![]() |
يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور |
روح القدس آن سروش فرخ
بر قبهٔ طارم زبرجد میگفت سحر گهی که یا رب در دولت و حشمت مخلد |
دارای دهر شاه شجاع آفتاب ملک
خاقان کامگار و شهنشاه نوجوان |
نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد |
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دايما يک سان نباشد حال دوران غم مخور |
روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاست
می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست |
ترک درويش مگير ار نبود سيم و زرش
در غمت سيم شمار اشک و رخش را زر گير |
روز هجران و شب فرقت يار يار آخر شد
زدم ايم فال و گذشت اختر و كار آخر شد |
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا |
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند |
دلیل راه شو ای طایر خجسته لقا
که دیده آب شد از شوق خاک آن درگاه |
هیچ رویی نشود آینه حجله بخت
مگر آن روی که مالند در آن سم سمند |
در سنبلش آویختم از روی نیاز
گفتم من سودازده را کار بساز |
ز روی دوست دل دشمنان چه دريابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا |
از در خويش خدايا به بهشتم مفرست
كه سر كوي تو ازكون و مكان مارابس |
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست |
تا ز ميخانه و مي نام و نشان خواهد بود
سر ما خاك ره پير مغان خواهد بود |
دلا ز نور هدايت گر آگهی يابی
چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد |
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا |
از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن
میزند هر لحظه تيغی مو بر اندامم هنوز |
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا |
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکين کن نفس |
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا |
از چرخ به هر گونه همیدار امید
وز گردش روزگار میلرز چو بید |
در بزم دور یک دو قدح درکش و برو
یعنی طمع مدار وصال دوام را |
ای دوست دل از جفای دشمن درکش
با روی نکو شراب روشن درکش |
شراب خورده و خوی کرده میروی به چمن
که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت |
تا مرا عشق تو تعليم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسين من است |
تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان
بگشود نافهای و در آرزو ببست |
تا گنج غمت در دل ويرانه مقيم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است |
تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد
هر دلی از حلقهای در ذکر یارب یارب است |
تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد
ای شاخ گل رعنا از بهر که میرويی |
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که میشنوم نامکرر است |
تخم وفا و مهر در اين کهنه کشته زار
آن گه عيان شود که بود موسم درو |
وه که دردانهای چنین نازک
در شب تار سفتنم هوس است |
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبيح شيخ و خرقه رند شرابخوار |
روضه خلد برین خلوت درویشان است
مایه محتشمی خدمت درویشان است |
تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد |
دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران
چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست |
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بين
کس واقف ما نيست که از ديده چهها رفت |
| اکنون ساعت 08:56 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)