![]() |
|
خب مهمترین اتفاق امروزم این بوده که به خودم اعتراف کردم معتاد شدم به پی سی سیتی!! خدا به خیر بگذرونه با همسر مهربان;)!!!
دیگه اینکه مدیر آموزشگاه تصمیم گرفتن اولین گرد همایی مربوط به اموزش شنیون باشه ومنم کارم در اومد...موندم از خودم که چه رویی دارم به خدا...!!! |
دلم تنگه بدجوری!
اما با وجود استرس و دلتنگی می درسم! ایشالا که تموم شه این امتحانا یه نفس راحت بکشیم! خسته ام! خستگی هم شده اتفاق مهم هر روز! از همون صبح که چشم باز می کنم خسته ام همه خسته اند چرا واقعا؟ کارامون زیادن یا چون مجبوریم بارشونو تنهایی به دوش بکشیم خسته مون می کنن؟ التماس دعا |
تولد
هوووووووووووووووووووورا بعد از یه استرس یک ساعته برای بار چهارم عمه شدم امشب {شیت شدن}{شیت شدن}{شیت شدن}{شیت شدن} |
افسانه ی عزیز خوشحالم برات . حس خوبیه ؟! من هنوز عمه نشدم اما خیلی دلم میخواد زودتر این اتفاق بیافته...
امروز خبر بدی شنیدم ، بچه که بودم از این شهر به اون شهر زیاد میرفتیم... یکی از همسایه هامون یه خانوم مسن و تنهایی بودن ،از بابا خواهش کردن که شبهایی که خیلی تنهان پیششون بمونم. بیشتر خط فکریمو مدیونشونم ... ایشون معلم باز نشته بودن، حافظ وسعدی و مولانارو بهم شناسوندن ... هر چیزی که الان دارم از ایشونه... امروز متوجه شدم فوت کردن ... تو تنهایی...تو غربت... امروز روز خوبی نبوده برام ... کاشکی بهشون میگفتم که چقدر برام عزیز بودن ... |
ماهین جون خیلی متاثر شدم
تسلیت می گم خدا بیامرزه روحشون شاد _:2: ============= ایشاالله به زودی عمه بشی تا لذتش رو ببری |
کارآموزی :20::20: خدایا یه لیسانسه ها همش ییه لیسانسه ها {قاط} ای خدا ! |
|
تولد داداشم!!!! {شیت شدن}
|
خب تنها اتفاق مهم امروز خستگی و خستگی و خستگی بود...
بچه های آموزشگاه امتحان عملی داشتن . 7 ساعت سر پا بودم... بد تر از اون اینکه از کلاس 15 نفری ،فقط 5 نفر کارشون قابل قبول بود..._:2: |
نقل قول:
ماهین جان خسته نباشی:53::53::) |
بچه ها من استرس گرفتم میدونید همون دندونی که گفتم پر کردم الان یه مقداری شروع کرده به درد گرفتن ! یه چیزی برام سواله این هست که چه وقتی دندون نیاز به عصب کشی داره خدا نیاره اون روز رو که من برم دندونم رو عصب کشی کنم |
درود دوست جونا |
امروز اتفاقی سر راه که به خونه بر میگشتم سری به
یکی از دوستان صمیمیم زدم از پشت آیفون گفت بیا بالا خواهش کردم بیاد پایین ببینمشو برم اصرار کرد برم بالا رفتم دیدم چه خبره روز تولدش بود جشن گرفته بودن همه ی فامیلش جمع بودن از خجالت مردم اول اینکه دست خالی رفته بودم دوم از روز تولدش فراموش کرده بودم فکر کنید چه حالی شدم |
اوایل تایستان رفتم روی پشت بام برا راه اندازی کولر دیدم زنبورهای |
البته اتفاق دیروزه
تورو خدا ببینید تو چه شهر گندی هستیم دانشگاه بودم هوا خوب بود یه هو هوا تاریک شد بیرونو که نگاه کردم دیدم گرد و غبار اون قدر زیاده هوا قرمز شده نیم ساعت بعد باد تندی و اومد بلافاصله بارون تند حساب کنید هوا غبار الود بود بارون هم اومد یعنی گل باریده از اسمون تو تندی بارون تگرگ هم بارید اینجا اخر دنیاس( خرمشهررو میگم) |
درود |
ماهین خانوم تولدتون مبارک.
امیدوارم همیشه همین قدر خوشحال باشید، همه چی شیرین باشه، سلامت باشید و از زندگیتون لذت ببرید. :53: |
|
ساعت یک و نیم بود نشستم پای پی سی تا کمی پست بزنم که موبایلم زنگ زد خواهرم بود همون که چند روز پیش تو خونمون زنبور بچه را گزید
از پشت خط صداش میلرزید و می گفت پاشو بیا خونمون هر چی گفتم چیه نگفت با عجله و در حالیکه توی شهر به شدت باران می بارید خودمو رسوندم در خونش دیدم در خونشونو کندن برای طرح اگو و دارن پر میکنن پرسیدم چی شده گفت میخواستم ماشینواز تو پارکینگ بیارم بیرون دیدم یک پی کی درب پارکینگ توقف کرده به هرطبقه زنگ زدم گفتن مال ما نیست منم که عجله داشتم میخواستم آزمایش همایون رو برسونم به آزمایشگاه اعصابم خورد بالاخره بعد از 45 دقیقه یک خانم از چند تا آپارتمان اون طرفتر اومد تا ماشینشو برداره بعنوان اعتراض جلو رفتم و مودبانه گفتم آخه خانم این کار از نظر شما صحیحه خانمه میگه حالا چی شده 2 دقیقه رفتم و برگشتم . گفتم خانم 45 دقیقه است رفتی . یکباره گفت رفتم که رفتم دلم خواسته اینجا پارک کنم من گفتم واقعاً که .... آمد پایین و گفت واقعاً که چی و یک چک محکم زد تو گوشم وقتی من نگاه کردم دیدم اثر پنجه هاش مونده بعد خواهرم میگه الان زنگ میزنم داداشم بیاد میگه (خواهرم قزاقستان زندگی میکنه و برای مرخص آمده ایران ولی شوهرش هنوز نیامده )خانمه میگه من شوهرم تو دادگستریه پدرتونو در میاره بعد هم زنگ میزنه به شوهرش و یک پاترول از دادگستری میاد و کلی برا اون خط و نشون میکشه وقتی من رسیدم که شوهر اون خانم از آپارتمان اومد من حتما از شما شکایت خواهم کرد خیلی وقیحانه فرمودند هر غلطی میتونی بکن از ساعت 3 رفتیم پزشک قانونی آقای دکتر ساعت 6 تشریف آوردند و پس از معاینه گفتند آثاری نمونده گفتم میذاشتین یک دفعه صبح میومدین حتماً دردش هم تموم میشد بالاخره یک پاکت سر به مهر به ما دادند تا فردا بریم از طریق دادگاه پیگیری کنیم نزدیک 6 شب رسیدم خونه گرسنه و خسته این است حکومت سراسر عدل و عدالت خبرای بعدی را به اطلاعتان خواهم رساند |
2 هفته پیش یکی از دوستامونو دعوت کردیم، اولین بار بود که |
عجب مهمونی رفتنی !!!!!!1
امروز که اتفاق خاصی نیفتاده ...... |
ممنونم اظهار همدردی های شماست که باعث نیرو میشه |
دیروز ماشینمو عوض کردم و این حس خوبی بهم داد چون کم کم احساس کردم داره اذیتم میکنه امروز صبح هم 1 صبح رفتم حرم تا ساعت 3:30 جای همتون خالی بود واقعا اما تعجب کردم که اینقدر حرم شب عید خلوت باشه:o |
خورش خلال
سلام |
آقا دزده
سلام .......
این اتفاق برای مامانم افتاده ........ وقتی مامانم خونه نبوده . آقا دزده رفته خونه مامانم _:2:..... یه حلب 17 کیلویی روغن و 400 هزار پول که توی خونه بوده برداشته .. دیگه دست به هیچی نزده .. کلی وسیله توی خونه بوده.. ولی فکر کنم گشنه بوده .. :d البته در بدون هیچ زحمتی باز شده .شاید آشنا بوده . به احتمال زیاد کلید داشته .. مامانم وقتی از بیرون میاد خونه در رو که باز میکنه کلید رو میزاره دم در ورودی و در حیاط هم تا شب بازه .. میگه اینجا محله ی آروم و خوبیه .عجب آرامشی :21: هر کی بوده کلید رو برداشته و برده از روش زده بعد مثل بچه های خوب آورده گذاشته سر جاش .. خلاصه الان هم میگه دلم نمیاد نفرینش کنم . حتما احتیاج داشته .. |
امروز کلا کلاس نداشتم |
سلام |
امروز یه روز عالی و خاطره انگیزی بود برام |
درود :53:
بدترین اتفاق ممکن برام افتاده ... سال ها پیش ...فامیل بزرگمون اونقدر پر مهر و محبت بودن که مثال زدنی بودن!! با اینکه تو شهر های ایران پخش بودن اما با کوچکترین بهانه ای دور هم جمع می شدیم ... حسادت معنی نداشت یا اونقدر کم بود که به چشم نمی اومد ! نمی دونم چی شد ! نمی دونم چرا به جای اون همه مهر ، کینه و دشمنی جایگزین شد! نمی دونم چرا فکر کردن باید از هم دوری کنن ...چرا حرف نزدن ...چرا مشکلشون را حل نکردند...چرا هرکسی گرفتار زندگی خودش شد ... اینطوری شد که تمام محبت هاشون یادشون رفت ... وقتی بزرگ یه فامیل که مثل ریشه های یه درخت تنومند می مونه ، سست بشه ... نتیجش می شه دوری ...می شه دلخوری... می شه دلتنگی ... نمی خوام بگم چی شد ...اما اونقدر فامیلمون از هم کینه به دل گرفتن که ... سال ها گذشت ...دورا دور از هم خبر داشتن اما حال هم و نمی پرسیدن !!! ما که جوونتر بودیم تصمیم گرفتیم کاری به کار بزرگتر ها و دلخوری هاشون و کینه هاشون نداشته باشیم ... مثل بچگی هامون همو دوست داشته باشیم و لذت داشتن فامیل صمیمی رو به بچه هامون بر گردونیم... چند روز پیش متوجه شدم یکی از عمه هام تومور دارن ...اون لحظه ای که شنیدم ، یادم رفت تمام حرف ها و دلخوری هایی که ازش داشتم ، تصور نبودنش اشکم رو درآورد ... این بغض چند روزی هست که با منه ! امروز عملشون کردن ...باید شیمی درمانی بشن ... می دونید چی جالبه ؟! اینکه قبل از عمل منتظر بابام بودن ...با وجود اون همه ادم منتظر پدر بودن. " هر شری هم یک خیری درش هست ." چقدر مناسبه برای این اتفاق...حالا همشون دوباره دور هم جمع شدن ...به عمه خانوم میگم که خوبید عمه جان ؟! میگن : اره عزیزکم ، بابات اینجاست چرا بد باشم ! این سال ها رو بدون دیدن هم گذروندن ، به دلخوریشون مجال دادن که رشد کنه ...به دلتنگی هاشون اهمیتی ندادن...همو آزردن ... حالا دوره هم جمع شدن دوباره و میگن و می خندن ...بی خیال روز ها و سال هایی که می تونست بهترین سال های زندگیشون باشه و به هم زهرش کردن ! چند روزی طول میکشه تا باز بشم همون ادم قبلی.... افکارم به هم ریخته است ... اصلا تمرکز ندارم...{پپوله} |
:21::21::21::21::21::21::21::21: اچند روز پیش تو مسجد دانشگاهمون بادوستان داشتم یه مروری به درسا مینداختم
دیدم یه هوویی چراغا خاموش شد به دوستم گفتم چقدر بی شعورا میبینن ملت سرشون تو کتاب و دفتره ها بازم چراغا رو خاموش کردن همون کسی که چراغارو خاموش کرد بالاسرم بود حرفامو شنید گفت تازه چراغا رو خاموش کردم هیچ میخوام برم رومنبر روضه بخونم |
امشب داشتم راندمان برای کمپرسور حساب مییکردم به عدد 2 رسیدم ! ظاهراً عددهایی که از روی ولت و آمپری که خوندم از روی دستگاه ایراد داشت دییجیتال هم بود کالیبره نشده بود ظاهراً عددهایی که بدست آوردم افتضاحن ! الان همینطوری موندم چیکار کنم ! |
|
خیلی متاسفم. |
مرگ مادر غم نیست |
درود فراوان بر شما |
یک اتفاق جالب نمیدونم برای شما هم افتاده یانه |
بعد از کلی تقلبی تو یه امتحان با خودم گفتم کمتر از 18 نباید بگیرم دیدم نمرم شده 14
امروز که رفتم دانشگاه گفتم استاد من حداقلش 18 میشم گفت نه من درست تصحیح کردم گفتم یکباره دیگه تصحیح کنید تهدید کرد گفت اگر کمتر باشی نمره خودتو نمیدم هیچ 5 نمره ازنت کم یکنم کفتم باش ولی اگه بیشتر شدم چی گفت 5 نمره بهت بیشتر میدم رفتیم سر برگم دیدم روش نوشته 75 /18 استاد گفت ا... اشتباه نوشتم گفتم پس دیگه 20م گفت صد در صد می دونید چیش جالبه اونی که 14 گرفته بود پسر داییم بود و من 75 / 18 موقع ثبت نمرات نمراتمونو جا بجا زده بود منم بهش نگفتم که جریان اینطوریه حالا هم پسر داییم 14 ش شد 19 هم من بیست گرفتم یه ک حالی داد |
درود فراوان بر شما |
مهمترین خاطره امروز که چه عرض کنم بدترین خاطره امروزم اینه که......
بنده امروز سر کار بودم و آقای همسر در منزل تشریف داشتند به مناسبت اینکه قرار بود برای تعمیر دستگاهی در منزل تعمیرکاران محترم و صد البته چیره دست سامسونگ افتخار تشریف فرمایی بدهندالبته بعد از هزاران بار تماس تلفنی من به ایشان......و همانا این فیضی بزرگ بود برای آقای پسر که امروز در حضور پدر بزرگوارشان برای همیاری و همکاری در امور به هم ریخته منزل رکاب بزنند!!!الغرض زمانی که ما وارد منزل شدیم بسی مشعوف و خرسند شدیم از دیدن این صحنه که همه چی مرتب و منظم آراسته شده و در دل به خود گفتیم که مرحبا بر این دولتمردان بزرگ که باید ستایششان کرد برای اینکه همتی بزرگ دارند برای جمع و جور کردن ریخت و پاشهای ایجاد شده .....و گفتیم نه بابا به همسر جان امیدی است در آینده که بتوانیم روی محبت و همکاری ایشان در خانه داری و بچه داری حسابی باز کنیم.وپیش خودمان کلی شرمنده شدیم که ما چقدر بخیل بودیم که این همه مدت از وجود ایشان در امور مربوطه استفاده نکردیم و حتی مبادرت به گناه کبیره ،غیبت ایشان هم میکردیم(که البته خداوند ما را ببخشاید ) پیش این و آن که ای ایها الناس بدانید و اگاه باشید که اگر روزی یا روزگاری از بد روزگار اگر ما چلاق یا علیل شدیم(خدای نکرده!!!).همسر ما هیچکار بلد نیست و اگر باری روی دوش ما نگذارد باری را نیز جا به جا نخواهد کرد(لذا کماکان ما را از محبت خویش در آن ایام بیدریغ نگذارید)و به قول معروف از این امامزاده خیری به ما نخواهد رسید ...خلاصه در این فکرهای پلید و شیطانی بودیم که با منظره شیشه نوشابه خالی در سطل اشغال روبه رو شدیم و وقتی از ایشان سئوال فرمودیم که ای سرور من اگر قرار بود که قوم تاتار هم ناهار منزل ما شرفیاب میشدند همانا این جعبه نوشابه خانواده 2 لیتری به این زودی نباید تمام میشد مگر شما پدر و پسر در این خانه چه کردید!!که پسر جان در کمال شعف و شادمانی همچون فاتح جنگ چالدران فرمودند که الا ای مادر فرزانه نداری خبر از من ....؟؟!!که من تمام گلدانهای گل این خانه را در زمان اوقات استراحت پدر جان با نوشابه آبیاری نمودم و در جواب این سئوال بنده حقیر که فرمودیم چرا شما همچین گذشتی را از خود نشان دادید و بذل و بخشش کردید و از خیر این نوشابه گذشتید و به گلها دادید فرمودند مامانی گلها فقط با آب خالی که رشد نمیکنند باید همه چی بخورند تا بزرگ بشن.!!!!!!!!!!........برایتان دیگر نخواهم گفت که چه قیافه دیدنی بود قیافه من همچون یخ وارفته!!!......که هیهات بر من ....ار فردا قراره چه بلاهای دیگه ای بر سر این موجودات بی زبان بیاد....احتمالا باید کم کم شاهد خالی شدن ظرف ماکارونی و قورمه سبزی و سایر بقایای غذاها در پای این گلدانهای بدبخت باشیم....حال شما بگویید کدام کشور سریعا تقاضای پناهندگی من را صادر میکنند تا من از دست این خانواده و برای داشتن کمی آرامش اعصاب سریعا به آنجا پناهنده شوم......ما را از محبت بیدریغ خویش محروم نفرمایید......که هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.... |
| اکنون ساعت 03:19 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)