![]() |
پري سیما سکوت کرد.فرشاد خسته تر و ب ی حوصله تر از آن بود که تمایلی براي شنیدن سرگذشت او داشته باشد.اما از |
فرشته سرش را به علامت منف ی تکان داد و با صداي آرامی گفت:"من از حرفت ناراحت نشدم،اما فکر نمیکردم بار دیگر
ببینمت ". قلب فرشاد لرزید ،باور نمیکرد فرشته منتظر او بوده،دنیائی شوق قلب فرشاد را به لرزش وادشت.با نابوري به فرشته نگاه کرد و گفت:"فرشته باورم نمیشه دعوت قلبم رو پذیرفته باش ی ". فرشته به او نگاه کرد و گفت:"مگه من چیزي گفتم؟" با اینکه چهره او چیزي نشان نمیداد اما فرشاد متوجه شد فرشته او را در تگنا گذشته و با شیطنت سر به سر او م یگذارد.لبخندي گوشه لبانش را به سمت بالا کشاند و قلبش بیش از پیش این دختر زیبا و خوش زبان را خواهان شد.فرشاد نگاه عمیقی به فرشته انداخت و گفت:"اما من شنیدم قلبت چ ی گفت ". فرشته از تیز هوشی فرشاد خنده اش گرفت و بدون گفتن کلام ی به طرف چشمه چرخید و با قدم های ی آرام به حرکت در آمد . نفس در سینه فرشاد حبس شده بود.دست ی به صورتش کشید تا اطمینان پیدا کند که تمام این صحنه ها را در بیداري مشاهده م یکند و ملکه رویاهایش را در چند قدم یاش م یبیند.او نم یدانست چه می کند.فرشته آنقدر شکننده و ظریف بود که فرشاد م یترسید با کوچکترین حرکت اشتباه او را از خود برنجاند . فرشاد نمیدانست به انتظار او بایستد و یا به دنبالش روان شود . هوا گرفته بود و نسیمی شروع به وزیدن کرده بود.برگ هاي درختان همراه با نسیم به رقص در آمده بودند.فرشاد احساس میکرد درختان با تکان دادن شاخه هایشان او را به رفتن تشویق میکنند.حتا رودخانه خروشان با فریاد از او م یخواست تأخیر نکند . فرشاد نفس عمیقی کشید تا بتواند افکارش را متمرکز کند.او در این چند روز حرفهاي زیادي را با خود تمرین کرده بود تا وقت ی فرشته را دید به زبان آورد،اما حالا متعجب بود که چرا مغزش او را در به خاطر آوردن آن همه واژه زیبا که از بر کرده بود یاري نمیکرد . کم کم از خودش عصبانی میشد،تا به حال چنین ب ی دست و پای ی از خود ندیده بود با خود گفت:"کجا هستند اون دوستانی که میگفتند فرشاد تو با جادوي کلامت دختر ها را سحر میکن ی،حالا بیایند و ببینند که این همون فرشاده که مثل خر تا خر خره تو گل فرو رفته و به زمین چسبیده . صداي غرش رعدي که نشانه شروع باران بود او را به خود آورد،همین صدا کاف ی بود که او را مثل تیري که از چله کمان در رفته باشد به سمت چشمه هدایت کند . فرشاد به سرعت قدم هاي بلند بر م یداشت.او نمیدانست چشمه کجا است اما حدس میزد نباید زیاد دور باشد،حدسش درست بود،پس از رد کردن پیچ ی چشمش به مکان دنج و خلوتی افتاد که در محاصره درختان بلندي قرار داشت . فرشته کنار سنگچین چشمه ایستاده بود،کوزه گل یاش را با آب زلال چشمه پر کرده بود . فرشاد آهسته او را صدا زد:"فرشته " فرشته یکه نخورد،گویی او نیز منتظر فرشاد بود.به آرامی برگشت و به او نگاه کرد،آن دو احساس کردند با هم غریبه نیستند و گویی سال هست که یکدیگر را میشناسند . فرشاد قدم ی به جلو گذشت و روي توده اي از سنگ نشست و مانند انسان ی مسخ شده با عجز به کوزه پر از آب نگاه کرد.در نگاه او حالت ی بود که م یخواست هیچ گاه کوزه آب پر نشود.شاید فکر میکرد با پر نشدن این کوزه فرشته از او جدا نخواهد شد.نگاهش التماس یک آهوي ب ی زبان را داشت . فرشاد هیچ نمیگفت،چیزي در ذهن نداشت تا که آان را به زبان بیاورد.در عوض نگاه چشمان زیبایش گواه حرفهای ی بود که با کلام نم یشد آنها را بیان کرد . فرشته محصور نگاه زیباي فرشاد شده بود و اگر صدایش را به گوش خود نشنیده بود یقین میکرد که خداوند زبان او را در چشمانش قرار داده است. با شروع رگبار فرشته فهمید که زمان زیادي است که از منزل خارج شده و هر چه زودتر باید به خانه برگردد. فرشته منتظر کلام ی از جانب فرشاد بود اما او همچنان به کوزه چشم دوخته بود،فرشته کوزه را به دست گرفت،آنوقت بود که فرشاد مثل آدم گنگی به او نگاه کرد،فرشته براي رفتن آماده شد. صداي فرشاد توان برداشتن دومین قدم را از او گرفت. "فرشته،منتظرت هستم، فردا همین جاي" اشک در چشمان فرشاد جمع شده بود خودش دلیل این احساس مبهم را نمیدانست ول ی احساس میکرد با رفتن فرشته او نیز از درون تهی میشود.با صداي گرفته اي ادامه داد:"م یتونم امیدوار باشم که م ی آی ی و یا مثل دو روز گذشته".... قلب فرشته از لحن غمگین فرشاد گرفت.کوزه اش را زمین گذشت و گفت:"من همین الان هم این جا هستم،حتا زمان ی که اینجا نباشم باز هم روحم اینجا حضور دارد در مورد دو روز غیبتم هم متاسفم ،نمیدانستم قرار است جای ی بروم و همین طور نمیدانستم تو"... فرشته سکوت کرد و سرش را به زیر انداخت. فرشاد چشم به او دوخته بود و تصویر زیباي او را در ذهنش نقش میزد.هنگامی که متوجه سکوت فرشته شد لبخندي زد و گفت:"عزیزم تو حق داري هر فکري بکن ی،هیچ آدم عاقلی در همان برخورد اول و در اولین کلام آشنایی ،اظهار عشق نمیکند.اما من این کار را کردم.شاید باور نکن ی،خیلی وقت بود که به دنبال عشق م یگشتم تا آن را پیدا کنم،اما هرچه تلاش کردم کمتر نتیجه گرفتم تا اینکه با دیدن تو در همان برخورد اول فهمیدم چیزي را که سالها به دنبالش بودم پیدا کردم.فرشته اقرار م یکنم سخنور قابل ی هستم و با کلمات خیل ی راحت بازي م یکنم اما دوست دارم صادقانه باور کن ی این بار از روي کتاب شعر هیچ شاعر و نویسنده اي برایت غزل و ترانه نمیگم،این حرف دلمه و دوست دارم همون طور که از اعماق قلبم بیرون میاد یکراست روي قلب تو بنشینه،فرشته دوستت دارم و دوست دارم اینو بدونئ که این تصمیم رو الان که دیدمت نگرفتم،من همیشه معتقد بودم وقت ی کس ی عشق را پیدا کرد نباید فرصت را از دست بدهد.نم یخوام مثل مجنون یا فرهاد و خیل یهاي دیگه که عشق و نامشان در کتاب ها رفته عشقم را از دست بدهم ،فرشته من عشق رو تو نگاه تو دیدم،نگاه تو که مثل دریا عمیق و زیباست". باران قطر قطر بر سر فرشاد م یچکید،اما حاضر نبود براي یافتن پناهگاه از جاي خود تکان بخورد. فرشته محسور صداي پر احساس و جمله هاي شیرین فرشاد شده بود.فرشته در پناه درختی بود و باران که کم کم شدید میشد او را خیس نمیکرد اما فرشاد درست زیر باران قرار داشت و قطره هاي باران بر سر و صورت او می ریخت. م وهاي مشک ی و خوش حالت فرشاد خیس شده بود و دسته اي از آن بر پیشان یاش ریخته بود.فرشته از بین قطره هاي زلال و شفاف باران قطره اشکی را که مانند تکه الماس بر گوشه چشم فرشاد نشسته بود تشخیص داد.براي فرشته همان قطره چون جواهري مهري بود که عشق پاك او را مورد تایید قرار م یداد غرش دیگري که نشانه باریدن رگبار شدیدي بود فرشته و فرشاد را متوجه موقعیتشان کرد.فرشته با نگرانی به آسمان نگاه کرد و فکر کرد اگر بخواهد تا بند آمدن باران همانجا پناه بگیرد مادرش نگران میشود و به دنبالش می آمد. فرشاد هم نگران فرشته شد.با اینکه دوست داشت ساعتها پیشش بماند.اما از اینکه مجبور شود زیر باران شدید به منزل بازگردد و احتمالاً سرما بخورد ،نگرانی تمام وجودش را گرفت. فرشاد رو به فرشته کرد و گفت:"فرشته بهتر بري،میترسم خیس شوي و سرما بخوري،فقط امیدوارم باز هم ببینمت.حالا برو،میترسم باران شدید بشه". فرشته هم نگاه ی به آسمان انداخت.دلش به سختی از فرشاد کنده میشد،او نیز نگران سرما خوردن فرشاد بود که حالا تمام مو هایش خیس شده بود. فرشته با لحن نگران ی به فرشاد گفت:" تا موقعی که تو اینجا زیر باران نشستی من نمیتونم حتا قدم از قدم بردارم.بهتره از اونجا بلند بش ی و اینقدر نگرانم نکن ی". فرشاد متحیر شد،کلمه هاي لطیف فرشته که در قالب دلسوزي عشق را بیان میکرد او را به خلسه فرو برد. بیرون آمدن نامش را از میان لبان چون غنچه فرشته باور نداشت.به علامت قبول کردن حرف او سرش را تکان داد و به او اشاره کرد که تنهایش بگذر.فرشته کوزه هاش را به دست گرفت و قدم ی برداشت و دوباره به عقب برگشت، به او نگاه کرد و چند لحظه بعد با شتاب در لا به لاي درختان گم شد. فرشاد همانجا نشسته بودو به راه ی که فرشته را در خود پنهان کرده بود خیره ماند.گویی توان حرکت نداشت .باران تمام لباس هایش را خیس کرده بود.اما از این خیسی هیچ چیز متوجه نم یشد.تنها ذهنش فعال بود و مرتب نام فرشته را تکرار میکرد فرشته....فرشته.....فرشته.... چه نام زیبای ی، در نظر فرشاد او الهه بود الهه عشق و الهه زیبایی . فرشاد تمام وجودش تبدیل به اشک شده بود، در آن لحظه از اینکه چون کودکی گریه سر بدهد واهمه نداشت.تنها شاهدان او درختانی بودند که از سر و رویشان آب میچکید. فرشاد احساس غریبی داشت،احساس ی که از لحظه آشنایی او با فرشته در او بیدار شده بود.بغضی به اندازه یک سیب درشت در گلویش گیر کرده بود. بغضی که باعث میشد مانند کودکی اشک بریزد بدون اینکه حتا بداند براي چه گریه م یکند او سرش را بین دستانش گرفته بود و در حال ی که آب بارانی که از سرش فرو میچکید با قطره هاي اشکش مخلوط شده بود به فرشته فکر میکرد.کم ی بعد فرشاد احساس کرد با ریختن همان چند قطره اشک سبک شده و احساس ب ی وزنی و سبکی خاص ی م یکند.دست ی به صورتش کشید و پنجه هایش را در موهاي خیسش فرو برد.در حال ی که از لباس هاش آب م یچکید از جا بلند شد. به آسمان نگاه کرد.ابرها چنان دستهایشان را به هم قفل کرده بودند که گویی دیگر قصد نداشتند خورشید را به جمع زمینیان راه بدهند. فرشاد با رضایت دستهایش را از هم باز کرد و فریاد زد:"خدا جون شکرت". فرشته وقت ی به منزل رسید .حساب ی خیس شده بود.مادر با نگران ی از روي تراس به در چشم دوخته بود.فرشته با دیدن مادرش به یاد سفارش او افتاد و قدمهایش کم ی کند شد .مادر به او اشاره کرد بدود تا بیشتر خیس نشود. فرشته با دامن پر چین و بلندش که خیس و گل آلود شده بود به سخت ی از پلکان چوبی بالا رفت.مادر به استقبالش رفت و کوزه را از دستش گرفت.رنگ فرشته بر افرخته بود و از روسري بلندش آب میچکید.مادر با ناراحت ی به او نگاه کرد.فرشته بدون اینکه به مادر مجال صحبت بدهد با شتاب گفت:"همین الان لباسم را عوض م یکنم". مادر گفت:"تخم مرغ ها را از راحله خانوم گرفت ی؟" فرشته از ب ی حواسی خود لبش را به دندان گرفت و از نیمه راه برگش و گفت:"پاك یادم رفت،همین الان میرم م یگیرم". هنوز به پلکان نرسیده بود که مادر گفت؛"نمیخواد بري زود برو لباست را عوض کن."بعد در حال ی که به طرف آشپزخانه میرفت با لحن شاک ی گفت؛"ببینم میتون ی خودتو مریض کن ی،منو ببین چطوري جون میکنم،عبرت بگیر،منم اگه جوون ی هام ب ی احتیاطی نمیکردم،الان این درد ب ی درمون رو نداشتم". فرشته م یدانست منظور مادر ناراحت ی کلیوي خودش م یباشد،بدون اینکه پاسخی به اعتراض مادر بدهد به سمت اتاقش رفت و در را بست و پشتش را به آن تکیه داد.قلبش هنوز دیوانه وار به سینه م یکوفت.با دیدن مادر ترس مبهمی وجودش را فرا گرفته بود. |
کس ی در وجودش نهیب میزد که دختر این چه قول ی بود که دادي،اگر مادر و پدرت بفهمند میدان ی چه میشود؟
فرشته م یترسید اما پشیمان نبود.او صداقت زیبای ی را در چشمان فرشاد دیده بود و م یدانست که او را بازي نمیدهد و خالصانه دوستش دارد. فرشته تمام سالهاي عمر دریچه قلبش را بسته نگاه داشته بود ،اما حالا احساس میکرد نام فرشاد در اعماق نهفته و بکر قلبش جاي گرفته است.او به سمت پنجره رفت .قطره هاي باران دیوانه وار به شیشه ها ضربه م یزدند.غم عمیق و مبهمی بر دل فرشته سنگین ی میکرد .فرشته مادرش را میشناخت خوب می دانست مادرش چقدر سختگیر است بخصوص در مورد مسائل ی که به ازدواج او مربوط میباشد. فرشته به یاد خواستگاري کوروش و سایر خاستگارانش افتاد،مادرش حتا اجازه نداد فرشته نظرش را در مورد آنان بیان کند.حالا چگونه انتظار داشت در مورد فرشاد با مادرش صحبت کند.؟فرشته به برخورد قطره هاي باران به پنجره نگاه میکرد و در ذهن به واکنش مادر به این مساله م یاندیشید.با شناخت ی که از مادر داشت،ترس تمام وجودش را فرا گرفت.از ناچاري سرش را به دستانش تکیه داد و گریه سر داد |
فصل دهم: |
ترانه می دانست فرشته علاقه اي به نامزدش ندارد چون هیچ وقت درباره او حرف نمیزد.اما حالا رفتار تازه اي از او
میدید.شوري که فرشته در حرکاتش داشت نشان از وجود یک عشق تازه بود. ترانه به او حق میداد،چون خودش زمان ی عاشق کوروش بود و روز های ی که بخاطر دیدن فرشته سر راهشان قرار میگرفت به او خیل ی سخت م یگذشت اما به همین که او را ببیند راض ی بود. فرشته دست ترانه را گرفت سردي دستان او ترانه را از فکر خارج کرد ،با تعجب به فرشته که دستانش به سردي قطعه یخی بوددن نگاه کرد و گفت:"واي ،چرا اینقدر دستات سرده؟" صورت فرشته سرخ بود و طوري نفس نفس میزد که گویی مسافت زیادي را دویده است. آن دو روي پل رسیددن. ترانه به آهستگی گفت:"پس کجاست؟" فرشته به طرف چشمه اشاره کرد. ترانه گفت:"تو برو،من همین جاي منتظرت میمونم". فرشته دست او را رها نکرد. "نه تو هم بیا من میترسم". ترانه بدون گفتن با فرشته به طرف چشمه راه افتاد. وقت ی درخت اقاقی کنار پل را دور زدند فرشاد را دیدند که روز سنگچین کنار چشمه نشسته بود سرش پایین بود و آن را به دستانش تکیه داده بود.بلوز قرمز خوشرنگی به همراه شلوار جین به تن داشت و طر ه اي از موهاي بلندش با پایین نگاه داشتن سرش در هوا موج میزد. فرشته با دیدن او قلبش لرزید.او قدم به راه ی گذشته بود که م یدانست خطرات زیادي به دنبال دارد اما نمیدانست چه حسی او را با تمام وجود به رفتن در این راه تشویق م یکند.او م یدانست و حتا با علاقه خطر را پذیرفته بود. با اینکه ترانه در این میان نقش ی نداشت اما او نیز دچار احساس ی شده بود که نمیدانست چه نام ی به آن بدهد. فرشاد هنوز متوجه آن دو نشده بود و همانطور که سرش را زیر انداخته بود ب ی حرکت و صامت نشسته بود. ترانه از قصد سرفه اي کرد تا فرشاد را متوجه خودشان کند.فرشاد سر بلند کرد و با دیدن او قلبش فرو ریخت.او باور نمیکرد فرشته آمده باشد،اما اندام ظریف او در حاله اي از حیا به او ثابت میکرد در نا امیدترین لحظه ها هم میتواند نقطه امیدي وجود داشته باشد. گونه هاي فرشته رنگی به سرخی لطیف عشق به خود گرفته بود.فرشاد چنان محو تماشاي چهره زیباي او شده بود که حتي فراموش کرد از جا برخیزد. صداي لطیف فرشته که به آرامی سلام میکرد او را به خود آورد.فرشاد از جاي بلند شد و با عذرخواهی به آن دو سلام کرد. فرشته سرش را زیر انداخته بود و صحبت ی نمیکرد،فرشاد نیز در حضور ترانه معذب بود. ترانه با احساس این که مزاحم آن دو میباشد کوزه اش را زمین گذشت و رو به فرشته کرد و گفت:"فرشته جون من میرم سر پل،تو هم خیل ی دیر نکن."سپس نگاه ی به فرشاد انداخت و در ذهن خود او را ارزیابی کرد.فرشاد با لبخندي که حاک ی از قدر شناس ی بود حس اعتماد را در او بر انگیخت.سپس با شتاب از آن جاي دور شد. فرشاد جلو رفت و کوزه ها را برداشت و آنها را زیر آبشار کوچک چشمه گرفت،فرشته به کار او نگاه میکرد.چند لحظه به سکوت گذشت تا اینکه فرشاد به سخن در آامد و با لخند گفت:"من نه کم حرفم نه کم رو اما نم یدانم چه مرگم شده،با دیدنت هر چه فکر م یکنم چیزي به خاطرم نم یرسد تا بگویم.فکر م یکنم از اینجا که رفتم باید به یک گفتار درمان مراجعه کنم .نظر تو چیه؟" فرشته از حرف فرشاد خنده اش گرفت. فرشاد به او خیره شد و گفت:"میدون ی چیه؟باور کن اگر من ورزشکار نبودم تا حالا سکته کرده بودم". فرشته با دهان نیمه باز به او خیره شد.معن ی حرف او را نم یفهمید. فرشاد لبخندي زد و ادامه داد:"آخه یک قلب به اندازه مشت،چقدر طاقت داره که این همه زیبای ی رو ببینه و پس نیفته." فرشته با خجالت سرش را به زیر انداخت. "فرشته نمیدونی این روسري چه قدر بهت میاد". فرشته سرش را بلند کرد و به چشمان فرشاد خیره شد و به آرامی گفت:"میدونم به خاطر همین اونو سر کردم". فرشاد ابروانش را بلا برد و با لبخندي گفت:"تا به اینجا برس ی کس ی تورو ندید؟" فرشته سرش را تکان داد :"نه" "خوب،خیالم راحت شد.چون دوست ندارم که حتا فکرش را بکنم که کس ی دیگري به اندازه من از چهره تو بهره مند بشه". فرشته با نگاه ثابتی به فرشاد خیره ماند.لذتی عمیق دروجودش موج میزد،او تجربه زیادي در زندگ ی نداشت، اما خیل ی خوب میدانست حسادت از عشق نشات می گیرد.فرشاد طوري او را نگاه میکرد که گویی فرشته ازآن اوست.فرشته نیز این را به خوب ی احساس میکرد. آن روز فرشاد خیل ی بااو صحبت کرد، از خودش گفت و احساس و هدف ی که دنبال م یکند،همچنین ازخانواده اش و اینکه اکنون دانشجو است و چیزي به اتمام درسش نمانده و اینکه او را به عنوان شریک زندگی اش می خواهد.فرشاد حتا به فرشته گفت تا پیش ازآشنایی با او با دختران زیادي آشنا بوده،اما هیچکدام نتوانستند عشق ی راکه او در قلبش نسبت به فرشته احساس م یکند در او بوجود بیاورند.او صادقانه تمام چیزهای ی را که باید در موردش بداند ،از جمله اخلاق و سلیق ههایش رابراي او بیان کرد.در تمام طول مدت ی که فرشاد صحبت میکرد فرشته سکوت کردهبود و به دقت به حرفهاي فرشاد گوش میکرد. فرشاد نگاه ی به ساعتش انداخت وگفت:"با اینکه خیل ی سع ی کردم حرف هایم را تلگرافی بیان کنم ،اما س ی وپنج دفیقه است که حرف میزنم.با این حال فکر م یکنم خیلی چیزها را برایت تعریف نکرده ام.ولی عیبی نداره سریالی برات حرف میزنم،روزي یک قسمت،فکرم یکنم نود سال دیگه تموم بشه". فرشته خندید و از شنیدن س ی و پنجدقیقه لبش را به دندان گرفت و به پشت سرش نگاه ی انداخت، بعد به فرشادنگاه کرد و گفت:"بیچاره ترانه،فکر م یکنم زیر پایش علف سبز شده". فرشادخندید و گفت"با اینکه دلم نمیاد ولت کنم بري،اما میدونم خانوادت منتظرته هستند،راستی تا یادم نرفته نشونی خونتون رو به من بده". فرشته لبانش را به هم فشرد و چشمانش را به اطراف چرخاند،فرشاد احساس کرد اومیترسد بنابرین براي اطمینان خاطر گفت:"بهت قول م ی دم تا موقعیی که خودتاجازه ندادي از آن استفاده نکنم،فقط م یخوام خیالم راحت باشه،چون دیر یازود باید این کارو بکنی. فرشته لرزید معنی کلام فرشاد را به خوبی می دانست.او نیز نمیخواست با فرشاد ،فقط دوست باشد ،او با ذره ذرهوجودش او را م یخواست،اما نمیدانست با کدامین اطمینان این کار را بکند.آخردلش را به دریا زد و نشان ی منزل را به فرشاد گفت و براي برداشتن کوزه جلورفت. فرشاد از روي سنگچین بلند شد و در حال ی که با دست لباسش را تکان م یتکاند گفت؛"فرشته"... فرشته که براي برداشتن کوزه ها خم شده بود،بلند شد و به او نگاه کرد. "م یخواستم بگم..فردا..فردا م یآی ی؟" فرشته با لبخندي سرش را تکان سرش را تکان داد. "حتا اگر بارون ادامه داشت؟" فرشته باز سرش را تکان داد. فرشاد با رضایت نفسی کشید و چشمانش را بست. فرشته با صداي آرامی گفت:"من فردا به چشمه میام،حتا اگر از آسمان برف و بوران بیاد،چون به هر حال به آب احتیاج داریم". فرشادبا تعجب چشمانش را باز کرد،در لحن صداي فرشته شیطنتی احساس میشد.فرشادوقت ی به چشمان او نگاه کرد برق شیطنتی دید که برایش بسیار دل چسب بود. فرشادسرش را تکان داد و گفت:"بله، بله متوجهم،من هم اگر از آسمان سنگ و شمشیرببارد براي دیدن زیبای یهاي این چشمه و این پل چوبی قشنگ م یآیم". هر دو خندیدند و فرشته کوزه ها را به دست گرفت و گفت:"فرشاد خداحافظ و به امید دیدار". فرشاد سرش را تکان داد و گفت:"خدا نگهدار،م ی بینمت". فرشتهچند قدم رفته بود که فرشاد مثل این که چیزي به خاطرش رسیده باشدگفت:"راست ی فرشته تا یادم نرفته،م یخواستم بگم این روسري را جز مواقعی کهمیخواه ی پیش من بیای ی،جای ی سر نکن،در ضمن از قول من از ترانه تشکر کن". "حتما،البته اگر با چوبی چیزي منتظرم نباشد". ترانهدر انتهایه پل استاده بود و با نگران ی این پا آن پا میکرد.از زمانآمدنشان خیل ی گذشته بود و او از تنهای ی حوصله اش سر رفته بود.از طرف ینگران فرشته بود که نکند بالای ی سرش بیاید،وقت ی فرشته را دید نفس راحت یکشید و چند قدم به استقبالش رفت.بعد در حالی که کوزه اش را از دست اومیگرفت گفت:"خفه نش ی دختر" نصف جونم کردي،با خودم گفتم نکنه خفه ات کرده که صدات در نمیاد." سپس به سرعت قدم برداشت و به فرشته اشاره کردکه :"زود باش من دلم شور مامان تورو م ی زنه،میترسم فکر کنه من تا اینموقعه علافت کردم". فرشته با لبخند قدم هایش را تند تر کرد. خوشبختانه هوا با وجود ابري بودن نم یبارید و آن دو میتوانستند پیش از اینکه باران شروع شود به منزل برسند. کم ی که از پل دور شدند ترانه گفت؛"خوب این همه مدت چ ی به هم م یگوفتید؟" فرشته آهی کشید و گفت:"من که هیچ ی یعن ی فرصت نشد تا من چیزي بگم،اما" فرشته با نگران ی به ترانه نگاه کرد و گفت:" ترانه چکار کنم ،دارم دیوانه میشم ". "نه،نه تورو خدا حالا نم یخواد دیوانه بش ی،بذار من تورو به مامانت تحویل بدم بعد". "اذیت نکن،دارم جدي میگم،اون از من نشونی گرفت"! ترانه با چشمانی که از تعجب گرد شده بود به فرشته نگاه کرد و پرسید :" اون چ ی کار کرد؟" فرشته دستانش را باز کرد و حرفش را تکرار کرد. "تو هم نشونی خونتو دادي؟" فرشته به علامت مثبت سرش را تکان داد. ترانه لبش را به دندان گزید و به او خیره شد. فرشته گفت:"ول ی او قول داده،تا با پدر و مادرم صحبت نکردم،کاري نکنه". ترانه همان طور که به فرشته خیره شده بود گفت:"تو حالا میخواه ی این کار رو بکن ی؟" "نمیدونم،میترسم ول ی بیاد این کار رو انجام بدم". ترانههیچ نگفت ول ی در دل براي فرشته آرزویه موفقیت کرد.در این چند سال ی که اوبا فرشته دوست بود به خوب ی با اخلاق و خانواده او آشنا شده بود.حالاخیل ی دلش براي فرشته میسوخت،اما م یدانست که در این مورد هیچ کاري ازدستش بر نم یآید. آن دو مسافت باق ی مانده تا منزل را دویدند.ترانه پیش از جدا شدن گفت:"کارامو که کردم م یام بهت سر میزنم". "کار خوب ی میکن ی،چون بهت خیل ی احتیاج دارم". فرشتهپس از رسیدن به منزل متوجه شد آنگونه که فکر میکرده مادر نگرانش نبوده،اینبه خاطر وجود ترانه بود که خیال مادر از جانب او مطمئن بود. فرشته پس از اطمینان حاصل کردن از اینکه مادر کاري ندارد تا کمکش کند به اتاقش رفت تا در سکوت بهتر فکر کند. حالادیگر به هیچ چیز جز عشق ی که از فرشاد در دل داشت فکر نمیکرد.فرشته دراجراي تصمیمی که شب گذشته گرفته بود راسخ تر شده بود.او باید با پدر ومادرش صحبت میکرد ،شاید وقت ی متوجه همه چیز میشدند درکش م یکردند. فرشتهدر این مورد مطمئن نبود.البته از طرف پدرش امید بیشتري داشت.اما وقت ی بهواکنش مادر فکر میکرد وحشت تمام روح و جسمش را فرا میگرفت.فرشته خبر نداشتآنطور هم که فکر م یکند دنیا به کامش نیست.آن شب حین خوردن شا م ،پدر طوریکه فرشته هم متوجه شود رو به مادر کرد و گفت:"خوب نرکس به سلامتی کم ی روبه راه شدي و میتوان ی از مهمانانی که قرار است بیایند پذیرای یکن ی،درسته؟" نرگس لبخندي زد و سرش را تکان داد"آره خدا را شکر حالم خوبه قدمشون رو چشم،حالا ک ی م یآن؟" فرشته به پدر و مادرش نگاه کرد.نمیدانست از چه کسان ی صحبت میکنند. پدر نگاه ی به فرشته انداخت و گفت:"اگه خدا بخواد دهم فروردین براي مراسم سالگرد آقا کامران به شیراز م یرم و با اونا بر م یگردم". قلب فرشته فرو ریخت.فهمید پدر از چه کس ی صحبت م یکند.پیش از آن نیز شنیده بودکه ممکن است عمه مهتاب پس از ختم مادر دامادش دست بالا کند. |
این کلمه مانند پتک به مغزش کوبیده شد" دهم فروردین ..دهم فروردین..دهم فروردین".....
فرشته فکر نمیکرد به این سرعت بخواهند مقدمات ازدواجش را فراهم کنند.نفس عمیقی کشید و از جاي برخاست و از اتاق خارج شد. مهدي به نرگس نگاه کرد و آهسته گفت:"مثل این که فرشته زیاد خوشحال نشد". نرگس نفس عمیقی کشید و گفت:" ناراحت نشو،باید عادت کنه،بخواي به خودش وابزاریش معلوم نیست م یخواد چیکار کنه. فرشته خیل ی غمگین بود.با این وضعیت پیش آمده نم یدانست باید چه کار کند". آن شب تا صبح در اتاقش قدم م یزد و فکر میکرد.با خود حساب میکرد فقط چهار روز به دهم فروردین واقعی مانده است. او مانند زندانی بود که تا چند روز بیشتر به اعدامش نمانده است.در این مدت باق ی مانده منتظر معجزه اي بود تا او را نجات دهد. فرشتههر چه فکر کرد تا راه حال ی براي مشکلش پیدا کند به نتیجه نرسید.تنهانتیجه اي که گرفت این بود که باید فرشاد و عشق او را فراموش کند و بهسرنوشتی که برایش رقم خورده تن در دهد. فرشته با اینکه به این نتیجه رسیده بود اما این چیزي نبود که او م یخواست و همین دلیل ی بود که از ته دل بگرید. روز بعد تصمیم گرفت همه چیز را به فرشاد بگوید.اما با دیدن او تمام غم هایش را فراموش کرد و فقط به لحظه اي با او بودن فکر کرد. روزهفتم فروردین پدر کم ی دیر تر از سر کار برگشت،خیل ی ناراحت و پکربود.فرشته با دیدن پدر لحظه اي فکرش آشفته شد نکند پدر از موضوع او وفرشاد بوي برده باشد.با این فکر با نگران ی به دنبال پدر به اتاق آامد ومنتظر ماند. مهدي لباسش را عوض کرد و از اتاق خارج شد و پس از شستندست و رویش به اتاق برگشت.در حال ی که سر جاي همیشگ یاش م ینشست نفسعمیقی کشید که نگاه نرگس را به سمت خود کشاند. نرگس که تازه متوجه همسرش شده بود گفت:"چ ی شده مهدي،مثل این که امروز زیاد سر حال نیست ی خبري شده؟" مهدي نگاه غمگینی به فرشته و همسرش انداخت و سرش را تکان داد"متاسفانه خبر خوب ی نیست". نرگس با وحشت به او نگاه کرد.فرشته نیز با نگران ی به پدرش چشم دوخت. مهدي براي این که بیشتر از این همسرش را در نگرانی قرار ندهد گفت:"نترس به خیر گذشته،امروز خواهرم از شیراز تلفن کرد"... "خوب" دیروز کامران تصادف کرده". نرگس با دست به صورتش زد و گفت:"خاك بر سرم شد،حالش چطوره؟" "من خبر زیادي ندارم،اما خواهرم گفت به خیر گذشته،فقط مثل این که پاش شکسته". فرشته لبش را به دندان گرفت اما در این حال م یدانست دهم فروردین ب ی دهم فروردین. نرگس تصور او را به کلام کشید :"یعن ی خواهرت پس از مراسم سالگرد مادر کامران به شمال نم ییاد،درسته؟" مهدي پاسخی نداد و فقط سرش را به علامت مثبت تکان داد. نرگس آهی کشید و با دست بر زنیش زد و گفت:"اي داد ب ی داد" فرشتهبراي آوردن چاي به آشپزخانه رفت و آنجا دست هایش را به هم قلاب کرد وگفت:"خدا جون شکرت"از این که به جاي ناراحت شدن براي داماد عمه مهتاب خوشحال ی م یکردل بش را گزید و با تأسف چاي ریخت. روز هاي تعطیل ییک ی پس از دیگري رو به اتمام بودند.این براي فرشته و فرشاد خیل ی ناراحتکننده بود.آن دو هر روز طبق معمول همدیگر را ملاقات میکردند و تا حدودیهمدگر را شناخته بودند. فرشته در باره خودش هر چیز که لازم بود بهفرشاد گفته بود.تنها چیزي که نتوانسته بود به فرشاد بگوید ماجراي پسرعمه اش بود که فکر میکرد با گفتن آن فرشاد را ناراحت م یکند. ترانهاز این موضوع خبر داشت خودش هم از این که نتوانسته بود موضوع را به فرشادبگوید.خیل ی ب یتاب بود و تا توانسته بود پیش او گریه کرده بود،فرشته درمیان حق حق گری ههایش گفت:"ترانه م یترسم با نگفتن این موضوع به فرشادخیانت کرده باشم،به نظر تو اینطور نیست؟" ترانه از گری ههاي او ناراحتشده بود و نمیدانست چکار باید بکند و چطور او را دلداري دهد.او نیزم یدانست فرشته در بن بست بدي گیر کرده است،با وجودي که م یخواست امانمیتوانست به او کمک کند.با چشمانی که از اشک لبریز بود دستانش را دورشانه هاي او حلقه کرد و با بغض گفت:"فرشته تورو خدا گریه نکن،دلم ریش میشهمیشه،باور کن تو هیچ خیانتی به فرشاد نکردي،منم اگر بودم نمیتونستم اینموضوع رو به کوروش بگم،باور کن براي دلداري دادن به تو این رو نمیگم،فکرنکن تو تنها این مشکل رو داري باور کن خیل ی از دختر ها همین مشکل رودارند،شرایط بعض ی از آنها حتا از تو هم خیل ی بد تره اما نا امیدنیستند.تو که میگ ی به پسر عمه ات علاقه اي نداري هنوز هم که اتفاق ینیفتاده.خدا بزرگه،اما بنظر من باید با پدرت صحبت کن ی خیل یبهتره،نمیدونم چه فکري میکن ی،اما مطمئن باش اونا دشمنت نیستند،فوقش چ یمیشه دارت که نمیزنن،خیل ی باشه یک داد سرت میکشن و شاید یک سیل یبخوري،ول ی از این خیل ی بهتره که روزي صد بار م یمیري و زنده میش ی،بهخدا دلم برات خیل ی میسوزه،اما تنها کس ی که باید به تو کمک خودت هست ی". آنروز ترانه فرشته را تشویق به گفتن حقیقت به پدر و مادرش کرد.فرشته به ظاهرقانع شد،اما هر بر که م یخواست به نوعی مساله را عنوان کند دچار تشنج واضطراب شدیدي میشد به طوري که نم یتوانست حتا کلمه اي به زبان بیاورد. روزدهم فروردین پدر به مراسم سالگرد مادر کامران به شیراز رفت و پس از آن بهتنهاي بازگشت،بظاهر قضیه آمدن عمه به شمال منتفی شده بود و فرشته از اینبابت احساس آرامش میکرد،او دچاره سردرگمی شدیدي بود.هر شب با خود تصمیممیگرفت که صبح روز بعد با پدر صحبت کند اما همین که شرایط صحبت فراهم میشدهمان اضطراب به سراغش م یآمد و او را به سکوت واا م یداشت. فرشتههر روز مثل روزهاي پیش کنار چشمه فرشاد را م یدید.حتا روز سیزده بدر کهخانواده او به همراه خانواده ترانه به جنگل رفته بودند از فرصتی استفادهکرد و به بهانه قدم زدن با ترانه به ملاقات فرشاد شتافت. با وجودي که کوروش از ترانه خواسته بود تا در کنار او و خانواده اش باشد،به خاطر فرشته دعوات او را نپذیرفته بود. کوروشاز مخالفت او کم ی دل گیر شد اما چون ترانه را دوست داشت و از طرف یهنوزفرشته را فراموش نکرده بود مخالفتی نکرده بود.مخالفتی نکرد که ترانهتا ظهر با فرشته باشد،در عوض از ترانه قول گرفت که بعد از نهار به دنبالشبیاید و او را با خودش ببرد.ترانه پیشنهاد او را پذیرفته بود و خوشحال بودکه به این وسیله نامزدش را از خود نرنجانده است. روز چهاردهم فروردین جمعه بود و آن روز بسیار سختیی براي فرشته و فرشاد بود فرشتهاز صبح یکسره گریسته بود.براي او جدا شدن از فرشاد مثل جدا شدن روح ازبدنش بود،با اینکه م یدانست این اتفاق به هر حال رخ میدهد اما هر کاریمیکرد نمیتوانست خود را قانع کند. براي فرشاد هم این جدای ی آسان نبود.او هم مثل آدم مریضی گوشه اي کز کرده بود و در خودش بود. بعداز ظهر آن روز وقت ی به دیدار هم شتافتند ،فرشاد از چشمان متورم فرشتهفهمید که او خیل ی بیقرار است.فرشته خیل ی سع ی کرد تا این دیدار رادلپذیر و فراموش نشدن ی به پایان برساند اما نتوانست و از همان آغاز شروعکرد به گریستن،فرشاد نیز کلافه و سر درگم هر چه م یخواست او را قانع کندکه خیل ی زود باز میگردد نتوانست. هیچ کس ،حتا فرشاد از غمی که دردل فرشته بود خبر نداشت،در آن ملاقات کوتاه حتا نمیتوانست کلام ی صحبتکند،فرشته با بیقراري خداحافظی کرد و دوان دوان به سوي منزل شتافت. پساز رفتن فرشته که با شتاب صورت گرفت،فرشاد از کنار چشمه به روي پل آامد ودستانش را به پل چوبی تکیه داد و به آب پر خروش رود خیره شد.ساعت ی بههمان حال بود تا اینکه متوجه شد خورشید رو به غروب است،به اطراف نگاه کرد،همه چیز در آرامش و سکون بود،همه چیز به جز دل او که هنوز ساعت ی نشدهبراي فرشته دلتنگ بود،غروب غم انگیز جمعه بر قلبش چنگ زد و بیقراري او راشدت بخشید. فرشاد به جاده سنگ فرشی که به منزل محبوبش راه داشتنگاه کرد و آه کشید و زیر لب گفت:"خداحافظ عشق رویایی من،به خدا م یسپارمتو به امید دیدارت لحظه ها را م یشمارم". فرشاد نفس عمیقی کشید و براي جم کردن وسیلش به طرف ویلا به راه افتاد. |
چهار روز از باز شدن دانشگاه م یگذشت اما فرشاد حال درست ی نداشت،در مدت این چهار روز حتی سه ساعت هم سر
کلاس حاضر نشده بود.اواسط زنگ دوم بود که از استاد اجأزه مرخصی گرفت و از کلاس خارج شد و یکراست به سمت دانشکده محمد رفت.م یخواست با یک نفر صحبت کند و آن یک نفر کس ی بهتر از محمد نم یتوانست باشد. فرشاد وقت ی به دانشکده رسید ،شاهین یک ی از همکلاس یهاي محمد را دید و از او پرسید:"محمد را کجا م یتونم پیدا کنم؟" شاهین سرش را تکان داد و گفت محمد هنوز از تعطیلات باز نگشته،اما تلفنی عذرش را موجه کرده،مثل این که کاري پیش آمده باشد". فرشاد نفس عمیقی کشید و گفت:"خیل ی ممنون" و بدون اینکه چیزي به پرسد راه افتاد،یکراست به طرف خودرو اش رفت و به سرعت به طرف منزل حرکت کرد. ساعت ی بد فرشاد در راه شمال بود.به ساعتش نگاه کرد و با خود گفت:"اگه خوش اقبال باشم و سر از ته داره در نیارم،م یتونم خودمو براي ساعت چهار به چشمه برسونم،آاخ خدا کنه امروز فرشته بیاد چشمه". و با این تصور پایش را به پدال گاز فشرد. فرشاد خیل ی زودتر از آنچه پیش بین ی کرده بود به ویلا رسید.با اینکه هنوز زود بود اما دیگر صبر نکرد و به سمت چشمه راه افتاد.در تمام مدت ی که در انتظار فرشته بود با بیقراري قدم میزد و بیش از چندین بار کادویی را که براي او تهیه کرده بود از جیبش بیرون آورد و به آن نگاه کرد. آن روز فرشته مثل روزهاي پیش که غمگین و افسرده بود به سمت چشمه حرکت کرد.ترانه در کنار در منزل منتظرش بود،با دیدن او گفت :"فرشته تازگ یها خیل ی بد اخلاق شدي،میدونم برات سخته اما باید تحمل کن ی". فرشته لبخند کم رنگ ی به ترانه زد و به هملاه او به طرف چشمه راه افتاد.همین که به پل رسیددن فرشته لحظه اي ایستاد و نفس عمیق کشید "ترانه صبر کن.بوش رو حس میکن ی؟" ترانه استاد و نفس عمیق کشید:"چه بوي؟" ضربان قلب فرشته تند شده بود"بوي ادکلن فرشاد.....بوي ادکلن فرشاده... من مطمئن هستم". ترانه خنده اي کرد و گفت:"بچه خواب دیده،بیا بریم،فرشاد الان باید تو دنشگاهش باشه". فرشته به اطراف نگاه کرد و چشمانش را بست و سرش را به آسمان بلند کرد. ترانه که بوي ادکلن خوش بویی به مشامش خورده بود گفت:"آره راست میگی ". فرشته دیگه صبر نکرد و با شتاب به سمت چشمه دوید. ترانه چند قدم دنبال او رفت وبا صداي بلندي گفت:"پس بیا کوزه منم ببر،من که نمیتونم بیام مزاحمتون بشم". اما فرشته نه شداي او را صحنید و نه به خواسته اش گوش داد.دوان دوان به سمت چشمه دوید و همان طور که حدس میزد فرشاد را در انتظار دید.هردو هیجان زده بودند.فرشاد خیل ی سع ی کرد فرشته را در آغوش نگیرد و براي اینکه چنین اتفاق ی نیفتاد دستانش را به هم قلاب کرد و انتا را به هم فشرد. فرشته از خوشحالی م ی لرزید.اگر بهترین چی زهاي دنیا را به او هدیه میدادند اینقدر خوشحال نم یشد. وقت ی فهمید فرشاد فقط به خاطر دیدن او راه تهران تا شمال را سه ساعت و نیم ط ی کرده و قرار است همان شب به تهران باز گردد در حال ی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:"فرشاد دیدنت برام از هر چیزي دیگه تو دنیا با ارزش تر است،اما مهم تر از آان سلامتی تو است که به اندازه تمام هست ی برام ارزش داره.از تو میخوام با اینکار نگرانم نکن ی،من در این چهار روز بدون تو نبودام،تو دفتر و کتاب هم فقط نقش تورو دیدم.فرشاد خودت هم میدون ی که چقدر برام ارزش داري". فرشته نفس عمیقی کشید و با دست اشک هایش را پاك کرد. فرشاد به فرشته خیره شد و لحظه لحظه حرکات او را براي روزهایی که او را نم ی دید،ثبت و ضبط میکرد.خیل ی دلش م یخواست دستان فرشته را در دست بگیرد و با دستانش گرم ی و احساس قلب یاش را به او بفهماند،اما م یدانست فرشته با تمام دخترانی که او میشناسد فرق دارد. فرشاد چند لحظه به همان حال بود .کم ی بعد به خود آمد و گفت:"فرشته نمیدونم تا ک ی باید صبر کنم تا تو در مورد من با پدر مادرت صحبت کن ی.؟ اما م یخام از خودت خواستگاري کنم،نظرت هر چ ی باشه براي من با ارزش،دست کم اینکه خیالم را راحت می کنه". سپس مکثی کرد و نفس عمیقی کشید و بعد با صداي آرامی گفت ادامه داد:"فرشته دوست دارم با صداقت به من بگ ی نظرت چیه؟آیا همسرم من م یشوي؟" فرشته از حرف فرشاد متحیر ماند.در حال ی که لبش را به دندان گرفته بود،سرش را به زیر انداخت.تمام کار ها و حرفهاي فرشاد برایش غیر منتظره بود.به یاد نخستین روزي افتاد که با او صحبت کرده بود.در آان دیدار با صراحت به او ابراز عشق کرده بود و حالا هم از او خواستگاري میکرد. فرشته پس از چند لحظه با خجالت به فرشاد نگاه کرد که با نگران ی به او چشم دوخته بود.در نگاه او التماس و تمنا موج میزد. فرشته در دل با رضایت تمام آمدگی خود را الام کرد،اما م یدانست که نمیتواند به صراحت بگوید که همسرش م یشود،چون خودش هم نمیدانست چه پیش خواهد آمد. فرشته متوجه شد که مدت ی فرشاد را از انتظار نگاه داشته است،سرش را به زیر انداخت و آرام گفت:"فرشاد نهایت آرزوي من است که روز و شبم را در کنار تو سپري کنم،اما"... فرشاد حرف ی نزد و منتظر باق ی کلام او بود. فرشته پس از مکثی طولان ی ادامه داد:"در زندگ ی من مشکل ی وجود دارد که باید آن را حل کنم،اما مطمئن باش تنها مردي که م یتوانم آن را به عنوان همسرم بپذیرم تو هستی ". فرشاد با اینکه خیل ی کنجکاو شده بود اما در مورد دانستن مشکل او اصرار نکرد چون نمیخواست فرشته را تحت فشار قرار بدهد.فرشاد لبخند زد و قدم ی جلو گذشت و دست در جیب کرد.جعبه کوچکی بیرون آورد و آن را به طرف فرشته گرفت و گفت:"عزیزم،برات هدیه آي خریدم،یک انگشتر کوچک،تقدیم به کس ی که برام به اندازه تمام دنیا ارزش داره،فرشته ،با وجودي که میدونم خیل ی ناقابله،اما ارزش اون رو با عشق ی که بهت دارم بسنج". فرشته نگاه ی به کادو و سپس به فرشاد انداخت و گفت:"باور کن حضور تو برام بهترین هدیه بود". فرشاد لبخندي زد و گفت:"اون جاي خودش اما م یخواهم با دادن این هدیه ازت یک هدیه بگیرم. فرشته به نشانه تعجب و همچنین متوجه نشدن حرف او ابروونش را بالا گرفت.حالت او نشان میداد که چه فکري م یکند.فرشاد از نگاه فرشته پ ی به افکارش برد لبش را به دندان گرفت و سرش را تکان داد و گفت:" نوچ ،نوچ،نوچ،دیگه قرار نشد در مورد من فکر هاي ناجور کن ی،درسته که خیل ی دوستت دارم و با تمام وجود میخوامت اما اون قدر هم کم طاقت نیستم که تا وقتش صبر نکنم". فرشته سر به زیر انداخت و لبش را به دندان گرفت.فرشاد خنده اي کرد و گفت :"اما هدی هاي که میخوام بهم بدي این است که اجأزه بدي انگشتر رو خودم انگشتت کنم". گونه هاي فرشته از اشتباهی که کرده بود سرخ شد ،پلک هایش بهم خورد و با خجالت به افرشاد نگاه کرد و به علامت رضایت سرش را تکان داد.زمان ی که فرشاد دست فرشته را به دست گرفت،به چشمان او نگاه کرد و گفت:"فرشته خیل ی دوستت دارم"و به آرامی انگشتر را در انگشت دوم دست چپ فرشته جایی داد و به آرامی گفت؛"این حلقه نامزدي من و توست تا زمان ی که حلقه عقد جایگزین آن شود". صورت فرشته چون مجسمه اي بود که از مر مر سفید ساخته شده باشد.دستانش بر خلاف دستان فرشاد که چون کوره داغ بود،مانند تکه یخی سرد سرد بود.اما دلش گرم بود به گرم ی خورشید نیم روز تابستانی. فرشاد چند لحظه دستان او را بین دستانش گرفت و سپس به آرامی آنها را رها کرد و با چرخشی پشتش را به فرشته کرد و چند قدم از او دور شد. لحظه ها به تندي بعد میگذشتند،هر کدام در دل آرزو میکرد اي کاش میشد زمان را متوقف کرد. صداي ترانه که فرشته را به نام میخواند به آنها فهماند که وقت جدای ی فرا رسیده است،با کمال تعجب متوجه شدند که بیش از یک ساعت است که با هم صحبت میکنند و در این مدت هیچ کدام گذشت زمان را متوجه نشده بودند جز ترانه که کنار پل روز تخته سنگ ی نشسته بود و آنقدر دراختان و نرده هاي چوبی پل را شمرده بود که تعداد آنها را از بر شده بود. فرشته با شنیدن صداي ترانه سرش را تکان داد و به فرشاد گفت:"واي خیل ی بد شد،پاك ترانه را فراموش کرده بودم". "طفلکی ترانه، تو این مدت خیل ی اذیت شده،از طرف من بهش خیل ی سلام برسون و ازش تشکر کن". فرشته سرش را به نشانه تأید تکان داد و به سررعت کوزه اش را پر کرد و گفت :"الان بر م یگردم" و با شتاب به طرف ترانه رفت. ترانه با دیدن او نفس عمیقی کشید و گفت:"آخر از دسته تو خودم رو می کشم" فرشته با شتاب صورت او را بوسید و بدون گفتن کلام ی خم شد و کوزه او را برداشت و دوان دوان به سر چشمه رفت. ترانه با التماس گفت:"فرشته غلط کردم ما آب نم یخواهیم،تورو خدا نري یک ساعت دیگه بیاي."و سپس به نگران ی سر پل برگشت و با ترس به انتهاي جاده چشم دوخت.او از بابت خودش نگران ی نداشت اما از این می ترسید که مبادا مادر فرشته نگران شود و به دنبالشان بیاید.اما مثل اینکه آنقدر که او نگران فرشته بود،خود فرشته نگران چیزي نبود. فرشته کوزه ترانه را زیر آبشار کوچک چشمه گذشت و همانطور که نفسنفس میزد به فرشاد لنخند زد. هر دو به خوب ی میدانستند که فرشته بیش از آنکه باید تأخیر داشته است.فرشاد با نگران ی به ساعتش نگاه کرد و گفت:"میترسم دیرت بشه". "نترس دیرم شده" "یعن ی آب از سرت گذشته؟" "اي تقریبا" فرشاد خندید و گفت:"اگه اینطوره بیا از این جا یک راست به ویلاي ما بریم و ماشین رو برداریم و بریم تهران سر راه هم در محضر عقد م یکنیم و بعد"... فرشته با لبخند سرش را به آسمان بلند کرد و گفت:"هنوز آنقدر آب از سرم نرفته" فرشاد آهی کشید و گفت:"چه بد،کاش.....بهتره وقت را از دست ندیم.فرشته دوست دارم براي خودمون یک مخف ی گاه داشته باشیم تا بتونیم هر وقت خواستیم با هم در ارتباط باشیم". "واي چه خوب.چه توري؟" فرشاد شکاف کوچکی را که در تنه قطور درخت کنار چشمه بود به فرشته نشان داد و گفت:"تو این مدت که منتظرت بودم چشمم به این شکاف افتاد ،به نظر میرسه جاي خوب ی براي پنهان کردن پیغام های ی که میخواهیم به هم بدیم چطوره؟" فرشته دستانش را به هم فشرد و گفت"خیل ی عالیه" |
کوزه ترانه پر از آب شده بود و به آن دو فهماند که وقت رفتن فرا رسیده است. |
اما محمود به خصوص منیژه که شاهد رفتار اطرافیان بودند و از اینکه فرشاد کاري م یکند تا بازار حرف آنان گرم شود
حساب ی ناراحت بودند. جمعه شب هفته آخر فروردین بود.ساعت دوازده شب بود که فرشاد از شمال باز میگشت او با لباسی سر تا پا خیس به منزل بازگشت. فرشاد م یدانست که روز قبل جشن تولد فرانک بوده و مادر به همین مناسبت جشن بزرگ ی بر پا کرده تا به اصطلاح از تمام حربه اش براي به دام انداختن او استفاده کند. منیژه با اصرار زیاد از فرشاد خواسته بود که در جشن تولد حضور داشته باشد اما فرشاد پنجشنبه از دانشگاه یکراست راه شمال را در پیش گرفته بود . فرشاد خودرو اش را در گوشه اي پارك کرد و به سمت ساختمان رفت،مو هاي سرش هنوز خیس بودند و لباس هایش به تنش چسبیده بودند.فرشاد نگاه ی به ساختمان انداخت که در سکوت فرو رفته بود.با خود فکر کرد پدر و مادرش یا منزل نیستند و یا خوابیده اند چون چه چلچراغ هاي بزرگ اتاق پذیری ی روشن نبودند. وقت ی پا به داخل خانه گذشت پدر و مادرش را دید که روي مبل هاي راحت ی نشسته اند،به آرامی سلام کرد. منیژه با اخم به فرشاد نگاه کرد و سر تا پاي او را برانداز کرد.از اینکه فرشاد اینقدر به ظاهرش ب ی توجه شده بود از حرص دندان هایش را به هم فشرد. محمود هم با نگاه معن ی داري به پسرش نگریست.از حالت چهره او میتوانست بفهمد که هم خیل ی خسته است،هم حرف های ی براي گفتن دارد که در پشت چهره خونسردش آنها را پنهان کرده است. محمود به خوب ی او را میشناخت.م ی دانست فرشاد به ندرت این حالت را به خود م یگیرد و آن زمان ی است که براي رسیدن به چیزي خیل ی ب ی قرار است.این حالت فرشاد براي او بیگانه نبود،او این چهره را چند وقت پیش،زمان ی که فرشاد به او گفته بود فرزانه را می خواهد در او دیده بود اما با این تفاوت که آن موقع فرشاد خیل ی منطق ی تر و ب ی خیال تر از حالا بود. محمود همچنان با سکوت به فرشاد چشم دوخته بود.سپس چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. چهره مصمم فرشاد نشان میداد براي انجام کاري که قرار است انجام بدهد نظر هیچ کس برایش مهم نیست. فرشاد با گفتن شب بخیر به سمت اتاقش حرکت کرد که لحن غضبناك منیژه او را در جایش نگاه داشت. "فرشاد صبر کن". فرشاد به طرف او برگشت و گفت:"من خسته ام،اگر م یخواه ی نصیحتم بکن ی،بگذار براي زمان ی که خسته ن`ودم". منیژه با عصبانیت نفس عمیقی کشید و آمرنه گفت:نصیحتی در کار نیست میخواهم با تو صحبت کنم". فرشاد چشم از او برداشت و به پدرش نگاه کرد.سپس به طرفگلخانه اتاقه نشیمن رفت که با چند پله مرمري و مدور از سطح زمین جدامیشد.روي نخستین پله نشست و به مادرش چشم دوخت. منیژه چند لحظه سکوت کرد و گفت:" تو به من قول دادي در جشن تولد خواهرت شرکت کن ی،نه؟" فرشاد سرش را تکان داد و گفت:"قول ندادم، گفتم اگر توانستم" "براي چه نتوانستی؟" فرشاد شانه هایش را بالا انداخت و گفت:"خوب نشد" "نشد یا نخواست ی؟" "چه فرق ی میکنه،فکر هم نمیکنم حضور من اینقدر هم مهم بوده که مجبور باشم حساب پس بدهم". منیژه از حرف هاي فرشاد از کوره در رفت و با صداي بلندي گفت:"این چهبساطیه که راه انداختی،اون از تعطیلات ،این هم از این،هر روز غیبتم یزنه،سر کلاس آات مراتب حاضر نم یش ی ،هر وقت بارون میاد مثلدیوونه ها زیر بارون میپلکی،چه دردي داري که نه فکر خودت هستی نه فکرآبروي ما،چرا با ما بازي میکن ی؟" چهره منیژه ناراحت و عصبانی بود. فرشاد همچنان سکوت کرده بود و با فرو دادن خشمش سع ی میکرد کاري نکند کهبعدا پشیمان شود.او نگاهش را از مادرش که چون ببري خشمناك بود بر گرفت وبه جاي دیگر معطوف کرد. منیژه همچنان خشمناك و با صداي بلند سر فرشاد داد و فریاد م یکرد. محمود سکوت کرده بود.او م یدانست کوچکترین کلام ی آتش معرکه را تیزترم یکند.بنابرین با حالت ی معذب روي مبل جا به جا شد و با ناراحتی گاه ی بهفرشاد و گاهی به همسرش نگاه میکرد. اما خشم منیژه در فرشاد آثري نداشت.چون او به خوبی م یدانست حربه مادرش در به کرسی نشاندن حرفش داد و فریاد کردن است. منیژه با صدایی که از خشم درگه شده بود سر فرشاد فریاد کشید:"با تو هستمم یشنوي چ ی میگم؟م یخوام بدونم چه مرگته،چ ی تو سرته که اینقدر ادا درمیاري.؟" فرشاد به مادرش خیره شد و نیشخندي زد و با صداي آرامی که به خوب ی احساسم یشد آرامش قبل از طوفان است گفت:"م یخواي بدونی ؟هان؟طاقتش رو هم داري؟" منیژه فریاد زد:"آره ،آره میخوام بدونم کجاست اون پسري که همیشه بهشافتخار م یکردم.....چ ی شد؟ جاي اون رو این دیوونه اي گرفته که در صددآزار دادن خانوادش بر آمده". "ک ی،ک ی رو آزار میده من یا شما؟" در این زمان فرانک از اتاقش بیرون آمد و از بالاي نرده ها به این صحنه نگاه میکرد. فرشاد ادامه داد:"شما که ارزش همه چیز رو با پول و طلا مقایسهم یکنید.مادر سع ی نکن با داد و قال خودتو توجیه کن ی،من تصمیمی گرفتم کهتا آخرش م یایستم،حتا اگر شده از این خونه برم."فرشاد از جا برخاست ونزدیکتر رفت و روي مبلی روبروي مادرش نشست و با صداي آرامی گفت:"میخواماین رو بدونین که من تصمیمم را گرفته ام پس سع ی نکنید من رو منصرفکنید،چون ب ی فایده است". نفس در سینه منیژه حبس شده بود،با ذهن فعال ی که داشت م یدانست فرشاد از چه صحبت م یکند.آرزو میکرد آن چه فکر م یکند درست نباشد. فرشاد چون سکوت او را دید شمرده شمرده گفت:"من تصمیم به ازدواج گرفته ام". محمود ابروونش را بالا برد و ناخوداگاه صحنه جر و بحث منوچهر،با پدر ومادرش براي قانع کردن آنان براي ازدواج با غزل را به خاطر آورد. با وجودي که جای ی براي خندیدن نبود،اما لبخندي بر لبان محمود نشست.او بهشباهت فرشاد به منوچهر ،چه از نظر قیافه و چه از نظر اخلاق فکر میکرد،اونیز ماننده منوچهر کله شق و حادثه جوي بود و این چیزي بود که محمود همیشهآرزو داشت خودش چنین باشد. فرانک با ترس از پله ها پایین آمد و در کنار پدرش جاي گرفت. منیژه خشمش را مهار کرد و لحظه اي به فرشاد خیره شد.امیدوار بود انتخاب جدید فرشاد چیزي باشد که او بتواند آن را بپذیرد. منیژه با صدایی که کم ی خشن بود گفت:"خوب؟" فرشاد لبخندي زد و بعد جدي شد و گفت:"مادر من همون چهره شما رو بیشتر م یپسندم،با وجود داد و فریادتون بهتر م یتونم حرفمو بزنم". منیژه به خوب ی م ی دانست معن ی این کلام چیست،در لبخند غمگین فرشادتصویري آشکار بود که منیژه به خوب ی آن را دید.او در نگاه فرشاد خواند:من با کس ی که خودم انتخاب کردم ازدواج خواهم کرد .و این براي منیژه کهبراي آینده او تصمیمات مهم ی گرفته بود خیل ی ناگوار بود.در حال ی که سع یمیکرد آرمشش را حفظ کند سرش را تکان داد و لبخند تمسخر آمیزي بر لب آوردو با صدایی که احساس ی در آن مشاهده نم یشد گفت :"خوب به سلامت ی،حالااین عروس خانوم ک ی هست؟" فرشاد به خوب ی مکر منیژه را م یو م یدانست او ماند بمب ساعتی است که هرلحظه ممکن است منفجر شود .با این حال بدونه کوچکترین ترس ی ادامه داد:"شمااو را نم یشناسید.من در تعطیلات عید با او آشنا شدم". منیژه ابروونش را بالا برد.تازه علت غیبت هاي فرشاد را در تعطیلاتفهمید،اما باز امیدوار بود دختري که او انتخاب کرده از خانواده هاي سرشناسباشد که همان حوالی ویلاي اختصاصی دارند. منیژه چشمانش را تنگ کرد و به فرشاد خیره شد.اما این حالت فقط چند لحظهبود،مانند بازپرسی ادامه داد:"خوب خانواده اش چه جور آدم های ی هستند؟پدرش چه کاره است؟مادرش چ ی؟وضعیت مال یشان د رشان خانواده ما هست؟" فرشاد با کشیدن نفس عمیق به مادرش خیره شد.عاقبت چشمانش را بست عجیب بودکه چهره نجیب و زیباي فرشته پیش چشمش ظاهر شد.آنقدر در تصورش فرشته رامظلوم دید که دیگر نمیخواست چشمانش را باز کند تا مبادا تصویر او را ازدست بدهد.همان زمان با خود گفت:این بار حتما دوربین میبرم تا عکس ی از اوبگیرم. |
صداي مادرش او را به خود آورد.
"چ ی شد؟چرا جواب نمیدي؟آیا نباید عروس خانوم را به ما معرف ی کن ی؟" فرشاد چشمانش را باز کرد و گفت:"متوجه نشدم شما چ ی رو میخواهید بدونید". "همون چی زهای ی رو که پرسیدم". فرشاد پوزخندي زد و گفت:"من کاري به تحصیلات پدر و مادر و وضعیت زندگ ی او و همچنین سوالات شما ندارم من"... منیژه حرف فرشاد را قطع کرد و گفت:"اما من دارم و منتظر پاسخ پرسش هایم هستم". فرشاد متوجه شد مادرش در صدد گرفتن نقطه ضعف میباشد.در حال ی که به چشماناو چشم دوخته بود با لحنی که سع ی میکرد تحت تسلط داشته باشدگفت:"میخواه ی همه چیز رو بدونی،پس گوش کن ،فرشته دختر یک آدم عادي اما بافرهنگ و تحصیل کرده است.پدرش مهندس ناظر شرکت معتبري در شمال است.مادرشخانه دار اما تحصیل کرده است.وضعیت مال ی متوسطی دارند ،منزلشان هم درهمان حوالی ویلاي خودمان است.خودش هجده سال دارد و امسال هم دیپلمم یگیرد.تنها چیزي که حتما موره پسند شما قرار م یگیرد چهره فوق العاده اشاست.چشمان آب یاش آب ی تر از هر آسمانی است ،پوست لطیف اش مثل گال یاسسفید است،موهاي طلای یاش طعنه به خورشید میزند،اندامش موزون وزیباست،نگاهش آتش به دل ها میزند و درست و حساب ی دل از پسر شما برده،همیندیگه چ ی میخواه ی بدان ی.؟" لحن فرشاد عصبی بود،با این حال سع ی میکرد آغاز کننده جنگ نباشد.منیژهنفس نفسس میزد و دندان هایش را به هم میفشرد براي او ناگوار تر از هر چیزاین بود که فرشاد به خواستگاري دختري برود که صرف نظر از ثروت و خانوادهمتشخص در روستا زندگ ی م یکند.در یک لحظه خنده تمسخر آمیز اقوام و دوستاندر نظرش آامد و همان کاف ی بود که مثل باروتی که شعله کبریت به آن نزدیکشده باشد منفجر شود. منیژه لیوان آب ی که در کنارش بود برداشت و با خشم به سمت فرشاد پرتاب کرد.اگر فرشاد سرش را نکشیده بود مغزش را متلاشی کرده بود. لیوان آب از کنار گوش فرشاد گذشت و در برخورد با کف اتاق با صداي خفه ایشکست.فریاد منیژه دهشتناك تر از صداي شکستن ایوان حاضران را تکان داد. "پسره احمق،مجنون ،دیوانه،بلند شو از جلوي چشمم گم شو.تو شعور نداي.تو...تو خودت رو میخواه ی به نابودي بکشانی و ما را مسخره مردم کن ی، تو".... منیژه دستانش را در هوا م یچرخاند و به فرشاد توهین میکرد. فرانک وحشتزده به مادر نگاه میکرد و با دستان لرزانش دسته مبل را میفشرد. محمود برخاست و سع ی کرد منیژه را آرام کند. منیژه سر همسرش فریاد کشید و به او گفت که به او دست نزند.محمود به فرشاداشاره کرد که صحنه را ترك کند.اما فرشاد خیال چنین کاري را نداشت.اومادرش را بهتر از هر کس ی م یشناخت.این نخستین بار نبود که خشم او رام یدید،اما نخستین بار بود که خشم او متوجه فرشاد م یشد. فرشاد م یدانست اگر مادرش با چیزي مخالف باشد چنان صحنه آرایی م یکند کهطرف را از میدان به در کند.این شگرد او در به کرسی نشاندن حرفهایش بود. فرشاد با آرامش ظاهري سر جایش نشسته بود و به او چشم دوخته بود.محمودلیوانی به طرف همسرش گرفت و او را دعوت به آرامش کرد.منیژه با فریادي اورا از خود راند و خطاب به او گفت:"نم یبینی چ ی میگه؟پسره پاك خودشو زدهبه دیوانگی،م ی خواد آبروي همه ما رو ببره،واي جواب داداشم رو چ ی بدم،وایچطور خنده هاي مردم رو تحمل کنم.تو متوجه نیست ی ؟ نم یبین ی چطور لگد بهبخت خودش میزانه؟توي فامیل و غریبه این همه دختر متشخص و آبرمند وجودداره،رفته براي من گشته،گشته یک دختر ب ی سر و پا پیدا کرده ،دختري کهمعلوم نیست پدرش کیه،مادرش کیه،تو کدوم گدا خونه اي زندگ ی میکنه؟" نفس هاي فرشاد به شمارش افتاد.دست هایش را مشت کرده بود و آنها را فشرد.درمقابل توهی نهای ی که مادرش به فرشته م یکرد از درونم ی لرزید.اما نمیخواست بهانه اي به دست او بدهد که فکر کند فرشته پسرشرا از او گرفته است. منیژه همچنان فریاد میزد و اعصاب بقیه را بهم م یریخت . "کور خوانده،مکر از روي جنازه من رد بش ی،پسره ب ی لیاقت.دختر روستمی روول کرده چسبیده به کدوم نکبتی معلوم نیست .خاك بر سر شنیدم روستمی میگفتمن یک مشاور تمام وقت احتیاج دارم که بهتر از فرشاد خان شما پیدانمیکنم.حالا بیاد فرشاد خان ما رو ببینه،ببینه که دختر دسته گل اون رو ولکرده،عاشق کدوم معلوم نیست هر جای ی شده". فرانک با تعجب به مادرش نگاه میکرد .تا به حال ندیده بود او این گونه بددهنی کند.محمود نیز از طرز حرف زدن منیژه اخم هایش را در هم کشید . فریاد فرشاد هر دوي آنان را تکان داد.او مشتش را به پیشانی فشرد و فریادزد :"بس کن، خستم کردي،تو از اون چ ی میدون ی؟ هر دفعه خواستم باهات حرفبزنم همین بساط رو در آوردي ،این هم شد فرزانه،او که از خانواده درست وحساب ی و ثروتمندي بود،پدرش آدم متشخص و محترمی بود.از همه مهم تر تمامشرایط جنابعالی را داشت .اون دفعه هم بامبول درست کردي،بخدا خسته ام کردي،صد بار گفتم ،هزار بار دیگه هم میگم من از دختر های ی که تو برام پیدامیکن ی متنفرم،میفهمی متنفرم،نمیخوام تو یک ی مثل خودت رو برام پیداکن ی،ولم کن". رگهاي گردن فرشاد بیرون زده بود و روي پیشان یاش قطره هاي عرق نشستهبود.چهره اش از شدت خشم سرخ شده بود و نفس هایش تند و عمیق بودند. منیژه که انتظار شنیدن چنین سخنانی را از فرشاد نداشت ،مانند نهالی که اورا قطع کرده باشند تا خورد و ب ی حال روز دستان محمود افتاد .فرانک جیغیکشید و به طرف مادرش دوید. فرشاد بدون اینکه به آنان اعتنا کند با خشم به طرف اتاقش رفت.هنوز چندپله بالا نرفته که صداي منیژه را شنید که خطاب به او میگفت :"شده هم خودمرو بکشم هم تورو اما نم یزارم دست اون دختره ب ی سر و پا رو بگیري بیاریتوي این خونه."فرشاد برگشت و پوزخندي زد و با عصبانیت گفت:"مطمئن باش مناونو هیچ وقت اینجا نمیارم."و بعد با ب ی اعتنایی به فریاد و فحاشی او بهاتاقش رفت و در آن را به هم کوبید. فرشاد چند لحظه پشت در اتاق ایستاد و سرش را بالا گرفت تا نفس هایش بهحالت عادي در بیاید.سپس به سمت استریوي بزرگ اتاقش رفت و یک کاست تندخارج ی را درون آن گذشت و صداي آن را تا آخر بلند کرد.چشمانش را بست وهمراه آن شروع کرد به رقصیدن. با حرص پا هایش را به زمین میکوفت و احساس میکرد این ضربه هاي محکم پا اورا آرام م یکند.کم کم آرامش به قلبش باز گشت.در همان حالت به هیچ چیز بجزفرشته فکر نمیکرد ،او ناراحت نبود چون م یدانست ،این اتفاق خواه نا خواهپیش م یآمد و از اینکه توانسته بود موضوع را عنوان کند از درون احساس راحت ی میکرد |
فصل دوازدهم:
هفته بعد فرشته تعطیل میشد او سال آخر بود و براي آمدگی امتحانات معرف ی و پس از آن امتحانات پایان سال حدود ده روز تعطیل ی داشت. پدر چند روزي بود که به ماموریت رفته بود و قرار بود همان شب بازگردد.فرشته با ب ی صبري منتظر رسیدن پنجشنبه بود تا به دیدار فرشاد بشتابد.همانگونه که کتاب درس یاش پیش رویش باز بود مشغول نوشتن نامه اي براي فرشاد بود.قلم در دستانش میچرخید و کلمه هاي عاشقانه را روي کاغذ م یریخت.با صداي پدر که بلند او و مادرش را به نام م یخواند به سرعت دفترش را بست و با خوشحالی به استقبال پدر شتافت. دلش براي پدر حساب ی تنگ شده بود چنان او را در آغوش گرفت که مهدي با تعجب به او نگاه کرد .در نگاه فرشته چیزي بود که تا بحال به آن دقت نکرده بود.حضور نرگس باعث شد که از فکر نگاه معن ی داره فرشته خارج شود. ساعت ی بعد مهدي سر جاي همیشگ یاش نشسته بود و براي نرگس فرشته از مامریت خود به زاهدان تعریف میکرد.فرشته نیز کنار او نشسته بود و به صحبت هایش گوش میداد.در پایان صحبت هایش گفت که سه شنبه هفته آینده شش روز مرخصی گرفته است،زمان ی که فهمید فرشته هم تعطیل م یباشد با خوشحالی رو به نرگس کرد و گفت:"خیل ی خوبه ،حالا که اینطور شد،بهتره که چند روز بریم تهران ،هم یک سریع به خواهرم م یزنیم و هم آزمایشاتی رو که دکتر رحیمی برات نوشته انجام میده ی،چطوره؟" نرگس با خوشحالی رضایتش را اعلام کرد اما فرشته نه تنها خوشحال نه شد بلکه خیل ی هم دلگیر شد.او م یدانست با رفتن به تهران ممکن است سر حرف خواستگاري اش باز شود و این چیزي بود که او نمیخواست.اما م یدانست نمیتواند مخالفتی با رفتن به تهران داشته باشد زیرا با رفتن به تهران مادرش ازمایشاتش را تحت نظر دکتر هاي مجرب انجام میداد و این خواست خود فرشته هم بود. فرشته م یبایست هر چه زود تر ترس را کنار م یگذشت و با پدرش صحبت میکرد.او نمیخواست موقعیتی پیش بیاید که دیگر نتواند حرفش را بزند.او با خود فکر میکرد اگر پیش از اینکه عمه مهتاب براي محمد از من خواستگاري کند مخالفتم را اعلام کنم بهتر از زمان ی است که دیگر کار از کار گذشته باشد و اینجوري هم براي من بهتر است هم براي محمد،آنوقت عمه مهتاب م یتواند کس دیگري را براي محمد به زن ی بگیرد و اختلاف ی هم پیش نم یآید. این افکار به فرشته قوت قلب میداد و او را براي صحبت کردن با پدر تشویق میکرد.اما نمیدانست چگونه باید با پدر حرف بزند.اگر پدر از او م یپرسید دلیلش براي نپذیرفتن محمد چیست ،چه بگوید و چه عذري بتراشد .....عذري که بتواند پدر را قانع کند. فرشته هیچ وقت با مادرش در باره مسایل اینچنینی با مادرش صحبت نکرده بود چه برسد به اینکه بخواهد براي او از عشق به جوان غریب هاي صحبت کند. آن شب سر سفره شا م،مهدي متوجه تغییر حالت فرشته شد،ب ی اشتهایی و آه هاي پ ی در پ ی او مهدي را به یاد نگاه هاي معن ی داره فرشته هنگام ووردش انداخت و با دقت بیشتري او را زیر نظر گرفت. چهره غمگین و رنگ پریده او این فکر را در مهدي تقویت میکرد که فرشته دردي دارد که نمیتواند آن را بیان کند. نگاه هاي فرشته که با مظلومیت به او دوخته میشد حالت التماس آهوي ب ی زبان را داشت و این دل مهدي را به درد م یآورد. مهدي به فرشته که به ظرف غذایش چشم دوخته بود نگاه کرد و با تاثر آهی کشید.زیر چشمی به همسرش نگاه ی انداخت.او م یدانست نرگس با ناراحتی جسم ی و روح ی اش که در تمام زندگ ی با او بوده نتوانسته سنگ صبور خوب ی براي فرشته باشد. نرگس از زمان ی که دو پسر دوقولیش را هنگام زایمان از دست داده بود و دکتر ها مجبور شده بودند به دلیل ناراحتی پس از زایمان که نزدیک بود منجر به مرگ نرگس شود رحم اش را خارج کنند،دچار ناراحتی روح ی شده بود. نرگس همیشه در آرزوي داشتن فرزند پسري بود.وقت ی پس از آن حادثه فهمید که براي همیشه از به دنیا آوردن فرزند دیگري محروم شده ضربه سخت ی خورد بطوري که تا مدت ها در بیمارستان تحت دارمان روانپزشک بود. |
نرگس با گذشت زمان و صرف هزینه زیادي تا حدودي سلامتی نسب یاش را بدست آورد .اما گاه ی دچاره ناراحت ی
م یشد.او مجبور بود تا آخر عمر قرص اعصاب بخورد .در این بین ناراحت ی کلیهٔ او هم مزید بر علت بیماري روح یاش بود. آن زمان فرشته پنج سال بیشتر نداشت و در حقیقت از همان زمان تا کنون که هجده بهار از زندگ یاش م یگذشت،هرگز نتوانسته بود مادر را نسبت به خود صمیم ی احساس کند و مهدي این موضوع را به خوب ی م یفهمید.او با هوشیاري متوجه تغییر حال دخترش بود و منتظر فرصتی بود تا سر صحبت را با او باز کند. پس از صرف شا م ،فرشته سفره را جمع کرد و ظرفها را لب حوض حیاط برد تا بشوید.او م یخواست تنها باشد و شستن ظرف ها آن هم در این شب فرصت را به او م یداد. مهدي به نهانه وضو گرفتن به حیاط رفت،فرشته را دید که به ظرفها خیره شده و در عالم دیگر سیر م یکند.حدسی که م ی زد تبدیل به یقین شد.در حال ی که سع ی م یکرد صدایش ملایم باشد او را صدا کرد. فرشته با تکان ناگهانی به خود آمد.مهدي لب حوض نشست و آستی نهایش را بالا زد. "چیه بابا خیل ی تو فکري؟" فرشته با تردید به پدرش نگاه کرد،اما شهامت این که بتواند حرفش را بزند در خود نیافت. با لبخندي ساختگی گفت:"نه من حالم خوبه" پدر خندید و با لحن شوخ ی گفت:"اره م ی دونم حالت خوبه،پرسیدم چیزي هست که فکرت رو به خود مشغول کرده.؟" "نه فقط احساس خستگی م یکنم" مهدي حرف فرشته را باور کرد .حدود یک هفته بود که آسمان شمال ابري بود و بارانی بودن هوا در روحیه خودش هم تاثیر م یگذاشت و او را خسته و ب ی حوصله م یکرد. مهدي دستش را روي موهاي بلند و لخت او کشید و با مهربانی گفت:"ناراحت نباش عزیزم،چند روز دیگر تو و مادرت را میبرم تهران تا هم دیداري تازه کنیم و هم اینکه روحی هاي عوض کنیم.حدس میزنم دلت براي همه و محبوبه تنگ شده،اینطور نیست؟" فرشته سرش را تکان داد اما نگاهش چیز دیگري م یگفت. مهدي دست و رویش را شست و وضو گرفت.فرشته می دانست این تنهای ی فرصتی است که میتواند با پدرش صحبت کند و ممکن است دیگر این فرصت را بدست نیاورد. مهدي هنوز قدم ی بر نداشته بود که فرشته با لحن آرامی او را صدا کرد." پدر" مهدي با تعجب به او نگاه کرد.حالت صدا کردن او طوري بود که گویی از چیزي ترسیده است. "چ ی شده بابا؟" فرشته شتاب زده گفت:" م یخواستم بگم...." و در همان حال از حرفش پشیمان شد. حالا دگر مهدي مطمئن شده بود که اتفاقی افتاده که فرشته جرات نمیکند آن را بیان کند .نفس عمیقی کشید و نزدیک فرشته روي لب حوض نشست،و با لحن آرامی گفت:"فرشته تو میخواه ی چیزي به من بگ ی؟" فرشته به پدرش خیره شد با وجود نور کم حیاط ،مهدي به خوب ی چشمان دخترش را م یدید که با نگران ی به او م ینگرد. مهدي با لحن اطمینان بخشی گفت:"نترس بابا،شهامت داشته باش و حرفت را بزن". فرشته دلش را به دریا زد و با صداي ضعیفی که میلرزید گفت:"شما قول م ی دهید که مرا درك کنید و عصبانی نشوید؟" مهدي به دلشوره افتاده بود.او نمیدانست فرشته چه م یخواهد به او بگوید.اما م یدانست هر چه هست آنقدر خوشایند نیست که فرشته را اینچنین آشفته و ترسان کرده است. مهدي سرش را به علامت مثبت تکان داد و چشم به دهان او دوخت. آن شب مهدي در رختخواب مرتب از این پهلو به آن پهلو میشد.افکارش به هم ریخته بود و در دلش آشوبی به پا شده بود.او مردي منطق ی و عاقل بود اما هضم این مساله برایش دشوار بود.او سالها خواهر زده اش را که خیل ی هم به او علاقه مند بود به عنوان داماد و همسر آینده دخترش پذیرفته بود و براي آن دو چه نقشه ها در سر م یپروراند.اما امشب از دخترش شنیده بود که او نم یتواند محمد را به عنوان همسر بپذیرد و دلیل آن هم علاقه اي بود که به تازگی نسبت به جوان دیگري پیدا کرده است.فرشته به او گفته بود که آن جوان هم به او علاقه دارد و تا کنون چند بار خواسته تا خانواده اش را از نزدیک ملاقات کند.مفهوم این حرف فرشته این بود که به پدرش بفهماند آن جوان او را براي همسري انتخاب کرده و نیت سویی ندارد. مهدي مردد و درماند با خود فکر میکرد گیرم که فرشاد پسر خوب و خانواده داري باشد اما آخر تکلیف محمد چیست؟با فکر کردن به محمد دلشوره اش بیشتر شد،آنقدر که از جا بلند شد و نگاه ی به همسرش که در خواب بود انداخت و آهسته و ب ی صدا بسمت جا لباسی رفت و پس از برداشتن کتش از در اتاق خارج شد. باز هم دانه هاي ریز و یک دست باران شروع به باریدن کرده بود مهدي روي صندل ی چوبی که در ایوان قرار داشت نشست و از جیب کتش سیگاري بیرون آورد و آن را روشن کرد و غرق در افکارش به دانه هاي ریز و ممتد باران که نور ضعیف لامپ حیاط شدت آن را نشان میداد خیره شد. او م یدانست که با زور سیل ی می تواند فرشته را وادر به ازدواج با محمد کند یا از راه دیگري وارد شده و با تهدید و ارعاب فرشاد کاري کند تا او دست از فرشته بردارد.اما م یدانست با این کار قلب کوچک و حساس فرشته را م ی شکند،و او را محکوم به عمري زندگ ی با قلبی شکسته و روح ی آسیب دیده خواهد نمود. مهدي به گذشته خود فکر م یکرد.به خودش که عمري را در کنار نرگس سپري کرده بود اما هیچ وقت عاشق او نبود.به اینکه پیش از ازدواج با نرگس عاشق دختري به نامه فرشته بوده،دختري به زیبای ی فرشته هاي آسمانی و فرشته دختر خودش. مهدي به گذشته باز گشته بود و به زمان ی م یاندیشید که به مادرش گفت عاشق دختري به نام فرشته شده است.شب هنگام وقت ی مادرش جریان خاطر خواه ی او را براي پدرش نقل کرد پدر بناي داد و فریاد را گذشت که مادر آن دختر زن خوشنامی نیست و.... پدر و مادرش بدون رضایت او از میان اقوام پدري اش نرگس را از پدر و مادرش خواستگاري کردند و به او حکم کردند یا باید با نرگس ازدواج کند و یا نام او را از شناسنامه شان خط م ی زنند. مهدي حلقه دود سیگار را به همراه آهی از سینه بیرون داد.او آنچنان غرق در گذشته شده بود که متوجه بند آمدن باران نشد. او تصاویري از زندگ ی خودش را به یاد آورد که عمري با تفاهم و گذشت در کنار نرگس زندگ ی کرده بود اما در تمام عمر حسرت خورده بود زیرا ذره اي از عشق ی را که به فرشته داشت نسبت به نرگس احساس نم یکرد. او سالها با فرشته در قالب نرگس زندگ ی کرده بود و به یاد تنها زن دوست داشتنی زندگ یاش همسرش را در آغوش گرفته بود و او را مورد ملاطفت قرار داده بود.حتا نام فرزندش را به یاد عشق ی که زمان ی به دختري داشت فرشته گذشته بود. سالها از آن ماجرا م یگذشت و اکنون نرگس را به چشم همسري که سالها را در کنار او سپري کرده بود و در غم و شاد يهایش شریک بود پذیرفته بود و به وجودش عادت کرده بود.به اینکه سالهاي در ب ی خبري و غفلت در رؤیا هایش به نرگس خیانت کرده بود اما حالا دیگر نم یخواست نسبت به تنها دخترش فرشته ستم کند و با مجبور کردن او به ازدواج ،عمري حسرت عشق ی را به خیال بکشد.او نم یتوانست ونمی خواست فرشته را چون خودش فداي زندگ ی کند،حتا اگر شده احساسات محمد را که او را هم جانش دوست م یداشت زیر پا بگذرد. فکر کردن در باره محمد قلب مهدي را جریحه در میکرد پسري دوست داشتنی و مهربان که او به خوب ی م یدانست چه قدر به فرشته علاقه دارد. از همه بد تر نرگس بود که با نگرانی منتظر سر انجام دادن فرشته بود تا به قول خودش خیالش راحت شود. با وجود بیماري جسم ی و روح ی او مهدي م یدانست نم یتواند با او در مورد این مساله به راحت ی صحبت کند. مهدي آنقدر ناراحت بود که دلش می خواست فریاد بکشد و از خدا براي حل مشکلش راهنمای ی بخواهد.او سرش را در بین دستانش گرفت و بر غم سنگین دلش گریست. از طرف ی در اتاق ی که با یک در به اتاق پدر مادر راه داشت فرشته نیز در رختخوابش نشسته بود و به صداي بارش باران گوش سپرده بود. دلش تنگ بود و نم یدانست که عاقبتش چه میشود.به پدر و مادرش فکر میکرد و اینکه واکنش مادر در مورد این مساله چه م یباشد. افکارش به لحظه اي باز گشت که براي پدر از علاقه اش به فرشاد سخن گفته بود.فرشته از به یاد آوردن آن کلمات تازه به یاد آورد که باید خجالت می کشید که جلوي پدر با چنین صراحتی از عشقش به مردي بیگانه سخن م یگفت. او به پدرش افتخار م ی کرد که با صبوري حرفهایش تا تحمل کرده بود.به طور حتما هر کس دیگري بود که از زبان دخترش این سخنان را م ی شنید واکنش تندي نشان میداد ،اما پدر بدون نشان دادن هیچ ناراحتی فقط گوش کرده بود،درست مثل سنگ صبوري ،پس از آن به آرامی یک نسیم او را ترك کرده بود. فرشته نم یدانست چه میشود ول ی تا حدودي خیالش راحت شده بود که توانسته با کس ی حرف دلش را بزند ،آن هم با پدر که م یتوانست در تعیین سرنوشتش سهم بزرگ ی داشته باشد.فقط مانده بود مادر ،با فکر کردن در باره او وحشت تمام وجودش را فرا گرفت.فرشته به خوب ی م ی دانست که مادر بر خلاف پدر نه منطق ی است نه تحمل شنیدن صحبت هاي این چنینی را دارد به عقیده مادر دختر باید با هر کس ی که بزرگتر هایش تشخیص م یدادند خوب است ازدواج کند و در تمام طول زندگ ی سع ی کند تا محیط خوب و راحت ی براي همسر و فرزندانش فراهم کند.مادر بارها به فرشته گفته بود لباس عروس ی یک زن باید کفن آرزو هایش باشد. فرشته آهی کشید و زنوانش را بغل کرد و سرش را روي دستانش گذاشت و به فکر فرو رفت. فرداي آن شب فرشته براي آوردن آب از چشمه به دنبال ترانه رفت راحله خانم گفت :"کوروش به دنباله ترانه آماده و او را براي دیدار از خانواده اش به شهر برده است". فرشته از راحله خانم تشکر کرد و به تنهای ی به طرف چشمه راه افتاد،راه را به آرامی ط ی میکرد .بر خلاف چند روز گذشته که هوا گرفته و ابري بود خورشید سر از پشت ابر ها بیرون آورده بود و به زیبای ی م ی تابید.هوا بسیار دلپذیر و روح افزا بود. وقت ی به پل رسید مکثی کرد و به راه ی که فرشاد همیشه از آن م ی آمد نگاه کرد و نفس عمیقی کشید،سپس آرام آرام به سمت چشمه رفت.سر و صداي پرندگان که پس از چند روز بارانی نشاط تازه اي گرفته بودند نگاه فرشته را به سوي شاخه ها کشاند. فرشته کوزه اش را زیر آبشار چشمه گذاشت و خود به طرف درخت تنومند رفت تا نامه اي را که شب قبل براي فرشاد نوشته بود کنار نامه هاي قبل ی بگذرد ،اما با کمال تعجب دید که از چهار نامه قبل ی خبري نیست.لبش را به دندان گرفت و در فکر فرو رفت.فکر کرد بر اثر ریزش مداوم باران نامه ها خیس شده و از بین رفته اند اما با بررسی شکاف متوجه شد که آنجا خشک است و امکان نفوذ باران به آنجا نیست.به اطراف درخت نگاه کرد را شاید تکه هاي کاغذ را پیدا کند. فرشته به فکر فرو رفت که به سر نامه ها چه آمده است.آن روز سه شنبه بود و تا آمدن فرشاد دو روز دیگر باق ی مانده بود .پس سر نامه ها چه آمده بود.فرشته با ترس با خود فکر کرد نکند کس ی سر از کار او در آوده باشد.از محل مخفیگاه فقط خودش و فرشاد و ترانه خبر داشتند. فرشته با نگران ی کنار تنه درخت نشست و به آن تکّیه داد و به فکر فرو رفت. او به ترانه بیش از هر کس دیگري اعتماد داشت و م یدانست که نم یتواند در باره او فکر بدي به خود راه بدهد. فرشته در این افکار بود که صدایی نظرش را جلب کرد،با وحشت سر بلند کرد و در چند قدم یاش فرشاد را دید که با لبخندي به او نگاه م یکرد.در دست فرشاد چند ورق بود که آنها را بالا نگاه داشته بود و با صداي شوخ ی گفت:"سرکار خانوم دنبال این مدارك م یگشتید؟" فرشته حتا نتوانست جیغ بکشد،با دیدن فرشاد قلبش فرو ریخت.آنقدر هیجان زده شده بود که حتا نم یتوانست از جا تکان بخورد.با لبانی که از شدت هیجان باز مانده بود به فرشاد نگاه کرد. فرشاد از چهره فرشته خندید و گفت:"چیه عزیزم،چرا اینجوري نگاه میکن ی؟" فرشته به خود آمده بود پلک هایش را به هم زد و گفت:"فرشاد خودتی یا من خواب میبینم؟" فرشاد باز همخندید و گفت:"نه فرشته خواب نم یبینی،اما من روح فرشاد هستم که براي دیدنت آمدم،چون خودش کار داشت مرا فرستاده". فرشته خندید و نگاه ی به سر تا پاي فرشاد کرد .او بلوز پشمی به همراه شلوار جین به تن داشت،و مو هایش کم ی بلندتر شده بود. فرشاد چون نگاه فرشته را بر خود دید لبخندي زد و گفت:"چیه روح خوش تیپ ندیدي؟" "تنها روح ی که دیدم لباس تنشه و آنقدر مودبه ،تویی". فرشاد ابرو هایش را بالا انداخت و گفت:"راستش اولش م یخواستم مثل همون روح های ی که میگ ی برهنهٔ بیام،اما فرشاد غیرتش قبول نکرد که منو لخت بفرسته،یک دست از لباس هاي خودش رو بهم قرض داد". فرشته از بیان شیرین فرشاد از خنده ریسه رفت. فرشاد قدم ی جلو گذشت و نزدیک او به زمین نشست و در حال ی که با شیفتگ ی او را نگاه م یکرد گفت:"فداي خندیدنت بشم.بخدا وقت ی م یخندي مثل یک گل سرخ شکفته م ی شوي،درست مثل همون که اولین بار بهت دادم". "مگه بهم قول ندادي وسط هفته نیاي؟" "من که نه،اون فرشاد بود که بهت قول داد ،اما من روحشم". فرشته دستش را جلو برد و به بازوي فرشاد دست کشید و با لبخندي گفت:"اما من تا جای ی که شنیدم روح ها قابل لمس نیستند". فرشاد متوجه منظور او شد و گفت:"وقت ی یک فرشته به یک روح دست بزنه انتظار داري روح زنده نشه؟"فرشته اخمی کرد و گفت:"فرشاد سئوال کردم درست جوابم رو بده". "چیه عزیزم ،یادم رفت چ ی پرسیدي". "گفتم که مگه قرار نبود وسط هفته این راه رو نیاي،لابد باز یکسره تخته گاز آمدي؟ فرشاد سرش را خم کرد و با حالت مظلومانه اي گفت:"باور کن هر چ ی به دلم قول نامه رو نشون دادم که بابا من با فرشته عهد کردم که فقط آخر هفته به دیدنش برم،قبول نکرد که نکرد.پاشو فشار داد به رگ و پ یام که من رفتم،خواست ی بیا نخواستی برو سرد خونه بخواب.خلاصه من هم که دیدم راست راست ی قلبه راه افتاده که ما رو قال بذاره بهتر دیدم دنبالش راه بیفتم،در ضمن بهت اطمینان میدم یک سره تخته گاز نیامدم چون بین راه یک بار پنچر کردم". فرشته خندید و سرش را تکان داد.او به همان چیزي رسیده بود که سال ها منتظرش بود او فرشاد را با تمام وجود م یپرستید ،فقط او بود که بیان ی اینچنین زیبا داشت. آن دو زیر درخت نشسته بودند که روي چشمه سایه انداخته بود فرشاد مشغول نوشتن متنی براي فرشته بود.فرشته نیز در فاصله کم ی از او نشسته بود و به دست او که قلم را میچرخند نگاه م یکرد. فرشاد مینوشت: قصه اینجوري شروع شد..... که تو بیقراري من رسیدي/منو دیدي/ مثل خورشید تو تابیدي به تن مرده عشقم / تو دمیدي/منو دیدي قصه اینجوري شروع شد.... اون سوار خسته راه ی که کشیدي / تا در کوچه احساس و پریدي / منو دیدي / منو دیدي قصه اینجوري شروع شد..... قصه عشق من و تو / قصه پاییز و برگه / قصه کوچ تگرگه / قصه جنگل و رازه / قصه درد و نیازه / قصه درد و نیازه قصه اینجوري شروع شد.... حالا من موندم و احساس / که یک دنیاست / آخر عشق منو تو یک معماست / غصه ما رو نخور / صبح غزل خون دیگه پیداست / دیگه پیداست. فرشته به یاد آورد که باید مطلبی را به فرشاد بگوید. "راست ی تا یادم نرفته،ما شنبه آینده به تهران میرویم". فرشاد سرش را از روي کاغذ بلند کرد و به فرشته نگاه کرد. "چه خوب پس من این هفته از خط شمال تهران مرخصی میگیرم". فرشته خندید و فرشاد با لبخند به او نگاه کرد. فرشته به خدا وقت ی میخندي،فکر م یکنم آنقدر قدرت دارم که م یتونم به خاطر تو دنیا رو زیر و رو کنم". فرشته سرش را به یک طرف خم کرد و گفت:`فرشاد اینجوري صحبت نکن میتسم تمامحرفهاي قشنگت رو بزن ی و بعد ها چیزي براي گفتن نداشته باش ی". فرشاد اخمی کرد و گفت:"از چ ی م یترس ی عزیزم؟فرشاد و کم حرف ی،حاشا وکلا،فرشاد مگر حنجره اش را از دست بدهد که حرف زدن را فراموش کند.اماعزیزم فداي ترسیدنت هم م یشوم.با وجود تو من هر لحظه یک پا شاعرم و یکشاعر حتما بیاد عاشق باشه که بتونه شعر زیبا بگه ،پس من همه شرایط لازمرو دارم،درسته؟" فرشته نفس عمیقی کشید و بدون گفتن کلام ی به ورقی که دست فرشاد بود خیره شد. فرشاد وقت ی سکوت فرشته را دید گفت:"خوب داشتی م یگفت ی،کجاي تهران پا میذاري تا خودم رو قربونی کنم؟" فرشته اخمی کرد و با اعتراض گفت:"فرشاد لوس نشو". "چشم عزیزم ،بگو" "با بابا و مامان میریم سري به عمه بزنیم". "جدي،مگه عمه خانومت تو تهران زندگ ی م یکنه؟" "آره،ما هم تا موقعی که من ده سالم بود تهران زندگ ی م یکردیم اماوقت ی که مادر مریض شد،براي سلامتی روح یاش دکتر تجویز کرد تغییر مکانبدهیم و مادر از پدر خواست او را به زادگاهش باز گرداند.پدر به خاطرسلامتی مادر بر خلاف میل باطنی خودش را به شمال منتقل کرد و گرنه ما یکخونه خیل ی قشنگ داشتیم با یک حوض خیل ی بزرگ". فرشته به نقطه اي خیره شد و سع ی کرد خاطرات منزل قدیم یشان را به خاطر بیاورد. فرشاد لبخندي زد و گفت:"من با اینکه هنوز پدرت رو ندیدم اما م یدونم آدمبا فهم و کمالیه،باور کن خیل ی دلم م یخواد ببینمش و روي پ اهایش بیفتم تادخترش را به من بدهد.راست ی فرشته دوست داري وقت ی با هم ازدواج کردیمهمون خونه رو برات بخرم؟" فرشته با خجالت به او نگاه کرد و به او لبخند زد و گفت:"نه، چون اون خونه خراب شده و به جاش یک مجتمع درست شده". فرشاد اخمی کرد و گفت:"حیف شد.من هم از خونه هایی که حوض دارن خوشم میاد.خوب نگفتی خونه عمه خانوم کدوم طرفه". "طرف هاي میدان منیریه". "جدي؟ خیل ی جالبه.کدوم خیابون؟ اسمشو میدون ی؟" فرشته خندید و گفت:" نشونی خونه عمه منو براي چ ی م یخواي؟" فرشاد سرش را تکان داد و گفت:"من تمام خیابون هاي دور و اطراف اونجا روم یشناسم خیل ی دلم م یخواد بدونم خونه قدیم ی شما کجا بوده". فرشته ابروونش را بالا برد و گفت:"هوم،فهمیدم ول ی خونه عمه با خونه ما یککوچه فاصله داشت ،ما تو بلوار بودیم و اونا تو کوچه فردوس هستند". فرشاد با تعجب به فرشته نگاه کرد. "چیه ،از اینکه اسم خیابون هاي تهران رو بلدم تعجب کردي؟" فرشاد سرش را تکان داد و گفت:"نه راستش کم ی گیج شدم". ""چرا؟" فرشاد به او بگاه کرد و گفت:"آخه یه زمان ی پاتوق من همون طرفا بود.این محل خیل ی برام آشناست.خوب یک کم بیشتر توضیح بده". "از خونه عمه یا خونه خودمون؟" "فرق ی نمیکنه،اما بهتره که از خونه عمه خانوم بگی ". "خوب یادمه سر کوچه شون یک سوپر مارکت بود که همیشه از دست من و دختر عمه ام کلافه بود،بسکه ما ازش خرید م یکردیم و پس م یبردیم". فرشاد خندید و گفت:"اسم دختر عمه آت چیه؟" فرشته ابرونش را بالا برد و با لحن مشکوکی پرسید:" چیه نکنه با دختر عمه ام".... فرشاد نگاه عاشقانه اي به فرشته انداخت که با حسادت به او نگاه میکرد.سرشرا تکان داد و گفت:"فرشته نم یدونی چقدر خواستنی هست ی و همه چیز در تودر حد کمال است،حتا حسادتت که الان قلبمو سوراخ م یکنه". فرشته سرش را به زیر انداخت و گفت:" اسم دختر عمه ام محبوبه است". نفس در سینه فرشاد حبس شد.آب دهانش را قورت داد و گفت:" پسر عمه هم داري؟" حالا نوبت فرشته بود که نگران شود به فرشاد نگاه کرد و با تعجب پرسید:"چطور؟" "هیچ ی، میخواستم مطمئن باشم". فرشته سرش را تکان داد و گفت:"بله ،یک پسر عمه دارم". "اسمش؟" فرشته گیج به فرشاد نگاه کرد ،او نم یدانست چرا فرشاد اینقدر کنجکاویم یکند.فکر و خیال به مغزش هجوم آورده بود و دنبال پاسخی براي چرایش بود. هنوز به فرشاد پاسخی نداده بود که فرشاد با لحن خاص ی گفت:"نام او محمد مهر نیا نیست؟" قلب فرشته فرو ریخت.با تعجب به فرشاد نگاه کرد.صد ها پرسش به مغزش هجومآوردند.فرشاد از کجا محمد را م یشناخت؟نکند به خواست او سر راهش قرارگرفته است تا او را امتحان کند.محمد چه رابطه اي با فرشاد دارد؟ خیل یپرسش هاي دیگر که او دوست داشت پاسخ آنها را بداند. فرشته سرش را تکان داد و گفت:"بله ول ی تو از کجا او"... فرشاد دست ی به صورتش کشید و با انگشت به لب هایش فشار آورد و در همان حالچشمانش به نقطه اي ثابت ماند .معلوم بود مشغول متمرکز کردن فکرش م یباشد. براي فرشته لحظه ها به قدر ساعت ی طول کشیدند،فرشاد به خود آامد و به او نگاه کرد و با گنگی پرسید :`پس تو دختر دائی محمد هست ی؟" فرشته مانند خطا کاري که مچش را گرفته باشند به فرشاد نگاه م یکرد.ازچشمان آب یاش مظلومیت م یبارید و با نگاه به فرشاد م یفهماند که گناهیجز اینکه عاشق شده است ندارد. فرشاد در عالم دیگري سیر میکرد ،به طوري که نه متوجه تغییر حالت فرشته شدو نه رنگ پریده گی او را دید.فرشاد در این فکر بود که چرا محمد با وجودداشتن دختر دائی به این زیبای ی ،تا کنون او را به عنوان همسر انتخابنکرده است.شک نداشت اگر چنین خیالی داشت نخستین کس ی که از این موضوعباخبر میشد خود او بود،زیرا او و محمد رابطه اي صمیم ی تر از دو دوست عادیداشتند. فرشاد با خود گفت:شاید او نیز چون من علاقه اي به ازدواج فامیلی ندارد.امانگاه ی که به فرشته م یانداخت او را سر در گم میکرد و با خود فکرم یکرد مگر م یشود انسان انقدر ب ی احساس باشد که چنین فرشته اي را درکنار داشته باشد اما نسبت به او ب ی تفاوت باشد. فرشاد نفس عمیقی کشید و با خود گفت: بهتر است از محمد به خاطراین ب یسلیقه اش تشکر کنم،چون اگر فرشته کاندیداي او بود به من سهمینمیرسید. با این فکر به فرشته نگاه کرد ،او با حالت بخصوصی به او م ینگریست.فرشادمفهوم نگاه او را درك نکرد ول ی آنقدر نگاهش مظلومانه بود که باعث شدفرشاد دستش را روي قلبش بگذرد و به او بگوید:`فرشته آخر من رو با ایننگاهت میکشی،این چه طرز نگاه کردنه که اینقدر نفوذ داره که فکر م یکنمتیغه دشنه به قلبم فرو میره". فرشته محزون سرش را پایین انداخت و حرف ی نزد. فرشاد بر دیگر به سخن در آمد و گفت:"فرشته محمد یک ی از بهترین دوستانمنه،از این تعجب کردم که در مدت این ده دوازده سال ی که با او دوستهستم،نم ی دونستم که دختر دائی خوشگی مثل تو داره."سپس خندید و ادامهداد:"اون بد جنس هم خوب م یدونه چه چی زهای ی رو از من پنهان کنه". لرزشی وجود فرشته را فرا گرفت. این موضوع براي او مصیبتی بود.فرشته احساسکرد دیگر طاقت ندارد و کم مانده که از ناراحت ی زیر گریه بزند.فکر کردحالا چطور به فرشاد بگوید من براي بهترین دوست تو کاندید شده ام. |
فرشته ناگهان از جا برخاست و گفت:"بهتره من برم،من..."نتوانست حرفش را تمام کند،زیرا چیزي به ذهنش نمیرسید
بیان کند. فرشاد با تعجب فرشته را م ینگریست که معلوم بود از چیزي ناراحت است. فرشته امروز سه شنبه است،تا چهارشنه چهار روز دیگر مانده،م ی تونم پنجشنبه ببینمت؟" فرشته سرش را به علامت منف ی تکان داد. "چرا؟ مگه نمیگی شنبه حرکت م یکنید؟" "فکر م یکنم چهارشنبه شب به شهر بریم و از آنجا به سمت تهران حرکت کنیم". "پس با این حساب کجا ببینمت؟" بعد مکثی کرد و گفت:"نگو نم یدانم کجا که حساب ی اذیت م یشوم" فرشته نفس عمیقی کشید و گفت :" باور کن نم یدانم". فرشاد با ناراحت ی فکر م یکرد ،در حال ی که پایین کاغذي که براي فرشتهشعر نوشته بود ،شماره تلفنی یاد داشت کرد و آن را به طرفش گرفت. "این شماره منزلم است.من شماره تلفن محمد رو دارم،ساعت ده شب شنبه سه تازنگ م یزنم و قطع م یکنم.سه تا زنگ به معن ی سه کلمه،یادت باشه سهزنگ،زنگ اول به معنی فرشته، زنگ دوم به معن ی عشق من، زنگ سوم به معن یدوستت دارم.در ضمن م یدونی ما یک وجه مشترك هم با هم داریم". فرشته سرش را تکان داد. فرشاد لبخند بر لب داشت و معلوم بود خیل ی سر حال است،درست بر عکس فرشته که خیل ی غمگین بود. "اینکه اسم عمه هاي هر دو ما مهتاب است". فرشته لبخند غمگینی زد و کاغذ را از فرشاد گرفت. فرشاد از جا برخاست و روبه روي او ایستاد. فرشته سرش را به زیر انداخت و با صداي آرامی گفت:"فرشاد خیل ی دوستت دارم" قلب فرشاد از حرف فرشته فشرده شد،این کلام که با لحن شیرین ی ادعا شده بودبرایش لذت بخش بود.با صدایی که لحن شیطنت آمیزي داشت گفت:" فرشته چ یگفت ی ؟نشنیدم.یک بار دیگه بگو". فرشته به او نگاه کرد و با لبخندي گفت:"هیچ ی،گفتم خداحافظ". "نه نه ،قبول نیست تقلب نکن،همون چیزي را که گفت ی بگو،حتا اگر بد و بیراه باشه من ناراحت نم یشم". فرشته از درون منقلب بود،او به زحمت خندید و چرخی زد تا برود.اما فرشادراه او را سد کرد و گفت:"بیخودي فرار نکن،تا نگ ی نم یگذارم بري.اونقدرنگاهت م یدارم که پدر مادرت به دنبالت بیان و من هم همین جا بهشون میگمیا دخترشون رو به عقده من در م یآران یا من توي آب همین چشمه خودمو خفهم یکنم". فرشته سرش را به زیر انداخت تا جلوي بغضی را که م ی رفت تبدیل به گریهٔ شود بگیرد،با صداي آهسته اي گفت:"فرشاد بذار برم،دیرم میشه". فرشاد دستانش را باز کرده بود و راه او را صد کرده بود. "نوچ نم یزارم بري،البته تا موقعی که حرفت را تکرار نکنی ". فرشته سرش را بالا گرفت،اشک در چشمانش جمع شده بود،فرشاد با دیدن چشمان اوشیطنتش فرو نشست و دستانش دو طرف بدنش فرو افتاد .با لحن محزونیگفت:"معذرت م یخوام". فرشته پلک هایش را به هم زد.دو قطره اشک از چشمانش فرو چکید و چون تیري بهقلب فرشاد نشست.فرشاد سرش را به زیر انداخت تا شاهد اشک هاي او نباشد. فرشته در حال ی که به او چشم دوخته بود با صداي آرامی گفت:"فرشاد دوستت دارم ،همیشه ،همه وقت،همه جا". فرشاد همانطور که سرش پایین بود چشمانش را بست و خود را از سر راه او کنارکشید.وقت ی چشمانش را باز کرد فرشته آنجا نبود،فقط بوي عطر او در فضاآکنده بود.فرشاد همانجا کنار چشمه نشست و ساعت ی به فکر فرو رفت. غمی که در چشمان فرشته بود برایش ن ا مفهوم بود،فرشاد نم یدانست فرشته ازچه موضوعی تا این حد ناراحت است،اشک هاي فرشته او را به مرز جنونم یکشاند اما نم یدانست چه باید بکند. او به محمد نیز فکر م یکرد،پس از تعطیلات عید فقط یکبار آن هم تلفنی بااو صحبت کرده بود و در تمام مکالمه اش فرصت نشده بود به او بگوید با دختریآشنا شده است.فقط به او گفته بود که م یخواهد موضوع مهم ی را با او درمیان به گذارد.محمد گرفتار مسایل خانواده اش بود.او به فرشاد گفتهبود پاي شوهر خواهرش شکسته و او مجبور شده براي سر و سامان دادن به وضعیتخواهرش و همچنین مراسم سالگرد مادر دامادشان مدت بیشتري در شیرازبماند.حالا هم گرفتار گذراندن دروس عقب افتاده اش بود.فرشاد نم یدانستآیا باید با محمد صحبت کند و او را از قضیه آشنا شدن با دختر دائیاش مطلع کند و یا این مساله را مسکوت نگاه دارد تا به وقتش،یعنی پس از صحبت کردن با پدر و مادر فرشته. فصل سیزدهم: روز سه شبه حدود ساعت یازده صبح فرشته با دیدن برج آزادي متوجه شد تا رسیدنشان به منزل عمه مهتاب چیزي نمانده است. او روي صندل ی جلو کنار پدرش نشسته بود و نرگس که براي مسافرت طولانی کم طاقت و ضعیف بود در صندل ی عقب دراز کشیده بود. مهدي در تمام طول مسافرت کلام ی صحبت نکرده بود و در افکار عمیقی غرق شده بود. فرشته نیز جرأت ابراز کلام ی را نداشت .با اینکه نگاه پدرش سرد و سنگین نبود اما او از هم کلام شدن با او پرهیز م یکرد. مهدي در طول سفر بارها به فرشته که در کنارش به خواب رفته بود و سرش روي سین هاش خم شده بود نگاه کرد و هر بار حس شفقت و محبت نسبت به او وجودش را فرا گرفت.او فرشته را به اندازه تمام عمر و هست یاش دوست داشت و حالا که او را چنین سر در گم و افسرده م یدید قلبش فشرده م یشد. پس از دور زدن میدان آزادي به طرف مرکز شهر و میدان منیریه رفتند.حوالی ظهر به مقصد رسیدند. مهتاب از آمدن برادرش خبر داشت،اما م یترسید که نکند مثل دفعه پیش اتفاقی بیفتد و او نتواند بیاید به همین دلیل خبر را از فرزندانش پنهان کرده بود تا آمدن دائی براي آن دو غافلگیر کننده باشد. محبوبه وقت ی در را باز کرد و آنها را پشت در دید،در یک لحظه فکر کرد اشتباه م یبیند.بعد از چند لحظه با فریاد خود را در آغوش دائی رها کرد.مادر از فریاد محبوبه فهمید که مهماننشان آمده اند و با خوشحالی به استقبالشان شتافت. محبوبه هر چند لحظه یک بار به در کوچه میرفت و با سرك کشیدن به کوچه منتظر آمدن محمد بود. م یخواست نخستین کس ی باشد که خبر خوش را به محمد م یدهد. اما در لحظه اي که او مشغول صحبت با فرشته بود محمد ب ی خبر با کلیدي که به همراه داشت در حیاط را باز کرد و داخل شد. محمد آنقدر خسته بود که متوجه خودرویی آشنایی که کنار دیوار منزل پارك شده بود نشد. با ورود به منزل مانند همیشه به باغچه کوچک حیاط نگاه کرد .جوانه هاي بوته یاس کاملأ سبز شده بودند.از دیدن برگهاي زیباي آن لبخندي بر لبش نشست و به طرف اتاق راه افتاد که ناگهان محبوبه را دید که سراسیمه و هیجان زده از در اتاق بیرون پرید. محمد از حرکت ناگهانی او یکه خورد و با تعجب به او که بدون صدا،لبها و دستهایش را تکان م یداد خیره شد. حرکات ب ی معن ی و هیجان زده محبوبه باعث تعجب محمد شد،اخمی بر چهره اش نشاند و گفت:"این چه وضعیه،آروم باش ببینم چ ی میگ ی؟" محبوبه انگشتش را به نشانه سکوت به لبانش نزدیک کرد و به پشت در اشاره کرد. محمد به جهت اشاره او نگاه کرد و با دیدن یک جفت کفش مردانه و دو جفت کفش زنانه به فکر فرو رفت که ممکن است چه کسان ی آماده باشند که محبوبه چنین هیجان زده شده است!. در یک لحظه قلبش فرو ریخت و متوجه منظور محبوبه شد.رنگ چهره اش تغییر کرد و با حیرت به محبوبه نگاه کرد.در نگاهش خوانده میشد ،حالا چه باید کنم؟ محبوبه م یخندید و خوشحالی از تمام وجودش م یبارید. محمد کیفش را به سمت محبوبه گرفت و به موهایش دست ی کشید و شروع کرد به مراتب کردن لباسش. در این وقت مادر با آرامش در آستانه در ظاهر شد.او به محمد که مشغول برس ی سر و وضعش بود لبخند زد. محمد به مادر سلام کرد. "سلام پسرم،خسته نباش ی.باز این وروجک خبر ها را رسانده و جای ی براي مژده گانی من نگذشته؟" محمد به طرف او رفت و صورتش را بوسید و به اتفاق مادرش به طرف در اتاق پذیرای ی رفتند. قلب محمد با صدا به سینه م یکوفت به طوري که صداي قلبش مانع از شنیدن صداهاي داخل اتاق میشد.گیج و منگ مثل شبگردي در خواب به همراه مادر وارده اوراق پذیرای ی شد. مهدي با دیدن او از جاي برخاست و او را در آغوش گرفت.محمد جرات چرخاندن سرش را نداشت اما عاقبت از آغوش مهدي جدا شد و در کنار او مشغول احوالپرسی با زن دائی شد و بعد نوبت به فرشته رسید که گوشه اي دیگري ایستاده بود. محمد بدون این که خودش بفهمد به چشمان فرشته خیره شد.فرشته براي احوالپرسی با او سر بلند کرد و به چشمانش نگاه کرد، فرشته از دیدن برقی که از چشمان محمد م یجهید با وحشت نگاهش را از او بر گرفت و آن را به زمین دوخت. او نگاه آشنایی در چشمان محمد دید ،نگاه ی که پیش از آن در چشمان فرشاد دیده بود.همین او را به وحشت انداخت. محمد خیل ی محکم و بدون گم کردن دست و پایش با فرشته احوالپرسی کرد و با وجود ضربه هاي قلبش که با کم ی دقت از روي پیراهنش بخوبی دیده میشد،در صدایش هیچ لرزشی مبنی با داشتن هیجان و اضطراب نبود،از این بابت خدا را شکر کرد که با دادن اراده اي فولادي او را پیش خانواده اش رسوا نکرده است. محمد براي براي تعویض لباس به اتاقش رفت و تازه آن زمان بود که لرزش پاهایش شروع شدند،او مدت ی روي تخت نشست و چشمانش را بست و به خود تلقین کرد که باید خیل ی آرام باشد.زمان ی که مطمئن شد آرام شده است از جا برخاست و پس از تعویض لباس به اتاق پذیرای ی رفت. ساعت یک ربع به ده شب بود.فرشته دچاره اضطراب شده بود و مراتب به ساعت نگاه م یکرد .محبوبه سفره شئم را آماده م یکرد و فرشته به او کمک م یکرد.هر چه به ساعت ده شب نزدیک م یشدند هیجان فرشته بیشتر م یشد تا اینکه راس ساعت ده شب صداي زنگ تلفن باعث لرزیدن قلب او شد.تلفن سه بار زنگ زد و درست زمان ی که محمد بطرف آن رفت تا گوشی را بردارد قطع شد. محمد کنار تلفن ایستاد تا شاید باز هم زنگ تلفن به صدا در بیاید،اما فقط فرشته بود که م یدانست چنین اتفاقی نخواهد افتاد.او به خوب ی می دانست چه کس ی که پشت خط بوده است و سع ی کرد چهره او را به خاطر بیاورد. فرشته بین در هال و آشپزخانه ایستاده بود و به یاد فرشاد چشمانش را بسته بود و خبر نداشت که با این کار صد راه محمد شده است که براي آوردن پارچ آب م یخواست به آشپز خانه برود. محمد دید که فرشته با چشمانی بسته جلوي در ایستاده و مانع رفتن او به داخل آشپزخانه م یشود .او هم بدون گفتن کلام ی به فرشته چشم دوخت و با نگاه عاشقانه اي او را مورد نوازش قرار داد. زمان ی که فرشته چشمانش را باز کرد ،محمد را دید که با لبخند به او خیره شده است،لحظه اي دست و پایش را گم کرد و تازه متوجه شد که جاي بدي ایستاده است.با خجالت گفت:"معذرت میخواهم،حواسم نبود که صد راحت شدم". محمد به او لبخند زد و گفت:"خیل ی وقت است که راهم را صد کردي و خودت نم یدان ی."و به سمت آشپزخانه رفت و پس از چند لحظه با در دست داشتن پارچ آب به هال برگشت و فرشته را دید که حیران ایستاده است.با صداي آرامی به فرشته گفت:"فرشته بقیه ،منتظر ما هستند ،نم ی آی ی؟" فرشته که هنوز در مفهوم کلام محمد حیران بود،سرش را تکان داد و پیش روي محمد حرکت کرد، با ورود فرشته و محمد با هم نرگس و مهتاب نگاه ی بهم انداختند و لبخندي زدند.محبوبه هم با کنجکاوي به آن دو خیره شده بود و در فکرش برخورد آن دو را بیرون از اتاق مجسم کرد.در این میان فقط مهدي که از حقیقت ماجرا بخبر بودسرش را زیر انداخته بود و در تفکراتش غرق شده بود. مهتاب و محمد و حتا محبوبه متوجه شدند که دائی مثل سابق که به منزل آنان م یآامد سرحال و شاد نیست .چهره درهم و متفکر او خستگ ی درونش را فریاد م یکرد. روز دوم ،صبح زود مهدي و نرگس براي انجام آزمایشات نرگس به آزمایشگاه رفتند و کارشان تا حدود ظهر طول کشید. محمد تصمیم گرفته بود آن روز به دانشگاه نرود،اما چون صبح آن روز کلاس تشریح دعاش و م یبایست حتما سر کلاس حاضر م یشد به ناچار به دانشگاه رفت و تصمیم گرفت که در کلاس بد از ظهر شرکت نکند. محبوبه به مادر خیل ی اصرار کرد که به مدرسه نرود و پیش فرشته بماند ول ی مادرش موافقت نکرد و او را راه ی دبیرستان کرد.اما خودش سر کار نرفت ،چون چند روز مرخصی گرفته بود. مهتاب در حال تدارك نهار بود ،فرشته پشت میز نشسته بود و مشغول پوست کندن سیبزمینی بود.مهتاب نگاه ی به او انداخت و در دل آرزو کرد که فرشته براي همیشه و به عنوان همسر محمد پیش او زندگ ی کند.فرشته سیبزمین یها را پوست میکند و در فکر بود. مهتاب دستش را شست و در حال ی که آن را خشک میکرد رو به فرشته کرد و گفت:" فرشته جان من براي خرید تا سر کوچه میروم و زود بر م یگردم.تا من بیام خودت رو سر گرم کن". فرشته سرش را تکان داد و سیب زمین یهای ی را که پوست کنده بود شست. وقت ی فرشته تنها شد روي مبلی در اتاق نشست و به اطراف نگاه کرد .نگاهش روي تلفن ثابت ماند.به یاد آورد که شماره تلفن فرشاد را دارد و حالا کس ی در منزل نیست م یتواند با او تماس بگیرد فرشته همچنان به تلفن نگاه میکرد وبراي بر داشتن آن وسو سه شده بود،تا جای ی که بر خواست و تا نزدیک ی تلفن رفت اما از فکر این که ممکن است این کار خیانت به میزبانی باشد که خیل ی هم او را دوست م یداشت،از دست زدن به آن منصرف شد و با خود گفت نه این کار دروستی نیست،عمه جان به من اعتماد کرده،خوب نیست از اعتمادش سؤً استفاده کنم فرشته براي اینکه وسوسه نشود از اتاق خارج شد و روي پله بالکن نشست و به برگ هاي تازه بوته یاس خیره شد. صداي زنگ در او را از فکر بیرون آورد .فرشته به خیال آمدن عمه مهتاب به طرف در منزل رفت و بدون اینکه حرفی بزند در را باز کرد. |
محمد از راه دانشگاه یکسره به منزل رفت.از سر کوچه تا جلوي در صحبت های ی را که دوست داشت با فرشته بزند با
خودش مرور کرد.محمد تصمیم گرفته بود اینبار هر طور شده قرار روز خواستگاري را بگذرد ول ی پیش از آن لازم بود که با فرشته راجع به خیل ی از مسایل صحبت کند. محمد کلیدش را از جیبش بیرون آورد و م یخواست در را باز کند که به یاد آورد مهمان دارند .محمد براي اینکه سر زده وارد نشود،دستش را به طرف زنگ برد و آن را فشار داد. محمد هنوز دستش را پایین نیاورده بود که در باز شد ،از باز شدن در آن هم به این صورت تعجب کرد و با خود فکر کرد لابد باز محبوبه به دبیرستان نرفته و کمین آمدن او را م یکشد. محمد هنوز وارده حیاط نشده بود که فرشته را پشت در دید. فرشته پوششی روي سر نداشت و موهاي بلند و طلای یاش بر روي شانه هایش ریخته شده بود. محمد با دیدن او ،آن هم به آن صورت جاي خورد،او حتا نم یتوانست نگاهش را از روي او بردارد و همچنان به او خیره مانده بود .فرشته که راه فرار نداشت دو دستش را به هم قلاب کرد و آن را روي پیشان یاش گذشت. محمد وقت ی به خودش آامد لبهایش را بهم فشرد و به سرعت سرش را به زیر انداخت و در حال ی که سع ی م یکرد بر احساساتش غلبه کند به آرامی گفت:"کس دیگري نبود به غیر از تو که در را باز کند؟" فرشته از لحن محمد متوجه شد از اینکه او در را باز کرده ،آن هم با این وضع خیل ی شاک ی است.با لحنی که هنوز نتوانسته بود خجالتش را مهار کند گفت:"نه،چون عمه جون براي خرید تا سر کوچه رفتند من هم فکر کردم عمه جون برگشته". محمد همانطور که پشتش به او بود پرسید:"کس ی در خانه نیست؟" "نه" محمد لحظه اي ایستاد و کیفش را روي لبه بالکن گذشت .بدون اینکه به فرشته نگاه کند گفت:" من میرم یه دور میزنم،در ضمن مادر کلید در منزل را دارد "و با این حرف به فرشته فهماند که لازم نیست براي باز کردن در برود. محمد از منزل خارج شد،فرشته به خوب ی م یدانست چون او در منزل تنها بوده محمد ترجیح داده خارج از آنجا باشد. فرشته بطرف ساختمان رفت،روي بالکن چشمش به کیف محمد افتاد.چند لحظه به آن نگاه کرد و آن را برداشت و به داخل منزل برد و پشت در اتاق محمد گذشت. حدود یک ربع بعد محمد به همراه مادرش به منزل باز گشت وقت ی خواست وارد اوتق شود جلوي در کیفش را دید و تازه به یاد آورد که آن را روي بالکن گذشته بود. محمد فهمید فرشته آن را جلوي در اتاقش گذشته است،دسته کیف را گرفت و آن را داخل برد. خیل ی عجیب بود که محمد گرم ی دست فرشته را احساس میکرد .اما دلش به طرز عجیبی شور میزد،بعد از ظهر همان روز محمد به همراه دائی براي تهیه بعض ی از دارو هاي کمیاب نرگس بیرون رفتند.مهتاب و نرگس فارغ از انجام کارها در حال صحبت بودند و فرشته و محبوبه حاضر م یشدند تا به منزل یک ی از دوستان محبوبه بروند که منزلشان همان نزدیک ی بود. فرشته آمده شد و لبه تخت محبوبه نشست و به او که با وسواس مو هایش را درست م یکرد نگاه کرد. محبوبه موهایش را بالا جمع کرد و بعد به طرف فرشته برگشت و گفت :" نمیدونم چرا امروز هیچ مدل ی به من نمیاد،فکر م یکنم خیل ی ب ی ریخت شدم". فرشته لبخندي زد و گفت:"نه فکر م یکن ی،البته اینجوري نه چون مو هاتو خیل ی بالا بستی و از زیر روسري زیاد جالب نیست،بگذار من برات درست کنم". فرشته م وهاي محبوبه را جمع کرد و دنباله آن را گیس زیبای ی بافت.محبوبه با رضایت به موهایش نگاه کرد و از فرشته تشکر کرد. ساعت ی بعد محبوبه و فرشته از منزل خارج شدند.آندو همانطور که صحبت م یکردند به سر کوچه رسیدند و از خیابان گذشتند. صداي دو بوق ممتد و آشنا از سمت خیابان باعث شد تا محبوبه به سمت صدا بر گردد و نا خوداگاه دست فرشته را فشار بدهد.فرشته با تعجب به محبوبه نگاه کرد و او را دید که به خودرویی خیره شده است. فرشته به اتومبیل نگاه کرد ول ی متوجه نشد چرا محبوبه اینقدر هول شده است.محبوبه به فرشته گفت:` صبر کن" فرشته هنوز متوجه نشده بود که چه خبر شده .اما زمان ی که صاحب خودرو را دید که از آن خارج میشود و به آندو نگاه م یکند قلبش فرو ریخت. |
فرشته نم یدانست آن خودرو متعلق به فرشاد است چون تا کنون آن را ندیده بود ،اما حالا که خودش را م یدید که پیاده
شده و یک دستش را به در گذشته و آن دو را نگاه م یکند. پاهاي فرشته سست شده بودند اما نه به شدتی که محبوبه نفسش بند آمده بود. فرشته به محبوبه نگاه کرد و گفت:" چ ی شده؟ تو چیت شد؟" محبوبه آهسته گفت:" اون دوست محمد ه،اسمش فرشاد است."سپس دست او را کشید و بطرف فرشاد رفتند. فرشته لبش را به دندان گرفت و آرزو کرد مبادا فرشاد جلوي محبوبه حرف ی بزند که باعث شود او بویی از ماجرا ببرد. محبوبه به سمت فرشاد رفت و با لبخند به او سلام کرد. فرشاد نگاه کوتاهی به فرشته انداخت و با لبخند به محبوبه نگاه کردو گفت :"سلام محبوبه خانوم حالت چطوره؟" محبوبه با فرشاد احوال پرس ی کرد و فرشاد حال محمد را پرسید.محبوبه گفت که محمد منزل نیست و بیرون رفته است .فرشاد نگاه ی به فرشته انداخت که چند قدم دورتر ایستاده بود.محبوبه فرشته را به فرشاد معرف ی کرد. آن دو بهتر از هر کس ی همدیگر را میشناختند.فرشاد با لبخند سرش را خم کرد و گفت:" خوشبختم" فرشته هم سرش را تکان داد ول ی چیزي نگفت. فرشاد رو به محبوبه کرد و گفت:"اگر جسارت نباشه می خوام بپرسم جای ی م یرفتید؟" محبوبه سر تکان داد و گفت:"بله من و دختر دائ یام میخواستیم بریم بیرون گشتی بزنیم". فرشاد با لبخند گفت:"اگر اجازه بدهید بنده خانم هاي محترم را به مقصد برسانم". محبوبه به فرشته که چند قدم دورتر ایستاده بود نگاه ی انداخت و بعد به فرشاد رو کرد و گفت:" میترسم مزاحمتان شویم" "مطمئن باشید جز رحمت براي بنده حقیر چیزي نیست"خم شد و در عقب را باز کرد .محبوبه لحظه اي تردید کرد و بعد به سرعت سوار شد فرشته به فرشاد نگاه کرد که با چشمانی خمار به او خیره شده بود.با نگران ی سرش را تکان داد و فرشاد با چشم به او اشاره کرد که نگران نباشد.وقت ی فرشته سوار شد فرشاد در را بست و خود سوار شد و در حال ی که آینه را تنظیم میکرد گفت:"خوب کدوم سمت باید برم؟" محبوبه فراموش کرده بود که قرار بود به منزل دوستش برود، به فرشاد رو کرد و گفت:"راستش فراموش کردم کجا م یخواستیم بریم ول ی فکر م یکنم م یخواستیم به خانه دوستم برویم" فرشاد به محبوبه نگاه کرد ،خندید و گفت:"خونه که جاي گردش نیست.اگر اجازه بدید شما را کم ی در خیابان م یگردانم.اما بگویید تا چه ساعت ی وقت دارید؟" فرشته به آرامی گفت:"فقط یک ساعت". فرشاد لبخندي زد و گفت:"درست مثل همیشه" محبوبه معن ی این حرف او را متوجه نشد ول ی فرشته به خوب ی فهمید که او چه منظوري داشت. فرشاد به ساعت نگاه کرد و در ذهنش فکر کرد کجا بروند تا آنها را سر وقت به منزل برساند. محبوبه فکر م یکرد خواب م یبیند،او به هیچ چیز فکر نم یکرد مگر اینکه هم اکنون نزدیک مرد محبوبش نشسته و هوا خودرو او را که با بوي ادکلن خوش بویش معطر شده استشمام م یکند. اما فرشته در دلهره و اضطراب به سر می برد.نگاه فرشاد گاهی از آینه به او دوخته می شد و او در نگاه فرشاد می خواند که تا زمانی که با اوست فقط به او فکر کند نه چیز دیگري.اما می دانست اگر محمد بویی از حضور او و محبوبه در خودرو فرشاد ببرد،ممکن است خیلی بد شود. فرشاد آن دو را به بستنی دعوت کرد اما اجازه نداد پیاده شوند.خود براي گرفتن بستنی از یک کافی شاپ کوچک پیاده شد. .» فرشته یک وقت تو خونه نگی ما فرشاد رو دیدیم »: در این فاصله محبوبه رو کرد به فرشته و گفت »؟ من چیزي نمی گم،اما می شه بپرسم چرا »: فرشته به محبوبه نگاه کرد و گفت با اینکه داداش محمد با فرشاد خیلی صمیمی است اما می »: محبوبه فرشاد را دید که با یک سینی نزدیک می شد.گفت .» ترسم ناراحت بشه فرشته متوجه شد که محبوبه نیز درست مثل او فکر می کند،اما دلیش را نمی دانست.با خودش فکر کرد اگر محبوبه از بو بردن محمد می ترسد پس چرا این خطر را پذیرفت و سوار خودرو او شد.هر چه فکر می کرد پاسخی نمی یافت جز اینکه این وسط پاي عشق در میان باشد.فرشته به محبوبه نگاه کرد که به فرشاد خیره شده بود.در نگاهش آنچه را از آن می ترسید مشاهده کرد.آه خداي من پس محبوبه هم ...آه چه مصیبتی. به حساب من شما حدود بیست و پنج دقیقه دیگر وقت دارید »: فرشاد در را باز کرد و خود به سمت آنان نشست و گفت .» تا به منزل بروید محبوبه با لبخند به او نگاه کرد،اما فرشته همچنان در فکر بود. فرشاد سرخیابان نگه داشت.در حینی که محبوبه پیاده می شد فرشاد دور از چشم او کاغذي به دست فرشته داد. وقتی فرشته و محبوبه به منزل رسیدند خودرو دایی را کنار کوچه دیدند.معلوم بود آنان هم برگشته اند. محبوبه در همان بدو ورود چشمش به محمد افتاد که با چهره اي درهم روي مبل نشسته و تلفنی صحبت میکند.محبوبه و فرشته هر دو به او سلام کردند.محمد به آن دو نگاه کرد و سرش را تکان داد.محبوبه متوجه شد محمد خیلی ناراحت است و به سرعت فهمید که ممکن است از خارج شدن فرشته از منزل ناراحت شده باشد.چون محبوبه همیشه به منزل دوستانش می رفت اما محمد مثل الان عصبانی نمی شد. حدس محبوبه درست بود.محمد در فرصتی که او را تنهاگیر آورده بود به او توپیده که چرا از منزل خارج شده اند. فرشته در فرصتی که بدست آورد به دستشویی رفت و نامه فرشاد را باز کرد فرشاد با خطی که معلوم بود در فرصت کم و با عجله آن را نوشته از او خواسته بود که اگر توانست فردا بعدازظهر،ساعت چهار به بعد با او تماس بگیرد. فرشته امه را تا کرد و آن را در جیبش گذاشت.او در فکر بود که فردا چطور به فرشاد تلفن کند. صبح سومین روزي که مهدي به همراه خانواده اش به تهران آمده بودند محمد براي شرکت در کلاسهاي صبح به دانشگاه رفت و قرار شد مثل روز گذشته از کلاسهاي بعدازظهر غیبت کند.و محبوبه هم راهی دبیرستان شد. مهدي پس از رفتن محمد به دانشگاه حاضر شد تا از منزل خارج شود.در پاسخ خواهر و همسرش عنوان کرد که کاري در رابطه با شرکت دارد که باید انجام بدهد اما در حقیقت می خواست براي پرس و جو و تحقیق درباره فرشاد به دانشگاه محل تحصیل او برود. مهدي می خواست بداند کسی که دخترش به او دلبسته شده چه جور آدمی است و دیگران درباره او چه نظري دارند. فرشته به او گفته بود که فرشاد دانشجوست و در دانشگاه تهران در رشته مهندسی معماري مشغول تحصیل است. مهدي از واحد و بخشی که فرشاد در آنجا تحصیل می کرد اطلاعی نداشت،اما امیدوار بود که با رفتن به دانشگاه و پرس و جو بتواند او را بشناسد. بخت با او یار بود.در نگهبانی دانشگاه با یکی از دوستان قدیمیش برخورد کرد که در حراست دانشگاه مشغول به کار بود.مهدي با خوشحالی با او احواپرسی کرد و وقتی فهمید که دوستش در قسمتی است که می تواند به او کمک کند موضوع را با او مطرح کرد اما این را نگفت که فرشاد خواهان دختر خود است و اینطور عنوان کرد که به خواست یکی از دوستانش در مورد این جوان تحقیق می کند. صالحی که از دیدن دوست قدیمی اش خیلی خوشحال شده بود با کمال میل درخواست او را پذیرفت و به او قول داد که پرونده فرشاد را بیرون بکشد. مهدي حدود دو ساعت و نیم آنجا بود و الحق که صالحی خیلی تلاش کرد.او ساعتی بعد با در دست داشتن پرونده اي اطلاعات شخصی فرشاد رهام در این پرونده نوشته شده است ولی براي دانستن اخلاق »: پیش مهدي برگشت و به او گفت .» و رفتار او من به شما نامه اي می دهم که می توانی با کسانی که با او در ارتباط هستند صحبت کنی برگه فتوکپی شناسنامه و یک قطعه عکس از فرشاد بود. » مهدي پرونده را در دست گرفت.در صفحه ي اول آ مهدي به عکس نگاه کرد.پسري با چهره اي جذاب و نگاهی دلنشین به او چشم دوخته بود.او به فتوکپی شناسنامه نگاه کرد. فرشاد رهام،فرزند محمود،متولد سال... اطلاعات پرونده به درد نمی خورد،اما دست کم با چهره او آشنا شد باردیگر به عکس فرشاد نگاه کرد.چهره او به دلش نشسته بود.مهدي همچنان در فکر محمد بود. با برگه اي که از دوستش گرفته بود توانست با چند نفر از استادان و حتی چند تن از کارکنان دانشگاه در مورد او صحبت کند.آخرین نفري که درباره فرشاد صحبت کرد مسئول نظافت بود که فرشاد را به خوبی می شناخت.او به مهدي گفت فرشاد پسري باشخصیت و مهربان است که براي او خیلی احترام قائل است. مهدي پس از تحقیقات مفص فهمید که او نه تنها اهل دود و دم نیست بلکه عضو تیم والیبال و یکی از بهترین هاي تیم می باشد.تمام شواهد نشان می داد فرشاد پسري سالم و از نظر شخصیتی انسان درستی می باشد. تیر مهدي به سنگ خورده بود.نه تنها نتوانسته بود نقطه ضفعی از فرشاد بگیرد و با نظر فرشته مخالفت کند بلکه خیلی هم از او خوشش آمده بود.تنها چیزي که نمی گذاشت او با خشنودي به فرشاد بیندیشد وجود محمد بود که خیلی برایش عزیز بود. از تمام اینها گذشته مهدي فهمیده بود که پدر فرشاد صاحب شرکت بزرگی است و وضعیت مالی آنان در حد عالی می باشد و این تنها چیزي بود که او را کمی نگران می کرد. مهدي که به منزل رسید ساعت از یک و نیم بعدازظهر هم گذشته بود. مهتاب بلند شد تا برایش ناهار بیاورد اما او گفت که چون می دانسته ممکن است کارش به طول بیانجامد بیرون چیزي خورده است و اشتهایی ندارد.در صورتی که حقیقت را نمی گفت.او نه تنها چیزي نخورده بود بلکه هنوز هم اشتهایی براي خوردن نداشت. مهدي اعلام کرد باید فردا به طرف شمال حرکت کنند.مهتاب با تعجب به او و نرگس نگاه کرد،نرگس هم از تصمیم ناگهانی شوهرش حیران بود.او به همسرش نگاه کرد و گفت: اما جواب آزمایشهاي من تا آخر هفته آماده می شود. مهدي به نرگس نگاه کرد و گفت : میدانم ف من خودم آنها را برایت می گیرم. نرگس به مهتاب نگاه کرد و دیگر چیزي نگفت. مهتاب در نگاه برادرش نگرانی و ناراحتی می دید. اما می دانست تا او خود لب از لب باز نکند نمی تواند چیزي از او بفهمد. محمد براي خرید از منزل خارج شده بود. فرشته و محبوبه در اتاق او مشغول صحبت و گوش کردن به موسیقی بودند. مهتاب وقتی مطمئن شد که می تواند با خیال راحت با برادرش و نرگس صحبت کند، نفس عمیقی کشید و گفت : مهدي جان الان وقت مناسبی است براي اینکه من چند کلمه با تو و نرگس صحبت کنم. مهدي و نرگس هر دو می دانستند موضوع صحبت مهتاب چه می تواند باشد. در دل نرگس هیجان و خوشحال و در دل مهدي غم و نگرانی موج می زد. مهتاب ادامه داد ما چند بار خواستیم براي صحبت در مورد آینده محمد و فرشته به شمال بیاییم اما قسمت نشد. حتی در تعطیلات عید که می خواستیم بیاییم کامران تصادف کرد و پایش شکست. حالا می ترسم هرچی این مسئله را عقب بیندازیم خداي نکرده مرتب اتفاقاتی بیفتد که این دو طفل را سرگردان کند. حالا اگر شما صلاح می دانید روزي را در این هفته یا هفته هاي دیگر تعیین کنید که ما خدمت برسیم و مطابق رسم نشانه اي یا عقدي انجام بدهیم که تکلیف این دو تا جوون مشخص بشه. به خدا دیگه دل تو دلم نیست که محمدم را سر و سامان بدهم. مهدي سر به زیر انداخت و در دل گریست. نمی دانست چطور به خواهرش بگوید که نمی تواند با ازدواج او و محمد موافقت کند. نرگس با لبخند نفس عمیقی کشید و براي پاسخ دادن به همسرش نگاه کرد اما مهدي همچنان د افکارش غرق بود و نمی دانست چه بگوید. مهتاب براي شنیدن پاسخ از جانب برادرش سکوت کرد اما وقتی دید که او ساکت و بی حرکت به گلهاي قالی خیره شده نگاهی به نرگس انداخت و سرش را تکان داد. نرگس ، مهدي را به نام خواند و به او یادآور شد که مهتاب منتظر پاسخ است. مهدي به خواهرش نگاه کرد و در حالی که نفس عمیقی می کشید گفت : خواهر من الان نمی توانم چیزي بگویم، در حال حاضر که محمد در حال تحصیل است و فرشته هم که مشغول درس خواندن است. ما که این همه مدت صبر کردیم، پس اجازه بدهید بعد در این باره صحبت کنیم. و از جا بلند شد تا از اتاق خارج شود. مهتاب هاج و واج به برادرش نگاه کرد که درحال خارج شدن از اتاق بود. نرگس هم دست کمی از او نداشت. آن دو نمی دانستند چه اتفاقی افتاده که مهدي اینطور صحبت می کند. مهدي به حیاط رفت و شیر آب را باز کرد و چند مشت آب به صورتش زد و کمی در حیاط قدم زد. اما نه آتش دلش با چند مشت آب خنک شده بود و نه با راه رفتن آرامشش را به دست می آورد. او بیشتر از این نمی توانست با محمد روبه رو شود. با وجود این که یک هفته مرخصی داشت دیگر نمی توانست بیش از آن منزل خواهرش بماند، چون نمی توانست هر روز محمد را ببیند و زخم دلش تازه شود. مهدي می خواست زودتر تهران را ترك کند اما کاري در تهران داشت که باید آن را انجام می داد. فرشته به او گفته بود که فرشاد خیلی دوست دارد با او آشنا شود. مهدي می خواست به دیدن فرشاد برود و با او صحبت کند. این کار کمی عجیب به نظر می رسید، اما او می بایست با دیدن فرشاد و صحبت کردن با او تکلیف خودش را با مسئله اي که پیش آمده مشخص کند و براي این کار لازم بود صبح روز بعد به دانشگاه برود. ساعت سه و نیم بعداز ظهر مهدي به اتفاق همسر و خواهرش آماده شدند تا براي زیارت امامزاده صالح به تجریش بروند. محبوبه و فرشته منزل ماندند زیرا قرار بود چند تن از دوستان محبوبه براي دیدن او به منرلشان بیایند. فرشته خیلی دلش می خواست براي حل مشکلش به آن زیارتگاه برود اما محبوبه آنقدر اصرار کرد که او بر خلاف میلش ماند. پس از رفتن پدر و بقیه فرشته تازه به یاد آورد که فرشاد از او خواسته که بعد از ساعت چهار با او تماس بگیرد. نمی دانست به چه بهانه اي از منزل خارج شود تا تلفن کند. می دانست که با حضور محبوبه از تلفن خانه نمی تواند استفاده کند. اما زمانی که محبوبه به او گفت که می خواهد پیش از آمدن دوستانش به حمام برود فرشته امیدوار شد. وقتی فرشته از محبوبه پرسید می تواند از تلفن براي تماس گرفتن با یکی از دوستانش که او نیز به منزل خاله اش در تهران آمده است استفاده کند محبوبه اخمی کرد و گفت از اینکه او این همه تعارف می کند خیلی ناراحت می شود. محبوبه به حمام رفت و فرشته به طرف تلفن رفت. گوشی را برداشت و با دستانی لرزان شماره را گرفت. پس از دو بوق فرشاد گوشی را برداشت و هنگامی که فهمید فرشته پشت خط است، شروع کرد به قربان صدقه رفتن او. فرشته به اوگفت که از منزل عمه اش تماس می گیرد. فرشاد پرسید: محمد منزل است؟ -به نظرت اگر او بود من می توانستم به تو تلفن کنم؟ فرشاد خنده اي کرد و گفت : آخ که من چقدر خنگم. خوب برام حرف بزن، نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده، دارم از دوریت دیوانه می شم... فرشته با لبخند به حرفهاي او گوش می داد. فرشاد می دانست او نمی تواند زیاد صحبت کند بنابراین خودش حرف می زد و به قول خودش از تمام فرصتی که داشت به نحو حسن بهره برداري می کرد. فرشته به او گفت که در مورد او با پدرش صحبت کرده است. فرشاد با خوشحالی گفت : خداي من پس قضیه حله، بگو من کی می تونم با پدرت صحبت کنم؟ -نمی دونم، من با پدر صحبت کردم اما او واکنشی نشان نداده است. بهتره کمی صبر کنی تا ببینم چه می شود. |
فرشته، یک سوال از تو دارم، به من راستش را بگو. باشه؟
فرشته به آرامی گفت: درسته که من چیزهایی را به تو نگفتم اما هر چی تا به حال گفتم راست بوده. فرشاد لحظه اي سکوت کرد و گفت: فرشته، می خوام بهم بگی چرا اینقدر این موضوع رو سرسري می گیري و از جواب دادن طفره می ري. فرشته با صداي آرامی گفت: باور کن من چیزي را سرسري نمی گیرم، اما موضوعی هست که باید برات تعریف کنم. فرشاد با بی صبري گفت: فرشته، من دارم دیوانه می شم، بخدا دیگه صبر و تحملم رو از دست دادم، می ترسم آخر مجبور بشم بدزدمت. در لحن فرشاد هیچ شوخی اي دیده نمی شد و خیلی جدي به نظر می رسید. فرشته لبخندي زد و گفت: فقط می خوام بدونی خیلی دوستت دارم. اما الان نمی تونم چیزي بگم، خودت که خوب می دونی براي چی. -فرشته می دونم نمی تونی صحبت کنی اما فقط یک کلام بگو. فرشاد لحظه اي سکوت کرد و بعد ادامه داد: پاي کس دیگري در میان است؟ فرشته سکوت کرد، سکوتی که براي فرشاد مفهومی بیش از آن که باید داشت . -فرشته ساکت نباش ، جواب من رو بده، تو هم علاقه اي به خواهانت داري؟ این بار فرشته به سرعت گفت: اوه نه، فقط تو ، خودت هم این را خوب می دانی. فرشاد نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست. اگر فرشته تاخیري در پاسخ دادن می کرد فرشاد باور می کرد که فرشته با احساس او بازي کرده است. اما پاسخ شتاب زده و بدون فکر او می رساند که او نیز فرشاد را با تمام احساس دوست دارد، درست همانگونه که او فرشته را می خواست. فرشاد احساس کرد براي اینکه فرشته را ناراحت نبیند قادر است هرکاري انجام دهد. با فشردن دندانها به یکدیگر غرید: فرشته باور کن اگر کسی بخواهد تو را از من بگیرد، تک تک اعضاي بدنش را خرد می کنم. همین امروز با پدر صحبت می کنم تا براي خواستگاري از تو اقدام کند. فرشته شتاب زده گفت: اوه نه فرشاد کمی صبر کن من هنوز موضوعی را به تو نگفتم. -خوب من حاضرم بشنوم. -گفتم که الان نمی توانم صحبت کنم، خواهش می کنم قبول کن. فرشاد نفس عمیقی کشید و گفت: پس بهم قول بده همین پنجشنبه که به دیدنت میام منو از خماري در بیاري، باشه؟ فرشته لحظه اي سکوت کرد و بعد به آرامی گفت: باشه، بهت قول میدم. صحبت آن دو را زنگ در قطع کرد. فرشته با عجله از فرشاد خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت. وقتی در را باز کرد، با دوستان محبوبه روبرو شد که براي دیدنش آمده بودند. فرشته چند دقیقه پیش محبوبه و دوستانش نشست و بعد به بهانه مرتب کردن آشپزخانه اتاق را ترك کرد. او می خواست تنها باشد تا کمی فکر کند. فرشته نمی دانست پنجشنبه چه باید به فرشاد بگوید، آیا می توانست بگوید که او رقیب بهترین دوستش شده! فرشته از تصور اینکه به خاطر او فرشاد و محمد رودرروي هم قرار بگیرند تنش لرزید. او فرشاد را دوست داشت و لحظه اي حاضر نبود بدون او زندگی کند، اما از طرفی به هیچ وجه نمی خواست دل مهربان عمه اش را به درد بیاورد. فرشته به محمد اندیشید. چشمان گیرا و لحن مهربان او را به خاطر آورد. در نگاه او برق محبت را می دید اما دلی نداشت که آن را تقدیم او کند. او دلش را پیش از آن به فرشاد باخته بود. فرشته فکر کرد بین دو قطب قرار گرفته که در یک سو فرشاد و در سوي دیگر خانواده اش قرار دارند. اما او فرشاد را می خواست و او رابیشتر از جانش دوست داشت. چشمان فرشاد خورشید وجود او بود و به خوبی می دانست که بدون خورشید زمین یخ می بندد و هستی از بین می رود. فرشته حاضر نبود فرشاد را از دست بدهد ولو به قسمت تمام شدن هستی اش و از دست دادن تمام چیزهاي خوبی که در دنیا داشت. صبح روز بعد مهدي از منزل خارج شدو یکراست به طرف دانشگاه رفت. از دفتر اطلاعات خواست تا فرشاد را پیدا کنند. پس از مدت کمی به مهدي اطلاع دادند که فرشاد صبح آن روز کلاس ندارد، اما بعدازظه به دانشگاه می آید. مهدي به منزل برگشت و همسر و دخترش را براي خرید لوازم مورد نیازشان به بازار برد. با وجود اصرار نرگس، مهتاب به همراهشان نرفت و گفت که در فاصله اي که آنان به خرید می روند او نیز سري به محل کارش می زند و زود باز می گردد. صبح آن روز فرشاد از خواب برخاست و به یاد آورد که صبح کلاس ندارد. این فرصت را غنیمت شمرد و فکر کرد در این فاصله بهتر است با پدرش صحبت کند. فرشاد می دانست با وجود مادر نمی تواند به طور جدي و منطقی با پدر صحبت کند. اما شرکت، مکان مناسبی بود براي اینکه ساعتی با او تنها باشد. فرشاد خودرواش را کنار خیابان پارك کرد و نگاهی به ساختمان شرکت انداخت. هنگامی که وارد سالن بزرگ شد، چند کارمند زن را دید که مشغول کار بودند. فرشاد گاهی سري به شرکت پدرش می زد و تا حدودي کارمندان آنجا را می شناخت. مستانه، منشی پدرش، با دیدن او از جا برخاست و به او سلام کرد. سایر دخترها با تعجب به منشی نگاه کردند که جلوي مرد جوانی از جا برخاسته بود. به تبعیت از او از جا برخاستند. فرشاد با دست آنان رادعوت به نشستن کرد و سلام آنان را با لبخند پاسخ داد. لاله یکی از دخترانی که تازه در شرکت استخدام شده بود رو به دوستش کرد و با اشاره از او پرسید: او کیست؟ نسرین اشاره کرد : پسر آقاي رئیس. فرشاد از منشی پدرش پرسید : پدر در اتاقشان هستند. منشی سرش را تکان داد و گفت : بله ایشان هم اکنون جلسه تشریف دارند، اگر تمایل داشته باشید به ایشان اطلاع می دهم که تشریف آورده اید. فرشاد به طرف مبلهایی که گوشه سالن بود رفت و در همان حال گفت : نه مزاحم ایشان نمی شوم، من همین جا منتظرشان می مانم. فرشاد روي مبل نشست و آرنج دست چپش را به دسته مبل تکیه داد و انگشتانش را در موهایش فرو برد. تمام حواسش پیش حرفهایی بود که براي گفتن آنها نزد پدرش آمده بود. منشی و سایر دخترانی که پشت میز کارشان نشسته بودند، زیر چشمی مواظب او بودند. مستانه حدود سه سال بود که منشی آقاي رهام بود و در این مدت کم و بیش فرشاد را شناخته بود. در گذشته وقتی فرشاد به شرکت می آمد خیلی شلوغ و پر جنب و جوش بود و مرتب سر به سر کارمندان پدرش می گذاشت و کلی طرفدار پر و پا قرص پیدا کرده بود اما حالا او را می دید که با چهره اي مردانه و جذاب خیلی آرام گوشه اي نشسته و در افکار دور و درازي غرق بود. به نظر او رفتار فرشاد کمی عجیب به نظر می رسید. او زیر چشمی به فرشاد نگاه کرد و آهی کشید و به ظاهر مشغول بررسی پرونده اي شد، اما در حقیقت حواسش به آنچه می خواند نبود. یک ربع ساعت از زمانی که فرشاد به شرکت آمده بود گذشت. چاي و کیکی که مستخدم براي او آورده بود همانطور دست نخورده روي میز باقی مانده بود. در همین هنگام در اتاق محمود باز شد و او که مهمانانش را بدرقه می کرد در آستانه در اتاق ظاهر شد. محمد تا چشمش به فرشاد افتاد لبخند زد و او را به مهمانانش معرفی کرد. پس از مراسم معارفه و رفتن مهمانان محمود او را به اتاقش دعوت کرد و به خانم منشی سپرد تا پسرش پیش اوست کسی مزاحمشان نشود. فرشاد نگاهی به اتاق بزرگ و مرتب پدر انداخت. روي میز کار او تصویري از خودش را مشاهده کرد که در قاب طلایی رنگی قرار داشت. فرشاد چند لحظه به عکس خود نگاه کرد و سپس روي مبلی روبروي پدر نشست. محمود کنار فرشاد نشست و با لبخند به او نگاه کرد. -فرشاد، عجب است که این طرفها اومدي؟ فرشاد به او نگاهی انداخت و گفت: پدر من که بعضی اوقات به شرکت می آمدم. -آره ولی این بار با گذشته کمی فرق دارد، حدس می زنم آمدي خبري را به من بدهی، اینطور نیست. فرشاد لبخند زد و گفت: درست حدس زدید، اومدم حرفی را که مادر نگذاشت به آخر برسانم بگویم. پیش از هر چیز می خواستم بدانم آیا وقت دارید یا اینکه.... -تعارف را کنار بگذار. من اگر وقت هم نداشته باشم براي تو جورش می کنم. اما به شرطی که امروز ناهار را با من باشی. -امروز ظهر باید به دانشگاه بروم، اما اگر تونستم چشم می مانم. -خوب من سراپا گوشم تا فرمایشات جنابعالی را بشنوم. محمود نشان دادکه منتظر شنیدن صحبتهاي فرشاد است. اما ناگهان چیزي به خاطرش آمد. -فرشاد پی شاز اینکه چیزي بگی بزار من این رو بگم که دوست دارم از دست مادرت ناراحت نباشی، خودت خوب می دونی که چقدر دوستت دارد و متاسفانه به خاطر همین علاقه روي تو حساسیت دارد. فرشاد نیشخندي زد و سرش را چند بار تکان داد . -نه پدر از حساسیت گذشته، علاقه مادر مثل زنجیر کم کم دست و پاي مرا می بندد. این مسئله که چی بپوش و کجا برو و با کی برو نیست.متاسفانه این بار مادر روي آینده من کلید کرده. -بدبختی اینجاست در تمام طول عمر به یاد ندارم در مورد مسئله اي به من سخت گیري کرده باشد، من همیشه از امر و نهی هایش معاف بودم و خودم درباره همه چیز تصمیم می گرفتم. اما حالا که باید اجازه بدهد براي حساس ترین مسئله زندگیم خودم تصمیم بگیرم پایش را کرده توي یک کفش که چی؟ که دختر مورد علاقه خودش را به من تحمیل کند!؟ فرشاد نفس عمیقی کشید و ادامه داد: حالا من اومدم از شما بپرسم چه باید بکنم؟ محمود آهی کشید و با افسوس سرش را تکان داد. از نظر او فرشاد درست می گفت. مسئله ازدواج، مسئله پیش پا افتاده اي نبود و باید کاري می کرد. محمود با ناراحتی به همسرش فکر کرد، او می دانست که به هیچ وجه روي منیژه نمی تواند اعمال نفوذ کند و او را از تصمیمش منصرف کند. اما دست کم می توانست به طریقی از فرشاد حمایت کند. به فرشاد نگاه کرد و او را منتظر پاسخ دید. -فرشاد باور کن من تو را درك می کنم اما سعی کن صبور باشی. با ایمکه نمی توانم در مورد مادرت قول بدهم که او را راضی کنم اما شاید بشود کاري کرد، من تمام سعی خودم را میکنم. فرشاد با حالتی نه چندان امیدوار به پدر نگاه کرد. او نیز به خوبی می دانست پدر سعی خود را خواهد کرد، اما ممکن است نتیجه ندهد. لحظه اي از آمدن پشیمان شد. چشمانش رابست و لحظه اي دیگر گشود. فرشاد با خود فکر کرد پدرش مرد باقابلیتی است اما فقط در محیط کار. در تمام سالهاي زندگی اش پدر را مرد صبور و آرامی دیده بود و همیشه این مادر بود که به نحوي حرفش را به کرسی می نشاند. فرشاد احساس کرد پدر به عمد به مادر اجازه می دهد تا یک تنه حاکم میدان باشد. او می دانست پدرش عاشقانه همسرش را دوست دارد اما این نرمش افراطی در مقابل خواسته هاي به حق و ناحق او فرشاد را متعجب می ساخت. فرشاد همچنان به پدر نگاه می کرد و در فکر بود. صداي آرام محمود او را از افکار ناخوشایندي که داشت رها کرد. -فرشاد این قدر خودت را آزار نده ، می خواهم ببینم چه تصمیمی داري؟ -مگر تصمیم من خیلی مهمه، مادر که خودش می بره و خودش هم می دوزه، شما فکر کردید چرا من براي تولد فرانک نماندم؟چون می دانستم طبق معمول از دوستان و آشنایان دختري را نشان می کند تا او را به من معرفی کند. پدر خسته شدم، می فهمی... خسته شدم. من دختر مورد علاقه ام را انتخاب کرده ام. حالا چه او موافقت کند و یا طبق معمول مخالفت کند من کار خودم را می کنم. محمود فرشاد را به آرامش دعوت کرد . -گوش کن فرشاد، مادرت فقط موفقیت تو را می خواهد. اگر می بینی مخالفتی با ازدواج تو با کسی که خودت او را انتخاب کرده اي دارد، دلیلش این است که او براي آینده تو برنامه هایی دارد، مادر براي تو سرمایه گذاري کرده. فرشاد تا تو فارغ التحصیل شوي صاحب یکی از بزرگترین شرکت هاي معماري خواهی شد، شرکتی با چند سرمایه گذار برجسته که یکی از آنان آقاي رستمی است. نمی خواستم این را به تو بگویم ولی لازم است بدانی مادر بیش از آنکه خودت بدانی به فکر تو آینده ات می باشد. فرشاد نیشخندي زد و گفت: کاش مادر به جاي من روي شرکتی یا کارخانه اي سرمایه گذاري می کرد چون به این ترتیب نقشه هایش نقش بر آب نمی شد>. -فرشاد خیلی تند می روي! فرشاد با حرص نفس عمیقی کشید و گفت: بله ، بله حق باشماست ، من اشتباه می کنم. همیشه اشتباه کرده ام، باید مثل پسرهاي خوب و حرف شنو هرچه مادر گفت گوش کنم و هر کسی را که او برایم انتخاب کرد بپذیرم. چون مادر شم اقتصادي خوبی دارد و بوي پول را مثل جد و آبادش از هفت فرسخی تشخیص می دهد.هه، چه زندگی جالبی. اما پدر زندگی که همش پول نیست ، من نیامدم تا شما کارهاي مادر را تایید کنید. |
فرشاد نفس عمیقی کشید و با کلافگی دستش را در موهایش فرو برد و با صداي آهسته اي گفت: اصلاً آمدن من به اینجا
اشتباه بود و از جا برخاست. محمود دستش را روي شانه او گذاشت و مانع از برخاستن او شد . -صبر کن، بنشین کارت دارم. با اشاره به دستمال سر نیما گفت: -فقس همین مونده روسري سرت کنی! -به این میگن دستمال سر، نابغه! تو کلاست پائینه! سپس با نگاهی به سرتاي محمد گفت: -ببینم این روها تو سوناي بخار می خوابی؟ چرا این قدر لاغر شدي؟ -لاغر نشدم، چربی هاي اصافی را سوزوندم! -واقعاً؟ درخواست مریم خانمه؟! محمد لبخند تلخی زد که نیما ادامه داد: -باور کن خیلی اب شدي مانی! یعنی درخواست ازدواج اینقدر سخته؟! -می خواستم کمی باهات صحبت کنم، وقتش رو داري؟ -البته، فقط باید یه ذره سر کنی تا کارم تموم بشه. راستی بهت گفتم آلبومت مجوز پخش گرفت؟ -بله.... تلفنی گفتی! -چه قدر هم که تو ذوق کردي! دوباره تکرار کردم شاید شادیتو ببینم ضدحال! سپس سر تکان داد و گفت: -شرط می بندم تو خل شدي! فعلا منتظر باش تا کارم رو انجام بدم و برگردم..... هر دو سوار ماشین شدند و نیما با لحن فیلسوفانه گفت: -ادم در این صورتی اینطور لاغر و پریشون می شه که پاي عشق توي زندگیش باز شده باشه! توکه موقعیت خوبی داري پسر چرا این پا و اون پا می کنی؟ -تو از کجا می دونی کسی وارد زندگی من شده؟ -قیافه ام به ادم هاي صفر کیلومتر می خورم یا رفتارم؟ -هیچ کدوم! -مطمئن باش هر کسی از راه دور تو رو ببینه حدس می زنه توي دلت چه خبره! من که 3 ساله دارم باهات زندگی می کنم، از پژمان هم شنیدم که همه با ازدواجتوم موافقن، دختر خوش اب و رنگی هم هست! غیر از این چی می خواي؟ -تو داري در مورد کی صحبت می کنی نیما؟ خاله پژمان؟ -خب مگه غیر از ایشونه؟ -از کی تا حالا اسم ایشون مریم شده؟ -چه فرقی می کنه؟ شاید از نظر تو این اسن قشنگ تره و این طور صداش می کنی! -فکرت خطاست اقا نیما! فتانه دختر خانم و خانواده داریه! ولی مبارك همسر اینده اش باشه! -یعنی اگه کسی بره خواستگاریش تو ناراحت نمی شی؟ محمد نگاهش کرد و گفت: -ببینم ... نکنه چشمت فتانه رو گرفته که این طوري ازش صحبت می کنی؟ -اي بابا! دیگه کی به ما زن می ده؟ از من دیگه گذشته... -این چه حرفیه نیما؟ تو فقط دو سال از من بزرگتري. پس جداً بهش فکر می کنی؟ نیما جوابی نداد و در عوض پرسید: -پس واقعا مریم تو رویایی و تخیلیه، آره؟ -نه خیر! واقعیت داره! اما این طور که تو صحبت کردي فکر کنم اون هم فکر می کنه من پیرمردم! -شوخی نکن مانی! تو چهره ات ادم رو گول می زنهریال همیشه چند سال از سن واقعیت کمتر نشون می دي، درست مثل نازنین! نام نازنین باعث درهم کشیده شدن چهره ي هر دو شد. لحظه اي بعد نیما ادامه داد: -نمی دونم این روزها چی شده! هر چه سعی می کنم نمی تونم سر از کارش دربیارم! مدام عصبیه و دوباره سردردهاش برگشته! -تا چه اندازه روش تاثیرگذاري نیما؟ -وقتی که عصبی و بی حوصله باشه، هیچی! -پدرت چی؟ -اوناز من بدتر! حالا منظورت از این سوالات چیه؟ -هیچی! -فکر کنم گفتی کارم داشتی! -می خواستم کمکم کنی، اما گویا از دست تو هم کاري ساخته نیست! -خب بگو، شاید تونستم کمکت کنم. -می ترسم فکر بدي در مورد من بکنی! -متوجه نمی شم مانی! ولی اینو حتم داشته باش که در مورد تو فکر بدي نمی کنم، پس راحت باش و حرفت رو بزن. -حتی اگر در مورد مریم باشه؟ -مگه مریمی که ازش حرف می زنی، من می شناسم؟ -خیلی خوب و شفاف! -می شه واضح تر صحبت کنی؟! -تو مریم من رو با نام خانوادگی.... لحظه اي مکث کرد و سپس ادامه داد: -فروتن می شناسی. نیما نگاه متحیر و بهت زده اش را به چهره محمد دوخت. محمد گفت: -مراقب روبروت باش نیما داري ویري تو بلوار! نیما ماشین را گوشه خیابان کشید و به سوي محمد برگشت: -من... من در حال حاضر فقط یک خانم فروتن می شناسم که اون هم اسمش مریم نیست. -وقتی که مادرت زنده بود همیشه مریم صداش می کرد! سکوتی محض بین شان حکم فرما شد. لحظه اي بعد درخشش برق اشک در چشمهاي نیما، نگاه محمد را به سوي خود کشید. نیما آهسته نالید: -نمی تونم باور کنم! نازنین من... -من ببخش نیما! دوست ندارم ازم متنفر باشی یا فکر کنی... نیما با چشمهاي اشک الود به طرفش برگشت: -از عشقی که بهش اعتراف کردي به این سرعت پشیمون می شی؟! -به هیچ وجه! فقط از قضاوتی که در مورد من بکنی شدیداً واهمه دارم، اما... -اما چی ؟ مرددي؟ -نه، تردید ندارم! فقط منتظر یک اشاره هستم، اما منو نمی پذیره! براي چند ثانیه هر دو در سکوت به یکدیگر نگاه کردند، سپس نیما سکوت را شکست و گفت: -می دونی چه شرایطی داره؟ -همه چیز رو نیمه تمام رها می کن و می ره... اجازه هیچ حرفی به من نمی ده! -از کی باهاش حرف زدي؟ -بعد از اجراي کنسرت. وقتی که فاصله افتاد و دیدارها کم . بعد قطع شد فهمیدم که دیگه نمی تونم راحت زندگی کنم.... -مانی! یه نقطه تاریک، یه گره کور تو زندگی نازنین هست. تو باید بدونی و بعد تصمیم بگیري. شاید به خاطر همین مساله که ازت فرار می کنه. -منظور زندگی متلاشی شده ي اولشه؟ نیما با دهانی بازمانده از حیرت نگاهش کرد: -تو چی می دونی مانی؟ -فقط یک ازدواج ثبت شده توي شناسنامه اش و پشتش یک مهر طلاق! همین! -یعنی به همین راحتی با این موضوع کنار اومدي؟ -راحت نبود نیما! اتفاقاً هضمش برام خیلی سنگین بود، ولی دوره اي بود که گذشت... لااقل اینو بهم فهموند که مریم از دلم بیرون رفتنی نیست! نیما با ناباوري نگاهش می کرد. محمد پرسد: -ازم دلخوري نیما؟ -گوش کن! باهات حرف دارم مانی! ماشین را روشن کرد و به راه افتادند. هنگامی که نیما شروع به صحبت کرد، سراپاي وجودش گوشی براي شنیدن بود: -نازنین جدا نشد! هیچ چیز به میل خودش نبود که جدایی اش باشه! براي چند ثانیه سکوت کرد و بعداً مجدد به حرف آمد و پرسید: -بچه دوست داري مانی؟! -اما من وقت ندارم بنشینم تا شما کارهاي مادر را بریام توجیه کنید، خودم خوب می دانم او مرا دوست دارد و همیشه بریا من بهترین ها را می خواهد ، درست مثل همیشه. دلیل مخالفت با دختر مورد علاقه ام هم همین حرفهاست، درست مثل دفعه پیش که با فرزانه مخالفت کرد. محمود نفس عمیقی کشید : تو هنوز فرزانه را فراموش نکرده اي؟ -فرزانه دختر عمویم است، مطمئن باشید دیگر به او فکر نمی کنم، فقط به عنوان یک دخترعمو دوستش دارم. -فرشاد به من راستش را بگو. آیا این موضوع با فرزانه ارتباط دارد؟ فرشاد مبهوت به او نگاه کرد: منظورتان چیه؟ -منظورم این است که آیا دلیل پافشاري تو براي ازدواج با دختري که خودت انتخاب کردي از سر لجبازي با مادرت به دلیل مخالفت اوبا فرزانه نیست؟ فرشاد سرش را تکان داد و گفت : خیر مطمئن باشید. فرزانه دختري زیبا و مهربان بود، او می تواند یک مرد را به خوشبختی کامل برساند، درست مثل غزاله، پدر من او را دوست داشتم اما عاشقش نبودم. اما فرشته... پدر او تمام زندگی و هستی من است. فرشاد به نقطه نامعلومی خیره شد و با صدایی آرام گویی تصویر فرشته را پیش رو دارد ادامه داد: او فرشته است، یک فرشته دوست داشتنی و خواستنی. پدر اي کاش او را دیده بودید، آن وقت به من حق می دادید که دیوانه اش باشم. فرشاد بدون ذره اي خجالت از عشق و احساسش با پدرش صحبت می کرد. او فرشته را براي پدر وصف کرد. محمود هم با لبخند به سخنان شیدایی پسرش گوش سپرده بود. لحن فرشاد از روي تصمیم آنی و هوس نبود. محمود او را به خوبی درك می کرد زیرا سالها پیش خودش دیوانه وشیداي منیژه همسرش بود، آن زمانهایی که منیژه دختري آرام و محجوب بود و اینچنین متکبر و خودخواه نشده بود. محمود به یاد گذشته آهی کشید و آه او فرشاد را به خود آورد. |
پدر متاسفم مثل اینکه خیلی زیاده روي کردم.
-راحت باش. تو مرا به یاد منوچهر می اندازي. فرشاد گفت : مثل اینکه عمو نیز مثل من عاشق دختري شده که با موقعیت خانوادگی اش جور نمی آمد، اما عاقبت غزاله را گرفت. پدر من هم موفق می شوم. اینطور نیست؟ پدر سرش را تکان داد و گفت: البته شرایط غزاله با فرشته خیلی فرق داشت، او نامزد پسرعمویش بود. یک فرق دیگر هم وجود دارد و آن این است که مادر من به سرسختی مادر تو نبود . فرشاد و محمود هر دو خندیدند. لحظه اي به سکوت گذشت. هر دو از اینکه با هم صحبت می کردند لذت می بردند. تا اینکه محمود سرش را زیر انداخت و به آرامی گفت: فرشاد شاید وقتش شده تو موضوعی را بدانی. فرشاد به پدرش نگاه کردحالت او طوري بود که گویی می خواهد به گناهی اعتراف کند. فرشاد سکوت کرد تا او ادامه بدهد. محمود پس از چند لحظه سکوت ادامه داد: فرشاد، دلیل مخالفت مادرت با فرزانه چیز دیگري بود. -پدر دیگر مهم نیست من... -نه فرشاد ، تو باید بدانی، البته شاید دیگر زیاد مهم نباشد، اما احساس می کنم من هم به کسی احتیاج دارم تا برایش حرف بزنم، حرفی که سالهاي سال است که بر قلبم سنگینی می کند و به صورت زخم کهنه اي درآمده است. فرشاد با تعجب به پدرش نگاه کرد. با خود فکر می کرد چه موضوعی بر قلب پدر سنگینی می کند. او همیشه پدرش را آرام و خونسرد دیده بود و حتی نمی توانست تصور کند مردي قوي جثه مثل او با غم آشنا باشد. اما حالا حرف تازه اي از او می شنید. فرشاد نشان داد براي شنیدن حرفهاي پدرش راغب است . ساعتی بعد فرشاد در حال رفتن به دانشگاه بود. آنقدر در فکر بود که متوجه نشد که چه وقت به دانشگاه رسیده است. هنوز حرفهاي پدر در گوشش زنگ می زد. او احترام بیشتري براي پدر قائل بود و افسوس می خورد چرا تاکنون او را نشناخته و گاهی اوقات به او لقب زن ذلیل می داده است. فرشاد اسیر عذاب وجدان شده بود و دلش براي پدرش می سوخت. وقتی وارد دانشگاه شد مسئول اطلاعات به او گفت: آقایی به اینجا آمده و با شما کار داشت. -خودش را معرفی نکرد؟ خیر، فقط گفت به شما اطلاع بدهم بعدازظهر منتظرش باشید. فرشاد سر تکان داد ولی اهمیتی نداد. فرشاد در کلاس حضور داشت اما هنوز در فکر سخنان پدر بود. رازي که او فکر می کرد در خانواده اش وجود دارد، امروز توسط پدرش فاش شده بود. فرشاد احتیاج به مکان خلوتی داشت تا کمی فکر کند و برخی قسمتهاي معما را خودش حل کند. پس از پایان درس، فرشاد از کلاس خارج شد و قصد خروج ازساختمان را داشت که مسئول اطلاعات او را صدا کرد و به او گفت: آقایی که روي آن صندلی نشسته با شما کار دارد. فرشاد به سمت مردي نگریست که روي صندلی نشسته بود و سرش را متفکرانه زیر انداخته بود. او تاکنون چنین شخصی را ندیده بود و نمی دانست چه کارش دارد. از مسئول اطلاعات تشکر کرد و به طرف آن مرد راه افتاد. فرشاد به نزدیکی مرد رسید و سلام کرد و با صدایی آرام گفت: من فرشاد رهام هستم. مثل اینکه شما با من کاري داشتید؟ مهدي سرش رابلند کرد و به چشمان فرشاد چشم دوخت. از جا بلند شد و همچنان که به او چشم دوخته بود گفت: من رسولی هستم. پدر فرشته... رنگ از روي فرشاد پرید، به تنها چیزي که فکر نمی کرد این بود که پدر فرشته را در این مکان رو در روي خودش ببیند. فرشاد سرش را زیر انداخت و با لحنی ساده و با صدایی گرم گفت: من می بایست براي عرض ادب خدمت شما می رسیدم، شما با این کار بنده را خجالت زده کردید. مهدي با نگاهی دقیق به فرشاد او را مورد ارزیابی قرار داد. فرشاد از اینکه پدر فرشته را می دید از ته قلب خوشحال بود. مهدي و فرشاد قدم زنان وارد محوطه شدند. پس از صحبت هاي معمولی فرشاد در حالی که سرش را زیر انداخته بود به عشقش نست به فرشته اقرار کرد و از او خواست که او را لایق دخترش دانسته و به نداي دل آن دو پاسخ مثبت دهد. مهدي حرفها و شروط زیادي داشت که فرشاد با دقت به تمام آنها گوش کرد. پرسشهاي زیادي درباره شخص خودش و خصوصیات اخلاقی اش پرسید که فرشاد همه را با دقت و صداقت پاسخ داد. پس از ساعتی فرشاد را ترك کرد. آخرین حرفهاي مهدي ، فرشاد را به اعماق دره تاریک وسیاه نابودي انداخت. او دستش را به عنوان خداحافظی با فرشاد جلو آورد اما خبر نداشت چه آتشی به دل این جوان عاشق گذاشته است. فرشاد به احترام او از جا برخاست اما نفهمید که آخرین کلام او چه بود، آیا به او گفته بود به امبد دیدار و یا خداحافظ براي همیشه. فرشاد همچنان به مهدي که از او دور می شد نگاه کرد، بغضی به سنگینی یک سنگ درشت در گلویش بود. بغضش از جنس سنگ بود چون مطمئن بود که این بغض هیچ گاه با ریختن اشک آب نمی شود و همچنان در قلبش باقی می ماند. فصل 14 ده روز بود فرشته سر چشمه می رفت اما موفق به دیدن فرشاد نمی شد. مخفی کاهشان پر از پیامهاي عاشقانه فرشته و خالی از غزل هاي شیدایی فرشاد بود. فرشته بیمار بود با این حال افتان و خیزان خود را به چشمه می رساند و ساعتی منتظر آمدن فرشاد می شد. بیماري فرشته براي خانواده اش نگران کننده شده بود. طاقچه اتاقش پر از شربت و قرصهایی بود که چند دکتر تجویز کرده بودند. اما فقط خودش می دانست که دردش از چیست. او درمانش را می خواست و درمان درد او دیدن فرشاد بود که او هم ناپدید شده بود. اواسط اردیبهشت ماه بود و فرشته باید خود را براي امتحانات پایان سال آماده می کرد، اما دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت. او به طور کلی درس و امتحان را فراموش کرده بود. بیماري توان حرکت و حس تکان خوردن را از او گرفته بود، اما عجب بود که هر روز ساعت چهار بعدازظهر فرشته احساس می کرد می تواند از جایش بلند شود و کوزه اش را به دست بگیرد و با پاهاي ناتوانش به سمت عبادتگاه با شکوهش برود. اما او به محض بازگشت از چشمه ناامیدتر و ناتوانتر از گذشته در بستر بیماري اش دراز می کشید و به انتظار روزي دیگر لحظه ها را می شمرد. هر بار که مادر می خواست مانع از رفتن او به چشمه شود، فرشته به بهانه اینکه هواي بیرون و قدم زدن براي رفع کسالتش خوب است او را راضی می کرد. در این میان فقط ترانه بود که می دانست او چه دردي دارد اما نمی دانست چه باید بکند. بارها از فرشته خواسته بود شماره تلفن فرشاد را بدهد تا به او تلفن کند، اما فرشته نمی خواست مزاحم او شود. فرشته به روشی عجیب عاشق بود، روشی که ترانه از آن سر در نمی آورد. دو روز دیگر از غیبت فرشاد گذشت و فرشته همچنان امیدوار بود که او را ببیند. مهدي و نرگس نگران و بی قرار مرتب دکتر او را عوض می کردند. مهدي خبر نداشت که غیبت فرشاد ، فرشته را به این روز انداخته است بنابراین تصمیم گرفت در فرصتی به تهران برود و تمام ماجرا به خواهرش بگوید. با اینکه می دانست سخت است اما می بایست این کار را می کرد وگرنه این موضوع به قیمت از دست دادن جان فرزندش تمام می شد. آن روز بعدازظهر ترانه براي دیدن فرشته به منزلشان رفت و او را دید که از تب می سوزد. دستش را روي پیشانی فرشته گذاشت و با ناراحتی گفت: فرشته تو... فرشته انگشتش را به لبانش نزدیک کرد و به او اشاره کرد که آهسته تر صحبت کند. اگر مادر می فهمید که او در تب می سوزد محال بود اجازه بدهد که به چشمه برود. ترانه دندانهایش را به هم فشرد و در دل فرشاد را نفرین کرد که دوستش را به این روز انداخته است. فرشته به همراه ترانه به سمت چشمه حرکت کرد. او دستش را دور بازوي ترانه قلاب کرده بود و به سختی قدم بر می داشت. چشمانش از شدت تب جایی را نمی دید. ترانه هر چند قدم می ایستاد و به او التماس می کرد که به منزل برگردند. او می ترسید حال فرشته بدتر از این شود و او نتواند او را به جایی برساند. اما فرشته به هیچ قیمت حاضر نبود سر قرار حاضر نشود. وقتی سر پل رسیدند فرشته نگاهی به راه مقابل کرد و آه کشید و با سري که از مظلومیت خم شده بود به سمت چشمه به راه افتاد. پس از دور زدن درخت اقاقیا به چشمه رسیدند. هر دو از صحنه اي که دیدند خشکشان زد. فرشته به زحمت چشمانش را باز کرد و فکر کرد براثر تب دچار هذیان شده است. اما آن صحنه واقعیت داشت. او فرشاد را دید که روي زمین نشسته و سرش را روي زانو گذاشته است. فرشاد بلوز مشکی آستین کوتاهی به تن داشت که با شلوار مشکی جین و کتانی مشکی اش هماهنگی داشتو سلیقه عالی او را در انتخاب لباس نشان می داد. فرشاد سرش را بلند کرد و به فرشته نگاه کرد. چهره اش خیلی تغییر کرده بود. چشمانش به گودي نشسته و ته ریش داشت. فرشته فرشاد همچنان به هم چشم دوخته بودند و هیچ کدام واکنشی نشان نمی دادند. ترانه مردد بود براي مواظبت از فرشته بماند و یا او را با فرشاد تنها بگذارد. عاقبت تصمیم گرفت آن دو را به حال خود بگذارد و کنار پل منتظر بماند. ترانه آهسته برگشت و از آن دو دور شد. او تصمیم گرفت اگر روزي فرشاد را دید به او بتوپد و او را به باد فحش و ناسزا بگیرد، اما حالا که او را دیده بود، آن هم با آن حال و وضعنمی دانست چرا دلش به حال او سوخت. از چهره خسته فرشاد پیدا بود که در این مدت حال او بهتر از فرشته نبوده است. فرشته متوجه رفتن ترانه نشد. با صداي آهسته اي فرشاد را صدا کرد. -فرشاد... |
فرشاد لبش را به دندان گرفت و چشمانش را بست و سرش را رو به آسمان بلند کرد و هنگامی که چشمانش را گشود از |
او مانند کارگري کار می کرد بدون اینکه حتی به کسی نگاه کند. او آرزو می کرد در طی مراسم و در خانه محمد با فرشته
روبرو نشود، او نمی خواست بیش از این عذاب وجدان تحمل کند. او خیلی کم با محمد صحبت می کرد و زمانی که محمد به او نگاه می کرد و از او تشکر می کرد سرش را زیر می انداخت و به چشمان او نگاه نمی کرد. فرشاد غمگین و افسرده سعی کرد تا مراسم شب هفت پدر فرشته طاقت بیاورد و غیبش نزند اما پس از مراسم شب هفت و پس از بازگشت از سر خاك بدون اینکه با کسی خداحافظی کند از منزل بیرون رفت و یکسر به شمال رفت. او خود را کنار چشمه رساند و زیر درختی که به انتظار فرشته لحظه ها را می شمرد، نشست و بغضی را که در تمام این مدت راه نفس کشیدنش را مشکل کرده بود خالی کرد. پس از برگزاري مراسم هفتم، فرشته با روحی آسیب دیده و قلبی که از فقدان پدر شکسته بود به همراه مادرش به شمال بازگشت تا مراسم ختمی را براي اقوامی که نمی توانستند به تهران بیایند برگزار کنند و هم سر و سامانی به وضعیت زندگی شان بدهند. نرگس وضعیت روحی خوبی نداشت و باید کسی مدام مراقبش بود، مهشید از شیراز آمده بود و قرار بود مدتی پیش آنان بماند. او معلم کلاس دوم دبستان بود و امتحان شاگردانش به پایان رسیده بود و دیگر دغدغه اي از جانب کارش نداشت. فرشته به هرجاي منزل نگاه می کرد حضور پدرش را احساس می کرد، او فرشاد را بارها در منزل عمه اش دیده بود که مشغول کار و پذیرایی می باشد. چهره او را دیده بود که غمگین و افسرده و سر به زیر مشغول کار بود. فرشته به خوبی می دانست براي فرشاد آسان نبوده تا به منزل عمه اش بیاید و با محمد روبرو شود و این را هم می دانست که فرشاد به خاطر او این رنج را متحمل شده است فصل 15 پس از مراسم چهلم با اصرار زیاد مهتاب، نرگس رضایت داد که او و فرشته به همراه او به تهران بروند و مدتی پیش آنان زندگی کنند. نرگس این بار هم از فرشته در این مورد نظر نخواست و خود به تنهایی تصمیم گرفت. در این میان مسئله تحصیل فرشته تنها مانعی بود که بر سر راه رفتن آنان به تهران بود. فرشته در اثر حادثه فوت پدر نتوانسته بود در امتحانات خرداد ماه شرکت کند و می بایست خود را براي امتحانات شهریور ماه آماده می کرد. فرشته از این جهت خیالش راحت بود که می تواند بهانه اي براي نرفتن به تهران و زندگی کردن در آنجا داشته باشد که عمه مهتاب اعلام کرد که ترتیب انتقال پرونده او را به دبیرستانی که خود مسئول آن بود می دهد و فرشته می تواند امتحانات شهریور ماه را بگذارند. بدین ترتیب او را از دلخوشی هایش که بودن با ترانه و رفتن به میعادگاه عشقش که کنار همان چشمه بود جدا کردند. فرشته وقتی فهمید قرار است در منزل عمه زندگی کنند، خیلی اشک ریخت. او دوست نداشت به تهران برود و با اینکه می دانست با رفتن به تهران از نظر مسافت به فرشاد نزدیک می شود اما می دانست دیدن او محال می شود. چون با وجود محمد او نمی توانست مثل خانه خودشان آزادانه از منزل خارج شود. فرشته احساس می کرد با از دست دادن پدر که بزرگترین حامی زندگی اش بود خیلی تنها شده است و او پدرش را می خواست تا باز هم بر بازوان توانایش تکیه کند و سدهاي بین راهش را یکی یکی بردارد. اما افسوس پدر رفته بود و او را با کوهی از مشکلات تنها گذاشته بود. فرشته به ملاقات فرشاد شتافت و او را سر قرار همیشگی شان منتظر دید. با دیدن فرشاد توان تازه اي گرفت و احساس کرد هنوز کسی را در دنیا دارد که با تکیه بر او بتواند زندگی کند. براي روح حساس و شکننده فرشته یک حادثه کافی بود چه رسد به این حوادثی که پشت سر هم بر قلب نازك و شیشه اي او ضربه وارد می کردند. فرشته تمام اتفاقاتی را که قرار بود بیفتد از جمله رفتن به تهران و زندگی کردن در منزل عمه اش را براي فرشاد تعریف کرد و از او خواست چاره اي بیندیشد. فرشاد درمانده به او نگاه کرد و راه حلی به فکرش نرسید. همچنان در فکر بود. او می دانست با رفتن فرشته به منزل عمه اش به هیچ ترتیب نمی تواند به او دسترسی داشته باشد. فرشاد با کلافگی دستی به موهایش کشید و سرش را تکان داد. -فرشته من چیزي به ذهنم نمی رسد. آه خدایا، چکار باید بکنم. فرشته که چشمانش پر از اشک شده بود سرش را زیر انداخت و با صداي آرامی گفت: فرشاد منو ببر، من نمی خوام هر لحظه در آرزوي دیدن تو بمیرم و زنده بشم. فرشاد با چهره اي گرفته به او که اشک می ریخت نگاه کرد. آنقدر ناراحت بود که در حال دیوانه شدن بود. اگر می دانست با ریختن اشک بار دلش سبک می شود او نیز همپاي فرشته می گریست. او دیگر با اشک و آه غریبه نبود. از زمانی که عشق را شناخته بود با گریستن نیز آشنا شده بود. اما فرشاد حتی نمی توانست بگرید، او از درون خون دل می خورد و نمی دانست چه کند. فرشته با گریه گفت: فرشاد اگر تو را نداشته باشم همان بهتر که دیگر زنده نباشم. فرشاد می ترسید با شرایطی که براي فرشته به وجود آمده دست به عمل جنون آمیزي بزند. بازوان او را گرفت تا کمی آرامش کند. فرشته می لرزید. او می دانست اگر قلبش از فوت پدر نشکسته و فقط به روحش آسیب رسیده به دلیل ان بوده که قلبش را لایه اي محکم به نام عشق محافظت می کرده. اما می دانست با از دست دادن فرشاد دیگر هیچ چیز مانع از شکسته شدن قلبش نمی شود و او بدون قلبزنده نمی ماند. فرشاد بدن فرشته را تنگ در آغوش گرفت تا مانع لرزیدنش شود، فرشاد به خوبی می دانست لرزش بدن فرشته حاصل از سرماي هوا نیست. فرشته دچار نگرانی شده بود. او تصور می کرد با رفتن به تهران براي همیشه فرشاد را از دست خواهد داد و این ترسی در او بوجود می آورد که موجب می شد چون سرما زده اي بلرزد. اما تپش قلب گرم فرشاد و بازوان پرقدرت او که دور بدنش حلقه شده بودند و همچنین صداي پرمهرش که آرام آرام او را دلداري می داد و براي او از عشق صحبت می کرد، او را آرام کرد. فرشته تازه به یاد آورد که بدون شرم و بی هیچ مجوزي در آغوش فرشاد قرار گرفته است. با خجالت سرش را از روي سینه فرشاد بلند کرد و با پیچ و تابی خود را از حلقه بازوان او رهاند. سینه فرشاد از اشکهاي فرشته خیس شده بود. او با افسردگی همچنان روي زمین نشسته بود. فرشته رفته بود و او خیسی اشکهاي او را از روي پیراهن نازکی که به تن داشت روي پوست بدنش احساس می کرد. حرف فرشته را به یاد آورد که به گریه گفته بود: فرشاد مرا ببر، اما نمی دانست چطور باید این کار را بکند و او را کجا باید ببرد و همین بود که او را دیوانه می کرد. فرشاد ساعتی کنار چشمه نشست و فکر کرد. عاقبت از جا برخاست و به طرف ویلا رفت. جمع و جور کردن اسباب و اثاثیه و رفتن فرشته و مادرش به تهران یک هفته به طول انجامید، در این مدت فرشته هر روز فرشاد را می دید و با گریه از او می خواست چاره اي بیندیشد. فرشاد می دانست اگر تمام خانواده با ازدواج او و فرشته موافق بودند باز هم نمی توانست در شرایطی که فقط دو هفته از چهلم پدر او گذشته بود سبد گل به دست بگیرد و به خواستگاري او برود، چه رسد به اینکه هیچ کس از رابطه او با فرشته خبر نداشت؛ هیچ کس جز پدرش که او نیز زیر خروارها خاك آرمیده بود. فکري در ذهن فرشاد بود اما می ترسید آن را عملی کند و می ترسید نتیجه اي که می خواهد از آن گرفته نشود. فرشاد می خواست به قیمت نابودي خودش هم که شده فرشته را نجات دهد، او می دانست فرشته در شرایطی قرار گرفته که رو به نابودي می رود و دور بودن از او به این نابودي سرعت می بخشد. او باید کاري می کرد که فرشته به زندگی بازگردد. او به خوبی می دانست فرشته بیش از حد به او وابسته شده است و به راحتی نمی تواند از او دل بکند. نمی دانست آیا می تواند این مطلب را با فرشته در میان بگذارد یا نه، او حتی نمی دانست واکنش فرشته چه خواهد بود و آن را چگونه تعبیر خواهد کرد اما به نظرش تنها راه ازدواج با فرشته همان بود. او امیدوار بود با مطرح کردن آن فرشته را از خود نرنجاند. فرشته در سکوت کنار فرشاد نشسته بود و دستانش را دور زانوانش حلقه کرده بود و غرق در تفکر بود. فرشاد به طرف او چرخید و گفت : فرشته گوش کن، هیچ راهی براي ازدواج من و تو وجود نداردجز یک راه. فرشته به او نگاه کرد. آتشی در نگاه او بود که فرشاد را از مطرح کردن این پیشنهاد پشیمان کرد. فرشاد نگاهش را از چشمان او گرفت و در حالی که نفس عمیقی می کشید سرش را تکان داد و گفت: بی فایده است. و دوباره صاف نشست و به درختان روبرو خیره شد. فرشته خود را روبروي فرشاد کشاند و با لحن قاطعی گفت: اما من حاضرم . فرشاد به او نگاه کرد و سرش را تکان داد: حاضر به چی -به اینکه با تو فرار کنم فرشاد خشکش زد و همچنان به فرشته چشم دوخت . |
-اما... آخر تو از کجا فهمیدي که من ...
فرشته لبش را به دندان گرفت و گفت: چون من از خیلی وقت پیش به این مسئله فکر می کردم فرشاد دستش را به پیشانی اش گذاشت وگفت: نمی دونم این تنها راه حله یا راه حل دیگري هم وجود داره فرشته سرش را تکان داد: راه دیگه اي هم هست فرشاد به او نگاه کرد -مرگ ا رفتن فرشته به تهران دیدار آن دو امکان پذیر نبود.فرشته از این بابت در فشار روحی به سر میبرد . فرشاد گاهی از دلتنگی به میعادگاهشان در شمال پناه میبرد و به یاد فرشته مدتی آنجا می نشست و دوباره به تهران باز میگشت در این رفت ها روزي با ترانه روبه رو شد.ترانه از دیدن او تعجب کرد اما وقتی فرشاد به او گفت که موفق به دیدار فرشته نمی شود ، ترانه تصمیم گرفت به او کمک کند. او شماره تلفن منزل عمه فرشته را از فرشاد گرفت و به او گفت که با فرشته صحبت میکند و از فرشاد خواست اگر پیغامی دارد به او بگوید. فرشاد گفت ( یک دنیا حرف تو دلم است، اما بهتر است مهمترین آن را به او برسانی ، به او بگو فرشاد گفته دوستت دارم ، به اندازه ي تمام هستی(( . ترانه طبق قولی که به فرشاد داده بود آخر هفته که به منزل مادر کوروش رفته بود به منزل عمه ي فرشته تلفن کرد و پس از کلی حرف پیغام فرشاد را به فرشته رساند. فرشته پس از گذاشتن گوشی تلفن شروع کرد به گریستن . او به شدت دلتنگ بود و تلفن ترانه نیز آتش دلش را برافروخته تر کرده بود. فرشته آن شب شام نخورد و خود را در اتاقی که عمه مهتاب به او و مادرش داده بود حبس کرد. محمد از وقتی که نرگس و فرشته به تهران آمده بودند خود را به خوابگاه آزاد دانشجویی منتقل کرده بود تا نرگس و همچنین فرشته از حضور او معذب نباشند.اما مرتب به خانه سر می زد و کارهایی را از قبیل خرید و غیره انجام میداد. فرشته چند روز بهانه ي دیدن تراه را میگرفت و خیلی بدقلق شده بود. عاقبت نرگس رضایت داد که او و فرشته چند هفته اي به شمال بروند و قرار شد محبوبه را نیز همراه خود ببرند. فرشته چون زندانی اي که خبر آزادي خود را شنیده باشد از همان روز ساك لباسش را بست و براي لحظه ي رفتن ساعت شماري می کرد. فرشته در فرصتی که بدست آورد به بهانه ي خرید از منزل خارج شد و از یک تلفن عمومی به منزل فرشاد تلفن کرد. خوشبختانه فرشاد منزل بود و با بی حوصلگی روي مبلهاي اتاق نشیمن نشسته و به صفحه ي خاموش تلویزیون خیره شده بود. زنگ تلفن نگاه او را به سمت آن کشاند و فرشاد با بی حوصلگی گوشی تلفن را برداشت و هنگامی که فهمید فرشته پشت خط است با فریاد بلندي نام او را صدا کرد. از فریاد او مستخدمشان که در حال پایین آمدن از پله هاي منزل بود یکه خورد و اگر دستش را به حفاظ پله ها نگرفته بود سقوطش حتمی بود. فرشاد چنان خوشحال بود که اگر می توانست فریاد دیگري می کشید. او به خانم کریمی که با تعجب به او نگاه میکرد لبخند زد و به نشانه ي معذرت خواهی دستش را روي سینه اش گذاشت. فرشته فرصت زیادي براي صحبت کردن نداشت اما فرشاد با التماس از او می خواست تا جایی که میشود صحبت کند تا او صدایش را بشنود. فرشته به او گفت: فرشاد من و مادرم به همراه محبوب فردا به سمت شمال حرکت می کنیم، اگر خواستی میتونی به دیدنم بیاي ... البته اگر خواستی((. فرشاد دندانهایش را بر روي هم فشار داد و با غضب گفت : ( فرشته خیلی بی انصافی ، تازه بعد از این همه مدت می گی اگر خواستی،خوب معلوم است که میخواهم ، تو نمی دانی در این مدت چی به من گذشته است((. فرشاد همچنان با صداي بلند صحبت می کرد و پاك فراموش کرده بود که در چه موقعیتی قرار دارد. اگر کمی سرش را چرخانده بود منیژه را می دید که روي پله ها ایستاده و به حرفهاي او با شخصی که او را فرشته می خواند گوش می دهد. فرشته با عجله از فرشاد خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت . فرشاد همچنان ایستاده بود و گوشی تلفن در دستش خشکیده بود. صداي منیژه او را به خود آورد. )نمی خواهی گوشی تلفن را سر جایش بگذاري؟(( فرشا نگاهی به مادرش انداخت که از پله ها پایین می آمد . سرش را تکان داد و گوشی را سرجایش گذاشت. )خوب مثل اینکه تصمیمت را گرفته اي .اینطور نیست؟(( فرشاد به چشمان مادرش نگاه کرد و سرش را تکان داد. )اما فرشاد تو با این کار آینده ات را خراب می کنی ، تو می توانی(( ... )مادر خواهش می کنم ، من و شما حرفهایمان را با هم زده ایم. اینطور نیست؟ پس دوباره شروع نکن((. هر خاکی که می خواهی توي سر خودت بریز،ولی بعد نیایی پیش من و Sad منیژه نفس عمیقی کشید و با حرص گفت بگی چه غلطی کردم.)) و راهش را به سمت پله ها تغییر داد. فرشاد با یک خیز خود را جلوي او رساند و دستهایش را دور کمر او حلقه کرد و او او را در آغوش گرفت. )مادر ... مادر نمی دونی با این حرف چقدر دل این پسر عاشقت رو شاد کردي((. منیژه کمی مقاومت کرد و زمانی که نگاهش به چشمان پسرش افتاد و قطره اشک را در آن دید ،اونیز بغضش را گشوده شد و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت : ((فرشاد من همیشه خوبی تو را می خواهم حالا که می بینم در کنار این دختر ، اسمش چه بود... فرشته ، خوشبخت می شوي من چیزي ندارم که بگویم((. فرشاد بوسه اي از روي گونه ي منیژه برداشت و سرش را به آسمان بلند کرد ( خدا جون شکرت(( . فرشاد پس از مدتها آن روز از ته دل خوشحال بود. از اوایل هفته بعد که امتحانات پایان ترم دانشگاه شروع می شد و فرشاد به منیژه قول داده بود که امتحاناتش را به نحو احسن بگذراند .همان روز با دسته اي کتاب راهی شمال شد تا در هواي آزاد و پاك ویلا درسهایش را مرور کند. اما تمام خانواده می دانستند این بهانه اي است براي دیدن فرشته محبوبش. فرشته و محبوبه و نرگس آماده بودند تا حرکت کنندکه در آخرین لحظه ها بیماري مهتاب باعث شد محبوبه از رفتن با آنان صرف نظر کند.با وجود اصرار مهتاب که بیماري اش را سرما خوردگی ساده اي مب دانست محبوبه راضی نشد او را تنها بگذارد و قرار شد پس از پایان کار مادر یکی دو هفته اب طول می کشید به اتفاق مادر به شمال بروند. فرشته و فرشاد پس از مدتها دوري یکدیگر را ملاقات کردند. فرشاد با وجود پایبند بودن به مسائل اخلاقی دیگر نتوانست بیش از این طاقت بیاورد و به محض دیدن فرشته او را سخت در آغوش گرفت . او فرشته را همسر خود می دانست و در این موردبه هیچ وجه احساس گناه نمی کرد. اما فرشته با وجود تمناي قلبی اش که فرشاد را با تمام وجود می خواست احساس گناه و ناراحتی وجودش را فرا گرفته بود. فرشاد با دیدن اشکی که از چشمان فرشته روان شده بود پشیمان و شرمگین سرش را زیر انداخت و از او معذرت خواست. فرشته تا زمانی که پیش فرشاد بود از این موضوع ناراحت بود و فرشاد به خوبی علت ناراحتی او را درك می کرد. زمانی که می خواستند از هم جدا شوند فرشاد به او گفت فرشته من عذر می خوام،بادیدن تو خودمو فراموش کردم چه رسد به چیز هاي دیگر((. فرشته سرش را زیر انداخت و گفت: ( فرشاد می دونم چی می گی ، اما من خیلی نسبت به این مسئله حساس شدم((. فرشاد آهی کشید و گفت: (( کاش می شد من و تو به یک محضر بریم و عقد کنیم((. فرشته در سکوت به این مسئله فکر کرد .او به یاد آورد که پدرش با ازدواجش او فرشاد موافق بود و همان روز می رفته تا با گفتن حقیقت به عمه مقدمات عقد او و فرشاد را فراهم کند که اجل مهلتش نداد. فرشته با به یاد آوردن پدرش زیر گریه زد. فرشاد نگران به او نگاه کرد وبا کف دست به پیشانی اش کوبید. ))آخ باز من احمق تو رو ناراحت کردم . باور کن منظوري نداشتم فرشته . باور کن فرشته.))بعد دستهایش را مشت کرد و سرش را بالا گرفت و با صداي بلند گفت: (( خدایا چرا من نمی تونم جلوي زبانم را بگیرم((. فرشته به فرشاد که از خودش عصبانی شده بود نگاه کرد و در حالی که با دست اشکهایش را پاك میکرد با عجله گفت : ((نه ،نه فرشاد باور کن من از حرف تو ناراحت نشدم. من به یاد پدرم افتادم ، آخه می دانی شب قبل از تصادف با من صحبت کرده بود . او با ازدواج من و تو موافق بود((. فرشاد با تعجب به او نگاه کرد و پس از چند لحظه دستانش را به هم قلاب کرد و به او گفت : (پس مسئله اي نمی ماند جز اینکه من و تو به محضر برویم((. فرشته به فرشاد نگاه کرد و با نگرانی گفت : (اگر اجازه نامه ي پدرم را بخواهند چی؟(( ))فکر نمی کنم احتیاجی به اجازه نامه باشد. فردا به تهران می روم و از یکی از دوستان پدرم که وکیل است در این مورد پرس و جو می کنم .چطوره؟(( فرشته پس از لحظه اي تفکر گفت: ( فکر می کنم این راه خیلی بهتر از فرار کردن باشه((. ))وقتی من وتو عقد کردیم،اونوقت می شه امیدوار بود که مسائل دیگه هم حل بشه ، اگر برنامه اي شد من می توانم به عنوان همسرم تو را به منزلمان ببرم. وقتی تو همسر من باشی دیگه کسی نمیتونه ما رو از هم جدا کند((. فرشته در حالی که سر به زیر انداخته بود گفت : (فرشاد اگه یک وقت مادر و عمه ام فهمیدند می دونی چه بلایی سرم می آید؟(( ))وقتی تو همسر من بشی کشی نمی تواند به تو آسیب برساند، توي هیچ جاي دنیا کسی را به جرم عاشقی به دار نمی کشند. اما در نهایت اگر کسی فهمید همانطور که از مدتها پیش به خانه قلبم پا گذاشتی،این بار به منزلم قدم می گذاري و در کنار من زندگی می کنی ... بدون اینکه دنیا به آخر برسد((. ))فرشاد خانواده ات چی؟مرا می پذیرند؟(( فرشاد لبخند زد و گفت: ( با اطمینان به تو می گویم همین طور است . اما این اقامت موقتی است و به محض اینکه بتوانم خانه اي تهیه کنم از آنجا می رویم. فرشته به شرفم قسم سعی می کنم خوشبختت کنم((. فرشته سکوت کرد.او براي فکر کردن به زمان احتیاج داشت. صبح روز بعد فرشاد به تهران رفت تا همانطور که گفته بود در مورد ازدواج در محضر تحقیق کند. فرشاد پس از تحقیقات مفصلی که در این مورد انجام داد به یک طلا فروشی رفت و دو حلقه ي ساده و یک شکل خرید و بعدازظهر آن روز به شمال برگشت. فرشته شب را تا صبح فکر کرده بود و این را آخرین راه تشخیص داد. فرداي آن روز فرشته به مادرش گفت که به همراه ترانه می خواهد به منزل دختر خاله اش برود. مادر سر تکان داد و چیزي نگفت. فرشته جلو رفت و صورت او را بوسید. نرگس اغلب در فکر بود و اهمیتی به فرشته نمی داد. او حتی به فرشته اجازه نمی داد که در اتاقی که نشسته قدم بگذارد.بیماري نرگس رو به شدت گذاشته بود و این بار به صورت افسردگی بروز کرده بود.او دوست داشت تنها باشد و فکر کند. فرشته نگاهی به مادرش انداخت و چند قدم از او دور شد و دوباره به طرف او برگشت و بار دیگر صورت او را بوسید.نرگس نگاه بی تفاوتی به فرشته انداخت و چیزي نگفت ، اما وقتی فرشته از در حیاط خارج شد با صداي آرامی گفت (بعد از من چه بلایی سر تو میاد؟(( فرشته به سمت چشمه راه افتاد . او از پیش با ترانه هماهنگ کرده بود که به راحله خانم بگوید همراه او به منزل زیبا می روند که اگر یک وقت مادرش چیزي پرسید حرف دوجور نشود. فرشته فرشاد را در کنار پل منتظر دید. فرشاد بلوز سفیدي به تن داشت که با موهاي مشکی وشلوار مشکی اش تناقض داشت.فرشته نزدیک او شد و با شیفتگی به او نگاه کرد.فرشاد دست کمی از او نداشت،او به فرشته که روسري زرشکی اش را به سر داشت نگاه کرد و متوجه شد فرشته نیز زیر مانتوي مشکی اش لباسی سفید پوشیده. فرشاد نفس عمیقی کشید و با لبخند گفت: ( فرشته عجله کن،زمان منتظر هیچ عاشقی نمی شود((. فرشته لبخند زد و قدمهایش را با فرشاد هماهنگ کرد. آن دو به طرف خودرو فرشاد رفتند که کنار جاده پارك شده بود. فرشاد پیش از آنکه سوئیچ را بچرخاند گفت : ( فرشته مطمئنی که فکراتو کردي؟(( فرشته با نگرانی به فرشاد نگاه کرد و گفت : ((با این طرز حرف زدنت مرا نگران می کنی احساس می کنم کار بدي انجام می دهم((. ))نگران نباش . این حرف را به خاطر این گفتم که بعد از عقد پشیمان نشوي و تقاضاي طلاق نکنی((. ))تو اگر از حرفت پشیمان شدي می تونی راحت بگی . خواب طلاق گرفتن من رو هم نبین((. فرشاد لبخند زد و گفت : ((ببین از الان بهت بگم اگه یه روزي اسم طلاق رو بیاري ، با وجودي که خیلی دوستت دارم اما شناسنامتو باطل می کنم. خلاصه فکراتو بکن بعد بله بگو، خوبه اینو بدونی که باید یک عمر با اخلاق سگ من بسازي ، گول خوش اخلاقیمو نخور ، بعضی اوقات پاچه می گیرم((. فرشته با تعجب به او نگاه می کرد . فکر می کرد هیچ وقت از اخلاق او سر در نخواهد آورد.نمی دانست فرشاد شوخی می کند یا جدي می گوید. فرشته کیفش را در میان پنجه هایش فشرد و همچنان به فرشاد نگاه کرد. ))فرشاد تو .... تو جدي می گی یا شوخی می کنی؟(( فرشاد نگاهی به چهره ي مظلوم فرشته انداخت و گفت : ((آخ فرشاد برات بمیره که لیاقت تو رو نداره، این چه طرز نگاه کردنه،جیگرمو آب کرد. من سگ کی می باشم بخوام به تو کمتر از گل بگم . فرشته باور نکن، هیچ وقت حرفهاي منو باور نکن جز موقعی که بهت می گم دوستت دارم((. فرشاد احساس می کرد دلش می خواهد گریه کند. نگاه فرشته آنقدر دل او را سوزانده بود که فکر می رکرد تا قطره اي اشک نریزد آرام نمی گیرد. از اینکه اینقدر ضعیف شده بود که تا چیزي می شد آب از چشمانش راه می افتاد از خودش عصبانی بود. فرشاد به سختی رفتارش را مهار کرد و راهی شدند. ))عزیزم شناسنامه ات را آوردي؟(( فرشته به او نگاه کرد و در کیفش را باز کرد تا از وجود شناسنامه مطمئن شود . شناسنامه را به فرشاد نشان داد. آن دو در طول راه سکوت کرده بودند و موسقی گوش می دادند که از ظبط صوت خودرو پخش می شد. کاستی که فرشاد گذاشته بود یکی از معدود نوار هایی بود که به خواننده آن علاقه اي خاصی داشت .(منظورش سایوش قمیشی اسمشو نیاورده که ریا نشه نه ببخشید یعنی شناخته نشه ) فرشاد همچنان که به موسیقی گوش می داد به سرعت طرف شهر می راند. |
چشماي منتظر به پیچ جاده دلهره هاي دل پاك و ساده
پنجره بازو غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می کوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه، جز اون چیزي نمونده تو ذهن کوچه هاي آشنایی پر شده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودمو گرفته شاخه ي خشک پیچک تنهایی یاد تو هر تنگ غروب ..... سرعت فرشاد زیاد بود و فرشته دچار ترس شده بود. ))فرشاد خیلی تند می ري، می ترسم(( آخه وقت کم است . تو هم طبق معمول یک ساعت Sad فرشاد به او نگاه کرد. کمی از سرعت خودرو کم کرد و گفت بیشتر وقت نداري((. ))نه این بار تا سه ساعت میتونم غیبت داشته باشم((. فرشاد با خوشحالی به فرشته نگاه کرد و گفت (( خیلی عالیه، چطور تونستی؟(( ))این بار هم ترانه به دادم رسید ، قرار بود به خانه دخت خاله اش برود ، قرار شد تا ساعت پنج همون جا معطل کنه((. ))باز هم ترانه ،من باید از این دختر خیلی متشکر باشم ، راستی فرشته تو به ترانه نگفتی که می خواهیم به محضربرویم؟(( فرشته سرش را تکان و گفت نه ، به هیچ کس نگفتم . فقط به او گفتم که با فرشاد می خواهیم تا شهر برویم و برگردیم((. ))ترانه کنجکاو نشد؟(( ))چرا خیلی تعجب کرد و به من سفارش کردم مبادا با تو به جاي خلوتی بروم((. فرشاد نگاه معنی داري به فرشته کرد و لبخند زد. فرشته فهمید بازهم حرفی زده که زیاد جالب نبود.سرش را زیر انداخت و خودش را با کیفش مشغول کرد. آن دو حدود چهل دقیقه بعد جلوي محضري بودند که فرشاد با محضردار آن صحبت کرده بود. فرشته خیلی سعی می کرد احساساتش را مهار کند و گریه نکند . او ناراحت نبود که به همراه فرشاد پا به چنین جایی گذاشته ،اما از اینکه به او فرصت ابراز عقیده نداده بودند و او را مجبور به چنین کاري کرده بودند از ته قلب ناراحت بود. فرشاد به ساعتش نگاه کرد و به فرشته اشاره کرد که عجله کند. محضردار به استقبالشان رفت. فرشاد روز گذشته با او صحبت کرده بود و قرار عقد را براي آن روز گذاشته بود. محضردار پشت میزش نشست و شناسنامه هر دو را گرفت و نگاهی به شناسنامه ها انداخت . رو به فرشاد کرد و گفت : ( خانم هیجده سالش تمام است؟(( فرشته سرش را تکان داد و گفت : ( اردیبهشت هجده سالم تمام شد(( . محضردار از او گواهی فوت پدرش را خواست . فرشته کیفش را باز کرد و ورقه اي از آن بیرون آورد. فرشاد به محضردار که با دقت ورقه را می خواند نگاهی انداخت و در دل آرزو کرد که او چیز دیگري نخواهد که در آن صورت نمی دانست چه باید بکند. »؟ فرمودید عروس خانم عمو ندارند »: محضردار به فرشته و فرشاد نگاهی انداخت و گفت .» بله حاج آقا، پدر مرحوم او تک پسر بوده، درست مثل خود بنده « .» انشاالله خدا به شما صد و بیست سال عمر با عزت بدهد »: محضردار با لبخند به فرشاد نگاه کرد و گفت فرشاد به ظاهر خندید اما از این که محضردار با تفنن کار می کرد خون خونش را می خورد. »؟ عروس خانم،شما با رضایت به اینجا تشریف آوردید »: محضردار به فرشته نگاه کرد و گفت .» بله،من با رضایت کامل به اینجا آمده ام »: فرشته سرش را تکان داد و گفت محضردار با رضایت سرش را تکان داد و به آرامی سند را نوشت. پس از تشریفات معمول، محضردار خطبه عقد را جاري کرد در طول مدتی که محضردار خطبه ي عقد را می خواند فرشته به برگه پیش روي او نگاه می کرد و در دل دعا می کرد. پس از جاري شدن صیغه ي عقد که مجضردار مدت آن را شش ماه تعیین کرده بود فرشته و فرشاد به عقد یکدیگر درآمدند. فرشاد حلقه ها را از جیبش درآورد و حلقه خود را به فرشته داد و دست فرشته را گرفت و حلقه ازدواج را در انگشت ظریف فرشته کرد.فرشته نیز حلقه فرشاد را در انگشتش کرد. محضردار به آن دو تبریک گفت و ظرف شیرینی را جوب آن دو گرفت. عاقبت »: زمانی که فرشته و فرشاد از محضر خارج شدند فرشاد نفس راحتی کشید ونگاهی به فرشته انداخت و گفت .» کابوس تمام شد .» بهتره بگی تازه شروع شد »: فرشته لبش را به دندان گرفت و گفت .» به همین زودي »: فرشاد چشمانش را تنگ کرد و گفت .» از حالا به بعد باید منتظر حادثه ها باشیم « »؟ تا با من هستی، غصه چیزي نخور. خوب حالا کجا بریم « .» مگه قرار نیست به خانه برگردیم »: فرشته که به او نگاه می کرد گفت »؟ منزل کدومه، زن و شوهرها پس از ازدواج به ماه عسل می روند.فراموش کردي »: فرشاد خنده اي کرد و گفت فرشته همچنان به فرشاد نگاه می کرد و لبخند می زد. .» فرشته می خندي؟باشه باور نکن، موقعی که برج آزادي را دیدي آنوقت باورت می شه « لحن فرشته نشان می داد که حرف او را باور کرده است. نه شوخی کردم،اما یک ساعت و ده دقیقه دیگر تا اتمام مهلت »: فرشاد سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت »؟ مرخصی تو وقت داریم، دلت نمی خواهد جایی برویم .» نه ترجیح می دهم به خانه برگردیم چون نمی خوام ترانه به دردسر بیفتد « فرشاد سرش را تکان داد و به طرف منزل راه افتاد. سر راه جایی نگه داشت و از یک شیرینی فروشی یک کیک کوچک خرید. کیک را قسمت کردند و خوردند و به این ترتیب جشن ازدواجشان را در خودرو فرشاد برگزار کردند. »؟ عزیزم دوست داري خونه خودت را ببینی »: نزدیک منزل، فرشاد گفت منظور فرشاد این بود که ویلایشان را به فرشته نشان بدهد. فرشته دست او را چرخاند و نگاهی به ساعتش انداخت. فقط خیلی دوست دارم، اما دیگه وقتی نمانده و هر چه »: پانزده دقیقه تا پایان مهلتش باقی مانده بود. فرشته نگاه کرد و گفت .» زودتر باید به منزل برگردم »؟ باشه، درك می کنم چی می گی،پس یک روز دیگه به ویلا می رویم،خوبه »: فرشاد نفس عمیقی کشید و گفت .» تا سر پل می رسانمت »: فرشاد خودرو را کنار جاده نگه داشت و به فرشته گفت .» نه، بهتره تو بري.اینطوري براي من راحتتره، خواهش می کنم « با وجودي که فرشاد میل نداشت فرشته را آنجا رها کند اما چون اصرار او را دید نخواست خواهشش را رد کند. در حالی ...» خیلی مواظب خودت باش.من فردا »: که به او نگاه می کرد گفت »؟ فرشاد خواهش می کنم همین حالا به طرف تهران حرکت کن،تو باید در امتحانات قبول بشی. متوجهی...باشه « .» آخه کدوم دامادي رو دیدي شب عروسیش بلند شه بره دنبال کار خودش »: فرشاد اخمی کرد و با اعتراض گفت فرشاد خیلی اذیت می کنی،خودت هم می دونی که عروس و »: فرشته خندید و سرش را به یک طرف خم کرد و گفت .» دامادي در کار نیست و منو تو فقط با هم محرم شدیم نمردیم و معنی عقد رو هم فهمیدیم، ما که از اولم با هم محرم بودیم، پس چه مرضی بود »: فرشاد پوزخندي زد و گفت .» که اینقدر به خودمون زحمت بدیم همین که گفتم، همین حالا راه می افتی و مثل یک پسر خوب به تهران می ري و تا موقعی که امتحاناتت »: فرشته گفت »؟ تمام نشده اینجا نمی آیی، قبول نوچ،دیگه قرار نشد از همین الان زن ذلیلم کنی. من حرفت را گوش می کنم و همین ». فرشاد ابروانش را بالا انداخت امشب به تهران می روم اما در اولین تعطیلی برمی گردم.امتحاناتم تا یک ماه و نیم دیگر تمام نمی شود،می خواهی ناکام .» بمیرم .» هر جور که دوست داري، فقط مواظب خودت باش و درست را خوب بخون »: فرشته سرش را تکان داد و گفت .» باشه عزیزم، بهت قول می دم همشونو بیست بگیرم « فرشته خندید و در را باز کرد تا پیاده شود. البته اگر » و سرش را به یک طرف خم کرد و گفت «؟ فرشته... فکر نمی کنی چیزي یادت رفته باشه »: فرشاد او را صدا کرد .» از نظر تو اشکالی نداشته باشه فرشته منظور او را متوجه شد.با خجالت خندید و خود را به طرف فرشاد کشاند. فرشاد تا حدودي خیالش راحت شده بود.بار دیگر ورقه اي را که از محضر دریافت کرده بود از جیبش درآورد و به آن نگاه کرد و دوباره آن را در جیبش گذاشت. بعد با خیال راحت به سمت تهران راه افتاد. فرشته بیشتر مسافت تا منزل را دوید. دلش از التهاب و عشق لبریز بود. از فکر اینکه همسر فرشاد شده قلبش می تپید و برایش عجیب بود که از این کار به هیچ وجه احساس پشیمانی نمی کند. وقتی به منزل رسید متوجه شد مادرش خواب است. او به آرامی بالاي سر مادرش رفت و دستش را روي پیشانی او گذاشت.از اینکه تب نداشت خدا را شکر کرد. به سمت اتاقش رفت و از میان کمد لباسهایش دفتر خاطراتش را درآورد و به آن نگاه کرد.بعد دوباره آن را سر جایش گذاشت.از زمانی که با فرشاد آشنا شده بود خاطراتش را ننوشته بود چون دلش نمی خواست کسی از رازش آگاه شود. آن شب فرشته خواب پدرش را دید. خواب دید پدر سر جاي همیشگی اش نشسته و مادر براي او چاي می ریزد. ناگهان باد تندي وزید و در اتاقش را به شدت باز کرد و پدر از جا بلند شد تا ببیند چه خبر است. فرشته به او گفت:پدر نرو،اما پدر با لبخند و بدون توجه به التماس هاي او از در خارج شد.فرشته فریاد می کشید و به او التماس می کرد که نرود. اما او در غبار و دود گم شد. فرشته از خواب پرید.خیس عرق بود. گیج و گنگ به طرف پارچ آبی که بالاي سر مادر بود رفت و لیوان آبی نوشید. از جا برخاست و از اتاق خارج شد.به ایوان رفت و به یاد پدر فاتحه اي خواند. او امیدوار بود پدرش از کاري که کرده ناراحت نباشد. فرشته لبخند پدر را به یاد آورد و به یاد او آرام آرام گریست. فرشاد پس از پنج روز دوري با استفاده از یک موقعیت خود را به شمال رساند و به دیدن فرشته رفت و او را همراه خود براي دیدن منزل ویلایی شان برد. واي خداي من،فرشاد اینجا درست مثل »: فرشته که از دیدن منظره زیباي ویلا خیلی هیجان زده شده بود به فرشاد گفت .» گوشه اي از بهشت می ماند آره درست می گی عزیزم. مطمئنم تو هم فرشته این بهشت هستی و »: فرشاد لبخند زد و شیفته او را نگاه کرد و گفت »؟ چون من آدم خوبی بودم خداوند تو فرشته خوشگلو براي ازدواج با من فرستاده است. اینطور نیست »؟ دلت می خواد اتاقهاي اینجارو ببینی »: فرشته خندید و چیزي نگفت.فرشاد به او گفت فرشته با لبخند سرش را تکان داد.فرشاد سایر قسمتهاي خانه را به او نشان داد.آن دو پس از صرف چاي که فرشاد آن را درست کرده بود برگشتند و فرشاد همان شب به تهران بازگشت زیرا فرداي آن روز امتحان داشت. بدین ترتیب روزها می گذشت و آن دو گاهی اوقات موفق می شدند همدیگر را ببینند و به همراه یکدیگر به گردش بروند. |
هر دو خوشحال بودند و آرزو کردند این روزها هیچ گاه به پایان نرسد.پس از پایان آخرین امتحان فرشاد از سر جلسه به |
سالشون بود
مهتاب می دانست نرگس هیچ وقت نمی تواند آن اتفاق را فراموش کند.سکوت کرده بود و به درد و دل نرگس گوش می داد. مهتاب،فکر می کنم مهدي هم راضی نیست این دختر زیاد سرگردون بمونه،یک عقد محضري کنید و بعد از سال « .» پدرش هر کاري خواستید انجام بدید،دیگه خودتون می دونید باشه،تو خیالت راحت باشه،من همین امروز با محمد صحبت می کنم تا مقدمات عقد را »: مهتاب سرش را تکان داد و گفت فراهم کند.امشب شام دست کردن تعطیل.همین الان هم بلند می شم فلاکس چاي را پر می کنم و بعد از آمدن بچه ها حاضر می شیم و می ریم فرخزاد،همون جایی که خیلی خوشت میاد،شام هم کباب با ریحان تازه و دوغ با ماست محلی »؟ می خوریم.تا هم گردشی کرده باشیم و هم اینکه محمد و فرشته کمی رویشان نسبت بهم باز شود،چطوره آره خیلی خوبه،اما تو رو به خاك مهدي قسمت می دم یه وقت به محمد نگی من سر »: نرگس با رضایت لبخند زد و گفت .» حرفو باز کردم .» بچه نشو،من هرز اینکار رو نمی کنم،هر چی باشه جونن و شیر آدمیزاد خورده « آن شب پس از مدتها براي تفریح به فرحزاد رفتند.یکی از غذاخوري هاي باصفاي آنجا را انتخاب کردند.فضاي سنتی غذاخوري بسیار زیبا بود.تخت هاي زیادي دور تا دور باغ وسیع قرار داشت که روي هر کدام قالی هاي یک دستی انداخته بودند. حوضی باصفا با فواره هاي رنگی وسط باغ بود که فضاي زیبایی را به وجود آورده بود.نوازندگانی ویلون و تنبک موسیقی شادي می نواختند و مردم را به وجد می آوردند. جاي دنجی را در نزدیکی حوض انتخاب کردند و روي آن نشستند. محبوبه از همه خوشحالتر بود به خصوص که چند وقتی بود که بخاطر نرگس و برهم نزدن آرامش منزل اجازهگوش کردن نوار با صداي بلند را نداشت. ولی حالا می توانست دلی از عزا دربیاورد.این شادي زمانی به اوج خود رسید که تخت کنار آنان را خانواده اي پر کردند که پسر جوان و خوش تیپی داشتند. نرگس و مهتاب هم که پس از مدتها براي تفریح از منزل خارج شده بودند احساس رضایت می کردند. در این میان محمد و فرشته بودند که هر کدام احساس عجیبی داشتند. مهتاب پیش از آمدن با محمد صحبت کرده بود و به او گفته بود که این برنامه به خار او و فرشته صورت گرفته که بتوانند در فضایی خارج از منزل حرفهایی که دارند بزنند. محمد در فکر بود که چه به فرشته بگوید.حرفهاي زیادي در دل داشت که می خواست همه را به فرشته بگوید. فرشته احساس خوبی نداشت،او تازگی متوجه تغییري در خودش شده بود که او را نگران می کرد. پیش از شام،مهتاب به محمد اشاره کرد و او را از تردید بیون آورد.محمد نگاهی به مادرش انداخت و بعد به زن دایی اش »؟ فرشته می توانم لحظه اي وقتت را بگیرم »: نگاه کرد وسپس با صداي آرامی گفت فرشته که انتظار چنین چیزي را از محمد،آن هم جوي مادر و عمه اش نداشت،با خجالت به آن دو نگاه کرد و سرش را زیر انداخت. .» فرشته محمد با تو بود ». صداي مادر او را به خود آورد فرشته بدون گفتن حرفی از تخت پایین آمد و نشان داد که آماده می باشد.محبوبه با چشمانی که برق شادي به خوبی در آنها نمایان بود پیش خود فکر کرد پس عاقبت این طلسم شکسته شد. او و محمد در کنار همگام برمی داشتند،بدون اینکه حرفی بزنند. آن دو سربالایی فرحزاد را به سمت شمال طی کردند،سپس در جاي خلوتی کهمحمد تشخیص داد می توانند به راحتی صحبت کنند کنار حوض آبی نشستند. فرشته همچنان سکوت کرده بود و حرفی نمی زد.او به آبهاي رنگین حوض چشم دوخته بود.رنگهاي زرد و قرمز و آبی لامپهاي چشمک زن کار گذاشته شده روي فواره حوض نگاه زیباي او را رنگین می کرد.فرشته در عالم خودش بود گویی روحش در آنجا حضور نداشت. محمد نگاه عمیق و موشکافی به فرشته انداخت،سربه زیر افتاده او به دلیل شرم و بیگانگی نبود،فرشته افسرده بود. محمد آرزو کرد که اي کاش می توانست مانند روحی به مغز او رسوخ کندو از فکري که فرشته در آن غوطه ور می خورد اطلاع پیدا کند.مژگان بلند فرشته روي صورتش سایه انداخته بود و محمد را پیش از پیش شیفته می کرد. محمد به یاد آورد که براي گفتن مطالبی به این مکان آمده اند پس ناخودآگاه تکانی خورد و کمی به او نزدیکتر شد.فاصله کمی بین او و فرشته وجود داشت اما محمد احساس می کرد که بین روح فرشته با او فاصله اي به وسعت دریا وجود دارد.فرشته آنقدر غرق در خود بود که متوجه نشد محمد به او خیره شده است.او در عالم دیگري گام نهاده بود و در رویاي شیرینی غرق شده بود. محمد به آرامی او را صدا کرد.فرشته صداي محمد را شنید و نگاهش را از لامپ هاي رنگین حوض برگرفت و به محمد چشم دوخت اما هیچ نگفت.محمد دستش را جلو برد و دست فرشته را در دست گرت.دست او چنان سرد بود که گویی روحی از بدنش خارج شده بود.در این لحظه بود که فرشته مثل کسی که تازه از خواب برخاسته باشد و یا کسی که سیم برقی به او وصل شده باشد دستش را از دست محمد بیرون کشید.این عمل چنان به سرعت اتفاق افتاد که محمد یکه خورد و با ناباوري به او خیره شد. فرشته ناخودآگاه دستش را در آب فرو برد و در همان حال با خود فکر کرد که من متعلق به فرشاد هستم و هیچ کس غیر از او نباید مرا لمس کند.با فرو بردن دستش در آب گویی می خواست اثر تماس دست محمد را از دستش پاك کند. چهره فرشته مثل آینه فکر او را منعکس می کرد به طوري که محمد این قسمت از فکر او را به راحتی خواند.محمد احساس کرد خاري بر قلبش فرو رفت.او از کار فرشته خیلی رنجید و سرش را زیر انداخت و با صداي گرفته اي .» معذت می خواهم »: گفت من »: فرشته به خوبی متوجه رنجیدگی او شد،اما کار از کار گذشته بود.براي جبران کاري که کرده بود با عجله گفت .» منظوري نداشتم،فقط ترسیدم.متاسفم .» بله متوجهم »: محمد به چشمان اوخیره شد و به اجبار لبخندي زد و گفت حرفهایی که در ذهنش آماده کرده بود تا به فرشته بزند،چون دودي به آسمان رفت.آه بی صدایی کشید و سکوت کرد. دیگر شوق چند لحظه پیش را نداشت.خود را چون انسان بی وزنی در فضا معلق می دید.محمد دلش گرفته بود.فرشته با این کار له محمد نشان داد که هیچ گاه نمی تواند او را دوست داشته باشد. او حتی نمی توانست فکر کند که کشیدن دست او جز شرم دخترانه معنی دیگري ندارد.ته قلبش این واقعیت تلخ را فهمید که فرشته او را نمی خواهد و حضور او را در کنار خود فقط تحمل می کند؛تحمل نه چیز دیگر. محمد با نوك انگشتانش سنگریزه هاي لب حوض را جابه جا کرد احساس پوچی و بی حوصلگی می کرد.از جا ببند شد و .» بلند شو بریم پیش بقیه »: با صداي آرامی گفت اما مثل اینکه »: فرشته می دانست تغییر اخلاق محمد از کار او سرچشمه می گیرد.لبش را گزید و خطاب به محمد گفت .» می خواستی چیزي به من بگویی من جوابم را گرفتم.مهم »: محمد نگاهی به چشمان آبی او انداخت که در تاریکی شب تیره به نظر می رسید.گفت .» نیست،برویم .» محمد متاسفم،باور کن »: فرشته از جا برخاست و به آهستگی گفت وقتی پیش بقیه برگشتند،همه با تعجب به یکدیگر نگاه کردند.چهره هر دو آرام بود و چیزي را نشان نمی داد.اما در فکر مهتاب و نرگس یک سوال مشترك بود و آن اینکه چرا اینقدر زود حرفهایشان تمام شد. محمد سفارش شام داد.اما خودش لب به آن نزد و فقط با غذایش بازي کرد.فرشته هم احساس گرسنگی نمی کرد اما براي اینکه دیگران به چیزي شک نکنند به زور چند لقمه خورد که همان به زور خوردن در او احساس تهوع به وجود آور. اما به رویش نیاورد و با لیوانی دوغ،لقمه ماسیده در دهانش را فرو داد. آن شب به همه غیر از محمد و فرشته خوش گذشته بود به خصوص به محبوبه که هر کار می کرد نگاه آن جوان همسایه را به دنبال خود داشت.هنگامی که شامشان را خوردند یکی از خانم هایی که روي تخت کنارشان نشسته بود به بهانه گرفتن چیزي به تخت آنان نزدیک شد و سر صحبت را با مهتاب باز کرد.در نهایت نشانی منزلشان را گرفت تا براي امر خیري خدمتشان برسند. هنگام بازگشت،مهتاب به محمد نگاه کرد اما خوشحالی که هنگام آمدن در چشمان پسرش دیده بود را دیگر ندید.مهتاب متحیر مانده بود که چه شده که محمد این چنین ناراحت شده است.با حضور نرگس و فرشته نمی توانست پاسخ خود را از محمد بگیرد. آن شب فرشته به محض رسیدن به منزل به اتاق رفت و خوابید.مهتاب منتظر فرصتی بود تا با محمد صحبت کند و از او علت ناراحتی اش را جویا شود.پس از رفتن نرگس به اتاقش براي خوابیدن این فرصت پیش آمد. محمد چی »: مهتاب به محمد که در حال بررسی محتویات کیفش بود نظري انداخت،پیش رفت و کنار او نشست و گفت »؟ شد محمد متوجه منظور مادر شد،اما نخواست به رویش بیاورد. »؟ مگه قراربود چیزي بشه « »؟ نه، منظورم به حرفهایتان بود، چرا اینقدر زود برگشتید « »؟ خب حرفهایمان را زود تمام شد، مگه اشکالی داره » : محمد نفس عمیقی کشید، گفت محمد به من نگاه کن، راست بگو، می خوام بدانم چه حرفهایی به هم »: مهتاب نگاه دقیقی به چشمان او انداخت و گفت .» زدید .» پس بیخود انتظار نکشید چون من و فرشته حتی یک کلمه هم با هم صحبت نکردیم » : محمد نیشخندي زد و گفت یعنی چی که صحبت نکردید. مگه شما براي حرف زدن بیرون نرفته بودید. « »؟ کدوم حرف؟ براي چی مادر با اخم به محمد نگاه کرد. محمد چشمانش را بست. زمانی که دوباره بهمادرش نگاه کرد چشمانش پر از اشک بودند. مهتاب بدون هیچ حرفی به او نگاهمی کرد. مادر چی دارم بگم، وقتی منو نمی خواد، وقتی تو نگاهش می خونم که به من علاقه اي نداره، چی می تونستم بهش « »؟ بگم »؟ فرشته به تو گفت که تو رو نمی خواد » : مهتاب نگاهش را از او برداشت و گفت .» نه او هیچ چیز نگفت، من فقط احساس کردم، از نگاهش خوندم، از اینکه دستش را از دستم بیرون کشید فهمیدم « اما من اینطور فکر نمی کنم، شاید از تو خجالت کشیده، شاید هم چیز دیگه ایه، اما هر چی هست اینه که « ...» فرشته مهتاب سکوت کرد. او می دانست نمی تواند به محمد دروغ بگوید که نرگس ازاو خواسته زودتر بساط عقد و عروسی را تو فراموش کردي دایی مرحومت چقدر آرزو داشت تو » : راه بیندازند. مهتاب پس از چند لحظهسکوت ادامه داد دامادشبشی، زن داییت هم همینطور، اونا تو رو خیلی دوست داشتند و دارند. از کارفرشته ناراحت نشو، یک دختر از همون اول نمیاد قربون صدقه ات بره. باید کمیلوسی، نازي، چیزي کنه. خوب این کار براي هر دختري لازمه، به خصوص دختریمثل فرشته که هم خوشگله و هم عاشق دلخسته اي مثل آقاي دکتر من داره. حالاپاشو برو بخواب، اینقدر هم فکر .» بد نکن، شما تازه اول کارید و خالا موندهتا لیلی و مجنون هم بشید حرفهاي مادر آبی بود که روي آتش ریختهشد. محمد امیدوار از جا بلند شد و پس از بوسیدن مادر براي خواب به اتاقشرفت که به طبقه پایین منتقل شده بود. صبح روز بعد فرشته با تهوع ودل درد از جا برخاست. مطمئن بود که بر اثر خوردن کباب شب پیش مسموم شدهاست. او هر کاري کرد که به رویش نیاورد نشد. حالت تهوع امانش را بریده بود. آخرین روزهاي شهریور بود و سر مهتاب حسابی شلوغ بود. او از صبح زود به دبیرستان رفته بود و جز محمد و محبوبه کسی در منزل نبود. فرشته نمی خواست مزاحم محمد شود، اما نرگس که دید حال او بد است محمد را صدا کرد تا او را به دکتر برساند. محمد سر حال تر از شب گذشته بود. حرفهاي مادر تاثیر خوبی روي او گذاشتهبود و تا حدودي او را قانع کرده بود. او با شتاب تاکسی تلفنی خبر کرد وفرشته را به نزدیکترین درمانگاه رساند. زمانی که نوبت فرشته شد تنها وارد مطب پزشک شد. پزشک پس از معاینه دقیقو پرسش هاي گوناگون لبخند به »؟ چند وقت است ازدواج کردهاید » : فرشته زد و پرسید حدود پنج ماه و نیم » : قلب فرشته به لرزش افتاد اما خودش را نباخت و گفت .» پس باید در این مورد به یک پزشک زنان مراجعه کنید »: پزشک که زن جوانی بود گفت رنگ فرشته مثل گچ سفید شده بود و از درون می لرزید.با اینکه حدس می زد منظور دکتر چیست اما با سردرگمی »؟ پزشک زنان »: پرسید .» بله،نترسید براي تمام خانم هایی که براي اولین بار می خواهند مادر شوند این حالت طبیعی است « فرشته طاقت نیاورد و سرش را روي می زدکتر گذاشت.او چه می شنید.او،مادر شدن.پزشک از جا برخاست و بالاي سر او »؟ چی شده »: رفت گفت او به فرشته کمک کرد تا روي تخت دراز بکشد. »؟ همراه نداري « فرشته سرش را به علامت مثبت تکان داد. »؟ با همسرت آمدي « .» نه او مسافرت است « دکتر به طرف در اتاق رفت تا همراه او را به اتاق دعوت کند که فرشته او را صدا زد. ...» خانمم دکتر « »؟ چیه عزیزم،کاري داري ». دکتر به طرف او رفت .» به همراهم چیزي نگویید « »؟ بله متوجهم.این خبر اول باید به گوش همسرت برسد نه « فرشته سرش را تکان داد و با ناراحتی چشمانش را بست. وقتیدکتر همراه فرشته را صدا کرد از دیدن مرد جوانی که خود را همراه او خواندبا تعجب به او نگاه کرد.محمد جلو رفت خانم دکتر »: و به همراه دکتر به اتاق او واردشد.پس از دیدن فرشته که روي تخت دراز کشیده بود رو به دکتر کرد وگفت »؟ وضع او چطور است .» چیزي نیست،فقط کمی خسته است که باید استراحت کند « !» ایشان حالت تهوع دارند اما علائم مسمومیت در او دیده نمی شود »: محمد رو به دکتر کرد و گفت »؟ شما دانشجوي رشته پزشکی هستید »: دکتر به او نگاه کرد وگفت .» بله « .» شما خوب تشخیص دادید،احتیاجی به مراجعه به پزشک نبود با کمی استراحت ناراحتی شان رفع می شود « »؟ دکتر تشخیص شما از بیماري ایشان چیست « آقاي دکتر شما در آینده تجربیاتزیادي کسب خواهید کرد از جمله »: دکترلبخند زد و نگاهی به فرشته انداخت و گفت وبعد نسخه را به دستمحمد سپرد. «. تشخیص این نوع بیماري محمد از حرف او چیزي نفهمید اما نسخه را گرفت و به فرشته کمک کرد تا از تخت پایین بیاید. دکتر کنجکاوي اش را با پرسیدن اینکه شما چه نسبتی با بیمار دارید ارضا کرد. ...» من پسر عمه ایشانم،منزل ما مهمان بودند که « پس از خارج شدن از مطب محمد نگاهی به نسخه انداخت.دکتر مقداري داروي تقویتی و همچنین چند عدد قرص ضدتهوع براي او تجویز کرده بود. فرشتهبه سختی گام برمی داشت،گویی رفتن پیش دکتر حال او را بدتر کرده بود.محمدبراي اینکه زمین نخورد دستش را گرفته بود و عجیب بود که فرشته هیچ اعتراضینکرد.در حقیقت او به تکیه گاهی احتیاج داشت که بتواند بایستد. فرشتهحتی حضور محمد را در کنار خود احساس نمی کرد فقط دست گرم او را که چونتکیه گاهی دستش را گرفته بود در دستش می فشرد.او از درون ویران شدهبود.باورش نمی شد چنین چیزي پیش آمده باشد.او خیلی با احتیاط رفتار کردهبود،به جز یک بار و مطمئن بود که همان باعث به وجود آمدن این مصیبت شدهاست. فرشته به محض رسیدن به منزل به بستر پناه برد تا خود را زیر پتوپنهان کند.او به جایی احتیاج داشت تا مدتی فکر کند و راحت تر از اینکه خودرا به خواب بزند کاري بلد نبود. محمد پس از رساندن فرشته به منزل براي تهیه داروهاي او از منزل خارج شد و به سرعت بازگشت. چندساعتبعد فرشته بدون خوردن حتی یکی قرص حالش بهتر شد اما همچنان در فکربود.نرگس که دید حال فرشته خوب شده به خیال خود وقت مناسبی براي صحبت پیداکرد.او درباره محمد با فرشته صحبت کرد.با اینکه این نخستین بار بود کهنرگس در مورد چیزي با فرشته صحبت می کرد اما فرشته حتی یک کلام از آنچهمادرش می گفت نشنید زیرا به کاري که باید انجام می داد فکر می کرد. درفکر بود که هر چه زودترفرشاد را از پیشامدي که برایش رخ داده آگاهکند.باخود فکر کرد فرشاد قرار بود شب پیش از مسافرت بیاید.لابد آمده و زنگزده اما آنها منزل نبودند.فرشته امیدوار بود که فرشاد شب گذشته زنگ زدهباشد و او می تواند ساعت چهار با او صحبت کند. »؟ خوب پس تو حرفی نداري ». با صداي نرگس به خود آمد فرشتهبه مادر نگاه کرد و سرش را تکان داد زیرا واقعا حرفی نداشت که با مادربزند.در واقع نشنیده بود که مادر چه گفته است.نرگس راضی از پاسخی که ازفرشته گرفته بود از اتاق خارج شد و او را با دنیایی از غم تنها گذاشت. بعدازظهرآن روز فرشته از فرصتی استفاده کرد و از منزل عمه اش با منزل فرشاد تماسگرفت.قلبش شروع به تپیدن کرده بود و با خود فکر می کرد پس از شنیدن صدایفرشاد چه حالی ممکن است به او دست بدهد.پس ازچند بوق ممتد زنی گوشی رابرداشت و فرشته بی معطلی تلفن را قطع کرد.فرشاد به او گفته بود که اگرمنزل باشد ساعت چهار تا پنج و نیم خانه را قرق می کند که جز خودش کسی گوشیرا برندارد.پس فرشاد نبود وگرنه امکان نداشت کسی غیر از خودش گوشی تلفن رابردارد. فرشته به خود امیدواري می داد که ممکن است ساعت ده شب تلفنمنزل به صدا دربیاید.اما نه تنها آن شب صدایی از تلفن درنیامد بلکه شبهایدیگر هم تلفن همچنان ساکت و خاموش بود،درست به خاموشی شعله اي از امید کهدر قلب او بود. |
هفته دیگر سپري شد.یک هفته اي که براي فرشته بهاندازه قرنی طول کشید.اوایل هفته به پزشک زنان مراجعه کرد
تا از آنچه فکرمی کرد اطمینان حاصل کند.هنگامی که برگه آزمایش را گرفت با وحشت به آننگاه کرد.فرشته تا آن لحظه امیدوار بود که تشخیص پزشک عمومی اشتباهباشد،اما با گرفتن جواب آزمایش فهمید که تشخیص او درست بوده و او حامله میباشد.به ورقه آزمایش جوري نگاه می کرد که گویی برگه اعدامش را به دستشداده باشند. فرشته چند لحظه روي نیمکت هاي چوبی آزمایشگاه نشست تابتواند فکرش را متمرکز کند،سپس با قدمهایی که هنوز استوار نشده بودند بهطرف منزل راه افتاد. به محض رسیدن به منزل نرگس با نگرانی به استقبال او آمد و پرسید کجا بوده.فرشته به او گفت براي خرید وسیله اي ضروري بیرون رفته بود. نرگس به او خبري داد که برایش کم از ضربه خبر چند ساعت پیش نبود. .» مهتاب فردا صبح واسه تو و محمد نوبت آزمایشگاه گرفته است »: نرگس با لحنی آمرانه گفت »؟ آزمایشگاه براي چی » : فرشته در حال درآوردن مانتواش بود به او نگاه کرد و گفت .» مثل اینکه خوابی ، خوب براي آزمایش خون « ...» آزمایش خون؟ اما مادر « »؟ اما بی اما. مگه خودت چند وقت پیش نگفتی حرفی نداري « فرشته با دهانی باز به مادرش نگاه کرد و نرگس با اخم او را تنها گذاشت.فرشته دست روي قلبش گذاشت و با بی حالی چشمانش رابست. او نمی دانست چهباید بکند. اگر دست روي دست می گذاشت فردا باید با محمد به آزمایشگاه میرفت و آن وقت بود که دیگر نمی توانست کاري بکند. جواب آزمایش نشان میدادکه او حامله است و آن وقت حیثیت محمد به خطر می افتاد. محمد اگر از اوجواب نه می شنید خیلی بهتر بود تا اینکه اینجور سر شکسته شود. اومحمد را نمی خواست اما او را دوست داشت و مردانگی اش را می ستود، محمدپسري مهربان بود که لیاقت خیلی بهتر از او را داشت. پس نباید کاري می کردتا او ضربه بخورد. فرشته به سرعت مانتویی را که نیمه کاره از تنش خارجکرده بود دوباره پوشی و از مزل خارج شد. او به سرعت به کیوسک تلفنی که سرخیابان بود رفت و بدون لحظه اي تفکر شماره تلفن فرشاد را گرفت. پس از چندبوق ممتد تلفن را جواب دادند. فرشته از صداي او فهمید که همان زنی که دفعهپیش گوشی را برداشته بود. فرشته با قلبی لرزان می خواست باز هم گوشی را قطع کند که یادش افتاد در چه شرایطی قرار دارد. با یک دست گوشی تلفن را به گوشش چسبانده بود و با دست دیگرش قلبش رافشار می داد. زن بار دیگر گفت .» سلامخانم، من با آقاي فرشاد رهام کار دارم » : بفرمایید. فرشته با صدایی لرزان گفت .» ایشان منزل تشریف ندارند »: زن مکثی کرد و گفت خانم می شود بگویید کجا می توانم ایشان را پیدا »: فرشته می لرزید ولی مقاومت کرد. او با لحن ملتمسانه اي گفت »؟ کنم »؟ شما »: زن پرسید .» من... من یکی از آشنایان ایشان هستم »: فرشته گفت »؟ پس چطور از ایشان خبر ندارید « .» چون من ... اینجا نبودم... یعنی مسافرت بودم « خانم خواهش می کنم به من بگویید که آقاي »: فرشته نمی دانست چرا آن زن اینطور صحبت می کند. بار دیگر گفت .» رهام کی تشریف می آورند .» خانم من هم نمی دانم، تا خدا چه بخواهد »: زن با صدایی که معلوم بود خیلی متاثر است گفت »؟ یعنی چی خانم؟ خبري شده »: فرشته با حالتی مضطرب پرسی مثل اینکه شما از هیچ چیز خبر ندارید، آقا فرشاد براي دیدن عمه اش باقطار به شهري می رفته که عمه اش در آنجا « سکونت داشته اما قطار واژگون میشود. خانم و آقا به انگلیس تشریف برده اند، اما مثل اینکه امیدي نیست، چونایشان ...» دچار ضربه مغزي شده اند و پزشکان از او قطع امید کرده اند... الو... الو خانم کریمی بدون اینکه بداند با چه کسی حرف می زند باگریه همه چیز را به فرشته گفت بدون اینکه بدان با این حرف چه بلایی بر سرآن دختر بیچاره آورده است. فرشته همانطور که گوشی در دستش بود با شنیدن خبر تصادف فرشاد و قطع امید پزشکان از او همانجا از حال رفت . زمانی که به خود آمد متوجه شد کنار خیابان افتادهو چند زن بالاي سر او مشغول باد زدن و به هوش آوردن او می باشند. فرشتهچشمانش را باز کرد و پس از چند لحظه که حواسش سر جایش آمد بدون اینکه حتیتشکر کند به طرف منزل به راه افتاد. فرشته با کلیدي که در دست داشتدر حیاط را باز کرد و وارد خانه شد. خانه در سکوت بود و مثل اینکه کسی درمنزل نبود. او به سرعت به طرف اتاقی رفت که عمه مهتاب به آنها داده بود.کیفش را برداشت و نگاهی به اتاق انداخت . از چوب رختی روسري مادرش رابرداشت و آن را بوسید و به سرعت از منزل خارج شد. ساعتی بعد ازخارج شدن فرشته محمد به منزل بازگشت. او مژده اي براي فرشته و همچنین بقیهداشت. مهتاب از خیلی وقت پیش سرمایه اي را که همسرش براي روز مبادا کنارگذاشته بود براي خرج عروسی محمد و جهیزیه محبوبه در نظر گرفته بود. هفتهپیش مقداري از این سرمایه را به محمد داده بود و قرار شد محمد خودروییخریداري کند که او و محمد بتوانند از آن استفاده کنند. خودرویی کهمحمد خریداري کرده بود پیکان سفید رنگ تمیزي بود که از آن راضی بود. خودرورا کنار دیوار پارك کرد و از آن پیاده شد و بعد نگاه رضایت بخشی به آنانداخت و زنگ در را به صدا درآورد. محمد در فکر بود که پس از دیدنمادر و بقیه برود و گوسفندي خریداري کند تا آن را جلوي خودرو قربانی کنند.آن روز پیش از هر زمان دیگري خوشحال بود زیرا فردا هم قرار بود براي دادنآزمایش خون به همراه فرشته به آزمایشگاهی که مادر از پیش وقت گرفته بودبروند. محمد نفس عمیقی کشید و بار دیگر زن را به صدا درآورد. مدتی صبر کردو بعد با کلید در منزل را باز کرد و داخل شد. از دیدن منزل که در سکوت بودخیلی تعجب کرد. با خود فکر کرد چطور شده همه با هم از منزل خارج شده اند.محمد مدتی صبر کرد اما خبري نشد. او تصمیم گرفت براي آنکه بفهمد چه شده بهجستجوي آنان برود. هنوز نیم ساعنی نگذشته بود که در حیاط باز شد و نرگس ومادرش پریشان وارد منزل شدند. نرگس رنگ به رو نداشت و مهتاب با اینکه سعیمی کرد خونسرد باشد حالش بهتر از نرگس نبود. محمد با لبخند به »؟ چی شده »: استقبال آندو شتافت و با دیدن صورت زن دایی اش فهمید اتفاقی افتاده است. به مادرنزدیک شد و گفت » هنوز نمی دانم »: مهتاب به محمد نگاه کرد و گفت .» یعنی چی؟ مادر حرف بزن « .» من که خونه نبودم، اما زن داییت می گه فرشته خیلی وقته از خونه خارج شده و هنوز برنگشته « .» خوب ممکنه با محبوبه رفته باشه »: محمد به او نگاه کرد و گفت » محبوبه مدرسه بود. الان هم رفته ببینه نرفته خونه دوستان او « من به خونه همه دوستانی که »: با آمدن محبوبه نگاه محمد و مهتاب به او دوخته شد. محبوبه که نفس نفسمی زد گفت .» فرشته اونا رو می شناخت سر زدم،اما فرشته خونه هیچکدومشون نبود .» شاید براي خرید رفته باشه »: محمد به مادر نگاه کرد و گفت »؟ آخه چهار ساعت « »؟ کی از خونه بیرون رفته « .» وا... نمی دونم، اما زن دایی می گه قبل از اومدن محبوبه « »؟ تو کی به خونه اومدي »: محمد با خشم به محبوبه نگاه کرد و گفت » من ساعت دوازده خونه بودم « تمام شواهد نشان از این داشت که فربشته ناپدید شده است. محمد به طرف در حیاط رفت. |
»؟ محمد کجا «
.» می رم کلانتري بعد هم میرم سري به چند تا بیمارستان بزنم « ...» خدا مرگم بده،یعنی فکر می کنی »: مهتاب با همه خودداري بودنش دستش را جلوي دهانش گرفت و گفت ...» به هر حال آب که نشده بره زمین،یه جایی هست دیگه »: محمد شانه هایش را بالا انداخت و گفت مهتاببه دنبال محمد از منزل خارج شد.محبوبه نیز تا دم حیاط رفت. وقتی مادر ومحبوبه دیدند محمد در خودرویی را باز .» مبارکه »: کرد و هر دو با هم گفتند .» امیدوارم واقعا مبارك باشه »: اما پس از سوار شدن آهسته گفت «. ممنون »: محمد به زحمت لبخند زد و گت محمدابتدا به کلانتري رفت و پس از آن به چن بیمارستان سر زد. اما هیچ کجانشانی از او نیافت.او هر نیم ساعت یک بار به منزل تلفن می کرد که ببیندآیا فرشته به منزل برگشته یا نه.او از مادر و بقیه خواست تلفن را اشغالنکنند تا اگر خبري از فرشته شد بتواند با آنان تماس بگیرد. هر چه میگشت کمتر می یافت.محمد به تمام پارکهاي اطراف منزل هم سر زد و حتی بااینکه نمی خواست به پزشک قانونی هم رفت اما فرشته گویی قطرع آبی شده بود وبه زمین فرو رفته بود. در فکر بود که فرشته کجا می تواند رفته باد.زندایی به او گفته بود که جز کیف دستی چیزي همراه خود نبرده است. همچنین میدانست فرشته پول زیادي همراه نداشته پس نمی توانست جاي دوري رفتهباشد.محمد کلافه و سرگردان به طرف منزل رفت تا ببیند چه کار می تواند کند. هنوزبه منزل نرسیده بود که چیزي به ذهنش رسید.به سرعت به سمت بهشت زهرا راهافتاد.او دعا می کرد فکري که کرده درست باشد.او سراغ قطعه اي رفت که داییو پدرش آنجا به خاك سپرده شده بودند اما با کمال حیرت متوجه شد روي سنگقبر نه اثر آب است و نه گل و معلوم شد کسی آنجا نبوده است.هنوز همان دستهگلی که پنجشنبه هفته گذشته بر سر مزار او گذاشته بودند روي سنگ قبر بود. دایی جون،دعا »: محمدبا شتاب گل خشکیده را از روي سنگ گور دایی برداشت و فاتحه اي خواند و باصداي آرامی گفت سپس با چند قدم بلندبه طرف سنگ تیره پدرش رفت و با خواندن فاتحه اي به سرعت از آنجا «. کن فرشه رو پیدا کنم خارج شد وخود را به منزل رساند. محمد امیدوار بود در این مدت فرشته به منزلبازگشته باشد.اما زمانی که به منزل رسید و با چشمان گریان نرگس و محبوبهروبرو شد.فهمید امیدش به یأس تبدیل شده است. شب تا صبح کسی پلک برهم نزد.محمد تا نزدیکی صبح به اکثر بیمارستان هاي تهران سر زده بود.محبوبهگفت شاید » آ به منزلشان در شمال رفته باشد.با توجه به اینکه او به منزلشانخیلی علاقه داشت این حرف دور از حقیقت نبود. اما نرگس با اطمینان گفت اوپولی که بتواند خود را به آنجا برساند نداشته و بعید می دانست فرشته اینهمه راه را رفته باشد. محمد تصمیم گرفت با دمیدن سپیده ي صبح به سمت شمال حرکت کند تا شاید حدس محبوبه درست باشد و بتواند فرشته را آنجا پیدا کند. فصل شانزدهم: اولین کاري که فرشته پس از خارج شدن از منزل انجام داد بود این بود که حلقه ازدواجش را به دست کرد. سپس یکراست به ترمینال رفت و سوار بر اتوبوسی شد که به سمت شمال می رفت. فرشته به شهر چالوس رفت و با سوار شدن به خودروي دیگري خود را کنار ساحل رساند . منطقه اي که به آنجا پا گذاشته بود مکان خلوتی بود که فرشته میدانست دست کسی به او نمی رسد . او صخره بلندي را انتخاب کرد و از آن بالا رفت. هنگامی که به بالاي صخره رسید خورشید کم کم به غروب نزدیک می شد. فرشته که همیشه عاشق دیدن غروب بود حالا می توانست به بهترین وجهی آن را ببیند . فرشته نگاهی به اطراف انداخت. کسی در آن اطراف نبود. خودش بود و ساحل و خورشیدي که رو به غروب بود. آهسته کیف دستی اش را روي صخره گذاشت و نگاهی به آسمان کرد و با تاسف آهی کشید. یاد فرشاد وجودش را به آتش می کشید. او می دانست فرشاد بی وفا نیست و او را ترك نکرده است، فرشاد مرده بود و فرشته یاوري در این شرایط نداشت. احساس می کرد فرشاد کنار پلی که براي نخستین بار همدیگر را دیده بودند منتظر اوست. او با گذشتن از پل مرگ می توانست به او برسد. فرشته آرزو می کرد اي کاش به جاي اینجا کنار همان پل بود اما می دانست که پولی نداشت تا خود را به آنجا برساند. موجودي کیفش به اندازه اي بود که او را به همین جا برساند . فرشته کیفش را باز کرد و ورقه هاي آزمایش را از کیفش بیرون آورد و به آن نگاه کرد. با خود فکر کرد اگر فرشاد بود با دیدن این برگه از خوشحالی بال در می آورد، به یاد شیطنت هاي او لبخندي بر لبانش نشست. اما این لبخند چند لحظه بیشتر نپایید. فرشته برگه آزمایش را تکه تکه کرد بطوري که ذره اي از آن نیز باقی نماند . او نمی خواست پس از مرگش کسی به رازش پی ببرد . فرشته تا زمانی که احساس می کرد فرشاد را دارد از هیج چیز نمی ترسید، او می دانست فرشاد کسی نیست که او را تنها بگذارد. اما حالا نمی دانست با تکیه بر چه چیز بار غمش را پوشیده بدارد. فرشته تقویم جیبی اش را از کیف بیرون آورد و به تاریخ روزي که به عقد فرشاد در آمده بود نگاه کرد. متوجه شد چند روز دیگر عقدش فسخ می شد. پس او هنوز همسر فرشاد بود و از این بابت احساس آرامش می کرد او به حلقه طلاي ازدواجش که بر انگشتش می درخشید نگاه کرد و خیالش از این راحت بود که فرزندي که هم اکنون در بطن دارد نامشروع نبوده و حاصل زندگی کوتاه او با فرشاد بوده است . فرشته به پایین صخره نگاه کرد. امواجی که به ساحل می کوبیدند چون گرگ هاي گرسنه کف به لب آورده بودند و منتظر طعمه بودند . خورشید به سطح آب رسیده بود و مانند گلوله سرخی به نظر می رسید. فرشته دیگر کاري نداشت که انجام دهد جز اینکه چشمانش را ببندد و از همان جایی که نشته بود خود را در فضا رها کند، لحظه اي ترس بر وجودش چنگ انداخت. احساس کرد از مرگ وحشت دارد، فرشته لحظه اي اندیشید، کم کم احساس می کرد مسئله آن طور که او فکر کرده نیست و ممکن است هنوز راه حلی براي نجاتش باقی مانده باشد. او هنوز مطمئن نبود که فرشاد مرده است. آن زن به او گفته بود ضربه مغزي، اما خیلی از آدم ها بودند که به حالت کما فرو می رفتند و دوباره به هوش می آمدند. نه او خیلی زود ناامید شده بود و تصمیم گرفته بود. فرشته میتوانست با محمد صحبت کند و حقیقت را به او بگوید. با شناخنی که از محمد داشت می دانست او انسان تر از آن است که بخواهد کاري بر علیه او و یا فرشاد انجام دهد. فرشته احساس کرد خیلی زود و با عجله تصمیم گرفته است. او به خورشید که به غروب کامل نزدیک می شد نگاهی انداخت و به فکر بازگشت به خانه را کرد، می دانست همگی نگران او شده اند، این هم راهی داشت. اگر هم کتکش می زدند عاقبت همه چیز تمام می شد و می توانست به امید بازگشت فرشاد به انتظارش بنشیند . |
فرشته تصمیم گرفته بود به منزل برگردد اما به خاطر آورد با پولی که دارد حتی نمی تواند خود را به نزدیکی جایی
برساند و از آن جا به تهران تلفن کند تا دنبالش بیایند. فرشته تعجب می کرد که چرا همه چیز برایش اینقدر راحت و آسان شده است. پس از لحظه اي فکر متوجه شد ترس از مرگ مغزش را به کار انداخته است، خورشید به زیر آب فرو رفته بود. فرشته با ترس متوجه شد در آن نقطه از ساحل تنهاست و راه ها را نمی شناسد. با شتاب از جا بلند شد تا کاملاً شب نشده خود را به جایی برساند که تکه اي از مانتوي بلندش زیر پایش گیر کرد و باعث شد که تعادلش را از دست بدهد و در چشم به هم زدنی از روي صخره به پایین سقوط کند بدون اینکه حتی فرصت کند فریادي بکشد . فرشته در آب سقوط کرد، با این وجود هنوز زنده بود و تلاش می کرد خود را به ساحل برساند اما فشار آب بیشتر از مقاومت او بود. چند بار فریاد زد و کمک خواست اما فریاد او به جز اینکه مزه شور آب را به او بچشاند فایده اي نداشت. فرشته تلاش می کرد تا خود را نجات بدهد اما کم کم احساس کرد توانش رو به تحلیل رفته و بدنش بی حس شده است، با وجودي که نمی خواست مرگ را بپذیرد اما به ناچار دست از مقاومت برداشت و آرام آرام دل به مرگ سپرد. فصل هفدهم: صداي زنگ تلفن قلب محمد را لرزاند. او فهمید کجا باید دنبال فرشته بگردد. تلفن از کلانتري چالوس بود و از بستگان فرشته می خواست که براي تشخیص هویت به آنجا بروند . گوشی در دستان محمد خشک شد. او معنی حرف افسر نگهبان را به خوبی فهمید. اما نمی توانست آن را باور کند. لحظه اي بعد به خود آمد و متوجه سه جفت چشم شد که با نگرانی به او دوخته شده بود . محمد پس از گذاشتن گوشی تلفن قصد حرکت کرد . مهتاب پرسید: "کی بود؟ چی میگفت؟ " محمد راست و دروغی به هم بافت تا نرگس که مانند مرده اي رنگ به رو نداشت حالش بیش از این بد نشود. هنگامی که می خواست از اتاق خارج شود به مادرش اشاره کرد به دنبال او برود . مهتاب سراسیمه و با پاي برهنه به دنبال محمد به حیاط آمد. محمد دست او را گرفت و گفت : "مواظب نرگس باش ". "محمد چی شده؟ فرشته طوریش شده؟ " "مادر فقط دعا کن اون چیزي که من شنیدم درست نباشه ". "حرف بزن، بگو چی شده ". محبوبه به سمت آن دو می آمد که مادر با ناراحتی به او اشاره کرد پیش نرگس بماند . محمد به مادرش نگاه کرد و در یک لحظه چشمانش پر از اشک شدند . "من بیاد به چالوس بروم، براي تشخیص هویت، یعنی اینکه ما فرشته را از دست داده ایم "! مادر بر سر زد و همانجا جلوي پاي محمد نشست. محمد خم شد، بازوي او را گرفت و او را از زمین بلند کرد و گفت: "زن دایی به شما بیش از هر کس احتیاج دارد، به خاطر دایی و فرشته و هر کس او را دوست دارید سعی کنید مثل همیشه قوي باشید." و صبر نکرد تا چیزي بشنود و به طرف در حیاط رفت . "محمد صبر کن من هم با تو بیایم ". "وجود شما انجا لازم تر است. من با شما تماس می گیرم خداحافظ ". چند ساعت بعد محمد در پاسگاه بود و به برگه 1ي که در دست افسر نگهبان بود خیره شده بود . محمد هیچ نشنید و هیچ نفهمید به جز اینکه فرشته پر کشیده و رفته است . او حتی بغض نکرده بود و با چشمانی بی روح فقط نگاه می کرد . وسایلی که از فرشته مانده بود، یعنی کیف دستی اش را به او نشان دادند و همان کافی بود که محمد متوجه شود مرگ او یک کابوس نیست . پس از تشخیص هویت اولیه وسایل او به همراه پرونده اش به پزشکی قانونی عودت داده شد تا در آنجا هویت او توسط اقوام درجه یک تشخیص داده شود. محمد نمی توانست این کار را بکند زیرا بدون مجوز از مراجع قانونی او اجازه چنین کاري نداشت. محمد با مادرش تماس گرفت و جریان را گفت. مهتاب سفارش نرگس را به محبوبه کرد و با خودرواي کرایه اي به سمت چالوس حرکت کرد . محمد پشت در منتظر مادرش بود. او احتیاجی به دانستن چیزي نداشت. می دانست که هر چیزي را که می خواهد بداند می تواند از قلبش بپرسد . هنگامی که مهتاب از در خارج شد رنگش چون گچ سفید و حالش به شدت بد بود. محمد او را به داخل یکی از اتاق ها برد تا کمی آرام گیرد و خود به دنبال کارهاي او رفت. زمانی که پزشک از او پرسید او چه نسبتی با متوفی دارد، محمد گفت:"دیگر هیچ، ولی قرار بو همسرم باشد ". پزشک سرش را تکان داد و زمانی که فهمید او دوره پزشکی را می گذراند به او اجازه داد تا براي مدت خیلی کوتاهی جسد را ببیند. محمد طوري چشمانش را به جسد بی جان دوخته بود که گویی با نگاه می خواهد تمام جان خود را به جسد فرشته تزریق کند. پزشک دستش را روي بازوي او گذاشت تا او را از گیجی بیرون بیاورد محمد بدون هیچ واکنشی قدمی به سمت تخت برداشت. پزشک نخواست آخرین دیدار را از او دریغ کند. با اینکه سن و سالی از او گذشته بود ولی در همان لحظه اول دیدن محمد فهمید که رابطه اي محکم تر از قوم و خویشی در بین است. محمد با بستن چشمانش نتوانتست جلوي ریزش اشکهایش را بگیرد. آرام پارچه سفید پس رفته از صورت بی روح فرشته را بلند کرد و آن را روي چهره معصوم و به خواب مرگ رفته فرشته کشید. احساس می کرد تمام غم هاي عالم از دریچه باز قلبش داخل شده و براي همیشه همان جا ماندگار شده است. سنگینی کوهی را روي دوشش حس می کرد. آهسته عقب عقب به طرف در رفت، گویی می ترسید خواب آرام او را به هم بزند. آنچه را می دید نمی توانست باور کند. دوست داشت این حقیقت فقط کابوسی ترسناك باشد چون باور داشت هر چقدر طول بکشد عاقبت از خواب بیدار می شود اما همیشه روزگار به آن صورتی که انسان متوقع است پیش نمی رود. پیش از خارج شدن از در برگشت دوباره نگاهی به فرشته انداخت. چشمان زیباي او را به یاد آورد که اکنون زیر ابروان کمانی و بلندش و پلک هاي زیبایش پنهان بود. اگر صورت سفیدش کمی کبود نبود محمد باور می داشت که او همان لحظه چشمانش را باز می کند و با صداي زیبایی او را صدا می کند و به او می گوید این کار به خاطر تنبیه او بوده و او می خواسته با او شوخی کرده باشد تا قدرش را بداند . محمد دندانهایش را به هم فشرد. به نظر او فرشته به جاي تخت سفید و سیاه پزشکی قانونی باید در بستر قو آرمیده بود . محمد فراموش کرده بود که در چه موقعیتی قرار گرفته است. تمام مشاهداتش در حد کابوسی ترسناك و کشنده بود؛ اما حقیقت داشت.فرشته اي که عشقش در تمام یاخته هاي قلب او جا گرفته بود با معصومیت آنجا خوابیده بود. او دستانش را مشت کرد. عصیان در رگهایش می جوشید، دلش می خواست سر به کوه و بیابون بگذارد، دلش می خواست هر جایی باشد به جز جایی که قرار داشت. دوست داشت اشک بریزد، فریاد کند و حتی مشت به دیوار بکوبد. اما هیچ کار نکرد فقط مانند روحی سرگردان ایستاده بود. او بایستی خود را سر پا نگه دارد زیرا فرشته براي انجام آخرین کارهایش کسی را غیر از او نداشت و محمد باید یک تنه دنبال کار او را بگیرد و با غمی که برایش به جا گذاشته بود کنار بیاید . پزشک بازوي محمد را گرفت و با صدایی گرفته نخستین تسلیت را به او گفت. محمد مانند انسانی گنگ به او نگاه کرد و هیچ نگفت. پزشک با فشاري که به بازوي محمد وارد کرده بود او را به طرف در کوچکی که از آن خارج می شدند هدایت کرد. او نیز چون کودکی مطیع به دنبال دکتر از در خارج شد.براي خودش نیز قابل باور نبود که باید واقعیت مرگ فرشته را بپذیرد . این مطمئن بود که شادي و امیدش را براي همیشه در اتاق پزشک قانونی گذاشته و به جاي آن غمی به وسعت کوه قاف در قلبش جاي گرفته است . در اتاق رئیس، پرونده به او تحویل داده شد. در آن پرونده گزارش مرگ او نوشته شده بود. براي تحویل گرفتن جسد مراحل قانونی باید طی می شد. محمد پرونده را باز کرد و نگاهی به آن انداخت. در پرونده زمان دقیق فوت شنبه ساعت پنج و نیم بهد از ظهر گزارش شده بود محمد پرونده را خواند. ناگهان احساس کرد نفسش در حال بند آمدن است. او چشمانش را تنگ کرد و گزارش آخر را بار دیگر خواند. فکر کرد اشتباه می بیند اما کلمه ها به وضوح نوشته شده بودند . قسمت آخر گزارش ضربه اي کاري به او زد. ضربه اي که به نظر می آمد هیچ وقت قابل ترمیم نباشد. با ناباوري به دکتر نگاه کرد رنگش آنقدر پریده بود که گویی در همان لحظه قالب تهی خواهد کرد به سختی و جویده جویده از میان دندان هاي قفل شده اش گفت:" چ... چطو...ر...چنین... چیزي... امکان... دارد ". پزشک در طول مدت طبابت خود مشابه چنین صحنه هایی را بسیار دیده بود، اما با این تفاوت که کمتر نگاهی را مانند محمد دیده بود که چنین درمانده و نا امید به او دوخته شده باشد . پزشک چیزي براي گفتن نداشت، او ترجیح می داد محمد را تنها بگذارد تا اگر خواست بگرید و ملاحظه او را نکند. اما محمد اشکی نداشت تا بریزد. تنها اشک او همان قطره اي بود که به هنگام دیدن فرشته از چشمش چکید . محمد به پرونده خیره شد . علت مرگ فرشته شکستگی جمجمه بر اثر سقوط و همچنین خفگی در آب تشخیص داده شده بود. هیچ علامتی مبنی بر درگیري در بدن او دیده نشده بود و احتمال قتل نمی رفت. در گزارش نوشته شده بود و احتمال قتل نمی رفت. در گزارش نوشته شده بود که احتمال اینکه متوفی براي خودکشی به آن مکان رفته باشد زیاد است، با این توضیح که پس از سقوط زنده بود و آبی که در ریه هایش بوده نشان از آن دارد که براي نجات خود تلاش زیادي کرده است . اما چیزي که به محمد ضربه آخر را زده بود این قسمت بود که متوفی باردار بوده و سن جنین بیش از دو ماه تشخیص داده شده بود . پس از طی مراحل قانونی جسد به اقوامش تحویل داده شده و آنان طی مراسمی ساده اما خیلی غم انگیز فرشته را در نزدیکی مزار پدرش به خاك سپردند . مراسم سوم و هفتم فرشته نیز چون ختم پدرش در منزل عمه اش برگزار شد و بیشتر مهمانان آنان را همسایگان ودوستان تشکیل می دادند . محمد در تمام مدتی که مراسم برقرار می شد چون کوهی استوار ایستاده بود و تمام کار ها را به تنهایی انجام می داد. البته کسانی بودند که به او کمک کنند از جمله کامران همسر مهشید و عده دیگري از اقوام، اما محمد می خواست تا جایی که می تواند دین خود را نسبت به فرشته ادا کند . مهشید و محبوبه به او کمک می کردند و مرتب می گریستند. دلشان خیلی براي محمد می سوخت، نگاه مظلوم محمد که هیچ اشکی در آن نبود بیشتر به دلشان آتش می زد . پس از مراسم هفتم محمد به مادر گفت که می خواهد چند روزي به مسافرت برود. مهتاب نگاهی به چهره خسته او انداخت و با اینکه از جانب او احساس نگرانی می گرد اما با رفتن او مخالفتی نکرد. محمد گفت می خواهد چند روزي به مشهد برود و ممکن است سفرش بیش از ده روز به طول بیانجامد و خواست نگران نباشند. در آخر از اینکه آنان را در این شرایط تنها می گذاشت معذرت خواست . هیچ کس با رفتن او مخالفتی نکرد زیرا همه می دانستند در این مدت چه رجري را متحمل شده است. به خوبی می دانستند که با قسمت کردن غم با اشک چشمانشان بار غمشان را سبک کرده اند اما همه شاهد بودند که محمد حتی زمانی که فرشته را در آرامگاه ابدي اش جاي می دادند قطره اي اشک نریخت و فقط نگاه کرد، نگاهی پر از غم اما خاموش . مهتاب می دانست پسرش احتیاج به جایی دارد که بار غمش را زمین بگذارد و امیدوار بود با این سفر معنوي او بتواند خود را بازیابد . محمد سوار بر مرکب غم راهی سفر شد. او از درون ویران شده بود و می رفت تا بر ویرانه هاي قلبش از صاحب کرامت مرهمی براي شفا طلب کند. به مقصد مشهد از خانواده خداحافظی کرد اما پیش از آن می خواست بار دیگر دریایی را که فرشته را از او گرفته بود از نزدیک ببیند. با اینکه دریا با بی رحمی فرشته را از او جدا کرده بود اما محمد هنوز از آن متنفر نبود. زیرا رنگ آبی آن به رنگ چشمان زیباي فرشته بود. رنگی که سال ها به آن دل بسته بود . محمد نفهمید راه را چگونه طی کرده است، وقتی به خود آمد دریا را پیش رو دید. با دیدن آن احساس کرد بغضی به بزرگی کوه البرز که پشت سر گذاشته بود گلولیش را می فشارد. با دیدن رنگ آبی دریا به یاد چشمان نیمه بسته فرشته روي تخت پزشک قانونی افتاد که از پس مژگان مشکی و بلندش به او خیره شده بود . او به جایی احتیاج داشت تا با خود خلوت کند. جایی که کسی او را نشناسد و پشت خم شده از شکست او را در عشق نبیند. محمد به جایی احتیاج داشت تا فریاد کند و حرفی را بیرون بریزدکه قلبش را ویران کرده بود. او به کسی نگفته بود فرشته حامله بوده، فرشته به او وفادار نبود اما او می خواست تا آخرین لحظه عمرش کسی نداند که فرشته هنگام مرگ جنینی در بطن می پرورانده است . محمد نمی دانست براي فرشته چه اتفاقی افتاده، اما از این مطمئن بود که عامل مرگ فرشته این بود که نمی خواسته رازش فاش شود. اگر فرشته حقیقت را به او می گفت او می توانست سرپوشی بر آن بگذارد و فرزندي را که در بطن او بود به خود نسبت دهد . راه ساحل دیده می شدو محمد پایش را روي پدال گاز فشرد. دریا هر لحظه نزدیک تر می شدو محمد با دیدن آن احساس می کرد بغض راه تنفسش را بند آورده است اما دیگر با فشردن لبها در بین دندانهایش مانع از نچکیدن آن اشک ها نشد. محمد هنوز به مقصد نرسیده بود اما دو جوي روان از چشمان به خون نشسته اش به راه افتادند. قطره هاي اشک بی امان در میان ریش هاي مشکی و انبوهش فرو می رفت . با رسیدن به ساحل توقف کرد. سرش را روي دستانش قرار داد که فرمان خودرو را به سختی می فشردند. از اینکه چون کودکی با صداي بلند بگرید ابایی نداشت. او نام فرشته را فریاد کرد. صدایش زیر سقف خودرو پیچید و فقط به گوش خودش رسید. چند بار نام فرشته را بر زبان آورد و هر بار قلب خویش را پاره و مجروح دید. جاي پاهاي تو رو ماسه ها مونده حرم آفتاب زده جا پا تو سوزونده موجاي خسته میون گل نشستن از راه دور اومدن خسته ي خستن هنوز باور ندارم رفتنتو دست خاك سرد سپردن تنتو هنوز باور ندارم رفتنتو. تن تو فداي بی رحمی دریا شد و رفت تن من تشنه یک قطره آب ارزونی خاك شد و رفت وسعت فاصلمون از اینجا تا عرش خداست تن من تنها ترین تن هاي دنیا شد و رفت هنوز باور ندارم رفتنتو. مرغ هاي آبی با صد چاووش میخوندن تا ملائک با گلا روتو پوشوندن سینه زن دسته دسته با تلاوت نوحه سر دادن و بردنت رسوندن اي از کف رفته که بود اول پر گشودنت نمی تونه دلم عادت کنه با نبودنت من که با امید تو هنوز تو ساحل موندم نمی شه باور من دست اجل ربودنت هنوز باور ندارم رفتنتو دست خاك سرد سپردن تنتو هنوز باور ندارم. محمد از لحظه رسیدن به ساحل تا طلوع صبح فردا بدون چشم بر هم زدنی به دریا نگاه کرد. صبح روز بعد پس از پرسه زدن آفتاب مسافرتش را به طرف مشهد آغاز کرد. دو ماه پس از تصادف فرشاد و ده روز پس از مراسم چهلم فرشته، در میان بهت و ناباوري منیژه و محمود و سایر اقوام که فرشاد را از دست رفته می دانستند علائم مغزي او کم کم به حالت طبیعی برگشت و از حالت کما بیرون آمد. این خبر براي همه خبر خوشحال کننده اي بود. منیژه تصمیم گرفت پس از سلامت کامل فرشاد او را براي اداي نذرش به مکه بفرستد. هنگامی که فرشاد چشمانش را باز کرد محمود و منیژه و مهتاب و اردشیر را دید که در این مدت از تمام کار و زندگی شان افتاده بودند. آنان زار زار می گریستند و همین موجب شد پزشک همه را از اتاق فرشاد اخراج کند. منیژه هنوز باور نمی کرد که بار دیگر بتواند چشمان زیبا ي او را ببیند. اما فرشاد پس از به هوش آمدن کسی را نمی شناخت. منیژه و محمود با نگرانی به پزشک معالج او چشم دوخته بودند. او به آنان اطمینان داد که این مسئله پس از این همه مدت که مغز او در حال استراحت بوده طبیعی است. پزشک معتقد بود پس از مدتی مغز فعالیت طبیعی خود را آغاز کرده و او کم کم همه چیز را به یاد می آورد. پانزده روز پس از به هوش آمدن فرشاد آزمایشاتی از مغز و سایر اعضاي بدن او به عمل آمد و سلامتی او مورد تأیید تیم پزشکی قرار گرفت. فرشاد در میان اقوامی که براي دیدن او به انگلستان آمده بودند و او را مانند نگینی در میان گرفته بودند از بیمارستان خارج شد. فرشاد سلامتی اش را به دست آورد اما هیچ کس نفهمید چگونه از مرگ فرشته اطلاع پیدا کرد. شاید او به منزل محمد رفته بود و وقتی متوجه شد منزل را فروخته اند از همسایه ها پرس و جو کرده بود و آنها به او گفته بودند که مهتاب پس از مرگ برادر زاده اش منزلش را فروخته و به جاي دیگر کوچ کرده است. شاید هم از طریق ترانه فهمید که فرشته دیگر در این دنیاي خاکی وجود ندارد اما به هر ترتیب عاقبت از مرگ فرشته مطلع شد. فرشاد پس از اطمینان از مرگ فرشته همان شب در اتاقش با قطع رگ دستش اقدام به خود کشی کرد. اما خوشبختانه زود به داد او رسیدند و او را به بیمارستان منتقل کردند. مدتی در بیمارستان تحت مراقبت شدید بود و پس از به دست آوردن سلامتی اش مرخص شد اما همه به خوبی می دانستند او دیگر آن فرشادي که می شناختند نیست. او تبدیل به انسانی دیگر شده بود. بنیه قوي او پس از دوبار تحمل بیماري و بستري شدن در بیمارستان رو به تحلیل نهاده بود و از او موجودي عصبی و پرخاشگر ساخته بود. پس از بلایی که بر سر خودش آورده بود دیگر کسی روي حرف او حرفی نمی زد. اخلاق او روز به روز بدتر و غیر قابل تحمل تر می شد . درسش را که فقط یک سال به پایان آن باقی مانده بود نیمه کاره رها کرد و در نهایت انسانی شده بود بی هدف که هیچ چیز او را راضی نمی کرد. فرشاد به پوچی رسیده بود و مرتب به یک چیز فکر می کرد، مرگ! اوایل مرتب یک روزه به شمال می رفتو باز می گشت. اما کم کم دست از این کار کشید گویی به این نتیجه رسیده بود که دیگر فرشته را پیدا نخواهد کرد. از آن پس خود را در اتاقش حبس کرد و هیچ کس را هم به خلوتش راه نمی داد. محمود نگران فرشاد بود و می ترسید بار دیگر دست به خود کشی بزند. فرشاد از هیچ کس حرف شنوي نداشت به جزمنوچهر، براي همین بود که محمود دست به دامن برادرش شد. منوچهر براي نخستین بار پس از گذشت بیست و پنج سال به منزل محمود پا گذاشت تا فرشاد را ببیند و با او صحبت کند. با آمدن منوچهر، منیژه خود را در اتاقش حبس کرد. محمود پس از رفتن منوچهر به دیدن همسرش رفت و او رادید که از سردرد می نالد. می دانست علت سردرد منیژه چیست اما نمی توانست براي او کاري انجام دهد فقط باکشیدن آهی از اتاق خارج شد. منیژه از وقتی که فرشاد را خون آلود روي تختش پیدا کرده بودندو فهمیدند خود کشی کرده، دچار حمله هاي عصبی می شد. هرگاه فرشاد در اتاق را به روي دیگران می بست شدت این حمله ها بیشتر می شد. او با ترس و دلهره پشت در اتاق او می نشست و به او التماس می کرد که در را باز کند. هر بار فرشته با فریاد از او می خواست که راحتش بگذارد. منوچهر با فرشاد صحبت کرده بود تا کمی عاقلانه تر فکر کند. فرشاد چون او را خیلی دوست داشت به او قول داده بود که دیگر به خود کشی فکر نکند. پس از رفتن منوچهر رفتار فرشاد تا حدودي فرق کرد و کمی آرام تر شد اما پس از مدتی دوباره رو به آزار اطرافیانش آورد با این تفاوت که دیگر به کشتن خودش فکر نمی کرد. او مرگ یکباره را براي خود کم می دید و تصمیم گرفته بود تا خودش را به تدریج از بین ببرد. از آن پس به مصرف مواد مخدر رو آورد تا شاید با این کار از خودش، از خانواده اش و از تمام کسانی که فکر می کرد باعث جدایی او و فرشته شده اند انتقام بگیرد. |
اعتیاد فرشاد روز به روز بیشتر می شد. از آن جوان قوي و ورزشکار چیزي نمانده بود جز پوستی بر استخوان و اخلاقی
که تحمل او را براي خانواده اش مشکل می کرد. محمود و منیژه امیدوار بودند که با گذشت زمان فرشاد بتواند حادثه تلخ مرگ فرشته را بپذیرد. اما با روشی که فرشاد در پیش گرفته بود این امر بعید به نظر می رسید. آخر وقت بود و کسی در مطب نبود. بیمار آخر ویزیت شده و در حال خارج بود. منشی دکتر در حال جمع آوري وسایل روي میز بود که صداي زنگ تلفن او را به سمت آن کشاند. به خوبی می دانست چه کسی پشت خط می باشد. با تصور شنیدن صداي مادر دکتر لبخند زد و گوشی تلفن را برداشت. "سلام خانم مهرنیا". "سلام عزیزم. مثل اینکه خوب می دونی مزاحم هر شب دکتر کیست". "اختیار دارید، شما مراحم هستید. چند لحظه گوشی." سپس تلفن را به اتاق دکتر وصل کرد. "آقاي دکتر مادرتون پشت خط هستند". "بله. سلام". "سلام محمد جان، چطوري مادر؟" "اي خوبم، شما چطورید؟" "شکر خدا خوبم. محمد زنگ زدم بهت بگم اگه می شه کمی زودتر بیا، می خوام کمی با هم صحبت کنیم". محمد با دو انگشت چشمانش را گرفت. او می دانست این کلام مادر چه معنی می دهد. اما او احساس می کرد حوصله شنیدن این صحبت ها را ندارد. "راجع به چی؟" "حالا تو بیا خونه، خیلی حرفا هست که می تونیم راجع به اون صحبت کنیم. محمد من از تو می خوام که کمی بیشتر فکر کنی، منتظر جوابت هستم، دوست دارم کمی با هم حرف بزنیم، چون خیلی وقته که با هم درد و دل نکردیم". "مادر خودت می دونی که من امشب کشیک دارم. فردا صبح هم که باید سر کلاس برم، بعد از ظهرم که تا نه و نیم شب مطب هستم. نمی دونم کی وقت پیدا می کنم". "محمد".... از طرز بیان مادر متوجه شد که از او رنجیده است. "باشه، باشه ناراحت نشو یه کارش می کنم فردا صبح خوبه؟" "مگه نمی گی کلاس داري؟" "راستش رو بخواي نه، میام خونه". "خوب پس من منتظرتم. خداحافظ". گوشی در دست محمد بود و او به جایی خیره شده بود. نفس عمیقی کشید و گوشی تلفن را سر جایش گذاشت. منشی با تقه اي به در داخل شد. "آقاي دکتر اگر اجازه بدهید من مرخص می شوم". "بله بفرمایید" صداي در مطب به محمد فهماند که تنها شده است. همانطور که نشسته بود با پایش به صندلی فشاري آورد تا جاي بیشتري در پشت میز باز شود آن گاه به صندلی تکیه داد و به حالت نیمه خوابیده در آمد. او خیلی خسته بود و احتیاج به استراحت داشت. دستانش را دراز کرد و کش و قوسی به بدنش داد و بعد آن ها را زیر سرش قلاب کرد و به فکر فرو رفت. دو هفته دیگر عروسی محبوبه بود اما او خسته تر از آن بود که براي راست و ریس کردن کارها کمک مادر باشد. هر چند مهتاب از او توقع کمک نداشت، زیرا می دانست وقت پسرش به حدي پر است که جایی براي کترهاي دیگر نمی ماند. اما محمد خودش به خوبی می دانست که اینطور نیست و او می تواند بیشتر از این وقت داشته باشد و تمام این ها جز بهانه اي براي فرار از قبول مسئولیت نیست. با وجودي که محمد این را می دانست اما کاري نمی کرد او از این وضعیت راضی نبود و دلش به حال مادرش می سوخت. مادر همیشه بار مسئولیت را به تنهایی به دوش کشیده بود و براي سعادت آنان خیلی تلاش کرده بود و حال این محمد بود که می بایست با قبول مسئولیت زندگی کمی از بار او را سبکتر کند. احساس ناراحتی و عذاب وجدان می کرد. او مادرش را بیش از هر کس دیگر در دنیا دوست داشت و دانسته موجبات دلگیري او را فراهم می کرد. اما نمی توانست به این خواسته مادرش پاسخ مثبت دهد، او هنوز درگیر موضوع سه سال پیش بود و هنوز نتوانسته بود فرشته را فراموش کند. در تمام این سه سال لحظه لحظه وجودش پر از نفرت بود، نفرت از زندگی، نفرت از عشق، نفرت از ازدواج و نفرت از مردي که فرشته را از او گرفته بود. تا یک سال پیش این نفرت آنقدر عمیق بود که ا جازه نمی داد او به چیز هاي دیگري بیندیشد. اما مدتی بود که دیگر به این مسئله فکر نمی کرد. اما تلفن مادر و حرف هاي او سبب شد تا خاطرات گذشته در او زنده شود. فکر محمد به یک سال پیش برگشت. به زمانی که نرگس آهنگ رفتن پیش خواهرش را و زندگی کردن با او را کرد. پس از رفتن او محمد در میان چیز هایی که نبرده بود چشمش به پاکتی افتاد که خود از پزشک قانونی تحویل گرفته بود و آن شامل وسایلی بود که از فرشته به جا مانده بود. در پاکت هنوز بسته بود و معلوم بود کسی هنوز آن را باز نکرده است. محمد پاکت را به اتاقش برد تا آن را به عنوان تنها یادگاري باقی مانده از او نگاه دارد. وقتی در پاکت را باز کرد از دیدن محتویات آن خشکش زد. درون پاکت دفتر خاطرات او و دو انگشتر که یکی به حلقه ازدواج شبیه بود، همچنین یک دفترچه حساب پس انداز به نام فرشته با دو میلیون تومان موجودي به تاریخ شهریور ماه قرار داشت. دیدن وسایل باقی مانده از او و همچنین گزارش پزشک قانونی که او را هنگام مرگ حامله نشان می داد تنها یک چیز را در ذهن محمد تداعی کرد و آن اینکه فرشته مورد سو استفاده قرار نگرفته بود بلکه مسئله پیچیده تر از آن بود که او فکر می کرد. بیشترین چیزي که محمد را به فکر فرو برد این بود که دفترچه بانک را چه کسی براي او باز کرده؟ می دانست امکان نداشت فرشته خودش این کار را کرده باشد، زیرا این پول مبلغ کمی نبود که دختري به سن او بتواند آن را پس انداز کند. همچنین آن دو انگشتر را که او هیچ گاه آنها را به دست فرشته ندیده بود را چه کسی براي او خریده بود. این موضوع مدت ها فکر محمد را مشغول کرده بود و می دانست که نمی تواند در مورد آن با کسی صحبت کند. زیرا همه خانواده، حتی مادرش پذیرفته بودند که قسمت فرشته این بوده که زود از دنیا برود. اما محمد نمی توانست اینطور فکر کند زیرا او از خیلی چیز ها خبر داشت که آنان بی اطلاع بودند. تا اینکه شبی در اتاقش مشغول خواندن دفتر خاطرات فرشته شد. در دفتر او چیزي که بخواهد معنی خاصی داشته باشد وجود نداشت. بیشتر شامل متن هایی بود که فرشته در وصف طبیعت، بهار، درخت، اشک و این جور چیز ها نوشته شده بود و نشان می داد که فرشته چه طبع حساس و لطیفی داشته است. فقط در صفحه آخر دفتر نوشته بود: کنار پل رویایی به سراغم آمد که فکر میکنم خیلی شیرین بود. آنقدر شیرین که بدون اینکه متوجه شوم به زمین خوردم و کوزه ام شکست. مچ پایم آسیب دید. سرپایی خوشگلم که پدر براي امروز تولدم خریده بود گم شد. با این حال نمی دانم چرا ناراحت نیستم، حتی مچ پایم هم درد نمی کند. شاید هم هنوز در رؤیا به سر می برم. آخه خیلی شیرین بود. محمد نمی دانست منظور فرشته از رؤیا چه چیز می تواند باشد. دفترچه را خوانده بود بدون اینکه از چیزي سر در بیاورد همانطور به آن خیره مانده بود، در فکر بود که چشمش به ورق کاغذي افتاد که لاي آن بود. هنگامی که تاي کاغذ را باز کرد از دیدن چیزي که می دید قلبش کم مانده بود از حرکت بایستد. او متنی را دید که خط آن برایش خیلی آشنا بود و این خط بارها و بارها براي او مطلب نوشته بود. محمد چشمانش را بست و سرش را رو به آسمان بلند کرد و گفت: "خداي من، دست خط فرشاد میان دفتر فرشته چه می کند." بدن محمد می لرزید. لرزش او از خشم نبود، از سرما هم نمی لرزید، اما مانند بیماري که به تشنج گرفتار شده بود بدنش می لرزید مغزش به خوبی کار می کرد و چشمش به خوبی می دید. بار دیگر به نوشته روي کاغد نگاه کرد. نوشته شده بود: قصه اینجوري شروع شد... که توي بی قراري من تو رسیدي، منو دیدي، مثل خورشید تو تابیدي به تن مرده عشقم، تو دمیدي، منو دیدي قصه اینجوري شروع شد... اون سوار خسته راهی که کشیدي، تا در کوچه احساس و پریدي، منو دیدي، منو دیدي. قصه اینجوري شروع شد... قصه عشق من و تو، قصه ي پاییز و برگه، قصه ي کوج و تگرگه، قصه ي جنگل و رازه، قصه ي درد و نیازه، قصه ي درد و نیازه. قصه اینجوري شروع شد... حالا من موندم و احساس، که یک دنیاست، آخر عشق من و تو یک معماست، غصه ما رو نخور، صبح غزل خون دیگه پیداست، دیگه پیداست. چشمان محمد به نوشته دوخته شده بود. با وجود هوشیاري مانند انسان گنگ به دنبال رابطه این متن و فرشته و فرشاد می گشت که چشمش به شماره تلفن فرشاد افتاد. نه دیگر اشتباه نمی کرد، این شماره تلفن او بود. با اینکه حدود یک سال می شد که از این شماره استفاده نکرده بود اما هنوز آن را فراموش نکرده بود. محمد مثل کسی که تازه از خواب بیدار شده باشد کم کم پی به اوضاع برد و خیلی چیز ها برایش معنی دار شد. او تازه به رفتار عجیب فرشاد در ختم دایی اش پی می برد و تازه فهمید فرشادي که اگر او را از در می راند از پنجره وارد می شد چرا بی خبر غیبش زد و هر بار که می خواست با او تماس بگیرد می گفتند نیست. دست و پاي محمد بی حس شده بود. چیزي مثل پتک بر سرش می کوفت: پس فرزندي که در بطن فرشته بود از آن بهترین دوست من فرشاد بود. مجمد از درون می سوخت. زیرا فرشته تنها زن دوست داشتنی زندگیش بود و فرشاد بهترین دوست دوران زندگی اش به شمار می رفت. اما حالا چی؟ می دانست براي انجام هر کاري دیر شده است. او حتی اگر فرشاد را می کشت اتفاقی نمی افتاد جز اینکه راز فرشته از پرده بیرون می افتاد. محمد با تمام وجود این را نمی خواست. مدت ها گذشت تا محمد به این نتیجه رسید که باید بسوزد و این راز را تا آخر عمر با خود حفظ کند. نفس عمیقی کشید و سعی کرد خود را از فکر گذشته بیرون بکشد. به مادرش فکر کرد. اینکه از او خواسته تا در مورد کتایون خواهر کامران بیشتر فکر کند، محمد در این فکر بود که چطور دوباره از زیر بار خواهش او شانه خالی کند . مهتاب هر بار که فرصتی پیش می آمد از محمد می خواست با این ازدواج سر و سامانی به زندگی اش بدهد. اما محمد گویی نیازي به این کار نمی دید. او دیگر قید ازدواج را زده بود و تصمیم گرفته بود هرگز ازدواج نکند اما مگر به گوش مهتاب فرو می رفت. هیچ وقت در مورد چیزي اینقدر پا فشاري نکرده بود. گویی عزمش را جزم کرده بود تا زندگی محمد را مانند دو دخترش سر وسامان دهد. مشهید هنوز در شیراز زندگی می کرد و پس از پنج سال زندگی مشترك به تازگی فرزتدي در راه داشت. محبوبه نیز پس از یک سال که با حمید نامزد بود در شرف ازدواج بود. مانده بود محمد که با وجود گرفتن مدرك پزشکی و داشتن مطب هنوز از زیر بار ازدواج شانه خالی می کرد. مهتاب به خوبی می دانست او هنوز فرشته را فراموش نکرده و شاید پس از او کسی را لایق همسري خود نمی داند. اما اگر دست روي دست می گذاشت و محمد را سر و سامان نمی داد حسرت دیدن فرزند او را به گور می برد. محمد این را می دانست اما احساس می کرد از هیچ دختري خوشش نمی آید. او هنوز کسی |
محمد این را می دانست اما احساس می کرد از هیچ دختري خوشش نمی آید. او هنوز کسی را نیافته بود که عشقش با
فرشته برابري کند. حالا مادر پایش را در یک کفش مرده بود که کتایون را براي او به همسري بگیرد . محمد نمی توانست از کتایون ایراد بگیرد. او هم زیبا بود هم خانواده خوبی داشت، هر چند که برخوردي با او نداشت اما مهشید از اخلاق او خیلی تعریف می کرد، با این حال محمد یک چیز را در وجود خودش پیدا نمی کرد و آن احساسی بود که باید نسبت به او داشته باشد. محمد به ساعتش نگاه کرد و از جا برخاست و کیفش را برداشت. پس از قفل کردن در به طرف بیمارستان راه افتاد. کمتر از ده روز به عروسی محبوبه باقی مانده بود و مهتاب با وجودي که سرش خیلی اما در هر فرصتی براي مجاب کردن محمد براي ازدواج استفاده می کرد. دلیل آن به خوبی معلوم بود زیرا قرار بود مشهید از شیراز به تهران بیاید و کتایون او را همراهی کند. مهتاب امیدوار بود محمد با پیشنهاد او موافقت کند؛ در حقیقت آرزویی جز این نداشت. محمود گوشی تلفن را گذاشت و به طرف اتاق همسرش راه افتاد پشت در اتاق ایستاد و گفت" عزیزم بیداري؟" و به آرامی در را باز کرد. وقتی به اتاق داخل شد منیژه را دید که روي تخت نیم خیز شده و در حال برداشتن قرص مسکنی از جعبه داروهایش می باشد. محمود فهمید باز منیژه دچار سردرد شده است. به آرامی لیوان آب را از روي میز برداشت و آن را به دست منیژه داد، اما او تشکر نکرد. محمود به اخلاق او آشنا بود و می دانست در این مواقع چندان از خود بی خود می شود که نمی شود از او انتظار چیزي داشت. محمود کنار تخت نشست و با مهربانی به او نگاه کرد. هر چند که رابطه او با همسرش هیچ گاه آنطور که باید صمیمی نبود اما محمود او را دوست داشت و احترام زیادي برایش قائل بود. منیژه پس از بلعیدن قرص هایش با نگاهی نه چندان دوستانه رو به محمود کرد و گفت: "کاري داشتی؟ " "نه عزیزم، آمدم سري بهت بزنم". "خب، حالا تنهام بزار می خوام استراحت کنم". محمود لبخندي زد و از کنار تخت او برخاست. هنوز چند قدمی به در فاصله داشت که صداي منیژه او را از حرکت بازداشت. "کی بود تلفن کرد؟" محمود نگاهی به او انداخت که دستش را روي سرش گذاشته و چشمانش را بسته بود. دراین فکر بود که آیا موضوعی را که به خاطر گفتنش مزاحم او شده بود بگویید یا نه. "منوچهر از شیراز زنگ زد". با وجودي که چشمان منیژه بسته بود اما محمود می توانست فکر او را بخواند. محمود به خوبی می دانست منیژه هنوز او را فراموش نکرده و این را از مکث منیژه فهمید. اما محمود حساسیتی به این موضوع نداشت. "خوب؟" محمود فهمید منیژه می خواهد بداند چه صحبت هایی بین او و منوچهر رد و بدل شده چون سابقه نداشت منوچهر به منزل آن ها زنگ بزند. هرگاه که با محمود کار داشت با شرکت او تماس می گرفت. محمود کنار تخت او نشست و زمینه را براي صحبت مناسب دید. "منوچهر زنگ زده بود تا بگوید که قرار است هفته دیگر براي دیدن فرزانه و کاوه به فرانسه برود". منیژه به او نگاه کرد. نگاهش سرد بود اما محمود چشمان او را می پرستید . "خب این چه ربطی به تو داره، قراره تو هم بري؟" "نه، اما منوچهر براي شش ماه اقامت گرفته به خاطر همین زنگ زده بود که بگوید اگر اشکالی ندارد غزل را به تهران بفرستد". ابرو هاي منیژه بالا رفت. "غزل!؟ مگر او را نمی برد؟" محمود سرش را تکان داد. "غزل باید در امتحان کنکور شرکت کند. بنابراین منوچهر صلاح ندیده که او تنها بماند". منیژه به فکر فرو رفت. صداي محمود او را به خود آورد. "از نظر تو اشکالی ندارد؟" منیژه به او نگاه کرد و با بی اعتنایی گفت : "مثل اینکه این جا خونه تو هم هست، فکر نمی کنم بخواهد روي سر من پا بگذارد". با اینکه لحن منیژه زیاد دوستانه نبود اما محمود فهمید او مخالفتی با آمدن غزل ندارد. محمود دستش را دراز کرد و با پشت دست صورت او را نوازش کرد. منیژه با اخم صورتش را چرخاند و در همان حال گفت: "محمود تنهام بذار، میخوام بخوابم". محمود به خوبی می دانست با وجود محبتی که به او ابراز میکند هیچ گاه نتوانسته در قلب او جایی براي خود باز کند. با رفتن محمود منیژه چشمانش را بست تا استراحت کند اما در سرش غوغایی بود بطوري که سر دردش را فراموش کرد. او به منوچهر فکر می کرد که هنوز مثل سایه در قلبش جا داشت. با فکر کردن به منوچهر به یاد روزهایی افتاد که منوچهر را جلوي دبیرستان دیده بود. آن سال نخستین سالی بود که با مهتاب دوست شده بود. هنوز با خانواده شان آشنا نشده بود و نمی دانست مهتاب دو برادر بزرگتر از خود دارد. وقتی همراه مهتاب از دبیرستان بیرون آمد با منوچهر آشنا شد. مهتاب از او خواست که اجازه بدهد تا او را به منزل برسانند. با اینکه همیشه با راننده شخصی شان آمد و شد می کرد اما آن روز اجازه داد منوچهر او را به منزل برساند. از همان روز فهمید که دلش را به برادر مهتاب باخته است. به خاطر همین روابطش را با مهتاب بیشتر کرد بعد از آن فهمید که او یک برادر دیگر به نام محمود دارد که از منوچهر بزرگتر است. او و مهتاب در زمان کمی از صمیمی ترین دوستان هم به شمار می رفتند، اما مهتاب با یکی دیگر از همکلاسهایش دوستی صمیمانه اي داشت، آن دختر که نامش غزاله بود دختر زیبایی بود. غزاله از بهترین و درسخوان ترین شاگردان دبیرستان به شمار می رفت و به مهتاب در درسهایش کمک زیادي می کرد مهتاب او را خیلی دوست داشت و تلاش مهتاب براي قطع کردن دوستی آن دو بی نتیجه بود. غزاله دختري از خانواده متوسط بود و مانند او و مهتاب خانواده سر شناسی نداشت و منیژه فکر نمی کرد با آن سر و وضع ساده بتواند روزي با او رقابت کند . اما روزي که از مهتاب شنید منوچهر به زودي به خواستگاري غزاله خواهد رفت فهمید که تلاش او براي به دست آوردن منوچهر نتیجه اي نداده است. منیژه با اشک هایی که بی وقفه از دیدگانش جاري بود فهمید دیگر نمی تواند براي به دست آوردن او امیدي داشته باشد. از طرفی او خبر نداشت محمود در این مدت عاشق و شیفته او شده و زمانی این موضوع را فهمید که محمود به همراه خانواده اش براي خواستگاري از او به منزلشان آمدند. منیژه از این ازدواج ناراضی بود اما چیزي که باعث پذیرفتن آن شد همان دیدن منوچهر و نزدیک بودن به او بود. ازدواج او و محمود زودتر از غزاله و منوچهر صورت گرفت چون منوچهر هنوز در حال تحصیل بود و هم مرگ نا بهنگام مادر غزاله ازدواج آن دو را یک سال به تأخیر انداخت. تا زمانی که منوچهر ازدواج نکرده بود منیژه می توانست او راببیند. منوچهر توجه منیژه نسبت به خود به حساب محبت و گرم خویی او می گذاشت و او نیز سعی می کرد محبت هاي او را به نحوي تلافی کند. این برنامه وقتی از حد گذشت که منیژه علنی به منوچهر اظهار علاقه کرد و آن زمانی بود که محمود جاي پدرش را در شرکت گرفته بود و براي انجام معاملاتی به خارج از کشور رفته بود. منیژه طبق معمول با وجود این که خود صاحب زندگی و خانه مجزا بود براي اینکه تنها نباشد به منزل پدر محمود رفته بود. آن روز هوا ابري بود منیژه دچار تهوع و استفراغ شدیدي شده بود و به نحوي که مادر محمود فکر کرد او دچار مسمومیت شده است. سراسیمه خود را به اتاق منوچهر رساند و از او خواست منیژه را به دکتر برساند. منوچهر با وجودي که فرداي آن روز امتحان داشت او را به درمانگاه رساند. پزشک پس از معاینات و پرسشهاي گوناگون براي اطمینان آزمایشی براي او نوشت. صبح روز بعد باز منوچهر او را به آزمایشگاه برد و پس از رساندن ام به منزل به دانشگاه رفت. بعد از ظهر همان روز به همراه منیژه براي گرفتن جواب آزمایش به آزمایشگاه رفتند. و برگه را پیش دکتر بردند . پزشک پس از دیدن برگه آزمایش رو به منوچهر کرد و گفت: "آقا به شما تبریک می گویم، شما به زودي پدر خواهید شدو باید خیلی از همسرتان مراقبت کنید." و رو کرد به منیژه که حیران به او چشم دوخته بود و گفت: "خانم شما هم باید مراقب خودتان باشید ". منوچهر آنقدر حیرت کرده بود که فراموش کرد به دکتر بگوید او همسر منیژه نیست. منیژه که از این خبر زیاد خوشحال نشده بود با چشمهایی که از اشک لبریز شده بودند به منوچهر نگاه کرد که با خوشحالی به او می نگریست. در دل آرزو کرد اي کاش فرزند از آن او بود. وقتی از در مطب بیرون آمدند منوچهر بسیار سر حال و خوشحال بود و مرتب با منیژه شوخی می کرد، اما او خیلی افسرده و ناراحت بود. در این فکر بود که با وجود فرزندي که در بطن دارد از منوچهر فرسنگها دور می شود و این احساس آنقدر شدید بود که وقتی منوچهر ظرف بستنی را با لبخند به طرف منیژه گرفت او با گریه راز چند ساله اش را آشکار کرد و هر چه در دلش بود به منوچهر ابراز کرد . منوچهر تا چند لحظه حتی نمی توانست پلک بزند. پس از مدتی که به خودش آمد به منیژه که به هق هق افتاده بود نگاه کرد. او باورش نمی شد زنی که هم اینک به عنوان همسر برادرش در کنارش نشسته و می گرید به به شدت دلباخته اوست . منوچهر احساس گناه و قصور شدیدي می کرد و در حالی که تمام خوشی هاي چند لحظه پیش از ذهنش پاك شده بود سرش را زیر انداخت و به طرف خودرواش رفت . آن دو بدون هیچ صحبتی به منزل برگشتند و فرداي آن روز منوچهر به بهانه جبران عقب ماندگیهاي درسی اش خود را به خوابگاه منتقل کرد و پس از یک ماه نیز خود را شیراز انتقال داد . وقتی فرشاد یک سال داشت خبر عروسی غزاله و منوچهر به گوش منیژه رسید . اکنون بیست و سه سال از آن موضوع می گذشت و منیژه نمی دانست چرا به یاد خاطره هاي گذشته افتاده و مرور این خاطره ها چه نفعی براي او دارد جز اینکه سر دردش را تشدید تر کند . پس از چند لحظه فهمید آن خاطره ها به خاطر آوردن نام غزل به سراغ او آمده که با نام غزاله، مادرش، شباهت داشت. زنی که باعث شده بود او به عشق دوران نوجوانی اش نرسد. منیژه نفس عمیقی کشید و چشمانش را باز کرد. او می دانست در تمام این سال ها بیهوده به خود تلقین کرده و دور خود تاري از نفرت تنیده است. او هنوز به منوچهر علاقه داشت. با اینکه دیگر مثل سال هاي جوانی شور و هیجان نداشت اما هنوز او را از یاد نبرده بود. منیژه با خود فکر کرد که عشق ممکن است رنگ و لعابش را از دست بدهد اما هرگز از بین نمی رود. فصل بیست و یکم: غزل براي آوردن چمدانی که قرار بود وسایلش را در آن بگذارد به زیر زمین خانه رفت. کلید برق را زد و از پله ها پایین رفت. بوي نم مشامش را می آزرد و نفسش را تنگ کرد. غزل خیلی کار داشت که انجام دهد . او می بایست پس از بستن چمدانش به سراغ تلفن می رفت تا با دوستانش خداحافظی کند زیرا وقتی براي رفتن به منزل آن ها نداشت . پدر به او گفته بود که خود را براي فردا بعد از ظهر آماده کند زیرا او همان زمان پرواز داشت. این براي غزل هیجان انگیز بود زیرا نخستین بار بود که می خواست به تنهایی به مسافرت برود، آن هم جایی که تاکنون به آنجا پا نگذاشته بود و نمی دانست میزبانانش چه جور مردمانی هستند. فقط در این بین عمویش را می شناخت که او را نیز حدود یک سال می شد ملاقات نکرده بود. او حتی نمی دانست همسر عمویش چه شکل و شمایل و چه اخلاقی دارد. اما با تمام اینها خوشحال بود. چون دختر ماجراجویی بود و عاشق حادثه و اتفاقات غیر منتظره بود . غزل نگاهی به دور و برش انداخت و به طرف اتاقی رفت که داخل زیر زمین بود. غزل همیشه به شوخی می گفت زیر زمین محل خوبی براي درست کردن فیلمهاي ترسناك می باشد . از یاد آوري حرف خودش با شک به اطرافش نگاه کرد. می دانست اگر بخواهد خود را بترساند نمی تواند چمدانی را که به خاطرش به آنجا آمده پیدا کند . او کلید را در قفل چرخاند. در با صداي خشکی باز شد. از صداي در یکه خورد اما به رویش نیاورد. با روشن شدن چراغ انباري کوچک کمی خیالش راحت شد. به سرعت به طرف اشیایی رفت که در گوشه اي با نظم چیده شده بود. نگاهی به آن ها کرد. چند چمدان و چند ساك در گوشه اي روي قفسه قرار گرفته بودند. غزل نگاهی به آن ها کرد و از بینشان یکی که از همه کوچکتر بود انتخاب کرد و به دست گرفت. در حال بررسی وضعیت چمدان بود که چشمش به چمدان کوچکتري افتاد که از آن هم کوچکتر بود. پیش خود فکر کرد او وسایل چندانی ندارد که بخواهد چمدانش را پر کند پس تصمیم گرفت که آن چمدان کوچک را بردارد که متوجه شد داخل آن چیزي قرار دارد. وقتی چمدان را باز کرد چشمش به وسایل پدرش افتاد و در میان آن چند عکس و یک دفترچه نظرش را جلب کرد. عکسها متعلق به خیلی سال پیش بودند، زمانی که پدرش خیلی جوان بود. عکسها برایش خیلی جالب بودند. تمام موهاي پدرش مشکی بود و لبخند جذابی بر لب داشت. غزل آن عکس را کنار گذاشت تا به آلبوم خصوصی خودش منتقل کند. بعد به عکس هاي دیگر نگاه کرد. آن عکس ها پدر را در کنار دوستانی نشان می داد که او هیچ کدام را نمی شناخت. غزل پس از دیدن عکسها آنها را دسته کرد و در چمدان گذاشت و بعد به دفتر نگاه کرد. ظاهر آن نشان می داد که پدر آن را براي تحقیقاتش آماده کرده است زیرا روي جلد آن با خط درشتی نوشته شده بود که "تحقیقات جامع" اما غزل تحقیقی در آن ندید زیرا پدر ابتداي دفتر شعر زیبایی نوشته بود که غزل وسوسه شد آن دفتر را مانند عکس پدر براي خودش بر دارد. غزل نگاهی به صفحه هاي دیگر انداخت و متوجه شد خاطرات پدر در آن دفتر نوشته شده با خوشحالی از این کشف گرانبها شروع کرد به خواندن آن و به کلی از یاد برد که باید عجله کند . پدر در صفحه نخست دفتر قطعه شعري نوشته بود. در صفحه هاي دوم و سوم مطالب متفرقه به چشم می خورد. خاطرات پدر از صفحه پنجم آغاز می شد. پدر نوشته بود : به خود گفتم هر وقت عاشق شدم فصلی دیگر از زندگی ام آغاز می شود. امروز احساس میکنم با تمام وجود عاشقم و در عجبم که عشق چقدر زیباست و باعث می شود دنیا زیباتر به نظر بیاید. حتی با عشق درسهاي سخت آنالیز و غیره را بهتر می فهمم . نمی دانم چرا فکر می کردم عشق را باید در مکان بخصوصی پیدا کنم. اما امروز فکر می کنم عشق مکان و جاي مخصوصی ندارد و نا خود آگاه به سراغ انسان می آید . مثل اینکه دارم هذیان می نویسم. ناسلامتی این دفتر را گرفتم تا تحقیقاتم را کامل کنم. اما مثل اینکه سرنوشت این دفتر این است که حرفهاي عاشقانه ام را در آن بنویسم. اصلاً بهتر است نام این دفتر را مثلثات عشق بگذارم و به مناسبت افتتاح آن حتی چند برگی که در آن تحقیقاتم را نوشتم پاره نکنم . خوب براي شروع از لحظه اي می نویسم که او را دیدم . دانشگاه به مدت یک هفته تعطیل بود و من باید از فرصتی استفاده می کردم تا مروري بر درسهاي عقب مانده ام داشته باشم. با صداي محمود از اتاق خارج شدم.محمود سوئیچ را به طرفم انداخت و گفت:منوچهر تو امروز مهتاب را برسان ،من باید زودتر بروم.امروز قرار مهمی در شرکت دارم. نگاه ی به مهتاب انداختم که حاضر و آماده بود و لبخندي بر لبش داشت،به شدت درگیر یادگیري درسهایم بودم اما دلم نیامد به مهتاب بگویم خودش برود.با نارضایت ی لباسم را عوض کردم و آماده رفتن شدم.دبیرستان در فاصله دوري از منزل بود و محمود هر روز صبح خودش مهتاب را م ی رساند،در بین راه مهتاب از روي جزوه هایم م یخواند و من با تکرار سع ی در یادگیري آنها داشتم .چون فکرم مشغول یادگیري بود خیل ی زود به مقصد رسیدیم و من اتومبیل محمود را جلوي در دبیرستان نگاه داشتم تا مهتاب پیاده شود. مهتاب با تکان دادن دست از من خداحافظی کرد و هنوز چند قدم ی نرفته بود که بازگشت و گفت:منوچهر امروز کم یزود بیا م یخواهم براي خرید چند کتاب به مرکز شهر بروم. با تعجب نگاهش کردم و گفتم:مگر قرار است بعد از ظهر هم من بیایم دنبال جنابعالی ؟ با خنده نمکینی گفت:پس فکرکردي موقع برگشتن پرواز م یکنم؟ با لبخند گفتم:مگه خط یازده کار نم یکنه؟ متوجه کنای هام نشد و گفت من دیرم شدهخداحافظ،تا ساعت سه گودباي. |
پس از رفتن او به طرف پارکی در مرکز شهر رفتم و روي نیمکتی نشستم و مشغول خواندن جزوه هایم شدم.زمان ی به |
مهشید و کتایون از آشنایی با او خیل ی خوشحال شدند،مهشید از او خواست تا در مراسم عروس ی خواهرش شرکت
کند،او نشان ی و شماره تلفن منزل مادرش و همچنین تاریخ عروس ی را روي تکه کاغذي نوشت و آن را به غزل داد و از او خواست حتما به عروس ی بیاید،غزل کاغذ را از او گرفت و گفت که اگر توانستم حتما م یآیم اما در همان حال م یدانست که شاید نتواند به قولش عمل کند. آنان در سالن خروجی از هم جدا شدند زیرا مهشید و کتایون باید صبر م یکردند تا چمدانها یشان را تحویل بگیرند. غزل با چمدانی کوچک اما سنگین به طرف سالن انتظار رفت و در همان حال با خود صحنه دیدار با عمویش را مجسم م یکرد.پدرش گفته بود محمود خودش براي بردن او به فرودگاه م یآید و او از این بابت خیالش راحت بود. غزل وارد سالن انتظار شد و به اطراف نگاه کرد تا شاید بتواند عمویش را از بین آدمهاي زیادي که براي استقبال مسافرانشان تجمع کرده بودند ببیند بیشتر از یک سال بود عمویش را ندیده بود اما چهره او را به خوبی به خاطر داشت.غزل به دقت افراد داخل سالن را نگاه کرد اما عمویش را در بین آنان ندید.با خود فکر کرد که عمو که از ساعت پرواز او خبر داشته پس چرا تاکنون براي بردنش به فرودگاه نیامده است؟البته غزل نگران نبود زیرا هم شماره تلفن منزل عمویش را داشت وهم نشانی آنان را پشت تقویم جیبی اش یادداشت کرده بود او به طرف صندلی هاي انتظار رفت ومنتظر شد. حدود بیست دقیقه بود که غزل روي صندلی نشسته بود اما خبري از عمویش نبود .در این مدت غزل یک بار به منزل عمویش تلفن کرده بود اما کسی گوشی را بر نداشته بود ومثل اینکه کسی در منزل نیست غزل کم کم نگران شده بودکه چه اتفاقی افتاده است که باعث شده کسی به دنبالش نیاید او نمی دانست چه باید بکند؟ بماند ویا تاکسی بگیرد وبا دادن نشانی منزل عمویش به آنجا برود غزل فکر کرد نیم ساعت دیگر منتظر می شوم در این مدت عمو هر جا باشدپیدایش می شود. فصل بیست و دوم: محمد اصلاح کرد و پس از گرفتن دوش آب گرمی که خستگی کشیک شب پیش را از تنش بیرون آورد آماده شد تا براي آوردن مهشید به فرودگاه برود. محبوبه راست می رفت چپ می رفت به او چیزي میگفت. دبجنب آقا دوماد خوش تیپ شدي مطمئن باش می پسندنت. واي ما فکر می کردیم این خانمها هستند که سه ساعت جلوي آینه به خودشون می رسن! محمد بدون اینکه حتی به او نگاه کند مشغول درست کردن موهایش بود اما در دل از حرفهاي محبوبه خنده اش گرفته بود زیرا او همیشههمینقدر جلوي آینه وقت تلف میکرد اما اینبار چون میخواست براي آوردن خواهر کامران به فرودگاه برود محبوبه متلک بارانش کرده بود.محمد پس از پوشیدن لباسهایش به محبوبه نگاه کرد وگفت:ته تغاري تو نمیاي بریم؟ محبوبه لبهایش را جمع کرد وبه محمد نگاه کرد وگفت: راستش خیلی دلم می خواد بیام بخوصوص که مهشید با زن داداش جونم میاد اما قراره حمید بیاد خونمون. محمد اخمی کرد وبه محبوبه نگاه کرد وگفت:یادت باشه تا قضیه جدي نشده از این لوس بازي ها در نیاري می دونی که خوشم نمیاد. محبوبه با تعجب به محمد نگاه کرد وگفت: چیه مگه من چی کار کردم! محمد همچنان که به طرف در می رفت گفت: همین زن داداش گفتن وخلاصه از این جور حرفها هنوز چیزي معلوم نیست خوشم نمیاد حرف بی خودي در بیاد. چشم آقا داماد. محمد برگشت تا به محبوبه چپ چپ نگاه کند که او با خنده به طرف اتاقش دوید. محمد برگشت وبا لبخند سرش را تکان داد. محمد خودرواش را در محوطه توقفگاه فرودگاه مهرآباد پارك کرد وبه ساعتش نگاه کرد.هنوز مدتی تا نشستن هواپیما وقت داشت او به طرف سالن انتظار رفت ودر همان لحظه از بلند گو اعلام شد هواپیماي شیراز به زمین نشست.او در کنار در سالن به انتظار ایستاد. محمد به دیوار سنگی سالن تکیه داده بود وبه انتظار خواهرش چشم به در خروجی سالن دوخته بود در همان حال به فکر فرو رفته بود او هنوز موافقتش را در مورد ازدواج اعلام نکرده بود واز مادرش خواسته بود به او فرصتی بده تا در مورد کتایون فکر کند زیرا اورا نمی شناخت ونمی دانست چه جور دختري است از گفته هاي اطرافیانش بر می آمد از همه نظر دختر خوبی است اما محمد خودش باید تشخیص میداد که آیا براي زندگی با او مناسب است یا نه. محمد از یک چیز مطمئن بود وان اینکه محال است که پس از فرشته دلباخته کسی شود اگر ازدواجی صورت می گرفت فقط براي خاطر رضایت مادرش بود وبس زیرا او همیشه می گفت آرزو دارد فرزند او را ببیند. محمد همچنان که به در خروجی نگاه می کرد ناخودآگاه نگاهش به دنبال دختري که چمدانی را حمل می کرد کشیده شد. لبخندي بر لب دختر جوان بود که گویی از یک فتح بزرگ بازگشته است.او به این طرف وآن طرف نگاه می کرد. گویا منتظر کسی بود چمدان سنگینی را به دنبال خود می کشاند وبا نگاهی منتظر مرتب به اطراف سالن نگاه می کرد او مدتی را با نگاه کردن به مردم سپري کرد وبعد گویی از پیدا کردن کسی که منتظرش شده بود نا امید شده باشد به طرف خروجی حرکت کرد , یهنی همان جایی که محمد ایستاده بود محمد نگاهش را به جاي دیگري معطوف کرد اما حواسش پیش آن دختر بود واینکه ببیند او چه می کند غزل کنار در خروجی ایستاد ومدتی به بیرون نگاه کرد او جایی ایستاده بود که درست سر راه رفت وآمد مسافران بود اما خودش متوجه نبود صداي مردي که چرخ دستی سنگینی را حمل میکرد به گوش او رسید:خانم مواظب باشید. دختر یکه خورد وبرگشت وقدمی به عقب برداشت تا خود را کنار بکشد اما پایش به چمدانی که کنار پایش بود گیر کرد ونزدیک بود به زمین بیفتد که محمد با حرکتی چمدان او را از جلوي پایش کشید.این کار باعث شد تا غزل از زمین خوردن حتمی نجات پیدا کند اما همان جا تکانی که خورد باعث شد آرنج دستاش به لبه دیوار برخورد کند.دردي جانکاه از بر خورد آرنجش با دیوار سنگ ی در وجودش پیچید.با دست دیگرش آرنجش را گرفت و کم ی به جلو خم شد.مرد از غزل معذرت خواست و او فقط سرش را تکان داد. دستانش گز گز م یکرد و او آرنجش را ماساژ م یداد تا از درد آن بکاهد در همان حال برگشت و به محمد نگاه کرد و گفت:"آقا خیل ی متشکرم ،کمک بزرگ ی به من کردید". محمد در حال ی که به چشمان او نگاه م یکرد گفت:"خواهش م یکنم،کار مهم ی نکردم،شما که آسیب ندیده اید ؟" غزل سرش را تکان داد و گفت:"نه چیز مهم ی نبود". با اینکه دست اش درد گرفته بود اما سع ی کرد چیزي به رویش نیاورد.بعد با گفتن خداحافظ او را ترك کرد و به طرف وسط سالن باز گشت و همانجا ایستاد ،در حرکاتش یک نوع ب ی قراري و شتاب دیده م یشد.معلوم بود از اینکه دنبالش نیامده اند خیل ی شاک ی شده است. محمد با نگاه او را تعقیب کرد.صداي دختر خیل ی به نظرش دلنشین رسید.محمد بدون اینکه متوجه باشد به آن دختر فکر م یکرد. چه چشمان گیرایی داشت،خداي من این نگاه چقدر براي من آشنا است،کجا او را دیده ام؟چرا تنهاست؟یعن ی همراه ندارد؟ غزل به سمت باجه تلفن رفت و پس از چند دقیقه به طرف صندل یهاي کنار سالن رفت و نشست. محمد وقت ی به خود آمد متوجه مدت ی است نگاهش با قدم ها ي دختر جوان این طرف و آن طرف م یرود.از کار خود خیل ی شرمگین شد،او تاکنون چنین خبطی انجام نداده بود،نفس عمیقی کشید و با ناراحتی به ساعتش نگاه کرد و با خود گفت :"پس اینها کجا هستند،اما در حقیقت خود را فریب م یداد.او حتی از اینکه مهشید و کتایون تأخیر داشتند خیل ی هم راض ی بود و همین باعث عذاب وجدانش م یشد. محمد هیچ وقت تا این اندازه در مورد کس ی کنجکاو نشده بود،اما خیل ی دلش م یخواست سرش را بچرخاند و به آن دختر که با حالت متفکري روي صندل ی نشسته بود نگاه کند.اما از آنجا که مرد نجیبی بود نم یتوانست به خود اجازه این کار را بدهد. مردي از او پرسید که سالن شماره دو کجاست،زمان ی که محمد به او پاسخ م یداد چشمش به جای ی که دختر جوان نشسته بود افتاد و او را ندید .دلش یک باره کنده شد،خودش هم دلیل آن را نفهمید،با چشم به اطراف نگاه کرد و در همان حال او را دید که در پیاده روي محوطه در حرکت است و به زحمت چمدان سنگین را به دنبال خود م یکشد. محمد با نگران ی به آسمان که رفته رفته تاریک م یشد نگاه ی انداخت و فکر کرد این موقع شب،یک دختر تنها کجا م یتواند برود؟در این فکر بود که صداي مهشید را شنید که او را به نام م یخواند .محمد به طرف آنان بر گشت و با دیدن مهشید و کتایون به طرفشان رفت اما هنوز در فکر آن دختر بود. مهشید خود را در آغوش محمد انداخت و پس از روبوسی با او اجازه داد که کتایون هم با او احوال پرس ی کند. کتایون با لبخند به محمد سلام کرد ،مهشید به برادرش چشم دوخته بود تا واکنش او را ببیند،محمد خیل ی عادي با او احوالپرسی کرد و حال خانواده اش را پرسید.سپس از مهشید علت تاخیرش را پرسید،مهشید با خنده به او گفت که یک ی از چمدان هایشان مشابه چمدان مسافر دیگري بوده که آن را اشتباهی بر داشته بودند. محمد چمدان کتایون و مهشید را گرفت و آن دو را به طرف توقفگاه راهنمای ی کرد. محمد چمدانها را در صندل ی عقب گذشت و پشت فرمان قرار گرفت. مهشید روي صندل ی جلو و کنار محمد نشسته بود و کتایون روي صندل ی عقب جا گرفته بود.مهشید از مادر و محبوبه م یپرسید و محمد با جمله هاي کوتاه پاسخ او را م ی داد.محمد به سمت خیابان اصل ی راه افتاد که در همان لحظه چشمش به آن دختر افتاد که روي لبه باغچه کنار محوطه نشسته بود و چمدانش جلوي پایش قرار داشت.محمد در این اندیشه بود که چه کند ؟آیا بایستد و از او بپرسد که م یتواند به او کمک کند و یا اینکه به راهش ادامه دهد. مهشید از محمد چیزي پرسید اما آنقدر حواسش به سمت دیگر خیابان بود که متوجه نشد مهشید چه پرسید با حواس پرتی گفت:"چ ی گفتی ؟" مهشید به سمت ی که محمد نگاه م یکرد برگشت و بار دیگر سوالش را تکرار کرد اما منتظر پاسخ او نشد و با صداي بلندي گفت:"کتی اون جا رو نگاه کن ،مثل اینکه غزل،پس چرا هنوز نرفته؟" کتایون به سمت ی که مهشید اشاره کرد نگاه کرد و گفت:"بله خودشه،چرا اونجا نشسته،مگه عموش قرار نبود دنبالش بیاد؟" محمد از حرف مهشید و کتایون سر در نم یآورد،نم ی فهمید از کجا او را م یشناسند. مهشید به محمد گفت که نگه دارد. محمد به او نگاه کرد و گفت:" چرا؟" "م ی خوام برم پیش دوستم شاید برایش مشکل ی پیش آمده" "دوستت؟" "اره ،تو هواپیما با هم آشنا شدیم،تو تهران غریبه و قرار بود عموش بیاد دنبالش اما مثل اینکه هنوز نیامده،شاید بتونیم به او کمک کنیم". محمد به مهشید نگاه کرد و توقف کرد. مهشید با وجود بارداري اش با چابک ی پیاده شد،کتایون هم در را باز کرد اما مهشید به او اشاره کرد تا بماند ،کتایون دررا بست و منتظر شد. غزل روي لبه باغچه سنگ ی کنار خیابان نشسته بود و در حال ی که به خیابان چشم دوخته بود با خود فکر م یکرد "خدایا چی شده دنبالم نیامده اند.حالا چه کار کنم؟ طفلکی پدر که الان منتظر تلفن من است،شاید بهتر باشه خودم به منزل عمو برم ،ول ی اگر خونه نباشن چ ی؟ بهتره به یک هتل برم و از اونجا به پدر تلفن کنم تا نگران من نباشه،اگه امشب به او تلفن نکنم مطمئن هستم که پروازش را لغو م یکند"... غزل در این افکار بود که صداي آشنایی شنید و برگشت. "غزل تو که هنوز نرفتی؟" "سلام مهشید جون،تو اینجا چیکار م یکن ی؟فکر کردم خیل ی وقته که رفتید". "نه.راستش کم ی علاف شدیم،آخه چمدانهایمان با کس دیگري اشتباه شده بود،اما تو چرا اینجا نشستی؟" "عمویم هنوز دنبالم نیامده ،شاید هم که آمده اما من را ندیده، به هر حال هنوز منتظرم،شاید بیاید". "نشان ی منزلشان را داري؟" "آره اما نیم ساعت پیش زنگ زدم کس ی گوشی را بر نداشت". مهشید با تأسف به غزل نگاه کرد و با خود فکر کرد چه عموي ب ی فکري،دست غزل را گرفت و گفت:"پاشو بریم ما تورو به منزل عمویت م ی رسانیم". غزل لبخندي زد وگفت:"شما محبت دارید ،اما من مزاحم نمیشوم.شاید دیگر پیدایش بشود". "دیگه قرار نشد تعارف کن ی،نم ی خوام که کولت کنم زحمتم بشه، برادر من وسیله داره سر راه تو را هم م یرسانیم، اگر عمویت هم خانه نبود قدمت روي چشم ما ، یک شب را بد م یگذران ی". غزل نم یدانست با این همه محبت چه کند،مهشید دست دراز کرد تا چمدان او را از زمین بر دارد که غزل دستاش را گرفت. "مهشید جون دیگه داري منو از خجالت م یکشی،تو با این وضعیت چطور دلت م ی یاد به خودت صدمه بزن ی؟" "نترس ما دو نفریم، از پس یک چمدون کوچیک بر م یآیم". غزل خندید و چمدان خود را به دست گرفت. محمد به مهشید و دختري که تازه فهمیده بود نامش غزل است چشم دوخته بود.امیدوار بود مهشید بتواند او را قانع کند که اجازه دهد او را برسانند،زیرا نگران او بود،تنها چیزي که نم یفهمید این بود که چرا باید به دختري که براي نخستین بار بود او را م ی دید این همه توجه نشان بدهد. محمد با رها این را از خود پرسید و فقط یک پاسخ براي آن یافت و آن اینکه او احساس م یکرد این دختر را م یشناسد،اما نم یدانست کجا او را دیده است. زمان ی که مهشید به همراه غزل به سمت خودرو آمدند لبخندي لبان محمد را از هم باز کرد،اما نقاب ب ی تفاوتی به چهره زد و براي کمک به آن دو پیاده شد . غزل با دیدن محمد ابروانش را بالا برد و گفت:"شما؟" محمد لبخندي زد و سرش را خم کرد و گفت:"از دیدارتان خوشبختم". مهشید نگاه ی به آن دو کرد و گفت:"شما همدیگر را م ی شناسید؟" غزل به او نگاه کرد و گفت :" نه،ول ی ایشان در سالن باعث شد من از یک زمین خوردن حتمی نجات پیدا کنم". محمد با لبخندي به او نگاه م یکرد،غزل خیل ی قشنگ صحبت م یکرد و او به نظرش م یرسید که خنده غزل هم برایش آشنا است. مهشید به محمد که به غزل خیره شده بود نگاه کرد و گفت:"خوب معرف ی م یکنم،برادرم محمد" سپس رو به محمد کرد و گفت:"ایشان هم دوست عزیز و خوبم غزل" محمد و غزل بهم اگاه کردند و هر دو با هم گفتند :"خوشبختم" مهشید رو به محمد کرد و گفت:"محمد چمدان غزل جون رو هم بردار ،غزل جون تو هم سوار شو". غزل با خجالت رو به محمد کرد و گفت:"پس از این قرار این دومین باري است که شما به من لطف م یکنید". محمد سرش را با تواضع خم کرد و گفت:"خواهش م یکنم ،من کاري نم یکنم.بفرمائید سوار شوید." سپس چمدان را بر داشت و آن را در صندوق عقب جاي داد. غزل کنار کتایون نشست و با لبخند مشغول صحبت با او شد.مهشید هم از روي صندل ی جلو به عقب برگشته بود و با آن دو صحبت م یکرد.در این میان محمد بود که کم حرف و متفکر مشغول رانندگ ی بود. وقت ی از محوطه فرودگاه بیرون آمدند مهشید نگاه ی به غزل انداخت و گفت:"اگه اشکالی نداره امشب بریم خونه ما،فردا تو را به منزل عمویت م یرسانیم،آخه دوست دارم هم منزل مامان را یاد بگیري که براي آمدن به عروس ی مشکل ی نداشته باش ی و هم با محبوبه آشنا بش ی". غزل به او نگاه کرد و گفت:"مهشید جون خیل ی دلم م یخواد ،اما میدونم عموم تا الان هم خیل ی نگران شده،اون هیچ وقت بد قول نبود،مطمئن هستم که اتفاقی برایش افتاده که نتوانسته خودش را به فردگاه برساند.در ضمن امشب پدرم پرواز دارد و من باید پیش از رقتن او تلفن کنم و خبر رسیدن خودم را بدهم. مهشید گفت : با این که خیلی دلم می خواهد تو پیش ما باشی اما اصرار نمی کنم ولی باید قول بدب براي عروسی محبوبه بیایی". مهشید نگاهی به برج ازادي انداخت و گفت : راستی نشانی منزل عموت را بگو تا بدونیم از کدوم راه باید بریم ."و خنده اي کرد و گفت : هر چند که مننم به خیابونهاي تهران اشنا نیستم .اما فکر می کنم یک چیزهایی تو ذهنم مانده" محمد نگاهی به مهشید کرد و گفت : پاك خودتو شیرازي جا زدي .ببینم می دونی اسم این میدان چیه ؟" مهشید خنده بلندي کرد و گفت : "کاکو جان درسته که پنچ شش ساله که ساکن شیراز شدم اما اونقدر خنگ نشدم که میدان ازادي را فراموش کنم". همه با هم خندیدیند .غزل از داخل کیف دستی اش تقویم جیبی اش را در اورد و به ان نگاه کرد و نشانی را خواند. محمد احساس کرد که نفسش در حال بند امدن است با هر کلامی که غزل می گفت احساس می کرد بدنش سردتر می شود و لرزش ان به حدي اشکار بود که تا چند لحظه نتوانست خودرو را هدایت کند و مجبور شد کنا ر خیابان بایستد. "محمد چرا ایستادي ؟" محمد با تمام قوا می کوشید کسی از تنش درونش با خبر نشود. "می خواهم ببینم براي رفتن به این نشانی باید از کدوم سمت برویم . محمد بدون اینکه غزل نام عمویش را ببرد می دانست که او کیست .هم اکنون نگاه و لبخند اشناي او را به یاد اورد درست بود که محمد تا کنون این دختر را ندیده بود اما این نگاه گیرا و این لبخند قشنگ را پیش از ان در چهره کس دیگري دیده بود کسی که با او خیلی صمیمی بود صمیمیتی خیلی خالصانه و برادروار دوستی دیرین و دشمنی خونین. حال محمد می دانست که غزل دختر عموي فرشاد رهام است . همان دوستس که نا رفیقانه به او خیانت کرده بود . و نا جوانمردانه عشق او را تصاحب کرده بود. محمد دست به صورتش کشید و بدون کلامی راه افتاد از به یاد اوردن فرشاد تمام حس نفرتی که در عرض این چند سال می رفت تا به گور فراموشی سپرده شود به ناکاه در وجودش سر به طغیان برداشت .او با تمام وجود از فرشاد متنفر بود . کم کم تمام صحنه هاي زجر اور گذشته پیش رویش زنده شدند .صحنه شناسایی فرشته در پزشک قانونی چالوس صحنه به خاکسپاري او وصحنه هایی که هر کدام مانند حنجري بر قلبش فرو می رفتند . محمد احساس می کرد می خواهد فریاد بکشد و خودرو را به جدول کنار بکوبد .عقده هاي سه ساله او چون اتش زیر خاکستر بود که هم اکنون در حال زبانه کشیدن بودند. محمد احساس کرد که مغزش در حال انفجار است .کنار بزرگراه توقف کرد و رو به مهشید گفت : من دچار سر درد شده ام اگر اشکالی ندارد می روم کمی هواي ازاد بخورم". مهشید با نگرانی به او نگاه کرد و گفت : براي چی ؟" "دیشب کشیک داشتم امروز هم فذصت نکردم ککمی استراحت کنم .البته چیزي نیست کمی هواي ازاد حالم را جا می اورد "بدون اینکه به مهشید فرصت حرف زدن بدهد پیاده شد و چند قدمی از ماشین فاصله گرفت. محمد در فکر بود و افکارش چنان تلخ بودند که زمانی که برگشت گویی محمد نبود که بازگشته بلکه روح رامبی در جسم او حلو ل کرده بود. "محمد بهتر شدي ؟ "بله تا به حال بهتر از این نبودم" محمد حرکت کرد اما در فکر فرو رفت . از اینه به غزل نگاه کرد .زیبا بود روسري مشکی با خال هاي قرمز به سر داشت .چشمان زیبایی داشت که خنده و شیطنت از ان می بارید .صورتی گندمگون و لبهایی صورتی و کوچک زیبایی چهره اش را تکمیل می کرد .خال زیبایی روي گونه راستش بود که جذابیت خاصی به او می بخشید. افکار شیطانی محمد را احاطه کرده بود . حس انتقام و نفرت راهیب براي عقل و تدبیر باقی نمی گذاشت . با ر دیگر به غزل نگاه کرد و دیو خفته درونش بیدار شد با خود می اندیشید که از این دختر می تواند براي گرفتن انتقام از فرشاد بهره بگیرد. مهشید از غزل چیزي پرسید .غزل نگا هش را از پنجره برگرداند تا پاسخ دهد که نگاهش با نگاه محمد که از اینه به او دوخته بود برخورد کرد و در یک ان قلبش فرو ریخت . نگاه محمد انقدر عمیق و در عین حال ترسناك بود که او را در عینی که به وحشت می انداخت اما در همان حال اسیر جذبه خود نمود. از چشمان سیاه محمد برقی ساطع بود که غزل را از درون سوزاند و خاکستر کرد و باز از نو ساخت. از نگاه محمد سرخی اشکاري بر گونه هاي غزل نشست و پاسخی که قرار بود بدهد را از یاد برد .محمد بدون اینکه بار دیگر نشانی را از غزل بگیرد او را جلوي درمنزل عمویش پیاده کرد .هنگامی که محمد چمدان غزل را از صندوق عقب بیرون می اورد با لحنی که نشان می داد خیلی مشتاق است به غزل گفت :"به امید دیدار در عروسی خواهرم"غزل بهت زده به او نگاه کرد . اما حضور مهشید اجازه نداد بیش از این به او فکر کند .مهشید در حالی که به سختی پیاده می شد گفت : "خب غزل جون می خواي بایستیم تا اگر کسی در منزل عموبت نبود تو را با خود ببریم ؟" غزل نگاهی به منزل عمویش که غرق در نور و روشنایی بود انداخت و گفت :"مطمئنم کسی در این خونه پیدا می شه .از شما و اقا محمد به خاطر محبتتان تشکر می کنم". "خب بهتر از هم خداحافظی کنیم . اگه یک موقع خواستی براي عروسی محبوبه بیایی می توانی به منزل زنگ بزنی .من و محمد می توانیم به دنبالت بیاییم". "از لطفتان متشکرم .اما ترجیح می دهم مزاحمتان نشوم یک جوري خودم را به عروسی می رسانم". غزل پس از خداحافظی به محمد نگاه کرد و از او تشکر کرد .او نیز متواضع سرش را زیر انداخت و نشان داد که او هم از این اشنایی خوشحال است. غزل به پلاك خانه نگاه کرد و با تردید زنگ منزل عمویش را فشار داد برایش به اندازه ي یک ساعت طول کشید تا زنی مسن در را به رویش باز کند او نمی دانست ان زن کیست . و او را چه بنامد با توصیفی که از زن عمویش شنیده بود می دانست ان زن نمی تواند زن عمویش باشد.. غزل در این فکر بود که چه بگوید که زن خود به صدا در امد و گفت : "غزل خانم ؟" غزل از اینکه ان زن کارش را اسان کرده بود خوشحال شد و به او لبخند زد و گفت :بله خانم من غزل رهام هستم" زن نیز خود را پروانه صالحی معرفی کرد . غزل به او لبخند زد و دستش را فشرد . براي پروانه چنین برخوردي از عضو ي از خانواده رهام کمی غیر منتظره بود . او در حالی که دست و پایش را گم کرده بود غزل را به سمت خانه راهنمایی کرد. |
سپاس از رمانهایی که میگذارید خانم گمشده
خیلی ممنون میشیم برای اینکه برای سایت دشواری ای پیش نیاد یک مقدار طول نوشته های هر پست رو کمتر کنین از این به بعد مثلا پست قبلیتون رو تقسیم میکردید توی 2 پست بهتر بود برای سایت گاهی وقتی خیلی طولانی هست یک پست برای سایت مشکلاتی ایجاد میشه . |
غزل ساختمان بزرگ و مجللی را دید که حیاطی وسیع و زیبا با چشم اندازي فوق العاده ان را احاطه کرده بود با اینکه
حیاط خانه به وسعت حیاط خانه منزل خودشان در شیراز نبود اما از ان خیلی قشنگتر بود . غزل با خوشحالی به اطراف نگاه کرد و با دیدن استخر زیباییکه کنار حیاط قرار داشت به وجد امد .او در حالی که به اب زلال و ابی استخر چشم دوخته بود براي مطالعه درسهایش در کنار ان نقشه کشید. پس از گذشتن از حیاط چشم او به ساختمان افتاد که نماي زیبایی داشت و شامل دو طبقه بود .غزل مشغول نگاه کردن به ساختمان و شمردن پنجره هاي ان بود که پروانه با لحنی رسمی به او توضیح داد "اقاي رهام براي اوردن سر کار خانم به فرودگاه می رفتند که گویا مشکلی برایشان پیش می اید و موجب می شود که ایشان نتوانند به موقع خود را به فرودگاه برسانند .ایشان از همان جا با تلفن همراهشان تاکسی تلفنی خواستند تا براي اوردن شما به فرودگاه بیایند .تا حالا دو بار با منزل تماس گرفته اند تا ببینند ایا شما به منزل رسیده اید یا نه" سپس از او پرسید :ایا تاکسی رسید ؟" غزل سرش را تکان داد و گفت : نه یکی از دوستانم که در هواپیما با او اشنا شدم لطف کرد و مرا به منزل رساند". برخورد زن خیلی رسمی بود و غزل احساس کرد از این نوع برخورد خوشش نمی اید .به زن نگاه کرد و گفت : می توانم شما را پروانه صدا بزنم ؟" زن بی معطلی سرش را تکان داد و گفت : شما هر جور که دوست داشته باشید می توانید مرا صدا بزنید" غزل لبخند زد و گفت : شما هم مرا غزل صدا کنید. غزل بدون پیشوند و پسوند .تو رو خدا اینقدر هم رسمی صحبت نکنید احساس می کنم معذب می شوم" پروانه با تعجب به او نگاه کرد .غزل که به سمت ساختمان می رفت :پروانه جون چرا هر چی تلفن کردم کسی گوشی را برنداشت ؟" نخستین بار بود عضوي از این خانواده را می دید که بی تکلف و راحت رفتار می کند بنا براین از همان موقع از غزل خوشش امد .در پاسخ او گفت :تلفن ها ازاد بودند و جز دو باري که اقا زنگ زدند کسی به اینجا تلفن نزده" غزل فکري کرد و گفت :پس شاید من شماره را اشتباه گرفتم". پروانه چیزي به یادش امد گفت :"بله حالا فهمیدم لابد شما شماره تلفنی را گرفته یاد که به اتاق اقا فرشاد وصل است بله ان تلفن اکثر اوقات از پریز کشیده می شود که ان هم خیلی کم پیش می اید. غزل به پروانه نگاه کرد .خیل دوست داشت در مورد فرشاد بپرسد زیرا او تا حدودي از جریان او مطلع بود البته چیز زیادي نمی دانست فقط از پدرش شنیده بود که پس از بازگشت از مسافرت انگلیس متوجه می شود دختري که قرار بود با او ازدواج کند بر اثر حادثه اي در گذشته است .البته غزل از هیچ چیز خبر نداشت زیرا منوچهر با وجودي که خود از تمام ماجرا با خبر بود اما در این رابطه چیزي به غزل نگفته بود او فقط همان چیزي را می دانست که بقیه از ان مطلع بود }461- ند { 460 غزل می دانست که فرشاد پس از ان حادثه یک بار دست به خودکشی زده بود . که خوشبختانه خیلی زود نجاتش دادند وهمچنین می دانست او معتاد شده است .غزل با شیطنت تمام فکر کرد که چقدر خوب است که مردي انقدر به دختري علاقه مند باشد که پس از مرگش دست به انتحار بزند .با اینکه او می دانست که افکارش دور از عقل و منطق است اما وجود چنین عشقی برایش خیلی شاعرانه و هیجان انگیز می رسید . او ناخوداگاه به پسر عمویش علاقه مند شد به همین دلیل با اینکه از خیلی وقت پیش فرشاد را ندیده بود و چهره او را زایاد بردهب ود اما نسبت به او علاقه خاصی احساس کرد. صداي زنگ تلفن پروانه را به سمت ان کشاند .غزل شنید که او می گوید "بله بله اقاي رهام ایشان حدودو پنج دقیقه است که رسیده اند ..بله ...بله ..چند لحظه گوشی" غزل با لبخند به طرف تلفن رفت و ان را از پروانه گرفت "سلام عمو جان ..شما چطورید ؟بله خیلی راحت رسیدم ..بله ...منتظرتان هستم ..خدانگهدار ...راستی عموجان مواظب خودتان باشید" پروانه با لبخند به او می نگریست که اینچنین صمیمانه با عمویش گفتگو می کند در تمام مدتی که در خانه رهام کار می کرد تا کنون چنین لحن صمیمانه اي را از خانواده نشنیده بود .تنها کسی که او هم چنین بی ریا و بی تکبر بود فرشاد بود که از وقتی که ان حادثه برایش پیش امد ه بود انسانی متفاوت شده بود پروانه از به یاد اوردن فرشاو شاد و خنده روي سه سال پیش اهی کشید و براي اوردن شربت به سمت اشپزخانه رفت . هنوز چند قدمی دور نشده بود که غزل او را صدا کرد. "غزل می تواننم از این تلفن براي تماس با شیراز استفاده کنم ؟پدر منتظر تماس من است" "خانم اختیار دارید این منزل متعلق به خودتان است" زمانی که پروانه بازگشت غزل را ندید .براي یافتن او از سالن خارج شد و او را دید که به طرف در حیاط می رود متوجه شد که غزل براي استقبال از عمویش از ساختمان خارج شده است. غزل از پنجره مشغول تماشاي حیاط بود که عمویش را دید که در حال اوردن خودرواش به حیاط می باشد .غزل صبر نکرد تا عمویش داخل شود خود را با شتاب براي استقبال از او به حیاط رساند. محمو به محض دیدن غزل بدون اینکه خودرو را سر جاي همیشگی اش پار ك کند ان را به همان صورت رها کرد تا رحکان که براي بستن در رفته بود این کار را انجام بدهد .او به طرف غزل رفت که با لبخند به طرف او می امد دستهایش را بریا در اغوش گرفتن او باز کرد. محمود با محبت او را بغل کرد و پس از بوسیدن و احوالپرسی از او در حالی که دستش را دور شانه هاي او انداخته بود به اتفاق داخل خانه شدند. محمود به خاطر اینکه نتوانسته بود خود را به موقع به فرودگاه برساند از غزل معذرت خواهی کرد و دلیل ان را تصادف کوچکی ذکر کرد که برایش پیش امده بود.... غزل نگران به عمو نگاه کرد و رسید :"عمو جان خودتان که صدمه ندیدید ؟" عمو از محبت غزل تشکر کرد و به او اطمینان داد که خودش اسیبی ندیده است. غزل از حال همسر او پرسید و می خواست بداند انها کجا هستند محمود به او گفت منیژه براي شرکت در مهمانی به }463- منزل برادرش رفته و ممکن است دیر برگرددد و غزل می تواند او را صبح فردا ببیند .{ 462 غزل خیلی کنجکاو بودبداند که فرشاد کجاست اما نمی توانست بدون مقدمه و ناگهانی حال او را از عمویش بپرسد .بنابراین اول حال فرانک را پرسید .محموئ به او اطلاع داد که فرانک هنوز در اصفهان زندگی می کند و به زودي صاحب فرزندي خواهدشد .غزل با لبخند سرش را تکان داد و گفت :"پس عمو جان بزودي پدر بزرگ خواهی شد" محمود با لذت خندید و گفت : "براي من که خلی خوشحال کننده است اما مواظب باش این حرف را جلوي منیژه نزنی که ممکن است سرت را به باد دهی"!! غزل خندید و با شیطنت گفت :"مطمئن باشید به او نمی گویم که شم به زودي مادربزرگ می شوید "سپس مکی کرد و ادامه داد "به او می گویم به شما نمی اید که به زودي مادر بزرگ شوید" محمود از حرف غزل با صداي بلند خندید و از بیان شیرین برادر زاده اش لذت برد. پروانه و همچنین اشپزشان خانم مرادي تا کنون نشنیده بودند که اقاي رهام این چنین با صداي بلند بخندد .بنا براین هر کدام از جایی که بودند سرك کشیدند و ان دو را نگاه کردند محمود برادر زاده اش یعنی غزل و فرزانه را خیلی دوست داشت .به خصوص غزل را که هم خیلی شاد و بازیگوش بود و هم در بیان و ابراز محبتش خیلی صزیح و رك بود. لحظه ها می گذشتند و غزل و محمود بدون اینکه متوجه گذر زمان شوند همچنان از مصاحبت با یکدیگر لذت می بردند .به خصوص محمود که پس از مدتها هم صحبتی به شیرینی غز ل پیدا کرده بود .ان دو در اتاق نشیمن وسیع پایین نشسته بمدند و صحبت می کردند و محمود از غزل حال پدرش را پرسید و به او گفت که ایا هنوز هم به وسایل پدر از جمله رایانه او دست می زند یا نه .غزل براي محمود تعریف کرد چه بلایی سر لوازم پدرش اورده است و طوري این اتفاقات را بیان می کرد که محمود از خنده ریسه رفته بود. فرشاد در اتاقش که در طبقه دوم قرار داشت نشسته بود و مشغول تماشاي مسابقه فوتبال بود اما در حقیقت توجهی به ان نداشت و در افکار دور و دراز ي غرق شده بود .او مدتها بود که ورزش را کنار گذاشته بود اما هنوز ضمیر ناخوداگاهش او را به دیدن مسابقات فوتبال و والیبال تر غیب می کرد . در حقیقت این تنها چیزي بود که او را سرگرم میکرد . |
فرشاد دنیاي جداگانه اي براي خود ساخته بود وقتی در منزل بود خود را در چهار دیواري اتاقش محصور می کرد و اجازه
نمی داد کسی به خلوت او پا بگذارد تمام اهل منزل موظف به رعایت حال او بودنند .حتی منیژه زمانی مهمانی تر تیب می داد که فرشاد منزل نبود .چون او به شد حساس و اسیب پذیر شده بود .گویی خنده و تفریح او را به سختی می ازرد و اعصاب او را ناراحت می کرد. هر صداي بلندي براي او غیر قابل تحمل شده بود مگر خودش صداي ضبط صوت اتاقش را تا اخر زیاد می کرد محدودیتی براي خارج شدن او نبود و هر وقت می خواست از منزل خارج و هر زمان که اراده می کرد به منزل می امد منیژه و محمود نگران او بودند زمانی که اب منزل خارج می شد ممکن بود اتفاقی برایش رخ دهد و در صورت بروز هر پیشامدي نمی دانستند سراغش را از کجا بگیرند .فرشاد هیچ وقت به انان نمی گفت کجا می رود و کی می اید . از ان غیر قابل تحمل تر اخلاقش بود که با کوچکترین چیزي که موافق میلش نبود داد و فریاد راه می انداخت که به توبیخ و تنبیه دیگران منجر می شد به همین دلیل بود که جز رحمان و پروانه که سالها پیش با انها زندگی کرده بودند و کم و بیش به خصوصیات اخلاقی فرشاد اشنا شده بودند مستخدمان منزل مرتب عوض می شدند . { 464 فرشاد با هیچ کس معاشرت نمی کرد .سیم تلفن اتاقش همیشه از پریز در امده بود به جز در مواقعی در مواقعی که قرار بودو براي مصرفش جنس اورده شود .فرشاد روز به روز بیشتر الوده مواد مخدر می شد و خواهش و تمنا و اتماس دیگران دراو اثري نداشت. کسی که روزي باعث افتخار خانواده و اشنایانش بود به موجودي تبدیل شده بود که تحملش براي اطرافیان مشکل می نمود . با تمام اینها تنها چیزي که در فرشاد تغییر نکرده بود زیبایی چهره و اندامش بود که با وجودي که مقدار زیادي از وزن بدنش را از دست داده بود اما همچنان محکم و استوار بود و همین باعث جذب دختران اشنا و فامیل می شد .انان با وجودي که می دانستند فرشاد معتاد می باشد اما امید داشتند با زدواج با او بتوانند او را به زندگی عادي باز گردانند . ازجمله این دختر ها پري سیما بود که هم چنان امیدوار بود و چشم به این داشت که روزي فرشاد او را به خود بخواند و براي این کار عهد کرده بود تا هر زمان که لازم باشد به انتظار او بشیند. فرشاد همچنانکه به صفحه تلویزیون چشم دوخته بود متوجه شد از طبقه پایین صداي خنده و صحبت به گوش می رسد اما وقعی به ان نگذاشت و همچنان به صفحه تلویزیون چشم دوخت تا اینکه به خاطرش امد با خود قرار گذاشته بود جایی برود با وجود رخوت و سستی که احساس می کرد از جا برخاست و پس از پوشیدن لباس از اتاق خارج شد. وقتی در اتاقش را باز کرد متوجه صداي خنده ي بلند پدر شد و در همان حال با خود اندیشید که چه چیز او را چنین شاد کرده است که صداي خنده اش در فضا ي منزل پیچیده است ؟ در همان حال شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت که نشان دهد هیچ چیز براي او اهمیت ندارد. فرشاد اواسط پله هاي مار پیچ منزل بود که از همان جا چشمش به پدرش افتاد که روي مبلهاي وسط اتاق در کنار دختر جوانی نشسته و بازویش را دور شانه او حلقه کرده و مشغول صحبت و خنده می باشد .فرشاد براي شناختن دختر جوان نگاهش را به روي او دوخت اما نتوانست او را بشناسد . سپس مکثی کرد و به نشانه تمرکز چشمانش را تنگ کرد در همان حال با خود فکر کرد که این دختر کیست که چنین صمیمانه در اغوش پدر نشسته است ؟ چشم محمود به فرشاد افتاد و با صداي بلند ي گفت : سلام پسرم بیا ببین کی اینجاست" فرشاد نشان داد که برایش اهمیتی ندارد که او چه کسی می باشد و با بی تفاوتی به غزل نگاه کرد. غزل خود به صدا در امد و گفت :"سلام پسر عمو از اینکه دوباره می بینمت خوشحالم" فرشاد همچنان که به غزل چشم دوخته بود از پله ها پایین امد و چند قدم مانده به ان دو ایستاد و سپس اخمهایش را در هم کشید و گفت :پسر عم ؟" و بعد مانند کسی که از خواب برخاسته باشد گفت "غزل ؟تو غزل هستی درست است ؟" غزل به سر تا پاي فرشاد نگاه خریدارانه اي کرد که فرشاد هم متوجه شد قدمی جلو برداشت و با لبخندي معنی داري گفت :بله من غزل هستم اما مثل اینکه شما فرشاد نیستید ببخشید اشتباه گرفتم "فرشاد از حرف غزل خیلی تعجب کرد اما ار انجا که خیلی وقت پیش عادت کرده بود که به چیزي اهمیت ندهد این بار هم بدون توجه و بدون اینکه کلامی بگوید چرخی زد و از منزل خارج شد. محمود بدون اینکه حرفی بزند به غزل و فرشاد نگاه کرد .زمانی که فرشاد از منزل خارج شد رو به غزل کرد و گفت :"راستی تو فرشاد را نشناختی ؟" غزل لبخند زد و گفت :"چرا عمو جان ولی می خواستم چیزي را به او بفهمانم" محمود لحظه یا فکر کرد و بعد که متوجه منظور او شد به غزل نگاه کرد و براي در اغوش کشیدن او زا جا برخاست. فرشاد بدون هیچ واکنش از منزل خارج شد اما مدام یک چیز در مغزش تکرار می شد :معنی حرف غزل چه بود ؟فرشاد به خوبی می دانست که غزل به عمد خود را به ان راه زده اما هر چه فکر کرد دلیلی براي این کار او نیافت. فرشاد شانه هایش را بالا انداخت و با خود گفت : هر منظوري داشته براي من اهمیتی ندارد که بخواهم به ان فکر کنم و سوئیچ را از جیبش خارج کر د تا در را باز کند. فرشاد بدون هیچ حرکتی روي صندلی خودرو اش نشستهب ود و به فکر فرو رفته بود کم کم پرسشهایی زیادي در مغزش پیدا شده بود که دلش می خواست پاسخ انها را داشته باشد از جمله اینکه غزل اینجا چه یم کند ؟او می دانست که مادر با وجود گذشت شش سال از مرگ غزاله هنوز کینه و خصومت خود را با او از یا نبرده .اما حالا می دي که غزل در کنار پدرش نشسته و او تا کنون تا این اندازه خوشحال نبود. فرشاد دستی به موهایش کشید و با خود گفت :تو این مدت چه اتفاقاتی افتاده که من از ان یب خبرم ؟او به غزل فکر می کرد و به اینکه در مدت چهار سالی که او را ندیده چقدر تغییر کرده است تنهاچیزي که در او فرق نکرده بود همان شیطنتی بود که در چشمان به رنگ شبش برق می زد .فرشاد خیلی دلش می خواست به منزل بر گردد و از غزل معنی حرفش را بپرسد اما نمی خواست با این کار خانواده اش را شاد کند .شاید فرشاد فکر می کرد با در امدن از لاك تنهایی خیال خانواده اش راحت خواهد شد و او این را نمی خواست زیرا دوست داشت انان هم در عزابی که یم کشید سهیم باشند. فرشاد هم خودش نمی دانست چرا از پدر و مادرش انتقام می کشد گاهی اوقات که سر حال تر بود و می توانست فکر کند با خود می گفت :چرا ؟؟انان چه تقصیري دارند ؟ انان که با ازدواج من مخالفتی نداشتند .حتی مادر اولش شاخ و شونه کشید اما بعد که قبول کرد پس چرا باید به اتش من بسوزند ؟ اما فقط تا زمانی که خودش بود این فکر ها را یم کرد و به محض اینکه مواد مخدر تاثیرش را در وجود او شروع می کرد گویی روح دیگري در او حلول می کرد و او را وادار می کرد تا به زجر دادن اطرافیانش بپردازد. فرشاد زمانی که به خود امد متوجه شد هنوز انجا نشسته و مشغول فکر کردن می باشد با اینکه حوصله رفتن به جایی را نداشت اما خودرو را روشن کرد و به طرف مقصد ي که فقط خودش می دانست کجاست به راه افتاد. او با گذشتن از شلوغی شهر خود را به کمر بندي ازاد راه قم – بهشت زهرا رساند . به سرعت به طرف بهشت زهرا راند .سرعتش زیاد بود و چون وسط هفته بود ازاد راه خلوت بود و او خیلی زود خود را به انجا رساند . فرشاد چون خیلی زیاد به انجا می رفت چشم بسته هم می توانست مسیر را تشخیص دهد بنابراین خیلی زود خود را به سر خاك فرشته رساند و طبق معمول هر بار ي که به انجا می رفت بالاي گور نشست و غرق در فکر شد. هیچ کس نمی دانست گاهی که فرشاد غیبش می زند کجا می رود اما در حقیقت او غیر از مواقعی که کار بخصوصی نداشت به بهشت زهرا می رفت و سر گور فرشته با خود خلوت می کرد .اغلب این کار را وسط هفته انجام می داد تا کسی مزاحم او نشود او ساعتها به سنگ گور فرشته خیره یم شد و به روزهاي که در طول زندگی مشتر ك مخفیانه شان با هم داشتند فکر می کرد گاهی اوقات هم سر گور مهدي می رفت که چند قدم با گور فرشته فاصله داشت .پس ازان به منزل باز می گشت و با کشیدن مواد مخدر خود را به دنیاي بی خبري می برد. این بار فرشاد پس از رسیدن به منزل خود را به اتاقش رساند موسیقی ارامی گذاشت و پس از روشن کردن سیگاري کهخود ان را پر کرده بود روي تختش دراز کشید و مشغول فکر کردن شد. صبح روز بعد غزل طبق عادت هر روز یعنی پیش از ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد . به خواست اقاي رهام پروانه اتاقی را که پیش از ان متعلق به فرانک بود براي شاماده کرده بود .غزل وقتی چشمانش را باز کرد و به دور و اطراف نگاه کرد همه چیز برایش غریب به نظر می رسید اما به یاد اورد اینجا اتاق خودش در شیراز نیست و هم اکنون در منزل عمو یش و در اتاقی که پیش از ان متعلق به دختر عمئیش بوده قرار دارد .غزل از رختخواب بیرون امد و در اتاق شروع کرد به قدم زدند . تمام چیزهایی که در اتاق بود نشان می داد که این اتاق متعلق به دختري بوده که علاقه زیادي به وسایل تزیینی داشته است زیرا اتاق پر بود از گلهاي مصنوعی از جنس بلور و مجسمه هاي زیباي کریستالی و عروسکهاي فانتزي چینی .رنگ تخت و کمد و همچنیین قسمتهایی از اتاق به رنگ لیمویی بود که نشان می داد رنگ مورد علاقه فرانک بوده است . همچنین عکس بزرگی از او در قابی به رنگ لیمویی قرار داست که در ن شانزده و هفده سال او را نشان می داد .غزل نگاهی به ساعت انداخت ومتوجه شد که هنوز ساعت هشت و نیمه صبح است .با یب حوصلگی نفس کشید و به طرف پنجره اتاق رفت و از انجا به حیاط نگاه کرد . در نگاه اول چشمش به استخر زیباي حیاط افتاد که اب زلال ان بر اثر وزش نسیم صبحگاهی موج می خورد .غزل در تلاش براي باز کردن پنجره اتاق بود که چشمش فرشاد افتاد که در حال قدم زدن در محوطه حیا ط بود سر فرشاد پایین بود و دستهایش را به پشت قلاب کرده بود .غزل با دیدن او لبخندي زد و از باز کردن پنجره اتاق منصرف شد . پس از تعویض لباس که ان را به سرعت انجام داد به طرف در اتاق رفت تا خارج شد. |
غزل با لبخند به او سلام کرد و پروانه با خوشرویی پاسخ او را داد پروانه نگاهی به غزل که اماده و مرتب بود انداخت و به
او گفت "خانم میل به خوردن چیزي ندارید ؟" غزل گفت : نه پروانه جون گرسنه نیستم تر جیح می دهم صبحانه را با عمو و زن عمو جان صرف کنم". بعد مثل اینکه چیزي یادش امده باشد گفت : راستس پروانه جان .زن عمو دیشب از مهمانی برگشته ؟" "اره عزیزم ایشان دیشب دیر وقت از مهمانی امدند به محض ورود هم پرسیدند ایا مهمان اقا امده اند یا نه ؟" غزل سرش را تکان داد و به فکر فرو رفت . چرا زن عمو او را مهمان همسرش خوانده است . وقتی پاسخی براي این پرسش نیافت سعی کرد به ان فکر نکند. غزل به طرف در حیاط رفت که پروانه او را صدا کرد و گفت : خانم جایی می خواهید بروید ؟" "بله می خواهم گشتی در حیاط بزنم" پروانه با نگرانی به او نگاه کرد و گفت "اما"... "چیزي شده ؟" "خانم جسارت است اما اقاي رهام در حیاط مشغول قدم زدن می باشند". غزل با اینکه می دانست منظور پروانه از اقاي رهام فرشاد می باشد با این حال با حالتی خوشحال گفت : اه چه خوب عمو جان در حیاط هستند ؟" "نه نه منظورم م ایشان نبود بلکه اقا فرشاد".... غزل به پروانه نگااه کرد و گفت " بله متوجه شدم از نظر من اشکالی ندارد به هر حال او پسر عمویم می باشد اما از نظر شما اشکالی دارد ؟" پروانه سرش را تکان داد و گفت " نه عزیزم جسارت نشود اما منظورم این بود که ایشان عر صبح تننها قدم می زنند و می خواهند کسی مزاحمشان نشوند". غزل چشمکی به پروانه زد و به او گفت : نگران نباشید من در این خانه مهمان هستم و تا کنون کسی در این باره به من چیزي نگفته است از ان گذشته من امروز صبح شما را ندیدم "و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب او بماند به طرف حیاط رفت. پروانه با ناراحتی سرش را تکان داد و با خود گفت :" خدا بخیر بگذراند " سپس براي انجام دادن کارهایش به طرف اشپزخانه رفت. غزل بدون انکه به اطراف نگاه کند به طرف استخر رفت و کنار ان ایستاد و دستهایش را از هم باز کرد و نفس عمیقی کشید . او به خوبی می دانست که فرشاد در گو شه اي مشغول نگاه کردن به او می باشد و این طور نشان داد که از حضور او در محوطه بی اطلاع است. همانطور که غزل حدس زده بوود فرشاد با ورود غزل به حیاط .کناري ایستاده بود و به او که بی خایل و شاد قدم می زد به طرف استخر می رفت نگاه می کرد . غزل سرشار از شادیو نشاط جوانی بود. فرشاد دستی به صورتش کشید .زیري ان را لمس کرد و به یاد اورد دو روزي می گذرد که اصلاح نکرده است. غزل براي پیدا کردن جایی براي نشستن سرش را چرخاند .به ظاهر نشان می داد که تازه متوجه او شده است .مدتی بدون هیچ واکنش به او نگاه کرد و بدون اینکه به او توجه کند به طرف میز و صندلی هایی رفت که وسط محوطه و زیر درخت پر شاخ وبرگی قرار داشت .یکی از صندلی ها را برداشت و ان را کنار استخر برد و در جایی گذاشت که احساس می کرد بهترین دید را به تمام استخر دارد بدون توجه به اطراف روي ان نشست و پاهایش را روي هم انداخت و مشغول تماشا کردن فضاي زیباي استخر شد .فرشاد با کنجکاوي به او نگاه می کرد و انتظار داشت غزل با دیدن او سرش را تکان بدهد و لبخندي به او بزند و او با بی محلی کردن به غزل او را هم شامل کم لطفی خود کند .اما وقتی دید غزل به توجه نمی کند و وجودش را ناندیده گرفته احساس کرد خیلی عصبانی است و دلش می خواهد داد و فریاد کند .اما سعی کرد ارام بماند و با قدمهاي محکمی به طرف اتاقش رفت. غزل زیر چشمی او را نگاه می کرد و در همان حال با حالت موذیانه اي لبخند زد پیش خود گفت : این نخستین قدم براي اینکه به تو نشان بدهم من هم خونی چ.ن خون تو در رگهام جاري است و به همان اندازه می توانم مغرور و خود خواه باشم. وقتی پروانه غزل را بریا صرف صبحانه صدا زد قلب او از جا کنده شد . می دانست که باید با منیژه روبرو شود .غزل به یاد نداشت که چ وقت او را دیده اما می دانست که زن عمویش زیاد از او و خواهرش خوشش نمی اید و باید مواظب باشد که دست از پا خطا نکند .با خود فکر کرد ایا در صورت بروز خطایی از او منیزه می توانند او را از منزل بیرون کند ؟ و از تصور ان لبخند زد و با خود گفت پس مسافر خانه و هتل را بریا چی ساخته اند ؟ و با اطمینان از اینکه از چیزي نمی ترسد به طرف اتاق غذا خوري رفت. همین که وارد اتاق شد چشمش به زنی قد بلند و با اندامی متناسب و صورتی زیبا افتاد و حدس زد باید همسر عمویش باشد . با اینکه غزل بیش از یک بار او را ندیده بود و حتی به یا نمی اورد چه وقت او را دیده اما احساس کرد انطور که در خیالش فکر می کرد زن عمویش بدجنس و بد اخلاق نیست و می تواند او را دوست داشته باشد .غزل با صداي بلند به عمو و همسرش که پشت میز صبحانه نشسته بودند سلام کرد و در همان حال با صداي بلندي گفت : خداي من فکر ننمی کردم زن عمویم تا این حد زیبا و دوست داشتنی باشد" محمود با اوجودي که می دانست غزل خیلی صریح و رك افکارش را برزبان می اورد اما از این حرف او جا خورد و به منیژه نگاه کرد تا واکنش او را ببیند. منیژه بدون اینکه لبخند بزند به غزل نگاه کرد .زیبایی چهره او و لبخندي که به لب داشت تر کیبی از منوچهر و غزاله .با یان حال احساس کرد که از این دختر بدش نمی اید به خصوص که صداقت را در کلام غزل به خوبی احساس کرد متوجه شد که او براي خوش امدن او این کلام را نگفته است . غزل به طرف منیژه رفت و خم شد تا صورت او را ببوسد منیژ] اعتراضی نکرد محمود هاج وواج به این صحنه نگاه کرد .براي او دیدن چنین صحنه اي مانند این بود که شاهد معجزه اي باشد زیرا هرگز به یا نداشت که حتی فرانک چنین صمیمانه او را بوسیده باشد و او اعتراضی در این مورد نداشته باشد. غزل پس از بوسیدن منیژه کنار او سر میز صبحانه نشست و با لبخند به او نگاه کرد منیژه با لحن ارامی شروع به صحبت کرد .با اینکه صحبتهایش معمولی و در حد معارفه بود اما محمود که عمري با او زندگی کرده بود و با اخلاق او اشنا بود براي نخستین بار گوشه اي از روح او را مشاهده می کرد. اوبارها صحبت کردن منیژه را با افراد مختلف دیده بود اما نخستین بار بود که او تظاهر به چیزي نمی کرد و راحت و ارام با دختر جوانی صحبت می کرد .غزل با لبخند به پرسشهاي منیژه پاسخ می دا منیژه همان اول فهمید که غزل دختر با صداقتی است و مانند دیگر دختران جوانیکه به او به چشم مادر فرشاد نگاه می کنند تظاهر به چیزي نمی کند. منیژه لبخندي به لب نداشت با ین حال غزل می دانست که او بد اخلاق و بد خلق نیست. منیژه پرسید :"غزل فکر کردي من چه قیافه اي داشته باشم ؟" محمود به غزل نگاه کرد . او با تمام وجود دلش می خواست غزل پاسخی بدهد که منیژه را راضی کند. غزل بدون توجه به عمویش که با حالتی نگران به او نگاه می کرد گفت :"راستش من یک بار عکس شما را در البوم مادرم دیده بودم شما و عمه مهتاب و مادر جلوي سالن تئاتر شهر ان عکس گرفته بودید . در ان عکس قد شما کمی بلند تر از مادر و عمه جان بود اما چهره هایتان زیاد مشخص نیود با این وجود من چهره ي عمه مهتاب و مادر راتشخیص دادم اما وقتی از مادر پرسیدم نفر سوم کیست او گفت که ان خانم همسر عمو محمود م می باشد من دنبال عکسس از شما در البوم مادرم گشتم اما چیزي پیدا نکردم . وقتی از مادر پرسیدم که ایا عکس دیگري از شما دارد یا نه با تاسف سرش را تکان داد و گفت : نه من که خیلی کنجکاو شده بودم تا بدانم همسر عمویم چه شکلی است از مادرم پرسیدم شما چه قیافه اي دارید و مادرم گفت :ان زمان که من و عمه مهتاب و زن عمو منیژه در دبیرستان درس می خواندیم او دختري زیبا و فتان بود که هر وقت سه نفري تو خیابون را ه می رفتیم مردم از ما سه نفر فقط به او نگاه می کردند زیرا همصورت قشنگی داشت و هم اندام متناسب این حرف او مدتها در ذهن ممن مانده بود تا اینکه شما را دیدم و به یاد حرفمادرم افتادم. غزل نفس عمیقی کشید و سرش را با تاسف تکان داد مشخص بود به یاد مادرش افتاده است. منیزه سکوت کرد .به فنجان چاي پیش رویش نگاه کرد و بعد بدون گفتن کلامی از جا برخاست و به طرف طبقه بالا به راه افتاد. غزل و محمود با تعجب به او نگاه می کردند. غزل با نگرانی به عمو محمود نگاه کرد و به ارامی گفت :"واي مثل اینکه خراب کردم .اینطور نیست ؟" محمود نفس عمیقی کشید و گفت :"نه عزیزم فکر نمی کنم اینطور باشد" منمیژه خود را به اتاقش رساند و بدون ینکه به سراغ داروهایش برود روي تخت نشست .این بار سرش درد نمی کرد بلکه این قلبش بود که به درد امده بود .در کلام غزل خنجري بود که غرور و تکبر او را قطعه قطعه کرده بود .غزل از او تعریف کرده بود اما منیژه احساس می کرد که این تعریف یاد اور پستی و حقارت او به خودش بود. دل منیژه گرفته بود اما از غزل دلگیر و ناراحت نبود چون او را دختري دوست داشتنی و شیرین یافته بود اما دل گرفتگی او از خودش بود که تمام این سالها جون عنکبئتی تار تنفر را دور خودش تنیده بود و چشمانش را براي دیدن حقایق بسته بود. فصل بیست و سوم: یک هفته از ورود غزل به منزل عمویش می گذشت و در این مدت خود را حسابی در دل افراد خانواده جا کرده بود.غزل نیرویی فوق العاده در شادي و صحبت داشت.مانند این بود که هیچ چیز در دنیا نمی تواند او را ناراحت کند. پروانه و رحمان و همچنین خانم احمدي به او عادت کرده بودند و براي نشان دادن محبتشان در مورد مسایل مختلف از او نظر میخواتسند.صداي شاد غزل فضاي منزل را عوض کرده بود.گویی گرد مرده اي که سالها در زیر سقف منزل وسیع رهام پاشیده بودند با آمدن او از پنجره هاي بزرگ و پرنور خانه خارج شده بود.غزل با شادي در بین خانه به این طرف و آن طرف می رفت و صداي خنده و شادي اش دلهاي سرد افراد منزل را که سالها به بی تفاوتی عادت کرده بودند گرم و گرمتر می کرد.با وجود یک عمر خودخواهی ، تغییر قابل ملاحظه اي در رفتار منیژه پیدا شده بود.خودش هم اینطور احساس می کرد که حالش خیلی بهتر شده و احتیاجش نسبت به مصرف قرص کمتر شده است. غزل در مورد همه چیز نظر میداد و مانند کدبانویی قابل مدیریت منزل را به عهده گرفته بود و عجیب که نظراتش نشان از سلیقه عالی و بی نقصش داشت.او به سلیقه خود دکور منزل و همچنین نوع پختن غذاها را تغییر می داد.خیلی عجیب بود که در این بین هیچ یک از افراد منزل اعتراضی نداشتند ، حتی منیژه با اینکه مانند دیگران با لبخند و ابراز احساسات نظرش را نسبت به کارهاي او عنوان نمی کرد اما با سلیقه او در بسیاري از مواقع موافق بود ، اگر اعتراضی هم نسبت به بعضی مسائل داشت غزل و او با یکدیگر تبادل نظر و گاهی بحث دوستانه داشتند.منیژه کم کم به وجود غزل و صداي پر نشاط او عادت کرده بود و احساس میکرد که او را دوست دارد ، زیرا غزل به غیر از دختران دیگر بود. محمود میدانست تمام تغییرات در وجود همسرش به خاطر حضور غزل و رفتار شاد او می باشد که باعث شده تا گرد غم تا حدودي از منزلشان پاك شود. در این مدت تنها فرشاد بود که همچنان رفتاري خصمانه و غیر قابل تغییر در پیش گرفته بود. بین غزل و فرشاد مبارزه اي پنهانی در گرفته بود و هر کدام به عمد دیگري را نادیده می گرفتند.در این میان غزل موفق تر بود زیرا او آگاهانه مبارزه را آغاز کرده بود و هدف مشخصی از ایم مبارزه داشت. فرشاد متوجه شده بود که غزل از کم محلی کردن نسبت به او هدف خاصی دارد.با دیدن غزل خود را به آن راه میزد و او را نادیده می گرفت.زمانی که این کار را میکرد غزل لبخند میزد و با خود می گفت:آقاي خودخواه ، عاقبت مبارزه شروع شد ، حالا ببینم کدام یک از ما برنده می شویم". صبح نهمین روز ، غزل به همراه محمود براي ثبت نام در یکی از مراکز آموزش زبان و همچنین کلاسهاي آمادگی کنکور رفت.زمانی که به منزل بازگشت پروانه به او اطلاع داد که خانمی به نام مهشید تلفن کرده و گفته که باز هم تلفن می کند.غزل با خوشحالی به طرف اتاقش رفت و پس از تعویض لباس بازگشت و گوشی تلفن را برداشت و شماره تلفن مهشید را گرفت. پس از چند بوق ممتد خانمی گوشی را برداشت و غزل خود را معرفی کرد آن خانم مادر مهشید بود.با شناختن او با خوشحالی گفت که مهشید از شما براي من صحبت کرده و خوشحال می شویم که با تشریف آوردن به مراسم عروسی دختر کوچکم ما را خوشحال کنید. غزل از محبت او تشکر کرد و قول داد که روز جمعه براي شرکت در مراسم عروسی به منزل آنان برود.مهتاب بار دیگر نشانی را به غزل داد و پس از خداحافظی گوشی را به مهشید داد که براي صحبت با غزل کنار او ایستاده بود و خیلی هم عجله داشت. مهشید با شنیدن صداي غزل با فریادي از سر خوشی با او احوالپرسی کرد و او گفت که خیلی دلش براي او تنگ شده و متتظر است هر چه زودتر پنجشنبه شود تا او را ببیند. غزل گفت:"مهشید جان پنجشنبه که فکر نمیکنم اما جمعه شب حتماً می آیم". مهشید گفت:"نخیر نشد.اصل کار پنجشنبه است که حنابندان است و مراسم خیلی قشنگی است". غزل سکوت کرد و به فکر فرو رفت.کلاسهایش از شنبه آغاز می شدند و او تا شنبه کاري نداشت و می توانست در مراسم حنابندان هم شرکت کند. مهشید که متوجه سکوت او شد گفت:"خب مبارکه ، سکوت علامت رضاست.خب ما پنجشنبه ساعت چهار می آییم دنبالت". "نه خودم میام ، نمیخوام مزاحم بشم". "باز داري تعارف می کنی؟" "نه جون مهشید ، اینطور راحت ترم.به هر حال میام اونجا میبینمت ، باشه؟" "خب حالا که اینطور راحتی منم حرفی ندارم.اما قول دادي که بیایی". "آره عزیزم ، حتماً حتماض میام". "پس قرار کی شد؟" غزل چندید و گفت:"از پنجشنبه ساعت چهار تا جمعه شب به صرف شام و صبحانه و ناهار و دوباره شام و شیرینی و میوه". مهشید خندید و با خوشحالی گفت:"قدمت رو جفت چشام.پس می بینمت". وقتی مهشید با غزل خداحافظی کرد به طرف اتاق محمد رفت و او را دید که آماده شده تا به مطب برود. "خب آقا داداش من غزل خانم را دعوت کردم و قرار شد ایشان از پنجشنبه به اینجا بیایند.خب حالا قرار شد بعد از اینکه به او تلفن کردم تو بگی که منظورت از اون حرف که گفتی تا چند ماه دیگه من به اینکه کسی را برایم در نظر بگیرید اعتراضی نمیکنم چیه؟" محمد به مهشید نگاه کرد و با لبخند گفت:"منظور خاصی نداشتم ، خب تو این مدت من میتونم تمام فکرهایم را بکنم بعد انتخاب را به عهده شما میگذارم". "یعنی تو از کتایون خوشت نیامده؟" محمد نفس عمیقی کشید و گفت:"ببین مهشید ، پیله نکن.گفتم تا چند ماه دیگه هر کسی رو که خودتون خواستید میتونید در نظر بگیرید.پس تا چند ماه دیگه راحتم بگذارید ، باشه؟" مهشید که گویی قانع نشده بود گفت:"پس چرا اصرار داشتی غزل را براي پنجشنبه دعوت کنم؟" "یعنی تو نمی خواستی این کار را بکنی؟" "چرا.اما پیشنهادش از طرف تو برایم کمی عجیب بود و این فکر را تو کله من انداخته که نکنه تو از او خوشت آمده است ، اینطور نیست؟" محمد یقه لباسش را درست کرد و کتش را پوشید و در همان حال گفت:"به نظر تو اشکالی دارد؟" مهشید متعجب به او نگاه کرد و گفت:"راستی میگی؟تو از او خوشت آمده؟" محمد نیشخندي زد و گفت:"به خاطر نمی آورم این حرف را زده باشم". |
تو که پاك منو گیج کردي ، خوشت آمده یا نه؟"
"من چنین حرفی نزدم اما دوست دارم بیشتر بو او آشنا بشم". مهشید با خوشحالی دستهایش را به هم قلاب کرد و گفت:"واي خداي من مامان بفهمه از خوشحالی غش میکنه.عاقبت پسرش از انزوا در اومد". اخمی بر پیشانی محمد نشست و بدون کلامی از اتاقش خارج شد. مهشید با ناراحتی لبش را گزید.او فهمید حرف خوبی نزده و با این حرف محمد را به یاد گذشته انداخته است.از ناراحتی سرش را تکان داد و از اتاق محمد خارج شد. صبح روز پنجشنبه غزل به اتفاق منیژه براي خرید به محلی رفتند که منیژه همیشه لباسهایش را آنجا تهیه میکرد. منیژه دوست داشت غزل همراه او به مهمانی برود که یکی از دوستانش به مناسبت برگشتن از امریکا تریتیب داده بود .اما میدانست که او به جشن عروسی یکی از دوستانش که در تهران بودند دعوت دارد.منیژه در مورد اینکه دوست غزل چه کسی می باشد و چگونه با او آشنا شده هیچگونه کنجکاوي نکرد.این خود غزل بود که براي او توضیح داد با مهشید در هواپیما آشنا شده و به همراه آنان به منزل آمده است. منیژه پس از انتخاب دو دست لباس نظر غزل را در مورد آنها پرسید.غزل از سلیقه او خیلی تعریف و تمجید کرد و از اوخواست به سلیقه خودش لباسی براي او انتخاب کند. منیژه از اینکه غزل از او خواسته بود تا لباسش را او انتخاب کند خیلی خوشحال شد و همین باعث شد تا تمام سلیقهاش را به کار گیرد. آن دو پس از خرید از فروشگاه بیرون امدند و اجناس خریداري شده را در خودرو منیژه گذاشتند و براي خوردن فنجانی قهوه وارد رستوران کوچکی شدند. هر دو از با هم بودن احساس خوبی داشتند.غزل که پس از مرگ مادرش و ازدواج فرزانه خیلی تنها شده بود احساس میکرد که وجود منیزه خلئی را که در اثر نداشتن همدمی از جنس خود داشته پر کرده است. منیژه احساس میکرد غزل او را به زندگی خالی از تنفر و احساس پوچی برده است.او مدتی بود که قرصهاي اعصابی که روح او را فرسوده تر میکرد استفاده ن***د.تازگی یادگرفته بود که لبخندش را در پس پرده اي از غرور پنهان نکند و دنیا را با دید بهتري ببیند.این طرز فکر در روابط او با همسرش نیز تأثیر زیادي گذاشته بود.او دیگر از محمود متنفر نبود و با تندي زبانش کمتر او را می آزرد. وقتی به منزل رفتند قرار شد هر دو لباسی را که خریده بودند بپوشند و همانطور که قرار است به مهمانی بروند خود را اماده کنند.چند دقیقه بعد غزل براي نشان دادن لباسش به اتاق منیژه رفت.منیژه با دیدن او متعجب شد و بعد از خنده ریسه رفت به طوري که محمود که همان لحظه به منزل آمده بود از صداي خنده بلند منیژه فکر کرد او دچار جنون شده و با ترس و وحشت به سرعت به اتاق خوابشان رفت.او را دید که روي تخت نشسته و به غزل که خود را به صورت عجیبی آرایش کرده نگاه میکرد و از خنده ریسه میرفت. محمود هاج و واج به غزل نگاه کرد.غزل با مداد دنباله ابروهایش را تا پایین صورتش کشیده بود و با رژ لب لبها و قسمتی از بالا و پایین و همچنین گونه هایش را سرخ کرده بود.دور تا دور چشمهایش را هم سیاه کرده بود.موهایش را هم آشفته در بالاي سرش جمع کرده بود.خلاصه چهره او آنقدر خنده دار و در عین حال عجیب شده بود که محمود هم با خنده کنار همسرش نشست که هنوز مشغول خندیدن بود. غزل با لبخند به محمود نگاه کرد و گفت:"ا ، عمو جان چرا می خندید ، خب قرار است امشب مطابق مد روز رفتار کنم". اشک در چشمهاي محمود جمع شده بود.با آنکه می خندید اما احساس میکرد دلش می خواهد گریه کند زیرا او سالها منتظر لحظه اي بود که صداي خنده همسرش را که خیلی هم به او علاقه داشت بشنود.او به منیژه نگاه کرد و او را چنان دوست داشتنی یافت که احساس کرد میخواهد او را در آغوش بکشد.محمود خود را بطرف منیژه که هنوز با خنده به غزل نگاه میکرد کشید و بازویش را دور او حلقه کرد.غزل که جلوي آیینه ااق ژستهاي مختلفی را براي مهمانی تمرین میکرد عمویش را دید.پاورچین به سمت در اتاق رفت و در همان حال گفت:"مجلس خودمانی شد ، اینجا دیگر جاي من نیست". محمود و منیژه با لبخند به او نگاه کردند و غزل لبخندي زد و از اتاق خارج شد.هنگامی که غزل از اتاق عمویش خارج شد با فرشاد روبرو شد که او هم از اتاقش خارج میش تا بیرون برود. غزل حتی فکرش را نمیکرد که در این حال فرشاد او را ببیند.او با تعجب به فرشاد نگاه کرد که با چشمانی از حدقه در آمده به او زل زده بود به سرعت دستهایش را جلوي صورتش گرفت و دوان دوان خود را به اتاقش رساند. خنده از وجود غزل محو شد.همچنان که به در اتاقش تکیه داده بود از خودش بدش آمد.او دوست نداشت فرشاد او را با این سر و وضع ببیند.اما دیگر نمی شد کاري کرد و اتفاقی بود که افتاده بود.غزل با تأسف باز دیگر خود را جلوي آیینه اتاقش نگاه کرد و در حالی که از چهره نقاشی شده اش بدش آمد براي پاك کردن آرایش صورتش به حمام رفت. فرشاد با نگاه متعجبش غزل را تا در اتاقش تعقیب کرد.چند لحظه همان جا ایستاد و در حالی که نیشخندي بر لب داشت بیرون رفت. رفتار غزل برایش عجیب بود.تاکنون دختري را ندیده بود که این چنین شیطنت داشته باشد.دخترانی که تا آن زمان شناخته بود هیچکدام خصیصه اي مانند غزل نداشتند.فرشاد پشت فرمان نشست و غزل را با آرایشی که بر چهره داشت به یاد آورد و خندید.خنده او ابتدا عادي و کم کم به حالت عصبی در آمد و پس از چند لحظه با مشت به فرمان ضربه زد و سرش را روي دستانش گذاشت و زار گریست. فرشاد با خود عهد بسته بود که پس از فرشته به هیچ دختري فکر نکند اما میدید که این دختر سیاه چشم شیطان که دختر عمویش هم بود گاهی مانند تکه ابري در آسمان خیالش می نشیند و چون جادوگري افکار او را اسیر طلسم خود میکند. ساعتی بعد فرشاد در بهشت زهرا بود و در حالیکه روي زمین نشسته بود زانوانش را در آغوش گرفته بود و به سنگ سیاه گور فرشته خیره شده بود.در همان حالی که فرشاد در کنار مزار فرشته با خود خلوت کرده بود غزل آماده میشد تا به منزل مادر مهشید برود. با وجود اصرار غزل که نمیخواست مزاحم عمویش شود و اصرار داشت تا با تاکسی تلفنی به منزل دوستش برود اما محمود تصمیم گرفت خودش او را به مقصد برساند.غزل پس از خداحافظی با منیژه به همراه محمود به طرف مقصد راه افتاد. چون مسیر بزرگراه را انتخاب کردند زودتر از آنچه فکرش را میکردند به مقصد رسیدن.منزل مادر مهشید ساختمان دو طبقه قشنگی بود که در حوالی میدان نارمک قرار داشت.چندین ریسه چراغ چشمک زن جلوي در نصب شده بود که نشان میداد به مقصد رسیده اند. محمود صبر کرد تا غزل داخل شود.بعد دور زد و به طرف متزل برگشت.غزل به او گفته بود که معلوم نیست تا چه وقت مراسم به طول بیانجامد و به آنان اطمینان داده بود که در هنگام برگشتن به منزل با اکسی تلفنی بر میگردد و از عمویش خواسته بود نگران او نباشد. مهشید و کتایون به استقبال غزل آمدند و او را با شادي به داخل بردند و به مادر و محبوبه که آماده میشد به آرایشگاه برود معرفی کردند. مهتاب و محبوبه با وجودي که براي نخستین بار بود که او را می دیدند اما از صمیمیتی که غزل از خود نشان میداد خیلی از او خوششان آمده بود. محمد منزل نبود و گویی براي انجام کاري رفته بود. از طرف خانوده حمید آمدند تا محبوبه را به آرایشگاه ببرند.محبوبه از غزل و کتایون خواست همراه او بروند اما غزل ترجیح داد کنار مهشید بماند و با او در کارهایی که قرار بود انجام دهند همکاري کند. پس از رفتن محبوبه به آرایشگاه مهشید با وجودي که هشت ماهه باردار بود شروع کرد به کمک به مادر براي انجام کارهایی که باید تا شب انجام میشد.غزل هم همراه آن دو شد.اصرار مهشید و مادرش براي اینکه او دست به کاري نزند و به میان مهمانانی برود که در طبقه پایین بودند و از خود پذیرایی کند بی نتیجه بود. ساعتی بعد کارها انجام شده بود جز اینکه کف اتاقها کمی تمیز شود.مهشید جاروبرقی را از داخل کمد دیواري در آورد و شروع کرد به جارو کشیدن که غزل با اصرار جارو را از او گرفت و مهشید را روي مبل راحتی نشاند.پس از دادن لیوانی چاي به او خودش شروع کرد به جارو کشیدن.مهتاب که ناظر کارهاي غزل بود به مهشید نگاه کرد ، مهشید با بالا انداختن ابرویش اشاره اي به غزل کرد و سرش را تکان داد.مهتاب با لبخند به غزل نگاه کرد که گویی در منزل خود مشغول به کار است و نفس عمیقی کشید. مهتاب و مهشید هر دو یک فکر میکردند و اینکه غزل دختر مناسبی براي محمد میباشد.با اینکه کتایون هم دختر خوبی بود اما محمد در این مدت نشان داده بود که تمایلی نسبت به او ندارد.اما بخاطر دعوت غزل براي شب حنابندان دست به دامان مهشید شده بود.مهشید این موضوع را به مادرش گفته بود.این تنها یک چیز را میرساند و آن اینکه ممکن است محمد به این دختر علاقه پیدا کرده باشد.اما هیچکدام از آن دو خبر نداشتند که اصرار محمد براي دعوت از غزل براي اجراي نقشه خاصی بوده است.نقشه اي ماهرانه که مجري آن خود محمد بود وبراي رسیدن به هدفی که فقط خودش از آن آگاه بود. مهشید و مهتاب در آشپزخانه مشغول پختن آش رشته بودند که طبق رسمی که داشتند باید این آش توسط مادر عروس در شب حنابندان پخته میشد. |
غیر از مهتاب و مهشید و غزل کسی در طبقه بالا بنود.چند تن از اقوام که در منزل بودند در طبقه پایین جمع شده
بودند و فقط گاهی کسی سري به بالا میزد و از مهتاب میپرسید اگر کاري دارند کمکشان کنند.صداي بلند موسیقی از طبقه پایین منزل به گوش میرسید.غزل با دقت مشغول کشیدن جارو به کف هال بود و چیزي نمانده بود که کارش تمام شود.همچنان که سرش را زیر انداخته بود و مشغول بود به صداي موسیقی که از طبقه پایین می آمد گوش سپرده بود.در همین هنگام وجود یک کفش مردانه تمیز و براق که سر راه جارویش قرار گرفته بود باعث شد سرش را بلند گند و به صاحب کفش نگاه کند. آن شخص که کسی جز محمد نبود روبروي غزل ایستاده بود و به او چشم دوخته بود در همان حال از اینکه او جارو به دست داشت خیلی تعجب کرده بود. غزل با دیدن او لبخند زد که باعث شد چال قشنگی روي گونه اش بیفتد.به محمد گفت:"سلام ، خوشحالم که باز هم می بینمتان ، اگر ممکن است از جلوي جاروي من کنار بروید". محمد که تازه متوجه شده بود راه او را سد کرده قدمی به عقب برداشت و گفت:"سلام من هم از دیدن شما خوشحالم.چرا شما زحمت میکشید؟" غزل به او نگاه کرد و گفت:"زحمت ، من فکر میکردم فقط خانمها تعارفی هستند ، باور کنید زحمتی برایم نبود". محمد نگاهش را از چشمان او برگرفت و به طرف اتاقش رفت.پیش از اینکه به اتاقش برود به طرف آشپزخانه رفت و مادرش و مهشید را دید که مشغول ریختن رشته درون قابلمه بزرگی هستند. مهشید با دیدن محمد با لبخند به او سلام کرد.مهتاب هم به طرف او پرگشت و گفت:"سلام پسرم ، چه خوب شد آمدي ، الان به خواهرت میگفتم کاش محمد زودتر بیاید تا آش خمیر نشده آن را از سر اجاق بردارد". محمد پاسخ سلام مادر و مهشید را داد و به طرف آن دو رفت و در حالی که صدایش را آهسته کرده بود گفت:"مهشید اینجور مهمون دعوت میکنی؟جارو به دستش می دي؟" مهشید به برادرش که اخمی بر چهره داشت نگاه کرد و گفت:"باور کن خودش به زور جارو را از دستم گرفت ، مگه نه مامان؟" مهتاب سرش را تکان داد و گفت:"غزل دختر خانمی است.هر چه اصرار کردیم که دست به چیزي نزند قبول نکرد.حتی به اصرار محبوبه که میخواست او هم به آرایشگاه برود گفت دوست دارد بماند و به ما کمک کند ، میگفت اینطور احساس صمیمیت بیشتري میکند". محمد با همان اخم گفت:"اما این دلیل نمیشود که اجازه بدهیدجارو بکشد."بعد از آشپزخانه خارج شد. مهتاب و مهشید به هم نگاه کردند.مهشید با ناراحتی گفت:"شاید راست میگوید."وبراي گرفتن جارو از غزل به هال رفت که کار او تمام شده و مشغول جمع کردن سیم جارو می باشد. محمد به اتاقش رفت تا لباسش را عوض کند.او پنجشنبه ها به مطب نمیرفت و آن روز صبح که کشیک را در بیمارستان تحویل داده بود براي انجام کارهاي مادر از صبح در رفت و آمد بود.به همین دلیل احساس خستگی میکرد.محمد با برداشتن حوله به سمت حمام رفت تا با گرفتن دوش خستگی را از تنش بیرون کند.در همان حال به غزل فکر میکرد ، به او که از نظر اخلاقی خیلی شبیه فرشاد بود و درست مانند او بی ریا و خودمانی رفتار میکرد.از به یاد آوردن فرشاد مشتهاي محمد در هم گره شد و احساس کرد خیلی دوست دارد فریاد بکشد.با حرص آب سرد حمام را باز کرد و بدن خود را زیر دوش گرفت.آب سرد همچنان بر روي سر و بدنش فرو میریخت کم کم التهابش را تسکین میداد. در تمام طول برگزاري مراسم محمد لحظه اي چشم از غزل برنداشت و تمام حرکتهاي او را زیر ذره بین نگاه خود قرار داده بود.غزل پر حرارت و شاد بود.او سرشار از شادي و شور بود و تمام حرکاتش نشان از رفتار بی غل و غشش داشت.مهتاب و مهشید و همچنین محبوبه او را خیلی پسندیده بودند.چندین بار مهشید و حتی مهتاب متوجه نگاه عمیق محمد به غزل شدند و در دل آرزو میکردند که محمد با بیان این حقیقت که غزل را میخواهد آنان را به خواستگاري او بفرستد. پس از مراسم حنابندان غزل از مهشید خواست تاکسی براي او خبر کنند.مهشید گفت کمی صبر کند ، اما در حقیقت میخواست به محمد بگوید که زحمت رساندن غزل را به منزل عمویش متقبل شود. محمد با بردن غزل حرفی نداشت و از مهشید خواست اجازه بدهد خودش به تنهایی غزل را به منزل برساند. مهشید با تعجب به محمد نگاه کرد و گفت:"آخه خوب نیست ، میترسم غزل ناراحت بشه". "اگر بخواهد با تاکسی برود باید تنها برود ، فکر نمیکنم تو بخواهی با او بروي". "خب آره ، اما تاکسی فرق دارد.من نمی فهمم تو چرا اینطوري شدي ، خب اگه دخترو رو میخواي بگو تا برات دست بالا کنیم ، آخه این کار چیه؟" "تو کاري نداشته باش ، هر ازدواجی اول باید زمینه اش آماده بشه". "آره جون خودت ، زمینه اش اینه که نصف شبی دختر مردمو به تنهایی ببري او ن سر دنیا". "چیه به من اطمینان نداري؟" "نه به خدا منظورم این نیست ، اما میترسم عموش از اینکه تو به تنهایی اونو رسوندي ناراحت بشه". "مثل اینکه تو باغ نیستی ، من میدونم که ناراحت نمیشه". "از کجا میدونی؟" "مهشید با من بحث نکن ، برو کاري که گفتم انجام بده". مهشید با ناراحتی نفس عمیقی کشید و گفت:"تو خیلی عوض شدي ،یادم میاد یک زمانی از تنها بودن با یک دختر احساس ناراحتی میکردي و میگفتی از نظر شرعی درست نیست اما حالا"... محمد بدون گفتن کلامی پشتش را به مهشید کرد.او هم با حرص از اتاق بیرون رفت. مهشید به طرف غزل رفت و به او گفت اگر اشکالی ندارد اجازه بدهد محمد او را برساند زیرا اینطور خیال او و مادرش راحت تر است. غزل بدون اینکه ناراحت شد به او گفت اگر براي محمد زحمتی نیست از نظر من اشکالی ندارد.مهشید که فکر نمیکرد واکنش غزل این باشد نفس راحتی کشید و رفت تا محمد را صدا کند. غزل پس از خداحافظی از مهتاب و مهشید و محبوبه و کتایون به سمت در رفت.مهشید او را تا جلوي در حیاط مشایعت کرد. کنار در غزل رو به مهشید کرد و گفت:"از نظر برادرتان اشکالی ندارد که من کجا بنشینم". مهشید مردد بود که چه پاسخ بدهد که محمد در جلو را باز کرد و به غزل اشاره کرد تا سوار شود.خودش هم بطرف در دیگر رفت و سوار شد. مهشید به غزل نگاه کرد و گفت:"آقا داداشم خودش تعیین کرد که کجا بنشینی ، غزل جون اگه احساس ناراحتی میکنی میتوانم من هم بیایم باور کن جدي می گویم". غزل نگاهی به شکم او انداخت و با لبخند گفت:"من نه تنها احساس ناراحتی نمیکنم بلکه به هیچ وجه اجازه نمیدهم تو این کار را بکنی". بعد صورت او را بوسید و خداحافظی کرد. محمد حرکت کرد و مهشید با کشیدن نفس عمیقی به داخل منزل برگشت. پس از پشت سر گذاشتن چند چهارراه محمد رو به غزل کرد و گفت:"به نظرت از داخل شهر برویم بهتر است یا اینکه از بزرگراه برویم؟" غزل به محمد نگاه کرد و با لبخند گفت:"اگر اینجا شیراز بود من به شما میگفتم که کدام راه بهتر است اما در مورد تهران چنین آگاهی ندارم". محمد به او نگاه کرد و گفت:"بله متوجه شدم."و خود مسیري را انتخاب کرد.او مسیر حرکتشان را از داخل شهر انتخاب کرد تا بدین ترتیب زمان بیشتري در راه باشند. چند لحظه به سکوت سپري شد تا ایمکه محمد رشته کلام را به دست گرفت و از غزل پرسید:"شما کلاس چندم هستید؟" "امسال دیپلم گرفتم و قرار است در کلاسهاي آمادگی کنکور شرکت کنم تا براي شرکت در دانشگاه آمادگی پیدا کنم". "رشته مورد علاقه تان چیست؟" "خیلی دوست دارم یک مترجم قابل بشم". محمد ابروانش را بالا برد و گفت:"رشته جالبی ست.امیدوارم موفق شوید". آن دو همچنان صحبت میکردند.محمد نام مؤسسه اي را به غزل گفت و به او پیشنهاد کرد براي آمادگی بیشتر در آن مؤسسه ثبت نام کند.غزل از پیشنهاد او تشکر کرد و گفت در مؤسسه دیگري ثبت نام کرده است. محمد ابروانش را درهم کشید و گفت:"گفتید نام این مؤسسه چه بود؟به نظرم خیلی آشنا آمد."غزل نام مؤسسه و همچنین مکان آن را به او گفت و محمد در ذهن نام و نشانی آن را به خاطر سپرد. محمد با صمیمیت با غزل صحبت میکرد.غزل هم از این صمیمیت تا حدي متعجب و هیجان زده شده بود.محمد گاهی به او خیره میشد و در همان حال صحبت میکرد.غزل احساس میکرد نیرویی که نمیدانست چیست مانع از برگرفتن چشمانش از نگاه او میشود. او دختري نبود که بی جهت به چشمان مردي خیره شود اما نگاه محمد چیزي نبود که باعث میشد چشمانش چون تکه اهنی جذب آهنرباي نگاه او شود.محمد به این امر به خوبی واقف بود و با همان نگاه غزل را اسیر خود کرده بود. در زمان نه چندان طولانی به مقصد رسیدند.محمد به غزل نگاه کرد و با لحن صمیمانه اي گفت:"اجازه میدهی فردا بیایم دنبالت؟" غزل سرش را زیر انداخت و محمد با وجود تاریکی داخل خودرو سرخی شرم را روي گونه هاي غزل احساس کرد. "اگر اجازه بدهید فردا با عمویم به منزلتان می آیم". محمد لبخند زد و با لحن آرامی گفت:"هر چند که این افتحار را به من نمیدهی اما هر طور که تو دوست داشته باشی منم راضیم". غزل براي تشکر به محمد نگاه کرد.وقتی چشمان با نفوذ او را خیره به خود دید قلبش چون گنجشکی هراسان به تپش افتاد.او تاکنون چنین نگاهی را تجربه نکرده بود.نگاه محمد چون تیغ تیزي بر قلب او نفوذ کرده بود و غزل احساس میکرد طاقت قرار گرفتن زیر نگاه او را ندارد.اما محمد چون هنرپیشه قابلی که مشغول ایفاي بهترین نقش خود میباشد دستش را بطرف غزل دراز کرد و گفت:"شبت بخیر". غزل انتظار چنین برخوردي را نداشت و نمیدانست آیا باید به او دست بدهد و یا دست او را نادیده بگیرد.البته براي غزل این نوع برخورد عادي بود اما میدانست براي مهشید و خانواده اش مرسوم نیست که زن و مرد بیگانه با هم دست بدهند.حالا برادر مهشید دستش را براي گرفتن دست او دراز کرده بود.غزل با تردید به محمد نگاه کرد و دستش را در دست او گذاشت.خواست دستش را پس بکشد که محمد دست او را در دستش نگه داشت و با لبخند به او گفت:"به شیطنتت نمیاد اینقدر پرهیزگار باشی."و بعد دست او را رها کرد. غزل گیج تر از آن بود که بخواهد به معنی حرف محمد توجه کند.او دستگیره در را گرفت و پس از باز کردن آن با گفتن شب بخیر پیاده شد.محمد صبر کرد تا غزل با کلید در را باز کند.سپس حرکت کرد. محمد مسافت زیادي را طی نکرده بود که عرق از سر و گردنش راه افتاد.او حالت بازیکن فوتبالی را داشت که نود دقیقه بی وقفه در زمین دویده باشد.کم کم اعضاي بدنش بی حس می شدند و در عین حال لرز او را فرا گرفت.گوشه اي نگه داشت تا حالش کمی بهتر شود.احساس غریبی داشت.حس میکرد دستش سنگین شده و به سختی حرکت میکند.او به دستی که با آن دست غزل را گرفته بود نگاه کرد و با صداي بلندي به خود گفت:چه میکنی محمد؟هیچ متوجه کاري که میخواهی انجام بدهی هستی؟چند لحظه چشمانش را بست و دستش را داخل جیب بغل کتش کرد.کیفش را در آورد و از جیب مخفی آن عکسی از فرشته را بیرون آورد که مدتها پیش از آلبوم خانوادگی شان برداشته بود.به ان چشم دوخت.نگاه فرشته مظلومانه به او دوخته شده بود.محمد چند لحظه به عکس نگاه کرد و آن را سر جایش گذاشت و با صداي آرامی گفت:"من همان کاري را میکنم که باید انجام بدهم". غزل وقتی در حیاط را بست چند لحظه پشت در ایستاد تا قلبش تپش عادي خود را از سر گیرد ، سپس آرام آرام به مست منزل رفت.او نگاهی به محل پارك خودروها انداخت.خودرو منیژه سر جایش بود اما از خودرو عمو خبري نبود.غزل متوجه شد محمود و منیژه هنوز از مهمانی برنگشته اند.غزل به دنبال خودرو فرشاد سرش را به اطراف چرخاند و آن را در گوشه اي دیگر دید. |
چراغهاي محوطه روشن بودند.غزل به پنجره هاي طبقه دوم نگاهی انداخت.تمام اتاقهاي طبقه بالا در تاریکی فرو رفته |
روي تخت مجلل اتاق فرانک دراز کشیده بود و در فکر بود.کم کم صحنه هاي برخورد و صحبت با محمد به یادش آمد
و از به یاد آوردن تماس دستانش با دست محمد و فشاري که او به دستش وارد کرد لذتی همراه با ترس در وجودش چنگ انداخت.غزل با خود فکر کرد چه چیز باعث شده که او از تلاشی که آغاز کرده بود بدون آنکه نتیجه اي گیرد دست بکشد.او به فرشاد اقرار کرده بود که در بدست آوردن او شکست خورده است.غزل احساس میکرد وجود محمد در این بین باعث شده تا او از تلاش براي بدست آوردن فرشاد دست بکشد.غزل با به یاد آوردن نگاه محمد احساس رخوتی در وجودش کرد.احساس کرد قلبش به تپش افتاده ، اما در همان حال هنوز به فرشاد آن قله تسخیر نشدنی علاقه داشت. غزل دچار سر درگمی بود که از بین ان دو کدام را برگزیند.محمد را که احساس میکرد او را دوست دارد و میتواند با تکیه بر او خانه عشقش را بنا کند یا فرشاد را با وجود گذشت سه سال و اندي هنوز به آن دختر علاقه مند بود ؛ دختري که هم اکنون زیر خروارها خاك آرمیده بود. صداي عمو او را از افکارش بیرون آورد.محمود با صداي آرامی خطاب به منیژه گفت:"فکر مکینم غزل برگشته باشد". غزل صداي پاهاي او را شنید که بطرف اتاقش می آمد.غزل چشمانش را بست و نشان داد که خواب است.عمو آهسته در اتاق را باز کرد و با دیدن او که به آرامی خوابیده اهسته گفت:"خوب بخوابی عزیزم."و به همان آرامی در اتاق را بست. بعد از ظهر روز بعد غزل همراه محمود به سالن پذیرایی رفت که قرار بود جشن عروسی محبوبه در آن برگزار شود.هنگام بازگشت محمود طبق قراري که با غزل داشت به دنبال او رفت.در مدت عروسی غزل یک بار و آن هم هنگام خداحافظی از محبوبه محمد را دید که به او نگاه میکرد و لبخند بر لب داشت. از صبح روز شنبه کلاسهاي آمادگی کنکور غزل شروع می شدند و او با شرکت در کلاسها دیگر فرصت انجام کاري نداشت.او سه روز هفته می بایست در کلاسها شرکت میکرد و سه روز باقی مانده را به انجام تکالیفی می پرداخت که داشت.او دیگر به دنبال این نبود که خود را به فرشاد بنمایاند و بخاطر او جلب توجه کند.اما همچنان شاد و پر جنب و جوش بود.او با لبخندش به دیگر افراد خانواده شادي می بخشید.غزل هر روز با فرشاد روبرو میشد و او را افسرده و غمگینمیدید و این دلش را به درد می آورد.او دختري شاد بود و شادي را براي همه میخواست.از دیدن چهره غمگین دیگران آزرده میشد.غزل با خود تصمیم گرفت تا به طریقی به فرشاد کمک کند و براي این کار لازم بود از درون او با خبر شود.او دیگر در پی بدست آوردن این قله تسخیر ناپذیر نبود اما دوست داشت لبخند را بر لب او بنشاند به خصوص که به تازگی بطرو مخفیانه آلبوم فرشاد را دیده بود.البته این کار با همکاري منیژه صورت گرفته بود.به خواست و اصرار غزل ، منیژه براي تخستین بار از اتاق فرشاد آلبومش را برداشته بود تا غزل آن را ببیند.این کار زمانی صورت گرفت که فرشاد در منزل نبود.منیژه و غزل از اینکه مبادا فرشاد سر برسد و آن دو را در حین ارتکاب جرم ببیند به خود میلرزیدند.در تمام عکسها لبخند به لب داشت و چهره اش به حدي دوست داشتنی و جذاب بود که غزل یکی از عکسهاي او را براي خود برداشت. از لحظه اي غزل آلبوم فرشاد را دیده بود مدام یک چیز فکرش را مشغول کرده بود و آن اینکه چه چیز فرشاد را به این روز انداخته است؟منیژه براي او تعریف کرد که فرشاد عاشق دختري شده بود که او با ازدواجشان مخالفت کرده بود اما پس از مدتی که دید فرشاد به آن دختر خیلی علاقه مند است و ممکن است بخاطر ازدواج با آن دختر آنان را ترك کند رضایت داده بود و قرار بود پس از بازگشت او از مسافرت خارج از کشور براي خواستگاري از آن دختر اقدام کنند.براي فرشاد حادثه اي پیش می آید که بازگشتش را دو ماه و نیم به تعویق می اندازد.اما پس از بازگشت فرشاد متوجه میشود که دختر در اثر حادثه اي که او هم نمیدانست چیست در گذشته است.غزل پیش از آن هم این داستان را از پدرش شنیده بود اما حالا باور نمیکرد یک ماجراي عشقی باوجودي که خیلی هم عمیق و احساسی باشد مردي را به این حال و روز بیندازد. غزل چون کارآگاهی با خود می اندیشید عشق به تنهایی نمیتواند فرشاد را به این حال و روز بیندازد.لابد در این بین چیز دیگري وجود داشته که او دوست داشت بداند آن چه چیز میتواند باشد. این پرسشی بود که غزل مدام با خود تکرار میکرد اما پاسخی براي آن نمی یافت.با خود فکر میکرد رازي در این بین وجود دارد که او باید از آن سر در بیاورد.یکی از چیزهایی که غزل را به شدت کنجکاو کرده بود خروج منظم و سر وقت فرشاد از منزل بود.روزهاي دوشنبه از ساعت دو بعد از ظهر تا شش و گاهی هم روزهاي چهارشنبه از ساعت نه صبح تا دو بعد از ظهر.این غیبت ها هر هفته سر وقتش انجام میشد.درست مثل اینکه او به کلاس و یا مکان خاصی برود. غزل خیلی دوست داشت از کار او سر در بیاورد.او حتی تصمیم گرفته بود زمانی که فرشاد از منزل خارج میشود او را تعقیب کند اما هنوز شهامت عملی کردن این کار را نیافته بود.بنابراین منتظر فرصتی بود تا سر حرف را با فرشاد باز کند و دلیل کارهایش را از خودش بپرسد.این فرصت یک روز بدست آمد. صبح چهارشنبه بود و فزل آن روز می بایست به کلاس میرفت.او از صبح زود بیدار و مشغول درس خواندن بود.زمانی به خود آمد که متوجه شد دیرش شده و براي رفتن به کلاس وقت چندانی ندارد.به سرعت آماده شد و پس از خداحافظی از منیژه دوان دوان بیرون رفت.میدانست براي پیدا کردن تاکسی باید خیابان طولانی منزل را تا آخر طی کند تا موفق شود.در این وقت چشمش به فرشاد افتاد که در حال بیرون رفتن بود.با کشیدن نفس عمیقی به سمت او رفت. غزل به فرشاد که در حال روشن کردن خودرواش بود نگاه کرد و گفت:"میتونی منو تا آموزشگاه برسونی ، خیلی دیرم شده". فرشاد به او نگاه کرد و با بی تفاوتی به او اشاره کرد تا سوار شود. غزل در جلوي را باز کرد و سوار شد.اخمهاي فرشاد درهم بود و معلوم نبود از چه چیز اینقدر ناراحت است. غزل به او نگاه کرد و گفت:"اگه خیلی ناراحتی میتونم خودم برم". فرشاد به او نگاهی انداخت و بدون گفتن کلامی راه افتاد.غزل احساس خوبی نداشت ، فکر میکرد خود را به زور به فرشاد تحمیل کرده است. کلاسورش را روي زانوانش گذاشت و سعی کرد به او فکر نکند.فرشاد ضبط صوت را روشن کرد.صداي موسیقی غم انگیزي فضاي خودرو را پر کرد.غزل احساس میکرد دلش خیلی گرفته است.او زیر چشمی به فرشاد نگاه کرد و در فکر بود که او چه دردي دارد که اینقدر افسرده و غمگین است. فرشاد گویی در عالم دیگري بود و حضور او را احساس نمیکرد. غزل نفس عمیقی کشید و صداي نوار را کم کرد و گفت:"فرشاد؟" فرشاد که گویی از خواب بیدار شده باشد به او نگاه کرد. "میخواستم..."ولی نتوانست چیزي بپرسد.فرشاد سرش را تکان داد. "میخواستی"... غزل فرصت را براي صحبت با فرشاد مناسب دید.او دیگر به اینکه دیرش شده بود فکر نمیکرد. "نمیخوام فضولی کنم ، اما خیلی دوست دارم بدونم چته و چرا غمگینی". فرشاد بدون اینکه به او نگاه کند گفت:"نمی خواي فضولی کنی اما داري میکنی". غزل لبش را گزید.احساس خیلی بدي داشت.کلام فرشاد آنقدر به نظرش تلخ و گزنده رسید که دوست داشت همان لحظه در را باز کند و پیاده شود. غزل به کلاسورش چشم دوخته بود و چیزي نمی گفت. فرشاد متوجه سکوت او شد و گفت:"خب دیگه ، چه چیزهایی میخواهی بدونی؟نمیخواهی بدونی من چه موادي مصرف میکنم؟کجا میرم؟چرا عکسهاي آلبومم صد و چهار تا بوده شده صد و سه تا؟ غزل معنی کلام فرشاد را به خوبی فهمیده اما تنها چیزي که نمیدانست این بود که فرشاد از کجا فهمیده او و منیژه به اتاقش رفته اند.آن دو سعی کرده بودند همه چیز را سر جاي اولش بگذارند به جز یک قطعه عکس که غزل حتی فکرش را نمیکرد از بین آن همه عکسی که فرشاد دارد متوجه نبودن آن شود. غزل سرش را زیر انداخت و حرفی نزد.او بدون اینکه بخواهد منکر چیزي شود ب این کار نشان داد که تمام اتهاماتش را قبول دارد.فرشاد نگاهی به غزل انداخت و او را چون بچه کوچک خطاکاري یافت که از ترس تنبیه حتی نفس هم نمی کشید.رنگ غزل پریده بود و چشمانش را بسته بود. فرشاد میدانست که غزل را خیلی ناراحت کرده است در صورتی که براي او اهمیت نداشت غزل آلبومش را دیده و یا به اتاقش رفته باشد.اگر او میخواست کسی به اتاقش نرود در راقفل میکرد. |
فرشاد مثل آزاردهنده اي که از آزرا دادن دیگران لذت ببرد با لحن گزنده اي گفت:"خب عکس من به چه درد تو می
خورد؟البته شنیده ام بعضی دعانویسها حتی با یک عکس هم میتوانند براي کسی طلسم محبت بدهند". اشک چشمان غزل را پر کرد.اما چشمانش را باز نکرد.این کلام فرشاد براي او از هر خنجري برنده تر بود.او مدتی بود که دیگر به این فکر نمیکرد تا فرشاد را بدست آورد و فقط قصد داشت با شناختن روح او به فرشاد کمک کند تا به زندگی عادي اش برگردد.اما حالا فرشاد به او تهمت زده بود که با این کار قصد داشته او را بدست بیاورد و... فرشاد با همان لحن گفت:"من فکر نمیکنم جادو بتواند براي تو کاري انجام بدهد". رفتار فرشاد دیگر قابل تحمل نبود.دو قطره اشک از لاي مژگان بلند و برگشته غزل بیرون آمد و بر روي گونه هایش فرو چکید.این دو قطره اشک از دیدگان فرشاد پنهان نماند. غزل چشمانش را باز کرد و بدون اینکه به فرشاد نگاه کند گفت:"بهتر است فکرت را براي خودت نگه داري ، آره ، من به اتاقت رفتم و به آلبومت دست زدم.با وجودي که به تو علاقه مندم اما دیگر در پی آن نیستم که به دستت بیاورم.با دیدن عکسهایت که خیلی به پدر شبیه بود خواستم یادگاري از یک پسر عمو که روزي افتخار فامیل بود داشته باشم ، پسر عمویی که سالها پیش مرده و دیگر وجود ندارد. "یک روز به تو گفتم تو قله تسخیرنشدنی هستی اما وقتی کمی دقت کردم متوجه شدم تو حتی یک تپه هم نیستی که نشانی از غرور و سر بلندي داشته باشد.تو حتی دره هم نیستی که براي رسیدن به ته آن بشود متحمل سختی شد.تو مردابی و خودت خبر نداري.تو یک مردم آزار پست هستی که براي چیزي که دیگران در بوجود آوردن آن دخالتی نداشتند آنان را آزار میدهی آن هم کسانی که دوستت دارند و می خواهند به تو کمک کنند.تو"... غزل دستهایش را جلوي صورتش گرفت و شروع کرد به صداي بلند گریه کردن.پس از چند لحظه سر فرشاد فریاد کشید:"نگه دار ، میخواهم پیاده بشم."بعد کلاسورش را باز کرد و عکس فرشاد را از لاي یکی از کتابهایش بیرون آورد و آن را بطرف او پرت کرد و گفت:"بگیر این هم چیزي که بخاطرش حتی فکر نکردي با چه کسی صحبت میکنی ، با دختر عمویت یا یک دختر خیابانی". کلام غزل آنقدر صریح و رك بود که فرشاد مانند خواب زده اي به او نگاه میکرد.او حتی فکرش را هم نمیکرد که حرف او غزل را به گریه بیندازد.او انتظار داشت غزل مثل دفعه پیش از او معذرت خواهی کند و او هم از خدا خواسته غزل را ببخشد.اما حالا میدید نتیجه اي که میخواست درست بر عکس شد. غزل بار دیگر گفت:"نگه دار ، میخواهم پیاده بشم". فرشاد با لحن ملایمی گفت:"هنوز که نرسیدیم". "مهم نیست ، میل ندارم بیشتر از این احساس خفت کنم."و دستش را روي دستگیره گذاشت. فرشاد کنار خیابان نگه داشت و غزل در را باز کرد اما هنوز حرکتی نکرده بود که فرشاد او را صدا زد:"غزل". غزل به او نگاه کرد.هنوز نم اشک روي گونه ها و ته چشمانش بود.بغض لبهاي او را جمع کرده بود. فرشاد به او نگاه کرد و گفت:"صبر کن ، میخوام باهات صحبت کنم". غزل در تردید رفتن و ماندن بود.او کسی نبود که بخواهد کینه کسی را به دل بگیرد به خصوص آنکه در لحن و نگاه فرشاد حالتی بود که او را وادار کرد تا سخنان تلخ او را از یاد ببرد. غزل بدون اینکه در را ببندد نشان داد که حاضر است حرفهاي او را بشنود. فرشاد با لحن ملایمی گفت:"ممنون که قهر نکردي". غزل به او نگاه کرد و گفت :"قهر؟" فرشاد سرش را تکان داد. "من با تو قهر نیستم ، چون پدر همیشه به من یاد داده که بدون اینکه قهر کنم حرفم را بزنم.البته قبول دارم خیلی تند حرف زدم اما تو با حرفی که به من زدي مجبورم کردي آن جور صحبت کنم". "من فقط یک کلمه گفتم اما تو چند برابر به من تحویل دادي.البته من هم گله اي ندارم ، شاید تو راست میگی ، من مردابم ، من پستم ، من"... غزل با خجالت لبش را گزید و گفت:"معذرت می خوام ، منظور بدي نداشتم.ولی عیب آدما اینه که وقتی عصبانی میشن دوست دارن بدترین چیزهایی که به ذهنشون میرسه بگن.هر چند من زیاد هم عصبانی نبودم و بیشتر گریه ام گرفته بود". "خدا را شکر که زیاد عصبانی نبودي وگرنه معلوم نبود چه چیزهایی به من میگفتی". غزل به ساعتش نگاه کرد و گفت:"امروز که من را از کلاس انداختی ،اما مثل اینکه میخواستی چیزي بگی". فرشاد به او نگاه کرد و گفت:"کنجکاوي تو مرا به تعجب وا میدارد.غزل تو اگر دانشمند بشی میتونی خیلی چیزها رو کشف کنی". "امیدوارم بخاطر گفتن این جمله من رو نگه نداشته باشی ، خودم هم میدونمکه کنجکاوم.شاید پدرم راست میگه که آخر همین کنجکاوي سرم را به باد میدهد". "وقت داري با هم تا جایی برویم و برگردیم؟" "بستگی داره اونجا کجا باشه". "یک جا که زیاد دور نیست ، اما میدونم کنجکاویت را ارضا میکنه". غزل در را بست و گفت:"باشه بریم". فرشاد به او نگاه کرد.اشتیاق غزل براي دانستن حقیقت او را به تعجب انداخت. فرشاد گفت:"غزل اگر کسی بخواهد تو را بدزدد خیلی راحت میتواند این کار را بکند ، فقط کافیست تو را نسبت به چیزي کنجکاو کند و آن وقت خودت با پاي خودت به دام می افتی". "تو که نمی خواهی این کار را بکنی؟" "تو از آدمها چه چیز میدانی؟شاید بخواهم این کار را بکنم". "دزدیدن من به درد تو نمیخور.پس به کاري که نمیخواهی انجام دهی وانمود نکن."سپس نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:"میدونی که باید تا ساعت یک به منزل برگردیم وگرنه زن عمو نگران میشه". "مادر من و نگرانی؟راستی خیلی دلم میخواست بدونم چه طور دلمادرمو بدست آوردي؟باور کن خیلی وقته که دوست دارم اینو ازت بپرسم؟" "فرشاد اگه قراره جایی بریم بهتره حرکت کنی ، میترسم دیر بشه، تو راه بیفت تا من بهت بگم که نه از جادو استفاده کردم و نه طلسم محبت گرفتم. "حرفهایی که زدم زیاد جدي نگیر ، میمیخواستم اذیتت کنم". "و یاد هم گرفتی که معذرت نخواهی". "خب معذرت میخوام". فرشاد دور زد و از بزرگره به سمت بهشت زهرا رفت.او میخواست پس از سالها براي غزل از فرشته و عشقی که نسبت به او داشت حرف بزند.البته براي این کارش هم دلیل داشت. غزل که تا کنون به آن مکان نرفته بود به اطراف نگاه میکرد و از اینکه فرشاد او را به چنین بیابان خلوتی آورده خیلی تعجب کرد. "فرشاد اینجا کجاست؟در این بیابان چه چیزي میتواند کنجکاوي مرا ارضا کند؟"! "صبر کن میبینی". اما غزل عجول تر از آن بود که بتواند منتظر بماند. "نکنه تو این خاك و خل گنج پیدا کردي؟" "بله ، من یک گنج پنهان کردم". غزل به فرشاد نگاه کرد.لحن فرشاد خیلی جدي بود و غزل در این فکر بود که آیا او راست میگفت یا شوخی میکرد.در این فکر بود که تابلویی نظرش را جلب کرد.تازه آن موقع بود که متوجه شد مقصدشان کجاست.در سکوت منتظر شد ببیند فرشاد بخاطر چه چیز او را به آن محل آورده است. کمتر از ده دقیقه بعد آن دو در کنار مزار فرشته ایستاده بودند.غزل به سنگ سیاه گور او خیره شده بود.بغض گلویش را می فشرد اما دوست نداشت گریه کند.او به فرشاد که کنار گور نشسته بود نگاه کرد و کنار اوبه زمین نشست. فرشاد با صداي آرایم گفت:"دلیل کنجکاوي تو اینجاست.این گنج پنهان من است ، اینجا فرشته اي خوابیده که بخاطر اینکه من لیاقت او را نداشتم خدا او را از من گرفت". اشک در چشمان غزل جمع شده بود و بیهوده سعی میکرد مانع چکیدن قطره هاي آن بشود. فرشاد بدون اینکه به غزل نگاه کند تمام قصه زندگی اش را از ابتداي آشنایش با فرشته و تا زمانی که از سفر بازگشته بود و فهمیده بود که فرشته بر اثر غرق شدن در گذشته براي غزل تعریف کرد.غزل با وجودي که سعی کرده بود تا خوددار باشد اما زار زار گریسته بود. |
| اکنون ساعت 06:25 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)