![]() |
دوش آمده بود از سر لطفی یارم
شب را گفتم فاش مکن اسرارم شب گفت پس و پیش نگه کن آخر خورشید تو داری ز کجا صبح آرم |
دیدن از یارای گفتنها جداست
گفتن از حق بهر گیتی هم خطاست گفت ما را از سر منطق چه هاست گفتمش یارای این دیدن رهاست گفت لیلی گفتن و مجنون رواست؟ گفتمش مجنون یکی لیلی خداست گفت لیلی ها در این معبد رهاست گفتمش دیدن در آن معبد خطاست گفت آن نامی که گفتی در بر منطق نماست گفتمش یارا این منطق صباست گفت از عاقل در این ده هم نماست گفتمش عاقل در این ره بی بهاست گفت پس پایان این ره ناکجاست گفتمش عاقل نداد ره کجاست گفت پایان ره دیوانگان را این سزاست گفتمش دیوانگان را مقصد عاقل خطاست گفت گویی مقصد دیوانگان ره کجاست؟ گفتمش دیوانه شو بینی که مقصدها رهاست |
گفتم که نداری تو نداری خبر از من
من مردم از این حسرت و غم ،بی خبر از من * گفتی که چرا با خبرم از تو و عشقت اما چه نبردیست میان من و قسمت * گفتی که منم سرخ ترین رنگ غروبم گفتم که منم زردترین فصل خزانم * گفتی که منم روز و شبم تیره و تار است گفتم که هزار شعله دارم به نهانم * گفتی که منم ریزش یک موج سکوتم گفتم که منم بارش یک ابر بهارم * گفتی که منم منتظر روز وصالم گفتم که منم در تب و تابم * گفتی که منم حسرت دیدار تو دارم گفتم که منم فکر رسیدن به تو دارم * گفتی که شراریست به جانت ز غم من گفتم که منم خواهش دستان تو دارم * گفتی که شراب است فقط مایه تسکین گفتم که منم مستی پنهان تو دارم * گفتی که نسیم است تو را همدم و همراز گفتم که به جز اینه همراز ندارم * گفتی که پرنده ات اسیر است به دامم گفتم که دگر من پر پرواز ندارم * گفتی که سکوت است چو قفلی به لب تو گفتم که دگر میل به آواز ندارم * گفتی و شکست بغضت آخر.. گفتم که دگر طاقت این لحظه ندارم * گفتی که نداری تو نداری خبر از من من مردم از این حسرت و غم ، بی خبر از من * گفتم که چرا با خبرم از تو و عشقت! اما چه نبردیست میان من و قسمت؟ .. « فریبا شش بلوکی » |
گفتا تو از کجائی کاشفته مینمائی
گفتم منم غریبی از شهر آشنائی گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری گفتم بر آستانت دارم سر گدائی گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی گفتا جوی نیرزی گر زهد و توبه ورزی گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی گفتا بدلربائی ما را چگونه دیدی گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی گفتم از آنکه هستم سرگشتهئی هوائی گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند گفتم حدیث مستان سری بود خدائی |
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در
گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم |
گفتمش کیست در جهان دلشاد ؟
گفت آنکس که دید روی مراد گفتمش از توام به جان چه رسد ؟ گفت جز غم ز من بدو مَرساد گفتمش عُمر من به پای غمت ؟ گفت شمعی نهاده در رهِ باد گفتمش هیچ دانی از دل من ؟ گفت ویرانه ای به غم آباد گفتمش شد به باد هستی من گفت در عشق هرچه بادا باد گفتمش پس چه بود وعده ی تو گفت لافی گزاف و بی بنیاد گفتمش یک دعا به احمد خویش گفت فارغ ز درد عشق مباد « احمد کرمی » |
گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن
گفتی خوشی تو بیما زین طعنهها گذر کن گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت کس بیتو خوش نباشد رو قصه دگر کن گفتی ملول گشتم از عشق چند گویی آن کس که نیست عاشق گو قصه مختصر کن در آتشم در آبم چون محرمینیابم کنجی روم که یا رب این تیغ را سپر کن گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اول حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن گفتی شدم پریشان از مفلسی یاران بگشا دو لب جهان را پردر و پرگهر کن گفتی کمر به خدمت بربند تو به حرمت بگشا دو دست رحمت بر گرد من کمر کن « دیوان شمس » |
..
روزی به سوی صحرا دیدم یکی معلا اندر هوا به بالا میکرد رقص و جولان هر سو از او خروشی او ساکن و خموشی سرسبز و سبزپوشی جانم بماند حیران گفتم که در چه شوری کز وهم خلق دوری تو نور نور نوری یا آفتاب تابان گفتا دلم تنگ شد تن نیز هم سبک شد تا پاگشاده گشتم از چارمیخ ارکان گفتم که ای امیرم شادت کنار گیرم بسیار لابه کردم گفتا که نیست امکان گفتم بیا وفا کن وین ناز را رها کن شاخی شکر سخا کن چه کم شود از آن کان گفتا که من فنایم اندر کنار نایم نقشی همینمایم از بهر درد و درمان گفتم تو را نباید خود دفع کم نیاید پنجه بهانه زاید از طبعت ای سخندان گفتا ز سر یک تو باور کجا کنی تو طفلی و درست ابجد برگیر لوح و میخوان گفتم همین سیاست میکن حلال بادت صد گونه دفع میده میکش مرا به هجران زود از زبان دیگر صد پاسخ چو شکر برخواند بر من از بر گشتم خراب و سکران بسیار اشک راندم تا دیر مست ماندم تا که برون شد آن شه چون جان ز نقش انسان داغی بماند حاصل زان صحبت اندر این دل داغی که از لذیذی ارزد هزار احسان فرمود مشکلاتی در وی عجب عظاتی خامش در زبانها آن می نیاید آسان |
.:: مناظره ای بسیار زیبا به نام آتش در نیستان ::.
يک شب آتش در نيستاني فتاد
سوخت چون اشکي که بر جاني فتاد سوخت چون عشقی که در جاني فتاد شعله تا سرگرم کار خويش شد هر نيي شمع مزار خويش شد ني به آتش گفت: کين آشوب چيست؟ مر تو را زين سوختن مطلوب چيست؟ گفت آتش بي سبب نفروختم دعوي بي معنيت را سوختم زانکه مي گفتي نيم با صد نمود همچنان در بند خود بودي که بود مرد را دردي اگر باشد خوش است درد بي دردي علاجش آتش است .. خواننده: شهرام ناظری « شاعر : مجذوب علی شاه کبودر آهنگی » |
گفتم به دام اسیرم گفتا که دانه با من
گفتم که آشیان کوگفت آشیانه با من گفتم که بی بهرام شوق ترانه ام نیست گفتا بیا به گلشن شور ترانه با من گفتم بهانه یی نیست تا پر زنم به سویت گفتا تو بال بگشا راه بهانه با من گفتم به فصل پیری در من گلی نرید گفتا که من جوانم فکر جوانه با من گفتم که خانمانم در کار عاشقی رفت گفتا به کار خودباش تدبیر خانه با من گفتم به جرم شادی جور زمان مرا کشت گفتا تو شادمان باش جور زمانه با من گفتم ز عشقبازی در کس نشان ندیدم زد بوسه بر لبانم گفتا نشانه با من گفتم دلم چو مرغیست کز آشیانه دورست دستی به زلف خود زد گفت آشیانه با من گفتم ز مهربانان روزی گریزم آخر گفتا که مهربان باد اشک شبانه با من |
گفتمش پنجره ها .. ؟ گفت كه وا مي ماند
و مسير پر پرواز به جا مي ماند گفتمش اين چه صدايي است كه مي ماند ، گفت : شايد اين هلهله ي چلچله ها مي ماند گفتمش « شاخه و طوفان » تو بگو حق با كيست ؟ گفت حق اوست كه بي چون و چرا مي ماند گفتم از عشق بگو ، گفت مگر گويا نيست ؟ گريه ي بيد كه باد رها مي ماند ! گفتمش اين كه نشد حرف بزن شعر بخوان گفت جان تو سكوت من و ما مي ماند چشم وا كرد نگاهم به نگاهش ، گفتم هر چه همرنگ تو باشد به خدا مي ماند |
گفتمش دمبدم آزار دل زار مکن
گفت اگر یار منی شکوه ز آزار مکن گفتمش چند توان طعنه ز اغیار شنید گفت از من بشنو گوش به اغیار مکن گفتم از درد دل خویش بجانم چه کنم گفت تا جان شودت درد دل اظهار مکن گفتم آن به که سر خویش فدای تو کنم از میان تیغ برآورد که زنهار مکن گفتمش محتشم دل شده را خوار مدار گفت خود را ز پی عزت او خوار مکن « محتشم کاشانی » |
.:: مناظره ی بوته ی کدو با درخت چنار ( انوری ) ::.
نشنیدهای که زیر چناری کدو بنی
برجست و بر دوید برو بر به روز بیست پرسید از چنار که تو چند روزهای گفتا چنار عمر من افزونتر از دویست گفتا به بیست روز من از تو فزون شدم این کاهلی بگوی که آخر ز بهر چیست گفتا چنار نیست مرا با تو هیچ جنگ کاکنون نه روز جنگ و نه هنگام داوریست فردا که بر من و تو زد باد مهرگان آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست |
.:: بخشی از مناظره ی رفتن خسرو پیش فرهاد ( امیر خسرو دهلوی ) ::.
..
بگفتش کیستی و در چه سازی بگفتا عاشقم در جان گدازی بگفتش عشقبازی را نشان چیست بگفتا آنکه داند در بلا زیست بگفتش عاشقان زین ره چه پویند بگفتا دل دهند و درد جویند بگفتش دل چرا با خود ندارند بگفتا خوبرویان کی گذارند بگفتش مذهب خوبان کدامست بگفتا کش فریب و عشوه نامست بگفتش پیشهی دیگر چه دانند بگفتا غم دهند و جان ستانند بگفتش تلخی غم هیچ کم نیست بگفتا گر غم شیریسنت غم نیست بگفت از درویش چونی درین سوی بگفتا مردم از غم دور از آن روی بگفتش بر تو اندازد گهی نور بگفت آری ولیکن چون مه از دور بگفت او را مبین تا زنده مانی بگفتا مرگ به زان زندگانی بگفت ار زو به جان باشد زیانی بگفت ارزان بود جورش به جانی بگفتش دور کن زان دوست یاری بگفت این نیست شرط دوست داری بگفت او شهر سوز و خامکار است بگفتا عشق را با این چکار است بگفت از عشق او تا کی خوری غم بگفتا تا زیم در مردگی هم بگفتش گر بمیری در هوایش بگفتا در عدم گویم دعایش بگفتش گر سرت برد به شمشیر بگفتا هم به سویش بینم از زیر بگفت ار خون تو ریزد جفایش بگفتا هم بمیرم در هوایش بگفت آخر نه خونریزی وبالست بگفت ار دوست میریزد حلالست بگفت ار بگذرد سوی تو ناگاه بگفت از دیده روبم پیش او راه بگفتش گر نهد بر چشم تو پای بگفت از چشم در جان سازمش جای بگفت ار بینیش در خواب قامت بگفتا بر نخیزم تا قیامت بگفت آید گهی خوابت درین باب بگفت آری برادر خواندهی خواب بگفت ار گوید از ناخن بکن سنگ بگفتا کاوم از مژگان به فرسنگ بگفتش خوش بزی چند از غم دوست بگفتا چون زیم چون جان من اوست بگفت از عشق جانت در هلاکست بگفتا عاشقان را زین چه باکست .. |
گفتم: از عشق توسرگشته چو گویم، تو چه گویی؟
گفت: چوگان که زد آخر؟ که تو سر گشته چو گویی گفتم: آرام دلم نیست ز عشق تو، چه درمان؟ گفت: درمان تو آنست که: آرام نجویی گفتم: آشفتهی آن چشم خوشم، مرحمتی کن گفت: رحمت هم ازو جوی، که آشفتهی اویی گفتم: از هجر لبت روی به خونابه بشستم گفت: اگر بشنوی از وصل لبم دست بشویی گفتم: این تازه تنم کهنه شد از بار ملامت گفت: روزی دو ملامت بکش، ار عاشق اویی گفتمش: روی من از فرقت روی تو چو زر شد گفت، اگر نیستی احول، چه بری نام دو رویی؟ گفتمش: خسته دلم یاوه شد اندر سر زلفت گفت: شرطیست که با من سخن یاوه نگویی گفتم: آن عهد تو میبینم و بسیار نپاید گفت: اندر پیم آن به که تو بسیار نپویی گفتم: آن سیب زنخدان تو خواهم که ببویم گفت ترسم بگزی سیب زنخدان چو به بویی گفتمش: مویه کنانم شب تاریک ز هجرت گفت: میبینمت، انصاف، که باریک چو مویی گفتم: ای سنگدل، از نالهی زارم حذری کن گفت: از سنگ دل من تو حذر کن که سبویی گفتم: از هندوی زلف تو چه بدها که ندیدم! گفت : نیکوست رخ من، تو نگه کن به نکویی گفتمش: اوحدی سوخته یکتاست به مهرت گفت: یکتا نشود تا نکند ترک دو تویی .. « اوحدی » |
گفتم: گلست، یا سمنست آن رخ و ذقن؟
گفتا:یکی شکفته گلست و یکی سمن گفتم: در آن دو زلف شکن بیش یا گره؟ گفتا:یکی همه گرهست و یکی شکن گفتم: چه چیز باشد زلفت در آن رخت؟ گفتا:یکی پرند سیاه و یکی پرن گفتم: دو زلف تو چه فشانند بر دو رخ؟ گفتا: یکی به تنگ عبیر و یکی به من گفتم: زمن چه بردند آن نرگس دو چشم؟ گفتا: یکی قرار تو برد و یکی وسن گفتم: تن من و دل من چیست مر ترا؟ گفتا: یکی میان منست و یکی دهن گفتم: بلای من همه زین دیده و دلست گفتا: یکی از این دو بسوز و یکی بکن گفتم: مرا دو بوسه فروش و بها بخواه؟ گفتا: یکی به جان بخر از من یکی به تن گفتم: که جان طلب کنی از من به بوسهای گفتا: یکی همی ز تو باشد یکی ز من گفتم: دو چیز چیست ز روی تو خوبتر گفتا: یکی سخاوت صاحب یکی سخن گفتم: که نام صاحب و نام پدرش چست گفتا: یکی خجسته پی احمد یکی حسن گفتم: رضا و خدمت صاحب چه کم کند گفتا: یکی نیاز ولی و یکی محن گفتم: دو دست خواجه چه چیزست جودرا گفتا: یکی خجسته مکان و یکی وطن گفتم: دو گونه طوق به هر گردن افکند گفتا: یکی ز شکر فکند و یکی ز من گفتم: دلش چه دارد و عقلش چه پرورد گفتا: یکی مودت دین و یکی سنن گفتم: چه پیشه دارد مهر و هوای او گفتا: یکی ملال زداید یکی حزن گفتم: چه چیز یابد ازو ناصح و عدو گفتا: یکی نوازش و خلعت یکی کفن گفتم: موافقان را مهر و هواش چیست گفتا: یکی سلیح تمام و یکی مجن گفتم: که گر دو تیر گشاید سوی چگل گفتا: یکی چگل بستاند یکی ختن گفتم: که گر دو نامه فرستد سوی عمان گفتا: یکی عمان بستاند یکی عدن گفتم: چه باد حاسد او وان دگر چه باد گفتا: یکی به مادر غمگین یکی به زن « فرخی سیستانی » |
حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانهای
گفت: یا خاکیست یا بادیست یا افسانهای گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟ گفت: یا کوریست یا کریست یا دیوانهای گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟ گفت: یا برقیست یا شمعیست یا پروانهای بر مثال قطرهی برفست در فصل تموز هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانهای یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانهای فیلسوفی گفت: اندر جانب هندوستان حکمتی دیدم نوشته بر در بت خانهای گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمتست آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانهای نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانهای؟ « ابوسعید ابوالخیر » |
.:: مناظره ای زیبا از بانو پروین اعتصامی ::.
شنیدهاید میان دو قطره خون چه گذشت
گه مناظره، یک روز بر سر گذری یکی بگفت به آن دیگری، تو خون کهای من اوفتادهام اینجا، ز دست تاجوری بگفت، من بچکیدم ز پای خارکنی ز رنج خار، که رفتش بپا چو نیشتری جواب داد ز یک چشمهایم هر دو، چه غم چکیدهایم اگر هر یک از تن دگری هزار قطرهی خون در پیاله یکرنگند تفاوت رگ و شریان نمیکند اثری ز ما دو قطرهی کوچک چه کار خواهد ساخت بیا شویم یکی قطرهی بزرگتری براه سعی و عمل، با هم اتفاق کنیم که ایمنند چنین رهروان ز هر خطری در اوفتیم ز رودی میان دریائی گذر کنیم ز سرچشمهای بجوی و جری بخنده گفت، میان من و تو فرق بسی است توئی ز دست شهی، من ز پای کارگری برای همرهی و اتحاد با چو منی خوش است اشک یتیمی و خون رنجبری تو از فراغ دل و عشرت آمدی بوجود من از خمیدن پشتی و زحمت کمری ترا به مطبخ شه، پخته شد همیشه طعام مرا به آتش آهی و آب چشم تری تو از فروغ می ناب، سرخ رنگ شدی من از نکوهش خاری و سوزش جگری مرا به ملک حقیقت، هزار کس بخرد چرا که در دل کان دلی، شدم گهری قضا و حادثه، نقش من از میان نبرد کدام قطرهی خون را، بود چنین هنری درین علامت خونین، نهان دو صد دریاست ز ساحل همه، پیداست کشتی ظفری ز قید بندگی، این بستگان شوند آزاد اگر بشوق رهائی، زنند بال و پری یتیم و پیرهزن، اینقدر خون دل نخورند اگر بخانهی غارتگری فتد شرری بحکم نا حق هر سفله، خلق را نکشند اگر ز قتل پدر، پرسشی کند پسری درخت جور و ستم، هیچ برگ و بار نداشت اگر که دست مجازات، میزدش تبری سپهر پیر، نمیدوخت جامهی بیدار اگر نبود ز صبر و سکوتش آستری اگر که بدمنشی را کشند بر سر دار بجای او ننشیند بزور ازو بتری |
گفته بودی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست .. |
گفتم که روي خوبت، از من چرا نهان است؟
گفتا تو خود حجابي، ور نه رُخَم عيان است گفتم که از که پرسم، جانانشان کويت؟ گفتا نشان چه پرسي؟ آن کوي بينشان است! گفتم مرا غم تو، خوشتر ز شادماني گفتا که در ره ما، غم نيز شادمان است! گفتم که سوخت جانم، از آتش نهانم گفت آنکه سوخت او را، کي نادي فغان است گفتم فراق تا کي؟ گفتا که تا توهستي گفتم نفس همين است؟ گفتا سخن همان است گفتم که حاجتي هست، گفتا بخواه از ما گفتم غمم بيفزا گفتا که رايگان است گفتم ز (فيض) بپذير اين نيمجان که دارد گفتا نگاه دارش، غمخانه تو جان است |
گفتا که کيست بر در گفتم کمين غلامت
گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت گفتا که چند رانی گفتم که تا بخوانی گفتا که چند جوشی گفتم که تا قيامت دعوی عشق کردم سوگندها بخوردم کز عشق ياوه کردم من ملکت و شهامت گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد گفتم گواه اشکم زردی رخ علامت گفتا گواه جرحست تردامنست چشمت گفتم به فر عدلت عدلند و بی غرامت گفتا که بود همره گفتم خيالت ای شه گفتا که خواندت اين جا گفتم که بوی جانت گفتا چه عزم داری گفتم وفا و ياری گفتا ز من چه خواهی گفتم که لطف عامت گفتا کجاست خوشتر گفتم که قصر قيصر گفتا چه ديدی آن جا گفتم که صد کرامت گفتا چراست خالی گفتم ز بيم رهزن گفتا که کيست رهزن گفتم که اين ملامت گفتا کجاست ايمن گفتم که زهد و تقوا گفتا که زهد چه بود گفتم ره سلامت گفتا کجاست آفت گفتم به کوی عشقت گفتا که چونی آن جا گفتم در استقامت خامش که گر بگويم من نکته های او را از خويشتن برآيی نی در بود نه بامت |
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجي ليکن به دست نايي گفتا تو از کجايي که آشفته مينمايي گفتم منم غريبي از شهر آشنايي گفتا سر چه داري کز سر خبر نداري گفتم بر آستانت دارم سر گدايي گفتا به دلربايي ما را چگونه ديدي گفتم چو خرمني گل در بزم دلربايي گفتم که بوي زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بداني هم اوت رهبر آيد گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتا تو بندگي کن کاو بندهپرور آيد |
گفتا که مرد عاشق از عشق خود حذر کن
گفتم چگونه گويي در حال من نظر کن گفتا چه سود دارد سختي و غم گزيدن گفتم چه به ز دردش با غم مس ات چو زر کن گفتا درآ چو مستان در جمع مي پرستان گفتم بيا که مستم خود عشوه اي دگر کن گفتا طريق صعبي داني که برگزيدي گفتم به راه جانان چون درشدي خطر کن گفتا هنر چه داري تا ره به خواجه يابي گفتم که مرد عاقل جز عشق او هنر کن گفتا چرا چنيني اينگونه غم گزيني گفتم که زهر شيرين عشق است چون شکر کن گفتا که بحر جويي بر آسمان نگه کن گفتم تو رحمتي کن اين جان ز تن به در کن گفتا کجا روي تو در فهم مي نگنجي گفتم که عاقلي تو ترک سر و بصر کن گفتا شنيدم اي جان غوغاي نيکمردان گفتم يگانه خامش از اين ريا حذر کن |
پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور ازين بی خبری رنج مبر هيچ مگو دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت: آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو گفتم: ای عشق من از چيز دگر میترسم گفت: آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هيچ مگو قمری جان صفتی در ره دل پيدا شد در ره دل چه لطيف است سفر هيچ مگو گفتم:ایدل چه مهست اين؟ دل اشارت میکرد که: نه اندازهی توست اين بگذر هيچ مگو گفتم: اين روی فرشتهست عجب يا بشراست؟ گفت: اين غير فرشتهست و بشر هيچ مگو گفتم: اين چيست؟ بگو زير و زبر خواهم شد گفت: میباش چنين زير و زبر هيچ مگو ای نشسته تو در اين خانهء پر نقش و خيال خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو گفتم: ای دل پدری کن نه که اين وصف خداست؟ گفت: اين هست ولی جان پدر هيچ مگو |
گفتم که چیست راهزن عقل و دین من
گفتا که چین زلف و خط عنبرین من گفتم که الامان ز دم آتشین من گفتا که الحذر ز دل آهنین من گفتم که طرف دامن دولت به دست کیست گفتا به دست آن که گرفت آستین من گفتم که امتحان سعادت به کام کیست گفتا که کام آن که ببوسد زمین من گفتم که بخت نیک بگو هم قرین کیست گفتا قرین آن که شود هم نشین من گفتم که بهر چاک گریبان صبح چیست گفتا ز رشک تابش صبح جبین من گفتم که از چه خواجه انجم شد آفتاب گفتا ز بندگی رخ نازنین من گفتم که ساحری ز که آموخت سامری گفتا ز چشم کافر سحر آفرین من گفتم کجاست مسکن دلهای بی قرار گفتا که جعد خم به خم چین به چین من گفتم هوای چشمهی کوثر به سر مراست گفتا که شرمی از لب پر انگبین من گفتم کدام دل به غمت خرمی نخواست گفتا دل فروغی اندوهگین من « فروغی بسطامی » |
نقل قول:
غريب آشنا گفتا تو از کجائی کاشفته مینمائی گفتم منم غریبی از شهر آشنائی گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری گفتم بر آستانت دارم سر گدائی گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی گفتا بدلربائی ما را چگونه دیدی گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی گفتم از آنکه هستم سرگشتهئی هوائی گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند گفتم حدیث مستان سری بود خدائی خواجوي كرماني |
دی خیال تو بیامد به در خانه دل در بزد گفت بیا در بگشا هیچ مگو دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو گفت من آن توام دست مخا هیچ مگو گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی گفت هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو گفتم ار هیچ نگویم تو روا میداری آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی همه آتش سمن و برگ و گیا هیچ مگو همه آتش گل گویا شد و با ما میگفت جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو مولانا |
گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من هیچ مباش یک نفس غایب از این کنار من نور دو دیده منی دور مشو ز چشم من شعله سینه منی کم مکن از شرار من یار من و حریف من خوب من و لطیف من چست من و ظریف من باغ من و بهار من ای تن من خراب تو دیده من سحاب تو ذره آفتاب تو این دل بیقرار من لب بگشا و مشکلم حل کن و شاد کن دلم کآخر تا کجا رسد پنج و شش قمار من تا که چه زاید این شب حامله از برای من تا به کجا کشد بگو مستی بیخمار من تا چه عمل کند عجب شکر من و سپاس من تا چه اثر کند عجب ناله و زینهار من گفت خنک تو را که تو در غم ما شدی دوتو کار تو راست در جهان ای بگزیده کار من مست منی و پست من عاشق و می پرست من برخورد او ز دست من هر کی کشید بار من رو که تو راست کر و فر مجلس عیش نه ز سر زانک نظر دهد نظر عاقبت انتظار من گفتم وانما که چون زنده کنی تو مرده را زنده کن این تن مرا از پی اعتبار من مردهتر از تنم مجو زنده کنش به نور هو تا همه جان شود تنم این تن جان سپار من گفت ز من نه بارها دیدهای اعتبارها بر تو یقین نشد عجب قدرت و کاربار من گفتم دید دل ولی سیر کجا شود دلی از لطف و عجایبت ای شه و شهریار من عشق کشید در زمان گوش مرا به گوشهای خواند فسون فسون او دام دل شکار من جان ز فسون او چه شد دم مزن و مگو چه شد ور بچخی تو نیستی محرم و رازدار من مولانا |
گفتم که چرا صورتت از دیده نهانست گفتا که پری را چکنم رسم چنانست گفتم که نقاب از رخ دلخواه برافکن گفتا مگرت آرزوی دیدن جانست گفتم همه هیچست امیدم ز کنارت گفتا که ترا نیز مگر میل میانست گفتم که جهان بر من دلتنک چه تنگست گفتا که مرا همچو دلت تنک دهانست گفتم که بگو تا بدهم جان گرامی گفتا که ترا خود ز جهان نقد همانست گفتم که بیا تا که روان بر تو فشانم گفتا که گدا بین که چه فرمانش روانست گفتم که چنانم که مپرس از غم عشقت گفتا که مرا با تو ارادت نه چنانست گفتم که ره کعبه بمیخانه کدامست گفتا خمش این کوی خرابات مغانست گفتم که چو خواجو نبرم جان ز فراقت گفتا برو ای خام هنوزت غم آنست خواجوي كرماني |
گفتمش افسانه گشتم در غمت
گفت این دم موسم افسانه نیست گفتمش بتخانه ما را مسجدست گفت کاینجا مسجد و بتخانه نیست گفتمش بوسی بده گفتا خموش کاین سخنها هیچ درویشانه نیست گفتمش شکرانه را جان میدهم گفت خواجو حاجت شکرانه نیست خواجوي كرماني |
دوش گفتم عشق را ای شه عیار ما
سر مکش منکر مشو بردهای دستار ما پس جوابم داد او کز توست این کار ما هر چه گویی وادهد چون صدا کهسار ما گفتمش خود ما کهیم این صدا گفتار ما زانک که را اختیار نبود ای مختار ما گفت بشنو اولا شمهای ز اسرار ما هر ستوری لاغری کی کشاند بار ما گفتمش از ما ببر زحمت اخبار ما بلبلی مستی بکن هم ز بوتیمار ما مولانا |
یا رب چه یار دارم شیرین شکار دارم
در سینه از نی او صد مرغزار دارم قاصد به خشم آید چون سوی من گراید گوید کجا گریزی من با تو کار دارم من دوش ماه نو را پرسیدم از مه خود گفتا پیش دوانم پا در غبار دارم خورشید چون برآمد گفتم چه زردرویی گفتا ز شرم رویش رنگ نضار دارم ای آب در سجودی بر روی و سر دوانی گفتا که از فسونش رفتار مار دارم ای میرداد آتش پیچان چنین چرایی گفتا ز برق رویش دل بیقرار دارم ای باد پیک عالم تو دل سبک چرایی گفتا بسوزد این دل گر اختیار دارم ای خاک در چه فکری خاموشی و مراقب گفتا که در درونه باغ و بهار دارم خاموش باش تا دل بیاین زبان بگوید چون گفت دل نیوشم زین گفت عار دارم مولانا |
دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
صد حور خوش داری ولی بنگر یکی داری چو من گفتم صلای ماجرا ما را نمیپرسی چرا گفتا که پرسشهای ما بیرون ز گوش است و دهن گفتم ز پرسش تو بحل باری اشارت را مهل گفت از اشارتهای دل هم جان بسوزد هم بدن گفتم که چونی در سفر گفتا که چون باشد قمر سیمین بر و زرین کمر چشم و چراغ مرد و زن مولانا |
گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من گفتم منم در دام تو چون گم شوم بیجام تو بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من مولانا |
روزی به سوی صحرا دیدم یکی معلا
اندر هوا به بالا میکرد رقص و جولان هر سو از او خروشی او ساکن و خموشی سرسبز و سبزپوشی جانم بماند حیران گفتم که در چه شوری کز وهم خلق دوری تو نور نور نوری یا آفتاب تابان گفتا دلم تنگ شد تن نیز هم سبک شد تا پاگشاده گشتم از چارمیخ ارکان گفتم که ای امیرم شادت کنار گیرم بسیار لابه کردم گفتا که نیست امکان گفتم بیا وفا کن وین ناز را رها کن شاخی شکر سخا کن چه کم شود از آن کان گفتا که من فنایم اندر کنار نایم نقشی همینمایم از بهر درد و درمان گفتم تو را نباید خود دفع کم نیاید پنجه بهانه زاید از طبعت ای سخندان گفتا ز سر یک تو باور کجا کنی تو طفلی و درست ابجد برگیر لوح و میخوان گفتم همین سیاست میکن حلال بادت صد گونه دفع میده میکش مرا به هجران زود از زبان دیگر صد پاسخ چو شکر برخواند بر من از بر , گشتم خراب و سکران مولانا |
گفتم که تا به گردن در لطفهات غرقم
قانع نگشت از من دلدار تا به گردن گفتا که سر قدم کن تا قعر عشق میرو زیرا که راست ناید این کار تا به گردن گفتم سر من ای جان نعلین توست لیکن قانع شو ای دو دیده این بار تا به گردن گفتا تو کم ز خاری کز انتظار گلها در خاک بود نه مه آن خار تا به گردن گفتم که خار چه بود کز بهر گلستانت در خون چو گل نشستم بسیار تا به گردن گفتا به عشق رستی از عالم کشاکش کان جا همیکشیدی بیگار تا به گردن مولانا |
گل گفت مرا نرمی از خار چه میجویی
گفتم که در این سودا هشیار چه میجویی گفتا که در این سودا دلدار تو کو بنما گفتم نشدی بیدل دلدار چه میجویی گفتا هله مستانه بنما ره خمخانه گفتم که برو طفلی خمار چه میجویی گفتا ز چه بیهوشی بنمای چه مینوشی گفتم برو ای مسکین هشدار چه میجویی گفتا که چه گلزار است کز وی نرسد بویی گفتم اگرت بو نیست گلزار چه میجویی گفتا که وفاجویان خوابی است که میبینند گفتم که خیال خواب بیدار چه میجویی مولانا |
دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی
شب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی افروخت روی دلکش شد سرخ همچو اخگر گفتا بس است درکش تا چند از این گدایی گفتم رسول حق گفت حاجت ز روی نیکو درخواه اگر بخواهی تا تو مظفر آیی گفتا که روی نیکو خودکامه است و بدخو زیرا که ناز و جورش دارد بسی روایی گفتم اگر چنان است جورش حیات جان است زیرا طلسم کان است هر گه بیازمایی گفت این حدیث خام است روی نکو کدام است این رنگ و نقش دام است مکر است و بیوفایی چون جان جان ندارد میدانک آن ندارد بس کس که جان سپارد در صورت فنایی گفتم که خوش عذارا تو هست کن فنا را زر ساز مس ما را تو جان کیمیایی تسلیم مس بباید تا کیمیا بیابد تو گندمی ولیکن بیرون آسیایی گفتا تو ناسپاسی تو مس ناشناسی در شک و در قیاسی زینها که مینمایی گریان شدم به زاری گفتم که حکم داری فریاد رس به یاری ای اصل روشنایی چون دید اشک بنده آغاز کرد خنده شد شرق و غرب زنده زان لطف آشنایی ای همرهان و یاران گریید همچو باران تا در چمن نگاران آرند خوش لقایی مولانا |
گفتم: خیال وصلت گفتا: بخواب بینی
گفتم: مثال قدت گفتا: در آب بینی گفتم: به خواب دیدن زلفت چگونه باشد؟ گفتا: که خویشتن را در پیچ و تاب بینی گفتم: رخ تو بینم گفتا: زهی تصور گفتم: به خواب جانا گفتا: به خواب بینی! گفتم: که روی خوبت بنمای تا ببینم گفتا: که در دل شب چون آفتاب بینی؟ گفتم: خراب گشتم در دور چشم مستت گفتا: که هر چه بینی مست و خراب بینی گفتم: لب تو دیدن صد جان بهاست او را گفتا: مبصری تو، در لعل ناب بینی گفتم: که روز سلمتان شب شد ز تار مویت گفتا: نگر به رویم تا آفتاب بینی سلمان ساوجي |
رفتنیم رفتنیم باید برم باید برم بايد كه تنها بمونم آوازه غم رو بخونم
شايد كه رفتنم منو از ياد شما ببره ولي شما تو قلبمي نهايته شكستنه حالا كه من دارم ميرم بزار يه چيزيرو بگم بعدش آرومو بيخيال تو غربت آروم بگيرم من ميرمو مونده برام يه جفت سوال بي جواب چرا بايد خسته بشم يا كه دلم باشه كباب اين زمونه تو غربتش براي من جايي داره دارم ميرم كه اينطوري قلبتون آروم بمونه خوب مي دونم كه اينطوري صداي شعرم مي پيچه تو جاده تنهايي ا يه ميلاد آروم بشينه خوب آخره قصمونه بايد تمومش بكنم خدا نگهدار شما اينجا تمومش ميكنم |
| اکنون ساعت 11:27 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)