![]() |
يک روز وقتی از زير سايه های ملايم خوشبختی پرسه زنان به خانه برميگشتيم از زير سايه های مرتب مصنوعی مردان ارشيتكت را ديدم در صف كراوات چرت ميزدند ماندن چقدر حقارت آور است وقتی كه عزم تو ماندن باشد حتی روز پنجره ها به سمت تاريكی باز می شوند اگر بتوانی موقع رسيدن را درک كنی برای رفتن هميشه فرصت هست اين دريچه را باز كن چه همهمه ای می آيد گويا مرغ و متكا توزيع ميكنند اينها كه در صف ايستاده اند به خوردن و خوابيدن معتادند وقتی بهانه ای برای بودن نداشته باشی در صف ايستادن خود بهانه ميشود و برای زدودن خستگی بعداز صف ورق زدن يک كلكسيون تمبر چقدر به نظرت جالب می آيد ... امروز در روزنامه خواندم ته سيگارهای چرچيل را به قيمت گزافی فروخته اند آه خدايا آدم برای سقوط چه شتابی دارد ؟؟؟ !!! ... ديروز در باغ وحش شمپانزه ای ديدم كه به نظريهء داروين فكر ميكرد چگونه ميتوان با اين همه تفاوت بی تفاوت ماند؟ پشت اين حصار چه سياهی عظيمی خوابيده است به دلم گفتم: برگرد برای رفتن فكری بكنيم ... برای رفتن فكری بكنيم زنده یاد سلمان هراتی |
می روم با ره خود
سر فرو ، چهره به هم با كسم كاری نيست سد چه بندی به رهم؟ دست بردار! چه سود آيد بار از چراغی كه نه گرماش و نه نور؟ چه اميد از دل تاريك كسی كه نهادندش سرزنده به گور؟ می روم يكه به راهی مطرود كه فرو رفته به آفاق سياه دست بردار ازين عابر مست يک طرف شو ، منشين بر سر راه ! ... احمد شاملو |
هزاران چشم گويا و لب خاموش مرا پيک اميد خويش می داند هزاران دست لرزان و دل پرجوش گهی می گيردم ، گه پيش می راند پيش می آيم دل و جان را به زيورهای انسانی می آرايم به نيرويی كه دارد زندگی در چشم و در لبخند نقاب از چهرهء ترس آفرين مرگ خواهم كند» نيايش را ، دو زانو بر زمين بنهاد به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد « برآ ، ای آفتاب ، ای توشهء امّيد برآ ، ای خوشهء خورشيد! تو جوشان چشمه ای ، من تشنه ای بی تاب برآ ، سرريز كن ، تا جان شود سيراب چو پا در كام مرگی تندخو دارم چو در دل جنگ با اهريمنی پرخاش جو دارم به موج روشنايی شست و شو خواهم ز گل برگ تو ، ای زرينه گل ، من رنگ و بو خواهم ... قسمتی از : آرش کمانگیر سیاووش کسرائی |
من به خانه بازگشتم، مادرم پرسيد:
ميوه از ميدان خريدي هيچ؟ - ميوههاي بينهايت را كجا ميشد ميان اين سبد جا داد؟ - گفتم از ميدان بخر يك من انار خوب. - امتحان كردم اناري را انبساطش از كنار اين سبد سر رفت. - به چه شد، آخر خوراك ظهر ... - ... ظهر از آيينهها تصوير به تا دوردست زندگي ميرفت. سهراب سپهری |
تو ، به خنیاگری چلچله ها در دل سقف گوش می دادی و می خندیدی میوهء کال خدا را به سرانگشت هوس از درختان جوان می چیدی مرگ را چون سرطانی نوزاد در بن آب روان می دیدی ناگهان ، یک نفر از دور ، صدا زد : سهراب تو ز جا برخاستی و فریاد زدی : کفشم کو ؟ وانگه از خانه برون رفتی و با سرعت باد زیر باران بودی خواب آشفتهء من پایان یافت وندر آن ظهر زلال از سر خاک تو بر می گشتم خاک پوکی که تو را در بر داشت آسمان ، مرثیه ای نیلی بود دشت ، رنگ غم و خاکستر داشت لحظه ای چند ، در آفاق خیال من تو را دیدم و گریان گشتم تو مرا دیدی و خندان بودی ... نادر نادرپور |
یک ستاره؟
آری، صدها، صدها، اما همه در آن سوی شب های محصور یک پرنده؟ آری ، صدها ، صدها، اما همه در خاطره های دور با غرور عبث بال زدن هاشان من به فریادی از کوچه می اندیشم من به موشی بی آزار که در دیوار گاهگاهی گذری دارد!!! فروغ_ در غروبی ابدی |
در برون كلبه می بارد برف می بارد به روی خار و خاراسنگ كوه ها خاموش دره ها دل تنگ راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ كودكان ديری است در خوابند در خواب است عمو نوروز می گذارم كنده ای هيزم در آتش دان شعله بالا ميرود پرسوز ... قسمت پایانی شعر آرش کمانگیر سیاووش کسرائی |
میان خورشیدهای همیشه
زیبایی ی تو لنگریست- خورشیدی که از سپیده دم همه ستارگان بی نیازم می کند... |
در خراب ِ دشتهای دور
ساده و صبور یک سبد ستاره چیده ام برای تو یک سبد ستاره کوزه ای پُر آب دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب یک رَدا برای شانه های مهربان تو! |
وقتی که غنچه های شکوفا با خارهای سبز طبيعی در باغ ما عزيز نماندند گلهای کاغذی نيز با سيم خاردار در چشم ما عزيز نمی مانند آرمانی دکتر قیصر امین پور |
| اکنون ساعت 10:58 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)