![]() |
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب ای مهار عاشقان در دست تو در میان این قطارم روز و شب |
بنام خداوند جان و خرد
كزين برتر انديشه بر نگذرد |
دل هم که سایه سار مستی ما بود گاه گاه
ما را گذاشت با غم آن خود پرست و رفت |
تو با این حسن نتوانی که روی از خلق درپوشی که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی .. |
یاد می آوردم از صبح بهار
از نسیم صبحگاهی بی قرار از خرامیدن چو کبکان دری از شمیم گیسوان تابدار |
روز ها با سوزها همراه شد
در غم ما روزها بی گاه شد |
دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا مست آمد با یکی جامی پر از صرف صفا جام می میریخت ره ره زانک مست مست بود خاک ره میگشت مست و پیش او میکوفت پا ... |
اگر تو رخ بنمایی ستم نخواهد شد
ز حسن و خوبی تو هیچ کم نخواهد شد برون ز زلف تو یک حلقه هم نخواهد رفت کم از دهان تو یک ذره هم نخواهد شد |
دردی به دل نشسته که درمان نمیشود
مشکل چنان فتاده که آسان نمیشود... |
دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه پاره را .. |
از بهر شفا به می دلالت کردند
مستم تو بگو به من که پیمانه کجاست؟ |
تا که ننشیند به دامانت غبار از خاک ما
روی گیتی را ز آب دیده تر خواهم کرد |
دل را به اخم چهره ی نامردمان چه کار
نقش تبسم از لب خندان گرفته ایم |
مدح این بی دولتان عار است دانا را ولیک
چون تویی را مدح گفتن افتخار است ، ای حکیم ! |
میازار کس را از بهر درم مکن تا توانی به کس ستم .. |
من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران اول ز دست آرم تورا آنگه گرفتارت شوم . . . |
میان ما و تو امشب کسی نمی گنجد
که خلوتی است مرا با تو در نهان امشب |
باید صبور باشی و همت بری به کار
مرد از نهیب درد هراسان نمی شود |
دم مزن گر همدمی میبایدت
خسته شو گر مرهمی می بایدت تا در اثباتی تو بس نامحرمی محو شو گر محرمی می بایدت |
تا جام نور دیده ی من چشم مست توست
جز اشک نیست بادهبه پیمانه ام هنوز |
ز دست ديد و دل هر دو فرياد
كه هر چه ديده بيند دل كند ياد |
دستم از دامن گل کوته و چون باد صبا
فصل گل شد نرسیدم به گل آرای دگر |
رفتم که گم شوم چو یک قطره اشک گرم.
در لابلای دامن شبرنگ زندگانی. رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم.ز کشمکش های زندگانی |
يادم نکرد و شاد حريفي که ياد از او
يادش بخير گرچه دلم نيست شاد از او |
وقت کوچ است الرحیل ای دل ازین جای خراب
تا ز حضرت سوی جانت ارجعی آید خطاب |
بهار آمد زگلشن برد زردی ها و سردی ها
به یمن خود گلستان سبز و بستان گرم و گلگون شد :53::53: |
دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس
كه چنان زو شده ام بي سر و سامان كه مپرس |
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري
كـس مشكـل اسرار اجل را نگشاد |
در تو باید گم شوم. دیوانه وار./
تشنه باید بود واز دریا گذشت. با توام ای حسرتهر شوره زار. ای تو جادوی شب میلاد عشق. سبز سبزم کن در اغوش بهار. ناز من چیزی بگو حرفی بزن. ای تو تعریف من وتعریف یار. خسته ام از انتظار وانتظار:53: |
روبــر رهــش نهادم و بر مـــن گذر نكرد
صد لطف چشم داشتم و يك نظر نكرد |
دارم به زنده بودن خود چنگ ميزنم يك روز پاره مي شود - هرچند - اين كمند ... |
در دلم بنشسته ای بیرون میا
نی برون آی از دلم در خون میا چون ز دل بیرون نمی آیی دمی هر زمان در دیده دیگرگون میا |
اینم از اون شعرای قشنگ حافظه که من دوست داشتم از سعدی بود...
. آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند دردم نهفته به ز طبیبان مدعی باشد که از خزانه غیبم دوا کنند معشوق چون نقاب ز رخ در نمیکشد هر کس حکایتی به تصور چرا کنند |
در غمش هر شب به گردون پیک آهم میرسد
صبرکن، ای دل! شبی آخر به ما هم میرسد |
دست از طلب ندارم تــا كام من بر آيد يا تن رسد به جانان يا جان ز تن بر آيد |
دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمی گیرد
ز هر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد |
دل را به اخم چهره ی نامردمان چه کار
نقش تبسم از لب خندان گرفته ایم |
ما دلشدگان خسرو شیرین پناهیم ما کشته آن مه رخ خورشید کلاهیم شاید شعرم تکراری باشه(اره شعر از خودمه کسی اعتراضی داره ؟) |
ما جفا از تو نديديم و تو خود نپسندي
آن چـه در مـذهب اربـاب طريقت نبـود |
در دیده به جای خواب آب است مرا
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا |
| اکنون ساعت 06:16 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)