![]() |
امام خواجه که بودش سر نماز دراز
به خون دختر زر خرقه را قصارت کرد |
در منجله ی عشق سر انگشت فرو بر
گر شهد میسر نشود نیش کفاف است |
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار |
رقم هندسه عرفی منه اشعار مرا
هر جه زین باغ بروید گل سر سبد است |
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است |
تخم وفا و مهر در این کهنه کشتزار
انگه عیان شود که بود موسم درو |
و عل لعل لطیفی نار قلبی
و قلبی من تراکم فی احتراق |
قصد جان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار به جان می کوشم |
محل نور تجلیست رأی انور شاه
گه قرب او طلبی در صفای نیت کوش |
شر و شوری فتاد در عالم
های و هویی ازین و آن برخاست |
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود |
در حلقهٔ فقیران قیصر چه کار دارد؟
در دست بحر نوشان ساغر چه کار دارد؟ |
دلم رميده شد و غافلم من درويش
که آن شکاری سرگشته را چه آمد پيش |
شاید ار شور در جهان فگنیم
کر می لعل یار سر مستیم |
من از دست غمت مشکل برم جان
ولی دل را تو آسان بردی از من |
نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست
شادی روی کسی خور که صفایی دارد |
دل ببردی و بحل کردمت ای جان ليکن
به از اين دار نگاهش که مرا میداری |
یاد باد آن صحبت شبها که با زلف توام
بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود |
دیدهٔ بختم، دریغا کور شد
دل نمرده، زنده اندر گور شد |
دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی
تو از این چه سود داری که نمی کنی مدارا |
آن رفت که میرفتم در صومعه هر باری
جز بر در میخانه این بار نخواهم شد |
دل کرد بسی نگاه در دفتر عشق
جز دوست ندید هیچ رو درخور عشق |
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم |
یا نبد هیچ کس از بادهفروشان بیدار
یا خود از هیچ کسی هیچ کسم در نگشود |
قصه العشق لا انفصام لها
فصمتها هنا لسان القال |
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشق بازان چنین مستحق هجرانند |
دل من با خیالت دوش میگفت:
که این درد مرا درمان که دارد؟ |
مکن در این چمنم سرزنش به خود رویی
چنان که پرورشم می دهند می رویم |
منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان
معذور دارمت که تو او را ندیدهای |
یاد باد آن کاو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم |
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم |
مانا به کرشمه سوی او باز نظر کرد
کین شور و شغب از سر بازار برآمد |
دل بیمار شد از دست رفیقان مددی
تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم |
مگر به روی دلارای یار ما ور نی
به هیچ وجه دگر کار بر نمیآید |
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند |
دلبر آسایش ما مصلحت وقت ندید
ور نه از جانب ما دل نگرانی دانست |
تو کز سرای طبیعت نمی روی بیرون
کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد |
در صومعه ناگاه رخش پرده برانداخت
فریاد و فغان از دل ابرار برآمد |
دلا چو غنچه شکايت ز کار بسته مکن
که باد صبح نسيم گره گشا آورد |
دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی
چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد |
| اکنون ساعت 07:47 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)