![]() |
تو بدری و خورشید تو را بنده شده است تا بنده ی تو شده است تابنده شده است زان روی که از شعاع نور رخ تو خورشید منیر و ماه تابنده شده است |
|
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند؟ |
|
خواب و خورت ز مرتبه ی خویش دور کرد
آنگه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی |
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش میسپارم به تو از چشم حسود چمنش گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور دور باد آفت دور فلک از جان و تنش |
|
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد |
در راه عشق وسوسه ی اهرمن بسی ست
پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن |
|
یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد |
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی |
یارم چو قدح به دست گیرد بازار بتان شکست گیرد |
دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
فراغتی و کتابی و گوشه چمنی |
یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت
حاش لله که روم من ز پی یار دگر |
رفیقان چنان عهد صحبت شکستند که گویی نبوده ست خود آشنایی |
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت بازآید و برهاندم از بند ملامت خاک ره آن یار سفرکرده بیارید تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت |
تا بگویم که چه کشفم شدازاین سیرو سلوک
به در صومعه با بربط و پیمانه روم |
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه هزار شکر که یاران شهر بی گنهند |
در این شب سیاهم گم گشته راه مقصود
از گوشه ای برون آیی ای کوکب هدایت |
نقل قول:
|
تا بو که دست در کمر او توان زدن
در خون دل نشسته چو یاقوت احمریم |
ما را ز خیال تو چه پروای شراب است خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است |
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک |
کرشمه ای کن وبازار ساحری بشکن
به غمزه رونق وناموس سامری بشکن |
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ
همه را نعره زنان جامه دران میداری |
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ی ما پیدا بود |
درطریقت رنجش خاطر نباشد می بیار
هرکدورت را که بینی چون صفائی رفت رفت |
تا مگر ،همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش بجز ناله ی شبگیر نبود |
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند ***** خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش |
شکرانه را که چشم تو روی بتان ندید
ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش |
شراب خورده و خوی کرده میروی به چمن
که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت. |
ترسم که اشک بر غم ما پرده در شود
وین راز سر بهمر بعالم سمر شود |
در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم کاین چنین رفته است در عهد ازل تقدیر ما عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما |
ای کبک خوشخرام کجا میروی بایست
غره مشو که گربه ی زاهد نما نماز کرد |
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود |
|
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور |
|
یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبین دُرّ یکتای که و گوهر یک دانه کیست گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست |
| اکنون ساعت 08:43 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)