![]() |
در این خونفشان عرصهٔ رستخیز |
ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر
چرا که طالع وقت آنچنان نمی بینم |
من چو از خاک لحد لاله صفت بر خیزم
داغ سودای توام سر سویدا باشد |
دل ميرود ز دستم صاحب دلان خدا را |
ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند
گر از آن یار سفر کرده پیامی داری |
یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد |
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را |
از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمان در زیر نگین باشد |
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا |
از آن ساعت که جام می بدست او مشرف شد
زمانه ساغر شادی به یاد میگساران زد |
در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
بر می شکند گوشه محراب امانت |
تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست
دل سودازده از غصه دو نيم افتادست |
تا مگر همچو صبا باز بکوی تو رسم
حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود |
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل ادم بسرشتند و به پیمانه زنند |
دل سراپرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست |
تویی که خوبتری ز آفتاب و شکر خدا
که نیستم ز تو در روی آفتاب خجل |
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام
اگر از جور غم عشق تو دادي طلبيم |
میدمد صبح و کله بست سحاب
الصبوح الصبوح یا اصحاب |
بارها گفته ام و بار دگر مي گويم
كه من دلشده اين ره نه به خود مي پويم |
میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش
بر لب جوی طرب جوی و بکف ساغر گیر |
رقیبم سر زنشها کرد کزین باب رخ بر تاب
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد |
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد |
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع |
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت |
تلقین و درس اهل نظر یک اشارتست
گفتم کنایتی و مکرر نمیکنم |
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را |
ای شاه حسن چشم بحال گدا افکن
کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید |
دور فلکی یک سره بر منهج عدل است
خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل |
لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح
داغ دل بود به امید دوا بازآمد |
در باغ چو شد باد صبا دایهٔ گل
بربست مشاطهوار پیرایهٔ گل |
لب باز مگیر یک زمان از لب جام
تا بستانی کام جهان از لب جام |
من نگویم که کنون با که نشین و چه بپوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی |
اي دل مباش يک دم خالي ز عشق و مستي
وان گه برو که رستي از نيستي و هستي |
يار مفروش به دنيا كه بسي سود نكرد
آن كه يوسف به زر ناسره بفروخته بود |
در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسیحا را |
ای دل مباش یکدم خالی ز عشق و مستی
وانگه برو که رستی از نیستی و هستی |
یار دلدار من ار قلب بدینسان شکند
ببرد زود به جانداری خود پادشهش |
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند |
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را |
از بن هر مژهام آب روان است بيا
اگرت ميل لب جوي و تماشا باشد |
| اکنون ساعت 11:47 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)