![]() |
من که از آتش دل چون خمِ می درجوشم
مهر برلب زده خون می خورم وخاموشم |
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست |
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشته خویش آمد وهنگام درو
|
وگر سرای جهان را سر خرابی نیست اساس او به از این استوار بایستی |
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
می سپارم به از چشم حسود چمنش |
شکر شکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله می رود |
در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم کاین چنین رفته است در عهد ازل تقدیر ما |
ازصبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح
بوی زلف توهمان مونس جان است که بود |
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو به هواداری آن عارض و قامت برخاست |
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش به جز ناله ی شبگیر نبود |
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست مست از می و میخواران از نرگس مستش مست در نعل سمند او شکل مه نو پیدا وز قد بلند او بالای صنوبر پست |
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زآن سفر دراز خودعزم وطن نمی کند |
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد گفتم به باد میدهدم باده نام و ننگ گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد |
دوش بامن گفت پنهان کاردانی تیزهوش
وزشما پنهان نباید کرد سرّ می فروش |
شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد |
دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده |
هرکه آمد به جهان نقش خرابی دارد
درخرابات مپرسید که هشیارکجاست |
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده گزند مباد سلامت همه آفاق در سلامت توست به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد |
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم به سرشتندو به پیمانه زدند |
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد |
درآن زمین که نسیمی وزد ز طرّه ی دوست
چه جای دم زدن نافه های تاتاری است |
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم |
من سر گشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکن طره ی هندوی تو بود |
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو
بازپرسید خدارا که به پروانه ی کیست؟ |
تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز کز سر صدق می کند شب همه شب دعای تو |
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد
از گلستانش بزندان مکافات بریم |
من حاصل عمر خود ندارم جز غم در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم یک همدم باوفا ندیدم جز درد یک مونس نامزد ندارم جز غم |
می شکفتم زطرب زآنکه چوگل برلب جوی
برسرم سایه ی آن سرو سهی بالا بود پیرگلرنگ من اندرحق ارزق پوشان رخصت خبث نداد ارنه حکایتهابود |
دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس نسیم روضه شیراز پیک راهت بس دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس |
سحرگه ره روی در سرزمینی
همیگفت این معما با قرینی |
یاری اندر کـس نـمی بینیم یاران را چـه شد دوسـتی کی آخر آمد دوستداران را چه شد |
یارب این شمع شب افروز زکاشانه ی کیست؟
جان ما سوخت بپرسید که جانانه ی کیست؟ |
یاری اندر کـس نـمی بینیم یاران را چـه شد دوسـتی کی آخر آمد دوستداران را چه شد |
راستی باید ت می دادی
درآن زمین که نسیمی وزد زطرّه ی دوست چه جای دم زدن نافه های تاتاری است حالا ت بده |
شرمنده من فکر کردم پستم ثبت نشده دوباره فرستادم بعدشم نتم قطع شد نتونستم ببینم ببخشید :53:
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست دل سودازده از غصه دو نیم افتادست |
خواهش می کنم پیش میاد دیگه
{پپوله} توگر خواهی که جاویدان جهان یکسربیارایی صبارا گو که بردارد زمانی برقع از رویت |
تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج سزد اگر همه دلبران دهندت باج |
جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است
پیاله گیر که عمرعزیز بی بدل است |
تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی
ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی |
یارب این کعبه ی مقصود تماشاگه کیست
که مغیلان طریقش گل و نسرین من است |
| اکنون ساعت 08:32 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)