![]() |
http://www.parsiblog.com/FirendsAlbu...1163391211.jpg |
http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/...9%88%D8%A8.jpg
|
|
|
در خشکی ما بنگر و آن پرده تر برگو چشم تر ما را بین ای نور بصر برگو جمع شکران را بین در ما نگران را بین شیرین نظران را بین هین شرح شکر برگو امروز چنان مستی کز جوی جهان جستی امروز اگر خواهی آن چیز دگر برگو هر چند که استادی داد دو جهان دادی در دست کی افتادی زان طرفه خبر برگو از جای نجنبیده لیک از دل و از دیده بسیار بگردیده احوال سفر برگو در کشتی و دریایی خوش موج و مصفایی زیری گه و بالایی ای زیر و زبر برگو با صبر تویی محرم روسخت تویی در غم شمشیر زبان برکش وز صبر و سپر برگو مستی جماعت بین کرده ز قدح بالین یا رب بفزا آمین این قصه ز سر برگو بر هر کی زد این برهان جان یابد و سیصد جان باور نکنی این را بر چوب و حجر برگو گفت ار سر او باشم رخسار تو بخراشم ای عارف این را هم با او به سحر برگو آمد دگری از ده هین دیگ دگر برنه گر تاج گرو کردی از رهن کمر برگو موری چه قدر گوید از تخت سلیمانی بگشا لب و شرحش کن اسباب ظفر برگو مولانا |
وضع ما، در گردش دنيا چه فرقي مي كند
زندگي يا مرگ، بعد از ما چه فرقي مي كند ماهيان روي خاك و ماهيان روي اب وقت مردن، ساحل و دريا چه فرقي مي كند سهم ما از خاك وقتي مستطيلي بيش نيست جاي ما اينجاست يا انجا چه فرقي مي كند؟ ياد شيرين تو بر من زندگي را تلخ كرد تلخ و شيرين جهان اما چه فرقي مي كند هيچ كس هم صحبت تنهايي يك مرد نيست خانه ي من با خيابان ها چه فرقي مي كند مثل سنگي زير اب از خويش مي پرسم مدام ماه پايين است يا بالا چه فرقي مي كند؟ فرصت امروز هم با وعده ي فردا گذشت بي وفا! امروز با فردا چه فرقي مي كند. |
ناگزير از سفرم، بي سر و سامان چون "باد"
به " گرفتار رهايي" نتوان گفت ازاد كوچ تا چند؟! مگر مي شود از خويش گريخت "بال" تنها غم غربت به پرستو ها داد اينكه "مردم" نشناسند تو را غربت نيست غربت ان است كه "ياران" ببرندت از ياد عاشقي چيست؟ به جز شادي و مهر و غم و قهر؟! نه من از قهر تو غمگين، نه تو از مهرم شاد چشم بيهوده به ايينه شدن دوخته اي اشك ان روز كه ايينه شد از چشم افتاد |
بگو كه دلدارت منم،ياروفادارت منم بگو تو راه عاشقي هميشه غم خوارت منم بگو كه شيرينم تويي حالا كه فرهادت منم تنها اشاره اي بكن تا دل به دريا بزنم بيا تا چشم پنجره پر بشه از نگاه تو بيا تا چشم عاشقم ببينه روي ماه تو بگو خيالت همه شب يه لحظه تنهام نذاره اگه تو مهربون باشي غم تو دلم جا نداره گفتم خريدارت منم گفتي كه سخته باورش گفتم قسم به عشقمون گفتي بمون تاآخرش گفتم كه پا به پاي تو راهي ميشم تو جاده ها گفتي كه راه ما شده از اين به بعد ازهم جدا گفتم كه ديوونه نشويه خواهشي دارم بمون گفتي كه ديوونه تويي آهنگ رفتن رو بخون بگوكه دوست داري منو ساده وبي ريابگو خسته ام از دو رنگيا بيا و از صفا بگو نگو توكه اين زمونه عاشقي معنا نداره نگو شب جدائيا راهي به فردا نداره بگو هنوزم دلامون ميتونه مهربون باشه مثل ستاره مثل ماه چراغ آسمون باشه بيا كه همصدا بشيم توآسمون رها بشيم اول راه عاشقي آخر عاشقا بشيم بيا تا با هم بخونم قصه ي با هم بودنو بيا تا باور بكنيم ما شدن تو و منو بگوكه عشق از آدما غصه ها رو دور ميكنه غم ها رو آتيش ميزنه دلا رو پر نور ميكنه بگوكه با من ميموني هميشه يار من تويي توآسمون بي كسي داروندار من تويي منتظرم يه روز بيا د بهاروهمرات بياري من يه كوير تشنه ام منتظرم تا بباري |
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمیگیرد ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمیگیرد خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمیگیرد بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین که فکری در درون ما از این بهتر نمیگیرد صراحی میکشم پنهان و مردم دفتر انگارند عجب گر آتش این زرق در دفتر نمیگیرد من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی که پیر می فروشانش به جامی بر نمیگیرد از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمیگیرد سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز برو کاین وعظ بیمعنی مرا در سر نمیگیرد نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است دلش بس تنگ میبینم , مگر ساغر نمیگیرد میان گریه میخندم که چون شمع اندر این مجلس زبان آتشینم هست لیکن در نمیگیرد چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمیگیرد سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمیگیرد من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار اگر میگیرد این آتش زمانی ور نمیگیرد خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت دری دیگر نمیداند , رهی دیگر نمیگیرد بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمیگیرد حضرت حافظ |
چگونه بی تو سر كنم |
ادیم زمین سفره عام اوست ................در این خوان یغما چه دشمن چه دوست !
|
ما عاشق و عهد جان ما مشتاقیست ماییم به درد عشق تا جان باقیست غم نقل و ندیم درد و مطرب ناله می خون جگر مردم چشمم ساقیست .. .. . |
ساقی اگرم می ندهی میمیرم ور ساغر می ز کف نهی میمیرم پیمانهی هر که پر شود میمیرد پیمانهی من چو شد تهی میمیرم ... |
به جفا کاری هر چند بد/ان مه موصوف
لیک شد عمر به امید وفایش مصروف |
عمر من کوته از ان سلسله زلف بلند
که سراپاست شکنج و گره و بند و کمند |
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شب گرد مبتلا کن ماییم و موج سودا , شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده بر آب دیده ما صد جای آسیا کن خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد از برق این زمرد هی دفع اژدها کن بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن مولانا |
از بس که برآورد غمت آه از من ترسم که شود به کام بد خواه از من دردا که ز هجران تو ای جان جهان خون شد دلم و دلت نه آگاه از من مولوی |
آبی که از این دیده چو خون می ریزد خون است بیا ببین که چون می ریزد پیداست که خون من چه برداشت کند دل می خورد و دیده برون می ریزد مولوی |
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم یک قطره آبم که در اندیشه دریا افتادم و باید بپذیرم که بمیرم یا چشم بپوش از من و از خویش برانم یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است من ساخته از خاک کویرم که بمیرم خاموش مکن آتش افروخته ام را بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم فاضل نظری |
شدم آن عاشق دیوانه که بودم...
|
شبي از پشت یک تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم!
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم! پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشمانيست رؤيايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشم هايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم نمي دانم چرا رفتي؟ نمي دانم چرا شايد خطا كردم! و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي نمي دانم كجا؟ تا كي؟ براي چه؟ ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتنت آسمان چشمانم خيس باران شد و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد كه من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد كسي فهميد كه تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام برگرد...برگرد...برگرد! ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت: تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم و من در حالي ما بين اشك و حسرت و ترديد كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است ومن در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر نمي دانم چرا شايد به رسم عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم |
تا چند حديث پنج و چار اي ساقي مشکل چه يکي چه صد هزار اي ساقي خاکيم همه چنگ بساز اي ساقي باديم همه باده بيار اي ساقي ... .. . |
ساقيا آمدن عيد مبارک بادت
ساقيا آمدن عيد مبارک بادت وان مواعيد که کردی مرواد از يادت در شگفتم که درين مدتِ ايام فراق برگرفتی ز حريفان دل و دل میدادت برسان بندگی دختر رز گو بدر آی که دم همت ما کرد ز بند آزادت شادی مجلسيان در قدم و مقدم توست جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت شکر ايزد که ز تاراج خزان رخنه نيافت بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت چشم بد دور کز آن تفرقهات باز آورد طالع نامور و دولت مادرزادت حافظ از دست مده دولت اين کشتی نوح ورنه طوفان حوادث ببرد بنيادت .. .. . {پپوله} « حافظ شيرازی » |
دوش دل عربده گر با کی بود مشت کی کردست دو چشمش کبود آن دل پرخواره ز عشق شراب هفت قدح از دگران برفزود مست شد و بر سر کوی اوفتاد دست زنان ناگه خوابش ربود آن عسسی رفت قبایش ببرد وان دگری شد کمرش را گشود آمد چنگی بنوازید تار جست ز خواب آن دل بیتار و پود دید قبا رفته خمارش نماند دید زیان کم شد سودای سود دیدش ساقی که در آتش فتاد جام گرفت و سوی او شد چو دود بر غم او ریخت می دلگشا صورت اقبال بدو رو نمود بخت بقا یافت قبا گو برو ذوق فنا دید چه جوید وجود عالم ویرانه به جغدان حلال باد دو صد شنبه از آن جهود ما چو خرابیم و خراباتییم خیز قدح پر کن و پیش آر زود این قدح از لطف نیاید به چشم جسم نداند می جان آزمود زان سوی گوش آمد این طبل عید در دلش آتش بزن افغان عود بس کن و اندر تتق عشق رو دلبر خوبست و هزاران حسود حضرت مولانا |
برون شو ای غم از سینه که لطف یار میآید تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار میآید نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او مرا از فرط عشق او ز شادی عار میآید مولانا |
دلی دارم، چه دل؟ محنت سرایی که در وی خوشدلی را نیست جایی دل مسکین چرا غمگین نباشد؟ که در عالم نیابد دلربایی تن مهجور چون رنجور نبود؟ چه تاب کوه دارد رشته تایی؟ چگونه غرق خونابه نباشم؟ که دستم مینگیرد آشنایی بمیرد دل چو دلداری نبیند بکاهد جان چون نبود جان فزایی بنالم بلبلآسا چون نیابم ز باغ دلبران بوی وفایی فتادم باز در وادی خون خوار نمیبینم رهی را رهنمایی نه دل را در تحیر پای بندی نه جان را جز تمنی دلگشایی درین وادی فرو شد کاروانها که کس نشنید آواز درایی درین ره هر نفس صد خون بریزد نیارد خواستن کس خونبهایی دل من چشم میدارد کزین ره بیابد بهر چشمش توتیایی روانم نیز در بسته است همت که بگشاید در راحت سرایی تنم هم گوش میدارد کزین در به گوش جانش آید مرحبایی تمنا میکند مسکین عراقی که دریابد بقا بعد از فنایی عراقي |
مقصود دل عاشق شیدا همه او دان مطلوب دل وامق و عذرا همه او دان بینایی هر دیدهٔ بینا همه او بین زیبایی هر چهرهٔ زیبا همه او دان یاری ده محنت زده مشناس جز او کس فریادرس بیکس تنها همه او دان در سینهٔ هر غمزده پنهان همه او بین در دیدهٔ هر دلشده پیدا همه او دان هر چیز که دانی جز از او، دان که همه اوست یا هیچ مدان در دو جهان، یا همه او دان بر لاله و گلزار و گلت گر نظر افتد گلزار و گل و لاله و صحرا همه او دان ور هیچ چپ و راست ببینی و پس و پیش پیش و پس و راست و چپ و بالا همه او دان ور آرزویی هست بجز دوست تو را هیچ بایست، عراقی، و تمنا همه او دان عراقي ِ ...نازنين{پپوله} |
اگرم در نگشایی ز ره بام درآیم که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد سوی تبریز شو ای دل بر شمس الحق مفضل چو خیالش به تو آید که تقاضای تو دارد مولانا |
هر کس که در این سراچه بشناخت مرا گویا که درون میکده یافت مرا و آن کس که به سعی خود مرا یافته است چون جام شرابی است که او خواسته است آن کس که چنین خواسته در گوش کند باید که شراب عشق من نوش کند گر حلقه عشق من به دست اندازی من نیز کنم ز عشق رخت غمازی گر از طرب عشق کسی برخیزم باید به بهای وصل خونش ریزم آن کس که ز فرط عشق گیرم جانش باید که ز جان خود دهم تاوانش گر در طلبم حسن تو شعری گفتی امید نگه دار که در عشق من افتی |
درد عشقی کشیدهام که مپرس ز ِ هر هجری چشیدهام که مپرس گشتهام در جهان و آخر کار دلبری برگزیدهام که مپرس آن چنان در هوای خاک درش میرود آب دیدهام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیدهام که مپرس سوی من لب چه میگزی که مگوی لب لعلی گزیدهام که مپرس بی تو در کلبه گدایی خویش رنجهایی کشیدهام که مپرس همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیدهام که مپرس حضرت حافظ |
عاشق مهجور نگر , عالم پرشور نگر تشنه مخمور نگر , ای شه خمار بیا پای تویی دست تویی هستی هر هست تویی بلبل سرمست تویی , جانب گلزار بیا گوش تویی دیده تویی وز همه بگزیده تویی یوسف دزدیده تویی , بر سر بازار بیا ای شب آشفته برو وی غم ناگفته برو ای خرد خفته برو دولت بیدار بیا ای دل آواره بیا , وی جگر پاره بیا ور ره در بسته بود , از ره دیوار بیا ای نفس نوح بیا , وی هوس روح بیا مرهم مجروح بیا , صحت بیمار بیا از نظر گشته نهان , ای همه را جان و جهان بار دگر رقص کنان بیدل و دستار بیا مولانا |
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند |
|
بعد از تو در شبان تیره و تار من
دیگر چگونه ماه آوازهای طرح جاری نورش را تکرار می کند بعد از تو من چگونه این آتش نهفته به جان را خاموش میکنم ؟ این سینه سوز درد نهان را بعد از تو من چگونه فراموش میکنم ؟ من با امید مهر تو پیوسته زیستم بعد از تو ؟ این مباد که بعد از تو نیستم بعد از تو آفتاب سیاه است دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نی...ست بعد از تو درآسمان زندگیم مهر و ماه نیست بعد از من آسمان آبی است آبی مثل همیشه آبی |
در من این جلوه اندوه ز چیست؟
در تو این قصه پرهیز که چه؟ در من این شعله عصیان نیاز در تو دمسردی پاییز که چه؟ حرف را باید زد درد را باید گفت! سخن از مهر من و جور تو نیست سخن ازمتلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سرور اور مهر اشنایی با شور؟ و جدایی با درد؟ و نشستن در بهت فراموشی یا غرق غرور؟ سینه ام اینه ایست با غباری از غم تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار |
سیل سیال نگاه سبزت همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود من به چشمان
خیال انگیزت معتادم و در این راه تباه عاقبت هستی خود را دادم |
مگو فاش
گر اجزای زمینی و گر روح امینی چو آن حال ببینی , بگو جل جلالا گر افلاک نباشد به خدا باک نباشد دل غمناک نباشد مکن بانگ و علالا فروپوش فروپوش نه بخروش نه بفروش تویی باده مدهوش , یکی لحظه بپالا خمش باش , خمش باش , در این مجمع اوباش مگو فاش , مگو فاش , ز مولی و ز مولا مولانا |
گفتم این بنده نه در عشق گرو کرد دلی گفت دلبر : که بلی کرد , ولی زود نکرد!! هین خمش باش که گنجیست غم یار ولیک وصف آن گنج جز این روی زراندود نکرد مولانا |
من گریه نخواهم کرد... من اشک نخواهم ریخت... من خسته نخواهم شد... افسرده نخواهم شد... فریادزنم، فریاد: من عشق نمی خواهم، معشوق نمی خواهم... می خندم و می رقصم فریاد زنم , فریاد : اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم من درد جدا بودن، بر گور عیان کردم افسوس نخواهم خورد ، افسانه نمی بافم بر شانه هر بادی ، کاشانه نمی سازم من زشت نمی گویم,بر چهره معشوقم او خوب و وفادار است ، من خسته و رنجورم امروز چنان دیروزافسوس نخواهم خورد من یاد گرفتم عشق بیگانه نمی داند لیکن به دل شادم سرمشق کنم امروز : دنیای خودم گرم است من دوست نمی خواهم!!! |
چون خیال ِ تو درآید به دلم رقص کنان چه خیالات دگر مست درآید به میان گرد بر گرد خیالش همه در رقص شوند وان خیال چو مه تو به میان چرخ زنان هر خیالی که در آن دم به تو آسیب زند همچو آیینه ز خورشید برآید لمعان سخنم مست شود از صفتی و صد بار از زبانم به دلم آید و از دل به زبان!!! سخنم مست و دلم مست و خیالات تو مست همه بر همدگر افتاده و در هم نگران همه بر همدگر از بس که بمالند دهن آن خیالات به هم درشکند او ز فغان همه چون دانه انگور و دلم چون چرش است همه چون برگ گلاب و دل من همچو دکان ز صلاح دل و دین زر برم و زر کوبم تا مفرح شود آن را که بود دیده جان حضرت مولانا |
| اکنون ساعت 12:08 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)