![]() |
فرشاد غزل را که به هق هق افتاده بود از جا بلند کرد و به اتفاق راهی منزل شدند.
زمانی که غزل به منزل رسید به اتاقش رفت و تا مدتی در اتاقش گریست. این اتفاق باعث شد او به فرشاد بیش از پیش نزدیک شود.فرشاد نیز حضور او را در کنار خود پذیرفته بود و حرفهایش را با او در میان می گذاشت.فرشاد حتی برگه اي را که از محضر دریافت کرده بودند به او نشان داد.غزل با تأسف با خود فکر کرد که اي کاش میشد جلوي بعضی از حادثه ها را گرفت.او به فرشاد بیش از پیش علاقه مند شده بود ؛ اما علاقه اش از نوعی دیگر بود ، علاقه یک خواهر به برادرش. او از هر فرصتی استفاده میکرد تا وسایل راحتی فرشاد را فراهم کند ، براي فرشاد غذایش را به اتاقش میبرد و خلاصه محبتش را با تمام وجود به او ابراز میکرد. فرشاد همچنان منزوي بود و تغییر قابل توجهی در رفتارش پدید نیامده بود.او فقط با غزل راحت بود و گاهی اوقات با او در حیاط قدم میزد و صحبت میکرد.گاهی اوقات هم او را به اتاقش دعوت میکرد تابا هم به آهنگهایی که او دوست داشت گوش بدهند. با این حال منیژه و محمود از اینکه میدیدند عاقبت او با یک نفر رابطه برقرار کرده ، آن هم غزل که برایشان ثابت شده بود مانند فرشته خوشبختی بر آسمان زندگی از هم پاشیده شان ظهور کرده خیلی خوشحال بودند.آرزو میکردند غزل بتواند فرشاد را به زندگی عادي اش برگرداند. از طرفی غزل درگیر مسئله اي به نام محمد شده بود که تمام فکر و ذهنش را متوجه خود کرده بود.او از عروسی خواهر محمد تاکنون که سه هفته از آن می گذشت دو بار دیگر محمد را دیده بود و هر بار احساس کرده بود که دوست دارد باز هم او را ببیند. نخستین بار محمد را جلوي در آموزشگاه دید.آن روز غزل به همراه یکی از دخترانی که با او تازه آشنا شده بود از در آموزشگاه بیرون آمدند.محمد کنار خیابان داخل خودرواش نشسته بود و به در آموزشگاه چشم دوخته بود.او میدانست غزل تا چند لحظه دیگر بیرون خواهد آمد.او دو روز بود که درست در همین مکان می ایستاد تا غزل را ببیند و با او صحبت کند اما همین که غزل را میدید احساس میکرد که نمیتواند براي او نقش بازي کند.و بعد بدون اینکه حتی خود را نشان او بدهد پایش را به پدال گاز می فشرد و از آن مکان دور میشد.اما شب گذشته پس از اینکه یادگاري هاي فرشته و همچنین قطعه عکس او را پس از مدتها در میان کتابهایی که خیلی وقت بود به آن دست نزده بود بیرون آورد و به آنها نگاه کرد با خود تصمیم گرفت به هر قیمتی که شده کاري را که قرار بود انجام دهد عملی کند. محمد به هیچ چیز فکر نمیکرد جز اینکه بتواند به طریقی از فرشاد انتقام بگیرد و براي اینکار غزل را بهترین طعمه میدانست.به خوبی به یاد داشت که غزل دختر منوچهر است و فرشاد به او علاقه خاصی دارد. محمد با اینکه میدانست این کار به دور از شأن و اعتبار اوست اما فکر میکرد این کار تنها کاري است که قلب مجروح و درد کشیده او را راحت میکند و عقده تنفري را که سالها از فرشاد در قلبش جمع کرده بود با این کار از بین خواهد برد. محمد غزل را دید که با دختر دیگري از آموزشگاه بیرون آمد.چشمان او به غزل دوخته شد.احساس کرد خنجري از درون قلبش را پاره پاره میکند.با حرص دندانهایش را به هم فشرد و سعی کرد فکرش را به شب گذشته متمرکز کند اما موفق نمیشد ، احساس دوگانه اي داشت.نگاهش روي صورت مهتابگون غزل خیره مانده بود.با وجود فاصله زیادي که با او داشت اما به راحتی میتوانست چشمان او را به تصویر بکشد.چشمانی سیاره که راز نهفته درشب را در ذهن تداعی میکرد.ابروان هلالی و کمی پیوسته او چون قوس کمانی تیر به قلب او روانه میکرد.بینی متناسب و لبان کوچک او که به نگام گفتن حرف میم چون غنچه اي جمع میشد افکار متضاد و خوشایندي را به مغز محمد القا میکرد. غزل بدون توجه به اطراف در حال صحبت با دوستش بود.حتی از فکرش هم خطور نمیکرد که محمد از فاصله ده قدمی او را زیر نظر دارد.حالت محمد چون ببر خطرناکی بود که به کمین نشسته باشد. غزل از دوستش خداحافظی کرد و هر کدام راه خود را که درست مخالف هم بود در پیش گرفتند.محمد به سمت غزل حرکت کرد. غزل با شنیدن صداي آشنایی که نام او را میخواند سرش را به طرف خودرویی چرخاند که سرعتش را با گامهاي او تنظیم کرده بود.با تعجب محمد را دید. غزل بطرف او رفت و با لبخند گفت:"سلام". محمد پیاده شد و نشان داد که از دیدن غزل تعجب کرده است و گفت:"سلام ، اینجا چه میکنی؟" غزل به پشت سر اشاره کرد و گفت:"آموزشگاه من در این خیابان است ، آنجا که تابلوي زرد و قرمز دارد". محمد به سمتی که او اشاره کرده بود نگاه کرد و گفت:"بله ، فراموش کرده بودم ، خب حالتان چطور است؟" "متشکرم ، شما چطورید؟مهشید جان چه میکند؟" "او هم خوب است". غزل با لبخند گفت:"هنوز دایی نشده اید؟" "دیگر چیزي نمانده ، فکر میکنم کمتر از سه هفته". غزل با خوشحالی دستهایش را به هم زد و گفت:"واي چه خوب". محمد به او گفت که سوار شود تا او را برساند.غزل تشکر کرد و گفت نمیخواهد مزاحم او شود اما محمد گفت:"من این مزاحمت را خیلی دوست دارم". غزل سوار شد.او حال مادر و محبوبه و همچنین کتایون را از محمد پرسید و او حال یک به یک را براي غزل توضیح داد. "حال مادر که خیلی خوب است ، یعنی از اینکه عاقبت مادربزرگ میشود خیلی خوشحال است.فقط دلش براي شما تنگ شده و گاهی به مهشید میگوید که ما شب عروسی محبوبه آنقدر به دوست تو زحمت دادیم که دیگر به منزل ما پا نمیگذارد". "نه باور کنید اینطور نیست ، این درسها به حدي سرم را گرم کرده که مهلت جایی رفتن را به من نمیدهد.من مهتاب خانم را مثل مادر خودم دوست دارم و حتماً مزاحمشان میشوم". "مادر هم شما را مثل محبوبه و مهشید دوست دارد". آن روز محمد غزل را به منزل عمویش رساند و پس از دادن شماره تلفن خودش از او خواست گاهی با او تماس بگیرد.غزل به کارت ویزیت محمد نگاه کرد و گفت:"خداي من ، من تا حالا نمیدانستم شما پزشک هستید". محمد با تواضع سرش را خم کرد.غزل پس از خداحافظی پیاده شد.بار دومی که غزل محمد را دید درست جلوي آموزشگاه بود.غزل به محض بیرون آمدن متوجه او شد.محمد به او گفت براي کاري به شرکتی که در همین خیابان است آمده بوده و بعد با خودش فکر کرده که کمی صبر کند تا او را ببیند.آن روز هم محمد غزل را به منزل عمویش رساند و غزل شماره تلفن عمویش را به محمد داد. محمد نگاهی به شماره تلفن انداخت و با لبخند گفت:"شماره تلفن را روي قلبم حفظ میکنم اما از آن استفاده نمیکنم چون دوست ندارم براي تو دردسر ایجاد شود.تو هر وقت به مطب زنگ زدي میتوانی از بیماري به نام محمد عیادت کنی". غزل با نگرانی به او نگاه کرد و گفت:"بیمار؟" محمد با نگاهی عمیق به چشمان غزل نگاه کرد و گفت:"آره بیمار ،به نظر تو درد عشق نمیتواند کسی را بیمار کند؟" غزل سرش را زیر انداخت.آرزو کرد اي کاش در مقابل محمد آنقدر شهامت داشت تا به او بگوید که دوستش دارد.بدون اینکه به محمد نگاه کند از او خداحافظی کرد و هنگامی که او دور میشد به آرامی گفت:"دوستت دارم". محمد پس از پشت سر گذاشتن خیابان نگاهی به شماره تلفن انداخت و آن را مچاله کرد و از پنجره به خارج پرتاپ کرد. |
دو ماه از شروع کلاسهاي غزل می گذشت و او کماکان مشغول بود. تغییري در رفتار فرشاد رخ نداده بود جز اینکه
احساس می کرد حضور غزل و دیدن او برایش به صورت عادت درآمده و هنگامی که او کمی تاخیر داشت و یا قرار بود جایی برود احساس می کرد دلش می خواهد فریاد بکشد و زمین و زمان را به هم بدوزد. فرشاد با خود می جنگید تا بر این احساس جدید غلبه کند اما می دانست بدون اینکه بخواهد کم کم بندي از مژگان سیاه غزل بر دست و پایش گره می خوردو هرچه تلاش می کند این بند نامرئی سفت تر به دست و پایش پیچیده می شود. زمانی که غزل همراه پدر و مادرش مشغول صحبت و خنده بود خود را در چهاردیواري اتاق محبوس می کرد، اما روزهایی که غزل براي خواندن درس کنار استخر منزل روي چمنها می نشست از پنجره اتاقش به او خیره می شد. فرشاد نمی خواست بار دیگر علاقه اي را که نسبت به فرشته داشت تجربه کند. براي او فراموش کردن فرشته ممکن نبود،اما غزل براي او مانند فرشته رویایی دست نیافتنی نبود و حقیقتی زنده بود که کافی بود دست دراز کند و او را براي همیشه از آن خود کند، اما فرشاد از این مخاطره می ترسید. او می دانست با وجود اعتیادي که دارد نمی تواند همسر ایده آلی براي غزل باشد او همچنانکه از پشت پنجره اتاق به غزل خیره شده بود در ذهنش براي آینده نقشه می کشید . فرشاد خوب می دانست غزل او را دوست دارد، اما پیش از اینکه محبتش را به غزل ابراز کند می بایست با خودش کنار می آمد. او پیش از هر چیز می بایست اعتیادش را ترك می کرد او غزل را با گذشته اش آشنا کرده بود چون او باید می دانست که بر او چه گذشته است. اگر قرار بود با او ازدواج کند باید میدانست با چه مردي قرار است زندگی اش را آغاز کند. فرشاد مردي بود که با خود قرار گذاشته بود خرده هاي وجودش را بار دیگر جمع کند و براي غزل همسري باشد که او بتواند با نیروي عشق به شانه هایش تکیه کند. فرشاد تصمیم گرفت اعتیادش را ترك کند و به خاطر این کار باید با پدرش صحبت می کرد و از او کمک می خواست. با این فکر به سراغ تلفن اتاقش رفت و شماره شرکت پدر را گرفت. به محض برقراري ارتباط فرشاد خود را معرفی کرد و خواستار صحبت با پدرش شد. محمود هنگامی که فهمید فرشاد پشت خط است تعجب کرد.هزار فکر به سراغش آمد زیرا فرشاد پس از سهسال و اندي خواهان صحبت با او شده بود. محمود به سرعت گوشی تلفن را برداشت و با صدایی که از هیجان می لرزید گفت: بله پسرم تویی؟ -بله پدر ، من هستم. -خوشحالم صدایت را می شنوم ، می توانم کاري برایت انجام دهم؟ -بله به خاطر کاري مزاحمتان شده ام. -توهمیشه بهترین مزاحمی هستی که در عمرم سراغ دارم، هر چه می خواهی بگو. -چیزي لازم ندارم اما می خواهم برایم کاري انجام دهید. -فرشاد، من با تمام وجود حاضرم هر کاري که بخواهی برایت انجام دهم! -پشت تلفن نمی توانم صحبت کنم، اگر اشکالی ندارد قراري بگذارید تا بیرون همدیگر را ببینیم. محمود هیجان زده گفت : هرجور که تو بخواهی، همین الان راه می افتم. -کجا ببینمتان؟ -همان کافی شاپی که همیشه همدیگر را می دیدیم خوب است؟ -بله خیلی خوب است. پس تا یک ساعت دیگر شما راآن جا میبینم. فرشاد از او خداحافظی کرد. محمود همچنان که گوشی تلفن را در دست داشت چشمانش پر از اشک شد. سه سال بود که در آرزوي شنیدن کلامی از فرشاد سوخته بود. حالا فرشاد می خواست با او صحبت کند. محمود گوشی تلفن را سرجایش گذاشت و به سرعت از جا بلند شد و پس از برداشتن کتش از اتاق خارج شد. منشی با دیدن او از جا برخاست و با تعجب پرسید : آقاي رهام اتفاقی افتاده است ؟ محمود سرش را تکان داد و گفت : نه، فقط امروز کمی زودتر می روم، تمام قرارهاي امروز را عقب بیندازید چون ممکن است بر نگردم. -اما آقاي رهام، شما امروز قرار مهمی با شرکت پیمانکاري... -خانم مهم نیست، قرار را براي روز دیگري بگذارید. خدانگهدار. محمود به سرعت پله هاي شرکت را طی می کر. مستانه هاج و واج بود و به رئیسش که پله ها را دو تا یکی طی می کرد نگاه می کرد. او به خوبی می دانست که این قرار ملاقات چقدر براي شرکت اهمیت دارد و بازهم می دانست که رئیسش چقدر مرتب و دقیق است. با خود گفت : یعنی چه کار مهمی براي آقاي رهام پیش آمده است که او چنین سراسیمه بود؟ و چون پاسخی پیدا نکرد نفس عمیقی کشید و سر جایش نشست و مشغول گرفتن شماره تلفن شرکت طرف قرارداد شد تا قرار آن روز را براي روز دیگري تعیین کند. محمود به سرعت پشت فرمان نشست و خود را به محل قرار رساند.از حدود سه سال پیش به این مکان پا نگذاشته بود و دیدن انجا برایش چون رفتن به مکان مقدسی بود. در فکر بود که فرشاد این ملاقات را به چه منظور ترتیب داده است. پیش خود فکرهاي مختلفی کرد. محمود خود را براي هر پیشنهادي از طرف فرشاد آماده کرده بود. براي او دیدن فرشاد و پاي صحبت او نشستن از هر چیز دیگري مهم تر بود. محمود همچنا که در فکر بود فرشاد را دید که به میزي که او نشسته بود نزدیک می شود. از جا برخاست و دستش را به طرف پسرش دراز کرد . فرشاد با او دست داد و با لبخند گفت : فکر نمی کردم اینقدر زود اینجا باشید ، فکر می کردم باید کمی منتظرتان باشم. محمود لبخند او را به جان خرید و با لبخند متقابلی گفت: اگر این مسابقه بود مطمئن باش من پیروز می شدم چون خیلی زوده که تو بخواهی بدانی یک پدر وقتی پسرش او را می طلبد چه سر و جانی گرو می گذارد تا خود را به او برساند. فرشاد به او نگاه کرد و نفس عمیقی کشید و ادامه داد: من در این مدت شما و مادر را خیلی اذیت کردم! محمود شنیدن چنین حرفهایی را از فرشاد بعید می دانست. با ناباوري به او نگاه کرد و گفت : پسرم دیر نشده، تو می توانی با برگشتنت به کانون عشق و علاقه من و مادرت سعی در جبران گذشته کنی. فرشاد سرش را بالا گرفت و به سقف نگاه کرد. دوباره به پدرش چشم دوخت و گفت : می خواهم ترك کنم ... از شما می خواهم در این مورد کمکم کنید. محمود در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت : حتی اگر جان من گرو خواسته شود به وجوت قسم حاضرم آن را به پایت بریزم. فرشاد و محمود ساعتی با هم گفتگو کردند و قرار بر این شد که فرشاد در بیمارستانی بستري شود تا اعتیادش را ترك کند. فرشاد از پدرش خواست غیر از خودش هیچ کس از ماجرا با خبر نشود به خصوص غزل. با شنیدن نام غزل از دهان فرشاد محمود متوجه شد علت اینکه فرشاد خواستار ترك مواد مخدر شده چه چیز می باشد. او با خوشحالی فکر کرد که وجود گرانبهاي غزل ، هم همسرش را به او برگردانده و هم تنها پسرش را که فکر می کرد او را براي همیشه از دست داده است. قرار بر این شد که فرشاد عنوان کند براي مدت یک ماه می خواهد به مسافرت برود. پس از این که موفق به ترك شد به منزل برگردد. زمانی که فرشاد و محمود از کافی شاپ خارج می شدند دلهایی پر از امید و آرزو در کالبدشان می تپید. فرشاد براي ترك در یکی از بیمارستانهاي خصوصی بستري شد و غیبت او با عذري که محمود براي او تراشیده بود براي منیژه و غزل موجه شد. غیبت فرشاد حوصله غزل را خیلی سر می برد. براي او که عادت کرده بود با فرشاد صحبت کندو گاهی همراه او به موسیقی گوش دهد و حتی فرشاد در درسهایش به او کمک کند خیلی سخت بود.رابطه او با غزل درست مثل برادري بود که او همیشه آرزوي داشتنش را داشت. از طرفی غزل هر روز محمد را ملاقات می کرد و در اثر این ملاقاتهاي پی در پی که با ابراز علاقه محمد همراه بود او هم احساس می کرد روز به روز علاقه اش به محمد افزوده می شود.او دیگر به نگاه محمد و صداي دلنشین و گرم او و همچنین شنیدن واژه هاي قشنگ عاشقانه از لبان او عادت کرده بود. براي غزل تلفن کردن به محمد مانند نفس کشیدن شده بود. او هر روز سر ساعتی مشخص با محمد تماس می گرفت. محمد با علم به اینکه غزل پشت خط می باشد خودش گوشی تلفن را بر می داشت و با کلام گرمش آتش عشق را در قلب غزل شعله ورتر می کرد.غزل پس از دوازدهمین بار که با محمد به منزل باز می گشت با صراحت به عشقش نسبت به او اعتراف کرد و به او گفت که او هم از صمیم قلب دوستش می دارد. بر خلاف خواسته محمد، براي او هم این احساس کم کم بوجود می آمد که غزل را دوست دارد و نمی تواند از او دل بکند و چون می دید که ممکن است این علاقه برایش دردسر شود و نتواند او را به نیت پلیدي برساند که به خاطر آن با غزل از عشق گفته بود به این فکر افتاد که نقشه اش را زودتر عملی کند. محمد با دیدن غزل تصمیم می گرفت از کاري که قصد انجامش را داشت منصرف شود و با افتادن به پاي او به نیت شومی که در دل می پروراند اقرار کند. اما احساس تنفري که گاهی اوقات بر او غلبه می کرد و همچنین رفتن به سر خاك فرشته باعث می شد محبتی که در دلش نسبت به غزل احساس می کرد و می رفت تا به عشقی آتشین تبدیل شودهم نتواند با نفرتی که اواز فرشاد در دل داشت برابري کند. محمد بارها با فریاد به خود یادآور شده بود : در قلب عشق و تنفر یک جا جمع نمی شود. با این حرف می خواست به خود تلقین کند که غزل را دوست ندارد و فقط براي هدف خاصی با او طرح دوستی ریخته است. به همین منظور دست بکار شد و کلید ویلاي یکی از دوستانش را که در منطقه اوین بود گرفت و بعد براي اجراي نقشه اش منتظر نخستین فرصت شد. غزل مطابق هر روز به محمد تلفن کرد و به او گفت که خیلی دلش براي او تنگ شده است. او به محمد گفت که در منزل بزرگ عمویش تنهاست و حوصله هیچ کاري ندارد. محمد با مهارت و بدون این که غزل حتی شک کند از او علت تنهایی اش را پرسید. غزل به او گفت که عمو و زن عمویش براي دیدن فرانک که تازه وضع حمل کرده به اصفهان رفته اند. آن دو می خواستند او را هم همراه ببرند که با وجود کلاسهاي او این کار عملی نبود اما قرار شد زن عمویش چند روزي که فرانک در بیمارستان است آنجا بماند و پس از مرخص شدن فرانک را به تهران بیاورد.اما عمویش فردا شب برمی گردد. |
محمد احساس کرد فرصتی که به دنبالش بوده به بهترین نحو پیدا شده است. او به غزل گفت که اگر می تواند همین الان
آماده شود تا او به دنبالش بیاید و با هم گشتی بزنند. غزل که از تنهایی خیلی کلافه بود قبول کرد و با خوشحالی آماده شد. او پیش از آن که از منزل خارج شود به پروانه گفت که براي دیدن یکی از دوستانش که براي عروسیش رفته بود به منزل آنان می رود. پروانه که می دانست غزل دوستی در تهران دارد موافقت کرد و به او سفارش کرد تا شب نشده به منزل بر گردد. غزل او را بوسید و از محبت مادرانه او تشکر کرد. ئر حالی که با شادي قدم بر می داشت از منزل خارج شدو سر خیابان، محمد را منتظر خودش دید و با شادي سوار خودرو او شد.غزل و محمد به رستورانی رفتند تا کمی صحبت کنند. آن روز محمد کت و شلواري مشکی به همراه بلوزي زرشکی رنگ به تن داشت که غزل کلی از آن و این که چقدر به او می آید تعریف و تمجید کرد. محمد با لبخند به غزل نگاه می کرد.او با حرارت از اتفاقاتی که سر کلاس درس برایش افتاده بود تعریف می کرد و با خنده هایش محمد را به خنده واداشته بود. محمد یقین اشت که جز غزل کسی نمی تواند اتفاقات روزمره را به این زیبایی تعریف کند به طوري که کسی که آن را می شنود احساس نکند که این اتفاقات چقدر خسته کننده و تکراري هستند. محمد همچنان که به غزل نگاه میکرد در دل زیبایی او را ستود و همچنین بیان زیبا و حالتهاي قشنگی که هنگام صحبت کردن از خود نشان می داد او را از انجام هر گونه کاري که در پیش گرفته بود منصرف کرد. محمد از درون ملتهب و نگران بود.او مدتها منتظر چنین فرصتی بود اما حالا که این فرصت را بدست آورده بود دوست داشت از آن فرار کند. محمد براي منحرف کردن فکرش از احساسی که در درونش بوجود آمده بود به غزل نگاه کرد و گفت : عمویت به جز یک دخترکه گفتی به تازگی صاحب فرزندي شده ، فرزند دیگري ندارد؟ غزل با شادي گفت : اوه چرا. عمو به غیر از فرانک یک پسر به نام فرشاد دارد که مدتی است به مسافرت رفته. محمد احساس کرد نام فرشاد تمام وجود او را به لرزه انداخته است. غزل بدون توجه به چهره محمد که کم کم رنگ می باخت گفت : فرشاد مرد خیلی خوبی است، یک مرد واقعی ، طفلی... صداي محمد با خشونت حرف او را قطع کرد. -بسه دیگه. غزل که تاکنون چنین رفتاري از محمد ندیده بود هاج و واج به او نگاه کرد و در فکر بود که چه چیز باعث شده محمد تا این حد خشمگین شود.محمد چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. سپس به غزل که با حیرت به او خیره شده بود نگاه کرد و گفت : عزیزم متاسفم. شنیدن نام دیگري از لبان تو مرا تا حد جنون عصبانی کرد.تو نمی دانی یک عاشق حسودترین آدم دنیاست. غزل که تازه متوجه عصبانیت محمد شده بود ابروانش را بالا برد و گفت: یعنی تا این حد؟ اما نمی خواستم... محمد حرف او را قطع کرد و گفت : عزیزم بهتره به جاي بحث کردن از چیزهاي دیگري حرف بزنیم . -مثلاً از چی صحبت کنیم؟ -مثلاً از اینکه من چقدر دوستت دارم. قراره الان تو را با خودم به یک جاي خوب ببرم. غزل لبخند زد و گفت : خوب منم دوستت دارم و می خوام بپرسم کجا می خواهی منو ببري؟ -می خواهم ببرمت مهشید را ببینی. -یعنی بریم خونتون؟ -نه عزیزم، مهشید خونمون نیست، بیمارستانه . غزل دستهایش را به هم قلاب کرد و گفت : واي خداي من پس مهشید زاییده؟ محمد با لبخند سرش را تکان داد و گفت : آره ، یک پسر تپل و خوشگل مثل خودش به دنیا آورده . -واي، یعنی شبیه خودشه؟ -والله نمی دونم، مادرم که میگه عین کوچکی هاي من می مونه. غزل به محمد نگاه کرد و گفت :اگر به داییش رفته باشه بی شک یکی ازخوشگلترین مردهاي دنیاست . -بلند شو بریم. محمد و غزل از رستوران بیرون آمدند. محمد گفت : غزل کسی منتظر تو نیست؟ -عمو و زن عمو که خونه نیستند، فرشاد هم ... اما به سرعت حرفش را قطع کردو با ترس به محمد نگاه کرد.محمد مشغول باز کردن در خودرو بود و به ظاهر توجهی نکرد. اما از نفس عمیقی که کشید غزل متوجه شد که باز هم او را ناراحت کرده است. او نمی دانست چرا محمد اینقدر حساس است. با صداي آرامی گفت : فقط پروانه می دونه که من براي دیدن یکی از دوستام رفتم و زود بر می گردم. محمد به او نگاه کرد و گفت : پروانه؟ -زن خوبیه، با شوهرش رحمان از خیلیوقت پیش خونه عمویم کار می کنند و تقریباً همه کاره خونه هستند. -اگر قرار باشه امشب پیش مهشید بمانی می توانی؟ غزل با تعجب به او نگاه کرد و گفت : یعنی به عنوان همراه؟ -اي ، یه همچین چیزي. -آره ، تازه خیلی هم خوشحال میشم. -پس بریم؟ -من حاضرم ، اما اول باید برم منزل به پروانه جون بگم تا دلواپس نشه، بعد هم به عموجان زنگ بزنم و از او اجازه بگیرم. محمد تلفن همراهش را به طرف غزل گرفت و گفت : از همین جا زنگ بزن. غزل به محمد نگاه کرد و پس از چند لحظه تلفن را از او گرفت و شماره تلفن عمویش را گرفت.تا فاصله اي که ارتباط برقرار شود محمد به او گفت : بهتره بگی قراره امشب پیش یکی از دوستام باشم و نامی از کسی نبري. پس از چند بار ، عاقبت تماس برقرار شد. وقتی محمود صداي غزل را شنید با گرمی با او احوالپرسی کرد. غزل به او گفت که قرار است به ملاقات یکی از دوستانش که دربیمارستان بستري است برود و ممکن است شب به عنوان همراه پیش او بماند.محمود نامدوستش را پرسید و غرل نام مهشید را گفت. |
محمود از او پرسید : عزیزم این دوست تو آدم مطمئنی است؟ |
محمد بدون لبخند به او نگاه می کرد.
-خوب محمد باور کردم که عاشقترینی، تورو به خدا بلند شو بریم ، شاید مهشید الان منتظر ما باشه، مگه قرار نیست بریم پیش او. محمد طاقت نیاورد و با فریاد و گفت : ما قرار نیست جایی برویم، امیدوار بودم آنقدر احمق نباشی که وقتی می گویم تو را دزدیده ام فکر کنی شوخی می کنم فریاد محمد بند بند وجود غزل را به لرزه انداخت. هنوز با ناباوري به محمد نگاه می کرد. چشمان غزل نگاه محمد را می کاوید تا نقطه روشنی در آن پیدا کند اما چشمان سیاه او هیچ چیز را بروز نمی داد. اشک در چشمان غزل حلقه زده بود و باور نمی کرد این حرفها از دهان محمد بیرون آمده باشد.آنقدر به محمد اطمینان داشت که باورش نمی شد او بتواند چنین کاري کند. محمد نیشخندي زد و بدون اینکه به او نگاه کند گفت : به نظرت یک دختر را براي چه می دزدند؟ دو قطره اشک بر روي گونه هاي غزل چکید: به من نگو که تمام اون دیدارها، اون حرفها، و اون قرارها همه نقشه اي بود براي ربودن من! -متاسفانه همینطوره که فکر می کنی. هق هق غزل دل محمد را به درد آورد اما راهی را که شروع کرده بود باید به پایان می رساند. -اما من دوست خواهر تو هستم ، دوست مهشید! -اونم دوست من بود، اما عشقم را تصاحب کرد. غزل نمی دانست محمد از چه حرف می زند اما به نظرش رسید حال محمد طبیعی نیست . البته همین طور بود. محمد براي آنکه بدون احساس محبت و عشقی که نسبت به غزل احساس می کرد بتواند نقشه اش را عملی کند مقداري مشروب نوشیده بود، اما چون نخستین باري بود که لب به چنین چیزي می زد دچار سردرد شده بود. محمد خود را روي مبل رها کرد و گفت : غزل بسه، گریه نکن ، خسته شدم. -به خاطر پول منو دزدیدي؟ -نه! -پس براي چی منو به اینجا آوردي؟ -نمی دونم -اما من تو را دوست داشتم. -باور کن منم دوستت دارم. غزل با دست اشکهایش را پاك کرد تا بهتر بتواند او را ببیند. محمد سرش رابه تکیه گاه مبل گذاشته بود و با کف دستهایش به دو طرف پیشانی اش فشار می آورد. -دوستم داري؟ چطور چنین چیزي رو میگی در حالی که منو اینجا آوردي؟ -غزل یک لیوان آب به من بده. غزل متوجه شد محمد حالش خوب نیست. پرسید : از کجا؟ محمد پاسخ نداد و غزل با گیجی به اطراف نگاه کرد تا بفهمد آشپزخانه کدام طرف قرار دارد. آنجا را پیدا کرد و لیوانی آب از شیر آشپزخانه ریخت و به طرف محمد رفت. لیوان را به سمت محمد گرفت و به او گفت که برایش آب آورده. معلوم بود محمد در حال درد کشیدن است زیرا چشمانش را بسته بود و چهره اش را در هم کشیده بود. غزل با نگرانی به او نگاه می کرد و در این فکر بود که چه کار باید بکند تا حال محمد خوب شود. او از یاد برد که در چه شرایطی بود. به تنها چیزي که فکر می کرد این بود که کاري براي محمد انجام دهد. صداي محمد او را به خود آورد : ببین داخل کیف من قرص مسکن پیدا می کنی؟ غزل مانند شاگردي که منتظر دستور استادش باشد به سرعت در کیف او را باز کرد و با کمی جستجو قرصی که می دانست مسکن می باشد پیدا کرد و به سرعت آن را از کاغذش درآورد و همراه لیوان آب به محمد داد. محمد قرص را بلعید و سرش را به پشتی مبل تکیه داد. غزل نگران و منتظر روي مبلی روبروي او نشست و به او خیره شد. او محمد را دوست داشت، حتی پس از این که فهمید او را ربوده است. غزل دلیل کار محمد را نمی دانست و هر چقدر فکر می کرد به نتیجه نمی رسید. مدتی گذشت و غزل متوجه شد که محمد همانطور که سرش را به تکیه گاه گذاشته آرام به خواب رفته است. غزل نگاهی به اطراف انداخت و از جا بلند شد و به طرف محمد رفت و به او نگاه کرد. چهره محمد در خواب دوست داشتنی و مهربان بود. چشمان کشیده و ابروهاي پیوسته او حالت زیبایی به او می بخشید. به محمد نمی آمد مردي باشد که از روي هوي و هوس او را ربوده باشد. وقتی غزل به خود آمد متوجه شد مدتی است ایستاده و به صورت رباینده خود چشم دوخته و در دل با او راز و نیاز می کند. او با خود فکر کرد که چقدر محمد را دوست دارد و چقدر براي او سخت است قبول کند محمد براي ربودن او نقشه می کشیده است. غزل به سمت در ساختمان رفت و نگاهی به آن انداخت گشتی در منزل زد و تازه متوجه شد آنجا ویلایی کوچک می باشد که اتاق خوابی در طبقه بالا قرار دارد. جز در ورودي راهی به خارج نبود. پنجره هاي مشبک و زیبا دور تا دور اتاق نشیمن و آشپزخانه و دیگر اتاق ها قرار داشتند که همگی حفاظ آهنی داشتند. کسی نمی توانست به راحتی از راه پنجره ها داخل و یا خارج شود. غزل می دانست محمد کلید را در جیبش گذاشته است. همچنین تلفن همراه او در جیب بغل کتش بود و می توانست آن را بردارد و با جایی تماس بگیرد. براي این منظور به طرف کت محمد رفت که کنار او روي مبل بود. با حبس کردن نفس در سینه اش به ارامی تلفن را برداشت. هنگام بیرون آوردن تلفن متوجه صداي دسته کلید شد. کلید رد ورودي و همچنین سوئیچ محمد را دید.اکنون غزل هم تلفن داشت تا بتواند با جایی تماس بگیرد و هم کلید هاي منزل را تا بتواند خود را از آنجا نجات بدهد. سوئیچ خودرو محمد را هم داشت و می توانست خود را به جایی برساند. غزل به کلیدها و تلفن نگاه کرد و بعد نگاهی به محمد انداخت. اشک در چشمانش جمع شده بود. همه چیز براي رفتن مهیا بود اما تنها چیزي که به نظرش مهمترین و با ارزشترین بود قلبش بود که هنوز در گروي محبت او بود. غزل می توانست به راحتی از آنجا خارج شود و محمد را به دست قانون بسپارداما می دانست هیچ گاه نمی تواند قلبی را که با رضایت و با تمام وجود به او سپرده بود پس بگیرد. غزل مدتی فکرکرد. کیفش را باز کرد و ورق و کاغذ و خودکاري برداشت و در حالی که اشک از چشمانش فرو می چکید شروع به نوشتن کرد. وقتی کارش تمام شد کاغذ را روي میز جلوي محمد گذاشت. سپس تلفن و دسته کلید را روي آن گذاشن و خود به گوشه اي رفت و روي زمین نشست و دستهایش را به هم قلاب کرد. سرش را روي دستانش گذاشت و همانطور که آرام آرام اشک می ریخت کم کم به خواب رفت. نیمه هاي شب بود که محمد از جا برخاست. گردنش خشک شده بود و چند لحظه نتوانست موقعیتش را تشخیص دهد. لوستري که بالاي سرش به چشمانش نور می تاباند او را به خود آورد. پس از به یاد آوردن صحنه هاي بعدازظهر گذشته به سرعت از جا پرید. به اطراف نگاه کرد. |
همان موقع چشمش به غزل افتاد که سرش را روي دستانش گذاشته و همچنان که نشسته بود به خواب رفته بود. محمد
همچنان که به غزل نگاه می کرد و در فکر بود که چرا او از موقعیتی که داشته استفاده نکرده چشمش به روي میز افتاد و تلفن و کلید منزل و همچنین سوئیچش را دید سرش را چرخاند و کتش را در کنارش دید. به یاد آورد که خودش آن را در آورده و کناري گذاشته بود. محمد لبعایش را به هم فشارداد و دوباره به کلیدها و تلفن نگاه کرد. این بار متوجه کاغذي زیر آن شد. خم شد و آن را برداشت. غزل روي کاغذ نوشته بود: زپشت میله هاي سرد و تیره نگاه حسرتم حیران به رویت در این فکرم که دستی پیش آید و من ناگه گشایم پر بسویت در این فکرم که در یک لحظه غفلت از این زندان خاموش پر بگیرم به چشم مرد زندانبان بخندم کنارت زندگی از سر بگیرم در این فکرم من و دانم که هرگز مرا یاراي رفتن زین قفس نیست اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نیست محمد بار دیگر شعر را خواند. بغضی به گلویش فشار می آورد و باعث شد اشک در چشمانش حلقه بزند. همانطور که نامه در دستش بود به غزل نگاه کرد که چشمانش بسته بود. دوست داشت او را بیدار کند و پیش پایش زانو بزند و به او التماس کند که خطایش را نادیده بگیرد. اما می دانست در آن صورت سایه یک عمر شک و تردید در زندگی اش او را به نیستی می کشاند. اشکهایی که از چشمان محمد فرو می چکید او را به این باور رساند که براي همیشه غزل را از دست داده است. محمد بی صدا می گریست و بر فرصتی که از دست داده بود تاسف می خورد. او فرصت عاشقی را از دست داده بود. البته این نخستین بار نبود که او مرتکب اشتباه می شد. او همچنان که به غزل نگاه می کرد به یاد فرشته افتاد. فرشته اي که تمام هستی او و نخستین عشقش بود. محمد چشمانش را بست تا چهره فرشته را به یاد بیاورد اما به جاي نگاه آبی او چشمان سیاه غزل در ذهنش جان گرفت. محمد هچه تلاش کرد تا تصویر فرشته را به وضوح در ذهنش به یاد بیاورد نتوانست. چهره فرشته در زمینه غباري محو در یادش به تصویر در آمد و نگاه غمگین او جایش را به نگاه شاد و زیباي غزل داد. محمد با دست به چشمانش فشار می آورد تا حواسش را متمرکز کند. محمد چشمانش را باز کرد و به غزل نگریست که روبروي او بر روي زمین به خواب رفته بود. حالت غزل که مظلومانه به مبل تکیه داده و به خواب رفته بود قلب محمد را به درد آورد و پستی او را بیشتر نمایان می کرد. محمد به خود گفت : تو چطور می خواستی به او دست درازي کنی، در صورتی که او پاره اي از وجودت شده بود؟ محمد چون خطاکاري که نیمه شب از خواب برخیزد و گناهان خود را به یاد بیاورد دستهایش را جلوي صورتش گرفت و گریست. براي اینکه صداي گریه اش غزل را بیدار نکند از جا برخاست و به گوشه اي دیگر پناه برد تا زخم چرکینی را که در اثر تنفر ایجاد شده بود و باعث شده بود که دست به چنین کار کثیفی بزند با اشکهاي چشمش شستشو دهد. مدتی به همان حال بود تا اینکه احساس کرد کمی از بار دلش سبک تر شده است. نفس عمیقی کشید و به طرف شیر آب رفت و با مشتی آب التهاب صورتش را آرام بخشید. آرام برگشت و کتش را برداشت و آهسته روي غزل انداخت که این کار باعث شد غزل تکانی بخورد و از خواب بیدار شود. غزل که فکر می کرد محمد نیت شومی دارد با وحشت دستهایش را صلیب وار روي بدنش گذاشت و با ترس به محمد نگاه کرد. در نگاهش التماس موج می زد. محمد نگاهش را از چشمان او بر گرفت و به زمین دوخت و گفت : نترس کاریت ندارم. و به سرعت پشتش را به او کرد و آرام به سمت آشپزخانه رفت. |
صداي محمد گرم و اطمینان بخش بود. غزل به کت محمد که روي پاهایش افتاده بود نگاه کرد و آن را برداشت و به روي
خود کشید. کت محمد گرم بود و بوي ادکلن مردانه او را می داد. غزل چشمانش را بست و بو را به مشام کشید. او دیگر نمی ترسید زیرا می دانست محمد به قالب خودش برگشته است. چند لحظه بعد محمد با دو فنجان چاي برگشت که یکی از آنها را براي خودش روي میز گذاشت و دیگري را به طرف غزل گرفت. غزل به او نگاه کرد و محمد نگاهش را از او گرفت. چهره اش غمگین و گرفته بود. غزل فنجان چاي را گرفت و به آرامی گفت : متشکرم. محمد نگاهی گذا به او انداخت و نفس عمیقی کشید و با صداي آرامی گفت : متشکر از چی؟ از اینکه ربودمت، از اینکه می خواستم... محمد ادامه نداد و سرش را به دستش که روي دسته مبل بود تکیه داد. غزل با صداي آرامی گفت : مطمئنم کارت بی دلیل نبوده. محمد سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد. غزل می دید که نگاه محمد کم کم به حالت دیگري در می آید. غزل دوباره احساس وحشت کرد. به خوبی تشخیص داد چشمان محمد فقط به روي او دوخته شده اما نگاهش چیز دیگري را می بیند. غزل حس نفرت را از نگاه محمد احساس کرد اما نمی دانست این نفرت از کی یا چیست. او جرات پرسیدن نداشت و باید صبر می کرد تا خود محمد لب به سخن باز کند. لحظه ها به کندي می گذشتند. عاقبت محمد سکوت را شکست و در حالی که به نقطه نامعلومی خیره شده بود شروع به صحبت کرد. -من آدم پستی هستم و خودم این را قبول دارم. اما بیش از این نمی توانم ظاهرسازي کنم. از همان ابتداي دیدارمان در فرودگاه وقتی فهمیدم تو غزلف دختر عموي نامرد پستی به نام فرشاد هستی تصمیم گرفتم کینه و نفرتی که در تمام این سالها در قلبم نسبت به او جمع کرده بودم سرتو خالی کنم. من به تو علاقه نداشتم و فقط سعی می کردم نقشم را به خوبی بازي کنم. می خواستم به من وابسته شوي و در فرصت مناسبی از تو سوء استفاده کنم. یعنی درست همان کاري را بکنم که فرشاد با فرشته کرد. من عاشق فرشته بودم، دیوانه اش بودم ، او همسر من بود، ازدواجی که هنوز ثبت نشده بود. لحن محمد با متانت خاصی همراه بود اما حرفهایی که از دهانش بیرون می آمد بند از بند وجود غزل جدا می کرد. غزل دسته فنجان را در انگشتان قفل شده اش می فشرد. بغض سنگینی راه فرو دادن هوا را برایش مشکل می ساخت. حرفهاي محمد او را متعجب کرده بود. بدنش به طرز عجیبی سست شده بود و فکر می کرد تمام بدنش به جز مغز و گوشهایش از کار افتاده است. از همه مهمتر غرورش بود که جریحه دار شده بود اما نمی خواست با گریه جلوي محمد ته مانده غرورش را با دست خودش از بین ببرد. او با خود می جنگید تا واکنش نشان ندهد، باید تحمل می کرد تا محمد همه حرفهایش را بزند. خشونت تمام وجود محمد را گرفته بود، گویی فرشاد را در پیش رویش می دید. چشمان محمد را خون گرفته بود و رگهاي گردنش متورم شده بودند. همچنین نبض شقیقه هایش تند می زد، حال او جوري بود که گویی به عقب بازگشته بود . -او دوست من بود ، اما ناجوانمردانه به من خیانت کرد. او با فرشته دوست شد و از او سوء استفاده کرد. تو باید بدانی فرشته هنگام مرگ تنها نبوده، او جنینی در شکم داشت. غزل احساس ضعف می کرد گیج و گنگ فکر کرد فرشته؟فرشاد؟ محمد؟ مرگ؟ جنین؟ او نمی توانست افکارش را متمرکز کند و حرفهاي محمد را به هم ربط دهد. مغزش رو به فلج شدن بود. محمد با نگاه نافذي به غزل خیره شده بود و در این حال درست مانند پلنگی بود که به قربانی اش می نگریست. نفرت از او موجودي سخت و غیرقابل تحمل ساخته بود. محمد با غیض نگاهش را از غزل برگرفت و به جاي دیگري دوخت. کلمه ها به سختی از دهان محمد بیرون می آمدند گویی مشتی گچ به دهانش ریخته باشند. -فرشته......... باردار بوده......او از ....... فرشاد...... باردار بوده. نفس غزل به شماره افتاد. دستهایش که تا آن زمان فنجان را در خود می فشرد شل شد و فنجان از دستش به زمین افتاد و در برخورد با کف سنگی شکست. صداي شکستن آن مانند سوهانی روح او را آزرد. محمد ادامه داد: تو طعمه بودي، طعمه اي زیبا و دوست داشتنی، طعمه اي که در لحظه هاي آخر فهمیدم که... محمد می خواست بگوید که تازه فهمیده عاشقش بوده اما این علاقه در پس پرده اي از نفرت در قلبش نهان بوده است. اما زود به خود آمد او نمی بایست به عشقش اعتراف می کرد، براي او خیلی دیر شده بود که به عشقش اقرار کند. محمد آرامتر شد. بیرون ریختن حرفهاي تلنبار شده در دلش او را به آرامش رساند. در عوض قلب غزل بود که سرشار از غم و اندوه شده بود. او فهمیده بود که محمد و فرشاد با یکدیگر دوست بودند و فرشته پیش از آشنایی با فرشاد قرار بوده به همسري محمد در بیاید. اکنون از همه چیز اطلاع داشت اما این محمد بود که از بعضی چیزها خبر نداشت، فرشاد تمام ماجرا را براي او تعریف کرده بود، تنها چیزي را که به او نگفته بود این بود که فرشته زمان مرگ باردار بود، غزل می دانست که فرشاد هم از این موضوع بی اطلاع بوده است. |
محمد، فرشاد را نامرد و دزد ناموس می دانست اما خبر نداشت که فرشته هم عاشق فرشاد بوده و به خواست خود و با
میل و رغبت با فرشاد دوست شده بود. فرشاد به غزل گفته بود وقتی که از پدر فرشته شنیده که قرار بوده فرشته با یکی از صمیمی ترین دوستانش ازدواج کند می خواسته پایش را پس بکشد که پس از بیماري فرشته، پدرش مخفیانه با او در دانشگاه تماس گرفته و به او گفته اگر ذره اي دیگر تامل کند فرشته از دوري او دق می کند. حالا غزل فهمیده بود که محمد همان دوست صمیمی فرشاد بوده است. همچنین محمد از نامه هایی که فرشته براي فرشاد نوشته بود خبر نداشت و از همه مهمتر نمی دانست فرشته و فرشاد پیش از هر اتفاقی در محضري در شمال به عقد یکدیگر درآمده بودند. عزل تمام ماجرا می دانست اما دیگر دلیلی براي عنوان کردن آنها نداشت. قلب او شکسته بود، قلبی که با یک دنیا مهربانی و عاطفه تقدیم به محمد کرده بود اکنون مانند فنجان خرد شده اي که جلوي پایش افتاده بود در هم شکسته بود. محمد به او گفته بود که او را دوست ندارد و این بزرگترین ضربه براي او بود. غزل با بغضی فروخورده همچنان که کت محمد روي پایش افتاده بود به زمین چشم دوخته بود. صداي محمد او را به خود آورد : بلند شو تو را به منزلتان برسانم. غزل با رخوت وسستی ، درست مانند آدمی کوکی از جا برخاست و بدون این که سرش را بلند کند تا به محمد نگاه کند نشان دادکه آماده حرکت است. محمد خم شد و از جلوي پاي او کتش را برداشت. کیف غزل را از روي میز برداشت و آن را به طرف او گرفت. غزل تمایلی به گرفتن نشان نداد. او مانند آدمی گیج به کیف نگاه کرد اما دست دراز نکرد تا آن را از دست محمد بگیرد. محمد نفس عمیقی کشید و به سمت در رفت، غزل با لحظه اي تامل به دنبال او روان شد. محمد پس ازقفل کردن در به سمت در حیاط رفت و آن را باز کرد. محمد بازوي غزل را گرفت و او را به طرف خودرو هدایت کرد. غزل بدون مقاومت و مانند کودك خردسالی بدون اینکه به محمد نگاه کند سوار شد. در تمام طول راه سکوت بین آن دو برقرار بود . غزل به روبرو چشم دوخته بود و در افکار دور و درازي غرق بود. زمانی که به منزل عمویش رسیدند سپیده صبح در حال دمیدن بود. غزل پیاده شد و با سرعت دستش را روي زنگ درگذاشت و در کمتر ازچند ثانیه صداي رحمان ا زپشت آیفون به گوش رسید : کیه؟ غزل با بی حالی گفت : منم غزل. در باز شد و غزل بدون اینکه حتی نگاهی به پشت سرش بیندازد داخل شد و در را بست. محمد صبر کرد تا غزل داخل شود بعد حرکت کرد.محمد با بغض گفت : خداحافظ براي همیشه.او می دانست غرل را براي همیشه از دست داده است و در این بین فقط خودش مقصر بود. محمد به صندلی که تا چند لحظه پیش غزل روي آن نشسته بود نگاه کرد و با حیرت متوجه شد غزل کیفش را جا گذاشته است. محمد می دانست که آن کیف براي همیشه پیش او به یادگار خواهد ماند. درست مثل یادگاریهایی که از فرشته به جا مانده بود. با این تفاوت که فرشته را روزگار از او گرفته بود اما غزل را خود از دست داده بود. با این فکر اشک از چشمانش روان شد. کنار خیابان توقف کرد و سرش را روي کیف گذاشت و با صداي بلند گریست. |
فصل 25
غزل از لحظه اي که از محمد جدا شد و به منزل رفت یکراست به رختخواب رفت. او احساس سرما می کرد و این سرما با پتویی که تا زیر گلویش بالا کشیده بود رفع نشد.غزل به خوبی می دانست سرمایی که احساس می کند از درون وجودش سرچشمه می گیرد و هیچ پتویی نمی تواند سرماي درونش را به گرما تبدیل کند. قلبش شکسته بود. او می دانست تا آخر عمر بار این غم را به دوش خواهد کشید. غزل تا پیش از اینکه با محمد آشنا شود به هیچ مردي این چنین عاشقانه عشق نورزیده بود، حتی علاقه او به پدرش که تمام وجودش بود به نوعی دیگر بود. فرشاد هم که ندیده به او علاقه داشت بیشتر براي او یک قهرمان اسطوره اي بود تا یک عاشق. او در نخستین تجربه اش شکست خورده بود، آن هم شکستی که می دانست هیچ گاه از زیر فشار آن قامتش راست نخواهد شد. او اعتمادش را به تمام مردان از دست داده بود و این بدترین تجربه براي یک دختر بود. غزل به محمد عشق ورزیده بود در قلبش قصري از محبت بنا کرده و منتظر بود با ازدواج با او بناي یک زندگی سراسر خوشبختی را پایه ریزي کند. اما درست در لحظه هایی که فکر می کرد چیزي نمانده تا به اوج خوشبختی برسد از مرد رویاهایش شنیده که او را هیچ گاه دوست نداشته و از او به عنوان طعمه استفاده کرده است. غزل پتو را بیشتر به خود پیچید اما لرزش بدنش همچنان ادامه داشت. زمانی که پروانه به اتاق غزل رفت تا اور ا براي صرف صبحانه دعوت کند با پیکر نیمه جان غزل روبرو شد که از شدت تب چون کوره می سوخت. پروانه سراسیمه رحمان را خبر کرد و به او گفت که هر چه زودتر با پزشک خانوادگی تماس بگیرد و بعد به آقاي رهام تلفن کند. خودش به سرعت ظرف آب تهیه کرد و تا رسیدن دکتر او را پاشویه کرد. رحمان پس از تلفن به دکتر شماره محمود را گرفت و جریان را به او گفت. محمود با نگرانی از او پرسید که حال او چطور است. رحمان براي اینکه او را نگران نکند گفت فکر می کنم سرما خورده باشد البته زیاد بد نیست، اما من دکتر سلیمی را خبر کرده ام. محمود که فکر می کرد غزل دچار سرما خوردگی ساده اي شده ، گفت :رحمان گوشی را بده به غزل تا خودم با او صحبت کنم. رحمان با نگرانی گفت : ایشان دچار تب و لرز شده اند و فکر نمی کنم بتوانند صحبت کنند. محمود به رحمان گفت که در اسرع وقت راه می افتد. پی از قطع تلفن به سرعت شماره اتاق فرانک را در بیمارستان گرفت تا با منیژه صحبت کند. منیژه خودش گوشی را برداشت. محمود به او گفت که قرار است همان موقع به تهران برگردد زیرا غزل بیمار شده است. منیژه پرسید : بیماري غزل چیست؟ -نمی دانم. -تو با او صحبت کردي؟ -نه ، حمان گفت دچارتب و لرز شده، به همین جهت دلم شور افتاده، تو کاري نداري؟ -کار که نه ، اما من هم می خواهم با تو بیایم. -منیژه توپیش فرانک بمانی بهتر است. -محمود فرانک تنها نیست و خانم محبی و دو پرستار مراقب او و فرزندش هستند. من اینجا کاري ندارم جز اینکه در اتاق بیست متري فرانک قدم بزنم و به در ودیوار چشم بدوزم. هر وقت قرار شد فرانک مرخص شود خودم می آیم و او را به تهران می آورم. هرچند که خانم محبی گفت لزومی براي این کار نیست خودش می خواهد از عروس و نوه اش پرستاري کند. محمود می دانست منیژه تصمیم گرفته با او به تهران بیاید و بحث با او فایده اي ندارد، بنابراین گفت : خیلی خوب بهتر است چمدانت را ببندي ، چون همین الان حرکت می کنم. محمود و منیژه زمانی به منزلشان رسیدند که رحمان به آن دو اطلاع داد دکتر سلیمی تاکنون دوبار براي عیادت غزل به منزلشان آمده و پس از معاینه او داروهایی را تجویز کرده ، اما تب غزل هنوز قطع نشده و دکتر سلیمی عقیده دارد که او را باید به بیمارستان انتقال بدهد. محمود بدون فوت وقت به بیمارستان تلفن کرد و تقاضاي آمبولانس کرد . غزل به بیمارستان انتقال داده شد. تشخیص دکتر سلیمی این بود که ممکن است به او ضربه سختی وارد شده باشد زیرا هیج نوع علائمی از سرماخوردگی و یا بیماري دیگري در او مشاهده نمی شد. فقط تب بود که بدنش را گرفته بود. غزل دو روز در بیمارستان تحت مراقبت بود. محمود لحظه اي او را ترك نکرد. هیجکس از غزل نپرسید چه اتفاقی برایش پیش آمده. دکتر غقیده داشت ممکن است ضربه روحی حاصل از خب و یا دیدن چیزي براي او این حالت را بوجود آورده است. محمود فکر کرد ممکن است شبی که غزل براي ماندن پیش دوستش به بیمارستان رفته بود با صحنه هایی مانند آوردن بیمار تصادفی و یا فوت کسی مواجه شده باشد و همین در او ترس ووحشت وضربه روحی ایجاد کرده باشد که به عقیده پزشک احتمال این قضیه خیلی به یقین نزدیک بود. حال غزل طوري نبود که بتوان از او پرسید که چه چیز او را به این روز انداخته است. دکتر براي او استراحت تجویز کرده بود و از محمود خواست غزل را سوال پیچ نکنند وصبر کنند تا خودش لب به سخن باز کند. غزل پس از دو روز از بیمارستان مرخص شد. آمدن او به منزل مصادف بود با مرخص شدن فرشاد از بیمارستان. زمانی که محمود به منیژه گفت که فرشاد قرار است از مسافرت برگردد و براي او توضیح داد علت غیبت چه بوده منیژه بی محابا اشک می ریخت و در میان گریه می خندید. او می خواست خودش به غزل این خبر را بدهد اما محمود گفت که بهتر است خود فرشاد این خبر را به گوش غزل برساند، چه بسا که ممکن است شنیدن این خبر براي غزل مفید باشد. فرشاد در میان شادي اعضاي خانواده به منزل بازگشت. در میان استقبال کنندگانی که به پیشواز او آمده بودند جاي غزل خالی بود. فرشاد سراغ او را از منیژه گرفت. فرشاد با وجودي که کمی لاغر شده بود اما چهره شادابی پیدا کرده بود و لبخند زیبایی بر لبش بود که نشان از سلامت کامل او داشت. فرشاد وقتی شنید غزل بیمار شده براي دیدن او به اتاقش رفت. فکر می کرد بیماري غزل زیاد جدي نباشد و به زودي با بنیه قوي اي که دارد بر بیماري غلبه می کند. اما وفتی غزل را دید که با رنگی پریده و چهره اي مات در بستري سفید خوابیده با ناراحتی فهمید که غزل دچار بیماري جدي اي شده است. |
غزل خواب بود و فرشاد بدون کوچکترین صدایی کنار تخت او ایستاد و به او نگاه کرد. تمام شادي فرشاد از بازگشت به
منزل و شادي این که به غزل که با لبخند زیبایی براي استقبال او آمده بگوید اعتیادش را ترك کرده تا عشق را به او هدیه کند و او را براي همیشه از آن خود کند، چون بخار آبی به آسمان رفت. فرشاد مدتی به غزل نگاه کرد و بعد به آرامی از اتاق خارج شد و به طبقه پایین رفت، جایی که خانواده با شادي منتظرش بودند. فرشاد روي مبلی کنار محمود نشست و از او علت بیماري غزل را جویا شد. محمود تمام ماحرا را بی کم و کاست براي او تعریف کرد. فرشاد از اینکه پدرش بدون اینکه دوست غزل را خوب بشناسد به او اجازه داده تا شب را پیش او بماند تعجب کرد و با لحن سرزنش باري گفت : تا جایی که یادم می آید شما چنین کاري نمی کردید. محمود با ناراحتی گفت : باور کن غزل آنقدر با التماس صحبت می کرد که من دلم نیامد خواهشش را رد کنم، به خصوص که می دانستم او دختري نیست که با هر کسی دوست شود. -خوب حالا این دختره، اسمش چی بود؟ مهشید؟ چطور با هم آشنا شدن؟ -زمانی که از شیراز به تهران می آمده در هواپیما با او آشنا می شود و از قراري غزل را او به منزل می رساند. بعد هم براي عروسی خواهرش او را دعوت می کند. فرشاد به یاد آورد که غزل تقریباض چند ماه پیش براي شرکت در عروسی یکی از دوستانش رفته بود. او نمی دانست چه اتفاقی غزل را به این روز انداخته است. پروانه اعلام کرد که شام حاضر است، منیژه به فرشاد نگاه کرد و با خوشحالی فکر کرد پس از مدتها دوري تنها پسرش امشب با آنان سر یک میز غذا می خورد. او به محمود و فرشاد گفت که سر میز شام بروند. محمود از جا برخاست اما فرشاد گفت میلی به خوردن ندارد. از جا برخاست تا به اتاقش برود. منیژه با نگرانی به محمود نگاه کرد تا او کاري کند. محمود با بستن چشمها و تکان دادن سر به منیژه اشاره کرد تا او را راحت بگذارد. فرشاد به اتاقش رفت و پس ازمدتی که از اتاقش دور بود نگاهی به دور و اطراف انداخت. همه چیز مرتب و تمیز بود. فرشاد می دانست که به جز غزل کسی اجازه نداشته به اتاق او بیاید، همچنین می دانسته این نظم حاصل سلیقه اي است که غزل به خرج داده است. فرشاد به طرف پنجره اتاقش رفت و نگاهی به حیاط انداخت. وجود برگهاي زرد درختان حیاط نشان از آمدن پاییز داشت. او به غزل فکر می کرد. می دانست که فقط وجود غزل انگیزه اي بوده براي اینکه دوباره با زیبایی هاي دنیا از سر مهر درآید. فرشاد به طرف ضبط صوت اتاقش رفت و از بین کاست هاي زیادي که به ردیف چیده شده بود کاست مورد علاقه اش را در ضبط صوت گذاشت. روي صندلی راحتی اتاقش، نزدیک پنجره نشست و آرنجش را به دسته صندلی تکیه داد. سرش را روي دستش گذاشت و به موسیقی گوش کرد. تورو بایدکه پرستیدتورو باید بوسید تورو باید که شناخت به تو باید دل باخت راز عشقو تنها از تو باید آموخت بی تو باید هر دم از تب عشقت سوخت تو چه حسی هستی که به من پیوستی هر نفس بی تردید تورو باید پرستید در تو باید گم شد بی هراس و بی باك با تو باید خوابید بر تن کهنه خاك با تو می شه خندید به طلسم و تقدیر با تو می شه بخشید روزگار دلگیر تو چه حسی هستی که به من پیوستی هر نفس بی تردید تورو باید پرستید -فرشاد..... فرشاد به طرف مادرش که با نگرانی به او نگاه می کرد برگشت. از چشمان منیژه خواند که می خواست بپرسد که این موقع شب کجا می رود، اما به یادش آمد که نباید چیزي از او بپرسد. فرشاد لبخندي به او زد و گفت : نگران نباشید، میرم یک دور می زنم و زود برمی گردم. منیژه نفس راحتی کشید و فرشاد از در خارج شد. او بی هدف در خیابانها دور می زد. کمی بعد کنار خیابانی که پارك کوچکی در حاشیه آن قرار داشت توقف کرد و همچنان که به چراغهاي پارك خیره شده بود به فکر فرو رفت. او به محمد و غزل فکر می کرد. کارت ویزیت محمد را از جیبش خارج کرد و به آن نگاه کرد. لبخندي لبانش را از هم باز کرد و با خود گفت: پس عاقبت دکتر شدي! چشمان محمد جلوي رویش جان گرفت و احساس کرد که هنوز هم او را دوست دارد. فرشاد غزل و نگاه گریان او را زمانی که می گفت محمد مرا دوست ندارد به یاد آورد. فرشاد بار دیگر به کارت ویزیت محمد نگاه کرد و نشانی مطب او را به خاطر سپرد. فرشاد تا نیمه هاي شب خارج از منزل به سر می برد و زمانی که برگشت چیزي به صبح نمانده بود. صبح روز بعد فرشاد به نشانی که روي کارت نوشته شده بود مراجعه کرد. ساختمانی که مطب محمد در آن بود ساختمان پزشکانی واقع در مرکز شهر بود. فرشاد نام دکتر محمد مهرنیا را در تابلویی بالاي سر در ساختمان دید. فرشاد از پلکان ساختمان بالا رفت و از مسئول اطلاعات پرسید دکتر مهرنیا چه وقت به مطب تشریف می آورند. مسئول اطلاعات به او گفت که او چند روزي است به مطب نیامده و معلوم نیست که چه وقت بیاید. فرشاد نشانی بیمارستانی را که او آنجا کار می کرد از مسئول اطلاعات گرفت. وقتی به بیمارستان مراجعه کرد فهمید که از بیمارستان هم مرخصی گرفته است. |
چند روز بعد منوچهر از فرانسه با غزل تماس گرفت و نیم ساعت با غزل صحبت کرد. غزل به او گفت که دیگر دوست
ندارد درسش را ادامه بدهد و می خواهد پیش او برود. منوچهر دلیل این کار غزل را پرسید. او گفت از درس و مدرسه و همچنین ماندن در ایران خسته شده و دوست دارد پیش خواهرش زندگی کند و در یکی از دانشگاههاي آنجا ادامه تحصیل بدهد. منوچهر به او گفت که در مورد حرفهاي او فکر می کند و بعد با او تماس می گیرد. فرشاد دیگر نمی دانست چطور باید محمد را ببیند و با او سنگهایش را وا بکند. او باید محمد را پیدا می کرد و با او صحبت می کرد. زیرا ممکن بود غزل براي همیشه به فرانسه برود و آنوقت بود که دیگر براي هر کاري خیلی دیر شده بود. یک هفته دیگر گذشت و منوچهر به محمود تلفن زد تا مقدمات سفر غزل رابه فرانسه فراهم کند. محمود هم پس از صحبت با غزل که از او می خواست براي رفتن تجدید نظر کند متوجه شد که غزل بریا رفتن تصمیمش را گرفته است. هیچکس جز فرشاد نمی دانست چرا غزل تصمیم گرفته براي همیشه به فرانسه برود. محمود و منیژه فکر می کردند بین او و فرشاد تفاهمی براي ازدواج بوجود نیامده و همین موضوع غزل را به رفتن ترغیب کرده است. غزل از عمویش خواست که هرچه زودتر ترتیب سفر او را بدهد. محمود به او قول داد که در اسرع وقت این کار را انجام دهد. فرشاد بدون اینکه بخواهد با غزل روبرو شود و حتی صحبتی با او کند هر روز براي پیدا کردن محمد به مطب و بیمارستانی که آنجا کار می کرد می رفت و هر روز ناامیدتر از روز پیش به منزل باز می گشت. محمود مقدمات سفر غزل را خیلی زودتر از معمول فراهم کرد. بلیتش هم تایید شده بود و قرار بود دو روز دیگر به مقصد پاریس پرواز کند غزل به کمک منیژه چمدانش را بست و آماده سفر شد. بعدازظهر آن روز فرشاد ناامیدانه به مطب محمد تلفن کرد. منشی قسمت اطلاعات که دیگر او را شناخته بود به او گفت : دکتر مهرنیا امروز براي جمع آوري وسایل مطبشان تشریف آورده اند. فرشاد علت را پرسید و منشی به او گفت: ایشان مطب را واگذار کرده اند. فرشاد براي پیدا کردن چیزهایی که می خواست به سرعت کتاب هاي کتابخانه اش را بیرون ریخت. پس از پیدا کردن دسته اي کاغذ که برایش حکم گنج گرانبهایی را داشتند بدون فوت وقت از منزل بیرون رفت. او به سرعت در خیابان رانندگی می کرد و حتی چراغ قرمزها را هم رد می کرد و توجهی به پلیس ها هم نداشت. فرشاد زمانی که به مطب محمد رسید مانند این بود که تمام راه را دویده باشد. او نفس نفس می زد و با شتاب از پلکان مطب بالا رفت. منشی با دیدن او با دلربایی لبخند زد و به او گفت که آیا می خواهد به دکتر اطلاع بدهد که او منتظرش است. فرشاد سرش را تکان داد و گفت مایل است خودش این کار را بکند، سپس به طرف اتاق محمد رفت. وقتی در اتاق را باز کرد او مشغول جمع کردن کتابهایی بود که در کتابخانه کوچکش بود. فرشاد در اتاق را بست و محمد براي اینکه ببیند چه کسی وارد اتاق شده است سرش را چرخاند. محمد لحظه اي خشکش زد. او فکر کرد اشتباه می بیند، اما این حقیقت داشت و او فرشاد را رو در رویش می دید. فرشاد نگاهی به دو ر و بر اتاق انداخت و با نیشخندي گفت: مبارك باشد، خوشحالم که می بینم به آرزویت که همانا پوشیدن لباس مقدس پزشکی بود رسیدي. راستش جا داشت برایت دسته گل بزرگی به اندازه نصف این اتاق بیاورم، اما هرچه فکر کردم دیدم لیاقتش را نداري. محمد بدون هیچ واکنشی بر وبر او را نگاه می کرد. او حتی فراموش کرده بود زمانی به خون فرشاد تشنه بوده است. حالا او را می دید که با نگاهی دوستانه و در عین حال با لحنی نیش دار با او صحبت می کرد. درست مثل قدیم که هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود و هر دو با هم دوست بودند. فرشاد به محمد نگاه کرد. با وجود ته ریشی که روي صورت او نمایان بود به نظر فرشاد محمد هیچ فرقی نکرده بود. اما فرشاد از نظر محمد خیلی تغییر کرده بود. اوخیلی لاغرتر شده بود و از آن اندام ورزشکارانه و عضلات پیچیده چیزي باقی نمانده بود. فرشاد همچنان که به محمد نگاه می کرد گفت: زمانی که هنوز در این اتاق را باز نکرده بودم با خودم فکر کردم پس از این همه سال چقدر تغییر کرده اي؟ اما وقتی دیدمت فهمیدم تغییري در ظاهرت پیش نیامده اما باطنت از زمین تا آسمان تغییر کرده است. محمد خواست لب به سخن باز کند که فرشاد گفت: گوش کن، من براي صحبت آمده ام. تو اگر حرفی داشتی می بایست به دنبالم می آمدي و به قول خودت مرد و مردانه حرفت را می زدي، اما این کار را نکردي، پس ساکت باش تا من حرفهایی را که به خاطرش تا اینجا آمده ام بزنم. محمد نفس عمیقی کشید و بدون گفتن کلامی کتابهایی که در دستش بود در قفسه گذاشت پشت صندلی میزش زفت و روي آن نشست و به فرشاد خیره شد. فرشاد نگاهی به دور و بر اتاق انداخت و گفت : تا جایی که می دانم در سوگند نامه پزشکی ات قسم خوردي که تا جایی که در توان داري با خلوص به مداواي بیماران بپردازي و من تا جایی که تو را می شناسم می دانم که چقدربه قولت پا بندي و مطمئن هستم در چهاردیواري این اتاق و آن بیمارستانی که در آن کار می کنی این کار رابه نحو احسن انجام می دهی. اما عجیب استکه |
درخارج از این محیط دختر سالمی را به بهانه گردش به ویلاي خلوتی می بري و بعد او را به اسارت خود در می آوري و به
جرم اینکه روزي پسر عمویش عشق تو را از چنگت بیرون آورده به آزار روحی او می پردازي، آن هم دختري که از جان و دل به تو دلبسته شده و قلب بکر و دست نخورده اش را به جانوري چون تو سپرده بود. جالب است که اسم خودت را هم مرد می گذاري! محمد چون متهمی که اتهامش را پذیرفته باشد آرنجش را روي دسته صندلی تکیه داده بود و با دست پیشانی اش را می فشرد. او می توانست فریاد کند ومنکر همه چیز شود اما می دانست فرشاد حق دارد. فرشاد به طرف صندلی خالی کنار اتاق او رفت و روي آن نشست. پس از چند نفس عمیق ادامه داد: می دانستم از من متنفري و در ذهنت مرا نامرد و بی صفت می خوانی ، اما نارفیقی من در مقابل نامردي چون تو به سفیدي روز است در مقابل سیاهی شب. محمد من نیامده ام برایت عذر موجه بتراشم، اما باید حقایقی را به تو بگویم. من وقتی با فرشته دوست شدم که نمی دانستم دختر دایی توست و قرار بوده با تو ازدواج کند. زمانی این را فهمیدم که دوستی من و او به عشق تبدیل شده بود. پدر فرشته هم ازتمام ماجرا باخبر بود. او به فرشته گفته بود که با ازدواج من و او موافق است و فقط این وسط مشکل تو وجود داشت. تازه آن زمان فهمیدم که رقیب عشقی بهترین دوستم شده ام. باور کن با اینکه برایم سخت بود اما می خواستم پایم را از زندگی فرشته بیرون بکشم، خیلی سعی کردم اما نشد، باور کن نشد. فرشاد حال خوبی نداشت، عرق از سر و رویش می ریخت اما با این وجود مقاومت می کرد. حال محمد هم دست کمی از او نداشت. با این تفاوت که رنگ محمد به شدت پریده بود امابی حرکت و بدون اینکه صدایی از حنجره اش بیرون بیاید به حرفهاي فرشاد گوش سپرده بود. -خودت بودي چه می کردي. می توانستی بروي و به بهترین دوستت بگویی که عاشق زن مورد علاقه او شدي و می خواهی با او ازدواج کنی؛ از طرفی فرشته بود که بی قرار بود و ناراحت. من یک هفته براي دیدن او به سر قرارمان که چشمه اي نزدیک منزشان بود نرفتم، فقط صبحهایی که می دانستم او به چشمه نمی آید به آنجا سري می زدم و نامه هایی که او برایم می نوشت و در شکاف درخت می گذاشت می خواندم و به دردي که او از درون می کشید و در نامه هایش از من می خواست تا به دیدنش بروم می گریستم. اما باز هم خودم را از چشمش پنهان می کردم تا او مرا از یاد ببرد، اما نشد. فرشاد از جا برخاست و دسته اي کاغذ روي میز محمد گذاشت و ادامه داد: اینها نامه هایی است که فرشته براي من نوشته بود. عاقبت دل به دریا زدم و با سر خود را به دیدنش رساندم و از او خواستم کوتاهی ام را ببخشد. محمد بر خلاف فکر تو، من از فرشته سوءاستفاده نکردم. من و فرشته با رضایت و اجازه پدرش پیش از مرگ در محضري به عقد هم در آمده بودیم و این سندي است که نشان می دهد فرشته همسر قانونی من بود. سپس کاغذي که در آن تاریخ و مدت ازدواج موقت او و فرشته و همچنین شماره ثبت سند و دفتر خانه و مهر محضردار در آن مشهود بود را جلوي چشمان از حدقه در آمده محمد گذاشت. فرشاد به محمد نگاه کرد که به ورقه محضر چشم دوخته بود. -رفیق خیلی دوست داشتم یک روز بیام و این چیزها را به تو بگویم و از تو حلالیت بطلبم اما فکر نمی کردم روزي این کار را بکنم که بخواهم به تو بگویم که فرصت را داري از دست می دهی و اگر دیر بجنبی عشقت پرواز می کند و به جایی می رود که دسترسی به آن خیلی سخت است. محمد به او نگاه کرد. اشک در چشمان فرشاد حلقه زده بود، اما لبخندي بر لب داشت. نگاه فرشاد خیلی پاك و شیرین بود و محمد احساس می کرد که دوست دارد سرش را به دیوار بکوبد. فرشاد گفت : محمد من نا خواسته دیر رسیدم. من براي سفري دو روزه به جاي پدرم که پایش شکسته بود به انگلیس رفتم و قرار بود پس از برگشتن با پدر و مادرم براي خواستگاري فرشته به منزلتان بیایم. باور کن پیه همه چیز را به تنم مالیده بودم اما قسمت این بود که قطاري که مرا به منزل عمه ام در بریستول می برد واژگون شود و من بر اثر تصادف حدود دو ماه در بیمارستانی در نزدیک آکسفورد بستري شوم و هنگامی که برگشتم فرشته ام پر کشیده و رفته بود. محمد من دیر رسیدم اما تو بجنب که دیر نرسی. اشکهاي فرشاد بر صورنش روان بودند. محمد همچنان که موهایش را بین پنجه هایش می فشرد هق هق می گریست. فرشاد به طرف محمد رفت و دستش را روي دوش او گذاشت و گفت: غزل خیلی مهربان است، بلد نیست قهر کند. او خیلی زود تو را می ذیرد چون نمی تواند و نمی خواهد تو را از قلبش براند. |
فرشاد ورق کاغذي تا شده را از جیبش درآورد و به روي زانوان محمد گذاشت و گفت: من این ورق را دور از چشم غزل
از دفتر خاطراتش کنده ام، فکر می کنم این را خطاب به تو نوشته است. -غزل در تمام این مدت منتظرت بوده، محمد بجنب، با شاخه گل سرخی به دیدنش برو. او گل سرخ را خیلی دوست دارد، درست مثل تو و تا جایی که یادم مانده هردوي شما آن را نشانه عشق می دانید. فصل 26 محمد براي من بیش از این چیزي نگفته بود و من مانده بودم که داستانم را چگونه به پایان برسانم. حدود چهار روز از تنظیم آخرین نوشته هایم می گذشت که نامه اي سفارشی به دستم رسید. خانم بسیار عزیز، رفتم بدزدمش، اما این بار نه براي انتقام بلکه فقط براي خودم. منتظرم باشید. روز چهارشنبه ساعت سه، محل قرار همیشگی نامه بدون نام و امضاء بود. اما من از خط و طرز نوشتن نامه متوجه شدم پیغام محمد است. به تقویم نگاه کردم. آن روز یکشنبه بود و من باید سه روز منتظر می ماندم. روز چهارشنبه برخلاف همیشه که یک ربع ، ده دقیقه اي تاخیر داشتم نیم ساعت زودتر روي نیمکت چوبی پارك نشسته بودم و با بی قراري منتظر آمدن او بودم. می دانستم صندلی و میز چوبی فرتئت پارك و همچنین درختی که بر روي آن سایه انداخته بود مانند من منتظر آمدن او هستند. خیلی سعی کردم خودم را متین جلوه بدهم اما فقط خودم می دانستم براي آمدن او تا چه حد بی قرار و آشفته ام. با نگاه دقیقی به محیط اطرافم چشم دوخته بودم تا آمدنش را ببینم. گاهی زیر چشمی ساعتم را نگاه می کردم. هر لجظه که به ساعت سه نزدیک می شد تپش قلب من شدیدتر می شد. دوست داشتم زودتر بیاید و من او را با یک سبد لبخند و امیدواري ببینم و تکلیف نوشته هاي نیمه کاره ام را مشخص کنم. دلشوره قرارم را گرفته بود و کم مانده بود با لگد به میز جلوي رویم بزنم که خیلی زود به خودم مسلط شدم و به یاد آوردم که باید متانت یک نویسنده را حفظ کنم. هنوز چند دقیقه اي به ساعت سه باقی مانده بود که از فاصله چند متري او را شناختم که با قدمهایی آرام و محکم جلو می آمد. کیف مشکی به همراه داشت و کت و شلوار مشکی و پیراهن کرم رنگی به تن داشت. موقر و متین نزدیک شد و با احترام سلام کرد، از چهره آرامش که مانند اکثر اوقات لبخند بر لب داشت نمی توانستم درونش را بخوانم. او روي نیمکت مقابل من نشست و کیفش را روي میز گذاشت که فاصله ما را تعیین می کرد. محمد با خونسردي در کیفش را باز کرد و مشغول وارسی محتویات آن شد. هر چقدر او آرام و خونسرد بود من در تشنج و هیجان به سر می بردم. خوشبختانه با خونسردي ظاهري که خودم می دانستم چقدر به آن تظاهر می کنم به او نگاه کردم تا ببینم چه وقت دست از بازي با کیف و محتویات داخل آن بر خواهد داشت. اما گویا او چنین قصدي نداشت. از حرکات آرام و خونسردش که کاغذهاي داخل کیف را بر می داشت و به آنها نگاه می کرد و دوباره آنها را سر جایش می گذاشت فهمیدم او هم مشغول بازي است و منتظر است من شروع کنم. از حرکاتش که چون کودکی تخس و بازیگوش بود خنده ام گرفته بود. حالتهاي او مرا به یاد بازیگوشی پسرم در مواقعی خاص می انداخت. در حالی که ضبط صوت خبرنگاري ام را به همراه دفتر یادداشتم از کیفم بیرون می آوردم با لحن آمرانه اي گفتم : خوب منتظرم. با حالتی ساختگی سرش را تکان داد و گفت : آه بله. معذرت می خواهم. من در خدمت شما هستم. لبخندي زدم و به ضبط صوت و دفترچه اشاره کردم و گفتم: منتظرم بشنوم. لبخندي بر لب آورد و گفت: به نظرتان اگر آخر داستان را تعریف نکنم فکر می کنید داستان نیمه کاره چاپ خواهد شد؟ در حالی که به دفترچه ام نگاه می کردم گفتم: دکتر، خوشبختانه من از جمله کسانی هستم ك دوست دارم یک کار را تا آخر انجام دهم. و در حالی که قلم را به دست گرفتم و آماده نوشتن شدم با لحنی که خودم هم احساس می کردم کمی عصبی است گفتم: داستان من هیچ وقت نیمه کاره به چاپ نمی رسد. من آخر داستان را این طور می نویسم. محمد با شاخه گل سرخی به خواستگاري غزل رفت و غزل با عشقی که از محمد در سینه داشت خیلی زود او را بخشید و آن دو خیلی زود زندگی شیرین و گرمی را شروع کردند. به محمد نگاه کردم تا تاثیر کلامم را در چهره اش ببینم. دو ستاره کوچک در چشمانش درخشیدند. احساس کردم در چهره اش در عین لبخندي که بر لب داشت بغضی نهان شده است. دو ستاره چشمانش کم کم بزرگ شدند و من فهمیدم آن دو ستاره ذره هاي ریز و شوري بودند که در چشمانش شروع به پیوستن کرده بودند و تبدیل به دو قطره اشک شدند. سرم را زیر انداختم تا او راحت باشد. احساس کردم دستها و پاهایم بی حس و حرکت شده اند. فکر کردم اشک او چه معنی می تواند داشته باشد؟ هنوز نامه غزل میان تقویم جیبی ام بود. نامه اي از میان دفتر خاطرات غزل که توسط فرشاد ، بدون اطلاع غزل، به دست محمد رسیده بود. او منتظر محمد بود با یک شاخه گل سرخ. صداي محمد مرا از فکر و خیالاتم رهانید. بدون اینکه به او نگاه کنم متوجه شدم آمادگی صحبت دارد. محمد با صداي گرفته اي گفت: رفتم ببینمش، رفتم بهش بگم دوستش دارم ، رفتم به خاطر بدي هام ازش معذرت بخواهم.رفتم غرورم را خرد کنم و با خرد شده غرورم مرهمی درست کنم و آن را روي زخم دل شکسته اش بگذارم. رفتم با یک شاخه گل سرخ و یک دنیا پشیمونی، یک شاخه گل سرخ. همون چیزي که منتظرش بود. با خودم گفتم اگه نخواست منو ببینه ، اگر ازم روبرگردوند، اگه منو نبخشید باز هم می دزدمش، اما این بار هر روز هزار با تو محراب عشقش دعا می کنم و بهش می گم دوستش دارم و اونقدر بهش میگم تا منو ببخشه. تا بازهم لباشئ غنچه کنه و بگه محمد تو خیلی بدي. منم اقرار می کنم و بهش می گم آره تو راست می گی، من بدم، من بد بودم، من نفهم بودم اما تو خوبی، تو عزیز منی، تو عشق منی، تو امید منی، تو زندگی منی، تو غزل منی.... آنوقت براش غزل عشق رو سر می دم و دورش یک حصار از محبت می کشم. یک حصار محکم و غیر قابل نفوذ به نام |
عشق .
محمد آرنجهایش را روي میز گذاشت و قلاب دستهایش را تکیه گاه پیشانی اش کرد. قلمم گویی ایست قلبی کرده بود و یا شاید دستم حس نوشتن نداشت. همچنان سست و بی اراده فقط اداي نوشتن در می آوردم. سرم را زیر انداخته بودم به طوري که احساس می کردم رگهاي گردنم به شدت کشیده شده اند. دوست نداشتم سرم را بلند کنم و شاهد درد او باشم. صداي فریاد چند کودك که فارغ از دنیاي پرآشوب بزرگترها به دنبال هم می دویدند نگاهم را به سوي آنان کشاند به حال شاد و بی خیال آنان غبطه خوردم و لحظه اي خودم را کودکی در بین آنان تجسم کردم. محمد همچنان چون مجسمه سنگی بی حرکت نشسته بود. قصد نداشتم خلوت او را بهم بزنم. باید صبر می کردم و منتظر می ماندم تا خودش لب به سخن باز کند. اشتیاق دانستن به قدري بود که احساس کردم صورتم در تب تندي می سوزد. حرارت صورتم را با وجود ملایمت هوا حس می کردم. من هم در دنیایی از چراها غرق شده بودم. هزاران پرسش و نکته مبهم آرامش را از من گرفته بود به طوري که متوجه نشدم چه مدت ساکت و بی صدا نشسته ام. با صداي محمد روح سرگردان و کنجکاوم به جسمم بازگشت. به او نگاه کردم با چهره اي درهم که لبخندي بی روح بر روي آن نقاشی شده بود نگاه پوزش خواهانه اي به من انداخت. با لبخندي به او اطمینان دادم که براي آرام شدن روحش باز هم می توانم منتظر بمانم. لحظه اي به کیفش خیره شد و بعد به آرامی کتابی از آن خارج کرد. کتاب قطور و پزشکی بود. تعجب کردم او چه قصدي دارد. او کتاب را به طرف من گرفت و باز کرد. گل سرخی که هنوز کاملاً خشک نشده بود وسط کتاب بود. گل سرخ بزرگ و زیبایی که می توانستم حدس بزنم زمانی که اینچنین پژمرده نشده بود چقدر زیبا بوده. نوار ظریفی به رنگ سفید روي ساقه گل پاپیون شده بود. به گل سرخ خیره شدم و صداي محمد را شنیدم که گفت: با این گل سرخ به دیدنش رفتم اما باز هم مثل همیشه دیر رسیدم. زمانی به منزل عمویش رسیدم که به من گفتند غزل خانم چند ساعت پیش براي پرواز به مقصد پاریس به همراه خانم و آقاي رهام که براي بدرقه او را همراهی می کردند به فرودگاه رفته است. زمانی که به فرودگاه رسیدم هواپیماي او نیم ساعتی بود که پرواز کرده بود. من فهمیدم که بار دیگر دیر رسیده بودم . محمد شاخه گل را از بین کتاب بیرون آورد و آن را روي دفترچه یاداشت من گذاشت و با صداي گرفته اي گفت : مرا ببخشید، خیلی سعی کردم آن طور که شما دوست داشتید داستان را به پایان برسانم اما افسوس که فقط به چند ساعت وقت احتیاج داشتم. بله من باز دیر رسیده بودم و این بار اولم نبود. با گفتن این جمله کیفش را بست و از جایش برخاست. من به او نگاه کردم و در این فکر بودم که چقدر حیف شد. محمد پس از چند لحظه مکث لبخند آشنایش را بر لب آورد و گفت : من از شما به خاطر زحمتی که کشیدید نهایت تشکر را دارم. شما سنگ صبور خوبی برایم بودید و در این مدت خیلی خوب مرا تحمل کردید. اما در مورد داستان. شما می توانید این دیدار را از آخر داستان حذف کنید و بگذارید خوانندگانتان فکر کنند محمد و غزل.... سکوت کرد و در حالی که شانه هایش را بالا می انداخت گفت : نمی دانم ....هرجور که دلتان می خواهد بنویسید ، شایدحقیقت تلخ داستان به جوانانی مثل من بفهماند که نباید وقت را از دست بدهند، حال این وقت در هر مورد که می خواهد باشد. اما به هر صورت من منتظر یک نسخه از کتابتان هستم. لبانم به هم دوخته شده بودند و با تکان سر این قول را به او دادم. محمد رفت و من در تردید بودم که آیا این واقعیت راکتمان کنم و یا حقیقت را در عین تلخی عریان به نمایش بگذارم. نوشته هایم چند هفته اي بود که آماده بودند اما براي دادن آنها براي چاپ در تردید بودم. کم کم به این فکر افتادم که ازخیر چاپ این کتاب بگذرم که با رسیدن نامه اي در تصمیمی که داشتم تجدید نظر کردم. نامه به خط نا آشنایی بود، امابا خواندن آن احساس کردم نیروي تازه اي بر روحم دمیده شد و تصمیم گرفتم متن نامه را همانطور که برایم رسیده بودبه عنوان قسمت پایانی داستانم چاپ کنم و از شعر زیبایی که در انتهاي آن نوشته شده بود براي انتخاب نام کتاب بهره بگیرم. |
فصل آخر: |
با دیدن او لرزشی از عشق سراپاي وجودم را فراگرفت. احتیاج به تکیه گاه امنی داشتم تا حقیقت را باور کنم زرا بارها
خواب آن لحظه را دیده بودم و هر بار که دست دراز کرده بودم تا وجودش را لمس کنم از خواب بیدار شده بودم. اما این بار او حقیقت داشت و تکیه گاه من آغوش او بود. محمد دستش را دور شانه هایم انداخت و من نیز بدون هیچ شرمی صورتم را روي سینه گرمش پنهان کردم. تمام عقده هاي دلم باز شده بود و احساس می کردم اشکهایم از زیر بلوز سفید رنگی که به تن داشت به پوستش نفوذ می کند. وقتی که سرم را از روي سینه اش برداشتم جاي لکه خیس اشکهایم را روي بلوزش دیدم. محمد دستمالی از روي میز برداشت و به طرف من گذشت. در حالی که بازویم را می گرفت با لحن شوخی که همیشه غزل باید یک جاي خلوت تر گیر بیاوریم تا بقیه گریه هایمان را بکنیم. ببین همه برگشته اند و ما را » عاشق آن بودم گفت تازه آن وقت بود که دیدم تام کارکنان رستوران و همچنین چند زوجی که میزهاي رستوران را اشغال .« نگاه می کنند کرده بودند به طرف ما برگشته و ما را نگاه می کردند. به محمد نگاه کردم و لبخند زدم. دیگر چشمه اشکم خشکیده بود و دوست دشاتم لبخند بزنم. شرط می بندم هر وقتی یکی از این آدمها از کنار این رستوران بگذرد به یاد خاطره اي می افتد که » : محمد خندید و گفت ». ما برایش به یادگار گذاشتیم خندید و خوشحال بودم که خاطره اي را که براي این آدمها می گذارم یکی از بهترین خاطرات خودم می باشد. محمد اسکناسی روي میز گذاشت و در حالی که دست مرا محکم در میان دست هاي گرمش گرفته بود هر دو از رستوران خارج شدیم. آن شب تا نیمه هاي شب من و او در خیابان ها دور زدیم و تمام قول و قرارهاي عروسی را گذاشتیم. حدود نیمه هاي شب محمد مرا به هتل رساند. طفلی پدر با نگرانی منتظر آمدن من بود و تا آن موقع هنوز نخوابیده بود. محمد با دیدن پدر سرش را خم کرد و پدر با مهربانی او را به داخل اتاق دعوت کرد. محمد در حالی که به پدر نگاه آقاي رهام می خواستم امشب از شمار اجازه بگیرم و غزل را به طور رسمی از شما خواستگاري کنم. » : می کرد گفت » می خواهم شما در حق من پدري کنید محمد با اینکه فکر نمی کردم از غزلم این » : پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود بدون هیچ تشریفاتی گفت جور خواستگاري شود و مجبور باشم به خواستگارش نیمه شب و در حالی که ایستاده پاسخ بدهم، اما خواستگاریت را ». می پذیرم و در حق تو و دختر عزیزم دعاي خیر می کنم نامه غزل به پایان رسید و من زمانی به خود آمدم که متوجه شدم من هم می گریم. مطمئن بودم که گریه ام از روي شادي و غرور است. شادي از اینکه محمد و غزل پیوندي عمیق و جاودانه بسته بودند و غرور از اینکه من از کشوري هستم که عشق در ذره ذره خاك پرمهرش وجود دارد و تمام احساسات و عواطف انسانی در آنجا به عرصه وجود می رسد. اما من هم چون دوستانی که نوشته هایم را می خوانند کنجکاو شده بودم که بدانم فرشاد چه می کند. او که با ثابت کردن مردانگی و گذشتش نشان داده بود لایق این می باشد که نامش زینت بخش داشتانی عاشقانه باشد. فرشاد که به عقیده من قهرمان اسطوره اي داستانم می باشد هم اکنون مشغول ادامه تحصیل در دانشگاه می باشد. زمانی که او را از نزدیک دیدم با اطمینان قبول کردم که او درست همان کسی است که پیش از دیدنش وصفش را کرده بودم. یک دوست، یک مرد و مهمتر از آن یک انسان و زندگی او مصادق این شعر می باشد: همه ما وارثیم، وارث عذاب عشق سهم اونکس بیشتره که میشه خراب عشق سوختن و فریاد زدن، اینه رمز و راز عشق وقت از خد مردنه؛ لحظه آغاز عشق پایان |
| اکنون ساعت 08:31 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)