 |
|
| رزیتا |
04-13-2011 03:49 PM |
« قسمت سی وهفتم »
آه پر حسرتی کشید ادامه داد :
-دریا سارا رو بی کس کرد . سوزان توی دریا غرق شد تا اومدم به خودم بجنبم ، رفت زیر آب و یه موج دورش کرد . من فقط تونستم سارا رو بگیریم ، فقط تونستم اونو نجات بدم .
متاسفم تا حالا نگفته بودید همسرتون تو دریا غرق شدن .
-همسر ؟من گفتم همسرم تو دریا غرق شد ؟
-شما گفتید سوزان مادر سارا ؟
-درسته ، سوزان مادر سارا بود فقط مادر سارا .
لحظه ای بابهت نگاش کردم . باورش برام سخت بود ، ولی حقیقت داشت .
-یعنی می خواین بگین اون همسر شما نبود ؟ یعنی سارا بچه شما نیست ؟
-درسته ،من هرگز ازدواج نکردم . سارا بچه من نیست ، ولی به اندازه یه پدر دوستش دارم . من سارا رو بزرگ کردم ، با خنده اش خندیدم و با بغضش گریه کردم .
-می دونم ، از عشقی که بهش دارید مطمئنم . عشقتون رو می شه از نگاهتون خوند وقتی نگاش می کنید ، با نگاه قربون قد وبالاش می رید .
-سارا امید من ، توی غربت بود .
-ولی چرا ! چرا ترجیح دادید اونو دختر خودوتن معرفی کنید ؟
-من نمی خوام بهش ترحم بشه . نمی خوام مسعو یا شراره یا حتی تو ، محبتتون بهش رنگ ترحم داشته باشه .
-یعنی می خواین بگین ، شراره هم از این موضوع خبر نداره ؟
-نه هیچ کس ،البته به جز تو .
-ببخشید که زیاد سوال می کنم ، فقط دلم می خواد از سوزان برام بگید . چطور آشنا شدید ؟البته اگه ناراحت نمی شید ؟
آه کشید و گفت :
-نه ! چرا ناراحت بشم . اتفاقا حس می کنم اگه یه شریکی واسه درام پیدا بشه ، یه کم سبک تر می شم .
-البته اگه قدرت هم دردی داشته باشم .
-اگه بهت اطمینان تداشتم ، هیچ قت راز بزرگ زندگیم رو بهت نمی گفتم . حالا دوست داری از چی بدونی ؟
-چطوری باهاش آشنا شدید ؟
-خیلی اتفاقی ، وقتی پدر ومادرمون توی اون تصادف مردن . من موندم و شراره من اون موقع دانشجوی سال آخر بودم و درست توهمون روزا بود که بورسیه گرفتم . از یه طرف دلم نمی خواست شراره رو تنها بذارم و از طرفی نمی تونستم این موقعیت بزرگ رو از دست بدم . تا اینکه زن عمو بهم اطمینان داد ، از شراره مثل دختر خودش مراقبت می کنه . صمیمیتی که شراره با دخترعموهایم داشت ، هم این اطمینان رو بهم می داد که می تونم شراره رو به اونها بسپرم . اون موقع بود که رفتم .
برعکس تصوراتم ، اخت شدن تو غربت اونقدرها هم اسون نبود . یکی دوسال اول با هر سختی بود سپری شد . دیگه کم کم با همه چی کنار اومدم ،فقط تنهایی بود که آزارم می داد . صبح ها می رفتم دانشگاه و بعد از ظهرها هم یه کار نیمه وقت پیدا کرده بودم و به چند تا ایرانی تدریس زبان می کردم . یه شب که از سرکار بر می گشتم ، صدای جیغ و فریاد زنی که کمک می خواست توجه من رو جلب کرد . جلو رفتم و توی یه کوچه بن بست زنی رو دیدم که دو تا مرد مست مزاحمش شده بودن و اون که حامله بود قدرت دفاع نداشت . هیچ وقت برق شادی که با دیدنم توی چشماش سو سو زد رو از یاد نمی برم . با مردا درگیر شدم و سوزان رو از توی دست های کثیفشون بیرون کشیدم .
اونجا نقطه آشنایی من و اون بود . سوزان چهار ماه قبل شوهرش رو توی یه تصادف از دست داده بود و تنها زندگی می کرد .صبح تا شب توی رستوران کار می کرد تا بتونه خرج خودشو کودکش که تو راه داشت رو در بیاره . یک ماه بعد از آشنایی مون اون خونشون رو عوض کرد و اومد همسایه من شد . سوزان برام یه همدم بود ، یه خواهر مثل شراره . یک ماه بعد هم سارا به دنیا اومد و خلوت ما رو زیباتر کرد .همون روزا بود که نماز خوندنم ، براش سوال شد . شب ها تا دیر وقت درباره اسلام و خدا حرف می زدیم و بعد از مدتی ، بعد از اینکه کتاب های مختلفی رو که بهش داده بودم خوند ، مسلمون شد . سارا چهار ماهه بود ، یه دختر شیرین و دوست داشتنی .
توی یه آخر هفته که کنار دریا رفته بودیم ، هوای قایق سواری زد به سر سوزان . با اینکه دریا خیلی آروم نبود ، با این حال اشتیاقش رو بی جواب نذاشتم و سوار قایق بادیمون شدیم . اونقدر غرق صحبت بودیم که متوجه نشدیم خیلی از ساحل فاصله گرفتیم و بعد یه موج بلند قایقمون رو چپ کرد .سارا رو توی بغلم گرفتم و دستم رو واسه گرفتن سوزان دراز کردم ، ولی یه موج دیگه بین دستامون فاصله انداخت . روز بعد موج ها جسم بی جانش رو برام آوردن . دریا سوزان رو از ما گرفت و چه پاک رفت .
سوزان رفت و یه یادگار باارزش برام گذاشت . یه کاغذ لای دفتر خاطراتش پیدا کردم اون نوشته بود که اتفاقی براش افتاد مسئولیت سارا با من باشه انگار خودش می دونست که قرار نیست تا آخر راه کنارمون بمونه . دیگه اونجا واسه موندن امیدی نداشتم ، هر جارو نگاه می کردم یه اثر از سوزان می دیدم . خونه رو عوض کردم تا بتونم راحت تر فراموش بکنم .
دیگه هیچ زنی نتوست به حریمم راه پیدا کنه ، تا اینکه نامه شراره رسید و مجبورم کرد برگردم . اول واسه یه مدت کوتاه می خواستم بیام ولی بعد دیگه پای برگشت نداشتم .
-می تونم بپرسم شراره چی براتون نوشته بود که مجبور شدید برگردید ؟
خندید :
-قول می دی ناراحت نشی ؟
-سعی می کنم .
- از تو نوشته بود ، همین طور از مسعود که دوساله ازدواج کرده ، ولی هنوز نتونسته با تو راه بیاد . نوشته بود بیا و به دادم برس .
-واقعا !
خندید :
-نه به این شدت .
-به خاطر سوزان متاسفم .
-کاش همه این حسرت ها ئ تاسف ها نفعی هم داشت .
-خیلی دوست داشتید ؟
-آره اون یه دوست خوب بود .
-نه منظورم اینه که ..
-چرا حرفت رو می خوری ؟
-راستش ، خواستم ببینم عاشقش بودید .
-عشق و دوست داشتن خیلی فرق می کنه .
-یعنی می خواین بگین تا حالا عاشق شدید ؟
نگام کرد
-چرا ؟
پرسش گرانه نگاش کردم ، در حالی که دلم دستخوش هیجان بود . دلم می خواست بگه آره ، اره عاشق تو وچه رویای شیرینی بود انگار اشتیاق رو از تو نگام خوند که فاتحانه خندید .
-عاشق زندگیم ، عاشق سارا .
روم رو برگردوندم و با حسرت آه کشیدم .
-چرا آه کشیدی ، انتظار چیز دیگه ای رو داشتی ؟
دستم براش رو شده بود .تقصیر خودم بود ، با رفتارای بچه گونه ام بهش فهمونده بودم که دلم بد جوری اسیرش شده .
با زیرکی گفتم :
-نه واسه این اه کشیدم که تنهایی خودم رو می بینم . سارا شما رو داره ، شمایی که این طوری عاشقونه دوستش دارید ، ولی من چی ! حسرتم واسه اینه .
-ولی تو ما رو داری . من ، سارا و اگه بخوای منصافه تر باشی شراره .
پوزخندی زدم و گفتم :
-شراره که اونقدر سرش به مسعود و مهمونی هاش گرمه ، که خودش رو هم کم کم فراموش کرده . شما هم که صحبت های امروزتون به این نتیجه رسیدید ، که باید ازدواج کنید تا سارا حضور یه مادر رو تو زندگی حس کنه ، اون وقت یه زن دایی می آد و دایی و دختر دایی منو ازم می گیره ، پس چه بهتر که حضورتون تو زندگیم کم رنگ باشه ، تا اون موقع نبودتون آزارم نده .
انگار حواسش با من نباشه ، زیر لب تکرار کرد :
-زن دایی ، دایی ... دایی..
آهسته بلند شدم و از کنارش گذشتم . اون می گفت به مریم علاقه نداره ، ولی بالاخره یکی مثل مریم اونو ازم می گیره .
چند قدم ازش فاصله گرفتم ، که صدام کرد :
-پری ؟
چه زیبا اسمم رو به زبون می آورد . ایستادم خودشو بهم رسوند و مقابلم ایستاد .
-کجا می ری ؟
نگاش کردم :
-دیدم رفتید تو فکر ، نخواستم خلوتتون رو به هم بزنم .
-من خلوتی ندارم که تو نخوای توش باش ، تو که غریبه نیستی . تازه ما داشتیم با هم حرف می زدیم ، تازه می خواستم سوال خودتو ازت بپرسم ؟
-کدوم سوال ؟
-تا حالا عاشق شدی ؟
خندیدم .
-می خندی ! مگه حرفم خنده دار بود ؟
-نه ، ولی من کی وقت عاشق شدت داشتم ؟
تو دلم گفتم «دیوونه ، بزدل ، ترسو ، دروغگو ، بگو آره . آره عاشق تو . نه بگو عاشقت نیستم دیوونت شدم . مریدیت شدم . اونقدر که نمی تونم کسی رو کنارت ببینم »
-حالا کجا می ری ؟
-می رم کمک مریم خانوم ، نکنه یه وقت خسته شن ، می رم شام درست کنم .
کنارم شروع به قدم زدن کرد .
-همه حرفات پراز طعنه است .
-من ! نه ! چرا این طوری تصور می کنین ؟
-نمی دونم . شایدم دارم اشتباه می کنم روزی که آرش اومد خونتون خواستگاری و من تورو انجوری دیدم ،فهمیدم اشتباه می کردم .
-من با پسرای زیادی بودم ، فقط واسه اینکه ازشون انتقام بگیرم ، ولی هیچ وقت بهشون وابسته نشدم . هیچ وقت بهشون اجازه ندادم توی دلم جا باز کنن . ولی رابطه آرش یه چیزی فراتر از اینا بود ، آرش برام یه دوست بود ، مثل سوزان برای شما .
-پس چرا دلشو شکوندی ودست رد به سینه اش زدی ؟شما زوج خوبی می شدید .
-اونا منو نپسندیدن .
-چرا ! چقدر بی سلیقه ، من مطمئنم اگه لباسات رو عوض نمی کردی ، مامانش عاشق می شد.
-مسخره می کنید ؟اگه می دونستم هیچ وقت خودم رو اون جوری درست نمی کردم .
موبایلش رو از تو جیبش بیرون کشید و گفت :
-بذار نشونت بدم .
-هنوز اون عکسارو دارید ؟
خندید :
-اون روز یکی ازبهترین روزای زندگیم بود ، باید این عکس ها رو نگه دارم تا همیشه به یاد اون روز باشم .
-خیلی بی انصافید ؟
-بیا خودت نگاشون کن .
با این حرف ، گوشی رو داد دست من . همه عکسایی که اون روز گرفته بود توی گوشیش بود ، هیچ کدوم رو پاک نکرده بود .
-الان پاکشون می کنم
-نه اینکارو نکنی ها .
-خیلی زشته .
خندید :
-جون من پری ، این یکی رو نگاه کن ، درست عین کولی ها .
و بعد بی اراده دستش رو گذاشت رو شونه ام .
-اینم خیلی قشنگه ، ببین
سرتاپام پراز هیجان شده بود . اون کنارم بود و اونقدر صمیمی باهام حرف می زد .نگاش کردم ، پرده ای از اشک نگامو تار کرد . کاش می فهمید چقدر بهش احتیاج دارم .لحظه ای بدون توجه به زمان و مکان ، نگاهمون تو هم گره خورد . بی اراده دوتا قطره اشک از چشام پایین چکید .
آهسته دستش رو از روی شونه ام برداشت .
-پری ! من ..خیلی وقته می خوام ...راستش
صدای گریه سارا ، نگاه هر دومون رو به ساختمون دوخت .
-وای سارا ...معذرت می خوام !
اینو گفت و دوید طرف ساختمون . من موندم و عطری که از اون جا مونده بود و گوشی موبایلش توی دستام .
اشکام رو پاک کردم و روی پله ها نشستم و دوباره شروع کردم به دیدن عکس ها . چهار پنج تا عکس ازاون روز بود و بعد ...! بقیه اش عکس هایی بود که حیرت رو به خونه چشام دعوت کرد . نزدیک بیست تا عکس از من بود . عکس هایی که نمی دونستم کی گرفته ؟اصلا حواسم نبود و کاملا مشخص بود که پنهانی گرفته شده بودن .
یه جا روی تاب نشسته بودم . یه جا توی پارک بودم . چند تا کنار خاک مامان . یکی روی مبل نشسته بودم و گیتار می زدم و بقیه عکس هایی که حتی نمیدونستم کی و کجا گرفته !
-آه پدرام . اینا رو باور کنم یا نگاه سرد و رفتار بی تفاوت رو .
بلند شدم و با یه نفس عمیق بغضم رو فرو دادم و نگام روبه آسمون دوختم .
«پدرام ، چی باعث می شه که احساست رو مخفی کنی .چی ؟»
صدای در نگامو از ستاره ها جدا کرد . برگشتم عقب و اون دیدم که سارا رو توی بغلش گرفته و آهسته براش حرف می زد .
-گریه نکن گل بابا ، عزیز بابا ؛ عسلم . تو عمر بابایی .
-چی شده آقا پدرام .
-نمی دونم ، هر چی می پرسم جواب نمی ده .
رفتم طرفش .
-بدینش بغل من .
نگام کرد و آهسته رو به سارا گفت :
-می ری بغل خاله پری ؟
-اوهوم .
|
| رزیتا |
04-13-2011 03:50 PM |
« قسمت سی و هشتم »
دستام رو واسه بغل کردنش دراز کردم . سارا رو گذاشت توی بغلم .
-گوشیتون رو جا گذاشید .
-مهم نیست .
برگشتم و روی پله ها نشستم . اونم کنارم نشست .
-صدای گریه ش رو شنیدم اونقدر هول شدم که فراموش کردم ، معذرت می خوام که تنهات گذاشتم .
بوسه ای روی موهای سارا زدم و گفتم :
-بازم بهش حسودیم شد . شما خیلی حساسیت به خرج می دید .
دست خودم نیست . با کوچکترین صدایی یا اتفاقی ، می ترسم بلایی سرش اومده باشه .قبول کن ، مسئولیت و نگهداری از یه بچه سخته . نمی دونم اگه تو نبودی چه کار می کردم ؟به کارم می رسیدم یا به سارا ؟
-پس واجب شد به توصیه مریم عمل کنید .
-تا تو هستی نیازی نیست .نمی خوام برات زن دایی بیارم .
خندیدم :
-اوایل که جرات نمی کردید سارا رو پیش من تنها بذارید .
-خوب راستش می ترسیدم ، یه بلایی سرش بیاری .
-یعنی اینقدر بی رحمم ؟
-نه ، ولی با شناختی که ازت داشتم و با تعریف های شراره ... خوب بگذریم .
بعد دستش رو کشید روی موهای سارا و گفت :
-دختر بابا چطوره ؟
-اون موهامو کشید .
-کی بابایی !
-خاله مریم .
-واسه چی ؟ حتما حواسش نبوده .
-می گفت بیا بریم حموم ، من گفتم نمی آم . اون وقت اونم موهامو کشید .
-حتما حواسش نبوده بابایی . مگه نه ، خاله بد نیست .
-بابایی برم بازی کنم .
به شرطی که جای دور نری .
-باشه بابایی ، همین جا .
گونه اش روبوسیدم :
-مواظب خودت باش .
بوسه ای گرم روی گونه ام کاشت :
-باشه خاله .
واز تو بغلم بیرون پرید .
-خیلی دوست داره . من از این وابستگی می ترسم .
-خیلی بی رحمین ، اگه بخواین اونو ازم جدا کنین .
آهی کشید و گفت :
-بالاخره این اتفاق پیش می آد .
ولی من دوست ندارم ازش جدا بشم . شما هم اینکارو نکنید ، نمی گم ازدواج نکنید این حق شماست ، ولی اجازه بدید اون با من بمونه
_ اون وقت من بدون اون چی کار کنم ؟
صدای خنده شاد داریوش و مهربان ، نگاهمون رو به انتهای راه دوخت مهربان و داریوش دستت تو دست هم به ما نزدیک شدن .
-چه خبر داریوش ؟ همه جا رو گذاشتی رو سرت .
همون طور که بشکن می زد گفت :
-خیلی خبراست .
بعد دوباره شروع کرد به خوندن :
-ای یار مبارک بادا ...بادا بادا مبارک بادا .
جیغی از خوشحالی کشیدم و رفتم طرف مهربان و در آغوش کشیدمش . پدرام هم با داریوش دست داد و بهش تبریک گفت . آهسته کنار گوش مهربان زمزمه کردم .
-از اولش هم معلوم بود دوسش داری .
گونه ام رو بوسید:
-ممنون پریا ! امیدوارم به هر چی می خوای برسی ، اگه تو نبودی منو داریوش شاید هیچ وقت به هم نمی رسیدیم . ولی می ترسم.
-از چی ؟شما که همدیگه رو دوست دارید ، همه چی حله !
-از خانوداه اش می ترسم . بین من واون یه دنیا فاصله است .
-مهم اینه که دلاتون با هم یکی یه . نگران خانواده اش هم نباش ، اونا خیلی منطقی و روشن فکرن ، وقتی تورو ببینن به نظر داریوش احترام می ذارن .
-هی ما هیچی نمی گیم ، اینا از رو نمی رن . چی در گوشش وزوز می کنی ؟نکنه رایشو بزنی ؟ ببا هزار تا دورغ راضیش کردم .
همه با هم زدیم زیر خنده .
-خوب یاالله بگو ، چی در گوشش وزوز کردی؟
پدرام نگام کرد و گفت :
-اگه می خواست ما بفهمیم که در گوشش حرف نمی زد .
-مطمئنم این مارمولک یه توطئه چیده .
-نترس ، توطئه نبود ، داشتم ازش قول می گرفتم کاری که من نتونستم بکنم رو به سرانجام برسونه .
-چه کاری ؟
-اینکه تورو آدم کنه .
-ببین پدرام . هی هیچی بهش نمی گم پرو می شه ، اگه تورو عروسی دعوت کردم .
-برو بابا ، اصلا کی می خواد بیاد .
-من که نمی دونم دلت داره ضعف می ره واسه عروسی من . دلت می خواد زودتر منو تو لباس دامادی ببینی .
-برو بابا چقدر دل خوشه . تو ببین عروس بهت بله می گه ، بعد برو کت و شلوار بپوش .
غش غش خندید.
-اگه تویی ، که می دونم رای مهربان رو می زنی .
چه شبی بود اون شب . داریوش می گفت و من جوابش رو می دادم . گرم خنده بودیم که مریم از ساختون اومد بیرون و گفت :
-اگه لطیفه گفتنتون تموم شده ، تشریف بیارید واسه شام .
وبعد برگشت تو . داریوش بلند شدو گفت :
-خدا به دادتون برسه ، بازم اعصابش کشمشی شده . پاشو مهربان که خدا باید به فریادمون برسه .
مهربان اخمی کردو گفت :
-داریوش ! این حرفا چیه ؟ خواهرته !
-خواهرم ؟ خدا به داد اونی برسه که این می خواد خونشو خراب کنه .
و بعد رفتن تو . ازجا بلند شدم و سارا رو صدا زدم .
-سارا جان ! خاله بیا بریم دیگه بسه .
از جا بلند شد وامد طرف ما .
-خاله ببین ، با سنگا خونه ساختم .
-وای چه خونه ای ! چقدر قشنگه !
-آره خاله ، می خوام تورو با بابا پدرام ، ببرم اونجا با هم زندگی کنیم .
برام بعضی از حرفاش جالب بود ، خیلی بیشتر از سنش حرف می زد .
-ببین دستات کثیف شده، بدو بریم خونه که می خوایم شام بخوریم .
-چشمی گفت و دوید بالای پله ها .پدرام خم شد و به موهایش بوسه زد.
-قربون دخترم ، بدو بریم تو .
سارا رفت و پدرام هم پشت سرش داشت می رفت داخل ، که صداش کردم .
-آقا پدرام .
برگشت طرفم .
-جانم ؟
دو تا پله فاصله ای که داشتیم رو طی کردم و رو به روش ایستادم .
-گوشیتون رو فراموش کردید .
و بعد دستم رو گرفتم طرفش . گوشی رو از دستم گرفت و تشکر کرد . راهم رو کج کردم و رفتم طرف در . این بار نوبت اون بود که صدام کنه .
-پریا !
-بله ؟
-می شه یه خواهشی ازت بکنم ؟
-خواهش می کنم ، شما امر کنید
-می شه از این به بعد پدرام صدا بزنی ، درست همون طور ک داریوش رو صدا می کنی ؟
-ولی آخه ... من من داریوش از بچگی با هم بزرگ شدیم ، ولی شما ...
-من یه غریبه ام ! نه ؟
سرم رو تکون دادم :
-نه منظورم این نبود . ولی شما از من بزرگترید و احترام ایجاب می کنه ، که خشک و خالی اسمتون رو صدا نزنم .
-ولی من اون جوری راحت ترم .
اهی کشیدم و گفتم :
-ولی فاصله ای که بین ماست ، بین من وداریوش نیست .
-به نظر تو دوازده سال فاصله زیاده ؟
لحظه ای گذرا نگاش کردم و بعد آهسته زمزمه کردم :
-منظور من فاصله سنی نبود .
و بدون اینکه منتظر جواب باشم درو باز کردم تا برم داخل ، که دوباره متوقفم کرد .
-جوابم رو ندادی ؟
-سعی می کنم ...پدرام .
لبخندی به روم پاشید و درو کامل برای ورودم باز کرد .
|
| رزیتا |
04-13-2011 04:42 PM |
« قسمت سی و نهم »
روی تخت غلتی زدم و به ساعت نگاه کردم ، نزدیک یازده بود . از روی تخت بلند شدم وطبق عادت چند روز گذشته ، رفتم کنار پنجره . اولین چیزی که توجه ام رو جلب کرد ، جای خالی ماشین بود .
یعنی کجا رفته ؟
از اتاق بیرون دویدم و رفتم طرف اتاق مهربان در زدم ، ولی جوابی نشنیدم دستگیره درو چرخوندم و سرم و بردم داخل .
-مهربان !
روی تخت مرتب بود واز مهربان خبری نبود .
از پله ها پایین دویدم . هیچ خبری نبود ، همه جا در سکوت فرو رفته بود . انگارکه هیچ کس نبود . دوباره برگشتم بالا ، حتی ساک ها و چمدون هایی که دیشب وسط هال گذاشته بودیم نبودن .
-یعنی اونا رفتن ! بدون من !
فکر اینکه مو تنها گذاشته باشن ، اشک مهمون چشام کرد . یعنی اونا بدون من رفتن ، بدون من !
دوبار صدا زدم :
سارا ! مهربان ! داریوش !
ولی هیچ صدایی بلند نشد و. رفتم طرف اتاق ها و یکی یکی درشون رو باز کردم و داخلش رو نگاه کردم هیچ کس نبود ، دویدم انتهای سالن و دراتاق پدرام رو باز کردم .
-پدرام ! پدرام
در حمام باز شد وپدرام با حوله حمام بیرون اومد .
-بله ! چی شده ؟
بغضم ترکید نشستم رو تخت و زدم زیر گریه .با وحشت اومد طرفم و جلوم زانو زد :
-چی شده !چرا گریه می کنی ؟ اتفاقی افتاده ؟
اشکام بی اختیار می باریدن !
-تو که کشتی منو پری ! حرف بزن !
با یه نفس عمیق سعی کردم بغضم رو فرو بدم . اشکام رو پاک کردم و میون بغض گفتم :
-ترسیدم .
-از چی ؟
-از اینکه رفته باشید . همه جا رو گشتم ، ولی کسی نبود . ترسیدم که رفته باشید و منو جا گذاشته باشید .
خندید .
-تو دیوونه ای ! چرا فکر کردی من بدون تو ار اینجا می رم ؟
-وقتی دیدم کسی نیست ...
-رفتن خرید .
-بدون من !
-من اجازه ندادم بیدارت کنن
-چرا ؟
-چون می دونستم خیلی خواب احتیاج داری . تو تمام دیشبو بیرون قدم زدی .
نگاش کردم ، یعنی اونم دیشب پا به پای من بیدار بود ؟
حق با اون بود ، من دیشب تا نزدیکی های صبح بیدار بودم و به اون فکر می کردم .به رفتارهای سبک مریم که همچنان سعی در جلب توجه پدرام داشت . به حرف های دو پهلویی پدرام و نگاه های گاه پر مهر و گاه سرزنش بار ، به عمر کوتاه اون سفر که داشت به پایان می رسید . دیگه باید برمی گشتیم و دوباره همه چی از نو شروع می شد .
دوباره سردی زندگی واون خونه ، نگاههای گرم اونو ازم می گرفت .
-یه لحظه فکر کردم بدون من رفتید .
بازم خندید .
-بی خوابی زده به سرت . حالا دیشب به چی فکر می کردی ؟
-به عمرکوتاه این سفر .
-اگه یکی دیگه چی فکرت رو مشغول کرده بود ، قول می دم بازم بیارمت اینجا .
از جا بلند شدم و رفتم طرف دروبا زیرکی گفتم :
-ممنون به اندازه چند سال از این سفر خاطره جمع کردم .
و بعد رفتم .
خودتی پدرام خان ، حالا که تو رو احساست سرپوش می ذاری منم مثل خودت عمل می کنم .
رفتم تو اتاق و لباس هام رو عوض کردم و لوازم باقی مونده رو جمع کردم و از اتاق بیرون اومدم . پدرام تو آشپزخونه بود ، با دیدنم صدام کرد :
-بیا پری ! بیا چایی بخوریم . وقت صبحانه نداریم ، ولی چایی رو می شه خورد .
-ممنون ، اشتها ندارم .
-دیگه برات ریختم ، بیابخور .
از پله ها رفتم پایین و تو آشپزخونه پشت میز نشستم . لیوان چای رو جلوم گذاشت و خودشم روبه روم نشست .
-خوبی ؟
چشمام رو روی هم گذاشتم .
-خوبم
-متاسفم . تقصیر من بود که اون طور وحشت زده شدی .
سرم رو تکون دادم .
-نه ، تقصیر خودمه .نباید اینقدر ساده و احمق باشم . خودم هم نمی دونم چم شده بود ؟
-تازه از خواب بیدارشده بودی و هنوز حواست سر جاش نیومده بوده .
-حالا برنامه چیه ؟
نگاهی به ساعت دستش کرد و گفت :
-دیگه الان می آن و سایلت رو جمع کردی ؟
سرم رو تکون دادم . بازم بغض گلوم رو گرفت . بلند شد و کنارم ایستاد .
-پریا !
بغضم رو فرو دادم .
-بله ؟
-حالت خوبه ؟
-خوبم .
-ولی من مطمئن نیستم . تو یه چیزیت هست ، ولی به من نمی گی .
-خوبم باور کنید .
لب میز نشست وگفت :
-ما به هم قراری داشتیم ، یادم رفت ؟
سرم رو بالا گرفتم و نگاش کردم .
قرار بود آقا و شما و اینجور الفاظ از صحبت هامون حذف بشه ، نه ؟
خندیدم :
-چقدر گیر می دی امروز .
اونم خندید :
-حالا خوب شد ، حالابگو چرا ناراحتی ؟
-دلم نمی خواد برگردم خونه .
-چرا ؟
-انقدر که اینجا فکرم آزاده و بهم خوش می گذره توی خونه نیست .
-قبول دارم اینجا به همه خوش می گذره ، ولی کارای شرکت مونده . من نمی خوام شرمنده مسعود بشم .
-می دونم
-ولی قول می دم تو اولین فرصت ، بازم بیایم اینجا .
اومدم جوابش رو بدم ، که موبایلش زنگ زد . با یه معذرت خواهی کوتاه از آشپزخونه بیرون رفت . منم با شنیدن صدای ترمز ماشین از جا بلند شدم تا آماده رفتن بشم .
|
| رزیتا |
04-13-2011 04:43 PM |
رمان سهم من از زندگی _ قسمت چهلم
« قسمت چهلم »
صبح روز جمعه بود وهوا مثل جمعه ها گرفته و دلگیر . بارونی که از نیمه شب شروع شده بود ، همچنان می بارید . با بی حالی پشت پنجره نشستم و به ریزش بارون نگاه کردم . پدرام و سارا ساعتی پیش رفته بودن بیرون و بابا هم رفته بود شرکت .
حسنی به مکتب نمی رفت ، وقتی می رفت جمعه می رفت . همیشه کاراش برعکس بود شراره هماز خونه زده بود بیرون ، حالا به چه قصدی نمی دونم !
دو سه روزی بود از دوبی و کیش برگشته بودن . تو این مدت اصلا باهاشون برخورد نداشتم . نیمه شب رسیدن بودن من خودم رو به خواب زدم و صبح هم تا از خونه بیرون نرفتن ،نرفتم پایین . فقط یه بسته کادوپیچ بزرگ پشت در اتاق بود منم از خوشحالی پرت کردم گوشه اتاق و توی اون سه روز باهاشون روبه رو نشدم . اونا هم هیچ سراغی نگرفتن . فقط صداشون شنیدم از پدرام در باره شرکت می پرسیدن وپدرام درباره کارای شرکت توضیح می داد فقط همین ! من حتی اندازه کارای شرکت هم ارزش نداشتم .
خونه هم سکوت فرو رفته بود و فقط صدای قطره های بارون سکوت رو می شکست محو تماشای بارون بودم ، صدای تلفن ذهنم رو خط خطی کرد :
-بفرمائید
-سلام عزیزم
-سلام و زهر مار . تو هنوز زنده ای ؟چی می خوای از جونم ؟
-خودتی نانازی ، یه مدتیه ندیدمت ، دلم برات تنگ شده .
-مرده شور تو واون دلت رو ببرن ، دلت بازم هوس کتک کرده ؟
-حالا واسه من بادی گارد می گیری ؟ نشونت می دم .
-مال این حرفا نیستی . بدبخت برو به جهنم .
-قطع نکن کارت دارم .
-ولی من کارت ندارم.
-چرا من کارت دارم ، پاشو بیا اینجا تا بهت بگم .
-خفه شو احمق.
-نمی آی ؟
-برو گم شو عوضی . من ان کسی که تو فکر می کنی نیستم .
-او او . من آمارت رو دارم ، تو هنوز بهمن رو نشناختی .
-دست از سرم بردار
-می خوای دست از سرت بردارم، می خوای اذیتت نکنم ؟ یه شرطی داره.
-چه شرطی ؟
-یه مدتی با من باش ، بعدش تو برو سی خودت ، ما هم می ریم سی خودمون .
-وقتی دیگه برام آبروم نمونده ها ؟
-اون دیگه پای خودته .
-من نعش گندیدمو هم ، اجازه نمی دم بذارن رو دوشش تو ، لاشخور .
-پس بچرخ تا بچرخیم . من شوخی سرم نمی شه ، رحم ندارم . یه بلایی سرت می آرم .
-خفه شو . برو هر غلطی می خوای بکن .
گوشی رو گذاشتم و دویدم طرف پله ها
وقتی رسیدم تو سالن ، صدای زنگ در بلند شد . با ترس ووحشت گوشی ر وبرداشتم .
-بله ؟ کیه ؟
-منم پریا باز کن
-تویی شراره؟ مگه کلید نداری ؟
-نه ، باز کن خیس شدم .
درو باز کردم و رفتم تو اشپزخونه و پشت پنجره به انتظار ایستادم . خواستم بدونم چی باعث شده که این موقع و تو این هوا بره بیرون . وقتی ماشین شراره جلوی ساختمون توقف کرد ، با دیدن مریم خشمی گذرا از ذهنم عبور کرد .
-این دیگه اینجا چی می خواد ؟
مریم و شراره از ماشین پیاده شدن و با عجله دویدن طرف پله ها . اون اینجا چی می خواست ؟ تا اونجا که یادم می اومد ، اونا هیچ رابطه دوستانه ای نداشتن .
برای پیدا کردن جواب سوالم ، رفتم پیشوازشون :
-سلام .
-سلام عزیزم .
-سلام پریا !حالت چطوره ، نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود .
تو دلم گفتم :
«برو گم شو دختره چاپلوس . هنوز یه هفته بیشتر از آخرین دیدارمون نگشته »
به سردی پاسخ بوسه اش رو دادم و رفتم تا براشون چایی بریزم . وقتی برگشتم لباسشون رو عوض کرده بودن و روی مبل های سالن نشسته بودن . اونقدر به سر و وضعش رسیده بود ونگو . یه کت و شلوار خیلی قشنگ با یه شال هم رنگ پوشیده بود ، یه ارایش کم رنگ هم کرده بود .
سینی چایی رو جلوشون گذاشتم و در جواب تشکرشون لبخند کوتاهی زدم و رفتم جلوی تلویزیون نشستم ، به ظاهر خودم رو سرگرم نشون دادم .
شراره به مریم گفت :
-اره می گفتم ، هر جور شده بود گشتم ،تا سفارشاتت رو پیدا کنم.
-ببخش تورو خدا ، تو زحمت افتادی .
-نه عزیزم ، چه زحمتی . دوستی مال همین موقع هاست دیگه .
از تعجب کم مونده بود شاخ دربیارم . اینا کی اینقدر با هم صمیمی شده بودن ، که مریم خانوم سفارش هم بهش داده بود .
-شراره جون پس سارا کجاست ؟
-با پدرام رفتن بیرون . دیگه باید پیداشون بشه .
تازه فهمیدم چرا مریم با شراره صمیمی شده ! اون از یه راه دیگه وارد شده . به دست آوردن دل شراره و نزدیک شده به پدرام ، از طریق اون .
-نمی دونی شراره ، تو اون چند روزی که شمال بودیم چقدر به ما خوش گذشت ،چقدر دلم براشون تنگ شده ، انگار به وجودشون عادت کردم .
شراره به طعنه گفت :
-مریم جون ، با منم آره ؟
خندید و روبه من گفت :
-پریا جون ، نمی دونی چه لقمه ای برات گرفتم .
برگشتم طرفش .
-لقمه چی ؟
خندید .
-یه خواستگار برات پیدا کردم ...
حرفش رو قطع کردم .
-یواش تر برو من هم سوار شم ، اگه خوبه چرا واسه خودت نگه نمی داری .
-آخه با شرایط من نمی خونه ، ولی تو چرا !
-حالا کی گفته من قصد ازدواج دارم ؟
-وا یعنی چه ؟بالاخره هر دختری باید بره ، حالا یکی زود و یکی دیر .
-شراره می دونه من خیال ازدواج ندارم ، مگه نه ؟!
شراره رو به مریم گفت :
-راست می گه مریم جون ، تورو خدا بی خیال پریا شو . می ترسم یه آبروریزی دوباره راه بندازه .
شونه هاشو بالا انداخت .
-میل خودتونه ، من گفتم شاید ثواب شد .
-چراغی که به خونه رواست به مسجد حرامه مریم جون . دودستی بچسب و ولش نکن .
روم رو برگردوندم و نگام رو دوختم به تلویزیون .
-دختره ترشیده ایکبیری .
مریم یه چیزایی حس کرده بود . می دونست حضو من تو این خونه و رابطه نزدیک من و پدرام ، به اون اجازه اجرای نقشه اش رو نمی ده واسه همین می خواست منو از این دایره بیرون کنه .
صدای زنگ در بلندشد شراره با شادی از جا پرید .
-خودشه داماد آینده .
دلم لرزید و پاهام بی حس شد . حس کردم بغض گلوم رو رگفت و انعکاس اون چشامو ابری کرد . همه دست به دست هم داده بودن تا پدرام رو ازمن بگیرن . حتی شراره هم داشت برعلیه من توطئه می کرد .
-تو طئه ؟!اون فقط می خواد واسه برادرش زن بگیره . توطئه چیه ؟
-توطئه بالاتراز این حضور مریم توی زندگی اون ؟
همه دنیا انگار دست به دست هم داده بودن تا اونو از من بگیرن .
سم رو به سمت در ورودی چرخوندم ، تا اومدنش رو ببینم ، در حقیقت می خواستم برخوردش رو با اون ببینم . می خواستم احساسش رو نسبت به اون ارزیابی کنم .
درباز شد و سارابا چتر قشنگش ، در حالی که یه عروسک بزرگ تو بغلش بود واومد تو .
-سلام عمه شراره .
-سلام خانومی ، ببینم چی داری ؟
چترش رو انداخت وسط سالن و رفت طرفش .
-ببین یه عروسکه ، قشنگه ؟
-آره خیلی قشنگه .
مریم با چاپلوسی جلو رفت و جلوش زانو زد .
-سلام سارا خانوم ، خوبی خاله ؟
سارا یه قدم به عقب برداشت و آهسته سرش رو تکون داد یعنی آره .
-چه عروسکی می دی منم ببینم ؟
دستش رو پس زد و گفت :
-نه مال خودمه .
بعد از کنارش دوید و رفت طرف پله ها .
نگام چرخید به سمت پدرام . با موها و لباس نمدار وارد شد وبلند واضح سلام کرد . مریم از جا بلند شد و کنار شراره ایستاد و با شرمی ساختگی رو پایین انداخت .
-سلام آقا پدرام .
-سلام، مریم خانوم حال شما ؟چه عجب این طرفا ؟
-اختیار دارید ، ما که همیشه مزاحم شما هستیم .
-این چه حرفیه ، شما مراحمید .
شراره جلو رفت و نایلون های میوه رو از دستش گرفت گفت:
-حسابی خیس شدی ، مگه مجبوری زیر بارون بمونی .
-بارون رحمته ، خواهر من .
-آره ، ولی اگه مریض بشی سر تا پات می شه زحمت ، حالا برو لباساتو عوض کن و بیا تا برات چایی بیارم .
-باشه ممنون . الان می آیم .
بعد رو به مریم که همچنان ایستاده ود و تماشایش می کردو گفت :
-چرا سرپائید مریم خانوم ، بفرمائید بنشیند ، الان خدمت می رسم ، سارا کجاست ؟
-رفت بالا .
-پس من الان برمی گردم .
بعد از جلو رد شد و بدون اینکه منو ببینه بالا رفت . نمی دونم از قصد منو ندیده گرفت یا اونقدر خودمو توی مبل مچاله کرده بودم ، که به دیدش نیومدم . حس کردم یه چیزی رو دلم سنگین شد . وقتی رفتارش رو با مریم با خودم مقایسه می کردم ، به احساسش شک می کردم . شاید واقعا اون هیچ احساسی به من نداشت ؟
مریم و شراره برگشتن سر جاشون و مشغول بگو و بخند شدن ، نمی دونم چه موضوعی اینقدر براشون خنده دار بود ؟ مجله دستم رو با حرص ورق زدم . چند لحظه بعد صدای قدم هاش که از پله ها پایین می اومد نگاهم رو از مجله جدا کرد . انگار اون امروز قصد داشت با رفتارش دل منو به آتیش بکشه . روم برگردوندم تا نبینمش ، انگار خودش می دونست وقتی بلوز و شلوار سفید تنش می کنه چقدر برازنده می شه .
بلند شدم و از پشت سرش عبور کردم و رفتم تو آشپزخانه . صداشو شنیدم که رو به مریم می گفت :
-خیلی خوش اومدید .
-قصد مزاحمت نداشتم . شراره جون رو بیرون دیدم ، اصرار کردن که بیام خونه ، این بود که مزاحم شدم .
-اختیار دارید ، خوشحالمون کردید .راستی شراره ، دختر آتیش پاره ات کجاست ؟ندیدمش .
دلم ریخت پایین . این حرفش ، یعنی منو به عنوان خواهر زاده اش قبول کرده .
-نمی دونم ،الان همین جا بود چطور ندیدیش ؟
-اصلا متوجه اش نشدم .
شراره با کنایه گقت :
-آره مریم جون ، از بس با دیدن تو خوشحال شده ، پریا رو یادش رفت .
دستامو مشت کردم ، تا صدام درنیاد و حرفی نزنم .
-آقا پدرام ، الان داشتم از خاطرات شمال واسه شراره جون می گفتم . انگار همین دیروز بود ، خیلی خوش گذشت .
-درسته ، خیلی سفر خوبی بود . به نظرم واسه همه لازم بود ، به من که خیلی خوش گذشت .
-با وجود همسفرایی مثل شما و سارا ، سفر خاطر انگیزی .
-شما لطف دارید ، راستی داریوش چه کار کرد ؟ با خانواده صحبت کرد ؟
-تقریبا قضیه حل شده ست فقط مشکل مامان اینا ، تنهایی مهربان که اونم با صحبت رفع شد . اونقدر از مهربان خوششون اومد نگو.
-ان شاا.. خوشبخت بشن . اصل داریوش و پریان که می خوان با هم زندگی کنن .
-بله ؟
-آخ ببخشید ، منظورم مهربان بود ، پس چی شد این چایی شراره خانوم ؟
-وای وای یادم ، الان ..
-بنشین خودم می آرم . تو پیش مهمونت باش.
|
| رزیتا |
04-13-2011 04:44 PM |
« قسمت چهل و یکم »
یه لحظه فکر کردم اشتباهی اسمم رو از دهانش شنیدم . یعنی اونا اونقدر منو کنار داریوش تصور کرده بود، که حالا هم فکر می کرد من وان ...
فرصت فکر کردن نبود ، دلم نمی خواست توی اون موقعیت باهاش روبه رو بشم .
دور و برم رو نگاه کردم و سریع خودمو انداختم پشت یخچال .
اومد توی آشپزخانه و یکی از صندلی رو عقب کشید و پشت به من نشست . بعد یه آه عمیق کشید و آهسته گفت :
-آه خدای من ، چه اشتباهی .
بعد مشتش رو کوبید رومیز و زمزمه کرد :
-از دست تو پریا ؟
سرم رو بیرون بردم ونگاش کردم . سرش رو بین دستاش گرفته بود ونگاش رو به میز دوخته بود . صدای پای شراره رو شنیدم ، برگشتم سرجام .
-پدرام !
-بله .
-حالت خوبه .
-خوبم .
-چی شد ، پس چایی ؟ برات بریزم ؟
-نه پشیمون شدم ، اگه شما می خواهید براتون بریزم ؟
-نه مرسی . چرا اینجا نشستی ، بیا پیش ما .
-اینجا راحت ترم .
-پدرام یه کاری می کنی ؟
-تا چی باشه !
-دادشی می دونم خسته ای ، ولی داره بارون می آد . مریم رو می رسونی خونه ؟
توقع داشتم مخالفت کنه و بهونه بیاره یا مثلا بگه براش آژانس بگیره ، ولی برخلاف تصورم از پشت میز بلند شد و گفت :
-باشه ،امر دیگه ای نیست ؟
خندید .
-نه فعلا ، حالا برو و بیا که از این به بعد ، تازه کارم باهات شروع می شه .
-خدا به فریادم برسه .
هر دو خندیدن و از آشپزخونه بیرون رفتن .
صدای مریم رو شنیدم که به پدرام گفت :
-ببخشید آقا پدرام که مزاحم شما هم شدم . به شراره جون گفتم خودم می رم ،ایشون اصرار کردن که مزاحم شما بشیم .
-خواهش می کنم زحمتی نیست ، تا شما میوه میل کنید ، من حاضر می شم .
-سارا رو هم می آرید ؟
-البته !
چند لحظه بعد وقتی پدرام رفت بالا تا آماده بشه ، شراره و مریم برگشتن سر جاشون و حرف و صحبت های تکراری شون رو از سر گرفتن از آشپزخونه بیرون اومدم و رفتم بالا .
پدرام جلوی در داشت با سارا حرف می زد . با شنیدن صدای پام برگشت عقب و با لبخند گفت :
-سلام ! هیچ معلوم هست تو کجایی خانوم کوچولو ؟
-همین دو ورا ، ولی انگار وجود بعضی ها مانع می شه که من و ببینید ، دایی جان !
-پریا !
درو بستم و برنگشتم تا دوباره افسون نگاش بشم . اونقدر توی اتاق این ور و وان ور رفتم ، تا صدای در اتاقش رو شنیدم درو باز کردم و سرم رو بردم بیرون ، داشت می رفت طرف پله ها . چه کت و شلوار شیکی پوشیده بود و چه بوی عطری تو فضا پیچیده بود . حسادت با همه حجمش به دلم چنگ انداخت . چقدر به خودش رسیده بود ، دست سارا رو گرفته و می خواست از پله ها پایین بره که صداش زدم :
-پدرام ؟
ناباورانه برگشت و نگام کرد .
-خوش بگذره دایی جون .
بعد رفتم تو ودرو بستم . صدای قدم هاشو شنیدم که اومد طرف در .پشت به در و رو به پنجره ایستادم درو باز کرد و امود تو .
-پریا ؟!
-بله ؟
-این جوری نه ، برگرد نگام کن کارت دارم .
-مزاحمتون نمی شم ، تشریف ببرید . دیرتون نشه ؟مریم خانوم منتظرن !
-پس اینجوریه نه ؟
شونه هامو انداختم بالا و گفتم :
-از اول هم همین جوری بود ، ولی تو انکار کردی ، غیر از اینه ؟
برگشتم تا تاثیر حرفم رو تو نگاش بخونم ، ولی رفته بود خیلی آروم و بی صدا .
*************************
ماجرای رفت و امد های مریم به خونه ما ، به همون روز ختم نشد . گاهی می شد تو هفته دو یا سه بار ، به بهانه ای مختلف می اومد و همیشه هم یه عروسک جدید واسه سارا می خرید . اونم فهمیده بود که سارا عاشق عروسکه و به هر طریقی سعی داشت دل اونو به دست بیاره .
شراره هم که همه ارزوش شده بود ، سر و سامان دادن به برادرش . می گفت دفعه اول که عروسیش رو ندیدم . حالا دوست دارم این دفعه خودم براش زن بگیرم .
نمیدونست که دفعه اولی هم جود نداشته و پدرام حقیقت رو بهش نگفته ، حقیقتی که فقط من و خودش ازش اطلاع داشتیم ولی چرا فقط من ، کدوم رفتارش رو باور کنم ؟
رفت و اومدهای مریم بدجوری روم اثر گذاشته بود .سر کوچکترین چیزی عصبی می شدم و می زدم زیر گریه ! بی خودی به شراره گیر می دادم و از رفتاراش و غذاهاش ایراد می گرفتم ، درست مثل سال های قبل اذیتش می کردم . شده بودم مثل بچه ها .
مریم می وامد ، می رفتم تو اتاقم و به صدای خنده ها و جیغ های شاد سارا گوش می دادم چه خوب با خاله جدید و مادر آینده اش کنار می اومد ! انگار که من توی ذهن و قلب کوچکش گم شده بودم .
اونقدر تو اتاقم می موندم تا پدرام می اومد و من با حسرت از پشت شیشه اومدنش رو می دیدم .
انگار خودش هم فهمیده بود ، که هر وقت ا در می آد تو ، می تونه نگاه منتظرم رو پشت پنجره غافلگیر کنه .ولی هیچ وقت نفهمید وقتی شونه به شونه مریم از در بیرون می ره نگاه اشکیم و دل بی طاقتم بدرقه اش می کنه .
تغییر رفتارم برای همه عجیب بود . شراره و بابا بارها با همدیگه در این باره صحبت می کردن . چندباری صداشون رو شنیده بودم شراره برام نگران بود و بابا ...
-نمی دونم مسعود واسه اش نگرانم ، خیلی عصبی شده .
-اون مدلشه ، حتما باز می خواد به یه چیزی گیر بده و جنجال به پا کنه . دختره چشم سفید نمیخواد بذاره آب خوش از گلومون پایین بره تا می آییم یه نفس راحت بکشیم یه اشوبی به پا می کنه .
-وا مسعود ، بی انصافی نکن . بنده خدا کی آشوب کرده ؟برعکس ، می گم خیلی هم تو خودشه ، می ترسم یک دفعه افسردگی بگیره .
-اون مدلشه ، مامانشم همین جوری بود .
حرفای بابا بیشتر زجرم می داد و سعی می کردم کمتر اطرافش باشم ، تادیدن دوباره اش زخم های دلم رو نمک پاشی نکنه .
لباسام رو پوشیدم تا شاید دیدن دوباره مامان بتونه آرومم کنه ، آهسته و بی صدا از پله ها پایین اومدم ، تاصدای پام جلب توجه نکنه ، چون حوصله جواب دادن به سوال هاشون رو نداشتم .
صدای صحبت شراره با پدرام ، از آشپزخونه می وامد . همون جا ایستادم و گوش تیز کردم .
-خوب ف حالا نظر تو چیه ؟
-راستش حسابی غافلگیرم کرد . اصلا انتظار نداشتم . جلوی در خونشون که رسیدم گفت ، می شه خواهش کنم بریم یه جای دنج بنشینیم و کمی صحبت کنیم ؟
-خوب ، کجا رفتید ؟
-همون کافی شاپ نزدیک شرکت . اون جا بود که بعد از کلی مقدمه حرفشو زد .
-خوب ، حالا تو می خوای چه کار کنی ؟اون دختر غرورش رو زیر پا گذاشته و حرفی رو که تو باید می زدی ، به زبون آورده .
خندید .
-والا حسابی غافلگیر شدم . اصلا انتظار نداشتم .
-تو چی بهش گفتی ؟
با خنده گفت :
-گفتم قصد ازدواج ندارم .
-پدرام دارم جدی حرف می زنم . تعریف کن ببینم چی گفت و تو چی جوابشو رو دادی ؟
-هیچی رفتیم کافی شاپ و خانوم بدون اینکه نظر منو بپرسه کاپوچینو سفارش داد . بعدش بلند شدیم و خانوم آدرس پارک داد و رفتیم یه دوری زدیم و گفت ، دلم بستنی می خواد ، ما هم رفتیم براش بستنی خریدیم ، خلاصه بعد از اینکه کلی ما رو راه برد و کلی خرج رو دستمون گذاشت ، یه کم ناز کرد و آخرش گفت که یه جورایی ازم خوشش می آد و بهم علاقه داره و حاضره با هر شرطی که من بذاره زنم بشه .
-می دونی اون خیلی وقته چشمش دنبال توئه . از همون شب تولدم که دیدت ، عاشقت شد .اینو به منم گفته بود . می گفت حاضرم هر چی پدرام بگه قبول کنم .هر نظری بذاره حرفی ندارم . سارا رو هم مثل دختر خودم بزرگ می کنم ، فقط او منو بخواد .
پدام غش غش خندید . اون می خندید و من بی صدا اشک می ریختم . پس مریم بالاخره کار خودش رو کرد .
-نخند پدرام ، شوخی نگیر این قضیه رو . مریم احساسش رو درگیر کرده ، اون وقت تو نشستی و بهش می خندی .
-خوب خنده دار دیگه .
-چی ! شکستن غرور یه زن یا عاشق شدنش ؟
-هیچ کدوم ، اینکه توی سی و یکی دوسالگی برام خواستگار پیدا بشه .
-یه کم جدی به این قضیه نگاه کن .
-دست بردار شراره ، من جریان رو برات نگفتم تا بهم کلید کنی ، فقط گفتم تابدونی من این قضیه تموم شده است ، اصلا از اول هم چیزی شروع نشده بود .
مریم برای من هیچ فرقی با تو نداره ، درست مثل تو می مونه ، مثل یه خواهر براش احترام قایلم .
-راست بگو پدرام ، تو چی بهش گفتی ؟
-گفتم این حرفو اول هم می تونستی بزنی ، بدون اینکه ما رو اینقدر دور خودمون و دور شهر بچرخونی و اینقدر خرج دستمون بذاری .
-شوخی نکن ، پدرام داره جدی حرف می زنم .
-خیلی خوب ، گفتم باید فکر کنم .
-آهان ! حالا شد . اگه از من می شنوی قبول کن . مریم برات مناسبه ، سارا رو هم دوست داره سارا هم که یه مدته باهاش راه می آد و به ظاهر با هم مشکل . اصلا به نظر من تو خیلی زودتر از اینا باید این کارو میکردی ، اون موقع که سارا کوچیک تر بود وبهتر می تونست حضور یه غریبه رو به عنوان مادر قبول کنه . ولی الان دیر نیست .
-یعنی تو ...فکر می کنی که ...
-که چی ؟!چرا حرفتو نمی زنی ؟
-بهتر از اون واسه من پیدا نمی شه ؟
-دیگه بهتر از اون چی می خوای ؟ خوشگل که هست ، تحصیل کرده هم که هست ، با بچه تم که همه جوره راه می آد .
-منظورم اینه یکی باشه ، که بیشتر با هم تفاهم داشته باشیم .یکی که منم نسبت بهش تمایل داشته باشم ، دوستش داشته باشم .
-یعنی تو بهش احساسی نداری ؟
-چرا ، منتهی از اون حسی که به تو هم دارم .
-ببین پدرام ، با شرایطی که تو داری ، با وجود سارا و ازدواج اولت و سنت ،یه کم پیدا کردن همسر مناسب مشکله .
-یعنی تو می گی بهتر از مریم پیدا نمی کنم ؟یکی اینکه حداقل چند سال بیشتر با هم اختلاف سنی داشته باشیم ؟ مریم فقط دوسال از من کوچکتره .
-پدرام یه کم واقع بین باش، کدوم دختر هیجده ساله ای حاضر می شه زن تو بشه ؟اونم با وجود سارا و سن و سالت .
-نمی دونم ، بد جوری گیج شدم . باید فکر کنم .
-آخه چقدر فکر ؟ تو آخرش فیلسوف می شی بس که فکر می کنی .
-مطمئن باش بالاخره ازدواج می کنم . حالا به خاطر خودم و دلم نشد ، واسه سارا این کارو می کنم .
-خوب اینکه خیلی خوبه ، قرارشو بذارم ؟
-چقدر عجله داری شراره ؟ بذار کمی هم فکر کنم . من هیچی از مریم نمی دونم .
-خوب یه مدت که نامزد باشید ، با هم اشنا می شید .
-دیگه چیزی نفهمیدم ،فقط یه بغض سنگین تو گلوم بود که داشت خفم می کرد و اشکایی که دونه دونه گونه های خسته ام رو تر می کردن .
تا حالا اینقدر احساس ناتوانی نکرده بودم . من یه بازنده بودم و مریم با چندبار اومدن و رفتن برنده این بازی شده بود . هوای خونه برام سنگین شده بود ، حس کردم دارم خفه می شم . دستم رو به دیوار گرفتم تا نیفتم و در پناه دیوار رفتم تو حیاط . بازم بارون نم نم می زد و بوی عطرش هوا رو دل انگیز کرده بود . زیرآلاچیق ، که بهار جلوه سبز و قشنگی بهش داده بود ، روی نیمکت نشستم . چشمام رو بستم و توی ذهنم مامان به تصویر کشیدم . صداشو شنیدم که می گفت :
-پری ! پری نازم ! باز که چشات ابریه ! صبر داشته باش عزیزم ، عمر این غصه ها هم یه روزی تموم می شه .
-مامان دارم دق می کنم ! چرا رفتی ؟چرا تنهام گداشتی ؟حالا بدون تو زندگی نمی کنم ، زجر می کشم و تحمل می کنم ، چون چاره دیگه ای ندارم . خدا هم انگار ازم رو برگردونده .
-خاله با کی حرف می زنی ؟
چشام رو باز کردم . اشکامو با انگشت از روی گونه ام گرفتم . به روش لبخند پاشیدم .
-تو کی اومدی عروسک خاله ؟
بغلش کردم و رو زانوهام نشوندمش . معصومانه پرسید :
-گریه کردی ؟ چرا ؟
دلم واسه مامانم تنگ شده .
-خوب منم دلم مامانم می خواد ، ولی گریه نمی کنم ، تازه بابای می گه عمه شراره مامان توئه ، آره خاله ؟
-اره خاله ، اونم یه جوری می شه مثل مامانم .
-مامان من چی ؟اون کجاست ؟
-اونم توی آسموناست ، پیش مامان من
-یعنی تو دو تا مامان داری ؟
خندیدم :
-اره .
-خوب پس چرا گریه می کنی ؟
صدایی به جای اینکه من جواب داد :
-واسه اینکه به جز گریه کار دیگه ای بلد نیست .
برگشتم طرف پدرام و لحظه ای گذرا نگاش کردم .
-حالا بدو برو بازی کن ، می خوام با خاله حرف بزنم .
-به شرطی که قول بدی واسه منم یه مامان بگیری ، منم می خوام مثل خاله دوتا مامان داشته باشم .
از روی زانوم پایین پرید و رفت طرف تاپ . عروسکش رو گذاشت روی صندلی تاپ و خودش رفت پشتش و شروع کرد به بازی کردن و تاپ دادن عروسکش .
پدرام یه قدم جلوتر اومد و پرسید :
-حالت خوبه ؟
سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم .
-پری ؟
هر وقت پری صدام می زد همه جودم می لرزید . نمی دونم خودش می دونست با قلب و روح من چه کار کرده ؟
-چیزی شده ؟ به من نگاه کن ببینم ؟
لحظه ای گذرا بهش نگاه کردم و بعد سریع نگاهم رو دزدیدم . می ترسیدم طاقت اون نگاه سرکش و جذابش رو نداشته باشم ، نگاهی که آهوی دلم رو رام خودش کرده بود .
-چرا اینقدر گریه کردی ؟کسی بهت حرفی زده ؟چیزی بهت گفتن ؟
باصدای دور رگه و بغض آلودم گفتم :
-نه چیزی نیست .
-با شراره حرفت شده ، یا مسعود چیزی بهت گفته .
-نه .
و آهی کشیدم و تو دلم گفتم : «واسه خراب شدن کاخ آرزوهایم گریه کردم ،واسه فرو ریختن قصر رویاهام »
-باز نشستی و با فکر و خیال الکی خودتو را آزار دادی .
زیر ل زمزمه کردم :
«فکر و خیال مگه الکی هم می اد تو سر آدم ؟»
صدامو شنید ، جلوی پام زانو زد و در حالی که تو صورتم دقیق می شد و گفت :
-بله که می آد . تو اصلا عادت کردی هر چیز کوچیکی رو واسه خودت بزرگ کنی . وگرنه اونجور که تو فکر می کنی نیست ، تو همه چی رو سخت می گیری .
بعد بلند شد و داشت برمی گشت تو خونه که صداش زدم :
-پدرام !
برگشت طرفم و نشون داد که منتظره !
-یعنی باور کنم که همه اینا یه خوابه ، می خوای باور کنم حضور مریم تو زندگیت ربطی به تو و احساست نداره و خواستگاری ون از تو اتفاق و یه مساله تموم شده است ؟
با تعجب به چهره ام دقیق شد و گفت :
-آها پس قضیه اینه ؟
اشکی ناخواسته روی گونه ام غلتید رو مهار کردم و با نفس بلندی سعی کردم ، بغضم رو فرو بدم .
-خوب حالا تو از کجا فهمیدی ؟
-همه چی رو شنیدم ، وقتی با شراره حرف می زدی .
|
| رزیتا |
04-13-2011 04:45 PM |
" قسمت چهل و دوم "
با شیطنت گفت :
-حالا تو از شنیدن کدوم قسمت اون ناراحت شدی ؟از ازدواج داییت یا از اینکه مریم زن داییت بشه ؟ هان ؟
آب گلوم رو فرو دادم و میون بغضی که اماده بارش بود ف گفتم :
-تو دایی من نیستی ،هیچ وقت هم نبودی .
یه لنگه ابروش رو به نشونه تعجب بالا داد
-خوب چی شد ؟ نظرت عوض شده ، فکر نمی کنی یه کم خودخواهی . خوب تکلیف منو روشن کن . هر وقت می خوای لج کنی من می شم داییت ، هر وقت هم دلت خواست می گی من داییت نیستم . بالاخره من چی ام ؟دایی پدرام یا پدرام خالی ؟
سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم کاش جرات اینو داشتم که بگم تو فقط برام پدرامی ، تو از اول هم دایی من نبودی . کاش می تونستم بی پروا بهش بگم که دوستت دارم . دیوانه وار دوستت دارم. ولی نه جراتش رو داشتم نه جسارتش رو .
-سوالم جواب نداره؟
بلند شد و چند قدم ازم فاصله گرفت و دستش رولای موهاش فرو برد . هر وقت عصبانی می شد این کارو می کرد . یک دفعه برگشت و نگامو غافلگیر کرد . نگامون تو هم گره خورد ، هومن نگاهی که گرم بود و پر از تمنا نگاهی که می گفت دوستم داره.اشک و لبخند با هم صورتم رو نقاشی کردن .
با دیدن لبخندم ، خندید و گفت :
صورتت شده مثل هوای بهاری ، مثل اون موقع که هم خورشید تو آسمونه و هم نم بارون می زنه .
بازم خندیدم .
-پس بالاخره خندیدی خانوم کوچولو ، ها ...
صدای کلاغ مزاحمی که روی دیوار حیاط نشسته بود ، نگام رو از صورتش جدا کرد .یه دفعه دلشوره بدی به دلم افتاد ، مامان همیشه می گفت ، کلاغ شومه . چه آواز بخونه و چه نه ، بازم نحسی می آره ، بازم قاصد خبرای بده .بی اختیار اخمام تو هم رفت ، نکنه قراره اتفاق بدی بیفته ؟
-خیلی قشنگه نه ؟!
نگام رو برگردوندم روی صورتش .
-چی ؟
-کلاغ رو می گم ، کاش منم حداقل مثل اون بودم و می تونستم این طوری توجه تورو به خودم جلب کنم .
خندیدم .
-دورغ می گم ؟شاید اون موقع این جوری بهم خیره می موندی .
سرم رو پایین انداختم .
-اون موقع اصلا نگات نمی کردم .
-پس چرا الان این طوری بهش خیره شدی ؟خوب اگه منم یه کلاغ بودم هیچ فرقی با این کلاغ نمی کردم ، اصلا می اومدمی نشستم رو شونت .
بازم خندیدم .
-فکر می کنی این اجازه رو می دادم .
-نمی دادی ؟
سرم رو به دو طرف حرکت دادم .
-نه ، من به خاطر جذابیت این کلاغ نگاش نمی کردم . داشتم به حرفای مامان فکر می کردم . مامان می گفت کلاغ نحسه و فقط قاصد خبرای بده .
-همه اش حرف و خرافاته .
-ولی من بهش ایمان دارم .
-برعکس تو من اصلا این حرفا رو قبول ندارم . کلاغم یه پرنده است ، مثل هر پرنده دیگه ای ، حالا گناه نکرده که این شکلی شده .
-ولی من قبول دارم . روزی که مامان می رفت ، یه دسته کلاغ رو دیوار نشسته بودن و قار قار می کردن .
از جا بلند شد و با برداشتن یه سنگ و پرتاب کردن به طرف کلاغ ، اونو از رو دیوار پروند . بعد برگشت و سر جاش نشست .
-خوب اینم از کلاغ ، حالا در مورد چی حرف می زدیم ؟
-درباره تو ومریم .
-خوب ما هر دومون یه حساب جدا داریم . دنیای من و مریم خیلی فاصله داره.اون خودشم نمی دونه دنبال چی می گرده . منم اصلا دوست ندارم بهش فکر کنم ، چه برسه به اینکه بخوام انتخابش کنم ،اونم به عنوان شریک زندگیم ..
حرفش رو قطع کردم :
-ولی اون دوست داره .
-می دونم خودشم اینو بهم گفت ، ولی متاسفانه من نمی تونم براش کاری بکنم .
-می خوای چه کار کنی پس ؟
-با چی ؟
-با خودت و سارا ؟
-می رم دنبال کسی که دوستش داشته باشم .
با حسرت گفتم .
-فکر می کنی پیداش کنی ؟
تو چشمام نگاه کرد و زمزمه کرد :
-خوش به حالت .
-یعنی پیداش کردم ، فقط مونده دستمو دراز کنم و بگیرمش .
-پس چرا این کارو نمی کنی ؟
-خیال همین کارم دارم، فقط باید از احساس اونم مطمئن باشم .
سرم رو پایین انداختم و گفتم :
-پدرام ..من ..من
صدای وحشتناک بسته شدن در حیاط به حرفم خاتمه داد. با وحشت از جا پریدم ، پدرام همین طور .
صدای وحشتناک بابا به بحثمون خاتمه داد . با عصبانیت منو به نام می خوند . پاهام شروع کرد به لرزیدن ، نگاه وحشت زده ام رو به صورت پدرام دوختم .
-آروم باش چیزی نیست ، تو همین جا بمون . من باهاش حرف می زنم .
بابا با چند قدم سریع خودشو رسوند . جلوی ساختمون . پدرام به طرفش رفت . تازه انگار متوجه ما شده باشه ، راهش رو کج کرد و اومد طرف ما . پشت پدرام پناه گرفتم و منتظر طوفانی که دلم گواهی ب می داد آرامش دوباره زندگیم رو به یغما می بره .
شراره با عجله از پله ها پایین دوید .
-چی شده مسعود .
بابا نعره کشید
-چی شده ، بیا ببین که چه جوری مار تو استین داشتیم و خبر نداشتیم !
بعد پاکت بزرگی که توی دستش بود و گرفت طرف شراره .
-برو کنار پدرام . بذار خدمتش برسم . دیگه نمیدونم با چه رویی تو محل سر بلند کنم ،همینم کم بود .همیون کم داشتم . برو کنار پدرام .
پدرام دستای بابا رو توی دستاش گرفت .
-مسعود خان ، یه خورده مراعات کن اروم تر صحبت کن بذار ببینم چی شده .
نگام افتاد ر وشراره که رنگش پریده بود ودستای لرزون چیزهایی شبیه عکس رو نگاه می کرد . بعد با ناوری به منو پدرام نگاه کرد و سرش رو با تاسف تکون داد .
دلم ریخت پاییین .دست های پدرام شل شد و دست های بابا از توی دستاش بیرون لغزید و با قدم هایی نااستوار رفت طرف شراره .
بابا با چند قدم خودشو به من رسوند و تا به خودم بیام سیلی محکمی توی صورتم زد و تعادلم زد از دست دادم و پرت شدم عقب سرم با کناره باغچه برخورد کرد . درد بدی توی سرم پیچید به سختی بلند شدم و نشستم . نگامو به پدرام دوختم و ملتمسانه ازش کمک خواستم . ولی اون به من نگاه نمی کرد داشت اون عکس ها رو تماشا می کرد ،غبار اندوه چهره اش رو پوشوند و اخماش تو هم رفت .
فریاد زدم :
-یکی بهم بگه چه خبره ؟
پاسخم لگد محکمی بابا بود که توی پهلویم فرود اومد . از درد به خودم پیچیدم .
-شراره ، کمک کن ، بیا اینو بگیر ، نذار بزنه .
شراره با افسوس سرش رو تکون داد وروشو برگردوند . تکون خوردن شونه هاشو دیدم .
حس کردم سر خیس شده . دستم رو بردم پشت سرم ، حدسم درست بود ، سرم شکسته بود.
-پدرام ! تو یه چیزی بگو .
بابا با همون عصبانیت گفت :
-خفه شو دختره خراب ، دختره هرزه ببیند دهنتو .
بعد لگد کوبید به دستم .
-آی دستم شکست .
-به جهنم . مرگم واسه تو زیاده چشمم روشن ، دستم درد نکنه با این بچه تربیت کردنم
نالیدم :
-آره چقدرم که شما تو تربیت من نقش داشتید .
موهامو رو گرفت و کشید :
-آره اشتباهم همین جا بود .تو مثل علف هرز بودی ، واسه همین این جوری شدی .
-حداقل بگو چرا می زنی ، نباید بدونم ؟
رفت طرف پدرام و عکس ها رو از تو دستش بیرون کشید و اومد طرفم . کنارم نشست و موهامو گرفت تو مشتش با دست دیگه عکسا رو گرفت جلو روم .
-واسه اینا ، واسه سندهای بی آبروئیت
از پشت پرده اشک و خونی که از پیشونیم جاری بود ، به عکسا نگاه کردم . ماتم برد نمی دونم او عکسا چه جوری مونتاژ شده بود ؟ کار هر کسی بود ، خوب از عهده اش براومده بود ، ولی آخه اون عکس چهره منو از کجا داشت ؟
حودم هم به شک فتادم . یعنی اون عکس من بود ؟ولی آخه چع جوری فکی این بازی رو شرع کرده ؟
-حالا بازم بگوم نیستم .
همه توانم رو جمع کردم و گفتم :
-من نیستم ،این دورغه ، یه بازیه کثیفه .
عکسا رو دونه دونه جلوی چشام گرفت .
-نگاشون کن ببین کجای این دورغ ؟ کجاش بازیه اینا خودتی ، خود لجنت .خود کثافتت .
به عکسا نگاه کردم ، حتی شرمم شد نگاهشون کنم . اونقدر زننده بودن که .. تو چند تاشون اصلا چهره من مشخص نبود ، ولی چند تا ...
سرم رو تکون دادم و گفتم :
-من نیستم من اصلا این مردرو نمی شناسم . شراره تو یه چیزی بگو پدرام تو هم ؟ تو هم باورت شده ؟
پدرام با افسوس سرش رو تکون داد و سمت شراره و سارا که وحشت زده داشت به ما نگاه می کرد ، گرفت و رفت .
-این من نیستم ، این عکس ها مونتاژه
مشت محکم بابا ، حس شوری خون رو تو دهنم پخش کرد .
-ابنو نگی ، پس چی بگی .
-اگه صد بار دیگه هم بگید ، می گم من نیستم .
-خفه شو . دیگه برام آبرو نذاشتی ، نمی دونم چطوری تو محل سربلند کنم . من دیگه دختریی به اسم پریا ندارم ، پریا مرد .
آخرین لگد رو نثار کمرم کرد و رفت تو خونه . سرم رو گذاشتم روی زمین و از ته دل زار زدم . تمام بدنم درد می کرد . هر قسمتی که حرکت می دادم درد بدی تو تنم می پیچید زیر نم نم بارون ، چشام هم با آسمون هم نوا شد .
|
| رزیتا |
04-13-2011 04:46 PM |
قسمت چهل و سوم
سعی کردم و از جا بلندشدم . همه جای بدنم درد می کرد . با هر سختی بود خودم رو رسوندم به اتاق و روی تخت ولو شدم و چشمامو رو هم گذاشتم . سعی کردم اتفاق های افتاده رو مرور کنم ، می دونستم کی این کارو کرده ، ولی حیف قدرت اثبات نداشتم .
با شنیدن صدای در چشمامو باز کردم . پدرام بود ، بدون اینکه حرفی بزنه یا نگام کنه ، اومد تو . به سختی بلند شدم و نشستم . اونم کنارم نشست واز تو جعبه سفید رنگی که می دونستم جعبه کمک های اولیه ، باند و گاز استریل در آورد .
بدون اینکه حرفی بزنه ، آهسته روسریم رو از سرم بیرون کشید تازه نگام افتاد به روسری که از خون سرخ شده بود .
گاز رو روی سرم گذاشت و باند رو پیچید دور سرم . از پشت پرده اشک نگاش کردم ، پس هنوزم به فکر من بود . اشکام ز چشمام فرو ریخت روی صورتم و کم کم به هق هق تبدیل شد .
«چرا چیزی نمی گفت ؟چرا حرفی نمی زد ؟»
کارش که تموم شد ، پنبه برداشت و با الکل شروع کرد به پاک کردن خون های روی صورتم تو چشماش دقیق شدم . چشماش که یه پرده اشک شفافشون کرده بود،ولی مثل من نمی باریدن . چشمایی که سعی داشت توی نگام نیفتن .
کارش تموم شد و بدون حرفی بلند شد که بره . با هر سختتی بود ، پشت سرش بلند شدم .
-پدرام !
ایستاد ولی برنگشت تا التماس چشام رو پاسخ بده . به سختی خودم رو جلو کشیدم و دستش رو گرفتم و نالیدم .
-پدرام ! یعنی تو باور کردی !
هیپی نگفت حتی برنگشت نگام کنه .
-باشه پدرام، تو هم خیال کن که حق با اوناست . تو هم تنهام بذار منم خدایی دارم .
بعد دستش رو بالا آوردم و بوسیدم . با خشم دستش رو از تو دستم بیرون کشید و به جاش سیلی سختی رو صورتم نشوند .
خندیدم ، نه از خوشحالی ، نه از شدت غم و اندوه .
-دوستت دارم پدرام دوستت دارم .
با صدایی غم آلود زمزمه کرد :
مهم نیست که منو دوست داری ، مهم اینه که احساس من مثل تونیست . تو لیاقت عشق پاک من رو نداشتی ، تو لایق همون آغوش هایی هستی که خیال می کردم می تونم ازشون دورت کنم ، ولی در موردت اشتباه می کردم .
-پدرام ف من به تنها عشق زندگیم خیانت نکردم ف من ...
-نمی خوام چیزی بشنوم .
-پدرام اون عکس ها مونتاژه .
-اونقدر دقیق؟تو جای من بودی باور می کردی ؟
رفت طرف در . زانوهام خم شدن و با درماندگی نشستم رو زمین .
-حالا من چه کار کنم ؟بدون تو ! می میرم پدرام می میرم .
آهی کشید و گفت :
-مهم نیست که تو می خوای چه کار کنی ، مهم اینه که من می خوام به پیشنهاد مریم پاسخ بدم . حداقل مطمئنم دست های نامحرم بهش نخورده .
وبعد درو باز کرد رفت !واسه همیشه از زندگیم بیرون رفت !
فکر می کردم بدون اون زنده نمی مونم ، ولی موندم فکر می کردم بی اون لحظه هانمی گذرن ، ولی گذشتن ، روزا شب شدن و شبا روز .
شراره گاهی می وامد و برام غذا می اورد دوباره می اومد سینی دست نخورده غذا رو برمی گردوند . تو نگاش حسرت و افسوس موج می زد ، ولی هیچی نمی گفت . اگه هم حرفی می زد پاسخی نمی شنید . باهاش حرفی نمی زدم چون می دونستم حرفام رو باور نمی کنه .
غروب روز سوم بود که تلفن زنگ خورد ف جواب ندادم از پای تکون نخوردم ، فقط از همون جا پدرام رو دیدم ، که دست تو دست مریم از خونه بیرون رفتن .
آهی کشیدم و با حسرت به دربسته نگاه کردم . مریم برنده بازی شد و پدرام ازم ربود . درست از فردای اون روز بود ، حضور مریم توی اون خونه پررنگ شد .صدای صحبت هاشون و خنده های بلند شون وجودم رو آتش می کشید ، ولی جرات اعتراض نداشتم . شراره گاهی برام حرف می زد و خبرارو می آورد .
-امروز یه صیغه محرمیت خوندن تا برن خرید .
-اخر همین ماه عروسیشون .
-نمی دونی سارا چقدر خوشحاله ! همچین می گه مامان مریم که هر کی ندونه فکر می کنه واقعا اون مادرشه .
اون می گفت و من اشک می ریختم ، آروم و بی ثدا و اونجا بود کهشراره با نگاه متعجبش بهم خیره می شد و بدوناینکه پاسخی برای اشکام پیدا کنه ، بیرون می رفت .
تلفن اونقدر زنگ خورد ، که رفت رو پیغام گیر .
-الو ، پریا خانوم سلام ...احوالت..اوضاع احوال چطوره زنده ای یا مرده ؟ حال کردی ؟خوشم اومد . بابای خوش غیرتی داری ؟صدای داد و فریادش تا سر کوچه رو چه عرض کنم تا دو کوچه اون ورترم می اومد . آخی نازی ، خیلی کتک خوردی ؟تقصیر خودت بود ، گفتم که یه کم با ما راه بببیاد ، هی تو سوسه اومدی و از کردی و جانماز آب کشیدی . خوب اینم آخر لجبازی و جواب سر بالا داده به بهمن ! تازه ای اولش بود ، می خوای کاری باهات کنم که آرزوی مرگ بکنی ، فقط مرگ ، می خوام از زنده بودنت پشیمون بشی .
رفتم طرف گوشی .
-عکس منو از کجا آوردی عوضی ؟
-خیلی دلت می خواد بدونی ؟
توی استخر با موبایل ازت گرفته بودن .
-خیلی پستی بهمن .
-آخی بمیرم واست ، خیلی برات سخت گذشه ، نه ؟
-خیلی پستی ، تو زندگیمو نابود کردی . زندگیمو ، عشقمو ...
-الهی بمیرم ، تو عاشقم بودی ؟تو واون دلسنگت ؟
-تو تقاص این کارت رو پس می دی و من می دونم اون روز دیر نیست ...
مستانه خندید .
-درست مثل تو ، تو که تقاص جواب سربالات به بهمن رو پس دادی .
-واسه روز دیدن عذابت لحظه شماری می کنم .
-برو بابا اگه قرار بود نفرین شماها بگیره که تا حالا من باید هفت تا کفن پوشونده باشم . از بس نفرین پشت سرمه .
-برو بمیر ، هر چند می دونم مرگم زیادته ، تو لایق مردن هم نیستی .
گوشی رو گذاشتم و دو شاخه رو از پریز کشیدم . این مکالمه ضبط شده می تونست سند بی گناهیم رو امضاء کنه .
بلند شدم و جلوی آینه ایستادم .کبودی صورتم از بین رفته بود ،فقط یه هاله بنفش اطراف گونه ام بود که وقتی روسری سرم می کردم ازدید ممخفی می شد . پاهام هنوز درد می کردن و دستم ورم داشت ولی دردی که توی قلبم حس می کردم خیلی بیشتر از درد جسم آزارم می داد. گیتارم رو بغل کردم و پشت پنجره نشستم و شروع کردم به نواختن یه اهنگ غمگین . صدای در دست هام از حرکت نگه داشت . سرم رو چرخوندم طرف در . دستگیره در چرخید و پدرام توی قاب نمایان شد . برقی از خوشحالی از چشام عبور کرد ، ولی چهره او هیچ فرق با چند روز پیش نکرده بود . اومد جلو و دستش رو گرفت طرفم نگام از روی صورتش چرخید روی دستش ، دستی که کارت زیبایی رو به طرفم گرفته بود .
دستم رو بلند کردم و اونو کارتو گذاشت توی دستام لرزونم وبی هیچ حرفی رفت . اشک نگامو رو تار کرد . بدون اینکه کارت از تو پاکت بیرون بیارم پاره کردم وریختم رو زمین .
بلند شدم و رفتم سراغ کمدم و دفتر خاطرات مامانم رو برداشتم و ادرس انتهایش رو خوندم باید می رفتم ، موندن من فایده نداشت . باید می رفتم ، صدای مامانتوی گوشم پیچید :« برو پری ، هر وقت زندگی بهت سخت گرفت برو ! می دونم اونجا خوب از یاد گار من نگه داری می کنن برو برو پری !»
درو از پشت قفل کردم وشرو ع کردم به جمع آوری لوازم ضروری ام . وقتی کارم تموم شد یه کاغذ برداشتم و خطاب به پدرام نوشتم :
می ترسم اسم پاکت رو روی کاغذ حک کنم . می ترسم فکر کنی حرمت اسمت رو زیر پا گذاشتم ، ولی من اونقدر ک تو فکر می کنی آلوده به گناه نیستم . گناه من فقط دوست داشتن بود ، دوست داشتن مردی که دلی از سنگ داشت .
نمی دونم ، شاید هیچ وقت ادامه این نامه رو نخونی .برام مهم نیست ، مهم اینه که بالاخره حرف های نگفته دلم رو به زبون آوردم . پدرام دلم می خواست بدونی که چقدر برام ارزش داری ، چقدر دوستت دارم . ولی تو به حرفای من گوش نکردی ، تو چند تا عکس مونتاژ شده رو باور کردی و منو از خودت روندی ! هیچ وقت وسعت عشقم رو درک نکردی ،هیچ وقت نخواستی نگاه مشتاقم رو ببینی و همیشه التماس نگام رو بی جواب گذاشتی .
آه پدرام ، پدرام من کاش می دونستی چه به روزم آوردی و با من تو منو از قعر تاریکی بیرون کشیدی ولی بازم هولم دادی توی یه چاه تو چاهی که انتها نداره .
کاش فقط یه لحظه به حرفام گوش می کردی .خوش به حال اون عکس ها که حداقل تو به حرفشون گوش دادی بدبخت و سسیاه بخت منبودم که حرفام برات هیچ ارزش نداشت .
عشق تومنواز انتهای ظلمت بیرون کشید و بی رحمی و سگ دلی تو دوباره دنیام رو تاریک کرد و منو خاکستر نشین .
اگه کتک های بابا تنم رو زخمی کرد ف نگاه پر کینه توروحم رو خراشید . سیلی تو نه روی صورتم که روی قلب زخمی ام فرود اومد .
حالا می رم . می رم که سایه ام روی زندگیت سنگینی نکنه . حالا که احساس تو با من یکی نیست ، می رم می رم نه به خاطر اینکه نمی تونم بی رحمی و سردیت رو تحمل کنم چون دیدن تو بدون هیچ لبخند و احساسی از جانب تو ، بازم برام لذت بخشه ، ولی میرم چون نمی تونم تورو کنار کس دیگه ببینم ، اونم رقیبی برای از صحنه بیرون کردنش خیلی تلاش کردم .
آره من می رم پدرام ! ولی ازت خواهش می کنم به آخرین پیغام ضبط شده روی دستگاه تلفن اتاقم گوش بدی ! شاید اون سندی برای اثبات بی گناهیم . از صمیم قلب واسه تو و سارای قشنگم که عاشقونه هر دوتون رو می پرستم آرزوی خوشبختی می کنم . به خدا می سپارمت «پریای تنها »
|
| رزیتا |
04-13-2011 04:48 PM |
« قسمت چهل و چهارم »
نامه رو گذاشتم روی در اتاق پدرام و از خونه بیرون زدم . ساعت نزدیک پنج صبح بود . با آژانس خودم رو به راه آهن رسوندم و با اولین قطار به سمت ساری حرکت کردم . روستای مامان یه دهی اطراف ساری بود . روستایی که مامان با حسرت از اون توی خاطراتش یاد کرده بود .
بعد از اون روز، م رفتم پیش کسانی که مامان بهم اطمینان داده بود ، ازم به گرمی استقبال می کنن . اونا از یادگار لیداشون به خوبی پذیرایی کردن . اون چهار سالی که اونجا بودم ، لحظه ای بهم سخت نگذشت . من آزاد بودم و رها ، سبکبال و آزاد .
فقط یاد پدرام بود که هر شب به دلم چنگ می زد و خواب رو از چشام می گرفت گاهی فکر می کردم وان بدون من چه کار می کنه ؟ولی وقتی یاد حضور مریم ، تو زندگیش می افتادم ، می فهمیدم همه این انتظار برای اومدن اون بی فایده است .
سعی کردم پشت نقاب بی تفاوتی عشقی که وجودمو سوزونده بود رو به فراموشی بسپارم . ولی فراموش کردن اون در توان من نبود . من باعشق اون دوباره زنده شده بودم . ولی بی مهری و توهین اون رو هم نمی تونستم فراموش کنم. اون حرفای منو باور نکرد و بهم مهر هرزه گی زد .هیچ وقت نمی بخشمت پدرام هیچ وقت .
وقتی اقا جون سراغ مامان و بابا رو گرفت ف با چشمایی بارونی گفتم که توی تصادف هردوشن رو از دست دادم و فقط چاره رو اومدن به اونجا دیدم . هیچ کس ازم سوالی نپرسید و من هم ترجیح دادم حرفی نزنم . هیچ وقت نمی دونستم که آقا جون از همه ماجرای زندگیم خبر داره ، ولی اونقدر روح بلندی داره که دورغ های منو به روم نمی آره .
صدای در اتاق نگاهم رو از پنجره جدا کرد . به سمت در برگشتم و آهسته گفتم :
بفرمائید .
حمید سرش رو از لای در آورد داخل اتاق و گفت :
-پریا بیداری ؟
-آره بیا تو
اومد تو و درو پشت سرش بست .
-مزاحم نیستم ؟
-ای بابا ، این حرفا چیه ؟ چهار ساله تحملت کردم ، این چند ساعتم روش .
در حالی که می خندید روی تخت نشست و گفت :
-ای بابا راست می گی ها ، چهار سال گذشت و من آخرش نتونستم این زبون تو رو کوتاه کنم .
خندیدم .
-عیب نداره ، آرزو بر جوانان عیب نیست .
-نوبت منم می شه خانوم
-فکر می کردم یه کله تا صبح بخوابی
-خوابیدم ، ولی بیدار شدم و دیدم ساعت تازه سه . انگار امشب نمی خواد سحر بشه . تو چرا بیداری ؟
-خوابم نبرد .
- چه کار می کردی ؟
-هیچی خاطراتم مرور می کردم .
-توی این خاطرات تو چی هست که از صبح تا حالا داری توشون گشت می زنی ؟
اهی کشیدم و گفتم :
-خودمم نمی دونم .
بلند شد و اومد کنارم ایستاد و نگاهشو به سیاهی شب دوخت و آهسته زمزمه کرد :
-منم تو این خاطرات تو نقشی دارم ؟
نگاش کردم ، هنوزم نگاش توی حیاط بود نمی دونستم چی باید بهش بگم حمید برام مثل یه برادر بود ، مثل یه دوست . دوستی که تموم این چهار سال همیشه پناهم بود ، ولی ...
آرزو کردم کاش اشتباه برداشت کرده باشم و احساس حمید به من ، همون حسی نباشه که من یه روز به پدرام داشتم .
برگشت و نگاه منتظرش رو به صورتم دوخت . می دونستم چی باید بگم ، تا بفهمه حسی که من بهش دارم ، حسی یه کاملا دوستانه مثل یه دوست یه بردار .
-پریا شاید ..
در با شدت باز شد و شراره با نگاهی هراسان اومد تو ...
-پریا پریا بدو مسعود .
-بابا ؟ بابا چی ؟
-حالش بد پریا بدو .همش تورو صدا می زنه ، می خواد ...
دیگه نموندم بقیه حرفش رو بزنه ، با دست زدمش کنار و از اتاق زدم بیرون . حمید وشراره هم پشت سرم اومدن .
نفس کشیدن های بابا ، یه چیزی بود مثلا تقلا . مشخص بود نفس های آخره کنار تختش زانو زدم و دست های بی رمقش رو تو دستم گرفتم .
-بابا منم پریا . نگام کن ، اینجام .
چشمای بی فروغی که دیگه نور زندگی توشون نبود رو باز کرد و نگام کرد . بریده بریده گفت :
-پری اومدی ...گفتم می رم و تورو نمی بینم .
-نه بابا نگو و نباید بری من اومدم واسه همیشه پیشت بمونم .
قطرات اشکی که آهسته از گوشه چشاش می چکید رو دیدم .بغض منم ترکید و اشکام صورتم رو تر کرد .
-بابا من که به جز تو کسی رو ندارم .
-منو ببخش ... پری تو پاک بودی ... مثل ... مثل .. همین ... اشکایی که از ...چشات می باره ...منو ...ببخش که حرفات ....حرفاتو ....باور نکردم .
خم شدم و پشت دستش رو بوسیدم .
-نه بابا تقصیر من بود . نباید می رفتم من وببخش بابا .
-شراره ... حلالم کن ..من جوونیتو ازت ...گرفتم ... پری رو به تو سپردم ...مراقبش ... باش .
شراره کنار تختش زاون زد و دست دیگه شو گرفت .
-این چه حرفیه مسعود من کنار تو خوشبخت بودم . منو تنها نذار مسعود تو نباید بری .
سرشو روی دستش گذاشت و من تکون خوردن شونه هاشو دیدم .
نگام از روی شراره سر خورد رو صورت بابا ، نگاش به سقف خیره بود و دیگه نفس نمی کشید . جیغ کشیدم و شونه هاشو تکون دادم .
-بابا ! بابا منو نگاه کن .
آقا جون اومد جلو و با دست چشماشو بست و زیر لب گفت :
(اشهد ان لااله الله و اشهد ان محمد رسول الله ، انا لله و انا الیه راجعون )
از ته دل فریاد کشیدم و زار زدم سرم رو روی سینه اش گذاشتم و نالیدم .
« نه بابا تو حق نداری تنهام بذاری . بابا من تازه پیدات کرده بودم ، تازه می خواستم حسرت ساله ایی که بدون تو سر کردم در بیارم . می خواستم دوستت داشته باشم »
آره ، آرزوی من این بودکه اون زنده بمونه ،تا بتونم دوباره دست محبت اونو روی سرم حس کنم ، بتونم بابا صداش بزنم و بهش محبت کنم ، ولی انگار سرنوشت چیز دیگه ای برام رقم زده بود فریاد زدم :
« بابا ...نرو ... تنهام نذار »
دستی شونه هامو گرفت و بلندم کرد . دست های گره کردم و نثار شونه هاش می کردم .
-لعنتی ، ولم کن .
دستامو گرفت . سرم رو روی سنه اش گذاشتم و اجازه دادم بغضم اشک بشه و بباره بوی آشنایی توی وجودم پیچید سرم رو بلند کردم و از پشت پرده اشک به چهره اش نگاه کردم . باورش برام سخت بود بعداز چهار سال به آرزوم رسیده بودم و اونو کنارم حس می کردم . چشمای اونم بارونی بود . چقدر تغییر کرده بود . ولی رنگ نگاش همون نگاه آشنای قدیمی بود . همون که یه روز تموم زندگیم توش خلاصه می شد . نگاش آتیش زیر خاکستر دلمو دوباره شعله ور کرد .اونقدر تو دریای چشاش گشت زدم که زمان و مکان از یادم رفت .فقط با صدای فریاد های شراره بود که به خودم اومدم . نگا مو ازش گرفتم و برگشتم طرف شراره .
برعکس مراسم خاک سپاری مامان تنها من وبابا و خانواده مهربان و داریوش شرکتت کننده های اون بودیم ، مراسم بابا خیلی باشکوه و با حضور دوستان شراره و بابا و پدرام برگزار شد .
برخورد داریوش و مهربان لحظه اول دیدنی بود . نمی دونستن باید از دیدن من خوشحال بشن یا تعجب کنن . سارا لحظه ای از کنارم دور نمی شد وهمه جا دنبالم می وامد درست مثل نگاه پدرام که همه جا باهام بود با ایکه هنوزم دیوانه وار دوستش داشتم ولی قلب شکسته و غرور خرد شده ام ، بهم اجازه نمی داد دوباره بهش نزدیک بشم باهاش صحبت کنم . جواب سلامش فقط سری بود ، که تکون می دادم و خداحافظی با اون فقط نگاهی بود که بدرقه اش می کردم .
مراسم شب هفت بابا هم تموم شد بدون اینکه مریم توی هیچ کدوم از اونها حضور داشته باشه . نمی دونم چرا توی هیچ مراسمی شرکت نکرد در آخرین روز بالاخره با کنجکاوی سراغش رو ازم مهربان گرفتم و اون موقع بود ، که فهمیدم مریم هشت ماهه بارداره و همسرش بهش اجازه حضور توی مراسم رو نداده .
بی اراده آهی کشیدم همسرش یعنی پدرام چشمام پراز اشک شد و واسه اینکه مهربان پی به حال خرابم نبره ، نگاهم رو به پنجره دوختم .این بچه می تونست بچه من باشه بچه من و پدرام اگه روز گار بهم اجازه می داد، اگه اون به حرفام گوش می داد .
|
| رزیتا |
04-13-2011 04:52 PM |
رمان سهم من از زندگی _ قسمت چهل و پنجم
« قسمت چهل و پنجم »
روی صندلی نشستم و به عکس باباکه با روبان مشکی تزئین شده بود خیره شدم واقعا که دنیای عجیبی بود تا وقتی اونو کنارم داشتم ، ازش بیزار بودم و شاید هفته ها می گذشت بدون اینکه باهاش برخوردی داشته باشم ولی حالا حالا که تشنه داشتنش بودم او رفته بود بدون اینکه توی تموم این بیست و چهار بهاری که از زندگیم گذشته بود ، لحظه ای دست محبت یا نگاه محبت آمیزش رو حس کنم .
با حس سنگینی نگاهی سرم رو بلند کردم نگام توی نگاه منتظر پدرام افتاد.نگاهم رو دزدیم و به حمید که داشت صندلی ها رو جمع می کرد نگاه کردم . لم نمی خواست دوباره اونقدر اسیر نگاش بشم که دل کندن برام سخت بشه دیگه من نه اون پریای سابق بودم و نه اوم پدرام چهار سال پیش . اون حالا یه زندگی جدا داشت با همسر و فرزندی که انتظاراومدنش رو می کشید .
حمید صندلی ها رو جمع کرد و داریوش اونا رو به حیاط انتقال می داد . شراره و مهربان هم دیس های حلوا وخرما رو جمع می کردن . فقط من بیکار نشسته و نظاره گر بودم نه اینکه نخوام ،نه، دستم به کاری نمی رفت . دیدن دوباره پدرام احساس گذشته رو تو وجودم زنده کرده بود . با این تفاوت که دیگه مثل چهار سال پیش ، اون به من تعلق نداشت اون زن و بچه...
نگام رو به گوشه دیگر سالن دوختم که آقا جون و خانم جون و زن دایی نشسته بودن و صحبت می کردن . نگامو در جستجوی دایی ، توی فضا حرکت دادم . با کمی دقت متو جه شدم ، صداشو از تو حیاط می شنوم که با موبایل حرف می زنه . حتما داره با بچه ها تو شمال صحبت می کنه . نگام افتاد به باغچه و بی اراده آه حسرت باری کشیدم .
-مامان کجایی بیا و باغچه هایی رو که یه روز با عشق بهشون می رسیدی حالا تماشا کن .
-کجایی دختر ؟ خوابت برده ؟
برگشتم و به حمید که دستش رو به صندلی گرفته بود نگاه کردم .
خسته نباشید .
-همچنین خانوم حالا اجازه می دید .
معترض گفتم :
-یعنی همه کارتون تموم شده ، فقط مونده همین یه صندلی که من نشسته ام روش ؟
خندید :
-نه ترسیدم دیر برسم به دادت غرق بشی ، گفتم بیام نجاتت بدم .
-زهر مار از دست تو نمی تونم یه لحظه تو خودم باشم ؟
-نه حالا بلند شو ، برو ببین شراره چه کارت داشت ده بار صدات زد ، ولی تو اونقدر پرت بودی که نفهمیدی !
بلندشدم و با گفتن ، اگه با همین یه صندلی کارت تموم میشه بفرمائید ، رفتم طرف آشپزخونه جایی که شراره با نگاه غم گرفته اش نگام می کرد .
-بله شراره جون کارم داشتی ؟
- آره بیا ببین به نظرت این غذاها کافیه یا زنگ بزنم سفارش بدم ؟
در قابلمه ها ر وبرداشتم و همین طور که وارسی می کردم ، گفتم :
-به نظر من که کافیه فکر نمی کنم امشب کسی زیاد اشتها داشته باشه .
آهی کشید و گفت :
راست می گی ، من که میلم به هیچی نمی ره .
دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم :
-این جوری خودتو از بین می بری ، تو یه هفته است درست و حسابی غذا نخوردی .
دوباره اشکاش جاری شدن .
-دست خودم نیست پری ، وقتی فکر می کنم بعد از این باید بدون مسعود زندگی کنم .قلبم اتیش می گیره .
-با این کار که اون بر نمی گرده . این جوری فقط خودتو اذیت می کنی .
-خوب شد تو اینجایی پری وقتی نگات می کنم دل اروم می گیره .
آهی کشیدم و گفتم :
نگو شراره من خیلی دیر اومدم اگه زودتر بر می گشتم شاید می تونستم بیشتر کنارش باشم شاید اون جوری دیگه حسرت محبت اونو نداشتم . شاید اصلا اشتباه کردم که رفتم . من نباید می رفتم ، باید می موندم وثابت می کردم بی گناهم .
-شاید اگه منم جای تو بودم می رفتم تو باید مارو ببخشی ، ما همه در مورد تو اشتباه می کردیم . تو رفتی ولی بازم ثابت شد که بی گناه بودی .
روی صندلی نشستم با حسرت گفتم :
-ماه هیچ وقت پشت ابر نمی مونه . حالا از کجا حقیقت رو فهمیدین ؟
رو به روم نشست و گفت :
-نا مه ای که تو واسه پدرام نوشته بودی و اخرین مکالمه ضبط شده تلفن ما رو به شک انداخت . اگه گوشه ای از حرفای تو راست بود اون وقت گناهکار اصلی ما بودیم . همون وز پدرام رفت سراغ بهمن با دو تا از بچه های شرکت ، خوب گوش مالیش دادن . اونقدر زدنش تا آخرش اعتراف کرد که همه اون عکس ها مونتاژه می گفت یکی از دوستاش ماه ها روی اونها کر کرده تا واقعی به نظر بیان . گفت که مدت ها بهت زنگ زده ووقتی راضی نشدی به حرفاش گوش بدی ...
-بسه شراره نمی خواد ادامه بدی .
دستمو گرقت توی دستش و گفت :
-نه پریا بزار حرفایی رو که تموم این چندسال تو دلم مونده به زبون بیارم بذار تو هم بفهمی که ای مدت ما چه عذابی کشیدیم . بذار بفهمی که بابات هم به فکرت بود ، نه اینکه الان که نیست می خوام از خوبی هاش بگم نه ،وقتی بهمن اعتراف کرد که همه اون عکس ها فقط واسه به دست اوردن تو ورام کردن تو بوده من خرد شدنش رو دیدم . شب تا صبح راه می رفت و باخودش حرف می زد تازه فهمید تو چی بودی و براش چه ارزشی داشتی تازه اون موقع فهمید خیلی ازت غافل بوده . جای خالیت بدجوری آزارمون می داد . واسه پیدا کردنت به همه جا سر زدیم ، هر جا که فکر می کردیم می تونی رفته باشی . پدرام کارش شده بود از صبح تا غروب تو خیابونا راه رفتن تا اینکه نشونی ازت پیدا کنه پری اون توی این مدت خیلی بهش سخت گذشته .
-بسه دیگه نمی خوام چیزی بشنوم ، خواهش می کنم .
-نه پری گوش کن !من نامه ات رو خوندم ، تازه اون موقع پرده ها از جلوی چشام کنار رفت من دوست داشتم آرزوم بود که خوشبخت بشی من هیچ وقت فکر نمی کردم تو و پدرام .. منو ببخش من نباید مریم وارد این بازی می کردم ، ولی من نمی دونستم اگه یکی از شما به من می گفت اون وقت ... شما می تونستید با هم خوشبخت بشید ولی الانم
از پشت میز بلند شدم .
-بسه دیگه شراره تمومش کن حسرت خوردن واسه گذشته که فایده ای نداره من توی این مدت خیلی سعی کردم خودم و پدرام و احساسم به اون رو فراموش کنم .الانم همه چی تغییر کرده نه من اون دختر بیست ساله بازیگوشم و نه پدرام اون سوار رویایی من .اون الان زندگی خودشو داره ومن دلم نمی خواد ارامش زندگی شو به هم بریزم .
از آشپزخونه رفتم بیرون جلوی در صدای زمزمه وارش رو شنیدم که گفت :
-بمیرم واسه پدرام چه آرامشی هم تو زندگیش هست .
فکر کردم « یعنی اون با مریم مشکل داره ! یعنی اونم مثل من به آرامش نرسیده »
-هی پری به نظرت اینو کجا بذارم
به حمید نگاه کردم که آباژور تو دستش بود و دنبال جای مناسبی می گشت . با دست به گوشه سالن آشاره کردم و گفتم :
-جاش اونجاس .
وخودم همون جا روی مبل ولو شدم سرم رو بین دست هام گرفتم و سعی کردم دیگه به افکاری که فکر کردن به اونها هیچ فایده ای نداره اجازه جولان ندم .
ناگهان سرم رو بلند کردم . حمید رو کنارم نشسته بود .
-پاشو عزیزم ، پاشو اینقدر فکر نکن خدا بیامرزدتش دنیا مال زنده ها س .
-ول کن حمید حوصله ندارم .
-پاشو یه کم به من کمک کن ، قول می دم حو صله ات بیاد سر جاش .
-شما که همه کارا رو کردید .
-نه عزیزم هنوز مونده توبلند شو تا بهت بگم .
از روی مبل بلند شد و دستش رو دراز کرد طرفم . دستم رو تو دستش گذاشتم و همون موقع نگاهم نشست تو نگاه پدرام . چه غمی تو نگاش بود ! حالا حالتش شده بود مثل من ! مثل همون روزایی که دست تو دست مریم از خونه بیرون می رفت مگه اون نگاه منتظر و حسرت زده ام رو پشت شیشه دید ، که من الان دلم براش بسوزه . اصلا بلند شدم و همراه حمید رفتیم بالای سالن .
-خوب امر بفرمائید رئیس .
-نه خانوم ، خواهش می کنم شما بفرمائید .
بعد منو نشوند روی مبل وخودش کنارم ایستاد
-گفتم بیای اینجا و نظر بدی چه جوری مبل ها و اثانیه ها رو مرتب کنیم .
-نظر تورو همه قبول دارن ، هر کاری خواستی بکن من الان حوصله ندارم
بلند شدم و قبل از اینکه مخالفتی کنه ، رفتم تو حیاط .
دلم عجیب گرفته بود و هوای ابری هم دلگیری من دامن می زد . هوا بارونی بود و سرد مثل همه روزای زمستون برگ های درخت ها ریخته بودن و گل ها و بوته های خشک شده گل ها و شمشاد ها منظره حیاط رو دستخوش یه تغییرکرده بودن ، تغییری که برام دل چسب نبود باید یه فکری واسه همه این گل ها خشک شده می کردم . وقتی بهار بیاد
-وقتی بهار بیاد ! وقتی بهار بیاد چی ؟
به سمت صدا برگشتم ، پدرام کنارم ایستاده بود و اونم مثل من از بالای تراس به سمت حیاط نگاه می کرد . به نیم رخش نگاه کردم ، توی اون لباس مشکی لاغر تر به نظر می اومد . تازه داشتم رد پای گذر زمان رو تو چهره اش می دیدم و موهای شقیقه اش سفید شده بودن و ...
برگشت و نگاهمو رو غافلگیر کرد . به چشام اجازه غرق شدن تو دریای طوفانی نگاشو ندادم و فوری سرم رو برگردوندم و زمزمه کردم :
-وقتی بهار بیاد دوباره امید به این خونه پا می ذاره . ببینید چطور خشک شدن .
-این گل ها باغبون نداشتن ، وگرنه زنده می موندن .
چرخید طرفم و بی مقدمه گفت :
-پریا ! چرا رفتی ؟
زدم زیر خنده و با صدای بلند خندیدم . با تعجب ایستاده بود و نگام می کرد . مونده بود که کجای سوالش خنده دار بوده . اونقدر خندیدم که اشکم دروامد
شراره با وحشت اومد بیرون و بغلم کرد .
-چی شده پریا ؟
خنده ام به گریه تبدیل شد بود. سرم رو به شونه اش گذاشتم و اجازه دادم اشکام از غم وجودم کم کنن.
شراره با دست موهامو نوازش کرد و رو به پدرام گفت :
-چی بهش گفتی ، اشکش رو در آوردی ؟
-هیچی شراره من چیزی بهش نگفتم ، فقط یه سوال ازش پرسیدم .
سرم رو از روی شونه اش برداشتم و گفتم :
می پرسه چرا رفتی ! خنده دار نیست شراره تازه داره دلیل رفتم رو می پرسه . اون قاضی بی رحمی بود که قبل از محاکمه برام حکم برید و احساسم رو کشت ووجودم رو به آتیش کشید حالا می پرسه چرا رفتم ! چرا رفتم یکی بهش بگه چرا رفتم ! چرا ! چرا !
-آروم باش پری ! خودتو ازار نده ، تو هم برو پدرام بذار این دختر یه کم اعصابش آروم بشه . دیدن تو اعصابش رو تحریک می کنه .
آهی کشید و سوئیچ ماشین رو تو دستش چرخوند .
-باشه من می رم دنبال سارا .
بعد رو به من اضافه کرد :
- شما هم برین ، اون تو یه نفر هست باعث راحتی اعصابتون می شه برید و به نگاه منتظرشون پایان بدید .
به سمتی که اشاره کرده بود نگاه کردم در پشت پنجره حمید با نگاه منتظرش ، نگام می کرد .
|
| رزیتا |
04-13-2011 04:53 PM |
« قسمت چهل و ششم»
به خونه که رسیدم هوا تاریک شده بود . رفته بودم پیش آقای رحمانی ، وکیل شرکت و وکیل بابا می خواستم برخلاف وصیت بابا که نیمی از شرکت و خونه و بقیه اموال و دارائیشو به من بخشیده بود ، همه رو به بنیادهای خیریه بدم .توی مشورتی که با آقای رحمانی داشتم به این نتیجه رسیدم که توی یه منطقه محروم یه مدرسه یا بیمارستان به نام پدرو مادرم بسازیم . نصف دیگه شرکت هم مهریه شراره بود .
بدون اینکه عجله ای واسه خونه رفتن داشته باشم ، آهسته قدم بر می داشتم .. صدای سنگ فرش های حیاط زیر پام مثل یه موزیک ملایم توی گوشم می پیچید .
غرق دنیای خودم از پله ها بالا رفتم . جلوی در ورودی یه چمدون بزرگ راهمو گرفته بود . با تعجب به چمدون نگاه کردم و آهسته از کنارش گذشتم .
وسط سالن ایستادم و شراره رو صدا کردم . لحظه ای بعد در حالی که ساک بزرگی رو با خودش حمل می کرد از اتاق اومد بیرون .
در حالی که از این حرکتش متعجب شده بودم ، جلوش ایستادم .
-حالا تشریف داشتید ،کجا ان شاءا...؟
-راستش ...
-بذار زمین اون ساکتو ، مگه من می ذارم تو از اینجا بری .
-بعد ار مسعود دیگه جای من توی این خونه نیست .
-کی این حرفو زده ؟
-وصیت نامه مسعود . این خونه مال توئه .
جلو رفتم و ساک رو از دستش گرفتم .
-این خونه مال هردومون مال من و تو ! می خوام این حرف برای همیشه تو اون سر خوشگلت بمونه .
بغض کرد درست مثل بچه ها .
-من دیگه تو این خونه کاری ندارم .
-چرا ؟ اتفاقا تو یه مسئولیت بزرگ داری . یادت رفته که بابا منو به تو سپرده یادت رفت که من اینجا تو این خونه غیر از تو کسی رو ندارم .
اشکاش نم نم از چشماش باریدن گرفتن . رفتم جلو و بغلش کردم .
-کجا می خوای بری ؟ تو هم که جز من کسی رو نداری ؟
-می خواستم برم خونه پدرام .
-که چی که بری سربار اونا بشی . نه من دوست ندارم یه غریبه بهت حرف بزنه و پشت چشم برات نازک کنه .
سرش رو از روی شونه ام بلند کرد و نگام کرد .
-یه غریبه ؟
-بسه دیگه تمومش کن اینجا خونه تو هست . بده من او ساکو . حال برو لباست عوض کن واین وسایلو هم بذار سر جاش .
-پری ، من هنوزم نمی خوام مزاحم تو باشم .
شونه اشو گرفتم و گفتم :
-شراره چی می گی تو مزاحم ، اونم تو این خونه ، حضورتو برام یه نعمته . یادته روز اولی که اومدم به هم قول دادیم تحت هر شرایطی کنار هم بمونیم . حالا به همین زودی یادت رفت ؟یعنی اونقدر از من بدت می آد ؟
-نه پری من بارها گفتم ، نه فقط توی روت ، بلکه به همه گفتم ، مثل یه دخترکه نه چون اونقدرها ازت بزرگ تر نیستم مثل یه خواهر دوست دارم . فقط فکر کردم ، تو حضور منو فقط به خاطر مسعود تحمل می کردی .
-این حرفا مال قدیمه و ربطی به الان نداره . ببین اگه تو دوست داری آزاد باشی می توین بری ازدواج کنی و بچه دار بشی ، ولی اگه به خاطر این می ری که فکر می کنی من ازبودن تو ، تو این خونه ناراحتم ، بهت اجازه رفتن نمی دم . منم می وتنستم با آقاجون برم ولی به خاطر تو موندم .
تبسمی از چهره اش عبور کرد .
-راست می گی پری ؟ تو به خاطر من موندی ؟ من فکر کردم تو واسه خاطر حقت موندی ! حتی که ...
-هیس ! شراره پول واسه من ارزشی نداره . من توی خونه آقا جون هیچی کم نداشتم . من الان از پیش اقای رحمانی می ام . رفته بودم ترتیب کارو بدم .می خوام یه بیمارستان و یه مدرسه بسازم .بقیه پول رو هم یم دیم به بنیاد خیریه .
دوباره چشمه اشکش جوشید .
-من بهت افتخار می کنم . تو بهترین کاری رو می کنی که امکانش وجود داره . کاش مسعود بود و بهتر دخترش رو می شناخت . پری من از طرف اون ازت معذرت می خوام تو باید مارو ببخشی .
صورتش رو بوسیدم و گفتم :
-من خیلی وقته شما رو بخشیدم ، حالا هم برو لباستو عوض کن و یه اب به صورتت بزن .
لبخندی زد و برگشت طرف اتاقش . منم رفتم و پشت پنجره ایستادم و به سیاهی شب چشم دوختم .نمی دونم چقدر گذشت و من چقدر تو دنیای خودم بودم ، ولی با صدای زنگ به خودم اومدم هنوز برای باز کردن در حرکت نکرده بودم که دیدم درباز شد و سایه ای اومد داخل حیاط .
عبور زمان فراموشم شد . دوباره من شدم همون پری چندسال پیش ، که با صدای تک زنگ های پدرام از جا می پریدم و به بهانه سارا می رفتیم استقبال .
با چند قدم بلند خودم رو به تراس رسوندم . چشمم که دوباره به چمدون افتاد ، همه چی برگشت به حال و اندوهی عمیق ، که به جای احساس سرخوشم نشست . خم شدم و چمدون رو کشیدم و در پناه دیوار گذاشتم .
پدرام رسید، صدای پاهاش نزدیک تر شد . سرم رو بلند کردم و سعی کردم نگام به چشماش نیفته .
-سلام
-سلام
نایلون دستش رو به طرفم گرفت .
-کجا ان شاء ا...؟ جایی تشریف می برید ؟
دستم رو واسه گرفتنش دراز کردم .
-بفرمائید داخل .
نایلون رو روها نکرد . سرم رو بالا گرفتم و نگاش کردم . چشمای غم گرفته اش رو دوخت توی نگام و شمرده گفت :
-پرسیدم جایی قراره برید ؟
نایلونو رها کردم و ازش فاصله گرفتم پشت نرده های سفید تراس ایستادم و گفتم :
-اومدید همینو بپرسید ؟
کنارم ایستاد و گفت :
-نه براتون شام گرفتم .
-ممنون ، سارا کجاست ؟
-خونه .
-آه فراموش کرده بودم .
-چی رو ؟
-زندگی مجزا شما رو .
-نگفتید .
-چی ؟
-پرسیدم کجا می خواید برید ؟ این چمدون مال شماست دیگه ؟
هوس کردم یه کم سر به سرش بذارم .
-آره مگه غیر از من مسافر و مهمون دیگه ای توی این خونه هست ؟
-تو که صاحب خونه ای .
شونه هامو بالا انداختم و گفتم :
-برام مهم نیست ، از دید شما من چی ام ، مهم اینه که باید برم . حالا بدید ببینم برامون چی گرفتید ؟
دستم رو دراز کردم و نایلون غذا رو گرفتم و از کنارش عبور کردم . مانع حرکتم شد .
-ولی من این اجازه رو بهت نمی دم . یعنی اینکه دیگه نمی ذارم بری .
-اون وقت شما چه کاره اید ؟ آخ فراموش کردم دایی پدرامید دیگه ! من چقدر خنگ شدم .
خشمی گذرا از چشمانش عبور کرد .
-بسه پریا ، چرا می خوای عذابم بدی ، اون چهار سال کم بود ؟
نگاش کردم ، تو عمق چشاش تمنا موج می زد دوباره اون رو به روم بود ، بااون نگاه دوست داشتنی و چهر ه ای که عاشقش بودم . نگاهی که تموم این مدت هر شب آرزو داشتم یک بار دیگه ببینمش . الان دیگه فرق می کرد ، من به ارزوم رسیده بودم ، ولی دیدنش بدون داشتنش برام شکنجه بود . اون حالا به دیگری تعلق داشت . اون مال کس دیگه ای بود .
آهی کشیدم و نگامو از چشاش کندم .
-دستمو ول کن.
حلقه انگشتانش به دور دستم شل شد و دستم رو رها کرد .
-یعنی اونقدر ازم بیزاری ؟
-اونقدر که حسابشونمی تونی بکنی .
سرش رو با تاسف تکون داد :
-چرا ؟ فکر می کردم گذر زمان ...
-گذر زمان فقط روی زخم کهنه ام نمک پاشید .
خواست حرفی بزنه ، ولی حضور شراره بهش اجازه نداد .
-سلام خوبی پدرام جان .
از فرصت استفاده کردم و رفتم داخل نایلون روی میز گذاشتم و غذاهارو وارسی کردم .جوجه کباب بود . اون هنوزم یادش بود که من جوجه کباب و به غذاهای دیگه ترجیح می دم شروع کردم به چیدن میز . مشغول کار بودم که اومد تو اشپزخونه بی توجه به حضورش کارم رو ادامه دادم . در یخچال باز کردم ، با یه قدم بلند خودشو بهم رسوند و دستش روروی در یخچال گذاشت و درو بست و خیره تو چشام گفت :
-چرا دوست داری اذیتم کنی ؟خیلی لذت می بری ؟
-شما خیلی لذت بردید وقتی شکستنم رو دیدید ؟
-سوالم رو با سوال جواب نده .
-تمومش کن پدرام
-من تمومش کنم ؟این تویی که داری با من بازی می کنی ؟
خندیدم :
-ببخشید ،یادم نبود این شما بودید که چند سال پیش ...
-اصلا فراموش کنیم ، یادآوری گذشته چه نفعی می تونه برامون داشته باشه ! ما می تونیم دوباره شروع کنیم ، من این زندگی رو نمی خوام .
-تمومش کن پدرام ! چرا مزخرف می گی ؟ تو چه بخوای چه نخوای باید ادمه بدی . تو حالا خودت نیستی به خاطر بچه ات باید تحمل کنی .
با کلافگی دستش رو اخل موهاش فرو برد . پارچ آب رو از یخچال خارج کردم .وقتی دریخچال رو بستم نبود . پارچ رو سر جاش گذاشتم و از آشپزخونه بیرون رفتم .جلوی در با شراره روبه رو شدم .
-کجا مثل اینکه می خوایم شام بخوریم .
-تو بخور من اشتها ندارم .
-چی شده ؟ببینمت باز با پدرام حرفت شد ؟
هیچی نگفتم فقط توی سکوت نگاش کردم .
-خیلی ناراحت بود ، چی بهش گفتی ؟بازم جوابش کردی .
-شراره اگه ده بار دیگه هم بیاد جوابش همینه .
-ولی آخه ...
-میشه یه قولی بهم بدی ؟
-آره عزیزم ، هر چی تو بخوای .
-دیگه هیچ وقت راجع به اون ، با من حرف نزن .
آهی کشید و گفت :
-باشه حالا که تو این طوری می خوای حرفی ندارم .
|
| رزیتا |
04-13-2011 04:53 PM |
« قسمت چهل وهفتم »
صدای زنگ تلفن چشمام رو نیمه باز کرد . دستم رو در جستجوی گوشی روی پاتختی حرکت دادم و خواب آلود پاسخ دادم :
-بفرماید .
-...
-الو
-...
-خواب دیدی ؟خیر باشه ان شاءا.. حالا بگیر بخواب .
گوشی رو گذاشتم و دوباره چشمامو بستم هنوز چند لحظه بیشتر نگذشته بود ، که تلفن دوباره زنگ خورد . نمی دونستم این کیه که این موقع شب رو واسه مردم آزاری انتخاب کرده ؟با ترسی که از گذشته تو ذهنم بود ، گوشی رو برداشتم .
-بله؟
صدای نفس های آشناش ، پاسخ سوال من بود .بی اختیار تو چشام اشک حلقه زد . با صدایی که از بغض دورگه شده بود گفتم :
-پدرام برو بخواب دیر وقته .
باصدای گرفته ای گفت :
-اگه خوابم می اومد ، که به تو زنگ نمی زدم .
با خنده گفتم :
-یعنی تو هر وقت خوابت نمی بره ، مزاحم می شی ؟
-یعنی می خوای بگی مزاحمم ؟
-شما خیلی وقته که مزاحم من و زندگیم شدید ! نمی دونستید ؟
آهی کشید و گفت :
-مگه تو مزاحم زندگی من نشدی ؟
-نه !
-چه با اطمینان حرف می زنی خودتون بهم گفتید ، به همین زودی یادتون رفت .
-پری من اون موقع....
-لازم نیست توصیح بدید . درکتون می کنم ، شاید اگه منم تو اون موقعیت بودم همین کارو می کردم .
-می شه اونقدر رسمی حرف نزنی ! یادته یه روز بهت گفتم دوست دارم همون طور که با داریوش حرف می زنی با من حرف بزنی ولی الان انگار باید بگم که دوست دارم رفتارت با من ، مثل رفتار و برخوردت با حمید باشه .
-چه فرقی می کنه تو یا شما ، توی اصل قضیه تغییر ایجاد نمی کنه . در ضمن حمید خیلی با شما فرق اون توی روزایی که شما بهم پشت کردید دستمو گرفت و بلندم کرد .
-خوش به حالش که تونست محبت توروجلب کنه .
-حمید یه دنیا صفاست هیچ وقت تحقیرم نکرد . هیچ وقت بهم حرف ناروا نبست و همیشه حرفام گوش می کرد .
-درست برعکس من .
-دقیقا
-وتو داری انتقام می گیری ؟
-انتقام ؟نه من مثل شما سنگدل نیستم ، من فقط شما رو از ذهن و قلبم پاک کردم .
-خواهش می کنم اینقدر رسمی حرف نزن من توام نه شما .
سکوت کردم . نمی دنستم کار درست چیه . احساسم کم کم داشت تسلیم می شد و عقل و منطقم ، احساسم رو با تمام وجود محکوم می کرد .
-پدرام !
-جانم حرف بزن پری من بذار شنیدن صدات یه کم آشفتگیم کم کنه ، بذار امید بگیرم بذار قلبم آروم بگیره حرف بزن خانوم کوچولوی من مهربونم .
چشمامو رو هم گذاشتم ، تا از فوران احساسم جلوگیری کنم . انگار اونم متوجه شده بود که توی دریای تردید دست و پا می زنم و سعی داشت دوباره گذشته رو برام زنده کنه .
-پریا یادته اون بهار ، اون موقع که رفته بودیم شمال چقدر بهمون خوش گذشت
پوزخندی زدم و گفتم :
-جوک می گی پدرام با وجود مریم خیلی بد گذشت .
-ولی به من خوش گذشت .
-خوب معلومه منم جای شما بودم بهم بد نمی گذشت .
-بازم شدم شما ! چرا همه اش می خوای یه حصار بینمون بکشی ؟
-حصار ؟ خواه نخواه بین من و شما یه حصار هست !
-از چی حرف می زنی ؟
-از اون زندگی که به جز خودت به کس دیگه ای هم تعلق داره .
-زندگی من فقط مال توئه.
-دیگه بسه پدرام ، تو چی رو می خوای انکار کنی .
-برام حرف بزن پری ! از روزایی که نبودی بگو ، چی کار می کردی ؟به منم فکر می کردی ؟
-چه فرقی برات می کنه ، مگه قصه غصه ها هم گفتن داره .
-تو این چهار سال چه کار می کردی ؟
-زندگی
-همین
-نه خیلی چیزایی دیگه ام بود . بی کسی ، دربه دری، تحمل نگاه های پر کینه دختر خاله ها و حسادت های کینه توزانشون
خندید :
-یعنی اونجا هم از همه سرتر بودی ؟
-نمی دونم ، ولی اونا به رابطه صمیمانه من و آقا جون حسادت می کردن .
-تو مهره مار داری
-امشب حرفای خنده دار می زنی .
-درست برعکس تو ، که حرفات سرد وتلخ .
-زندگی مجبورم کرده .
-که تلخ بشی ؟
-نه که به هر کسی اعتماد نکنم و بی خود احساسم در گیر نکنم.
-من چه کار کنم که تو منو ببخشی
براز به حال خودم بمونم .
-که دوباره برگردی ؟
-تو نمی تونی جلوی منو بگیری .
-مشکل منم همین جاست . اصلا کجا بری ؟ خونه تو اینجاست .
-خونه مهم نیست ، مهم دل آدماست دلم منم دلم اونجاست توی باغ .
-دوستش داری ؟
-اره عاشق اونجام .
-منظورم حمید بود .
-یه بار گفتم دوست دارم ولی عاشقش نیستم مثل یه دوست خوب .
-مثل آرش .
-اره
-ازش خبر داری ؟
-نه دیگه ندیدمش .
-وقتی دنبالت بودم رفتم پیشش فکر کردم پیش اون هستی
-چرا این فکررو کردی
-اخه تو براش احترام قائل بودی .
-احترام قایل شدن واسه آدم ها دلیل اعتماد به اونا نیست .
-درسته ولی من چاره ای نداشتم می دونستی ازدواج کرده ؟
-نه از کجا باید بدونم
-بگذریم می دونی وقتی چریان شید چی گفت ک گفته اگه می دونستم تو لیاقت عشق اونو نداری هیچ وقت پامو کنار نمی گشیدم اونقدر می رفتم و می اومدم تا بلاخره اون قبول کنه .حق با اون بود من لیاقت تورو نداشتم .
-حالا چرا این حرفا رو می زنی ؟ زنده کردن خاطره هایی که به یاد آوردنشون هیچ نفعی نداره به چه درد می خوره ؟
آهی کشید و گفت :
-پریا من نمی ذارم تو بری .
-تو هیچ حقی در قبال من نداری .
-من بهت احتیاج دارم .
-ولی من نه ! من به اونایی محتاجم که توی تنهایی و در به دری و بی کسیم به دادم رسیدن دلم براشون تنگ شده بعد از چهلم بابا دیگه ندیدمشون .
-فردا می ام با هم بریم .
-چرا فکر کردی به حرفت گوش می دم . پدرام تو الن باید به فکر زندگیت باشی .
صداش بالا برد
- کدوم زندگی پری ؟ من دارم تو جهنم زندگی می کنم . جهنمی که خودم ساختم .
-انتخاب خودت بود .
-از کدوم انتخاب حرف می زنی ؟
-از همسرت و کودکی که قراره به زودی زندگیتون رو گرم کنه .
-کدوم همسر ؟
-مریم
-مریم ؟چرا فکر می کنی مریم زن منه ؟
-خودت فراموش کردی کارت به هم دادی اونم مخصوص و سفارشی به این زودی فراموش کردی ؟
-مریم بزرگترین اشتباه زندگی من بود .
-اشتباهی که جبران نداره .
-پری من ..من واسه گذشته متاسفم اجازه بده جبران کنم .
-جبران پدرام تو به نظر من یه بت بودی ، یه بت پرستیدنی ، ولی باهام بد تا کردی
-دارم تاوانش رو می دم .
-راهیه که خودت انتخاب کردی تو خودت اونو خواستی .
-نه پری من اونو نخواستم من نتونستم اونو تو زندگیم راه بدم .
-یعنی می خوای بگی ...
-آره پری من مریم همسر من نیست .
-ولی ...اخه ...شما که ...
-روز بعد از رفتن تو ، همه چی تموم شد .
یه چی راه گلومو بست صداش تو سرم تکرار شد «من نتونستم اونو تو زندگی راه بدم ، اون سهمی از زندگی من نبود »
اشکام خودشون راهشونو بلد بودن ، گونه هامو بوسه بارون کردن با صدایی که از بغض دور رگه شده بود گفتم :
-تو فقط می خواستی منو از زندگیت بیرون کنی ، این من بودم که سهمی توی زندگی تو نداشتم .
-نه پریا ، من اینو نمی خواستم من ...من ...
ساکت شد انگار توی گفتن حرفش تردید داشت .
-می شه تمومش کنی ، من می خوام بخوابم .
-باشه مزاحمت نمی شم .
-شب بخیر
-رو حرفام خوب فکر کن فردا منتظر تماست می مونم .
-شب بخیر دایی پدرام .
آهی کشید و گفت :
شب بخیر پری آروزهام .
|
| رزیتا |
04-13-2011 04:55 PM |
« قسمت چهل و هشتم »
گوشی زود گذاشتم و به اشکام اجازه دادم اونقدر ببارن تا سبک بشم ، تا اون وزنه سنگینی که راه نفسم رو بسته بود برداشته بشه و من بتونم نفس بکشم .
بلند شدم و پشت پنجره ایستادم حس کردم نفس کشیدن برام سخت شده . پنجره رو بازم کردم و با یه نفس عمیق هوای بهاری به ریه کشیدم . سه ماه از رفتن بابا می گذشت تا چهل روز اول دورمون شلوغ بود و بعد هر کی به راه خودش رفت و من موندم و شراره و پدرام که گهگاهی می اومد و برامون غذا می اورد . نه من و نه شراره هیچ کدوم حوصله پخت و پز نداشتیم . شراره یا دنبال کارای شرکت بود یا اونقدر تو حسرت از دست دادن بابا اشک می ریخت که حوصله هیچی رو نداشت منم که با اومدن پدرام دائم توی اتاقم بودم یا سرم رو با کمک کردن به سارا توی درساش گرم می کردم .
توی این مدت شراره به خواست خودم درباره پدرام صحبت نمی کرد و منم به پدرام حتی اجازه حرف زدن نمی دادم ولی اون شب ...
تموم این مدت چقدر با این فکر که مریم بالاخره همسر پدرام شدو این بازی رو برد ، رنج کشیدم در حالی که هیچ وقت اینطور نبود .
-اگه نمی رفتم !
-نه ، اگه نمی رفتی ، اون ازدواج سر می گرفت . نامه تو و رفتن تو بود ، که اونو متوجه کرد .
-کاش زودتر برمی گشتم .
-زودتر برمی گشتی که چی ؟که خودتو تحمیل کنی ؟یا می خوای دوباره گذشته تکرار بشه . از کجا مطمئنی که یه اتفاق دوباره اونو عوض نمی کنه ؟نه پری گول نخور دوباره اسیر نشو .
-مگه من از اسارت چشاش دراومدم که حالا می گی دوباره اسیر نشو .
خودم می گفتم و خودم هم جواب می دادم ، که دوباره صدای زنگ تلفن بلند شد . با فکر اینکه دوباره پدرام گوشی رو برداشتم .
-قرار بود من فردا بهت زنگ بزنم به همین زودی یادت رفت .
-کی همچین قراری گذاشته بودیم .
-وای حمید تویی
-مگه قرار بود کس دیگه ای باشه .
-نه ..تو کجایی
-همین جا زیر سایه شما .
-نمی دونی چقدر دلم براتون تنگ شده .
-آره معلومه گوشیمون سوخت بس که تو زنگ زدی .
-حمید من که هفته پیش بهت زنگ زدم .
-به نظرت یه هفته زمان کمیه ؟
-نه ولی من که نمی تونم هر روز باهات تماس بگیرم اون وقت دایی و زندایی چی فکر می کنن؟
-اونا مختارن ، هر چی می خوان فکر کنن.
-ولی من نمی خوام .
-چی رو ؟ که به من زنگ بزنی ، یا اینکه اونا فکر کننن.
-بسه حمید از اونجا چه خبر است .
-خبرا همه اون جاست .
-نه اینجا خبری نیست ، همه روزامون مثل همه . تکراری و یکنواخت و خسته کننده .
-چرا نمی آی اینجا .
-خیال همین کارم رو داشتم فردا حرکت می کنم .
-چرا فردا همن حالا بیا !
-الان تو این هوا ؟ تو این نم بارون و این تاریکی دیوونه شدی ؟
-می خوای بیام دنبالت ؟
خندیدم .
-نه تو امشب یه چیزیت می شه
-واقعا پری اگه بیام حاضری بیای شمال ؟
-آره می ام ولی رانندگی تو شب یه کم خطرناک ، تناه تا اینجا یه وقت خوابت نگیره .
-مواظبم تو هم مثل یه دختر خوب هر چی داری جمع کن ، که می خوایم بریم عروسی .
-حالا تا تو برسی کم کم جمع می کنم .
-کم کم نه سریع جمع کن و پاشو بیا پایین که منتظرم .
-چی می گی حمید تو کجایی ؟ درست حرف بزن ببینم .
-عرض کردم که زیر سایه شما الان نیم ساعته که پشت در نشستم .
-شوخی می کنی ؟
-نه می خوای یه بوق بزنم ؟ بیا اینم بوق .
راست می گفت ، صدای بوق ماشین از بیرون می اومد .
-حمید یواش تر مردم بیدار شدن .
-تقصیر توکه حرفمو باور نکردی .
-تو اینجا چه کار می کنی ؟
-کارت عروسی آوردم .
-راست می گی اصلا عروسی هانیه رو فراموش کرده بودم . هفته پیش آقا جون زنگ زده بود ، ولی اونقدرفکرم مشغوله که پاک یادم رفت .
آقا جون هفته پیش زنگ زده بود تا از من و شراره اجازه بگیره واسه عروسی و شراره هم با روی باز گفت که هیچ ایرادی نداره و بهشون قول داد که حتما تو این مراسم شرکت می کنیم .
-ناراحت شدی ؟
-نه چرا باید ناراحت بشم ؟ هانیه و علی از چند ماه قبل قرار عروسی رو گذاشتن .
-خوب پس من چه کار کنم .
-باشه عزیزم من عجله ندارم ، من صبرم زیاده .
گوشی رو گذاشتم و رفتم پایین و درو باز کردم قفل در سالن رو هم باز کردم و برگشتم بالا تا وسایلم رو جمع کنم .
یه نامه واسه شراره نوشتم و همراه با کارت دعوتی که حمید آورده بود روی میز آشپزخونه گذاشتم و همراه حمید از خونه خارج شدم . دوباره زمان برگشته بود به عقب پدرام بر خلاف انتظار من هنوز مجرد بود وهمون پری عاشق چهار سال پیش بودم .با این تفاوت که روحی زخم خورده داشتم و به جای آرش حمید کنارم بود این بار باید تصمیمی می گرفتم ؟
|
| رزیتا |
04-13-2011 04:56 PM |
« قسمت چهل و نهم »
با صدای زن دایی از خواب بیدار شدم . پشت در ایستاده بود و صدام می کرد .
-پریا ! بیداری ؟
روی تخت تکونی به خودم دادم و نشستم و در حالی که خمیازه ای می کشیدم گفتم :
-اه زن دایی بیاین تو .
درو باز کردو اومد داخل .
-سلام .
سلام صبح بخیر .
گوشی رو به طرفم گرفت و گفت :
-شراره خانومه حرف می زنی ؟
بلند شدم و رفتم جلو و گوشی رو از دستش گرفتم .
-مرسی زن دایی .
- من می ریم پریا جان صبحانه حاضره بیا آشپزخونه .
چشمی گفتم و گوشی رو گرفتم کنار گوشم .
-الو شراره جون سلام .
-علیک سلام حالا دیگه این جوریه ؟
خندیدم :
-چه جوری ؟
-چرا به من نگفتی ؟
-راستش خودمم خبر نداشتم .
کی رفتی ؟ساعت دو نصف شب ؟
آره حمید اومده بود دنبالم.
-اون وقت تو هم به خودت اجازه دادی بدون من ..
نالیدم :
-شراره ...
-لازم نکرده برام زبون بریزی
-خوب من نمی خواستم از خواب بیدارت کنم ، یعنی دلم نیومد که ...
-آره تو گفتی ...
-نه به خدا شراره
چیه ترسیدی باهات بیام جات تنگ بشه ؟
-من از خدام بود که تورو از اون خونه بیارم بیرون . ولی خوب فکر کردم نمی آی .
-چرا این فکر کردی من که به اقا جون گفته بودم می آم ؟
هنوزم دیر نشده .
-باشه من پنج شنبه می آم .
-با ماشین خودت می آی ؟
-اره .
-مواظب خودت باش
-تو همین طور .
-به همه سلام برسون
-چشم
-کاری نداری پریا جان دارن در می زنن .
-نه برو خداحافظ
هانیه دختر داییم یعنی خواهر حمید توی اون چهار سالی که باهاشون زندگی کردم هیچ وقت نتونستیم رابطه دوستانه برقرار کنیم . نه اینکه با هم بد باشیم نه ، به هم احترام می گذاشتیم در ظاهر خوب بودیم ولی هیچ وقت رابطه عاطفی صمیمانه بیم ما ایجاد نشد . هانیه دختر تودار بودو منم اونقدر غرق خودم بودم که تلاشی واسه نزدیک شدن به او نکردم .
خونه آقا جون یه باغ بزرگ بود که بیشتر درخت هاش نارنج و پرتغال بودن . وسط باغ یه ساختمون بزرگ بود که مثل همه خونه های شمال سقف شیروونی داشت ، با سفال های قهوه ای پشت ساختمون یه بنای کوچکتر بود که اصغر آقا باغبون مهربون و زحمت کش باغ اونجا زندگی می کرد ، به همراه اقدس خانوم که آشپزی و نظافت خونه رو به عهده داشت .
این باغ با صفا توی یه ده کوچ بود . دهی که از یه سمت به دریا و از مست دیگه به کوه ختم می شد . یه رودخونه از وسط بااغ عور می کرد که منظره قشنگی به باغ می داد .جرکت آب و ریزش اون روی سنگ ها یه ترنم دل انگیز بود واسه لحظه های تنهایی.
صبح روز عروسی بود دلم عجیب گرفته بود حتی شادی و رقص دخترا و پسرا که وسط باغ به پا شده بود نتونست کسالتم ر برطرف کنه . بودن اینکه کسی متوجه بشه از بین جمعیت بیرون اومدم و از در پشت باغ خارج شدم در پناه دیوار شروع به حرکت کردم و به سمت جنگل رفتم .
با دست گوشه دامن بلندم رو گرفته بودم و سعی داشتم دامنم رو از گل و لای باقی مونده از بارون دیشب حفظ کنم . با اون لباس درست شبیه دخترای شمالی شده بودم اون لباسو زن دایی برام دوخته بود و به قول حمید خیلی بهم می اومد .
کنار رودخونه روی کنده درختی که دیگه انگار به وجودم عادت کرده بود نشستم نگام به ابی که از مقابلم عبور می کرد خیره موند ولی به ذهنم همراه اون جاری شد .
دوباره عشق پدرام توی دلم جوونه زده بود . حالا که می دونستم هنوز مجرده و به این سال ها خودم رو گول زدم که می تونم فراموشش کنم . پدرام هنوزم توی دلم باقی مونده بود .
چشمامو بستم و سعی کردم چهر شو توی ذهنم ترسیم کنم . نمی دونم چقدر گذشته بود که چشمامو باز کردم و حس کردم پدرام رو به روم نشسته و با همون نگاه مهربون و افسونگر و البته غم گرفته اش داره نگام می کنه . چشمامو رو هم گذاشتم و دوباره باز کردم تا خیالش محو بشه ولی انگار خیال نبود لباش حرکت کرد و اسمم رو به زبون آورد .
از جا بلند شدم وانم همراه من بلن شد دیگه مطمئن شدم این خود پدرام نه شبح و خیال اون .
-سلام
روم بروگردوندم تا فرار کنم طاقت روبه روشدن باهاش رو نداشتم حالا فهمیده بودم اون هنوز مجرده و من تاوان یه خیال یا یه اشتباه و خطای نکرده رو پس دادم بیشتر ازش دلگیر بودم .اون چهار سال از بهترین دروانی رو که ما می تونستیم کنار هم باشیم به سیاهی کشوند قدم دوم رو که برداشتم پام روی سنگ های زیر پام سر خورد و از پشت افتادم توی آب .
صدای جیغ کوتاهی که بی اراده از گلوم خارج شد ، توی صدای فریادش گم شد :
-مواظب باش !
خودشو رسوند بهم و مقابلم ایستاد . ومثل آدم های گیج فقط نگاشکردم دستش رو دراز کرد طرفم .
-بلند شو .
نگام رو از صورتش جدا کردم و دستمو توی دستش گذاشتم و با کمکش بلند شدم .
-چیزیت که نشد ؟
سرمو تکون دادم و زیر لب چیزی شبیه نه زمزمه کردم . خودمم نمی دونم چم شده بود گوشه دامنم رو گرفتم و سعی کردم با گرفتن آبش کمی سبک ترش کنم تا راه رفتن برام آسون بشه .
-کمک نمی خوای ؟
-نه شما اینجا چی کار می کنید ؟
-دنبال گم شدم می گشتم ، ادرس اینجا ر وبهم دادن .
-کی گفت من اینجام ؟
-حمید .
-کار اشتباهی کرد .
اینو گفتم و به سمت باغ حرکت کردم .
-چرا از من فرار می کنی ؟
جوابشو ندادم . اومد دنبالم .
-پری ؟
ایستادم ولی برنشتم تا نگاش کنم تو دلم غوغا بود .
-من از شما فرار نمی کنم .
-شما ؟من چه کار کنم تا دوباره برات تو بشم . پدرام بشم .
شروع کردم به حرکت .
-دارم باهات حرف می زنم .
-سردمه می رم لباسمو عوض کنم .
دنبالم اومد .
-صبر کن .
خودشو بهم رسوند و کتش رو انداخت رو شونه هام .
-می خوام باهات حرف بزنم .
-دارم می رم شراره رو ببینم دلم براش تنگ شده .
روبه روم ایستاد و زل زد تو چشام .
-واسه من چی ؟ دلت واسه من تنگ نشده بود ؟
سرم رو تکون دادم و نگامو به زمین انداختم اهی کشید و گفت :
-ولی من دلم برات تنگ شده بود ، خیلی بیشتر از اون چهار سالی که ازم دور بودی توی این دو هفته خیلی دلم هواتو داشت .
پوزخندی زدم و گفتم :
-به مرغ دلتون بگید ، هوای یه آشیونه دیگه ر وبکنه .
- ولی مرغ دلم کارش از این حرفا گذشته وحالا هم اومدم تا تورو برگردونم به خونه .
|
| رزیتا |
04-13-2011 04:58 PM |
رمان سهم من از زندگی _ قسمت پنجاه
قسمت پنجاه
- من هر وقت دوست داشته باشم برمی گردم خونه من اینجا ست ، بین آدماهایی که دوستم دارن و بهم اعتماد می کنن.
-تو هنوز منو نبخشیدی ؟ توتوی اون جریان منو مقصر می دونی ؟باید به من حق بدی پری ...
-شما هیچ حقی نداشتید بهم تهمت بزنید . حق نداشتید فکرای ناجور بکنید . شما تو اون جریان مقصر نیستید ولی می تونستید اجازه ندید کار به جدایی طولانی بکشه من می تونستم بیشتر از اینا پیش بابا بمونم ، اگه فقط به حرفم گوش می کردید و مقصر اصلی رو پیدا می کردید ولی برای من بد نشد ، حداقل تونستم خانواده مادری م رو پیدا کنم ، اونهایی که از خون و از گوشت منن. اونا اگه گوشتم رو بخورن استخونم رو دور نمی اندازن . درست بعکس کاری که شما با من کردید اونا دوستم دارن.
از کنارش گذشتم جلومو گرفت و بهم اجازه حرکت نداد .
-خوب ...منم دوست دارم .
برگشتم نگام نشست تو نگاه سوزانش نگاهی که پر از تمنا بود دوباره زمان برگشت به عقب حالا جای من و اون برعکس شده بود . اشک توی چشمام حلقه زده و به یاد اون روز آه کشیدم ولی کینه ای که از اون روز به دلم مونده بود و همه سختی که واسه فراموش کردنش کشیده بودم بهم اجازه نمی داد عشقم رو روی پرده بیارم .
انگار خودم نبودم به جای من اون پریایی حرف می زد که هر شب از دوری اون تا صبح اشک می ریخت و از بی وفاییش دلش به درد می اومد .
-مهم نیست که تو دوستم داری مهم اینه که دیگه احساس من وتو یکی نیست .
سرش رو پایین انداخت .
-حرف خودمو به خودم برمی گردونی .
-آره اون روز یادته ؟
-من توی اون دوران زندگی می کنم توی گذشته توی روزایی که کنارم بودی ولی ...
-ولی تو منو پس زدی نه ؟
با تاسف سرش رو تکون داد.
- چه کار کنم ، که تو منو ببخشی ؟
-از اینجا برو نذار با دیدنت دوباره اون زجری رو که کشیدم به یاد بیارم پدرام تو از توی ذهن من واسه همیشه خط خوردی دیدن دوباره ات خاطره تلخ اون روزا رو برام زنده می کنه ، روزایی که از پشت پنجره می دیدمت ، که شونه به شونه مریم از خونه بیرون می رفتی .
-بسه پری ...
-نه ...بذار حرف بزنم بذار تو بفهمی من توی این سال ها چی کشیدم .
-تو فکر می کنی من تموم این مدت عذاب نکشیدم .
-قضیه من و شما خیلی با هم فرق می کنه . این راهی بود که خودتون انتخاب کردید ولی من این سرنوشت رو نمی خواستم شما برام رقمش زدید من هیچ وقت شما رو نمی بخشم شما بهترین روزای زندگی منو سیاه کردید .
از کنارش گذشتم و رفتم توی جاده باریکی که به باغ منتهی می شد صدای فریادگونه اش روشنیدم که گفت :
-پس من چه کار کنم ؟
از همون جا فریاد زدم
-نمی دونم میتونید کبوتر دلتون رو ببرید رو بوم دیگه ای بشونید .
***************************************
سر وصدای موسیقی اونقدر بلند بود که صدا به صدا نمی رسید .آهسته از در پشتی وارد شدم و رفتم طرف اتاق جلوی در صدای زن دایی میخکوبم کرد .
-اومدی پریا ؟معلوم هست کجایی ؟ همه سراغتو می گیرن .
-ببخش زن دایی الان حاضر میشم
-ای وای خدا مرگم بده این چه قیافه ای رفته بودی شنا ؟
خندیدم :
-نه افتادم تو رودخونه
-خدا مرگم بده
-وا خدا نکنه زن دایی .
-از دست تو من چه کار کنم ؟آخه الان وقت جنگل رفتن بود بدو لباسا تو عوض کن تا سرما نخوردی این کت مال کیه ؟
تازه متوجه کت پدررام شدم .
-مال ...مال پدرام دم در دیدمش سردم شده بود ...
-خیلی خوب باشه زود باش عجله کن .
-چشم .
رفتم تو ودر رو بستم لباسی رو که از قبل آماده کرده بودم پوشیدم همون لباس های نقره ای رنگی بو که اون شب تو عروسی دوست بابا پوشیده بودم چشمم خورد به شال پدرام همون که از اصفهان برام آورده بود قلبم فشرده شد .
کتش رو برداشتم و به سینه فشردم عطرش پیچید توی صرتم و چشمام پر از اشک شد . زیر لب اسمش رو صدا کردم و نالیدم من هنوز عاشق اون بودم گذر زمان فقط یه مرهم بود واسه زخم کهنه ام ولیدیدن دوباره اون ...
با صدای در سرم رو بلند کردم . اشکامو پاک کردم و کت پدرام رو روی تخت گذاشتم .
-بله ؟
شراره سرش رو از لای در آورد تو .
-پری اینجایی ؟
باشادی از جا بلند شدم .
-شراره
اومد تو .
رفتم طرفش و بغلش کردم .صورتم رو بوسید بوسه اش رو بی جواب نذاشتم .
-بذار نگات کنم چقدر تو این ده روز دلم برات تنگ شده بود .
-منم دلم برات تنگ شده بود .
-آره معلومه بود بس که بهم زنگ می زدی .
-وا شراره من که دو سه بار بهت زنگ زدم .
-تو این مدت داشتم از تنهایی می پوسیدم دلم به تو خوش بود که تو هم شبونه فرار کردی
-من فرار نکردم نمی خواستم بیدارت کنم .
-ای شیطون بگو سر خر نمی خواستم .
-سرخر ؟
-آره دیگه می خواستی بدون مزاحم و سرخر با حمید بیای .
-وای شراره یعنی تو این جوری فکر می کنی ؟
-ناراحت نشو .شوخی کردم .
-من فکر می کردم پدرام می آد پیشت و تنها نیستی .
آهی کشید و گفت :
-از روزی که تو رفتی پدرام یه شب هم نتونست تو اون خونه دووم بیاره باور می کنی تموم این چند سال فقط چند ساعت با سارا می اومد و زود می رفت می گفت نمی تونم این خونه رو بدون پریا تحمل کنم .
-شراره تو قول داده بودی از اون پیشم من حرف نزنی
-یعنی تو دیگه دوستش نداری ؟
-لباسم چطوره شراره
با این حرف می خواستم بحث رو عوض کنم . اونم انگار متوجه شد ، چون گفت :
-خیلی قشنگه این همون لباسی نیست که اون شب ...
-آره همونه همون که فرداش از بابا یه کتک حسابی خوردم .
نگاش رنگ غم گرفت .
-آره یادمه خدا بیامرزدش خیلی بهت بد کرد .
-فراموش کن شراره اون بابام بود حالا خوب یابد .
-تو بخشیدیش !
-آره شراره من همون موقع که خبر مریضیش رو شنیدم از ته دل بخشیدمش .
دستش رو گذاشت رو شونه امو گفت :
-تو چقدر خوبی پری کاش پدرام رو هم ...
انگشتمو رو لباش گذاشتم .
-هیس تمومش کن دوست ندارم خلوت من وتو با حرفای دیگه پر بشه .
-اهی کشید و گفت :
-باشه پری هر چی تو بخوای بیچاره پدرام .
-من می رم بیرون میرم کمک زن داییت تو هم حاضر شدی بیا .
سرم رو تکون دادم و اون رفت زیر لب گفتم :
-بیچاره پریا
برگشت و گفت :
-چیزی گفتی ؟
-نه با خودم بودم .
-راستی تایادم نرفته یه بسته ر وساک من هست اون مال توئه
-مال من چی هست ؟
-لباسه گفتیم شاید لباس مناسب نیاورده باشی . پدرام اینو گرفت بازش کن ببین خوشت می اد ؟
-ممنون ولی همین خوبه .
-هر طور راحتی پس من می رم کار داشتی صدام کن .
-باشه ممنون .
|
| رزیتا |
04-13-2011 04:59 PM |
« قسمت پنجاه و یکم »
شراره رفت و من شالم رو روی سرم مرتب کردم و داشتم از اتاق بیرون می رفتم که صدایی توجه ام رو جلب کرد برگشتم و در جستجوی صدا به کت پدرام رسیدم موبایلش داشت زنگ می خورد .گوشی رو از جیبش بیرون آوردم و با تعجب به عکس روی صفحه خیره شدم عکس من بود ! یعنی پدرام هنوز اون عکس ها رو نه داشته بود ؟
به یاد اون روزا دوباره اشکام جون گرفتن ولی فرصت فکر کردن به گذشته نبود هر آن امکان داشت یکی سر برسه و نم دلم نمی خواست کسی اشکای منو ببینه لااقل الان که همه فکر می کردن پدرام رو و گذشته تلخم رو فراموش کردم !
درو که باز کردم با حمید سینه به سینه شدم لحظه ای توی چهره ام دقیق شد و بعد سوتی کشید و گفت :
-چقدر قشنگ شدی !
از کنارش رد شدم و گفتم :
-من قشنگ بودم منتهی تو نمی دیدی .
-برمنکرش لعنت .
دنبالم اومد
-حالا کجا داری می ری ؟
-می رم ببینم بیرون چه خبره .
-بیرون هیچ خبری نیست اومدم بهت بگم بیای کمک .
-واسه چی ؟ مگه تو نیستی ؟
-چرا ولی نیروی کمکی لازم داریم .
رفتیم توی باغ پدرام ، ایمان و احسان پسردایی هام داشتن میز و صندلی ها رو می چیدن زن دایی ، شراره و دو تا کارگرای خونه هم ظرف های میوه و شیرینی رو پر می کردن .
-من چه کار باید بکنم .
-ما میزا رو می چینیم تو هم رو میزی ها رو پهن کن . بعدش هم باید میوه و شیرینی بچینیم .
-باشه رومیزی ها کجاست ؟
بادست به گوشه باغ اشاره کرد :
-اونجا ؟
به سمتی که اشاره کرده بود رفتم و مشغول شدم .
-خسته نباشی .
برگشتم ، پدرام کنارم ایستاده بود و با همون نگاه شیفته اش نگام می کرد .
-ممنون شما هم همین طور .
-بزار کمکت کنم .
گوشه رومیزی رو گرفت و مرتب کرد .
-این لباست منو به گذشته کشونده کاش زمان برمی گشت عقب ...
-حتی اگه زمان هم به عقب برگرده بازه هیچ فرقی برای من نمی کنه .
-چرا اون موقع حداقل نمی ذاشتم دیگه از پیشم بری .
-سارا کجاست ؟ نمی بینمش ؟
-نمی دونم داشت با بچه ها بازی می کرد .
-اونم منو از یاد برد .
-فراموشت نکرد اونم مثل من به دوریت عادت کرد .
-خوش به حال شما که حداقل عادت کردید .
-پری ؟
سرم رو بلند کردم و نگاش کردم هنوز مثل قدیم هر وقت پری صدام می زد دلم می لرزید نگاه پر التهابش رو به صورتم دوخت .
-می تونم امیدوار باشم که هنوزم توی دلت جایی دارم .
نگامو از صورتش کندم و به حمید که پشت سرش ایستاده بود به ما نگاه می کرد دوختم وقتی متوجه نگام شد سرش رو تکون دادو به کارش مشغول شد .
پدرام برگشت و رد نگامو دنبال کرد و بعد آهی کشید و گفت :
-جواب سوالم رو گرفتم .
گذاشتم توی همون فکر باقی بمونه .
-چهار سال زمان خوبی بود که فراموش کردن مخصوصا اگه یکی مثل حمید کنارت باشه . از لحاظ اخلاقی خیلی شبیه همدیگه هستید هر دو شوخ و پر انرژی .چیه ؟ چرا می خندی ؟
-به این می خندم که شما هنوز عادت دارید در مورد من قضاوت کنید .
-مگه غیراز اینه ؟
شونه هامو بالاانداختم و گفتم :
-نمی دونم
-حالا کجا می ری ؟
-می رم کت شما رو بیارم تحویلتون بدم .
دنبالم حرکت کرد ولی دیگه حرفی نزد تا رسیدیم داخل ساختمون یه راست رفتم تو اتاق.
-نمی آید داخل ؟
-می ترسم بیام ناراحت شی .
-میل خودتونه
رفتم تو و کتش رو از روی تخت برداشتم. وقتی برگشتم باهاش سینه به سینه دم بدون اینکه نگاش کنم کتش رو گرفتم طرفش .
سنگینی نگاشو حس می کردم ولی جرات انکه سرم رو بلند کنم نداشتم می ترسیدم با دیدم نگاش اختیار از دست بدم و همه حرف های نا گفته قلبم ر وباز گو کنم و من اینو نمی خواسم دلم می خواست اون توی این چند روز عذابی که همه این سال ها کشیدم روبکشه .
-پریا نمی خوای نگام کنی ؟می دونم توقع خیلی زیادیه که ازت این تقاضا و بکنم من دوازده سال از تو بزرگترم و یه بچه دارم اینم می دونم که تو موقعیت های خوبی برای ازدواج داری و می تونی هر کسی رو خوشبخت کنی ولی ازت نمی خوام این خوشبختی رو از من دریغ نکنی پریا با من ازدواج می کنی ؟!
کتش رو گذاشتم روی دستش .
-اگه بگم نه خیالتون راحت میشه .
سرش رو به حالت تاسف تکون داد و همراه آه بلندی گفت :
-می دونم فراومش کردن گذشته برات سخته ولی سعی نکن گذشته رو تلافی کنی پریا بهم فرصت بده بذار ثابت کنم دوست دارم عاشقتم .
پوزخندی زدم و گفتم :
-عشق و علاقتون رو قبلا بهم ثابت کردید همون موقع که به نگاه ملتمسم جواب رد دادید و التماس دست هام رو بی جئاب گذاشتید فهمیدم چقدر براتون ارزش دارم
-پریا اون موقع من ..
-بس کنید لطفا نمی خوام درباره اون روزای سیاه حرف بزنیم .
از کنارش گذشتم و رفتم طرف در مطمئن بودم نگاه براق و عاشقش بدرقه ام می کنه .
|
| رزیتا |
04-13-2011 04:59 PM |
« قسمت پنجاه و دوم»
با نگاه بین جمعیت دنبال شراره گشتم نگام نشست تو صورت خندان هانیه که برق خوشبختی تو نگاش می درخشید یه صدا کنار گوشم زمزمه کرد :
-دنبال من می گردی عزیزم .
برگشتم به صورت خندان حمید لبخند زدم .
-خیلی به دلت صابون زدی .
خندید نگاش کردم یه کت و شلوار مشکی خوش دوخت تنش کرده بود و کروات سرمه ای بسته بود .
-خیلی به خودت رسیدی خبریه ؟ ناقلا تو هم فهمیدی امشب اینجا چه خبره ؟
-مثل اینکه خودتو تو اینه ندیدی تو هم کم به خودت نرسیدی .
-آره ولی نه به اندازه تو .
اگه روسریت رو در بیاری معرکه می شی .
اخمی کردم و گفتم :
-فکر می کردم تو این چند سال منو شناختی .
-آره ولی امشب عروسیه چشنه نگاه کن ببین چه خبره .
-آره هر کی داره یه جور دلبری می کنه مثلا دختر خاله ات کمین نشسته من ازت دست بکشم و برم تا حمله ور بشه .
غش غش خندید .
-نمی خوای تجدید نظر کنی ؟
تو چی ؟
با ابرو به روسریم اشاره کرد .
-نه این یه یادگاری با ارزشه .
-از کی ؟ پدرام ؟
با اخم نگاش کردم
-ناخواسته بود باور کن .
-فکر نمی کردم فال گوش می ایستی .
-اتفاقی شنیدم وقتی داشت ...داشت ..ازت خواستگاری می کرد .
-اتفاقی آره !
خندید
-اره به جون پریا ! حالا تو چی گفتی ؟
-یعنی می خوای بگی بقیه اش رو نشنیدی ؟
-نه دیگه مامان اومد تو اتاق و نشد که ...
-که چی ادامه جاسوسیت رو بکنی ؟
خندید
-نه به جون تو .
-به جون خودت ، هر چی هیچی نمی گم پررو می شه .
-نگفتی چی بهش گفتی .
-گفتم نه
-چرا مگه سال ها منتظر اومدنش نبودی
-تو از کجا این چیزارو می دونی ؟
-فهمیدنش کار سختی نبود . نگاه های پر تمنای پدرام و گهگاهی اشتیاق تو برای دیدنش ، همه چیز و آشکار می کرد فقط نمی دونم تو چرا بهش جواب رد می دی .
-حمید تو جریان اومدن من به اینجا می دونی ! می دونی چرا اومدم ؟
سرش رو تکون داد یعنی اره با تعجب نگاش کردم به نگاه متعجبم خندید و گفت :
-پدرام بهم گفت .
-تو جای من بودی چه کار می کردی ؟
-می بخشیدمش .
-گناه اون قابل بخشش نیست .
-پریا اگه منم جای اون بودم شاید تو اون موقعیت همین عکس العمل رو داشتم .
-اگه جای من بودی می تونستی دوباره بهش اعتماد کنی ؟
-آره چون دوستش داشتم مجبور بودم بهش اعتماد کنم .
-اگه دوستش نداشتی چی ؟
-تو دوستش داری پس چرا به خودت و به من دورغ می گی ؟ غیر از اینه !
هیچی نگفتم دستمو گرفت و رفتیم طرف میز و صندلی که خالی بود .
-بشین اینجا اینجوری بهتره .
بی هیچ حرفی نشستم رو به روم نشست و گفت :
-فکر می کردم اونقدر عاشق شدم که واسه ساختن یه زندگی کافیه ولی الان می بینم عشق یه طرفه هیچ ارزشی نداره واسه همین تصمیم گرفتم اونو واسه همیشه گوشه دلم خاک کنم .ولی عشق تو وپدرام فرق داره شما همدیگر دوست دارید .
-حمید دوست داشتن کافی نیست .
-چرا ؟ خیلی هم کافیه تازه واسه شروع زیادم هست شما سختی زیادی کشیدید ، ولی نتونستید فراموش کنید غیر از اینه که بعد از چهار سال هنوز مجردید .
-اون اشتباه بزرگی کرد .
-تاوانش رو هم پس داد.
-فقط اون تاوانش نداد منم تاوان اشتباه اونو دادم حمید چهار سال زمان کمی نیست ،منم زجر کشیدم .
-می دونم من رنج کشیدنت رو دیدم اشکاو دیدم ولی قبول کن هر کس تو زندگی اشتباهاتی می کنه سعی کن ببخشی شما می تونید کنار هم خوشبخت بشید .
اومدم جوابش رو بدم که شوکا دختر خاله حمید اومد جلو و صداش کرد .
-حمید آقا مارو تحویل بگیر .
-پاشو برو صدای دخترا در اومد .
از جا بلند و با گفتن رو حرفام فکر کن رو دور بازوی شوکا حلقه کرد و رفت وسط جمعیتی که با رقص و پایکوبی مجلس رو گرم کرده بودن .
نگام به اونا بود ولی ذهنم در تلاطم حرفای حمید فکرم رو مشغول کرده بود . وقتی احساسم رجوع می کردم می دیدم پدرام رو مثل روزای اول بلکه هم بیشتر دوست دارم تمام این مدت زحمت هایی که واسه فراموش کردنش کشیده بودم بی فایده بود و من روز به روز بیشتر عاشق اون می شدم .
دستی ظرف شیرینی رو جلوم گرفت .سرم رو برگردوندم پدرام لبخندی به روم پاشید .
-بفرمائید دهنتون رو شیرین کنید .
باتشکری کوتاه یه شیرینی برداشتم بدون تعارف صندلی کنارم رو عقب کشید و روش نشست .
-حالت خوبه ؟
-خوبم ، چطور ؟
-چند دقیقه ست زیر نظرت دارم به نظر تو خودتی !
بلند شدم و گفتم :
-احتیاج ندارم نگران من باشید .
برگشتم و ازش فاصله گرفتم دستی دامن رو گرفت و بعد صدای کودکانه ای صدام کرد :
-خاله پریا !
برگشتم
-سلام ساراجون خوبی ؟ کجایی؟ از صبح تا حالا ندیدمت .
کنارش زانو زدم دستاشو دور گردنم حلقه کرد و گونه ام رو بوسید دستم رو روی مو هاش کشیدم .
-خوبی
-اره خاله خوبم ببین چند تا دوست پیدا کردم .
به سمتی که اشاره کرد نگاه کردم چند تا از بچه ها گوشه باغ مشغول بازی بودن .
-خوش به حالت خاله چه دوستای خوبی حالابدو برو بازیتو بکن.
-تو کجا می ری خاله پری ؟
-من جایی نمی رم همین جا می مونم .
-بابا می گه ما فردا برمی گردیم خونه ؟راست می گه ؟
-آره خاله حتما راست می گه . مگه تا حالا بابات دورغم بهت گفته ؟
-اره اون همیشه می گفت تو قرار مامانم بشی ولی دورغ می گفت .
به نگاه پر غصه اش لبخند زدم و چشماشو بوسیدم .
-خاله چرا تو مامانم نمی شی ؟تو مامان من بشی هم من مامان دار می شم وهم دیگه بابام دورغ نگفته .
-عزیز خاله یه روزم می آد که تو هم مامان دار بشی .
-کی خاله همه بچه ها مامان دارن ولی من ..
-بسه دیگه سارا ببین دوستات دارن صدات می کنن برو خاله برو بازیتو بکن .
-باشه خاله می رم به شرطی که تو قول بدی مامانم بشی .
منتظر جوابم نشد و دوان دوان ازم فاصله گرفت .
از روی زمین بلند شدم یکدفعه برق ها خاموش شد و همه با هم جیغ کشیدن صدای خنده حمید از پشت سرم اومد :
-نترس پری من اینجام .
-کی گفت من ترسیدم ؟ کار تو بود ؟
-نه بابا کار این آرشه که می خواد یه آهنگ بزنه واسه دونفرها .
-خوب واسه چی برق ها رو قطع کردید .
-الان روشن میشه منتهی از نوع رقص نورش می خواد فضای عشقولانه درست کنه .چند لحظه بعد لامپ های نئون روشن شدن و صدای موسیقی تو فضا سکوت برقرار کرد .
وقتی ارش که یکی از دوستای حمید بود شروع کرد به خوندن یه آهنگ معروف حمید دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت :
-بانو به من افتخار همراهی می دن .
اومدم جوابشو بدم که پدرام از پشت سر گفت :
-متاسفم این قول رو قبلا به من دادن .
با تعجب از حرفی که شنیده بودم به سمتش برگشتم پشت سرم ایستاده بود و منتظر نگام می کرد حمید با گفتن مثل اینکه بازم منت شوکا رو بکشم از ما فاصله گرفت پدرام یه قدم جلوتر اومد .
-بهم افتخار می دی ؟
-یادم نمی آد بهتون قول داده باشم .
-درسته ولی اگه اون حرف رو نمی زدم حمید پیش دستی کرده بود حالا من چه کار کنم می آی یا منم برم سراغ شوکا ؟
خندیدم اونم خندید .
-دیگه نمی ذارم هیچ وقت از هم جدا بشیم .
-از تو بعیده
-پس تو هم فهمیدی که عشقت با من چی کار کرده .
-نمی خوای تمومش کنی ؟
-این تویی که باید تمومش کن .
-من نمی فهمم تو چی می گی تو ازم چی می خوای ؟
فشاری به کمرم آورد و گفت :
-تو رو
-فکر نمی کنی خیلی تابلو این وسط وایستادیم .
-نه عزیزم ما هم داریم مثل بقیه می رقصیم غیر از اینه البته اگه تو هم مایل باشی و اونقدر تابلو بازی در نیاری .
یه لنگه ابروم رو به نشونه تعجب بالا دادم و بعد دستم رو بالا بردم و رو شونه اش گذاشتم اون همه التهاب از پدرام عجیب بود پدرامی که همیشه بینمون یه حصار می کشید و عشقش رو پنهون می کرد .
سرش رو نزدیک گوشم آورد و زمزمه کرد .
-پری قشنگم عزیز دلم خانومم .
-پدرام ...
-هیس بذار حرفم رو بزنم حرفایی که مدت ها توی دلم مونده رو به زبون بیارم بذار بهت بگم چقدر دوست دارم تا بفهمی دیگه طاقت بی تو موندنو ندارم پری ، پری نازم بدون تو انگار لحظه ها نمی گذرن دلم می خواد زمان همین جا بمونه و من واسه همیشه تور کنارم داشته باشم .
بی اراده بغض کردم اون حرفایی رو می زد که همیشه تشنه شنیدنش بودم .
-پری نگام کن
سرم رو بلند کردم نگام که به نگاش افتاد اشک دوباره اسمون چشمام رو بارونی کرد .
-بگو که باهام می آی بگو که همسفر این زندگی می شی بگو که شبای تاریکم رو روشن می کنی .
سرمو تکون دادم و برخلاف حرفای که تو دلم بود زبونم گفت :
-نه پدرام تو کوه بودی تو نظرم ولی وقتی بهت تکیه زدم فهمیدم به یه کوهی از کاه تکیه دادم دیگه نمی تونم بهت اعتماد کنم یخ های قلبم دیگه آب نمی شه نه از گرمای دستات و نه از حرفای گرمت حالابذار برم .
دستش رو از کمرم جدا کرد و با انگشت اشک های روی گونه ام رو پاک کرد و گفت :
-چرا این ها همون یخ های دلته که آب شده .
دستمو از دستش بیرون کشیدم و رفتم طرف ساختمون در حالی که اشکام هنوز صورتم تر می کرد .
|
| رزیتا |
04-13-2011 05:00 PM |
« قسمت پنجاه و سوم »
جلوی آینه ایستادم و با دستمال رده های سیاه دور چشمم رو پاک کردم دوباره رفتم سراغ لوازم آرایشم تا با آرایش مجدد چشمامو از آثار گریه مخفی کنم صدای زمزمه آهسته ای که از پشت پنجره می اومد کنجکاوم کرد رفتم طرف پنجره و در حالی سعی داشتم جلب توجه نکنم آهسته پنجره رو باز کردم صدای شراره واضح و آشکار به گوشم خورد :
-بسه پدرام تورو خدا اینجا دیگه ول کن چرا مثل دیوونه ها پشت پنجره اتاق پری نشستی ؟ مثلا اومدیم عروسی ها !
-ول کن شراره اصلا حوصله ندارم
-تو که حوصله نداشتی بی خود اومدی عروسی .
-تو دیگه سر به سرم نذار
-اخه برادر من تو بگو من چه کار کنم .
-برو راضیش کن
-به حرف من گوش نمی ده در ثانی من بهش قول دادم در این رابطه باهاش حرف نزنم
-نمی دونم شراره خیلی کلا فه ام دیگه نمی دونم چه کار کنم باور نمی کنم به همین سادگی از زندگیش خط خوردم .
-تو مقصر نبودی همه ما با هم باعث شدیم اون از خونه آواره بشه اون سختی زیادی کشید ه
-من دلم می خواد غبار لحظه ها رو از چهره اش پاک کنم ولی اون ..
-ولی اون دیگه تورو نمی خواد ؟همینو می خواستی بگی ؟
-شراره من خیلی اشتباه کرددم ولی تمام این چند سال تاوانش رو دادم .
-اون روحش پدرام از رفتارای تو و اشتباه بزرگت در مورد مریم ...
-بسه شراره بسه نمی خوام به یاد اون روزا بیفتم یادآوری اون روزا عذابم می ده .
-می دونم تقصیر منم بود هر چقدر هم که آرزوی ازدواج تورو داشتم نباید مریم وارد زندگیت می کردم .
-شراره تو می تونی راضیش کنی اون باید با من بیاد هر جور شده اون نباید اینجا بمونه .
-پدرام چرا حرف زور می زنی اینجا خونه پدربزرگشه وقتی از ما رونده شده بود اینجا بهش پناه دادن درست برعکس ما اونو پذیرفتن .
-ولی اونجا هم خونه خودشه
-شاید اون دیگه تورو نخواد تو که نمی تونی مجبورش کنی ؟ می تونی ؟
-نه اون اگه منو هم نخواد باید بیاد حتی حضورش توی اون خونه بهم امید می ده ،من به دیدنش هم راضی ام حتی اگه منو نخواد .
-بهش حق بده پدرام تو دوازده سال از اون بزرگتری تو نزدیک سی و هفت سالته و اون هنوز به بیست و پنج نرسیده در ضمن فرامو ش نکن تو یه بار ازدواج کردی و مهم تر این که یه بچه هم داری اون حتی هدیه تورو هم قبول نکرد .
-حق با توئه شراره واقعا کلافه شدم نمی دونم چی درسته و چی غلط .
-باشه وقتی رفتیم تهران خودم زنگ می زنم و باهاش حرف می زنم حالا پاشو بریم پیش بقیه مهمونا مثلا اومدیم عروسی .
-تو برو من الان می آم .
-اومدی ها .
صدای قدم های شراره رو که دور می شدن شنیدم و لحظاتی بعد صدای پدرام که با کلافگی گفت :
-اه پریا از دست تو من چه کار کنم ؟ چه کار کنم بفهمی دوست دارم ؟
بعد از جا بلند شد و سایه اش رو دیدم که بین درخت ها محو شد .
برگشتم و روی تخت نشستم حرف های پدرام و شراره دوباره تو ذهنم تکرار شدن من پدرام رو بخشید بودم و مطمئن بودم دوستش دارم پس چرا باهاش نمی رفتم ؟چرا بهش نمی گفتم دوستش دارم و حاضرم واسه همیشه کنارش باشم .
چشمم خورد به بسته کادویی پدرام من حتی به خودم زحمت ندادم بازش کنم بلند شدم رفتم طرف بسته ای که شراره همراه خودش آورده بود و نم بی تفاوت گوشه ای انداخته بودم اهسته کاغذ کادوی دورش باز کردم ، یه بلوز و دامن آبی روشن مقابلم ظاهر شد دامن بلند و ماکسی بود روی بلوز هم با سنگ ها و نگین های براق و زیبا یی کار شده بود و تو حاشیه دامن هم از همون نگین ها استفاده شده بود یه شال هم رنگ هم کنارشون بود سلیقه پدرام حرف نداشت .
بلند شدم و لباس رو تنم کردم قالب تنم بود وقتی جلوی آینه ایستادم خودم از هیبت تازه ام خوشم اومد شالم رو سرم کردم و با پوشیدن صندل های سفیدم و اتاق خارج شدم در حالی که تو دلم یه دنیا امید بود و یه دنیا عشق به پدرام .
**************************
صدای موزیک هنوزم تو فضا پیچیده بود و دخترا و پسرا وسط باغ همچنان در حال رقصیدن بودن . فکر کردم مگه اونا چقدر انرژی دارن که هنوزم خسته نشدن !
نگام رو جستجوی پدرام در ا طراف گردش دادم یه گوشه خلوت تنها پشت یه میز نشسته بود آرنج هاش روی میز تکیه داده بود و سرش رو بین دست هاش گرفته بود . رفتم طرفش و طوری که صدامو تو اون شلوغی بشنوه گفتم :
-می تونم اینجا بنشینم .
سرش رو بلند کرد و با تردیدی که تو نگاش بود گفت :
-خوابم یا واقعا خودتی ؟
خندیدم
-ناراحتی برم
با دستپاچگی از جاش بلند شد .
-نه نه خواهش می کنم .
صندلی رو عقب کشید و منتظر ایستاد تا بنشینم.
نشستم و اونم اومد رو به روم نشست .
-می دونستم این رنگ خیلی بهت می اد
-ممنون خیلی قشنگه
نگاش رو تو نگام دوخت و گفت :
-کی به این انتظار خاتمه می دی ؟
خواستم جوابشو بدم که حمید سر رسید :
-بسه دیگه هنوز نیومده پریا رو از ما گرفتی به به چه لباس قشنگی پاشو پاشو پریا نوبت منه .
-ول کن حمید
-من این چیزا حالیم نمی شه .
قبل از اینکه فرصت حرکت یا حرف دیگه ای بهم بده بلند رو به ارش گفت :
-آرش همون آهنگی که ازت خواستم بودمو بزن
ارش خندید و ستشو رو چشمش گذاشت یعنی چشم و بعد شروع کرد به نواختن یه آهنگ ملایم .
-خوب شروع کن که این آخرشه چون دارن شامو سرو می کنن .. چه احساسی داری از اینکه با من می رقصی ؟
-خیلی خودتو تحویل گرفتی
خندید
-دلتم بخواد
لبخندش رو بی پاسخ نذاشتم سرش رو کنار گوشم آورد و گفت ک
-بالاخره می خوای چه کار کنی ؟
پرسش آمیز نگاش کردم متوجه نگام شد .
-منظورم پدرامه باهاش می ری ؟
سرو رو تکون دادم:
- نمی دونم
-اینقدر این بد بخت رو دور خودش چرخوندی حالا می گی نمی دونم !
-اصلا چرا همه گیر دادید به من ؟تو چی ؟ کی می خوای سر وسامون بگیری ؟
-خیال دارم همین کارو بکنم .
-ناقلا نکنه شوکا بالاخره کار دست دلت داد ؟
خندید .
-پس حدسم درست بود ؟
در مورد ...
-در مورد تو وشوکا
آهی کشید و گفت :
-نه بین من وشوکا هیچی نبود ولی امشب فهمیدم می تونم دوستش داشته باشم
-ولی همیشه فکر می کردی عاشقی .
-عاشق بودم ولی نه عاشق اون .
دیگه هیچی نگفت منم چیزی نگفتم موزیک به پایان رسید و همه رو برای خوردن شام دعوت کردن .
-حمید ؟
برنگشت ولی ایستاد
-من متاسفم
-بی خیال پری تموم شد .
-حمید اگه پدرام تو زندگیم نبود یا اگه ازدواج کرده بود تو برام بهترین همسفر بودی اگه تورو نداشتم تو خیلی از مراحل کم می آوردم اگه پدرام نبود ....
-بس کن پریا از محلات حرف نزنیم بهتره حالا هم پدرام تو زندگیته و هم هنوز مجرده و هم ... هم دوست داره .
-من ... من نمی خواستم این جوری بشه
خندید :
-تو دیوونه ای مگه دل من دست تو بود ؟ تقصیر خودم بود حالا هم نمی خوام به فکر من باشی دوست دارم بری دنبال خودت و اینو بدونی که خوشبختی تو ، خوشبختی منم هست هر وقت لبای تو خندون باشه منم شادم برو به امید خدا منم ارزوی خوشبختی می کنم براتون
دستش رو از تو دستم بیرون کشید و رفت همونجا ایستادم و از پشت سر رفتنش رو از پشت پرده اشک نگاه کردم
-امیدوارم این بار دیگه لیاقت فداکاری رو داشته باشم
نیم نگاهی به پدرام که کنارم ایستاده بود انداختم و سعی کردم بغضم رو فرو بدم .
-یه بار آرش و این بارم حمید .
دستمو گرفت و گفت :
-پری !نگاش کردم
-بامن می آی ؟
سرمو تکون دادم و زمزمه کردم .
-نمی دونم
-یعنی تو شام نمی خوری من که خیلی گرسنمه .
موذیانه خندید تازه فهمیدم منظورش چی بود و من اینقدر توی رویا بودم که متوجه منظورش نشدم به جمعیتی که دور میز حلقه زده بودن نگاه کردم و گفتم .
-با این جمعیت فکر نمی کنم به ما چیزی برسه .
راهم رو کج کردم برگشتم طرف میز و نشستم سر جام ولی اون رفت طرف میز غذا نگام رو به هانیه که مثل ملکه ها روی صندلی نشسته بود دوختم دور تا دور صندلی با گل و روبان ترئین شده بود فکر کردم اگه چند سال پیش بهمن اون بازی وحشتناک رو نکرده بود من و پدرام می تونستیم کنار هم خوشبخت باشیم کاش زمان برمی گشت به عقب .
دستی بشقاب غذا رو جلو روم گرفت .
-بفرمائید بانوی من .
سرم رو بالا گرفتم پدرام با دو تا بشقاب غذا پشت سرم ایستاده بود وقتی نگامو متوجه خودش دید با خنده گفت :
-دیدی موفق شدم .
بشقاب رو از دستش گرفتم و زیر لب چیزی شبیه ممنون زمزمه کردم میز رو دور زد و روبه روم نشست سعی کردم بی توجه به حضورش سرم رو به خوردن گرم کنم سنگینی نگاشو حس می کردم و زیر نگاش انگار هیچی از گلوم پایین نمیرفت .
سرم رو تکون دادم و نگاش کردم .
-خوبه ممنون
-من طبق سلیقه خودم غذا کشیدم
خندیدم
-با این جمعیت جای شکرش باقیه که همینم بهمون رسید
سرش رو جلو آورد و گفت :
-انگار مردم هر چی بیشتر داته باشن حریص ترن اونایی که با کلی کلاس و ادعا اینجا نشسته بودن یه جوری به میز حمله کردن که انگار از قحطی اومدن .
بازم خندیدم
-چه تشبیه جالبی !
دستش رو زیر چونه اش زد و نگام کرد .
-چیز جالبی تو صورت من می بینی که این جوری بهم خیره شدی ؟
-آره دلم خیلی برای دیدنت تنگ شده بود .
زهر خندی زدم و گفتم :
-درست بر عکس من .
سرش رو به خوردن گرم کرد .
-تو کی می خوای دست از لجبازی برداری ؟
-لجبازی ؟نه این بازی اسمش لجبازی نیست .
-پس چی چرا می خوای آزارم بدی ؟ غیر از اینه که لذت می بری ؟
-نه من فقط نمی تونم دیگه به اعتماد کنم همین .
-بس کن پری چرا می خوای هر دومون رو عذاب بدی ؟
-تو چه می دونی عذاب چیه ؟ تا حالا عزیزترین کس زندگیت بهت پشت کرده و تورو سر حد مرگ آزار داده ؟ تا حالا شده فریاد بزنی تا دنیا بفهمن بی گناهی ولی هیچ کس به حرفت اهمیت نده تا حالا معنی بی کسی و دربه دری رو با عمق وجودت حس کردی ؟
-اره پریا آره منم همه این سختی ها رو کشیدم واسه همینه که غرورم رو زیر پا گذاشتم و چند روز التماست می کنم که شاید دلت نرم بشه ولی انگاردلت از سنگ شده .
-قاشقم رو روی میز گذاشتم .
-کی باعثش شد ؟
-قبول دارم من نباید به چهار تا عکس اطمینان می کردم باید به حرفات گوش می کردم . ببین من چه شهامتی اعتراف می کنم پس تمومش کن این چه دادگاهیه که تمومی نداره خسته شدم پری
بلند شدم و همراه آه کوتاهی زمزمه کردم :
-دادگاه من خیلی وقتی که حکمش رو صادر کرده توتوی زندگی من سهمی نداری پس باید اززندگیم بری بیرون
دیگه اجازه ندادم با حرفاش بیشتر دلم به آتیش بکشه از میز فاصله گرفتم و خودم رو تو جمعیت گم کردم .
من پدرام رو دوست داشتم ولی دیگه قادر نبودم بهش اعتماد کنم می ترسیدم یه اتفاق کوچیک تو زندگیم پایه های اعتمادش رو دوباره سست کنه و من دیگه طاقت اینو نداشتم .
|
| رزیتا |
04-13-2011 05:01 PM |
« قسمت پنجاه و چهارم »
از اون به بعد رفتار پدرام تغییر کرد انگار دیگه منو نمی دید وقتی وارد جمع می شدم بی توجه از توی جمع بیرون می رفت به لطیفه و حرف های خنده دارم وبحث های همیشگی من با حمید نمی خندید و خیلی آروم از کنارم عبور می کرد تازه اون موقع بود که فهمیدم چقدر تشنه محبت و توجهش هستم حالا که نگاه و لبخندش رو ازم دریغ می کرد می فهمیدم که چقدر مشتاق اون نگاه شیفته اش هستم ولی قدرت اینکه جلو برم رو نداشتم نمی خواستم گدایی عشق بکنم من خودم اونو از زندگیم بیرون کرده بودم و قدرت اینو نداشتم تا ازش بخوام دوباره تو زندگیم قدم بذاره .
عروسی هانیه با خوشی به پایان رسید و هانیه رفت تا در کنار همسرش آشیونه عشقشون رو با صفا و یه رنگی پایه گذاری کنه ولی انگار پدرام وشراره خیال رفتن نداشتن و نه دغه غه شرکت داشتن و نه دلهره خونه وزندگی که به امان خدا رها شده بود .
سارا از دامنم آویزون بود و هر جا می رفتم همراهم می اومد وقتی معترض ازش می خواستم که مثل جو جه ها دنبالم نیاد می خندید و می گفت :
-می ترسم تنهام بذاری
یه شب که اونو روی تخت خودم خوابوندم با نگاه معصومانه اش نگام کرد و گفت :
-خاله . بابا می گفت تو می آی مامان من می شی راست می گفت ؟
-خوب من ...
-یعنی بابام دورغ می گه .
-بابا ها به بچه هاشون دورغ نمی گن .
-ولی بابا من می گه .
-خوب من بهش می گم برات یه مامان خوشگل بیاره .
دستم رو گرفت و با بغض گفت :
-ولی من می خوام تو مامانم باشی آره خاله مامانم می شی ؟ قول می دی ؟
چشمای ابریشو بوسیدم و گفته :
-قول می دم همیشه یه خاله مهربون برات باشم .
پلک های خسته اشو رو هم گذاشت و گفت :
-ولی من مامان می خوام نه خاله .
موهاشو نوازش کردم و انقدر کنارش نشستم تا خوابش برد بعد آهسته از اتاق بیرون خزیدم همه برای خواب آماده می شدن وهیچ کس متو جه نشد چطور از ساختمون بیرون رفتم لحظه ای روی تراس ایستادم ومنظره باغ رو از نظر گذروندم با وجود چراغ هایی که در سر تا سر باغ روشن بودن دیگه توی اون وقت شب خوف انگیز نبود از پله ها پایین رفتم و با یه نفس عمیق هوای پاک و سرشار از وبی بارون رو به ریه کشیدم .
شروع کردم به قدم زدن سبزه هایی که لابه لای سنگ ریزه ها روئیده بودن آدم رو دعوت می کردن که روشون قدم بزنی . صندل هام رو در آوردم و مثل بچه ها شروع کردم به جست خیز علف ها پام رو قلقک می دادن و من سرشار از احساسی شیرین به سمت انتهای باغ می رفتم وقتی خسته شدم روی علف ها دراز کشیدم و به آسمون چشم دوختم که ابرا توی رقابتی شدید سعی داشتن ماه رو پنهون کنن بی اراده لبخندی زدم و گفتم مثل آسمون دل من مثل من برای تردید که دارن عشق پدرام رو پنهون می کنن ولی درست مثل آسمون که نمی تونه وجود ماه رو انکار کنه منم نمی تونم عشق پدرام رو پنهون کنم نمی تونستم عشقش رو انکار کنم !
نمی دونم چقدر گذشت بود که صدای پایی از پشت سر خلوتم رو به هم زد با وحشت از جا پریدم که صداش آرومم کرد
-نترس پری منم .
نفس راحتی کشیدمو پاهام رو جمع کردمو نشستم و به مسیری که می اومد چشم دوختم بازم همون بلوز و شلوار سفید تنش بود همون که برازنده اش می کرد نگام از روی لباسش لغزید روی صورتش موهاش ژولیده و چهره اش خواب زده و پریشون بود بی اراده دلم فشرده شد بدون تعارف کنارم نشست و گفت :
-اینجا چه کار می کنی ؟
دست هامو ستون بدنم کردم و به عقب تکیه زدم .
-اومدم تنهایی هام با شب قسمت کنم .
آهی کشید و گفت :
-آره وقتی منو لایق نمی دونی همون بهتر که شبو شریک تنهائیت کنی .
-تعقیبم می کردی ؟
-نه منم مثل تو واسه فرار از تنهایی زدم به باغ البته فکر می کنم چند وقت دیگه بزنم به کوه و بیابون .
خندیدم .
-به چه می خندی ؟ دیوونگی من برات خنده دار ؟
-نه لحنت برام غریبه قبلا به این شوریده گی نبودی ؟
-قبول دارم نمی تونم مثل حمید ...
-بسه پدرام دوست ندارم دوباره گذشته تکرار بشه من تازه به ارامش رسیدم
-تو به ارامش رسیدی ولی تموم این مدت من حسرت یه لحظه آرامش رو داشتم
-انتخاب خودت بود .
-نیومدم اینجا این حرفا رو بشنوم .
دستامو دور زانو هام قلاب کردم و سرمو گذاشتم رو زانو هام .
-اومدی دوباره منو محکوم کنی ؟
گرمی دستی رو روی شونه هام حس کردم .
-نه اومدم قلبم رو به قلبت پیوند بزنم .
گرمی دستش و صدای پر التهابش که کنار گوشم زمزمه می کرد همه وجودم رو پر از احساسی شیرین کرد ولی تردید یه حصار محکم روی قلبم کشیده بود و به احساسم اجازه خود نمایی نمی داد سرم رو بلند کردمو و گفتم :
-بی خوابی زده به سرت نه ؟
-تو چرا نمی خوای منو جدی بگیری ؟ من می خوام گذشته رو جبران کنم .
-لحظه های رفته دیگه بر نمی گرده پس سعی نکن با حرفایی که دیگه هیچ وقت نمی وتنم باورشون کنم وقت خودت رو هدر بدی برگرد به همون جایی که بهش تعلق داری
-بدون تو بر نمی گردم
-من به اینجا تعلق دارم
-تو فقط به من تعلق داری
پوزخندی زدم و گفتم :
-شاید اگه این حرفارو چهار سال پیش می زدی الان وضع فرق می کرد ، من و تو می تونستیم ...
یکدفعه بغض کردم و به یاد اون روزا اه کشیدم و از جا بلند شدم شروع کردم به حرکت .
-بیا از نو شروع کنیم .
-من دیگه طاقت شکستن ندارم می ترسم دوباره یه حادثه دیگه نظرت رو عوضکنه
کنارم قدم برداشت .
-بهم فرصت بده یه فرصت کوتاه بتونم جبران کنم .
-آب رفته به جوی نمی شه جمع کرد .
دستمو گرفت
-برگرد پری خونه .
-خونه من اینجاست نه جایی که بهم اطمینان ندارن و با رفتارشون آزارم می دن
-تو برگرد من قول می دم اصلا باهات رو به رو نشم .
خندیدم
-خوب اون وقت برگشتن من چه فرقی با نرنگشتنم داره ؟
خیره تو چشمام گفت :
-همین که می دونم فاصله ات با من چند تا خونه ست دلم آروم می گیره
دریای نگاش منو به غرق شدن می طلیبدچشمامو بستم تا بیشتر از اون اسیر نشم
-می آی پری ؟ خواهش می کنم .
چشمامو باز کردم
-می ام
فشاری به دستم اورد و لبخندی زد نگاهم از صورتش برداشتم و دستش رو از دستم بیرون کشیدم شروع کردم به قدم زدن با قدم های بلند خودشو رسوند به من دستش دور بازوم حلقه کرد .
-امشب بعد از مدت ها راحت می خوابم همین فردا حرکت می کنیم
-چرا اینقدر با عجله
فشاری به بازوم اورد و گفت :
-می ترسم پشیمون بشی .
می خواستم جوابش بدم که یکدفعه درد بدی توی پام پیچید و فریادم هوا رفت انگار یه چیزی کف پام رفته بود .
از صدای فریادم به خودش اومد و با وحشت برگشت
-چی شده ؟
رو زمین نشستم و نالیدم .
-پام
-شیشه اینجا چه کار می کنه .
با کلافگی گفتم :
-یادگاری عروسی هانیه است نمی دونم خدمتکارا چه کار می کردن .
-دست نزن پدرام درد می کنه .
-بالاخره که باید درش بیارم
با گریه گفتم :
-درد می کنه ولش کن .
مچ پامو محکم گرفت تو دستش و با یه حرکت شیشه رو از پام کشید بیرون از درد فریاد کشیدم و زدم زیر گریه
با لحن سرزنش آمیزی گفت :
-چرا کفش نپوشیدی
-پام بود در آوردم .
-از دست تو .
دستش رو گذاشت روی پام اونجایی که خون فواره می زد
-حالا با چی جلوی خون ریزی بگیرم .
آب دهانم رو قورت دادم و با صدایی که از بغض دوررگه شده بود گفتم :
-نمی دونم فقط یه کاری بکن که خیلی می سوزه
پام رو گذاشت رو زانوش و شرو ع کرد به باز کردن دکمه های پیراهنش .
-چه کار می کنی پدرام ؟ لباست سفید حیفه خراب می شه .
-از پای تو که عزیزتر نیست .
بایه حرکت پیراهن رو از تنش بیرون آورد و شروع کرد به پاره کردنش نگام افتاد به پام خون می رفت . شلوارم و همین طور شلوار سفید پدرام خونی شده بود با پیراهنش چیزی شبیه باند درست کرد تا جلوی خونریزی رو بگیره
-بخیه لازم داره تا صبح خونش بند می آد .
خیلی غیر منتظره روی دست هاش بلندم کرد با خجالت گفتم :
-پدرام من زمین بذار خودم می آم .
-با این پا راه نیای بهتره خون ریزیش بیشتر می شه .
-اخه اذیت می شی .
-چه اذیتی تو که وزنی نداری الان می رسیم ماشینو جلوی ساختمو ن پارک کردم .
-ماشین واسه چی ؟
-می ریم درمانگاه
ولی اینجا که درمانگاه نداره
-مهم نیست می ریم ساری .
-پدرام منو زمین بذار
آرام زمزمه کرد :
-دیگه نمی ذارم از دستم فرار کنی غزال تیز پای من .
اشکام نه از درد بلکه از احساسی بود که تو دلم ریشه دونده بود احساسی که سعی داشتم با همه وجودم اونو پس بزنم .
-گریه نکن عزیزم الان می برمت درمانگاه .
سرم رو روی شونه اش گذاشتم و عطر تنش رو با همه وجود حس کردم .
-پدرام بذارم زمین
حلقه دست هاش شل شد از تو آغوشش فرود اومدم رو زمین در ماشین رو باز کرد و کمک کرد تا بنشینم در ماشین بست و گفت :
-الان برمی گردم
و با عجله به سمت پله ها رفت .
با شنیدن صدای در ماشین چشمامو باز کردم پدرام بود یه پیراهن روی زیر پوشش پوشیده بود ولی دکمه هاش هنوز باز بود صندلی رو عقب کشید و گفت :
-پاتو بذار روی داشبورت تا خون ریزیش کمتر بشه .
امام وقتی تردیدم رو دید خودش خم شدو پام رو آورد بالا بعد در بست و نشست پشت فرمون
چشم های بی حالم رو هم گذاشتم و گفتم :
-کسی خبردار نشد ؟
خیلی کلافه گفت :
-نه همه از خستگی بی هوش بودن .
بعد از ماشین پایین رفت و در باغ باز کرد .
پام خیلی می سوخت و از طرف دیگه دلم سرخوش از احساسی دوباره با اون بودن بی تاب تو سینه می کوبید . پام رو جا به جا کردم بی اراده نالیدم سرش رو به طرفم چرخوند
-الان می رسیم چیزی نمونده . خیلی بی احتیاطی کردی کفشات در آوردی
اهی کشیدم و گفتم :
-با سرزنش کردن پای من خوب نمی شه .
نمی دونم راه چطور طی شد اونم راه به اون زیادی جلوی در درمانگاه ترمز کرد و گفت :
-چند لحظه تحمل کن درست میشه .
بعد ازماشین بیرون پرید درو باز کردم هنوز پام بیرون نذاشته بودم که بغلم کرد معترض گفتم :
-خودم می تونم راه برم
باپاش درماشین بست ودزدگیر زد .
پدرام منو روی تخت خوابوندو گفت :
-آقای دکتر جون شما جون این سوگلی ما
دکتر لبخند پر مهری زد و گفت :
-چشم .
با وحشت پامو عقب کشیدم .
-چه کار می خواهید بکنید .
پرستار در حالی که نگاشو از چهره پدرام جدا نمی کرد گفت :
-می خوایم بخیه بزنیم قرار نیست پاتو قطع کنیم این جوری می ترسی
نگاه خشمگینم رو دزدیم و ملتمسانه به پدرام دوختم کنارم نشست .
-آروم باش دختر الان تموم می شه
سرم رو برگردوندم بغض خفته گلوم رو بیدار کردم اشکم نه از درد پام بلکه از درد نیاز بزرگی بود که بهش داشتم .
|
| رزیتا |
04-13-2011 05:02 PM |
رمان سهم من از زندگی _ قسمت پنجاه و پنجم
قسمت پنجاه و پنجم
ومن برگشتم برای از سر گرفتن و دستیابی به آرزوهای گذشته برای یه تحقق رسیدن رویاهای شبانه و ...
نزدیک دو هفته ای بود که دوباره به خونه برگشته بودم اما دریغ از یک بار دیدن اون . پدرام طبق حرفی که زده بود حتی یک بار دیدنمون نیومد . اما در طول این مدت مرتب شاهد تماس های تلفنی اون با شراره بودم . باهاش صحبت می کرد و احوال منو می پرسید اما حتی یک بار هم خواستار صحبت با من نشد و این در حالی بود که دلم برای شنیدن صداش پر می کشید . از طرفی نمی تونستم غرورم رو زیر پا بذارم و برای شنیدن صدای مهربونش قدم بردارم . اون قول داده و به قول خودش وفا می کرد .
هر روزی که از آخرین دیدارمون می گذشت کسل تر و گوشه گیر تر می شدم دنیایی برای خودم ساخته بودم لبریز از خاطرات و یاد پدرام که لحظه لحظه بیشتر توش غرق می شدم وبی توجه به التماس های شراره طفلک شراره با اون همه مشغله و در گیری های کاری قبل از رفتنش برام غذا درست می کرد و کلی سفارش می کرد حتما بخورم و گرسنه نمونم . اما وقتی از سر کار می اومد با قابلمه پر و دست نخورده رو به رو می شد چهره اش در هم می رفت و خودش مجبورم می کرد که لااقل چند تا قاشق برای دل خوشی اون بخورم .
دست خودم نبودم حتی اشتهای خوردن رو هم از دست داده بودم اون خیلی سعی می کرد که هر جور شده منو از این افسردگی و پیله ای که دور خودم تنیده بودم بیرون بکشه دنبال سارا می رفت و برای چند ساعتی به خونه می اوردش حتی گاهی اوقات از خاطرات گذشته و به قول خودش شیطنت های شیرین من تعریف می کرد و هم پای سارا هم می خندیدن به این امید لب های خاموش من هم به خنده ای باز بشه اما دریغ از یه لبخند خشک و خالی . اون هر کاری می کرد تا من پری سابق بشم .
کارم شده بود گیتار بغل زدنو و یا قدیما نواختنو گاهی اشک ریختن و غصه روزهای گذشته رو خوردن اون روز هم به یاد اون می زدم و تو خاطرات روزای آخری شمال بودیم غرق بودم اون شب که پامو شیشه برید و اون بغلم کرد و به درمانگاه رسوند اخ که چه حالتی داشتم قلبم چقدر بی تابی می کرد چقدر اون شب نگران بود همش تو مسیر سعی ادشت با صحبت کردن درباره مسائل دیگه حواسم رو پرت کنه تا درد پام فراموش کنم دردی که با بودن اون معنا نداشت اون قوی ترین مسکن روح و روانم بود .
ناگهان صدا زنگ تلفن بلند شد تا بلند شدم وخودمو رسوندم پایین دیدم که شراره مشغول صحبت کردن با تلفنه با اشاره به تلفن ازش پرسیدم :
-کی پشت خط شراره ؟
اونم گفت پدرام گرم صحبت شد . بی اختیار اشک توی چشمام جوونه زد اون که با من صحبت نمی کرد از خدا می خواستم کاش لااقل می اومد و شد ه از پشت پنجره می دیدمش . جرات و توان اینکه پا پیش بذارم و گوشیو از شراره بگیرم نداشتم رفتم به سمت پله ها چند پله بالا نرفته بودم که صدای شراره توجهم رو جلب کرد و پای رفتنم رو بست .
- به خدا پدرام هر چی بهت بگم کم گفتم تو اصلا لیاقت این دخترو رو نداری نیستی ببینی چی داره می کشه داره ذره ذره آب می شه همش هم تقصیر توئه من بهت گفتم کاری به کارتون ندارم ولی به خدا قسم اگه فکری نکنی ...چی داری می گی !قول دادی کدوم قول ...پدرام پری به خاطر قول تو برنگشت اون به خاطر خود تو اومد ...چی ؟فرصت دادی بهش فکر کنه ؟تو با این فرصت داری از بین می بریش اگه بدونی چقدر لاغر و افسرده شده به خدا هر وقت می بینمش دلم می گیره . پدرام به نظرت وقتش نیست که این بازی رو تموم کنی ...خوب پس عجله کن پسر خوب ...آره هزار دفعه بیشتر بهم گفتی که دوستش داری ، عاشقشی حاضری به خاطرش بمیری اما ..
دیگه نتونستم وایستم و در حالی که به شدت گریه می کردم درو بستم و دهنم رو گرفتم که صدای گریه ام به گوش شراره نرسه خودمو انداختم روی تخت وسرمو رو بالش فرو بردم تا صدای گریه مو به گوش شراره نرسه هنوز دقیقه ای نبود توی حال خودم بودم که صدای ضربه ای به در و صدای شراره اومد که می گفت :
-پری اینجایی ؟
سریع بلند شدم و اشکای روی گونه ام رو پاک کردم دلم نمی خواست اونم پی به حال زاره من ببره و دلش برام بسوزه . در حالی که سرمو به گیتارم که درست کنارم بود گرم می کرد گفتم :
-آره شراره اینجام بیا تو
وارد شد و طوری نشون داد که متوجه چشمای سرخ و چهره پف کرده ام نشده و با روی باز اومد و کنارم نشست .
-چی کار می کردی ؟ گیتار می زدی ؟ یه کم برام می زنی ؟
گیتارمو کنار گذاشتم حتی حال و حوصله اونم دیگه نداشتم .
-ببخش اصلا حوصله شو ندارم نه این بلکه حوصله هیچی رو ندارم .
-منم حوصله ندارم . در ودیوارای این خونه انگار دارن خفم می کنن پری پاشو با هم بریم بیرون به خدا پوسیدم تو این چهار دیواری .
این حرف از قرار معلوم خطاب به من بود والا خودش که از صبح تا غروب توی شرکت و دنبال کارای شرکت بود .
-من هستم تو برو نگران منم نباش .
آخه می خواستم با هم بریم .
به خدا حوصله ندارم والا حتما حرفتو رد نمی کردم تورو خدا شراره بذار تو حال خودم باشم .
-پری
-جانم
-هیچی ولش کن راستی بهت گفتم دیروز کی اومده بود شرکت ؟
-نه کی اومده بود ؟
-اقای شعبانی می شناسیش که ؟
-آقای شعبانی همون شریک سابق بابا رو می گی ؟
-آره همون می گم
-مگه هنوز با هتون کار می کنه ؟
-آره همین چند وقت پیش یه قرارداد تازه با هم بستیم .
-خوب پس اومدنش آنچنان غیر مترقبه نبوده برای کار اومده بود نه ؟
-خوب دیگه اینجاش مهمه برای کار نیومده بود ظاهرا برای کار بود اما در اصل ...
-در اصل چی ؟زود باش بگو دیگه .
اون واقعا خوب به کارش وارد بود چون برای دقیقه ای به کلی همه چیز رو فراموش کردم پدرام و دل تنگی و ...
-خیلی خوب می دونی وقتی دیدمش فکر کردم برای کار اومده که ببینه تا کجا پیشرفتیم اما تنها حرفی که اشاره نکرد کار بود .
-خیلی خوب
-می گم اما به یه شرطی ؟
-چه شرطی ؟
-شامو با هم بیرون بخوریم
-شراره
-پس نمی گم برای چی اومده بود .
-باشه می آم ولی قول بده زود برگردیم .
-تو حالا بیا هر وقت خواستی برمی گردیم .
-حالا بگو چی کار داشت
-اومده بود خواستگاری .
-خواستگاری ؟
خندید یکی از همون خنده های شیرین که منو یاد بابا می انداخت بابا همیشه برای این خنده های شراره غشو ضعف می رفت .
-اره به خدا کلی حاشیه رفت و از همه چیز گفت و یه کم از اون خدا بیامرز و یه کم شراکت سابقمون و اخر سر هم تورو خواستگاری کرد .
با تعجب پرسیدم :
-ببینم مگه آقای شعبانی پسر داره ؟
-حتما داره که براش اومده خواستگاری ، از قرار معلوم خارج از ایران درس خونده و چند وقته تازه برگشته .
-خوب تو چی گفتی ؟
-گفتم باید با دخترم مشورت کنم . خیلی خوب نظرت چیه ؟ یه پسر لیسانسه امریکا رفته خوشگل آقا متین و...
-همه اینا رو می گی از صحبت های باباش فهمیدی ؟
خندید
-اگه تو هم بودی فکر می کردی که آقای شعبانی دار هاز پسر شاهی ، وزیری چیزی صحبت می کنه . یه رامین جان رامین جانی راه انداخته بود خوب نگفتی نظرت تو چیه ؟
-نظرم ..نظری ندارم .
-حیف ..حیف الان پدرت نیست که برات پدری کنه و جواب خواستگاراتو خودش بده .
آهسته خم شدم و در آغوشش کشیدم .
-خدا بیامرزتش بابارو فکر می کنم اگه الان بود که وضعیت خلی فرق می کرد مخصوصا برای تو تو هم اینقدر تنها نبودی الهی قربونت برم شراره دیگه فکر نکن این جوری فقط خودتو از بین می بری .
-می خوام ولی نمی شه تموم لحظه های من با اون پر شده بدون اون ...
اشکای روی گونه اش رو پاک کردم و دوباره شد شراره سابق.
-ولی پری به نظر من الان یه شام درست و حسابی می چسبه ها این طور نیست ؟بعد بلند شد و در حالی که در کمد باز می کرد عقب برگشت و گفت :
-بلند شو که امشب قراره خیلی بهمون خوش بگذره .
مانتوی رنگ روشن و روسری شیری رنگی برام وارد و به دستم دادو با گفتن اینا رو بپوش بهت خیلی می ان منم می رم حاضر شم از اتاق بیرون رفت هر چند که هیچ حال و حوصله بیرون رفتن نداشتم اما بازم برای رضایت شراره حاضر شدم وبه همراه اون از خونه بیرون رفتتیم شراره رانندگی می کرد و منم مشغول تماشای بیرون بودم . بیشتر حواسم پیش پدرام بود خیلی دلم می خواست بدونم الان چی کار میی کنه ؟ شام خورده نخورده ، خوابیده نخوابیده ،اصلا به فکر من هست ؟دلش چی دلش واسه من تنگ شده ؟
-پری ...پری کجایی با توام ؟
-بله ...بله .. ببخش اصلا حواسم نبود
بله معلومه یه ساعته دارم صدات میزنم
-معذرت می خوام حالا چیزی داشتی می گفتی ؟
-داشتم می گفتم خوبه موقعی که اقای شعبانی اومده بود شرکت پدرام نبود والا معلوم نبود چه برخوردی باهاش می کرد مخصوصا وقتی می فهمید اومده خواستگاری تو برای پسرش
حرفی برای گفتن نداشتم جز یه آه زیر لب
-می دونی این چند وقته اونم حسابی به هم ریخته حتی گاهی وقت ها که نگاش می کنم شک می کنم که این همون پدرام خونسرد و متین قبله دیگه تنها چیزی که توش دیده نمی شه خونسریه گاهی اوقات اونقدر کلافه است که درست نمی دونه باید چی کار کنه و می خواد چه کار کنه توی شرکت دایما ورد زبونش پریه راست می ره چپ میره پری چطوره ! پری چه کار می کنه ، دیروز چی پوشیده بود شامشو خورده حرفی نزد ؟. پشت تلفن هم که وقتی زنگ می زنه یه ریز حرف توئه
سکوت کرد و دوباره ادامه داد :
-می دونی هیچ دلم نمی خواد تو کارا و تصمیمات که می گیری دخالت کنم چون احترام ویژه ای برات قائلم و هر تصمیمی هم که می گیری برام محترمه اما دلم می خواد اینو خواهرانه یا اگه مادرت قبولم داشته باشی ، مادرانه بهت می گم که بالاخره تصمیم خودتو بگیر چون درست نیست که هم تو و هم پدرام هر دوتون بلاتکلیف بمونید شما هردوتون همدیگه می خواید اما این تعلل نمی دونم برای چیه ؟ شما که عاشق هم هستید چرا نمی خواین زندگی رو در کنار هم شروع کنین ؟درسته زمانی پدرام اشتباه بزرگی رو مرتکب شد و نسبت بهت بی اعتماد شد ، ولی مگه ما هم توی اشتباه اون شریک نبودیم ؟ ما هم مرتکب خطا شدیم نسبت به ما مهربون و بی کینه ای ؟پس چرا اونو نمی بخشی درصورتی که این چند سال به اون بیشتر ازهمه سخت گذشت . من ومسعود لااقل در نبود تو همدیگه رو داشتیم و در کنار هم بودیم ولی اون چی ؟
الان می دونم که دلت براش تنگ شده و لحظه به لحظه فکرت به سمتش پر می کشه دلت هوای دیدن اون داره و با صدای زنگ تلفن دلت توی شینه می ریزه ! پری عزیزم غرور توی عشق معنا نداره غرورتو بریز دور همون کاری که اون کرد . این جوری راحتر می تونی این احساس قشنگی رو توی وجودت توی قلبت و روحته بهش نشون بدی بذار اونم باور کنه که بخشیدش و عاشقشی درست مثل خودش .
اشکای روی گونمو پاک کردم و به حرفاش فکر کردم می دونستم که اگه این بار ببینمش چی می خوام بهش بگم دیگه بس بود همه دل تنگی هام و بدبختی هام که از دوری اون کشیدم دیگه بس بود سکوت این همه سال چرا اینقدر سنگ دل شده بودم و التماسوشو بی جواب می ذاشتم در حالی که آرزوی داشتنش رو داشتم تصاحب اون آرزوی دیرینه من بود .
شراره جلوی رستوران شیکی نگه داشت و بعد ماشین داخل پارکینگ رستوران برد و پارک کرد هر دو پیاده شدیم نفس عمیقی کشیدم وهوای پاک و خنک شبانگاهی ر وبه داخل ریه دادم .
-از ظاهرش معلوم شیک با کلاس هستش .
-داخلش ندیدی کم ازنمای بیرونش نداره اکثر اوقات با پدرخدابیامرزت اینجا می اومدیم پس چرا معطلی ؟ بیا بریم تو دیگه !
|
| رزیتا |
04-13-2011 05:03 PM |
قسمت پنجاه و ششم
- چقدر عجله داری صبر کن یه هوایی بخوریم بعد بریم
-عجله من به خاطر دیدن نمای داخل رستوران بلکه به خاطر قاروقوریه که این شکم گرسنه راه انداخته در ضمن نمی خوام بایه مشت هوای خنک شکمم رو پر کنم می فهمی که .
-صبر کن الان می آم .
وبا این حرف به سمت ماشین رفت وبا باز کردن در مشغول کشتن داشبورد و زیر صندلی ها و کنار درها شد .
-شراره چی کار می کنی چیزی گم کردی ؟
-نه ،الان پیدایش می شه صبر کن الان می آم
ابرویی بالا انداختم با گفتن این دیگه چش شده نمی دونم بازوهامو در آغوش کشیدم و به انتظارش ایستادم ناگهان با قرار گرفتن دستی روی شونه ام به عقب برگشتم و پدرامو با یه دسته گل از گلهای مریم و رز دست روبه روی من ایستاده بود باورم نمی شد که بعد سیزده روز اونو می بینم یه لحظه فکر کردم دیدن اون یک خیال است چشمامو بازو بسته کردم نه انگار حقیقت داره و این خود واقعی پدرام باهمون نگاه عاشق وجذاب .
شراره هنوز هم مشغول گشتن بود ومتوجه حضور پدرام در کنارم نبود یه لحظه به خودم اومدم و فهمیدم همه این برنامه ها همش به خاطر من وبه کارگردانی شراره بوده اون ترتیب این ملاقات داده چقدر تو دلم ازش تشکر کردم ، کارش معرکه بود و به موقع بود پدرام بدون هیچ حرفی دست گل تو بغلم گذاشت چقدر دلم براش تنگ شده بود دلم می خواست بهش بگم توی این دو هفته چقدر دلم براش تنگ شده و چقدر انتظار کشیدم اما زبونم قاصر بود و لبام مهر سکوت خورده بود .
کاش جای این دسته گل ، اجازه داشتم خودش در آغوش بگیرم . آهسته جلو رفتم و در حالی که به شراره زدم گفتم :
-نگرد شراره پیدا شد .
سرشو بلند کرد و با دیدن پدرام در کنارم مفهوم حرفمو فهمید و در حالی که با خنده از ماشین پایین اومد گفت :
-هیچ معلومه چرا اینقدر دیر کردی پدرام ؟ یه ساعته که دارم الکی توی این داشبورد ماشین می گردم .
پدرام خندید :
-شرمنده داخل بودم و متوجه اومدنتون نشدم .
-پس سارا کو ؟ نیاوردیش ؟
-داخله داره دسر می خوره
-پس چرا معطلی بیاین دیگه بریم دیگه
و بعد در حالی که موذیانه می خندید با چشم و ابرو به دسته گل توی دستای من اشاره کرد و سریع تر داخل رفت شونه به شونه هم قدم گذاشتیم یه لحظه نگاش کردم . اونم منو نگاه می کرد اما نمی دونم چرا با دیدنش نگاش بغض گلومو گرفت و اشک چشمام و نگامو تار کرد .
بعد از صرف شام زیر نگاه عاشقانه پدرام عزم رفتن کردیم سارا شروع به گریه کرد و مرتب می گفت می خواد سوار ماشین عمع بشه پدرام هیچ مخالفتی نکرد در عوض شراره با گفتن پس توام با پدرام بیا تا تنها نباشه سوار ماشین شدن . در اون لحظه فقط خدا می دونست چقدر تو دلم از ساراو شراره تشکر کردم .
اون محترمانه در ماشینو برام باز کرد و با گفتن « بیا سوار شو » اولین جمله اش رو توی طول شب خطاب به من گفت :
سوار شدم درو بست و خودش هم از سمت دیگه سوار شد وتو آرامش شروع به رانندگی کرد . همین سکوت و ارامش لحظه به لحظه بر عصبانیت ام می افزود ، دلم می خواست عقده های این دوهفته رو سرش خالی کنم تا اینقدر نقش آدم های معصوم و بی گناه بازی نکنه . کم کم بغض بزرگی راه گلومو بست احساس خفگی کردم پس چرا سکوت کرده چرا حرفی نمی زنه ؟
لحظه ای بعد آهسته ماشین رو گوشه خیابون کشید واز حرکت ایستاد به سمتش برگشتم تا دلیل کارشو بدونم که نگاش با نگام برخورد کرد همین نگاه باعض بغض گلومو بیشتر بشه تنها منتظر یه تلنگر هستش اون با گفتن « پری عزیزم دلم برات خیلی تنگ شده بود تو این دو هفته لحظه به لحظه با یاد تو نفس کشیدم » بهترین بهانه برای که اشکم سرازیر شد و رفت برای سیلاب شدن .
متحیر شد آهسته دستمو توی دستش گرفت و آهسته به سمت خودش کشید اگه حال عادی داشتم این لحظه می توست بهترین لحظه رویای عمرم باشه اما تو اون حالو هوا بغض و گریه تنها به یه کلمه فکر می کردم [چرا ]
چرا دو هفته تمام منو از دیدن خودش محروم کرده بود ؟ چرا چنین عذابی رو برام خواسته بود چرا ؟
بایه حرکت عصبی دستم رو از دستای گرمش بیرون کشیدم و با دست به عقب هولش دادم و دسته گلی که هنوز روی پام بود با تمام قدرت توی سینه اش کوبیدم و با صدای بمی گفتم :
-دسته گلت ارزونی خودت نخواستم اگه می دونستم شام امشب هم برنامه توئه هرگز پامو از توی خونه بیرون نمی ذاشتم .
مات و مبهوت نگام می کرد . شاید پیش خودش دنبال دلیل این تغییر ناگهانی بود برای لحظه ای اشک چشماشو براق کرد نگاشو ازم گرفت و سریع اشکاشو پاک کرد حتی اجازه جاری شدن به هم نداد بعد در حالی که برای بار دیگه دستم رو دستاش می گرفت با پاک ترین لحن پرسید :
-آخه چی شده زندگی من ؟ بگو چی کار که لایق این رفتارم ؟
به یک بار و ناگهانی دستامو از توی دستاش بیرون کشیدم و بی اخیار مشتای گره کردمو چندین بار پیاپی روی سینه اش کوبیدم و نالیدم .
-ازت متنفرم پدرام ازت متنفرم .
و بعد در عین ناباوری اون سرم رو روی سینه اش گذاشتم و از ته دل زار زدم آهسته و نرم در آغوشم کشید و گذاشت تا در سکوت عقده های دلمو خالی کنم و سبک بشم اهسته سرم رو نوازش می کرد و نفس های عمیقی که گاه وبی گاه می کشید حاکی از بغض سنگین توی گلوش بود همچنان سرم رو سینه اش بود عجله ای برای بلند کردنش نداشتم دلم می خواست زمان از حرکت می ایستاد و من تا ابد در اون حال می موندم انگار صدای تپش قلبش باهام حرف می زد و من به نوای سحر انگیز اون گوش سپرده بودم با خودم فکر کردم « یعنی هنوز زمانش نرسیده که حرفای دلمو بهش بگم »
وقتی شروع کردم به صحبت کردن صدام برای خودم غریب بود گرفته و سرشار از غم .
-می دونی توی این دو هفته رجر آور من چی کشیدم ؟ تو این مدت لحظه ای نبود که منتظرت نباشم اما تو نه زنگ زدی و نه حتی به دیدنم اومدی حتی دریغ از یه احوال پرسی ساده با هربار صدای زنگ تلفنت از جا می پریدم و با صدای در به سمت آیفون می دویدم اما تو بی معرفت تو چشم انتظاری گذاشتیم و با زنگ زدنات به شراره عذابم دادی مگه من توی اون خونه لعنتی نبودم ؟پس چرا نمی خواستی با من صحبت کنی ؟ چرا با من صحبت نمی کردی ؟ چرا به دیدنم نمی آومدی ؟که چی ؟ که چی رو می خواستی ثابت کنی که مرد بودنتو ثابت کنی ؟سر حرفت ایستادنت رو ؟سخت ترین روزا رو به یاد تو گذروندم هر روز به خودم امید می دادم امروز حتما می آی ، امروز زنگ می زنه ، اما تو ..تو ...ازت متنفرم پدرام متنفر .
دوباره هق هق گریه ام بلند شد دست خودم دلم پر از گلایه بود در میان گریه گفتم :
-اما خوشحالم می دونی چرا ؟ چون بلاخره تکلیف خودم رو روشن کردم ، این دو هفته خوبی بود برای فکر کردنو تصمیم گرفتن .
وقتی شروع به صحبت کرد صدای گرفته و غصه دارش به غم دورنی ام دامن زد وجودم مال مال از ماتم کرد .
-فکر می کنی برای من سخت نبود منی که به یاد و شنیدن صدات روزمو شب می کنم فکر می کنی برام راحت بود که تورو نبینم و حتی صداتو نشنوم فکر نکن که به یادت نبودم و فراموشت کردم اخه یه ادم می تونه نیمه وجودش فراموش کنه توی این دو هفته بارها بارها تورو دیدم بدون اینکه متوجه بشی .
با تعجب سرم رو بلند کردم و به چشماش دقیق شدم که ببینم واقعا راست می گه یا نه می خواستم حقیقت رو توی چشماش ببینم .
-اون روز که همراه شراره رفتین خونه مهربان یادته لحظه به لحظه و سایه به سایه همرات بودم اما تو منو ندیدی اون روز که منتظر من دم در ایستاده بودی و همون مانتو مشکی و روسری که برات خریده بودم رو به سر داشتی چقدر دلم می خواست اون روز می اومدم جلو و به انتظارت پایان می دادم اگه لحظه ای دیگه می موندم حتما اینکارو می کردم اون یادت تو پارک قدم می زدی همش به زمین نگاه می کردی ده قدم بیشتر باهات فاصله نداشتم
تو فکر کردی من به خاطر قولی که بهت دادم پا به خونتون نذاشتم اشتباه کردی چون من اونجا هم اومدم حتی توی اتاقت و بالای سرت اما دلم نیومد از خواب بیدارت کنم اونقدر معصومانه خوابیده بودی که نتونستم خودمو نگه دارم و بی اختیار بوسه ای روی دستت زدم من حتی موهاتو هم نوازش کردم اما تو نفهمیدی اگه لحظه ای بیشتر توی اتاقت می موندم بی اخیتار بغلت می زدم .
اون راست می گفت من صداقت رو توی نگاه و کلامش می دیدم حتی یه بار هم از خواب عصر بیدار شدم عطر دل انگیزشو توی اتاقم حس کردم اما فکر کردم خیال پس حقیقت داشته و اون توی اتاقم و بالای سرم حضور داشته و من نفهمیدم .
-همون هفته اول صبرم تموم شد و می خواستم بیام پیشت و برات اعتراف کنم که نمی تونم بی تو لحظه ای رو سر کنم اما یه حسی مانع می شد تا قدمی از قدم بر می دارم مرتب ندایی بهم می گفت نباید خودتو بهش تحمیل کنی شاید اون دیگه دوستت نداشته باشه شاید کس دیگه ای روبخواد یاشایدم عاشق کس دیگه ای شده باشه برام سخت بود اما گذاشتم تا خودت تصمیم بگیری دلم نمی خواست تحمیلی این وسط باشه آخه تو ، تو اوج جوونی و من .. تو این هفته فقط منتظر کوچک ترین اشاره ای از طرف تو بودم که جونم فدات کنم تا اینکه شراره امروز گفت تا چه اندازه ضعیف و افسرده شدی دیگه نتونستم صبر کنم و گفتم می ام و همه چی رو بهت می گم اعتراف می کنم که توی این مدت زجر و شکنجه ای کشیدم برای همین از شراره خواستم ترتیب این ملاقات بده پری باور کن که دوری تو برام مساوی با مرگ .
لحظه ای سکوت کرد و بعد در حالی که اشک و خنده مهمان چهره مردونه زیباش بودن گفت :
-اما بی معرفت تو چرا بهم زنگ نزدی ؟ چرا به دیدنم نیومدی ؟ می دونی من چقدر منتظر بودم ؟اما نه تو تلفن کردی نه حتی زنگ خونمو زدی !
-اخه من فکر کردم برات بی ارزش شدم که دیگه یادی ازم نمی کنی و سراغی ازم نمی گیری .
-دیگه هیچ وقت این حرفو نزن باشه .
آهسته سر به زیر انداختم تاب و تحمل اون نگاه های سوزان رو نداشتم اون در حالی که با دست های گرمش سرمو بالا آورد و برای بار دیگه نگاه عاشق و سوزانش رو توی چشمای من اسیر می کرد و با پر احساس ترین لحن گفت :
-پری بذار یه چیزی بهت بگم تو اونقدر توی جسم و روح من رخنه کردی که اگه خدای نکرده روزی احساس کنم تو دیگه به من تعلق نداری اون روز و اون لحظه ، لحظه مرگ منه .
و بوسه ای گرم بر پیشونیم زد و سخت در آغوشم کشید .
ادامه دارد
|
| رزیتا |
04-13-2011 05:04 PM |
قسمت پنجاه وهفتم
-کیه ؟
-منزل آقای مهربان ؟
-بله بفرمائید .
-شراره خانوم
-نه خیر ایشون تشریف ندارن شما ؟
-من شعبانی هستم یکی از شرکای سابق مرحوم مهربان
« چی آقای شعبانی ؟ اینجا چی کار می کنه ؟ نکنه برای مطرح کردن مجدد پیشنهادش اومده ؟ اما مگه شراره قرار نبود جواب رد منو بهشون بگه »
سریع به خودم مسلط شدم و گفتم :
-بله بله به جا اوردم خوب هستید اقای شعبانی من پریا هستم دختر ایشون می شه بفرمایئد چه کمکی از دستم برمی آد ؟
-پریا خانوم میشه چند لحظه وقتتون در اختیار من بذارید
-این چه حرفیه شرمنده می کنید شرمنده می کنید تشریف بیارید داخل لااقل توی حیاط آخه دم در زشته .
-خیلی ممنون
درو برای وردشون باز کردم و سریع به اتاقم رفتم و لباس مناسب پوشیدم همراه دو لیوان شربت وارد حیاط شدم
هیچ خودمو نباختم و محکم به سمت اونا که صندلی های زیر آلاچیق رو اشغال کرده بودن پیش رفتم وقتی کنارشون رسیدم هر دو به احترام از جا بلند شده و احوال پرسی کردن .
گذر سال روی چهره و اندامشون اثر گذاشته بود آقای شعبانی لاغرتر و خانوم شعبانی شکسته تر از قبل بودن آقای شعبانی حتی تعداد زیادی از موهای جلوی سرش ریخته و به تاسی می زد و گرد سفید پیری هم باقی مونده اونا رو نقاشی گرده بود.
-خیلی خوش اومدید بفرمائید بنشیندبفرمائید
-خیلی شرمنده دخترم نتونستیم برای عرض تسلیت خدمت برسیم آخه اون موقع ایران نبودیم برای سر زدن به پسرمون رفته بودیم خدا بیامرزدتش واقعا علاوه بر دوست خوب یه مرد نمونه و فوق العاده ای بود نور به قبرش بباره
-بفرمائید شربت گرم می شه .
-ممنون
باین حرف هر دو لیوان های شربتشون برداشتم و در سکوت مشغول خوردن شدن و بالاخره بعد از لحظه ای سکوت آقای شعبانی با نگاهی به همسرش خواست سر اصل مطلب همون موضوعی که بار دیگه برام تکرار می شد .
-راستش دخترم ما امروز اینجا نیومدیم با شراره خانوم صحبت کنیم هدف ما صحبت با شما بود که ماشا الله هزار ماشاالله برای خودت خانوم باشعور و فهمیده ای هستی .
-خواهش می کنم خجالتم ندین چه کمکی از دستم بر می اد ؟
-حقیقتش ما قبلا هم خدمت شراره خانوم رسیدیم و این موضوع رو باهاشون درمیون گذاشتم نمی دونم تا چه حد در جریان هستید ؟
آهسته سر به زیر انداخته بودم و گفتم :
-تا وانجا که باید بدونم بهم گفتن .
-راستش سابق براین زیر پای پسرمون می شستیم که براش زن بگیریم راضی نمی شد و کمی بهونه برای رفتن و برگشتن می آورد اما الان یه چند ماهی هست موندگار شده و حرفی از رفتن نمی زنه وقتی ازش پرسیدیم که الان کسی رو می خواد براش پا پیش بذارم بریم خواستگاری دیدیم که بله از قرار معلوم پسر من خاطرخواه شده و به قول خودش پای رفتنش بسته شده ناگفته ناماند پسرم در استانه چهل سالگی و تحصیل کرده اورپا .
توی دلم خندیدم چه مورد مناسبی برای من یه پسر چهل ساله ترشیده اما عشق پیشه اما صبر کن ببینم اون کی منو دیده ؟ که این جوری که مادرش می گه پایبند شدو پای رفتن نداره ؟
-خوب من چه کاری می تونم براتون بکنم ؟
هر دوی اونها خون سردتر از این بودن که چهره بی تفاوت و سردی کلامم حالت چهرشونو عوض کنه
-حقیقتش جواب شراره خانوم به پیشنهاد ما این بوده که شما مخالف این کارین و ..
-درسته من مخالفم و از شراره خواستم جواب رد بده
- اما دخترم تو اشتباه می کنی تو داری فرصت زندگی رو ازش می گیری اونم حق داره
-من فرصت زندگی ر واز هیچ کس نگرفتم اقا پسر شما هم می تونه بره شانسش رو جای دیگه امتحان کنه حق داره اما دلیل موافقت من نمی شه مگه من حق ندارم ؟
-اما منظورم اون نبود من پسر خودمو نمی گم
با عصبانیت گفتم :
-پس منظور شما کی بود ؟
ناگهان با شنیدن اسمی که از دهانش بیرون اومد انگار یه سطل آب سرد روی سرم ریختن .
اما این بار مات و مبهوت به دهان مخاطبم چشم دوختم بودم
-چی یه بار تکرار کنید
-من می گم شراره خانوم درست همسرشواز دست داد اما این دلیل نمی شه که همیشه بیوه بمونن دخترم بیا و این اجازه رو بهش بده تا برای یه بار دیگه برای زندگیش تصمیم بگیره اون جوونه و حق زندگی داره ..
یعنی اونا برای شراره اومدم ؟ زن بابای مرحومم رو ؟اما مگه سال بابا گذشته بود ؟یعنی شراره می دونه ؟اما مگه اون نبود که موضوع خواستگاری آقای شعبانی رو از من می گفت یعنی اونم مثل من دچارسوء تفاهم شده
خانوم شعبانی با دیدن ابرو های گره خورده من هول ورش داشت و با خودش حتما فکر می کنه الان از خونه بیرونشون می کنم برای همین نصحیت گونه گفت :
-شما خانوم فهمیده ای هستی این می دونی که بالاخره تنهایی برای هر آدمی خسته مخصوصا یه زن جوونه
-خانوم شعبانی شما متوجه هستید که در مورد زن بابای من صحبت می کنین ؟
-البته زن بابای سابق شما .
-اون همیشه زن بابام هست چه پدرم در قید حیات باشه چه نباشه متوجه اید که ؟
-کمی منطقی باش دخترم
-منطق خیلی خوب شما لطفا با خودشون درباره این موضوع باهاشون صحبت کنید.شاید این بار راضی بشه .
-اما اون فقط حرف شما رو قبول داره .
از جا برخواستم اومدم که از آلاچیق بیا بیرون ناراحت بودم سخت به وجود شراره عادت کرده بودم دلم نمی خواست ازمن اونو بگیره من بعد از بابا فقط اون داشتم .
-دخترم سخت نگیر بالاخره روزی می رسه که تو هم می ری دنبالت سرنوشتت اون تنها می مونه تو که تا ابد نمی تونی کنارش باشی می تونی ؟
-پریا خانوم تا حالا با اون صحبت کردی ؟ می دونی که راضی به ازدواج مجدد یا نه ؟ تا حالا نظرش رو پرسیدی ؟
حرف آقای شعبانی منو به فکر فرو برد شاید واقعا راست می گفت و نظر شراره چیز دیگه ای بود شاید از تنهایی خسته شده و میخواست پی زندگیش بره و من مانع بودم من داشتم در حقش ظلم می کردم چرا من نظرش رو نمی دونستم چنین کاری رو می کردم ؟ اخه اون که روحش هم از ماجرا اطلاعی نداشت
-خیلی خوب من با هاتون تماس می گیرم .
-خوش خبر باشی موندن و رفتن پسرم به خارج به این وصلت بستگی داره امیدوارم ناامیدم نکنی این یه خواهش از طرف یه مادره .
رفتم داخل ساختمون و روی یکی از صندلی آشپزخونه نشستم و لیوانی آب برای خودم ریختم و مشغول خوردن شدم نمی دونم چرا اونقدر نسبت بهش تعصب دارم مگه یه روزی ازش متنفر نبودم آرزو نداشتم دیگه خونه ما نباشه حالا چرا یه لحظه طاقت دوری شو ندارم وقتی شرکت می ره دلم براش تنگ می شه در روز چند بار بهش زنگ می زنم حالشو می پرسم من سخت بهش وابسته شدم اصلامطرح کردن این موضوع توی این موقعیت کار درستی بود ؟
زنگ تلفن افکارمو به هم ریخت رفتمو گوشی رو برداشتم
-سلام همه هستی من عمر من خانوم من
-چه سلام طول درازی سلام خوبی خسته نباشی
-سلامت باشی ببینم چرا صدات گرفته نکنه مریضی سرما خوردی چی شده ؟می خوای بیام بریم دکتر ؟
-نه بابا هیچیم نیست خوبه که اینجا نیستی والا رنگ صورت و لرزش دست و پا رو هم به علایم دیگه اضافه می کردی فردا هم برام تشیع جنازه می گرفتی .
-این چه حرفی دختر زبونتو گاز بگیر گفتم تو چیزیت هست شک داشتم ولی با این حرفایی که زدی مطمئن شدم من اگه تورو نشناسم که پدرام نیستم .
-بی خیال پدرام دست وردار.
- چی شده خاطرخواه جدید پیدا کردی مارو تحویل نمی گیری ؟
-پدرام بس کن اصلا حوصله شوخی ندارم
جدی شدو گفت :
-حوصله نداری یا حوصله منو نداری کدومشون ؟
بی حوصله جواب دادم :
-هر جور که دوست داری فکر کن .
-خیلی خوب هر جور راحتی خداحافظ مثل اینکه واقعا حوصله نداری و بدون اینکه مهلت حرف زدن به من بده گوشی رو گذاشت اونو تا حالا اینقدر بی منطق و لجباز ندیده بودم اون اصلا حال مون درک نکرد .
رفتم توی اتاقم و ساعت ها فکر کردم به جنبه های منفی ومثبت سنجیدم تا اینکه شراره از را هرسید ، همراهش هم پدرام بود ، از پنجره اتاقم اومدنشون رو دیدم . سارا تو بغل پدرام خواب رفته بود حتی اونم امروز تنهام گذاشته بود و با پدرام رفته بود آهسته روی تختم دراز کشیدم دوست نداشتم هیچ کدومشون رو به رو بشم صدای شراره و بعد صدای پدرام که صدام می زدن رو شنیدم و خودمو به نشنیدن زدم وقتی صدای پای محکمی که از پله ها بالا می اومئ رو شنیدم شک نداشتم که پدرام خودمو سریع به خواب زدم .اروم مثل یه رویا وارد اتاق شد و کنارم اومد روی زمین کنار تخت زانو زد سنگینی نگاه عاشق و دوست داشتنیش رو حس کردم .
-همه جور پری دیده بودم الا بداخلاقشو !پری خانوم بد اخلاق هر جوری که بداخلاقی کنه و حوصله منو هم نداشته باشه و ناز و ادا و اخم و تخم هم کنه بازم من با همه وجودم دوستش دارم الان که معلومه خودش به خواب زده و هم از اخمایی که تو هم کشیده الانم بهتره اون اخمایی رو که یه دفعه کشید تو رو هم باز کنه تا بیشتر از این بهش شک نکنم .
خنده بی اختیاری سر دادم کاملا دستم براش رو شد.
-دیدی دیدی خواب نبودی
مچم رو گرفت و خندرو به لباش مهمون کرد بلند شدم و نسشتم در حالی که بالشم رو به بغل می گرفتم بی مقدمه ازش پرسیدم :
-پدرام خیلی دختر بدی ام ؟ بد اخلاق و بی منطق و خودخواه چی ؟
خیلی جدی گفت :
-باید فکر کنم
بعد کمی تظاهر به فکر کردن کرد و گفت :
-از نظر من دختر بد بودن که شکی نیست اما از نظر بقیه اش یه کم بیشتر فکر کنم
-پدرام
-جان دلم خیلی معذرت می خوام توام اینقدر سریع به خودت نگیر شوخی کردم حالابگو چی شده که این طلا خانوم من از این فکرای مزخرف زده به سرش ؟یه چیز بپرسم راستشو می گی ؟
-مگه تا حالا بهت دورغ گفتم که این بار هم می ترسی دورغ بگم .
-پری خانوم بد دل منظورم این نبود که شما فکر کردی نمی خواستم ناراحتت کنم و اما سوالم بهم می گی به چی فکر می کردی که این حرفا رو زدی ؟
بی تعارف گفتم :
-ازدواج
باحیرت پرسید :
-چی ؟ ازدواج ؟
-اره متوجه نشدی از..د...و...ا...ج حالا چی فهمیدی ؟ همون عروسیه ها .
خندید :
-من همون اول هم متوجه شدم نیاز نبود اینقدر برام بازش کنی اما باورم نشد که واقعا تویی که داری درباره ازدواج صحبت می کنی .
|
| رزیتا |
04-13-2011 05:05 PM |
قسمت پنجاه و هشتم
_اره چراباور نمی کنی بالاخره که هر کسی باید ازوداج کنه اونم تو هر سنی ولی واقعا نمی دونم که این کار درسته یا نه؟
با ذوق زیادی گفت :
-هر تصمیمی که تو بگیری درسته شک نکن .
-پری احساس می کنم الان تو یه قدمی آرزوی چندساله ام ایستادم .
-چه آرزویی ؟
چقدر شنیدن اعتراف از دهان او لذت بخش بود .
-آرزوی دست یابی تو ارزوی اینکه تو یه روزی همسرم باشی ، آرزوی ازدواج با تو .
توی سکوت سربه زیر انداختم آرزوی اون ارزوی قلبی من بود اما حالا این وسط پای زندگی و آینده شراره وسط بود من باید تصمیم خودمو می گرفتم و موافقت و مخالفت خودمو با این قضیه نشون می دادم و فکرم مشغولتر از این حرفا بود که بخوام برای زندگی خودم تصمیم بگیرم
-پری ؟
-بله .
-می شه خواهشمو برای چندمین بار تکرار کنم و بخوام که با من ازدواج کنی ؟
-پدرام ؟
-جانم عزیزم
-می شه خواهش کنم تنهام بذاری .
اما هنوز اون نشسته بود و اصرار می کرد .
-پری من و تو همدیگه رو دوست داریم و با هم مشکلی نداریم تازه تو خیلی از مسایل هم تفاهم داریم پس چرا ازدواج نکینم ؟پری من عاشقتم اینو تو خوب می دونی اینم می دونم که تو هم دوستم داری اما اینو نمی دونم چرا جواب التماسی روکه توی نگام و صدام هست نمی دی کی به این انتظار خاتمه می دی ؟
-پدرام خواهش می کنم الان وقت این حرفا نیست فکرم مشغول هستش خواهش می کنم تنهام بذار .
رنگ چهره اش سفید شد
- نکنه پای کس دیگه ای وسط درسته پری تو کس دیگه ای رو می خوای نه؟
-پدرام دست از سرم بردار .
نگاه تلخی انداخت به من بعد به حالت قهر از اتاق بیرون و پشت سرش درو محکم بست و رفت و بعد از رفتنش سکوت اتاق پر کرد و یه لحظه پشیمون شدم چرا جواب سوالشو ندادم تا خیال بد نکنه و با حالت قهر نره بیرون . پدرام تا موقع شام که سرمیز رفتم ندیدم موقع شام هم خیلی سرد نشست و با غذاش بازی کردو گه گاهی هم خودشو با غذا دادن به سارا مشغول کرد و کاملا به وجود من بی تفاوت و بی توجه بود .
-شراره برنامه ات برای آینده چیه ؟
-آینده ؟
-اره آینده می خوای چه کار کنی ؟
-هیچی زندگی رو همین جوری که هست ادامه میدم .
-یعنی هیچ برنامه ای نداری ؟
-نه مگه وقت اضافه برای انجام کار دیگه ای هم دارم صبح تا عصر می رم شرکت و بعدازظهرم که برمی گردم مثل جنازه می افتم اگر کمی سرم خلوت تر بود و این همه کار نداشتم خیلی دلم می خواست استخری ، باشگاه ورزشی یا حتی پیاده روی برم .
اون از منظورم متوجه نشد منظورم از آینده چیه
-شراره منظورم از آینده این نیست ، من دارم از زمانی ازت می پرسم که من ازدواج کنم و از این خونه برم و تو تنها بمونی .
شراره با حیرت و ناباوری بهم چشم دوخت و قاشق پدرام بی اختیار از دستش توی بشقابش و صدای بدی تولید کرد .
-چیه نکنه خبریه و صداشو در نمی اری ؟
خیلی خوب حس کردم که این کلام طنز امیز شراره چه تاثیر بدی روی پدرام گذاشت دستاشو مشت کرده و هر لحظه اماده ترک میز بود و بعد خونه دلم نمی خواست اینقدر اذیت بشه برای آسودگی خیالش گفتم :
-نه مطمئن باش که خبری نیست اما بالاخره نفهمیدم که جواب تو چیه ؟
شونه ای بالا انداخت .
-هیچی خدا عمر بده پدرامو اگه تو بری اون که همیشه هست .
-اما اون نمی تونه تنهایی تو رو پر کنه .
پدرام همچنان با تعجب و شک و تردید نگاه می کرد شاید پیش خودش دنبال دلیل اصرار من می گشت شایدم فکر می کرد که من با این سوال ها دنبال جوابی می گردم برای چی ؟
-نمی دونم شایدم یه بچه یتیم رو به فرزندخوندگی قبول کنم .
آخرین تیر رها کردم
-شراره چرا بچه خودوت بزرگ نمی کنی چرا ازدواج نمی کنی و خودت بچه دار بشی ؟
حالت چهره اش و کلامش خیلی گرفته تر از قبل بود وقتی که گفت :
-می شه تمومش کنی پری .
-متاسفم نمی خواستم ناراحتت کنم اما نتهایی تا کی ؟
-نمی دونم شاید اما نه حالا !
و پدرام بلند شد و میز شام رو بدون خوردن ذره ای از غذاش ترک کرد
****************************
-آقا جون خیلی دلم گرفته
-چرا برای چی گرفته ؟
-نمی دونم
-مگه می شه آدم ندونه دلش برای چی گرفته
-آقاجون قراره برای شراره خواستگار بیاد
لحظه ای سکوت کرد
-اینکه خیلی خوبه
-اگه اون ازدواج کنه من تنها می مونم .
-تو که اینقدر خودخواه نبودی تو تازه باید خوشحال هم باشی که اون می خواد سرو سامون بگیره از طرفی مگه اون می خواد قبول کنه ؟
-نه آقا جون اون حتی روحشم خبر نداره از اومدن اونا خبر نداره اونا با من صحبت کردن .
-خوب تو چی گفتی
-هیچی قرار شد بهشون زنگ بزنم
-تعلل نکن همین قطع کردی زنگ بهشون بزن و بگو هر وقت خواستن بیان
-اخه آقا جون
-اخه نداره عزیزم شراره اون جور که من شناختم زن زحمت کش و فهمیده ایه در ثانی اون کسی نیست که بعد از ازدواج مجدد که بهش شک دارم تورو تنها بذاره
-نمی دونم آقا جون چرا اینقدر می ترسم .
-نه از هیچی نترس هر چی خدا بخواد همون می شه بعدشم تو مارو هم داری فراموش کردی ؟
-نه آقا جون خدا شاهده که گرمی و قوت قلب من نتها به خطر جود شماست راستی آقا جون از حمید چه خبر ؟ چی کار کرد با شوکا ؟
-شوکا ؟
زد زیر خنده حالا بخند و کی نخند ...
-چی شده چرا اینقدر می خندید آقا جون ؟
پس این حمید ذلیل مرده به تو هم کلک زده
-چرا آقا جون
-ماجراش سر دراز داره هر وقت داییت و زن داییت بهش پیله می کردن که زن بگیره می گفت منتظر جواب شوکام هر سری یه بهونه ای می اورد که شوکا می گه درس دارم باید فکرامو کنم و کلی حرف دیگه تا اینکه هفته پیش شوکا به یکی از خواستگاراش جواب مثبت داد و رفتن محضر عقد کردن الانم دیگه حمید بهونه ای نداره مرتب داره از جلوی پدرو مادرش فرار می کنه .
-پس شوکا بهونه بود درسته ؟
-اره شوکا برای حمید یه خواهر می مونه اخه اونا با هم بزرگ شدن هر لحظه کنار هم بودن
اقا جون منظور منو از این حرف متوجه نشد اخه اون نمی دونست که حمید چه فداکاری بزرگی در حق پدرام کرده بود و بهونه شوکا هم برای این بود که عذاب وجدانی گریبان گیر من نباشه چه روح بزرگی داشت حمید اون لحظه از ته دل آرزو کردم که همسر دلخواهشو پیدا کنه
-خوب بگو ببینم چه خبر از دل خودت ؟
-دل خودم ؟
-اره چی کار کردی باهاش ؟
-می دونستم که نخود توی دهن حمید خیس نمی خوره حمید گفته دیگه ؟
گیرم حمید دهنش چفت و بست نداشته باشه اما چشمای خودم چی اونا رو چی می گی ؟
-آقا جون شما چه مصلحتی می بینید ؟
-هر چی دلت مراده
-شما که مراد دل منو می دونید آقا جون راضی اید ؟ دلم می خواد قبل از هر کاری رضایت شما رو که برام با ارزش تر از هر چیزیه داشته باشم .
- ما راضی ایم به رضای خدا تو هم از من می شنوی تردید نکن و مطمئن باش بهترین کار و بهترین انتخاب رو کردی از نظر من اون امتحان خودش رو پس داده لایق شنیدن بله عروس خانوم هست اینم بدون که من همیشه پشتت هستم .
-ممنونم خیلی دوستتون دارم آقا جون
شب همراه بادلهره و اضطراب فرا رسید جانمازمو پهن کردم وبرای آروم گرفتن فکر و خیالم به خدا پناه بردم و بعد از فرستادن فاتحه ای برای آمرزش پدرو مادرم روی تختم دراز کشیدم اما خواب به چشام نمی آد . دلهره جواب شراره و عکس العمل اون به خواستگارش که فردا پا به خونمون میذاشتن خوابو از چشمامو ربوده بود .
در با صدای ناله ای آهسته گشوده شد سر جام نشستم
-خاله بیداری ؟
-اره عزیزم بیا تو
پدرام وسارا هم اون شب مهمون خونه ما بودن پدرام آشفته و ناآرام از سر شب توی حیاط قدم می زد و گه گاهی هم نگاه های سوزناکی به پنجره اتاقم می انداخت انگار اون شب نه تنها من بلکه اون هم دلهره داشت .
-خاله اجازه می دی امشب پیش تو بخوابم ؟
آهسته خودم کنار کشیدم جایی رو برای خوابیدن اون در کنارم باز کردم
-چی شده تو هم امشب بی خوابی زده به سرت بی خواب شدی آره ؟
-خاله برام حرف میزنی ؟
-چه حرفی از چی دوست داری برات بگم .
-خاله بهم می گی چرا مامان من نمی شی ؟ من و بابا پدرام خیلی دوستت داریم ،خاله قول می دم تو کار خونه کمکت کنم اذیت نکنم تو فقط بگو چی کار کنم تو فقط استراحت کن خاله حالا می ذاری من مامان صدات کنم ؟
آهسته در آغوشش کشید چقدر این بچه پاک و ساده بود حرفاش چقدر به دل می نشست
-دوست داری برات قصه بگم تا بخوابی ؟
-خاله تو مامانم می شی ؟
-قصه شنل قرمزی خوبه ؟
-خاله قول بده قول بده که مامانم بشی ؟
-خاله من دوستت دارم
-سارا چشماتو ببند .
-یه شرطی داره ؟
-چه شرطی ؟
-از این به بعد اجازه بدی مامان صدات کنم .
آهسته چشماشو بوسیدم و محکم تر در آغوشش کشیدم
-مامان ..مامان پری ...چقدر قشنگ این اسم ... خاله نمی دونی چقدر دوست دارم مامان صدات بزنم مامان خیلی دوست دارم .
و در حالی که اشک می ریختم و بغض شدیدی ته گلومو گرفته بود گفتم :
-منم دوستت دارم دخترم .
تابعدازظهر در نبود شراره و پدرام همراه سارا خونه رو نظافت کردیم و تمام خونه رو تمیز کردیم نزدیکی های ساعت پنج زنگ زدم به شراره وازش خواستم کمی میوه و شیرینی بخره این جوری عنوان کردم که یخچال خالی و کمی هوس شیرینی کردم تا جای شک و شبهه نباشه .
وقتی شراره اومد ، پدرام همراه شراره نبود با دادن پاکت ها میوه ها به دستم سریع به اتاقش رفت تا تغییر لباس بده لباس راحتی بپوشه منم تو این فاصله به آشپزخونه رفتم و سرگرم شستن میوه ها شدم رفت و برگشتش زیاد طول نکشید وقتی برگشت حس کردم که نه تنها خسته نیست بلکه آثاری از شادی هم چهرشو شفاف تر از قبل کرده .
|
| رزیتا |
04-13-2011 05:12 PM |
رمان سهم من از زندگی _ قسمت پنجاه و نهم (قسمت آخر)
قسمت آخر
-خوب تعریف کن ببینم چه خبر ؟
-من که از صبح توی این خونه ام تو تعریف کن ببینم چه خبر ؟
-سارا کو ؟
-نمی دونم الان اینجا بود فکر کنم رفت تو حیاط باغچه رو آب بده خوب بگو ببینم چه خبرا ؟
-سلامتی خیلی خسته شدم از صبح سر پام
یکی از صندلی های میز کنار کشیدم و گفتم :
-پس بنشین وزیاد سر پا وا نایستا
مشغول شستن میوه ها شدم و شراره در حالی که روی صندلی می نشست با کنایه گفت :
-خوب به خودت رسیدی ناقلا نکنه خبرائیه ؟
-نه بابا چه خبری مرتب گشتن ولباس شیک و ترو تمیز پوشیدن دلیل این نیست که حتما خبریه
-نه بابا انگار واقعا امروز یه چیزیت شدی راستی امروز یه اتفاق مهم و جالب برام افتاد البته برای من برای تو
-چی ؟ برای من اتفاق ؟
-امروز
-امروز چی ؟
-امروز ...
-شراره
-خیلی خوب امروز یه نفر تورو ازم خواستگاری کرد حالا خواستگارات شدن دوتا منم گفتم هر چی دخترم بگه حرف منم همونه بعد هم قرار شد امشب بیاد اینجا برای صحبت کردن با خودت .
سبد میوه ای شسته از دستم رها شد و روی زمین افتاد . شراره از ته دل خندید و در حالی که میوه های پخش شده روی زمین روبا دست نشون می داد گفت :
- چی شده چرا هول ورت داشته خودت گم کردی؟
-هیچم هول ورم نداشته فقط سبد از دستم افتاد .
-همین حالا زنگ می زنی قرار کنسل می کنی .
-اخه نمی شه که ..
-چرا نمی شه کار نشد نداره حالا پاشو برو زنگ بزن کنسلش کن .
-راست می گم به خدا نمی شه آخه الا اونا می ان
و هم زمان صدای زنگ در بلند شد شراره با لبی خندون رفت در باز کرد
رفتم طرف پنجره و از پشت اون شاهد ورود پدرام همراه سبد گلی بزرگ بود و در دست دیگه شیرینی بود . چه کت و شلوار شیکی پوشیده بود کاملا رسمی و شیک و باوقار راه می اومد .
از آشپزخونه بیرون اومدم با رنگ و رویی پریده رفتم به استقبالش با دیدن من لبخند زیبایی زد و به سمتم اومد گل و شیرینی به من داد و آهسته حالمو پرسید و من آهسته جوابش دادم و به چهره سرخ از شرمش خیره شدم پس خواستگاری که شراره می گفت پدرام بود بدم نمی اومد تو بازیشون شریک بشم . خیلی جدی گفتم :
-از قرار معلوم شما همون خواستگاری هستی که شراره در موردش با من صحبت کرده درسته ؟
لبخندی زد و با تکان حرفمو تایید کرد در حالی که سرخی گونه اش بیشتر از لحظه پیش بود
-بفرمائید تو پذیرایی بنشینید تا خدمت برسیم
به سمت آشپزخونه رفتم در همین حال سارا وارد شد و یه راست به سمت پدرش رفت .
-سلام بابا
-سلام گل بابا چطوری کجا بودی ؟
-تو حیاط داشتم باغچه آب می دادم
-پس چرا من ندیدمت
-نمی دونم بابا گل خریدی ؟
-اره عزیزم برای خاله که می خوام ازش بخوام مامان تو بشه
-راست بگو بابا می خوای مامان من بشه یا زن خودت ؟
-سارا این چه جور حرف زدنه ؟
-خاله مامان من هست برای همیشه اینو خوش بهم گفت حالا ببین زن تو می شه یا نه ؟
و صدای خنده اش اومد که سرخوش می خندید
-حالا کجا می ری ؟
-می رم باغچه رو اب بدم .
با گذاشتن سبد گل روی اپن چند تا چای ریختم آوردم تو سالن تو این فاصله هم شراره به سالن اومده بود در کنار پدرام نشسته بود گرم صحبت با پدرام بود جلو رفتم چای تعارف کردم با چشمکی ظریفی گفت :
-عروس خانوم شما هستید ؟ حالا چای بخوریم یا خجالت ؟
یه لبخند مهمونش کردم و جلوتر رفتم
نفر بدی پدرام بود وقتی جلوش گرفتم دستام شروع به لرزیدن کرد نگاه صاف و شفاف اون توی اون لحظه گویای همه چیز بود که دست و دلم رو به لرزه می انداخت .
وقتی نشستم نفس راحتی کشیدم
-می شه بریم سر اصل مطلب ؟
این حرف پدرام از سر عجله و اشتیاق بود نگاهمونو به هم انداخت نمی دونم چرا هر وقت به چشماش نگاه می کردم نفسم بند می اومد نگاهش امشب رنگ دیگه داشت رنگ التماس بدم نمی اومد کمی اذیتش کنم و به شادی اون شبش دامن بزنم گفتم :
-خیلی خوب آقا داماد شمایی درسته ؟
در حالی که سعی داشت لبخندش رو پنهان کنه گفت :
-بله
-می شه از خودتون بگید مسائل متفرقه برام مهم نیست لطفا برین سر اصل مطلب
شراره هم این وسط رفت میوه اورد و مشغول گذاشتن میوه داخل پیش دستی پدرام بود
-من پدراممو..
-چه جالب منم پریا
خندید
-نزدیک سی سالمه و یه بچه دارم و مدرک تحصیلیم رو هم که ...
-گفتم برید سر اصل مطلب خونه ، ماشین ، ویلا حساب بانکی
هر دو با هم خندیدن و من به سختی جلوی خنده خودمو گرفته بودم .
-زندگی من قابل شما رو نداره خونه دویست متری و یلایی ، ماشین توی حیاط پارکه و در مورد ویلا باید بگم که اگه با خرید ویلا می تونم نظر شما مثبت شما رو داشته باشم چشم اونم به روی چشم .
-حساب بانکی نجومی چی ؟
-چشم اونم به نام خودتون باز می کنم .
-نشد باید هر چی داری به نام من باشه به یک دونگ دو دونگ راضی نیستم همشو می خوام
اونم به چشم .
-سفر خارج چی ؟ هر سال به یه کشور؟
لحظه ای با تردید نگام کرد شاید کمی به خودم مسلط می شدم واقعا به شناختم شک می کرد خیلی جدی گفت :
-می دونی موضوع چیه من اینقدر شما رو دوست دارم که هر شرطی بذاری قبول می کنم سفر خارج که سهل اگه ازم بخوای بریم کره مریخ به چشم هر طور شده اونجا می برمت یه بار گفتم تموم زندگی من قابل شما نداره فدای یه تار موی تو حالا حرفت چیه ؟
با گونه های سرخ شده گفتم :
-من حرفی ندارم شراره شما چی ؟ شرطی شروطی .
-وا.. این خواستگاری نبود معامله بود
از ته دل خندید .
-خواستگاری هم یه نوع معامله است شراره جون مگه نه ؟
-بله دیگه معامله ملک و ماشین و ...
صدای زنگ در نگامو کشید به ساعت خودشون بودن چه سروقت اومده بودن نگاه متعجب پدرام و شراره لحظه ای به هم و لحظه ای بعد به من ثابت شد .
-کسی قرار بود بیاد ؟
-اینکه شوخی بود و اما خواستگارای واقعی رسیدن .
بی توجه به رنگ پریده پدرام رفتم به سمت آیفون در ر و زدم شراره با تردید پرسید :
-گفتی کی بود؟
-خواستگار خانواده آقای شعبانی با پسرشون
-اما ؟
-من دعوتشون کردم که بیان .
پدرام مات و مبهوت به من نگاه می کرد
من به استقبالشون رفتم و بعد از سلام و خوش آمدگویی به داخل دعوتشون کردم خانم و اقای شعبانی به همراه پسرشون وارد شدن سبد گل زیبای دست پسرشون بود دربرخورد اول باادب و خوش برخورد به نظر می رسید اما سنش از چهره اش مشخص بود با شراره و پدرام سلام واحوال پرسی کردن اما پدرام جواب سلام و احوال پرسیشون نداد با عصبانیت گفت ازاین طرفا آقای شعبانی ؟عوضش آقای شعبانی با گشادروی گفت :
-حالااجازه بدین بنشینیم بعد عرض می کنی خدمتتون .
اما پدرام گویا آتیشش تند بود بانگاهی لبریز از کینه گفت :
-وایستاده هم می شه توضیح داد خیلی خوب بفرمائید منتظر شنیدن دلیل این دیدار چی هست
اقای شعبانی معلوم بود ناراحت شده و جا خورده بودگفت :
-برای امر خیر مزاحم شدیم
همین حرف باعث شد پدرام از عصبانیت می لرزید گفت :
-چیزای جالب می شنوم شما خجالت نمی کشین ؟ هیچ به سن و سال پسرتون نگاه کردین ؟ اقای شعبانی واقعا قباحت دارن ایشون سن پدرشو دارن می وتنن جای پدرش باشن ، چیه نکنه بوی پول شنیدن به اینجا اومدین واقعا که ..
خون آقا شعبانی به جوش اومد
-چرا آقا توهین می کنید ما بی دعوت وسر خود نیواومدیم که حالا هر چی دلتون می خواد بارمون می کنید .
مونده بودم این وسط چه کار کنم ؟ مات و مبهوت زل زده بودم به پدرام .
-اقا پدرام می شه لطفا یه لحظه سکوت کنی ببینم اینجا چه خبره ؟
-تویکی ساکت شو همه این اتیشا از گور تو بلند می شه .
-پدرام ؟
-اره همش زیر سر توئه تویی که الان خودوت بی خبر از همه جلوه دادی و معصومانه مارو نگاه می کنی تو ..تویی که می خواستی ازدواج کنی چرا منو به بازی دادی ؟ تو ...تو مار خوش خط وخال .. تو ...تو
-پدرام ساکت باش ببینم اینجا چه خبره ؟
اشک تو چشمام جمع شد پدرام نباید توی جمع با من اینجوری صحبت می کرد حالا هر اتفاقی که افتاده نکنه اون فکر کرده اونا برای خواستگاری من اومدم درسته سوء تفاهم شده .
لحظه ای شراره که سعی در آورم کردنش داشت نگاه کرد و بعد یه دفعه جلو اومد دسته گل از دست رامین گرفت و پرت کرد طرف در بعد جلو رفت و به طور ناگهانی یقه اونو چنگ زد و به تهدید گفت :
-همین الان دست پدرو مادرت می گیری و شرتو کم می کنی والا همین جا با دستام خفت می کنم هم تورو هم این دختره ..
زیر لب نالیدم :
-پدرام ؟!
این اون چیزی نبود من می خواستم وحشت زده از شراره کمک خواستم
-شراره تورو خدا یه کاری کن اون اصلا از موضوع خبر نداره به خدا موضوع این نیست که اون فکر می کنه
-پس موضوع چیه ؟
-شراره الا وقت این حرفا نیست یه کاری کن والا اونو می کشه شراره هم خودش اومد به کمک آقای شعبانی تا اون دوتا رو جدا کنن پدرام دست بردار نبود می خواست بازم با رامین دست به یقه بشه اما این بار شراره با داد کشیدن وزدن سیلی تو گوشش آرومش کرد از این حرکت شراره جا خورد و لحظه ای خیره موند بعد دستشو مشت کرد و به عقب برگشت مشتی توی دیوار کوبید بعد هم سرش رو کوبید .
به خانم شعبانی که کم کم داشت از حال می رفت کمک کرده و روی صندلی نشوندمش و لیوانی آب به دستش دادم رو به اقای شعبانی که از عصبانیت خون خودشو می خورد گفتم :
-معذرت می خوام آقای شعبانی ایشون در جریان اصلا نیستن من واقعا شرمنده ام سوءتفاهم شده .
-چه سوءتفاهمی خانوم گیریم سوءتفاهم شده ما که جرم و جنایت نکردیم اومدیم خواستگاری در ضمن سر خود اینکار نکردیم اینقدر توهین و تحقیر شنیدم .
-من معذرت می خوام شما بفرمائید من توضیح می دم .
شراره که هنوز نمی دونست موضوع چیه هاج وواج همه رو نگاه می کرد آهسته به سمتش رفتم کنار پدرام ایستاده بود و مچ دست اونو توی دست گرفته بود تا برای بار دیگه توی دیوار نکوبدش .
به کنارش رفتم و آهسته گفتم :
-شراره اینا اومدن خواستگاری تو نه من .
و بعد نگام تو چهره بی رنگ و نگاه پر اشک پدرام نشست سریع نگاشو ازم گرفت و به سمت پله ها رفت و من نگاه اشک آلود بدرقه اش کردم شراره منو کنار کشید گفت :
-تو چرا به من نگفتی دختر ؟
-نمی دونم گفتم شاید تو رودبایستی با ما ..
-این چه حرفیه ؟ مگه ما از هم چیزی رو هم پنهون می کنیم خدای من حالا چی کار کنم ؟ حسابی شرمنده شون شدیم
-تو برو بشین براشون توضیح بده و من چایی می ریزم و می آرم
-خیلی خوب من رفتم تو هم زود چایی بریز بیار رفتم داخل آشپزخونه چای ریختم و به سالن برگشتم شراره سکوت کرده بود و چهره آروم و متفکر آقای شعبانی نشون می داد شراره کار خودش خوب انجام داده قضیه رو رفع و رجوع کرده چای رو گرداندم .
سینی چای روی اپن گذاشتم نگام به سبد گل پدرام نشست چقدر زیبا بود ناگهان متوجه جعبه ای لابه لای گلها شدم که به طرز زیبایی جا سازی شده بود آهسته دست بردم و برداشتمش . جعبه جواهر بود داخلش خدای من یه حلقه زیبا برای من روی اون ام خودش حک شده بود پدرام ناگهان صدای شراره شنیدم به مهمونا می گفت :
-موضوع این نیست من خودم نمی تونم این کارو بکنم چون تمام قلب و روحم رو به مسعود دادم و دیگه به غیر از اون با هیچ کس دیگه ای نمی تونم زندگی کنم خواهش می کنم درک کنین مسعود تمام زندگیم بود و مطمئن باشید هیچ وقت نظرم برنمی گرده متاسفم
بی اختیار لبخندی زدم و به یاد پدرام افتادم به دنبالش از پله ها بالا رفتم توی اتاق ها نبود پس کجا بود ؟ پشت بوم ! نکنه ...
از پله بالا دویدم . نه اون عاقل تر از این حرفا بود سریع خودمو رسموندم به پشت بوم وسط پشت بوم نشست بود وبه آسمون نگاه می کرد قلبم آروم گرفت اهسته نزدیکش شدم و از پشت دستامو روی چشماش گذاشتم خیس بود آهسته دستامو از چشماش پایین کشید و نفس آسوده ای کشید .
اشکام جاری شد تواون لحظه احساس کردم اونو برای همیشه توی مشت خودم اسیر کردم و برای همیشه به من تعلق داره سرم رو به سرش تکیه داده و مسیری رو نگاه میکرد دنبال کردمو زمزمه وار صداش کرد :
-پدرام ، پدرام من ، امید من ، همراه من .
با صدای بغض آلود گفت :
-جانم عشق من .
توی گوشش زمزمه کردم :
-من به خواستگاری تو جواب مثبت دادم اما تو فراموش کردی که حلقه عشقی رو با خودت اوردی به دستم کنی .
و با این حرف از پشتش کنار اومدم درست روبه روش قرار گرفتم و حلقه رو به دستش دادم نگاه اشک آلودش رو لحظه ای به حلقه و لحظه ای بعد به نگام دوخت با صدای گرفته و پر غمی گفت :
-امشب بهم ثابت شد که تو فرشته ای پری لیاقت تو خیلی بالاتر از این حرفاست برای توبهترین ها .. نه من ...
انگشتمو روی لبش گذاشتم .
-هیس این حرفو نزن تو تنها کسی هستی که من می خوام ، تنها سهم من از زندگی .
لبخند زیبایی زد و حلقه رو به دستم کرد و آهسته خم شد و بر تک تک انگشتام بوسه زد و وقتی سربلند کرد چنان در نگاه هم محوشدیم که حتی متوجه حضور شراره در پشت سرمون نشدیم و اون با گفتن :
-خوشحالم که بالاخره امشب توی این خونه یکی به خواستگارش جواب مثبت داد ...
مارو متوجه خودش کرد و هر سه با هم از ته دل خندیدیم .
« پایان »
|
| اکنون ساعت 12:24 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
|
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)