![]() |
یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی
کز غمش عجیب بینم حال پیر کنعانی |
یا رب چه غمزه کرد صراحی که خون خم
با نعرههای قلقلش اندر گلو ببست |
تا تواني دلي بدست آور
دل شكستن هنر نمي باشد 0000000 |
در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم
کاین چنین رفتهست در عهد ازل تقدیر ما |
از چشم خود بپرس که مارا که می کشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست |
ترسم که عشق در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم ثمر شود |
در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد
مجال طعنه بدبین و بد پسند مباد |
دشمنت را همچو میخ خیمه میخواهم مدام
سر به سنگ و تن به خاک و ریسمان بر گردنش |
شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن
در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت |
شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا
تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد |
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نيکی به جای ياران فرصت شمار يارا |
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت |
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بين که چون همیسپرم |
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم
که عنان دل شیدا به لب شیرین زد |
در کار گلاب و گل حکم ازلی اين بود
کاين شاهد بازاری وان پرده نشين باشد |
در خم زلف تو آویخت دل از چاه ز نخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد |
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست |
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من
سالها شد که منم بر در میخانه مقیمم |
می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی
این گفت سحرگه گاه بلبل بو چه می گویی |
یک نعره ی مستانه ز جایی نشنیدیم
ویران شود این شهر که میخانه ندارد |
دانستهام غرور خریدار خویش را
خود همچو زلف میشکنم کار خویش را |
الهي سينه اي ده آتش افروز
در آن سينه دلي وان دل همه سوز |
زندان جان پاک بود تنگنای جسم
در خم قرار نیست شراب رسیده را |
ای دوست دست حافظ تعويذ چشم زخم است
يا رب ببينم آن را در گردنت حمايل |
لذت اندر ترک لذت بود ای آزادگان
ما گدایان ترک این لذت نمیدانسته ایم |
مروت گر چه نامی بینشان است
نيازی عرضه کن بر نازنينی |
یاد جماعتی ز عزیزان بخیر باد
کز ما به یادبود فراموش کردهاند |
دی گله ای ز طره اش کردم و از سر فسوس
گفت که این سیاه کج گوش به من نمی کند |
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی |
نقل قول:
پادشاهی کامران بود از گدايی عار داشت |
تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است
جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست |
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت |
تا از خودی خود نبریدند عزیزان
چون نی به مقامی نرسیدند عزیزان |
نقش میبستم که گيرم گوشهای زان چشم مست
طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود |
دیدند که در روی زمین نیست پناهی
در کنج دل خویش خزیدند عزیزان |
ناوک غمزه بيار و رسن زلف که من
جنگها با دل مجروح بلاکش دارم |
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود انچه میپنداشتیم |
مقیم حلقه ذکر است دل بدان امید
که حلقه ای ز سر زلف یار بگشاید |
دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند |
دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال
بی تکلف بشنو دولت درویشان است |
| اکنون ساعت 07:45 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)