پی سی سیتی

پی سی سیتی (http://p30city.net/index.php)
-   شعر و ادبیات (http://p30city.net/forumdisplay.php?f=49)
-   -   کشکول نکته ها (http://p30city.net/showthread.php?t=29575)

behnam5555 02-09-2011 06:41 PM


گفتم :زندگي چند بخش است؟؟
گفت : دو بخش كودكي وپيري.
گفتم: پس
جواني چه شد؟
گفت :با عشق ساخت، با بي وفايي سوخت، با جدايي
مرد
.

behnam5555 02-09-2011 06:46 PM



دانستتنیهایی درباره موش

هوش موش:

موش حيواني فوق العاده کنجکاو، ظريف،با حرکاتي تند و نشاط آور است. وزن موش به غير از تيره موشهاي صحرايي تقريبا 50 گرماست. بزرگترين و خطرناک ترين نوع موشها، نوع آفريقايي آن است که در حدود سه کيلوگرم وزن دارند و با مارها نيز مي جنگند. طريقه کشتن مار به وسيله موشها خيلي جالب است. موشها ساعتها در کمين مار، ساکت مي مانند و مار را هنگام استراحت غافلگير کردهو با يک جهش، گردن مار را مي گيرند و حيوان را خفه مي کنند. در اروپا نوعي موش وجوددارد که کوچکترين موش دنياست. اين موش، بيشتر از 5 تا 7 سانتي متر طول ندارد. موشبه آساني انس مي گيرد و مي فهمد که او را به بازي گرفته اند. اگر يکي دو روز با اوبازي کنيد و حرکاتي را يادش دهيد، از روز سوم خودش جلوي روي شما به جست و خيز وبازي مي پردازد. هيچ جا نمي رود و از حرکات شما نميترسد.


توليدمثل موشها:

هر موش ماده در هر سال مي تواند 3 بار توليد مثل کند وهر بار از سه الي هفت بچه مي زايد. نوزادان نيز بعد از 4 ماه موش بالغ و کاملي هستند که مي توانند به جفت گيري پرداخته و توليد مثل کنند. موشهاي بزرگ مي تواننددر هر فصلي از سال توليد مثل کنند. تعداد بچه ها در هر زايمان معمولا بين 5 تا 10نوزاد است؛ ولي تا 17 نوزاد هم ديده شده است. يک جفت که سالي سه زايمان دارد، درصورت وجود شرايط مناسب مي تواند با محاسبه نظري در عرض سه سال حداقل 20 ميليون بازمانده به وجود آورد. آزمايش کنندگان تمام سمهاي شناخته شده را به کار برده اند. بنابراين در مواردي که مقدار کشتار تا 95 درصد بوده است، جمعيت موشها در نقطه موردنظر طي يک سال به حال اول برگشته است.

اشتهاي موش:

اشتهاي حريصانه موش و آلودگي مدفوع او، باعث از بين رفتن مقادير زيادي غذا مي گردد. طبق محاسبه متخصصين، جهان ذخيره غله و برنج خود را به ميزان سالي 33 ميليون تن، يعني مقداري که براي تغذيه 200 ميليون نفر کافي است، از دست مي دهد و مقصر عمده موشهاهستند. جالب است بدانيد که 860 موش در هر سال 30 تن نان مصرف مي کنند
.

خطر موش:

موش بزرگ هر جا برود ايجاد آلودگي ميکند. اين موش براي سلامتي انسان تهديدي مرگبار بوده و ناقل 35 نوع بيماري است. کک بدن آنها، طاعون و تيفوس را منتشر مي کند. آنها در طي آوردن آذوقه از مجاري فاضلاب به انبار غلات و خانه ها، ميکروب بيماري را در هر قدم خود جا مي گذارد. در خانه ايکه موش لانه کند، نه پايه هاي خانه در امان است و نه غذاي آشپزخانه. توليد نسل اوکه به نسبت تصاعد هندسي با قدر نسبت 3 تا 17 بالا مي رود، خطر جدي ديگري است. درمجموع وجود اين خطرات باعث شده که انسان در پي نابودي موشهابرآيد.


behnam5555 02-09-2011 06:51 PM

به دنبال فلك
مرد فقيري بود كه آه در بساط نداشت و به هر دري كه مي زد كار و بارش رو به راه نمي شد. شبي تا صبح از غصه خوابش نبرد. نشست فكر كرد چه كند, چه نكند و آخر سر نتيجه گرفت بايد برود فلك را پيدا كند و علت اين همه بدبختي را از او بپرسد.
خرت و پرت مختصري براي سفرش جور كرد؛ راه افتاد رفت و رفت تا در بياباني به گرگي رسيد. گرگ جلوش را گرفت و گفت «اي آدمي زاد دوپا! در اين بر بيابان كجا مي روي؟»
مرد گفت «مي روم فلك را پيدا كنم. سر از كارش در بياورم و علت بدبختيم را از او بپرسم.»
گرگ گفت «تو را به خدا اگر پيداش كردي اول از قول من سلام برسان؛ بعد بگو گرگ گفت شب و روز سرم درد مي كند. چه كار كنم كه سر دردم خوب بشود.»
مرد گفت «اگر پيداش كردم, پيغامت را مي رسانم.»
و باز رفت و رفت تا رسيد به پادشاهي كه در جنگ شكست خورده بود و داشت فرار مي كرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد, صداش زد «آهاي! از كجا مي آيي و به كجا مي روي؟»
مرد جواب داد «رهگذرم. دارم مي روم فلك را پيدا كنم و از سرنوشتم باخبر شوم.»
پادشاه گفت «اگر پيداش كردي بپرس چرا من هميشه در جنگ شكست مي خورم.»
مرد گفت «به روي چشم!»
و راهش را گرفت و رفت تا رسيد به دريا و ديد اي داد بي داد ديگر هيچ راهي نيست و تا چشم كار مي كند جلوش آب است. نااميد و با دلي پر غصه نشست لب دريا كه ناگهان ماهي بزرگي سر از آب درآورد و گفت «اي آدمي زاد! چه شده زانوي غم بغل گرفته اي و نشسته اي اينجا؟»
مرد گفت «داشتم مي رفتم فلك را پيدا كنم و از او بپرسم چرا من هميشه آس و پاسم و روزگارم به سختي مي گذرد كه رسيدم اينجا و سفرم ناتمام ماند. چون نه كشتي هست كه سوار آن شوم و نه راهي هست كه پياده بروم.»
ماهي گفت «تو را مي برم آن طرف دريا؛ به شرطي كه قول بدي فلك را كه پيدا كردي از او بپرسي چرا هميشه دماغ من مي خارد.»
مرد قول داد و ماهي او را به پشتش سوار كرد و برد آن طرف دريا.
مرد باز هم رفت و رفت تا رسيد به باغ بزرگي كه انتهاش پيدا نبود و پر بود از درخت هاي سبز شاداب و بوته هاي زرد پژمرده. خوب كه نگاه كرد, ديد كرت درخت هاي شاداب پر آب است و كرت بوته هاي پژمرده از خشكي قاچ قاچ شده.
مرد جلوتر كه رفت باغبان پيري را ديد كه ريش بلند سفيدش را بسته دور كمر؛ پاچة شلوارش را زده بالا؛ بيلي گذاشته رو شانه و دارد آبياري مي كند.
باغبان از مرد پرسيد «خير پيش! به سلامتي كجا مي روي؟»
مرد جواب داد «مي روم فلك را پيدا كنم.»
باغبان گفت «چه كارش داري؟»
مرد گفت «تا حالا كه پيداش نكرده ام؛ اگر پيداش كردم خيلي حرف ها دارم از او بپرسم و از ته و توي سرنوشتم با خبر شوم.»
باغبان گفت «هر چه مي خواهي بپرس. من همان كسي هستم كه دنبالش مي گردي.»
مرد ذوق زده پرسيد «اي فلك! اول بگو بدانم اين باغ بي سر و ته با اين درخت هاي تر و تازه و بوته هاي پلاسيده مال كيست؟»
فلك جواب داد «مال آدم هاي روي زمين است.»
مرد پرسيد «سهم من كدام است؟»
فلك دست مرد را گرفت برد دو سه كرت آن طرفتر و بوتة پژمرده اي را به او نشان داد.
مرد به بوتة پژمرده و خاك ترك خوردة آن نگاه كرد. از ته دل آه كشيد و بيل را از دست فلك قاپيد. آب را برگرداند پاي بوتة خودش و گفت «حالا بگو بدانم چرا هميشه دماغ آن ماهي بزرگ مي خارد؟»
فلك گفت «يك دانه مرواريد درشت توي دماغش گير كرده. بايد با مشت بزنند پس سرش تا دانة مرواريد بپرد بيرون و حالش خوب بشود.»
مرد پرسيد «چرا آن پادشاه در تمام جنگ ها شكست مي خورد و هيچوقت پيروزي نصيبش نمي شود؟»
فلك جواب داد «آن پادشاهي كه مي گويي دختري است كه خودش را به شكل مرد درآورده. اگر مي خواهد شكست نخورد, بايد شوهر كند.»
مرد گفت «يك سؤال ديگر مانده؛ اگر جواب آن را هم بدهي زحمت كم مي كنم و از خدمت مرخص مي شوم.»
فلك گفت «هر چه دلت مي خواهد بپرس.»
مرد پرسيد «دواي درد آن گرگي كه هميشه سرش درد مي كند, چيست؟»
فلك جواب داد «بايد مغز آدم احمقي را بخورد تا سر دردش خوب بشود.»
مرد جواب آخر را كه شنيد, معطل نكرد. شاد و خندان راه برگشت را پيش گرفت و رفت تا دوباره رسيد به كنار دريا. ماهي بزرگ كه منتظر او بود و داشت ساحل را مي پاييد, تا او را ديد, پرسيد «فلك را پيدا كردي؟»
مرد گفت «بله.»
ماهي گفت «پرسيدي چرا هميشه دماغ من مي خارد؟»
مرد گفت «اول من را برسان آن طرف دريا تا به تو بگويم.»
ماهي او را برد آن طرف دريا و گفت, حالا بگو ببينم فلك چي گفت.»
مرد گفت «مرواريد درشتي توي دماغت گير كرده. يكي بايد محكم با مشت بزند پس سرت تا مرواريد بيايد بيرون.»
ماهي خوشحال شد و گفت «زودباش محكم بزن پس سرم و مرواريد را بردار براي خودت.»
مرد گفت «من ديگر به چنين چيزهايي احتياج ندارم؛ چون بوتة خودم را حسابي سيراب كرده ام.»
هر چه ماهي التماس و درخواست كرد, حرفش به گوش مرد نرفت كه نرفت و مرد او را به حال خودش گذاشت و راهش را گرفت و بي خيال رفت.
پادشاه هم سر راه مرد بود و همين كه او را ديد, پرسيد «پيغام ما را به فلك رساندي؟»
مرد گفت «بله. فلك گفت تو دختر هستي و خودت را به شكل مرد درآورده اي. اگر مي خواهي در جنگ پيروز شوي بايد شوهر كني.»
دختر گفت «سال هاي سال كسي از اين راز سر در نياورد؛ اما تو سر از كارم درآوردي. بيا بي سروصدا من را به زني بگير و خودت به جاي من پادشاهي كن.»
مرد گفت «حالا كه بوته ام را سيراب كرده ام, پادشاهي به چه دردم مي خورد. حيف است آدم وقتش را صرف اين كارها بكند.»
دختر هر قدر از مرد خواهش و تمنا كرد و به گوش او خواند كه بيا و من را بگير, مرد قبول نكرد. آخر سر به دختر تشر زد و رفت و رفت تا رسيد به گرگ. گرگ گفت «اي آدمي زاد دوپا! خيلي شنگول و سرحال به نظر مي رسي. دروغ نگفته باشم فلك را پيدا كرده اي.»
مرد گفت «راست گفتي! دواي سر درد تو هم مغز يك آدم احمق است و بس.»
گرگ گفت «برايم تعريف كن ببينم چطور توانستي فلك را پيدا كني و در راه به چه چيزهايي برخوردي؟»
مرد رو به روي گرگ نشست و هر چه را شنيده و ديده بود با آب و تاب تعريف كرد.
گرگ كه نزديك بود از تعجب شاخ در بياورد, گفت «بگو ببينم چرا مرواريد درشت را براي خودت ورنداشتي و براي چه با آن دختر عروسي نكردي؟»
مرد گفت «خدا پدرت را بيامرزد! ديگر به مرواريد درشت و تخت پادشاهي چه احتياج دارم؛ چون بوتة بختم را حسابي سيراب كرده ام و تا حلا حتماً براي خودش درخت شادابي شده.»
گرگ سري جنباند و گفت «اگر تو از اينجا بروي من از كجا احمق تر از تو پيدا كنم؟»
و تند پريد گلوي مرد را گرفت. او را خفه كرد و مغزش را درآورد و خورد.



behnam5555 02-09-2011 06:56 PM



شربت سودا ( عصاره مویز) : درمان افسردگی ، استرس و آلزایمر

http://fa.parsiteb.com/images/normall/soda_site.jpg

اين دارو تمام بيماري هاي روحي و رواني،افسردگي،هم و غم بي مورد،استرس،نگراني هاي بي مورد و بي خوابي را درمان مي کند.
همچنين شربت سودا با توجه به گياهاني که در آن بکار رفته است ذوب کننده قوي خلط سودا و تنظيم کننده ترشح خلط سودا مي باشد لذا مصرف روزانه و اتمام دوره درمان اين دارو باعث درمان کامل و قطعي افسردگي و عوارض ناشي از آن مي شود.


مويز براي تقويت طبيعي انرژي فوق العاده است ،همچنين فيبر زيادي در آن وجود دارد که به کاهش کلسترول وبهبود عملکرد روده ها کمک مي کند، در کنار آن ميتوان پتاسيم را نام برد که موجب کاهش فشار خون و جلوگيري از دفع مايعات بدن مي شود همچنين سلنيوم در مويز وجود دارد که براي پوست عالي است . به علاوه در مويز مقادير زيادي ويتامين a و مقاديرمناسبي ويتامين b يافت ميشود. چون اين ماده غني از کالريهای ضد خلط سودا میباشد، براي کساني که مبتلا به افسردگي، دلشوره، تشويش و مشکلات عصبي هستند بسيار مناسب است.
نحوه استفاده هر شب یک استکان هنگام خواب

دوره مصرف :6 بطری
ترکیبات :
عصاره مويز ترکي: دافع سموم بدن است و از اين حيث هر کيلوي آن معادل يک ليتر شير است و به علت داشتنن آهن و منگنز و منيزي براي خون مفيد بوده، داروي کم خوني است ، بهترين درمان مبتلايان به اوره مي باشد، و چون ملين است تخميرات روده را کم ميکند.براي کساني که مبتلا به افسردگي، دلشوره، تشويش و مشکلات عصبي هستند بسيار مناسب است

انواع هليله: داراي انواع و اقسام به نامهاي هليله زرد، هليله سياه، هليله کابلي و هليله چيني است. ميوه آن موقعي که تازه است، بيضي يا گلابي شکل است که پس از خشک شدن سخت و ناهموار ميگردد و داراي مواد صمغي ، تانن فراوان و مواد خلط آور است. انواع هليله براي تقويت معده ، حافظه، ذهن، حواس ظاهري و باطني مفيد ميباشند ، براي سردرد، ماليخوليا ، رفع وسواس و امراض روحي سود فراوان دارند.
این عصاره همچنین برای بهبود رفلکس اسید معده-یبوستهای معمولی-معده های عصبی-نفخ معده(ناشی از سودا) و آلزایمر بسیار مفید میباشد


behnam5555 02-09-2011 07:02 PM

پروین اعتصامی

پروین اعتصامی، شاعره نامدار معاصر ایران از شاعران قدر اول زبان فارسی است که با تواناترین شعرای مرد ، برابری کرده و به گواهی اساتید و سخن شناسان معاصر گوی سبقت را از آنان ربوده است.

رمز توفیق این شاعرارزشمند فرهنگ و ادب فارسی، علاوه بر استعداد ذاتی؛ معجزه تربیت و توجه پدر اوست .

یوسف اعتصام الملک در 1291 هـ.ق در تبریز به دنیا آمد. ادب عرب و فقه و اصول و منطق و کلام و حکمت قدیم و زبانهای ترکی و فرانسه را در تبریز آموخت و در لغت عرب احاطه کامل یافت. هنوز بیست سال از عمرش نرفته بود که کتاب (قلائد الادب فی شرح اطواق الذهب) را که رساله ای بود در شرح یکصد مقام از مقامات محمود بن عمر الزمخشری در نصایح و حکم و مواعظ و مکارم اخلاق به زبان عربی نوشت که بزودی جزء کتابهای درسی مصریان قرار گرفت. چندی بعد کتاب (ثورة الهند یا المراة الصابره) او نیز مورد تحسین ادبای ساحل نیل قرار گرفت .
کتاب (تربیت نسوان) او که ترجمه (تحریر المراة) قاسم امین مصری بود به سال 1318 هـ.ق انتشار یافت که در آن روزگار تعصب عام و بیخبری عموم از اهمیت پرورش بانوان ، در جامعه ایرانی رخ می نمود.

اعتصام الملک از پیشقدمان راستین تجدد ادبی در ایران و به حق از پیشوایان تحول نثر فارسی است. چه او با ترجمه شاهکارهای نویسندگان بزرگ جهان، در پرورش استعدادهای جوانان، نقش بسزا داشت. او علاوه بر ترجمه بیش از 17 جلد کتاب در بهار 1328 هـ.ق مجموعه ادبی نفیس و پرارزشی بنام (بهار) منتشر کرد که طی انتشار 24 شماره در دو نوبت توانست مطالب سودمند علمی- ادبی- اخلاقی- تاریخی- اقتصادی و فنون متنوع را به روشی نیکو و روشی مطلوب عرضه کند.

زندگینامه

رخشنده اعتصامی مشهور به پروین اعتصامی از شاعران بسیار نامی معاصر در روز 25 اسفند سال 1285 شمسی در تبریز تولد یافت و از ابتدا زیر نظر پدر دانشمند خود -که با انتشار کتاب (تربیت نسوان) اعتقاد و آگاهی خود را به لزوم تربیت دختران نشان داده بود- رشد کرد.

در کودکی با پدر به تهران آمد. ادبیات فارسی و ادبیات عرب را نزد وی قرار گرفت و از محضر ارباب فضل و دانش که در خانه پدرش گرد می آمدند بهره ها یافت و همواره آنان را از قریحه سرشار و استعداد خارق العاده خویش دچار حیرت می ساخت. در هشت سالگی به شعر گفتن پرداخت و مخصوصاً با به نظم کشیدن قطعات زیبا و لطیف که پدرش از کتب خارجی (فرنگی- ترکی و عربی) ترجمه می کرد طبع آزمائی می نمود و به پرورش ذوق می پرداخت.

در تیر ماه سال 1303 شمسی برابر با ماه 1924 میلادی دوره مدرسه دخترانه آمریکایی را که به سرپرستی خانم میس شولر در ایران اداره می شد با موفقیت به پایان برد و در جشن فراغت از تحصیل خطابه ای با عنوان" زن و تاریخ" ایراد کرد.

او در این خطابه از ظلم مرد به شریک زندگی خویش که سهیم غم و شادی اوست سخن می گفت .
خانم میس شولر، رئیس مدرسه امریکایی دختران خاطرات خود را از تحصیل و تدریس پروین در آن مدرسه چنین بیان می کند:

"پروین، اگر چه در همان اوان تحصیل در مدرسه آمریکایی نیز معلومات فراوان داشت، اما تواضع ذاتیش به حدی بود که به فرا گرفتن مطلب و موضوع تازه ای که در دسترس خود می یافت شوق وافر اظهار می نمود."

خانم سرور مهکامه محصص از دوستان نزدیک پروین که گویا بیش از دوازده سال با هم مراوده و مکاتبه داشتند او را پاک طینت، پاک عقیده، پاک دامن، خوشخو، خوشرفتار، در مقام دوستی متواضع و در طریق حقیقت و محبت پایدار توصیف می کند.

پروین در تمام سفرهایی که با پدرش در داخل و خارج ایران می نمود شرکت می کرد و با سیر و سیاحت به گسترش دید و اطلاعات و کسب تجارب تازه می پرداخت.

این شاعر آزاده، پیشنهاد ورود به دربار را با بلند نظری نپذیرفت و مدال وزارت معارف ایران را رد کرد.

پروین در نوزده تیر ماه 1313 با پسر عموی خود ازدواج کرد و چهار ماه پس از عقد ازدواج به کرمانشاه به خانه شوهر رفت.
شوهر پروین از افسران شهربانی و هنگام وصلت با او رئیس شهربانی در کرمانشاه بود. اخلاق نظامی او با روح لطیف و آزاده پروین مغایرت داشت. او که در خانه ای سرشار از مظاهر معنوی و ادبی و به دور از هر گونه آلودگی پرورش یافته بود پس از ازدواج ناگهان به خانه ای وارد شد که یک دم از بساط عیش و نوش خالی نبود و طبیعی است همراهی این دو طبع مخالف نمی توانست دوام یابد و سرانجام این ازدواج ناهمگون به جدایی کشید و پروین پس از دو ماه و نیم اقامت در خانه شوهر با گذشتن از کابین طلاق گرفت.

با این همه او تلخی شکست را با خونسردی و متانت شگفت آوری تحمل کرد و تا پایان عمر از آن سخنی بر زبان نیاورد و شکایتی ننمود.
در سال 1314 چاپ اول دیوان پروین اعتصامی، شاعره توانای ایران، به همت پدر ادیب و گرانمایه اش انتشار یافت.
، پروین مدتی در کتابخانه دانشسرای عالی تهران سمت کتابداری داشت و به کار سرودن اشعار خود نیز ادامه می داد. تا اینکه دست اجل او را در 34 سالگی از جامعه ادبی گرفت. بهرحال در شب 16 فروردین سال 1320 خورشیدی به بیماری حصبه در تهران زندگی را بدرود گفت و پیکر او را به قم بردند و در جوار قبر پدر دانشمندش در مقبره خانوادگی بخاک سپردند.

در تهران و ولایات، ادبا و شعرا از زن و مرد اشعار و مقالاتی در جراید نشر و مجالس یادبودی برای او برپا کردند.

پروین برای سنگ مزار خود نیز قطعه اندوهباری سروده که هم اکنون بر لوح نماینده مرقدش حک شده است.

اینکه خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گر چه جز تلخی ز ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آنهمه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند
دل بی دوست دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جان فرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیرد
هر که را چشم حقیقت بین است
هر که باشی و ز هر جا برسی
آخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشد
چون بدین نقطه رسید مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم و ادب تمکین است
زادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین است
خرم آنکس که در این محنت گاه
خاطری را سبب تسکین است

ویژگی سخن

پروین در قصایدش پیرو سبک متقدمین به ویژه ناصرخسرو است و اشعارش بیشتر شامل مضامین اخلاقی و عرفانی می باشد. پروین موضوعات حکمتی و اخلاقی را با چنان زبان ساده و شیوایی بیان می دارد که خواننده را از هر طبقه تحت تاثیر قرار می دهد. او در قدرت کلام و چیره دستی بر صنایع و آداب سخنوری همپایه ی گویندگان نامدار قرار داشته و در این میان به مناظره توجه خاص دارد و این شیوه ی را که شیوه ی شاعران شمال و غرب ایران بود احیاء می نماید. پروین تحت تاثیر سعدی و حافظ بوده و اشعارش ترکیبی است از دو سبک خراسانی و سبک عراقی .
شعر پروین شیوا، ساده و دلنشین است. مضمونهای متنوع پروین مانندباغ پرگیاهی است که به راستی روح را نوازش می دهد. اخلاق و همه تعابیر و مفاهیم زیبا و عادلانه آن چون ستاره ای تابناک بر دیوان پروین می درخشد.
چاپ اول دیوان که آراسته به مقدمه شاعر و استاد سخن شناس ملک الشعرای بهار و حاوی نتیجه بررسی و تحقیق او در تعیین ارزش ادبی و ویژگیهای سخن پروین بود شامل بیش از یکصد و پنجاه قصیده و مثنوی در زمان شاعر و با قطعه ای در مقدمه از خود او تنظیم شده بود. پروین با اعتقاد راسخ به تأثیر پدر بزرگوارش در پرورش طبعش، دیوان خود را به او تقدیم می کند .
قریحه سرشار و استعداد خارق العاده پروین در شعر همواره موجب حیرت فضلا و دانشمندانی بود که با پدرش معاشرت داشتند، به همین جهت برخی بر این گمان بودند که آن اشعار از او نیست.
پروین اعتصامی بزرگترین شاعر زن ایرانی است که در تاریخ ادبیات پارسی ظهور نموده است. اشعار وی پیش از آنکه بصورت دیوان منتشر شود در مجلد دوم مجله بهار که به قلم پدرش مرحوم یوسف اعتصام الملک انتشار می یافت چاپ می شد (1302 ـ 1300 خورشیدی).
دیوان اشعار پروین اعتصامی که شامل 6500 بیت از قصیده و مثنوی و قطعه است تاکنون چندین بار به چاپ رسیده است.
آرزوی پرواز

کبوتر بچه‌ای با شوق پرواز
بجرئت کرد روزی بال و پر باز
پرید از شاخکی بر شاخساری
گذشت از بامکی بر جو کناری
نمودش بسکه دور آن راه نزدیک
شدش گیتی به پیش چشم تاریک
ز وحشت سست شد بر جای ناگاه
ز رنج خستگی درماند در راه
گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد
گه از تشویش سر در زیر پر کرد
نه فکرش با قضا دمساز گشتن
نه‌اش نیروی زان ره بازگشتن
نه گفتی کان حوادث را چه نامست
نه راه لانه دانستی کدامست
نه چون هر شب حدیث آب و دانی
نه از خواب خوشی نام و نشانی
فتاد از پای و کرد از عجز فریاد
ز شاخی مادرش آواز در داد
کزینسان است رسم خودپسندی
چنین افتند مستان از بلندی
بدن خردی نیاید از تو کاری
به پشت عقل باید بردباری
ترا پرواز بس زودست و دشوار
ز نو کاران که خواهد کار بسیار
بیاموزندت این جرئت مه و سال
همت نیرو فزایند، هم پر و بال
هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است
هنوز از چرخ، بیم دستبرد است
هنوزت نیست پای برزن و بام
هنوزت نوبت خواب است و آرام
هنوزت انده بند و قفس نیست
بجز بازیچه، طفلان را هوس نیست
نگردد پخته کس با فکر خامی
نپوید راه هستی را به گامی
ترا توش هنر میباید اندوخت
حدیث زندگی میباید آموخت
بباید هر دو پا محکم نهادن
از آن پس، فکر بر پای ایستادن
پریدن بی پر تدبیر، مستی است
جهان را گه بلندی، گاه پستی است

سخن آخر


عمر پروین بسیار کوتاه بود، کمتر زنی از میان سخنگویان ، اقبالی همچون پروین داشت که در دورانی این چنین کوتاه شهرتی فراگیر داشته باشد. پنجاه سال و اندی است که از درگذشت این شاعره بنام می گذرد و همگان اشعار پروین را می خوانند و وی را ستایش می کنند و بسیاری از ابیات آن بصورت ضرب المثل به زبان خاص و عام جاری گشته است.
استاد بهار در مورد اشعار وی می گویند :" پروین در قصاید خود پس از بیانات حکیمانه و عارفانه روح انسان را به سوی سعی و عمل امید، حیات، اغتنام وقت، کسب کمال، همت، اقدام نیکبختی و فضیلت سوق می دهد. "
سرانجام آنکه او دیوان خوبی و پاکی است .

behnam5555 02-09-2011 07:04 PM



لطیفه های ملا نصرالدینی

علت جنگ

شخصی از ملا پرسید: می دانی جنگ چگونه اتفاق می افتد؟ ملا بلافاصله کشیده ای محکم در گوش آن مرد می زند و می گوید: اینطوری!

راه گم کرده

ملا خود را از دست طلبکاران به مردن می زند، او را شستشو داده کفن می کنند و در تابوت نهاده به طرف گورستان می برند تا دفن کنند اما تشییع کنندگان راه قبرستان را گم می کنند و هر چه می گردند موفق نمی شوند به یافتن راه، ملا که طاقت خنگی آن ها را نداشت از میان تابوت بلند شد و گفت راه قبرستان از آن طرف است!

کندن بال مگس

ملا در اتاقش نشسته بود که مگسی مزاحم استراحتش می شود، مگس را می گیرد و یک بالش را می کند. مگس کمی می پرد دوباره مگس را می گیرد و بال دیگرش را هم می کند. او می گوید: بپر ولی مگس نمی پرد. به خود می گوید: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بکنید گوش او کر می شود!

عقل سالم

زن ملا به عقل خود خیلی می نازید و همیشه پیش شوهرش از خود تعریف می کرد. روزی گفت: مردم راست گفته اند که دارای عقل سالم و درستی هستم. ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز عقلت را به کار نمی بری به همین دلیل سالم مانده است!




behnam5555 02-09-2011 07:09 PM



پروانه‌ها


اطلاعات اولیه


پروانه‌ها متعلق به راسته پولک بالان از رده حشرات هستند. دارای خرطوم هستند، بالها پرده‌دار و پولک‌دار است. لارو قطعات دهانی خورد کننده دارد. در پروانه‌ها بال در زمان استراحت عمودی می‌ماند. شاخکها گرز مانند یا گره دارند.
ساختار بدن

سر یک حشره شامل 6 قطعه بهم جوش خورده است که 4 قطعه آن دارای زایده هستند. ماندیبولها و اولین ماگزیلها نسبت به دهان در اطراف واقع می‌شوند و یک لب بالایی دهان را از جلو محافظت می‌کند. ماگزیلای دوم لب پایینی را می‌سازد. این اندامهای ذکر شده قطعات دهانی خورد کننده و جونده را تشکیل می‌دهند. در پروانه ماگزیلا به صورت قطعات دهانی مکنده خارج می‌شود.

هر یک از 3 قطعه سینه در بردارنده یک جفت پا است و به قطعات دوم و سوم یک جفت بال نیز متصل است. در شکم حشره 7 قطعه اول بدون زایده هستند. در قطعات هشتم و نهم زایده‌ای وجود دارد که به کار تخم‌گذاری کمک می‌کنند. مخرج در قطعه دهم قرار دارد. دو قطعه آخر سینه‌ای و 8 قطعه اول شکمی دارای اسپیراکلهای زوجی هستند که به دستگاه تنفسی نایی منتهی می‌شوند.

پوست بدن


سطح بدن دارای پوششی ویژه است که در دوران رشد پس جنینی و به هنگام پوست اندازی به شدت تحت تاثیر اعمال فیزیولوژیک مختلف قرار می‌گیرد. پوست بدن بر عکس کرمها و نرمتنان از استحکام و مقاومت زیادی برخوردار است. بررسیهای بافت شناسی پوست که بوسیله میکروسکوپ نوری انجام شده نشان می‌دهد که پوست از دو لایه مشخص یکی سلولهای اپیدرمی یا هیپودرم و دیگری لایه کوتیکول تشکیل می‌شود. پوست بدن بطور کلی وظایف زیر را انجام می‌دهد.
  • بدن را در برابر عوامل فیزیکی و مکانیکی مختلف محیط مانند زرهی محافظت می‌کند.

  • از تبخیر آن بدن که در زندگی حشرات دارای اهمیت ویژه‌ای است جلوگیری کرده و مانع نفوذ مواد سمی و خارجی به بدن می‌شود.

  • حشره را در برابر تغییرات بیش از اندازه گرمای محیط محافظت می‌کند.


behnam5555 02-09-2011 07:14 PM

بازگشت ادبی
بازگشت ادبی شیوه و سبک خاصی نیست بلکه نوعی تقلید از گذشته است.
این نهضت از اواخر قرن دوازدهم هجری شروع شد و در اول مرکز اولیه آن اصفهان بود.
علت ظهور این نهضت نه تنها تاسیس دولت قاجاریه و تشویق و علاقه پادشاهان و شاهزادگان قاجاریه به مدیحه و شعر درباری است بلکه بنا به قول ملک الشعرای بهار:
این نهضت ابتدا در اصفهان آغاز می شد و شاعرانی مانند سید محمد شعله اصفهانی، میر سید علی مشتاق، لطفعلی بیگ آذربیگدلی و سید احمد هاتف اصفهانی به مخالفت با شیوه هندی، دست به سرودن اشعاری به شیوه شاعران متقدم مانندسعدی و حافظ می زدند. سپس در زمان سلطنت آغامحمدخان قاجار، عبدالوهاب نشاط اصفهانی انجمن ادبی در همان شهر تشکیل می داد و شاعران را به سرودن اشعاری به شیوه قدما خاصه به سبک عراقی تشویق کرد.

غالب شاعران این دوره به علت ابتذالی که در شیوه هندی راه یافته بود، از آن شیوه خسته شده بودند و به احیای شعر گذشته ایران رو آوردند.
چندی بعد در زمان فتحعلی شاه "نشاط" به تهران می آمد و به دستور او انجمنی ادبی تشکیل می داد به نام "انجمن خاقان" که زیر نظر خود فتحعلی شاه کار می کرد.
این انجمن در واقع در جایی برای جمع شدن شاعران درباری و تجدید حیات شعر درباری بود.
هدف شاعران در این انجمن احیای شعر کهن، یعنی سبک خراسانی و عراقی بود.
شاعرانی مانند صبا، نشاط، مجمر، سحاب، وصال شیرازی غالباً به شیوه گذشته شعر می سرودند و به مدح فتحعلی شاه و شاهزادگان و تقلید از انواع و قالب های مختلف شعر پیشینیان سرگرم شدند و به این ترتیب روند شعر فارسی در تمام قرن سیزدهم یعنی تا زمان سلطنت ناصرالدین شاه با این رویه پیش می رود.
از معروف ترین شاعرانی که در قرن سیزدهم و قسمتی از قرن چهاردهم بدین شیوه شعر سروده اند می توان به فروغی بسطامی، قاآنی شیرازی، سروش اصفهانی
این شاعران هر چند گه گاه اشعار نسبتاً خوبی هم دارند اما بیشتر نیروی خود را صرف محکوم کردن شیوه هندی کرده و اکثراً از پیشینیان تقلید کرده اند.


behnam5555 02-09-2011 07:25 PM


آیا میدانید.....
1) يک سوسک حمام مي‌تواند 9 روز بدون سر زندگي کند تا اينکه از گرسنگي بميرد.
2) يک کوروکوديل نمي‌تواند زبانش را بيرون در بياورد.
3) چشم‌هاي ما از بدو تولد همين اندازه بوده‌اند، اما رشد دماغ و گوش ما هيچ‌وقت متوقف نمي‌شوند
4) حلزون مي‌تواند 3 سال بخوابد.
5) به طور ميانگين مردم از عنکبوت بيشتر مي‌ترسند تا از مرگ!
6)‌ اگر جمعيت چين به شکل يک صف از مقابل شما راه بروند، اين صف به خاطر سرعت توليد مثل هيچ‌وقت تمام نخواهد شد.
7) خطوط هوايي آمريکا با کم کردن فقط يک زيتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40000$ صرفه‌جويي کند.
8) ملت آمريکا بطور ميانگين روزانه 73000 متر مربع پيتزا مي‌خورند.
9) چشم‌هاي شترمرغ از مغزش بزرگتر است.
10)‌ بچه‌ها بدون کشکک زانو متولد ميشوند. کشکک‌ها در سن 2 تا 6 سالگي ظاهر مي‌شوند.
11) کوبيدن سر به ديوار 150 کالري در ساعت مصرف مي‌کند.
12) پروانه‌ها با پاهايشان مي‌چشند.
13) گربه‌‌ها مي‌توانند بيش از يکصد صدا با حنجره خود توليد کنند در حاليکه سگ‌ها کمتر از 10 تا!
14) ادرار گربه زير نور سياه مي‌درخشد.
15) تعداد چيني‌هايي که انگليسي بلدند، از تعداد آمريکايي‌هايي که انگليسي بلدند، بيشتر است!!
16) دوئل کردن در پاراگوئه آزاد است به شرطي که طرفين خون خود را بر گردن بگيرند.
17) فيل‌ها تنها حيواناتي هستند که نمي‌توانند بپرند.
18)‌ هر بار که يک تمبر را ميليسيد 10/1 کالري انرژي مصرف مي‌کنيد.
19) فورييه 1865 تنها زماني بود که ماه کامل نشد.
20) کوتاهترين جمله کامل در زبان انگليسي I am است.
21) اگر عروسک باربي را زنده تصور کنيد سايزش 33-23-39 و قدش 2 متر و 15 سانتي‌متر خواهد بود با گردني 2 برابر بلندتر از يک انسان نرمال.
22) تمام خرسهاي قطبي، چپ دست هستند.
23) اگر يک ماهي قرمز را در يک اتاق تاريک قرار دهيد، کم کم رنگش سفيد مي‌شود.
24) اگر به صورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فرياد بزنيد، انرژي صوتي لازم براي گرم کردن يک فنجان قهوه را توليد کرده‌ايد.
25) در مصر باستان افراد روحاني تمام موهاي بدن خود را مي‌کندند حتي ابروها و موژه‌ها.
26) کوتاه‌ترين جنگ در تاريخ در سال 1896 بين زانزيبار و انگلستان رخ داد که 38 دقيقه طول کشيد.
27) در 4000 سال گذشته هيچ حيوان جديدي رام نشده است.
28) هيچ‌وقت نميتواني با چشمان باز عطسه کني.
29) تعداد انسان‌هايي که به وسيله خر کشته مي‌شوند، از انسان‌هايي که در سانحه هوايي مي‌ميرند بيشتر است.


behnam5555 02-10-2011 06:50 PM



طنزمشروطه

سيد اشرف الدين قزوينی، نسيم شمال


سيداشرف الدين قزوينی، بی شک از مهم ترين شاعران طنزسرای دوران مشروطيت است. اشعار او زبان به زبان می چرخيد. در قزوين به دنيا آمد. در جوانی به کربلا و نجف رفت و پس از پنج سال به ايران مراجعت کرد.
او مدتی در قزوين بود و در ۲۲ سالگی به تبريز رفت. در تبريز چند سالی درس خواندو آنگاه برای زندگی به رشت رفت. و نه ماه پيش از بمباران مجلس روزنامه ادبی و فکاهی « نسيم شمال» را داير کرد. سيداشرف الدين محبوب ترين و معروف ترين شاعر ملی عهدانقلاب مشروطه است.
سعيد نفيسی در موردش گفت: « هر روز و هر شب شعر می گفت و اشعارش را هر هفته چاپ می کرد و به دست مردم می داد..... وقتی روزنامه فروشان نام روزنامه اش را فرياد میکردند، براستی مردم هجوم می آوردند. ... زن و مرد، پير و جوان، کودک و برنا، بیسواد و باسواد اين روزنامه را دست به دست می گرداندند. در قهوه خانه ها، درسرگذرها، در جاهايی که مردم گرد می آمدند، باسوادها برای بی سوادها می خواندند ومردم حلقه می زدند و روی خاک می نشستند و گوش می دادند...» ...... نام روزنامه آنقدر معروف بود که مردم او را نسيم شمال صدا می کردند....
روزی که موقع انتشار آن می رسيد، دسته دسته کودکان ده دوازده ساله که موزعان اوبودند، در همان چاپخانه گرد می آمدند و هر کدام دسته ای بزرگ می شمردند و از او میگرفتند و زير بغل می گذاشتند. اين کودکان راستی مغرور بودند که فروشنده نسيم شمال هستند..... يقين داشته باشيد که اجر او در آزادی ايران کمتر از اجر ستارخان، پهلوان بزرگ نبود.... از هيچ کس بد نمی گفت، اما همه را مسخره می کرد و چه خوب می کرد
شعر «تازيانه» و «فعله» از معروف ترين و زيباترين آثار سيد اشرف الدين هستند. هردو شعر با زبانی ساده به وضع کشور و ملت می پردازند. اشعار ديگری مانند « صبرکن آرام جانم صبر کن» يا « وفات يک دختر فقير از شدت سرما» نيز از اشعار مطرح نسيم شمال بود که در زمان انتشار روزنامه اش مورد توجه مردم قرار گرفته بود.


تازيانه

دست مزن! چشم، ببستم دو دست
راه مرو! چشم، دو پايم شکست
حرف مزن! قطع نمودم سخن
نطق مکن! چشم، ببستم دهن
هيچ نفهم! اين سخن عنوان مکن
خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم، کور شوم، کر شوم
ليک محال است که من خر شوم
چند روی همچو خران زير بار؟
سر زفضای بشريت برآر

فعله


ای فعله تو هم داخل آدم شدی امروز؟
بيچاره، چرا ميرزا قشمشم شدی امروز؟
درمجلس اعيان به خدا راه نداری
زيرا که زر و سيم به همراه نداری
در سينه بی کينه بجز آه نداری
چون پير نود ساله چرا خم شدی امروز؟
بيچاره چرا ميرزا قشمشم شدیامروز؟
هرگز نکند فعله به ارباب مساوات
هرگز نشود صاحب املاک دموکرات
بی پول تقلا مزن، ای بلهوس لات
زيرا که تو در فقر مسلم شدی امروز
بيچاره چرا ميرزا قشمشم شدی امروز...



behnam5555 02-10-2011 06:52 PM


20 كليد طلايي براي زناني كه خواهان ارتباط موفق با شوهر خود هستند!

1 - همسرتان را به عنوان يك مرد بپذيريد و براي شناخت دنياي مردانه او دانش و آگاهي خود را افزايش دهيد.


2 - همسر خود را به چشم يك شي‌ء مسؤول ننگريد. بلكه به شخصيت وجودي او احترام بگذاريد.


3 - جنبه يا بخش‌هايي از شخصيت شوهرتان را كه باعث تمايز او از سايرين مي‌شود مورد توجه و تحسين قرار دهيد.


4 - براي اين كه همسرتان با شما روراست باشد سعي كنيد او را درك كرده و براي افكار و احساساتش ارزش قايل شويد. اگر حرف‌ها و گفته‌هاي او مطابق ميل شما نيست از خود واكنش تند نشان ندهيد زيرا به اين وسيله بذر بي‌اعتمادي در زندگي خود مي‌كاريد.


5 - وقتي همسرتان با شما درد دل مي‌كند و راز دلش را با شما در ميان مي‌گذارد، احساساتش را بپذيريد و به او نگوييد كه اسرار درونش ناخوشايند و بي‌رحمانه است‌.


6 - به طور مداوم از شوهرتان انتقاد نكنيد زيرا انتقاد پياپي باعث مي‌شود كه شوهرتان از شما فاصله بگيرد.


7 - او را به درك نكردن‌، عدم صميميت و بي‌احساس بودن متهم نكنيد. زيرا او درك كردن‌، صميميت و با احساس بودن را به شيوه مردانه نشان مي‌دهد.


8 - نيازهاي واقعي شوهرتان را دريابيد. اين امر اتفاق نمي‌افتد مگر اين كه همسرتان اين نيازها را باز گويد و به همين جهت در مواقع مناسب با لحن ملايم در مورد نيازهايش از وي سؤال كرده و ديدگاههاي واقعي وي را نسبت به خود و زندگي‌تان دريابيد و در نهايت جوابي را كه شوهرتان مي‌دهد بدون انتقاد و جبهه‌گيري بپذيريد.


9 - زماني كه همسرتان با شما صحبت مي‌كند به دقت به حرفهاي او گوش فرا دهيد زيرا عدم توجه شما به گفته‌هاي او عدم علاقة شما را نشان مي‌دهد.


10 - هيچ وقت از كارهايي كه همسرتان براي جلب محبت شما انجام مي‌دهد انتقاد نكنيد براي مثال وقتي او به شما محبت مي‌كند، آن را بيش از اندازه لوس ندانيد او به شيوة خود ابراز محبت مي‌كند.


11 - او را به شيوه خودتان دوست نداشته باشيد بلكه به وجود او نيز اهميت بدهيد. به عنوان مثال اگر در سالگرد ازدواج‌تان‌، هديه‌اي به او مي‌دهيد سعي كنيد از قبل در مورد هدية مورد علاقه‌اش اطلاعاتي به دست آوريد.


12 - از همسر خود انتظار نداشته باشيد كه با تمامي طرح‌ها و ايده‌ها و افكار شما موافق باشد و آنها را تحسين كند. واقع بين باشيد و به او اجازه دهيد كه نظرش را هر چند كه برخلاف ميل شما باشد، بيان نماييد.

13 - اصرار زيادي براي جلب محبت همسرتان نداشته باشيد و اين نكته را زماني كه وي عصباني است بيشتر مراعات كنيد. در بسياري اوقات حالت روحي او براي ابراز محبت به شما مناسب نيست و اصرار زياد شما منجر به مخالفت شديد او مي‌شود.


14 - براي همسر خود نقش يك زن حساس و شكننده را بازي نكنيد. زيرا اين حالت شما باعث مي‌شود كه همسرتان فكر كند شما ضعيف و بي طاقتيد و اگر چيزي بگويد باعث رنجش‌تان مي‌شود. بنابراين سعي مي‌كند كه ارتباط كلامي كمتري داشته باشد و همين امر باعث ناراحتي شما مي‌گردد.


15 - سعي كنيد كه در ارتباط با همسرتان همواره هويت خود را به عنوان يك زن و همسر حفظ كنيد. زني كه توجه به روابطش به قيمت از دست دادن هويتش تمام شود به خود و روابطش صدمه مي‌زند. زيرا اين مسئله باعث مي‌شود كه وي خود را بخشنده‌تر و دوست داشتني‌تر از شوهرش ببيند و فكر كند كه همسرش بي‌نهايت خودخواه و ناسپاس است‌. مردها با زني به عنوان همسر در ارتباط دايمي باقي خواهند ماند كه هويت مستقل و قوي خود را حفظ كند.


16 - اگر احساس مي‌كنيد كه در روابط خود با همسرتان از عزت نفس پاييني برخورداريد و ميل داريد كه او را واداريد تا در اين زمينه به شما كمك كند كه از احساس خوبي برخوردار شويد اشتباه مي‌كنيد. اين مسئله مشكل شماست شخصاً روي آن كار كنيد و در صورت لزوم از يك روان‌شناس كمك بخواهيد.


17 - زماني كه همسرتان از فشار عصبي رنج مي‌برد سعي نكنيد از لحاظ احساسي به او نزديك شويد. زيرا اگر براي صميميت و نزديك شدن به او فشار آوريد فقط او را عصباني‌تر كرده و از خود دور مي‌كنيد. زماني كه استرس او كم شود به حالت عادي خودش بر مي‌گردد.


18 - در زندگي زناشويي خويش سعي كنيد خود را مسؤول خوشبختي خود بدانيد. زني كه مسؤوليت خوشبختي زندگي مشترك را فقط بر عهده شوهرش مي‌گذارد يك همسر آزرده و افسرده به بار مي‌آورد.


19 - او را به دوست نداشتن و گريزان بودن از همسر و زندگي متهم نكنيد. زيرا وي اعتقاد دارد كه شريك زندگي‌اش را دوست دارد و از او گريزان نيست ولي به نظرش او را متهم به چيزي مي‌كنيد كه در موردش صدق نمي‌كند و اين مسئله موجب كدورت در روابط مي‌شود.


20 - وقتي شما در مي‌يابيد كه در ايجاد مشكلات زندگي خود سهم داشته‌ايد و آن را به همسرتان بگوييد عشق و محبت بار ديگر در زندگي‌تان شكوفا مي‌شود. زيرا بعد از آن همسرتان نيز سهم خود را مي‌پذيرد و با كمك شما درصدد رفع مشكل بر مي‌آ
ید


behnam5555 02-10-2011 06:57 PM


پرچم در ایران باستان

درفش کاویانی
زمانی که از پرچم در ایران و مردم ایران نام برده میشود، بی درنگ نام درفش کاویانی از ذهنمان گذر میکند. از این پرچم بارها و بارها در افسانه های استوره ای و حماسی و تاریخی ما نام برده شده. پس افزون بر ریخت استوره ای خود، دارای پیشینه ای تاریخی نیز هست. این پرچم در میان ایرانیان نماد رهایی از ستم و ظلم دشمنان و حاکمان بیگانه است.
درفش کاویانی پوستی(گاسم پوست گاو یکی از مقدس ترین جانداران نزد ایرانیان) است که کاوه آهنگر از کمر خود باز کرد و در راه گردآوردن مردم به انگیزه ی جنگید ن با ضحاک ماردوش بر سر چوب کرد. فریدون این درفش را به زر وگوهر آراست تا آن را بسان پرچم پیروزی در جنگها بکار برند.(۱)
این درفش در روزگار فریدون و شاهان پس از او مایه ی پیروزی بر دشمنان بود و آن را در جنگها پیشاپیش لشکر میبردند و پس از پایان جنگ آن را به نگهبانی هشیار میسپردند، تا در واژگونی یزدگرد ساسانی در جنگ قادسیه به دست سعد وقاص تازی افتاد و به دستور سران عرب آن را پاره پاره کردند و زر و زیور آن را میان مسلمانان بخش کردند.(۲)
این درفش از روزگار کهن تا ساسانیان پرچم ایرانیان بشمار می آید.
الملوک مینویسد: درفش کاویان از پوست پلنگ درست شده، به درازای دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بین نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است ۶۰ سانتی متر به حساب آوریم، تقریباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول می‌شود.
به بازگویی بیشتر نسکهای(کتب) تاریخی، درفش کاویان زمان ساسانیان از پوست شیر یا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوری بر روی آن باشد. هر پادشاهی که به قدرت می‌‌رسید شماری گوهر و زر بر آن می‌‌افزود. به هنگام تاختن اعراب به ایران، در جنگی که در ژیرامون شهر نهاوند در گرفت درفش کاویان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش پرآوازه ی«بهارستان» نزد عمر خلیفه مسلمانان، بردند وی از بسیاری گوهرها، دُرها و جواهراتی که به درفش آویخته شده بود دچار شگفتی شد و به نوشته فضل الله حسینی قزوینی در کتاب المعجم: (( امیر المومنین سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانیدند))
درفش کاویانی در شاهنامه ی فردوسی

:
فرو هِشت ازو سرخ و زرد و بنفش
همي خواندش كاوياني درفش


به پيش اندرون كاوياني درفش
جهان زو شده زرد و سرخ و بنفش

درفش ایران در روزگار کورش بزرگ و هخامنشیان
گزنفون پیرامون پرچم ایرانیان و بویژه کورش بزرگ گزارش خوبی میدهد. در زمان کورش درفش پادشاهی ایران شهبازی(عقابی) زرین بود با بالهای گشوده(۳)
افزون بر این ما در اوستا و شاهنامه بارها به این نشان، یعنی شهباز زرین برمیخوریم. پس در راست بودن گزارش گزنفون نمیتوان شک کرد. پس از شکست هخامنشیان، اسکندر شهباز را بر روی سکه ها نقش کرد(نشانه های فراوانیست که اسکندر خود را دنباله رو پادشاهان هخامنشی میدانست) و به این انگیزه این نگاره به کشورهای اروپایی و مصر راه یافت و تا به امروز هنوز شهباز ارتش ایران باستان، بیشترین نقش پرچم های کشورهای جهان است.(۴)
با بررسی آثار اندک بجا مانده، میتوان پی برد که هر بخش از ارتش درفش ویژه ی خود را داشته است. به یاری جامی سفالی که با نگاره دو سپاهی یونانی و ایرانی در موزه ی لور انگلیس نگهداری میشود میتوان با یکی از این پرچم ها آشنا شد. سپاه ایرانی دارای پرچمی است که تشکیل شده است از دو پارچه ی چهارگوش که به یاری دو وتر به چهار سه گوش بخش شده اند و سه گوش های روبرو دو به دو با هم همرنگ هستند، سپید و سیاه(۵)

۱)ثعالبی، شاهنامه ی کهن، ۵۸ عوفی، جوامع الحکایات، ۳۸)
۲) همان)
() xenophon,Cyropaedia, VII/14; helenica,I 2 )
۴ پور دارود،) فرهنگ ایران باستان، ۳۰۱)
۵) پیرنیا، تاریخ ایران باستان،۲/۱۴۸۳، سایکس، تاریخ ایران، ۱/۲۷۵)


behnam5555 02-10-2011 07:02 PM



تصنیف بلبل نالان

من که این قفس بود زندانم ، بلبلی ز سوز غم نالانم
از رنج و از تنگی این قفس که باشد جایم ، گر دست و پایی بزنم شکسته گردد پایم
دستم اگر بر سر زنم ، بشکند دست و سرم
بالم اگر بر پر زنم ، ریزد همه بال و پرم
آه از جنایات قفس ، این قفس میکشدم
کز جور هر ناکس و کس ، دیگر به زنهار آمدم
جانم بنالد ، از جور صیاد ، کز محنت من وین ظلم و بیداد دارد دلی شاد
آنکس که گیرد آزادی ما ، آسایش ما دلشادی ما ، به میل طبع دون کند دل ما پر خون ، دلش چو ما پر خون باد

خاطرات دلکش بستانم ، می زند شرار غم بر جانم
اکنون به جان آمده ام ز دوری یارانم ، جرمم چه باشد که جدا از آن وفادارانم
یاد از گل و از بوستان ، در بهار دلستان ، یاد از چمن وز دوستان ، آن دوستان مهربان
یاد از وطن وز آشیان ، منزل عشق و وفا ، خرم بماند جاودان ، آن آشیان دلگشا
گر من اسیرم ، مرغان آزاد ، بر روی گلها بر سرو و شمشاد مستند و دلشاد
آن کس که خواهد محرومی ما ، یا داده فتوی محکومی ما ، کسی که چون صیاد ، به ما پسندد بیداد ، اسیر صیادان باد



(دکتر هدایت الله نَیّر سینا)


behnam5555 02-10-2011 07:08 PM



جملات قصار


«جبران خلیل جبران»

هرگز ناتوان نبوده ام جز در برابر کسی که از من پرسیدتو کیستی؟».

من حقیقت محضی نمی شناسم امّا در برابر نادانی خویش فروتنانه زانو می زنم و به این مغرورم و ماجور.

چه شگفت است آنگاه که از دردی می نالم که شادکامی ام در آن است!

خداوند اندیشه کرد و نخستین اندیشه اش فرشتگان بودند. خداوند سخن گفت و نخستین واژه اش انسان بود.

برخی چون دواتیم و برخی چون کاغذ. اگر سیاهی برخی از ما نباشد سپیدی ناشنواست؛ اگر سپیدی برخی از ما نباشد، سیاهی نابیناست.

همیشه باید حقیقت را بشناسی و گاهی بگویی.

اگر می خواهی مالک چیزی باشی آن را برای خود مخواه.

چون مردی دست در دست زنی بگذارد، هر دو دلِ جاودانگی را احساس می کنند.

چیزی که مشتاق آنیم و نتوانیم به آن برسیم برایمان محبوب تر از چیزی است که به آن رسیده ایم.

ریشه، گُلی است که شهرت را خوار می دارد.

دو کس در دنیا آیین شکنند: دیوانه و نابغه. آنان به خدا نزدیکتر از دیگرانند.

ارزش انسان از آن نیست که به آن می رسد بلکه به آن است که مشتاقِ اوست.

عشقی که هر روز نمی جوشد هر روز می میرد.


behnam5555 02-10-2011 07:11 PM

اسكندر مقدونى

فاتح سى و شش كشور

اسكندر در ميان پادشاهان ، شهره جهان است ، آوازه كشورگشائى و جهانگيرى و اقتدار او به همه جا رسيده ، خاور تا باختر، روم و ايران و هند تا چين و تبت ، همه را تحت تسخير كشيد و گشاينده سى و شش مملكت گرديد، فردوسى در ديوان معروفش درباره او مى گويد:

((كه او سى و شش پادشاه را بكشت ))

بالاخره او آنچنان عظمت و اقتدار پيدا كرد كه به هر ديار كه يورش مى برد و به هر كشور لشكر مى كشيد، سلاطين و بزرگان آن ديار با تقديم هدايا از او استقبال مى كردند و در برابر او سر تعظيم فرود مى آوردند در خطه هاى مختلف جهان شهرهائى به نام تاءسيس و مجالسى به نامش بر پا مى كردند.
عجيب اينكه تمام اين كشورگشائى ها و فتح و جهانگيرى در مدت بسيار كوتاهى يعنى در پانزده سال ، آن هم در دنياى آن روز انجام گرفته است ، چون مجموع مدت سلطنت او از پانزده سال تجاوز نمى كند كه 9 سال پيش ‍ از قتل ((دارا بن دارا)) و شش سال پس از مرگ او بوده است .

او در سن 21 سالگى زمام امور سلطنت را به دست گرفت و در سن 36 سالگى يك كشور پهناورى را كه با زور و شمشير بدست آورده بود پشت سر گذارده ، ناگزير دل از دنيا بركند و ديده از جهان بربست .

behnam5555 02-10-2011 07:15 PM


اندرز از سرگذشت ديگران

(لَقَدْ كانَ فى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُولِى اْلاَلْبابِ)


بر صاحبان خرد، پوشيده نيست كه طبع انسانى را به داستان و سرگذشت ديگران رغبتى بسزاست و از شنيدن و خواندن قصه ها لذتى وافر مى برد، از اينرو در سابق بازار قصه گويى رونقى داشته و شغل رسمى بوده و در اين دوره هم بيشتر نشريات و مطبوعات براى جلب توجه خوانندگان ، به نقل داستانهاى مهيّج و رمّانهاى سراسر دروغ مى پردازند و يا داستانهاى ساختگى مجلات خارجى را ترجمه مى نمايند. و تعجب اينجاست با آنكه همه مى دانند كه اينها سراسر دروغ و ساختگى است ، در عين حال با اشتياق و ولع تمام مى خوانند يا گوش مى گيرند و اين نيست مگر همانى كه اشاره شد كه طبع انسان اصولا به قصه ها و سرگذشتها مايل است در حالى كه مى توان اين غريزه را در راه صحيح به كار انداخت و از آن به بهترين وجه ، بهره هاى فراوان برد.
از اين غريزه مى توان براى عبرت گرفتن و بيدار شدن دلها از خواب غفلت نهايت استفاده را نمود و بدون اينكه به تحريف و جعل داستانهاى دروغى احتياجى باشد از سرگذشت پيشينيان و ديگران اندرز گرفت چنانچه در قرآن مجيد سرگذشت واقعى و قضاياى حقيقى پيشينيان را مكرر يادآور شده و از اقوام عاد و ثمود و نوح و فرعون و لوط در جاهاى متعدد، بحث فرموده و از عاقبت بدشان سخن گفته و ديگران را اندرز مى دهد كه از چنين عقوبتهايى برحذر باشند و مكرر مى فرمايد-(آيا كسى هست كه اندرز بگيرد؟ آيا عبرت گيرنده اى هست كه از سرگذشت ايشان متنبه شود؟
و از داستان يوسف و برادرانش به بهترين قصه ها تعبير فرموده و (نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ اَحْسَنَ الْقَصَصِ) آنگاه در آخر سوره مى فرمايد-(هر آينه در سرگذشت ايشان عبرتى است براى خداوندان خرد)).
(لَقَدْ كانَ فى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِاُولىِ اْلاَلْبابِ) يعنى هر عاقلى از سرگذشت ايشان اندرز مى گيرد و از نكات اخلاقى و نتيجه اعمال و پاداش نيكى و بدى در دار دنيا به خود مى آيد و راه را از چاه تميز و صواب را بر خطا ترجيح مى دهد.
در جاهاى مكرر از پيغمبران گذشته و حالاتشان از بردبارى در سختيها و مصيبتها و فداكارى در راه رسيدن به مرام و مقصد و پايدارى و ثبات قدم در راه هدف ، داد سخن را داده است .
بلكه بيشتر حكمتها و اندرزها را ضمن داستان بيان مى فرمايد؛ مثلا دستورالعملهاى عالى اخلاقى را - كه راه رسيدن به كمال انسانيت است - از قول ((لقمان حكيم )) ضمن وصيت به فرزندش بيان مى فرمايد.
و يا رازهاى آفرينش و حكمتهاى امور تكوينى را ضمن داستان ((موسى و خضر)) يادآور مى شود. و نظاير آن از آثار صدقه و انفاق در راه خدا را به بهترين بيان ضمن قصه هاى گوناگون مى رساند.
از جمله چيزهايى كه سبب تاءليف اين كتاب شده - چنانچه مؤ لف محترم در مقدمه مختصر خود اشاره فرموده - اندزر گرفتن خوانندگان از سرگذشت ديگران است كه هر داستانى بهره اى وافر و نتيجه اخلاقى فوق العاده اى دارد كه اثر همان توجه طبع انسانى به داستان ديگران است كه اين نتيجه از اين راه بهتر حاصل مى شود و به اصطلاح موعظه ضمن قصه بيشتر اثر مى كند، مخصوصا اگر قصه حقيقى و راستى باشد.

behnam5555 02-10-2011 07:18 PM

فضليت بسم الله و ثواب عظيم آن
بسم الله الرحمن الرحيم
(( الحمدلله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرين
و لعنة الله على اعدائهم اجمعين .
عن سيف بن هارون مولى آل جعده قال :
قال ابوعبدالله عليه السلام :
اكتب بسم الله الرحمن الرحيم من اجود كتابك ،
و لا تمد الباء حتى ترفع السين . ))

سيف بن هارون گويد: امام صادق عليه السلام فرمود: بسم الله الرحمن الرحيم را با بهترين خط خود بنويس ، و باء را نكش تا سين را بردارى (بلكه سين را با دندانه بنويس ).

قال رسول الله صله عليه و اله و سلم :
من قرا بسم الله الرحمن الرحيم بنى الله له فى الجنة سبعين الف قصر...

حضرت رسول خدا(ص ) فرمود: كسيكه بسم الله الرحمن الرحيم را بخواند، خداى متعال هفتاد هزار قصر (كاخ ) از ياقوت سرخ در بهشت براى او بسازد، در هر قصرى هفتاد هزار خانه از در سفيد و...
و در حديثى طولانى در مورد خلقت و آفرينش قلم از نور محمد(ص ) خداى متعال فرموده : به عزت و جلام ، هر كس از امت محمد بسم الله الرحمن الرحيم بگويد: در كتاب حسناتش عبادت هفتصد سال را براى او مى نويسم .
و نيز حضرت رسول الله (ص ) فرمود: كسى كه بسم الله الرحمن الرحيم را بگويد: خداى متعال براى هر حرفى از آن چهار هزار حسنه (پاداش ‍ نيك ) براى او بنويسد، و چهار هزار سيئه و بدى از او محو نمايد، و چهار هزار درجه و مقام براى او بالا برد.
و در حديثى سئوال ساير امتها را از پيامبرانشان در روز قيامت ذكر مى كند، و از كثرت حسنات اين امت سئوال مى شود، حضرت مى فرمايد: اين امت (من ) قائلند كه براى خداى متعال سه اسم است ، كه اگر در كفه ميزان گذاشته شود و همه حسنات و سيئات (خوبيها و بديهاى ) فرزندان آدم را در كفه ديگر قرار دهند، آن كفه اى كه سه اسم خداوند در آن است از همه آنها سنگين تر خواهد بود و آن سه اسم بسم الله الرحمن الرحيم است .
و حضرت امير المؤ منين عليه السلام فرمود: چون (آيه ) بسم الله الرحمن الرحيم نازل شد حضرت رسول (ص ) فرمود: نخستين مرتبه اين آيه بر (حضرت ) آدم نازل شد، آن حضرت فرمود: ذريه و نسل من از عذاب در امان هستند مادامى كه قرائت و خواندن بسم الله را ادامه دهند، پس از آن به آسمان رفت و سپس بر حضرت ابراهيم (ع ) نازل شد و آن حضرت در حالى كه در كفه منجنيق بود قرائت كرد، خداى متعال آتش را براى او سرد و سلامت گردانيد باز به آسمان رفت و ديگر نازل نشد مگر براى حضرت سليمان ، در اين هنگام ملائكه به او گفتند: به خدا سوگند ملك و سلطنت تو تكميل شد.
باز به آسمان رفت و پس از آن بر من نازل شد، پس روز قيامت امت مرا مى آورند و آنها در اين هنگام مى گويند: بسم الله الرحمن الرحيم پس ‍ وقتى اعمال آنها را در ترازو قرار دهند حسنات و خوبيهاى آنها زيادتر از بديهايشان مى شود.
و حضرت رسول (ص ) فرمود: وقتى مؤ من بر صراط عبور كند و بگويد: بسم الله الرحمن الرحيم شعله هاى آتش جهنم خاموش مى شود و شعله هاى جهنم مى گويد: بگذر (از روى من ) اى مؤ من ، چون نور تو شعله مرا خاموش كرد.
و حضرت امام رضا(ع ) فرمود: بسم الله الرحمن الرحيم به اسم اعظم خداوند نزديك تر است از مردمك چشم به سفيديش .

behnam5555 02-10-2011 07:20 PM


حکايت


در يكى از جنگها، عده اى را اسير كردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا يكى از اسيران را اعدام كنند. اسير كه از زندگى نااميد شده بود، خشمگين شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند: هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد بگويد.
وقت ضرورت چو نماند گريز
دست بگيرد سر شمشير تيز
ملک پرسيد: اين اسير چه مى گويد؟
يكى از وزيران نيک محضر گفت : ای خداوند همی گويد:
والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس
ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت.وزير ديگر که ضد او بود گفت : ابنای جنس مارا نشايد در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن.اين ملک را دشنام داد و ناسزا گفت . ملک روی ازين سخن درهم آمد و گفت : آن دروغ پسنديده تر آمد مرا زين راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای اين بر خبثی . چنانكه خردمندان گفته اند: دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز


هر كه شاه آن كند كه او گويد
حيف باشد كه جز نكو گويد


و بر پيشانى ايوان كاخ فريدون شاه ، نبشته بود

:
جهان اى برادر نماند به كس
دل اندر جهان آفرين بند و بس


مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت
كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت


چو آهنگ رفتن كند جان پاك
چه بر تخت مردن چه بر روى خاك


behnam5555 02-10-2011 07:22 PM

مناجات عاشقانه
الهى ! از من آهى و از تو نگاهى . الهى ! عمرى آه در بساط نداشتم و اينك جز آه در بساط ندارم . الهى ! غبطه ملايكه اى را مى خورم كه جز سجود نمى دانند، كاش حسن از ازل تا ابد در يك سجده بود. الهى ! تا كى عبدالهوى باشم ، به عزت تو عبدالهو شدم . الهى ! سست از آن كه مست تو نيست كيست ؟ الهى ! همه اين و آن را تماشا كنند و حسن خود را، كه عجيب تر از خود نيافت . الهى ! دل بى حضور چشم بى نور است ، اين دنيا را نمى بيند و آن ، عقبى را. الهى ! همه حيوانات را در كوه و جنگل مى بينند و حسن در شهر و ده . الهى ! هر كه شادى خواهد بخواهد، حسن را اندوه پيوسته و دل شكسته ده . الهى ! آن كه خوب را حباله اصطياد مبشرات نكرده است ، كفران نعمت گرانبهائى كرده است . الهى ! مراجعات از مهاجرت به سويت تعرب بعد از هجرت است و تويى كه نگهدار دل هايى . الهى ! آن كه در نماز جواب سلام نمى شنود، هنوز نمازگزار نشده ، ما را با نمازگزاران بدار. الهى ! خوشا آن كه بر عهدش استوار است و همواره محو ديدار است . الهى ! آن كس تاج عزت بر سر دارد كه حلقه ارادتت را در گوش دارد و طوق عبوديت را در گردن

behnam5555 02-10-2011 07:29 PM

عاقبت ، گرگ زاده گرگ شود

گروهى دزد غارتگر بر سر كوهى ، در كمينگاهى به سر مى بردند و سر راه غافله ها را گرفته و به قتل و غارت مى پرداختند و موجب ناامنى شده بودند. مردم از آنها ترس داشتند و نيروهاى ارتش شاه نيز نمى توانستند بر آنها دست يابند، زيرا در پناهگاهى استوار در قله كوهى بلند كمين كرده بودند، و كسى را جراءت رفتن به آنجا نبود.
فرماندهان انديشمند كشور، براى مشورت به گرد هم نشستند و درباره دستيابى بر آن دزدان گردنه به مشورت پرداختند و گفتند: هر چه زودتر بايد از گروه دزدان جلوگيرى گردد و گر نه آنها پايدارتر شده و ديگر نمى توان در مقابلشان مقاومت كرد.

درختى كه اكنون گرفته است پاى
به نيروى مردى برآيد ز جاى
و گر همچنان روزگارى هلى
به گردونش از بيخ بر نگسلى
سر چشمه شايد گرفتن به بيل
چو پر شد نشايد گذشتن به پيل

سرانجام چنين تصميم گرفتند كه يك نفر از نگهبانان با جاسوسى به جستجوى دزدان بپردازد و اخبار آنها را گزارش كند و هر گاه آنان از كمينگاه خود بيرون آمدند، همان گروهى از دلاورمردان جنگ ديده و جنگ آزموده را به سراغ آنها بفرستند... همين طرح اجرا شد، گروه دزدان شبانگاه از كمينگاه خود خارج شدند، جستجوگر، بيرون رفتن آنها را گزارش داد، دلاورمردان ورزيده بيدرنگ خود را تا نزديك كمينگاه دزدان كه شكافى در كنار قله كوه بود رساندند و در آنجا خود را مخفى نمودند و به انتظار دزدان آماده شدند، طولى نكشيد كه گروهى از دزدان به كمينگاه خود باز گشتند و آنچه را غارت كرده بودند بر زمين نهادند، لباس رو و اسلحه هاى خود را در آوردند و در كنارى گذاشتند، به قدرى خسته و كوفته شده بودند كه خواب آنها را فرا گرفت ، همين كه مقدارى از شب گذشت و هوا كاملا تاريك گرديد:

قرص خورشيد در سياهى شد
يونس اندر دهان ماهى شد

دلاورمردان از كمين بر جهيدند و خود را به آن دزدان از همه جا بى خبر رسانده و دست يكايك آنها را بر شانه خود بستند و صبح همه آنها را دست بسته نزد شاه آوردند. شاه اشاره كرد كه همه را اعدام كنيد.
اتفاقا در ميان آن دزدان ، جوانى نورسيده و تازه به دوان رسيده وجود داشت ، يكى از وزيران شاه ، تخت شاه را بوسيد و به وساطت پرداخت و گفت :
((اين پسر هنوز از باغ زندگى گلى نچيده و از بهار جوانى بهره اى نبرده ، كرم و بزرگوارى فرما و بر من منت بگذار و اين جوان را آزاد كن .))

شاه از اين پيشنهاد خشمگين شد و سخن آن وزير را نپذيرفت و گفت :

پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است
تربيت نااهل را چون گردكان برگنبد است

بهتر اين است كه نسل اين دزدان قطع و ريشه كن شود و همه آنها را نابود كردند، چرا كه شعله آتش را فرو نشاندن ولى پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعى را كشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنين نمى كنند:

ابر اگر آب زندگى بارد
هرگز از شاخ بيد برنخورى
با فرومايه روزگار مبر
كز نى بوريا شكر نخورى

وزير، سخن شاه را خواه ناخواه پسنديد و آفرين گفت و عرض كرد: راى شاه عين حقيقت است ، چرا كه همنشينى با آن دزدان ، روح و روان اين جوان را دگرگون كرده و همانند آنها نموده است . ولى ، ولى اميد آن را دارم كه اگر او مدتى با نيكان همنشين گردد، تحت تاءثير تربيت ايشان قرار مى گيرد و داراى خوى خردمندان شود، زيرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ريشه ندوانده است و در حديث هم آمده :
كل مولود يولد على الفطرة فابواه يهودانه او ينصرانه او يمجسانه .
هر فرزندى بر اساس فطرت پاك زاده مى شود، ولى پدر و مادر او، او را يهودى يا نصرانى يا مجوسى مى سازند.

پسر نوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب كهف روزى چند
پى نيكان گرفت و مردم شد

گروهى از درباريان نيز سخن وزير را تاءكيد كردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. ناچار شاه آن جوان را آزاد كرد و گفت :
((بخشيدم اگر چه مصلحت نديدم )) .

دانى كه چه گفت زال با رستم گرد
دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد
ديديم بسى ، كه آب سرچشمه خرد
چون بيشتر آمد شتر و بار ببرد

كوتاه سخن آنكه : آن نوجوان را با ناز و نعمت بزرگ كردند و استادان تربيت را براى او گماشتند و آداب زندگى و شيوه گفتگو و خدمت شاهان را به او آموختند، به طورى كه به نظر همه ، مورد پسند گرديد. وزير نزد شاه از وصف آن جوان مى گفت و اظهار مى كرد كه دست تربيت عاقلان در او اثر كرده و خوى زشت او را عوض نموده است ، ولى شاه سخن وزير را نپذيرفت و در حالى كه لبخند بر چهره داشت گفت :

عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمى بزرگ شود

حدود دو سال از اين ماجرا گذشت . گروهى از اوباش و افراد فرومايه با آن جوان رابطه برقرار كردند و با او محرمانه عهد و پيمان بستند كه در فرصت مناسب ، وزير و دو پسرش را بكشد. او نيز در فرصت مناسب (با كمال ناجوانمردى ) وزير و دو پسرش را كشت و مال فراوانى برداشت و خود را به كمينگاه دزدان در شكاف بالاى كوه رسانيد و به جاى پدر نشست .
شاه با شنيدن اين خبر، انگشت حيرت به دندان گزيد و گفت :

شمشير نيك از آهن بد چون كند كسى ؟
ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست
در باغ لاله رويد و در شوره زار خس
زمين شوره سنبل بر نياورد
در او تخم و عمل ضايع مگردان
نكويى با بدان كردن چنان است
كه بد كردن بجاى نيكمردان


behnam5555 02-11-2011 06:32 PM


لیلی مجنون

خدا مشتي خاک را برگرفت. مي خواست ليلي را بسازد،از عشق خود در آن دميد و ليلي پيش از آنکهبا خبر شود عاشق شد.اکنون سالياني است که ليلي عشق مي ورزد،ليلي بايد عاشقخدا باشد زيرا خداوند در آن دميده است و هر که خدا در آن بدمد عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، و شايد نام ديگر انسان واقعي!!!!
ليلي زير درخت انارنشست، درخت انار عاشق شد، گل داد،سرخ سرخ، گلها انار شدند،داغ داغ.هراناري هزار دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند،توي انار جا نميشدند. انار کوچک بود، دانه ها بي تابي کردند. انار ناگهان ترک برداشت. خونانار روي دست ليلي چکيد. ليلي انار ترک خورده را خورد، اينجا بود که مجنونبه ليلي اش رسيد.
در همين هنگام خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.
خدا انگاه ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش.
شيطان كه طاقت ديدن عاشق و معشوقي را نداشت گفت: ليلي شدن ، تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.
آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويشتن است
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك كردن
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس است
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شداز ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك لحظه اي.خداگفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر چون سخن خدا بدينجا رسيد ، ليليجاوداني شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعيديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كهمجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را...
خدا به مجنون مي گفت نرود و مجنون نيز به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق درخت بود، ريشه ميخواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگشد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي باز هم ريشه مي كند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت باز هم ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوبارهخواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست وگفت: كاش اين گونه نبود. خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهدداد ،ليلي! قصه ات را عوض كن.
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ هم به مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.
ليلي! زندگي كن !
اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟
چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بوده از ليلي هاي ساده ي گمنام و ......


behnam5555 02-11-2011 06:34 PM


من تنها شدم

من تنها شدم
یادته پروانه صفت چشم به چشم میدوختیم
مثل شمع و پروانه پای هم میسوختیم
اون روزا رفاقتمون خیلی ساده بود
حسادت دوستات به تو خیلی ضایع بود
می خوای پیشت من همین حالا برگردم!
بدونه من الان خیلی ها تو رو ترک کردن
به تو حسودی میکردن چون با من بودی
همیشه اون موقع ها دوسم داشتی چون پیشم بودی
یادته اون موقع ها عاشقم نبودی؟
واسه دوستی با من لایقم نبودی
پیش رفیقات گفتی میپوچینمش به زودی
گفتم باشه برو! از این کار نمیبری سودی
من تنها شدم!
دیگه به تو چه
خودم میدونم چی کار کنم تا از نو شه!
الان میخوای پیشم باشی
زودتر برو
حالا که معروفم فقط میگی میخوام تو رو؟
اون موقع ها بچه بودیم حالیمون نبود
عشق و عشقبازی تو بازیمون نبود
انگار نه انگار که با هم دوست بودیم
همدیگرو دوست داشتیم و دوست هم بودیم
شب و روز به من فکر میکردی
میدونم که الان میخوای پیشم برگردی
ولی اینو فهمیدم که چقدر خر بودم
البته اون موقع ها خیلی بچه تر بودم
تو رفتی من هستم
دیگه دستتو پس نده تو دستم
من هستم
چشمامو واسه ی گریه بستم من
اما دفتر زندگی رو نبستم
من رفتم تا بگم بهت
گوش کن!


behnam5555 02-11-2011 06:39 PM

هر که باد بکارد، طوفان درو می کند.

درویشی ضعیف، مریض و دردمند به نزد طبیبی برای معالجه رفت. طبیب نبض او را گرفت و معاینه نمود و دریافت که امید صحت و بهبودی در درویش محال است. طبیب رو به درویش کرد و گفت:« برو و هر چه دلت خواست بکن! تو از هفت دولت خط داری! اصلاً صبر و پرهیز را کنار بگذار و آزاد و رها هر کاری که دلت به آن فرمان داد انجام بده و هراسی نداشته باش.»

آن يكى رنجور شد سوى طبيب

گفت نبضم را فرو بين اى طبيب‏

كه ز نبض آگه شوى بر حال دل

كه رگِ دست است با دل متصل‏


نبض او بگرفت و واقف شد ز حال

كه اميد صحت او بُد محال‏

گفت: هر چت دل بخواهد آن بكن

تا رود از جسمت اين رنج كهن‏

هر چه خواهد خاطر تو وامگير

تا نگردد صبر و پرهيزت زحير

صبر و پرهيز اين مرض را دان زيان

هر چه خواهد دل در آرش در ميان‏

اين چنين رنجور را گفت اى عمو

حق تعالى اعْمَلُوا ما شئتم‏

درویش به طبیب گفت:« از تجویز شما ممنونم. من برای تماشای رودخانه می روم تا دلم باز شود.» درویش به کنار رودخانه رفت و به تماشا نشست. ناگهان چشمش به صوفئی افتاد که مشغول گرفتن وضو بود. درویش نگاهی به پشتِ گردنِ صوفی نمود و آن را خیلی تمیز و صاف! یافت. یکباره به دلش افتاد یک سیلی به پس گردنِ صوفی بزند. سریع بلند شد و آرزوی خودش را با یک سیلی محکم به گردن صوفی بدبخت! برآورده کرد. با زدن سیلی صدای بلندی برخاست و صوفی چنان عصبانی شد که می خواست درویش را کتک حسابی زده و تمام ریش و سیبیلش را یکی یکی! از ریشه در آورد.

گفت رو هين خير بادت جان عم

من تماشاى لب جو میروم‏

بر مراد دل همی گشت او بر آب

تا كه صحت را بيابد فتح باب‏

بر لب جو صوفيى بنشسته بود

دست ‏ورو می‏شست و پاكى می‏فزود

او قفايش ديد چون تخييلى

كرد او را آرزوى سيليى‏

بر قفاى صوفى حمزه پرست

راست میكرد از براى صفع دست‏

كآرزو را گر نرانم تا رود


چون زدش سيلى بر آمد يك طراق

گفت صوفى هى ‏هى اى قواد عاق‏

خواست صوفى تا دو سه مشتش زند

سبلت و ريشش يكايك بر كند

صوفی با دیدن درویش بیچاره و ضعیف با خودش فکر کرد اگر من این درویش را فقط یک مشت بزنم صد در صد متلاشی شده! و هلاک خواهد شد و خونش به گردنم خواهد ماند. بهتر است او را به سوی قاضی ببرم تا او عدالت را جاری نماید. قاضی، ترازوی حق و داد است و اوست که با ابزار قانون باعث تمام شدن فتنه ها می گردد. قاضی، نایب حق است که تنها برای ستاندن حق مظلوم کار می کند و بنابه خشم و دخل و خرج خودش فتوا نمی دهد.

گفت صوفى در قصاص يك قفا

سر نشايد باد دادن از عمى‏

خرقه‏ ى تسليم اندر كردنم

بر من آسان كرد سيلى خوردنم‏

ديد صوفى خصم خود را سخت زار

گفت اگر مشتش زنم من خصم ‏وار

او به يك مشتم بريزد چون رصاص

شاه فرمايد مرا زجر و قصاص‏

خيمه ويران است و بشكسته وتد

او بهانه مى ‏جود تا در فتد

بهر اين مرده دريغ آيد دريغ

كه قصاصم افتد اندر زير تيغ‏

چون نمى ‏تانست كف برخصم زد

عزمش آن شد كش سوى قاضى برد

كه ترازوى حق است و كيله‏ اش

مخلص است از مكر ديو و حيله ‏اش‏

هست او مقراض احقاد و جدال

قاطع جنگ دو خصم و قيل و قال‏

ديو در شيشه كند افسون او

فتنه‏ ها ساكن كند قانون او

...

‏نايب حق است و سايه‏ ى عدل حق

آينه ‏ى هر مستحق و مستحق‏

كاو ادب از بهر مظلومى كند

نه براى عرض و خشم و دخل خود

صوفی دست درویش را گرفت و او را به محکمه برد. قاضی ماجرا را شنید و نگاهی به درویش کرد سپس به صوفی گفت:« ای پسرم! احکامی که ما صادر می کنیم برای زنده هاست ولی این درویش حکم مرده! را دارد. قضاوتهای ما برای اغنیا و زنده هاست نه برای این درویشی که در دو عالم یک ستاره ندارد. این درویش مثل مرده ای است که این دنیا گور اوست، اگر خشتی از گور یک مرده بر سر کسی فرو بریزد باید از مرده تاوان گرفت؟! دنبال انتقام گرفتن از مرده نباش و خشم خودت را فرو بنشان. خدا را شکر کن که یک مرده تو را زده نه یک زنده! اگر من این درویش را مجازات کنم انگار به او ظلم کرده ام.»

گفت قاضى: ثبت العرش اى پسر

تا بر او نقشى كنم از خير و شر

كو زننده كو محل انتقام

اين خيالى گشته است اندر سقام‏

شرع بهر زندگان و اغنياست

شرع بر اصحاب گورستان كجاست‏

آن گروهى كز فقيرى بى‏ سرند

صد جهت ز آن مردگان فانى ‏ترند


گفت قاضى: من قضا دار حى ‏ام

حاكم اصحاب گورستان كى ‏ام‏

اين به صورت گر نه در گور است پست

گورها در دودمانش آمده ست‏

بس بديدى مرده اندر گور تو

گور را در مرده بين اى كور تو

گر ز گورى خشت بر تو اوفتاد

عاقلان از گور كى خواهند داد

گرد خشم و كينه ‏ى مرده مگرد

هين مكن با نقش گرمابه نبرد

شكر كن كه زنده‏ اى بر تو نزد

كان كه زنده رد كند حق كرد رد


ظلم چه بود وضع غير موضعش

هين مكن در غير موضع ضايعش‏

صوفی وقتی این قضاوت ناحق را دید برآشفت و گفت:« این چه حکمی است که تو از خودت صادر می کنی؟ من سیلی خورده ام بدون اینکه حکم قصاص جاری شود؟! آیا این دلیل کافیست که هر کسی چون ضعیف است بتواند هر کاری دلش خواست بکند و بر او حرجی نباشد؟!» قاضی به صوفی گفت:« حکم من اینست. الان تو با خود چقدر پول نقد همراه داری؟!» صوفی با تعجب گفت:« شش درم دارم.» قاضی دستور داد:« این درویش ضعیف و بدبخت است، سه درم را به او بده!»

گفت صوفى: پس روا دارى كه او

سيلى ‏ام زد بى‏قصاص و بى‏تسو

اين روا باشد كه خر خرسى قلاش

صوفيان را صفع اندازد به لاش‏

گفت قاضى: تو چه دارى بيش و كم

گفت: دارم در جهان من شش درم‏

گفت قاضى: سه درم تو خرج كن

آن سه ديگر را به او ده بى ‏سخن‏

زار و رنجور است و درويش و ضعيف

سه درم در بايدش تره و رغيف‏

در همین اثناء درویش نگاهش به پشت گردن قاضی افتاد و آن را خیلی تمیز و صاف! یافت. با خودش گفت خدا را شکر! که قصاص یک سیلی سه درم قیمت دارد. درویش آرام به نزد قاضی آمد و به قصد گفتن رازی، به او نزدیک شده و ناگهان پس گردنی محکمی بر گردنش نثار کرد. آنگاه درویش گفت:« لطفاً هر شش درم را بدهید تا کار ما هم راه بیافتد!»

بر قفاى قاضى افتادش نظر

از قفاى صوفى آن بد خوبتر

راست مى‏ كرد از پى سيليش دست

كه قصاص سيلى ‏ام ارزان شده است‏

سوى گوش قاضى آمد بهر راز

سيليى آورد قاضى را فراز

گفت هر شش را بياريد اى دو خصم

من شوم آزاد بى ‏خرخاش و وصم‏

قاضی از ضربت سیلی که خورده بود مثل مار به خود می پیچید و ناراحت بود. در این هنگام صوفی به او گفت:« ای قاضی! اگر حکم تو به عدل و داد بوده چرا اکنون ناراحتی؟! آنچه به خود نمی پسندی به دیگران مپسند. اگر چاهی برای دیگری کندی بدان که خودت هم در آن چاه خواهی افتاد. با یک قضاوت نابجا، سیلی جانداری بر گردنت، نوش جان کردی؛ وای از قضاوتهای دیگر که ممکن است سراپای خودت را فنا کنی. تو حکم دادی که به ظالمی در عوض ظلمی که کرده سه درم داده شود در حالیکه دست ظالم را از هر قماشی که باشد باید کوتاه کرد. ای قاضی! تو مثل آن بز هستی که به گرگها شیر می دهد و این روا نباشد.»

گشت قاضى طيره صوفى گفت هى

حكم تو عدل است لا شك نيست غى‏

آن چه نپسندى به خود اى شيخ دين

چون پسندى بر برادر اى امين‏

اين ندانى كه پى من چَه كنى

هم در آن چَه، عاقبت خود افكنى‏

من حفر بئرا نخواندى از خبر

آن چه خواندى كن عمل جانِ پدر

اين يكى حكمت چنين بُد در قضا

كه ترا آورد سيلى بر قفا

واى بر احكام ديگرهاى تو

تا چه آرد بر سر و بر پاى تو

ظالمى را رحم آرى از كرم

كه براى نفقه بادت سه درم‏

دست ظالم را ببر چه جاى آن

كه به دست او نهى حكم و عنان‏

تو بدان بز مانى اى مجهول داد

كه نژاد گرگ را او شير داد

behnam5555 02-11-2011 06:53 PM


بودن یا نبودن


« من می گویم، تو حرف مرا می فهمی؛ پس ما هستیم. »

«فرانسیس پونژ»

behnam5555 02-11-2011 06:56 PM

دستورالعمل عرفانى

بايد انسان يك مقدار زياده بر معمول تقليل غذا و استراحت بكند تا جنبه حيوانيت كمتر، و روحانيت قوت بگيرد، و ميزان آنها را هم چنين فرمود: كه انسان اولا روز و شب زياده از دو مرتبه غذا بخورد حتى تنقل مابين الغذائين نكند. ثانيا هر وقت غذا مى خورد بايد مثلا يك ساعت بعد از گرسنگى بخورد، و آن قدر بخورد كه تمام سبز نشود، اين در كم غذا. و اما كيفش بايد غير از آداب معروفه ، گوشت زياد نخورد، به اين معنى كه شب و روز هر دو نخورد، و در هر هفته دو سه دفعه هر دو را يعنى هم روز و هم شب را ترك كند، و يكى هم اگر بتواند للتكليف نخورد، و لامحاله آجيل خور نباشد و اگر احيانا وقتى نفسش زياد مطالبه آجيل كرد استخاره كند. و اگر بتواند روزه هاى سه روزه هر ماه را ترك نكند. و اما تقليل خواب مى فرمودند شبانه روز شش ساعت بخوابد. و البته در حفظ لسان و مجانبت اهل غفلت اهتمام زياد نمايد. اينها در تقليل حيوانيت كفايت مى كند. و اما تقويت روحانيت : اولا دائما بايد هم و حزن قلبى به جهت عدم وصول به مطلوب داشته باشد. ثانيا تا مى تواند ذكر و فكر را ترك نكند كه اين دو جناح سير آسمان معرفت است . در ذكر عمده سفارش اذكار صبح و شام اهم آنها كه در اخبار وارد شده . و اهم تعقيبات صلوات و عمده تر ذكر وقت خواب كه در اخبار ماءثور است ، لاسيما متطهرا در حال ذكر به خواب رود. و شب خيزى مى فرمودند زمستان ها سه ساعت ، تابستان ها يك ساعت و نيم . و مى فرمودند كه در سجده ذكر يونسيه يعنى در مداومت آن كه شبانه روزى ترك نشود، هر چه زيادتر توانست كردن اثرش زيادتر، اقل اقل آن چهارصد مرتبه است خيلى اثرها ديده ام . بنده خود هم تجربه كرده ام چند نفر هم مدعى تجربه اند. يكى هم قرآن كه خوانده مى شود به قصد هديه حضرت ختمى مرتبت صلوات الله عليه و آله خوانده شود.

behnam5555 02-11-2011 06:58 PM

حكاياتى از عارفان و بزرگان علم و دين

زاهدى گفته است : نماز سى ساله خود را كه در صف نخست نمازگزاران ، به جا آورده بودم ، به ناچار، به قضا برگرداندم . از آن روى ، كه روزى به سببى درنگ كردم و در صف نخست ، جايى نيافتم . پس در صف دوم ايستادم . اما خود را بدين سبب ، از ديگران شرمسار ديدم ، و پيشى گرفتم و به صف نخست آمدم و از آنگاه دانستم كه همه نمازهايم ، آلوده به ريا و آگنده از لذت توجه مردم به من بوده است و اين كه ببينند كه من ، از پيشگامان كارهاى نيك بوده ام .


behnam5555 02-11-2011 07:01 PM


مولوى مى گويد:


جان زهجر عرش ، اندر فاقه اى
تن زعشق خاربن ، چون ناقه اى
جان ، گشايد سوى بالا بال ها
تن ، زده اندر زمين چنگال ها
اين دو همره ، يكديگر را راهزن
گمره آن جان كاو فروماند زتن
همچو مجنوند و چون ناقه اش يقين
مى كشد آن پيش و اين وا پس به كين
ميل مجنون ، پيش آن ليلى روان
ميل ناقه پس پى كره دوان
يك دم از مجنون خود غافل شدى
ناقه گرديدى و واپس آمدى
گفت : اى ناقه ، چون هر دو عاشقيم
ما دو ضد، بس همره نالايقيم
تا تو باشى با من اى مرده ى وطن
بس ز ليلى دور ماند جان من
روزگارم رفته زين گون حال ها
همچو تيغه قوم موسى ، سال ها
راه نزديك و بماندم سخت دير
سير گشتم زين سوارى ، سير،سير
سرنگون خود را ز اشتر درفكند
گفت : سوزيدم زغم تا چند؟!چند؟!
آنچنان افكند خود را سوى پست
كز فتادن از قضا پايش شكست
پاى خود بر بست و گفتا: گوهر شوم
در خم چوگانش غلتان مى روم
زين كند نفرين حكيم خوش دهن
بر سوارى كاو فرونايد زتن
عشق مولا كى كم از ليلا بود؟
گوى گشتن بهر او اولى بود
گوى شو! مى گرد بر پهلوى صدق !
غلت غلتان در خم چوگان عشق
لنگ و لوك و خفته شكل و بى ادب
سوى او مى غنج و او را مى طلب

behnam5555 02-11-2011 07:02 PM



سخن حكيمان و دانشمندان و مشاهير و...

بزرگى گفته است : (عزلت ) بدون (عين ) علم ، (زلت ) (يعنى لغزش ) است و بدون (زاء) زهد، علت (يعنى بيمارى ) است .

از سخنان بزرگمهر: دشمنان با من دشمنى كردند. اما، دشمنى را دشمن تر از نفس خود نديدم .
و نيز گفته است : با دلاوران و درندگان ستيزيدم و هيچ يك از آنها چون دوست بد بر من چيره نشدند.
و نيز گفته است : از همه گونه غذاهاى لذيد خوردم و با زنان زيبا روى همبستر شدم و هيچيك را لذيذتر از تندرستى نيافتم .
و نيز گفته است : صبر زرد را خوردم و شربت تلخ را آشاميدم . اما هيچيك را تلخ ‌تر از نيازمندى نيافتم .
و نيز گفته است : با همانندان خود كشتى گرفتم و با دلاوران پيكار كردم . اما هيچيك از آنها، چون زن بد زبان ، بر من پيروز نشد.
و نيز گفته است : تيرها و سنگها به سوى من رها شد و هيچيك را سخت تر از سخن بدى كه از دهان بستانكار بيرون آيد، نيافتم .
و نيز گفته است : از مال اندوخته هاى خود صدقه ها دادم و هيچ صدقه اى را سودمندتر از رهبرى يك گمراه به راه راست نيافتم .
و نيز گفته است : از نزديكى به پادشاهان و بخشش هاى آنان شادمان شدم اما، هيچ چيز برايم نيكوتر از رهايى از آنها نبود.

behnam5555 02-11-2011 07:06 PM


عبرت از دنياى بى وفا

يكى از فرمانروايان خراسان ، سلطان محمود غزنوى را در عالم خواب ديد كه همه بدنش در قبر، پوسيده و ريخته شده ، ولى چشمانش همچنان سالم و در گردش است و نظاره مى كند. خواب خود را براى حكما و دانشمندان بيان كرد تا تعبير كنند، آنها از تعبير آن خواب فروماندند، ولى يك نفر پارساى تهيدست ، تعبير خواب او را دريافت و گفت :

((سلطان محمود هنوز نگران است كه ملكش در دست دگران است !))
بس نامور به زير زمين دفن كرده اند
كز هستيش به روى زمين يك نشان نماند
وان پير لاشه را كه نمودند زير خاك
خاكش چنان بخورد كزو استخوان نماند
زنده است نام فرخ نوشيروان به خير
گرچه بسى گذشت كه نوشيروان نماند
خيرى كن اى فلان و غنيمت شمار عمر
زان پيشتر كه بانگ بر آيد فلان نماند



behnam5555 02-11-2011 07:09 PM


يكى از ملوک خراسان ، محمود سبکتکين را در عالم خواب ديد كه جمله وجود او ريخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همی گرديد و نظر می کرد. ساير حکما از تاويل اين فرو ماندند مگر درويشی که بجای آورد و گفت : هنوز نگران است که ملکش با دگران است.

بس نامور به زير زمين دفن كرده اند
كز هستيش به روى زمين يك نشان نماند
وان پير لاشه را كه نمودند زير خاك
خاكش چنان بخورد كزو استخوان نماند
زنده است نام فرخ نوشيروان به خير
گرچه بسى گذشت كه نوشيروان نماند
خيرى كن اى فلان و غنيمت شمار عمر
زان پيشتر كه بانگ بر آيد فلان نماند


behnam5555 02-11-2011 07:21 PM


تب مالت brucellosis


تب مالت عبارت‌ است‌ از يك‌ عفونت‌ باكتريايي‌ كه‌ از گاوها، خوك‌ ها، گوسفندان‌ يا بز هاي‌ آلوده‌ و عفوني‌ شده‌ به‌ انسان‌ انتقال‌ مي‌ يابد. اين‌ بيماري‌ از انسان‌ به‌ انسان‌ مسري‌ نيست‌. اين‌ عفونت‌ باكتريايي‌ اعضاي‌ خون‌ ساز بدن‌، از جمله‌ مغز استخوان‌، گره‌ هاي‌ لنفاوي‌، كبد و طحال‌ را متأثر مي ‌سازد. بيماري‌ در مردان‌ 60-20 ساله‌ شايع تر است‌. دوره‌ نهفتگي‌ بيماري‌ ممكن‌ است‌ 60-5 روز يا حتي‌ تا چندين‌ ماه‌ باشد. بيماري‌ يك‌ نوع‌ حاد و يك‌ نوع‌ مزمن‌ دارد.



علايم‌ شايع

در نوع‌ حاد، علايم‌ زير به‌ طور ناگهاني‌ ظاهر مي ‌شوند:
- لرز، تب‌ متناوب‌، تعريق.‌
- خستگي‌ قابل‌ توجه‌.
- درد به‌ هنگام‌ لمس‌ ستون‌ فقرات.
- سردرد.
- بزرگ‌ شدن‌ گره‌ هاي‌ لنفاوي‌ در نوع‌ مزمن‌، علايم‌ زير تدريجاً ظاهر مي ‌شوند:
خستگي‌- درد عضلاني- كمردرد- يبوست- كاهش‌ وزن- افسردگي- ناتواني‌ جنسي‌ ندرتاً بروز آبسه‌ در تخمدان ‌ها، كليه‌ها، و مغز.

علل

عفونت‌ ناشي‌ از باكتري‌ هايي‌ تحت‌ عنوان‌ بروسلا، كه‌ از راه‌ مصرف‌ شير يا محصولات‌ لبني(كره‌، پنير) يا محصولات‌ گوشتي‌ به‌ انسان‌ انتقال‌ مي ‌يابد.



عوامل‌ افزايش ‌دهنده‌ خطر
وجود كم خوني‌ وخيم‌ يا سابقه‌ جراحي‌ معده‌. اين‌ مشكلات‌ باعث‌ كاهش‌ اسيد معده‌ مي‌ شوند؛ وجود اسيد معده‌ شانس‌ عفونت‌ را كاهش‌ مي ‌دهد. در افرادي‌ كه‌ با حيوانات‌ سر و كار دارند، مثل‌ كشاورزان‌، قصابان‌، دامپزشكان‌، يا دامداران‌، مسافرت‌ به‌ مناطق‌ آلوده.

پيشگيري‌

هيچ ‌گاه‌ شير غيرپاستوريزه‌، از هر منبعي‌ كه‌ باشد، مصرف‌ نكنيد. زماني‌ كه‌ با حيوانات‌ سر و كار داريد، از دستكش‌، محافظ‌ چشم‌، پيش ‌بند، و ساير وسايل‌ محافظتي‌ استفاده‌ كنيد. واكسيناسيون‌ دام‌ها.



عواقب‌ مورد انتظار

با درمان‌ معمولاً در عرض‌ 4-3 هفته‌ خوب‌ مي ‌شود.



عوارض‌ احتمالي

ندرتاً عفونت‌ قلب‌، استخوان‌، مغز يا كبد- در صورت‌ ناكافي‌ بودن‌ مراقبت‌ و درمان‌، بيماري‌ ممكن‌ است‌ مزمن‌ شود يا معلوليت‌ رخ‌ دهد.



درمان‌
اصول‌ كلي‌


تشخيص‌ قطعي‌ با آزمايش‌ خون‌ انجام‌ مي‌ گيرد. درمان‌ شامل‌ يك‌ دوره‌ استراحت‌ در رختخواب‌ و مصرف‌ آنتي‌بيوتيك‌ است‌. معمولاً لازم‌ نيست‌ كه‌ بيمار از ديگران‌ جدا شود. تمامي‌ اعضاي‌ خانواده‌ كه‌ ممكن‌ است‌ از همان‌ محصول‌ لبني‌ آلوده‌ مصرف‌ كرده‌ باشند بايد تحت‌ معاينه‌ و آزمايش‌ قرار گيرند.



داروها

آنتي بيوتيك‌ براي‌ مبارزه‌ با عفونت‌، مثل‌ تتراسيكلين‌، براي‌ حداقل‌ سه‌ هفته‌، داروهاي‌ كورتيزوني‌ براي‌ كاهش‌ پاسخ‌ التهابي‌ در موارد شديد، داروهاي‌ ضد درد براي‌ درد عضلاني‌.



فعاليت

تا زمان‌ برطرف‌ شدن‌ تب‌ و ساير علايم‌، در رختخواب‌ استراحت‌ نماييد. پس‌ از آن‌ تدريجاً فعاليت‌هاي‌ عادي‌ خود را از سر گيريد.



رژيم‌ غذايي

هيچ‌ رژيم‌ خاصي‌ توصيه‌ نمي ‌شود. اگر كاهش‌ وزن‌ قابل‌ توجه‌ باشد، كالري‌ غذايي‌ را افزايش‌ دهيد.
در اين‌ شرايط‌ به‌ پزشك‌ خود مراجعه‌ نماييد:

behnam5555 02-14-2011 07:50 PM


جملات انرژی بخش از بزرگان

از آسمان طلا می بارد، هر روز از هر لحاظ بهتر و بهتر می شوم، من نظر كرده خداوندم.

دائم به خود گوشزد كنید از آن‌چه تصور می‌كنید، بهتر هستید.

به پیشرفت بیندیشید، به آن ایمان بیاورید و برای آن بكوشید.

دست به عمل بزنید، همین حالا. دقت كنید، همین حالا.

فراموش نكنید كه اوضاع و احوال زندگی شما زمانی تغییر می‌كند كه برای تغییر آن، اقدام كنید.

به مشكل‌هایتان بخندید تا همیشه موضوعی برای خندیدن داشته باشید.

انتخاب با ماست كه لحظه لحظه زندگی خود را واقعا زنده باشیم و جذب كنیم و اجازه لمس زندگی را به خود بدهیم و یا ...

روزهای تولدتان، گوشه‌ای دنج بنشینید، و یك بشكن بزنید تا پس از سال‌ها راز آن را دریابید.

تصویر ذهنی معجزه می‌كند. هر آن‌چه فكر كنید اتفاق می‌افتد. موج‌های مثبت روزگارتان را شیرین می‌كند.

به كلامتان، با پیام‌های مثبت، قدرت و توانایی هدیه كنید. سخن مثبت بگویید.
خدا قوت!
شاداب باشید!
شما می‌توانید.
آن وقت راهی جز موفقیت نخواهید داشت.

دست به عمل بزنید و اولین گام را بردارید.

شكست وجود ندارد. فقط نتیجه كار است كه گاهی به دل شما نمی‌نشیند. آن‌قدر راه را عوض كنید تا به مقصد خود برسید.

تكرار، معجزه می‌آفریند.

رهایی آرزو و گیر ندادن به آن! با همه وجود، رویا را به كاینات دادن و منتظر سخاوت بیكران روزگار بودن، راز بی‌بدیل به آرزو رسیدن است.

خوشبختی یعنی لذت بردن از ثانیه‌ها، لحظات را با خوشی سپری كردن، عشق‌بازی با خدا، با لحظات. حتی از غم‌ها شیرینی را یافتن و در طول مسیر لذت بردن.

در پس حادثه‌ها، بركات الهی را ببینید.

خوشبختی یعنی آگاه شدن و آگاه كردن. بیدار شدن و بیدار كردن. زیبایی اندیشه و بودن با خدا. همیشه همراه بودن با یزدان پاك.

وقتی كاری را شروع می‌كنی،‌می‌توانی از ضمیر برتر خویش هر سوالی را در رابطه با آن بپرسی.

مطمئن باشید اگر با خلوص نیت، عشق به خدا را در درونمان متجلی سازیم، هر چه بخواهیم به دست می‌آوریم، هر چه بخواهیم!

وارد مسیر فكری جدید شدن خیلی ساده است. به سادگی بالا بردن دست‌ها و بر هم زدن آن‌ها و با تمام قوا گفتن: ”حال من عالیه!“ به همین سادگی چشم‌انداز جدیدی را فرا راه ضمیر و جسمتان قرار می‌دهید.

به خود بگویید عالی هستید تا عالی شوید! و به خاطر داشته باشید كه هر چه به خود بگویید همان می‌شود! ضمیر شما بدن شما را می‌سازد و بدن شما ضمیر شما را!


اگر می‌خواهید معنای تازه‌ای برای زندگی خود بیابید، دقایقی آرام بنشینید و از خود بپرسید: چگونه می‌توانم به مردم خوبم كمك كنم؟ چه كاری از دست من برای پیشرفت ایران عزیز برمی‌آید؟

باید راهی باشد ... باید راهی باشد ... باید راهی باشد.
در لحظات سخت زندگی، جمله بالا را زمزمه كنید.


behnam5555 02-14-2011 07:53 PM


آیا میدانیدکه.....

سوسكها سريعترين جانوران 6 پا ميباشند. با سرعت يك متر در ثانيه.

-خرگوشها و طوطي ها بدون نياز به چرخاندن سر خود قادرند پشت سر خود را ببينند.

-كرگدنها قادرند سريعتر از انسانها بدوند.

-هيچ پنگوئني در قطب شمال وجود ندارد.

-مادر و همسر گراهام بل مخترع تلفن هر دو ناشنوا بوده اند.

-كانادا يك واژه هندي به معني “روستاي بزرگ” ميباشد.

-10 درصد وزن بدن انسان (بدون آب) را باكتريها تشكيل ميدهند.

-11 درصد جمعيت جهان را چپ دستان تشكيل ميدهند.

-از هر 10 نفر، يك نفر در سراسر جهان در جزيره زندگي ميكند.

-98 درصد وزن آب از اكسيژن تشكيل يافته است.

-يك اسب در طول يك سال 7 برابر وزن بدن خود غذا مصرف ميكند.

-رشد دندانهاي سگ آبي هيچگاه متوقف نميگردد.

-قلب والها تنها 9 بار در دقيقه ميتپد.

-چيتا قادر است در حداكثر سرعت خود گامهايي به طول 8 متر بر دارد.

-شمپانزه ها قادرند مقابل آينه چهره خود را تشخيص دهند اما ميمونها نميتوانند.

-عمر سنجاقكها تنها 24 ساعت ميباشد.

-مدت زمان گردش سياره عطارد بدور خود دو برابر مدت زمان گردش آن بدور خورشيد ميباشد.

-روشنايي قرص كامل ماه 9 برابر هلال ماه ميباشد.

-يك خرس بالغ قادر است با سرعت يك اسب بدود.

-قلب يك جوجه تيغي در حالت عادي 190 بار در دقيقه ميزند كه در دوران خواب زمستاني به 20 بار در دقيقه كاهش مي يابد.

-اسبها قادرند در حالت ايستاده بخوابند.



behnam5555 02-14-2011 07:56 PM



پیش بیا پیش بیا پیش تر
تا که بگویم غم دل بیشتر


دوسترت دارم از هر چه دوست
ای تو به من از خود من خویش تر


دوستر از آنکه بگویم چقدر
بیشتر از بیشتر از بیشتر.


زنده یاد قیصر امین پور


behnam5555 02-14-2011 08:02 PM



ضربال مثل های قدیم ایرانی

بزغاله را گرگ خورد ، زنگولشم گرگ برد!؟

گو
ینده این جمله جلال عرب از خاندان حاج عباسی ها است.می گویند روزی گرگی به گله روستا حمله و از جمله گوسفندی را می درد و می خورد و چوپان شب هنگام خبر دریده شدن و خورده شدن بزغاله را به جلال عرب اعلام می کند.ایشان گویا به درستی گفته چوپان شک می کند و می گوید بزغاله را گرگ خورد زنگولشم گرگ برد!؟ می خواسته بگوید که اگر گرگ بزغاله را خورده چرا زنگوله اش را نیاوردی ؟ مردم با به کار گیری این جمله به طرف خود غیر مستقیم می گفته اند حرف تو را نمی توانم بپذیرم.

behnam5555 02-14-2011 08:06 PM


زن در ضرب‌المثل‌های جهان

زنان سوژه ضرب‌المثل‌ها
ی متعددی هستند از جمله:

انگل
یسی:
زن فقط
یک چیز را پنهان نگاه می‌دارد آنهم چیزی است که نمی‌داند.

هلند
ی:
وقت
ی زن خوب در خانه باشد، خوشی از در و دیوار می ریزد.

استون
ی:
از خاندان ثروتمند اسب بخر و از خانواده فق
یر زن بگیر.

فرانسو
ی:
آنچه را زن بخواهد، خدا خواسته است.

انتخاب زن و تربوز مشکل است.

بدون زن، مرد موجود
ی خشن و نخراشیده بود.

آلمان
ی:
کار
ی را که شیطان از عهده بر نیاید زن انجام می‌دهد.

وقت
یزنی می‌میرد یک فقته از دنیا کم می‌شود.

کس
ی که زن ثروتمند بگیرد آزادی خود را فروخته است.

آنکه را خدا زن داد، صبر همه داده.

گر
یه زن، دزدانه خندیدن است.

یونانی:
شرها
ی سه‌گانه عبارتند از: آتش، طوفان، زن.

برا
ی مردم مهم نیست که زن بگیرد یا نگیرد، زیرا در هر دو صورت پشیمان خواهد شد.

گرج
ی‌ها:
اسلحه زن اشک اوست.

ا
یتالیایی:
اگر زن گناه کرد، شوهرش معصوم ن
یست.

زناشو
یی را ستایش کن اما زن نگیر


behnam5555 02-14-2011 08:12 PM


شخصيت خود را از روی رنگ چشم بشناسيم !!!

اگر بتوانيم شخصيت افراد را پيش از داشتن رابطه با آنها بشناسيم و يا حداقل در مورد چگونگي رفتار و اخلاق آنها حدس هايي بزنيم بدون شک اين شناخت تاثيرات زيادي در رابطه ما داشته و کمک هاي فراواني به ما خواهد کرد.
معمولا انسان ها براي به دست آوردن شناخت بيشتر از دوستان و اطرافيان خود و يا شناخت سطحي از کساني که براي اولين بار با آنها رو به رو مي شوند به گزينه هاي مختلفي پناه مي برند که حدس زدن شخصيت طرف مقابل از روي لباس پوشيدن ،امضا و يا شيوه دست دادن او از جمله اين امور است.

شناخت شخصيت افراد از روي رنگ چشم گزينه جديدي است که در روابط انساني بي تاثير نبوده و چنانچه درست به کار رود مشکلات زيادي را حل خواهد کرد . مطلب زير که توسط يکي از انجمن هاي اينترنتي عربي منتشر شده است به بررسي انواع رنگ چشم و شخصيت دارندگان آن مي پردازد.


رنگ چشم سبز

رنگ چشم سبز نشان دهنده آن است که صاحبان آن شخصيتي قوي و اراده اي بالا دارند. در تصميم گيري ها، خيلي محکم عمل کرده و تا حدي خود راي و مغرور هستند.اين افراد اعتماد به نفس بالايي دارند و در کمک به ديگران سعي مي کنند تا آخرين توان خود را مصرف کنند.


رنگ چشم آبي

دارندگان چشم هاي آبي داراي نگاهي عميق بوده و شخصيتي حساس و شفاف دارند. اين افراد به راحتي فکر و نظر خود را به ديگران تحميل مي کنند و به همين نسبت جرات و شجاعت وي‍ژه اي هم به خرج مي زنند. قابل توجه است که بيشتر چشم آبي ها طبيعت و احساساتي هنري و ملموس دارند.


رنگ چشم مشکي

صاحبان چشمان مشکي انسان هايي رويايي هستند که در فضاي شاعرانه اي زندگي مي کنند و همچنين بسيار دست و دل باز هستند. بسيار سعي مي کنند با هر چه دارند به ديگران کمک کنند .اين افراد همچنين داراي خلق و خوي اجتماعي و احساسات ظريف هستند.


رنگ چشم قهوه اي

چشم قهوه اي سنبل مهرباني و محبت است و هر چه تيره تر باشد مهر و محبت صاحبش بيشتر است. چشم قهوه اي ها بسيار خون سردند و هر چه را که مي خواهند به راحتي تصاحب مي کنند. چنين به نظر مي رسد که اين افراد معناي عصبانيت را نمي شناسند و از آرامشي تمام نشدني بهره مندند.


رنگ چشم خاکستري

صاحبان چشم هاي خاکستري دو دسته هستند ، يا از شخصيتي آرام و با اعتماد به نفس برخوردارند و يا شخصيتي عصبي و انقلابي دارند و هميشه به دنبال آرامش مي گردند ولي در مجموع انسان هايي سرسخت و سنگين دل هستند.


رنگ چشم عسلي

با وجود اينکه چشم عسلي ها انسان هايي خوش قلب هستند ولي با ديگران صريح نيستند. اين افراد هميشه به دنبال دوست مي گردند. چشم عسلي ها معمولا از کودکي روي پاي خود بزرگ شده و دوست ندارند به ديگران تکيه کنند.


behnam5555 02-14-2011 08:16 PM



به دنبال فلك

روزی بود روزگاری. مردی هم بود از آن بدبختها و فلك زده های روزگار. به هر دری زده بود فایده ای نكرده بود. روزی با خودش گفت: اینجوری كه نمی‌شود دست روی دست بگذارم و بنشینم. باید بروم فلك را پیدا كنم و از او بپرسم سرنوشت من چیست، برای خودم چاره ای بیندیشم.
پا شد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به یك گرگ. گرگ جلوش را گرفت و گفت: آدمیزاد، كجا می‌روی؟
مرد گفت: می‌روم فلك را پیدا كنم.
گرگ گفت: ترا خدا، اگر پیدایش كردی به او بگو «گرگ سلام رساند و گفت همیشه سرم درد می‌كند. دوایش چیست؟»
مرد گفت: باشد. و راه افتاد.
باز رفت و رفت تا رسید به شهری كه پادشاه آنجا در جنگ شكست خورده بود و داشت فرار می‌كرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت: آهای مرد، كجا می‌روی؟
مرد گفت: قربان، می‌روم فلك را پیدا كنم و سرنوشتم را عوض كنم.
پادشاه گفت: حالا كه تو این راه را می‌روی از قول من هم بگو برای چه من در تمام جنگها شكست می‌خورم، تا حال یك دفعه هم دشمنم را شكست نداده ام؟
مرد راه افتاد و رفت. كمی‌كه رفت رسید به كنار دریا. دید كه نه كشتی ای هست و نه راهی. حیران و سرگردان مانده بود كه چكار بكند و چكار نكند كه ناگهان ماهی گنده ای سرش را از آب درآورد و گفت: كجا می‌روی، آدمیزاد؟
مرد گفت: كارم زار شده، می‌روم فلك را پیدا كنم. اما مثل این كه دیگر نمی‌توانم جلوتر بروم، قایق ندارم.
ماهی گنده گفت: من ترا می‌برم به آن طرف به شرط آنكه وقتی فلك را پیدا كردی از او بپرسی كه چرا همیشه دماغ من می‌خارد؟
مرد قبول كرد. ماهی گنده او را كول كرد و برد به آن طرف دریا. مرد به راه افتاد. آخر سر رسید به جایی، دید مردی پاچه های شلوارش را بالا زده و بیلی روی كولش گذاشته و دارد باغش را آب می‌دهد. توی باغ هزارها كرت بود،‌بزرگ و كوچك. خاك خیلی از كرتها از بی آبی ترك برداشته بود. اما یك چند تایی هم بود كه آب توی آنها لب پر می‌زد و باغبان باز آب را توی آنها ول می‌كرد.
باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسید: كجا می‌روی؟
مرد گفت: می‌روم فلك را پیدا كنم.
باغبان گفت: چه می‌خواهی به او بگویی؟
مرد گفت: اگر پیدایش كردم می‌دانم به او چه بگویم. هزار تا فحش می‌دهم.
باغبان گفت: حرفت را بزن. فلك منم.
مرد گفت: اول بگو ببینم این كرتها چیست؟
باغبان گفت: اینها مال آدمهای روی زمین است.
مرد پرسید: مال من كو؟
باغبان كرت كوچك و تشنه ای را نشان داد كه از شدت عطش ترك برداشته بود. مرد با خشم زیاد بیل را از دوش فلك قاپید و سر آب را برگرداند به كرت خودش. حسابی كه سیراب شد گفت: خوب، اینش درست شد. حالا بگو ببینم چرا دماغ آن ماهی گنده همیشه می‌خارد؟
فلك گفت: توی دماغ او یك تكه لعل گیر كرده مانده. اگر با مشت روی سرش بزنید، لعل می‌افتد و حال ماهی جا می‌آید.
مرد گفت: پادشاه فلان شهر چرا همیشه شكست می‌خورد و تا حال اصلاً دشمن را شكست نداده؟
فلك جواب داد: آن پادشاه زن است، خود را به شكل مردها درآورده. اگر نمی‌خواهد شكست بخورد باید شوهر كند.
مرد گفت: خیلی خوب. آن گرگی كه همیشه سرش درد می‌كند دوایش چیست؟
فلك جواب داد: اگر مغز سر آدم احمقی را بخورد، سرش دیگر درد نمی‌گیرد.
مرد شاد و خندان از فلك جدا شد و برگشت كنار دریا. ماهی گنده منتظرش بود. تا مرد را دید پرسید: پیدایش كردی؟
مرد گفت: آره. اول مرا ببر آن طرف دریا بعد من بگویم.
ماهی گنده مرد را برد آن طرف دریا. مرد گفت: توی دماغت یك لعل گیر كرده و مانده. باید یكی با مشت توی سرت بزند تا لعل بیفتد و خلاص بشوی.
ماهی گنده گفت: بیا تو خودت بزن، لعل را هم بردار.
مرد گفت: من دیگر به این چیزها احتیاج ندارم. كرت خودم را پر آب كرده ام.
هر چه ماهی گنده ی بیچاره التماس كرد به خرج مرد نرفت. پادشاه چشم به راهش بود. مرد كه پیشش رسید و قضیه را تعریف كرد، به او گفت: حالا كه تو راز مرا دانستی، بیا و بدون این كه كسی بفهمد مرا بگیر و بنشین به جای من پادشاهی كن.
مرد قبول نكرد. گفت: نه. من پادشاهی را می‌خواهم چكار؟ كرت خودم را پر آب كرده ام.
هر قدر دختر خواهش و التماس كرد مرد قبول نكرد. آمد و آمد تا رسید پیش گرگ. گرگ گفت: آدمیزاد انگار سرحالی! پیدایش كردی؟
مرد گفت: آره. دوای سردرد تو مغز سر یك آدم احمق است.
گرگ گفت: خوب. سر راه چه اتفاقی برایت افتاد؟
مرد از سیر تا پیاز سرگذشتش را برای گرگ تعریف كرد كه چطور لعل ماهی گنده و پادشاهی را قبول نكرده است، چون كرت خودش را پر آب كرده و دیگر احتیاجی به آن چیزها ندارد.
گرگ ناگهان پرید و گردن مرد را به دندان گرفت و مغز سرش را در آورد و گفت: از تو احمقتر كجا می‌توانم گیر بیاورم؟


صمد بهرنگی

behnam5555 02-14-2011 08:19 PM


بانوي موسيقي و گل

شاپري رنگين كمون
به قامت خيال من مل مل مهتاب بپوشون بذار نسيم دربه در گلبرگ رو از ياد ببره
برداره بوي تنه تو هر جا كه ميخواد ببره
دست رو تن غروب بكش كه از تو گلبارون بشه
بذار كه از حضور تو لحظه ترانه خون بشه
همسايه خدا ميشم مجاور شكفتنت
خورشيدو باور ميكنم نزديك رفتار تنت
قطره ام از تو من ولي درگير دريا شدنم
دچار سحر عشق تو در حال زيبا شدنم


بانوي موسيقي و گل
اسطورة عاشق شدن
تا من دوباره من بشم
دوباره لبخندي بزن
لبخندة تو جانمو مغلوب رويا ميكنه
انگار جهان واميسته و ما رو تماشا ميكنه
بانوي موسيقي و گل
شاپري رنگين كمون
به قامت خيال من
مل مل مهتاب بپوشون
بذار نسيم دربدر
گلبرگ رو از ياد ببره
ورداره بوي تنه تو
هر جا كه ميخواد ببره
قطره ام از تو من ولي
درگير دريا شدنم
دچار سحر عشق تو
در حال زيبا شدنم


بانوي موسيقي و گل
تنديس شاعرانگي
نوازشم كنو ببر
منو به جاودانگي
شب از نگاهت آينه رو
پر از ستاره ميكنه
برهنه ميشه از خودش
به من اشاره ميكنه

بانوي موسيقي و گل
شاپري رنگين كمون
به قامت خيال من
مل مل مهتاب بپوشون
بانوي موسيقي و گل
شاپري رنگين كمون
به قامت خيال من
مل مل مهتاب بپوشون
بانوي موسيقي و گل
شاپري رنگين كمون
به قامت خيال من
مل مل مهتاب بپوشون

ايرج جنّتی عطائی


behnam5555 02-14-2011 08:27 PM



چيز ويرانگرتر از اين نيست كه متوجه شوم
كسی كه به آن اعتماد داشته ام
عمری فريبم داده است .


اکنون ساعت 01:11 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)