را چند برابر مي كرد. اين اولين جشن تولدم بود كه براي هميشه در ذهنم به خاطره اي شيرين و ماندگار تبديل شد.
يادم است ، آن شب هوا خيلي سرد بود. برف ريزي مي باريد و من خوشحال از اين كه فردا مدرسه ندارم ، قبل از خواب ، پشت پنجره اتاقم ايستاده بودم و حياط را كه پوشيده از برف مي شد نگاه مي كردم . منتظر محمد بودم كه رفته بود خانه شان سري بزند . وقتي آمد او هم بي صدا كنارم ايستاد ، در حالي كه دستش را دور شانه ام حلقه مي كرد ، بازويم را گرفت و ساكت به حياط خيره شد .
چند دقيقه كه گذشت پرسيد : مهناز ، يادته اون هفته بهت گفتم يك دليل رو بايد همون روز بهت بگم ؟!
برگشتم و پرسان توي چشم هايش نگاه كردم تا ببينم منظورش چيست باز قصد شوخي داره يا نه.
از نگاه كنجكاو و مرددم خنده اش گرفت . خم شد پيشاني ام را بوسيد و گفت : وقتي چشم هات اين جوري كمين مي كنن مچمو بگيرن ، نمي دوني چقدر صورتت دوست داشتني مي شه . نترس نمي خوام سر به سرت بگذارم . فقط مي خواستم بگم ، دليلش اين بود كه دوست داشتم روز تولدت پيش خودم باشي اين حق رو نداشتم ؟!
دستش را به طرف من كه هنوز با ترديد نگاهش مي كردم دراز كرد و گفت: حالا اينم براي تشكر هم از اين كه به خاطر من مهموني نرفتي هم به خاطر درس هايت كه خوب خوندي و از همه مهم تر براي اين كه خانم خوشگل من ، هفده ساله شده.
مبهوت نگاهش مي كردم. بعضي وقت ها دوست نداشتم بگويم ، دلم مي خواست فرياد بزنم كه ، دوستش دارم . وجودم غرق مهر بود و حق شناسي . با عجله در جعبه كوچكي را كه توي دستم گذاشته بود باز كردم. داخلش يك گردنبند با زنجير بلند نقره اي رنگ بود. يك قلب كه از دو طرف به يك زنجير با ساختي ظريف وصل بود. روي قلب پر از كنده كارهاي ظريف و ريز بود كه در مقابل نور تلا لويي خيره كننده داشت و به نظر پر از نگين مي آمد.
ذوق زده و خوشحال تا خواستم گردنبند را به گردنم بيندازم ، پرسيد : نمي خواي تويش رو ببيني؟
با تعجب پرسيدم : توي چي رو ؟!
طرف راست پايين انحناي قلب را فشار داد و من در كمال ناباوري ديدم درش باز شد و دو تا قلب كنار هم قرار گرفت ، در حالي كه بينشان يك صفحه بسيار ظريف بود كه با مفتولي نازك از وسط به دو طرف وصل بود ، درست مثل اين كه وسط آن دو تا قلب ، يك صفحه كاغذ باريك باشد.
روي آن با خطي خوش نوشته بود :
مرا عهديست با ماهي ، كه آن ماه آن من باشد مرا قوليست با جانان ، كه جانان جان من باشد
از آن همه زيبايي و ابتكار آن قدر سر ذوق آمده بودم كه بي اختيار دست به گردنش انداختم و سر و صورتش را غرق بوسه كردم. هيجان زده بودم ، دلم مي خواست گردنبند را به همه نشان دهم.
با عجله گفتم : برم به مامان اين ها نشون بدم ، بيام.
با لبخند بازويم را گرفت و نگهم داشت و گفت : چي ؟ الان ؟ نه ، همه رفتن بخوابن ، باشه فردا.
ولي من ، بي قرار اصرار كردم : نه هنوز خواب نيستن زود....
حرفم را بريد و همان طور خندان و در حالي كه سعي مي كرد نگهم دارد ، گفت : عزيز دلم تا فردا اين گردنبند فرار نمي كنه ، نه مادر اين ها.
بعد دستش را جلو آورد و در آن رابست . در كه بسته مي شد بايد از نزديك خيلي دقت مي كردي تا شيار بين دو قلب را ببيني.
در ضمن مي خواستم بگم ، اينو به هر كس نشون مي دي ، درش را نمي خواد باز كني ، باشه؟
چرا؟!
براي اين كه چيزي كه تويش نوشته مربوط به توست نه كس ديگه و من دوست دارم غير از من و تو كسي ازش خبر نداشته باشه. عيبي داره؟!
سرم را تكان دادم چشم غرايي گفتم و دوباره مثل بچه ها از گردنش آويختم و بوسيدمش. چه شب قشنگي بود . آسمان برفي آن شب زمستاني براي من به قشنگي يك صبح آفتابي تابستان گرم بود و وجودم پر از گرماي عشقي كه زندگي ام را پر كرده بود.
محبتي كه گهگاه احساس مي كردم وجودم گنجايش تحملش را ندارد. حس سعادت شيريني كه براي هر انساني مي تواند بهشتي مجسم در اين دنيا باشد و من سرمست اين باده بي نهايت براي باقي عمر پايبند وجودي كه با زنجيرهاي مهر و عاطفه من را به اسارت در مي آورد.
آن شب در حالي كه عطر گل هاي مريم فضا را انباشته بود و با وجودي سرشار از عشق دست در دست محمد در سكوتي شيرين از پنجره ريزش برف ريز و تندي را نگاه مي كردم كه مثل پرده اي پنجره را پوشانده بود ، به همه آنچه گذشته بود فكر مي كردم. نمي دانم خود محمد مي دانست با اين كارها و حرف هايش با من چه مي كرد ، يا نه. ولي من ، سال ها بعد فهميدم كه تك تك آن صحنه ها حرف ها و رفتارهايش چه طور ، مثل نقش روي سنگ ، برذهن و قلبم حك شده است.
مثل خاطره آن روز و آن شب كه براي هميشه زنده و تازه توي ذهنم ماند و آن گردنبند كه يادگار آن خاطره و عزيزترين دارايي زندگي ام شد و تقريبا ديگر هيچ وقت از من جدا نشد و از گردنم در نيامد.

ادامه دارد ...

نويسنده: نازي صفوي
__________________
پاسخ با نقل قول
  #19  
قدیمی 01-14-2009
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,791
سپاسها: : 521

1,640 سپاس در 663 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

فردای آن روز ،وقتی زری با آب و تاب از مهمانی روز قبل می گفت، ته دلم اصلا حس نکردم که دلم از نرفتن می سوزد، تازه از این که پیش محمد مانده بودم بینهایت راضی هم بودم.
آن مهمانی به زری هم خیلی خوش گذشته بود و هم برایش سرنوشت ساز بود . چون چند روز بعد از طرف عمه پیغام دادند که یکی از هسایه هایشان می خواهند برای خواستگاری زری بیایند. خواستگار پسر یکی یکدانه خانواده ای متدین و خوشنام بود که در رشته پزشکی در انگلیس تحصیل می کرد. قرار خواستگاری که گذاشته شد هرچه من و زری ذوق می کردیم محمد بی میل و مردد بود و محترم خانم دلشوره داشت.
وقتی علت تردیدش را پرسیدم خیلی راحت گفت: زری سنش کمه.
با تعجب و حیرت در حالی که فکر می کردم زری همسن من است ، فقط طلبکارانه نگاهش کردم و چیزی نگفتم.
با خنده گفت: می دونم! می دونم! دردسر همینه دیگه الان اگه من این حرفو بزنم همه همین فکر رو می کنن.
مطمئن نبودم فکرم را درست حدس زده یا نه؟ مردد پرسیدم: چه فکری؟!
همین که فکر می کنی زری همسن توست! مگه طلبکاریت به خاطر همین نبود؟!
ماتم برد. به شوخی بازویش را نیشگون گرفتم و با اعتراض گفتم: کی گفته تو همیشه سر از فکرهای من در بیاری. شاید من نخوام تو بفهمی به چی فکر می کنم!
همان طور که سعی می کرد دست هایم را نگه دارد خندان گفت: اولا که واضح بود تو به چی فکر می کنی ، تازه غیر از من کی باید بدونه توی فکر تو چی می گذره؟!
ا،شاید من نخوام.
یکدفعه با لحنی که دیگر تقریبا جدی بود گفت: مگه چیزی هم هست که تو بخوای از من پنهان کنی؟!
- نه، ولی دوست دارم خودم بهت بگم، نه این که تو همه چیز را خودت بفهمی، این جوری احساس خنگی می کنم!
در حالی که با محبت محکم در آغوشم می گرفت و می خندید مثل کسانی که می خواهند بچه لوسشان را مجاب کنند، گفت: عزیز دلم ، چرا فکر نمی کنی از بس دوستت دارم و از بس تو ماهی و بی غل و غش، فکر تو می خونم ، این چه ربطی به خنگی داره؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: نمی دونم راستی حرفتو حرف نیار، اول بگو ببینم مگه زری همسن من نیست، چرا می گی زوده ازدواج کنه؟!
- الان اگه بگم وضع ما فرق می کرد، هم تو و هم بقیه می گین چه فرقی ؟ مگه نه؟ ولی مهناز فرقش اینه که من اگه تو رو نمیشناختم،یعنی اگه بهت علاقه پیدا نکرده بودم، غیر ممکن بود توی این سن و با دختری همسن تو ازدواج کنم. زری هنوز خیلی وقت داره، اگه درسش رو تموم کنه بعد ازدواج کنه، خیلی بهتره.
در حالی که وانمود می کردم بهم بر خورده گفتم: جنابعالی هم اجبار نداشتی با من و توی این سن ازدواج کنی.
رویم را برگرداندم . سعی کرد صورتم را به طرف خودش برگرداند و گفت: خود بد جنست می دونی که اجبار داشتم.
با حالت قهرآلود پرسیدم: می شه بفرمایین چه اجباری؟!
هنوز چانه ام را با دستش نگه داشته بود توی چشمانم خیره شد و گفت: تو نمی دونی؟!
چرا من در هیچ حالتی طاقت نگاه های مستقیم محمد را نداشتم ، نمی دانم، انگار بند دلم پاره شود، دلم هری فرو ریخت و احساس کردم چیزی نمانده چشم هایم غرق اشک شود. دلم تاب نمی آورد . سرم را پایین انداختم و ته دلم فکر کردم خدا را شکر که مجبور شدی!
محمد دوباره پرسید: جواب منو ندادی؟
با حالت قهر از جایم بلند شدم به سمت در رفتم و رویم را برگردانم و جدی گفتم: با این که علت اجبارت را نمی دونم... مکث کردم، دیگر در را باز کرده و تقریبا بیرون از اتاق بودم، چند لحظه به محمد خیره شدم که منتظر بود و جدی نگاهم می کرد و فکر می کرد واقعا قهر کرده ام و ناراحتم.
بعد مثل بچه های تخس با صدای بلند و خنده گفتم: ولی خدا را شکر که مجبور شدی!!!
محمد نیم خیز شد که دنبالم کند، در را بستم و فرار کردم. من شاخه ترد پیچکی بودم که آویخته به وجود محمد شکل می گرفت و لذت این آویختن با سرشتم قرین می شد. غافل از این که زندگی پیچک وقتی به چیزی آویخت ، جدای آن امکان پذیر نیست و اصلا حیات پیچک یعنی آویختن!!
روز خواستگاری زری رسید. خانواده ای محترم و متدین و فهمیده بودند که به گفته خودشان مهم ترین ملاکشان برای همسر پسرشان، شرافت و انسانیت بود. آن روز داماد ، که اسمش مسعود بود ،با مادر و دو تا از خواهرهایش برای خواستگاری آمده بود. مادرش زنی خوشرو بود و خواهر بزرگش بر خلاف کوچکتر زنی سرو زبان دار و شوخ. خود مسعود هم پسری بود قد بلند با قیافه ای معمولی که در نظر اول ، خیلی کم رو به چشم می آمد، ولی وقتی شروع به صحبت می کرد طرز صحبت سنجیده و با وقارش به سرعت باعث می شد آدم با احترام به او نگاه کند.
آن ها با صداقت تمام گفتند که مسعود یک زندگی دانشجویی دارد و چون در رشته پزشکی تحصیل می کند حداقل تا هشت و نه سال دیگر به ایران برنمی گردد و در طول تحصیلاتش ممکن است زندگی چندان راحتی نداشته باشد و مسعود، تنها به دلیل تدین تصمیم به ازدواج گرفته است و سازگاری و همراهی مهمترین خواسته ای است که از همسرش دارد.
شخصیت خانواده و خود مسعود آن قدر دلنشین بود که راه را بر مخالفت و انتقاد بست و زری تقریبا از همان جلسه اول، دلباخته شد و چون مسعود کم تر از دو ماه برای رفتن وقت داشت، کارهای ازدواج آن ها هم درست مثل من و محمد سریع انجام شد و قرار عقد را گذاشتند. همان روزها بود که با دقت در احوال امیر مطمئن شدم که از اول هم نظری به زری نداشته و این حدس که فکرم در مورد علاقه اش به ثریا درست بوده بیش تر در ذهنم قوت گرفت.
زندگی زری هم درست مثل من در مدتی کوتاه عوض شد. در زمانی کم تر از یک سال ما هر دو از حالت دو دوست و دو همکلاسی در آمدیم و از عالم بچگی جدا شدیم. زری زنی شوهر دار می شد که به کشوری دور و غریبه می رفت و من در کنار محمد به کلی فراموش کرده بودم که سبب علاقه اولیه ام به خانواده آن ها اصلا وجود زری بوده است.
دوباره انگار توی خانه ما هم عروسی باشد، برو و بیا و شور و شوق بود. جشن عقد زری در حقیقت عروسی او هم محسوب می شد. چون شوهرش نمی توانست در فاصله پنج شش ماه بعدی که کار زری برای رفتن درست می شد، دوباره برگردد.به همین دلیل کارها بیشتر بود و جشن مفصل تر.
و ما چه شور و اشتیاقی داشتیم از مدرسه که برمی گشتیم تمام وقتمان را کار و بحث برای روز عقد می گرفت. البته تا وقتی که محمد نبود، من آزاد بودم. زمانی که برمیگشت، خواسته و ناخواسته مجبور بودم بروم سراغ درس هایم.
یادش به خیر ، هنوز لباسی را که برای عقد زری دوخته بودم نگه داشته ام. به چه اشتیاقی آن لباس را به اکرم خانم سفارش دادم. این اولین عروسی و اولین باری بود که قرار بود به عنوان زنی شوهر دار توی مجلسی شرکت کنم و می توانستم به جای لباسی ساده و دخترانه، یک لباس زنانه از آن مدل هایی که همیشه دوست داشتم، بدوزم. با مشورت اکرم خانم، و البته دور از چشم محمد ، مدل و پارچه و رنگش را انتخاب کردم.
روزی که برای پرو لباس رفتم چقدر راضی بودم. تا آن روز چنین لباسی نداشتم. یک لباس دکولته تنگ و چسبان بود که دامنی کوتاه تا بالای زانو داشت و رویش یک کت نیم تنه کوتاه با آستین های شمشیری و یقه ایستاده به رنگ مشکی.
زری که خودش هم داشت لباسش را به کمک اکرم خانم می پوشید، ذوق زده گفت: مهناز، چقدر بهت می آد. چقدر قشنگ شدی، فقط خدا کنه محمد ایراد نگیره و بگذار ه بپوشی.
با تعجب گفتم: چرا نگذاره همه زن هستن دیگه.
اما ته دلم کمی شور می زد . یعنی ممکن بود به خاطر سینه باز و کوتاهی اش ایراد بگیره؟ولی خیلی زود حواسم جمع لباس زری شد و موضوع را فراموش کردم. زری بدون آرایش هم توی لباس عروس خیلی زیباتراز قبل شده بود. خلاصه آن روز هردو مان غرق شادی بودیم و مرتب از اکرم خانم تشکر می کردیم. روز بعد هم همراه مادر و مریم برای خرید کفش رفتم و برای اولین بار، کفش پاشنه بلندی که به سختی می توانستم با آن راه بروم خریدم. همه این کارها را دور از چشم محمد می کردم و هروقت می پرسید: مهناز، بالاخره لباس تو چی شد؟
می گفتم: صبر کن، روز عقد چی شده. بالاخره روز عقد زری رسید.
اواخر بهمن ماه بود و برف ریز و سنگینی که از شب قبل می آمد هوا را خیلی سرد کرده بود. قرار بود خانه ما مجلس مردانه باشد و من مجبور بودم لباس ها و وسایلم را بگذارم خانه حاج آقا. چون وقتی از آرایشگاه برمی گشتم مسلما خانه شلوغ بود و نمی توانستم به خانه خودمان بروم. لباس هایم را توی اتاق محمد گذاشتم و رویش را پوشاندم که اگر زودتر از من آمد ، لباس و کفشم را نبیند.
هیچ وقت هیجانی که آن روز داشتم فراموش نمی کنم، شور و التهابی بی اندازه که همراه انتظاری شیرین از این پنهانکاری در وجودم رسوخ کرده بود و مرا به وجد می آورد. دو هفته یا بیش تر بود که منتظر این روز و دیدن عکس العمل محمد بودم.می خواستم ببینم وقتی مرا توی لباسی دید که خودم آن قدر دوست داشتم، چه واکنشی نشان می دهد. بارها توی ذهنم صحنه برخورد او را در حالی که چشم هایش از تحسین می درخشید، مجسم کرده بودم. تصور جا خوردن محمد از زیبایی لباس و حسن سلیقه ام در انتخاب آن، برایم شوفی بی نهایت داشت که به هیجانم می آورد .

ادامه دارد ...

نويسنده: نازي صفوي
__________________
پاسخ با نقل قول
  #20  
قدیمی 01-14-2009
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,791
سپاسها: : 521

1,640 سپاس در 663 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

آن روز محمد مرا به آرایشگاه رساند و گفت که ممکن است برای برگشتن خودش نتواند دنبالم بیاید و من باز بیشتر خوشحال شدم. این طوری وقتی کاملا آماده می شدم مرا می دید! با امیر برگشتم خانه، فقط توی دلم خدا خدا می کردم که محمد هنوز لباسهایش را نپوشیده باشد. وقتی چشمم به کت و شلوارش که هنوز روی تخت بود افتاد خیالم راحت شد. با عجله لباس و کفش هایم را پوشیدم، دست هایم به گوشم بود و داشتم با گوشواره کلنجار می رفتم که در اتاق به ضرب باز شد و مرا از جا پراند.
برگشتم، محمد بود. من که هنوز دست هایم به گوشم بود با شوق و خوشحالی سلام کردم وبا هیجان منتظر عکس العمل او شدم. ولی محمد، مثل برق گرفته ها ، همان طور که دستش به دستگیره بود خیره خیره، مثل کسانی که سخت جا خورده اند ، نگاهم می کرد. بعد از چند لحظه یکدفعه برافروخته و عصبانی و با نگاهی خشمگین و صدایی بلند تقریبا فریاد زد:
این چیه پوشیدی؟ این جوری می خوای بری بیرون؟ این لباسیه که دو هفته س داری ازش تعریف می کنی؟!
گیج و درمانده شدم اصلا سردر نمی آوردم که منظورش چیست. همان طور دست هایم به گوشم بود. بهت زده و بی حرکت مانده بودم. صدایش آن قدر بلند و لحنش آن قدر تند بود که با هر کلمه انگار سیلی محکمی به صورتم می خورد. احساس می کردم گونه هایم آتش گرفته و می سوزد. خشمی که از چشم هایش شعله می کشید آن قدر سوزان بود که جرئت حرف زدن را از من گرفته بود. او هم دوباره دهانش را باز کرد، ولی انگار خودش هم می ترسید نتواند جلوی عصبانیتش را بگیرد. رویش را برگرداند ، در اتاق را محکم به هم زد و رفت.
چه شده بود؟ مگر لباسم چه عیبی داشت؟ چرا سلیقه او با همه و با خود من آن قدر فرق داشت؟ چرا همیشه عکس العملش بر خلاف انتظارم بود؟ جای شوق و اشتیاقم را غصه ای توام با انزجار گرفت. انزجار از خودم از لباسم و از همه انتظار و اشتیاقی که برای دیدن او و عکس العملش داشتم. دندان هایم را از ناراحتی به هم فشار می دادم تا جلوی اشک هایی را که به چشمم هجوم می آورد، بگیرم.
رویم را برگرداندم و چشمم به خودم توی آینه افتاد و یک آن با حیرت فهمیدم فریادش برای چه بوده! هنوز کتم را نپوشیده بودم. و حتما او فکر کرده بود لباسم من تنها همان است و می خواهم با آن سینه و سرشانه برهنه بیرون بروم.
سرم را بالا گرفتم که اشکم سرازیر نشود. از لباسم و از خودم بدم آمده بود. کاش می توانستم برگردم خانه خودمان. برای چند لحظه دلم خواست هیچکس، حتی محمد را هم دیگر نبینم. بد جور توی ذوقم خورده بود، حس بدی داشتم ، احساس آدم های ابلهی که به خاطر هیچ و پوچ هیجانی بی نهایت دارند و دست آخر به تمسخر گرفته می شوند.
می توانست لا اقل از من سوال کند. حتی اگر لباسم فقط همین هم بود چه حقی داشت این جوری لگد مالم کند؟ وجودم را غصه و خشم با هم گرفته بود. حس آدم های سیلی خورده ای که حقارت تحمل سیلی از پا در می آوردشان، نه درد آن. توی گرداب رنجی که برایم ناشناخته بود دست و پا می زدم. تا حالا محمد را آن طور خشمگین و با آن لحن کوبنده و از همه بد تر رو گردان از خودم ندیده بودم. هیجان و عجله ام برای این که مرا زود تر ببیند، باعث شده بود از خودم بدم بیاید. رفتار او توهینی بی نهایت برای قلب مشتاق من بود که مرا از پا در می آورد . دوباره در باز شد، برخلاف انتظارم محمد برنگشته بود.
محترم خانم بود که شتابزده می پرسید: مهناز جون هنوز حاضر نشدی؟ مادر قربونت برم، زود باش همه اومدن، مهمون ها سراغ عروس هام رو می گیرند، تو بیا، آبرومو بخر.
خود را جمع و جور کردم و پرسیدم: مگه الهه نیومده؟
ای مادر اون بود و نبودش غیر از دق دادن من چه فایده ای داره؟ اومده مثل برج زهرمار توی اتاق مهدی بست نشسته.
بعد در حالی که بیرون می رفت، اضافه کرد: الهی فدات شم فقط زود باش.
کتم را برداشتم حتی نیم نگاهی هم به خودم توی آینه نکردم. دیگر دلم نمی خواست نه خودم نه آن لباس را ببینم. خانه پراز مهمان بود و من در حالی که دلم را رنجی بی اندازه می فشرد به هر زحمتی بود باید لبم به لبخندی ساختگی باز می شد تا همراه فاطمه خانم و محترم خانم از مهمان ها پذیرایی کنم. از تحسین و تعریف دیگران حالم منقلب می شد و نا خود آگاه تصویر محمد با آن خشم درنظرم مجسم می شد.
با دیدن قیافه درهم الهه فکرکردم نکند او هم با آقا مهدی حرفش شده باشد. ولی وقتی جواب مراهم با لحنی سرد و نگاهی پراز بغض و کینه داد فهمیدم عصبانیتش تنها از آقا مهدی نیست. صدای هلهله برای وارد شدن زری مرا به طرف اتاق عقد کشاند. زری بی نهایت زیبا، توی آن لباس و با آن وقار، چقدر با زری آشنای من فرق داشت. چه رمزی توی ازدواج نهفته است که حتی قبل از شروع زندگی، در حالت های آدم ها تاثیر می گذارد؟
چند لحظه، غصه ام را فراموش کردم و شادی وجودم را پرکرد.
چشم هایمان به هم افتاد، من غرق تحسین او بودم و او محو تماشای من. با وقاری که از زری کمتر دیده بودم با سراشاره کرد که نزدیکش بروم و بعد با نگاهی پراز مهر و تحسین گفت: مهناز چی شدی!
دلم نمی خواست بشنوم، گفتم: از خودت خبر نداری. باورم نمی شد این قدر خوشگل بشی.
توی گوشم گفت: غلط کردی، باورت نشه! من از اول خوشگل بودم تو خنگی که نمی فهمیدی!
خنده ای از ته دل وجود هردومان را پر کرد. صدا زدند که داماد وارد می شود، می خواستند خطبه عقد را بخوانند و من با عجله از اتاق بیرون رفتم.
چشمم به خانم جون و مادرم افتاد. مادر با رنجیدگی گفت: دیگه انگار نه انگار که مادر داری ، یک سراغ نگیری ببینی ما کجاییم ها؟
صورتش را بوسیدم و گفتم: به خدا خودم هم الان اومدم.
بعد در حالی که از نگاه شیطان خانم جون که از بالای عینک به من خیره شده بود، خنده ام می گرفت به پذیرایی از مهمان ها مشغول شدم. باید کاری می کردم تا حواسم پرت شود و غمی که دلم را می فشرد به چشم هایم راه باز نکند. عجیب بود، با این که بدجور از محمد رنجیده بودم، از این که با قهر از او دور بودم رنج می بردم. حالا این از حماقت بود یا عشق زیاد، نمی دانستم.
خانمی از اقوام شوهر زری با کنجکاوی پرسید: معذرت می خوام ، شما زن برادر عروس خانم هستین؟
با رویی که نهایت سعی ام را برای گشاده بودنش داشتم، جواب مثبت دادم.
ببخشید عروس بزرگشون؟!
نه من عروس دوم هستم.
آهان همون که هنوز ازدواج نکرده؟
بله.
هزار ماشاالله ! گفته بودن عرسشون خیلی قشنگه، فکر کردم باید شما باشین. خواستم مطمئن بشم. شما خواهرم داری؟
زهر خندی صورتم را پوشاند. دوباره یاد قیافه عصبی و روگردان محمد افتادم. گرمم شده بود . غصه ای دلم را بی طاقت می کرد و اشک هایم که جلوشان را گرفته بودم مثل آدم های تب دار تنم را می سوزاند. در سمت ایوان را باز کردم. هوای سرو و سوز سرما، شاید کمی سوز دلم را آرام می کرد. سرما یکدفعه تا مغز استخانم نفوذ کرد و لرزشی خفیف به جانم انداخت. صدای اکرم خانم که همراه مریم تازه رسیده بودند مرا به خود آورد.
مهناز درو ببند ، استخوان هایت گرمه، سرما می خوری.
راست می گفت. استخوان هایم یخ کرده بود برگشتم و خوشحال از آمدن مریم، کنارشان نشستم.
مریم پرسید: چرا نمی ری سر عقد؟
داماد که رفت، می رم.
عکس نمی گیری؟!
می گم که ، وقتی داماد بره.
راستی محمد وقتی لباستو دید چی گفت؟!
با خشم انگار مقصر او باشد، گفتم: هیچی ، چی باید بگه؟!
مریم با لبخند گفت: همونی که زری گفت شده، آره؟!
به جای جواب با خنده شکلکی در آوردم و از جایم بلند شدم.
پاشو بریم پیش خانم جون. مامان رفته سر عقد، خانم جون تنهاست.
حال بی قراری بدی داشتم که قابل تحمل نبود. دلم آرام نمی گرفت و این میان حفظ ظاهر کردن برایم بیشتر از همه چیز سخت.
مریم از خانم جون پرسید: خانم جون مهناز خوشگل شده؟
خانم جون با لبخندی غرق تحسین و غرور گفت: بچه م خوشگل که بود.
می دونم با لباس و آرایش می گم.
خانم جون با خنده گفت: خوب اون که بله، مادر. از قدیم گفتن سرخاب سفیداب مرا زیبا کند! لباسشم که فقط مات موندم این کیسه مارگیری رو چطوری تنش کرده و چطور، نفسش بند نمی آد؟ حالا واجبه لباس این قدر تنگ باشه؟! خوب این همه پارچه و دوخت و زحمت ، اگه یکخورده گشادتر باشه، چند سال می شه استفاده کرد. این الان یکخورده آب بره زیر پوستش دیگه به درد نمی خوره.
مریم خندان گفت: عوضش این جوری هیکلش ظریف شده!
خانم جون با نگاهی ناباورانه از بالای عینک نگاهی به لباس و بعد مریم کرد و گفت: یعنی اگر دو انگشت گشادتر بود، دیگه هیکلش ظریف نبود؟ لا اله الاالله ، چه حرف ها که ما توی این روزگار نشنیدیم.
حوصله شنیدن هر چیزی را که مربوط به آن لباس بود ، نداشتم.
انگار چیزی به دلم نیش می زد. از جایم بلند شدم و دوباره سرم را به پذیرایی گرم کردم.
فاطمه خانم صدا زد: مهناز جون بیا عکس بنداز.
هروقت آقای داماد رفتن می آم.
رفتن که محرم ها عکس بندازن، زود باش.
تند راه رفتن با آن کفش ها به راستی که سخت بود. در حالی که مجبور بودم به قول خانم جون خرامان خرامان بروم که نخورم زمین، وارد اتاق شدم و فاطمه خانم در را بست. همزمان با من محمد از در سمت ایوان وارد شد. در حالی که سرم را بالا گرفته بودم، سعی می کردم چهره ای آرام داشته باشم. یک آن نگاهم به چشم هایش افتاد. این بار، نگاه او حیرتزده بود و نگاه من ، خشمگین. زود سرم را پایین انداختم و در حالی که دقت می کردم پایم را توی سفره عقد نگذارم به سمت زری و حاج آقا و محترم خانم که بالای سفره بودند، رفتم.
سلام آقا جون، چشم شما روشن.
حاج آقا با سلامی کشیده و بلند گفت: سلام به روی ماهت بابا. هزار ماشاالله. خانم ، یک عکس هم از من و عروسم بنداز که اگه یک عروس خوشگل توی دنیا باشه، عروس خودمه.
زری با خنده و لحنی رنجیده گفت: آقا جون پس من چی؟!
آقا جون با مهربانی گفت: تو که دخترمی بابا، من عروسم رو گفتم.
در حالی که سنگینی نگاه محمد را احساس می کردم و می کوشیدم نادیده بگیرمش تا با بی اعتنایی تلافی کارش را کرده باشم، سرم را به انداختن عکس گرم کردم.
هنوز عکس هایم را دارم. یک عکس با آقا جون و محترم خانم در حالی که بینشان ایستاده ام و دست هردوشان در دستم است ، یک عکس با زری در حالی که صورتمان را نزدیک هم گرفته ایم و می خندیم و عکس بعدی محترم خانم و آقا جون، یک طرف زری ایستاده اند و من طرف دیگرش.
محترم خانم صدا کرد: محمد ، مادر، بیا جلو دیگه.
ولی من رویم را برنگرداندم ، محمد نزدیک می شد و هجیان من برای آرام و بی تفاوت بودن، بیشتر.
عکاس گفت: کمی نزدیک تر، کمی مهربون تر بایستید.
آقا جون پشت سر محترم خانم ایستاد و محمد در حالی که پشت سرم می ایستاد بازویم را گرفت. با همه رنجیدگی و ناراحتی ام ، با همه خشمی که سعی داشتم به او نشان دهم، تماس دستش مثل آتشی گداخته بود که مستقیم با قلبم ارتباط پیدا کرد. حرارت دستش و نزدیکی جسمش قرار و آرام را از من گرفت. عجیب بود حالت قهر به جای دفع ، انگار کششم را به سمت او بیشتر می کرد. ولی هرطور بود باید جلوی خود را می گرفتم. نمی خواستم تسلیم شوم. در حالی که دلم نمی خواست دیگران هم متوجه شوند، تمام سعی ام را برای عادی بودن رفتارم و در عین حال، نگاه نکردن به محمد می کردم.
فاطمه خانم گفت: محمد یک عکس تکی هم بگیرین یادگاریه.
و من ته دل چقدر از او ممنون شدم. کنار سفره، خانم عکاس داشت می گفت که چطور بایستیم. محمد همان طور که پشت سرم ایستاده بود فشار خفیفی به بازویم داد، سرش را پایین آورد و توی گوشم خیلی آرام گفت: چرا به من نگفتی که لباست فقط اون نیست؟
در حالی که تمام رنجیدگی و خشمم را توی نگاهم می ریختم، سرم را به عقب و بالا برگرداندم به چشم های مشتاق و پر از محبت و تحسین محمد افتاد. دلم فرو ریخت، فوری رویم را برگرداندم ، ولی عکاس گفت: همون حالت الانتون خیلی خوب بود. آقا، شما لطفا با دست چپ کمرشان را بگیرین و با دست راست دستشون رو. شما هم خانم، لطفا به حالتی که انگار به کنار سینه شون تکیه دادین بایستین و سرتون رو به سمت صورت ایشون بالا بگیرین . با لبخند توی چشم هم نگاه کنین، آهان، همین طور خوبه، چند لحظه صبر کنین، آماده ؟!
خدا می داند در آن چند ثانیه چه حالی داشتم. نگاه پر مهر محمد را می دیدم و گرمای لبخندش حرارت تنش و ضربان قلبش را زیر بازویم حس می کردم و خودم با تمام وجود می خواستم خونسرد باشم و اختیارم را از دست ندهم. آن عکس هنوز هم جزو قشنگ ترین عکس های گذشته است که از دیدنش خونی گرم توی رگ هایم می دود و همان حس آن روز را پیدا می کنم. هیجانی سرکش از عشقی که می خواستم مخفی اش کنم و مهری که با زجر می خواستم لا به لای خشم از دید او پنهان بماند.
عکس را گرفتم، بدون لحظه ای مکث، بازویم را از دست محمد بیرون کشیدم و بدون این که نگاهش کنم، از اتاق بیرون رفتم، در حالی که سنگینی نگاهش را که ایستاده بود و نگاهم می کرد، احساس می کردم. آن شب چه حالی بدی داشتم. بی قرار و دلتنگ بودم، تمام وجودم محمد را می طلبید و در عین حال نمی خواستم ببینمش. هیجان روحی ام با سوزش گلو و سردرد و خستگی زیاد همراه شده بود. تنم داغ می شد و یخ می کرد و من بی تاب، خدا خدا می کردم مهمان ها زودتر بروند.
سر انجام وقتی آخرین مهمان ها هم رفتند، همراه مادر و خانم جون راه افتادم که برگردم خانه.
محترم خانم گفت: محمد رفته مهمان ها رو برسونه، کجا می ری؟ صبر کن الان می آد، حالا چه عجله ای داری؟!
با عذر خواهی خستگی را بهانه کردم و گفتم: راه که دور نیست. من با این لباس ها خیلی معذبم، الان برم که صبح زودتر بیام کمک.

ادامه دارد ...

نويسنده: نازي صفوي
__________________
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 08:53 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


لینک فروشگاه سایت: صد تومن !




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها