پی سی سیتی

پی سی سیتی (http://p30city.net/index.php)
-   شعر و ادبیات (http://p30city.net/forumdisplay.php?f=49)
-   -   .:: مناظره های عاشقانه، ادیبانه، شاعرانه ::. (http://p30city.net/showthread.php?t=14598)

ابریشم 02-25-2010 06:30 PM

عشق یعنی راه رفتن زیر باران
عشق یعنی من می روم تو بمان
عشق یعنی آن روز وصال
عشق یعنی بوسه ها در طوله سال
عشق یعنی پای معشوق سوختن
عشق یعنی چشم را به در دوختن
عشق یعنی جان می دهم در راه تو
عشق یعنی دستانه من دستانه تو
عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو
عشق یعنی می برم تا اوج تورو
عشق یعنی حرف من در نیمه شب
عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب
عشق یعنی انقباظو انبصاط
عشق یعنی درده من درده کتاب
عشق یعنی زندگیم وصله به توست
عشق یعنی قلب من در دست توست
عشق یعنی عشقه من زیبای من
عشق یعنی عزیزم دوستت دارم

ابریشم 02-25-2010 06:32 PM

دلم را آهني کردم مبادا عاشقت گردد
ندانستم تو اي ظالم دلي آهن ربا داري

ابریشم 02-25-2010 06:42 PM

من غریبه ای دیروز. آشنای امروز و فراموش شده ای فردا.پس در آشنایی امروز مینگرم.تا در فراموشی دنیا یادم کنی!

آريانا 02-25-2010 08:31 PM

گفتم: که خطا کردی و تدبیر نه این بود
گفتا: چه توان کرد که تقدیر چنین بود

گفتم: که بسی خط خطا بر تو کشیدند
گفتا: همه آن بود که بر لوح جبین بود

گفتم: که چرا مهر تو را ماه بگردید؟
گفتا: که فلک بر من بد مهر به کین بود

گفتم: که بسی جام تعب خوردی ازین پیش
گفتا: که شفا در قدح باز پسین بود

گفتم: که تو ای عمر مرا زود برفتی
گفتا: که فلانی چه کنم عمر همین بود؟

گفتم: که نه وقت سفرت بود چو رفتی
گفتا: که مگر مصلحت وقت درین بود

گفتم که: قرین بدت افکند بدین روز
گفتا که: مرا بخت بد خویش قرین بود

سلمان ساوجي

آريانا 02-25-2010 08:33 PM

ای برده اختیارم تو اختیار مایی
من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی

گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد
غم این قدر نداند کآخر تو یار مایی

من باغ و بوستانم سوزیده خزانم
باغ مرا بخندان کآخر بهار مایی

گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی
پس چیست زاری تو چون در کنار مایی

گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را
گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی

سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم
گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی

گفتم چو چرخ گردان والله که بی‌قرارم
گفت ار چه بی‌قراری نی بی‌قرار مایی

شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی
آن راز را نهان کن چون رازدار مایی

مولانا

آريانا 02-25-2010 08:35 PM

آمد رسول عشق تو چون ساقی صبوح
با جام باده‌ای که مر آن را خمار نیست

گفتم که ناتوانم و رنجورم از فراق
گفتا بگیر هین که گه اعتذار نیست

گفتم بهانه نیست تو خود حال من ببین
مپذیر عذر بنده اگر زار زار نیست

کارم به یک دم آمد از دمدمه جفا
هنگام مردنست زمان عقار نیست

گفتا که حال خویش فراموش کن بگیر
زیرا که عاشقان را هیچ اختیار نیست

تا نگذری ز راحت و رنج و ز یاد خویش
سوی مقربان وصالت گذار نیست

مولانا

آريانا 02-25-2010 08:40 PM

آن دلبر من آمد بر من
زنده شد از او بام و در من

گفتم قنقی امشب تو مرا
ای فتنه من شور و شر من

گفتا بروم کاری است مهم
در شهر مرا جان و سر من

گفتم به خدا گر تو بروی
امشب نزید این پیکر من

آخر تو شبی رحمی نکنی
بر رنگ و رخ همچون زر من

رحمی نکند چشم خوش تو
بر نوحه و این چشم تر من

بفشاند گل گلزار رخت
بر اشک خوش چون کوثر من

گفتا چه کنم چون ریخت قضا
خون همه را در ساغر من

مریخیم و جز خون نبود
در طالع من در اختر من

عودی نشود مقبول خدا
تا درنرود در مجمر من

گفتم چو تو را قصد است به جان
جز خون نبود نقل و خور من

تو سرو و گلی من سایه تو
من کشته تو تو حیدر من

گفتا نشود قربانی من
جز نادره‌ای ای چاکر من

جرجیس رسد کو هر نفسی
نو کشته شود در کشور من

اسحاق نبی باید که بود
قربان شده بر خاک در من

من عشقم و چون ریزم ز تو خون
زنده کنمت در محشر من

هان تا نطپی در پنجه من
هان تا نرمی از خنجر من

با مرگ مکن تو روی ترش
تا شکر کند از تو بر من

می‌خند چو گل چون برکندت
تا به سر شدت در شکر من

اسحاق تویی من والد تو
کی بشکنمت ای گوهر من

عشق است پدر عاشق رمه را
زاینده از او کر و فر من

این گفت و بشد چون باد صبا
شد اشک روان از منظر من

گفتم چه شود گر لطف کنی
آهسته روی ای سرور من

اشتاب مکن آهسته ترک
ای جان و جهان ای صدپر من

کس هیچ ندید اشتاب مرا
این است تک کاهلتر من

این چرخ فلک گر جهد کند
هرگز نرسد در معبر من

گفتا که خمش کاین خنگ فلک
لنگانه رود در محضر من

خامش که اگر خامش نکنی
در بیشه فتد این آذر من

باقیش مگو تا روز دگر
تا دل نپرد از مصدر من

مولانا

آريانا 02-26-2010 04:23 AM

مست تمام آمده است بر در من نیم شب
آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب

کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام
گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب

گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع
گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب

او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من
کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب

کردم برجان رقم شکر شب و مدح می
کامدن دوست را بود ز هر دو سبب

گرنه شبستی رخش کی شودی بی‌نقاب
ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب

گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک
درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب

گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من
عارض سیمین تو این رخ زرین سلب

گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست
گفتم معذور دار زر ننماید به شب

خاقاني

روشنا 02-26-2010 12:01 PM

گفتی:آسمان انتقام تو را از من گرفت
گفتم:من دعا نکردم

گفتی: او به من وفا نکرد
گفتم: حالا مثل من شدی ! بی وفایی , تو را شکست

گفتی : به تلخی مرگ نیلوفر ها شکستم
گفتم: تنها دل شکسته , هیچ مرهمی ندارد

گفتی: دستانت را به دستان من بسپار
گفتم: یک بار سپردم و آواره شدم

گفتی: قسم به عشق , این بار من مجنونم
گفتم: قسم به شب به آسمان دل سپرده ام

گفتی: چتر دلم را پناه دلت می کنم
گفتم: باران , سهمی از زندگی من است

گفتی: زیر باران خیس و بی پناه می شوی
گفتم: خیس شدن دلیل دیوانگی من است

گفتی: بگذار من شاهزاده ی قلبت باشم
گفتم: قلبم سالهاست با زخمی کهنه , زندگی می کند

گفتی: من آمدم تا مرهم دلت باشم
گفتم: دل نازپونه ها , مرهم دلم هستند

گفتی: دل به من بسپار
گفتم: دلت در هیاهوی بی وفایی دیگریست

گفتی: تو منتظر من بودی
گفتم: مدت هاست انتظار را , در نقاشی رویاهای محالم
رنگ آمیزی می کنم ... و تو دلت هنوز اسیر بی او بودن است


گفتی: از روزگار بی وفا دلم گرفته
گفتم: دل به دریا بسپار و از غم رها شو

گفتی: دلت با من نامهربان نبود
گفتم: دل تو بی وفایی را , برقاب آبی اش نوشت

گفتی: با هم از این دیار سفر کنیم
گفتم: تو سفر کردی و من تنها شدم

گفتی: این بار , تو همراه من بیا
گفتم: برو , من این دیار را عاشقانه دوست دارم

گفتی: او مثل تو عاشق نبود
گفتم: عاشقی درد سختی بود

گفتی: این بار من عاشقم
گفتم: پس برگرد! ... به سرزمینی که به نیت چشمانش دلم را آواره کردی
برگرد من سالهاست ,بی تو نفس می کشم

آريانا 02-26-2010 11:32 PM

دوش از درم آمد آن مه لاله نقاب
سیرش نه بدیدیم و روان شد به شتاب

گفتم که : دگر کیت بخواهم دیدن؟
گفتا که: به وقت سحر، اما در خواب

شيخ بهايي
.
.
.
.
گفتم که کنم تحفه‌ات ای لاله عذار
جان را، چو شوم ز وصل تو برخوردار

گفتا که بهائی، این فضولی بگذار
جان خود ز من است، غیر جان تحفه بیار

شيخ بهايي

آريانا 02-27-2010 06:57 PM

از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یار
شدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار

کار من شد چو سر زلف سیاهش درهم
حال من گشت چو خال رخ او تیره و تار

گفتم ای جان شدم از نرگس مست تو خراب
گفت در شهر کسی نیست ز دستم هشیار

گفتم این جان به لب آمد ز فراقت گفتا
چون تو در هر طرفی هست مرا کشته هزار

گفتم اندر حرم وصل توام مأوی بود
گفت اندر حرم شاه که را باشد بار

گفتم از درد تو دل نیک شود، گفتا نی
گفتم از رنج تو دل باز رهد، گفتا دشوار!

گفتم از دست ستم‌های تو تا کی نالم
گفت تا داغ محبت بودت بر رخسار

گفتم ای جان جهان چون که مرا خواهی سوخت
بکشم زود وزین بیش مرا رنجه مدار

در پس پرده شد و گفت مرا از سر خشم
هرزه زین بیش مگو کار به من بازگذار

گر کشم زار و اگر زنده کنم من دانم
در ره عشق تو را با من و با خویش چه کار

حاصلت نیست ز من جز غم و سرگردانی
خون خور و جان کن ازین هستی خود دل بردار

چون که عطار ازین شیوه حکایات شنود
دردش افزون شد ازین غصه و رنجش بسیار

با رخ زرد و دم سرد و سر پر سودا
بر سر کوی غمش منتظر یک دیدار

عطار نيشابوري

آريانا 02-27-2010 07:10 PM

نگارا، بی تو برگ جان که دارد؟
سر کفر و غم ایمان که دارد؟

اگر عشق تو خون من نریزد
غمت را هر شبی مهمان که دارد؟

دل من با خیالت دوش می‌گفت:
که این درد مرا درمان که دارد؟

لب شیرین تو گفتا: ز من پرس
که من با تو بگویم: کان که دارد؟

مرا گفتی که: فردا روز وصل است
امید زیستن چندان که دارد؟

دلم در بند زلف توست ور نه
سر سودای بی‌پایان که دارد؟

اگر لطف خیال تو نباشد
عراقی را چنین حیران که دارد؟

عراقي

آريانا 02-27-2010 10:03 PM

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

مولانا

آريانا 02-27-2010 10:14 PM

محتسب در نیم شب جایی رسید
در بن دیوار مستی خفته دید

گفت هی مستی چه خوردستی بگو
گفت ازین خوردم که هست اندر سبو

گفت آخر در سبو واگو که چیست
گفت از آنک خورده‌ام گفت این خفیست

گفت آنچ خورده‌ای آن چیست آن
گفت آنک در سبو مخفیست آن

دور می‌شد این سؤال و این جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب

گفت او را محتسب هین آه کن
مست هوهو کرد هنگام سخن

گفت گفتم آه کن هو می‌کنی
گفت من شاد و تو از غم منحنی

آه از درد و غم و بیدادیست
هوی هوی می‌خوران از شادیست

محتسب گفت این ندانم خیز خیز
معرفت متراش و بگذار این ستیز

گفت رو تو از کجا من از کجا
گفت مستی خیز تا زندان بیا

گفت مست ای محتسب بگذار و رو
از برهنه کی توان بردن گرو

گر مرا خود قوت رفتن بدی
خانهٔ خود رفتمی وین کی شدی

من اگر با عقل و با امکانمی
همچو شیخان بر سر دکانمی

مولانا

فرانک 02-28-2010 02:27 PM

مناظره ادبی زیبا
 
سیمین بهبهانی
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :
یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی


جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :
گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :
دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را


جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا :
صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست


عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی:
ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی
رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی
ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما
شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟
سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی
طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی
بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی
خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را
آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی
دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد …
دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی
معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند!
ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟
عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد
گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟
او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او
زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی
از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی
بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کنی
__________________

آريانا 02-28-2010 02:55 PM

سلام
فرانك M جان تكراري است...
با تشكر


http://p30city.net/showpost.php?p=69754&postcount=3

فرانک 02-28-2010 03:20 PM

منو ببخشید مخصوصا آریانا جون......
دیدم قشنگ بود ........منم کمی عجولم...

قاسم آقاوردی زاده 03-02-2010 05:27 PM

گفتم سلام ما را پاسخ نمی دهی گفت
اجلال پادشاهی با تو نمی شود جفت
گفتم شب از خیالت خوابم نمی برد گفت
در راه عشق ما کی عاشق دلی توان خفت ؟
گفتم دلم ز زلفت آشفته گشت و حیران
گفتا که عاشقان را همواره دل بیاشفت
گفتم که اشک چشمم تا چند خواهد ارزید
گفتا که این دو گوهر حتی گران بود مفت
گفتم که گفتت ای عشق راز نهان ما را
گفتا به گوش من دوش باد سحر گهی* گفت
· منظور این است که باد سحر گاهی هنگام سحر از جانب عاشق به راه افتاده و شب هنگام نزد معشوق رسیده است
قاسم آقاوردی زاده

آريانا 03-22-2010 01:38 AM

نگارا، بی تو برگ جان که دارد؟
سر کفر و غم ایمان که دارد؟

اگر عشق تو خون من نریزد
غمت را هر شبی مهمان که دارد؟

دل من با خیالت دوش می‌گفت:
که این درد مرا درمان که دارد؟

لب شیرین تو گفتا: ز من پرس
که من با تو بگویم: کان که دارد؟

مرا گفتی که: فردا روز وصل است
امید زیستن چندان که دارد؟

دلم در بند زلف توست ور نه
سر سودای بی‌پایان که دارد؟

اگر لطف خیال تو نباشد
عراقی را چنین حیران که دارد؟

عراقي

behnam5555 04-02-2010 05:56 PM

شعر ناگفته - مرحوم قیصر امین پور

نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز وهیچ کسی را
دیگردر این زمانه دوست ندارم
انگاراین روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیراهر چیز وهر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند
پسمن با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو نبرد...
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم.




behnam5555 04-02-2010 05:57 PM

باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند
باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

ابر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند
وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد

باتو،دریا با من مهربا نی می کند
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو،من با بهار می رویم
باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم
باتو،من در هر شکوفه می شکفم
باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم
باتو،من در روح طبیعت پنهانم
باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،
غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو،من با بهار می میرم
بی تو،من در عطر یاس ها می گریم
بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم
بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من،
بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،
شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگارهای من اند.


دکتر علی شریعتی


behnam5555 04-02-2010 05:59 PM



باران

َباز دل اسمان گرفته....
بغضش را با تمام وجود حس میکنم
از ان بغضهاست که اگر بشکند ویران می کند
خوش به حال اسمان که گهگاه بغض دارد و گهگاه ویران میکند
اسمان نمی داند که دل من تا ابد بغضی دارد که یارای شکستن ندارد
..............................................
بغض اسمان ترکیده ...
باران دلش می بارد
به دست و دل بازی اسمان غبطه میخورم.
به همه می بخشد کاملا به مساوات...
گویی ریزش قطره هایش را در هر صدم ثانیه تنظیم می کند
تا مبادا به کسی کمتر برسد
که نکند کسی از دستش دلخور شود
خوش به حالش..........
کاش ما ادمها هم کمی از سخاوت اسمان را داشتیم
عشقی را که میدادیم دیگر پس نمی گرفتیم
محبتی را که نثار می کردیم در انتظار جبرانش نبودیم
کاش......................

behnam5555 04-03-2010 12:13 PM

خیال تو....

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی؟...... محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود

behnam5555 04-03-2010 12:17 PM

در كویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم
می دانم كه نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم
در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو
نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است كه هرگز درآن ركودی نیست
می خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی
بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم
بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم
زلالی عشقت را از من مگیر، انشای چشمت را برایم بخوان
تا با شنیدن آن سرشار از شادی شوم
دریچه ی نگاهت را به روی من مبند مگذار تا نگاههای محبت آمیزت انتها یابد
بگذار تا با دلی سیر به تماشایت نشینم و از عمق نگاهت سیراب شوم
تو در پاسخ به عشقم همیشه سكوت را اختیار كردی
و هرگز به خود اجازه ندادی كه از لبانت شكوفه های عشق و محبت بیرون بیاید
و بوی عطر خوش آنان مرا مدهوش كند
ای رویای دیرینه ی من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم
بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زیر این باران زیبا خود را سیراب نمایم
بگذار تا برگهای خسته ی پاییزان به رقص عاشقی در بیایند
تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد
بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم
بگذار تا جاودانگی عشق را در خود ببینم
بگذارتا صدف دریای دل من باشی
كه مروارید درونش برایم درخشش عشق زیبای تو را داشته باشد
می خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم
ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید
که من او را چگونه دوست داشتم
ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم
اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم
عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشید
پس پذیرای آن باش و پرده ی بی مهری را بر روی آن مكش

behnam5555 04-03-2010 12:19 PM

هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را
هر گز نمی گیرد کسی در قلب من جای تو
را.......
گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو نیست بگو راست
بگو.....
مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم
مرگ آن است که از خاطر تو
با
همه ی خاطره ها محو شوم

behnam5555 04-03-2010 12:22 PM

گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش
تک پرنده عاشقی بودم
که
میان صدها هزار پرنده بتوانم
به قله بلندسرزمین هستی برسم و
پرواز کان نغمه سر دهم که...
من شیدای تو وعاشقانه دوستت دارم

behnam5555 04-03-2010 12:37 PM


عشق یعنی خون دل
یعنی جفا
عشق یعنی درد و دل یعنی صفا
عشق یعنی یک شهاب و
یک سراب
عشق یعنی یک سلام و یک جواب
عشق یعنی یک نگاه و یک نیاز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز

behnam5555 04-03-2010 12:38 PM


به روی گونه تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی تمام هستی ام نیلوفری بود تو هستی مرا چیدی و رفتی

GolBarg 04-06-2010 08:02 PM

بوسه يعني وصل شيرين دو لب
بوسه يعني خلسه در اعماق شب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعني آتش و گرماي تب
بوسه يعني لذت از دلدادگي لذت از شب , لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس طعم خوب عشق طعم شيريني به رنگ سادگي
بوسه آغازي براي ما شدن لحظه اي با دلبري تنها شدن


behnam5555 04-07-2010 09:30 AM


میدونید امروز داشتم به چی فکر میکردم؟به اینکه:
کاش نجار با میز و صندلی چوبی درخت میساخت
کاش من خورشید بودم تا قیر شب را ذوب میکردم
کاش میشد برای دیدن افکار جلوی آینه رفت
کاش میشد پالتویی را که تابستان به تنمان میکند را زمستان هم بپوشیم
کاش کاغذی سفید بودم تا نامه ای عاشقانه سیاهم میکرد
کاش میشد قفس را در پرنده محبوس کرد
کاش میشد آنقدر شتابزده گام بردارم که سایه ام هم به گرد پایم نرسد
راستی به این هم فکر میکردم :
آیا هزارپا تحمل صدای پاهایش را دارد؟

behnam5555 04-07-2010 09:32 AM



شکسته دل

ميخواهم برايت بنويسم، اما مانده ام که از چه چيز و چه کس بنويسم؟! از تو که

بي رحمانه مرا تنها گذاشتي يا از خودم که چون تک درختي در کوير

خشکم؟ از تو بنويسم که قلبت از سنگ بود يا از خودم که شيشه اي بي حفاظ بودم؟

امشب ازچه بنويسم؟از دستهايت که فقط سنگيني سيليهايت را به يادم مي آورد يا از

دستهايم که هر شب به سوي آسمان بلند ميکردم و از خدا به دعا ترا

ميخواستم و ديدگان باراني ام را همسفر دعاهايم ميکردم تا واسطه ي شفاعتم شوند؟

امشب از چه بنويسم؟از قلبي که مرا نخواست يا از قلبي که تو را خواست؟ شايد هم اگر

در دادگاه عشق محاکمه بشوم دادستان تو را مقصر نداند و بر زودباوري قلب من که تورا

بي ريا و مهربان انگاشت اتهام بزند...شايد از اينکه زود دلبسته شدم

و از همه ي وابستگي ها بريدم تا تو را داشته باشم به نوعي

گناهکار شناخته شوم.نه!نه! شايد هم گناه را بر گردن چشمان تو بگذارند که هيچ وقت

مرا نديد يا ديد و ناديده گرفت چون از انتخابش پشيمان شده بود...

مهرم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم که شايد دوري موجب دوستي بيشترمان شودو

تو معناي (دوست داشتن) يعني سفر به رويا را بداني.

شايد تو راست ميگفتي دوست داشتن حقيقتي بود براي شاد بودن قلبي که در قفس

سينه اش به ياد تو مي تپد. شايد از نظر تو دوست داشتن و مهر

ورزيدن بي معناست اما وقتي حضورش را در قلبت حس کني برايت معناي بودن ، ماندن و

خواستن را پيدا ميکند. چه سود که تو آنرا در قلبت حس نکردي و

معنايش را ندانستي ، از من بريدي و از اين آشيان پريدي مگر از من چه بد ديده بودي اي

نامهربان که ترکم کردي و دل برتنهائيم نسوزاندي.

اي کاش هيچ گاه نگاهمان با هم آشنا شده بود ، اي کاش هرگز نديده بودمت و دل به

تو دلشکن نمي بستم. اي کاش هيچ گاه عطر ياد و خاطرات گذشته در

مشام روحم باقي نمانده بود تا امروز مجبور به تحمل مجازات تنهايي شوم. اي کاش از

همان اول بي وفايي و ريا کاري تو را باور داشتم و اي کاش هيچ گاه

قدم در زندگي سردم نمي گذاشتي و من هيچ وقت صداي قدمهايت رادر کوچه ي بن بست

زندگي ام نشنيده بودم اما تو آمدي و در قلبم نشستي و معناي

دل بستن را به من آموختي اما زود رفتي و عهد ديرينمان را شکستي و دلم را به آتش

کشيدي و تا خاکستر آنرا بر باد ندادي که جاي پايت را پاک کني آسوده

نشدي.

تنها مرحمي که بر زخم قلب و روحم دارم اشکهاي لبريز از ملالي است که بي اختيار از

ديدگانم روان است . تو گريستن را با رفتنت به من آموختي .

انتظار باز آمدنت بهانه اي براي هاي هاي گريه هاي شبانه ام شد و علتي براي چشم به

راه دوختنم.

اما... امشب مينويسم تا تو بداني که ديگر با ياد آوري اولين ديدارمان چشمانم پر از اشک

نميشود چون بي رحمي آن قلب سنگين را باور دارم.

امشب ديگر اجازه نخواهم داد که قدم به حريم روياهايم بگذاري چون اينبار من اينطور

خواسته ام.

هر چند که علت رفتنت را نمي دانم و علت پا گذاشتن روي تمام حرفهايت را اما،...باور کن

... که ديگر باور نخواهم کرد عشق را...ديگر باور نميکنم محبت را...

و اگر باز گردي به تو نيز ثابت خواهم کرد...

behnam5555 04-07-2010 09:48 AM


شعری از نیکولای گومیلیٌف

این شعر را نیکولای گومیلیٌف، شوهر آننا اخماتوا به همسرش هدیه کرده بود. گومیلیف، یکی از شاعران نامدار عصر سیمین ادبیات روسیه است. دلیل این که درزبان های دیگر، از جمله فارسی، شهرت چندانی ندارد، دشواری ترجمه ی شعرهای اوست.

نیکولای گومیلیف مردم قلم و قدم بود. او در جنگ اول جهانی به عنوان افسر در ارتش روس خدمت می کرد. در سال 1922 او را به جرم توطئه علیه انقلاب اکتوبر توقیف و تیرباران کردند
.

پسر نیکلای گومیلیف و آننا اخماتوا، لیو گومیلیف، در دهه ی سی در دوران اختناق استالین، توقیف و بعد تبعید شد. لیو گومیلیف، بعدها یکی از بزرگترین تاریخ نویسان و نظریه پردازان تاریخ در شوروی گردید.

زرافه

امروز نگاهت به ویژه اندوه اندود است
و زانوانت در آغوش دستان به ویژه ظریفت،
گوش کن: در دور دست، در آبگیر چاد
زرافه ی ظریفی قدم می زند.

چه استواری و لطفی که او راست،
جلدش مزین با نقش و نگارهای سحر آمیزی
که فقط ماه را یارای برابری با آنهاست
هنگامی که لغزان و جنبان در آبگیرهای وسیع به راه می افتد.

در دور دست بسان بادبان های رنگی کشتی است
و دویدنش مواج، چون پرواز خوشبخت پرنده یی.
می دانم که زمین معجزه های زیادی را گواه خواهد بود
هنگامی که او در غروب به غار مرمرین پنهان گردد.

من افسانه های شاد سرزمین های پررمز و رازی را می دانم
افسانه ی دختر سیاه و عشق آتشین سردار جوان قبیله،
اما تو مدت درازی ست که مه سنگین را نفس می کشی
و به چیزی جز باران باور نمی خواهی کرد

و چطور به تو حکایت کنم از باغ های استوایی
یا از نخل های لاغر و عطر گیاهانی که نامی هنوز برایشان نیست...
تو می گریی؟ گوش کن... در دوردست، در آبگیر چاد
زرافه ی ظریفی قدم می زند




شعری از لرمانتف

بیرون می شوم به راه، تنها
از ورای مه راه سنگفرشین می درخشد
شب آرامی ست. صحرا به خداوند گوش می دهد
و ستاره با ستاره گفتگو دارد.
و در آسمان ها شکوه معجزه آمیزی حاکم.
زمین در پرتو آبیرنگ خوابیده...
اما چرا اینهمه برای من چنین دردآور و دشوار است؟
آیا در انتظار چیزی هستم؟ پشیمانم از کاری؟
من از زندگی چیزی نمی خواهم
و از گذشته ذره یی متأسف نیستم؛
من به دنبال آزادی و آرامشم!
کاش می شد از یاد ببرم و به خوابی فرو روم
اما نه چنان خواب سردی که در گور...
کاش می شد جاودانه چنان بخوابم
که در سینه ام نیروی زندگی رویا می دید،
تا با هر نفس سینه ام بالا می آمد؛
تا تمام شب، تمام روز، برای گوشهایم نوازشگرانه
صدای شیرینی از عشق ترانه می سرود
تا جاوانه بر فراز سرم، بلوط جاوادنه سبز
می خمید و شر شر می کرد.



آريانا 04-14-2010 10:14 PM

مرا گویی چه سانی من چه دانم
کدامی وز کیانی من چه دانم

مرا گویی چنین سرمست و مخمور
ز چه رطل گرانی من چه دانم

مرا گویی در آن لب او چه دارد
کز او شیرین زبانی من چه دانم

مرا گویی در این عمرت چه دیدی
به از عمر و جوانی من چه دانم

بدیدم آتشی اندر رخ او
چو آب زندگانی من چه دانم

اگر من خود توام پس تو کدامی ؟!!
تو اینی یا تو آنی من چه دانم

چنین اندیشه‌ها را من کی باشم
تو جان مهربانی من چه دانم

مرا گویی که بر راهش مقیمی
مگر تو راهبانی من چه دانم

مرا گاهی کمان سازی گهی تیر
تو تیری یا کمانی من چه دانم

خنک آن دم که گویی جانت بخشم
بگویم من تو دانی من چه دانم

ز بی‌صبری بگویم شمس تبریز
چنینی و چنانی من چه دانم

مولانا

behnam5555 04-22-2010 10:33 AM



می گویند مرا آفریدند
از استخوان
دنده چپ مردی
به نام آدم

حوایم نامیدند

یعنی زندگی

تا در کنار
آدم
یعنی انسان

همراه و هصدا

باشم


می گویند

میوه سیب را
من خوردم
شاید هم گندم را

و مرا به نزول انسان از بهشت

محکوم می
نمایند

بعد از خوردن گندم

و یا شاید سیب

چشمان شان باز گردید

مرا
دیدند
مرا در برگ ها پیچیدند

مرا پیچیدند در برگ ها

تا شاید

راه
نجاتی را از معصیتم
پیدا کنند




نسل انسان زاده منست

من

حوا

فریب
خوردۀ شیطان
و می گویند

که درد و زجر انسان هم

زاده منست

زاده
حوا
که آنان را از عرش به خاکی دهر فرو افکند

شاید گناه من باشد

شاید
هم از فرشته ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا

به بازی گرفت و
فریبم داد
مثل همه که فریبم می دهند

اقرار می کنم

دلی پاک

معصومیت
از تبار فرشتگان
و باوری ساده تر و صاف تر از اب های شفاف جوشنده یک
چشمه دارم

با گذشت قرن ها

باز هم آمدم

ابراهیم زادۀ من بود

و
اسماعیل پروردۀ من

گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را
در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند

و
گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند

فاطمه من بودم

زلیخای
عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم

زن لوط و زن ابولهب و زن نوح

ملکه
سبا
من بودم و

فاطمه زهرا هم من


گاه بهشت را زیر پایم نهادند
و
گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند

گاه سنگبارانم نمودند و

گاه
به نامم سوگند یاد کرده، و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند

گاه
زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم

جنگیدند و

گاه قربانی غرورم
نمودند و
گاه بازیچه خواهشاتم کردند


اما حقیقت بودنم را

و نقش
عمیق کنده کاری شده هستی ام را بر
برگ برگ روزگار

هرگز
!
منکر
نخواهند شد
من

مادر نسل انسان ام

من

حوایم، زلیخایم، فاطمه ام،
خدیجه ام
مریمم

من

درست همانند رنگین کمان

رنگ های دارم روشن و
تیره
و حوا مثل توست ای ادم

اختلاطی از خوب و بد

و خلقتی از
خلاقی که مرا
درست همزمان با تو افرید

پس بیاموز تا سجده کنی

درست
همانطور که فرشتگان در بهشت
بر من سجده کردند

بیاموز

که من

نه
از پهلوی چپ ات
بلکه

استوار، رسا و همطراز

با تو

زاده شدم

بیاموز
که من
مادر این دهرم و تو

مثل دیگران

natanaeil 04-22-2010 01:20 PM

خورشید دارد غروب میکند
نشانی از بادبادکهای من نیست
حالا که میتوانم آنها را به همه ی شبهایم وارد کنم
حالا که در پاشنه ی کفشم رشد کرده ام
حالا که امضایی دارم
و می توانم تقاضای مهاجرت بنویسم

بادبادکهای من هرگز آن سوی غروب پرواز نکردند
وگرنه دستهای مرا با خود میبردند
وگرنه دستهایم با نخهای کشنده شان میرفتند

همیشه صدائی بود که نمی گذاشت،که فرمان میداد
بیا پایین دختر
دم غروبی
از لب بوم
بیا پایین
بیا پایین
بیا پایین
بیا پایین
بیا پایین
بیا پایین.......

ابریشم 04-22-2010 01:35 PM












هركجا عشق‌ آید و ساكن‌ شود هرچه‌ ناممكن‌ بود ممكن‌ شود در جهان‌ هر كار خوب‌ و ماندنی‌ست‌ ردپای‌ عشق‌ در او دیدنی‌ست.

‌به‌ راستی‌ مگر می‌شود عشق‌ را تعریف‌ كرد؟ مولانا در دشواری‌ آن‌ می‌گوید:
هرچه‌ گویم‌ عشق‌ را شرح‌ و بیان‌ چون‌ به‌ عشق‌ آیم، خجل‌ گردم‌ از آن‌ و درجای‌ دیگری‌ از مثنوی:
در نگنجد عشق‌ در گفت‌ و شنید عشق‌ دریایی‌ است‌ بحرش‌ ناپدید و خود در پایان‌ شعر اعتراف‌ كرده‌ام‌ كه: «سالك» آری‌ عشق‌ رمزی‌ در دل‌ است‌ شرح‌ و وصف‌ عشق‌ كاری‌ مشكل‌ است‌ ‌ ‌اما آنچه‌ موجب‌ شد تا شما را در احساس‌ خود در «تصویر عشق» شریك‌ كنم، مفاهیم‌ و تعابیری‌ از كار و زندگی‌ و كیفیت‌ در پیوند با عشق‌ است‌ كه‌ می‌تواند شرایط‌ و محیطكاری‌ لطیف‌تر، باكیفیت‌تر و عارفانه‌تر و حتماً‌ سودآورتری‌ را فراهم‌ آورد.
‌ ‌جبران‌ خلیل‌ جبران‌ در كتاب‌ «پیامبر» در فصل‌ «كار» می‌نویسد: «كار با عشق‌ آن‌ است‌ كه‌ پارچه‌ای‌ را با تاروپود قلب‌ خود ببافی‌ بدان‌ امید كه‌ معشوق‌ تو آن‌ را بر تن‌ خواهدكرد... اگر نمی‌توانی‌ با عشق‌ كار كنی‌ بهتر است‌ كار خود را ترك‌ كنی‌ و بر دروازه‌ معبد بنشینی‌ و صدقات‌ كسانی‌ را كه‌ با عشق‌ كار می‌كنند بپذیری...».



●‌ ‌تصویر عشق‌



ای‌ كه‌ می‌پرسی‌ نشان‌ عشق‌ چیست‌ عشق‌ چیزی‌ جز ظهور مهر نیست‌
عشق‌ یعنی‌ مهر بی‌اما، اگر عشق‌ یعنی‌ رفتن‌ با پای‌ سر
عشق‌ یعنی‌ دل‌ تپیدن‌ بهر دوست‌ عشق‌ یعنی‌ جان‌ من‌ قربان‌ اوست‌
عشق‌ یعنی‌ مستی‌ از چشمان‌ او بی‌لب‌ و بی‌جرعه، بی‌می، بی‌سبو
عشق‌ یعنی‌ عاشق‌ بی‌زحمتی‌ عشق‌ یعنی‌ بوسه‌ بی‌شهوتی‌
عشق‌ یار مهربان‌ زندگی‌ بادبان‌ و نردبان‌ زندگی‌
عشق‌ یعنی‌ دشت‌ گلكاری‌ شده‌ در كویری‌ چشمه‌ای‌ جاری‌ شده‌
یك‌ شقایق‌ در میان‌ دشت‌ خار باور امكان‌ با یك‌ گل‌ بهار
در خزانی‌ بر گریز و زرد و سخت‌ عشق، تاب‌ آخرین‌ برگ‌ درخت‌
عشق‌ یعنی‌ روح‌ را آراستن‌ بی‌شمار افتادن‌ و برخاستن‌
عشق‌ یعنی‌ زشتی‌ زیبا شده‌ عشق‌ یعنی‌ گنگی‌ گویا شده‌
عشق‌ یعنی‌ ترش‌ را شیرین‌ كنی‌ عشق‌ یعنی‌ نیش‌ را نوشین‌ كنی‌
عشق‌ یعنی‌ اینكه‌ انگوری‌ كنی‌ عشق‌ یعنی‌ اینكه‌ زنبوری‌ كنی‌
عشق‌ یعنی‌ مهربانی‌ درعمل‌ خلق‌ كیفیت‌ به‌ كندوی‌ عسل‌
عشق، رنج‌ مهربانی‌ داشتن‌ زخم‌ درك‌ آسمانی‌ داشتن‌
عشق‌ یعنی‌ گل‌ بجای‌ خارباش‌ پل‌ بجای‌ این‌ همه‌ دیوار باش‌
عشق‌ یعنی‌ یك‌ نگاه‌ آشنا دیدن‌ افتادگان‌ زیرپا
زیرلب‌ با خود ترنم‌ داشتن‌ برلب‌ غمگین‌ تبسم‌ كاشتن‌
عشق، آزادی، رهایی، ایمنی‌ عشق، زیبایی، زلالی، روشنی‌
عشق‌ یعنی‌ تنگ‌ بی‌ماهی‌ شده‌ عشق‌ یعنی‌ ماهی‌ راهی‌ شده‌
عشق‌ یعنی‌ مرغهای‌ خوش‌ نفس‌ بردن‌ آنها به‌ بیرون‌ از قفس‌
عشق‌ یعنی‌ برگ‌ روی‌ ساقه‌ها عشق‌ یعنی‌ گل‌ به‌ روی‌ شاخه‌ها
عشق‌ یعنی‌ جنگل‌ دور از تبر دوری‌ سرسبزی‌ از خوف‌ و خطر
آسمان‌ آبی‌ دور از غبار چشمك‌ یك‌ اختر دنباله‌دار
عشق‌ یعنی‌ از بدیها اجتناب‌ بردن‌ پروانه‌ از لای‌ كتاب‌
عشق‌ زندان‌ بدون‌ شهروند عشق‌ زندانبان‌ بدون‌ شهربند
در میان‌ این‌ همه‌ غوغا و شر عشق‌ یعنی‌ كاهش‌ رنج‌ بشر
ای‌ توانا ناتوان‌ عشق‌ باش‌ پهلوانا، پهلوان‌ عشق‌ باش‌
پوریای‌ عشق‌ باش‌ ای‌ پهلوان‌ تكیه‌ كمتر كن‌ به‌ زور پهلوان‌
عشق‌ یعنی‌ تشنه‌ای‌ خود نیز اگر واگذاری‌ آب‌ را بر تشنه‌تر
عشق‌ یعنی‌ ساقی‌ كوثر شدن‌ بی‌پرو بی‌پیكر و بی‌سرشدن‌
نیمه‌ شب‌ سرمست‌ از جام‌ سروش‌ در به‌ در انبان‌ خرما روی‌ دوش‌
عشق‌ یعنی‌ خدمت‌ بی‌منتی‌ عشق‌ یعنی‌ طاعت‌ بی‌جنتی‌
گاه‌ بر بی‌احترامی‌ احترام‌ بخشش‌ و مردی‌ به‌ جای‌ انتقام‌
عشق‌ را دیدی‌ خودت‌ را خاك‌ كن‌ سینه‌ات‌ را در حضورش‌ چاك‌ كن‌
عشق‌ آمد خویش‌ را گم‌ كن‌ عزیز قوتت‌ را قوت‌ مردم‌ كن‌ عزیز
عشق‌ یعنی‌ مشكلی‌ آسان‌ كنی‌ دردی‌ از درمانده‌ای‌ درمان‌ كنی‌
عشق‌ یعنی‌ خویشتن‌ را گم‌ كنی‌ عشق‌ یعنی‌ خویش‌ را گندم‌ كنی‌
عشق‌ یعنی‌ خویشتن‌ را نان‌ كنی‌ مهربانی‌ را چنین‌ ارزان‌ كنی‌
عشق‌ یعنی‌ نان‌ ده‌ و از دین‌ مپرس‌ در مقام‌ بخشش‌ از آئین‌ مپرس‌
هركسی‌ او را خدایش‌ جان‌ دهد آدمی‌ باید كه‌ او را نان‌ دهد
در تنور عاشقی‌ سردی‌ مكن‌ در مقام‌ عشق‌ نامردی‌ مكن‌
لاف‌ مردی‌ می‌زنی‌ مردانه‌ باش‌ در مسیر عاشقی‌ افسانه‌ باش‌
دین‌ نداری‌ مردی‌ آزاده‌ شو هرچه‌ بالا می‌روی‌ افتاده‌ شو
در پناه‌ دین‌ دكانداری‌ مكن‌ چون‌ به‌ خلوت‌ می‌روی‌ كاری‌ مكن‌
جام‌ انگوری‌ و سرمستی‌ بنوش‌ جامه‌ تقوی‌ به‌ تردستی‌ مپوش‌
عشق‌ یعنی‌ ظاهر باطن‌نما باطنی‌ آكنده‌ از نور خدا
عشق‌ یعنی‌ عارف‌ بی‌خرقه‌ای‌ عشق‌ یعنی‌ بنده‌ بی‌فرقه‌ای‌
عشق‌ یعنی‌ آن‌ چنان‌ در نیستی‌ تا كه‌ معشوقت‌ نداند كیستی‌
عشق‌ باباطاهر عریان‌ شده‌ در دوبیتی‌های‌ خود پنهان‌ شده‌
عاشقی‌ یعنی‌ دوبیتی‌های‌ او مختصر، ساده، ولی‌ پرهای‌ و هو
عشق‌ یعنی‌ جسم‌ روحانی‌ شده‌ قلب‌ خورشیدی‌ نورانی‌ شده‌
عشق‌ یعنی‌ ذهن‌ زیباآفرین‌ آسمانی‌ كردن‌ روی‌ زمین‌
هركه‌ با عشق‌ آشنا شد مست‌ شد وارد یك‌ راه‌ بی‌ بن‌بست‌ شد
هركجا عشق‌ آید و ساكن‌ شود هرچه‌ ناممكن‌ بود ممكن‌ شود
در جهان‌ هر كار خوب‌ و ماندنی‌ است‌ ردپای‌ عشق‌ در او دیدنی‌ست‌
«سالك» آری‌ عشق‌ رمزی‌ در دل‌ست‌ شرح‌ و وصف‌ عشق‌ كاری‌ مشكل‌ست‌
عشق‌ یعنی‌ شور هستی‌ دركلام‌ عشق‌ یعنی‌ شعر، مستی‌ والسلام‌

آريانا 04-24-2010 07:44 PM

مرسی از دوستان http://up.iranblog.ir/7/1272157205.gif........اما اینا که هیچکدومش مناظره نیست:53:

آريانا 05-24-2010 09:56 AM

ناگهم آمد فرا پیری فرخ‌لقا
خاک رهش عقل را آمده کحل بصر

پیر نه بدر دجی بدر نه شمس ضحی
شمس نه نور خدا چون خضر اندر خضر

عقل نخست از کمال صبح دوم از جمال
عرش برین از جلال چرخ کهن از کبر

گفت که ای وز کجا؟ گفتم از اهل وفا
گفت چه داری بیار گفتمش اینک هنر

خنده‌زنان گفت خیز و یحک از اینجا گریز
هی منشین الفرار گفتمش این‌المفر

گفت روان می‌شتاب تا در دولت جناب
گفتمش آنجا کجاست گفت زهی بی‌خبر

درگه شاه زمان سده فخر جهان
صفدر عالی تبار سرور والاگهر


هاتف اصفهانی

فرانک 11-18-2010 04:12 PM

شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :


تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت



بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت



و از اونا جالب تر جوابیه که یه شاعر جوان به نام جواد نوروزی پس از سالها به این دو تا شاعر داده
که بسیار جالبه :


دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

ساقي 12-10-2010 07:00 PM

مناظره های عاشقانه، ادیبانه، شاعرانه
 

ما خاك راه را به نظر كيميا كنيم
صد درد را به گوشه‌ي چشمي دوا كنيم
در حبس صورتيم و چنين شاد و خرّميم
بنگر كه در سراچه‌ي معنا چه‌ها كنيم
رندان لا ابالي و مستان سر خوشيم
هشيار را به مجلس خود كي رها كنيم
موج محيط ، گوهر در ياي عزّتيم
ما ميل دل به آب وگِل آخر چرا كنيم
در ديده روي ساقي و بر دست جام مي
باري بگو كه گوش به عاقل چرا كنيم
ما را نفس چو از دم عشق است لاجرم
بيگانه را به يك نفسي آشنا كنيم


..


اکنون ساعت 12:39 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)