پی سی سیتی

پی سی سیتی (http://p30city.net/index.php)
-   شعر و ادبیات (http://p30city.net/forumdisplay.php?f=49)
-   -   داستانهای کوتاه و تامل برانگیز ( نگاهی دیگر به زندگی ) (http://p30city.net/showthread.php?t=2070)

fatemiii 07-04-2012 12:27 PM


حتما بخوانيد!!!!












کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت...
دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست ؟!
کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.
دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟
کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.
کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.
دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.
کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.
دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.
کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.
دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.
کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!
دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.
کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم !
دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی...
کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.
کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...
کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.
داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید... اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید ؟!
کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟
دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.
کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید.
روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می‌داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.
یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟
دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.
کرگدن گفت : بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.
دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد... اما سیر نشد.
کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.
کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟
دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.
کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟!!
دم جنبانک چرخي زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.
کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد ...
کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت:
من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد ...!
سخن روز : خدا دوستدار آشناست. عارف وعاشق می خواهد نه مشتری بهشت.






fatemiii 07-09-2012 04:52 PM

دريک روز پاييزي در سال١٩٠٦دانشمند انگليسي "فرانسيس گالتون" خانه خود را در شهر پليموت به مقصديک بازار مکاره در خارج شهر ترک كرد. گالتون ٨٥ ساله آثار کهولت رارفته‌رفته در خود احساس مي‌كرد اما هنوز از ذهني خلاق و کنج‌کاو برخورداربود، چيزي که در طول عمرش به وي کمک کرده بود به شهرت دست يابد. دليل شهرتوي يافته‌هاي او در موردِ وراثت بود که موافقان و مخالفان سرسختي داشت. درآن روز خاص گالتون مي‌خواست در مورد احشام مطالعه کند. مقصد گالتون بازارمکاره ساليانه‌اي بود در غرب انگلستان، جايي که زارعين احشام خود را ازگوسفند و اسب و خوک و غيره براي ارزش‌يابي وقيمت‌گذاري به آنجا مي‌آوردند.
حضوردانش‌مندي مانند گالتون در چنان جمعي غيرعادي مي‌نمود. ولي بايد توجه داشتکه گالتون به دو چيز بسيار علاقه‌مند بود. يکي اندازه‌گيري پارامترهايفيزيکي و ذهني و ديگري مطالعه در خصوص پرورش نسل. گالتون که در عين حالپسرخاله داروين نيز بود شديدا اعتقاد داشت که در يک جامعه تنها تعداداندکي، مشخصه‌هاي لازم براي هدايت سالم آن جامعه را در خود دارند و از همينرو مطالعه مربوط به مسائل وراثت و نيز پرورش نسل، مورد توجه وي بود. اوبخش بزرگي از عمر خود را صرف اثبات اين نظريه کرده بود کهاکثريت افراد يک جامعه فاقد ظرفيت لازم براي اداره جامعه هستند.
آنروز او در حالي که در ميان غرفه‌هاي نمايش‌گاه مشغول قدم زدن بود به جائيرسيد که در آن مسابقه‌اي ترتيب داده شده بود. يک گاو نر فربه انتخاب شده ودر معرض ديد عموم قرار گرفته بود. هر کس که تمايل شرکت در مسابقه را داشتبايد ٦ پنس مي‌پرداخت و ورقه‌اي مهر شده را تحويل مي‌گرفت. در آن ورقه بايدتخمين خود را از وزن گاو نر مي‌نوشت. نزديک‌ترين تخمين به واقعيت برندهمسابقه بود و جوائزي به صاحب آن تعلق مي‌گرفت.
٨٠٠نفر در مسابقه شرکتکردند تا شانس خود را بيازمايند. افراد از همه تيپ و طبقه‌اي آمده بودند. از قصاب گرفته که قاعدتا بايد بهترين و نزديک‌ترين نظر را به واقعيت مي‌دادتا کشاورز و مردم عامي بي‌تخصص. گالتون اين گروه افراد را در مقاله‌اي کهبعدا در مجله علمي "طبيعت" منتشر كرد به کساني تشبيه کرد که در مسابقاتاسب‌دواني، بدون کم‌ترين دانشي در موردِ اسب‌ها و مسابقه و تنها بر اساسشنيده‌هايي از دوستان، روزنامه‌ها و اين طرف و آن طرف بر روي اسب‌ها شرطمي‌بستند.
اما يک چيز براي گالتونجالب بود، اين که ميانگينِ نظر افراد چيست. اومي‌خواست ثابت کند چگونه تفکر افراد وقتي نظريات‌شان با هم جمع شده و معدلگرفته مي‌شود در صورتي که متخصص نباشند از واقعيت به دور است. او آنمسابقه را به يک تحقيق علمي بدل كرد. پس از اين که مسابقه به انتها رسيد وجوايز پرداخت شد، ورقه‌هائي را که افراد بر روي آن نظرات خود را در خصوصوزن گاو نر منعکس کرده بودند از مسؤولين مسابقه به عاريت گرفت تا مطالعاتآماري خود را بر روي آنان انجام دهد.
مجموعا٧٨٧نظر داده شده بود. گالتون به غير از تهيه يک سري منحني آماري دست بهمحاسبه ميانگينِ نظرات زد. او مي‌خواست دريابد عقلجمعي مردم پليموت چگونه قضاوت کرده است. بدون شک تصور او اين بود که عددمزبور فرسنگ‌ها از عدد واقعي فاصله خواهد داشت چرا که از ديد وي افراد خنگ وعقب مانده در آن جمع اکثريت قاطع را تشکيل مي‌دادند.
ميانگينِنظرات جمعيت اين بود که گاو نر ١١٩٧ پوند وزن دارد و وزن واقعي گاو که درروز مسابقه وزن کشي شد ١١٩٨ پوند بود. گالتون اشتباه مي‌کرد. تخمينِ جمعبسيار به واقعيت نزديك بود. گالتون نوشت نتايج نشان مي‌دهد که قضاوت‌هايجمعي و دموکراتيک از اعتبار بيش‌تري نسبت به آنچه که من انتظار داشتمبرخوردارند. اين حداقل چيزي بودکه گالتون مي‌توانست گفته باشد.
درخصوص قضاوت "خرد جمعي" ذکر اين مطلب ضروري است که نظر هر فرد دو عنصر رادر درون خود دارد اطلاعات صحيح و غلط. اطلاعات صحيح (از آن رو که صحيح‌اند) هم‌جهت‌اند و بر روي يکديگر انباشته مي‌شوند اما خطاها در جهات مختلف وغيرهم‌سو عمل مي‌کنند. لذا تمايل به حذف يکديگر دارند. نتيجه اين مي‌شود کهپس از جمع نظرات آن‌چه که مي‌ماند اطلاعات صحيح است.

اقتباس از کتاب تحقيقي "خرد جمعي"
نوشته: جيمز سورويس‌

fatemiii 07-10-2012 11:15 AM

روزی کسی به خیام، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت! گفت: شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من، چه زمانی درگذشت ؟
خیام پرسید: این پرسش برای چیست؟



آن جوان گفت: من تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام و می خواهم روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات دهم




خیام خندید و گفت: آدم بدبختی هستی! خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری، تا نمیرند تو به دنبال مردگانت هستی ؟!
بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد


کاویدن در غم ها ما را به خوشبختی نمی رساند


fatemiii 07-11-2012 04:11 PM

بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .

دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود
گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم ,
تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."

"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه
ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره,
بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هزينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين

اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن ,
بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";

دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."


موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخندند و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدند !

بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه :
"چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "

دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه :
" اين قيمت استاندارد مغزه !
ولی مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه وطبيعتا ارزونتر !! . "
اين مطلب رو براي تمام خانمهاي باهوشي كه به يه لبخند نياز دارن بفرستين

fatemiii 07-11-2012 04:12 PM

بودا به دهی سفر کرد .
زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد .
بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد .
کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت :
«
این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید »
بودا به کدخدا گفت :
«
یکی از دستانت را به من بده»
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت .
آنگاه بودا گفت :
«
حالا کف بزن» کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: « هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند»
بودا لبخندی زد و پاسخ داد :
هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند .
بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند .
برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش.

fatemiii 07-11-2012 04:13 PM


مرسدس بنز و موتور گازی

يارو نشسته بوده پشت بنز آخرين سيستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان ميرفته، يهو ميبينه يك موتور گازي ازش جلو زد! خيلي شاكي ميشه، پا رو ميگذاره رو گاز، با سرعت دويست از بغل موتوره رد ميشه. يك مدت واسه خودش خوش و خرم ميره، يهو ميبينه متور گازيه غيييييژ ازش جلو زد! ديگه پاك قاط ميزنه، پا رو تا ته ميگذاره رو گاز، با دويست و چهل تا از موتوره جلو ميزنه. همينجور داشته با آخرين سرعت ميرفته، يهو ميبينه، موتور گازيه مثل تير از بغلش رد شد!! طرف كم مياره، راهنما ميزنه كنار به موتوريه هم علامت ميده بزنه كنار. خلاصه دوتايي واميستن كنار اتوبان، يارو پياده ميشه، ميره جلو موتوريه، ميگه: آقا تو خدايي! من مخلصتم، فقط بگو چطور با اين موتور گازي كل مارو خوابوندي؟! موتوريه با رنگ پريده، نفس زنان ميگه: والله ... داداش.... خدا پدرت رو بيامرزه واستادي... آخه ... كش شلوارم گير كرده به آينه بغلت


نتیجه اخلاقی
اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ایی دارند ببینید کش شلوارشان به کجای یک مدیر گیر کرده

fatemiii 07-11-2012 04:14 PM

یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک
پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا
برای سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.
در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز
کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که
نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد
از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او
سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره.
خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.
سه سال گذشت… و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال … شش سال … سپس در سال
هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام
کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،«
دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!
نتیجه اخلاقی:
بعضی از ما ،زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی
که ازشون انتظار داریم عمل کنن.
آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدهند هستیم که خودمون عملا هیچ کاری انجام نمی دهیم…

fatemiii 07-11-2012 04:16 PM

هنوزهم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طولسي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم،به ياد ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه کهحقوق مي‌گرفت وجيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...

روزاول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شدبرآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از ادارهمنتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همين‌طورکه به او زل زده بودم،بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه
!
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يککنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !

گفت: اصلا عاشق بودي؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟

گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟

با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!!


ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....


حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.


ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟

جواب دادم: نه !

ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني


هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد
زندگيكوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشقباش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن

fatemiii 07-11-2012 04:17 PM

داستان فرعون و شیطان

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.
روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت
اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
فرعون یک روز از او فرصت گرفت.
شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که
ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
فرعون پرسید کیستی؟
ناگهان دید که شیطان وارد شد.
شیطان گفت
خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.
سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد.
بعد خطاب به فرعون گفت
من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم
آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟
پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت
چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی.
شیطان پاسخ داد
زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.



fatemiii 07-11-2012 04:18 PM

روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره انسانیت پرسیدند، در جواب گفت:
اگر زن یا مردی دارای اخلاق باشند: نمره یک می دهیم1
اگر دارای زیبائی هم باشند یک صفر جلوی عدد یک می گذاریم:10
اگر پول هم داشته باشند 2 تا صفر جلوی عدد یک می گذاریم:100
اگردارای اصل و نسب هم باشند 3 تا صفر جلویعدد یک
می گذاریم:1000
حال اگر زمانی عدد 1 ازبین برود( اخلاق )؛ چیزی به جز صفر باقی نمی ماند، 000
و صفر هم به تنهایی هیچ است! و درنتیجه آن انسان هیچ ارزشی ندارد!

fatemiii 07-11-2012 04:19 PM

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که « والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟ اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده ومی‌گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده.مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جایز نیست.

کتاب کوچه /ب2/ص1463 -احمد شاملو

fatemiii 07-11-2012 04:19 PM

کی بیشتر می فهمه! شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟


bigbang 07-11-2012 11:32 PM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط fatemiii (پست 268440)

مرسدس بنز و موتور گازی

يارو نشسته بوده پشت بنز آخرين سيستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان ميرفته، يهو ميبينه يك موتور گازي ازش جلو زد! خيلي شاكي ميشه، پا رو ميگذاره رو گاز، با سرعت دويست از بغل موتوره رد ميشه. يك مدت واسه خودش خوش و خرم ميره، يهو ميبينه متور گازيه غيييييژ ازش جلو زد! ديگه پاك قاط ميزنه، پا رو تا ته ميگذاره رو گاز، با دويست و چهل تا از موتوره جلو ميزنه. همينجور داشته با آخرين سرعت ميرفته، يهو ميبينه، موتور گازيه مثل تير از بغلش رد شد!! طرف كم مياره، راهنما ميزنه كنار به موتوريه هم علامت ميده بزنه كنار. خلاصه دوتايي واميستن كنار اتوبان، يارو پياده ميشه، ميره جلو موتوريه، ميگه: آقا تو خدايي! من مخلصتم، فقط بگو چطور با اين موتور گازي كل مارو خوابوندي؟! موتوريه با رنگ پريده، نفس زنان ميگه: والله ... داداش.... خدا پدرت رو بيامرزه واستادي... آخه ... كش شلوارم گير كرده به آينه بغلت


نتیجه اخلاقی
اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ایی دارند ببینید کش شلوارشان به کجای یک مدیر گیر کرده

خیلی باحال بود
یعنی اصلاً فوق العاده بود
همچین جیگرم حال اومد :d:21:

fatemiii 07-14-2012 03:38 PM

نمی داند که کجا رفته





آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند.
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...
...و عاشق هم شدند.
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،
و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم.
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»
کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی.»
بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل هوا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»
بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم...
...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.
قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»
بچه قورباغه گفت قول می دهم.

ولی مثل عوض شدن فصل ها،
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»
بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم...
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...
این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل دنیا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
او دم نداشت.

کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»

بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»

«آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»

کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.

یک شب گرم و مهتابی،
کرم از خواب بیدار شد.
آسمان عوض شده بود،
درخت ها عوض شده بودند
همه چیز عوض شده بود...
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.

بال هایش را خشک کرد.
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.

آنجا که درخت بید به آب می رسد،
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.

پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»

ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»
قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،
و درسته قورتش داد.


و حالا قورباغه آنجا منتظر است...
...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند...
...نمی داند که کجا رفته.

جی آنه ویلیس

10691 07-14-2012 11:51 PM

مردی آرزو کرد دست به هر چیزی بزند طلا بشود،آرزویش بر آورده شد اما ،یک هفته بعد از گرسنگی مرد.

fatemiii 07-15-2012 01:16 PM



ما معمولاً عادت داریم در توصیف اشخاص زیرک و باهوش

و اکثراً رند و مکاراز اصطلاح "آدم هفت خط" استفاده کنیم! اما چرا؟


روایتی درمورد ریشۀ تاریخی اصطلاح "هفت خط" وجود دارد. این روایت بر میگردد به آئین شرابخواری در حضور پادشاه در دوران ساسانیان. در آن زمانپیمانه های ظریف و زیبائی از شاخ گاو یا بزکوهی درست می کردند که چونپایه نداشته است کسی نمی توانسته آن را روی زمین یا میز بگذارد و ازنوشیدن شرابِ ریخته شده در پیمانه اش طفره برود. از این رو دارندۀ جاممجبور بوده است محتویات آنرا لاجرعه سربکشد. اما برای اینکه کسی بیشازاندازۀ ظرفیت خود باده گساری نکند واز سرِ مستی با حرکت و یا گفتارخود، احترام و شأن مجلس شاهانه را از بین نبرد، هر کدام از مدعوین،پیمانه (شاخ) مخصوص خود را داشته که به جهت تعین میزان توانائی او درباده گساری خطی در داخل آن شاخ کشیده شده بوده که ساقی برای دارندهپیمانه فقط تا حدِ همان خط، شراب در پیمانه اش می ریخته است .به مرور زمان تمامی پیمانه های شراب را با هفت خط، مشخص و درجه بندیکردند. در مجالسی که پادشاه حضور داشته است، میهمانان معمولاً از سه تاشش خط شراب می نوشیده اند. اما بوده اند افرادی که " لوطی" نیز خوانده میشده اند که تا هفت خط را شراب می نوشیدند بدون آنکه حالتی مستانه درآنهاظاهر شود که در پی آن دست به حرکاتی بزنند که موجب هتکِ حرمتِ حضورپادشاه در مجلس بشود.
این قبیل افراد را "هفت خط" می نامیده اند، یعنی که آنها افرادی صاحبظرفیت و زرنگ بوده و به کلیه رموز و فنون شرابخواری تسلط کامل داشته اند..
این اصطلاح به مرور زمان جنبه عام و مَجازی پیدا کرده و در فرهنگ عامه بهافراد باهوش و زیرک و مرد رند "هفت خط" اطلاق گردیده است.
جهت مزید اطلاع اضافه ميشود که هر یک از خطوط هفتگانه جام شراب، اسم ویژۀخود را داشته است:
1- خط مزور - کمترین میزان شراب در جام
2- خط فرودینه
3- خط اشک
4- خط ازرق (خط شب، خط سیاه یا خط سبز) این خط کاملاً در وسط پیمانه بودهو خط اعتدال درشرابخواری محسوب می گردیده است.
5- خط بصره
6-خط بغداد
7-خط جور کهلب پیمانه بوده و جام بیشاز آن جا نداشته؛ به عبارت دیگرجام لبریز از شراب می بوده است.

fatemiii 07-15-2012 01:18 PM

عزیزم هوا بيرون خيلي بده



دفترچه خاطرات ویلیام اسپنسر:

شنبه صبح زود از خواب بيدار شدم، آروم لباس پوشيدم و طوري که زنم از خواب بيدار نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توي گاراژ خونه، قايق ام رو بستم به پشت ماشينم و از خونه به قصد ماهيگيري رفتم بيرون...
در همين حين متوجه شدم که بيرون باد شديدي مياد و بارونيه. راديو رو هم که روشن کردم متوجه شدم تمام روز وضعيت هوا به همون بدي باقي خواهد موند... تصميمم عوض شد. دوباره آروم برگشتم خونه، ماشين رو تو گاراژ پارک کردم، لباسم رو درآوردم و يواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود.... اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: "عزیزم] هوا بيرون خيلي بده...." که همسرم جواب داد: " آره، ولي باورت ميشه که اون شوهر احمق من تو همچين هوایي پا شده رفته ماهيگيري؟

fatemiii 07-16-2012 01:11 PM

مطالبی که در ادامه میاد رو با همین عنوان جایی خوندم!! ا
ماشین نحس
در سپتامبر سال ١٩٥٥ جیمز دین هنرپیشه جوان هاایوودی بر اثر تصادف با ماشین پورشه‌اش دارفانی را وداع گفت. آقای هنرپیشه مرد و کارش تمام شد اما اتومبیل همچنان ماجراهای مرگ آورش را ادامه می‌دهد. خودرو را که به دره سقوط کرده بود بسختی بیرون اورده و به تعمیرگاه منتقل کردند. اما در آنجا ماشین از روی جک لیز خورده و بر روی دو پای یک مکانیک افتاد. این ماشین توسط یک دکتر خریداری شد که از ان برای شرکت در مسابقات اتومبیل رانی استفاده کرد. در یکی از مسابقات خودرو تصادف کرده و صاحب جدیدش نیز کشته شد. ماشین را تعمیر کرده و دوباره از آن در مسابقات اتومبیل رانی استفاده کردند. اما راننده بعدی هم در یک تصادف کشته شد. این بار وقتی خودرو را به گاراژ منتقل کردند فردای آن روز مشاهده نمودند که گاراژ بطور کامل در آتش سوخته است. سرانجام در اکتبر ١٩٥٩ برای این که جلوی فاجعه را بگیرند آن را به ١١ قسمت تکه کرده و فلزش را نیز آب کردند.

سقوط بچه
در سال ١٩٣٢ به دلیل کم توجهی مادر یک بچه کودک به نام کارلوس از پنجره به داخل کوچه سقوط کرد . شگفت انگیز آن که در همان لحظه آقای جوزف فیکلاک از آنجا عبور می‌کرد و کودک بر روی او سرنگون شد. بر اثر سقوط دست مرد عابر شکست اما بچه سالم بود. اما مادر بچه عبرت نگرفت یک سال بعد دوباره از همان پنجره کارلوس سقوط کرد و حادثه غیر قابل باور آن که دوباره بر سر یک مرد عابر افتاد. اما برخلاف دفعه قبل هم کودک و هم مرد سالم ماندند و جالب آن که این بار هم بچه بر روی سر آقای جوزف سقوط کرده بود.

دوقلوهایی با سرنوشت مشابه
سرنوشت اغلب دوقلوها بسیار شگفت‌انگیز است. اما سرنوشت دوقلوهای اهل اوهایو دارای بیشترین شگفتی است. دو برادر دوقلو بعد از تولد از هم جدا شده و به خانواده‌های جدا سپرده شدند. هر دو خانواده نیز نام جمیز را بر انها گذاشتند و از اینجا سرنوشت شگفت‌انگیز انها شکل می‌گیرد. هر دو جمیز به یادگیری علم حقوق علاقه داشتند. هر دو دنبال نجاری و مکانیکی بودند. هر دو با زنی به نام لیندا ازدواج کردند. هر دو نیز اسم بچه‌هایشان را جمیز آلن گذاشتند. این بچه‌ها نیز ازدواج کردند. نام زن هر دو هم بنی بود هر دو مرد نیز زنان‌شان را طلاق دادند. تا این که این دو بچه بعد از ٤٠ سال همدیگر را یافته و بعنوان شریک تجاری با هم مشغول به کار شدند.

تکرار داستان در واقعیت
در ابتدای قرن ١٩ داستان نویسی که بیشتر داستان‌های ترسناک می‌نوشت، به نام ادگار آلن پو داستانی به این مضمون نوشت: یک کشتی در دریا غرق می‌شود. فقط ٤ نفر از میان مسافرانش زنده می‌مانند. به سبب طی شدن روزهای متوالی ٣ نفر دیگر تصمیم می‌گیرند فرد جوان‌تر که نامش ریچارد پارکر بود را کشته و بخورند. در عالم واقع و در سال ١٨٨٤ کشتی باری به نام فوندرد میگوبینتا در دریا غرق شد و تنها ٤ نفر از مسافران زنده ماندند. ٣ نفر از مسافران اقدام به قتل عضو جوان‌تر گروه نموده و اسم آن جوان نگونبخت، ریچارد پارکر بود.

تصادف در جاده
در سال ٢٠٠٢ دو برادر دوقلو به فاصله تنها ١ ساعت طی تصادف در جاده به نحوی مشابه کشته شدند آنها در فاصله ٥/١ کیلومتری از هم در جاده شمالی فنلاند در حال دوچرخه سواری بودند. هر دو به فاصله یک ساعت در اثر تصادف با کامیون مردند. اگر چه این جاده که در ٦٠٠ کیلومتری هلسینکی قرار دارد بسیار شلوغ است اما تصادف دوقلوها به شکلی مشابه واقعا شگفت انگیز است.

نجات توسط ناشناس
جوزف آیگنر یک نقاش مشهور اتریشی که در قرن ١٩ زندگی می‌کرده چندین بار اقدام به خودکشی کرد. ابتدا در سن ١٨ سالگی با طناب از یک درخت خودش را حلق آویز کرد اما توسط یک راهب ناشناس نجات داده شد. دوباره در سن ٢٢ سالگی اقدام به خودکشی نمود اما دوباره توسط همان راهب نجات داده شد. هشت سال بعد به منظور مجازات توسط دادگاه محکوم به دار شد و این بار هم همان راهب ناشناس او را آزاد کرد و بالاخره در سن ٦٨ سالگی آیگنر موفق شد با شلیک اسلحه به زندگی‌اش خاتمه دهد و این بار واقعا مرد ولی مراسم تدفین او نیز توسط همان راهب ناشناس برگزار شد. آیگر مرد و هیچ وقت نجات دهنده و تدفین‌گرش را نشناخت.

fatemiii 07-16-2012 01:13 PM

دو گدا در يكي از خيابان هاي شهر رم كنار هم نشسته بودند. يكي از آنها صليبي در جلو خود گذاشته بود و ديگري ستاره داوود. مردم زيادي كه از آنجا رد مي شدند به هر دو نگاه مي كردند ولي فقط تو كلاه كسي كه پشت صليب نشسته بود پول مي انداختند. كشيشي كه از آن جا رد مي شد مدتي ايستاد و ديد كه مردم فقط به گدايي كه پشت صليب نشسته پول مي دهند و هيچ كس به گداي پشت ستاره داوود چيزي نمي دهد. رفت جلو و گفت: «رفيق بيچاره من، متوجه نيستي؟ اينجا يك كشور كاتوليك هست، تازه مركز مذهب كاتوليك هم هست. پس مردم به تو كه ستاره داوود جلو خود گذاشتي پولي نمي دهند، به خصوص كه درست نشستي كنار دست گدايي كه در جلو خود صليب گذاشته است. در واقع از روي لجبازي هم كه باشد مردم به او پول مي دهند نه به تو.» گداي پشت ستاره داوود بعد از شنيدن حرفهاي كشيش رو به گداي پشت صليب كرد و گفت: «هي "موشه" نگاه كن كي اومده به برادران "گلدشتين" بازاريابي ياد بده؟» (گلدشتين يك اسم فاميل معروف يهودي است).

fatemiii 07-16-2012 01:14 PM

آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟!
استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند...

آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟
يا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟!
استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند...

آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردي با قاطعيت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"

استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است" شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به خدا، افسانه و خرافه اي بيش نيست.

شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريکي هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟"

استاد زياد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست."

و آن شاگرد پاسخ داد: " شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريکي که در نبود نور مي آيد.


نام آن مرد جوان: آلبرت انيشتن!!!

fatemiii 07-17-2012 03:16 PM


وقت شناسی‌ !
(ادر مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کردم.

نتیجه اخلاقی‌: وقت شناس باشید
!

fatemiii 07-18-2012 10:01 AM

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود
ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز..
وای خدای من، خیلی درست کردی ... حالا برش گردون ... زود باش.
باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن می‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی ... هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست
دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک.....

زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائي سر من مياري










--

fatemiii 07-18-2012 10:33 AM

شما بودین چه تصمیمی می گرفتین؟

بینش تصمیم گیری خوب


گروهی از بچه ها در نزدیکی دو ریل راه آهن، مشغول به بازی کردن بودند. یکی از این دو ریل قابل استفاده بود ولی آن دیگری غیرقابل استفاده. تنها یکی از بچه ها روی ریل خراب شروع به بازی کرد و پس از مدتی روی همان ریل غیرقابل استفاده خوابش برد.3 بچه دیگر هم پس از کمی بازی روی ریل سالم، همان جا خوابشان برد. قطار در حال آمدن بود ، و سوزن بان تنها می بایست تصمیم صحیحی بگیرد. سوزن بان می تواند مسیر قطار را تغییر داده و آن را به سمت ریل غیرقابل استفاده هدایت کند و از این طریق جان 3 فرزند را نجات دهد و 1 کودک قربانی این تصمیم گردد و یا می تواند مسیر قطار را تغییر نداده و اجازه دهد که قطار به راه خود ادامه دهد.
سوال:
اگر شما به جای سوزن بان بودید در این زمان کوتاه و حساس چه نوع تصمیمی می گرفتید؟
بیشتر مردم ممکن است منحرف کردن مسیر قطار را برای نجات 3 کودک انتخاب کنند و 1 کودک را قربانی ماجرا بدانند که البته از نظر اخلاقی و عاطفی شاید تصمیم صحیح به نظر برسد اما از دیدگاه مدیریتی چطور .... ؟
در این تصمیم، آن 1 کودک عاقل به خاطر دوستان نادان خود (3 کودک دیگر) که تصمیم گرفته بودند در آن مسیر اشتباه و خطرناک، بازی کنند، قربانی می شود.
این نوع معضل هر روز در اطراف ما، در اداره ، جامعه در سیاست و به خصوص در یک جامعه دموکراتیک اتفاق می افتد، اقلیت قربانی اکثریت احمق و یا نادان می شوند.
کودکی که موافق با انتخاب بقیه افراد برای مسیر بازی نبود طرد شد و در آخر هم او قربانی این اتفاق گردید و هیچ کس برای او اشک نریخت. کودکی که ریل از کار افتاده را برای بازی انتخاب کرده بود هرگز فکر نمی کرد که روزی مرگش اینگونه رقم بخورد.
اگرچه هر 4 کودک مکان نامناسبی را برای بازی انتخاب کرده بودند ولی آن کودک تنها قربانی تصمیم اشتباه آن 3 کودک دیگر که آگاهانه تصمیم به آن کار اشتباه گرفته بودند شد. اما با این تصمیم عجولانه نه تنها آن کودک بی گناه وعاقل جانش را از دست داد بلکه زندگی همه مسافران را نیز به خطر انداخت زیرا ریل از کار افتاده منجر به واژگون شدن قطار گردید و همه مسافران نیز قربانی این تصمیم شدند و نتیجه این تصمیم چیزی جز زنده ماندن 3 کودک احمق نبود.
مسافران قطار را می توان به عنوان تمامی کارمندان سازمان فرض کرد و گروه مدیران را همان کودکانی در نظر گرفت که می توانند سرنوشت سازمان (قطار) را تعیین کنند.
گاهی در نظر گرفتن منافع چند تن از مدیران که به اشتباه تصمیمی گرفته اند، منجر به از دست رفتن منافع کل سازمان خواهد شد و این همان قربانی کردن صدها نفر برای نجات این چند نفر است.
زندگی کاری همه مدیران پر است از تصمیم گیری های دشوار . با عدم اتخاذ تصمیمات صحیح به سبک مدیریتی، به پایان زندگی مدیریتی خود خواهید رسید.
"به یاد داشته باشید آنچه که درست است همیشه محبوب نیست... و آنچه که محبوب است همیشه حق نیست!"

fatemiii 07-18-2012 10:57 AM

ملانصرلدين


در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می...شد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند. ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.

نکته:
با همان متری که دیگران را اندازه گیری میکنید اندازه گیری می شوید.

fatemiii 07-18-2012 11:31 AM

جايگاه رفيع از ديدگاه ملانصرالدين...
يک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد.
الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت .
ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود،
ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید
.
هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد.
ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد ، که استراحت کند.
در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد
.
وقتی که دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود.
به ناچار خودش برگشت پایین .
بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده،
بالاخره الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.
بعد ملا نصر الدین گفت:
لعنت بر من
که نمی دانستم که اگر خر به جایگاه رفیع و پست مهمی برسد
هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کشد
!!!













fatemiii 07-18-2012 11:58 AM

آرزوي آهو




آرزوي آهو آهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟ آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش. پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد. شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند. حاکم پرسيد : علت طلاق؟ آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني. حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟ الاغ گفت: آره. حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟ الاغ گفت: واسه اينکه من خرم. حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد. نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد. نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند.





fatemiii 07-18-2012 12:06 PM

داستان تبعيض نژادي




جین الیوت
در شهر کوچک «رایسویل» در ایالت آیوا معلم کلاس سوم بود. سال ۱۹۶۸ بود و در آن زمان درامریکا تبعیض‌های نژادی علیه گروههای اقلیت و سیاهپوست‌ها رواج داشت. ترور «مارتین لوتر کینگ» که در آوریل همان سال اتفاق افتاد، الیوت را به فکر انداخت که درباره آثار منفی نژادپرستی به شاگردهایش مطالبی را آموزش دهد. ساکنان شهر کوچک او همه سفیدپوست بودند و اکثر بچه‌های ۸ ساله کلاسش هم در همان شهر به دنیا آمده و بزرگ شده بودند. همگی سفیدپوست و مسیحی بودند و با آنکه سیاه‌پوست‌ها را فقط در تلویزیون دیده بودند، همگی نسبت به آنها عقاید ضد سیاه‌پوستی و نژادپرستانه داشتند.
الیوت به این نتیجه رسیده بود که صرفا با صحبت کردن درباره تبعیض نژادی نمی‌تواند معنا و مفهوم واقعی این پدیده منفی اجتماعی را به شاگردهایش بفهماند. بنابراین تصمیم گرفت که آزمایشی را در کلاسش اجرا کند. در روز اول آزمایش کلاس را به دو گروه «چشم‌آبیها» و »چشم‌قهوهای‌ها» تقسیم‌بندی کرد و به بچه‌ها گفت که چون خودش معلم کلاس است و چشمانی آبی دارد، بنابراین در کلاس او چشم آبیها بهتر و برتر از چشم‌قهوه‌ای‌ها هستند. در ابتدا شاگردهای چشم‌قهوه‌ای مقاومت کردند و نمی‌خواستند این موضوع را قبول کنند، برای همین الیوت با یکسری توضیحات شبه‌علمی آنها را قانع کرد. مثلا به آنها گفت رنگیزه‌های ملانین که تعیین‌کننده رنگ چشم هستند، ضریب هوشی و توانایی یادگیری را در افراد چشم‌آبی افزایش می‌دهند.
او یک سری نوارهای پارچه‌ای رنگی به صورت یقه لباس تهیه کرده بود و از شاگردهای چشم‌آبی خواست که آنها را دور گردن همکلاسی‌های چشم‌قهوه‌ای خود ببندند تا آنها هرچه راحت‌تر قابل شناسایی باشند. او به چشم‌آبی‌ها مزایای ویژه‌ای داد، مثلا زنگ تفریح طولانی‌تر و نشستن در ردیف‌های جلویی کلاس. چشم‌آبی‌ها موظف بودند که فقط با گروه خودشان بازی کنند و چشم‌قهوهای‌ها را ندیده بگیرند. چشم‌قهوه‌ا‌ی‌ها باید از آب‌خوری‌های جداگانه آب می‌خوردند و اگر اشتباه می‌کردند یا قوانین را رعایت نمی‌کردند، توبیخ می‌شدند.
به این ترتیب الیوت موفق شد ظرف تنها چند ساعت یک جامعه کوچک نژادپرست در کلاس درسش تشکیل دهد. او مشاهده کرد که شاگردهایش همان ۱۵ دقیقه اول نسبت به این اعمال تبعیض‌آمیز عکس‌العمل نشان دادند و رفتار متقابل آنها با یکدیگر تغییر کرد: چشم‌آبی‌ها که خود را گروه برتر می‌دانستند، نسبت به همکلاسی‌های «زیردست» خود رفتارهای گستاخانه و رئیس‌مآبانه بروز دادند. آنها چشم‌قهوه‌ای‌ها را مسخره کردند، از آنها به معلمشان شکایت بردند، توی حیاط مدرسه با آنها کتک‌کاری کردند و حتی خودشان روش‌های جدیدی برای اعمال محدودیت‌های بیشتر بر آنها ابداع کردند. همین طور آنها توانستند چند تمرین ریاضی و روخوانی را که قبلا از عهده‌اش برنمی‌آمدند، با موفقیت انجام دهند و نمره‌های بهتری در آن درس‌ها بگیرند.
<img alt="">
چشم‌قهوه‌ای‌ها هم ظرف همین مدت کوتاه تغییر کردند: آنها ناگهان روحیه خود را از دست دادند و تبدیل به بچه‌هایی افسرده، کمرو، کم جرئت، و بی‌اراده شدند. حتی آنهایی که قبلا در کلاس شخصیتی غالب و مقتدر داشتند، هم به افرادی ترسو و تابع تبدیل شدند. عملکرد درسی این گروه در آن روز به مراتب بدتر شد و حتی در حل تمرین‌های ساده قبلی با مشکل مواجه شدند.
در روز دوم آزمایش، برای برقراری تعادل، الیوت موقعیت بچه‌ها را تغییر داد و گفت که روز قبل اشتباه وحشتناکی کرده و این درواقع چشم‌قهوهای‌ها هستند که گروه برترند. به همین دلیل از چشم‌قهوه‌ای‌ها خواست که یقه‌های رنگی خود را باز کنند و به گردن چشم‌آبی‌ها بیندازند. آنها هم شادمانه این کار را کردند و در روز دوم انتقام خود را از چشم‌آبی‌ها گرفتند. الیوت این آزمایش را در بعد ازظهر روز دوم به اتمام رساند و از دانش آموزان خواست که یقه‌های رنگی خود در آورند. آنها یقه‌ها را دور انداختند و درحالی که گریه می‌کردند، همدیگر را در آغوش گرفتند.
صبح روز سوم الیوت به شاگردهایش توضیح داد که حالا آنها درمورد تعصب و تبعیض چیزهایی آموخته‌اند و دیگر می‌دانند که یک سیاه‌پوست در این جامعه چه احساسی دارد. او از شاگردهایش خواست که هر کدام تجربه شخصی خودش را به صورت یک انشا بنویسد. بچه‌ها درباره این آزمایش دو روزه به بحث و تبادل نظر پرداختند و پیام درونی آنرا به خوبی دریافت کردند.
الیوت چهارده سال بعد با شاگردهایش که حالا بیست و چندساله شده بودند، تجدید دیدار کرد. آنها خاطرات آن دو روز را با وضوح هرچه تمام‌تر به یاد داشتند. آن تجربه ناب دوران کودکی تاثیری بسیار عمیق و ماندگار در زندگی آنها گذاشته بود و باعث شده بود که در تمام این سال‌ها همواره نسبت به رفتارهای متعصبانه، مغرضانه، تفرقه‌افکن و تبعیض‌آمیز، آگاهی بالا و منحصربه فردی داشته باشند.
الیوت این آزمایش را در کلاسهای درس خود تکرار کرد. از سومین تجربه او فیلم مستند «کلاسی که تقسیم شد» تهیه گردید که در سال ۱۹۸۵ از شبکه پی‌بی‌اس پخش شد و یکی از پربیننده‌ترین ویدئوهای درخواستی در وب‌سایت این شبکه به شمار می‌رود.















fatemiii 07-18-2012 12:13 PM

درسی در عشق (داستان واقعی)

الوین روسراولین دوست دختر من «دوریس شرمن» بود. واقعاً زیبا بود. موهای فر مشکی و چشمان سیاه براق داشت.
هروقت موقع زنگ تفریح توی ‏زمین بازی مدرسه‌ی روستایی که در آن درس می‌خواندیم، دنبالش می‌کردم، طره‌های بلند مویش بالا و پایین می‌رفت و توی هوا ‏می‌رقصید.
ما هفت سال‌مان بود و دوشیزه بریج مواظب‌مان بود و برای کوچک‌ترین تخلف، کشیده‌ای توی صورت‌مان می‌زد. ‏
به چشم من، دوریس، جذاب‌ترین دختر کلاس بود. کلاس ما ترکیبی ‏بود از دانش‌آموزان کلاس اول و دوم و من به شیوه‌ی هیجان‌انگیز یک ‏پسربچه‌ی عاشق، دلش را بردم.
رقابت بین پسرها برای محبت به دوریس شدید بود. اما من نترس و جسور بودم و عاقبت هم پاداش ‏سرسختی‌ام را گرفتم. ‏
در یک روز لطیف بهاری توی حیاط مدرسه یک نشانه‌ی فلزی ‏پیدا کردم. احتمالاً یک نشانه‌ی انتخاباتی بود.
سطح رویی‌اش هنوز ‏براق و صاف بود، اما پشتش داشت زنگ می‌زد. با اندک تردیدی ‏تصمیم گرفتم این گنج نویافته را به عنوان یادگار عشق به دوریس تقدیم کنم.
موقعی که نشانه را، از روی براقش، کف دستم گذاشتم و تقدیم کردم دیدم که خیلی خوشش آمد. چشمان سیاهش برق زد و به سرعت آن را از دستم گرفت.
بعد، کلماتی به یادماندنی به ‏زبان آورد. صاف توی چشمانم نگاه کرد و با لحنی پرابهت گفت:
«الوین، اگر می‌خواهی من دوست دخترت باشم، از این به بعد هر چیزی را که پیدا می‌کنی باید به من بدهی.»
‏یادم می‌آید که این موضوع به شدت ذهنم را درگیر کرد. در سال 1935 پیدا کردن یک پنی هم برای بچه‌ای به سن من و شرایط زندگی‌مان، خوش‌اقبالی به حساب می‌آمد،
حالا اگر یک چیز واقعاً ‏مهم مثلاً یک پنج‌سنتی پیدا می‌کردم چه می‌شد؟ می‌توانستم آن را از دوریس مخفی کنم یا می‌توانستم به او بگویم که یک سکه‌ی تک سنتی پیدا کردم
و چهار سنت دیگر را برای خودم نگه دارم؟ آیا دوریس همین قرار را با رقبای دیگر من هم گذاشته است؟ این‌طوری ‏او ثروتمندترین دختر مدرسه می‌شد.

‏وقتی به همه‌ی این سؤالات فکر کردم از احترامی که نسبت به دوریس قائل بودم کاسته شد. اگر پنجاه درصد می‌خواست، معقول‌تر به نظر می‌رسید؛
اما تقاضای مستبدانه‌اش برای داشتن همه چیز - آن هم در ابتدای دوستی‌مان - همه‌ی تصوراتم را خراب کرد.
‏پس دوریس، هر جای دنیا که هستی و هرچه که شدی، باید به خاطر اولین درسی که در عشق به من دادی از تو تشکر کنم
و مهم‌تر از آن به خاطر این‌که به من آموختی تعادل دشوار میان عشق و پول را چه‌طور حفظ کنم.
ضمناً دلم می‌خواهد بدانی که همیشه توی خواب‌های کوتاهم توی حیاط مدرسه دنبالت می‌دوم تا دستم را توی موهای فر مشکی مواجت فرو کنم.
اسپارتا، نیوجرسی
برگرفته از كتاب:
استر، پل؛ داستان‌هاي واقعي از زندگي آمريكايي؛ برگردان مهسا ملك مرزبان؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر افق
1387

fatemiii 07-18-2012 03:10 PM

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب
همدیگررا حفظ کنند.

وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد بخاطر همین
تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ‫ولی بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردند.

ازاینرو مجبور بودند برگزینند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی
زمین بر کنده شود.

دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که، با زخم های کوچکی که همزیستی
با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد، زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست.

و این چنین توانستند زنده بمانند.

درس اخلاقی :

بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه

آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید.

fatemiii 07-18-2012 03:11 PM

زشت ترين دختر کلاس


دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید …
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :
- اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا !
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم.
5 سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :
برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :
من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند
عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند
دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
و بخند که خدا هنوز آن بالا با توست

fatemiii 07-18-2012 03:13 PM

اسرار حق روزی یکی نزدیک شیخ آمد و گفت: «ای شیخ آمده‌ام تا از اسرار حقّ چیزی با من نمایی» شیخ گفت: «باز گرد تا فردا» آن مرد بازگشت، شیخ بفرمود تا آن روز موشی بگرفتند و در حقّه کردند و سر حقّه محکم کردند دیگر روز آن مرد باز آمد و گفت: «ای شیخ آن چه وعده کرده‌ی بگوی.» شیخ بفرمود تا آن حقّه را بوی دادند و گفت: «زینهار تا سر این حقّه باز نکنی» مرد حقّه را برگرفت و بخانه رفت و سودای آنش بگرفت که آیا درین حقّه چه سِر است؟ هر چند صبر کرد نتوانست، سَر حقّه باز کرد و موش بیرون جست و برفت، مرد پیش شیخ آمد و گفت ای شیخ من از تو سِر خدای تعالی طلب کردم تو موشی بمن دادی؟ شیخ گفت ای درویش ما موشی در حقّه بتو دادیم تو پنهان نتوانستی داشت سِر خدای را با تو بگوییم چگونه نگاه خواهی داشت.(۱)» مرد نادم و پشیمان زاری‌کنان محضر شیخ ترک گفت و گوشه‌ی عزلت اختیار کرد و سه اربعین صیام داشت و صلوه‌ گزارد و کف نفس به غایت رساند چندان که چهره دگرگون شد. تکیده با محاسنی انبوه نزد شیخ مراجعت کرد حاجت باز گفت. شیخ او را باز نشناخت و حقّه‌ی پیشین با موشی دگر بر او عرضه کرد آنچه پیش‌تر فرمایش کرده بود همان فرمود. مرد به خلوت‌گاه خویش بازگشت و حقّه کناری هِشت و به عبادت نِشت و به خِش و خِش موش در حقّه محل نهشت و امر شیخ به تمامی به جای آورد و صبح حقّه در دست به نزد شیخ شد و دو زانو محضرش را دریافت و گفت: «آنچه گفتی کردم حال آنچه وعده دادی گوی» شیخ فرمود: «حقّه گشودی؟» مرد خاطر خجسته بود و گفت:«نی نی» شیخ ابرو در هم کشید تغیر فرمود:«تو را حقّه‌یی دادم برگشودنش اهتمام نورزیدی که تو را گر طلب بودی حقّه می‌گشودی که همانا سری از اسرار حق در آن نهان کرده بودم.» مرد صیحه‌یی کشید و در دم از حال برفت. چون به حال آمد خود را در خرابه‌یی باز یافت. مویه‌کنان مایوس از دانستن سر حق ظن جنون‌اش می‌رفت که معروفه‌یی «زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست » از آن حوالی می‌گذشت شیون مرد بشنید به خرابه شد مرد نگون بخت را دید در نزع. حال پرسید و مرد ماجرا باز گفت. روسپی را چندان بر حال زار او رقت برفت که مستی از سر پرید و هوش به‌جا آمد و به استمالت‌اش برخاست و گفت:«آن شیخ کذاب است و این حکایت‌ها به دوران ابوسعید ابوالخیر است که شیوخ برخاک می‌نشستند و نان با خون مردمان چاشت نمی‌کردند» مردِ ساده‌دل گفت:«زبان به کام گیر که شیخ را کرامات بسیار است و علامت‌های بزرگ و کلمات تامات او تا بلاد جبل عامل و مالاکا نُقل هر مجالس است.» روسپی در دل به ساده‌گی مرد پوزخند زد و گفت:«سه اربعین عنان خود به شیخ خوش‌نام سپردی و ذکر حق گفتنی اکنون سه روز با من بدنام هم‌نشین تا سِر حق بر تو عیان کنم که آن شیخ اگر کرامات داشت تو را باز می‌شناخت و حقّه‌ی پیشین به دست‌ات نمی‌سپرد.» مرد که حکایت خضر نبی و شیخ صنان شنیده بود و احتجاج زن بدکاره را صواب می‌دید، رخسار زیبای او هم بی‌اثر نبود، از دلش گذشت که شاید «در خرابات مغان نور خدا می‌بیند» خاموش شد و گوش به زن سپرد. با هم به خانه‌ی او شدند و شراب سرخ و طعام بریان خوردند و رامش‌گران ساز نواختند و رقاصان به‌ ترقص آمدند و سه روز و سه شب حال چنین بود و آب زیر پوست مرد همی رفت و رخساره گل انداخت صبح روز چهارم به حمام شد، محاسن کوتاه کرده جامه نو بر تن نموده راه خانه‌ی شیخ در پیش گرفت و حاجت روز نخست بازخواست و سِر الهی طلب کرد. شیخ که مرد را در آن هیبت به جا نیاورد چون کَرت‌های پیشین موش به حقّه کرد و به مرد سپرد وصیت نمود اندرباب نگشودن حقّه. مرد حقّه بر دست از خانه‌ی شیخ بیرون شد و به منزل روسپی رفت و ماجرا باز گفت. زن بدکاره گفت:«امشب را چون شب‌های پیش به عشرت کوش که فردا حقّه‌یی سوار کرده شیخ مزور به حقّه‌ی تزویرش می‌سپاریم» چنان کردند و چون صبح شد. زن حقّه‌ی شیخ را که سنگین شده بود و جرینگ جرینگ می‌کرد به مرد همی داد و گفت: «آنچه می‌گویم چنان کن تا سِر حق ببینی و به مراد دل رسی». مرد حقّه برگرفت و نزد شیخ شد. دست شیخ را ببوسید و حقّه به او سپرد و گفت:«الحق که گزافه نیست که شرح کرامات شما در هیچ محفلی نیست که نیست. دوش که به خلوت‌گاه و محل عبادت خاصه‌ی خویش شدم. تاب نیاورده شب از نیمه گذشته بود که حقّه گشودم موشی از آن بیرون جست راه خرابه‌ی جنب منزل گرفت. مرا سودای سِر موش در سَرافتاد و در پی‌اش نهادم که به سوراخی شد در خرابه. چوبی به کناره افتاده بود دست‌افزار کرده سوراخ فراخیدم و به حیرت دیدم گنجی در آن نهان است. آنچه حقّه جا داشت از آن ذهب خالص پر کردم سَر حقّه محکم گردانده چون مرا سفری در پیش است نزد حضرت شیخ به امانت آوردم که سِر حق در این دیدم که همان راه اجدادی پیش گیرم و طامات و کرامات به چون تو بزرگی سپارم.» شیخ فرمود:«خیال آسوده دار که سَر حقّه گشوده نخواهد شد و امانت نزد ما می‌ماند که اینان ما را چرک کف دست است و ما را با زر و ذهب کاری نیست که گر اراده کنیم خشت خشت این خانه زر می‌شود و سیم
صبح که از خانه‌ی شیخ شیون به هوا خاست که شیخ در صندوق‌خانه به نیش عقرب جراره ریغ رحمت سرکشیده است و چند پول سیاه و حقّه‌یی گشاده در کنارش یافت شده. مرد به سِر حَق آگه شد و پرده از کرامات زن کنار رفت و او را به همسری اختیار کرد و عمری شکر نعمت به جا آوردند. باری خلقی از جهل و اسارت شیخان نابه‌کار آسوده شدند که حَقی اگر هست سِری با آن نباشد.
گفتم ای جنگل پیر ، تازگی ها چه خبر

پوزخند زد و گفت : هیچ ! کابوس تبر

fatemiii 07-18-2012 03:15 PM

تصور
فيل‌بانان تنها با درك يك نكته و به شيوه‌اي بسيار ساده، فيل‌هاي عظيم‌الجثه را كنترل مي‌كنند. وقتي فيل هنوز بچه فيل است، يك پايش را با طناب محكمي به تنة درختي مي‌بندند. بچه فيل، هرچه تقلا مي‌كند، نمي‌تواند خودش را آزاد كند. اندك اندك بچه فيل با اين تصور عادت مي‌كند كه تنة درخت از او نيرومند‌تر است.

هنگامي كهبچه فيل بزرگ مي‌شود و قدرت شگرفتي مي‌يابد، تنها كافي است ريسماني نازك به دور پاي فيل گره زده شود و به يك نهال كوچك بسته شود. جالب اينكه فيل هيچ تلاشي براي آزاد كردن خودش نمي‌كند.
همچون فيل‌ها، پاهاي ما نيز اغلب اسير باورهاي شكننده‌اند، اما از آنجا كه در گذشته به قدرت تنة درخت عادت كرده‌ايم، شهامت مبارزه را نداريم.
بي‌آن كه بدانيم كه تنهايك عمل متهورانه سادهبراي دست يافتن ما به موفقيت كافي است . . .

fatemiii 07-18-2012 03:16 PM

*درس عبرتی از چنگیزخان !!!!**
*





یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو
کمانشان را برداشتند و
چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر
بود، چرا که
می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو
برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا
شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در
بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا
اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر
زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت
زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام
را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام
را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد.

اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون
ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ
شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به
سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک
چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن
را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی
دقیق سینه ی شاهین را شکافت.

ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد،
از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا
برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از
آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و
به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و
روی یکی از بال هایش حک کنند:

یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.

و بر بال دیگرش نوشتند:

هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است

fatemiii 07-21-2012 12:01 PM

روایت های کهن: بز زنگوله
شاهکاره

یک روز بز زنگوله پا از بچه هاش خداحافظی کرد که برود دشت و صحرا علف بخورد و برایشان شیر بیاورد. مامان بزی به بچه ها سپرد که در را به روی مامور گاز و برق و آب و گرگ باز نکنند. بچه ها هم که بر خلاف آمار و ارقام رسمی گرسنه بودند به مادرشان قول دادند که در را باز نکنند. چند دقیقه که گذشت گرگ که دید بز زنگوله پا از خانه بیرون رفته در خانه را زد. شنگول پرسید: کیه؟ گرگ گفت: منم، منم مادرتون شیر یارانه ای آوردم براتون. شنگول گفت: تو مادر ما نیستی. چون دروغ می گی.
گرگ با دست زد تو پیشانیش و رفت و چند دقیقه ی دیگه آمد و در زد و گفت: منم، منم مادرتون شیر مدت دار آوردم براتون.
منگول گفت: اگه تو مادر مایی بگو ببینم یه پاکت شیر رو چند خریدی؟ گرگ کمی فکر کرد و گفت: هزار تومن. منگول گفت: برو گرگ بی حیا! تو مادر ما نیستی چون شیر در عرض این هفته شده هزار و صد تومن هرچند نرخ تورم هنوز یه رقمیه!
گرگ دوباره زد به پیشانیش و رفت بقالی محلشون ولی هرچیزی خواست برای بچه ها بخرد آنقدر گران شده بود که نتوانست و دست از پا درازتر برگشت پشت در و کوبید به در و گفت: بچه ها! منم، منم مادرتون، با وجود کنترل قیمت ها هیچی نتونستم بخرم براتون. شنگول خندید و گفت: بچه ها! بچه ها! بدوین بیاین مامان اومده.
و در را باز کرد و گرگ پرید تو و شنگول و منگول را یک لقمه ی چپ کرد، بعد از مسوولان که این فرصت را برایش فراهم کرده بودند تشکر کرد و نگاهی به اطراف انداخت و لامپ کم مصرف خانه را خاموش کرد که در مصرف منابع محدود انرژی صرفه جویی بشود و راهش را کشید و رفت.
اما بچه ها بشنوید از آن طرف که مامان بزی رفت و رفت تا برسه به صحرا و دشت ولی همه جا شده بود باغ و ویلای شخصی و جاده ی آسفالته. همینجور که دنبال یک وجب علف می گشت یک بی ام دبلیو کروکی کنارش ایستاد و پسر جوانی که راننده اش بود و باباش سالیانه از یک کارمند فلک زده کمتر مالیات می داد گفت: آبجی! میای بریم کثافتکاری؟ ننه بزی این طرف را نگاه کرد، آن طرف را نگاه کرد، وقایع کاشمر و استخر صدف و خمینی شهر را در ذهن مرور کرد و به خاطر امنیتی که وجود دارد احساس آرامش خاطر کرد، بعد یاد قیمت شیر افتاد. خلاصه چند لحظه ای چک و چانه زدند و بی ام دبلیو گرد وخاک کرد و دور شد و وقتی گرد و خاک کنار رفت مامان بزی دیگر کنار جاده نبود.
شب که مامان بزی با دست پر به خانه رسید دید در بازست. اول با خودش گفت کی در را باز گذاشته؟ اینجوری که بر اثر تبادل گرمایی بیرون و داخل خونه کلی انرژی با ارزش هدر می ره بعد ترسید که نکند صاحبخانه با حکم تخلیه آمده ولی وقتی داخل شد حبه ی انگور از زیر میز بیرون پرید و ماجرا را برایش تعریف کرد. ننه بزی که شنید بچه هایش را گرگ خورده دو دستی زد تو سرش و گفت: خاک به سرم شد! گوشت کیلویی هیجده هزار تومن رو گذاشتم دم دست گرگ! بعد ماشین حساب برداشت و وزن شنگول و منگول را حساب کرد و دوباره زد تو سر خودش. تازه یادش افتاد که دو نفر هم سهمیه ی یارانه ی نقدی اش کم می شود برای همین دوباره زد توی سرش و به حبه ی انگور گفت تو بشین سریال ستایش رو ببین که وقتی برگشتم برام تعریف کنی من هم میرم دخل گرگه رو بیارم.
بعد رفت بالا پشت بام خانه ی گرگه و پا کوبید. گرگه که یک بسته سوپ آماده را با سه لیتر آب قاطی کرده بود تا شکم بچه هایش را سیر کند دید خاک از سقف ریخت تو سوپ، فریاد زد: کیه کیه! تاپ تاپ می کنه، سوپ منو پر خاک می کنه! بچه ی وسطی گفت: بابا گرگی! شعرت قافیه نداشت. گرگ چنان ناسزایی به بچه اش گفت که حتا روزنامه ی پرتیراژ صبح هم رویش نمی شود آن را بکند تیتر درشت. یکی از بچه گرگها گفت:‌بابا!‌سوپ به جهنم! بگو از جلو دیش بره کنار خیر سرمون داریم فارسی وان می بینیم ها!‌ گرگ این را که شنید رفت تو کوچه و بزی را دید. بعد با بز زنگوله پا قرار گذاشتند که عصر وسط جنگل دوئل کنند، حالا چرا همان موقع دوئل نکردند شاید می خواستند خبر بیست و سی را ببینند و بعد با خیال راحت بمیرند.
گرگه رفت پیش دندانپزشک و گفت که چون چند ساعت دیگر باید شکم یک بز را پاره کند می خواهد دندانپزشک دندان هایش را تیز کند. دندانپزشک محترم وقتی هزینه ی تیز کردن دندان را گفت دود از مخ گرگ بلند شد و گرگ گفت: ببینم مگه شما دندانپزشک ها قسم نخوردید؟ دندانپزشک فاکتور خرید جنس هایش را که با وجود پیشرفت علم و تکنولوژی و خودکفایی در تمامی زمینه ها ده دست می چرخید تا وارد کشور شود نشان گرگ داد، مالیات ارزش افزوده را حساب کرد، پول برق و آب و هفته ای یک بار تنظیم دیش ماهواره را هم به اقلام اضافه کرد. گرگ سوتی کشید و دست کرد جیب اش یک نخود درآورد و گفت: من با این نخود می خواستم شب برای بچه ها آش بپزم اون رو هم می دم به شما. دندانپزشک که لجش درآمده بود تمام دندان های گرگ را کشید و به جایش پنبه گذاشت.
بز زنگوله پا هم رفت پیش استاد آهنگر و گفت که شاخ هایش را تیز کند. استاد هم هزینه ی تیز کردن شاخ را که اتحادیه داده بود ضربدر افزایش قیمت میلگرد کرد و حاصل را دو بار در ارزش افزوده ضرب کرد و کل هزینه را غیر نقدی با مامان بزی حساب کرد.
وقتی از جاش بلند شد چون حسابی سرحال آمده بود شاخ های بز زنگوله پا را جوری تیز کرد که انگار شاخ خواهر مادر خودش باشد و بهش گفت: برو زن! خدا به همرات! اگه گرگ نخوردت باز هم به ما سر بزن بعد نشست پای دیس پلوی هندی و با دست شروع کرد به خوردن.
خلاصه بچه ها، در دوئلی که در اعماق جنگل درگرفت مامان بزی زد و شکم آقا گرگه را پاره کرد ولی اگر فکر می کنید بعد از یک روز که از هضم شدنشان گذشته بود شنگول و منگول از آن تو پریدند بیرون باید بهتان عرض کنم که اشتباه فکر کردید! از شکم گرگه فقط باد معده خارج شد.
بز زنگوله پا وقتی دید چیزی توی شکم به پشت چسبیده ی گرگ بینوا نیست خواست راهش را بکشد و برود که یک دفعه یک ون کنار پایش ترمز کرد و او را به جرم زنگوله بستن به پا برای جلب توجه در انظار عمومی و به خطر انداختن سلامت جنگل سوار ون کردند و بردند و هرچی مامان بزی گفت که بز زنگوله پاست به خرج شان نرفت که نرفت.
حبه ی انگور هم وقتی سریال ستایش تمام شد یک ساعتی اشک ریخت و بدبختی های خودش یادش رفت بعد هم گرفت خوابید و تا صبح خواب های خوش دید.
پایان

behnam5555 07-21-2012 12:34 PM

تصادف
 

تصادف

فرزانه كرم پور

برگرفته از کتاب داستان های محبوب من به کوشش علی اشرف درویشیان و رضا خندان مهابادی

توپ راه راه قرمز و سفيد را كه ديد ترمز كرد، ولي پسربچه زودتر از آن كه ماشين بتواند بايستد وسط خيابان پريده بود. كاش از مسير هميشگي رفته بود. اگر سفارش زن را براي خريد برنج جدي نگرفته بود اين حادثه پيش نمي آمد. نميدانست چكار بايد بكند. هزاران «اگر» و «حالا» در ذهنش تكرار ميشد و كلافه اش ميكرد. از آينه به پشت سر نگاه كرد.
پدر پسرك بلند بلند بچه را دلداري ميداد. فكر ميكرد:
ـ باز هم شانس آوردم فقط پاش شكسته...!
نفس عميقي كشيد دنده عوض كرد... وقتي ماشين ايستاد پايين پريد و به طرف پسرك كه روي زمين ولو شده بود، دويد. بچه تا حد مرگ ترسيده بود و رنگ به صورت نداشت. لكه خوني كه شلوار خاكستريش را رنگ ميزد هر لحظه بزرگتر ميشد. پاهايش لرزيد و روي زمين نشست. پس از دقايقي كسي ليوان آبي برايش آورده بود و زير لب دلداريش داده بود... مردم اطرافشان حلقه زده بودند و همه با هم بلند بلند حرف ميزدند...
رنگ آسمان به كبودي ميزد. چراغ هاي ماشين را روشن كرد. صداي گريه بچه مي آمد. حتما درد ميكشيد. ياد دختر خودش افتاد و قلبش فشرده شد. سر را به پنجره نزديك كرد و فرياد زد:

ـ چرا گريه ميكند؟
صداي مرد خش دار و گرفته پاسخ داد:
ـ خيلي درد داره!
چراغ هاي شهر تك و توك پيدا شدند. فكر كرد:
ـ يكراست بايد ببرمش بيمارستان اما... الهي كشيك دختر آقاي احمدي همسايه طبقه بالا باشه كه بتونه كمكم كنه... بايد يه فرصتي پيدا كنم، زنگ بزنم خونه... الان مادر به قول خودش از فكراي بد آتيش بزرگي درس كرده و نشسته وسط... شايد هم چادر سر انداخته و سر كوچه رو پله هاي بقالي نشسته و رد هر ماشين سفيدي رو دنبال ميكنه... ساعت دو بعد از ظهر منتظرم بودن... حالا ساعت هفت شبه...!
گريه بچه آرام نميگرفت. ماشين را به طرف شانه خاكي كشيد و نگه داشت.
كف وانت تشك انداخته و بچه را خوابانده بودند. پاي شكسته را هم روي بالش بسته بودند. پتوي روي بچه را مرتب كرد و با مهرباني پرسيد:
ـ چرا گريه ميكني؟
مژه هاي خيس و بلندش را روي هم گذاشت و هق هق كرد. پدر در حالي كه خاكستر سيگار را ميتكاند در سكوت نگاهشان كرد. پشت فرمان نشست و دوباره به راه افتاد. هوا كاملا تاريك شده بود و چراغهاي شهر مثل الماس ميدرخشيد. هر كسي حرفي زده بود. راجع به دردسري كه پيش آمده... مقدار ديه در ماه محرم و صفر... تفاوت ديه زن و مرد... پول خون... صاحب دم... تقصير و ...
صداي گريه قطع شده بود. به آينه نگاه كرد... صورت پدر در تاريكي شب ديده نميشد. بلند بلند فكر ميكرد:
ـ بايد زنگ بزنم اداره مرخصي بگيرم. الهي پدر و مادرش بدجنسي نكنن و زود رضايت بدن... بايد بهش بگم... اگه تو كارگري من هم يه راننده بيشتر نيستم. خرج دوا درمونش با من... چشمم كور يه پس انداز كوچك و چند تيكه طلاي زنمو ميفروشم... ماشين رو كه بايد ببرم بذارم پاركينگ اداره...
سرش درد ميكرد. خيابانها را يكي پس از ديگري رد كرد و به اولين ميدان شهر رسيد. مقابل بيمارستان مثل هميشه شلوغ بود. دوبله ايستاد و پياده شد... نگهبان در اطاقكش شام ميخورد... صداش زد و به شيشه كوبيد... نگهبان با بدخلقي پنجره را باز كرد و گفت:
ـ سر آوردي؟ وقت ملاقات تموم شده!
ـ تصادفي دارم.
ـ برو از كوچه پشت از در اورژانس...
ماشين را به زور بين دو ماشين ديگر كج و كوله پارك كرد. پسرك خوابيده بود. دو سر تشك را گرفتند و آرام پياده اش كردند. پتو تا بالاي چانه اش را پوشانده بود. نيمكتي خالي يافتند و تشك را رويش گذاشتند. رو كرد به مرد و گفت:
ـ من اينجا يه آشنا دارم. برم هم دكتر رو خبر كنم و هم آشنامو... شمام اينقدر ناراحت نباش. پاشو گچ ميگيرن و زود مرخص ميشين.
نگاه مرد نگران و غمزده به پسرك دوخته شده بود. خانم احمدي كشيك روز بود. ولي پرستاري كه در قسمت اطلاعات نشسته بود با شنيدن نام همكارش لبخند خسته اي زد و گفت:
ـ حالا چه فرمايشي دارين؟
ـ با يه بچه تصادف كردم... ميخواستم كمكم كنه.
پرستار مسني را همراهش كردند... پرستار زير لب جواب سلام مرد را داد و پرسيد:
ـ خوابه يا بيهوش شده؟
پتو را از روي صورت بچه كنار زد... دستش را به طرف بناگوش بچه برد و نبض او را گرفت. بعد در اتاقي را نشان داد و گفت:
ـ زود بياريدش تو اتاق.
احساس كرد ضربان قلبش تند شده... پدر پسرش را بغل كرد و به طرف اتاق به راه افتاد. دستي روي موهاي پسرك كشيد و گفت:
ـ مواظب پاهاش باش! مرد سري تكان داد و روي تخت خواباندش... صورت بچه روي بالش سفيد به كبودي ميزد.
پدر روي صندلي كنار تخت نشست و سر را بين دو دست گرفت. دكتر از انتهاي راهرو پيش مي آمد... مرد جلو دويد و گفت:
ـ من باهاش تصادف كردم، ولي به خدا خودش پريد جلوي ماشين... تا نزديكاي شهر گريه ميكرد... پاش شكسته دكتر... پاي راستش
دكتر بالاي سر بچه ايستاد و آرام پلكهايش را بالا زد و نور چراغ قوه را به مردمك چشم ها تاباند... نبضش را گرفت و پيراهنش را بالا زد...
پسرك آن چنان لاغر بود كه ميشد دنده هايش را شمرد.
گوشي را روي چند نقطه جابه جا كرد و با خونسردي گفت:
ـ اين بچه حدود يك ساعته مرده...!
مرد ناباور نگاه كرد و رنگ صورتش پريد... پشتش را به ديوار تكيه داد و روي زانوهاش تا شد. دكتر زير لب به پرستار چيزي گفت و او از در خارج شد.
ـ گواهينامه داري؟
بدون حرف گواهينامه را به طرف دكتر دراز كرد.
ـ شغلت چيه؟
ـ راننده.
ـ پدر بچه كيه؟
ـ مرد به زحمت از روي صندلي بلند شد و با زباني سنگين گفت:
ـ من.
ـ چكاره اي پدر جان!
ـ كارگر فصلي.
ـ چند تا بچه داري؟
ـ پنج تا.
حرف ميزدند و او نميشنيد. احساس ميكرد سقف و ديوارهاي اتاق به طرفش در حركتند. آدمها به تصاويري قيچي شده و بي معني تبديل شده بودند كه نميتوانست سر همشان كند... بدبخت شدم. از كار بيكارم ميكنن... زن و بچه ام، مادرم... زندگيم... هياهويي عظيم در گوشهايش پيچيد. دكتر همچنان كه با پدر صحبت ميكرد، پيراهن پسر را از تنش بيرون كشيد و نقاط مختلف را معاينه كرد. مرد ملتمسانه به پسرك نگاه ميكرد. انگار از او خواهش ميكرد زنده شود.
ـ كجا تصادف كردي؟
ـ نزديك دليجان.
ـ چطور آوردينش؟
به سختي دهان باز كرد و گفت:
ـ وانت اداره زير پامه... پشت وانت دراز كشيده بود. پاشم رو متكا بسته بوديم. پدرش پيشش نشسته بود... تا نزديك شهر حرف ميزد... درد داشت، گريه ميكرد.
پزشك ديگري همراه پرستار وارد شد... با هم پچ پچ كردند و بچه را دوباره معاينه كرد. از لاي در سبزي لباس مامور پليس به نظرش آمد. دكتر دوم سر به علامت تصديق تكان داد و از زير عينك تيره رنگش به مرد كه روي صندلي مچاله شده بود نگاه كرد و پرسيد:
ـ چطور تونستي؟
مرد با نگاهي گنگ گفت:
ـ بله؟
ـ پرسيدم چطور تونستي؟
ـ يعني چه؟
ـ چطور راضي شدي بچه را بكشي؟
مرد از روي صندلي نيم خيز شد و با صدايي ضعيف و گرفته گفت:
ـ چرا تهمت ميزني؟
پرستار از اتاق خارج شد.
راننده همان طور كه چمباتمه نشسته بود متعجب لحظه اي به مرد و لحظه اي به پزشك خيره شد. دكتر با لحن خشني گفت:
ـ بشين سر جات. مامور پشت در ايستاده... جاي انگشتات رو گردنش مونده... خفه اش كردي!
مرد روي صندلي افتاد و دست به پيشاني گرفت. راننده آرام روي پاهاش ايستاد... باور نميكرد. با حيرت به مرد نگاه كرد. بالاي سر بچه رفت و به رگ هاي آبي رنگ كه در زمينه زرد پوست شبكه منظمي را تشكيل داده بود خيره شد. ملافه را روي صورت بچه كشيد و بغضش تركيد.

behnam5555 07-21-2012 12:39 PM

«خنده»
 

«خنده»

منصور ياقوتى
بخش اول


آقاىِ صبورى بطورِ طبيعى آدمِ شاد و خنده‌رويى بود. در طولِ سى‌سالى كه از زندگيش گذشته بود برخورد به كوچكترين حادثه‌ىِ تلخى نكرده بود. زن و دو فرزند داشت. زنش شاغل بود و خودش هم كارمند، با حقوقِ مكفى و خانه و اتومبيل و چند تخته فرشِ كاشان و تلوزيونِ رنگى و تلفن و يخچال و پس‌اندازى در بانك و ذخايرى در خانه، كم و كسرى نداشت. قدش ١٦٠ سانت و با شكمى ‌برآمده و كپلِ برجسته و سنگين و گونه‌هاىِ ورم كرده و چشمانِ ميشى‌ىِ خندان و خنده‌اى هميشگى بر آن لب‌هاىِ سرخِ گوشتى. سيگار نمى‌كشيد و اهلِ قمار و خانم بازى و چشم چرانى نبود اما بقيه‌ىِ شادمايه‌هاىِ زندگى را مجاز مى‌دانست. هر سال يكبار هم خانوادگى به زيارتِ امام رضا مى‌رفت

در آن غروب از ماهِ پائيز با كت و شلوارِ اتو كرده و تميز و پيراهنى همرنگ و متناسب با كت و شلوارِ توسى رنگش كفش‌هاىِ نو و كيفى چرمى‌كه در آن سى سكه طلا و مقدارِ هنگفتى اسكناس درشت و يكدسته چك در ميانش، در بازار طلا فروشيها مى‌گشت كه به مناسبت روزِ تولدِ دخترش كه با سالگرد ازدواج هماهنگ شده بود، براىِ همسر و دخترش گوشواره يا سينه‌ريزِ زيبا و گران‌قيمتى بخرد. با لبخندِ هميشگى بر لب از جلوِ يك ويترين به جلوِ ويترينِ ديگر مى‌رفت و گوشواره‌ها و سينه‌ريزها و انگشترها... را از نظر مى‌گذراند و با سخت‌گيرى‌ىِ هميشگى، لبخندى مى‌زد و به سمتى ديگر كشيده مى‌شد از چارسوق گذشت و آهنگِ بازارِ ديگر كرد كه يك‌نفر كلت را پشت گردنش گذاشت و گفت: دسات را رو سرت بذار و بى صدا بپيچ به خيابان

صبورى لبخند زد. مى‌خواست برگردد و با كسى كه به گمان او «قصد شوخى» داشت صحبت كند كه مردِ مسلح پا جلوِ پايش گذاشت و با آرنج چنان بر پشتِ گردنش كوبيد كه تعادلش را از دست داد و با سينه و صورت روىِ زمين افتاد. مردِ مسلح داد زد: پاشو دزدِ كثيف

مردمى‌ كه نظاره گر بودند در معرضِ تابشِ نگاهِ تندِ مردِ مسلح و مرعوبِ سلاح، هر كس به روشِ خود وانمود كرد كه چيزى نمى‌بيند. صبورى كه هنوز سعى مى‌كرد وقار و متانت خود را حفظ كرده و لبخند بزند از جايش برخاست كيف چرمى ‌را محكم در دستش نگهداست و از وحشت برخود لرزيد. مرد مسلح گفت: دست‌ها را رو سر بذار و بدون حرف به خيابان بپيچ

و كلتش را روىِ گردنِ صبورى نهاد صبورى با لبخند پريده دست‌ها را روىِ سرش گذاشت و در معرضِ نگاه ترسانِ مردم به راه افتاد. خيسِ عرق شده و چشم مى‌گرداند شايد آشنايى او را ببيند و شفاعت كند. نرسيده به خيابان دل به دريا زد و پرسيد: شما كى هستى؟ چرا به من اتهامِ دزدى مى‌زنى؟

مرد مسلح گفت، خفه! حرف نزن

كنارِ خيابان مجبور شد سوارِ اتومبيلى بشود كه دو نفرِ ديگر ميانش بودند و روىِ‌شان را برگردانده بودند. اتومبيل كه از جا كنده شد يكى از سرنشينان با پارچه‌ىِ ضخيم و سياهى چشمانش را بست و مجبورش كردند كفِ اتومبيل مچاله شود. پتويى رويش انداختند و پوتين را روى سرش فشار دادند. صبورى مثلِ برق گرفته‌ها شوكه شده و مات و مبهوت مانده بود و از ترس نزديك بود قلبش جاكن شود

اتومبيل با سرعت در خيابآن‌ها راه افتاد حواسش را متمركز كرد كه رد اتومبيل را پيگيرى كند كارى بيفايده گفت: عوضى گرفتيد من آدم محترمى‌ام... اين رفتارا چيه.. مرا كجا مى‌بريد.. شما كى هستيد.. من شكايت مى‌كنم

پاسخ صبورى لگدى بود كه آه از نهادش برآوردس. اتومبيل بعد از مدتى از شهر خارج شد. صبورى احساسِ وحشت كرد و با دلهره و ترس پرسيد: چكار كردم؟

پاسخ شنيد: چرا مى‌خنديدى؟

صبورى با شگفتى پرسيد: مگه خنديدن جرمه؟

پاسخ شنيد: غلط كردى مى‌خنديدى

صبورى دل و جرات پيدا كرد و گفت: فيزيك من اين‌جوره .. دست خودم نيست... هميشه مى‌خندم... از كودكى خنده رو لبام بوده.

پاسخ شنيد: گه خوردى خنديدى.

صبورى پرسيد: از كى تا حال خنديدن جرم شده؟

پوتينى كه بر چآن‌هاش خورد. نفش را در تهِ دلش بند آورد. لوله‌ىِ اسلحه را پشتِ گردن حس كرد و شنيد كه: خفه! ... حرف بزنى مغزت متلاشى شده.

صداىِ غرشِ كاميون‌ها هم بند آمد. حس كرد ماشين به جاده‌خاكى مى‌پيچد. دست‌اندازهاىِ تند و بوىِ خاك روحش را آشفته كرد و ناليد

از من چه مى‌خوايد؟

مدتى در سكوت گذشت و كسى با او حرف نزد. بعد از يك سكوتِ ممتد، يك رشته ديالوگ بينِ اشخاصى كه آن‌ها را نمى‌شناخت با او صورت گرفت

- چرا مى‌خنديدى؟

- به خدا من همين‌جورم... فرم لبام اين‌جوره ... من نمى‌خنديدم

- مگه نمى‌دانى كه نبايد هميشه بخندى؟

- دست خودم نيست به حضرتِ‌عباس

- يعنى تو سوگوارى هم مى‌خندى؟

- فرمِ لبام اين‌جوره، مردم از من نمى‌گيرن، گذشت دارند.

- پدر بيامرز فكر مى‌كنه بچه گيرآورده! فورمِ لبام اين‌جوره! فورمى‌ نشانت بدم كه كيف كنى

- شما مى‌گيد چكار كنم؟

- فورم بى فورم! … نبايد بخندى… فهميدى

- آخه چطور؟ من نمى‌خندم… حالت لبام جوريه كه

- حالت بى حالت … كم چاخان پاخان بكن كه بدجورى پشيمان مى‌شى.

- زن و بچه دارى؟

- بله.. يك زن و دو فرزند

- تو كيف چه دارى؟

- سى سكه طلا و دويست هزارتومان پول و مدارك

- از كجا سرقت كردى؟ پولِ كدام بدبختِ مادر مرده‌اى‌يه؟

- پس‌اندازِ يه عمر زندگى‌يه… من آدم شرافتمندى‌اَم

- بپرسيد بقيه‌ش كجاست؟

- بچه‌ىِ عاقليه خودش اعتراف مى‌كنه.

- بگو بى‌چاره … بگو تا عزرائيل سراغت نيامده… چقدر تو خانه دارى؟

- من چيزى ندارم به خدا… دار و ندارم همينه كه اين‌جاست.

- زنت چى؟

- مقدارى طلا داره

- پس مى‌خنديدى‌ها؟… چرا مى‌خنديدى؟

- به خدا من نمى‌خنديدم چرا باور نمى‌كنيد؟ تو بازار چيزى نبود كه من به اون بخندم… ديگه نمى‌خندم، با جراحى حالتِ لبام درست مى‌شه. اتومبيل توقف كرد دستش را گرفتند و با چشمِ بسته بيرون كشيدند يك‌نفر كيف‌دستى‌ىِ چرمى ‌را از او گرفت هيچ صدائى نمى‌آمد، بادِ سردى در جانش مى‌پيچيد او را به گوشه‌اى كشاندند و يك‌نفر دست‌هايش را از پشت با طناب بست. لگدِ محكمى ‌به جناغِ سينه‌اَش خورد كه نفسش را بند آورد و خم شد. از دو طرف همزمان با هم، با لگد چنان به كليه‌هايش كوبيدند كه نعره‌اش به آسمان رفت و دو زانو روىِ زمين مچاله شد و ناليد: آخ مادر جان

- پاشو كثافت… پاشو

صبورى به التماس افتاد: تو را به امام رضا… بگيد چكار كردم… شما كى هستيد؟

لگدى كه روىِ جناقِ سينه‌اش خورد نفسش را چيد.

- قسم نخور ملعون… قسم نخور… به چى مى‌خنديدى؟

صبورى روىِ خاك و سنگ مچاله شد. با پوتين روىِ جمجمه‌اش كوبيدند. صبورى ناليد: گه‌خوردم… غلط كردم… ديگر نمى‌خندم…

يك‌نفر گفت: سرِپا نگهش دار و يه رگبار روش خالى كن.

يكى چنان موهاىِ سرش را كشيد كه اشك در چشمانش جمع شد و با پوتين به ساق پايش كوبيد. صبورى ناليد: آى مادر جان مردم

صبورى پاهاىِ يكى را دو دستى چسبيد و به گريه افتاد در بينِ گريه مى‌ناليد: مى‌دم لبام را جراحى كنن… به خدام لبام را جراحى مى‌كنم… رحم كنيد من بچه دارم… هر چه مى‌خوايد بهتان مى‌دم

با لگدى كه به دهانش خورد شورى‌ىِ خون را در گلو حس كرد. دندآن‌هايش را با خون تف كرد. صدايى گفت: دروغ مى‌گى كثافت… كى را مى‌خواى گول بزنى؟

يك‌نفر گفت: مردن كه اين همه آه و زارى نداره

صبورى با صداىِ بلند مى‌گريست و به خود مى‌پيچيد و التماس مى‌كرد و افرادى را كه نمى‌شناخت قسم مى‌داد. يك‌نفر دست او را گرفت و تكيه بر سينه‌ىِ صخره‌اى داد و خودش را كنار كشيد. افرادِ ناشناس با هم به گفتگو پرداختند

- يه رگبار روش خالى كن عجله داريم.

- درست به هدف بزنى، خيت نكنى.

صبورى مثلِ سگ با دست و پا روىِ زمين افتاد و ناليد: ترا به امام زمان… ترا به امام حسين رحم كنيد… غلط كردم خنديدم.. گه خوردم

مردانِ ناشناس با لگد به جانش افتادند. صبورى گريه كنان پاى يكى از آن‌ها را بغل كرد و خاك زير كفشش را بوسيد. مردى كه در بازار كلت پشت گردنش گذاشته بود گفت: كارش را تمام كن… عجله داريم

دو نفر او را گرفتن و با مشت و لگد سرپا بلند كرده و بر سينه‌ىِ صخره چسباندند. يك‌نفر گفت: وصيت بكن

اشك از زيرِ چشم بند با غبارِ خاك در هم مى‌ريخت و چهره‌ىِ صبورى را مى‌پوشاند ناليد: خانه… فرش … هرچه مى‌خوايد… به خاطرِ بچه‌هام

يكى از افرادِ ناشناس چنان با سيلى بر بناگوشش كوبيد كه خون فواره بست. فرياد زد: خفه شو كره خر

در سكوتى كه از دور صداىِ پرنده‌اى آن‌را مى‌شكست: ناشناسى فرمان صادر كرد: آتش

رگبارى از گلوله، تكه‌پاره‌هاىِ سنگ را بر چهره‌ىِ صبورى پاشاند. لبخند براى هميشه از چهره‌ىِ صبورى پريد. ناشناسِ ديگر فرياد زد: كره خر درست نشانه بگير

پاهاىِ صبورى لرزيد و روىِ زمين ولو شد. ناشناسى كه با ملايمت حرف مى‌زد و صداىِ كريهى نداشت گفت: صبورى پسرِ خوبيه، چكارى داريد من قول مى‌دم كه ديگر براىِ هميشه نمى‌خنده.

همان‌كه در خيابان كلت پشتِ گردنِ صبورى نهاده و صبورى براىِ يك لحظه در داخل ماشين چهره‌اش را ديده بود گفت: به شرطِ اين‌كه طلاهاىِ زنش را در اختيار بذاره

صدايى كه كريه نبود گفت: طلاهاىِ زنت را هم بده و ديگر پسرِ خوبى باش و نخند… باشه؟

صبورى با حركتِ سر پاسخِ مثبت داد. افرادِ ناشناس، صبورى را كه گويى جان از بدنش پريده بود سوار ماشين كردند. يك‌نفر با دستمال خونِ روىِ چهره‌اش را پاك كرد و طناب دست‌هايش را گشود. چند لحظه بعد ماشين به حركت در آمد.

شب هنگام يك كوچه بالاتر از منزلِ صبورى ماشين توقف كرد. به او هشدار داده بودند كه اگر دست از پا خطا كند زن و بچه هايش هم به سرنوشت او دچار خواهند شد. صبورى صادقانه قسم خورد كه خطا نكند. چشم بند را از چشمش برداشتند و به او گفتند كه پشت سرش را نگاه نكند. مردى كه در بازار كلت پشت گردنش گذاشته بود مسلح، در كنارش راه افتاد و گفت: نرو تو! … همان دم در به زن يا بچه‌ها سفارش مى‌كنى كه طلاها را بيارند فهميدى؟

صبورى كه براىِ هميشه لبخند از لب‌هايش محو شده بود گفت: چشم! جلوِ در زنگ زد پسرش بيرون آمد و سلام كرد صبورى خودش را تو تاريكى كشاند و گفت: پسرم!… طلاهاىِ مامان را بيار و چيزى نپرس كه كارش دارم

پسر آقاىِ صبورى تو رفت و بعد از مدتى برگشت و طلاهاىِ مادرش را كه داخل جعبه‌اى گذاشته بود تحويل داد و تو رفت. زنِ صبورى گوشه‌ىِ پرده را كنار زد و تلاش كرد كه چهره‌ىِ همراهِ صبورى را ببيند كه ديد. مرد ناشناس درِ جعبه را گشود و مطمئن كه شد به صبورى گفت: بخواى قضيه را پيگيرى كنى دفعه ديگه كسى بهت رحم نمى‌كنه بچه‌ىِ خوبى باش و ديگر لبخند نزن

صبورى گفت: چشم

مرد ناشناس دور شد و صبورى در حياط را پشت سرش بست.

بخش دوم:

بعد از آن حادثه‌اى كه شبيه يك كابوسِ دهشتناك بود، صبورى از اجتماعِ آدم‌ها كنار مى‌كشيد. تمامِ رفت و آمدهايش را با خويش و بيگانه بريد و در خود فرو رفت. طىِ مدتِ يك‌ماه بطورِ كلى آب شد و پنجاه كيلو كم كرد. چين‌هاىِ عميقى بر پيشانى و گوشه‌ىِ لب‌ها و روىِ چهره‌اش كشيده شد. موهاىِ بلند و پرپشتش به خاكسترى گرائيدند، از ترسِ اين‌كه مبادا زنش رازِ او را پيشِ خويشاوندان برملا كند، با تمامِ پافشار‌ى‌هاىِ دلسوزانه‌ىِ همسرش، چيزى پيش او نگفت، شب‌ها كه مى‌خوابيد چهره‌ىِ مردى كه در بازار كلت پسِ گردنش گذاشته بود در نظرش مجسم مى‌شد و انديشه‌ىِ انتقام تار و پودش را مى‌لرزاند.

نه تلويزيون تماشا مى‌كرد نه راديو گوش مى‌داد، نه سينما مى‌رفت نه پارك. عروسى و عزاىِ ديگران را هم بايكوت كرده بود. فقط به يك چيز مى‌انديشيد: انتقام!… انتقام از افراديكه او را چنان خوار و تحقير كرده و در روزِ روشن او را ربوده و لبخند بر لبانش محو كرده بودند

يك‌بار شخصى كه كلت پسِ سرش گذاشته، پشت موتورسيكلت، در خيابان ديده بود كه مانند ماشين كوكى مدام سرش را به سوىِ پياده‌روها مى‌چرخاند. يكبارِ ديگر هم او را در بازار ديده بود و دورادور او را زيرِ نظر گرفته و تا نزديكِ منزل بدرقه‌اش كرده بود

در اثرِ مرورِ زمان آثارِ ترس از جانش رخت بربسته و نفرتى سياه و خشمى ‌سوزان جاىِ آن‌را گرفته بود. با خود مى‌گفت: «ده سالِ ديگه‌اَم شده صبر مى‌كنم و موقع خود انتقام مى‌گيرم!»

يكشب تلفن زنگ زد. گوشى را برداشت صدايى كه كريه نبود به او گفت: آفرين صبورى!.. مى‌دانستيم بچه‌ىِ خوبى هستى و ديگه نمى‌خندى… پسر خوبى باش و همين‌جور آسا بيا آسا برو كه گربه شاخت نزنه!… شب بخير پسر خوب.

صبورى گوشى‌ىِ تلفن را سر جايش نهاد برخاست و در آينه به چهره‌ىِ خود خيره شد. لبخند براىِ هميشه از لب‌هايش پريده بود انگشتانش را در موهايش فرو برد، مدتى قدم زد. رفت و آلبوم عكس‌هاىِ دورانِ دبيرستان را آورد گوشه‌اى نشست و به تماشاىِ عكسِ خود و دوستانِ دورانِ دبيرستان مشغول شد. در ميانِ عكس‌ها چشمش به تصويرِ «آروين» افتاد كه در آوانِ جوانى به خاطرِ دفاع از حقيقت و آرمآن‌هايى كه صد سال از ذهنِ جامعه دور بود سراز گوشه‌ىِ زندان در آورد. صبورى هميشه از دور آروين را تحسين مى‌كرد اما مانند بقيه‌ىِ بچه‌ها ترس موجب مى‌شد كه از او كنار بكشد. مى‌گفتند كه آروين عنصرِ خطرناك است و هر كس با او بگردد آينده‌ىِ خود را تباه كرده است. صبورى هم با همين ذهنيت و براىِ اين‌كه در آينده زيرِ سوال نرود از آروين كنار مى‌كشيد. اما ته دل به برخوردهاىِ آروين ارج مى‌نهاد و صداقت، راستى، شجاعت، يكرنگى و طبع بلند او را مى‌ستود

در سرشت آروين، احساساتى كه جامعه بدان ارج مى‌نهاد مانند عشق به پول، عشق به قدرت، عشق به شهرت بطور كلى ريشه كن شده و جاىِ آن‌ها را عشقِ به دانش، عشقِ به ميهن، عشقِ به همنوع و عشقِ به راستى و درستى داده بود. آروين مطرودِ جامعه بود، مطرودِ جامعه‌اى كه معيارِ ارزش‌ها برايش پول و شهوت و قدرت بود

صبورى تصميم گرفت كه سراغ آن مطرود برود


behnam5555 07-21-2012 12:46 PM

پسرك لبو فروش
 

پسرك لبو فروش

چند سال پيش در دهي معلم بودم. مدرسه ي ما فقط يك اتاق بود كه يك پنجره و يك در به بيرون داشت. فاصله اش با ده صد متر بيشتر نبود. سي و دو شاگرد داشتم. پانزده نفرشان كلاس اول بودند. هشت نفر كلاس دوم. شش نفر كلاس سوم و سه نفرشان كلاس چهارم. مرا آخرهاي پاييز آنجا فرستاده بودند. بچه ها دو سه ماه بي معلم مانده بودند و از ديدن من خيلي شادي كردند و قشقرق راه انداختند. تا چهار پنج روز كلاس لنگ بود. آخرش توانستم شاگردان را از صحرا و كارخانه ي قاليبافي و اينجا و آنجا سر كلاس بكشانم. تقريباً همه ي بچه ها بيكار كه مي ماندند مي رفتند به كارخانه ي حاجي قلي فرشباف. زرنگترينشان ده پانزده ريالي درآمد روزانه داشت. اين حاجي قلي از شهر آمده بود. صرفه اش در اين بود. كارگران شهري پول پيشكي مي خواستند و از چهار تومان كمتر نمي گرفتند. اما بالاترين مزد در ده 25 ريال تا 35 ريال بود.
ده روز بيشتر نبود من به ده آمده بودم كه برف باريد و زمين يخ بست. شكافهاي در و پنجره را كاغذ چسبانديم كه سرما تو نيايد.
روزي براي كلاس چهارم و سوم ديكته مي گفتم. كلاس اول و دوم بيرون بودند. آفتاب بود و برفها نرم و آبكي شده بود. از پنجره مي ديدم كه بچه ها سگ ولگردي را دوره كرده اند و بر سر و رويش گلوله ي برف مي زنند. تابستانها با سنگ و كلوخ دنبال سگها مي افتادند، زمستانها با گلوله ي برف.
كمي بعد صداي نازكي پشت در بلند شد: آي لبو آوردم، بچه ها!.. لبوي داغ و شيرين آوردم!..
از مبصر كلاس پرسيدم: مش كاظم، اين كيه؟
مش كاظم گفت: كس ديگري نيست، آقا... تاري وردي است، آقا... زمستانها لبو مي فروشد... مي خواهي بش بگويم بيايد تو.
من در را باز كردم و تاري وردي با كشك سابي لبوش تو آمد. شال نخي كهنه اي بر سر و رويش پيچيده بود. يك لنگه از كفشهاش گالش بود و يك لنگه اش از همين كفشهاي معمولي مردانه. كت مردانه اش تا زانوهاش مي رسيد، دستهاش توي آستين كتش پنهان مي شد. نوك بيني اش از سرما سرخ شده بود. رويهم ده دوازده سال داشت.
سلام كرد. كشك سابي را روي زمين گذاشت. گفت: اجازه مي دهي آقا دستهام را گرم كنم؟
بچه ها او را كنار بخاري كشاندند. من صندلي ام را بش تعارف كردم. ننشست. گفت: نه آقا. همينجور روي زمين هم مي توانم بنشينم.
بچه هاي ديگر هم به صداي تاري وردي تو آمده بودند، كلاس شلوغ شده بود. همه را سر جايشان نشاندم.
تاري وردي كمي كه گرم شد گفت: لبو ميل داري، آقا؟
و بي آنكه منتظر جواب من باشد، رفت سر لبوهاش و دستمال چرك و چند رنگ روي كشك سابي را كنار زد. بخار مطبوعي از لبوها برخاست. كاردي دسته شاخي مال « سردري» روي لبوها بود. تاري وردي لبويي انتخاب كرد و داد دست من و گفت: بهتر است خودت پوست بگيري، آقا... ممكن است دستهاي من ... خوب ديگر ما دهاتي هستيم ... شهر نديده ايم ... رسم و رسوم نمي دانيم...
مثل پيرمرد دنيا ديده حرف مي زد. لبو را وسط دستم فشردم. پوست چركش كنده شد و سرخي تند و خوشرنگي بيرون زد. يك گاز زدم. شيرين شيرين بود.
نوروز از آخر كلاس گفت: آقا... لبوي هيچكس مثل تاري وردي شيرين نمي شود ... آقا.
مش كاظم گفت: آقا، خواهرش مي پزد، اين هم مي فروشد... ننه اش مريض است، آقا.
من به روي تاري وردي نگاه كردم. لبخند شيرين و مردانه اي روي لبانش بود. شال گردن نخي اش را باز كرده بود. موهاي سرش گوشهاش را پوشانده بود. گفت: هر كسي كسب و كاري دارد ديگر، آقا... ما هم اين كاره ايم.
من گفتم: ننه ات چه اش است، تاري وردي؟
گفت: پاهاش تكان نمي خورد. كدخدا مي گويد فلج شده. چي شده. خوب نمي دانم من ، آقا.
گفتم: پدرت...
حرفم را بريد و گفت: مرده.
يكي از بچه ها گفت: بش مي گفتند عسگر قاچاقچي، آقا.
تاري وردي گفت: اسب سواري خوب بلد بود. آخرش روزي سر كوهها گلوله خورد و مرد. امنيه ها زدندش. روي اسب زدندش.
كمي هم از اينجا و آنجا حرف زديم، دو سه قران لبو به بچه ها فروخت و رفت. از من پول نگرفت. گفت: اين دفعه مهمان من، دفعه ي ديگر پول مي دهي. نگاه نكن كه دهاتي هستيم، يك كمي ادب و اينها سرمان مي شود، آقا.
تاري وردي توي برف مي رفت طرف ده و ما صدايش را مي شنيديم كه مي گفت: آي لبو!.. لبوي داغ و شيرين آوردم، مردم!..
دو تا سگ دور و برش مي پلكيدند و دم تكان مي دادند.
بچه ها خيلي چيزها از تاري وردي برايم گفتند: اسم خواهرش « سولماز» بود. دو سه سالي بزرگتر از او بود. وقتي پدرشان زنده بود، صاحب خانه و زندگي خوبي بودند. بعدش به فلاكت افتادند. اول خواهر و بعد برادر رفتند پيش حاجي قلي فرشباف. بعدش با حاجي قلي دعواشان شد و بيرون آمدند.
رضاقلي گفت: آقا، حاجي قلي بيشرف خواهرش را اذيت مي كرد. با نظر بد بش نگاه مي كرد، آقا.
ابوالفضل گفت: آ... آقا... تاري وردي مي خواست، آقا، حاجي قلي را با دفه بكشدش، آ...

* * *
تاري وردي هر روز يكي دو بار به كلاس سر مي زد. گاهي هم پس از تمام كردن لبوهاش مي آمد و سر كلاس مي نشست به درس گوش مي كرد.
روزي بش گفتم: تاري وردي، شنيدم با حاجي قلي دعوات شده. مي تواني به من بگويي چطور؟
تاري وردي گفت: حرف گذشته هاست، آقا. سرتان را درد مي آورم.
گفتم: خيلي هم خوشم مي آيد كه از زبان خودت از سير تا پياز، شرح دعواتان را بشنوم.
بعد تاري وردي شروع به صحبت كرد و گفت: خيلي ببخش آقا، من و خواهرم از بچگي پيش حاجي قلي كار مي كرديم. يعني خواهرم پيش از من آنجا رفته بود. من زيردست او كار مي كردم. او مي گرفت دو تومن، من هم يك چيزي كمتر از او. دو سه سالي پيش بود. مادرم باز مريض بود. كار نمي كرد اما زمينگير هم نبود. تو كارخانه سي تا چهل بچه ي ديگر هم بودند – حالا هم هستند – كه پنج شش استادكار داشتيم. من و خواهرم صبح مي رفتيم و ظهر برمي گشتيم. و بعد از ظهر مي رفتيم و عصر برمي گشتيم. خواهرم در كارخانه چادر سرش مي كرد اما ديگر از كسي رو نمي گرفت. استادكارها كه جاي پدر ما بودند و ديگران هم كه بچه بودند و حاجي قلي هم كه ارباب بود.
آقا، اين آخرها حاجي قلي بيشرف مي آمد مي ايستاد بالاي سر ما دو تا و هي نگاه مي كرد به خواهرم و گاهي هم دستي به سر او يا من مي كشيد و بيخودي مي خنديد و رد مي شد. من بد به دلم نمي آوردم كه اربابمان است و دارد محبت مي كند. مدتي گذشت. يك روز پنجشنبه كه مزد هفتگي مان را مي گرفتيم، يك تومن اضافه به خواهرم داد و گفت: مادرتان مريض است، اين را خرج او مي كنيد.
بعدش تو صورت خواهرم خنديد كه من هيچ خوشم نيامد. خواهرم مثل اينكه ترسيده باشد، چيزي نگفت. و ما دو تا، آقا، آمديم پيش ننه ام. وقتي شنيد حاجي قلي به خواهرم اضافه مزد داده، رفت تو فكر و گفت: ديگر بعد از اين پول اضافي نمي گيريد.
از فردا من ديدم استادكارها و بچه هاي بزرگتر پيش خود پچ و پچ مي كنند و زيرگوشي يك حرفهايي مي زنند كه انگار مي خواستند من و خواهرم نشنويم.
آقا! روز پنجشنبه ي ديگر آخر از همه رفتيم مزد بگيريم. حاجي خودش گفته بود كه وقتي سرش خلوت شد پيشش برويم. حاجي، آقا، پانزده هزار اضافه داد و گفت: فردا مي آيم خانه تان. يك حرفهايي با ننه تان دارم.
بعد تو صورت خواهرم خنديد كه من هيچ خوشم نيامد. خواهرم رنگش پريد و سرش را پايين انداخت.
مي بخشي، آقا، مرا. خودت گفتي همه اش را بگويم – پانزده هزارش را طرف حاجي انداختم و گفتم: حاجي آقا، ما پول اضافي لازم نداريم. ننه ام بدش مي آيد.
حاجي باز خنديد و گفت: خر نشو جانم. براي تو و ننه ات نيست كه بدتان بيايد يا خوشتان...
آنوقت پانزده هزار را برداشت و خواست تو دست خواهرم فرو كند كه خواهرم عقب كشيد و بيرون دويد. از غيظم گريه ام مي گرفت. دفه اي روي ميز بود. برش داشتم و پراندمش. دفه صورتش را بريد و خون آمد. حاجي فرياد زد و كمك خواست. من بيرون دويدم و ديگر نفهميدم چي شد. به خانه آمدم. خواهرم پهلوي ننه ام كز كرده بود و گريه مي كرد.
شب، آقا، كدخدا آمد. حاجي قلي از دست من شكايت كرده و نيز گفته بود كه: مي خواهم باشان قوم و خويش بشوم، اگر نه پسره را مي سپردم دست امنيه ها پدرش را در مي آوردند. بعد كدخدا گفت حاجي مرا به خواستگاري فرستاده. آره يا نه؟
زن و بچه ي حاجي قلي حالا هم تو شهر است،‌ آقا. در چهار تا ده ديگر زن صيغه دارد. مي بخشي آقا، مرا. عين يك خوك گنده است. چاق و خپله با يك ريش كوتاه سياه و سفيد، يك دست دندان مصنوعي كه چند تاش طلاست و يك تسبيح دراز در دستش. دور از شما، يك خوك گنده ي پير و پاتال.
ننه ام به كدخدا گفت: من اگر صد تا هم دختر داشته باشم يكي را به آن پير كفتار نمي دهم. ما ديگر هر چه ديديم بسمان است. كدخدا، تو خودت كه ميداني اينجور آدمها نمي آيند با ما دهاتي ها قوم و خويش راست راستي بشوند...
كدخدا، آقا، گفت: آره، تو راست مي گويي. حاجي قلي صيغه مي خواهد. اما اگر قبول نكني بچه ها را بيرون مي كند، بعد هم دردسر امنيه هاست و اينها... اين را هم بدان!
خواهرم پشت ننه ام كز كرده بود و ميان هق هق گريه اش مي گفت: من ديگر به كارخانه نخواهم رفت... مرا مي كشد... ازش مي ترسم...
صبح خواهرم سر كار نرفت. من تنها رفتم. حاجي قلي دم در ايستاده بود و تسبيح مي گرداند. من ترسيدم، آقا. نزديك نشدم. حاجي قلي كه زخم صورتش را با پارچه بسته بود گفت: پسر بيا برو، كاريت ندارم.
من ترسان ترسان نزديك به او شدم و تا خواستم از در بگذرم مچم را گرفت و انداخت توحياط كارخانه و با مشت و لگد افتاد به جان من. آخر خودم را رها كردم و دويدم دفه ديروزي را برداشتم. آنقدر كتكم زده بود كه آش و لاش شده بودم. فرياد زدم كه: قرمساق بيشرف، حالا بت نشان ميدهم كه با كي طرفي... مرا مي گويند پسر عسگر قاچاقچي...
تاري وردي نفسي تازه كرد و دوباره گفت: آقا، مي خواستم همانجا بكشمش. كارگرها جمع شدند و بردندم خانه مان. من از غيظم گريه مي كردم و خودم را به زمين مي زدم و فحش مي دادم و خون از زخم صورتم مي ريخت... آخر آرام شدم.
يك بزي داشتيم. من و خواهرم به بيست تومن خريده بوديم. فروختيمش و با مختصر پولي كه ذخيره كرده بوديم يكي دو ماه گذرانديم. آخر خواهرم رفت پيش زن نان پز و من هم هر كاري پيش آمد دنبالش رفتم...
گفتم: تاري وردي، چرا خواهرت شوهر نمي كند؟
گفت: پسر زن نان پز نامزدش است. من و خواهرم داريم جهيز تهيه مي كنيم كه عروسي بكنند.

* * *
امسال تابستان براي گردش به همان ده رفته بودم. تاري وردي را توي صحرا ديدم، با چهل پنجاه بز و گوسفند. گفتم: تاري وردي، جهيز خواهرت را آخرش جور كردي؟
گفت: آره. عروسي هم كرده... حالا هم دارم براي عروسي خودم پول جمع مي كنم. آخر از وقتي خواهرم رفته خانه ي شوهر، ننه ام دست تنها مانده. يك كسي مي خواهد كه زير بالش را بگيرد و هم صحبتش بشود... بي ادبي شد. مي بخشي ام، آقا.

منبع: www.samad-behrangi.blogspot.com

نوشته ای از صمد بهرنگی در روزنامه توفيق سال 1349



fatemiii 07-23-2012 08:05 AM

چقدر به هم بدهكاريم؟ ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم ‏شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی ‏و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش ‏را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی ‏بگوید، حداقلش یک آخیش!; یا ;به به! بود. حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای ‏این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.‏ نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و ‏بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی. می‌ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به ‏جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط ‏برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشندهء ‏خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند.‏ با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل ‏هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه‌های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به ‏اغما می‌روند. می‌روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه ‏اضافاتی که خورده‌ام را به خاطر سپرده است. می‌شود ٧٢٠٠ تومان. یک ١٠ هزار تومانی ‏می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم. ٣٠٠٠ هزار تومان بر می‌گرداند. می‌گویم ٢٠٠ تومانی ندارم. ‏می‌گوید اندازهء ٢٠٠ تومان لبخند بزن! خنده‌ام می‌گیرد. خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: ;این که ‏بیشتر شد. حالا من ١٠٠ به شما بدهکارم!&quot; تشکر و خداحافظی می‌کنم و موقع رفتن با او دست ‏می‌دهم.‏ انگار هنوز هم از این آدم‌ها پیدا می‌شوند، آدم‌هایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ‏ارزشمند است. لبخند زنان دستانم را می‌کنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت بر می‌گردم و توی ‏راه بازگشت آرام زیر لب می‌گویم: آخیش! به به!;‏

fatemiii 07-23-2012 08:18 AM

مراقب آنچه که می‌گویید باشید هنگامی که جوان بودم زندگی خانوادگی وحشتناکی داشتم. تنها به ‏این دلیل به مدرسه می‌رفتم که بتوانم چند ساعتی از خانه دور ‏باشم و خودم را میان بچه‌های دیگر گم کنم. عادت کرده بودم مثل ‏یک سایه، بی‌سر و صدا به مدرسه بیایم و به همان شکل به خانه ‏برگردم. هیچ کس توجهی به من نداشت و من نیز با کسی کاری ‏نداشتم. ترجیح می‌دادم هیچ توجهی را به خود جلب نکنم زیرا باور ‏داشتم همه از من بدشان می‌آید. گرچه در خلوت خود تمنای دیده ‏شدن و توجه را داشتم.‏ زندگی سایه‌وار من به همین شکل می‌گذشت تا این که لنی ‏‏ ‏‎(Lenny)‎به مدرسه ما آمد. لنی دبیر ادبیات انگلیسی در دبیرستان ‏ما بود. ٤٢ ساله، با ریش کم پشتی که تمام صورتش را پوشانده بود ‏و لبخند دلنشینی که همیشه بر لب داشت. ریز نقش و پر جنب و ‏جوش بود و اصرار داشت او را با نام کوچک صدا کنیم. برای اولین بار ‏در زندگی‌ام کسی به من توجه کرد و با من مهربان بود. برای اولین ‏بار در زندگی‌ام کسی مرا می‌دید، لنی‎!‎ متاهل بود و یک فرزند داشت. عاشق همسرش بود و معلوم بود که ‏توجهش به من رنگ دلباختگی ندارد. گاهی پس از پایان ساعت ‏درس در مدرسه می‌ماند و با هم حرف می‌زدیم. از این که به ‏حرف‌هایم گوش می‌داد تعجب می‌کردم و لذت می‌بردم و زمانی که ‏کیف چرمی‌اش را بر می‌داشت و می‌گفت: "خوب بهتر است بروم." ‏هرگز لحنش به شکلی نبود که حس کنم از بودن با من خسته شده ‏است. برخلاف دیگران، به نظر می‌رسید از بودن با من خوشش ‏می‌آید. حتا یک بار مرا به خانه‌اش دعوت کرد. همسرش برای‌مان نان ‏خانگی پخته بود و من با شگفتی دیدم که لنی برای فرزند کوچکش ‏کتاب داستان می‌خواند. رویداد عجیبی که هرگز در خانواده خودم ‏ندیده بودم!‏ لنی توانست نظر مرا نسبت به خودم تغییر دهد. او به من گفت که ‏می‌توانم یک نویسنده شوم. گفت نوشته‌هایم پر از احساس هستند ‏و او از خواندن‌شان لذت می‌برد. ابتدا باور نکردم. خودم را موجود ‏بی‌ارزشی می‌دانستم که کاری از او ساخته نیست و ایمان داشتم ‏لنی به خاطر تشویق من دروغ می‌گوید. اما او یک بار در میان کلاس ‏و در برابر چشمان تمام همکلاسی‌هایم، به خاطر متن ادبی که ‏نوشته بودم برایم دست زد و به همه گفت که من می‌توانم یک ‏نویسنده بزرگ شوم. زمانی که به اتاق آموزگاران می‌رفت دیدم که ‏در راه با سایر دبیران در مورد من و متنی که نوشته بودم حرف ‏می‌زند.‏ همان روز تصمیم گرفتم یک نویسنده شوم، چون لنی این طور ‏می‌خواست. اما متاسفانه اغلب میان آنچه که می‌خواهید و آنچه که ‏واقعا انجام می‌دهید سال‌ها فاصله وجود دارد و من زمانی شروع به ‏نوشتن کردم که بیست سال از آن روز می‌گذشت.‏ در همان سالی که لنی مرا تحسین کرد، به دلیل مشکلات شدید ‏خانوادگی، کشیدن سیگار را در پانزده سالگی شروع کردم. سال ‏بعد، هم مشروب می‌خوردم و هم مواد مخدر استعمال می‌کردم. ‏هنوز هم لنی را دوست داشتم و با این که دیگر معلم من نبود او را ‏گاه گاهی می‌دیدم تا این که خبردار شدم لنی مبتلا به سرطان ‏شده است. از شدت غم داشتم دیوانه می‌شدم. به خودم، دنیا و به ‏خدا بد و بیراه می‌گفتم. نمی‌دانستم چرا مردی به این خوبی باید در ‏جوانی از دنیا برود (زمانی که جوان هستیم انتظار داریم دنیا به ‏همان شکلی باشد که ما می‌خواهیم). به دیدنش رفتم. برخلاف ‏آنچه که تصور می‌کردم با این که لاغر و رنگ پریده شده بود، آرام و ‏خوشرو بود. همان لبخند همیشگی را بر لب داشت و مثل همیشه ‏از دیدن من خوشحال شد. رفته بودم تا به او دلداری بدهم و به ‏زندگی امیدوارش کنم اما گریه امانم را برید و نتوانستم هیچ حرفی ‏بزنم. در عوض او بود که مرا دلداری می‌داد و می‌خواست به زندگی ‏امیدوارم کند. از من خواست اعتیاد را ترک کنم و زندگی را دوست ‏بدارم چون ارزش دوست داشته شدن را دارد.‏ از خانه‌اش که بیرون آمدم تصمیم داشتم مانند او زندگی کنم. ‏دوست داشتم زمانی که هنگام مرگ من نیز فرا می‌رسد بتوانم ‏مانند لنی به همین اندازه آرام، صبور و راضی باشم. اما نشد. ‏نتوانستم در برابر مشکلات خانواده‌ام دوام بیاورم و تنها چند روز بعد ‏از ملاقاتم با لنی از خانه فرار کردم و به لندن رفتم.‏ بیست سال گذشت. تمام روزهای این بیست سال را در اعتیاد و ‏فساد غوطه خوردم. از تمام مردم و از خودم متنفر بودم. هیچ اعتقاد، ‏هیچ باور و هیچ ایمانی را قبول نداشتم. در زندگی هیچ هدف، هیچ ‏امید و هیچ آینده‌ای نمی‌دیدم و زندگی برایم تنها عبور کُند روزها بود. ‏روزی به طور اتفاقی و برای این که از سرما فرار کنم وارد یک گالری ‏نقاشی شدم. درون گالری یکی از همکلاسی‌های قدیمی‌ام را ‏دیدم. قبل از این که بتوانم از دیدش فرار کنم، مرا دید و به طرفم آمد. ‏هیچ اشتیاقی نداشتم که از شهری که در گذشته در آن زندگی ‏می‌کردم برایم حرف بزند اما او آدم پرحرفی بود و از همه کس و همه ‏چیز حرف زد. تقریبا به حرف‌هایش گوش نمی‌دادم تا این که نام لنی ‏را در میان حرف‌هایش شنیدم. گفت، لنی تنها یک سال پس از فرار ‏من، با زندگی وداع کرده است. گفت، یک بار همراه با سایر بچه‌ها ‏به دیدن لنی رفته بود. تنها یک هفته قبل از مرگش. لنی به آنها ‏گفته بود که ایمان دارد من روزی نویسنده بزرگی خواهم شد. ‏نویسنده‌ای که همکلاسی‌هایم به آشنایی با او افتخار می‌کنند. ‏برای این‌که نگاه تمسخرآمیز همکلاسی سابقم بیش از آن آزارم ‏ندهد به سرعت از گالری بیرون آمدم و به آپارتمان کوچک، کثیف و ‏حقیرم پناه بردم. ساعت‌ها گریه کردم. برای اولین بار احساس کردم ‏لیاقتم بیش از این زندگی نکبت باری است که برای خودم درست ‏کرده‌ام. برای اولین بار دعا کردم و از خدا خواستم کمکم کند تا بتوانم ‏همان کسی شوم که لنی انتظار داشت.‏ قبل از این که بتوانم به رویای آموزگارم جامه عمل بپوشانم، دو سال ‏طول کشید تا توانستم اعتیادم را ترک کنم و خودم را به طور کامل از ‏منجلابی که در آن گرفتار شده بودم نجات دهم. در تمام این مدت، ‏هر روز این جمله لنی را با خود تکرار می‌کردم: "روزی نویسنده ‏بزرگی خواهم شد".‏ زمانی که برنده جایزه بزرگ ادبی انگلستان شدم، در مصاحبه ‏مطبوعاتی‌ام گفتم: هرگز از قدرت کلمات غافل نشوید. گاه یک جمله ‏ساده می‌تواند زندگی فردی را به طور کامل دگرگون کند، می‌تواند به ‏او زندگی ببخشد و یا زندگی را از او دریغ کند. خواهش می‌کنم ‏مراقب آنچه که می‌گویید باشید.‏ ‏ ‏ داستان زندگی کاترین رایان ‏‎(Catherine Ryan)‎‏ نویسنده ‏داستان‌های کوتاه و برنده جایزه بزرگ ادبی انگلستان ‎ ‎

fatemiii 07-23-2012 08:20 AM

.مدیریت از راه درست.‎ ‎ ‎ ‎ در‎ ‎یكی از دانشگاه‌های تورنتو مد شده بود دخترها ‏وقتی می‌رفتن تو دستشویی،‎ ‎بعد از آرایش کردن آئینه ‏رو می‌بوسیدن تا جای رژ لب شون روی آئینه ‏دستشویی‎ ‎بمونه. مستخدم بیچاره از بس جای رژ لب ‏پاک کرده بود خسته شده بود. برای‎ ‎همین موضوع رو ‏با رئیس دانشگاه در میون گذاشت. فردای اون روز ‏رئیس دانشگاه‎ ‎تمام دخترها رو جمع كرد جلوی ‏دستشویی و گفت: کسانیکه که این کار رو می‌کنن‎ ‎خیلی برای مستخدم ایجاد زحمت می‌کنن. حالا برای ‏اینکه شما ببینین پاک کردن‎ ‎جای رژ لب چقدر سخته، ‏یه‎ ‎بار جلوتون پاک می‌کنه. مستخدم با آرامش کامل ‏رفت دستمال رو فرو کرد تو آب‎ ‎توالت فرنگی وقتی ‏دستمال خیس شد، شروع کرد به پاک کردن آینه.و از ‏اون به‎ ‎بعد دیگه هیچکس آیینه‌ رو نبوسید‏‎...!!![/SIZE]‎


اکنون ساعت 03:06 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)