![]() |
در سنبلش آویختم از روی نیاز گفتم من سودازده را کار بساز |
زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست
بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم |
من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست
کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم |
ما را ز خیال تو چه پروای شراب است خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است |
تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک
به در صومعه با بربط و پیمانه روم |
ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر میکنند |
دراین خمار کسم جرعه ای نمی بخشد
ببین که اهل دلی درمیان نمی بینم |
مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق
دوست را با ناله شبهای بیداران خوش است |
تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز
بنیاد بر کرشمه جادو نهاده ایم |
می بده تا دهمت آگهی از سر قضا
که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست |
تو خفته ای و نشد عشق را کرانه پدید
تبارک الله از این ره که نیست پایانش |
شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست |
تو نیک و بد خود هم از خود بپرس چرا بایدت دیگری محتسب |
باده نوشی که در او روی و ریایی نبود
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست |
تا کی بود این گرگ ربایی، بنمای سرپنجهٔ دشمن افکن ای شیر خدای |
یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبین
در یکتای که و گوهر یک دانه کیست |
تو بدری و خورشید تو را بنده شدهست تا بندهٔ تو شدهست تابنده شدهست |
تا جهان باقی و آئین محبت باقی است
شعر حافظ همه جا ورد زبان خواهد بود |
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا |
از وی همه مستی و غرور است و تکبر
وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است |
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست |
تمام شهر را گشتم به دنبال صدای تو
ببین باقیست روی لحظه هایم جای پای تو |
وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر
ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت |
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت |
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت |
ترک گدایی مکن که گنج بیابی
از نظر رهروی که در گذر آید |
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا |
آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی |
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را |
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت |
ترسم این قوم که بر دردکشان میخندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را |
ای صاحب کرامت، شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درویش بینوا را |
از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش
که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمیگیرد |
دلی همدرد و یاری مصلحت بین
که استظها رهر اهل دلی بود |
در چاه ذقن چو حافظ ای جان
حسن تو دو صد غلام دارد |
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست |
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده گزند مباد |
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید |
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد صد نامه فرستادم و آن شاه سواران پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد |
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد |
| اکنون ساعت 02:55 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)