پی سی سیتی

پی سی سیتی (http://p30city.net/index.php)
-   مطالب آزاد (http://p30city.net/forumdisplay.php?f=11)
-   -   مهمترین اتفاقی که امروز برات افتاده رو بنویس (http://p30city.net/showthread.php?t=10480)

آناهیتا الهه آبها 10-23-2011 08:29 PM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط آريانا (پست 228675)
خدا بیامرزه....من یه سوالی برام پیش اومده ...فرشته ای که جون رو میگیره که عزراییله ..فرشته ای که جونو میده کیه؟


خدا رفتگان شمام بیامرزه
نمیدونم درسته اینجا جواب این سوالو بدیم یا نه...ولی سوال پرسیدین دیگه باید جوابشو بدیم
فرشته که به انسان جون نمیده درسته؟
ملک الموت تو قرآن چند بار گفته شده
ولی فرشته ای که جون را بده گفته نشده
خود خدا به ما جون میده
میدونین که ما دو مرحله آفرینش داریم اول تشکیل نطفه ، علقه ، مضغه ، عظام و...اینا تموم شدمرحله دوم مربوط به روح ما میشه که خدا از روح خودش در ما میدمه
حالا منظور شما از جون دادن همین بود؟
البته لازم به ذکره که من کارشناس امور مذهبی نیستم ایناییم که گفتم قبلا میدونستم یعنی چیزاییه که همه باید بدونن
پس ممکنه اشتباه گفته باشم اگه اشتباس اصلاح کنید که تو جاهلیت نمونیم


امیر عباس انصاری 10-23-2011 11:37 PM

امروز تونستم بیام فروم سلامی به دوستانم بکنم
این بهترین اتفاق امروزم بوده
برای من که عالیه و ازش لذت می برم

hossein 10-24-2011 02:43 AM

کلید عدد 3 گوشیم کار نمیکنه وقتی 3 رو میزنم تمام نوشته ها رو پاک میکنه و کار کلید c رو انجام میده
اینجا این ضرب المثل کاربرد داره : کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره !
روزی 10 تا گوشی از دوستان تا ......... رو باید تعمیر کنم به خودم که میرسه
حسش نیست ..

bigbang 10-30-2011 04:03 PM

دیروز بعد از مدتی که از گرفتن گواهینامه گذشته بود با خودم فکر کردم خوب این گواهینامه رو برای چی گرفتم من ؟ مگه نه اینکه باید با ماشین بیرون برم باهاش !×
به بابام گفتم بیا بریم بیرون یه دوری میزنیم بابام گفت حال ندارم به مادرم گفتم اون هم گفت کار دارم یعنی 2 دو تا ماشین خونه بود یکی رو به من نمیدادند من هم اعصابم خورد شد سوییچ پژو پارس بابامو برداشتم کارتمم گرفتم ماشین از تو گاراژ آوردم بیرون گازشو گرفتم رفتم تو شهر همچین یه دور حسابی زدم وقتی برگشتم مادرم اینطوری:eek:{قاط} کجا بودی خاک تو سرت کنن چرا موبایلت رو نبردی ها {B Adabi} ؟ حالا صحنه رو تصور کنین بابام داره منو نگاه میکنه و اینا ...........
من هم گفتم میخوام دوباره برم بیرون میتونین سوییچ و از دستم بگیرین
بعد نمیدونم چرا بابام یکدفعه حوصله پیدا کرد همراه من بیاد بیرون
ناسلامتی من ولیعهد بابام هستم انگشترش مال منه حقمو گرفتم کیییییف کردم
اینههههههههههه
مرد التماس نمیکنه حقشو میگیره آها :41:

Saba_Baran90 10-30-2011 05:06 PM

این چند روز اینجا بارونیه و این بهترین اتفاقیه که به ذهنم می رسه!
اما اتفاق مهمی که امروز افتاد این بود که بعد از اینکه با یکی از همکلاسی هام صحبت کردم یه جورایی نتیجه این بحث این شد که حالا از اینکه اون چیزی باشم که من می خوام نه بقیه هیچ ابایی ندارم
بیگ بنگ جون دفعه دوم که رفتی بیرون کار به کارت نداشتن چون پدرت باهات اومده!:d:p
قدرت این بود که دفعه دومم سوئیچو به خودت تنها می دادن!
شوخی بود!اما در کل آفرین!تبریک میگم اولین رانندگی مردونه بزرگانه تنهاییتو!هورررررا!من عاشق رانندگیم اما فرصتش پیش نمیاد دفعه بعد رفتی به یاد ماهم باش!

bigbang 11-02-2011 04:15 PM

دیروز هوا بارونی بود امروز همچین زیاد مثل دیروز عصبانی نیست هوا
بابام سرما داشت مثل من
ولی خودمونیما شجاعت منو دید کف کرد
بابام مریض شد بهش مرخصی دادن گلو درد وحشتناک داشت منهم اومدم کنارش نشستم دیشب دوتایی چغندر درست کردیم با هم شعر خوندیم بابام میخندید
بابا ممد فدات شه خیلی دوسِت دارم
دیشب خواب بودم برام لقمه گرفت اومد بالا سرم بیدارم کرد غذا دهنم گذاشت
یعنی یه بابا داریم غم نداریم هر چند سیگار نکشه دیگه جیگر ممد میشه ولی همینطوری هم قبولش داریم !
راستی باید امشب برم تحقیقم رو پرینت بگیرم چرا این واحدهای آزمایشگاه اینقدر گیر شدن حتماً گزارش باید پرینت شده باشه ؟

SonBol 11-02-2011 04:23 PM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط bigbang (پست 229458)
دیروز هوا بارونی بود امروز همچین زیاد مثل دیروز عصبانی نیست هوا
بابام سرما داشت مثل من
ولی خودمونیما شجاعت منو دید کف کرد
بابام مریض شد بهش مرخصی دادن گلو درد وحشتناک داشت منهم اومدم کنارش نشستم دیشب دوتایی چغندر درست کردیم با هم شعر خوندیم بابام میخندید
بابا ممد فدات شه خیلی دوسِت دارم
دیشب خواب بودم برام لقمه گرفت اومد بالا سرم بیدارم کرد غذا دهنم گذاشت
یعنی یه بابا داریم غم نداریم هر چند سیگار نکشه دیگه جیگر ممد میشه ولی همینطوری هم قبولش داریم !
راستی باید امشب برم تحقیقم رو پرینت بگیرم چرا این واحدهای آزمایشگاه اینقدر گیر شدن حتماً گزارش باید پرینت شده باشه ؟

خدا پدر مهربونت رو برات نگه داره
قدرشو بیشتر از این ها بدون
..................

GhaZaL.Mr 11-08-2011 05:33 PM

17 آبان 90
 
هنگــــم.خیلی هنگ !دوست دارم بلند ِ بلند جیغ بکشـــــــــــــم... آخه قرار نبود ! ینی .. اصن کسی نمی خواست این دوتا با هم باشن.
به هم برسند.بعد ِ سه سال ! اونم با کسی که دوسش داشت... او مای گاد !!

الان نمی دونم چی بگم ! فقط دلم می خواد بزنم زیر هق هق ... برا تمــام روزای خوب و بدی که با هم داشتیم. برا دعواهامون ، آشتیامون ، شیطونیامون ،
غصه هامون ... برای شبدرهای چهاربرگی که تولد ِ پارسال توو گردنش انداختمو همون روز از ته دل آرزو کردم اونو به تموم آرزوها و خوبی های دنیا وصل کنه.
به حرف بابا فک می کنم.میگف دختر بچه امشب هست ، فردا نیست ! و ما چقد به این حرفش میخندیدیم و برای با هم بودن همینو بهونه می کردیم.
"بابا میشه امشب پیش فرشته بمونم ؟خودت گفتی دختر بچه شاید فردا شب نباشه .. الان اگه فرشته شوهر کنه من چیکار کنم ؟ بابا میشه بمونم.. ؟"
اون میخندید وُ ما میموندیم و یه شب تموم نشدنی تا صبح .. گاهی گریه .. گاهی خنده ..

دنیایی داشتیم با هم .
چه کارای یواشکی که کردیم و هیشوخت هیشکی جز خودمون نفهمید ..
همیشه یه پای ِ همه ی خرابکاری های من فرشته بود،اینقد که بقیه به بیرون رفتنا و رفت ُ آمدامون حساس شده بودن .
یواشکی قرار میذاشتیم. همیشه چیزی بیشتر از دوتا دخترعمو بودیم . چقد این روزا روزمرگی هام منو ازش جدا کرده بود ..

http://www.pic.iran-forum.ir/images/...8gc5hjrzfd.jpg

یاد فیلم BrideWars افتادم. یاد اِما و لیو . حالا باید بش بگم خوشبخت شی فرشته ی عزیزم.کاش خیلی ها بودن ! بابام .. بابات ...
به مَردت بگو ما تورو با لباس سپید تحویل دادیم ، همون سپیدم تحویل میگیریم.لکه م شد اشکالی نداره.فقط به قول سینا کوچولو یه وخ خش نگیره ! : )


√ من خوبم و دلتنگ ...

bigbang 11-09-2011 11:09 PM

دایی پدرم فوت کرد همین چند ساعت پیش پدرم امشب خیلی ناراحت بود مرد با خدایی بود خیلی هم وقتی پیشش میرفتم منو تحویل میگرفت خدابیامرزتش . الان پدرم رفته خونه داییش ولی من نرفتم نمیدونم باید احساس بدی داشته باشم یا نه حال مجلس عزا نبود همنجوری کلی ناراحتی دارم برای خودم دیگه مجلس ترحیم هم برم دیگه داغون میشم .
حالا عهد امشب مبل آوردن ،یک ماه پیش مبل سفارش داده بودیم ( درست متوجه شدید میخواستم بگم مبل خریدیم پز بدم !)
همین امشب آوردن به این نتیجه رسیدم مجلس عزا میرفتم بهتر بود خلاصه خدا رو شکر تنها نبودیم اون طرف وانتی با چند نفر بود دامادمون هم بود کمک کرد مبل رو انداختیم وضعیت پذیرایی خونمون افتضاحه همه چی درهم هست اصلاً نمیتونم برگردم نگاه کنم همنجوری به همون وضعیت رها کردم الان نشستم پشت کامپیوتر .
یه سوال چرا رشته برقی اینقدر آدمهای خشک و بی روح و عبوس و ......... هستن ؟
من چند تا درس با این برقی ها برداشتم یعنی از یکی از اینا یه خیر ندیدیم این ترم هم یه آزمایشگاه زپرتی داریم پدر ما رو در آوردن ! این چه وضعشه بابا !
بریم کاسب شیم دو لقمه نون در بیاریم
من یه روزی یا دانشمند میشم یا پولدار خفن میدونم تازه این پیش بینیم هم خیلی تاریک هست یعنی به حداقل رازی شدم ! اصولاً ممدا همشون یا خوب در میان یا بد معمولی ندارن !
من از اون ممد خوب ها هستم . یعنی از اینایی که آخرش شهید فی سبیل الله میشن
پس چی شد تا الان شهید میشم باید دانشمند هم بشم باید تازه پولدار هم باشم ! این آپشن های من برای آینده هست !

hossein 11-10-2011 09:16 PM

برای من که خیلی اتفاقا افتاده که اگر بخوام بنویسم
تا صبح طول میکشه

بدون شرح ........... {قاط} {قیژه}

bigbang 11-13-2011 01:30 AM

خیلی دمق هستم و الان دوباره باید به محمد جدی تبدیل بشم همونی که برنامه ریزی محکم و عمل داره
من همون میشم و همون رو هم انجام میدم
فقط الان یه مقدداری مضطرب هستم که این هم اصلاً درست نیست
چه احساسات احمقانه ای مثلاً با خودم فکر میکنم این موقع شب شق القمر میخوام انجام بدم ! البته که نمیتونم ! ولی از همین الان باید خودمو برای پایان ترم آماده کنم ! و هیچ راه برگشتی نیست ! دستمال قدرت داداش کایکو باید جلوی ما لنگ بندازه ! ممد وارد میشود !

GhaZaL.Mr 11-13-2011 10:46 AM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط bigbang (پست 230027)
چه احساسات احمقانه ای مثلاً با خودم فکر میکنم این موقع شب شق القمر میخوام انجام بدم !

بهتره آدم با برنامه ریزی اصولی وُ درست وَ یواش یواش به سمت جلو بره محمد ‍!
دستمال قدرت داداش کایکو رو هم داشته باشی ، اراده و برنامه ریزی نداشته باشی ینی هیچی نداری : )

رهرو آن نیست گهی تند و گهی خسته ر ود
رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

Saba_Baran90 11-13-2011 11:17 AM

نه بابا غزل جون!
درسته آدم درست پیش بره راحت تره، اما مشکل اینه که معمولا نمیشه درست پیش بری!
رشته کامپیوتر هم که دیگه افتضاس!درس های یه واحدی شم پروژه داره!خیلی وقت آدمو میگیره!

GhaZaL.Mr 11-13-2011 12:16 PM

صبا جان تنبل خانوم(الان مثلا من زرنگ خانوم ماجرام :d) درست پیش بری،میشه مرافه
البته گاهی یه برنامه هایی توو زندگی آدم پیش میاد که دیگه کلا نمیشه

ولی من منظورم این بود اگه آدم از اول ترم آسته آسته بخونه
دیگه به دستمال قدرت داداش کایکو نیازی نیست
من دخترعموم کامپیوتر می خونه سر کلاساشم شرکت کردم چنباری
اونجوری که اون از اول ترم با علاقه می خونه درس سختاش براش خیلی شیرینه
از ممتازای کلاسشونه . کار خاصی نمی کنه ها ؟؟
فقط توی کلاس به دقت گوش میده
و در طول ترم میخونه . همین.


Saba_Baran90 11-13-2011 12:51 PM

چی بگم والا!
همین الآن که دارم جوابتو می دم توسایت نشستم دارم سعی می کنم یکی از تمرینارو حل کنم(برنامه شو بنویسم)نمیشه !یعنی حالا حالاها نمیشه، بعد پرژه شبکه مونده، پرژه پایانی هم که همون پروژه نرم افزار باشه مونده حال درس خوندن هم نیست!بخدا دیگه خسته شدم از این همه استرس و کار و پروژه و ....
ببین دوسشون دارم اما مشکل اینه که قبل از اینکه انتخابش کنم دوسش نداشتم حالا ازش خوشم اومده اما اگه عاشقش بودم بین این و هر کار دیگه این اینو انتخاب میکردم!اما الآن دو دلم! می دونم اگه بخوام واقعا عاشق این رشته بشم دیگه باید تا آخرش برم و تمام عمرم پای لپ تاپ بگذره و وااااای یه عالمه چیز دیگه!خداتا فکر تو ذهنمه که از همشون می ترسم!
دو دلم، ترسیدم کارام مونده نمی دونم راه چیه چاه چیه و خلاصه یه عالم فکر دیگه!
حالا فهمیدی چرا استرس دارم؟

GhaZaL.Mr 11-13-2011 12:58 PM

آخی عزیزم ...
می دونم تو اگه بخوای عاشق رشته ت میشی ولی خوب حرفتم درسته. فقط زیاد این وسط نمون.
دو دلی بدترین وضعیت ِ ممکنه.ایشالا زود ِ بتونی تصمیم بگیری و به آرامش برسی : )

Saba_Baran90 11-13-2011 01:05 PM

مرسی water Lady
کاش این دو دلی به همین جا ختم می شد!
التماس دعا گلم!

bigbang 11-13-2011 11:15 PM

امشب تصادف کردیم هیچی نشدها یه مقداری قسمت پایینی سپر جلویی ماشین رفت تو (اندازه کف دست) دامادمون پشت ماشین بود منتظر موندیم تا افسر بیاد طرف از هر حربه ای که فکرشو کنید استفاده کرد آخرشم نمیخواست خسارت بده ! میگفت هیچی نشده صافکاری آشنا دارم و از این حرفا افسر که اومد این مقصر شد ما رو گفت شما بیاد دم پلیس راه تا تکلیفتونو روشن کنیم ماشین پلیس که رفت مارو تهدید کرد گفت من یه قرون پول ندارم
تازه افسر هم که اومده بود هی انکار میکرد آخر اعصابم داغون شد به دامادم گفتم حالا که این وسط جاده یه دفعه برگشته دنده عقب اومده کوبیده به سپر تازه شانس آورده چراغ چیزیش نشده حالا که طلبکار بازی در می آره من به دامادم گفتم امشب من یا برگه بیمه اینو میگیرم یا سرشو میبرم خونه رفتیم دم آگاهی صداشو برد بالا گفتم : پیاده شو با هم بریم در ضمن خیلی بی ادبم هستی امشب حالتو میگیرم !
طرف دید جوابشو دادم مول کرد رفت یه گوشه هی میخواست بیاد دید دیگه من قیافم عادی نیست اعصابم خورده !
رفتم جلو افسر ، گفتم من کوپن بیمه شو میخوام یه مقدار دوباره صداشو بلند کرد که مثلاً اونجا از من آتو بگیره یا من چیزی بهش بگم که من ساکت شدم خود افسر بهش گفت خفه شو خلاصه برگه بیمه شو گرفتیم تا حالش جا بیاد تصادف که میکنه دو زار ادب داشته باشه عذرخواهی کنه حالا به جای 50 تومن میریم 200 تومن میگیریم تا ادب شه
دفعه بعد هم که رفت بیمه بگیره بهش تخفیف نمیدن تا ادب شه جلوی افسر دروغ نگه اینا از پشت به من زدن خوبه حالا افسر خودشم دید موقع تصادف !
بعضی ها چقدر پر رو هستن ! تا ادبشون نکنی دست از دروغ گویی پدر سوخته بازی در نمیارن ما میخواستیم بیخیالش بشیم خودش واسه خودش دردسر درست کرد !
ی

shokofe 11-13-2011 11:47 PM

باز هم پارسا دیشب تب کرد و امروز با خوشحالی هر چه تمام تر مدرسه نرفت
در نتیجه بنده اسیر گشته و در خانه بماندم البته چه خانه ماندنی:d

البته صبح دیرتر باشگاه رفتم که در حین ورزش موبایلم زنگ خورد و دیدم بعله پارساست
و میفرماید که برق رفته (جدیدا" خونه ما زیاد برق میره انگار برق منطقه خرابی داره) و میگفت خونه مثل خونه ارواح شده هیچی ما هم وسط کار ورزش را ول فر موده و به خانه عزیمت کردیم و البته دوستم هم که با من اومده بود و چون ماشین هم نیاورده بود مجبور شد با من برگرده و ورزششش نصفه کاره موند

حالا من موندم با این ورزش نصفه کاره ی وقت نکنه از مسابقات قهرمانی عقب بیوفتیم:rolleyes:



bigbang 11-17-2011 09:30 PM

امروز با دوستم تونستم یک مدار رو خوب ببندم و در نتیجه سرعت عمل هم بالا رفت هر چند تابلو یه مقداری مشکل داشت و متصدی گفته بود قبل آزمایش چک کنید و چون ما سرگرم بستن مدار فرمان بودیم حواسمون نبود
رشته ام مکانیک هست و واقعاً تا به حال مدار نبستم !
مدار خوب بستیما ولی یه موتور 3 فاز کار میکرد و موتور دیگه دو فاز چون کنتاکتور روی تابلو یه مشکلی داشت در هر صورت اون مشکلو حل کردیم دوباره تست کردیم و جواب گرفتیم مدار امروز خیلی سخت بود بعد این همه زحمت 15 گرفتیم عملی
من و هم گروهیم اون هم اسمش محمد هست
احساس خیط شدن میکنم نمیدونم چرا !
گزارشمو خفن مینویسم 20 رو شاخشه ولی سر عملی اگه تر نزم چیییی میشه !
از همه اینا گذشته امروز قبل آز با بچه ها بحث شده بود برای شب جمعه چیکار کنیم
من نظری نداشتم بگم اگه یکم کوچیکتر بودم شاید میگفتم میرم یه نید فور اسپیدی یا هیت منی با کامپیوتر بازی میکردم ولی الان نه اصلاً حس بازی و این برنامه ها نیست
دیشب رفته بودم بیرون برای خودم آش رشته داغ خریدم خوردم جیگرم حال اومد
چقدر خوبه آدم از وسواس بازی بیاد بیرون و گاهی اوقات بره بیرون غذا بخوره
حالا هر چی میخواد بشه ، بشه دیگه مسموم که نمیشیم !
غروب که رسیدم خونه یه ماکارونی گرفتم با پنیر ورقه توی کاسه پیرکس گذاشتم گذاشتمش تو مایکروویو ماکارونی و پنیر خوردم جاتون خالی بهم مزه داد !
چیکار کنم خوب خوردنی دوست دارم دیگه !:d:rolleyes:
بعد از ماکارونی اومدم پشت اینترپر به قول یکی از دوستام !
دیگه حرف ندارم حرف دونم تموم شد !

Saba_Baran90 11-17-2011 10:36 PM

صبح که بیدار شدم انگار نه انگار من دیروز از همه کارام راضی بودم، انقدر از خودم بدم می اومدها!:mad:بعد با اون حال رفتم یه کیف بگیرم با اون اعصاب خورد یه چیز نقش (نخش!) خریدم! کیف لپ تاپه اما می شه به عنوان کولی معمولی هم پوشیدش!می خوام روش پلاکارت بزنم" به زودی در این مکان یک لپ تاپ نصب خواهدشد"!
اما کارای خوبی هم کردم! ولی خوب کلا آدم خوبی نبودم!_:2:{B Adabi}
دیروز اما یه هدیه خوب از یه دوست خوب اونم در حالی که اصلا توقعشو نداشتم گرفتم، ساده اما پر از یه دنیا دوستی! خیلی ارزش داشت!این بهترین اتفاق دیروز بود! دیروز تازه با یکی اتفاقی حرفیدم که همیشه ازش بدم می اومد اما فهمیدم نباید بدم می اومد!از خودم خجالت کشیدم اما همینکه حالا از لیست کسایی که ازشون بدم می اومد یکی کم شده بود و به لیست کساییکه ازشون خوشم می اومد یکی اضافه شده بود، خودش باعث افتخار بود!
خدایا عاشقتم، حتی لحظه هایی که به یادت نیستم!

dokhtare darya 11-18-2011 05:21 PM

امروز طبق معمول روزهای تعطیل به زور مادر ،پدر که میخواستند بروند بیرون ومن را هم صدا میکردند تا اگه میخوام باهاشون برم بیدار شدم وطبق معمول هم من شروع کردم به غر زدن که بابا من نمیخوام بیام برید بزارید بخوابم
رفتند اما حیف که دیگه خواب از سر من پرید
ولی خداییش بزرگترین اتفاق امروز برام این بوده که از صبح تا حالا تو خونه تنهام خودم وخودم وهر جوری خواستم بودم ناهار به میل خودم وهرساعتی خواستم،خواب عصرم که واجبه به میل خودم الانم ازاد پشت کامپیوترم البته این خوشی هم کم کم داره تمام میشه چون شاید تا دو سه ساعت دیگه مادروپدر برگردند وسکوت وتنهایی منم بهم میخوره هرچند باوجود اینکه آنها تو خانه هم باشند خانه شلوغی نخواهیم داشت وکاری هم زیاد به کارهای من ندارند وفردا هم که دوباره روزهای معمول وتکراری شروع میشه

آناهیتا الهه آبها 11-19-2011 07:57 PM

چند روز پيش براي خريد بيرون رفته بودم تو يكي از مغازه ها با دختري آشنا شدم كه پشت كنكوري بود
با هم دوست شديم و قرار شد هروقت در مورد كنكور به مشاوره نياز داشت باهام تماس بگيره و همو ببينيم
امروز زنگ زد و همديگرو ديديم
ماشالله به اين دختر اينقدر قشنگ و مسلط و باادب صحبت ميكرد و مناسبترين كلمات رو انتخاب ميكرد
كه من با خودم فك كردم كه حتما پدر و مادرش تحصيلات بالايي دارن كه اينطور اين دختر رو تربيت كردن
حرفامون به جايي رسيد كه مجبور شد از شرايط خونه شون بگه
وقتي داشت از خونواده اش ميگفت دلم ميخواست زمين دهن باز كنه و ذره و ذره آب بشم
آخه روبه روم كوه صبر و تلاش و مهرباني بود و درحالي من حتي يه تپه نبودم خيلي احساس كوچيكي كردم كوچيكي نفس!!!
ميگفت پدر و مادرش هر دو نابينان يه خواهر داره كه از خودش دو سال كوچكتره و تموم كاراي خونه با اونه.
ميگفت خونه شون يه اتاق 12 متريه كه آشپزخونه و حال و پذيرايي و اتاق خواب همش يكيه.
پدرش ساز ميزنه و مجبوره تو خونه تمرين كنه.
ميگفت بعضي شبها سرگرسنه رو بالشت ميذازن
ميگفت يه بار بابام كار داشته و از خونه بيرون زده
ساعت ده شب زنگ زده خونه كه نميدونه تو كدوم كوچه اس و مجبور شده كه اون وقت شب تك و تنها بره دنبال باباش!_:2:
ولي با اين همه مشكل تو دبيرستان هميشه شاگرد اول بوده اونم تو رشته رياضي
ميگفت تنها اميد خونه شونه و تنها كسيه كه شايد بتونه اوضاع رو درست كنه و تمام اميد پدر و مادرش به اونه
به خاطر همين استرس ها سال اول دانشگاه قبول نشده
خدايا بگم شكرت به خاطر شرايطم يا بگم خدايا چرا اين همه تفاوت؟
يه عده به راحتي 3 هزار ميلياردتومان به جيب ميزنن يه عده حتي محتاجن به شام شب!!!

shokofe 11-19-2011 08:50 PM

آناهیتا جان از این چیزا زیاده و همه کم و بیش هم در اطرافمون دیدیم فقط نمیدونم این اتفاق برات تو تهران افتاده یا کرمانشاه اما فقط به عنوان ی خواهر بزرگتر میخوام بگم مواظب باش ...........
به هر حال امیدوارم بتونی به این دوست جدیدت کمک کنی:)

اما بچه ها من امروز صبح با دوستم رفتیم باشگاه و با ماشین اون بودیم بعد از تمرین با هم رفتیم مر کز تعویض پلاک برای تعویض پلاک ماشینش و نمیخواست تنها باشه منم باهاش رفتم البته چون با دوستم بودم بهم خوش گذشت و خوشبختانه زود کار انجام شد و اومدیم خونه اما وقتی پارسا از مدرسه اومد گفت که باید امروز بچه ها به ماماناشون دیکته بگن
وای خدا از این بدتر چی میتونست باشه {قاط}
داشتم از خستگی میمردم بعد از این که 3 صفحه براش سوال ریاضی نوشتم باید پارسا بهم دیکته میگفت و من مینوشتم و باید بفرموده آقا ی سری از کلمات هم اشتباه مینوشتم:d
وقتی دیکته تموم شد نمره منم شد 18
بعد که باباش اومد به باباش گفت میدونی مامان خیلی بی سواده با این سن و سالش دیکته کلاس چهارم و 18 شد :20:

به نظر شما اون لحظه من باید چی کار میکردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:mad:


bigbang 11-21-2011 03:39 PM

امروز داشتم از خیابون رد میشدم که یک موش توی خیابون توسط ماشین له شده بود
داشتم قدم میزدم که روش لگد کردم الان اینقدر احساس چندش دارم که نگو حالا گرسنه ام هم هست
بچه ها برام دعا کنید زودتر کار دندون پزشکیم تموم شه دارم دیوانه میشم !
خسته شدم هر هفته باید برم دندون پزشکی
آخه خدا این دندون عقل رو اصلاً برای چی خلقش کرد !×
--------------------------------------------------------------------------
شکوفه خانم پسر زرنگش از همه رنگش خوبه !
-------------------------------------------------------------------------

ROJINAjoON 11-21-2011 05:37 PM

جاتون سبز ، امروز امتحان نیم ترم هندسه داشتم، از 10 نمره بود، بنده _10 هم نمیشم.
خلاصه... 9 تا سوال بودش تایم امتحان هم 35 دقیقه، وقتی گفتن ورقه هارو تا 10 دقیقه دیگه می گیرم من تازه سوال 4 بودم:20::17:
جونم واستون بگه تو این 10 دقیقه چی به روزم اومد خدا میدونه، دیگه نمیتونستم تمرکز کنم همه رو چرت و پرت نوشتم، دلم از این سوخت سوالایی رو که بلد بودم و از هول و استرسی که داشتم :42:، همش پرید.(خیلی خونده بودم.._:2:)

مهدی 11-21-2011 09:23 PM

آناهیتا خانوم احساست رو درک میکنم :)

شکوفه خانوم! خانم دکتر! با این همه دکتری بعد املا گرفتی 18 ؟ نکنه ....... :d

محمد جان فقط ی موش بود ؟ خوب به احما و احشاش نگاه کردی :d حالا ببین این بنده خداها که درس تشریح اجزا دارند بخصوص دکتر ها که باید اجزا بدن انسان رو بهم بریزن بعضی موقعها چه حالی دست میده بهشون. واقعا جرات میخواد

روژینا خانوم 4 تا نوشتی میشی 4 خب پایان ترم هم 6 بگیری پاس شده رفته پی کارش دیگه نگرانی نداره که :d
خدا رو شکر که از این امتحانات میان ترم ،وسط ترم ،میان وسط ترم ،آخر ترم، بعد ترم راحت شدم :d


bigbang 11-21-2011 11:09 PM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط مهدی (پست 230758)


محمد جان فقط ی موش بود ؟ خوب به احما و احشاش نگاه کردی :d حالا ببین این بنده خداها که درس تشریح اجزا دارند بخصوص دکتر ها که باید اجزا بدن انسان رو بهم بریزن بعضی موقعها چه حالی دست میده بهشون. واقعا جرات میخواد



اون یه چیز دیگه بابا تشریح اجزاء اصلاً خوراک منه یه قورباغه بیار واست عین حلوا تشریحش میکنم ولی موش مرده یه چیز دیگه ! میخندی میخوای یه چیز بگم تا یه هفته هیچی نتونی بخوری !
دکترها چون بی استعداد هستن همه میرن تجربی اصلاً آدم استعداد داشته باشه که نمیره تجربی بابا
من بچه بودم عاشق اینجور مسائل بودم سوسک میکشتم میرفتم سر سفره اعضای خانواده رومیترسوند م بعدشم یا از بابام یا از بابا بزرگم چوب میخوردم ! ولی بزرگ شدم فهمیدم که اینکارا خوب نیست برای همین رفتم رشته ریاضی بعدشم رفتم مکانیک
عشششششششششششق من مکانیک .
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جدای از اینها یه اتفاق مهم دیگه هم یادم رفت بنویسم دوباره دارم به دوران طلایی نمرات هلو برمیگردم ! دلتون بسوزه نمره هام داره میکشه باااااالااااااااااا !!{جشن پتو}

ROJINAjoON 11-22-2011 03:31 PM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط مهدی (پست 230758)

روژینا خانوم 4 تا نوشتی میشی 4 خب پایان ترم هم 6 بگیری پاس شده رفته پی کارش دیگه نگرانی نداره که :d
خدا رو شکر که از این امتحانات میان ترم ،وسط ترم ،میان وسط ترم ،آخر ترم، بعد ترم راحت شدم :d



خدا میدونه تو این 4 تا سوالی که جواب دادم چندتا غلط از توش درمیاد( خدایا کمکم کن:63:)

واقعا خوش به حالت که راحت شدی

shokofe 11-22-2011 03:55 PM

امروز رفتم مدرسه پارسا جلسه
فکر کنین ماه سوم سال تحصیلی یهو گفتن 900هزار تومن شهریه اضافه شده خلاصه چه بلوایی بود ولی از همه مهمتر این قدر جلسه طول کشید که من هم سر درد گرفتم هم فهمیدم دیگه نمیتونم تو کلاس در بشینم اصلا" نمیتونستم بی حرکت بشینم
والدین هر کلاس و جدا جدا دعوت کرده بودند تا دست به یکی نکنن
من تنها کسی بودم که زیاد اظهار نظر نمیکردم ولی در باطن خیلی از دستشون عصبانی بودم آخر سر هم دیدن من خیلی ساکتم من و کردن نماینده والدین تا خبر نهایی رو به مدرسه برسونم
منم نامردی نکردم و همه رو بر علیه مدرسه شوروندم:15::15:
یکی از بابا های بچه ها گفت شما ساکت بودین اینا گول خوردن :d

خلاصه چشمتون روز بد نبینه انگار بد جنسی کردم بد جور سر درد گرفتم_:2:

bigbang 11-25-2011 02:55 AM

الان که دارم مینویسم تنها هستم
تنهای تنها
امروز تونستم یک نمره ی عملی خوب بگیرم از خودم راضی هستم و به خودم افتخار میکنم
هنوز کارهای زیادی مونده که باید انجامشون بدم ولی دیگه احساس بدی ندارم من همشون رو انجام میدم
جالبه هر وقت کار داری ناراحتی و وقتی تمام کارهات انجام میشه دوست داری ادامه داشته باشه . مثل یک حس خوب هست که دائم نیست اون لحظه تو هستی و خودت و هیچ چیز دیگه ای نیست هیچ حسی جای اون حسو نمیگیره
حس اینکه تو مثمر ثمر هستی بدرد یه چیزی میخوری و ارزشی داری که میتونه مورد سنجش قرار بگیره . من امروز کارهای زیادی نکردم اما کارهایی که انجام دادم رو خوب انجام دادم با روش خودم انجام دادم امضام روی اونها هست این چیزی که دوست دارم

dokhtare darya 11-25-2011 08:08 PM

مهمترین اتفاقی که امروز برام افتاد شنیدن یک خبر بود صبح از مادرم که حالما دگرگون کرده
تازه داشتم کم کم خودما با شرایطم وفق میدادم که ......،تازه داشتم میشدم دختره شادی ......... آخه چرا چرا ،خدایا کرمت را شکر

Saba_Baran90 11-26-2011 09:46 AM

بفرید بفرید!
{جشن پتو}

Saba_Baran90 11-26-2011 06:47 PM

تا حالا گیر یه چیزایی بودم تو زندگیم(هنوزم هستم) که فکر نمی کردم هیچ کدوم از آدمهای دوروبرم هم درگیرشون باشن
اما امروز فهمیدم تنها نیستم!
بماند که تا دو ساعت بعد تو گیجی این بودم که الآن باید خوشحال باشم که تنها نیستم، یا ناراحت یکی دیگه هم این مشکلاتو داره!
به هر حال براش آرزو می کنم خدا خودش این پازلو به قشنگترین شکل ممکن براش کنار هم بچینه!
اینجوری اگر وضعیت منم تغییر نکنه مهم اینه که یکی دیگه هس که این مشکلاتو داشت اما دیگه نداره!
خدایا ....(بقیه اش خصوصیه:d):24:

bigbang 11-27-2011 05:03 AM

قبلاً تصور من این بود که باید خارج از سیستم دانشگاه باشیم تا بتونیم کار علمی انجام بدیم . اما نباید دروغ بگم من هم یه زمانی تنبل بودم و یه زمانی مستعد گاهی اوقات بیشتر افکار خودم بر اساس نتیجه گیری های خودم هست حالا بقیه رو نمیدونم مثلاً اگر تو یه درسی موفق بشم اون درس رو خوب میدونم یه طوری نیست که دست خودم باشه
یه حسه که البته قابل تغییر هست امروز که داشتم یکی از درس هام رو مطالعه میکردم دیدم همچین درسش اعصاب خورد کن هم نیست خیلی هم قشنگه فقط باید تمرکز کنی
بدبختی ما دانشجو ها این هست که همش به وقت روز و ساعت و درسهای دیگه فکر میکنی در صورتی که در اون لحظه فقط و فقط باید تمرکزت به همون کاری باشه که داری انجامش میدی حتماً اون کار هر چقدر هم که مشکل باشه توش موفق میشی
بین دانشجوهای تنبل و مستعد فقط به اندازه یک اراده و حرکت فاصله هست نه به اندازه دیوار چین ! جالبه الان من اینو خودم میدونم ولی باز در آینده که با مشکلی مواجه میشم این تفکر فراموش میشه .
الان پروسه دانشگاهی شدن ما داره کلید میخوره در صورتی که ما خودمون متوجه نیستیم . سر صبح تازه از روی کتاب بلند شدم دارم چرت و پرت میگم :dولی جداً ما نمیدونیم که نمیدونیم . و این حس متاسفانه گاهی اوقات خیلی دیر سراغ آدم میاد . و موقع احساس کردنش هم آدم کلی حسرت میخوره که چرا من اینطوری فکر میکردم ، یا اگه اینطوری میکردم هیچوقت این اتفاق نمی افتاد
البته آدم نباید هیچوقت تاسف بخوره زندگی همین هست درسته که مثلاً در انجام یک کاری حالا کوچیک یا بزرگ شکست خوردیم ولی چیزی فراتر از تجربه عایدمون میشه
من الان خودم رو مثل ماشینی میدونم که هنوز فرمونش دستم نیست گاهی اوقات میره خاکی ، گاهی اوقات تصادف میکنه ولی دارم یواش یواش کنترل ماشینی که خودم باشم رو دستم میگیرم
دارم یاد میگیرم که چه کاری باید انجام بدم و چه کاری انجام ندم چی برای من (خود من نه کس دیگه )
بده و چی خوب هست اینها همه مهم هست .
ما همه فقط تصور میکنیم که دست فرمون خودمون رو داریم در صورتی که اشتباه میکنیم
شده این تصوربه وجو بیاد که میدونی کار درست چیه ولی انجامش نمیدی
این به خاطر این هست که هنوز خودتو نشناختی هر کسی خصوصیت های خاص خودش رو داره
نمیشه همه ادمها رو با یک معیار سنجش کرد
من که تازه دارم با درون خودم آشنا میشم امیدوارم شما هم یک روزی کاملاً با خودتون آشنا بشین
بتونین کنترل و فرمون خودتون رو دست بگیرین
تا هر تصمیمی نگیرید اگر تصمیمی هم گرفتید مال خودتون باشه نه اینکه بهتون تحمیل شده باشه
اینطوری ماشین درونتون هی تصادف میکنه
دچار مرض انکار میشید
تفاوت ما آدمها هم همینه بعضی درونشون رو گوش میدن و همونی رو که میخوان انجام میدن
من یه بار بستنی تو سرما خوردم چون میخواستم تبعاتش رو هم پذیرفتم !

Saba_Baran90 11-28-2011 11:28 PM

امروز.....
راستش اتفاق نیست اما یه چیزی رو حس کردم
دیدی بعضی وقتا به خودت می گی : ایول درس شد! همونی شد که می خواستم(یا حداقل همونی میشه که می خواستم) بعد یهو می بینی نه! اصلا هم اینطور نیست! بعدبه خودت می گی اصلا رو چه حسابی اینطور فکر کردی؟ بعد از طرفی اونی که می خواستی چیزیه که نمی خوای ازش دست برداری اما انگار بازم ناامید شدی از اینکه بتونی کاریش بکنی!
من امروز کلا همین احساسو داشتم!
همش می گفتم بیخیال! maybe it wasn't meant to be
ولی خوب این باعث نمیشه احساس بهتری داشته باشم!
کاش می شد یه دستگاه داشت که باهاش فکر ادما رو می خوندی!
اینطوری بخشی از آیندتو اینقدر خوب می فهمیدی که بعدش اینطوری قاطی نشه افکارت!
نه که خراب شده باشه اونی که می خواستم، اما یه حسی بهم میگه you are not good at letting go
یه خط درمیان زیرنویس رفتم!
اما به هر حال! شاید همینکه هست درست تره!
شاید باید قبول کنیم بعضی وقتاکه فکرمیکنیم ایول! گرفتم! نباید اون اتفاق بیفته!
البته بعضی وقتا هم به این فکر می کنم که شاید دارم دور خودم تار میتنم! شاید چیزای دوروبرم اینقدر هم پیچیده نیستن!
اما خیلی وقتا به یه چراهایی می رسم که نمی دونم باید چطوری جوابشونو بدم!
اصلا نمی دونم حق دارم ازشون بپرسم یا نه؟نمی دونم خواسته هایی که از دنیای دوروبرم دارم معقول اند یا غیر معقول؟
شاید اصلا بعضی هاشون نباید اتفاق بیفتن! شاید اینطوری درسته! اما بعد نگا می کنی اگرم اتفاق بیفتن بد نیس ها!
از این همه چیزایی که نمی دونم بدم میاد!
کاش می شد بعضی وقتا دنیا رو مجبور کرد کاری رو که می خوای انجام بده! کاش می شد به آدمها فهموند تو دنیات چه جایگاهی دارن! کاش می شد با هر کس واقعا اونقد که براش ارزش قائلی رفتار کنی!
کاش می شد سوالای توی ذهن همو می خوندیم و بعد هم خیلی مهربون جواب می دادیم!
و مهم تر از همه اینکه کاش می شد آدما خودشونو جای همدیگه بذارن! اینطوری خیلی از اتفاق های بد نمی افتادن!
(هرکی بفهمه معنی این همه چرتو پرت که گفتم چیه جایزه داره!:d)
خدایا دوست دارم...

Saba_Baran90 11-29-2011 06:16 PM

امروز تقریبا روز خوبی بود ولی یکم بدو بدو زیاد داشت!
خسته شدم!
نمی دونم منتظرم چی بشه که هر روز که تموم میشه حس می کنم امروزم یه چیزی کم بود!
بعضی وقتا زیاد حرف تو دلت نگه داری میشه یه گلوله پنبه که خیلی راحت تو گلوت گیر می کنه و راه نفستو می گیره!
کاش حرف زدن هم مثل حرف شنیدن آسون بود!
اینقدر کاش دارم که نگو! شایدم از بدی خودمه!
شاید من نمی تونم درست بفکرم! همین الآنم حس می کنم کسی رو رنجوندم در حالیکه اصلا نمی خواستم، اما نمی تونم هم بهش بگم که نمی خواستم، چون اصلا مطمئن نیستم رنجیده باشه!
بعضی وقتا فکر می کنی حداقل تو یه زمینه خوبی! یه اخلاقت خوبه بعد از دیگران هم می شنوی ، بعد که همه چی به خوبی و خوشی تأیید شدف ناخواسته خرابش می کنی!
کاش می شد ازش می پرسیدم اینطور شده یانه. چقدر این احساس بده!
کاش ....
بیخیال!
گند زدم!
نشد!

علی. 11-29-2011 07:28 PM

ساعت شوخیش گرفت و زنگ نزد ، خواب افتادم و از سرویس جا ماندم

ROJINAjoON 11-29-2011 07:34 PM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط ROJINAjoON (پست 230736)
جاتون سبز ، امروز امتحان نیم ترم هندسه داشتم، از 10 نمره بود، بنده _10 هم نمیشم.
خلاصه... 9 تا سوال بودش تایم امتحان هم 35 دقیقه، وقتی گفتن ورقه هارو تا 10 دقیقه دیگه می گیرم من تازه سوال 4 بودم:20::17:
جونم واستون بگه تو این 10 دقیقه چی به روزم اومد خدا میدونه، دیگه نمیتونستم تمرکز کنم همه رو چرت و پرت نوشتم، دلم از این سوخت سوالایی رو که بلد بودم و از هول و استرسی که داشتم :42:، همش پرید.(خیلی خونده بودم.._:2:)

وای ..... امروز خیلی خوشحالم جواب امتحان هندسمو گرفتم شدم 8/5 اصلا باورم نمی شه فکر می کردم میشم 5.
خدایا شکرت:d

GhaZaL.Mr 11-29-2011 10:18 PM

فرشته ای به اسم مادر متولد شد /امروز/
دوستش دارم ...


اکنون ساعت 03:18 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)