![]() |
امروز با یکی از دوستام رفتیم دانشگاه آزاد یه کاری داشتیم، دخترش همسن پویانه، قبل از اینکه از خونه برم بیرون تماس گرفتو گفت حتما پویانو با خودت بیار، گفتم کار اشتباهیه هردوشون با هم غیر قابل کنترلن گفت نه تورو خدا بیارش من هردوشونو کنترل میکنم |
30/11/90
شب خاصی هست... |
نقل قول:
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر...:53:{پپوله} |
1/12/1390
1/12/1390 |
سلام به دوستان
امروز یکی از بهترین روزهام بود من یه مهمون عزیز داشتم کلی با هم گپ زدیم واز گذشته و حال و اینده واسه هم گفتیم امیدوارم سالها با هم دوست بمونیم و واسه هم باشیم و قدر همدیگر و بدونیم:d |
امروز خبر رسید همه دوستانی که با من به سازمان امدند حکم بازنشستگی خود را دریافت کردند بجز من که تا دوسال دیگر نیز به خدمت باید ادامه دهم چون از همه جوانتر هستم.
|
مهمترین اتفاقی که امروز برام افتاد این بود که اون کاری که دوست داشتم انجام دادم اون کتابی که دوست داشتم خوندم اون غذایی که دوست داشتم خوردم ! بدون این که ناراحت بشم یا پریشان بشم امروز به خودم ثابت کردم که مستقل هستم و مستقل فکر میکنم برای من مهم نیست دنیا میخواد چطور بگذره من به اون چه عقیده دارم عمل میکنم برای من مهم نیست همه چی دوست دارن یا دنبال چی میرن من اون چیزی رو که خودم دوست دارم انجام میدم مهم نیست بعدش چی میشه مهم نیست چه اتفاقی میفته من هر اتفاق ناگواری رو ترجیح میدم به یک زندگی بخور نمیر دوست دارم ریسک کنم امروز از اون روزهایی بود که ترجیح میدادم تنها باشم ، حوصله هیچی رو نداشتم فقط تو خودم بودم به هیچ چیز فکر نمیکردم مگر این که اون رو تبدیل به عمل کنم بچه که بودم به خاطر این که تنها بودم یاد گرفتم با خودم مثلاً ماشین بازی کنم یا برای خودم نقاشی بکشم ، یاد گرفتم برای این که حالم بد نشه یک کاری بکنم آدم نباید تو خونه اش بشینه یک گوشه زانوی غم بغل بگیره در نا امیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است انشاء الله که تو تمام مراحل زندگیم موفق باشم ، برا خودم دعا کردم چون خودمو دوست دارم :d خدایا چی میشه من هم مدرکمو بگیرم پولدار شم از اون خرپولهای خفن من زندگی بخور نمیر نمیخوام حاضرم هر دردسری رو هم براش تحمل کنم نمیدونم چی باعث میشه این حرفا رو بزنم ولی هر وقت یه طورایی ناراحت میشم یا یکدفعه میرم تو خودم یه چیزی تو دلم روشن میشه قاطی میکنم میزنم به سیم آخر مغزم میخواد منفجر شه باید اون لحظه یه کاری بکنم اون لحظه انرژیم 100 برابر میشه انگار خدا دوست نداره اصلاً منو نا امید ببینه! مرسی خدا |
خوب مثل اینکه نویسندگان این بخش داره زیاد میشه :d |
مدتها بود که تو کلنجار با خودم بودم که کاری رو انجام بدم امروز بلا خره دل و به دریا زدم
رفتم بیرون وبه اون کارم رسیدم فهمیدم حسم بهم دروغ نمی گفت واقعا ارزش وقت گذاشتن نداشت حالا خوشحالم که دیگه با خودم در گیر نیستم که چرا اون کار و انجام ندادم.;) |
کل روز رو مشغول خرید و آشپزی بودم.
فقط قسمت خوردنش خوب بود. |
امروز روز تنبلی و خوردن و خوابیدن من بود نمیدونم چرا اینطوری شدم
یک واحد آزمایشگاه داشتم که تشکیل نشدئ و موکول شد به هفته بعد دارم بیگ بنگ فصل 5 رو نگاه میکنم تا قسمت 17 رو با زیرنویس فارسی دانلود کردم نمیدونم شاید قسمتهای دیگش هم اومده خلاصه این که لب مرزی سریالها رو دنبال کنی اصلاً قشنگ نیست چون همش باید منتظر بمونی تاببینی قسمت بعدی کی میاد این از این اما دیگه این که امروز چند تا موزیک ویدیو گرفتم و رفتم تا حجم سرویسم رو چک کنم که یک دفعه شوک شدم همش 340 مگابایت بیشتر نداشت مجبور شدم به اندازه 1 گیگ تمدیدش کنم آخ که این اینترنت چقدر زود تموم میشه ! البته به لحاظ زمانی هنوز 11 روز از سرویسم مونده یعنی کمتر از دو هفته تصمیم دارم روی سیستمم به زودی ویندوز 7 نصب کنم خیلی دل کندن از xp سخت هست ولی باید دل کند چه روزهای خوبی داشتم با این ایکس پی راستی من یک مشکلی با این آپدیت کردن آنتی ویروس نودم دارم نمیدونم شما هم همین مشکلو دارین اصلاً وصل به سرور نمیشه که آپدیت ها رو چک کنه نسخه 4 داشتم اونو پاک کردم 5 ریختم اون الان آپدیت نمیشه اصلاً مشکل سریال و پسوورد هم نداره ها چون من آپدیتهای سریالم از یک سایت خارجی توپ هست که روزانه آپدیت میکنه خلاصه اگر چیزی میدونید به ما هم بگید دیگه این که امروز یک کلمه انگلیسی تو ذهنم بود که فکر میکردم معنی صبح به خیر میده یا چیزهای شبیه صبح به خیر ولی بعد فهمیدم یک معنی افتضاح میده ! خوب شد تو تاپیک انگلیسی ازش استفاده نکردم ! دوست دارم برم بیرون قدم بزنم ولی هوا خیلی سرده من هم زود سرما میخورم اگر بیرون میرفتم برای خودم یک ساندویچی ، پییتزایی ، کبابی میگرفتم میخوردم خودمو ، خودم ! الان خونه هستیم منو و بابام مادرم هست بیرون رفته با خواهرم بازار |
مهمترین اتفاقی که امروز برای من افتاد این بود که:
اومدم تو خیابون با ماشین ویراژ بدم در حین لایی کشیدن بودم که یک دفعه یه وانت عین عزراعیل جلوی ما سبز شد آقا من دیگه هر کاری کردم نتونستم ماشینو کنترل کنم بوم خوردم به پشت وانتن ماشینم درب و داغون شد حالا باید چند روز بی وسیله باشم و این بود مهمترین اتفاق امروز من:20: |
امروز کار مهم انجام دادم.نشستم از 150 نامه خوانده و نخوانده ای که در پی سی سیتی داشتم اولا همه را خوندم و جواب دادم دوما اضافات را پاک کردم کلی وزن نامه هام سبک شد سوما با خوندن بعضی نامه ها که خیلی قدیم بود کلی خاطرات گذشته اینجا برام زنده شد خلاصه خیلی خوشحال شدم که امروز این کار را انجام دادم. واقعا برام جالب بود......
|
نقل قول:
آخه من اون روز خونشون بودم :d نقل قول:
ایشالا هیچ وقت درگیر نباشی |
یه داستان طولانی
هفته ی گذشته طبق معمول بچه ها رو بردم مدرسه ...
سر همون چهار راه کذایی ( ماشینم خاموش کرده بود ) یه ماشینه افتاده بود جلوم تکون نمی خورد .. من هم عجله داشتم برسم مدرسه .. فرمون رو کشیدم این طرف با بد بختی تو اون شلوغی از کنارش رد شدم چهار قدم نرفته از بد شانسی چراغ قرمز شد من هم دیدم نمی شه وسط چهار راه وایسم .. سریع رد شدم . از بخت بد دیدم آ قا پلیسه جلوم سبز شد و گفت بکش کنار . من اصلا پلیس رو ندیده بودم اون هم دو تا http://blogfa.com/images/smileys/35.gif من هم به ناچار کشیدم کنار. دست کرد تو جیبش برگ جریمه رو در آورد . گفت مدارک ... گفتم مدارک رو می خوای چکار .http://blogfa.com/images/smileys/03.gif. چراغ زرد بود بعدش هم که نمی تونستم وسط چهار راه وایسم .. با همون جدیت گفت خانم . مدارک . بهش گفتم این یه دفعه رو نا دیده بگیر .. گفت خانم نمیشه .. خلاف کردی . گفتم اولا زرد بود گفت . گفت زرد باشه باید حرکت نمی کردی . گفتم حالا این یه بارو ببخش .. گفت مدارک ... هر کار کرد بهش ندادم... گفتم چرا اینجوری می کنید بچه م رو ترسوندی . حالا چون مدرسه ی بچه م دیرم شده بود چراغ زرد رو اومدم .. گفت بچه ت بترسه مگه ما ترس داریم . اگه می زدی یکی رو می کشتی خوب بود . گفتم اولا خدا نکنه . بعدش هم بچه م از شما نمی ترسه از خلاف و جریمه می ترسه . . گفت اصلا اون می دونه خلاف و جریمه چیه . گفتم خدا وکیلی بپرس اگه جوابت رو داد بیا و مردونگی کن جریمه نکن .. برگشت بهم گفت اگه میدونه خلاف چیه چرا چراغ قرمز رو رد می کنی ؟ بعد دوباره گفت خانم مدارک . مثل اینکه میخوای بفرستم بری پارکینگ . دست کرد تو جیبش و بیسیم ش رو در آورد . من هم نا چار مدارک رو از تو کیفم در آوردم بهش گفتم این مدارکم . مردونه بیا جریمه نکن . منو گذاشت و رفت پیش دوستش در حین رفتن گفت فایده نداره باید بی سیم بزنم ( صغرا بیاد ببرتش پارکینگ . )http://blogfa.com/images/smileys/05.gif منو می گی اصلا نمی تونستم جلو خودم رو بگیرم زدم زیر خنده :24:خودش هم داشت با دوستش می خندید . مدارک رو بهش دادم با دست اشاره کرد نمی خواد برو ... باز هم خدا خیرش بده جریمه نکرد ..{شیت شدن} من هم خیلی استقامت کردم ... :41: حالا اومدم تو ماشین دیدم ارشیا داره اشک می ریزه می گم تو دیگه چته ؟ می گه مامان می خواد به اون خانومه بگه بیاد ماشین رو ببره پارکینگ من چجوری برم مدرسه دیرم میشه http://blogfa.com/images/smileys/05.gif .. قربونش برم پسرم از بس قانون منده چکارش کنم .. http://blogfa.com/images/smileys/04.gif |
گاهی اوقات تصور بعضی اتفاقها که برام میفته خیلی سخت هست
مثلاً یکدفعه برام سوال میشه چرا همه چی یکدفعه خراب شد ؟ بعد که بیشتر دقت میکنم جواب سوالهام رو پیدا میکنم امروز وقتی رفتم دانشگاه متوجه شدم چرا بعضی از همکلاسیهام وقتی منو میبینن روشون رو یه طرف دیگه میکنن که برمیگشت به کاری که من خودم در حقشون انجام دادم یا چرا یکی از استاد ها تو کلاس من رو تماشا میکرد و همش منتظر بود تا من یک سوتی چیزی بدم و بکوبه چون من تو کلاسی که قبلاً باهاش داشتم رفتار مناسبی نداشتم آدمها آیینه هم هستن گاهی ییه سری اتفاق ها میفته که تو تصور میکنی اصلاً مقصر نیستی تو اون لحظه احساس میکنی بهت ظلم شده اما یک روز یا دو روز که میگذره میفهمی حقت بود ! و این خیلی خوبه ! امروز احساس کردم زندگی ام یه مقداری خطی شده از اون هیجان سابق برخوردار نیست باید یک کاری کرد باید یک قدمی بردارم باید تغییری بدم شاید تو محیط اتاقم یا تو سرو وضعم شاید باید یکم ورزش کنم یه دستی به سر و وضعم بکشم 4 تا کتاب بخرم برم یک کفش جدید برا خودم بخرم برم بازار 4 تا مغازه نگاه کنم یا با این گروهای کوهنوردی دسته جمعی برم یه جایی کوهی تپه ای دلم باز شه خلاصه یه تغییری باید تو این وضعیتم به وجود بیارم ! یه فیلم جدید قشنگ هم سراغ ندارم پاشم برم دانلود کنم نگاه کنم کیف کنم این فیلم ها تازگی همشون بی تربیتی هم شدن نمیتونی با خانواده تماشا کنی سریال هم بیگ بنگ هنوز تو همون فصل5 قسمت 17 باقی مونده امشب یه جورایی خیلی زد حال شده بچه ها هم یه مدته رمق ندارن خونه ما هم که داستانش معلومه دوست من سینا تعریف میکنه من برای این که از یکنواختی برم بیرون میرم باشگاه کاراته اونجا وایمیسم قشنگ یک 15 دقیقه تا نیم ساعت کتک میخورم قشنگ تنم گرم میشه نمیدونی چه حالی میده البته یه مقداری عجیب غریبه قبلنا باشگاه بدنسازی میرفتم ولی وقتی دیدم بهشون هورمون و دارو از این جور زهر ماری ها میدن بیخیالش شدم این که میگن اینا همش باد واقعاً راسته همه هییکلشون همش باده ! هر چند دانشگاه وقتم حسابی پر خواهد کرد این اسفند هم تموم نمیشه زودتر عید بیاد ! |
:oمنم امروز تو در وازه 7تا گل |
این صفحه رو کلا پستاتونو نخوندم |
تا حالا شده بهتون احساس سرگیجه یا چیزی مشابه اون دست بده
من الان سرگیجه دارم ! نه فیزیکی به لحاظ ذهنی اصلاً گیجم نمیدونم دارم چی کار میکنم نمیدونم دارم چی میخورم چی میپوشم کی میخوابم کی بیدار میشم یه جورایی وضعیتم ناپایداره تعادل استاتیکی دارم ولی تعادل دینامیکی ندارم امشب فقط یکم حس نوشتن دارم میخوام همینجوری الکی بنویسم الان مثل آدمهای گیج نشستم پست مانیتور و فقط دارم تایپ میکنم سردرگمم یه جورایی تشخیص نمیتونم بدم این حالی که الان دارم اصلاً بد هست یا خوب نمیدونم بایدبه حال خودم تاسف بخورم یا اصلاً بیخیال باشم فقط دست به هر کاری میزنم خودش انجام میشه انگار من اصلاً زحمت نمیکشم یا من اصلاً توش نقشی ندارم ! کلاً حس عجیبیه ! اینکه همه کاره باشی و هیچ کاره ! اصلاً تو دلم انگار تو خودم نیستم انگار همش تو فکر یک آدم مسن یا سالخورده گاهی اوقات تو فکر یک بچه 5 ،6 ساله گاهی اوقات هم اصلاً تو فکر هیچی آره درست شنیدین تو فکر هیچی گاهی اوقات ذهنم سفید میشه مثل یک نوار تازه که آماده ضبط کردن هست ! تو اون لحظه هیچی رو ندارم که بهش فکر کنم همینجوری 20 دقیقه به یک نقطه زل میزنم بدون این که حواسم به چیزی باشه یا اصلاً کلاً به چیزی فکر کنم یه طورایی عجیب ، غریب هست چون امروز که داشتم غذا میخوردم اصلاً نفهمیدم کی خوردم ! الان که شام بود اصلاً نفهمیدم کی شام خوردم انگار زمان سرییع داره برام جلو میره ! میگن وقتی آدم خوش به حالش میشه زمان با یک سرعت زیادی به سمت جلو حرکت میکنه ولی من اصلاً چیزی حس نمیکنم ! اصلاً نمیدونم چه خبره ! بعد تازه یه حس دیگه هم دارم انگار قوی تر شدم ! مثلاً الان می تونم روزی 4 ساعت بخوابم و اصلاً هم احساس خواب آلودگی نکنم ! گاهی اوقات نمیدونم اصلاً مثلاً امروز خوابیدم یا نه خلاصه یه طورایی هم خوشم میاد به خاطر بیخیالیش و هم بدم مییاد چون نمیدونم چمه! عاشق نشدم !:d چون قبلاً بودم میدونم حسش چه شکلیه ! --------------------------------------------------------------------------------------------- ایکاش علم رو میشد مثل هوا تنفس کرد ، ایکاش دنیا برات پر از اتفاق های پیش بینی نشده بود اینطوری خییلی خوب بود ، امروز من همون اتفاقهای که انتظار داشتم بیفته افتاد و هیچ هیجانی هم توش نبود خوبه از این جهت که میتونم برنامه ریزی کنم بده از این جهت که هیچ هیجانی نداره ! امروز با دوستم در مورد بازی صحبت کردم راستشو بخواید فکر میکنم به خاطر این که تو بچگی زیاد بازی میکردم در واقع شخصیت منو خیل از این بازی ها شکل دادن مثلاً من تو سگا یک بازی کابوی ها بود که خیلی بازی میکردم و یا شورش درر شهر رو خیلی دوست داشتم بعد که کامپیوتر اومد رفتم سراغ بازی های یه مقداری مشکل تر و خشن تر فکرکنم تو دوران دبیرستان دیگه اوج بازی کردنم بود و البته اوج تنهاییم من از یه جهت شخصیت بازی های کامپیوتری رو خیلی دوست دارم چون هیچوقت نمیمیرن چون همیشه شاداب و سالم هستن چون به آدم یاد میدن باید مبارزه کنی و هیچوقت هم خسته نشی و این که یک تجربه متفاوت رو از دنیای فکری یک بازیساز به تو ارائه میدن مثلاً تو یه بازی مثل کال آو دیوتی میتونی آدم بکشی یا تو یک جنگ شرکت داشته باشی میتونی یک محیط متفاوت رو تجربه کنی یا تو یک بازی مثل سیمز میتونی یک زندگی رو تجربه کنی میتونی عاشق بشی و ازدواج کنی بعد اگر حوصله ات سر رفت همه چی رو پاک کنی و دوباره یک شخصیت دیگه خلق کنی ، تو بازی مثل نید فور اسپید میتونی تجربه یک ماشین سواری با سرعت بالا رو داشته باشی مخصوصاً وقتی دیگه بری تو جو بازی اونجایی که دیگه به مانیتور میخ میشی مراحل آخر اونجایی که نباید حتی یک اشتباه میلیمتری بکنی خیلی دقیق باید باشی تا موفق بشی تو فوتبال میتونی یک تجربه هیجان انگیز داشته باشی از هیجان شبیه سازی شده یک محیط ورزشی ببازی و تاسف بخوری و ببری و خوشحال شی تو پرینس آو پرشیا تو یک شاهزاده خوشتراش ایرانی هستی که میخوای سرزمینتو نجات بدی با نیروهای شر میجنگی میپری تو آسمون شمشیر میزنی میری تو محیط های قشنگ ، تو یک بازی مثل تام رایدر و میس یا بازی معروفتر معمایی وقتی که معما رو حل میکنی کیف میکنی مسیرت ، تکلیفت با همه چی مشخص هست میدونی باید چی بخوای و چجوری تلاش کنی گاهی اوقات تو یک بازی برای بقای خودت تلاش میکنی و 100 بار میمیری و زنده میشی و بلاخره موفق میشی نکته اشم همین جاست بعضی ها فقط میخوان بازی رو تموم کنن انگار دارن یک فیلم میبینن ولی من نه من میخوام اون حس تجربه کنم من میخوام اون ترس رو تجربه کنم من برای وقت و ساعاتی که اون بازیساز گذاشته ارزش قائل هستم اون زحمت کشیده تا ببنیمش میگن نویسنده برای شما یک محیطی رو فراهم میکنن تا با شخصیت خود اونا یعنی نویسنده آشنا بشی تمام فراز و نشیبهای یک داستان سرچشمه گرفته از بیم و امیدهای و عقده های بچگی و نوجوانی و جوانی و محیط خانواده یک نویسنده هست ولی وقتی یک بازیساز برای شما محیطی رو فراهم میکنه تا بازی کنید به شما این فرصت رو میده که تجربه ای که اون داشته شما هم داشته باشید ! شاید خود بازیساز این تجربه رو نداشته باشه ولی دیگرانی که این تجربه رو دارن به ساخت بازی کمک میکنن و من میخوام همین تجربه رو داشته باشم بیایم صادق باشیم تو محیط واقعی ما میتونیم شرایط تکوینی خودمون رو عوض کنیم ؟ مثلاً تو یک خانواده به دنیا اومدی ، تو یک جامعه به دنیا اومدی این جایی هست که توش داری زندگی میکنی ! همین زندگی میکنی ، ما فقط عین یه مشت مهره اسباب بازی زندگی میکنیم همین ، فقط زندگی ، هیچ تغییر بنیانی هم نمیتونیم توش بدیم ولی بازی این طور نیست بازی بهت اجازه میده تا نفس بکشی تا حرکت کنی تا یک تجربه جدید داشته باشی حتی اگر این تجربه خیالی هم باشه ارزش داره ! حداقل فرصت این تجربه رو داری ماها خیلی عمرمون کوتاه هست خیلی کم زندگی میکنیم آخرش 80 ، 90 سال هست دیگه که اگر خوشبین باشین فقط 20 یا 30 سالش مال خودمون هست ! تازه تو این 20 یا 30 سال تو محیط خودمون هستیم و محدودیت های هم داریم ضعیفیم ، قابل ترحم هستیم ، به بیان ساده تر فقط یک آدم هستیم و بس ما بیشتر از یک آدم ضعیف نیستیم ! هر چقدر هم که خودمون رو پشت عناوین و القاب پنهان کنیم یک مشت موجودات ضعیف قابل ترحم هستیم باهوشیم منتها عمرمون کوتاه هست وقت نداریم ! و هممون هم قرار نیست خوشبخت بشیم و راضی بمیریم ! پس باید از لحظاتمون استفاده کنیم از ثانیه هامون تا خودمون خوشبخت باشیم تا خودمون حس کنیم هر چی رو که دلمون میخواد عمر به عقب برنمیگرده وقتی زمان مرگت برسه هیچ کس نیست که صدای تو رو بشنوه فقط خودتی و خودت ، پس به جای این که اون موقع همچین حسی رو داشته باشی همین الان این حس رو داشته باش من با بازی با خوندن کتاب با بیرون رفتن با دیگران معاشرت کردن و مشورت و بحث کردن با خوردن با دوست داشتن با صحبت کردن با حسادت با فراموشی با خیلی چیزهای دیگه زندگی میکنم و الان حس میکنم زندگی یک تجربه ای هست که شاید 10% آدمها داشته باشن از موقعی که به دنیا میان و میمیرن من میخوام زندگی کنم نه به خاطر این که برم بهشت ! نه از ترس از جهنم نه به خاطر ترسیدن از خدا من میخوام بدونم این چیزی که بهش میگن همه چیز چی هست ؟ میخوام بدونم داستان چیه ؟ ما داریم چیکار میکنیم ؟ میخوام تمام رازها رو بدونم میخوام بدونم |
امروز خیلی خسته کننده بود
سه تا کلاس داشتم از صبح بودم دانشگاه ! اصلاً حال و رمق آدم رو هم میگیره هر چقدر هم استاد خوب باشه و هر چقدر هم که اوضاع بر وفق مرادت باشه به هر حال اگر از صبح دانشگاه باشی تا خود 6 غروب خسته میشی خوب دیگه به هر حال این هم یه طورشه دیگه بعد از این که خستگیم در رفت باید برم سراغ گزارش آزمایشم تا ببینم از اون چی در میاد البته شاید امشب درس رو بیخیال بشم حال ندارم ! به هر حال اما جدای از همه این مسائل یک درسی دارم شنبه با اون نمیدونم اصلاً باید چیکار بکنم ! درس روشهای طراحی مهندسی طرف نذاشته برداشته گفته همون جلسه اول برید یک ورق A3 بردارید قالب تولید در خمیردندان و چگونگی قرار دادن در دستگاه چگونگی تزریق و ماده مورد نیاز (پلی پروپیلن ) اینها رو همه رو در بیارید خود دستگاه با قالبش رو ، رو یک ورق A3 بکشید برای من بیارید امروز یکی از بچه ها به زور میخواست منو مجبور کنه از جای خودم بلند شم تا اون جای من بشینه تو سلف میگفت زودتر غذاتو بخور پاشو من نگاهش کردم بلند شد هی اینطوری برای من استغفرالله گفت بعدش من بهش گفتم من غذامو میخورم یه مقدار میشینم بعد بلند میشم که یکدفع در مورد پدرم یه حرف بدی زد اینقدر ناراحت شدم که نگو اون لحظه فقط خودمو کنترل کردم بهش نگاه کردم تو صورتش یک آدم بی فرهنگ رو دیدم که فقط اسم دانشجو روش هست به خودم گفتم ما دانشجو هستیم اینجا هم دانشگاه هست جنگل که نیست من یه حرف بزنم اون جوابم رو میده بعد هم عین انسانهای اولیه یا آخرش من اونو میزنم یا اون منو میزنه در هر صورت آخرش هر دومون بازنده ایم شخصیتمون رو باختیم! از جام بلند شدم و رفتم ..................... گذشت سر کلاس وسطیم که تموم شد اومد پیشم ازم عذرخواهی کنه همین طوری به صورتم نگاه کرد و گفت ناراحت شدی بهش گفتم نه پس خوشحال شدم ! بهم گفت منظور نداشت امروز اعصابش خورد بود پدرش مجبورش کرد کاری که نمیخواست رو انجام بده من هم بهش گفتم اشکالی نداره نمیتونم بگم ته دلم ناراحت نیستم بهم خیلی برخورد ریزه میزه هم نیستم که بگم از سر ضعف چیزی نگفتم فقط اون لحظه به ذهنم رسید که اگر چیزی نگم برای هر دومون بهتره ! اون هم گفت ببخشید من هم گفتم بخشیدمت به همین سادگی به جای این که شخصیتم رو خورد کنم جوابشو بدم و عواقب بعدیش رو هم تحمل کنم به سادگی از کنارش گذشتم امروز این مهمترین اتفاقی بود که برام افتاد ، فقط ته دلم هنوز یه ناراحتی دارم اونطوری داد زد فحش داد خیلی بهم برخورد ولی اشکال نداره وقتی یه اتفاقی افتاد باید فراموشش کنی من هم فراموشش میکنم |
|
محمد جان گاهی از کلید اینتر استفاده کن برادر:d |
چند وقته منم میخوام همینو بگم روم نمیشه:d "نسبت فامیلیه دیگه";)
|
نقل قول:
چشم به روی چشم :cool:متنهام رو بلند و با فونت خوب پاراگراف بندی میکنم نقل قول:
---------------------------------------------------------------------- مرسی حرفهای صادقانه و آرامش بخشی بود:53: ممنون:53: |
امروز از صبح منتظر چیزی بودم که نشد
خیلی سنگین بود برام نمی دونم چمه! شدم چینی بند زده! به تلنگری روی هم می ریزم امروزم ریختم بدجوری به هیچی بندم از همه خودم فقط ترس هام و شبحی از چیزایی که می خواستم برام مونده کاش اینقدر که راحت می ترسم راحت هم آروم میشدم این همه ترس بدون یه ذره نور می دونم حتما مشکل از منه که اینطوره اما بعضی وقتا آدم دیگه نای جنگیدن نداره بازم حتما مشکل منم کاش می دونستم واقعا بگم چمه |
من هم از دیشب تا حالا هنگ هنگم . اصلا نمیدونم امروز چم شده فک میکردم دیشب رو توهم زدم ولی نه مطمئنم واقعیت بود . ساعت نزدیکای یک شب بود خیلی خسته بودم اولش زود خوابم برد ولی بعد از 20 دقیقه از خواب بیدار شدم . با یه صدا مثل صدای تبل بود که هم کنار گوشم بود هم از من فاصله داشت با یه صدای وُکال خیلی ضعیف . گوشیم رو برداشتم رفتم قسمت موزیک رو چک کردم فک میکردم از گوشیمه با وجود اینکه چیزی ندیدم و هنوز اون صدا ادامه داشت ، سرم رو که روی بالشت میزاشتم صدا خیلی بیشتر میشد .
موبایلم رو خاموش کزدم بیشتر به اون صدا دقت میکردم برام خیلی آشنا بود خیلی ! انگار سالها با من بوده باشه و من میشنیدمش . مادرم رو از خواب بیدار کردم گفتم صدایی نمیشنوی خوب دقت کن ، میگفت نه برو بخواب تو هم ، زده به سرت . با وجود اینکه از اتاق بیرون اومده بودم باز هم اون صدا رو واضح میشنیدم . با این وجود ترجیح دادم اهمیت ندم و بخوابم . حالا از صبح تا حالا اصلا خودم رو هم ندارم ، یه جورایی مات و مبهوت موندم . چی بوه ؟ !! |
نمی دونم چی بوده اما می دونم خیلی بده وقتی چیزی رو فقط خودت احساس میکنی!
انشالا که خیره |
نقل قول:
ممنونم صبا جان ، هنوزم مطمئنم واقعیت بود و خیلی عجیب . اما با گذر زمان این جور مسائل رو فراموش میکنیم. |
من سرعت اینترنتم خوب هست ولی نمیدونم چرا اینقدر سایتو با سرعت پایین بالا میاره آدم اعصابش خورد میشه ! خلاصه ما که الان در حالت زد حال به سر میبریم شب هم هست و فردا صبح ساعت 8 کلاس دارم تا 6 غروب و اعصاب خورد کن تر این کلاسهای آزمایشگاه هست @! --------------------------------------------------------------------------------------------- اییییییییی هفته بعد زودتر بیا لطفاً ! امروز مهمترین اتفاقی که برام افتاد این بود که فهمیدم هیچ چیزی ساده به دست نمیاد هیچ چیزی جایی کار و تلاش رو نمیگیره ! نه استعداد و نه پول و نه هیچ چیز دیگه واقعاً اگر آدم بی ادعا در مسیر کاری خودش تلاش انجام بده میتونه موفق بشه منتها این تلاشه رو میخوایم انجام بدیم ولی حسش نمیاد همش به خاطر این اسفند و سرماش هست قلب و روح آدم رو از حرکت نگه میداره من از دانشگاه که اومدم فقط تا 9 شب خواب بودم این مشکل نخوابیدن تو شب رو اصلاً نمیدونم چطوری باید حل کنم ! |
امروز بعد از ظهر نزديكاي ساعت سه و نيم تو اتاق داشتم شالمو اتو ميزدم كه بعدش برم كلاس
هم اتاقيمم داشت توي كمدشو مرتب ميكرد اون يكي هم كه ماشالله از 24 ساعت 26 ساعتشو ميخوابه خوابيده بود(نميگم بچه كجاس چون تابلوئه:d) خلاصه همه چي آرام بود و همگي خوشحال بوديم... يهو اوني كه داشت كمدشو تميز ميكرد يه جيغ هفت رنگ زد و پريد رو تخت واي خدا منو ميگين انگار زلزله اومده باشه هرچي دستم بود انداختم زمين و پريدم بيرون اتاق:17: اون يكي كه خوابيده بود بنده خدا طوري هول كرده بود كه گفتم الانه سكته رو بزنه:o منم از بيرون اتاق داد ميزدم كه چي شده هم اتاقيم گفتش كه يه سوسك تو كمدش بوده معلوم نبود طفلك سوسكه از كي اونجا بوده :confused: آقا منم يخم آب شد كلي بهش خنديدم آخه مگه سوسكم اينقد ترس داره:78: ميگن آخره هر خنده گريه اس راس ميگن رفتم تو اتاق سوسكه رو كه بيچاره رنگش پريده بودو انداختم بيرون اومدم سركار خودم كه ديدم هي واي من شالم به اندازه كف اتو سوخته :( شال نازنينم كه خيلي دوستش داشتم از دستم رفت... واسه يه حسابدار هيچ چيز بدتر از تحمل زيان نيس.... خدا نصيب هيچكدومتون نكنه غم آخرم باشه.. يادش بخير الان جلوي چشمامه نيم ساعت ديگه مراسم تدفينشه...يه جعبه كادويي براش گرفته كه بشه تابوتش http://www.khanoomgol.com/images/smilies02/sigh.gif هي روزگار http://www.khanoomgol.com/images/smi...consoling2.gif واسه اين هم اتاقيم هم دارم:45: آشي براش بپزم كه... بيخيال بابا كي حوصله آش پختن داره ما همون املتمونو برسيم درست كنيم كلي هنر كرديم...:35: |
خیلی داغونم_:2: |
به دو رکعت نماز عشق... و مصاحبت حتی مجازی با دوستانم تو محیط نت
خدا رو شکر کردم که هنوز هست جایی که واقعا اونجا هم دوستان و عزیزانی دارم که دوستشون دارم و دستم دارند دال بده خدا |
نقل قول:
فقط میتونم بگم میفهمم چی میگی تا کی صبر....... |
تنها که بودم هیچکس نبود رفتم جلوی آینه وایسادم خودمو نگاه کردم از خودم پرسیدم خودمو دوست دارم یا نه ؟ تو چشمهای خودم تو اینه نگاه کردم هنوز موهام سرجاش هست هنوز رنگشون سیاه هست ، هنوز صورتم چروک برنداشته دندونام مشکل دار نشدن سالمم . از خودم پرسیدم که چی ؟ که چی ؟ واقعاً ظاهر ما آدمها زیاد مهم نیست ! چون این ظاهر عوض میشه ما آدمها صورتهامون پر چروک میشه چیزی که باقی میمونه روح و شخصیتمون هست این یک حقیقت هست که ما مردها یک چیزی کم داریم نگید عقل :d ما خوب میدونیم عقل چیه منطق چی هست ما خوب میدونیم علم و استدلال چی هست از خودم میپرسم خوب انگیزه برای حرکت چی هست تو این دنیای فانی >؟ بعد دلیل زندگی میاد تو ذهنم زن ! این موجودات پر از احساس و زندگی که کلید ادامه زندگی ما هستن هم به لحاظ فیزیکی و علمی و هم به لحاظ روحی . تصور کن تو زندگیت مادر نباشه یا کسی رو دوست نداشته باشی؟! تصور کن تو از یک دی ان ای سرچشمه گرفته باشی انگیزه برای ادامه زندگیت از کجا باید بیاد؟ مادر و پدر چه میزبانهای خوبی برای تو هستن 20 و چند سال یا شاید تا ابد مهمان اونها هستی و اصلاً هم احساس غریبی نمیکنی چون بخشی از وجود اونها هستی! همونطور که تو به اونها وابسته هستی اونها هم به تو وابسته هستند ! گاهی اوقات خودمو جای پدرم میزارم چه حسی داره پسر داشتن و یا دختر داشتن گاهی اوقات تو ذهنم سعی میکنم مادر باشم اما هیچوقت نمیتونم چطوری آخه ؟ مادر بودن معنی فداکاری و اینا رو نمیده نه قضیه به همین سادگیها نیست شاید پدرت تو رو دوست داشته باشه ، اما دوست داشتن مادر از یک جنس دیگه هست یک حس خیلی عمیق هست یک عشق ابدی که هیچوقت نتونستم پیش خودم شبیه سازیش کنم . و ما آدمها همدیگه رو دوست باید داشته باشیم هر شکلی که هستیم هر طوری که هستیم چون هیچ آدمی روی زمین وجود نداره که زندگی کنه و لیاقت دوست داشته شدن رو نداشته باشه من دوست دارم که دوستم داشته باشند و البته دوست دارم که بقیه رو هم دوست داشته باشم و همین رو هم میخوام براش تلاش میکنم چون احساس میکنم ما برای این که به هم کمک کنیم و همدیگه رو دوست داشته باشیم آفریده شدیم گاهی اوقات بین 2 نفر این دوست داشتن تبدیل به عشق میشه و باعث ازدواج میشه و گاهی اوقات هم دچار مشکل میشه و شکست میخوره اما خود دوست داشتن ، خود عاشق بودن هست که مهمه همین که این حس رو داشته باشی مهمه همین که بترسی و عاشق بشی و گریه کنی و .............. این حسها مهمه اینها مال ما آدمهاست مال ما هست از این به بعد سعی میکنم دوستهام رو بیشتر دوست داشته باشم |
بالاخره بعد دو سه ماه امروز جوراب روشن پا کردم
همش مشکی خاکستری چه حالی داد جوراب شیری رنگ ولی الان که نگاه میکنم می بینم به شستنش نمی ارزه چرا تهران همیشه به رنگ روشن زندگی آدمها سیاهی اضافه میکنه؟ |
چند وقت بود که اصلاً نیومده بودم این جا
امشب دوباره یه طورایی حالی به حالی شدم جالبه خوابم میاد اما نمیتونم بخوابم ایکاش ما آدمها مادی نبودیم ، ایکاش مجبور به انجام خیلی چیزها نبودیم چقدر بد هست و چقدر تلخ این دنیایی بودنمون دلم میخواد خوشتیپ باشم اما نه برای این که که دیگران از دیدن من کیف کنن نه ! نمیدونم یکم عجیبه بگم یا نگم مرددم ! ولی میگم ! گاهی اوقات از خودم متنفر میشم اصلاً دوست ندارم دیگه زنده باشم احساس میکنم بی مصرفم ، و برعکس اون زمان هایی هم هست که دوست دارم خودمو خیلی دوست دارم ، دوست دارم زنده باشمو زندگی کنم ، گاهی اوقات مثل آدم های دیوانه دستامو بوس میکنم ، موهای خودمو هی شونه میکنم ، خودم خودمو بغل میکنم از این کارای شفت شفتی . تو آینه به چشمام خیره میشم چرا من آخه اینقدر دم دمی مزاج هستم ؟ یه موقع میرم تو جو عرفان و معنویت یه موقع هم دنیا دوست میشم آخه چرا ! خلاصه ما هم آدمیزاد هستیم حق و حقوقی داریم یکی نباید پیدا بشه تکلیف ما رو مشخص کنه ؟ همش خودمون تنهایی ؟ ایکاش یه بوق داشتیم هر وقت که اشتباه میکردیم بوقه صدا میکرد بعد فقط صداشم خودمون میشنیدیم ، این همه احتمال ، این همه راه مسیر ، فرصت آزمایش و خطا هم که نیست ، گاهی اوقات آدم از نادونی خودش درمانده میشه ! این آدمیزاد چه جور جانوری هست واقعاً ؟ ایکاش یک سیب بودم که میرسیدم حالا یکی از بالای درخت منو میکند و میخورد یا همونجا میپوسیدم و از بین میرفتم حسنش این هست که حداقل از بین میرفتم بدبختی این هست که ما آدمها ابدی هستیم هیچوقت از بین نمیریم دو راه داری یا این که تا آخر باید همش زجر بکشی و فقط عین ربات هر کاری دیگران انجام میدن انجام بدی و بمیری یکی دیگه این که نه اشتباه کنی ، سوال کنی ، گاهی اوقات گند بزنی من ترجیح میدم گند بزنم و اشتباه کنم ولی هیچ کاری رو نادانسته انجام ندم حداقل یه دلیلی برای انجامش داشته باشم این خدا چقدر ما آدمها رو گاهی اوقات اذیت میکنه ! خوب میخوای بزنی قشنگ بزن دماغمونو به خاک بمال دیگه تا میفتی ناامید میشی میاد دستتو میگیره باز دوباره تا افتادن بعدی ! این خدا چه خدایی هست ! |
سلام دوباره پس از مدتها اینجا ! امروز اومدم خونه سرم به گشتن تو آرشیو فیلمهام گرم بود ! |
|
امروز اول صبح با زنگ تلفن از خواب پریدم |
رزیتا جان امیدوارم خوب بشه و حتما میشه..این پست رو زدم که بدونی و خیالتون راحت باشه.. من هم 3 سال پیش شیشه افتاد رو پام و تاندون پام پاره شد ... عمل کردم و حتی بدون فیزیو تراپی هم خوب شد و الان هیچ مشکلی ندارم .. این اتفاق برای فوتبالیست ها و اسکی باز ها هم زیاد میوفته و بعد چند ماه حتی 90 دقیقه هم بازی میکنن .. خیالتون راحت خوب خوب میشه این عزیز
|
| اکنون ساعت 03:18 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)