![]() |
عشق یعنی راه رفتن زیر باران عشق یعنی من می روم تو بمان عشق یعنی آن روز وصال عشق یعنی بوسه ها در طوله سال عشق یعنی پای معشوق سوختن عشق یعنی چشم را به در دوختن عشق یعنی جان می دهم در راه تو عشق یعنی دستانه من دستانه تو عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو عشق یعنی می برم تا اوج تورو عشق یعنی حرف من در نیمه شب عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب عشق یعنی انقباظو انبصاط عشق یعنی درده من درده کتاب عشق یعنی زندگیم وصله به توست عشق یعنی قلب من در دست توست عشق یعنی عشقه من زیبای من عشق یعنی عزیزم دوستت دارم |
دلم را آهني کردم مبادا عاشقت گردد
ندانستم تو اي ظالم دلي آهن ربا داري |
من غریبه ای دیروز. آشنای امروز و فراموش شده ای فردا.پس در آشنایی امروز مینگرم.تا در فراموشی دنیا یادم کنی!
|
گفتم: که خطا کردی و تدبیر نه این بود
گفتا: چه توان کرد که تقدیر چنین بود گفتم: که بسی خط خطا بر تو کشیدند گفتا: همه آن بود که بر لوح جبین بود گفتم: که چرا مهر تو را ماه بگردید؟ گفتا: که فلک بر من بد مهر به کین بود گفتم: که بسی جام تعب خوردی ازین پیش گفتا: که شفا در قدح باز پسین بود گفتم: که تو ای عمر مرا زود برفتی گفتا: که فلانی چه کنم عمر همین بود؟ گفتم: که نه وقت سفرت بود چو رفتی گفتا: که مگر مصلحت وقت درین بود گفتم که: قرین بدت افکند بدین روز گفتا که: مرا بخت بد خویش قرین بود سلمان ساوجي |
ای برده اختیارم تو اختیار مایی
من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد غم این قدر نداند کآخر تو یار مایی من باغ و بوستانم سوزیده خزانم باغ مرا بخندان کآخر بهار مایی گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی پس چیست زاری تو چون در کنار مایی گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی گفتم چو چرخ گردان والله که بیقرارم گفت ار چه بیقراری نی بیقرار مایی شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی آن راز را نهان کن چون رازدار مایی مولانا |
آمد رسول عشق تو چون ساقی صبوح
با جام بادهای که مر آن را خمار نیست گفتم که ناتوانم و رنجورم از فراق گفتا بگیر هین که گه اعتذار نیست گفتم بهانه نیست تو خود حال من ببین مپذیر عذر بنده اگر زار زار نیست کارم به یک دم آمد از دمدمه جفا هنگام مردنست زمان عقار نیست گفتا که حال خویش فراموش کن بگیر زیرا که عاشقان را هیچ اختیار نیست تا نگذری ز راحت و رنج و ز یاد خویش سوی مقربان وصالت گذار نیست مولانا |
آن دلبر من آمد بر من
زنده شد از او بام و در من گفتم قنقی امشب تو مرا ای فتنه من شور و شر من گفتا بروم کاری است مهم در شهر مرا جان و سر من گفتم به خدا گر تو بروی امشب نزید این پیکر من آخر تو شبی رحمی نکنی بر رنگ و رخ همچون زر من رحمی نکند چشم خوش تو بر نوحه و این چشم تر من بفشاند گل گلزار رخت بر اشک خوش چون کوثر من گفتا چه کنم چون ریخت قضا خون همه را در ساغر من مریخیم و جز خون نبود در طالع من در اختر من عودی نشود مقبول خدا تا درنرود در مجمر من گفتم چو تو را قصد است به جان جز خون نبود نقل و خور من تو سرو و گلی من سایه تو من کشته تو تو حیدر من گفتا نشود قربانی من جز نادرهای ای چاکر من جرجیس رسد کو هر نفسی نو کشته شود در کشور من اسحاق نبی باید که بود قربان شده بر خاک در من من عشقم و چون ریزم ز تو خون زنده کنمت در محشر من هان تا نطپی در پنجه من هان تا نرمی از خنجر من با مرگ مکن تو روی ترش تا شکر کند از تو بر من میخند چو گل چون برکندت تا به سر شدت در شکر من اسحاق تویی من والد تو کی بشکنمت ای گوهر من عشق است پدر عاشق رمه را زاینده از او کر و فر من این گفت و بشد چون باد صبا شد اشک روان از منظر من گفتم چه شود گر لطف کنی آهسته روی ای سرور من اشتاب مکن آهسته ترک ای جان و جهان ای صدپر من کس هیچ ندید اشتاب مرا این است تک کاهلتر من این چرخ فلک گر جهد کند هرگز نرسد در معبر من گفتا که خمش کاین خنگ فلک لنگانه رود در محضر من خامش که اگر خامش نکنی در بیشه فتد این آذر من باقیش مگو تا روز دگر تا دل نپرد از مصدر من مولانا |
مست تمام آمده است بر در من نیم شب
آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب کردم برجان رقم شکر شب و مدح می کامدن دوست را بود ز هر دو سبب گرنه شبستی رخش کی شودی بینقاب ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من عارض سیمین تو این رخ زرین سلب گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست گفتم معذور دار زر ننماید به شب خاقاني |
گفتی:آسمان انتقام تو را از من گرفت
گفتم:من دعا نکردم گفتی: او به من وفا نکرد گفتم: حالا مثل من شدی ! بی وفایی , تو را شکست گفتی : به تلخی مرگ نیلوفر ها شکستم گفتم: تنها دل شکسته , هیچ مرهمی ندارد گفتی: دستانت را به دستان من بسپار گفتم: یک بار سپردم و آواره شدم گفتی: قسم به عشق , این بار من مجنونم گفتم: قسم به شب به آسمان دل سپرده ام گفتی: چتر دلم را پناه دلت می کنم گفتم: باران , سهمی از زندگی من است گفتی: زیر باران خیس و بی پناه می شوی گفتم: خیس شدن دلیل دیوانگی من است گفتی: بگذار من شاهزاده ی قلبت باشم گفتم: قلبم سالهاست با زخمی کهنه , زندگی می کند گفتی: من آمدم تا مرهم دلت باشم گفتم: دل نازپونه ها , مرهم دلم هستند گفتی: دل به من بسپار گفتم: دلت در هیاهوی بی وفایی دیگریست گفتی: تو منتظر من بودی گفتم: مدت هاست انتظار را , در نقاشی رویاهای محالم رنگ آمیزی می کنم ... و تو دلت هنوز اسیر بی او بودن است گفتی: از روزگار بی وفا دلم گرفته گفتم: دل به دریا بسپار و از غم رها شو گفتی: دلت با من نامهربان نبود گفتم: دل تو بی وفایی را , برقاب آبی اش نوشت گفتی: با هم از این دیار سفر کنیم گفتم: تو سفر کردی و من تنها شدم گفتی: این بار , تو همراه من بیا گفتم: برو , من این دیار را عاشقانه دوست دارم گفتی: او مثل تو عاشق نبود گفتم: عاشقی درد سختی بود گفتی: این بار من عاشقم گفتم: پس برگرد! ... به سرزمینی که به نیت چشمانش دلم را آواره کردی برگرد من سالهاست ,بی تو نفس می کشم |
دوش از درم آمد آن مه لاله نقاب
سیرش نه بدیدیم و روان شد به شتاب گفتم که : دگر کیت بخواهم دیدن؟ گفتا که: به وقت سحر، اما در خواب شيخ بهايي . . . . گفتم که کنم تحفهات ای لاله عذار جان را، چو شوم ز وصل تو برخوردار گفتا که بهائی، این فضولی بگذار جان خود ز من است، غیر جان تحفه بیار شيخ بهايي |
از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یار
شدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار کار من شد چو سر زلف سیاهش درهم حال من گشت چو خال رخ او تیره و تار گفتم ای جان شدم از نرگس مست تو خراب گفت در شهر کسی نیست ز دستم هشیار گفتم این جان به لب آمد ز فراقت گفتا چون تو در هر طرفی هست مرا کشته هزار گفتم اندر حرم وصل توام مأوی بود گفت اندر حرم شاه که را باشد بار گفتم از درد تو دل نیک شود، گفتا نی گفتم از رنج تو دل باز رهد، گفتا دشوار! گفتم از دست ستمهای تو تا کی نالم گفت تا داغ محبت بودت بر رخسار گفتم ای جان جهان چون که مرا خواهی سوخت بکشم زود وزین بیش مرا رنجه مدار در پس پرده شد و گفت مرا از سر خشم هرزه زین بیش مگو کار به من بازگذار گر کشم زار و اگر زنده کنم من دانم در ره عشق تو را با من و با خویش چه کار حاصلت نیست ز من جز غم و سرگردانی خون خور و جان کن ازین هستی خود دل بردار چون که عطار ازین شیوه حکایات شنود دردش افزون شد ازین غصه و رنجش بسیار با رخ زرد و دم سرد و سر پر سودا بر سر کوی غمش منتظر یک دیدار عطار نيشابوري |
نگارا، بی تو برگ جان که دارد؟
سر کفر و غم ایمان که دارد؟ اگر عشق تو خون من نریزد غمت را هر شبی مهمان که دارد؟ دل من با خیالت دوش میگفت: که این درد مرا درمان که دارد؟ لب شیرین تو گفتا: ز من پرس که من با تو بگویم: کان که دارد؟ مرا گفتی که: فردا روز وصل است امید زیستن چندان که دارد؟ دلم در بند زلف توست ور نه سر سودای بیپایان که دارد؟ اگر لطف خیال تو نباشد عراقی را چنین حیران که دارد؟ عراقي |
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم گفت که دیوانه نهای لایق این خانه نهای رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم گفت که سرمست نهای رو که از این دست نهای رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم گفت که تو کشته نهای در طرب آغشته نهای پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم در هوس بال و پرش بیپر و پرکنده شدم گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم مولانا |
محتسب در نیم شب جایی رسید
در بن دیوار مستی خفته دید گفت هی مستی چه خوردستی بگو گفت ازین خوردم که هست اندر سبو گفت آخر در سبو واگو که چیست گفت از آنک خوردهام گفت این خفیست گفت آنچ خوردهای آن چیست آن گفت آنک در سبو مخفیست آن دور میشد این سؤال و این جواب ماند چون خر محتسب اندر خلاب گفت او را محتسب هین آه کن مست هوهو کرد هنگام سخن گفت گفتم آه کن هو میکنی گفت من شاد و تو از غم منحنی آه از درد و غم و بیدادیست هوی هوی میخوران از شادیست محتسب گفت این ندانم خیز خیز معرفت متراش و بگذار این ستیز گفت رو تو از کجا من از کجا گفت مستی خیز تا زندان بیا گفت مست ای محتسب بگذار و رو از برهنه کی توان بردن گرو گر مرا خود قوت رفتن بدی خانهٔ خود رفتمی وین کی شدی من اگر با عقل و با امکانمی همچو شیخان بر سر دکانمی مولانا |
مناظره ادبی زیبا
سیمین بهبهانی
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی : یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا : گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟ گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی : دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا : صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟ دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی: ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟ سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد … دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند! ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟ عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟ او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کنی __________________ |
|
منو ببخشید مخصوصا آریانا جون......
دیدم قشنگ بود ........منم کمی عجولم... |
گفتم سلام ما را پاسخ نمی دهی گفت
اجلال پادشاهی با تو نمی شود جفت گفتم شب از خیالت خوابم نمی برد گفت در راه عشق ما کی عاشق دلی توان خفت ؟ گفتم دلم ز زلفت آشفته گشت و حیران گفتا که عاشقان را همواره دل بیاشفت گفتم که اشک چشمم تا چند خواهد ارزید گفتا که این دو گوهر حتی گران بود مفت گفتم که گفتت ای عشق راز نهان ما را گفتا به گوش من دوش باد سحر گهی* گفت · منظور این است که باد سحر گاهی هنگام سحر از جانب عاشق به راه افتاده و شب هنگام نزد معشوق رسیده است قاسم آقاوردی زاده |
نگارا، بی تو برگ جان که دارد؟
سر کفر و غم ایمان که دارد؟ اگر عشق تو خون من نریزد غمت را هر شبی مهمان که دارد؟ دل من با خیالت دوش میگفت: که این درد مرا درمان که دارد؟ لب شیرین تو گفتا: ز من پرس که من با تو بگویم: کان که دارد؟ مرا گفتی که: فردا روز وصل است امید زیستن چندان که دارد؟ دلم در بند زلف توست ور نه سر سودای بیپایان که دارد؟ اگر لطف خیال تو نباشد عراقی را چنین حیران که دارد؟ عراقي |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
بوسه يعني وصل شيرين دو لب
بوسه يعني خلسه در اعماق شب بوسه يعني مستي از مشروب عشق بوسه يعني آتش و گرماي تب بوسه يعني لذت از دلدادگي لذت از شب , لذت از ديوانگي بوسه يعني حس طعم خوب عشق طعم شيريني به رنگ سادگي بوسه آغازي براي ما شدن لحظه اي با دلبري تنها شدن |
|
|
|
مرا گویی چه سانی من چه دانم کدامی وز کیانی من چه دانم مرا گویی چنین سرمست و مخمور ز چه رطل گرانی من چه دانم مرا گویی در آن لب او چه دارد کز او شیرین زبانی من چه دانم مرا گویی در این عمرت چه دیدی به از عمر و جوانی من چه دانم بدیدم آتشی اندر رخ او چو آب زندگانی من چه دانم اگر من خود توام پس تو کدامی ؟!! تو اینی یا تو آنی من چه دانم چنین اندیشهها را من کی باشم تو جان مهربانی من چه دانم مرا گویی که بر راهش مقیمی مگر تو راهبانی من چه دانم مرا گاهی کمان سازی گهی تیر تو تیری یا کمانی من چه دانم خنک آن دم که گویی جانت بخشم بگویم من تو دانی من چه دانم ز بیصبری بگویم شمس تبریز چنینی و چنانی من چه دانم مولانا |
|
خورشید دارد غروب میکند نشانی از بادبادکهای من نیست حالا که میتوانم آنها را به همه ی شبهایم وارد کنم حالا که در پاشنه ی کفشم رشد کرده ام حالا که امضایی دارم و می توانم تقاضای مهاجرت بنویسم بادبادکهای من هرگز آن سوی غروب پرواز نکردند وگرنه دستهای مرا با خود میبردند وگرنه دستهایم با نخهای کشنده شان میرفتند همیشه صدائی بود که نمی گذاشت،که فرمان میداد بیا پایین دختر دم غروبی از لب بوم بیا پایین بیا پایین بیا پایین بیا پایین بیا پایین بیا پایین....... |
هركجا عشق آید و ساكن شود هرچه ناممكن بود ممكن شود در جهان هر كار خوب و ماندنیست ردپای عشق در او دیدنیست. به راستی مگر میشود عشق را تعریف كرد؟ مولانا در دشواری آن میگوید: هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم، خجل گردم از آن و درجای دیگری از مثنوی: در نگنجد عشق در گفت و شنید عشق دریایی است بحرش ناپدید و خود در پایان شعر اعتراف كردهام كه: «سالك» آری عشق رمزی در دل است شرح و وصف عشق كاری مشكل است اما آنچه موجب شد تا شما را در احساس خود در «تصویر عشق» شریك كنم، مفاهیم و تعابیری از كار و زندگی و كیفیت در پیوند با عشق است كه میتواند شرایط و محیطكاری لطیفتر، باكیفیتتر و عارفانهتر و حتماً سودآورتری را فراهم آورد. جبران خلیل جبران در كتاب «پیامبر» در فصل «كار» مینویسد: «كار با عشق آن است كه پارچهای را با تاروپود قلب خود ببافی بدان امید كه معشوق تو آن را بر تن خواهدكرد... اگر نمیتوانی با عشق كار كنی بهتر است كار خود را ترك كنی و بر دروازه معبد بنشینی و صدقات كسانی را كه با عشق كار میكنند بپذیری...». ● تصویر عشق ای كه میپرسی نشان عشق چیست عشق چیزی جز ظهور مهر نیست عشق یعنی مهر بیاما، اگر عشق یعنی رفتن با پای سر عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست عشق یعنی جان من قربان اوست عشق یعنی مستی از چشمان او بیلب و بیجرعه، بیمی، بیسبو عشق یعنی عاشق بیزحمتی عشق یعنی بوسه بیشهوتی عشق یار مهربان زندگی بادبان و نردبان زندگی عشق یعنی دشت گلكاری شده در كویری چشمهای جاری شده یك شقایق در میان دشت خار باور امكان با یك گل بهار در خزانی بر گریز و زرد و سخت عشق، تاب آخرین برگ درخت عشق یعنی روح را آراستن بیشمار افتادن و برخاستن عشق یعنی زشتی زیبا شده عشق یعنی گنگی گویا شده عشق یعنی ترش را شیرین كنی عشق یعنی نیش را نوشین كنی عشق یعنی اینكه انگوری كنی عشق یعنی اینكه زنبوری كنی عشق یعنی مهربانی درعمل خلق كیفیت به كندوی عسل عشق، رنج مهربانی داشتن زخم درك آسمانی داشتن عشق یعنی گل بجای خارباش پل بجای این همه دیوار باش عشق یعنی یك نگاه آشنا دیدن افتادگان زیرپا زیرلب با خود ترنم داشتن برلب غمگین تبسم كاشتن عشق، آزادی، رهایی، ایمنی عشق، زیبایی، زلالی، روشنی عشق یعنی تنگ بیماهی شده عشق یعنی ماهی راهی شده عشق یعنی مرغهای خوش نفس بردن آنها به بیرون از قفس عشق یعنی برگ روی ساقهها عشق یعنی گل به روی شاخهها عشق یعنی جنگل دور از تبر دوری سرسبزی از خوف و خطر آسمان آبی دور از غبار چشمك یك اختر دنبالهدار عشق یعنی از بدیها اجتناب بردن پروانه از لای كتاب عشق زندان بدون شهروند عشق زندانبان بدون شهربند در میان این همه غوغا و شر عشق یعنی كاهش رنج بشر ای توانا ناتوان عشق باش پهلوانا، پهلوان عشق باش پوریای عشق باش ای پهلوان تكیه كمتر كن به زور پهلوان عشق یعنی تشنهای خود نیز اگر واگذاری آب را بر تشنهتر عشق یعنی ساقی كوثر شدن بیپرو بیپیكر و بیسرشدن نیمه شب سرمست از جام سروش در به در انبان خرما روی دوش عشق یعنی خدمت بیمنتی عشق یعنی طاعت بیجنتی گاه بر بیاحترامی احترام بخشش و مردی به جای انتقام عشق را دیدی خودت را خاك كن سینهات را در حضورش چاك كن عشق آمد خویش را گم كن عزیز قوتت را قوت مردم كن عزیز عشق یعنی مشكلی آسان كنی دردی از درماندهای درمان كنی عشق یعنی خویشتن را گم كنی عشق یعنی خویش را گندم كنی عشق یعنی خویشتن را نان كنی مهربانی را چنین ارزان كنی عشق یعنی نان ده و از دین مپرس در مقام بخشش از آئین مپرس هركسی او را خدایش جان دهد آدمی باید كه او را نان دهد در تنور عاشقی سردی مكن در مقام عشق نامردی مكن لاف مردی میزنی مردانه باش در مسیر عاشقی افسانه باش دین نداری مردی آزاده شو هرچه بالا میروی افتاده شو در پناه دین دكانداری مكن چون به خلوت میروی كاری مكن جام انگوری و سرمستی بنوش جامه تقوی به تردستی مپوش عشق یعنی ظاهر باطننما باطنی آكنده از نور خدا عشق یعنی عارف بیخرقهای عشق یعنی بنده بیفرقهای عشق یعنی آن چنان در نیستی تا كه معشوقت نداند كیستی عشق باباطاهر عریان شده در دوبیتیهای خود پنهان شده عاشقی یعنی دوبیتیهای او مختصر، ساده، ولی پرهای و هو عشق یعنی جسم روحانی شده قلب خورشیدی نورانی شده عشق یعنی ذهن زیباآفرین آسمانی كردن روی زمین هركه با عشق آشنا شد مست شد وارد یك راه بی بنبست شد هركجا عشق آید و ساكن شود هرچه ناممكن بود ممكن شود در جهان هر كار خوب و ماندنی است ردپای عشق در او دیدنیست «سالك» آری عشق رمزی در دلست شرح و وصف عشق كاری مشكلست عشق یعنی شور هستی دركلام عشق یعنی شعر، مستی والسلام |
مرسی از دوستان http://up.iranblog.ir/7/1272157205.gif........اما اینا که هیچکدومش مناظره نیست:53:
|
ناگهم آمد فرا پیری فرخلقا خاک رهش عقل را آمده کحل بصر پیر نه بدر دجی بدر نه شمس ضحی شمس نه نور خدا چون خضر اندر خضر عقل نخست از کمال صبح دوم از جمال عرش برین از جلال چرخ کهن از کبر گفت که ای وز کجا؟ گفتم از اهل وفا گفت چه داری بیار گفتمش اینک هنر خندهزنان گفت خیز و یحک از اینجا گریز هی منشین الفرار گفتمش اینالمفر گفت روان میشتاب تا در دولت جناب گفتمش آنجا کجاست گفت زهی بیخبر درگه شاه زمان سده فخر جهان صفدر عالی تبار سرور والاگهر هاتف اصفهانی |
شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :
تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده من به تو خنديدم چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت و از اونا جالب تر جوابیه که یه شاعر جوان به نام جواد نوروزی پس از سالها به این دو تا شاعر داده که بسیار جالبه : دخترک خندید و پسرک ماتش برد ! که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده باغبان از پی او تند دوید به خیالش می خواست، حرمت باغچه و دختر کم سالش را از پسر پس گیرد ! غضب آلود به او غیظی کرد ! این وسط من بودم، سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم من که پیغمبر عشقی معصوم، بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق و لب و دندان ِ تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم و به خاک افتادم چون رسولی ناکام ! هر دو را بغض ربود... دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت: " او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! " پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود: " مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! " سالهاست که پوسیده ام آرام آرام ! عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز ! جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم، همه اندیشه کنان غرق در این پندارند: این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت |
مناظره های عاشقانه، ادیبانه، شاعرانه
ما خاك راه را به نظر كيميا كنيم صد درد را به گوشهي چشمي دوا كنيم در حبس صورتيم و چنين شاد و خرّميم بنگر كه در سراچهي معنا چهها كنيم رندان لا ابالي و مستان سر خوشيم هشيار را به مجلس خود كي رها كنيم موج محيط ، گوهر در ياي عزّتيم ما ميل دل به آب وگِل آخر چرا كنيم در ديده روي ساقي و بر دست جام مي باري بگو كه گوش به عاقل چرا كنيم ما را نفس چو از دم عشق است لاجرم بيگانه را به يك نفسي آشنا كنيم .. |
| اکنون ساعت 12:39 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)