![]() |
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم |
مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق
دوست را با ناله شبهای بیداران خوش است |
تا توانی دلی به دست آورد
که دل شکستن هنر نمی باشد |
در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت
حسن تو ز تحسین تو بستست زبان را |
از پی آن گل نو رسته دل ما یارب
خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش |
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود
نرگس او که طبیب دل بیمار من است |
تا بو که دست در کمر او توان زدن
در خون دل نشسته چو یاقوت احمریم |
مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی
رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است |
تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه
هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی |
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که میشنوم نامکرر است |
تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
سزد اگر همه دلبران دهندت باج |
جفا نه شیوهٔ دینپروری بود حاشا
همه کرامت و لطف است شرع یزدانی |
یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبین
در یکتای که و گوهر یک دانه کیست |
تمیز نیک و بد روزگار کار تو نیست
چو چشم آینه در خوب و زشت حیران باش |
شور و غوغایی برآمد از جهان حسن او چون دست در یغما نهاد چون در آن غوغا عراقی را بدید نام او سر دفتر غوغا نهاد |
درین محیط، چو قصر حباب اگر صد بار
خراب میشوی، آباد میکنیم ترا |
احوال گنج قارون کایام داد بر باد
در گوش جان فرو خوان تا زر نهان ندارد |
داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو
کز باغ جهان لالهعذاران همه رفتند |
دل حافظ شد اندر چین زلفت
بلیل مظلم و الله هادی |
یارب کجاست محرم رازی که یک زمان
دل شرح آن دهد که چه گفت و چه ها شنید |
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است
گو خون جگر ریز که معذور نماندست |
تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من
پیاده می روم و همرهان سوارانند |
دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل
به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد |
در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست
فهم ضعیف رای فضولی چرا کند |
دگر کریم چو حاجی قوام دریادل
که نام نیک ببرد از جهان به بخشش و داد |
دیدی که یار جز سر جورو ستم نداشت
بشکست عهد و ز غم ما هیچ غم نداشت |
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت |
تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است
جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست |
تا توانی دلی به دست اور
که دل شکستن هنر نمیباشد |
دوست نباشد به حقیقت که او
دوست فراموش کند در بلا |
افسانه بود معنی دیدار، که دادند
در پرده یکی وعدهٔ مرموز و دگر هیچ |
چون می روشن در آبگینه صافی
خوی جمیل از جمال روی تو پیدا |
ای نامه که میروی به سویش! از جانب من ببوس رویش |
شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
فراق یار نه ان می کند که بتوان گفت |
ترسم آخر کندت عاشق و مفتون رقیب
فلک این نوع که بر رغم من محزون است |
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر خاک در میخانه به رخساره نروفت |
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
دل سودازده از غصه دو نیم افتادست |
ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم
آنقدر زنده بمانم که ز جان سیر شوم فرخی یزدی با تشکر فریبا |
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
نیت خیر مگردان که مبارک فالیست |
تا چه کند با رخ تو دود دل من
آینه دانی که تاب آه ندارد |
| اکنون ساعت 08:00 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)