![]() |
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما |
ای چنگ فرو برده به خون دل حافظ
فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست |
ار غریبان اثر ذکر جمیل است
جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست |
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است |
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین
کس واقف ما نیست که از دیده چها رفت |
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل |
لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
وز پی دیدن او دادن جان کار من است |
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارکادم |
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید گفت با این همه از سابقه نومید مشو |
و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار
برای دیده بیاور غباری از در دوست |
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو ز جان آمد وقت است که بازآیی |
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت |
تو نازک طبعی و طاقت نیاری
گرانیهای مشتی دلق پوشان |
نمیدهند اجازت مرا به سیر و سفر
نسیم باد مصلا و آب رکن آباد |
دارای دهر شاه شجاع آفتاب ملک
خاقان کامگار و شهنشاه نوجوان ماهی که شد به طلعتش افروخته زمین شاهی که شد به همتش افراخته زمان |
در مصطبه عشق تنعم نتوان کرد
چون بالش زر نیست بسازیم به خشتی |
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را |
اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد |
دوش از جانب آصف پیک بشارت آمد کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد |
در کف غصه دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد |
دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشینان
گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی |
یا رب چه غمزه کرد صراحی که خون خم
با نعرههای قلقلش اندر گلو ببست |
تا بود نسخه عطری دل سودازده را
از خط غالیه سای تو سوادی طلبیم |
مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع
بر اهل وجد و حال در های و هو ببست |
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست دل سودازده از غصه دو نیم افتادست |
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را |
آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخـت
یار شیرین سخن نادره گفتار مـن اسـت |
تا بی سر و پا باشد او ضاع فلک زین دست
در سر هوس ساقی در دست شراب اولی |
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان |
نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقش شیوه رندان بلاکش باشد |
در شب هجران مرا پروانه ی وصلی فرست
ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع |
عنقا شکار کس نشود دام بازچین
کان جا همیشه باد به دست است دام را |
این شرح بی نهایت کز زلف یار گفتند
حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد |
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد... |
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را |
الا ای آهوی وحشی کجایی
مرا با توست چندین آشنایی |
یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند
ببرد زود به جانداری خود پادشهش |
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
کاین سر پر هوس شود خاک در سرای تو |
ورای طاعـت دیوانـگان ز ما مطـلـب
کـه شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست |
تو راکه حسن خداداه هست وحجله ی بخت
چه حاجت است که مشاطه ات بیاراید |
| اکنون ساعت 08:50 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)