پی سی سیتی

پی سی سیتی (http://p30city.net/index.php)
-   مطالب آزاد (http://p30city.net/forumdisplay.php?f=11)
-   -   مهمترین اتفاقی که امروز برات افتاده رو بنویس (http://p30city.net/showthread.php?t=10480)

bigbang 06-30-2012 11:55 PM

یک بسته آموزش متلب گرفتم که میخوام این تابستون حالا اگر کامل شده تا اونجایی که میتونم متلب رو کامل یاد بگیرم خیلی بدردم میخوره ! همچنین دیگه باید ته توی این ماشین حسابه روهم در بیارم میخوام به ماشین حسابم مسلط بشم .
یه بازی از دوستم گرفتم ghostrecon:future soldier بازیش فوق العاده خوب ساخته شده منتها من دیگه مثل سابق نمیتونم بازی کنم !
از نظر م چیز خیلی ضایعی شده دیگه مخصوصاً این بازی های جنگی که تمشون خیلی تاریک هست نظرم رو نمیگیره
اصلاً به طور کلی بیخیال بازی شدم و الان هم بیشتر درگیر یادگیری این متلب و ماشین حسابم هستم ، یه برنامه ساده هم بتونم با ماشین حسابم بنویسم راضی کننده هست !
-----------------------------------------------------
امروز یه جورهایی ، یه جورهایی بود! از روزهای تابستونی ، از اون روزهای تابستونی که گرماش هم لذت میده و هم بیحال میکنه
تابستون برای من طلیعه فعالیت بیشتر هست
ولی این مرداد ماه خدا بهمون رحم کنه چجوری میخوایم روزه بگیریم با این وضعیت !
خیلی هوا گرم میشه ! همینجوری باید بشینیم تو خونه اصلاً هیچ کار نکنیم ! چون به محض این که یکم فعالیت میکنی تشنت میشه !
خدایا به ما توفیق روزه داری خوب بده الهی آمین .

ماهین 07-01-2012 12:15 AM

خب مهمترین اتفاق امروزم این بوده که به خودم اعتراف کردم معتاد شدم به پی سی سیتی!! خدا به خیر بگذرونه با همسر مهربان;)!!!
دیگه اینکه مدیر آموزشگاه تصمیم گرفتن اولین گرد همایی مربوط به اموزش شنیون باشه ومنم کارم در اومد...موندم از خودم که چه رویی دارم به خدا...!!!

Saba_Baran90 07-01-2012 11:32 AM

دلم تنگه بدجوری!
اما با وجود استرس و دلتنگی می درسم!
ایشالا که تموم شه این امتحانا یه نفس راحت بکشیم!
خسته ام!
خستگی هم شده اتفاق مهم هر روز!
از همون صبح که چشم باز می کنم خسته ام
همه خسته اند
چرا واقعا؟ کارامون زیادن یا چون مجبوریم بارشونو تنهایی به دوش بکشیم خسته مون می کنن؟



التماس دعا

Afsaneh_roj 07-13-2012 10:17 PM

تولد
 
هوووووووووووووووووووورا بعد از یه استرس یک ساعته برای بار چهارم عمه شدم امشب {شیت شدن}{شیت شدن}{شیت شدن}{شیت شدن}

==============================
عصری داداشم زنگ زد تا گوشی رو بر داشتم انگار بهم الهام شده بود .
بهش گفتم مبارکه بابا شهریار ......( بچه ی اولشه )
گفت هنوز نیومده ولی بیمارستان هستیم .
زنگ زدم مامانم گفت فعلا نرفته داخل بخش .
قطع کردم داشتم از استرس میمردم .
که به نیم ساعت نکشید . خبر دنیا اومدن بچه رو بهم دادن.
خدایا شکرت که هردوشون سالم هستن .
امشب یه خواب راحت میرم .
هر چند دلم می خواست اونجا پیششون باشم .
راستی نی نی مون یه دختره ..

ماهین 07-13-2012 11:03 PM

افسانه ی عزیز خوشحالم برات . حس خوبیه ؟! من هنوز عمه نشدم اما خیلی دلم میخواد زودتر این اتفاق بیافته...
امروز خبر بدی شنیدم ، بچه که بودم از این شهر به اون شهر زیاد میرفتیم...
یکی از همسایه هامون یه خانوم مسن و تنهایی بودن ،از بابا خواهش کردن که شبهایی که خیلی تنهان پیششون بمونم. بیشتر خط فکریمو مدیونشونم ...
ایشون معلم باز نشته بودن، حافظ وسعدی و مولانارو بهم شناسوندن ...
هر چیزی که الان دارم از ایشونه...
امروز متوجه شدم فوت کردن ... تو تنهایی...تو غربت... امروز روز خوبی نبوده برام ...
کاشکی بهشون میگفتم که چقدر برام عزیز بودن ...

Afsaneh_roj 07-13-2012 11:37 PM

ماهین جون خیلی متاثر شدم
تسلیت می گم خدا بیامرزه روحشون شاد _:2:

=============
ایشاالله به زودی عمه بشی تا لذتش رو ببری

bigbang 07-15-2012 11:54 PM

کارآموزی :20::20: خدایا یه لیسانسه ها همش ییه لیسانسه ها {قاط} ای خدا !

Saba_Baran90 07-16-2012 01:28 PM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط bigbang (پست 268918)
کارآموزی :20::20: خدایا یه لیسانسه ها همش ییه لیسانسه ها {قاط} ای خدا !

دایی ممد ما باید برا لیسانس 141 واحد پاس کنیم که دو واحدش کارآموزی بود!
تابستون قبل عذابی من سر این دو واحد کشیدم که تا عمر دارم میگم اون 139 واحد یه طرف، کارآموزی یه طرف!

peleshk 07-16-2012 06:03 PM

تولد داداشم!!!! {شیت شدن}

ماهین 07-16-2012 07:37 PM

خب تنها اتفاق مهم امروز خستگی و خستگی و خستگی بود...
بچه های آموزشگاه امتحان عملی داشتن . 7 ساعت سر پا بودم... بد تر از اون اینکه از کلاس 15 نفری ،فقط 5 نفر کارشون قابل قبول بود..._:2:

Saba_Baran90 07-17-2012 09:52 AM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط peleshk (پست 268972)
تولد داداشم!!!! {شیت شدن}

مبارک باشه!{شیت شدن}:53:
ماهین جان خسته نباشی:53::53::)

bigbang 10-16-2012 10:07 PM

بچه ها من استرس گرفتم میدونید همون دندونی که گفتم پر کردم الان یه مقداری شروع کرده به درد گرفتن ! یه چیزی برام سواله این هست که چه وقتی دندون نیاز به عصب کشی داره خدا نیاره اون روز رو که من برم دندونم رو عصب کشی کنم
دندونام رو خیلی دوست دارم نمیخوام سرشون بلا بیاد
--------------------------------------------------------------------------
این ترم 3 تا کارگاه دارم که نمیتونم از هیچکدومشون بزنم آزمایشگاه هم که اصلاً یه جلسه غیبت حرام هست گاهی این درسای یک واحدی 3 ، 4 تاشون کار یه ترم رو میکنن و ضربه اشون رو بهت میزنن ، خسته میشم فردا صبح کارگاه اتومکانیک دارم با مهندس عمرانی ، خدایا فارق التحصیل شم برم ارشد زودتر ، نگرانم لامصب زودتر باید مدرکم رو بگیرم سربازی هر داستانی هم که هست باید زودتر اوکی بشه
خدایا همه جوونها رو خوشبخت کن من و هم خوشبخت کن الهی آمین

ماهین 10-18-2012 07:14 AM

درود دوست جونا
مهم ترین اتفاق امروز
...همین که چشامو وا کردم ...تصمیم گرفتم امروز امتحانم رو بی خیال شم !!!
دیدین روزایی که کلی کار دارین یهو از همه جا براتون می باره ؟!
خب منم خواستم تو سالن درس بخونم اما نشد ، از زمین و آسمون بارید !:21:


مستور 10-18-2012 09:06 PM

امروز اتفاقی سر راه که به خونه بر میگشتم سری به
یکی از دوستان صمیمیم زدم از پشت آیفون گفت بیا بالا
خواهش کردم بیاد پایین ببینمشو برم
اصرار کرد برم بالا رفتم دیدم چه خبره
روز تولدش بود جشن گرفته بودن
همه ی فامیلش جمع بودن از خجالت مردم
اول اینکه دست خالی رفته بودم
دوم از روز تولدش فراموش کرده بودم
فکر کنید چه حالی شدم

مستور 10-20-2012 01:11 PM

اوایل تایستان رفتم روی پشت بام برا راه اندازی کولر دیدم زنبورهای
قرمز بزرگ که ما به اونا میگیم زنبور گاوی کنار
جان پناه دارن لونه می سازن با خودم گفتم بذار
باشند اینام به ما پناه آوردن امروز چون حالم خوب نبود نرفتم سرکار
تو خونه بودم خواهرم با بچه هاش اومدن
همایون بچه سه سالش رفت رو پشت بوم بازی کنه
یک وقت دیدم جیغش هوا رفت دویدم به طرفش دیدم
گردنشو گرفته و داد میزنه نگاه کردم دیدم زنبور زده
چشمتون روز بد نبینه نگاهم افتاد به لونه ی زنبورها
دیدم یک محوطه ای در حدود 20در40 را برای خوشان تصرف کرده بودند
مثل اینه یه جایی را با گل بپوشانی روی لونه را پوشیده
بودند و از یک سوراخ کوچک که در پایین باز بود داخل و خارج می شدند
بیا و ببین چه زنبوری رفت و آمد میکنن زنگ زدم 115

بنده های خدا آمدن و کلی هم خرده گرفتن چرا زودتر خبر ندادین خیل خطرناک
بوده با تبر و کلنگ و پیف پاف افتادن به جان زنبورها
هر چه پیله بود درآوردن و بعد مقداری پارچه نفتی فرو کردن تو سوراخشون
بعد همایون رو سوار کردن با مامانش رفتن درمانگاه یکساعتی هست دارم
پشت بام رو تمیز میکنم ولی هنوز خواهرم برنگشته
دلم برای بچه های توی پیله ها که مرده بودن خیلی سوخت

شابادی 10-21-2012 10:46 AM

البته اتفاق دیروزه
تورو خدا ببینید تو چه شهر گندی هستیم
دانشگاه بودم هوا خوب بود یه هو هوا تاریک شد بیرونو که نگاه کردم دیدم گرد و غبار اون قدر زیاده هوا قرمز شده نیم ساعت بعد باد تندی و اومد بلافاصله بارون تند حساب کنید هوا غبار الود بود بارون هم اومد یعنی گل باریده از اسمون تو تندی بارون تگرگ هم بارید
اینجا اخر دنیاس( خرمشهررو میگم)

ماهین 10-26-2012 12:35 AM

درود

معمولا آخر هفته ها سرمون شلوغه ...
چند روز پیش یکی از دوستام برای کاری اومد پیشم و بعد از کلی صحبت گفت که یه روزی تو همین هفته دور هم جمع بشیم...
برنامه ریزی کردم ...
روز مهمونی بدون اینکه خودم خبر داشته باشم یکی از شاگردای سالن نوبت مشتری ها رو جابه جا کرد...
من مجبور شدم زودتر از همیشه برم ...کارها رو سپردم به بچه ها و رفتم...
هنوز 15 دقیقه از اومدنم نگذشته بود که زنگ زدن !!!
پرسیدم مهمون دیگه ای دارین ؟! دیدم همو نگاه میکنن و لبخند می زنن ! :confused:
مهمونا اومدن ... فکر میکنید کیا بودن ؟!
تمام دوستای مشترکمون ...
دوست جونام برام تولد گرفتن و غافلگیرم کردن ...برام خیلی شیرین بود ...خیلی خوش حال شدم ...حتی الان که دارم براتون مینویسم هنوز مزه ی خوبش رو احساس می کنم...
همیشه من بودم که از این برنامه ها میذاشتم و دوستام رو غافلگیر می کردم ...
نمیدونم تونستم براتون خوب بگم که چه حس خوبی داشتم یا نه ؟!
داشتن دوستای خوب خیلی خوبه ...
اون دوستی که منزلش جمع شده بودیم ؛ 24 ساله که دوستیم ...
............
روز تولدم از روز های مهم زندگیمه !! نگید خود خواهم !!!
هر سال خدام رو شکر می کنم که بهم یه سال دیگه فرصت زندگی داد ...
خوش حالم که هستم و تونستم زندگی کنم ...
خوش حالم که حواس پنج گانم سالمن و می تونم از هر چیزی که بهم داده لذت ببرم...
هر سال ازش می خوام اگه لایقم می دونه فرصت و توانی بهم بده که بتونم شکرش رو به جا بیارم ...
کمکم کنه آدم باشم ...

.............
دوست جونا ...من الان خیلی خوش حالم... {شیت شدن}
براتون آرزوی روز های پر از رنگ و آسایش و آرامش رو دارم...{پپوله}


Islander 10-26-2012 12:49 AM

ماهین خانوم تولدتون مبارک.
امیدوارم همیشه همین قدر خوشحال باشید، همه چی شیرین باشه، سلامت باشید و از زندگیتون لذت ببرید.
:53:

bigbang 10-31-2012 08:56 PM

اینقدر حرف زیاد تو این حرف دونمون باقی مونده که نمیدونم چطوری شروع کنم اصلاً از کجا شروع کنم از اونجایی که این تاپیک مربوط به مهمترین اتفاقی هست که امروز برامون افتاده من باید هر چی امروز اتفاق افتاده بگم ولی از اونجایی که به نظرم کل اتفاقات اینح هفته همه بهم مربوط بودن پس نمیتونم به امروز بدون اشاره به روزهای گذشته از این هفته اشاره کنم یه جوری همشون به هم مربوطن اما به حرف زیاد میرم سراغ اصل مطلب :
خوب حقیقتش برنامه این ترمم دور از انتظار نبود که اینقدر هم سخت باشه
شنبه و یکشنبه واقعاً روزهای مشکلی برای من هست مخصوصاً این که باید دو تا 4 ساعت کارگاه باشم و کلی روغن بخوریم و الکترود بسوزونیم ولی مخصوصاً شنبه رو اعصاب هست چون باید صبح زود کلاس برم ولی از اون جا که ما همه حزب بیدار باش هستیم و مطمئنم شما هم شبا بیداری میکشید پس درک میکنید منو !
دوشنبه روز خوبی هست ولی 3 شنبه نه چون تربیت 2 دارم و صبحم باید برم دانشگاه با دوستم در مورد پروژه صحبت کنیم و مشورت کنیم ، دو تا موضوع هم خانواده ولی متفاوت هست که باید روش کار کنیم ، ولی تربیت بدنی حقیقتش من چون نمیتونم مثل دوستام بدوئم اعصابم خورد میشه اضافه وزن هم دارم دیگه این ترم بدجور مصمم شدم که خودم رو لاغر کنم و از شر چربی های دور شکمم هم خلاص بشم لامصب چربی های دور شکم خیلی زود به وجود میان ولی آخرین چربی هایی هستن از بدن که میسوزن
اعصاب آدم داغون میشه ! تازه بعد تربیت بدنی آز ترمو دارم ، آزمایشگاه سنگین هست گاهی از کارگاه هم سنگین تر هست اگر سوتی بدی نگرت میدارن تا خوب یاد بگیری !
و البته 4 شنبه یا همون امروز خودمون که کارگاه اتومکانیک داشتم ، حقیقتش رو بخواید نمودار خوشحالی و ناراحتیم تو این هفته سینوسی بوده اگر ناراحتی بوده جاشو خوشحالی هم گرفته ! خلاصه روزهایی بوده که گذشته و این هفته به زودی تموم میشه و هفته بعد میاد ولی نه آخ جون شنبه تعطیل هست همین کلی خوشحالم میکنه و کلی وجهه جمعه رو به عنوان روزی که به دنیا اومدم برام با ارزش تر میکنه مخصوصاً اینکه وقتی ببینم که شنبه مجبور نیستم صبح بیدار بشم !
، ثبت نام ارشد هم شروع شده اما چی بگم آخه دوست ندارم ثبت نام کنم بابام میگه حالا تو برو امتحان بده ، آخه پدر من وقتی من هیچ برای ارشد نخوندم چی برم امتحان بدم آخه ! از طرفی خودم از ترس سربازی باید هر چه زودتر یه فکری به حال این وضعم بکنم ! خلاصه یک وضعیت همچین شلم شوربایی هم هست خداوکیلی این روزگار چه پدرسوخته اون موقعی که بیکاری هیچ فیلمی ، هیچ سریالی هیچ برنامه ای ، هیچی سرگرمی ای ، اصلاً انگار عقلت پاره سنگ برمیداره ولی تا میری درس بخونی انگار دنیا بسیج میشه تا این کله بیصاحاب از روی دفتر کتاب برداره بره سراغ الافی
این روزا اتفاق های دیگه هم در جریان هست مثلاً با دوستم داشتم صحبت میکردم یه مقداری جو حرفاش منفی بود آخر من اعصابم خورد شد گفتم یعنی میگی حالا ما بمیریم گفتش : نه نمیگم نا امید باش
گفتم پس چی میگی ؟ مثال زد برام که مثلاً عسلویه بزرگترین بنگاه تجاری ایران هست اونجا اصلاً پول ریخته هیچ میدونستی مثلاً چرثقیل های کل عسلویه مال کیه مال فلانی هست ! منو میگی همینجوری چشم 4 تا شد !
بعد پول هاییی اونجا رد و بدل میشه در مقابل پولهایی که ما ازش صحبت میکنیم هیچه !
میگفتش حالا اینا مهم نیست درستو که خوندی وقتی شرکت زدی مجبور شدی هر ماه 3 میلیون چک پاس کنی تازه متوجه میشی مشکل اصلاً یعنی چی ‍!
تازه این اوقاتی که داری روزهای خوبت هستن معنی استرسو وقتی رفتی تو کار متوجه میشی ، ولی حقیقتش نمیگم دستم به کار رفته من از اونهایی هستم که خیلی وسواس .و استرس دارم روی کار عملی ،و به خاطر وسواسم یه مقدار کارم رو دیرتر از بقیه هم انجام میدم تو کارگاه و آزمایشگاه هم همین وضع رو دارم ولی بیفتم رو دور یعنی از کارم مطمئن بشم میترکونم ! یعنی منفجر میکنم رکورد میزنم ، تا چند سال پیش کسی فکر نمیکرد ....بگذریم خلاصه ما باید آملی بودن خودمون رو یجوری نشون بدیم دیگه (تعصب در حد لالیگا :d)
امید به خدا دارم ، عزت و بزرگی رو خدا به آدم میده فقط کافی هست اراده کنم و تلاش روزی رو اون میده بهش توکل میکنم دیگه هر چی میخواد بشه بشه
درسته که تو اقتصاد جای ریسک نیست ، جای سعی و خطا نیست ، ولی این که بگی باختی دیگه باختی نه قبول ندارم پسر خاله مادرم 70میلیون بالا آورد رفت تو کار ام دی اف نه تنها تمام بدهی هاش رو پاس کرد بلکه الان وضعش از تمام طلبکاراش هم بهتر هست هر کجا همت باشه نظر خدا هم هست برکت از یک جایی که فکرش رو نمیکنی به زندگیت جاری میشه خلاصه ما هم راضی هستیم به رضای خدا ولی تلاش خودمون رو میکنیم .
----------------------------------------------------------------------------------
نمیخواستم فقط همینجوری سفره دلم رو باز کنم اینا رو گفتم که بگم چه حال عجیب غریبی دارم گاهی آدم از این که باید امیدوار باشه یا نا امید عاجز میشه نمیدونه اصلا ً باید چه حالی داشته باشه !

مستور 10-31-2012 09:53 PM

ساعت یک و نیم بود نشستم پای پی سی تا کمی پست بزنم که موبایلم زنگ زد خواهرم بود همون که چند روز پیش تو خونمون زنبور بچه را گزید
از پشت خط صداش میلرزید و می گفت پاشو بیا خونمون هر چی گفتم چیه نگفت با عجله و در حالیکه توی شهر به شدت باران می بارید خودمو رسوندم در خونش دیدم در خونشونو کندن برای طرح اگو و دارن پر میکنن
پرسیدم چی شده گفت میخواستم ماشینواز تو پارکینگ بیارم بیرون دیدم یک پی کی درب پارکینگ توقف کرده به هرطبقه زنگ زدم گفتن مال ما نیست منم که عجله داشتم میخواستم آزمایش همایون رو برسونم به آزمایشگاه اعصابم خورد بالاخره بعد از 45 دقیقه یک خانم از چند تا آپارتمان اون طرفتر اومد تا ماشینشو برداره بعنوان اعتراض جلو رفتم و مودبانه گفتم آخه خانم این کار از نظر شما صحیحه خانمه میگه حالا چی شده 2 دقیقه رفتم و برگشتم . گفتم خانم 45 دقیقه است رفتی . یکباره گفت رفتم که رفتم دلم خواسته اینجا پارک کنم من گفتم واقعاً که .... آمد پایین و گفت واقعاً که چی و یک چک محکم زد تو گوشم وقتی من نگاه کردم دیدم اثر پنجه هاش مونده بعد خواهرم میگه الان زنگ میزنم داداشم بیاد میگه (خواهرم قزاقستان زندگی میکنه و برای مرخص آمده ایران ولی شوهرش هنوز نیامده )خانمه میگه من شوهرم تو دادگستریه پدرتونو در میاره بعد هم زنگ میزنه به شوهرش و یک پاترول از دادگستری میاد و کلی برا اون خط و نشون میکشه وقتی من رسیدم که شوهر اون خانم از آپارتمان اومد
من حتما از شما شکایت خواهم کرد خیلی وقیحانه فرمودند هر غلطی میتونی بکن از ساعت 3 رفتیم پزشک قانونی آقای دکتر ساعت 6 تشریف آوردند و پس از معاینه گفتند آثاری نمونده گفتم میذاشتین یک دفعه صبح میومدین حتماً دردش هم تموم میشد بالاخره یک پاکت سر به مهر به ما دادند تا فردا بریم از طریق دادگاه پیگیری کنیم نزدیک 6 شب رسیدم خونه گرسنه و خسته این است حکومت سراسر عدل و عدالت خبرای بعدی را به اطلاعتان خواهم رساند

رزیتا 11-02-2012 08:07 PM

2 هفته پیش یکی از دوستامونو دعوت کردیم، اولین بار بود که
میخواستن بیان خونه ی ما، منم هنوز خونه شون نرفتم
ولی بابای پگاه خیلی بهشون زحمت میده همیشه "در واقع با آقاشون صمیمی هستن"
شاید من یک یا دوبار تا حالا بیشتر ندیدمشون، ولی چون منزل جدیدمون
نزدیک اوناست، بد ندیدیم به این واسطه ارتباطمونو نزدیکتر کنیم
من حتی نمیدونستم که این خانواده چند نفر هستند و یا ...
قولو قرارو گذاشتیم پای آقایون، پنجشنبه شب دعوتشون کردیم
سرتونو درد نیارم من از چهارشنبه مشغول تدارک بودم، که پنجشنه ظهر
مطلع شدم که تشریف نمیارن و قراره برن روستا و تا جمعه شب هم
روستا می مونن، خب منم چون کلی به خودم زحمت داده بودم:d نمیخواستم
به هفته بعد موکول بشه گفتم شنبه تشریف بیارن، و چون قبلا صحبت شده بود
من دیگه پی گیر دعوت و .. نشدم، و همچنان به نظافت خونه و
تدارک مهمونی میرسیدم، یعنی از همون صبح روز چهارشنبه که خدمتتون عرض کردم
من مشغول تدارکات:d بودم تا شنبه ساعت 8 شب، چقدر لحظه شماری میکردم که
تشریف بیارن، به ساعت که نگاه کردم، وای ساعت 8 بود چطور نیومدن؟!!
یهو جناب همسر از در وارد شدن، خب تصور میکردم ایشون رفته دنبالشون
یا اینکه قرار گذاشتن با هم تماس بگیرن قبل از اومدنشون
که گفتن نه همچین قراری نبوده، صبر کنید من الان باهاشون تماس میگیرم
ببینم اگه لازمه برم دنبالشون، که یهو دیدم با تعجب پرسید مهمون دارین؟
یعنی چی؟ مگه شما اینجا مهمون نیستین؟ خب مهموناتونم بردارین بیارین
در خدمتشون هستیم، که گویا دوست گرام فرموده بودن، ما از قبل تدارک دیدیم و
مهمون دعوت کردیم الان هم سر سفره شام هستیم
دوست گرام فراموش کرده بودن به خانمشون بگن که مهمانی پنجشنبه
موکول شده به شنبه، خانوم ایشون هم کلی مهمان دعوت کرده بودن
تصور کنید من اون لحظه چه حالی داشتم_:2:_:2:_:2:
دلم میخواست گریه کنم
خانومش گفته بود گوشی رو بدید به خانوم میخوام ازشون عذرخواهی کنم،
و بنده خدا کلی شرمنده و ... گفت که من بی تقصیرم نیمدونستم امشب
خونه شما مهمونیم، گفتم کاش ما زودتر تماس میگرفتیم، میفهمیدیم قضیه رو، با
مهموناتون میومدین اینجا یا اینکه ما با محتویات سفره خدمت میرسیدیم،
خلاصه بعد از 2 هفته هنوز خستگی اون مهمونی بی مهمون از تنم بیرون نرفته
اونشب به هرکی هم که زنگ زدیم بیان خونمون
هرکی به طریقی یا گرفتار بود یا مهمون بود یا مهمون داشت
منم به اهل خونه یک هفته تمام غذای تکراری دادم تا یادشون بمونه چطور مهمون دعوت کنن{شیت شدن}

Afsaneh_roj 11-03-2012 12:00 AM

عجب مهمونی رفتنی !!!!!!1
 
امروز که اتفاق خاصی نیفتاده ......
فقط تعطیلی پشت سر هم خیلی کسل کننده س
مخصوصا هوا هم برای بیرون رفتن با بچه خوب نباشه .
همین .......:)
نقل قول:

نوشته اصلی توسط مستور (پست 271200)
خانمه میگه من شوهرم تو دادگستریه پدرتونو در میاره بعد هم زنگ میزنه به شوهرش و یک پاترول از دادگستری میاد و کلی برا اون خط و نشون میکشه وقتی من رسیدم که شوهر اون خانم از آپارتمان اومد
من حتما از شما شکایت خواهم کرد خیلی وقیحانه فرمودند هر غلطی میتونی بکن

واقعا که چقدر بده آدم از عنوان و سمتش سوء استفاده کنه ...
نقل قول:

نوشته اصلی توسط رزیتا (پست 271411)
2 هفته پیش یکی از دوستامونو دعوت کردیم، اولین بار بود که
میخواستن بیان خونه ی ما، منم هنوز خونه شون نرفتم
ولی بابای پگاه خیلی بهشون زحمت میده همیشه "در واقع با آقاشون صمیمی هستن"
شاید من یک یا دوبار تا حالا بیشتر ندیدمشون، ولی چون منزل جدیدمون
نزدیک اوناست، بد ندیدیم به این واسطه ارتباطمونو نزدیکتر کنیم
من حتی نمیدونستم که این خانواده چند نفر هستند و یا ...
قولو قرارو گذاشتیم پای آقایون، پنجشنبه شب دعوتشون کردیم
سرتونو درد نیارم من از چهارشنبه مشغول تدارک بودم، که پنجشنه ظهر
مطلع شدم که تشریف نمیارن و قراره برن روستا و تا جمعه شب هم
روستا می مونن، خب منم چون کلی به خودم زحمت داده بودم:d نمیخواستم
به هفته بعد موکول بشه گفتم شنبه تشریف بیارن، و چون قبلا صحبت شده بود
من دیگه پی گیر دعوت و .. نشدم، و همچنان به نظافت خونه و
تدارک مهمونی میرسیدم، یعنی از همون چهارشنبه که خدمتتون عرض کردم
من مشغول تدارکات:d بودم تا شنبه ساعت 8 شب، چقدر لحظه شماری میکردم که
تشریف بیارن، به ساعت که نگاه کردم، وای ساعت 8 بود چطور نیومدن؟!!
یهو جناب همسر از در وارد شدن، خب تصور میکردم ایشون رفته دنبالشون
یا اینکه قرار گذاشتن با هم تماس بگیرن قبل از اومدنشون
که گفتن نه همچین قراری نبوده، صبر کنید من الان باهاشون تماس میگیرم
ببینم اگه لازمه برم دنبالشون، که یهو دیدم با تعجب پرسید مهمون دارین؟
یعنی چی؟ مگه شما اینجا مهمون ندارین؟ خب مهموناتونم بردارین بیارین
در خدمتشون هستیم، که گویا دوست گرام فرموده بودن، ما از قبل تدارک دیدیم و
مهمون دعوت کردیم الان هم سر سفره شام هستیم
دوست گرام فراموش کرده بودن به خانمشون بگن که مهمانی پنجشنبه
موکول شده به شنبه، خانوم ایشون هم کلی مهمان دعوت کرده بودن
تصور کنید من اون لحظه چه حالی داشتم_:2:_:2:_:2:
دلم میخواست گریه کنم
خانومش گفته بود گوشی رو بدید به خانوم میخوام ازشون عذرخواهی کنم،
و بنده خدا کلی شرمنده و ... گفت که من بی تقصیرم نیمدونستم امشب
خونه شما مهمونیم، گفتم کاش ما زودتر تماس میگرفتیم، میفهمیدیم قضیه رو، با
مهموناتون میومدین اینجا یا اینکه ما با محتویات سفره خدمت میرسیدیم،
خلاصه بعد از 2 هفته هنوز خستگی اون مهمونی بی مهمون از تنم بیرون نرفته
اونوش به هرکی هم که زنگ زدیم بیان خونمون
هرکی به طریقی یا گرفتار بود یا مهمون بود یا مهمون داشت
منم به اهل خونه یک هفته تمام غذای تکراری دادم تا یادشون بمونه چطور مهمون دعوت کنن{شیت شدن}

رزیتا خانم . خوب اعصابی داشتی به خدا ......
باز خوبه برای یه مدت آشپزی نکردی ....
نوش جونشون ....
واقعا بهت حق داری .
وقتی مطلبت رو خوندم حس خستگی به من هم دست داد .:d
خسته نباشی خواهر ......



مستور 11-03-2012 01:19 AM

ممنونم اظهار همدردی های شماست که باعث نیرو میشه
ناراحت نباشی اون دادگستری رو داره من و خواهرم خدا را
خیلی فرق نمیکنه اون ما را تهدید میکنه اما باید بترسه از
خشم خدا که بیچارش میکنه


sharareh1 11-03-2012 11:54 AM

دیروز ماشینمو عوض کردم و این حس خوبی بهم داد چون کم کم احساس کردم داره اذیتم میکنه
امروز صبح هم 1 صبح رفتم حرم تا ساعت 3:30 جای همتون خالی بود واقعا
اما تعجب کردم که اینقدر حرم شب عید خلوت باشه:o

ترنم 11-05-2012 10:28 PM

خورش خلال
 
سلام

امشب جای همتون خالی خیلی خوش گذشت:)

دیروز اومدم سنندج

امیدوارم دلتون نخواد
امشب یه خورش خلال کرمانشاهی درست کردم توپ
12 نفر از دوستامم دورهم جمع شدیم خوردیم
خلاصه اگه کسیم دلش خواست مونده بیاد تا بهش بدم بخوره:d
امشب یکی از بهترین شبایه خوابگاه بود {شیت شدن}
جایه همه دوستان خالی :53:

Afsaneh_roj 11-06-2012 08:10 AM

آقا دزده
 
سلام .......

این اتفاق برای مامانم افتاده ........
وقتی مامانم خونه نبوده .
آقا دزده رفته خونه مامانم _:2:.....
یه حلب 17 کیلویی روغن و 400 هزار پول که توی خونه بوده برداشته ..
دیگه دست به هیچی نزده ..
کلی وسیله توی خونه بوده..
ولی فکر کنم گشنه بوده .. :d
البته در بدون هیچ زحمتی باز شده .شاید آشنا بوده .
به احتمال زیاد کلید داشته ..
مامانم وقتی از بیرون میاد خونه در رو که باز میکنه
کلید رو میزاره دم در ورودی و در حیاط هم تا شب بازه ..
میگه اینجا محله ی آروم و خوبیه .عجب آرامشی :21:
هر کی بوده کلید رو برداشته و برده از روش زده
بعد مثل بچه های خوب آورده گذاشته سر جاش ..
خلاصه الان هم میگه دلم نمیاد نفرینش کنم .
حتما احتیاج داشته ..

آناهیتا الهه آبها 11-12-2012 07:12 PM

امروز کلا کلاس نداشتم
ولی ساعت 11 چشمم افتاد به کتاب حسابرسی یهو به ذهنم افتاد که امروز استاد کلاس جبرانی حسابرسی گذاشته اونم ساعت 12....
بدو بدو غذا خوردم و حاضر شدم و 12 سرکلاس بودم
12 شد 12 و ربع کسی نیومد حتی یه نفر حتی استاد
تا 12 و نیم نشستم دیدم نخیر خبری نیست پاشم برم
با خودم گفتم عجب دانشجوهایی عجب استادی نوبره والا{B Adabi}
خواستم برگردم خوابگاه سوار سرویس یکی از همکلاسی هامو دیدم
گفتم آقای فلانی چرا کلاس نیومدین
گفت امروز کلاس نداشتیم
گفتم مگه میشه خودم یادداشت کردم( جدی یادداشت کرده بودم)
گفت نه هفته قبل کلاس جبرانی داشتیم تموم شد دیگه کلاس نداشتیم
منم هرچی فک کردم یادم نیومد
گفتم همه کلاس بودن
گفت آره همه بودیم
گفتم منم بودم!!!!!!:d
این من:65::5:
این همکلاسیم:39::23:
دیگه گفتم تا سه تر نشده زود پیاده شم بقیه راه رو پیاده برم
ولی من هنوزم یادم نیومده هفته قبل کلاس رفتم یا نه
انگار دوشنبه هفته پیش کلا از ذهنم پاک شدم
باید برم بیشتر فک کنم

shokofe 11-13-2012 10:11 AM

سلام
حالا من از اتفاق دیشب براتون بگم
دیشب عروسیبودیم جاتون خالی خیلی هم خوب بود
اما از اونجایی که وسط هفته بود و عروسی هم تو باغ بود میدونستیم دیر تموم میشه همسر محترم گفتن نمیان و قرار شد پارسا و پسر برادرم پیشش بمونن

من هم همراه برادرم و خانمش رفتیم
بعد از خوش گذرونی خیلی زیاد وقت برگشتن برادرم به خانمش گفت کلید که آوردی خانمش گفت نه مگه تو نگفتی کلید آوردی؟
منمرافه
خانم برادرم{قاط}
برادرم:confused:
خلاصه فهمیدیم کلید ندارن حالا درشون هم از اون ضد سرقتا

خلاصه ساعت 2 برادرم ما رو پیاده کرد و گفت میرم ببینم چی کار میکنم من هر چی گفتم نرو گوش نکرد ...خانمش داشت دق میکرد
میگفت صبح باید برم درمانگاه با لباس عروسی برم؟
یا پسرشون چه جوری بره مدرسه
خلاصه اوضاع خراب بود
منم که بچه ی خوب هیچی نمیگفتممرافه

اومدیم و گفتیم بخوابیم ولی من خوابم نمیبرد ساعت 3 به برادرم اس ام اس دادم که چی شد گفت الان کلید ساز آوردم داره در و باز میکنه
صبح هم اومد و خانم و پسرشو برد ولی دیگه بالا نیومد

ولی من هنوز باهاشون حرف نزدم ببینم ساعت 3 نیمه شب کلید ساز از کجا گیر آورده
حتما" وقتی فهمیدم بهتون میگم

امابه این نتیجه رسیدم برادرم خیلی با عرضست;)
اینو نگم چی بگم:d

رزیتا 11-14-2012 12:16 AM

امروز یه روز عالی و خاطره انگیزی بود برام
و مطمئنم که شیرینی این خاطره اگه زنده بمونم سالها با منه
یه قرار خانوادگی داشتیم زیر بارون
"آخ که چقدر من فصل پاییزو دوست دارم،
حیف که داره تموم میشه، تا سال دیگه یا عمر!! البته زمستونم خوبه
اما هرگز به پاییز نمیشه"
آره یه قرار خانوادگی غیر منتظره که یهویی پیش اومد،
"من، مادرم، برادرم و امیرعلی" با یک عزیز که بعد از حدود 20 سال
امروز تونستیم ببینیمش، خدا میدونه چطور نیم ساعته آماده شدیم
و به محل قرار رسیدم، شاید در حالت عادی فقط نیم ساعت طول
میکشید با امیرعلی سروکله بزنم تا بزاره آمادش کنم
میتونستیم قرارو بزاریم برای بعد و مهمانی و این حرفا
ولی این قشنگترو شیرینتر بود..
شاید دیدارمون به یک ساعت هم نکشید، اگرچه این یک ساعت
با سرعت نور گذشت، اما خداروشکـــــــــــــــــر ...


ماهین 11-14-2012 11:59 PM

درود :53:
بدترین اتفاق ممکن برام افتاده ...
سال ها پیش ...فامیل بزرگمون اونقدر پر مهر و محبت بودن که مثال زدنی بودن!!
با اینکه تو شهر های ایران پخش بودن اما با کوچکترین بهانه ای دور هم جمع می شدیم ... حسادت معنی نداشت یا اونقدر کم بود که به چشم نمی اومد !
نمی دونم چی شد ! نمی دونم چرا به جای اون همه مهر ، کینه و دشمنی جایگزین شد! نمی دونم چرا فکر کردن باید از هم دوری کنن ...چرا حرف نزدن ...چرا مشکلشون را حل نکردند...چرا هرکسی گرفتار زندگی خودش شد ...
اینطوری شد که تمام محبت هاشون یادشون رفت ...
وقتی بزرگ یه فامیل که مثل ریشه های یه درخت تنومند می مونه ، سست بشه ... نتیجش می شه دوری ...می شه دلخوری... می شه دلتنگی ...
نمی خوام بگم چی شد ...اما اونقدر فامیلمون از هم کینه به دل گرفتن که ...
سال ها گذشت ...دورا دور از هم خبر داشتن اما حال هم و نمی پرسیدن !!!
ما که جوونتر بودیم تصمیم گرفتیم کاری به کار بزرگتر ها و دلخوری هاشون و کینه هاشون نداشته باشیم ... مثل بچگی هامون همو دوست داشته باشیم و لذت داشتن فامیل صمیمی رو به بچه هامون بر گردونیم...
چند روز پیش متوجه شدم یکی از عمه هام تومور دارن ...اون لحظه ای که شنیدم ، یادم رفت تمام حرف ها و دلخوری هایی که ازش داشتم ، تصور نبودنش اشکم رو درآورد ...
این بغض چند روزی هست که با منه !
امروز عملشون کردن ...باید شیمی درمانی بشن ...
می دونید چی جالبه ؟! اینکه قبل از عمل منتظر بابام بودن ...با وجود اون همه ادم منتظر پدر بودن.
" هر شری هم یک خیری درش هست ." چقدر مناسبه برای این اتفاق...حالا همشون دوباره دور هم جمع شدن ...به عمه خانوم میگم که خوبید عمه جان ؟! میگن : اره عزیزکم ، بابات اینجاست چرا بد باشم !
این سال ها رو بدون دیدن هم گذروندن ، به دلخوریشون مجال دادن که رشد کنه ...به دلتنگی هاشون اهمیتی ندادن...همو آزردن ...
حالا دوره هم جمع شدن دوباره و میگن و می خندن ...بی خیال روز ها و سال هایی که می تونست بهترین سال های زندگیشون باشه و به هم زهرش کردن !
چند روزی طول میکشه تا باز بشم همون ادم قبلی....
افکارم به هم ریخته است ...
اصلا تمرکز ندارم...
{پپوله}

شابادی 12-02-2012 02:05 PM

:21::21::21::21::21::21::21::21: اچند روز پیش تو مسجد دانشگاهمون بادوستان داشتم یه مروری به درسا مینداختم
دیدم یه هوویی چراغا خاموش شد به دوستم گفتم چقدر بی شعورا میبینن ملت سرشون تو کتاب و دفتره ها بازم چراغا
رو خاموش کردن همون کسی که چراغارو خاموش کرد بالاسرم بود حرفامو شنید
گفت تازه چراغا رو خاموش کردم هیچ میخوام برم رومنبر روضه بخونم

bigbang 12-06-2012 02:07 AM

امشب داشتم راندمان برای کمپرسور حساب مییکردم به عدد 2 رسیدم !
ظاهراً عددهایی که از روی ولت و آمپری که خوندم از روی دستگاه ایراد داشت
دییجیتال هم بود کالیبره نشده بود ظاهراً
عددهایی که بدست آوردم افتضاحن ! الان همینطوری موندم چیکار کنم !

مستور 01-02-2013 02:05 PM

انا لله و انا الیه راجعون


دوستان خوب پی سی امروز محل کارم بودم همکاران اومدم دنبالم که تلفن داری پشت خط خواهرم بود که با صدای بغض گرفته و بی حال گفت سزیع خودت برسون بیمارستان پرسیدم چرا گفت مامان صبح سر نماز حالش به هم خورده با اورژانس آوردمش بیمارستان زود خودت رو برسون با عجله رفتم دم در خواهرم ایستاده بود تا منو دید زد زیر گریه گفتم چی شده گفت برو تو اورژانس وقتی رفتم دیدم مادرم نیست پرسیدم خانم سمیعی را میخوام کجاست ؟ گفتن شما ؟ گفتم پسرشون گفتن تو سردخونه
دوستان مادرم مرد
جالب اینکه میگن چون کمتر از یکساعت از آوردن به بیمارستان فوت نموده باید پزشک قانونی علت مرگ را تشخیص بده
قراره فردا به طریقی و با ارایه ی نسخه های دکترش که فشار بالایی داشت و دارو مصرف میکرد و یک گواهی از دکتر به بیمارستان برویم و جنازه را تحویل بگیریم اگر حالم مساعد شد برای عرض ماوقع خدمت میرسم از اینکه این خبر بد را دادم شرمنده همه شما هستم


ماهین 01-02-2013 03:13 PM

خیلی متاسفم.
مطمعنا هیچ چیزی نمیتونه جای خالی نبودن مادرتون رو پر کنه ...
براتون از خدام ارزوی صبر کردم ...صبری اونقدر بزرگ و قوی که بتونه سرپا نگهتون داره ...
جاشون سبز باشه ...


niham 01-03-2013 12:40 PM

مرگ مادر غم نیست
درد است که تا هنگام مرگ
در جان میماند
این درد جانکاه را به شما مستور
عزیز و خانواده محترم تسلیت میگم
امید است دیگر غم نبینید

ماهین 01-15-2013 12:55 AM

درود فراوان بر شما
براتون پیش اومده با خودتون قهر باشید ؟
هیچ چیزی ذهنتون رو درگیر خودش نکنه ؟
چیزی خوش حالتون نکنه ...غمگینتون نکنه !!
اصلا خود خودتونو گم کنید و ندونید کجایید؟!
اوضاع و احوال این روزام این بود ...چرا و چطورش بماند !!!

آموزشگاه دنبال اهداف جدید و بزرگی داره ! ...
چند وقت پیش مدیر ازمون خواستند که خیلی صادقانه براشون از نقاط ضعف و قدرتمون بنویسیم ...
چرا من جز به جز حرف ها برام مهمه ؟! تصور کنید ...
از بیت 4 مربی و 2 کادر خدماتی تنها کسی که جدی گرفت من بودم ! حالا میگم چطور !

فکرشو بکنید در مقابل برگه های چند خطی و کوچک همه ؛ من 4 برگ کاغذ A4 رو سیاه کردم :21: !!! پشیمون نیستم اما ...
اینا رو گفتم که به این مسئله برسم ...
امروز اون آقایی که قرار شده مجموعه رو برسونه به نقطه ی عطف؛ جلسه ای گذاشتند و انصافا صحبت های فوق العاده ای داشتن ...
گفتن حرف بزنیم ...
همه حرف زدن ...کم و زیاد و ...نوبت من که شد ، وقتی شروع کردم ...اولش متوجه شدم صدام میلرزه ...بعد احساس کردم یه بغض بدی دارم که نمیشه کنترلش کنم و هر لحظه بد و بدتر می شه ...بعدش دیدم ای وای دارم میلرزم ...
خلاصه این که گفتم نمیدونم چرا این همه بغض دارم ...با گفتنش اشکامم در اومد !!
اه اه اه ...بدم میاد از خودم که نمی تونم جلوی این اشک ها رو بگیرم !!!
اصلا نمیدونم چه اتفاقی افتاد ...
ایشون گفتن تنها کسی که پاسخ درست به سوال هاشون دادن من بودم ...
گفتن من خیلی صادقانه مسائل رو بیان کردم ...
گفتن من باید بتونم احساساتم رو کنترل کنم چون این احساسات شدید همونطوری که می تونه باعث پیشرفتم بشه میتونه باعث پس رفت هم بشه !!!
فکر کنید من تا حالا نمیدونستم این همه احساسات هیجانی در من وجود داره و روزی می رسه که نتونم کنترلشون کنم !!!
حالا ما ماندیم و کوهی از هیجان و احساس هیجان و ...اما خوب برای من نشدی وجود نداره ... !! :)
{پپوله}


niham 01-15-2013 10:47 AM

یک اتفاق جالب نمیدونم برای شما هم افتاده یانه
از خواب بیدار شدم یک نگاه به ساعت روی دیوار کردم دیدم 7.20 دقیقه است
با عجله از جا بلند شدم آبی به دست و صورت زدم لباس پوشیدم چون سرویس
راس 30/7 از سر خیابون رد میشد یکبار دیگه به ساعت نگاه کردم ببینم چقدر گذشته
متوجه شدم ساعت 20 دقیقه به 4 بوده من 20/7 دیدم لباسام کندم و رفتم مجددا
زیر پتو خوابم برده ساعت 15/10 بیدار شدم امروز درس بی درس !!!!!

شابادی 01-16-2013 02:24 PM

بعد از کلی تقلبی تو یه امتحان با خودم گفتم کمتر از 18 نباید بگیرم دیدم نمرم شده 14
امروز که رفتم دانشگاه گفتم استاد من حداقلش 18 میشم گفت نه من درست تصحیح
کردم گفتم یکباره دیگه تصحیح کنید
تهدید کرد گفت اگر کمتر باشی نمره خودتو نمیدم هیچ 5 نمره ازنت کم یکنم کفتم باش ولی اگه بیشتر شدم چی گفت 5 نمره بهت بیشتر میدم
رفتیم سر برگم دیدم روش نوشته 75 /18 استاد گفت ا... اشتباه نوشتم گفتم پس دیگه
20م گفت صد در صد
می دونید چیش جالبه اونی که 14 گرفته بود پسر داییم بود و من 75 / 18
موقع ثبت نمرات نمراتمونو جا بجا زده بود منم بهش نگفتم که جریان اینطوریه حالا هم پسر داییم 14 ش شد 19 هم من بیست
گرفتم یه ک حالی داد

ماهین 01-19-2013 11:56 PM

درود فراوان بر شما

این چند روز برای من سرشار از هیجان و استرس و لذت و خستگی بود !!!

اول این که فرهنگ خانه یه برنامه از یکی از گروه ها رو برنامه ریزی کرده بود که استادم درش عضو هستند ...اسم برنامشون ایران نامه بود و برنامه ی سومشون ...اما قسمت جالبش این بود که شاهنامه خوانی داشتن و نقالیش هم با یک خانوم جوان و زیبا و بسیار خوش صدا بود ...

نمیدونم چطور براتون بگم از احساسی که داشتم ..."گرد آفرین " که وقتی اولین بار از دلاوریهاش میخوندم دلم خواست مثل اون باشم ...یا "بیژن و منیژه" ...و از همه زیباتر و مهم تر" آرش کمانگیر " که تنها اسمش من رو غرق در لذت و افتخار میکنه ...

برای بیان احساس خوبی که داشتم همین بس که بدونید من هر 3 برنامشون رو رفتم و البته اجرای پایانیشون رو استادم لطف کردن و دعوتم کردند چون انجمن همیاران بیماری های سرطانی کل بلیط ها رو پیش خرید کرده بود ...

باورتون می شه اصلا برام تکراری نبود و هر بار بیشتر از قبل از شنیدن و دیدن برنامه لذت بردم ؟!

دیگه این که آموزشگاه ازبین هنر جو های 3 سال پیش تا به الان 14 نفر رو انتخاب کردن برای یک مسابقه ...با چند داور که از آموزشگاه داران با تجربه و خلاق هستند ...
خیلی خیلی جالب و لذت بخش بود ...
بخصوص این که همشون بر این عقیده بودند که کارهای شنیون عالی بود ...{شیت شدن}

با این که از ساعت 7 صبح تا 7 عصر سر پا بودم ...با اینکه کلی بهم اخطار داد که چرا راهنمایی میکنم ...با این که از خستگی در حال مردن بودم ...اما مطمعنم که در روز ها و سال های اینده با افتخار از این روز یاد خواهم کرد ...

kiana 01-20-2013 06:33 PM

مهمترین خاطره امروز که چه عرض کنم بدترین خاطره امروزم اینه که......
بنده امروز سر کار بودم و آقای همسر در منزل تشریف داشتند به مناسبت اینکه قرار بود برای تعمیر دستگاهی در منزل تعمیرکاران محترم و صد البته چیره دست سامسونگ افتخار تشریف فرمایی بدهندالبته بعد از هزاران بار تماس تلفنی من به ایشان......و همانا این فیضی بزرگ بود برای آقای پسر که امروز در حضور پدر بزرگوارشان برای همیاری و همکاری در امور به هم ریخته منزل رکاب بزنند!!!الغرض زمانی که ما وارد منزل شدیم بسی مشعوف و خرسند شدیم از دیدن این صحنه که همه چی مرتب و منظم آراسته شده و در دل به خود گفتیم که مرحبا بر این دولتمردان بزرگ که باید ستایششان کرد برای اینکه همتی بزرگ دارند برای جمع و جور کردن ریخت و پاشهای ایجاد شده .....و گفتیم نه بابا به همسر جان امیدی است در آینده که بتوانیم روی محبت و همکاری ایشان در خانه داری و بچه داری حسابی باز کنیم.وپیش خودمان کلی شرمنده شدیم که ما چقدر بخیل بودیم که این همه مدت از وجود ایشان در امور مربوطه استفاده نکردیم و حتی مبادرت به گناه کبیره ،غیبت ایشان هم میکردیم(که البته خداوند ما را ببخشاید ) پیش این و آن که ای ایها الناس بدانید و اگاه باشید که اگر روزی یا روزگاری از بد روزگار اگر ما چلاق یا علیل شدیم(خدای نکرده!!!).همسر ما هیچکار بلد نیست و اگر باری روی دوش ما نگذارد باری را نیز جا به جا نخواهد کرد(لذا کماکان ما را از محبت خویش در آن ایام بیدریغ نگذارید)و به قول معروف از این امامزاده خیری به ما نخواهد رسید ...خلاصه در این فکرهای پلید و شیطانی بودیم که با منظره شیشه نوشابه خالی در سطل اشغال روبه رو شدیم و وقتی از ایشان سئوال فرمودیم که ای سرور من اگر قرار بود که قوم تاتار هم ناهار منزل ما شرفیاب میشدند همانا این جعبه نوشابه خانواده 2 لیتری به این زودی نباید تمام میشد مگر شما پدر و پسر در این خانه چه کردید!!که پسر جان در کمال شعف و شادمانی همچون فاتح جنگ چالدران فرمودند که الا ای مادر فرزانه نداری خبر از من ....؟؟!!که من تمام گلدانهای گل این خانه را در زمان اوقات استراحت پدر جان با نوشابه آبیاری نمودم و در جواب این سئوال بنده حقیر که فرمودیم چرا شما همچین گذشتی را از خود نشان دادید و بذل و بخشش کردید و از خیر این نوشابه گذشتید و به گلها دادید فرمودند مامانی گلها فقط با آب خالی که رشد نمیکنند باید همه چی بخورند تا بزرگ بشن.!!!!!!!!!!........برایتان دیگر نخواهم گفت که چه قیافه دیدنی بود قیافه من همچون یخ وارفته!!!......که هیهات بر من ....ار فردا قراره چه بلاهای دیگه ای بر سر این موجودات بی زبان بیاد....احتمالا باید کم کم شاهد خالی شدن ظرف ماکارونی و قورمه سبزی و سایر بقایای غذاها در پای این گلدانهای بدبخت باشیم....حال شما بگویید کدام کشور سریعا تقاضای پناهندگی من را صادر میکنند تا من از دست این خانواده و برای داشتن کمی آرامش اعصاب سریعا به آنجا پناهنده شوم......ما را از محبت بیدریغ خویش محروم نفرمایید......که هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم....


اکنون ساعت 03:19 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)