![]() |
تا کی کشم جفای تو این نیز بگذرد
بسیار شد بلای تو، این نیز بگذرد |
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا |
:d
استخوانم سرمه شد از کوچه گردیهای حرص خانه دار گوشهٔ چشم قناعت کن مرا |
ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم
آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است |
تو تمامی من نمیخواهم وجود
وین نمیباید به انبازی مرا |
از خیالت در دل شبها اگر غافل شوم
تا قیامت سنگسار از خواب غفلت کن مرا |
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت |
تجلی سنگ را نومید نگذاشت
مترس از دور باش لنترانی |
یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست
یکی چو ساقی مستان به کف گرفته ایاغ |
غم گرد دل پر هنران میگردد
شادی همه بر بیخبران میگردد زنهار! که قطب فلک دایرهوار در دیدهٔ صاحبنظران میگردد |
در میخانه بستهاند دگر
افتتح یا مفتح الابواب |
برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم زان پیش که کوزهها کنند از گل ما |
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان
مضطرب حال مگردان من سرگردان را |
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسر نمیشود ما را |
ای باد اگر به گلشن احباب بگذری
زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما |
آسمان بربست دست دشمنت، خونش بریز
گرچه خون خود در عروقش فعل نشتر میکند |
در دلم بنشستهای بیرون میا
نی برون آی از دلم در خون میا |
آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است
آنچه از عمر سبکرفتار میماند به جا |
اینت کاری مشکل و راهی دراز
اینت رنجی سخت و دردی بوالعجب |
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها |
این گل ز بر همنفسی میآید
شادی به دلم از او بسی میآید |
دایم ای عطار با اندوه ساز
تا ز حضرت امرت آید کالطرب |
بر قامت بزرگی او اطلس فلک
میزیبد ار بزرگی او تن دران دهد |
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه کنم سعی من ودل باطل بود |
در زیر بار منت پرتو نمیرویم
دانستهایم قدر شب تار خویش را |
ای آتش سودای تو خون کرده جگرها
بر باد شده در سر سودای تو سرها |
ایدل چو زمانه میکند غمناکت
ناگه برود ز تن روان پاکت |
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت |
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد |
در مجلس ما عطر میامیز که ما را
هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است |
تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بودست ناشکیبا را |
از دم آن کس که این می نوش کرد
دوزخ سوزنده را بگرفت تب |
برآمد آفتاب جان فزون از مشرق و مغرب
بیا ای حاسد ار مردی نهانش کن نهانش کن |
نه با شیری کسی را رنجه دارد
نه از شیران کسی هم پنجه دارد |
در سنبلش آویختم از روی نیاز
گفتم من سودازده را کار بساز |
ز هر مقراضه کو چون صبح رانده
عدو چون میخ در مقراض مانده |
همکاسه ملک باشد مهمان خدایی را
باده ز فلک آید مردان ثوابی را |
اگر خواهد به آب تیغ گل رنگ
برآرد رود روس از چشمه زنگ |
گردیده به کس در نگرد عیبی نیست
کو شاهد دیده است و او شاهد دل |
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام
اگر از جور غم عشق تو دادي طلبيم |
| اکنون ساعت 06:17 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)