پی سی سیتی

پی سی سیتی (http://p30city.net/index.php)
-   شعر (http://p30city.net/forumdisplay.php?f=55)
-   -   وصف حال خودتان با زبان شعر (http://p30city.net/showthread.php?t=3983)

ساقي 02-25-2010 08:52 PM

وقتی دلت خسته شــد
 
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر خنده معنایی ندارد
فـقـط می خندی تا دیگران ، غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند
فـقـط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن....

...
..
.
.

آريانا 02-26-2010 01:06 AM

به کام تا نرساند مرا لبش چون نای
نصیحت همه عالم به گوش من بادست
....
به تیغم گر کشد دستش نگیرم
وگر تیرم زند منت پذیرم
....
تيغي بدست خوني , آمد مرا كه چوني ؟
گفتم بيا خير است گفتا نه شر به رقص آ
...
چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا
ز مقربان حضرت بشدم غریب و تنها

همه کس خلاص جوید ز بلا و حبس من نی
چه روم چه روی آرم به برون و یار این جا


......
بلا به پیش خیال تو گفت دوش دل من
که: پای پیشترک نه، ز خویشتن برهانم

ز گوشه‌ای غم تو گفت: می‌خورم غم کارت
ز جانبی ستمت گفت: غم مخور که در آنم

درین غمم که: عراقی چگونه خواهد مردن؟
ندیده سیر رخ تو، برای او نگرانم



[IMG]http://*****************/37261/1267159343.jpg[/IMG]

آريانا 02-26-2010 02:23 AM

ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان......

هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم...!





آريانا 02-26-2010 11:14 PM

من گوش کشان گشتم از لیلی و از مجنون
آن می کشدم زان سو وین می کشدم زین سون

یک گوش به دست این یک گوش به دست آن
این می کشدم بالا وان می کشدم هامون

از دست کشاکش من وز چرخ پرآتش من
می گردم و می نالم چون چنبره گردون

آن لحظه که بی‌هوشم ز ایشان برهد گوشم
می غلطم چون شاهان در اطلس و در اکسون

من عاشق آن روزم می درم و می دوزم
بر خرقه بی‌چونی می زن تگلی بی‌چون

آريانا 02-27-2010 07:15 PM

دوش از سر بیهوشی و ز غایت خودرایی
رفتم گذری کردم بر یار ز شیدایی

قلاش و قلندرسان رفتم به در جانان
حلقه بزدم گفتا نه مرد در مایی

گفتم که مرا بنما دیدار که تا بینم
گفتا برو و بنشین ای عاشق هرجایی

این چیست که می‌گویی وین چیست که می‌جویی
مانا که دگر مستی یا واله و سودایی

با قالب جسمانی با ما نرود کاری
جسمانی و روحانی بگذار به یغمایی

تا با تو تو خواهی بود بنشین چو دگر یاران
از خود چو شدی بیخود برخیز چه میپایی

سیلی جفا می‌خور گر طالب این راهی
از نوح بلا مگریز گر عاشق دریایی

دردی‌کش درد ما در راه کسی باید
کو هست چو سربازان جان داده به رسوایی

خود را چو تو نشناسی حقا که چو نسناسی
بیخود شو و پس خود را بنگر که چه زیبایی

آیینهٔ دیداری جسم تو حجاب توست
اندر تو پدید آید چون آینه بزدایی

عطار

amir ahmadi 02-28-2010 05:05 AM

افسوس که ایام جوانی طی شد
نشکفته بهار زندگانی دی شد
وان مرغ طرب که نام او بود شباب
معلوم نشد که او کی امد کی شد

T I N A 02-28-2010 09:50 AM

بوي موهات زير بارون

بوي گندم زار نمناك


بوي سبزه زار خيس

بوي خيس تنه خاك

جاده هاي محربوني

رگاي آبي دستات

غم بارون غروب

ته چشمات تو صدات

قلب تو شهر گل ياس

دست تو بازار خوبي

اشك تو باران روي

مرمر ديوار خوبي

اي گل آلوده گل من

اي تن آلوده دل پاك

دل تو قبله اين دل

تن تو ارزوني خاك


هميشه صداي بارون

صداي پاي تو بوده

همدمه تنهاييام

قصه هاي تو بوده

وقتي كه بارون مي باره

تو رو ياد من مي ياره

ياد گلبرگهاي خيس روي خاك شوره زاره

T I N A 02-28-2010 09:51 AM

تنها آرزویم این است که هیچ وقت
آرزویی نداشته باشم

آريانا 03-02-2010 05:10 PM

چیزی مگو که گنج نهانی خریده‌ام
جان داده‌ام ولیک جهانی خریده‌ام

رویم چو زرگر است از او این سخن شنو
دادم قراضه زر و کانی خریده‌ام

از چشم ترک دوست چه تیری که خورده‌ام
وز طاق ابروش چه کمانی خریده‌ام

با خلق بسته بسته بگویم من این حدیث
با کس نگویم این ز فلانی خریده‌ام

هر چند بی‌زبان شده بودم چو ماهیی
دیدم شکرلبی و زبانی خریده‌ام

ناگاه چون درخت برستم میان باغ
زان باغ بی‌نشانه نشانی خریده‌ام

گفتم میان باغ خود آن را میانه نیست
لیک از میان نیست میانی خریده‌ام

آريانا 03-02-2010 05:13 PM

کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن

ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن

T I N A 03-03-2010 09:09 AM

همین امشب از غصه ها می میرم
انتقام خودمو ، از دوتامون می گیرم
دیگه از دست توام کاری بر نمیاد ، باید آروم بگیرم

همین امشب از غصه ها می میرم
انتقام خودمو ، از دوتامون می گیرم
دیگه از دست توام کاری بر نمیاد ، باید آروم بگیرم
مثل نور یه شهاب کوچیک ، رد می شم از تو چشات
باز دوباره می افتم از چشات ، بی صدا می میرم

به خوابت نمیام ، کابوست نمی شم
تو شب های سیاه ، فانوست نمی شم
دیگه از دست توام کاری بر نمیاد ، باید آروم بگیرم
به خوابت نمیام ، کابوست نمی شم
تو شب های سیاه ، فانوست نمی شم
دیگه از دست توام کاری بر نمیاد ، باید آروم بگیرم
مثل نور یه شهاب کوچیک ، رد می شم از تو چشات
باز دوباره می افتم از چشات ، بی صدا می میرم

همین امشب از غصه ها می میرم
انتقام خودمو ، از دوتامون می گیرم
دیگه از دست توام کاری بر نمیاد ، باید آروم بگیرم

همین امشب از غصه ها می میرم
انتقام خودمو ، از دوتامون می گیرم
دیگه از دست توام کاری بر نمیاد ، باید آروم بگیرم

raha_10 03-03-2010 11:02 AM

بدان مقام رسيد اتحاد من با دوست
كه باز مي نشناسم كه اين منم يا دوست!

raha_10 03-03-2010 11:03 AM

دلي شكسته و جاني نهاده بر كف دست

بگو بيار كه گويم بگير هان اي دوست

آريانا 03-04-2010 02:56 AM

بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه دل
گفت منم کز رخ من شد مه و خورشید خجل

گفت که این خانه دل پر همه نقشست چرا
گفتم این عکس تو است ای رخ تو رشک چگل

گفت که این نقش دگر چیست پر از خون جگر
گفتم این نقش من خسته دل و پای به گل

بستم من گردن جان بردم پیشش به نشان
مجرم عشق است مکن مجرم خود را تو بحل

داد سر رشته به من رشته پرفتنه و فن
گفت بکش تا بکشم هم بکش و هم مگسل

تافت از آن خرگه جان صورت ترکم به از آن
دست ببردم سوی او دست مرا زد که بهل

گفتم تو همچو فلان ترش شدی گفت بدان
من ترش مصلحتم نی ترش کینه و غل

هر کی درآید که منم بر سر شاخش بزنم
کاین حرم عشق بود ای حیوان نیست اغل

هست صلاح دل و دین صورت آن ترک یقین
چشم فرومال و ببین صورت دل صورت دل

آريانا 03-04-2010 05:33 PM

آمده‌ای که راز من بر همگان بیان کنی
و آن شه بی‌نشانه را جلوه دهی نشان کنی

دوش خیال مست تو آمد و جام بر کفش
گفتم می نمی‌خورم گفت مکن زیان کنی

گفتم ترسم ار خورم شرم بپرد از سرم
دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی

دید که ناز می‌کنم گفت بیا عجب کسی
جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی

با همگان پلاس و کم با چو منی پلاس هم
خاصبک نهان منم راز ز من نهان کنی

گنج دل زمین منم سر چه نهی تو بر زمین
قبله آسمان منم رو چه به آسمان کنی

سوی شهی نگر که او نور نظر دهد تو را
ور به ستیزه سر کشی روز اجل چنان کنی

رنگ رخت که داد روز رد شو از برای او
چون ز پی سیاهه‌ای روی چو زعفران کنی

همچو خروس باش نر وقت شناس و پیش رو
حیف بود خروس را ماده چو ماکیان کنی

کژ بنشین و راست گو راست بود سزا بود
جان و روان تو منم سوی دگر روان کنی

گر به مثال اقرضوا قرض دهی قراضه‌ای
نیم قراضه قلب را گنج کنی و کان کنی

بس که نگنجد آن سخن کو بنبشت در دهان
گر همه ذره ذره را بازکشی دهان کنی

آريانا 03-05-2010 05:31 AM

بفرمودند گل‌ها را که بنمایید دل‌ها را
نشاید دل نهان کردن چو جلوه یار غار آمد

به بلبل گفت گل بنگر به سوی سوسن اخضر
که گر چه صد زبان دارد صبور و رازدار آمد

جوابش داد بلبل رو به کشف راز من بگرو
که این عشقی که من دارم چو تو بی‌زینهار آمد

چنار آورد رو در رز که ای ساجد قیامی کن
جوابش داد کاین سجده مرا بی‌اختیار آمد

منم حامل از آن شربت که بر مستان زند ضربت
مرا باطن چو نار آمد تو را ظاهر چنان آمد

برآمد زعفران فرخ نشان عاشقان بر رخ
بر او بخشود و گل گفت اه که این مسکین چه زار آمد

رسید این ماجرای او به سیب لعل خندان رو
به گل گفت او نمی‌داند که دلبر بردبار آمد

چو سیب آورد این دعوی که نیکو ظنم از مولی
برای امتحان آن ز هر سو سنگسار آمد

کسی سنگ اندر او بندد چو صادق بود می‌خندد
چرا شیرین نخندد خوش کش از خسرو نثار آمد

کلوخ انداز خوبان را برای خواندن باشد
جفای دوستان با هم نه از بهر نفار آمد

زلیخا گر درید آن دم گریبان و زه یوسف
پی تجمیش و بازی دان که کشاف سرار آمد

خورد سنگ و فروناید که من آویخته شادم
که این تشریف آویزش مرا منصوروار آمد

که من منصورم آویزان ز شاخ دار الرحمان
مرا دور از لب زشتان چنین بوس و کنار آمد
{پپوله}

هلا ختم است بر بوسه نهان کن دل چو سنبوسه
درون سینه زن پنهان دمی که بی‌شمار آمد

{پپوله}

Setare 03-05-2010 02:48 PM

در حقت جفا شده
و دلت برای خودت میسوزد

حال بگو کدامین توئی؟

آن که مورد جفا قرار گرفته
یا آنکه دلش برای او میسوزد

میبینی؟
این ذهن است که اینچنین وجود ما را چند پاره کرده است

تو نه آنی که به او جفا شده
نه او که دل میسوزاند

تو شاهدی بیش نیستی
شاهد این که کسی مورد جفا قرار گرفت
و کسی دلش سوخت

همین



آريانا 03-06-2010 03:25 AM

آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود
آمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود

آمدم کز سر بگیرم خدمت گلزار او
آمدم کآتش بیارم درزنم در خار خود

آمدم تا صاف گردم از غبار هر چه رفت
نیک خود را بد شمارم از پی دلدار خود

آمدم با چشم گریان تا ببیند چشم من
چشمه‌های سلسبیل از مهر آن عیار خود

خیز ای عشق مجرد مِهر را از سر بگیر
مردم و خالی شدم ز اقرار و از انکار خود

زانک بی‌صاف تو نتوان صاف گشتن در وجود
بی تو نتوان رست هرگز از غم و تیمار خود

من خمش کردم به ظاهر لیک دانی کز درون
گفت خون آلود دارم در دل خون خوار خود

درنگر در حال خاموشی به رویم نیک نیک
تا ببینی بر رخ من صد هزار آثار خود

این غزل کوتاه کردم باقی این در دل است
گویم ار مستم کنی از نرگس خمار خود

ای خموش از گفت خویش و ای جدا از جفت خویش
چون چنین حیران شدی از عقل زیرکسار خود

ای خمش چونی از این اندیشه‌های آتشین
می‌رسد اندیشه‌ها با لشکر جرار خود

وقت تنهایی خمش باشند و با مردم بگفت
کس نگوید راز دل را با در و دیوار خود

تو مگر مردم نمی‌یابی که خامش کرده‌ای
هیچ کس را می‌نبینی محرم گفتار خود

تو مگر از عالم پاکی نیامیزی به طبع
با سگان طبع کلودند از مردار خود

حضرت مولانا

آريانا 03-07-2010 12:17 AM

خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجر
با نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا

پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهان
بس برطپیدند و نشد درمان نبود الا رضا

بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهن
سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا

آن مار ابله خویش را بر خار می‌زد دم به دم
سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها

بی صبر بود و بی‌حیل خود را بکُشت او از عجل
گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا

بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلا
ساکن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضا

فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین
ای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا

رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر
مر صابران را می‌رسان هر دم سلامی نو ز ما

مولانا

T I N A 03-07-2010 08:56 AM

... بيا
ستاره ديده فرو بست و آرميد بيا

شراب نور به رگهاي شب دميد بيا

وقتي تو باز مي گردي

كوچك ترين ستاره چشمم خورشيد است.!

وقتي تو نيستي

شادي كلام نامفهومي است

و دوستت مي دارم رازي ست

كه در ميان حنجره ام دق مي كند!

T I N A 03-08-2010 09:45 AM

بدونی هیشكی نمی‌تونه
مثل من عاشقت بمونه
آخه تنهایی خیلی سخته
اینو دلت نمی‌دونه

T I N A 03-08-2010 09:46 AM

زندگی خیلی قشنگه اگه عشقی باشه در كار
اگه كه لیلی بمونه واسه مجنون تا صبح بیدار
زندگی خیلی قشنگه اگه مثل ماه بتابیم
اگه مثل یك قناری اواز زیبا بخوانیم
زندگی خیلی قشنگه اگه مثل اینه باشیم
اگه مثل اب دریا پاك و بی دغدغه باشیم
زندگی خیلی قشنگه اگه یك پروانه باشیم
اگه قدر هم بدونیم واسه عشقمون فدا شیم

zahra48 03-08-2010 11:03 AM


كارون چون گيسوان پريشان دختري

بر شانه هاي لخت زمين تاب مي خورد

خورشيد رفته است و نفس هاي داغ شب

بر سينه هاي پر تپش آب مي خورد

دور از نگاه خيره من ساحل جنوب

افتاده مست عشق در آغوش نور ماه

شب با هزار چشم درخشان و پر ز خون

سر مي كشد به بستر عشاق بي گناه

نيزار خفته خامش و يك مرغ ناشناس

هر دم ز عمق تيره آن ضجه مي كشد

مهتاب مي دود كه ببيند در اين ميان

مرغك ميان پنجه وحشت چه مي كشد

بر آب هاي ساحل شط, سايه هاي نخل

مي لرزد از نسيم هوسباز نيمه شب

آواي گنگ همهمه قورباغه ها

پيچيده در سكوت پر از راز نيمه شب

در جذبه اي كه حاصل زيبائي شب است

رؤياي دور دست تو نزديك مي شود

بوي تو موج مي زند آنجا، بروي آب

چشم تو مي درخشد و تاريك مي شود

بيچاره دل كه با همه اميد و اشتياق

بشكست و شد بدست تو زندان عشق من

در شط خويش رفتي و رفتي از اين ديار

اي شاخه شكسته ز توفان عشق من


T I N A 03-08-2010 11:21 AM

بودن را تاب ندارم

شدن را توان

بهای سنگین زندگی را به قیمت دلم پرداختم

و تو ….

کاش می*دانستی که چقدر تنهایم

“ صادق هدایت"

آريانا 03-09-2010 01:36 AM

گهی به سینه درآیی گهی ز روح برآیی
گهی به هجر گرایی چه آفتی چه بلایی

گهی جمال بتانی گهی ز بت شکنانی
گهی نه این و نه آنی چه آفتی چه بلایی

بشر به پای دویده ملک به پر بپریده
به غیر عجز ندیده چه آفتی چه بلایی

چو پر و پاش نماند چو او ز هر دو بماند
تو را به فقر بداند چه آفتی چه بلایی

مثال لذت مستی میان چشم نشستی
طریق فهم ببستی چه آفتی چه بلایی

در آن دلی که گزیدی خیال وار دویدی
بگفتی و بشنیدی چه آفتی چه بلایی

چه دولتی ز چه سودی چه آتشی و چه دودی
چه مجمری و چه عودی چه آفتی چه بلایی

غم تو دامن جانی کشید جانب کانی
به سوی گنج نهانی چه آفتی چه بلایی

چه سوی گنج کشیدش ز جمله خلق بریدش
دگر کسی بندیدش چه آفتی چه بلایی

چه راحتی و چه روحی چه کشتیی و چه نوحی
چه نعمتی چه فتوحی چه آفتی چه بلایی

بگفتمت چه کس است این بگفتیم هوس است این
خمش خمش که بس است این چه آفتی چه بلایی

هوس چه باشد ای جان مرا مخند و مرنجان
رهم نما و بگنجان چه آفتی چه بلایی

تو عشق جمله جهانی ولی ز جمله نهانی
نهان و عین چو جانی چه آفتی چه بلایی

مرا چو دیک بجوشی مگو خمش چه خروشی
چه جای صبر و خموشی چه آفتی چه بلایی

بجوش دیک دلم را بسوز آب و گلم را
بدر خط و سجلم را چه آفتی چه بلایی

بسوز تا که برویم حدیث سوز بگویم
به عود ماند خویم چه آفتی چه بلایی

دگر مگوی پیامش رسید نوبت جامش
ز جام ساز ختامش چه آفتی چه بلایی

raha_10 03-09-2010 08:53 AM

نه صداي پا مي ياد نه زنگ در نه تلفن
صبرمن تموم شده دير نشده كاري بكن
دل اين كلون در ميزنه اما بيصدا
دلهره يه عالمه نفس يه آهه بي هوا
دم به دم يه حرفي باز مياد ميشينه تو گلوم
همه جمع ميشه واسه وقتي نشستي روبروم
نمي شه رو تو حساب كرد مثل آفتاب زمستون
ميري بي خبر نگفته مي شي باز دوباره مهمون
نميشه حتي كمت كرد از تو جمع دلخوشي ها
تو نباشي ديگه از ما چي ميمونه جز يه تنها
نه هواي جاده ها نه كوچه و خيابونا
نه غم پياده رو نه گريه هاي ناودونا
نه سكوت سرد پاك نه سقف دلگير خونه
تو كه نيستي به دلم حتي غمم نمي مونه
باشه هرچي تو بخواي هرجوري كه تو راحتي
تو پري قصه ها نميشي يار پاپتي
نمي شه رو تو حساب كرد مثل آفتاب زمستون
ميري بي خبر نگفته مي شي باز دوباره مهمون
نميشه حتي كمت كرد از تو جمع دلخوشي ها
تو نباشي ديگه از ما چي ميمونه جز يه تنها

T I N A 03-10-2010 09:36 AM

کاش تو قحطی شقایق بشینیم توی یه قایق
بزنیم دل رو به دریا من و تو تنهای تنها

http://sanazfafa.250free.com/ship.jpg

T I N A 03-10-2010 09:40 AM

زمین ، این آشیانه خوب !بی معناست اگر من باورکنم که پرنده نیستم .

فرگل 03-10-2010 11:13 AM

بريز اي اشك ناكامي
بريز از بي سرانجامي
******
كه نفرين دلي ، قلبي ، شكسته
پس اين بي سرانجامي نشسته
******
كه آه سينه سوز مهربوني
سر راه مرا از پيش بسته
******
دلم رنجيده از زخم زبونها
به ظاهر مهربوني ديدن از نامهربونها
******
خيال كردم يكي دلسوزمونه
براي گريه هام دل ميسوزونه
******
خيال كردم يكي داره هواي كار ما رو
اگه مونديم تو اين كار زمونه
******
دلم رنجيده از زخم زبونها
به ظاهر مهربوني ديدن از نامهربونها

T I N A 03-10-2010 11:33 AM

با تو حكايتي دگر... اين دل ما به سر كندhttp://www.iranclubs.org/forums/images/smilies/17.gifhttp://www.iranclubs.org/forums/images/smilies/17.gifhttp://www.iranclubs.org/forums/images/smilies/17.gifhttp://www.iranclubs.org/forums/images/smilies/17.gif

آريانا 03-10-2010 07:52 PM

شمس الحق تبریز چو در دام کشیدت
منگر به چپ و راست که امکان حذر نیست

آريانا 03-11-2010 08:19 PM

به من نگر به دو رخسار زعفرانی من
به گونه گونه علامات آن جهانی من

به جان پیر قدیمی که در نهاد من است
که باد خاک قدم‌هاش این جوانی من

تو چشم تیز کن آخر به چشم من بنگر
مدزد این دل خود را ز دلستانی من

بر این لبم چو از آن بختبوسه‌ای برسید
شکر کساد شد از قند خوش زبانی من

به گوش‌ها برسد حرف‌های ظاهر من
به هیچ کس نرسد نعره‌های جانی من

بس آتشی که فروزد از این نفس به جهان
بسی بقا که بجوشد ز حرف فانی من

ز شمس مفخر تبریز تا چه دیدستم
که بی‌قرار شدستند این معانی من

مولانا

ابریشم 03-11-2010 08:31 PM

گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم
وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم
داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو
هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم
مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام
تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم
یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند
انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم
وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها
تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم
تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من
پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم
در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم
سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم
زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی
ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم
حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن
ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم

ابریشم 03-11-2010 08:33 PM

تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری
همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری
تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی
غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری
شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ -
هجوم لشکر چنگیزی... گواهت این غم تاتاری
بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند
مرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداری
همین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آید
ببین چه مرهم شیرینیست برای سختی و دشواری!!
کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستی
رفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری...
چقدر منتظرت بودم !ببینمت کمی آسوده...
دوباره آمده ای اما؛ همان همیشه عزاداری!

ابریشم 03-11-2010 08:33 PM

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

ابریشم 03-11-2010 08:34 PM

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من


ابریشم 03-11-2010 08:34 PM

هــی پـشـت ِ پـنـجــره می آیـم
شـایـد ، نـشــانـی از تـــو بـجــویــَم
هــی پـشت ِ پنجـــره می آیم
شاید ، شـمـیـم ِ پـیـرهـنـت را
کالسـکـه ی نـســیــم ، فـرو آرَد ...
هــی چـشـم ِ خـود ، بـه جــادّه می دوزم
زان دور دست ِ سـاکـــت و وَهــم آلـــود
گــــرد و غـبــار ِ پــای ِ ســـواری نیـسـت ؟
آیـــا ، کبــوتــر ِ صـحـرایــی
زانـســوی ِ ابــری ِ بــارانــی
مـکـتــوب ِ یــار ؛
نـیـاورده ســت ؟
.....
هــی پشـت ِ پـنجــره می آیم
هـی پـشـت ِ پنجــره می آیـــم ...

ابریشم 03-11-2010 08:35 PM

در من ترانه های قشنگی نشسته اند
انگار از نشستن ِ بیهوده خسته اند
انگا ر سالهای زیادی ست بی جهت
امید خود به این دل ِ دیوانه بسته اند
ازشور و مستی ِ پدران ِ گذ شته مان
حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...
من باز گیج می شوم از موج واژه ها
این بغضهای تازه که در من شکسته اند
من گیج گیج گیج ، تورا شعر می پرم
اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند

ابریشم 03-11-2010 08:36 PM

من همان شبان ِ عاشقم
سینه چاک و ساکت و غریب
بی تکلّف و رها
در خراب ِ دشتهای دور
ساده و صبور
یک سبد ستاره چیده ام برای تو
یک سبد ستاره
کوزه ای پُر آب
دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب
یک رَدا برای شانه های مهربان تو!
در شبان ِ سرد
چارُقی برای گامهای پُر توان ِ تو
در هجوم درد...
من همان بلال ِ الکنم ، در تلفظ ِ تو ناتوان
وای از این عتاب! آه....

ابریشم 03-11-2010 08:36 PM

وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود
هی کار دست من بدهد چشم های تو
هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود
با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان
حس می کنم که قافیه هایم عوض شود
جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر
با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود
سهراب ِ شعرهای من از دست می رود
حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود
قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز
در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود
حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ
انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد
تن داده ام به این که بسوزم در آتشت
حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد
با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم !
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود


اکنون ساعت 12:15 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)