![]() |
تا تو را ديدم بشد دل از برم ناگه
چه بودي كز وجودت آتشين گشته دلم |
من آن شقايقم كه با خيال روي ناز تو
ميان دشت خاطره به روي باز مي روم |
من آن مرغ سيه بختم كه گشتم بي تو سرگشته
چرا از من نمي پرسي چه حالي دارم از غصه |
هر دم که زنم دم از روی نکوی تو
باشد که شود کم غم ز جان من |
نفس در سينه حبس و دل زديدارش پريشان
چه گويم؟ چون شوم؟ آن گه كه بينم روي جانان |
نشسته ام بر ایوان خسته و تنها
نباشد هیچ گوش محرم رازش برون شو ای دل از سینه چرا غم برود دلی خواهم که باشد غم دیدارش |
شعله تير نگاهت در دلم شوري به پا كرد
آن چه بود كز آتش آن در جهان غوغا به پا كرد |
در اين سكوت ممتد و تاريك بي كسي
بين من تو فاصله فرسنگ مي شود |
دلم گرفت ز دنیا و این ماجرایش
کجا روم که نباشد سر و صدایش |
شب است و خلوت دل باز امشب
خيالت در سرم شوري به پا كرد |
تنها يادگار من همين گل شقايقه
اگه پر پر بشه بازم ميدوني كه عاشقه |
هر نفسی که میکشم بیاد تو
باشدم مرحمی بر زخم دوریت |
تقدیر من این است که هر لحظه به یادت
چون شمع بسوزم تا کنم جان به فدایت |
تو از جادوی گیسو گویی و فریب چشمش
من از چه گوییم که ندیدم جز مهرش |
حسين امروز تنها و حسين امروز مظلوم است
|
تا با منش باشد قصه موی دراز
چه گویم من که نباشد غصه دراز |
ز غصه نگو « حاجي » که دل من ريش است و از سر و موي نگوي که دل من زار است |
ز غصه كي بتو گفتم دلت مبادا ريش
سخن نگفتم از سر و مويي كه بس زار است |
تا شدم در برت شيدا و مدهوش ريش خندي زدي هه! ديوانه مجنون |
ريشم كجاست كه خنده زنم اي نگار فرخ فال
دعوي كجا برم كه شدم خود ز غيبتت مجنون |
مجنون ز برم چرا شدي اي دوست بيگانه ز خود شو که ، همه اوست |
من نرفتم ز برت بلكه نگون چون مجنون
دير وقتي است كه مي خوانمت و نيست ز تو نجوايي ساقي عزيز لطفا از خط ليلي و مجنون بيا بيرون |
يار کجا دلدار کجا، دولت بيدار کجا من کجا تو کجا ليلي ومجنون کجا آباداني جان اين ابيات في البداهه بود باشه سعي ميکنم .... |
با تشكر از ساقي عزيز و به احترام او
ساقي از من نشانه هايي خواست اين كجا و آن كجا و او كجاست هر كجا گشتم نديدم دنج تر خلوت خاصي كه عمق قلب ماست ساقي جان مي خواهم كمي هم نو باشد وزن عروضي نداشت ببخش |
تو که از تبار خوزستاني بگو خبر از ديار ما چه داري؟ ممنون آقا مهدي.... |
تبار من تبار توست اي دوست
هر جا كه تويي همان جا نيكوست دارم خبري اگر كه گويم عالي است فرمانده پيروز ديارت ساقي است |
تبار من همان کهن ديارست شهر من آسمانش ستاره بارانست هر کجا روم خاطرش در يادست شهر فرشتگان ، شهر عشق نامش ديار عاشقان ، کنامش ايرانست |
اين شهر فرشتگان كه گفتي
اي يار نهان و آشكار توأم دارد بدلش هزار خنجر از نكبت صد هزار جاني اما نه مراست زين جراحتها باكي وز اينهمه دشمن دمادم زيرا كه درون قلب خود دارم عشقي كه بروست عين مرهم چطور بود ساقي جون؟ |
فکر ميکنم بايد با « ت » شروع ميکردي.... داغ عشق داري آقا مهدي؟؟؟ احسنت بر اين طبع شعر... تو که از حال ما خبر نداري چنين غمگين دل و عاشق چرايي |
ساقي جون از لطفت ممنونم اما مشاعره با اشعار خودمون رو اجازه بده كه بر اساس محتوا يا واژه ها بيشتر اداره كنيم اين جور فكر كنم شيرين باشه و شايد گونه اي تفاهم ايجاد كنه موافقي
اما شعر: تو حالت را نگفتي گفتي اما به اين شرح بليغ در لفافه مگر بايد كلام دوستان را چگونه يافت از نجواي خامه كه حاكم هست آن حال بي تا ميان هر خطي از اين جريده اين يكي چطور بود؟ |
باشه موافقم .... ولي فکر نميکنم بتونم باهات هم پا بيام جلو شما عالي مسراييد .... مرا حاليست بيرون ز گفتار که مستم من ز اين اوضاع و احوال دلي دارم خدايا ، جان من گير که تا من وا رهم ، هم از آن و هم اين نخنديااااااا به شعرام.... |
خوب هم مي توني
بجاي خنده به اونها فكر مي كنم اما: خدايا ساقي من را نگه دار دلش را هم از اين هم زان نگه دار توانش ده كه در اين دير دنيا سپارد اين دل نازك به آن يار ببخش شعر با عجله بهتر از اين هم نمي شه |
کدامين يار مرا نه يار نه دلداري بدادند گرفتار و پريشان آفريدند چه خوش گفت « بابا عريان » آري مرا از خاک آنان آفريدند راستش نمي دونم آيا خوبند يا نه !!!! |
اي دوست كه ندانم بكجايي
يا آنكه كه هستي از جنس چه هستي باور كن و از ژرفترين نقطه احساس درياب درياب درياب كه در صفحه تقدير نقشي است كه از آن نيست گريزي كنده شده است با قلم تيز تقدير كه: يار دادني نيست دريافتني است. |
گفتي که يار دادني نيست گر چه اين پند تو با جان بشنيدم ولي اي دوست ، من از جنس بلورم ز کجا دريابم ، ز کجا دريابم |
بقيه اش براي فردا
يا علي مدد |
آري اي دوست تو بودي تو بودي که صبورم کردي در باغ بهشت و برويم تو گشودي مرهم دستهاي لرزانم تو بودي تو بودي ،تو بودي ،تو بودي |
اينباربراي شعرت تشكر نمي زنم اينهمه نا اميدي چه معنايي دارد ولي پاسخ:
در سراب اين خاك آينه اي فتاده بود از جنس ململ تسليم و من نقش خود به نگونساري در آن از روزني دور به تاب خيال مي بافتم و جز پوسته اي نازك و به بند تار عنكبوت اوهام اسير و در بند و مخمصه اي نا گزير هيچ عايدي نبود غرش ابري رسيد وهمناك و سهمناك آنقدر كه تكاپويش در اوج انحطاط خيالم پوسته نازك را خرد كرد و فرو ريخت و باران آن سراب اسفناك را به بركه اي سراسر آب بدل كرد و نقش خود در آن آينه از نزديك ديدم چه زيبايم من... |
خوش بحال چشمهها و دشتها خوش بحال آفتاب و آبها خوش بحال من که سرمستم از اين لحظه هاي ناب اي دل من گر چه در اين روزگار دور بود از تو يار اي دريغ از تو اگر کامي نگيري از بهار اي دريغ از من اگر مستم نسازد اين ديار .. |
خدا مشيري را رحمت كند
كام من از بهار تو هستي نسيم انس چون مي وزي فسونگري و نشئه ات مدام |
| اکنون ساعت 02:38 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)