پی سی سیتی

پی سی سیتی (http://p30city.net/index.php)
-   مطالب آزاد (http://p30city.net/forumdisplay.php?f=11)
-   -   مهمترین اتفاقی که امروز برات افتاده رو بنویس (http://p30city.net/showthread.php?t=10480)

رزیتا 02-19-2012 12:44 AM

امروز با یکی از دوستام رفتیم دانشگاه آزاد یه کاری داشتیم، دخترش همسن پویانه، قبل از اینکه از خونه برم بیرون تماس گرفتو گفت حتما پویانو با خودت بیار، گفتم کار اشتباهیه هردوشون با هم غیر قابل کنترلن گفت نه تورو خدا بیارش من هردوشونو کنترل میکنم
چشمتون روز بد نبینه، دو تایی تو ماشین یه آتیشی سوزوندن که بیا و ببین، پویان که خودشو گرفته بود و پشت کرده بود به دختر مردم:21: و محلشو نمیزاشت "قبلا دو سه ماه پیش یک بار دیگه همدیگه رو دیده بودن و پویان هنوز یادش بود که اون اسباب بازیشو پرت کرده و گازشم گرفته" اونم از حرصش لباس پویانو میکشید که باید برگردی به من نگاه کنی، بماند که تا رسیدن به دانشگاه تو اون هوای بارونی و خیابون شلوغ چی کشیدم از دست آقا پویان، به دانشگاه که رسیدیم مونده بودیم بچه ها رو چطوری زیر بارون ببریم تو دانشگاه آخه هیچ کدوممون چتر همرامون نبود " یه مسافت تقریبا طولانیه از دم در تا ساختمان اصلی" ماشینمونم مجوز ورود نداشت به محض اینکه به در ورودی نزدیک میشدیم، میله رو میاوردن پایین "فکر کنم با دوربین مجوز ورودو چک میکردن کسی دم در نبود خواهش کنیم به خاطر بچه ها اجازه بگیریمو با ماشین وارد بشیم" خلاصه یه نیم ساعتی تو ماشین با این دو تا وروجک لجباز نشستیم تا بارون بند بیاد، تا از ماشین پیاده شدیم دوتایی با هم داد میزدن ساندویچ میخواییممرافه خیلی عجله داشتیم، کلی هم اونجا معطل شدیم تا این دوتا بالاخره تصمیم گرفتن چی میخورن، برای کار مهمی رفته بودیم هردومونم باید حضور می داشتیم، البته حضور من الزامی تر بود، خلاصه براشون ساندویچ گرفتیمو چون عجله داشتیم قرار شد ساندویچشونو تو دانشگاه بخورن
رفتیم سالن مطالعه خواهران:d مطالعه که چه عرض کنم:p اولش گفتیم بابا زشته دارن مطالعه میکنن بچه ها سرو صدا میکنن و میندازنمون بیرون ولی بعدش که وارد شدیم دیدیم نه بابا اینجورام نیست;) دوستم طفلک مجبور شد همونجا بمونه با بچه ها و من تنهایی برمو کارارو انجام بدم، آقا پویان هم خیلی منت گذاشتنو دنبال مامان جونشون گریه نکردنو موند پیش خاله جون "چون براش ساندویچ گرفته بود":21: موقع برگشتن کی میتونست پویانو بگیره، باور کنید از ساختمان اصلی تا دم در دانشگاه من دنبالش دویدم نتونستم بگیرمش، آخرشم خودش وایساد گفت دیگه دلم برات سوخته_:2: تموم لباس منو خودش خیس آب شده بود از بس عمدا توی چاله های آب که بر اثر بارون ایجاد شده بود می پرید، تا وقتی که دوتاییشونو سوار ماشین کردیم اشک من یکی دراومد، هنوز که یادم میفته دندونامو رو هم فشار میدم، وقتی هم که رسیدم دم در خونه پیاده نمیشد که میگفت خیلی خوش گذشته نمیخوام برم خونه:rolleyes:

GolBarg 02-19-2012 01:38 AM

30/11/90
 
شب خاصی هست...
امرز تونستم بفهمم چی میگه!
وقتی فهمیدم چی میگه ...فهمیدم خودم کی هستم
چقد شیرین درک یه نفر...چقد لذت بخشه بفهمی گریه هایی یکی رو
غم یکی رو...شادی شو
سخته واسم غمشو ببینم اما باز به هر دومون کمک کرد بفهمیم توی این چند سال از خیلی چیزا آگاه نبودیم...فقط میگم سخته سخته..
تجربه های تلخی بود وهست...
اما الان همدیگرو داریم با شناخت بیشتر...
خدایا شکر

من عاشق آن میم
که که می آید آخر عزیز
و مرا می کند مال تو

من عاشق آن میمم:53::53:

Ali.p80 02-19-2012 07:04 AM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط GolBarg (پست 251637)
شب خاصی هست...
امرز تونستم بفهمم چی میگه!
وقتی فهمیدم چی میگه ...فهمیدم خودم کی هستم
چقد شیرین درک یه نفر...چقد لذت بخشه بفهمی گریه هایی یکی رو
غم یکی رو...شادی شو
سخته واسم غمشو ببینم اما باز به هر دومون کمک کرد بفهمیم توی این چند سال از خیلی چیزا آگاه نبودیم...فقط میگم سخته سخته..
تجربه های تلخی بود وهست...
اما الان همدیگرو داریم با شناخت بیشتر...
خدایا شکر

من عاشق آن میم
که که می آید آخر عزیز
و مرا می کند مال تو

من عاشق آن میمم:53::53:


از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر...:53:{پپوله}

مهدی 02-20-2012 07:56 PM

1/12/1390
 
1/12/1390
بعد از اینکه محمد نویسنده دائمی اینجا بود خاله رزی و جیگیلی هم نوشتند و ما هم گفتیم بیام بنویسیم :d

مهمترین اتفاق امروز این بود مثل همیشه تست کردن روشهای مختلف کامپیوتر ایندفه گذر ما به بیت لوکر BitLocker خورد و هارد یک ترا رو خواستم قفل بزارم:d یهو وسطش نمیدونم چطور میشه قطع میشه و حالا هر چی رمز رو میزنم باز نمیشه :d از اون فایل متنی هم استفاده میکنم میگه نادرست است
این هم از اتفاق شیرین امروز حالا دارم دنبال راه حلی میگردم ببینم میتونم از این دردسر خلاص بشم یا نه
نهایتا یک عدد مشت بر هارد خواهم کوبید :d:d

donya elahi 02-20-2012 08:20 PM

سلام به دوستان

امروز یکی از بهترین روزهام بود من یه مهمون عزیز داشتم
کلی با هم گپ زدیم واز گذشته و حال و اینده واسه هم گفتیم
امیدوارم سالها با هم دوست بمونیم و واسه هم باشیم
و قدر همدیگر و بدونیم:d

amir ahmadi 02-20-2012 08:22 PM

امروز خبر رسید همه دوستانی که با من به سازمان امدند حکم بازنشستگی خود را دریافت کردند بجز من که تا دوسال دیگر نیز به خدمت باید ادامه دهم چون از همه جوانتر هستم.

bigbang 02-20-2012 09:02 PM

مهمترین اتفاقی که امروز برام افتاد این بود که اون کاری که دوست داشتم انجام دادم اون کتابی که دوست داشتم خوندم اون غذایی که دوست داشتم خوردم !
بدون این که ناراحت بشم یا پریشان بشم
امروز به خودم ثابت کردم که مستقل هستم و مستقل فکر میکنم برای من مهم نیست دنیا میخواد چطور بگذره من به اون چه عقیده دارم عمل میکنم
برای من مهم نیست همه چی دوست دارن یا دنبال چی میرن
من اون چیزی رو که خودم دوست دارم انجام میدم
مهم نیست بعدش چی میشه مهم نیست چه اتفاقی میفته من هر اتفاق ناگواری رو ترجیح میدم به یک زندگی بخور نمیر
دوست دارم ریسک کنم
امروز از اون روزهایی بود که ترجیح میدادم تنها باشم ، حوصله هیچی رو نداشتم فقط تو خودم بودم به هیچ چیز فکر نمیکردم مگر این که اون رو تبدیل به عمل کنم
بچه که بودم به خاطر این که تنها بودم یاد گرفتم با خودم مثلاً ماشین بازی کنم یا برای خودم نقاشی بکشم ، یاد گرفتم برای این که حالم بد نشه یک کاری بکنم
آدم نباید تو خونه اش بشینه یک گوشه زانوی غم بغل بگیره
در نا امیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است
انشاء الله که تو تمام مراحل زندگیم موفق باشم ، برا خودم دعا کردم چون خودمو دوست دارم :d
خدایا چی میشه من هم مدرکمو بگیرم پولدار شم از اون خرپولهای خفن
من زندگی بخور نمیر نمیخوام حاضرم هر دردسری رو هم براش تحمل کنم
نمیدونم چی باعث میشه این حرفا رو بزنم ولی هر وقت یه طورایی ناراحت میشم یا یکدفعه میرم تو خودم یه چیزی تو دلم روشن میشه قاطی میکنم میزنم به سیم آخر
مغزم میخواد منفجر شه
باید اون لحظه یه کاری بکنم اون لحظه انرژیم 100 برابر میشه
انگار خدا دوست نداره اصلاً منو نا امید ببینه!
مرسی خدا

مهدی 02-21-2012 03:47 PM

خوب مثل اینکه نویسندگان این بخش داره زیاد میشه :d
ولی فعلن بیگ بنگ مشروح می نویسه و طولانی
امروز اون هارد رو به درجه اعلا فنا رسوندم و فرمتش کردم و کل اطلاعاتش پرید :d دوباره باید بشینم جمع کنم :d
این هم از اتفاق امروز تا الان

donya elahi 02-21-2012 07:03 PM

مدتها بود که تو کلنجار با خودم بودم که کاری رو انجام بدم امروز بلا خره دل و به دریا زدم
رفتم بیرون وبه اون کارم رسیدم
فهمیدم حسم بهم دروغ نمی گفت واقعا ارزش وقت گذاشتن نداشت
حالا خوشحالم که دیگه با خودم در گیر نیستم که چرا اون کار و انجام ندادم.;)

Hamed 02-21-2012 07:10 PM

کل روز رو مشغول خرید و آشپزی بودم.
فقط قسمت خوردنش خوب بود.

bigbang 02-21-2012 08:22 PM

امروز روز تنبلی و خوردن و خوابیدن من بود نمیدونم چرا اینطوری شدم
یک واحد آزمایشگاه داشتم که تشکیل نشدئ و موکول شد به هفته بعد
دارم بیگ بنگ فصل 5 رو نگاه میکنم تا قسمت 17 رو با زیرنویس فارسی دانلود کردم
نمیدونم شاید قسمتهای دیگش هم اومده خلاصه این که لب مرزی سریالها رو دنبال کنی اصلاً قشنگ نیست چون همش باید منتظر بمونی تاببینی قسمت بعدی کی میاد
این از این اما دیگه این که امروز چند تا موزیک ویدیو گرفتم
و رفتم تا حجم سرویسم رو چک کنم که یک دفعه شوک شدم همش 340 مگابایت بیشتر نداشت مجبور شدم به اندازه 1 گیگ تمدیدش کنم آخ که این اینترنت چقدر زود تموم میشه ! البته به لحاظ زمانی هنوز 11 روز از سرویسم مونده یعنی کمتر از دو هفته
تصمیم دارم روی سیستمم به زودی ویندوز 7 نصب کنم خیلی دل کندن از xp سخت هست ولی باید دل کند چه روزهای خوبی داشتم با این ایکس پی
راستی من یک مشکلی با این آپدیت کردن آنتی ویروس نودم دارم نمیدونم شما هم همین مشکلو دارین اصلاً وصل به سرور نمیشه که آپدیت ها رو چک کنه
نسخه 4 داشتم اونو پاک کردم 5 ریختم اون الان آپدیت نمیشه
اصلاً مشکل سریال و پسوورد هم نداره ها چون من آپدیتهای سریالم از یک سایت خارجی توپ هست که روزانه آپدیت میکنه
خلاصه اگر چیزی میدونید به ما هم بگید
دیگه این که امروز یک کلمه انگلیسی تو ذهنم بود که فکر میکردم معنی صبح به خیر میده یا چیزهای شبیه صبح به خیر ولی بعد فهمیدم یک معنی افتضاح میده !
خوب شد تو تاپیک انگلیسی ازش استفاده نکردم !
دوست دارم برم بیرون قدم بزنم ولی هوا خیلی سرده من هم زود سرما میخورم اگر بیرون میرفتم برای خودم یک ساندویچی ، پییتزایی ، کبابی میگرفتم میخوردم
خودمو ، خودم ! الان خونه هستیم منو و بابام مادرم هست بیرون رفته با خواهرم بازار

SOHRAB_HAZHII 02-21-2012 09:57 PM

مهمترین اتفاقی که امروز برای من افتاد این بود که:

اومدم تو خیابون با ماشین ویراژ بدم در حین لایی

کشیدن بودم که یک دفعه یه وانت عین عزراعیل

جلوی ما سبز شد آقا من دیگه هر کاری کردم

نتونستم ماشینو کنترل کنم بوم خوردم به پشت

وانتن ماشینم درب و داغون شد حالا باید چند روز

بی وسیله باشم

و این بود مهمترین اتفاق امروز من:20:

kiana 02-22-2012 02:07 PM

امروز کار مهم انجام دادم.نشستم از 150 نامه خوانده و نخوانده ای که در پی سی سیتی داشتم اولا همه را خوندم و جواب دادم دوما اضافات را پاک کردم کلی وزن نامه هام سبک شد سوما با خوندن بعضی نامه ها که خیلی قدیم بود کلی خاطرات گذشته اینجا برام زنده شد خلاصه خیلی خوشحال شدم که امروز این کار را انجام دادم. واقعا برام جالب بود......

shokofe 02-22-2012 02:52 PM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط donya elahi (پست 251993)
سلام به دوستان

امروز یکی از بهترین روزهام بود من یه مهمون عزیز داشتم
کلی با هم گپ زدیم واز گذشته و حال و اینده واسه هم گفتیم
امیدوارم سالها با هم دوست بمونیم و واسه هم باشیم
و قدر همدیگر و بدونیم:d

شک نکنین اون مهمون عزیز من بودم
آخه من اون روز خونشون بودم :d

نقل قول:

نوشته اصلی توسط donya elahi (پست 252158)
مدتها بود که تو کلنجار با خودم بودم که کاری رو انجام بدم امروز بلا خره دل و به دریا زدم
رفتم بیرون وبه اون کارم رسیدم
فهمیدم حسم بهم دروغ نمی گفت واقعا ارزش وقت گذاشتن نداشت
حالا خوشحالم که دیگه با خودم در گیر نیستم که چرا اون کار و انجام ندادم.;)

وای برای دوستم چه اتفاقات خوب افتاده
ایشالا هیچ وقت درگیر نباشی

Afsaneh_roj 02-22-2012 04:20 PM

یه داستان طولانی
 
هفته ی گذشته طبق معمول بچه ها رو بردم مدرسه ...
سر همون چهار راه کذایی ( ماشینم خاموش کرده بود ) یه ماشینه افتاده بود جلوم تکون نمی خورد ..
من هم عجله داشتم برسم مدرسه ..
فرمون رو کشیدم این طرف با بد بختی تو اون شلوغی از کنارش رد شدم
چهار قدم نرفته از بد شانسی چراغ قرمز شد من هم دیدم نمی شه وسط چهار راه وایسم ..
سریع رد شدم . از بخت بد دیدم آ قا پلیسه جلوم سبز شد و گفت بکش کنار .
من اصلا پلیس رو ندیده بودم اون هم دو تا http://blogfa.com/images/smileys/35.gif من هم به ناچار کشیدم کنار.
دست کرد تو جیبش برگ جریمه رو در آورد .
گفت مدارک ... گفتم مدارک رو می خوای چکار .http://blogfa.com/images/smileys/03.gif.
چراغ زرد بود بعدش هم که نمی تونستم وسط چهار راه وایسم ..
با همون جدیت گفت خانم . مدارک . بهش گفتم این یه دفعه رو نا دیده بگیر ..
گفت خانم نمیشه .. خلاف کردی . گفتم اولا زرد بود گفت . گفت زرد باشه باید حرکت نمی کردی .
گفتم حالا این یه بارو ببخش .. گفت مدارک ... هر کار کرد بهش ندادم...
گفتم چرا اینجوری می کنید بچه م رو ترسوندی .
حالا چون مدرسه ی بچه م دیرم شده بود چراغ زرد رو اومدم ..
گفت بچه ت بترسه مگه ما ترس داریم . اگه می زدی یکی رو می کشتی خوب بود .
گفتم اولا خدا نکنه . بعدش هم بچه م از شما نمی ترسه از خلاف و جریمه می ترسه . .
گفت اصلا اون می دونه خلاف و جریمه چیه .
گفتم خدا وکیلی بپرس اگه جوابت رو داد بیا و مردونگی کن جریمه نکن ..
برگشت بهم گفت اگه میدونه خلاف چیه چرا چراغ قرمز رو رد می کنی ؟
بعد دوباره گفت خانم مدارک . مثل اینکه میخوای بفرستم بری پارکینگ .
دست کرد تو جیبش و بیسیم ش رو در آورد .
من هم نا چار مدارک رو از تو کیفم در آوردم بهش گفتم این مدارکم . مردونه بیا جریمه نکن .
منو گذاشت و رفت پیش دوستش در حین رفتن گفت فایده نداره
باید بی سیم بزنم ( صغرا بیاد ببرتش پارکینگ . )http://blogfa.com/images/smileys/05.gif
منو می گی اصلا نمی تونستم جلو خودم رو بگیرم زدم زیر خنده :24:خودش هم داشت با دوستش می خندید .
مدارک رو بهش دادم با دست اشاره کرد نمی خواد برو ...
باز هم خدا خیرش بده جریمه نکرد ..{شیت شدن}
من هم خیلی استقامت کردم ... :41:
حالا اومدم تو ماشین دیدم ارشیا داره اشک می ریزه می گم تو دیگه چته ؟
می گه مامان می خواد به اون خانومه بگه بیاد ماشین رو ببره پارکینگ
من چجوری برم مدرسه دیرم میشه http://blogfa.com/images/smileys/05.gif ..
قربونش برم پسرم از بس قانون منده چکارش کنم .. http://blogfa.com/images/smileys/04.gif

bigbang 02-24-2012 12:21 AM

گاهی اوقات تصور بعضی اتفاقها که برام میفته خیلی سخت هست
مثلاً یکدفعه برام سوال میشه چرا همه چی یکدفعه خراب شد ؟
بعد که بیشتر دقت میکنم جواب سوالهام رو پیدا میکنم امروز وقتی رفتم دانشگاه متوجه شدم چرا بعضی از همکلاسیهام وقتی منو میبینن روشون رو یه طرف دیگه میکنن که برمیگشت به کاری که من خودم در حقشون انجام دادم
یا چرا یکی از استاد ها تو کلاس من رو تماشا میکرد و همش منتظر بود تا من یک سوتی چیزی بدم و بکوبه چون من تو کلاسی که قبلاً باهاش داشتم رفتار مناسبی نداشتم
آدمها آیینه هم هستن گاهی ییه سری اتفاق ها میفته که تو تصور میکنی اصلاً مقصر نیستی تو اون لحظه احساس میکنی بهت ظلم شده اما یک روز یا دو روز که میگذره میفهمی حقت بود ! و این خیلی خوبه !
امروز احساس کردم زندگی ام یه مقداری خطی شده از اون هیجان سابق برخوردار نیست باید یک کاری کرد باید یک قدمی بردارم باید تغییری بدم شاید تو محیط اتاقم یا تو سرو وضعم شاید باید یکم ورزش کنم یه دستی به سر و وضعم بکشم
4 تا کتاب بخرم برم یک کفش جدید برا خودم بخرم
برم بازار 4 تا مغازه نگاه کنم یا با این گروهای کوهنوردی دسته جمعی برم یه جایی کوهی تپه ای دلم باز شه
خلاصه یه تغییری باید تو این وضعیتم به وجود بیارم !
یه فیلم جدید قشنگ هم سراغ ندارم پاشم برم دانلود کنم نگاه کنم کیف کنم
این فیلم ها تازگی همشون بی تربیتی هم شدن نمیتونی با خانواده تماشا کنی
سریال هم بیگ بنگ هنوز تو همون فصل5 قسمت 17 باقی مونده
امشب یه جورایی خیلی زد حال شده بچه ها هم یه مدته رمق ندارن خونه ما هم که داستانش معلومه
دوست من سینا تعریف میکنه من برای این که از یکنواختی برم بیرون میرم باشگاه کاراته اونجا وایمیسم قشنگ یک 15 دقیقه تا نیم ساعت کتک میخورم قشنگ تنم گرم میشه نمیدونی چه حالی میده البته یه مقداری عجیب غریبه
قبلنا باشگاه بدنسازی میرفتم ولی وقتی دیدم بهشون هورمون و دارو از این جور زهر ماری ها میدن بیخیالش شدم این که میگن اینا همش باد واقعاً راسته همه هییکلشون همش باده !
هر چند دانشگاه وقتم حسابی پر خواهد کرد این اسفند هم تموم نمیشه زودتر عید بیاد !

س ل ا م 02-24-2012 01:33 AM

:oمنم امروز تو در وازه 7تا گل
خوردم

7گل خیلی زیاد بود از این به بعد میرم دو میدانی

نقل قول:

نوشته اصلی توسط shokofe (پست 252306)
شک نکنین اون مهمون عزیز من بودم
آخه من اون روز خونشون بودم :d
وای برای دوستم چه اتفاقات خوب افتاده
ایشالا هیچ وقت درگیر نباشی

خوش بحالت

************
دوست عزیز پست کوتاه و پشت سر هم خلاف قوانین است.

رزیتا 02-25-2012 10:41 PM

این صفحه رو کلا پستاتونو نخوندم
ولی حتما سر فرصت میخونم
فعلا نمیتونم تمرکز کنم

فردا صبح زود پگاه عازم جنوبه "از طرف مدرسه" این اولین باریه که میخواد ازم دور بشه_:2: راستش دارم دیوونه میشم، وابستگی شدید هم خیلی بده، اون که کبکش خروس میخونه و به من میخنده، البته برا روحیه ش خوبه با دوستاش قطعا بهش خوش میگذره، ولی تا برگرده من احتمالا دیگه تیمارستانم، تنها راهش اینه فردا برم خونه مامان و تا سه شنبه که برمیگرده همونجا بمونم_:2: خیلی خوش اخلاق بودم! با رفتن پگاه هم دیگه بدتر، بیچاره مامان باید قیافه ی عبوس منو تحمل کنه، کاش فقط 1 روستا یا 1 شهر وجود داشت تا از دوری عزیزانمون غمگین نمی شدیم

bigbang 02-25-2012 11:49 PM

تا حالا شده بهتون احساس سرگیجه یا چیزی مشابه اون دست بده
من الان سرگیجه دارم ! نه فیزیکی به لحاظ ذهنی اصلاً گیجم نمیدونم دارم چی کار میکنم نمیدونم دارم چی میخورم چی میپوشم کی میخوابم کی بیدار میشم
یه جورایی وضعیتم ناپایداره تعادل استاتیکی دارم ولی تعادل دینامیکی ندارم
امشب فقط یکم حس نوشتن دارم میخوام همینجوری الکی بنویسم
الان مثل آدمهای گیج نشستم پست مانیتور و فقط دارم تایپ میکنم
سردرگمم یه جورایی تشخیص نمیتونم بدم این حالی که الان دارم اصلاً بد هست یا خوب نمیدونم بایدبه حال خودم تاسف بخورم یا اصلاً بیخیال باشم
فقط دست به هر کاری میزنم خودش انجام میشه انگار من اصلاً زحمت نمیکشم یا من اصلاً توش نقشی ندارم ! کلاً حس عجیبیه ! اینکه همه کاره باشی و هیچ کاره !
اصلاً تو دلم انگار تو خودم نیستم انگار همش تو فکر یک آدم مسن یا سالخورده
گاهی اوقات تو فکر یک بچه 5 ،6 ساله گاهی اوقات هم اصلاً تو فکر هیچی
آره درست شنیدین تو فکر هیچی گاهی اوقات ذهنم سفید میشه مثل یک نوار تازه که آماده ضبط کردن هست ! تو اون لحظه هیچی رو ندارم که بهش فکر کنم
همینجوری 20 دقیقه به یک نقطه زل میزنم بدون این که حواسم به چیزی باشه یا اصلاً کلاً به چیزی فکر کنم یه طورایی عجیب ، غریب هست
چون امروز که داشتم غذا میخوردم اصلاً نفهمیدم کی خوردم ! الان که شام بود اصلاً نفهمیدم کی شام خوردم انگار زمان سرییع داره برام جلو میره !
میگن وقتی آدم خوش به حالش میشه زمان با یک سرعت زیادی به سمت جلو حرکت میکنه ولی من اصلاً چیزی حس نمیکنم !
اصلاً نمیدونم چه خبره !
بعد تازه یه حس دیگه هم دارم انگار قوی تر شدم !
مثلاً الان می تونم روزی 4 ساعت بخوابم و اصلاً هم احساس خواب آلودگی نکنم !
گاهی اوقات نمیدونم اصلاً مثلاً امروز خوابیدم یا نه
خلاصه یه طورایی هم خوشم میاد به خاطر بیخیالیش و هم بدم مییاد چون نمیدونم چمه!
عاشق نشدم !:d چون قبلاً بودم میدونم حسش چه شکلیه !
---------------------------------------------------------------------------------------------
ایکاش علم رو میشد مثل هوا تنفس کرد ، ایکاش دنیا برات پر از اتفاق های پیش بینی نشده بود اینطوری خییلی خوب بود ، امروز من همون اتفاقهای که انتظار داشتم بیفته افتاد و هیچ هیجانی هم توش نبود
خوبه از این جهت که میتونم برنامه ریزی کنم بده از این جهت که هیچ هیجانی نداره !
امروز با دوستم در مورد بازی صحبت کردم
راستشو بخواید فکر میکنم به خاطر این که تو بچگی زیاد بازی میکردم در واقع شخصیت منو خیل از این بازی ها شکل دادن
مثلاً من تو سگا یک بازی کابوی ها بود که خیلی بازی میکردم و یا شورش درر شهر رو خیلی دوست داشتم بعد که کامپیوتر اومد رفتم سراغ بازی های یه مقداری مشکل تر و خشن تر فکرکنم تو دوران دبیرستان دیگه اوج بازی کردنم بود و البته اوج تنهاییم
من از یه جهت شخصیت بازی های کامپیوتری رو خیلی دوست دارم چون هیچوقت نمیمیرن چون همیشه شاداب و سالم هستن
چون به آدم یاد میدن باید مبارزه کنی و هیچوقت هم خسته نشی
و این که یک تجربه متفاوت رو از دنیای فکری یک بازیساز به تو ارائه میدن
مثلاً تو یه بازی مثل کال آو دیوتی میتونی آدم بکشی یا تو یک جنگ شرکت داشته باشی میتونی یک محیط متفاوت رو تجربه کنی
یا تو یک بازی مثل سیمز میتونی یک زندگی رو تجربه کنی میتونی عاشق بشی و ازدواج کنی بعد اگر حوصله ات سر رفت همه چی رو پاک کنی و دوباره یک شخصیت دیگه خلق کنی ، تو بازی مثل نید فور اسپید میتونی تجربه یک ماشین سواری با سرعت بالا رو داشته باشی مخصوصاً وقتی دیگه بری تو جو بازی اونجایی که دیگه به مانیتور میخ میشی مراحل آخر اونجایی که نباید حتی یک اشتباه میلیمتری بکنی
خیلی دقیق باید باشی تا موفق بشی
تو فوتبال میتونی یک تجربه هیجان انگیز داشته باشی از هیجان شبیه سازی شده یک محیط ورزشی ببازی و تاسف بخوری و ببری و خوشحال شی
تو پرینس آو پرشیا تو یک شاهزاده خوشتراش ایرانی هستی که میخوای سرزمینتو نجات بدی با نیروهای شر میجنگی میپری تو آسمون شمشیر میزنی میری تو محیط های قشنگ ،
تو یک بازی مثل تام رایدر و میس یا بازی معروفتر معمایی وقتی که معما رو حل میکنی کیف میکنی مسیرت ، تکلیفت با همه چی مشخص هست
میدونی باید چی بخوای و چجوری تلاش کنی گاهی اوقات تو یک بازی برای بقای خودت تلاش میکنی و 100 بار میمیری و زنده میشی و بلاخره موفق میشی
نکته اشم همین جاست بعضی ها فقط میخوان بازی رو تموم کنن انگار دارن یک فیلم میبینن ولی من نه من میخوام اون حس تجربه کنم من میخوام اون ترس رو تجربه کنم من برای وقت و ساعاتی که اون بازیساز گذاشته ارزش قائل هستم اون زحمت کشیده تا ببنیمش میگن نویسنده برای شما یک محیطی رو فراهم میکنن تا با شخصیت خود اونا یعنی نویسنده آشنا بشی تمام فراز و نشیبهای یک داستان سرچشمه گرفته از بیم و امیدهای و عقده های بچگی و نوجوانی و جوانی و محیط خانواده یک نویسنده هست
ولی وقتی یک بازیساز برای شما محیطی رو فراهم میکنه تا بازی کنید به شما این فرصت رو میده که تجربه ای که اون داشته شما هم داشته باشید !
شاید خود بازیساز این تجربه رو نداشته باشه ولی دیگرانی که این تجربه رو دارن به ساخت بازی کمک میکنن
و من میخوام همین تجربه رو داشته باشم
بیایم صادق باشیم تو محیط واقعی ما میتونیم شرایط تکوینی خودمون رو عوض کنیم ؟
مثلاً تو یک خانواده به دنیا اومدی ، تو یک جامعه به دنیا اومدی این جایی هست که توش داری زندگی میکنی ! همین زندگی میکنی ، ما فقط عین یه مشت مهره اسباب بازی زندگی میکنیم همین ، فقط زندگی ، هیچ تغییر بنیانی هم نمیتونیم توش بدیم
ولی بازی این طور نیست بازی بهت اجازه میده تا نفس بکشی
تا حرکت کنی تا یک تجربه جدید داشته باشی
حتی اگر این تجربه خیالی هم باشه ارزش داره !
حداقل فرصت این تجربه رو داری
ماها خیلی عمرمون کوتاه هست خیلی کم زندگی میکنیم آخرش 80 ، 90 سال هست دیگه که اگر خوشبین باشین فقط 20 یا 30 سالش مال خودمون هست !
تازه تو این 20 یا 30 سال تو محیط خودمون هستیم و محدودیت های هم داریم
ضعیفیم ، قابل ترحم هستیم ، به بیان ساده تر فقط یک آدم هستیم و بس
ما بیشتر از یک آدم ضعیف نیستیم ! هر چقدر هم که خودمون رو پشت عناوین و القاب پنهان کنیم یک مشت موجودات ضعیف قابل ترحم هستیم
باهوشیم منتها عمرمون کوتاه هست وقت نداریم ! و هممون هم قرار نیست خوشبخت بشیم و راضی بمیریم ! پس باید از لحظاتمون استفاده کنیم از ثانیه هامون تا خودمون خوشبخت باشیم تا خودمون حس کنیم هر چی رو که دلمون میخواد
عمر به عقب برنمیگرده وقتی زمان مرگت برسه هیچ کس نیست که صدای تو رو بشنوه
فقط خودتی و خودت ، پس به جای این که اون موقع همچین حسی رو داشته باشی همین الان این حس رو داشته باش
من با بازی با خوندن کتاب با بیرون رفتن با دیگران معاشرت کردن و مشورت و بحث کردن با خوردن با دوست داشتن با صحبت کردن با حسادت با فراموشی با خیلی چیزهای دیگه زندگی میکنم و الان حس میکنم زندگی یک تجربه ای هست که شاید 10% آدمها داشته باشن از موقعی که به دنیا میان و میمیرن
من میخوام زندگی کنم نه به خاطر این که برم بهشت ! نه از ترس از جهنم
نه به خاطر ترسیدن از خدا
من میخوام بدونم این چیزی که بهش میگن همه چیز چی هست ؟ میخوام بدونم داستان چیه ؟ ما داریم چیکار میکنیم ؟ میخوام تمام رازها رو بدونم
میخوام بدونم

bigbang 02-27-2012 07:04 PM

امروز خیلی خسته کننده بود
سه تا کلاس داشتم از صبح بودم دانشگاه ! اصلاً حال و رمق آدم رو هم میگیره
هر چقدر هم استاد خوب باشه و هر چقدر هم که اوضاع بر وفق مرادت باشه به هر حال اگر از صبح دانشگاه باشی تا خود 6 غروب خسته میشی خوب دیگه به هر حال این هم یه طورشه دیگه بعد از این که خستگیم در رفت باید برم سراغ گزارش آزمایشم تا ببینم از اون چی در میاد البته شاید امشب درس رو بیخیال بشم حال ندارم !
به هر حال اما جدای از همه این مسائل یک درسی دارم شنبه با اون نمیدونم اصلاً باید چیکار بکنم ! درس روشهای طراحی مهندسی طرف نذاشته برداشته گفته همون جلسه اول برید یک ورق A3 بردارید قالب تولید در خمیردندان و چگونگی قرار دادن در دستگاه
چگونگی تزریق و ماده مورد نیاز (پلی پروپیلن ) اینها رو همه رو در بیارید
خود دستگاه با قالبش رو ، رو یک ورق A3 بکشید برای من بیارید
امروز یکی از بچه ها به زور میخواست منو مجبور کنه از جای خودم بلند شم تا اون جای من بشینه تو سلف میگفت زودتر غذاتو بخور پاشو
من نگاهش کردم بلند شد هی اینطوری برای من استغفرالله گفت بعدش من بهش گفتم
من غذامو میخورم یه مقدار میشینم بعد بلند میشم که یکدفع در مورد پدرم یه حرف بدی زد اینقدر ناراحت شدم که نگو اون لحظه فقط خودمو کنترل کردم بهش نگاه کردم
تو صورتش یک آدم بی فرهنگ رو دیدم که فقط اسم دانشجو روش هست به خودم گفتم ما دانشجو هستیم اینجا هم دانشگاه هست جنگل که نیست من یه حرف بزنم اون جوابم رو میده بعد هم عین انسانهای اولیه یا آخرش من اونو میزنم یا اون منو میزنه در هر صورت آخرش هر دومون بازنده ایم شخصیتمون رو باختیم!
از جام بلند شدم و رفتم ..................... گذشت سر کلاس وسطیم که تموم شد اومد پیشم ازم عذرخواهی کنه همین طوری به صورتم نگاه کرد و گفت ناراحت شدی بهش گفتم نه پس خوشحال شدم ! بهم گفت منظور نداشت امروز اعصابش خورد بود پدرش مجبورش کرد کاری که نمیخواست رو انجام بده
من هم بهش گفتم اشکالی نداره نمیتونم بگم ته دلم ناراحت نیستم بهم خیلی برخورد ریزه میزه هم نیستم که بگم از سر ضعف چیزی نگفتم فقط اون لحظه به ذهنم رسید که اگر چیزی نگم برای هر دومون بهتره ! اون هم گفت ببخشید من هم گفتم بخشیدمت
به همین سادگی به جای این که شخصیتم رو خورد کنم جوابشو بدم و عواقب بعدیش رو هم تحمل کنم به سادگی از کنارش گذشتم
امروز این مهمترین اتفاقی بود که برام افتاد ، فقط ته دلم هنوز یه ناراحتی دارم اونطوری داد زد فحش داد خیلی بهم برخورد ولی اشکال نداره وقتی یه اتفاقی افتاد باید فراموشش کنی من هم فراموشش میکنم

bigbang 03-01-2012 08:23 PM

امروز واقعاً خیلی احساسات خوبی دارم نسبت به خودم و زندگیم و نسبت به انسانیت نسبت به آینده و نسبت به این که در نا امیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است ! خیلی خوشحالم که میتونم بعد از مدتها یک حس خوب رو عمیقاً در وجودم حس کنم ! من کشتی ندارم تو کویت و ماشین لکسوس و مرسدس بنز سیکلاس ندارم و قصری هم ندارم ولی میتونم بگم الان از درونم نمیگم خیلی ولی یک کوچولو احساس خوشبختی میکنم ! واقعاً احساس میکنم اگر یه روزی بهم بگن اگر قرار باشه دوباره به دنیا بیای حاضری تو چه محیطی و چه زمانی به دنیا بیای میگم همین محیط و همین زمان ما آدمها همیشه علاقه داریم تا از دیدن فیلمها و نقاشی های خیالی لذت ببریم ولی فرصتی برای لذت بردن از رازی که حاملش هستیم رو نداریم

چه حس خوبیه وقتی احساس کنی زندگی یک راز هست که تو باید بشناسیش و باید درکش کنی باید هضمش کنی ! و من الان تو یک حالت معنوی خاصی هستم
این حالم رو خیلی دوست دارم ! نمیدونم امروز چیکار کردم که الان همچین حسی رو دارم ، همین چند دقیقه پیش داشتم به این مفهوم فکر میکردم که ما زنده ایم که چیکار کنیم ؟ بعد هزاران پاسخ برام اومد مثل این که خودم نخواسته باشم ولی اون فکر اومده باشه تو ذهنم ! یه حالت اینطوری ! بعد نشستم کلی فکر کردم
تصور کنیید دنیای ما این شکلی بود ما هر روز متولد میشدیم و آخر اون روز هم میمردیم اونوقت زندگیمون چه شکلی بود >؟ یا تصور کنید الان که داریم زندگی میکنیم شاید nامین باری هست که به دنیا اومدیم و ممکنه آخرین بار باشه با این که باز هم ادامه داشته باشه ممکنه تو حالت قبلی تو یک خانواده فقیر به دنیا اومده باشی و یا این که در یک فرصت زندگی دیگه که به تو داده میشه در یک خانواده ثروتمند به دنیا اومده باشی !
یا تصور کن امروز مرد باشی و فردا زن یا این که امروز اصلاً بمیری و فردا زنده باشی یه جوری مرگ و زندگی زوج و فرد داشته باشه !


یا اینکه ......................... اگه بخوام احتمالاتی که تو ذهنم هست رو همه رو اینجا بگم یا شما رو دیوانه میکنم یا آخرش خودم دیوانه میشم !
بعد چرا زندگی ما اینطوری هست چرا یکبار همش به ما فرصت داد
ه میشه

چرا من باید فقیر به دنیا بیام و یکی دیگه پولدار
چرا اصلاً من باید به دنیا بیام و یکی حتی فرصت به این دنیا اومدن رو هم نداشته باشه
خلاصه ذهن آدم دیوانه میشه ! سوالهای بی جواب زیادی هست
سوالهایی که ذهنت رو به شیوه ی دیوانه کننده ای از هم میپاشه
و به تو یادآوری میکنه تو یک موجود ابدی هستی تو یک مفهوم ابدی هستی تو برای امروز و فردا نیستی چون افکارت ابدی هست
ذهنت میخواد تا در ابد به مفاهیم جدید سفر کنه و یک چیزی در درون تو هست که به تو میگه تو تا ابد زنده هستی تو تا ابد تجربه میکنی و تو تا ابد در حرکتی و به پایان هرگز نمیرسی و چه عجیب که هنگامی وقتی یکی میمیره ما گریه میکنیم در حالی که فکر میکنیم میدونیم برای چیی گریه میکنیم ولی نمییدونیم !
ما نمیدونیم چرا اصلاً برای مرگ یکی گریه میکنیم چون اصلاً نمیدونیم برای چی داریم زندگی میکنیم دلیل مرگ و زندیگ رو نمیدونیم و تکرار میکنیم
و به پیش میریم و ما فقط تکرار میکنیم و سخت پیش میاد اگر بخوای تغییر کنی و روشن بشی چون پذیرفته نیست برای چی تلاش میکنیم



این حرکت ها و این تحول ها همه دلیلی پشتش هست حتماً دلیلی داره وقتی در کیهان روابط بین کهکشانها و تشکیل اختر و ابر نو اختر ها رو میبینی که در سیر محاسبه برای به دست آوردن فرآیند چگونگی تشکیل اینها به ثابتهایی دست پیدا میکنن که تا چندین ده رقم این ثابت در همه جا به صورت یکسان تکرار شده و همه چیز مثل ساعت دقیق تنظیم شده طوری که اگر به اندازه یک میلیاردیم خطا باشه همه چیز بهم میریزه
اگر یک اتم در جهت مناسبش اسپین نکنه و اگر یک نظم خیلی کوچک استوار نباشه دنیا سرمون خراب میشه چطور همه اینها میتونه تصادفی باشه ؟ چطور همه اینها میتونه خیال باشه ؟ چطور من فکر میکنم این فکر کردن من از مجا میاد این قدرت تحلیل کردن من از کجا میاد کی به من یاد داده که باید یاد بگیرم ؟ کی به من یاد داده اگر سختی و مشکلی داشتم زود به یک منبع قدرت لایتناهی پناه ببرم ؟ چرا وقتی در اوج بدبختی هستیم دنبال یک منبع قدرت بی پایان هستیم


کی به ما اولین درس رو یاد داده ؟ کی با یاد داده از خودمون علم تولید کنیم و ازش استفاده کنیم ؟ سرچشمه علم از کجاست >؟ ما از کجا علم رو تشخیص میدیم ؟
آیا جایی بهتر از اینجا هست چرا تو غرضه انسان میل به وجو یک بهشت یک مکان خیلی خوب هست و چرا ما عاشق میشیم و دوست داریم همدیگه رو ؟
چرا موجودات اجتماعی هستیم >؟
و 1000 تا چرای دیگه مثل یک سیل ذهن تو رو طی میکنن و به تو یاد آوری می کنن فقط زندگی نکن به یاد بیار ! حالا چی نمیدونم ولی انگار ما قبلاً همه چیز رو میدونیم و انگار فقط لازم هست که به یاد بیاریم انگار به دنیا اومدن ما مثل یک سنگی بوده که به سر ما برخورد کرده و هوش از سرمون پریده و همه چیز یادمون رفته !
انگار سفر کردن قسمتی از وجو ما هست ؟ صواب یعنی چی ! خوب چیه ؟ بد چیه ؟
چرا ما خوب و بد داریم چرا باید احساس ناراحتی کنیم و یا باید اصلاً خوشحال بشیم
چرا غریزه داریم چه نیازی به غریزه داریم آخه ما >/؟
خلاصه سرتون رو درد نیارم من الان در یک برج فکری نشستم و الان سقوط کردم یعنی الان از اون فکرها اومدم بیرون ! ولی هنوز یک کمی سرم گیج میره !


shokofe 03-01-2012 09:30 PM

محمد جان گاهی از کلید اینتر استفاده کن برادر:d
متن های بلند رو سخت میشه خوند


در جواب یک سری از چراهات باید بگم چون ما انسان هستیم و اشرف مخلوقات برای همین هم باید گاهی ناراحت و خوشحال بشیم باید کلا حس داشته باشیم

عاشق میشیم چون زندگی زیباتر بشه
و هر کس که زیباتر زندگی کنه بیشتر به خدا نزذیک میشه
همه این ها هست تا خدا رو بهتر بشناسیم
چون اون سرآغاز خوبیهاست


در کل برات بگم اگه این چراهایی که میگی نبود ما ربات بودیم و انسان نبودیم و موجودیتمون هیچ معنایی نداشت
خدا خواسته اینگونه باشیم
و خداست که با قدرت لایتناهی خودش کمی از وجود ما رو پر کرده تا احساس پوچی نکنیم

محمد جان مثل ی بچه که درباره ی همه چی سوال میکنه ما هم که بزرگ شدیم حق داریم سوال کنیم
ولی با کمی تامل متوجه میشیم که اگه این چیزایی که برای تو سواله وجود نداشت بودن ما بی فایده بود
تمام کهکشان و زمین و موجودات دیگر برای انسان خلق شدن تا ما بتونیم از اون استفاده کنیم و به بهتر زندگی کردنمون کمک کنیم
این هم خواست خداست
در مقابل فقط باید قدر این همه نعمت رو بدونیم و از اون استفاده بهینه بکنیم
تا این طوری از قادر مطلق تشکر کنیم :)

رزیتا 03-01-2012 09:42 PM

چند وقته منم میخوام همینو بگم روم نمیشه:d "نسبت فامیلیه دیگه";)

bigbang 03-02-2012 12:48 AM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط رزیتا (پست 253827)
چند وقته منم میخوام همینو بگم روم نمیشه:d "نسبت فامیلیه دیگه";)

شما اختیار دارید بزرگ ما هستید :cool:ما وظیفه داریم حرف شما رو گوش کنیم:53: این چه حرفیه اصلاً هر چی اشکال دارم بهم بگین درستش میکنم تازه به نفع خودمم میشه من خیلی پسر حرف گوش کنی هستم رزیتا خانوم اگه باورتون نمیشه از کوروش و شروین و امیر بپرسید هر ناظری هر چی بهم بگه گوش میدم
چشم به روی چشم :cool:متنهام رو بلند و با فونت خوب پاراگراف بندی میکنم

نقل قول:

نوشته اصلی توسط shokofe (پست 253826)
محمد جان گاهی از کلید اینتر استفاده کن برادر:d
متن های بلند رو سخت میشه خوند


در جواب یک سری از چراهات باید بگم چون ما انسان هستیم و اشرف مخلوقات برای همین هم باید گاهی ناراحت و خوشحال بشیم باید کلا حس داشته باشیم

عاشق میشیم چون زندگی زیباتر بشه
و هر کس که زیباتر زندگی کنه بیشتر به خدا نزذیک میشه
همه این ها هست تا خدا رو بهتر بشناسیم
چون اون سرآغاز خوبیهاست


در کل برات بگم اگه این چراهایی که میگی نبود ما ربات بودیم و انسان نبودیم و موجودیتمون هیچ معنایی نداشت
خدا خواسته اینگونه باشیم
و خداست که با قدرت لایتناهی خودش کمی از وجود ما رو پر کرده تا احساس پوچی نکنیم

محمد جان مثل ی بچه که درباره ی همه چی سوال میکنه ما هم که بزرگ شدیم حق داریم سوال کنیم
ولی با کمی تامل متوجه میشیم که اگه این چیزایی که برای تو سواله وجود نداشت بودن ما بی فایده بود
تمام کهکشان و زمین و موجودات دیگر برای انسان خلق شدن تا ما بتونیم از اون استفاده کنیم و به بهتر زندگی کردنمون کمک کنیم
این هم خواست خداست
در مقابل فقط باید قدر این همه نعمت رو بدونیم و از اون استفاده بهینه بکنیم
تا این طوری از قادر مطلق تشکر کنیم :)

شکوفه خانم دست شما درد نکنه بابت تذکر نوشته الان درستش میکنم البته اگه بشه ممنون
----------------------------------------------------------------------
مرسی حرفهای صادقانه و آرامش بخشی بود:53: ممنون:53:

Saba_Baran90 03-02-2012 08:00 PM

امروز از صبح منتظر چیزی بودم که نشد
خیلی سنگین بود برام
نمی دونم چمه! شدم چینی بند زده! به تلنگری روی هم می ریزم
امروزم ریختم
بدجوری
به هیچی بندم
از همه خودم فقط ترس هام و شبحی از چیزایی که می خواستم برام مونده
کاش اینقدر که راحت می ترسم راحت هم آروم میشدم
این همه ترس بدون یه ذره نور
می دونم حتما مشکل از منه که اینطوره اما بعضی وقتا آدم دیگه نای جنگیدن نداره
بازم حتما مشکل منم
کاش می دونستم واقعا بگم چمه

hossein 03-02-2012 08:22 PM

من هم از دیشب تا حالا هنگ هنگم . اصلا نمیدونم امروز چم شده فک میکردم دیشب رو توهم زدم ولی نه مطمئنم واقعیت بود . ساعت نزدیکای یک شب بود خیلی خسته بودم اولش زود خوابم برد ولی بعد از 20 دقیقه از خواب بیدار شدم . با یه صدا مثل صدای تبل بود که هم کنار گوشم بود هم از من فاصله داشت با یه صدای وُکال خیلی ضعیف . گوشیم رو برداشتم رفتم قسمت موزیک رو چک کردم فک میکردم از گوشیمه با وجود اینکه چیزی ندیدم و هنوز اون صدا ادامه داشت ، سرم رو که روی بالشت میزاشتم صدا خیلی بیشتر میشد .
موبایلم رو خاموش کزدم بیشتر به اون صدا دقت میکردم برام خیلی آشنا بود خیلی ! انگار سالها با من بوده باشه و من میشنیدمش . مادرم رو از خواب بیدار کردم گفتم صدایی نمیشنوی خوب دقت کن ، میگفت نه برو بخواب تو هم ، زده به سرت . با وجود اینکه از اتاق بیرون اومده بودم باز هم اون صدا رو واضح میشنیدم . با این وجود ترجیح دادم اهمیت ندم و بخوابم . حالا از صبح تا حالا اصلا خودم رو هم ندارم ، یه جورایی مات و مبهوت موندم . چی بوه ؟ !!

Saba_Baran90 03-02-2012 08:26 PM

نمی دونم چی بوده اما می دونم خیلی بده وقتی چیزی رو فقط خودت احساس میکنی!
انشالا که خیره

hossein 03-02-2012 08:30 PM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط Saba_Baran90 (پست 253871)
نمی دونم چی بوده اما می دونم خیلی بده وقتی چیزی رو فقط خودت احساس میکنی!
انشالا که خیره


ممنونم صبا جان ، هنوزم مطمئنم واقعیت بود و خیلی عجیب . اما با گذر زمان این جور مسائل رو فراموش میکنیم.

bigbang 03-04-2012 11:09 PM

من سرعت اینترنتم خوب هست ولی نمیدونم چرا اینقدر سایتو با سرعت پایین بالا میاره آدم اعصابش خورد میشه ! خلاصه ما که الان در حالت زد حال به سر میبریم
شب هم هست و فردا صبح ساعت 8 کلاس دارم تا 6 غروب و اعصاب خورد کن تر این کلاسهای آزمایشگاه هست @!
---------------------------------------------------------------------------------------------
اییییییییی هفته بعد زودتر بیا لطفاً ! امروز مهمترین اتفاقی که برام افتاد این بود که فهمیدم هیچ چیزی ساده به دست نمیاد هیچ چیزی جایی کار و تلاش رو نمیگیره !
نه استعداد و نه پول و نه هیچ چیز دیگه واقعاً اگر آدم بی ادعا در مسیر کاری خودش تلاش انجام بده میتونه موفق بشه منتها این تلاشه رو میخوایم انجام بدیم ولی حسش نمیاد همش به خاطر این اسفند و سرماش هست
قلب و روح آدم رو از حرکت نگه میداره
من از دانشگاه که اومدم فقط تا 9 شب خواب بودم
این مشکل نخوابیدن تو شب رو اصلاً نمیدونم چطوری باید حل کنم !

آناهیتا الهه آبها 03-08-2012 08:30 PM

امروز بعد از ظهر نزديكاي ساعت سه و نيم تو اتاق داشتم شالمو اتو ميزدم كه بعدش برم كلاس
هم اتاقيمم داشت توي كمدشو مرتب ميكرد اون يكي هم كه ماشالله از 24 ساعت 26 ساعتشو ميخوابه خوابيده بود(نميگم بچه كجاس چون تابلوئه:d)
خلاصه همه چي آرام بود و همگي خوشحال بوديم...
يهو اوني كه داشت كمدشو تميز ميكرد يه جيغ هفت رنگ زد و پريد رو تخت واي خدا
منو ميگين انگار زلزله اومده باشه هرچي دستم بود انداختم زمين و پريدم بيرون اتاق:17:
اون يكي كه خوابيده بود بنده خدا طوري هول كرده بود كه گفتم الانه سكته رو بزنه:o
منم از بيرون اتاق داد ميزدم كه چي شده هم اتاقيم گفتش كه يه سوسك تو كمدش بوده معلوم نبود طفلك سوسكه از كي اونجا بوده :confused:
آقا منم يخم آب شد كلي بهش خنديدم آخه مگه سوسكم اينقد ترس داره:78:
ميگن آخره هر خنده گريه اس راس ميگن
رفتم تو اتاق سوسكه رو كه بيچاره رنگش پريده بودو انداختم بيرون اومدم سركار خودم كه ديدم هي واي من شالم به اندازه كف اتو سوخته :(
شال نازنينم كه خيلي دوستش داشتم از دستم رفت... واسه يه حسابدار هيچ چيز بدتر از تحمل زيان نيس....
خدا نصيب هيچكدومتون نكنه غم آخرم باشه..
يادش بخير الان جلوي چشمامه نيم ساعت ديگه مراسم تدفينشه...يه جعبه كادويي براش گرفته كه بشه تابوتش
http://www.khanoomgol.com/images/smilies02/sigh.gif
هي روزگار http://www.khanoomgol.com/images/smi...consoling2.gif
واسه اين هم اتاقيم هم دارم:45:
آشي براش بپزم كه...
بيخيال بابا كي حوصله آش پختن داره ما همون املتمونو برسيم درست كنيم كلي هنر كرديم...:35:

رزیتا 03-08-2012 08:52 PM

خیلی داغونم_:2:
می نویسم شاید سبک بشم، شاید..
دردی که درددل هم نداره!
ای کاش ..
گفتن نداره وگرنه می گفتم
حداقل اینجارو دارم، خیلی ها اینجارم ندارن_:2:
خدایا اگه آزمونه، رد یا قبول کارناممو میخوام دیگه..
اگرم نیست، پس چیه؟!!!
به مامانم زنگ زدم، مهمون داشت و خوشحال بود
نتونستم با حرفام شادیشو به هم بریزم، فقط احوال پرسی کردم و قطع کردم..
صبر، صبر، صبر.. دیگه از بر شدم_:2:
پویان رفته خونه پدر بزرگش، وجودش آرام بخشه برام، مسکن تموم دردهامه، پس کی میای فرشته کوچولوی من... تا برسی...





امیر عباس انصاری 03-09-2012 04:01 AM

به دو رکعت نماز عشق... و مصاحبت حتی مجازی با دوستانم تو محیط نت
خدا رو شکر کردم که هنوز هست جایی که واقعا اونجا هم دوستان و عزیزانی دارم که دوستشون دارم و دستم دارند
دال بده خدا

shokofe 03-09-2012 10:20 AM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط رزیتا (پست 254745)
خیلی داغونم_:2:
می نویسم شاید سبک بشم، شاید..
دردی که درددل هم نداره!
ای کاش ..
گفتن نداره وگرنه می گفتم
حداقل اینجارو دارم، خیلی ها اینجارم ندارن_:2:
خدایا اگه آزمونه، رد یا قبول کارناممو میخوام دیگه..
اگرم نیست، پس چیه؟!!!
به مامانم زنگ زدم، مهمون داشت و خوشحال بود
نتونستم با حرفام شادیشو به هم بریزم، فقط احوال پرسی کردم و قطع کردم..
صبر، صبر، صبر.. دیگه از بر شدم_:2:
پویان رفته خونه پدر بزرگش، وجودش آرام بخشه برام، مسکن تموم دردهامه، پس کی میای فرشته کوچولوی من... تا برسی...





عزیزم م م م م م
فقط میتونم بگم میفهمم چی میگی
تا کی صبر.......

bigbang 03-11-2012 09:34 PM

تنها که بودم هیچکس نبود رفتم جلوی آینه وایسادم خودمو نگاه کردم
از خودم پرسیدم خودمو دوست دارم یا نه ؟
تو چشمهای خودم تو اینه نگاه کردم هنوز موهام سرجاش هست هنوز رنگشون سیاه هست ، هنوز صورتم چروک برنداشته دندونام مشکل دار نشدن
سالمم . از خودم پرسیدم که چی ؟ که چی ؟
واقعاً ظاهر ما آدمها زیاد مهم نیست ! چون این ظاهر عوض میشه ما آدمها
صورتهامون پر چروک میشه چیزی که باقی میمونه روح و شخصیتمون هست
این یک حقیقت هست که ما مردها یک چیزی کم داریم
نگید عقل :d ما خوب میدونیم عقل چیه منطق چی هست ما خوب میدونیم علم و استدلال چی هست از خودم میپرسم خوب انگیزه برای حرکت چی هست
تو این دنیای فانی >؟ بعد دلیل زندگی میاد تو ذهنم زن ! این موجودات پر از احساس و زندگی که کلید ادامه زندگی ما هستن هم به لحاظ فیزیکی و علمی و هم به لحاظ روحی . تصور کن تو زندگیت مادر نباشه یا کسی رو دوست نداشته باشی؟! تصور کن تو از یک دی ان ای سرچشمه گرفته باشی انگیزه برای ادامه زندگیت از کجا باید بیاد؟
مادر و پدر چه میزبانهای خوبی برای تو هستن 20 و چند سال یا شاید تا ابد مهمان اونها هستی و اصلاً هم احساس غریبی نمیکنی چون بخشی از وجود اونها هستی!
همونطور که تو به اونها وابسته هستی اونها هم به تو وابسته هستند !
گاهی اوقات خودمو جای پدرم میزارم چه حسی داره پسر داشتن و یا دختر داشتن
گاهی اوقات تو ذهنم سعی میکنم مادر باشم اما هیچوقت نمیتونم چطوری آخه ؟
مادر بودن معنی فداکاری و اینا رو نمیده نه قضیه به همین سادگیها نیست
شاید پدرت تو رو دوست داشته باشه ، اما دوست داشتن مادر از یک جنس دیگه هست
یک حس خیلی عمیق هست یک عشق ابدی که هیچوقت نتونستم پیش خودم شبیه سازیش کنم .
و ما آدمها همدیگه رو دوست باید داشته باشیم هر شکلی که هستیم هر طوری که هستیم چون هیچ آدمی روی زمین وجود نداره که زندگی کنه و لیاقت دوست داشته شدن رو نداشته باشه من دوست دارم که دوستم داشته باشند و البته دوست دارم که بقیه رو هم دوست داشته باشم و همین رو هم میخوام براش تلاش میکنم
چون احساس میکنم ما برای این که به هم کمک کنیم و همدیگه رو دوست داشته باشیم آفریده شدیم گاهی اوقات بین 2 نفر این دوست داشتن تبدیل به عشق میشه و باعث ازدواج میشه و گاهی اوقات هم دچار مشکل میشه و شکست میخوره
اما خود دوست داشتن ، خود عاشق بودن هست که مهمه
همین که این حس رو داشته باشی مهمه
همین که بترسی و عاشق بشی و گریه کنی و .............. این حسها مهمه اینها مال ما آدمهاست مال ما هست
از این به بعد سعی میکنم دوستهام رو بیشتر دوست داشته باشم

امیر عباس انصاری 03-13-2012 12:40 AM

بالاخره بعد دو سه ماه امروز جوراب روشن پا کردم
همش مشکی خاکستری
چه حالی داد جوراب شیری رنگ
ولی الان که نگاه میکنم می بینم به شستنش نمی ارزه
چرا تهران همیشه به رنگ روشن زندگی آدمها سیاهی اضافه میکنه؟

bigbang 03-23-2012 04:10 AM

چند وقت بود که اصلاً نیومده بودم این جا
امشب دوباره یه طورایی حالی به حالی شدم
جالبه خوابم میاد اما نمیتونم بخوابم
ایکاش ما آدمها مادی نبودیم ، ایکاش مجبور به انجام خیلی چیزها نبودیم
چقدر بد هست و چقدر تلخ این دنیایی بودنمون
دلم میخواد خوشتیپ باشم اما نه برای این که که دیگران از دیدن من کیف کنن
نه ! نمیدونم یکم عجیبه بگم یا نگم مرددم !
ولی میگم ! گاهی اوقات از خودم متنفر میشم اصلاً دوست ندارم دیگه زنده باشم
احساس میکنم بی مصرفم ، و برعکس اون زمان هایی هم هست که دوست دارم خودمو
خیلی دوست دارم ، دوست دارم زنده باشمو زندگی کنم ، گاهی اوقات مثل آدم های
دیوانه دستامو بوس میکنم ، موهای خودمو هی شونه میکنم ، خودم خودمو بغل میکنم
از این کارای شفت شفتی . تو آینه به چشمام خیره میشم
چرا من آخه اینقدر دم دمی مزاج هستم ؟
یه موقع میرم تو جو عرفان و معنویت یه موقع هم دنیا دوست میشم
آخه چرا ! خلاصه ما هم آدمیزاد هستیم حق و حقوقی داریم
یکی نباید پیدا بشه تکلیف ما رو مشخص کنه ؟ همش خودمون تنهایی ؟
ایکاش یه بوق داشتیم هر وقت که اشتباه میکردیم بوقه صدا میکرد بعد فقط صداشم خودمون میشنیدیم ، این همه احتمال ، این همه راه مسیر ، فرصت آزمایش و خطا هم که نیست ، گاهی اوقات آدم از نادونی خودش درمانده میشه !
این آدمیزاد چه جور جانوری هست واقعاً ؟ ایکاش یک سیب بودم که میرسیدم حالا یکی از بالای درخت منو میکند و میخورد یا همونجا میپوسیدم و از بین میرفتم
حسنش این هست که حداقل از بین میرفتم
بدبختی این هست که ما آدمها ابدی هستیم هیچوقت از بین نمیریم
دو راه داری یا این که تا آخر باید همش زجر بکشی و فقط عین ربات هر کاری دیگران انجام میدن انجام بدی و بمیری
یکی دیگه این که نه اشتباه کنی ، سوال کنی ، گاهی اوقات گند بزنی
من ترجیح میدم گند بزنم و اشتباه کنم ولی هیچ کاری رو نادانسته انجام ندم
حداقل یه دلیلی برای انجامش داشته باشم
این خدا چقدر ما آدمها رو گاهی اوقات اذیت میکنه !
خوب میخوای بزنی قشنگ بزن دماغمونو به خاک بمال دیگه
تا میفتی ناامید میشی میاد دستتو میگیره
باز دوباره تا افتادن بعدی ! این خدا چه خدایی هست !


bigbang 04-10-2012 12:24 AM

سلام دوباره پس از مدتها اینجا ! امروز اومدم خونه سرم به گشتن تو آرشیو فیلمهام گرم بود !
بی مقدمه هجویات رو میزارم کنار و میرم سر اصل مطلب ، فکر کنم یه یک سالی از پخش سریالهایی مثل لاست گذشته یادش به خیر شب و روزمون یکی میشد تا لاست ببینیم
اون موقع سریالهای مثل بیگ بنگ و فرندز هم البته من تازه باهاشون مواجه شده بودم و خیلی جو طنز و باحالی داشت و خلاصه خیلی گرم بود ولی سریالهای الان اینقدر مزخرف شده که نگو نصفش هم همش در مورد زامبی و دراکولا قتل و دکستر ! و از این جور چیزها ، که نه داستان درست درمون داره نه بازیگر درست و حسابی فیلمها هم که اکثراً همه شده ادا اصول البته من چند تا فیلم دیدم جدیداً این فیلم مانی بال واقعاً فوق العاده هست یه فیلم دیگه هم دیده بودم الان اسمش خاطرم نیست فکر کنم remmeber me بود اکثرش ادا اصول بود یک چیزی که خیلی مشمئز کننده هست اینه که بعضی خواننده نیست فکر میکنن خیلی زیبا هستن ! مسلماً بعضیهاشون هم بچه پولدار هستن دیگه میبینی جدیداً میگیرن فیلم بازی میکنن بعد به زور اگر مرد باشن همچین صحنه های اکشن معروف که مثلاً یه چیز پشت سرت داره منفجر میشه تو همینجوری به بی خیالی به راه رفتنت ادامه میدی یا اگر زن باشن از این مثلاً داستانهای رومانتیک نخ نما میزارن تو فیلمهاشون بعد هی آلبوم هم میدن بیرون جالبه فکر میکنن آخر هنرمند هم هستن !
میگیری 600 ، 700 مگ فیلم دانلود میکنی بعد پشیمون میشی البته این رویه متعلق به 1 یا 2 سال پیش من هست الان دیگه تا از اسم کارگردان مطمئن نباشم و داستان فیلم رو ندونم اصلاً فیلم رو دانلود نمیکنم فیلم کیفیت هنری داشته باشه پرده ای هم باشه حاضرم ببینم ولی کیفیت بلوری هم که داشته باشه ولی داستانش مزخرف باشه اصلاً حال و حوصله اش رو ندارم به هیچ وجه !
خلاصه بی فیلم شدیم دیگه ، یه مدت رو موبایلم رومان میخوندم یه چند تا رمان ایرانی رو که تموم کردم با کمال تعجب دیدم رمانهای دیگه ای که از اینترنت میگیرم حالا یا از کامپیوترم میخونم یا از موبایلم اکثر داستانها مشابه همون داستانها و رمانهایی هست که تو نت خوندم یا تو موبایلم یعنی هیچ چیز جدیدی وجود نداره که نویسنده های ما بخوان روش کار کنن ؟ همش هم از این داستانهای تکراری که آخرش رو به راحتی میتونی پیش بینی کنی بعد نویسنده هم عقده های خودش رو فقط میخواست خالی کنه که یه جاهایی واقعاً اعصاب آدم خورد میشه
رمانهای خارجی توش تنوع زیاد داره منتها ترجمه های ما خیلی کمه عموماً آثار فاخر همه قدیمی هستن و چون متعلق به زمان حال نیستن آدم نمیتونه باهاشون ارتباط برقرار کنه نمونه اش همین رمان جنگ و صلح لئون تولستوی اینقدر اسم ها روسی هچل هفت توش میبینی که حال بهم میخوره بعد ترجمه اش هم افتضاح و رو یک چیزهای هم دقیق میشه که برای یه آدم امروزی مثل من اصلاً مهم نیست
در کمبود و فقر فرهنگی که میگن به سر میبریم راسته واقعاً خوراک فرهنگی مون واقعاً کمه ! آدم حوصله اش سر میره
راستی داریم میریم مسافرت ولی برمیگردم زود دیگه همین دیگه !

bigbang 05-02-2012 12:00 AM

حال نوشتن دارم اما خجالت میکشم حرف بزنم
چند روز پیش تو یکی از پست ها جملات خیلی قشنگی خوندم این تاپیک پستهای مورد علاقه کاربران من ایده اش رو دنبال خواهم کرد و به زودی پستش رو میزنم آقا مهدی و رزیتا خانوم موافقت کردند منتظر امیر هستم اگر امیر اوکی بده اونوقت نظر مساعد 3 تا ارشد میشه توشه راهم !
هر چند میدونم استقبال نمیکنید باید همش خودم اونجا پست بزنم ولی به هر حال به نظرم می ارزه حتی اگر تنها باشم
همین الان (چند دقیقه پیش) مادرم پیشم بود و داشتیم دنبال اس ام اس روز معلم میگشتیم دیوانه شدم تا اس ام اس مورد علاقه اش رو پیدا کنه !
خلاصه کارمون تموم شد . اس ام اس ها رو هم فرستادیم تا مناسبت بعدی که این همه اس ام اس باید صرفاً به خاطر تبریک فرستاده بشه ×!!
بابا مسلمونا اس ام اس یعنی : short Message Service آخه کی میخوایم دست از این چشم و هم چشمی برداریم یکدفعه یرخی برای تبریک یک مناسبت به همدیگه 100 تا اس ام اس ارسال کنیم این زبونمون مو در آورد !
اگر به طرف خودمون خیلی علاقه مندیم باهاش تماس بگیریم و به صورت صوتی بهش تبریک بگیم
یا بریم مخابرات mms رو فعال کنیم و یک عکسی یا یک فایل صوتی تبریک برای همکارامون ارسال کنیم این بهتر نیست واقعاً ؟
تا این که بریم تو سایت ها دنبال یک نوشته ای بگردیم که اصلاً مال خودمون هم نیست !
-------------------------------------------------------------------------
آخ الان که برم بخوابم میدونم این افکار تو ذهنم هست
یعنی چی میشه یه روزی هم ما جزو مرفهین بی درد بشیم
پول داشته باشیم ، ما هم تو کالیفرنیا ویلا داشته باشیم
بریم جت اسکی سواری ، شغلی که دوست داریم و داشته باشیم خلاصه زندگی بهمون بچسبه
خلاصه اگه میشد یه روزی اینطوری بشه یعنی چی میشد !
به من بگن تو 20 سال از عمر رو بفروش ما همین رو بهت میدیم
من میگم باشه خداوکیلی آدم عمرش کم باشه ولی زندگی کنه ها وقتی میگم زندگی یعنی غم و غصه پول رو نداشته باشه
باقی غصه ها رو یا حلشون میکنه یا میتونه باهاشون کنار بیاد اما پول و سرمایه نه !
خلاصه ما هم واسه خودمون آرزو داریم یه روزی آدم حسابی بشیم حالا این چیزهایی که بالا هست نه همشون حالا مثلاً شغل خوب ، در آمد خوب ، چرخ زندگیمون روی ریل بچرخه دیگه یعنی خدایا میشه ؟ چی مییییییشه اگه بشه !
خدایا همه رو خوشبخت کن ما رو هم خوشبخت کن
به همه وسعت روزی بده ، روزی ما رو هم وسیع کن
الهی آمین !

رزیتا 05-02-2012 12:21 AM

امروز اول صبح با زنگ تلفن از خواب پریدم
خواهرم پشت خط خیلی سعی کرد آروم و راحت جلوه کنه
ولی خیلی زود بغضش ترکیدو موضوع رو بهم گفت
خدا میدونه چی به سرم اومد، طوری که هنوز سر دردم شدیده

خواهر زادم مریم ده سالشه "همون که پویان اسمشو نمیتونست درست تلفظ کنه
و بهش میگفت مَمَم ولی الان دیگه راحت میگه مریم"

طفلک دیشب یه آیینه ی بزرگ میفته رو پاش و تاندن پاش قطع میشه
چیزی به من نگفتن تا امروز صبح "مثلا رعایت حالمو میکنن
که باز کمردرد نیاد سراغم، اونم به این دلیل بهم خبر دادن که
تو عالم بیهوشی خاله "منو" و پویانو صدا میزده

نمی دونم چطوری آماده شدم و پویانو آماده کردم و رفتم، فقط میدونم چند خیابونو
هی دور خودم میچرخیدم، مسیری رو که هر روز تردد میکنم فراموش کرده بودم
نمیتونستم راهمو پیدا کنم، حدود 45 دقیقه سرگردان بودم تا راهو پیدا کردم
بعدشم اشتباهی در یه بیمارستان دیگه پارک کردم و حدود 20 دقیقه با این وروجک
پیاده راه رفتم تا به بیمارستان رسیدم

"هیچوقت اینجوری گیج و منگ نبودم، تو هر شرایطی به قول معروف شش دانگ
حواسم هست اما فکر کنم چون امروز از خواب پریدم اینجوری شده بودم"
تازه دم در بیمارستان هم کلی معطل موندم یکی بیاد درو باز کنه تا اینکه
متوجه شدم ای داد بیداد از درب بغلی تردد میکنن
"حوصله گذاشتن شکلک ندارم خودتون بخندید"

خلاصه خدا کنه برا کسی پیشامد بد پیش نیاد خصوصا بچه
عملش پس فردا مشخص میشه که موفقیت آمیز بوده یا نه
امیدوارم موفقیت آمیز بوده باشه و به عمل دوم نکشه

از همه مهمتر امروز روز معلم بود و من همیشه از قبل یه برنامه ریزی برا مامانم داشتم
و اولین نفری بودم که بهش تبریک میگفتم، اما امروز به کلی همه چیرو فراموش کردم
و دلیل دیگه ای که باعث شد فراموش کنم این بود که پگاه از صبح زود رفته بود اردو
دیر خسته و کوفته اومدو زود خوابید وگرنه با تبریک و کادو پگاه برای معلماش
هیچوقت مامانو فراموش نمیکردم، تازه با خوندن پست محمد یادم اومد "تشکر میکنم"
و همون موقع سریع گرچه دیر بود ولی یه پیام تبریک همراه با
عذرخواهی برای مامان ارسال کردم

SHeRvin 05-02-2012 12:00 PM

رزیتا جان امیدوارم خوب بشه و حتما میشه..این پست رو زدم که بدونی و خیالتون راحت باشه.. من هم 3 سال پیش شیشه افتاد رو پام و تاندون پام پاره شد ... عمل کردم و حتی بدون فیزیو تراپی هم خوب شد و الان هیچ مشکلی ندارم .. این اتفاق برای فوتبالیست ها و اسکی باز ها هم زیاد میوفته و بعد چند ماه حتی 90 دقیقه هم بازی میکنن .. خیالتون راحت خوب خوب میشه این عزیز


اکنون ساعت 03:18 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)