پی سی سیتی

پی سی سیتی (http://p30city.net/index.php)
-   شعر و ادبیات (http://p30city.net/forumdisplay.php?f=49)
-   -   کشکول نکته ها (http://p30city.net/showthread.php?t=29575)

behnam5555 12-05-2011 06:36 PM

راننده ی انیشتین

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت.
راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود!
یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند.
انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند.
در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد!!
سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!


behnam5555 12-05-2011 06:37 PM

نظر سنجی ...

در یک نظر سنجی از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه جالبی به دست آمد از این قرار:
سوال : نظر خودتان را راجع به راه حل کمبود غذا در سایر کشورها بیان کنید؟
کسی جوابی نداد...
در آفریقا کسی نمی دانست غذا یعنی چه؟
در آسیا کسی نمی دانست نظر یعنی چه؟
در اروپای شرقی کسی نمی دانست صادقانه یعنی چه؟

در آمریکا کسی نمی دانست سایر کشورها یعنی چه؟
در اروپای غربی کسی نمی دانست کمبود یعنی چه؟


behnam5555 12-05-2011 06:39 PM

یاد دارم یک غروبی سرد سرد ...

یاد دارم یک غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ی ما دورگرد

دور گردم دار قالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم

کوزه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری شیشه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست
ناگهان آهی زد و بغضش شکست

اول سال است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

سوختم دیدم که بابا پیر بود
بد تر از او خواهرم دلگیر بود

بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود

صورتش دیدم که لک بر داشته
دست خوش رنگش ترک برداشته

باز هم بانگ درشت پیر مرد
پرده ی اندیشه ام را پاره کرد

دور گردم دار قالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم

کوزه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری شیشه خالی می خرم

خواهرم بی روسری بیرون پرید
آی آقا سفره خالی می خرید؟



behnam5555 12-05-2011 06:41 PM

شوخی با مشاغل

سیاستمدار: کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید.
مشاور: کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند و بعد به شما می گوید ساعت چند است.
حسابدار: کسی است که قیمت هر چیز را می داند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند.
بانکدار: کسی است هنگامی که هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد و درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد.
اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بود امروز اتفاق نیفتاد.
روزنامه نگار: کسی است که %50 از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد و %50 بقیه وقتش به صحبت کردن در مورد چیزهایی که نمی داند.
ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهی می گردد که آنجا نیست.
هنرمند مدرن: کسی است که رنگ را بر روی بوم می پاشد و با پارچه ای آن را بهم می زند و سپس پارچه را می فروشد.
فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند حرف می زند.
روانشناس: کسی است که از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد.
جامعه شناس: کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود و همه مردم به آن نگاه می کنند، او به مردم نگاه می کند.
برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را به روشی که نمی فهمید حل می کند.

behnam5555 12-05-2011 06:44 PM


behnam5555 12-05-2011 06:54 PM



متن اعلامیه جهانی حقوق بشر

اعلامیه جهانی حقوق بشر که در 10 دسامبر 1948 به تصویب رسیده ، رواق بنای حقوق بشر را تشکیل می دهد که مسئولیت ساخت آن بر عهده ی ملل متحد است.

دیباچه
از آن جا که شناسایی حیثیت و کرامت ذاتی تمام اعضای خانواده ی بشری و حقوق برابر و سلب ناپذیر آنان اساس آزادی ، عدالت و صلح در جهان است ؛

از آن جا که نادیده گرفتن و تحقیر حقوق بشر به اقدامات وحشیانه ای انجامیده که وجدان بشر را بر آشفته اند و پیدایش جهانی که در آن افراد بشر در بیان و عقیده آزاد ، و از ترس و فقر فارغ باشند ، عالی ترین آرزوی بشر اعلام شده است ؛
از آن جا که ضروری است که از حقوق بشر با حاکمیت قانون حمایت شود تا انسان به عنوان آخرین چاره به طغیان بر ضد بیداد و ستم مجبور نگردد ؛
از آن جا که گسترش روابط دوستانه میان ملت ها باید تشویق شود ،
از آن جا که مردمان ملل متحد ، ایمان خود را به حقوق اساسی بشر و حیثیت و کرامت و ارزش فرد انسان و برابری حقوق مردان و زنان ، دوباره در منشور ملل متحد اعلام و عزم خود را جزم کرده اند که به پیشرفت اجتماعی یاری رسانند و بهترین اوضاع زندگی را در پرتو آزادی فزاینده به وجود آورند ؛
از آن جا که دولت های عضو متعهد شده اند که رعایت جهانی و مؤثر حقوق بشر و آزادی های اساسی را با همکاری سازمان ملل متحد تضمین کنند ؛
از آن جا که برداشت مشترک در مورد این حقوق و آزادی ها برای اجرای کامل این تعهد کمال اهمیت را دارد ؛
مجمع عمومی

این

اعلامیه جهانی حقوق بشر

را آرمان مشترک تمام مردمان و ملت ها اعلام می کند تا همه ی افراد و تمام نهادهای جامعه این اعلامیه را همواره در نظر داشته باشند و بکوشند که به یاری آموزش و پرورش ، رعایت این حقوق و آزادی ها را گسترش دهند و با تدابیر فزاینده ی ملی و بین المللی ، شناسایی و اجرای جهانی و مؤثر آن ها را ، چه در میان خود مردمان کشورهای عضو و چه در میان مردم سرزمین هایی که در قلمرو آن ها هستند ، تأمین کنند.

ماده ی 1
تمام افراد بشر آزاد زاده می شوند و از لحاظ حیثیت و کرامت و حقوق با هم برابرند. همگی دارای عقل و وجدان هستند و باید با یکدیگر با روحیه ای برادرانه رفتار کنند.
ماده ی 2
هر کس می تواند بی هیچ گونه تمایزی ، به ویژه از حیث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، دین ، عقیده ی سیاسی یا هر عقیده ی دیگر ، و همچنین منشاء ملی یا اجتماعی ، ثروت ، ولادت یا هر وضعیت دیگر ، از تمام حقوق و همه ی آزادی های ذکر شده در این اعلامیه بهره مند گردد.
به علاوه نباید هیچ تبعیضی به عمل آید که مبتنی بر وضع سیاسی ، قضایی یا بین المللی کشور یا سرزمینی باشد که شخص به آن تعلق دارد ، خواه این کشور یا سرزمین مستقل ، تحت قیمومیت یا غیر خودمختار باشد ، یا حاکمیت آن به شکلی محدود شده باشد.
ماده ی 3
هر فردی حق زندگی ، آزادی و امنیت شخصی دارد.
ماده ی 4
هیچ کس را نباید در بردگی یا بندگی نگاه داشت : بردگی و داد و ستد بردگان به هر شکلی که باشد ، ممنوع است.
ماده ی 5
هیچ کس نباید شکنجه شود یا تحت مجازات یا رفتاری ظالمانه ، ضد انسانی یا تحقیر آمیز قرار گیرد.
ماده ی 6
هر کس حق دارد که شخصیت حقوقی اش در همه جا به رسمیت شناخته شود.
ماده ی 7
همه در برابر قانون مساوی هستند و حق دارند بی هیچ تبعیضی از حمایت یکسان قانون برخوردار شوند . همه حق دارند در مقابل هر تبعیضی که ناقض اعلامیه ی حاضر باشد ، و بر ضد هر تحریکی که برای چنین تبعیضی به عمل آید ، از حمایت یکسان قانون بهره مند گردند.
ماده ی 8
در برابر اعمالی که به حقوق اساسی فرد تجاوز کنند ـ حقوقی که قانون اساسی یا قوانین دیگر برای او به رسمیت شناخته است ـ هر شخصی حق مراجعه ی مؤثر به دادگاه های ملی صالح را دارد.
ماده ی 9
هیچ کس را نباید خودسرانه توقیف ، حبس یا تبعید کرد.
ماده ی 10
هر شخص با مساوات کامل حق دارد که دعوایش در دادگاهی مستقل و بی طرف ، منصفانه و علنی رسیدگی شود و چنین دادگاهی درباره حقوق و الزامات وی ، یا هر اتهام جزایی که به او زده شده باشد ، تصمیم بگیرد.
ماده ی 11
1 ) هر شخصی که به بزه کاری متهم شده باشد ، بی گناه محسوب می شود تا هنگامی که در جریان محاکمه ای علنی که در آن تمام تضمین های لازم برای دفاع او تأمین شده باشد ، مجرم بودن وی به طور قانونی محرز گردد.
2 ) هیچ کس نباید برای انجام دادن یا انجام ندادن عملی که در موقع ارتکاب آن ، به موجب حقوق ملی یا بین المللی جرم شناخته نمی شده است ، محکوم نخواهد شد. همچنین هیچ مجازاتی شدیدتر از مجازاتی که در موقع ارتکاب جرم به آن تعلق می گرفت ، درباره ی کسی اعمال نخواهد شد.
ماده ی 12
نباید در زندگی خصوصی ، امور خانوادگی ، اقامت گاه یا مکاتبات هیچ کس مداخله های خودسرانه صورت گیرد یا به شرافت و آبرو و شهرت کسی حمله شود. در برابر چنین مداخله ها و حمله هایی ، برخورداری از حمایت قانون حق هر شخصی است.
ماده ی 13
1 ) هر شخصی حق دارد در داخل هر کشور آزادانه رفت و آمد کند و اقامت گاه خود را برگزیند.
2 ) هر شخصی حق دارد هر کشوری ، از جمله کشور خود را ترک کند یا به کشور خویش بازگردد.
ماده ی 14
1 ) در برابر شکنجه ، تعقیب و آزار ، هر شخصی حق درخواست پناهندگی و برخورداری از پناهندگی در کشورهای دیگر را دارد.
2 ) در موردی که تعقیب واقعاً در اثر جرم عمومی و غیر سیاسی یا در اثر اعمالی مخالف با هدف ها و اصول ملل متحد باشد ، نمی توان به این حق استناد کرد.
ماده ی 15
1 ) هر فردی حق دارد که تابعیتی داشته باشد.
2 ) هیچ کس را نباید خودسرانه از تابعیت خویش ، یا از حق تغییر تابعیت محروم کرد.
ماده ی 16
1 ) هر مرد و زن بالغی حق دارند بی هیچ محدودیتی از حیث نژاد ، ملیت ، یا دین با همدیگر زناشویی کنند و تشکیل خانواده بدهند. در تمام مدت زناشویی و هنگام انحلال آن ، زن و شوهر در امور مربوط به ازدواج حقوق برابر دارند.
2 ) ازدواج حتماً باید با رضایت کامل و آزادانه ی زن و مرد صورت گیرد.
3 ) خانواده رکن طبیعی و اساسی جامعه است و باید از حمایت جامعه و دولت بهره مند شود.
ماده ی 17
1 ) هر شخص به تنهایی یا به صورت جمعی حق مالکیت دارد.
2 ) هیچ کس را نباید خودسرانه از حق مالکیت محروم کرد.
ماده ی 18
هر شخصی حق دارد از آزادی اندیشه ، وجدان و دین بهره مند شود : این حق مستلزم آزادی تغییر دین یا اعتقاد و همچنین آزادی اظهار دین یا اعتقاد ، در قالب آموزش دینی ، عبادت ها و اجرای آیین ها و مراسم دینی به تنهایی یا به صورت جمعی ، به طور خصوصی یا عمومی است .
ما ده ی 19
هر فردی حق آزادی عقیده و بیان دارد و این حق مستلزم آن است که کسی از داشتن عقاید خود بیم و نگرانی نداشته باشد و در کسب و دریافت و انتشار اطلاعات و افکار ، به تمام وسایل ممکن بیان و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد.
ماده ی 20
1 ) هر شخصی حق دارد از آزادی تشکیل اجتماعات ، مجامع و انجمن های مسالمت آمیز بهره مند گردد.
2 ) هیچ کس را نباید به شرکت در هیچ اجتماعی مجبور کرد.
ماده ی 21
1 ) هر شخصی حق دارد که در اداره امور عمومی کشور خود ، مستقیماً یا به وساطت نمایندگانی که آزادانه انتخاب شده باشند ، شرکت جوید.
2 ) هر شخصی حق دارد با شرایط برابر به مشاغل عمومی کشور خود دست یابد.
3 ) اراده ی مردم ، اساس قدرت حکومت است : این اراده باید در انتخاباتی سالم ابراز شود که به طور ادواری صورت می پذیرد. انتخابات باید عمومی ، با رعایت مساوات و با رأی مخفی یا به طریقه ای مشابه برگزار شود که آزادی رأی را تأمین کند.
ماده ی 22
هر شخصی به عنوان عضو جامعه حق امنیت اجتماعی دارد و مجاز است به یاری مساعی ملی و همکاری بین المللی ، حقوق اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی ضروری برای حفظ حیثیت و کرامت و رشد آزادانه ی شخصیت خود را ، با توجه به تشکیلات و منابع هر کشور ، به دست آورد.
ماده ی 23
1 ) هر شخصی حق دارد کار کند ، کار خود را آزادانه برگزیند ، شرایط منصفانه و رضایت بخشی برای کار خواستار باشد و در برابر بی کاری حمایت شود.
2 ) همه حق دارند که بی هیچ تبعیضی ، در مقابل کار مساوی ، مزد مساوی بگیرند.
3 ) هر کسی که کار می کند حق دارد مزد منصفانه و رضایت بخشی دریافت دارد که زندگی او و خانواده اش را موافق حیثیت و کرامت انسانی تأمین کند و در صورت لزوم با دیگر وسایل حمایت اجتماعی کامل شود.
4 ) هر شخصی حق دارد که برای دفاع از منافع خود با دیگران اتحادیه تشکیل دهد و یا به اتحادیه های موجود بپیوندد.
ماده ی 24
هر شخصی حق استراحت ، فراغت و تفریح دارد و به ویژه باید از محدودیت معقول ساعات کار و مرخصی ها و تعطیلات ادواری با دریافت حقوق بهره مند شود.
ماده ی 25
1 ) هر شخصی حق دارد که از سطح زندگی مناسب برای تأمین سلامتی و رفاه خود و خانواده اش ، به ویژه از حیث خوراک ، پوشاک ، مسکن ، مراقبت های پزشکی و خدمات اجتماعی ضروری برخوردار شود ؛ همچنین حق دارد که در مواقع بی کاری ، بیماری ، نقض عضو ، بیوه گی ، پیری یا در تمام موارد دیگری که به عللی مستقل از اراده ی خویش وسایل امرار معاشش را از دست داده باشد ، از تأمین اجتماعی بهره مند گردد.
2 ) مادران و کودکان حق دارند که از کمک و مراقبت ویژه برخوردار شوند. همه ی کودکان ، اعم از آن که در پی ازدواج یا بی ازدواج زاده شده باشند ، حق دارند که از حمایت اجتماعی یکسان بهره مند گردند.
ماده ی 26
1 ) هر شخصی حق دارد که از آموزش و پرورش بهره مند شود. آموزش و پرورش ، و دست کم آموزش ابتدایی و پایه باید رایگان باشد. آموزش ابتدایی اجباری است . آموزش فنی و حرفه ای باید همگانی شود و دست یابی به آموزش عالی باید با تساوی کامل برای همه امکان پذیر باشد تا هر کس بتواند بنا به استعداد خود از آن بهره مند گردد.
2 ) هدف آموزش و پرورش باید شکوفایی همه جانبه ی شخصیت انسان و تقویت رعایت حقوق بشر و آزادی های اساسی باشد. آموزش و پرورش باید به گسترش حسن تفاهم ، دگرپذیری و دوستی میان تمام ملت ها و تمام گروه های نژادی یا دینی و نیز به گسترش فعالیت های ملل متحد در راه حفظ صلح یاری رساند.
3 ) پدر و مادر در انتخاب نوع آمزش و پرورش برای فرزندان خود ، بر دیگران حق تقدم دارند.
ماده ی 27
1 ) هر شخصی حق دارد آزادانه در زندگی فرهنگی اجتماع سهیم و شریک گردد و از هنرها و به ویژه از پیشرفت علمی و فواید آن بهره مند شود.
2 ) هر کس حق دارد از حمایت منافع معنوی و مادی آثار علمی ، ادبی یا هنری خود برخوردار گردد.
ماده ی 28
هر شخصی حق دارد خواستار برقراری نظمی در عرصه ی اجتماعی و بین المللی باشد که حقوق و آزادی های ذکر شده در این اعلامیه را به تمامی تأمین و عملی سازد.
ماده ی 29
1 ) هر فردی فقط در برابر آن جامعه ای وظایفی بر عهده دارد که رشد آزادانه و همه جانبه ی او را ممکن می سازد.
2 ) هر کس در اعمال حقوق و بهره گیری از آزادی های خود فقط تابع محدودیت هایی قانونی است که صرفاً برای شناسایی و مراعات حقوق و آزادی های دیگران و برای رعایت مقتضیات عادلانه ی اخلاقی و نظم عمومی و رفاه همگانی در جامعه ای دموکراتیک وضع شده اند.
3 ) این حقوق و آزادی ها در هیچ موردی نباید برخلاف هدف ها و اصول ملل متحد اعمال شوند.
ماده ی 30
هیچ یک از مقررات اعلامیه ی حاضر نباید چنان تفسیر شود که برای هیچ دولت ، جمعیت یا فردی متضمن حقی باشد که به موجب آن برای از بین بردن حقوق و آزادی های مندرج در این اعلامیه فعالیتی انجام دهد یا به عملی دست بزند.

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

در ترجمه ی این اعلامیه از سه منبع زیر بهره گرفته شده است :
ا ـ داریوش آشوری ، دانشنامه سیاسی ، انتشارات سهروردی و مروارید ، تهران ، 1366 ، صص 133 ـ 138 .
2 ـ هوشنگ ناصرزاده ( گردآورنده ) ، اعلامیه های حقوق بشر ، انتشارات جهاد دانشگاهی ، تهران ، 1372 ، صص 12 ـ 17 .
3 ـ « اعلامیه ی جهانی حقوق بشر » ، ترجمه ی علی میرزایی با همکاری رضا رضایی ، نگاه نو ، شماره ی 37 ، تابستان 1377 ، صص 190 ـ 196 .

(مترجم: محمدجعفر پوینده)



behnam5555 12-05-2011 06:57 PM


انحرافی عجیب در مسیحیت

در فیلیپین، روز جمعه قبل از عید پاک روزی که حضرت مسیح به صلیب کشیده شد، مراسمی مذهبی برگزار می‌شود که یکی از بزرگترین مراسم مذهبی در فیلیپین است. در این روز توبه‌کنندگان با آزار و شکنجه‌ای که بر بدن خود وارد می‌کنند سعی در یادآوری مصائبی که حضرت مسیح(ع)‌ در ساعات و روزهای آخر عروج خود داشته را دارند و با گریه و اظهار پشیمانی از گناهان از خدا و حضرت مسیح طلب بخشش و مغفرت گناه می‌کنند.
تعدادی از کسانی که در این مراسم شرکت می‌کنند مانند حضرت مسیح(ع) به صورت داوطلبانه خود را به صلیب می‌کشند البته این مراسم با تشریفات و لباس‌های خاصی انجام می‌شود تا بتواند خاطرات آن روزها را کاملاً‌ برای مردم زنده کند.

http://rozanehonline.com/images/arch...sihiat/008.jpg

بنابراین گزارش اشخاصی با لباس‌های مخصوص سربازان آن دوران شخص داوطلب را به صلیب می‌کشند و دست‌ها و پاهای او را با میخ به صلیب وصل می‌کنند. این مراسم در شمال مانیل در فیلیپین برگزار می‌شود که مصادف با 10 آوریل است. این منطقه یک شهر کاتولیک نشین است.
البته در این مراسم کاتولیک‌های دیگری از دیگر کشورها و یا حتی قاره‌ها به این شهر می‌آیند.

بنا بر گزارش رویترز، شخصی برای شرکت در این مراسم از استرالیا به فیلیپین آمده بوده تا به صلیب کشیده شود. البته این مراسم در روستاهای مختلف در این کشور برگزار می‌شود. آنها سعی می‌کنند باخودآزاری مصائب مسیح را به یادآورده و با گریه از خداوند درخواست بخشش گناهان خود را دارند.

http://rozanehonline.com/images/arch...sihiat/009.jpg

گفتنی است غیر از مراسم بالای صلیب رفتن، عده دیگری نیز شلاق خوردن حضرت مسیح در طول مسیر و حمل صلیب را شبیه‌سازی می‌کنند. این افراد یک روز پیش از به صلیب کشیدن داوطلبان با صورت پوشیده و شلاق‌هایی مخصوص به پشت خود می‌زنند و مسیری نسبتاً طولانی را طی می‌کنند تا به کلیسای مرکزی شهر برسند.
همچنین در حالی که گروهی از افراد به صورت منظم در شهر حرکت کرده و با شلاق به پشت خود ضربه می‌زنند شخص دیگر نیز با حمل صلیب بر دوش خود در جلوی صف حمل می‌کند. پس از پیمودن مسیر مشخص شده آنها به کلیسا می‌رسند و جلوی در کلیسا به صورت سینه‌‌خیز در حالی که لباسی برتن ندارند حرکت می‌کنند تا این‌گونه بدن خود را بیشتر آزار بدهند و خدا توبه آنها را بپذیرد.

http://rozanehonline.com/images/arch...sihiat/010.jpg

http://rozanehonline.com/images/arch...sihiat/013.jpg

http://rozanehonline.com/images/arch...sihiat/011.jpg

http://rozanehonline.com/images/arch...sihiat/012.jpg

http://rozanehonline.com/images/arch...sihiat/003.jpg

http://rozanehonline.com/images/arch...sihiat/007.jpg

http://rozanehonline.com/images/arch...sihiat/006.jpg

http://rozanehonline.com/images/arch...sihiat/002.jpg

http://rozanehonline.com/images/arch...sihiat/004.jpg

http://rozanehonline.com/images/arch...sihiat/005.jpg

http://rozanehonline.com/images/arch...sihiat/015.jpg

http://rozanehonline.com/images/arch...sihiat/001.jpg

http://rozanehonline.com/images/arch...sihiat/014.jpg

http://rozanehonline.com/images/arch...sihiat/017.jpg

روزنه




behnam5555 12-05-2011 07:07 PM


“آنفلوانزای خوكی” چیست و چه نشانه​ هایی دارد ؟

نخستین ساعات روز شنبه (۵ اردیبهشت) بود كه واژه “آنفلوانزای خوكی” به رسانه​ها راه پیدا كرد، واژه​ای كه در روزهای اخیر تبدیل به سرخط اصلی اخبار شده است. چه چیزی یك آنفلوانزای ساده را تا این حد خطرناك كرده است؟
ابتلا به آنفلوانزای خوكی در روزهای گذشته، برای نخستین بار در مكزیك مشاهده شد و پس از آن نیز در ایالت​های جنوبی ایالات متحده، مواردی مشابه گزارش شد. تعداد كشته​شدگان بر اثر این بیماری در مكزیك تا صبح دوشنبه (۲۷ آوریل / ۷ اردیبهشت)، بر اساس اعلام وزارت سلامت این كشور، ۱۰۳ نفر و مبتلایان احتمالی به ویروس “H1N1″ (ویروس عامل آنفلوانزای خوكی) حدود هزار و ۶۰۰ نفر بوده است. بانك جهانی برای مقابله با این بیماری، ۲۲۵ میلیون دلار در اختیار دولت مكزیك قرار داده است.
“آنفلوانزای خوكی” یك بیماری كاملا ساده و رایج دستگاه تنفسی است. آنفلوانزا در خوك​ها نیز همان قدر رایج است كه در انسان​ها. این بیماری به راحتی و سرعت سرایت می​كند اما به ندرت به مرگ منتهی می​شود.
اما چه چیزی ویروس كنونی را تبدیل به ویروسی خطرناك كرده است؟ ویروس خوكی نیز مانند تمام ویروس​های دیگر خود را تغییر می​دهد. اگر خوك​های مبتلا به آنفلوانزای خوكی همزمان به آنفلوانزای انسانی یا پرندگان نیز مبتلا باشند، این ویروس​ها می​توانند در بدن حیوان ژن​های خود را تعویض كنند. بدین ترتیب نوعی جدید از ویروس به وجود می​آید كه هم ژن​های انسان و هم ژن​های حیوان را در خود دارد. این همان اتفاقی است كه ظاهرا در مورد ویروس كنونی افتاده است.
ویروس جدید یكی از انواع H1N1 است. N و H مخفف واژه​های ” Neuraminidase” و ”Hنmagglutinin ” و نام دو قشاء سلولی ویروس هستند. در مجموع ۱۶ گونه از “Hنmagglutinin ” و ۹ زیرمجموعه از ” Neuraminidase” وجود دارند كه می​توانند تركیب​های مختلفی با هم تشكیل دهند. گونه​های “A H1N1″ ویروس آنفلوانزا برای نخستین بار در سال ۱۹۳۰ میلادی قرنطینه شدند.
راه​های انتشار ویروس آنفلوانزای خوكی و نشانه​های ابتلا به آن
ویروس آنفلوانزای خوكی می​تواند به طور مستقیم از خوك به انسان یا برعكس منتقل شوند. سرایت​های تا كنونی به طور مستقیم از خوك به انسان بوده‌اند. بر اساس اخبار منتشر شده، در مكزیك تا كنون احتمالا در ۴ مورد، انتقال از انسان به انسان بوده است. انتقال انسان به انسان نیز دقیقا شبیه سرایت​های سرماخوردگی معمولی، از راه قطرات بزاق به عنوان مثال در هنگام عطسه و سرفه صورت می​گیرد.
“پاندمی” یا فراگیری گسترده این ویروس در سطح جهانی نیز از خطرهای دیگری است كه در مورد آن هشدار داده می​شود. ویروس یادشده می​تواند از راه مسافران به دیگر كشورها نیز منتقل شود. به گفته مارگارت چان، رئیس سازمان بهداشت جهانی (WHO) «مشاهده بیماری خود می​تواند خطر بالقوه​ای برای انتشار جهانی آن باشد.» این احتمال قوی است كه بسیاری از مردم در برابر نوع جدید ویروس ایمن نباشند. اما این​كه این نوع از سرماخوردگی چقدر خطرناك است، به گفته كارشناسان در روزهای آینده مشخص خواهد شد.
بر اساس اعلام مركز پیشگیری از بیماری​های واگیر ایالات متحده، آنفلوانزای خوكی از راه مواد غذایی منتقل نمی​شود. البته برای اطمینان بیشتر می​توان گوشت خوك را تا دمای بیش از ۷۲ درجه رساند. در این صورت ویروس به​طور حتم از بین خواهد رفت.
نشانه ​ها همچون نشانه​های یك سرماخورگی ساده است: تب، احساس خستگی، بی​اشتهایی و سرفه. برخی بیماران همچنین آب​ریزش بینی، گلودرد و حالت تهوع نیز دارند. اسهال همزمان با تهوع در آنفلوانزای خوكی شدیدتر از انواع دیگر سرماخوردگی است.
چه داروهایی در برابر این بیماری مؤثرند؟
بر اساس اعلام “CDC”، اداره سلامت ایالات متحده، دو داروی “Tamiflu” و “Relenza” كه داروهای رایج برای مقابله با آنفلوانزا هستند، برای مقابله با تمام گونه​های كنونی آنفلوانزای خوكی نیز مؤثرند.
البته تا كنون هیچ واكسن مؤثری برای این نوع از آنفلوانزا یافت نشده است. سازمان بهداشت جهانی و مركز پیشگیری از بیماری​های واگیردار ایالات متحده ویروس “H1N1″ را قرنطینه كرده​اند تا ​آنها را برای ساخت واكسن در اختیار داروسازان قرار دهند.

پنج نكته مهم برای جلوگیری از ابتلا به آنفولانزای خوكی

1--دستهای خود را بشویید:
ذرات و قطرات كوچك ناشی از سرفه و عطسه بیماری را منتقل می كنند. این ذرات به دستهای ما منتقل می شوند و بعد هر چیزی را كه ما لمس كنیم آلوده كننده می شود.
راه صحیح دست شستن : به غیر از پشت و روی دستها و انگشتان ، زیر ناخنها ، بین انگشتان و دور مچها را به مدت كافی با آب گرم یا داغ كف مالی كنید و بشویید و بعد خوب با آب بشویید::: دستهای خود را نه تنها قبل از غذا خوردن و بعد از دستشویی رفتن بلكه بعد از استفاده كردن از حوله یا پوشاندن دهان بعد از سرفه یا عطسه بشویید.درست است تعداد دفعات خیلی زیاد می شود درست مثل تعداد دفعاتی كه اگر شما در اورژانش یا اتاق عمل مشغول به كارمی بودید این كار را انجام می دادید.
2- وقتی عطسه یا سرفه می كنید دهان خود را بپوشانید:
اگر دستمال ندارید از شانه یا گودی آرنج خود استفاده كنید.اگر این ذرات به لباس یا یقه شما منتقل شوند خیلی بهتر است از اینكه در هوا و بین افراد دیگر انتشار یابند.بعد دستهای خود را بشویید.ماسكهای جراحی هم خوب هستند ولی در مورد استفاده هر روزه از آنها توافق نظر وجود ندارد و در ضمن دستها را هم پاك نگه نمی دارند
3-در خانه بمانید
اگر بیمار هستید در خانه بمانید و همیشه دستهای خود را بشویید تا دیگران را آلوده نكنید
4-صورت خود را لمس نكنید
دستهای خود را از غشاهای مخاطی ( چشم- دهان - بینی ) دور نگه دارید چون ویروس از این راه ها وارد بدن می شود.
5- از افراد بیمار دوری كنید
در ضمن اجسام صاف مثل سكه بیشتر از اجسام زبر و منفذدار مثل كاغذ ویروس را منتقل می كنند


behnam5555 12-05-2011 07:12 PM

ویژگیهای بسیار جالب ماشین رئیس جمهور امریکا


دقیقا پس از آنكه بودجه كمكی برای نجات دادن شركت‌های ماشین سازی آمریكا از ورشكستگی تصویب شد٬ از ماشین جدید رییس جمهور آمریكا پرده برداری شد. این ماشین با دو نام خوانده می‌شود "اوباماموبیل" یا "زشت"

این ماشین با شیشه‌های ضدگلوله به ضخامت ۳ اینچ. با بدنه ای مانند تانك با ضخامت ۸ اینچ و ضد بمب شیمیایی اینقدر‌ها هم زشت نیست. در جلوی ماشین دوربین‌های با دید شب تعبیه شده و در عقب تفنگ و گاز اشك آور جاسازی شده است. حتی چندین واحد خون برای اوباما در این ماشین تعبیه گردیده است تا در صورت لزوم از آن استفاده شود. باك بنزین با فوم به جای بنزین معمولی پر شده كه قابل اشتعال نباشد. با اینكه لاستیك‌ها ضد گلوله هستند اما رینگ‌ها طوری طراحی شده اند كه حتی در صورت انفجار لاستیك‌ها به جای لاستیك عمل كنند.


behnam5555 12-05-2011 10:15 PM


پرده سیاه شب همه جا را تیره و تار کرده بود. .. ستاره‌ها آن شب انگاری چشمک نمی‌زدند. پسر چشمانش را باز کرد. خمیازه ای کشید. آرام اطرافش را نگاه کرد. مردمک چشمانش به ناگاه به نقطه ای خیره شد! مثل مجسمه ای بی حرکت ماند. به خودش گفت:

خدای من این دیگر چیست؟

پلکهایش را باز و بسته کرد. می‌خواست مطمئن شود که کاملا بیدار است. اما هر چه قدر پلکهایش را می‌گشود واقعیت بیشتر و بیشتر نمود پیدا می‌کرد.

-- اوه خدای من به فریادم برس !!

بافته‌ها ی ریز و دهشتناکی سرتاسر دیوارها را در برگرفته بودند. مثل تور عظیمی‌شده بود که انگاری او را در چنگال خود به دام انداخته بودند. اطرافش را باز نگاه کرد ، هر چهار گوشه دیوار. روی دیوارهای سیاه و ترک خورده بافته‌هایی چسبنده ای از تارهای رقت انگیز عنکبوت دیده می‌شد..

دست و پاهایش شروع به لرزیدن کرد . آب دهانش را به زور قورت داد ، گفت:

خدایا این کابوس را از من دور کن دیگر تحمل این وضع را ندارم..

حتم داشت که کابوسی شبانه او را این گونه پریشان حال و دهشت زده کرده. از رختخواب خود بلند شد. سرش گیج رفت. حالت تهوع داشت. کشیده ای محکم به صورتش زد. به نفس نفس افتاد. ولی انگاری دروغ نبود. تا خود سقف ، شاید هم تا اوج تارهای عنکبوت دیده می‌شد !

از وحشت داشت قبض روح می‌شد. با نگرانی باز نگاهشان کرد !! شاید دنبال شکارچی آن خانه عظیم می‌گشت؟ . اما خبری از آن جانور دهشت انگیز و عظیم الجثه نبود.. سکوت همه جا را فرا گرفته بود. انگاری تارها سد غیر قابل نفوذی بودند برای گریختن !!

-- کمکم کن کمکم کن.......!!!

فریادی کشید. با هراس چشمانش را باز کرد. دردی در سینه اش احساس می‌کرد. بدنش خیس عرق بود. نشست. سرش را پایین آورد. چشمانش را بست. چیزی یادش آمد. پلکهایش را با هراس و دهشت گشود. اطراف را پایید. جز دیوارهای بلند و سیاه و ترک خورده چیزی ندید. نفس راحتی کشید. و مثل مرده ای دوباره درون رختخواب خود ارام گرفت...

چشمانش را به سختی گشود. انگاری این خواب طولانی او را بیشتر از روزهای پیش خسته تر و کلافه تر کرده بود. بلند شد. آبی به صورتش زد. به اتاق دیگری رفت. و مثل کودکی درمانده گوشه ای را پیدا کرد و نشست. کنج دیوار سیاه تو تاریکی اتاق در خود فرو رفت. صدایی آمد . چراغ اتاق روشن شد. نور ضعیف چراغ چشمش را زد . خواهرش بود. با دامن بلند آبی رنگ پریده و پیراهن نارنجی کهنه. مثل همیشه موهایش را با کشی کوچک بسته بود. صورت گرد و خسته اش در زیر نور ضعیف چراغ ، پریده رنگ تر به نظر می‌آمد . با تعجب نگاهش کرد گفت:

چه اتفاقی افتاده ؟ بغض گلوی پسر را گرفته بود و انگاری نمی‌گذاشت حتی

کلمه ای سخن بگوید.انگاری پر شده بود از گله و شکایت . به هق هق افتاد. اشک از چشمانش جاری شد. دختر با نگرانی به سمتش رفت. در چشمانش خیره شد. چیزی را در نگاههایش می‌دید که او را می‌ترساند! چیزی که تا به حال ندیده بود. دستش را با تردید به سویش برد. مثل تنور داغ و سوزنده بود !

-- آه خدای من ، تو تب داری ؟

اما پسر چیزی نگفت.

-- تو را به خدا حرف بزن دارم می‌میرم.

نگاهی به چهره رنگ پریده و لاغر دختر انداخت. چین‌های صورتش بیشتر شده بودند. دلش سوخت. لبهایش ر با لرزشی محسوس از هم باز کرد. اما گویی صدا در گلویش خفه شد. بالاخره گفت:

باز.. باز هم خواب دیدم. دیگه خسته شدم.

خواب. تو دیگه بزرگ شدی الان 17 سالته. مادرمون سالهاست که مرده. تنها هستیم. می‌فهمی‌؟ نباید آنقدر شکننده و ترسو باشی !!

-- چی داری می‌گی ؟ بابا کجاس ؟

-- نمی‌دونم هنوز خونه نیامده !!

سرش را تکانی داد. اشک مثل جویباری از چشمانش فرو می‌ر یخت و صورت لاغر و نحیفش را شکننده تر و کبود تر کرد.

دختر مثل کودکی دستانش را روی صورت پسر گذاشت. قطرات اشک دستهای خواهر را خیس کرد گفت:

مگر چه خوابی دیدی ؟ چرا این همه می‌لرزی ؟

پسر گفت:

دلم گرفته بود. تا چشم روی هم گذاشتم. کابوسها باز شروع شد

--چه کابوسی ؟

-- همه چیز شکل دیگری داشت. سیاه بود و تاریک ، مثل شب.. من و تو..!!

باز گریه کرد. شانه‌های پسر را فشرد ،گفت:

خوب بعد. گریه نکن عزیزم

نگاه‌های دهشت زده و خسته اش را به چشمان مضطرب خواهرش دوخت. گفت:

من و تو با هم بودیم در آن کوچه تاریک ، نمی‌دانم شایدهم یک محوطه بود. کنار هم ایستاده بودیم. اطراف را نگاه می‌کردیم.. توچیزی به من گفتی !!

-- چی گفتم ، خوب زودتر بگو؟

انگاری که دنبال یک در می‌گشتی! نمی‌دانم ؟ ولی با انگشت چیزی را نشانم دادی !

-- من ؟

آری ، در کوچک بود.. کنارش هم دری یگر با میله‌های مارپیچ و آهنی. حیاط بزرگش را کاملا می‌دیدم. آن سمت حیاط درختان کهنسال و بزرگی بود. باد می‌آمد. شاخه‌ها را تکان می‌داد و تکان... ،. دلم گرفت. چون همه جا در سکوت و تاریکی بود.. اما.. اما نه ، چراغی کوچک تو حیاط روشن بود. ضعیف و دلگیر بود.... دستم را محکم در دستانت فشردی . به سمت در رفتیم !!

-- کجا رفتیم ؟

-- به سمت آن خانه یا مسافرخانه..

-- مسافرخانه.. !!

-- نمی‌دونم ؟. چشمم به ساختمان بزرگی افتاد!. به نظر سفید بود. اما خوب که نگاهش می‌کردم اثری از سفیدی سنگها نمی‌دیدم.. پر بود از پنجره‌های خاموش و بزرگ. آنقدر پنجره داشت که به یکمرتبه خیره شدم به حفره‌های سیاه و تاریکش !!

دختر با تعجب گفت:

مگر داخل پنجره‌ها چه بود ؟

هیچ چیزی دیده نمی‌شد . سیاهی بود و تاریکی.. هر دو رفتیم. خودم را یکدفعه در حیاط آنجا دیدم. تو هم بودی.. اطراف را با تردید نگاه می‌کردیم.. انگاری هیچ کداممان حرفی برای گفتن نداشتیم.. در کوچک دیگری آن گوشه همه چیز را از یادم برد. چون نور کم رنگ اتاق قسمت کوچکی از حیاط را روشن کرده بود

. مثل یک دزد داخل اتاقک را نگاه کردیم. پشت میز سنگی اتاق ، مردی میان سال ایستاده بود. تا مار را دید خیره نگاهمان کرد. با تردید داخل رفتیم. صدایی شنیدیم. خودش بود.. همان مرد.. !! گفت:

" بیایید جلوتر.. " بی آنکه چیزی بگوییم جلوتر رفتیم.. !!

به دیواره میز که برخورد کردیم ایستادیم. نگا ههای هر دوما ن در چشمان ریز بی فروغش خیره ماند. لبانم خشک بود. اما دیگه نمی‌تونستم تو چشماش نگاه کنم. دستم را رها کردی! مشتی سکه بزرگ و قدیمی‌از کیف دستی ات بیرون آوردی و روی میز ریختی.!

دختر با تعجب گفت:

-- خوب ، خوب !!

-- اون مرده هم یک دسته گل نرگس به تو داد! خیلی قشنگ و زیبا بود! می‌خواستم کمی‌از آن را از تو بگیرم. اما به من ندادی. یکدفعه از من دور شدی.. همه جا تاریک شد.. من ماندم و سیاهی و تاریکی آن خانه لعنتی با پنجره‌های تاریکش.. از ته دل گریه کردم. دستام می‌لرزید. هر چه صدایت کردم اما نبودی که جوابم را بدهی.. خدایا آن لحظه فقط آرزوی مرگ داشتم.. نمی‌دونی چقدر از تاریکی و تنهایی متنفرم !!

پسر زار و زار گریست. لبانش می‌لرزیدند. به چشمان خواهرش خیره شد. با لکنت و التماس همچون کودکی گفت:

تو که من را تنها نمی‌گذاری ؟

خواهر لبخند تلخی زد. دستی روی صورتش کشید ، گفت:

البته که نه

پس این خواب !! تو معنی..

-- برعکس چیزی است که تو فکر می‌کنی ، البته که خواب خوبی است

-- واقعا !!

دختر خود را جمع و جور کرد. لبخندی عجیبی روی صورتش نقش بست. چشمانش برقی زد ! با هیجان گفت:

آن دسته گل که تو در خواب دیدی به زیبایی یک زندگی است !!.

-- به زیبایی یک زندگی !؟

فکر می‌کنم همین روزها یک خواستگار خوب برام بیاد ، ازدواج می‌کنم.. ازدواج..!!

چندین بار این کلمه را تکرار کرد.. !!بغض عجیبی گلوی پسرک را فشار داد. دیگر تحمل نداشت. انگاری خودش خوب می‌دانست که تعبیر این خواب چیست. با چشمانی گود رفته و دهشت زده اش به چهره خواهرش نگاه کرد ، گفت:

تو از کجا می‌دونی ؟ مگه علم غیب داری ؟

-- نه ، ولی این خواب همین معنی رو می‌ده.

-- تو هم ازدواج می‌کنی و می‌ری ؟ پس من چی ؟

--تو... تو هم با خودم می‌برم. البته اول باید از شوهرم اجازه بگیرم..

-- اگر اجازه نداد ؟

دختر در فکر فرو رفت. چین‌های پیشانی اش بیشتر شدند. چشمانش را را ریزتر کرد ، گفت:

نمی‌دونم.. ولی فکر نکنم آنقدر بی رحم باشه. تازه اگر اجازه نداد می‌تونی گه گاهی سری به ما بزنی

-- گه گاه سری به شما بزنم.. من.. من.. !!

سرش را به دیوار کوبید ! با دست صورتش را پنهان کرد. اشک از میان انگشتانش بیرون ریخت.. دماغش را بالا کشید ، گفت:

تو. تو هم می‌خواهی من را تنها بگذاری. من تو این خونه خراب و ویران تنها چکار کنم ؟

-- ناراحت نباش بالاخره من و او یک فکری می‌کنیم !

-- با کی ؟

-- من و شوهرم دیگه !!

-- کدام شوهر ؟

-- به همین زودی یادت رفت ؟

پسر بلند شد. با خشم خواهرش را نگاه کرد ، گفت:

اوه نه..!!

چشمانش چرخید. تمام خانه را نگریست. دلش پر از غم شد. انگاری می‌خواست با صدای بلند فریاد بزند. اما می‌دانست که هیچ کس صدای فریاد او را در آن دخمه تنگ و تاریک نخواهد شنید. بدنش به رعشه افتاد. اما گویی همه چیز ازیاد دختر رفت. حتی نگرانی برادر کوچک تر خودش را. در حالی که لبخند زیبایی روی صورتش نقش بسته بود آهسته زمزمه کرد و گفت:

آه خدای من ، اون کدام آدمه که به استقبال من می‌یاد.

انگشتان لاغر و بلندش را نگاه کرد ، گفت

زیباترین حلقه زندگیم را می‌خرم. قشنگترین و...

با زبانش لبانش را خیس کرد

-- اون وقت که بیاد. دیگه همه چیز تمام می‌شه. این خستگی‌ها ، این بی خوابی‌ها ، این کابوس‌ها و از همه دردناکتر این تنهایی ! خدایا دیگه تحمل این وضع را واقعا ندارم !

با شیطنت به برادرش نگاه کرد ، گفت:

به نظر تو چه شکلیه ، چه کارست ، خوش تیپه ، پیره یا جوان ؟ آه خدایا اصلا چه فرقی می‌کنه ؟ فقط بیاد. بیاد

انگشتانش را به شکل خاصی به هم گره زد. صدایی از آنها برخاست..

-- همه جا با هم خواهیم رفت ، من و او !! کی می‌دونه ، شاید از این کشور هم رفتیم !!

پسرک بدن لاغرش را تکانی داد. نگاه غضب آلودی به دختر کرد. انگاری که دیگر تحمل حرفهای او را نداشت ، گفت:

تو غلط می‌کنی.. دختر ترشیده. به همین راحتی می‌خوای منو تنها بگذاری ، اصلا کی می‌خواد تو را بگیره ، خوشکلی یا جوان. بدبخت چهل سالته ، چهل سال !!

چهره دختر در هم رفت. گفت

خدا مرگت بده به تو چه مربوطه ؟ پسره بی حیا ، اگه رفتم بخدا قسم پشت سرمونگاه نمی‌کنم همین جا بمون و بپوس

پسرهنوز داشت می‌لرزید. انگاری با شلیک فحش و ناسزا می‌خواست خود را آرام کند. اما آرام نشد.

هیاهویی در خانه بلند شد. صدای هر دو شاید تا چند خانه آن طرف تر هم رفت. اما هیچ کس چیزی نگفت و صدای اعتراضی از کسی بلند نشد.

سکوت رقت انگیز مرگباری در خانه حکمفرما بود.. هر دو مات و مبهوت گوشه ای نشسته بودند ! هیچ کدام حرفی نمی‌زدند. کش موی دختر از سرش جدا شده بود و موهای ژولیده و به هم ریخته اش صورت شکسته اش را پوشانیده بود.

صدایی بلند شد. تق تق ، تق تق !!

هر دو با هراس سرشان را برگرداندند. اما صدای کوبیدن بردر همچنان ادامه داشت تق تق.. باتعجب همدیگر را نگاه کردند. دختر جیغی کشید و با فریاد به سمت در رفت. در حالی که دائما می‌گفت:

خودشه ، خودشه !!! بالاخره اومد ! بالاخره اومد!!

حمید رضا ایروانی

behnam5555 12-05-2011 10:46 PM


" شكستهاي معروف در دنيا "


از دفتر روزنامه ای که در آن مشغول به کار بود اخراج شد چرا که رئیسش فکر میکرد تخیل خلاقیت و ایده های خوب ندارد

http://upload.iranvij.ir/images_aban...7214220580.jpg

والت دیزنی: موسس شهر بازی دیزنی لند و شرکت والت دیزنی (آفریننده میکی موس سفید برفی و..) برنده 22 جایزه اسکار

:53:

پس از جدایی از همسر از دست دادن شغل و مرگ مادرش کتابی نوشت که دوازده بار توسط انتشارات مختلف رد شد

http://upload.iranvij.ir/images_aban...1086615709.jpg

جی کی رولینگ نویسنده سری کتابهای هری پاتر : پردرآمد ترین نویسنده تاریخ و برنده عنوان "تاثیر گذار ترین زن بریتانیا"

:53:

معلم مدرسه اش به او گفته بود که زیادی احمق است و هیچ چیز یاد نخواهد گرفت

http://upload.iranvij.ir/images_aban...4543467981.jpg

توماس ادیسون دارنده امتیاز 2500 اختراع که مهم ترین آنها لامپ الکتریکی است

:53:

توسط کمپانی سازنده موسیقی رد شدند چرا که کمپانی از صدا و موسیقی با گیتار آنها خوشش نیامد

http://upload.iranvij.ir/images_aban...0789789304.jpg

گروه بیتلز: تاثیر گذار ترین گروه موسیقی قرن بیستم با فروش جهانی تا 1 میلیارد نسخه از آثار

:53:

تا سن چهار سالگی قادر به حرف زدن اطرافیان او را "فردی غیر اجتماعی با رویاهای احمقانه" میشناختند

http://upload.iranvij.ir/images_aban...3837458313.jpg

آلبرت انیشتن نظریه پرداز نسبیت و برنده جایزه نوبل فیزیک

:53:

در کودکی مورد سو استفاده جنسی قرار گرفت و بعد ها شلغش را به عنوان گزارشگر تلویزیون از دست داد چرا که او را مناسب تلویزیون نمیداستند

http://upload.iranvij.ir/images_aban...0611750366.jpg

اپرا وینفری مجری برنامه تلویزیونی اپرا که به مدت 25 سال در 145 کشور مختلف پخش شد
اولین بیلیونر سیاه پوست جهان

:53:

از تیم بسکتبال دبیرستانش اخراج شد و به قول خودش بارها و پشت سر هم شکست خورد

http://upload.iranvij.ir/images_aban...7358729159.jpg

مایکل جردن بسکتبالیست حرفه ای سابق و معروف با عنوان بهترین بسکتبالیستی که تا به حال بوده است
:53:

behnam5555 12-05-2011 10:48 PM


چگونه ازیخچال وفریزرنگهداری کنید

- نوار پلاستیکی در یخچال و فریزر را هر چند یک بار تمیز کنید (و یا گفته می شود به منظور بهتر شدن چسبندگی نوار لاستیک و بهتر بسته شدن در یخچال و فریزر دستمالی که با آب گرم خیس شده باشد روی نوار پلاستیکی بکشید. در ضمن برای حصول اطمینان از خوب بسته شدن در یخچال و فریزر روزنامه را لای در قرار دهید. اگر روزنامه آزاد نبود و درنیامد، معلوم می شود که نوار لاستیکی سالم است) و نیز برای جلوگیری از نشت هوا، سالی یک بار آن را بررسی نمایید.
- لوله های پشت یخچال و فریزر را دست کم سالی دوبار گردگیری نمایید.

- مواد غذایی گرم را قبل از سردشدن کامل، در یخچال و فریزر قرار ندهید و از گذاشتن همزمان مقدار زیادی مواد غذایی در یخچال و فریزر خودداری نمایید.

- مواد غذایی را با نظم خاص و با برچسب هایی که محتویات کیسه و تاریخ انجماد را مشخص کند، در فریزر بچینید.

- برای این که هوا گردش کند از کنار هم چیدن و چسباندن ظروف داخل یخچال و فریزر بپرهیزید.

- اگر فریزر و یا یخچال دومی دارید که از آن کمتر استفاده می کنید، آن را خاموش نمایید.

- فریزر پر بهتر از فریزر خالی عمل می کند؛ به خصوص هنگام قطع برق اگر فریزر شما پر نیست، بهتر است آب را در ظروف پلاستیکی بریزید تا یخ بزند. بدین ترتیب فریزر خالی نمی ماند.
بهتر است یخچال ها و فریزرهای مجهز به برفک زدای دستی و یا نیمه خودکار به طور منظم برفک زدایی شوند. تشکیل یخ روی پیچه های داخلی به معنی آن است که کمپرسور مجبور شده است مدت طولانی تری کار کند تا درجه حرارت را در حد مشخصی نگه دارد و این سبب اتلاف انرژی می شود. اگر در منطقه ای بسیار گرم و مرطوب زندگی می کنید و از تهویه مطبوع نیز استفاده نمی کنید و برفک زدایی یخچال شما نیز خودکار نیست، حتما خودتان این کار را انجام دهید. بعد از این کار می توانید ترموستات را روی درجه گرمتری قرار دهید که سبب صرفه جویی بیشتر در مصرف انرژی می شود.

- مواد داخل فریزر را علامت گذاری کنید تا بتوانید به راحتی هر یک را تشخیص دهید. در این صورت احتیاجی نیست که هنگام انتخاب مواد لازم در فریزر را مدت زیادی باز بگذارید.


behnam5555 12-05-2011 10:50 PM


نكاتي را که طلا فروش‌ها به شما نمی‌گویند
نمی‌توانید انکار کنید که غیر از طلا چیز دیگری بتواند یک خانم را به وجد بیاورد. مهم ترین نکاتی که در خرید طلا برای همسرتان به دادتان می رسد را اینجا بخوانید.

1. بهترین طلا برای ایرانی‌ها طلای 18 عیار است


یک سوالی که خیلی وقت‌ها مشتریان از طلافروش‌ها می‌پرسند این است که عیار طلایی که می‌خریم چقدر باشد؟ درباره طلا و عیارش چیزی که وجود دارد و شاید شما از آن اطلاع نداشته باشید


این است که پایین‌ترین عیار طلا، یک عیار است و بالاترین آن 24 عیار. اما اگر قرار باشد بگوییم بهترین نوع عیار برای خرید ایرانی‌ها چیست؟ جواب چیزی نیست غیر از طلای 18 عیار.

2. طلای دست‌دوم را از قفل آن بشناسید
بازار طلاهای دست دوم مدت‌هاست که داغ است؛ تشخیص طلای دست‌اول و دست‌دوم شاید تا حدودی مشکل باشد. ساده‌ترین راه برای این‌که دست‌دوم بودن طلا را تشخیص بدهید،


یک نگاه به ظاهر آن، به‌خصوص به قفل و بندی است که در آن به کار رفته. در طلای دست‌دوم، این قسمت‌ها در مقایسه با بخش‌های دیگر کمتر براق‌اند و به خاطر استفاده‌هایی که از طلا شده، خش‌هایی هم در این بخش‌ها دیده می‌شود.

3. اگر می‌خواهید سرمایه‌گذاری کنید، سکه بخرید، نه طلا

اگر هدف‌تان از خرید طلا، داشتن سرمایه است، بهتر است سکه بخرید. این به معنای آن نیست که ارزش سکه و طلا با هم متفاوت است.


این دو ارزش یکسانی دارند، اما موقع فروش سکه، سود بیشتری نصیب شما می‌شود. سکه اُجرت ساخت ندارد، اما وقتی بخواهید زیورآلات‌تان را بفروشید، رقمی برای اُجرت ساخت از آن کم می‌شود.

4. سنگ فیروزه را فراموش نکنید

اگر جزو آن دسته از کسانی هستید که طرفدار سنگ‌های قیمتی هستند و البته نمی‌خواهند هزینه گزافی بابت خریدشان بپردازند،


توصیه می‌کنیم جواهری بخرید که در آن، از سنگ فیروزه نیشابور استفاده شده باشد. فیروزه با وجود اینکه در ایران قیمت مناسبی دارد، یکی از شناخته شده‌ترین و البته قیمتی‌ترین سنگ‌های تزئینی در دنیاست.

5. طلای 24 عیار دروغ است

تحت هیچ شرایطی فریب چیزی به اسم طلای 24 عیار را نخورید. تنها طلایی که 24 عیار خالص است، شمش طلاست و به خاطر اینکه شمش فلز نرمی است، نمی‌شود

به تنهایی از آن زیورآلات ساخت. سازندگان طلا برای اینکه آن را به زیورآلات تبدیل کنند، مس و نقره به آن اضافه می‌کنند تا با پایین آمدن عیار، قابل ساخت باشد.

6. چگونه طلا را از نقره و پلاتین تشخیص دهید؟

تشخیص طلا از نقره و پلاتین کار راحتی است. بر اساس یک اصل کلی، بیشتر طلاها با حرف انگلیسی k در کنار عددی که نشان‌دهنده عیار آن است، بارگذاری می‌شوند.


نقره‌ها را با علامت بیضی، مُهر می‌کنند و پلاتین هم با حروف pt مشخص می‌شود، به خاطر همین برای تشخیص این تفاوت کار سختی ندارید.

7. طلا فروش‌ها لزوما مایه‌دار نیستند

خیلی از مردم فکر می‌کنند که طلافروش‌ها افراد ثروتمندی هستند. این تصور شاید به خاطر این به وجود آمده که طلا مترادف با پول و سرمایه است و چون طلافروشی در مقایسه با شغل‌های دیگر به سرمایه اولیه بیشتری نیاز دارد، پس طلافروش‌ها از بقیه پولدارترند!


اما واقعیت این‌طورها هم نیست و سودی که یک طلافروش ممکن است در طول سال به دست بیاورد، حتی از درآمد یک پزشک یا تاجر کمتر باشد.

8. پیشنهاد من به شما: طلای یزد

یکی از سوال‌هایی که برای بیشتر خریداران طلا پیش می‌آید، این است که طلای ایتالیایی چقدر بهتر از زیورآلاتی است که در ایران ساخته می‌شود؟ من به عنوان کسی که سال‌هاست در این حوزه حضور داشتم، به جرات می‌گویم که اگر موقع خرید بر سر کشور سازنده تردید دارید، همه چیز را فراموش کنید


و طلای یزدی بخرید. طلای یزد در مقایسه با زیورآلات کشورهایی مثل ایتالیا و هند، ویژگی‌های خاص خودش را دارد. معروف‌ترین طلای ایران برای یزد است که در بیشتر مواقع با مرواریدهای خاویاری تزئین می‌شود و طرفداران خارجی خیلی زیادی هم دارد.

9. مراقب باشید ضرر نکنید

بازار طلا یکی از بازارهایی است که نوسان قیمتی بالایی دارد و اگر به عنوان سرمایه‌گذار، تفکر اقتصادی نداشته باشید، ضرر می‌کنید. طلافروش‌ها با توجه به تجربه کاری و شگردهای مخصوص به خود، سرمایه خود را با میزان ثابتی طلا در سال نگه می‌دارند.

10. چرا طلافروش‌ها شغل خودشان را لُو نمی‌دهند؟

معمولا طلافروش‌ها به خاطر شرایط ویژه‌ای که دارند، شغل‌شان را خیلی دیرتر از بقیه لو می‌دهند. این موضوع البته با توجه به شرایط امنیتی تا حدودی عاقلانه است؛


اما بارها پیش آمده که خیلی‌ها بعد از برخورد با هر مشکل مالی سراغ آنها می‌آیند و پول می‌خواهند. حالا شما بگویید، طلافروش‌ها حق ندارند شغل‌شان را پنهان کنند؟!


behnam5555 12-05-2011 10:52 PM

آیا می دانید که !!!!؟؟؟
کوکالا در اصل سبز رنگ است! ؟؟؟؟
اسم قاره ها با همان اسمی که آغاز می شود با همان هم به پایان می رسد ؟؟؟
آیا تا به حال به این فکر کردید که شما نمی توانید آرنج دستتان را بلیسید ؟؟؟
ثابت شده که شما نمی تونید با حبس کردن نفستان خود کشی کنید ؟؟؟؟؟
دقت کردید وقتی عطسه می کنید اطرافیانتون بهتون می گویند عافیت باشه ، چون قلب شما به مدت یک ملینیلیونیم ثانیه می ایستد!!!
خوک ها به دلیل ساختار فیزیکی بدنشان قادر به دیدن آسمان نیستند!!!!
راستی این را می دونستید که فندک قبل از کبریت اختراع شده....
- ایا میدانستید که شمار تلفات جانی در جنگ جهانی دوم که بین سالهای 1939 تا 1945 بود، بیش از بیست و شش میلیون نفر بود.
آیا میدانستید که تقریبا 300 متر مکعب گاز هلیم میتواند یک انسان را از روی زمین بلند کند
- آیا میدانستید که کرمهای ابریشم در پنجاه وشش روز هشتاد و شش هزار برابر خود غذا میخورند
- آیا میدانستید که تیز پروازترین حیوانات جهان پرندگانی اند که «پرستوک» نامیده میشوند پرستوک دم خاردار که در آسیا زندگی میکند ، قادر است با سرعتی بیش از صد و شصت کیلومتر در ساعت پرواز کند و با بالاترین میزان سرعت یک قطار سریعالسیر رقابت کند
- آیا میدانستید که کره مریخ با سرعت 240 کیلومتر درساعت به دور خورشید میچرخد
- آیا میدانستید که هرچه از مرکز زمین فاصله بگیریم نیروی جاذبه کمتر می شود، در نتیجه وزن کاهش می یابد ، وزن فردی که در خط استوا ایستاده از وزن همین شخص در قطب شمال و جنوب کمتر است زیرا در خط استوا زمین بر آمده تر و در قطب هموارتر است این تفاوت وزن حدود پنج درصد است
- آیا میدانستید که ظروف پلاستیکی تقریبا پنجاه هزار سال در برابر تجزیه و فساد مقاومند
- آیا میدانستید که رشد کودک در بهار بیشتر است
- آیا میدانستید که یک چهارم خاک روسیه در سال پوشیده از برف است
- آیا میدانستید حس بویاییه مورچه با حس بویاییه سگ برابری میکند
- جهان حدود 7/13 میلیارد سال پیش متولد شده است. فقط حدود 4درصد عالم از ماده ، به شکلی که ما می شناسیم تشکیل شده است ، یعنی ماده معمولی که ما می شناسیم و در آزمایشگاه وجود دارد، فقط 4درصد کل عالم را می سازد. 23درصد عالم را ماده تاریک سرد تشکیل داده که دانشمندان اطلاعات خیلی کمی درباره اش دارند و 73درصد باقی مانده را انرژی تاریک عجیب تشکیل می دهد که تقریبا تنها چیزی که در موردش می دانیم ، این است که وجود دارد! هندسه کیهان تخت است و مشاهدات WMAP مدل تورمی را تایید می کند که می گوید: جهان با مهبانگ شروع شد و در زمان کوتاهی خیلی سریع منبسط شد و سپس آهنگ انبساطش کند شد تا به مقدار کنونیش رسید. این انبساط ادامه خواهد داشت و جهان تا ابد منبسط خواهد شد. نتایج اخیر امکان توقف انبساط یا باز رمیدن جهان در خودش را رد می کند. طبق محاسبات نخستین ستاره ها 200 میلیون سال پس از تولید کیهان متولد شدند. به خاطر زمانی که طول کشیده تا این تابش به ما برسد این داده های جدید جهان را درست آن طور که بلافاصله پس از مهبانگ بوده ، نشان می دهد. این تابش دورترین چیزی است که دانشمندان تاکنون موفق به مشاهده آن شده اند
- تنها قسمت بدن که خون ندارد قرینه چشم است
- شتر مرغ در3 دقیقه 95 لیتر اب می خورد
- با 30 گرم طلا نخی به طول 81 k/m می توان درست کرد
- با یک مداد معمولی خطی به طول 58k/m می توان کشید
- درسال ۱۶۵۴قبل از اختراع ماشین بخار اولین بار اتوفن گواریک فیزیکدان المانی با ازمایش نشان داد که هوا دارای فشار است.وی ابتدا هوای دونیمکره مسی را با پمپ تخلیه هوا از انها خارج نمود وسپس انها را به هم چسباند این نیمکره ها بقدری از هوای بیرون تحت فشار بودند که ۸ جفت اسب از طرفین هم نمی توانستند نیمکره ها را از هم جدا سازند. فشار هوا را در سطح تراز دریا یک اتمسفر فرض شده است با بالا رفتن از سطح تراز دریا فشار هوا به علت کاهش چگالی هوا کم می شود از انجایی که شارش هوا از منطقه پر فشار به کم فشار صورت میگیرد کوهنوردان در صعود به کوه دچار مشکل می شوند چون هوای بیرون فشار کمی دارد وبراحتی اکسیژن وارد بدن شخص نمی شود به همین دلیل کوهنوردان در صعود به کوههای مرتفع اکسیژن با خود حمل میکنند.
- ابرهادی ها یا همان ابررساناها موادی هستند که می توانند در حرارت بسیار پایین الکتریسیته را بدون اینکه مقاومتی از خود نشان دهند هدایت کنند.
- ابرمایعات نیز در درجه حرارت بسیار پایین، یعنی تنها کمی بالاتر از صفر مطلق، فعالیت می کنند و هیچ نوع اصطکاکی نشان نمی دهند به طوری که اگر به گردش درآیند متوقف نخواهند شد

- آیا می دانستید آمونیاک می تواند جذبیت نیکوتین که یک آلکالوئید مخدرموجود در سیگار است را توسط سلولهای مغز تا ۱۰۰برابر افزایش دهد.
- اسم تمام قاره‌ها با همان حرفی که آغاز شده است پایان می‌یابد.
- مقاوم‌ترین ماهیچه در بدن، زبان است.
- کلمه «ماشین‌تحریر» (TYPEWRITER) طولانی‌ترین کلمه‌ای است که می‌توان با استفاده از حروف تنها یک ردیف کیبورد ساخت.
-چشمک زدن زنان، تقریباً دوبرابر مردان است.
- شما نمی‌توانید با حبس نفستان، خودکشی کنید.
- محال است که آرنج‌تان را بلیسید.
- وقتی که عطسه میکنید مردم به شما «عافیت باش» میگویند، چرا که وقتی عطسه می‌کنید قلب شما به اندازه یک میلیونیم ثانیه می‌ایستد.
- خوک‌ها به لحاظ فیزیک بدنی، قادر به دیدن آسمان نیستند.
- وقتی که به شدت عطسه می‌کنید، ممکن است یک دنده شما بشکند و اگر عطسه خود را حبس کنید، ممکن است یک رگ خونی در سر و یا گردن شما پاره شود و بمیرید.
- جلیقه ضد گلوله، ضد آتش، برف‌پاک‌کن‌های شیشه جلوی اتومبیل و چاپگرهای لیزری توسط زنان اختراع شدند.
- تنها غذایی که فاسد نمی‌شود، عسل است.
- کروکودیل نمی‌تواند زبانش را به بیرون دراز کند.
- حلزون می‌تواند سه سال بخوابد.
- در سال 1987 خطوط هوایی «امریکن ایرلاینز» توانست با حذف یک دانه زیتون از هر سالاد سرو شده در پروازهای درجه یک خود، چهل هزار دلار صرفه‌جویی کند.
- فیل‌ها تنها جانورانی هستند که قادر به پریدن نیستند.
- مورچه همیشه بر روی سمت راست بدن خود، سقوط می‌کند.
- قلب انسان فشاری کافی ایجاد میکند تا به فاصله 30 فوتی (تقریباً 8 متر) خون را به خارج از بدن پمپاژ کند.
- موشهای صحرایی چنان سریع تکثیر پیدا می‌کنند، که در عرض هجده ماه دو موش صحرایی قادرند یک میلیون فرزند داشته باشند.
- صندلی الکتریکی توسط یک دندانپزشک اختراع شد.
- استفاده از هدفون در هر ساعت، باکتری‌های موجود در گوش شما را تا هفتصد برابر افزایش می‌دهد.
- نظیر اثرانگشت، اثر زبان هر شخص نیز متفاوت است.
- در یک سانتی متر پوست شما دوازده متر عصب و چهار متر رگ و مویرگ وجود دارد.
- در تمام وجود شما بیش از یک مشت گچ «کلسیم» وجود دارد.
هورمون PYY مسئول چاقی است . در تحقیقات مشخص شده است که میزان این هورمون در افراد چاق یک سوم افراد معمولی است و چنانچه این هورمون به افراد چاق تزریق شود اشتهای انان کاهش می یابد .
- شن خیس از شن خشک سبکتر است.
- در هر میلیمتر مکعب خون شما پنج ملیون رعیت به نام گلبول قرمز وجود دارد.
- اعصابی که در بدن شما وجود دارد به اندازه فاصله زمین تا ماه است.
- مساحت سطح کره زمین ۵۱۵ میلیون کیلومتر مربع است .با مقایسه با مساحت وسعت ایران میتوان نتیجه گرفت که ایران ۳۲/۰ ٪ از سطح زمین را تشکیل میدهد.
- چای سبز دارای خواص فراوانی است .به علت داشتن فلوئور مینای دندان را تقویت کرده و از پوسیدگی ان جلوگیری می کند .زیاده روی در خوردن ان رنگ دندانها را زرد می کند اما دندانهای زرد شده دیرتر خراب می شوند .همچنین بوی بد دهان را از بین می برد مخصوصا خشک شده ان بوی شراب ، پیاز و سیر را رفع می کند . دمکرده ان نشئه اور و سردرد را تسکین می دهد .چای در کنار فایده های فراوانش خاصیت ضد سرطانی نیز دارد.
- فک انسان میتواند هنگام جویدن 200 پوند فشار وارد کند. در حالی که فک یک سوسمار میتواند 2000 پوند فشار وارد کند!


behnam5555 12-06-2011 01:43 PM

مریم حیدرزاده

http://www.bahaneh.net/picture/forum...ic_big/188.jpg

متولد ۲۹ آبان ۱۳۵۶ در تهران است فارغ التحصیل دانشگاه تهران در رشته ی حقوق . عاشق گل سرخ رنگ سرخ وهر چیز سرخ نامش مریم است مادری دارد نزدیک تر از همه به خدا ومثل اوپاک مهربان و بخشنده وخدا می داند چقدر مادر .اندازه ی یک آسمان و یک ماه اندازه ی دل دریایی ( تمامی مادر ها ) مادر است
پدری دارد نادر و نایاب و برادر. برادر دو خواهر مریم :نرگس ومرضیه .
نرگس جان مریم است ومرضیه شور او
در این حریم پاک پنج نفره مریم اولین است اولین فرزند اولین عاشق اولین اولین
مریم اولین و آخرین دوست رفیق یاور و هر آنچه دل تنهایی تان میخواهد و...مرحم
و (الهام) که خواهر ماه است و آن سرخوش آن بی نام رعنا آن خوش نام بی ما که هم از ماست و نی ما
باری ... ممنونیم از اوکه آمدن مریم وهوایش را در جمع عاشقانه ی ما مژده آورد آن کس که از طایفه ی (مثل هیچکس) هاست
با این جمع به صحرا شدیم عشق باریده بود و زمین پر از شقایق وما تا پای در گل شدیم
با این همه سکوت وخلوت این عاشق گل سرخ مثل سکوت گل سرخ است که در تنهایی خود عطر می پراکند عطر واژه ها در کلام شعر

چند شعر انتخابي مريم حيدرزاده

می دونم
زندگی پر از سواله می دونم

رسیدن به تو خیاله می دونم

تو میگی یه روزی مال من میشی

اما موندنت محاله می دونم

تو میگی شبا دعامون می کنی

چشمه ی چشات زلاله می دونم

توی آسمون سرنوشت ما

ماه کاملم هلاله می دونم

تو میگی پرنده شیم بریم هوا

غصه ی ما دو تا باله می دونم

چشم من پر از غم نبودنت

دل تو پر از ملاله می دونم

طاقتم دیگه داره تموم می شه

صبر تو رو به زواله می دونم

اون درخت سیب آرزوهامون

پر میوه های کاله می دونم

آره میری و نمی پرسی که این

دل عاشق در چه حاله می دونم

{پپوله}

محبت

نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم

دستت به دست دیگری از این گذشته کار من

اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم

گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم

شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم

رفتم کنار پنجره دیدم تو را . بگذریم

چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت می کنم

من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری

دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم

تو التماسم می کنی جوری فراموشت کنم

با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم

گغتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی

رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم

{پپوله}

هواي رفتن
مي خوام يه قصري بسازم
پنجره هاش آبي باشه
من باشم و تو باشي و
يه شب مهتابي باشه
امشب مي خوام از آسمون
ياسهاي خوشبو بچينم
امشب مي خوام عكس تو رو
تو خواب گل ها ببينم
آاشكي بدوني چشمات رو
به صد تا دنيا نمي دم
يه موج گيسوي تو رو
به صد تا دريا نمي دم
آاش تو هواي عاشقي
هميشه پيشم بموني
از تو آتاب زندگي
حرفاي رنگي بخوني
حتي اگه دلت نخواد
اسم تو ، تو قلب منه
چهره تو يادم مياد
وقتي آه بارون مي زنه
امشب مي خوام براي تو
يه فال حافظ بگيرم اگر آه خوب در نيومد
به احترامت بميرم
امشب مي خوام رو آسمون
عكس چشات رو بكشم
اگر نگاهم نكني
ناز نگات رو بكشم
مي خوام تو رو قسم بدم
به جون هر چي عاشقه
به جون هر چي قلب صاف
رنگ گل شقايقه
يه وقتي آه من نبودم
بي خبر از اينجا نري
بدون يه خداحافظي
پر نزني تنها نري
وقتي آه اينجا بموني
بارون قشنگ و نم نمه
هواي رفتن آه آني
مرگ گلهاي مريمه

{پپوله}

نامه بي جواب
سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي
فداي مهربونيات چه مكني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه
ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم كمه
ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون
فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم
حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم
رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي
نمي دوني چه قدر دلم تنگه براي ديدنت
براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت
به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته
يه قلب تنها و كبود هلاك يه نگاهته
من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره
بعدش خبر ميدن بيا كه داره دوستت ميميره
روزات بلنده يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي
بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي
يه وقت من و گم نكني تو دود اون شهر غريب
يه سرزمين غربته با صد نيرنگ و فريب
فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه
غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه
چادر شب لطيف تو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آب تو يه وقت ناغافل نشكني
اگه واست زحمتي نيست بر سر عهد مون بمون
منم تو رو سپردم دست خداي مهربون
راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم
از وقتي رفتي آسمونمون پر كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره
غصه نخور تا تو بياي حال منم اين جوريه
سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه
گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟
دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره
از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون
يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره
داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره
يادت ميآد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم
امروز ديدم ديگه داري من رو فراموش مي كني
فانوس آرزوهامونو داري خاموش ميكني
گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست
عكساي نازنين تو با چند تا گل كنارمه
يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم
داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي مي آرم
وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير
مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هيچ وقت نگير
حرف منو به دل نگير همش مال غريبيه
تو رفتي و من غريب شدم چه دنياي عجيبيه
زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه ي غصه و غمه
تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم ميشه
مگه نگفتي همه جا ماله مني تا هميشه
دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار
فكر نكني از راه دور دارم سفارش ميكنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميكنم
اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب
كه هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب
مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن
نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن
يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دل مي ذاره
مريم همون كسي كه بيشتر از همه دوست داره

{پپوله}

به خاطر من

آخر يه روز دق ميكنم فقط به خاطر تو
دنيا رو عاشق ميكنم فقط به خاطر تو
شب به بيابون مي زنم فقط به خاطر تو
رو دست مجنون مي زنم فقط به خاطر تو
تو نمي خواي بياي پيشم فقط به خاطر من
من ولي سرزنش مي شم فقط به خاطر تو
عشق تو پنهون ميكني فقط به خاطر من
من دلم و خون مي كنم فقط به خاطر تو
از دور تماشا ميكني فقط به خاطر من
من دل و رسوا ميكنم فقط به خاطر تو
از خوبيات كم ميكني فقط به خاطر من
رشته رو محكم مي كنم فقط به خاطر تو
تو خودت رو گم ميكني فقط به خاطر من
من خودم رو گم ميكنم فقط به خاطر تو
شعله رو خاموش ميكني فقط به خاطر من
شب رو فراموش ميكنم فقط به خاطر تو
تو خنده هات غم ميزني فقط به خاطر من
دنيا رو بر هم ميزنم فقط به خاطر تو
يه روز مي شم بي آبرو فقط به خاطر تو
قربوني يه جست و جو فقط به خاطر تو
تو ام يه روز مي ري سفر فقط به خاطر من
خيره مي شن چشام به در فقط به خاطر تو
به من تو ميگي ديوونه فقط به خاطر من
جملت به يادم مي مونه فقط به خاطر تو
تو من و بيرون ميكني فقط به خاطر من
قلبم رو ويرون ميكنم فقط به خاطر تو
ميگي از سنگ دلت فقط به خاطر من
يه عمره كه تنگه دلم فقط به خاطر تو
تو گفتي عاشقي بسه فقط به خاطر من
دنيا واسم يه قفسه فقط به خاطر تو
مي ري سراغ زندگيت فقط به خاطر من
من مي سوزم تو تشنگيت فقط به خاطر تو
تو ميگي عشق يه عادته فقط به خاطر من
دلم پر شكايته فقط به خاطر تو
ميگيري از من فاصله فقط به خاطر من
دست ميكشن از هر گله فقط به خاطر تو
توميگي از اينجا برو فقط به خاطر من
رفتم به احترام تو فقط به خاطر تو
رد ميشي از مقابلم فقط به خاطر من
مونده سر قرار دلم فقط به خاطر تو
ناز ميكني براي من قفط به خاطر من
من ميشينم به پاي تو فقط به خاطر تو
نيستي كنار پنجره فقط به خاطر من
دل نمي تونه بگذره فقط به خاطر تو
تو من رو يادت نمياد فقط به خاطر من
دلم كسي رو نمي خواد فقط به خاطر تو
مي گذري از گذشته ها فقط به خاطر من
مي رم توي نوشته ها فقط به خاطر تو
تو منو تنها مي ذاري فقط به خاطر من
من خودم رو جا ميذارم فقط به خاطر تو
دل رو گذاشتي بي جواب فقط به خاطر من
يه عمر ميكشم عذاب فقط به خاطر تو
دلت شكسته مي دونم فقط به خاطر من
منم يه خسته مي دوني فقط به خاطر تو
آخر ازم جدا شدي فقط به خاطر من
من مشغول دعا شدم فقط به خاطر تو

{پپوله}

همه بغضشون گرفته چرا بارون نمياد!؟
ليلي مرد از غم دوري چرا مجنون نمياد!؟
روي ماهش کجا پنهون شده رفته کجا!؟
چرا از اونور ابرا ديگه بيرون نمياد!؟
نيتت رو واسه فال قهوه کردم ولي حيف
عکس اون چشماي قشنگ توي فنجون نمياد
من و کشتي تو با اين خنجر دوريت عجبه
چرا از اين دله ديونه يه کم خون نمياد!؟
مگه تو بيخبري موم رو پريشون ميکنم
دل تو واسه مويه پريشون نمياد
دل تو ازبس سفيد و لطيفه مثل برف
از خجالت تو برفي تو زمستون نمياد
تو دلم فقط يه بار مهموني بود تو اومدي
درا رو بستم از اون وقت ديگه مهمون نمياد
صدايه بارون قشنگه به شيشه که ميخوره
اما با غم نجيب روي ناودون نمياد
دو سه بار واسط نوشتم مثه آيينه ميموني
تو يه بار جواب ندادي چرا شمعدون نمياد
عمريه اسيرتم اسير اون چشماي ناز
يه ملاقاتي واسم يه بار تو زندون نمياد
نميگه کسي واسه مرمتش فکري کنيم
هيچکسي سراغ اين کلبه ويرون نمياد
زندگي بزيه شطرنج و من منتظرم
طرف مقابلم ولي به ميدون نمياد
گاهي وقتها اينقدر آب و هوام ابري ميشه
که قد اشکاي من از رود کارون نمياد
گاهي وقتا با خودم ميگم شاي ميخواد ذوق بکنم
اما معلومه نخواد بياد که پنهون نمياد
اونکه براي ديدنش ستاره ميچيني اهل نازه
پس با يه خواهش آسون نمياد
تو نامه آخري کلي دليل اورده بود
مثلا چون تشنه اند ياسايه تو گلدون نمياد
لااقل کاش راستشو براي من نوشته بود
کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمياد


{پپوله}


به خاطر من

آخر يه روز دق ميكنم فقط به خاطر تو
دنيا رو عاشق ميكنم فقط به خاطر تو
شب به بيابون مي زنم فقط به خاطر تو
رو دست مجنون مي زنم فقط به خاطر تو
تو نمي خواي بياي پيشم فقط به خاطر من
من ولي سرزنش مي شم فقط به خاطر تو
عشق تو پنهون ميكني فقط به خاطر من
من دلم و خون مي كنم فقط به خاطر تو
از دور تماشا ميكني فقط به خاطر من
من دل و رسوا ميكنم فقط به خاطر تو
از خوبيات كم ميكني فقط به خاطر من
رشته رو محكم مي كنم فقط به خاطر تو
تو خودت رو گم ميكني فقط به خاطر من
من خودم رو گم ميكنم فقط به خاطر تو
شعله رو خاموش ميكني فقط به خاطر من
شب رو فراموش ميكنم فقط به خاطر تو
تو خنده هات غم ميزني فقط به خاطر من
دنيا رو بر هم ميزنم فقط به خاطر تو
يه روز مي شم بي آبرو فقط به خاطر تو
قربوني يه جست و جو فقط به خاطر تو
تو ام يه روز مي ري سفر فقط به خاطر من
خيره مي شن چشام به در فقط به خاطر تو
به من تو ميگي ديوونه فقط به خاطر من
جملت به يادم مي مونه فقط به خاطر تو
تو من و بيرون ميكني فقط به خاطر من
قلبم رو ويرون ميكنم فقط به خاطر تو
ميگي از سنگ دلت فقط به خاطر من
يه عمره كه تنگه دلم فقط به خاطر تو
تو گفتي عاشقي بسه فقط به خاطر من
دنيا واسم يه قفسه فقط به خاطر تو
مي ري سراغ زندگيت فقط به خاطر من
من مي سوزم تو تشنگيت فقط به خاطر تو
تو ميگي عشق يه عادته فقط به خاطر من
دلم پر شكايته فقط به خاطر تو
ميگيري از من فاصله فقط به خاطر من
دست ميكشن از هر گله فقط به خاطر تو
توميگي از اينجا برو فقط به خاطر من
رفتم به احترام تو فقط به خاطر تو
رد ميشي از مقابلم فقط به خاطر من
مونده سر قرار دلم فقط به خاطر تو
ناز ميكني براي من قفط به خاطر من
من ميشينم به پاي تو فقط به خاطر تو
نيستي كنار پنجره فقط به خاطر من
دل نمي تونه بگذره فقط به خاطر تو
تو من رو يادت نمياد فقط به خاطر من
دلم كسي رو نمي خواد فقط به خاطر تو
مي گذري از گذشته ها فقط به خاطر من
مي رم توي نوشته ها فقط به خاطر تو
تو منو تنها مي ذاري فقط به خاطر من
من خودم رو جا ميذارم فقط به خاطر تو
دل رو گذاشتي بي جواب فقط به خاطر من
يه عمر ميكشم عذاب فقط به خاطر تو
دلت شكسته مي دونم فقط به خاطر من
منم يه خسته مي دوني فقط به خاطر تو
آخر ازم جدا شدي فقط به خاطر من
من مشغول دعا شدم فقط به خاطر تو

اينهم اس ام اسهاي حيدر زاده

:53::53::53:

گفتی که بیا و از وفایت بگذر
از لهجه بی وفاییت رنجیدم
گفتم که بهانه ات برایم کافیست
معنای لطیف عشق را فهمیدم

:53:

کاش به پرنده بودی و من واسه تودونه بودم
شک ندارم اون موقع هم این جوری دیوونه بودم
کاش تو ضریح عشق تو یه روز کبوتر می شدم
یه بار نگاه می کردی و اون موقع پر پر می شدم

:53:
شبی گفتی نداری دوست من را
نمی دانی که من شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمی که آن را
به زیبایی پسندیدی و رفتی

:53:

به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

:53:

حالا بدان تو که رفتی در حسرت بازگشت
یک آسمان اشک آن شب در کوچه پایشده بودم
هر گز پشیمان نگشتم از انتخاب تو هرگز
رفتی که شاید بدانم بیهوده رنجیده بودم

:53:

تو مثل مرهم یاسی برای قلب شکسته
تو مثل سایبان امیدی برای یک دل خسته
تو مثل غنچه لطیفی به رنگ حسرت شبنم
تو مثل خنده یاسی و مثل غربت یک غم

:53:

می توان در قلب های بی فروغ
لحظه ای برقی زد و خورشید شد
می توان در غربت داغ کویر
آن ابری که می بارید شد

:53:

چه می شود تو صدایم کنی به لهجه موج
به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت
تو هیچ وقت پس از صبر من نمی ایی
در انتظار چه خالیست جای چشمانت
:53:

تو نازنین من بودی مثل حالا تا همیشه
کاشکی به جز من هیچ کسی این قدر زیاد دوست نداشت
یا که دلت عشق منو اول عشقاش می گذاشت

:53:

رویای من همیشه به یاد تو سبز بود
رفتی و حرفی از غم رویا نمی شود
رفتی و دل میان گلستان غریب ماند
دیگر بهار محو تماشا نمی شود

:53:

نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا، تا کی ، برای چه

:53:

من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

:53:

چه می شد گر دل آشفته من
هر چشم تو عادت نمی کرد
و ای کاش از نخست آن چشمهایت
مرا آواره غربت نمی کرد

:53:

تو را آن قدر در دل می سرایم
که دل یعنی ترا زیبا سرودن
فدای تو شقایق احساس
و رویای بی آغاز سرودن

:53:

و حالا انتهای کوچه شعر
منم با انتظاری مبهم و زرد
ولی ایکاش جادوی نگاهت
غزل های مرا غارت نمی کرد

behnam5555 12-06-2011 01:47 PM


سرعت اینترنت ایران به روایت تصویر



behnam5555 12-06-2011 01:58 PM


آيا ميدانستيد که: در مجسمه هايي که براي يادبود سربازها ميسازند:
اگر 2 پاي اسب بالا باشد آن سرباز در ميدان جنگ کشته شده.
اگر 1 پاي اسب بالا باشد سرباز بر اثر جراحات ناشي از جنگ مرده.
اگر 4 پاي اسب روي زمين باشد آن سرباز به مرگ طبيعي مرده

http://salijoon.info/mail/900512/dan...170835_306.jpg

آياميدانستيد که: مهاجرين انگليسي در استراليا با حيوان عجيبي روبرو شدند که بسيار بالا و دور مي پريده. هنگاميکه از بوميان در مورد اين حيوان با حرکات بدن پرسيده اند آنها در جواب گفته اند:
Kan Ghu Ru
که در زبان انگليسي به Kangaroo تبديل شده است.
در حقيقت منظور بوميان اين بوده که "ما منظور شما را نمي فهميم".

http://salijoon.info/mail/900512/dan...170836_518.jpg

............................................................ ............................................................ ...............

آيا ميدانستيد که: در زمان جنگهاي باستاني هنگامي که سپاهيان بدون تلفات از جنگ بر ميگشته اند پلاکاردي حمل ميکردند که روي آن نوشته بود:
( تعداد تلفات 0)
( 0 Killed )
ريشه OK از اين اصطلاح است.

http://salijoon.info/mail/900512/dan...170837_425.jpg

............................................................ ............................................................ ...............

آيا ميدانستيد که: ماهيچه هاي قلب انسان قادرند خون را به ارتفاع 10 متر به هوا پرتاب کنند؟

http://salijoon.info/mail/900512/dan...170838_766.jpg

............................................................ ............................................................ ...............

آيا ميدانستيد که: قويترين ماهيچه بدن، ماهيچه زبان است؟

http://salijoon.info/mail/900512/dan...170840_199.jpg

............................................................ ............................................................ ...............

آيا ميدانستيد که: خرسهاي قطبي چپ دست هستند؟

http://salijoon.info/mail/900512/dan...170842_908.jpg

............................................................ ............................................................ ...............

آيا ميدانستيد که: امکان ندارد بتوانيد با چشم باز عطسه کنيد؟

http://salijoon.info/mail/900512/dan...170847_656.jpg

............................................................ ............................................................ ...............

آيا ميدانستيد که: ستاره هاي دريايي مغز ندارند؟

http://salijoon.info/mail/900512/dan...170848_738.jpg


behnam5555 12-06-2011 02:26 PM

ققنوس چيست....؟

در فرهنگ زبان انگلیسی، ققنوس Phoenix پرنده ای است افسانه ای و بسیار زیبا و منحصر به فرد در نوع خود كه بنا بر افسانه ها 500 یا 600 سال در صحاری عرب عمر می كند، خود را بر تلی از خاشاك می سوزاند، از خاكسترش دگر بار با طراوت جوانی سر بر می آورد و دور دیگری از زندگی را می گذراند و غالبا تمثیلی است از فنا ناپذیری و حیات جاودان1. طی هشت قرن قبل از میلاد مسیح، رویهم در نه مرجع از پرنده ققنوس نام برده شده كه هشت مورد آن از طریق نقل قول مولفان بعدی به ما رسیده و فقط یك مورد اثر هردوت مورخ یونانی 484 تا 424 قبل از میلاد با شرح كامل محفوظ مانده كه برگردان آن از متن انگلیسی به فارسی در این جا آورده می شود

http://qoqnoos.com/news/images/stori...os-grami01.jpg

مصریان پرنده مقدس دیگری دارند به نام ققنوس كه من آن را جز در تصاویر ندیده ام. این پرنده به راستی نادر است و به روایت مردم شهر Heliopolis ، هر 500 سال یك بار آن هم پس از مرگ ققنوس قبلی در مصر می آید. آن طور كه از شكل واندازه اش در تصاویر بر می آید، بال و پرش بخشی قرمز و بخشی زرد طلایی است و اندازه و شكل عمومی آن مانند عقاب است. داستانی هم از كار این پرنده می گویند كه به نظر من باور كردنی نیست و آن این كه این پرنده جسد والد خود را، كه با نوعی صمغ گیاهی خوشبو 3 اندود شده، همه ی راه از سرزمین عرب تا معبد آفتاب با خود می آورد و آن را در آن جا دفن می نماید. می گویند برای آوردن جسد ابتدا گلوله ای آن قدر بزرگ كه بتواند آن را حمل نماید از آن صمغ گیاهی می سازد، بعد توی آن را خالی می كند و جسد را در آن می گذارد و دهانه آن را با صمغ تازه می گیرد و گلوله را كه درست همان وزن اولیه خود را پیدا كرده به مصر می آورد و در حالی كه تمامی رویه گلوله از صمغ پوشانده شده آن را همان طور كه گفتم درون معبد آفتاب می گذارد، و این داستانی است كه درباره این مرغ و كارهایش می گویند

طی نخستین قرن میلادی، روی هم 21 بار توسط ده مولف از ققنوس یاد شده است2. از مجموع این منابع چنین بر می آید كه خاستگاه اسطوره ققنوس تمدن قدیم مصر بوده و بعدها به ترتیب در تمدن های یونانی، رومی و مسیحی درباره آن سخن گفته اند. در میان مصریان، اسطوره ققنوس در اصل اسطوره خورشید بوده كه بعد از هر شب دگر بار در سحرگاه طلوع می كند و نام شهر هلیوپولیس در نوشته هردوت نیز باید در همین ارتباط باشد 4. واژه فنیكس در زبان عبری شامل سه بخش fo-en-ix به معنی یك آتش بزرگ است

:یونانی دیگری به نام Claudius Aelianus مشهور به Aelian 200 سال بعد از میلاد مسیح نوشت

"ققنوس بدون كمك از علم حساب یا شمردن با انگشت، حساب 500 سال را درست نگه می دارد زیرا او از طبیعتی كه عقل كل است همه چیز را می آموزد. با آن كه اطلاع در مورد ققنوس لازم به نظر می رسد معهذا گمان نمی رود در میان مصریان - شاید جز انگشت شماری از كشیشان - كسی بداند كه 500 سال چه وقت به سر می رسد، ولی دست كم ما باید بدانیم كه مصر كجاست و هلیوپولیس مقصد ققنوس در كجا قرار دارد و این پرنده پدرش را درون چه نوع تابوت می گذارد و در كجا دفن می كند."

این مورخ، بر اساس متن انگلیسی، والد ققنوس را پدر می خواند ولی از ققنوس به صیغه خنثی ( it ) نام می برد. مولفان بعدی برای ققنوس غالبا از صیغه تأنیث استفاده كرده اند، اما از آن جا كه این پرنده افسانه ای تك و منحصر به فرد بوده و زاد و ولد آن از جفتگیری ناشی نمی شده، لذا بحث در مورد جنسیت آن چندان مهم به نظر نمی رسد

از میان رومیان، Publius Ovidius Naso مشهور به Ovid 43 قبل از میلاد تا 18 بعد از میلاد :نخستین كسی بود كه به زبان لاتینی درباره ققنوس نوشت.

چه بسیار مخلوقاتی كه امروزه بر روی زمین راه می روند ولی در ابتدا به شكل دیگری بوده اند. فقط یك موجود هست كه تا ابد همان طور باقی می ماند یعنی طی سال ها بی آن كه عمری بر او بگذرد به همان شكل اولیه دگر بار متولد می شود و آن پرنده ای است كه آشوری ها یا به تعبیر برخی منابع احتمالا سوری ها یا فنیقی ها آن را ققنوس می نامند. دانه و علف معمولی نمی خورد، ولی از عصاره میوه ها و از ادویه خوشبوی كمیاب می خورد. وقتی 500 ساله شد بر بالای نخل بلندی آشیان می سازد و با چنگالش از مرغوب ترین مواد، از پوست درخت گرفته تا دارچین و دیگر ادویه و صمغ برای خود بستر می سازد و بعد می میرد و روحش با دود و بخار معطر به دوردست می رود، و داستان چنین ادامه می یابد كه سپس از سینه بدن بی جان او ققنوس كوچكی سر بر می كشد تا آن طور كه می گویند 500 سال دیگر زندگی كند و در آن زمان كه پس از سن و سالی شهامت لازم را پیدا كرد تخت و آشیانش را كه مدفن پدرش هست بر فراز نخلی رفیع به حركت در می آورد و سفر به شهر آفتاب را شروع می كند، همان جایی كه در معبد آفتاب آشیان ققنوس خوش می درخشد

رومیان دیگر از جمله Pliny تا 79 میلادی، Tactius تا 117 میلادی، Solinus قرن سوم میلادی، و Claudiun اواخر قرن چهارم تا اوایل قرن پنجم میلادی هر یك شرح مفصلی در مورد ققنوس نوشته اند. روحانیون مسیحی نیز افسانه ققنوس را به اشكال مختلف و با تعابیری در جهت باورهایشان نوشته اند و به آن شاخ و برگ داده اند. از جمله St. Clement در روم حدود سال های 90 تا 99 میلادی نوشت:

"از جسد ققنوس كرمی به وجود می آید كه پس از رشد كردن بال در می آورد و آشیانی را كه استخوان های سلفش در آن است از سرزمین مصر به شهر آفتاب می آورد و كشیشان حساب سال ها را می كنند تا آن پانصدمین سال باشد. شگفتا كه خالق این جهان به آنان كه با ایمان راسخ در خدمتش بوده اند، ولو یك پرنده، عمر دوباره می بخشد."

روحانی دیگر Tertullian متولد 150 تا 160 میلادی با تاكید بر این كه در هر زمان فقط یك ققنوس وجود دارد و هم اوست كه می رود و باز می گردد، این پرنده را شاهد زنده برای رستاخیز جسمانی نوع بشر می دانست. بعدا Lactantius متولد 250 و متوفی بعد از 317 میلادی، كه معلم Cripsus پسر كنستانتین بود، ققنوس را اثباتی برای زندگی پس از مرگ تلقی می كرد. لاكتانتیوس مطالب بسیار به افسانه ققنوس افزود كه در واقع پایه بسیاری از داستان های بعدی در مورد ققنوس گردید. وی در پایان مقاله خود مینویسد.

بخشی از تابلوی ققنوس در آتش
اثر یوسف حسینی


http://qoqnoos.com/news/images/stori...f-hosseini.jpg

تنها دلخوشی ققنوس مرگ است، برای آن كه بتواند زاده شود ابتدا می خواهد كه بمیرد. او فرزند خویشتن است. هم والد خویش است و هم وارث خود، هم دایه است و هم طفل. در واقع او خودش است ولی نه همان خود، زیرا او ابدیت حیات را از بركت مرگ به دست آورده است

در زمان لاكتانتیوس، بر روی سكه های كنستانتین و پسران او ققنوس نقش گردید. Rufinus متولد 344 :میلادی که یک روحانی مسیحی بود در سال 408 میلادی نوشت

در حالی كه ققنوس بدون جفت گیری می زاید و زاده می شود، چرا باید آبستنی مریم باكره و بكرزایی او برای ما شگفت انگیز باشد؟

و بالاخره روحانی دیگری به نام سن گریگوری 538 تا 593 میلادی در كتابی تحت عنوان "عجایب :هفتگانه" كه در آن ققنوس در مرتبه سوم قرار داشت نوشت

معجزه ققنوس را باید برهان روشنی بر معاد جسمانی انسان دانست، انسانی كه از خاك به وجود آمده و به ذرات خاك تبدیل می شود و با صور اسرافیل دوباره از همین ذرات بر خواهد خاست

طول عمر ققنوس را در نخستین منابع 500 سال گفته بودند در حالی كه لاكتانتیوس و كلادین آن را هزار سال، سولینوس حداكثر 12954 سال، پلینی 540 سال و تاكیتوس 1461 سال دانسته اند. ادبیات قرون وسطی، به ویژه متون كلیسا، نیز سرشار از اشارات و مضامین مربوط به ققنوس است و طول وتفصیلی كه طی قرون به آن داده اند اصل اسطوره را دو چندان شگفت آور جلوه می دهد. آثار نویسندگان و شاعران قرون جدید و معاصر در مغرب زمین كه در آن ها به ققنوس اشاره رفته نیز بسیار زیاد است 5. از مجموع :این مطالب می توان دو روایت كلی برای ققنوس ارائه داد
الف - یكی آن كه از بدن بی جان والدش به وجود می آید و جسد والدش را به شهر هلیوپولیس می برد و در قربانگاه معبد آفتاب می سوزاند،
ب - دیگر آن كه ققنوس در تلی از چوب و خاشاك خوشبو آتش می افكند، بال می زند و شعله می افروزد، خود در آتش می سوزد و از خاكسترش ققنوسی دیگر زاده می شود. بطور خلاصه، "ققنوس در آتش می سوزد و دیگر بار از خاكستر خود زاده می شود". در زبان انگلیسی مثلی است كه "هر آتشی ممكن است ققنوسی در بر داشته باشد. Any fire might contain a phoenix . ، مشابه این بیت از سعدی که:

هر بیشه گمان مبر که خالیست
شاید که پلنگ خفته باش


در خلال بحث پیرامون اسطوره ققنوس غالبا پای دو سه واژه و مفهوم دیگر نیز به میان می آید كه به جهت تشابه در لفظ و ارتباط با موضوع به توضیح آن ها پرداخته می شود

●نخل را در زبان یونانی Phoenix و به عبری Phenice می نامند. اسم جنس این درخت در گیاهشناسی Phoenix نخل خرما = Phoenix dactylifera می باشد. علاوه بر تشابه اسمی، برگ نخل كه مستقیما از تنه درخت می روید، كاملا شبیه به بادبزن است و با بال و بال زدن ققنوس در برافروختن آتش بی شباهت نیست. همچنین برگ نخل به خورشید و اشعه آن شباهت دارد. ضمنا نخل های جوان به طور طبیعی در پای نخلِ مادر ققنوس وار سر بر می آورند و عمری طولانی می كنند. متون مذهبی قرون وسطی غالبا ققنوس را به صورت نشسته بر روی نخل نشان می دهند. به درستی معلوم نیست كه درخت و پرنده كدام یك از دیگری نام گرفته است

●هردوت به پرنده اسطوره ای دیگری در مصر باستان اشاره می كند به نام بنو كه امروزه آن را با الفبای لاتین به اشكال bennu ، benu ، ben.w و bn.w می نویسند. افسانه بنو كاملا شبیه به ققنوس بوده است: در آتش می سوخته، دگر بار تولد می یافته، به شهر هلیوپولیس پرواز می كرده ومبدا سال و تاریخ جدید بوده است. در یكی از نقوش مصر باستان چنین آمده كه "من بنو هستم كه خودش را به وجود می آورد و عطر و بخور به الهه رستاخیز می دهد." بنو در مصر یك اسطوره خورشیدی بوده با این تفاوت با ققنوس كه بنو در نقاشی های مصری به صورت یك پرنده آبی و به شكل مرغ ماهیخوار نشان داده شده است و نكته جالب آن كه كلمه بنو نیز مانند ققنوس به هر دو معنی نام پرنده و نخل خرما بوده است.

● Phoenicia یا فنیقیه نام كشوری باستانی بوده كه به صورت نواری باریك در ساحل مدیترانه، در غرب لبنان كنونی، قرار داشته است. فنیقیه معرب اسمی است كه یونانی ها به این سرزمین داده بودند و به معنی الهه آفتاب سرخ است. ققنوس در زبان یونانی به معنی رنگ سرخ یا ارغوانی است و فنیقی ها را مبتكر و سازنده این رنگ می دانند. کلمه Phoenicean هم به معنی فنیقی (اهل فنیقیه) و هم صفت مربوط به رنگ سرخ یا ارغوانی است. بنابراین، نام این سرزمین و معنی آن، وجود شهر آفتاب (بعلبك) در آن جا، و بال و پر سرخرنگ یا ارغوانی ققنوس با هم بی ارتباط به نظر نمی رسند. برخی ققنوس را پرنده ارغوانی و پرنده فنیقیایی هم نامیده اند 6

در تاریخ اساطیر و ادبیات باستان، این پرنده افسانه ای با قو مشابهات و مشتركات بسیار دارد 7

برخی معتقدند كه اسطوره ققنوس از قو پدید آمده و نوای ققنوس را در زمان مرگ همانند سرودی می دانند كه بنا بر اساطیر یونانی قو برای آپولون خوانده بود. از سقراط نقل است كه "من از قو كمتر نیستم كه چون از مرگش آگاه شود، آوازهای نشاط انگیز می خواند و با شادی و طرب می میرد". در زبان فرانسه، آخرین تالیف زیبای یك نویسنده را "آواز قو" می نامند. شاید از همه چشمگیرتر تشابه لفظ ققنوس با نام علمی جنس قو در پرنده شناسی Cygnus ، با نام قو در زبان یونانی koknus و با نام قو در فارسی باشد.

ققنوس اثر مجید مهرگان

http://qoqnoos.com/news/images/stories/mehregan.jpg

در ادبیات معاصر ایران چند باری به ققنوس اشاره شده است
از آن جمله نیمایوشیج با استعاره ققنوس حال و وضع خود را بیان کرده است

ققنوس، مرغ خوشخوان، آوازه جهان

آواره مانده از وزش بادهای سرد

بر شاخ خیزران

بنشسته است فرد

بر گِرد او، به هر سر شاخی، پرندگان

.

بانگی بر آرد از ته دل سوزناك و تلخ

كه معنیش نداند هر مرغ رهگذر

وانگه ز رنج های درونیش مست

خود را به روی هیبت آتش می افكند

باد شدید می دمد و سوخته ست مرغ

خاكستر تنش را اندوخته ست مرغ

پس جوجه هاش از دل خاكسترش به در

در شعر نیما، خیزران یا نی کنایه از قلم است و فرد نشستن بر سر آن توصیف یكه و تنها بودن او در شعر نوست. نیما به اشاره می گوید که شعر نو برای بسیاری ناآشناست. او سرانجام با رنج درون می سوزد، با این امید كه پویندگان راهش ققنوس وار در آینده سر بر آورند و به كار او حیات جاوید بخشند

از دکتر شفیعی كدكنی است که

در آنجای كه آن ققنوس آتش می زند خود را

پس از آنجا كجا ققنوس بال افشان كند در آتشی دیگر

خوشا مرگی دگر

با آرزوی زایشی دیگر

احمد شاملو دفتر شعری دارد با عنوان ققنوس در باران 45-1344، ولی شعری با این عنوان در آن دفتر نیست و در چاپ های موجود نیز مقدمه ای بر دفتر که تسمیه آن را توجیه کند وجود ندارد، و بالاخره نمایشنامه ققنوس است از محمود دولت آبادی. به رغم این اشارات، طی هزار سال شعر فارسی، از رودكی تا فروغی بسطامی، ققنوس یا دیگر صُور نگارش آن ققنس، قوقنس، قوقنوس و قوقینوس فقط در یك شعر از عطار در منطق الطیر مضمون قرار گرفته است8
احتمالا به این دلیل که ققنوس یك اسطوره ایرانی نیست. عبارات کوتاهی که در مورد این مرغ افسانه ای در منابع مختلف آنندراج، برهان قاطع، لغت نامه دهخدا، فرهنگ معین و ... آمده در لفظ و معنی به نقل از یكدیگرند و از چند و چون این اسطوره و سابقه آن در تمدن های مصر و یونان و روم کمترین رد پایی بدست نمی دهند و شگفتا كه هیچ یك از آنان به اثر منحصر به فرد فارسی از عطار اشاره ای ندارند.

ققنوس اثر هوشمند وزیری


http://qoqnoos.com/news/images/stories/vaziri.jpg

عارف بزرگ و نامی فریدالدین عطار نیشابوری شعر عارفانه ای در منطق الطیر زیر عنوان حکایت مرگ ققنوس دارد كه حتی مولفان خارجی از آن نام می برند

ابتدا چکیده ای از این حکایت بصورت نثر آورده می شود: ققنوس یا به شیوه نگارش در دیوان عطار ققنس مرغی است عجیب از هندوستان 10، دارای منقاری سخت و دراز، با تقریبا صد سوراخ، ثقبه كه هر سوراخ آن، مانند نی، آوایی دگر دارد. ققنوس تنها و بی جفت است و نغمه حزین او حیوانات دیگر را بیخود و بی قرار می كند. دانشمندی علم موسیقی را از آوای او فرا گرفت.

نزدیك به هزار سال عمر می كند و زمان مرگ خود را به خوبی می داند. در وقت مرگ هیزم فراوان گرد می آورد، آوازهای بسیار حزین از دل پر خون می خواند، دیگر حیوانات به دورش جمع می شوند و برخی در برابرش جان می دهند، در دم آخر چنان سخت بال بر هم می زند كه از آن آتش می جهد و او را با انبوه هیزم به آتش می كشد، بعد می سوزد و به كلی خاكستر می شود، و از میان خاكستر بچه ققنوسی پدید می آید، و چه كس تا كنون زاییدن پس از مردن را دیده است؟
ققنوس در پس عمری طولانی با رنج و درد، بی یار و فرزند، تنها و بی پیوند، بالاخره عمرش به سر می رسد و اجل او را می گیرد. در سراسر عالم هیچ كس را از مرگ رهایی نیست و عجیب آن كه هیچ كس را هم قصد و رغبتی به آن نیست. مرگ سخت و قسی است ولی باید با نرمی با آن رو به رو شد، و شاید در میان همه كارها از همه سخت تر همین باشد

این نكته نیز درخور توجه است كه عطار بر مبنای این اعتقاد كه همگان طعم مرگ را می چشند
كل نفس ذائقة الموت، در مقابل این باور دیرینه اقوام و ملل مختلف كه طی قرون و اعصار ققنوس را نماد و نماینده حیات جاودان می دانستند، تنها كسی است كه در آن زمان با صراحت و روشنی ققنوس را فانی و بچه ققنوس سر از خاكستر برآورده را زاده او، نه خود او، می داند و در ابیات آخر شعر بر همه گیر بودن مرگ و ضرورت آمادگی برای مقابله با مرگ تاكید می كند.


http://qoqnoos.com/news/images/stories/hajivand.jpg

ققنوس در آتش اثر عبد الله حاجی وند


نيما يوشيج


قُقنوس، مرغ خوشخوان، آوازه ی جهان،
آواره مانده از وزش بادهای سرد،
بر شاخ خيزران،
بنشسته است فرد.
بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان.

او ناله های گمشده ترکيب می کند،
از رشته های پاره ی صدها صدای دور،
در ابرهای مثل خطی تيره روی کوه،
ديوار يک بنای خيالی
می سازد.
از آن زمان که زردی خورشيد روی موج
کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال، و مرد دهاتی
کرده ست روشن آتش پنهان خانه را
قرمز به چشم، شعله ی خردی
خط می کشد به زير دو چشم درشت شب
وندر نقاط دور،
خلق اند در عبور ...
او، آن نوای نادره، پنهان چنان که هست،
از آن مکان که جای گزيده ست می پرد
در بين چيزها که گره خورده می شود
يا روشنی و تيرگی اين شب دراز
می گذرد.
يک شعله را به پيش
می نگرد.

جايی که نه گياه در آنجاست، نه دمی
ترکيده آفتاب سمج روی سنگهاش،
نه اين زمين و زندگی اش چيز دلکش است
حس می کند که آرزوی مرغها چو او
تيره ست همچو دود. اگر چند اميدشان
چون خرمنی ز آتش
در چشم می نمايد و صبح سپيدشان.
حس می کند که زندگی او چنان
مرغان ديگر ار بسر آيد
در خواب و خورد
رنجی بود کز آن نتوانند نام برد.

آن مرغ نغزخوان،
در آن مکان ز آتش تجليل يافته،
اکنون، به يک جهنم تبديل يافته،
بسته ست دمبدم نظر و می دهد تکان
چشمان تيزبين.
وز روی تپه،
ناگاه، چون بجای پر و بال می زند
بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ،
که معنيش نداند هر مرغ رهگذر.
آنگه ز رنج های درونيش مست،
خود را به روی هيبت آتش می افکند.

باد شديد می دمد و سوخته ست مرغ!
خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ!
پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در.


علامه دهخدا

گويند ققنوس هزارسال عمر کند و چون هزار سال بگذرد و عمرش به آخر آيد هيزم بسيار جمع سازد و بر بالای آن نشيند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند چنانکه آتشی از بال او بجهد و در هيزم افتد و خود با هيزم بسوزد و از خاکسترش بيضه ای پديد آيد و او را جفت نمی باشد و موسيقی را از آواز او دريافته اند. (برهان)


بخش از ققنوس اجرا شده با آجر اثر اخویان


http://qoqnoos.com/news/images/stories/akhavian.jpg

شنیـــدم که چــون عمــر ققنس سرآیــــد

شب مــــــرگ از آشیـــانش بــرآیــــــد


فــــراهم کنـــــد هیزم و نغمه خـــوانـــد

دم واپسیـــن نغمه اش خـــوشتر آیـــــــد


بـــه منقار مادینــــه منقــــار سایــــــــــد

بدان سان که از سودنش اخگـر آیــــــــد


پر و بال بر هم زند ســوی هیــــــــــزم

کـــز اخگـــر یکی شعله آذر آیـــــــــــد


بسوزد پروبال و تـــن در آتــــــــــــــش

کــه بـــر جای یک مشت خــاکستر آیــد


ز خاکسترش بیضـــه گـــردد نمــــــودار

زان بیضــه اش قفس دیگـــــــر آیـــــد


تـــو افسانه خـــوان این حکایت ولیــکـن

مـــــرا قصــه مــــرگ وی بــــاور آیـد

از لطیف ناظمی


بدون شک ادبیات کهن و غنی مابا قصه‌های دلکش و نظم و نثر دل‌پذیر و داستان‌های پر از طنز و زیبا و کنایه‌های دل‌نشین در میان ادبیات جهان مقامی شامخ و جایی ممتاز و برجسته دارد.

در بین داستا‌ن‌ها و استوره‌ها، شاهکارهایی وجود دارد که از ویژگی‌های آثار مذکور، حماسه‌های ملی و شورانگیزی است که نتایجی مفید و شادی‌بخش و امیدوارکننده دارد که داستان‌های و قصه‌ها به آنها ختم می‌شود و خواننده را به زندگی امیدوارتر و در مواجه با مشکلات و ناملایمات استوارتر می‌نماید.

این از خصوصیات ادبیات کهن ما است که چون میراثی گران‌بها به دست مردم بافضل و دانش ما رسیده و حفظ و حراست از آن وظیفه‌ی هر فردی فرهنگ‌خواه و ادب‌دوست است. در این داستان‌ها که بیش از هزار هاسال دارند از پرندگان و مرغانی نام برده شده که یا در اصول چنین پرنده گانی وجود نداشته‌اند و یا چیزی بوده‌اند که در طول زمان به‌خاطر سینه به سینه نقل کردن آنها چهره عوض کرده و تغییر ماهیت داده‌اند و یا به‌طور کلی ساخته و پرداخته‌ی فکر نویسنده و حماسه‌سرا بوده است.

در لابه‌لای افسانه‌ها و قصه‌های شرقی از این مرغان زیاد سخن رفته است مشهورترین این مرغان ققنوس، سیمرغ، عنقا، هما،، بوتیمار و هدهد هستند که هر کدام از این مرغان استوره‌ای، نماد خوی و خصلتی شده است. برای نمونه، عنقا، نماد بلندپروازی و هما، مرغ سعادت و اقبال، و ققنوس، مظهر عمر دراز است.

م : ققنوس

behnam5555 12-06-2011 02:49 PM





ماچوپيچو, يکي از عجايب هفتگانه دنياي متمدن
http://www.gashtvagozar.com/Images/Matlab/macho.jpg

ساختار ,تاریخچه و حتی محل قرارگرفتنش هم مثل نامش عجیب و غریب است. بی سبب نیست که لقب یکی از عجایب هفتگانه دنیای متمدن را از آن خود کرده و هرساله هزاران گردشگر مشتاق را به سوی خود می خواند.

تاریخچه ماچوپیچو
"ماچوپیچو,شهرگمشده اینکاها" در حدود سال ۱۴۵۰ میلادی ساخته‌شده و صدها سال پیش در زمان فتح اینکاها توسط اسپانیایی‌ها متروک شده‌است. برای قرن‌ها فراموش شده‌بود و به جز عده‌ای از مردم محلی کسی از آن نامی به خاطر نداشته است.تا اینکه در روز ۲۴ جولای سال ۱۹۱۱ میلادی، این شهر باستانی «پرو» توسط یكی از باستان شناسان دانشگاه «ییل» (Yale) كشور «آمریكا» به نام «هیرام بینگهام» (Hiram Bingham) كه فارغ التحصیل رشته ی باستان شناسی و رشته ی علوم سیاسی بود، كشف شد.
البته بسیاری معتقدند،پیش از وی هم افراد محلی و حتی برخی مبلغان مسیحی به این مکان رفته بودند،اما بدون شک «هیرام بینگهام» نخستین باستان شناسی بود که به این منتطقه راه یافت.
ماچوپیچو machupicchu به معنای "قله قدیمی" ,یکی از زیباترین و اسرار آمیز ترین مکانهای تاریخی جهان است. این شهر در ارتفاع 2430متری بالای سطح دریاو در کوه های آند ساخته شده است.اینکاها ساختن این شهر را از ابتدای قرن 15 میلادی شروع کردند و در حوالی سال1450 میلادی در اوج قدرت امپراطوریشان ساخت آن را به پایان بردند .بینگهام آثار تاریخی زیادی در بقایای این شهر تاریخی كشف كرد كه بخش اعظم آن ها اكنون در موزه ی دانشگاه ییل نگهداری می شوند و مسؤولان این موزه پس از سالها حاضر به عودت ۴۰۰۰۰ اثر تاریخی این شهر شدندو رئیس جمهور و مردم پرو در تلاش اند که این آثار را باز پس گیرند.

عجایب ماچوپیچو

بر اساس شواهد باستان‌شناسي، ماچوپيچو شهري معمولي نبوده و از آن به عنوان خلوت‌گاهي براي گذران اوقات فراغت بزرگان اينكا استفاده مي‌شده است. اين محوطه باستاني از يك قصر بزرگ، چندين معبد كه در اطراف حياط قصر براي خدايان اينكا ساخته شده و حدود 150 خانه براي خدمت‌گذاران،تشكيل شده است.
تخمين زده مي‌شود كه حداكثر 750 نفر قادر به سكونت هم‌زمان در اين شهر كه در حدود 5 كيلومتر مربع وسعت دارد، بوده‌اند و به احتمال زياد در فصل‌هاي باراني كه سفرهاي بزرگان اينكا به ماچوپيچو قطع مي‌شده است،جمعيت شهر بسيار كمتر از اين تعداد مي‌شده است.
اينكاها اين محوطه را به خاطر موقعيت جغرافيايي و زمين‌شناختي استثنايي‌اش براي ساخت ماچوپيچو انتخاب كرده‌اند. بر اساس اعتقاد اينكاها، شبح سلسله جبالي كه در پشت ماچوپيچو به چشم مي‌خورد، نمايانگر چهره اينكا است كه سر به آسمان برداشته است. اينكاها اعتقاد داشتند كه سنگ‌ها و صخره‌هاي استوار زمين نبايد از سرجاي‌شان خارج يا قطعه‌قطعه شوند و به همين خاطر كل بناهاي ماچوپيچو را با قطعه سنگ‌هايي ساختند كه به صورت منفرد در كوهستان پيدا مي‌كردند.
در ساخت بسياري از عمارت‌هاي ماچوپيچو از هيچ نوع ملاطي استفاده نشده است و معماران اينكا با محاسبات دقيق و برش ظريف سنگ‌ها، موفق به ساخت ديوارهاي عظيمي شده‌اند كه درز ميان سنگ‌هايش كمتر از يك ميلي‌متر است. ديگر ويژگي منحصر به فرد معماري ماچوپيچو، يكپارچگي و تركيب عناصر معماري با ويژگي‌هاي محيطي است، چنان كه معماران اينكا از بسياري از ديواره‌ها و تخته‌سنگ‌هاي موجود در محوطه براي ساخت قسمت‌هاي مختلف ماچوپيچو استفاده كرده‌اند.

بخش های مختلف ماچوپیچو

مجموعه ماچوپيچو را مي‌توان به سه بخش كشاورزي، مسكوني و مذهبي تقسيم كرد. ورودي اصلي اين قلعه در قسمت جنوب غربي آن و در انتهاي جاده‌اي موسوم به «مسير اينكا» قرار داشته است. اما ورودي فعلي كه در جنوب شرقي اين محوطه قرار دارد، به محوطه‌هاي كشاورزي ماچوپيچو منتهي مي‌شود. در بخش‌هاي كشاورزي ماچوپيچو كه از مزارع پلكاني و كانال‌هاي آبياري تشكيل شده است، اينكاها محصولاتي چون سيب‌زميني و ذرت مي‌كاشته‌اند كه با توجه به دورافتادگي اين قلعه از ديگر نقاط امپراطوري اينكا، نقش مهمي در تأمين آذوقه ساكنانش داشته است.
بخش مسكوني ماچوپيچو كه با ديواري از بخش كشاورزي آن جدا شده است، از خانه‌هايي با بام‌هاي شيب‌دار پوشالي و درهاي ذوزنقه‌اي شكل تشكيل شده است. بعضي از اين خانه‌ها دو طبقه هستند كه احتمالاً دسترسي به طبقه دوم آن‌ها به كمك نردبان‌هاي طنابي ميسر مي‌شده است، چرا كه در ارتفاعي كه ماچوپيچو ساخته شده است درخت چنداني براي ساخت نردبان وجود ندارد.
‌بخش مسكوني ماچوپيچو با ميدان بزرگي از بخش مذهبي آن جدا مي‌شود. اين بخش باشكوه‌ترين جلوه‌هاي هنر و معماري اينكاها را در خود جاي داده كه از مهم‌ترين آن‌ها مي‌توان به «معبد بزرگ مركزي»، «معبد سه پنجره»، «معبد خورشيد» و آرامگاه‌هاي سلطنتي تشكيل شده است.
در اين بخش همچنين قطعه سنگي موسوم به «سنگ اينتيهواتانا» وجود دارد كه اطلاعات باارزشي درباره دانش نجوم و ستاره‌شناسي اينكاها در اختيار كارشناسان گذاشته است. اين سنگ به طور دقيق نقاط اعتدال پاييزي و بهاري (زماني كه روز و شب طول يكساني پيدا مي‌كنند) و ديگر پديده‌هاي نجومي را نشان مي‌داده است. شيوه كاركرد اين سنگ كه بر فراز ستوني قرار دارد به اين ترتيب است كه در ظهر روز 21 مارس (اعتدال بهاري) و 21 سپتامبر (اعتدال پاييزي) خورشيد درست بر فراز ستون و روي سنگ اينتيهواتانا قرار مي‌گرفته است، به طوري كه سنگ و ستون هيچ سايه‌اي تشكيل نمي‌داده‌اند.
شهر ماچوپیچو سال ها پیش در فهرست میراث جهانی یونسكو به ثبت رسید و پس از مدتی نیز در فهرست میراث جهانی در خطر یونسكو قرار گرفت.با این وجود، تعداد زیادی از باستان شناسان جهان بر این باورند كه نبود كنترل بر تعداد گردشگران ماچوپیچو، این شهر و اكوسیستم اطراف آن را به سمت نابودی پیش می برد.



behnam5555 12-06-2011 02:54 PM


چهره‌خوانی

چهره‌خوانی هنری کهن است که در سراسر جهان شناخته شده و اولین چیزی که در یک چهره توجه شما را جلب می‌کند تقارن نداشتن صورت‌هاست. اجزای مختلف چهره‌ نمایانگر شخصیت فردی و اجتماعی شماست...

چانه: در چهره‌شناسی، چانه نشان‌دهنده صفاتی از جمله قاطعیت، رقابت‌جویی و پرخاشگری است. اگر چانه‌ای بزرگ و برجسته دارید یعنی صفاتی از جمله قاطعیت، رقابت‌جویی و پرخاشگری جزو خصوصیات شماست. اگر چانه‌ای کوچک دارید فردی آرام و صلح‌طلب هستید.

گونه‌ای کشیده و برجسته: به محض این‌که وارد جمعی می‌شوید تمام نگاه‌ها به سمت شما خیره خواهد شد این گونه‌ها، گونه‌های سینمایی نام دارند.

پیشانی بیرون زده: نشانگر تخیل‌گرا بودن و ابتکار در زندگی شخصی شماست.

پیشانی که به سمت عقب شیب دارد: نشانگر حافظه قوی و واکنش سریع به اعمال است.

پیشانی صاف: نشانگر تصمیم‌گیری فی‌البداهه و پذیرای عقاید جدید و متفاوت است.

برجستگی گوشتی بین ابروها: نشانگر اراده قوی، راسخ و همت در انجام امور زندگی است.

برآمدگی استخوانی بالای ابرو: نشانگر احترام به قوانین و مقررات است.

ابروهای پرپشت: نشانه داشتن تفکر مبهم است و این افراد بیشتر شنونده هستند تا این‌که اطلاعاتی به دیگران بدهند.

ابروهای پیوسته: نشانه داشتن تفکر دائم بوده و این افراد در استراحت مشکل دارند.

ابروکمانی: ارتباط خوب با مردم، یادگیری با مثال‌های کاربردی.

ابروهای صاف: برخورد منطقی با امور.

ابروی هشتی: ریاست‌طلبی، درستکاری.

بینی: دقیقا در وسط صورت قرار گرفته و مهم‌ترین عضو است و اولین ورودی برای دریافت انرژی است.

بینی بزرگ: حس ریاست و علاقه به ایجاد تحول.

بینی بلند: نیاز به تسلط بر محیط کار.

بینی کوتاه: توان پایان دادن به کارها و سخت‌کوش.

بینی بلند و صاف: (در نیم‌رخ انحنایی روی بینی دیده نمی‌شود) شیوه کار منطقی و برنامه‌ریزی بلندمدت.

بینی مقعر: (در نیم‌رخ تورفتگی روی بینی دیده می‌شود) شیوه کار احساساتی، نیاز به قدردانی از زحمات.

بینی که (پره‌های باز و عریض دارد): حمایت از عزیزان و نزدیکان بامحبت، تلاش برای موفقیت خانواده.

بینی کوچک: مستقل و حمایت کم از اطرافیان.

بینی سربالا: اعمال صحبت‌های نسنجیده، شنونده خوب.

بینی نوک‌پهن: (نوک بینی پهن و گوشتی) کسب امنیت مالی، مال‌اندوزی.

بینی با نوک گرد: هنردوست و زیبایی‌طلب.

بینی با نوک نازک: ولخرج.


behnam5555 12-06-2011 02:59 PM


گشت و گذار در جهنم


http://images.seemorgh.com/iContent2/Files/50037.jpg

در این تصویر شهوترانان را مشاهده می‌کنید. این غول هم نامش مینوس است و مسوول این بخش است...

کمدی الهی کتابیست اثر دانته شاعر و نویسنده ایتالیایی. این کتاب از زبان اول شخص است و دانته در این کتاب، سفر خیالی خود به دوزخ، برزخ و بهشت را تعریف می‌کند.
در این سفر دانته دو راهنما دارد. در دوزخ و برزخ راهنمای او «ویرژیل»، شاعر ایتالیاییست که چند قرن پیش از دانته زندگی می‌کرده، و در بهشت راهنمای او بئاتریس است که زنی رویاهای او بوده. بئاتریس زنی معمولی بوده که دانته به او عشق می‌ورزیده ولی او را تنها چند بار ملاقات کرده.
بئاتریس خیلی جوان از دنیا رفت و می‌گویند دانته همواره در خیابانهای فلورانس به دنبال او می‌گشته.
دانته در این کتاب از مراحل مختلف دوزخ، برزخ و بهشت می‌گذرد و در این مراحل با شخصیتهای مختلف تاریخی برخورد می‌کند، تا عاقبت در آخرین مرحله بهشت به دیدار خدا می‌رسد.
این کتاب در آن زمان به سفارش کلیسای کاتولیک نوشته شد، چون در آن زمان میان فرقه‌های مختلف مسیحیت اختلاف بود و پاپ وقت می‌خواست به‌وسیله این کتاب مذهب کاتولیک را در میان مردم ترویج کند.


1-همانطور که در تصویر زیر می‌بینید قایقرانی به نام کارن منتظر است تا گناهکاران را به دوزخ ببرد.


2-در اوایل جهنم!! تقصیر من نیست که اینجا شبیه جهنم نیست!! ولی اینجا مقام دانشمندانی یا شاعران یا کودکانی است که نه گناهکار بوده‌اند و نه با ایمان.

3-در این تصویر شهوترانان را مشاهده می‌کنید. این غول هم نامش مینوس است و مسوول این بخش است.


4-کسانی که خودکشی می‌کنند درچنین جنگلی اسیر هستند.


5-در یکی از حفره‌های زیر پاپی دفن شده که گناه او سواستفاده از مقام خود بوده است.


6-در گودال زیر منافقان و 2رویان را می‌بینید که توسط شیاطین اندام‌های آنها قطع می‌شود و دوباره به هم وصل میشود تا مجازات تکرار شود.


7-جایگاه خیانتکاران به میهن و والدین در آبی یخ زده است. در تصویر می‌بینید که یکی از ارواح، مغز روح دیگر را میخورد.


8-در نهایت لوسیفر یا شیطان را می‌بینیم که تا نیمه در یخ فرو رفته است و در میان انسان‌های کوچکی که می‌بینید.


م:سیمرغ



behnam5555 12-07-2011 06:41 PM


سخنان بزرگان

من بیش ازهر چیز ، اعتقاد دارم که آنچه سرنوشت ما را تعیین می کند ، شرایط زندگیمان نیست ، بلکه تصمیمهای ماست. آنتونی رابینز

هر شروع دوباره ، هر رشد و تحول درونی و هر تغییر مسیری که همواره از عشق و نیاز و گرایش درونی آغاز شده باشد به سمت حقیقت ، خوشحالی ، خوشبختی و آزادی بیشتر است . باربارا دی آنجلیس

آزمودگی آدمها ، از زر هم با ارزشتر است . ارد بزرگ

نزدیک ترین چیزها مرگ و دورترین چیزها آرزوهاست. سقراط

علم و دانش کلیدی است که تمام درها باآن باز می شوند. آناتول فرانس

اگر می خواهی بزرگ شوی ، از کردار نیک دیگران فراوان یاد کن . ارد بزرگ

برای اینکه دانش ملکه شود، تعلیم کافی نیست ، عمل لازم است. برنادشاو

استراحت خوب ، بهتر از غذای خوب است . ویکتور پوشه

امیدوار مباش دیگران همراهیت کنند ، تنها به درمان دردهای روزگار خویش بیاندیش . ارد بزرگ


احمق هیچوقت سعادتمند نمی شود. سیسرون

داندیش نخستین و آخرین مردار کردار خویش است . ارد بزرگ

از اشتباهات خود و دیگران عبرت بگیر . بزرگمهر حکیم

خطاهای دیگران را، چون خطای خویش ، تحمل کن. فنلن

سرفرازی کشور بزرگترین خواست همگانی ست . ارد بزرگ

تنها سکوت است که می تواند ما را به معرفت برساند. رادها کریشنان

بزرگترین عیب آن است که از عیب خویش آگاه نباشیم . کارلایل

جایگاه ارزیابی و نقد شما بر کارکرد دیگران ، می تواند آغازگاه
نخستین گام شما برای سازندگی باشد . ارد بزرگ

وظیفه ای را که از همه به شما نزدیک تر است انجام دهید. گوته

حاصل من از فضل فقط این شدکه بر جهل خود دانا شوم. بقراط

جایی که شمشیر است آرامش نیست . ارد بزرگ

آن کس که ارده و استقامت دارد، روی شکست نمی بیند. مترلینگ

بهترین وسیله برای جلب محبت دیگران ، نیکی در باره آنها ست. روسو

ره آورد گفتگو با نادان دو چیز است : نخست از دست دادن بخشی از عمر و دیگری
گرفتار شدن ، به افکار پوچ و بی ارزش . ارد بزرگ

کمال هنر در نهان داشتن هنر است . کینتلین

رمز موفقیت در ثبات قدم نهفته است . بنجامین

برای اینکه بشر بتواند در دنیا خوشبخت
زندگی کند باید از قسمتی از توقعات خود
بکاهد. شامفور

تنهایی برای جوان ارزشمند ، و برای پیر آزار دهنده است . ارد بزرگ

خود را در حالت تسلط بر حوادث ببینید، بشنوید، و احساس کنید.
تا اینکه احساسی از اعتماد بصورت شرطی در شما بوجود آید
و یقین کنید که با اعتماد به نفس و قدرت می توانید با هر اتفاقی مقابله کنید. آنتونی رابینز

تمامی روابط شما از عشق خواهد درخشید . باربارا دی آنجلیس

خویشتن و مردم را هنگامی می شناسی ، که تنها شوی . ارد بزرگ

تکرار مادر مهارت هاست . دیل کارنگی

به زبانت اجازه نده قبل از اندیشه ات به راه افتد. ناپلئون

تنها تنهایی کارآمد است که همراه باشد با پژوهیدن و کاویدن در خرد و دانش . ارد بزرگ

تنها موسیقی مرا به شناسائی خداوند راهنمائی کرد. دوموسویه

بهترین انسان کسی است که در حق همه نیکی کند . کنفوسیوس

کار ، بهترین تسکین دهنده ، افکار پریشان ، و غم است . ارد بزرگ

هر چه بیشتر عشق بورزید دیگران نیز مجوز آن را خواهند یافت تا عشق بیشتری به شما و نیز دیگران بورزند . باربارا دی آنجلیس

دل کیهان را اگر بگشاییم این سخن را خواهیم شنید ” هر کنشی واکنشی را در پی دارد ” پس بر این باور باشید ! همه کردار ما چه خوب و چه زشت ، بی بازگشت نخواهد بود . ارد بزرگ

از آهسته رفتن نترس ، از بی حرکت ایستادن بترس . مثل چینی

دوست مثل پول ، بدست آوردنش از نگه داشتنش آسان تر است. باتلر

کژی و ناراستی ، شکاف و رخنه گاه اندیشه اهریمن خواهد شد . ارد بزرگ

خنده کوتاهترین فاصله بین دو نفر است . ویکتور هوگو


دوستان را در خلوت توبیخ کن و در ملاءعام تحسین . اسکاروایلد


behnam5555 12-07-2011 06:51 PM



سهراب سپهری

سهراب سپهری نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در کاشان متولد شد.
خود سهراب میگوید :
مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیاآمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را میشندیده است…
پدر سهراب، اسدالله سپهری، کارمند اداره پست و تلگراف کاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتی سهراب خردسال بود، پدر به بیماری فلج مبتلا شد.
کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگیبیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تارمینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد…
درگذشت پدر در سال 1341
محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنین میگوید :
خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یادگرفتن، وسعت خوبی بود. خانه ما همسایه صحرا بود . تمام رویاهایمبه بیابان راه داشت…

سال 1312، ورود به دبستان خیام (مدرس) کاشان.
مدرسه، خوابهای مرا قیچی کرده بود . نماز مراشکسته بود . مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود . روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند . خودم را تنها دیدمو غریب … از آن پس و هربار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه میشد
در دبستان، ما را برای نماز به مسجد میبردند. روزی در مسجد بستهبود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدانزدیکتر باشید.
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم.
بی آنکه خدایی داشته باشم …
سهراب از معلم کلاس اولش چنین میگوید :
آدمی بی رویا بود. پیدا بود که زنجره را نمیفهمد. در پیش او خیالات من چروک میخورد
خرداد سال 1319 ، پایان دوره شش ساله ابتدایی.
دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانهریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم . نمیدانم تابستانچه سالی، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زیانها رساند . من مامور مبارزه باملخ در یکی از آبادیها شدم. راستش، حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. اگرمحصول را میخوردند، پیدا بود که گرسنه اند. وقتی میان مزارع راه میرفتم،سعی میکردم پا روی ملخها نگذارم….
مهرماه همان سال، آغاز تحصیل در دوره متوسطه در دبیرستان پهلوی کاشان.
در دبیرستان، نقاشی کار جدی تری شد. زنگ نقاشی، نقطه روشنی در تاریکی هفته بود…
سال 1322، پس از پایان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسرای مقدماتی شبانه روزی تهران ثبت نام کرد.
در چنین شهری [کاشان]، ما به آگاهی نمیرسیدیم. اهل سنجش نمیشدیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل میباختیم. شیفته میشدیمو آنچه میاندوختیم، پیروزی تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسرایمقدماتی. به شهر بزرگی آمده بودم. اما امکان رشد چندان نبود…
آذرماه سال 1325 به پیشنهاد مشفق کاشانی (عباس کی منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) کاشان استخدام شد.
شعرهای مشفق را خوانده بودم ولی خودش را ندیدهبودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن کشید. الفبای شاعری را او به منآموخت…
سال 1326 و در سن نوزده سالگی، منظومه ای عاشقانه و لطیف از سهراب، با نام “در کنار چمن یا آرامگاه عشق” در 26 صفحه منتشر شد.
دل به کف عشق هر آنکس سپرد
جان به در از وادی محنت نبرد

زندگی افسانه محنت فزاست

زندگی یک بی سر و ته ماجراست

غیر غم و محنت و اندوه و رنج

نیست در این کهنه سرای سپنج

مشفق کاشانی مقدمه کوتاهی در این کتاب نوشته است.

سهراب بعدها، هیچگاه از این سروده ها یاد نمیکرد.




سال 1327، هنگامی که سهراب در تپه های اطراف قمصر مشغول نقاشی بود، بامنصور شیبانی که در آن سالها دانشجوی نقاشی دانشکده هنرهای زیبا بود، آشناشد. این برخورد، سهراب را دگرگون کرد.


آنروز، شیبانی چیرها گفت. از هنر حرفها زد. ونگوگ را نشان داد. من در گیجی دلپذیری بودم. هرچه میشنیدم، تازه بود و هرچهمیدیدم غرابت داشت.


شب که به خانه بر میگشتم، من آدمی دیگر بودم. طعم یک استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم…



شهریور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ کاشان.


مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا در رشته نقاشی به تهران میاید.


در خلال این سالها، سهراب بارها به دیدار نیما یوشیج میرفت.
در سال 1330 مجموعه شعر “مرگ رنگ” منتشر گردید. برخی از اشعار موجود در این مجموعه بعدها با تغییراتی در “هشت کتاب” تجدید چاپ شد.


بخشهایی حذف شده از ” مرگ رنگ ” :


جهان آسوده خوابیده است،


فروبسته است وحشت در به روی هر تکان، هر بانگ


چنان که من به روی خویش
سال 1332، پایان دوره نقاشی دانشکده هنرهای زیبا و دریافت مدرک لیسانس و دریافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.


در کاخ مرمر شاه از او پرسید : به نظر شما نقاشی های این اتاق خوب است ؟


سهراب جواب داد : خیر قربان


و شاه زیر لب گفت : خودم حدس میزدم. …
اواخر سال 1332، دومین مجموعه شعر سهراب با عنوان “زندگی خوابها” با طراحی جلد خود او و با کاغذی ارزان قیمت در 63 صفحه منتشر شد.

در مردادماه 1336 از راه زمینی به پاریس و لندن جهت نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی سفر میکند.
در همین سال، شخصی علاقه مند به نقاشیهای سهراب، همه تابلوهایش را یکجا خرید تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد این سال، سهراب به توکیو سفر میکند و درآنجا فنون حکاکی روی چوب را میاموزد.
سهراب در یادداشتهای سفر ژاپن چنین مینویسد :
از پدرم نامه ای داشتم. در آن اشاره ای به حالخودش و دیگر پیوندان و آنگاه سخن از زیبایی خانه نو و ایوان پهن آن وروزهای روشن و آفتابی تهران و سرانجام آرزوی پیشرفت من در هنر.
و اندوهی چه گران رو کرد : نکند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم

در اواخر این سال، سهراب و خانواده اش به خانه ای در خیابان گیشا، خیابان بیست و چهارم نقل مکان میکند.

در همین سال در ساخت یک فیلم کوتاه تبلیغاتی انیمیشن، با فروغ فرخزاد همکاری نمود.

تیرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
وقتی که پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود وگرنه منمیدانستم و میدانم که پاسبانها شاعر نیستند. در تاریکی آنقدر مانده ام کهاز روشنی حرف بزنم
فروردین سال 1343، سفر به هند و دیدار از دهلی و کشمیر و در راه بازگشت درپاکستان، بازدید از لاهور و پیشاور و در افغانستان، بازدید از کابل.
در آبانماه این سال، پس از بازگشت به ایران طراحی صحنه یک نمایش به کارگردانی خانم خجسته کیا را انجام داد.
منظومه “صدای پای آب” در تابستان همین سال در روستای چنار آفریده میشود.
سال 1358، آغاز ناراحتی جسمی و آشکار شدن علائم سرطان خون.
دیماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر میکند و اسفندماه به ایران باز میگردد.
سال 1359… اول اردیبهشت… ساعت 6 بعد ازظهر، بیمارستان پارس تهران
فردای آن روز با همراهی چند تن از اقوام و دوستش محمود فیلسوفی، صحنامامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان مییزبان ابدیسهراب گردید.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فیروزه ای رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته ایاز هنرمند معاصر، رضا مافی با قطعه شعری از سهراب جایگزین شد:
به سراغ من اگر میایید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
کاشان تنها جایی است که به من آرامش میدهد و میدانم که سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد
و سهراب …. ماندگار شد ….
http://www.iec-md.org/farhangi/image..._sepehri_7.jpg

http://www.sohrabsepehri.com/0_sohra...0310094237.JPG

http://www.asheghoone.com/wp-content...pehri13-13.jpg

مطالب بر گرفته از:http://1fathi.com/

behnam5555 12-07-2011 07:01 PM


داریوش بزرگ
من دوست دوستان خود بوده ام . من بهترین سوارکار - ماهرترین تیر انداز و پادشاه شکارگر بودم
داریوش بزرگ را میتوان به جرات یکی از نوابغ هوشمند و شایسته برای قدرت و شاهنشاهی آسیا نامید . در اینجا بر این هستیم تا گوشه ای از کارهای شگفت انگیز این فرزند پاک ایران و شاهنشاه 28 کشور آسیا را بررسی کنیم و همچنین با اندیشه های اهورایی این ابر مرد وطن پرست تاریخ ایران و جهان که بدون تردید وی ادامه دهنده راه کورش بزرگ بوده است آشنایی بیشتری داشته باشیم .
وی در سال 522 پیش از میلاد بر اریکه شاهنشاهی آسیا نشست و در سال 486 پیش از میلاد چشم از جهان فرو بست و ایرانی را برای ما به ارث گذاشت که درجهان بی سابقه بود . پس از وی خشیارشا بزرگ بر اریکه شاهنشاهی 28 کشور آسیایی نشست و راه پدر بزرگوار خود را ادامه داد .
داریوش پور( پسر) گشتاسب - پور ارشام - پور آریارمن - پور چیش پش بود که نیاکانش در سه نسل به کورش بزرگ بازمی گشت. وی یکی از سرداران نامی ارتش کامبوجیه فرزند کورش بزرگ بود . پس از درگذشت کمبوجیه داریوش بزرگ بر ضد بریای دروغین که خود را فرزند کورش معرفی کرده بود قیام کرد و سلطنت را از وی بازستاند . داریوش با همکاری 6 سردار برجسته از ارتش کمبوجیه که نامشان : وینددفرنه، اوتن، گائوبرووه، ویدرنه، بغ بوخش و اردومنش بود بر ضد شاه دروغین قیام کردند و وی را از مقام شاهی برکنار و مجازات کردند . سپس یکی از 7 تن سردار ایرانی در طی مسابقه ای در میدان اصلی شهر به مقام پادشاهی رسید و او کسی نبود جز داریوش بزرگ . به گفته هرودوت 3 سال نخست سلطنت وی برای سرکوب شورشیان و برقراری ایران یکپارچه صرف شد .
یکی از مهم ترین اقدامات داریوش بزرگ قراردادن مصر به عنوان یکی از ولایات ایران بود. این اقدام برابر با 4 ژوئیه سال 489 پیش از میلاد صورت گرفت. وی قلمرو امپراتوری ایران را به 30 ایالت تقسیم کرد و هر ایالت را ساتراپی (واژه ای مادی است) نامید و دستور داد که با تاسیس پستخانه ارتباط مردم این ایالتها با هم تامین شود و داد و ستد با پول انجام شود (سكه هایی که ضرب کرده بود). مصر یكی از ساتراپی های ایران آن زمان بود که داریوش توجه خاصی به آن داشت. نظم دادن انسانی به مالیات های کشوری یکی دیگر از مهم ترین اقدامات داریوش بزرگ است. به گفته پلوتارخ مورخ نامی سالهای 46 تا 120 پس از میلاد همه ساله از کشورهای مختلف هدایایی به دربار شاهنشاهی ایران می آوردند تا اینکه داریوش مقدار مالیات را برای هر ایالت معین کرد. سپس مامورانی را فرستاد به ایالتهای امپراتوری تا ببینند چه مقدارمردم توانایی پرداخت مالیات را دارند؟ آیا مبلغ تعیین شده فشاری را بر مردم تحمیل نمی کند؟ سپس ماموران یه حضور شاهنشاه آمدند گفتند همه قادر هستند این مبلغ را بپردازند. با این حال داریوش بزرگ دستور داد همان مقدار را هم نصف کنند. که درباریان علت را پرسیدند. وی پاسخ داد ممکن است شهربانان هم برای خود مبلغی از مردم به صورت غیر قانونی دریافت کنند پس باید این را در نظر گرفت.
ساخت راهی شاهی با زیرسازی اصولی و مستحکم به طول 2700 کیلومتر یکی از شگفت انگیز ترین کارهای وی در 2500 سال پیش به حساب می آید. این راه از شوش به سارد در نزدیکی مدینترانه بود. زیرسازی مستحکم این راه که بسیار شبیه به آسفالتهای امروزی است از نبوغ امپراتوری داریوش بزرگ و برگزیدن اصولی ترین شیوه حکومتی و راه سازی به حساب می آید. ماریژان موله اولین راه شوسه و زیر سازی شده در جهان را به داریوش نسبت داده است .

آباد سازی مصر از دیگر اقدامات وی بود. مصر به مدت 121 سال یکی از ایالتهای ایران به حساب می آمد که داریوش آنرا سامان و گسترش داده بود. داریوش نگاهی مثبت به مصرکهن داشت و در نوسازی آنجا تلاشی بسیار کرد. وی هیچگاه معابد آنان را ویران نکرد و به آنان آزادی در گزینش دین داد. وی در مراسم عزای ملی مصریان ( آپیس ) شرکت کرد و هزینه هنگفتی را برای اجرای ان مراسم تعیین نمود. سپس به نزد معابد آنان رفت و به خدای مصریان احترام گذاشت و معبد خدای بزرگ مصر ( آمون ) را به کلی بازسازی کرد. داریوش مدرسه طب مصر را که مدتها بسته بود و استادانش از کار بیکار شده بودن را دوباره گشود و "اودجاهور" را مامور رسیدگی به آنجا کرد. سپس استادان و افراد برجسته علمی جهان را به آنجا دعوت کرد تا در آنجا یک مرکز بین المللی طب راه اندازی کند. اودجاهور در نوشته ای که از خود بر جای گذاشته گفته است : شاهنشاه داریوش فرمان داد که همه چیز خوب به دانش آموزان و استادان داده شود تا پیشیه و کاردانی خود را گسترش دهند. شاهنشاه این کار را کرد زیرا فضیلت علم و دانش را میشناخت. روش برجسته مدیریت و فرهنگ ایرانی داریوش بزرگ سه قرن در مصر باقی بود.
کارول نوشته است: با وجود برچیده شدن حكومت ایرانیان بر مصر در سال 404 پیش از میلاد، مصریان تا دهها سال پس از آن هم خود را از اتباع امپراتوری ایران می دانستند. مصر توسط کامبوزیا (کامبیز- کمبوجیه ) دوم پسر کوروش بزرگ بدلیل کشتار عده ای ایرانی تصرف شده بود. وی شرق لیبی و شمال سودان را هم برخاك مصر اضافه کرده بود و مصر را که سالها به دو بخش علیا و سفلی تقسیم شده بود و دارای دو حكومت جدا از هم بود به صورت یك آشور واحد درآورده و داریوش بزرگ شهر ممفیس را پایتخت مصر واحد قرار داده بود. داریوش بزرگ طرح تعلمیات عمومی و سوادآموزی را اجباری و به صورت کاملا رایگان بنیان گذاشت که به موجب آن همه مردم می بایست خواندن و نوشتن بداند. وی اینگونه می اندیشید که پادشاه زمانی میتواند در اندیشه آباد ساختن کشور باشد و ویرانی ها را آباد کند که مردمانش از شعور و سواد کافی برخوردار باشند و اقدامات شاهنشاه را برای اقتدار کشور درک کنند. ( پرفسور هرتسفلد )
هنر هخامنشی در زمان داریوش بزرگ به منتهی عظمت خود رسید و داریوش شاه تمام هنرهای آسیا را برای شاهنشاهی ایران استفاده نمود. از گاوهای بالدار عظیم الجسته در شوش یا کاخهای هنر خاورمیانه در پرسپولیس یا کاخهای سلطنتی شوش یا سنگتراشه های بیستون و غیره. وی شاهی مقتدر و هنر دوست نامیده شده بود که ایران را به سبک شگرفی اداره نمود. مورخین یونانی نوشته اند وی هنری را در پارسه اجرا کرد که دیگر بالاتر از آن ممکن نبود و عالی ترین شکل ممکن را وی پیداه کرد .
داریوش بزرگ در پایئز و زمستان 518 - 519 قبل از میلاد نقشه ساخت ابنیه های شگفت انگیز پرسپولیس را طراحی کرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر و دیگر هنرهای آسیایی که همگی زیر مجوعه ای از ایران بودند نقشه آن را با کمک چندین تن از معماران مصری بروی کاغذ آورد و یادگاری خارق العاده به نام کاخهای پرسپولیس بنا کرد که ساخت آن 65 سال به طول انجامید، ولی زندگی اهورایی وی کفای دیدن پایان کاخ را نداد. وی با این اندیشه که ایران با تمدنی کهن و شاهنشاهی قدرتمندی همچون ایران که مناطق زیادی از آسیا را به زیر پرچم ایران در آورده است شایسته یک مرکز قدرتمند با طراحی فوق العاده است که تا هزاران سال برای آیندگان بماند و آنان درس عبرت بگیرند و راه نیاکان خود را ادامه دهند.
می بینیم که بعد از گذشت 2500 سال از ساخت پرسپولیس با وجود ویران شدنش توسط اسکندر گجستک و آتش کشیدن آن هنوز با قدم نهاندن در این یادگار داریوش شاه ابهت این مکان انسان را تحت تاثیر قرار میدهند و همگان این وطن پرستی آنان را ستایش میکنند. نکته مهم این ساختمانها بزرگ رعایت حقوق انسانی کارگران و معماران است که داریوش شاه تمام مزایا و حقوق روزانه آنان را بر کتیبه ها نوشته است. داریوش بزرگ در هر سال برای ساخت کاخ به کارگران بیش از نیم میلیون طلا مزد می داده است که به گفته مورخان گران ترین کاخ دنیا محسوب میشده. این در حالی است که در همان زمان در مصر کارگران به بیگاری مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد که با شلاق همراه بوده است.
داریوش بزرگ برای ساخت کاخ پرسپولیس که نمایشگاه هنر آسیا بوده 25 هزار کارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به کار گماشته بود و به هر استادکار هر 5 روز یكبار یك سكه طلا ( داریك ) می داده و به هر خانواده از کارگران به غیر از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن، کره، عسل و پنیر میداده است و هر 10 روز یكبار استراحت داشتند. (جای بسی تاسف است که ما ابداع کننده این قوانین را ملل غرب بدانیم، حال آنکه خود وضع کننده این قوانین بوده ایم. بنجامین فرانکلین یکی از اولین رئیس جمهورهای آمریکا کتابی در رابطه با کورش کبیر داشته که همیشه با خود حمل می کرده - رجوع شود به برنامه ای از نشنال جئوگرافیک در رابطه با بنجامین فرانکلین)
حس ملی گرایی و وطن پرستی داریوش بزرگ در برابر کشوری مقدس همچون ایران از دیگر سرمشق های این ابر مرد تاریخ است. هرودوت میگوید هرگز یک پارسی از خدای خود برای شخص خویشتن آروزی سلامتی و نیکی نمیکند بلکه او درخواست سعادت برای تمام ملت پارس - برای کشور پارس و سپس برای شاه پارس میکند آنگاه خود را مشمول این دعا میداند. به گفته پرفسور گیریشمن حس وطن پرستی داریوش بزرگ در درجه عالی و به شکل بی سابقه ای نمایان است و همه هم و غم او آرزوی ایرانی بود بدون شورش، با اقتدار شاهنشاهی بزرگ، مردمانی که در صلح زندگی کنند، برده داری و غلامی در آنجا نباشد، کشور در قحطی به سر نبرد و مردمان آزادی انتخاب دین داشته باشند. این گفته در کتیبه های وی به روشنی دیده میشود و می بینیم که تلاش وی برای این امر مهم به حقیقت پیوست و شاهنشاهی وی در تاریخ به صورت بی سابقه به ثبت رسید.
برجسته ترین اقدام داریوش بزرگ بنیانگذاری نیروی دریایی ارتش ایران برای نخستین بار در تاریخ آریا بوده است. به گفته هرودوت داریوش 2 گروه اکتشافی به دریا گسیل داشت. یکی از هند به دریای عمان و دریای سرخ و سپس از رود نیل روانه دریای مدینترانه نمود. گروهی را تا دریای اژه در کنار ایتالیا و از طرف دیگر گروهی را تا نزدیکی آفریقا فرستاد. این اقدام داریوش بزرگ به حدی به سرعت پیشرفت کرد که در زمان لشگر کشی تاریخی خشیارشا به اروپا به گفته هرودوت 4000 تا 5000 هزار ناوگان دریایی ارتش شاهنشاهی ایران روانه اروپا شده بود. (هرودوت به طور کلی به ایرانیان خصومت بسیار می ورزید و این را می توان از کتابهایش پیدا کرد. او برای بزرگ کردن شکست یونانیان از ایرانیان اینگونه نوشته که تعداد ایرانیان به بالای یک میلیون نفر می رسید. حال آنکه در دنیای آن زمان گردآوری ارتشی به آن بزرگی، خرجی بسیار داشته - برای اطلاع بیشتر لطفاً رجوع شود به کتاب سرزمین جاوید جلد اول - ترجمه زنده یاد ذبیح الله منصوری) که خشیارشا آنان را به 4 دسته تقسیم کرده بود : " ناوگان جنگی" برای پرتاب گوی های آتشین، ناوگان سرگور برای دنبال کردن دشمن و تعقیب آنان، ناوگان بارکش برای جابجایی ارتش و سربازان، و ناوگان مهندسی برای جابجایی وسایل مهندسی برای پل سازی و کانال زدن و اقدامات مهندسی نظامی.
تقویم آنونی ( ماه 30 روز ) به دستور داریوش بزرگ پایه گذاری شد و او هیاتی را برای اصلاح تقویم ایران به ریاست دانشمند بابلی “دنی تون” بسیج کرده بود. بر طبق تقویم جدید داریوش روز اول و پانزدهم ماه تعطیل بوده، و در طول سال دارای 5 عید مذهبی و 31 روز تعطیلی رسمی که یكی از آنها نوروز و دیگری سوگ سیاوش بوده است ( ماریژان موله و پرفسور هرتزفلد ).
از دیگر اقدامات مهم داریوش شاه ابداع خط میخی پارسی باستان است. وی خطوط بین المللی ( ایلامی - بابلی ) را در ایران رواج داد و یک خط مشترک برای قلمرو شاهنشاهی ایران توسط اندیشمندان ایرانی ساخت که نام آنرا میخی پارسی نام نهاد که به زودی در 28 کشور جهان رونق یافت. ( هرودوت )
داریوش بزرگ پادگان و نظام وظیفه را در ایران پایه گذاری کرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزیر باید به خدمت بروند و تعلیمات نظامی ببینند تا بتوانند از سرزمین پارس دفاع کنند.
داریوش بزرگ برای اولین بار در ایران وزارت راه، وزارت آب، سازمان املاك، سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنیان نهاد که این اقدام وی نخستین وزارت پست سریع جهانی شناخته شده است. علاقه به آبادی، رونق کشاورزی و سرسبزی از دیگر خصوصیات برجسته داریوش بزرگ بود. وی شهربان ( ساتراپ ) ایالت های خود را به موظف به کاشت درختان و رونق کشاورزی میکرد. در نامه ای که باستان شناسان آنرا پیدا کرده اند و پرفسور ایران شناس گیریشمن آنرا به چاپ رساند داریوش بزرگ به حاکمان روسیه و آسیای صغیر چنین فرمان میدهد: من نیت شما را در بهبود بخشیدن کشورم به وسیله انتقال و کاشت درختان میوه در آن سوی فرات و در بخش علیای آسیا تقدیر و سپاس میگویم. داریوش بزرگ برای جلوگیری از قحطی آب در هندوستان که جزوی از ایران بوده سدی عظیم بروی رود سند بنا
نهاد و مرمان آنجا را از خود خشنود نمود و جلوی قحطی را گرفت.
در طول سلطنت داریوش بزرگ 242 حكمران بر علیه او شورش کرده بودند و او پادشاهی بوده که با 242 مورد شورش مقابله کرد و همه را بر جای خود نشاند و مانع از تجزیه ایران توسط حکمرانان خائن شد و عدالت و یکپارچگی ایرانی را در سرتاسر کشور بسط داد. او در سال آخر پادشاهی به اندازه 10 میلیون لیره انگلستان ذخیره مالی در خزانه دولتی بر جای گذاشت. احترام داریوش شاه به زنان و حفظ حقوق آنان از دیگر اقدامات برجسته وی به حساب می آید. طبق گفته پرفسور گیل استاین - دکتر دیوید استروناخ - پرفسور ریچای فرای و پرفسور علیرضا شاپور شهبازی ( موسسه شرق شناسی شیکاگو و موزه ایران باستان ) داریوش بزرگ برای بنا نهادن ساخت کاخهای پارسه از زنان به عنوان یکی از مهم ترین نیروهای کاری استفاده می کرد. به شکلی که در چندین مورد کتیبه بدست آمده نوشته شده است که زنی در اینجا مسئول بیش از 100 نفر کارگر مرد بود و یا زنی دیگر به دلیل مهارت شغلی اش حقوقی معادل 3 مرد دریافت میکرد. یا در کتیبه ای دیگر آمده زنان کارگر باردار در ساختن پارسه از حقوق شاهنشاهی برای استراحت و بارداری استفاده کردند.
از دیگر اقدامات داریوش بزرگ دادن پناهندگی سیاسی به فیثاغورث بود که بدلایل مذهبی از کشور خود گریخته بود و به ایران پناه آورده بوده است و سپس توسط داریوش بزرگ دارای یك زندگی خوب همراه با مستمری دائم شده بود.
داریوش برای سهولت رفت و آمد میان ایران وایالت مصر دستور داد که میان دریای سرخ و رود نیل آبراهی ( کانال سوئز کنونی ) بسازند که آثار آن و کتیبه مربوط به اتمام این آبراه که صدها سال دایر بود و بر اثر توفان شن پر شده است به دست آمده و موجود است. (رجوع شود به برنامه ای از نشنال جئوگرافیک در رابه با کانال سوئز) در طول این کانال تخته سنگهای تراشیده شده به دست آمده که در آنها تاریخ اتمام هر قطعه از آبراه حك شده است و این سنگها در دست است. در یك سنگ نبشته آمده است که روز افتتاح آبراه، 26 آشتی از آن عبور کردند و این نوشته به چهار زبان و دو خط است (میخی و هیروگلیف). از همین دوران اثری به دست آمده که عبارت است از مخلوطی از علامت ایران (بالهای باز شده مرغ با سرانسان و کلاه پارسی) و علائم قدیم مصر علیا و مصر سفلی که نشانه وحدت مصر واحد با امپراتوری ایران است. لوح در قرن 20 به دست آمده است. وی در سنگنبشته هایش در « دریای سرخ - نیل » داریوش به مناسبت پایان آبراه مصر خود را داریوش پسر ویشتاسپ هخامنش (ویشتاسپ در فارسی امروز به گشتاسپ تبدیل شده است) خوانده که از همان زمان احترام عمیق به پدر و بكار رفتن نام او پس از نام فرد در جهان رواج یافته است. معبدی که داریوش در مصر ساخت، هنوز تقریبا به طور کامل درمنطقه واحه موجود است. وی به ادیان مصر احترام گذاشت و هیچگاه دین مزدیسنای ایرانی ( زرتشت ) را در آنجا تبلیغ نکرد.

از دیگر یادگارهای داریوش بزرگ ستایش مصریان از وی بود. زیرا داریوش شاه - مردمان و کارگران و بردگان مصر را رهایی بخشید و خود در راس فرعونهای مصر شاه آنجا شد. کتیبه ای از کاهنان مصری باقی است که استاد پیرنیا در کتاب تاریخ ایران باستان آنرا اینگونه ترجمه کرده است :
داریوش زاده نیت و متولی سائیس شهر خدایان مصر است. کارهایی که خدا به اراده خویش آغاز کرده بود داریوش به اتمام رساند. وقتی داریوش در شکم مادرش بود نیت ( خدایان مصر ) او را فرزند خود دانست. داریوش دست در کمان به سویش برد تا دشمنان خدای را بر اندازد. او نیرومند است و دشمنانش را در همه سرزمینها نابود خواهد کرد. شاه مصر داریوش است که تا ابد جاوید بماند. شاه بزرگ پسر ویشتاسب هخامنشی. او فرزند خدایان است که نیرومند و جهانگیر است پس مردمان سرزمینهای دور برایش هدایا می آوردند و برایش خدمت میکنند.
داریوش بزرگ ایران را به ایالتهای بسیاری تقسیم کرد و در راس همه ایالتهای دولت مقتدر شاهنشاهی ایران را قرار داد. برای هر ایالت شهربان مقرر فرمود. برای هر شهربان دبیری گذاشت. در پایان در کل امپراتوری اشخاصی را گمارد تا وظع کشور را بررسی کنند و خطاها و کارهای غیر قانونی شهربانان را گزارش دهند. این افرار گوشهای شاه نامیده میشدند. به گفته پرفسور گیریشمن در کتاب ایران از آغاز تا اسلام این کار وی مورد ستایش همگان شده بود. زیرا دولت مردان از ترس این افراد که با لباسهای شخصی در جامعه بودند از هر اقدام غیر قانونی سرباز میزدند. پاداش به نیکو کاران و وطن پرستان و کیفر دادن به خائین از دیگر اقدامات داریوش بزرک بود. زوپیر سردار برجسته ایرانی یک نمونه از این صداق ها بود. زوپیر پسر مگابیز یود. هرودوت مینویسد به داریوش خبر رسید که بابل شهر متمدن جهان آن روز که جزوی از ایران کورش بود سر به شورش نهاده است و مردان بابلی زنان خودشان را در منطقه ای گرد آورده اند و همگی را خفه کرده اند. چون این خبر به داریوش بزرگ رسید وی لشگری بزرگ روانه بابل کرد. ولی شهر بابل دیوارهای بسیار بلندی داشت و نتوانستند وارد شوند. ماهها ارتش شاهنشاهی ایران در کنار دیوارها منتظر ماند ولی نتوانست وارد بابل شود. تا اینکه زوپیر نقشه ای کشید و گوشها و بینی خود را برید و خود را با ضربات شلاق آغشته به خون کرد و به پیش داریوش شاه رفت. شاهنشاه از دیدن این منظره سردار خود تاسف خورد و گفت چه کسی تو را چنین کرد؟ وی پاسخ داد من این کار را برای گشودن درب بروی سپاه ایران زمین کرده ام و هم اکنون به سوی بابل می روم و خود را فراری خطاب میکنم که داریوش من را چنین کرده است. داریوش شاه پاسخ داد به خدای که من راضی به این نبودم که تو با خود چنین کنی و حاضر بودم از بابل صرفه نظر کنم. نقشه زوپیر عملی شد و بابلی ها وی را به درون شهر راه دادن و به وی لشگری برای مبارزه با داریوش دادند که در 2 نوبت وی 2000 نفر از ارتش شاهنشاهی را کشت تا شک ها به یقین تبدیل شود. زوپیر در سومین نبرد با ایرانیان دروازه شهر را گشود و بابل توسط سپاه وطن پرست داریوش فتح شد. داریوش در فرمانی تاریخی زوپیر را بالاترین وطن پرست ( بعد از کورش بزرگ ) نامید و خاندان وی را برای همیشه مورد حمایت دولت قرار داد و هر ساله هزاران سکه به خاندان وی عطا نمود. با تمامی این اقدامات شگفت انگیز و قدرت جهانی داریوش بزرگ او هیچگاه خود را در کتیبه هایش - خدا یا فرزند خدا نخواند و در سنگ نبشته هایش همیشه این قدرت جهانی ایران را مدیون خداوند ( اهورامزدا ) دانسته است. در حالی که شاهان سامی آنروزگار یا فرعونهای مصر و شاهان بابل با جلوس بر تخت بدون وقفه ای خود را فرزند خدایان میخواندند. نمونه بارز این مهم اسکندر گجستک است که به گفته مورخین یونانی پس از تصرف ایران وی خود را خدا نامید و فرزند پدر بودنش را رد کرد و گفت که خدایان با مادر من همبستر شدند و من زائیده شدم و همگی باید مرا ستایش و پرستش کنید.
یکی دیگر از لشگر کشی های وطن پرستانه داریوش عظیمت به سرزمین سکاها بود. سکاها به گفته هردوت پدر تاریخ جهان یکی از خونخوارین اقوام بشریت بودند. زن در بین این اقوام مشترک بود. سکاها از پیش از به قدرت رسیدن کورش بزرگ همه ساله به ایران تجاوز میکردند و سرمایه های ایران را به یغما می بردند. ولی کورش توانست تا مقدار زیادی دست آنان را از ایران کوتاه کند. داریوش در ادامه سرکوب وحشیگری های آنان و انتقام از سکاها لشگری به اروپا مرکز سکاها کرد. داریوش پلی عظیم بین قاره آسیا و اروپا بنا کرد و در کنار آن پل کتیبه ای نوشت به این مضمون:
داریوش – شاه ایرانیان و آسیایی ها این پل را بروی رود تایی بنا کرد. رودی بسیار زیبا و بزرگ.
ولی ارتش داریوش بدلیل موقعیت سوق الجیشی سرزمین سکاها نتوانست مستیقم با آنان روبرو شود و در نهایت به کشور بازگشتند.
مردم فریبکار دروغ میگویند به این اندیشه که از فریب دیگران بهره مند شوند و سود مادی نصیب شان شود. مردمان فریبکار راست میگوند زیرا در انتظار پاداش راستگویی خویش هستند تا دیگران را از خود خشنود سازند تا آنان را مورد اعتماد بدانند. پس در همه حال هشیار باشید و با خرد و شعور و منطق گفته ها را بررسی کیند.

خداوند این کشور را از گزند دشمن – دروغ و خشکسالی به دور نگهدارد
دعای داریوش بزرگ


behnam5555 12-07-2011 07:12 PM

بــازی روزگـــار

از دلنوشته های پروفسور حسابی (پدر فیزیك ایران)




بازی روزگار را نمی فهمم!

من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!


داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،

این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.


همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،

پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.


انسان عاشق زیبایی نمی شود،

بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!


انسان های بزرگ دو دل دارند؛

دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.


همه دوست دارند که به بهشت بروند،

ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !


عشق مانند نواختن پیانو است،

ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.


دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،

پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.


‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛

محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.


عشق در لحظه پدید می آید

و دوست داشتن در امتداد زمان

و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.


راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود :


انسان چیست ؟

شنبه: به دنیا می آید.

یكشنبه: راه می رود.

دوشنبه: عاشق می شود.

سه شنبه: شكست می خورد.

چهارشنبه: ازدواج می كند.

پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.

جمعه: می میرد.



فرصت
های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است
...


behnam5555 12-07-2011 07:34 PM


بهترین کارها
بهترین کارها سه چیز است:
تواضع به هنگام توانگری
گذشت در وقت قدرت
توانایی و بخشش بی منت.


behnam5555 12-07-2011 07:36 PM


حکایت پند آموز:
سه کس در بنی اسرائیل بودند : یکی پیس ، دیگری کچل ، و سوم کور
خدا برای آزمایش آنها ملکی فرستاد به پیس گفت : تو چه می خواهی؟
گفت :رنگی زیبا ، پوستی خوش رنگ و رفع این مرض نفرت انگیز ، ملک دست بصورت وی کشید ، پیسی بر طرف شد و پوست بدنش سالم و خوش رنگ شد ، پرسید از چه مالی دوست داری؟
گفت:شتر یا گاو(شک از راوی است) شتری ده ماهه آبستن باو داد و گفت خدا این مال را برای تو مبارک کند.


سپس به سراغ کچل رفت ، پرسید تو چه آرزو داری ؟ گفت : برطرف شدن این آفت تنفر خیز و موئی زیبا ، فرشته دست به سرش کشید.خواسته اش عملی شد ، پرسید چه مالی بیشتر دوست داری؟ گفت: گاو ، گاو آبستنی به او داد و دعا کرد خدا برکتش دهد.

از آنجا نزد کور رفت و همان سوال را کرد.جواب داد: چشمی بینا خواهم که مردم را ببینم ، دست به صورتش کشید خداوند دیده اش را روشن کرد ، پرسید چه مالی بیشتر خواهی؟ گفت گوسفند ، ماده گوسفند بچه داری به او داد ، طولی نکشید که از نسل این شتر و گاو و گوسفند دشتها پر شد.

آنگاه ملک بصورت سابق پیس نزد او رفت و گفت : من مستمندی هستم در سفر وامانده وسیله ای بعد از خدا جز تو ندارم ، ترا به آن خدایی که این رنگ زیبا و این پوست شفاف و این مال فراوان را به تو داده ، شتری به من بده که به مقصد برسم ، گفت: حقوق زیاد است (بدهی فراوان دارم که نوبت به تو نمی رسد)
گفت: گویا من ترا می شناسم تو پیسی نبودی که همه از تو می رمیدند؟فقیر نبودی خدا مالت داد؟ گفت : این مال به میراث از نیاکانم بمن رسیده فرشته گفت :اگر دروغ بگوئی خدا ترا به وضع سابق بر گرداند.

سپس نزد کچل رفت و سوال و جواب و نفرین بهمان نحو تکرار شد.

آنگاه با قیافۀ سابق کور نزد او رفت و با همان مقدمه گوسفندی درخواست کرد ، وی جواب داد: من کور بودم خدا چشم بینایم داد هر چه می خواهی از این مال بر گیر ، به خدا من چیزی از تو مضایقه نمی کنم این مال را من برای خدا نگه داشته ام.
ملک گفت :مالت را نگهدار
امتحانی بود از جانب خدا ، پروردگار از تو راضی است و بر آن دو رفیقت غضبناک.

behnam5555 12-07-2011 07:38 PM


نشانه عاشق صادق سه چیز است:
گفتگوی محبوب را بر گفتگوی دگران ترجیح دهد
همنشینی او را بر مجالست دیگران مقدم دارد
رضایتش را بر رضایت سایرین بگزیند.


behnam5555 12-07-2011 07:39 PM


سه چیز موجب هلاک است و سه چیز مایۀ

نجات هلاک کننده ها :
بخلی است که مطیع آن شوند
هوسی که از آن پیروی کنند و خودپسندی.

نجات بخشها :
ترس از خدا در آشکار و نهان
میانه روی در وقت فقر و توانگری
عدالت در حال خشم و خشنودی
که نه غضب او را از راه برد نه فرح و سرور


behnam5555 12-07-2011 10:17 PM

خود کرده را تدبر نیست
http://www.koodakaneh.com/images/child/story/1.jpg

يکي بود يکي نبود غير از خدا هيچکي نبود.
يک روستايي يک خر و يک گاو داشت که آنها را با هم در طويله مي بست خر را براي سواري نگاه مي داشت اما گاو را به صحرا مي برد و به خيش مي بست و زمين شخم مي زد و در وقت خرمن کوبي هم گاو را به چرخ خرمن کوبي مي بست و به کار وا مي داشت.
يک روز که گاو خيلي خسته بود وقتي به خانه آمد هي با خود حرف غرولند مي کرد.
خر پرسيد: « چرا ناراحتي و با خود حرف مي زني؟»
گاو گفت: « هيچي، شما خرها به درد دل ماها نمي رسيد، ما خيلي بدبخت تريم.»
خر گفت: « اين حرفها کدام است. تو بار مي بري ما هم بار مي بريم بهتر و بدتر ندارد و فرقي نمي کند.»
گاو گفت: « چرا، خيلي هم فرق دارد. خر را براي سواري و مي خواهند ولي ديگر هيچ کاري با شما ندارند ولي ما بايد زمين شخم بزنيم، موقع خرمن هم چرخ خرمن کوبي را بگردانيم، چرخ عصار را هم بچرخانيم، شير هم بدهيم، تازه آخر سر هم سروکارمان با قصاب مي افتد. همين امروز اينقدر شخم زده ام که پهلوهايم از فشار گاو آهن درد مي کند، نمي دانم چه گناهي کرده ام که اينطور گرفتار شده ام.»
خر دلش سوخت و گفت: « حق با تو است. مي خواهي يک کاري يادت بدهم که ديگر تو را به صحرا نبرند و از خيش زدن راحت بشوي؟»
گاو گفت: « نمي دانم، مي گويند خرها خيلي نفهمند و مي ترسم يک کار احمقانه اي يادم بدهي و به ضرر تمام شود.»
خر گفت: « نه داداش، ما آنقدرها که مردم مي گويند خر نيستيم و براي همين است که ما را به خيش زني و چرخ گرداني نمي برند. حالا تو يک دفعه نصيحت مرا امتحان کن ببين چه مي شود. تا آنجا که من مي دانم مردم کارهاي سخت را به گردن گاوهاي زورمند و سالم مي گذارند و تو هم هر چه بهتر کارکني بيشتر ازت کار مي کشند. به عقيده من بايد خودت را به بيماري بزني و آه و ناله کني و از راه رفتن خود داري کني، هيچ کس هم به زور نمي تواند از کسي کار بکشد.»
گاو گفت: « خوب، آن وقت چوب را بر مي دارند و مي زنند.»
خر گفت: « به عقيده من کمي کتک خوردن از بسياري کارکردن بهتر است. اصلا پيش از راه رفتن بايد جلوش را گرفت. صبح که مي آيند تو را به صحرا ببرند بايد يک پهلوروي زمين دراز بکشي و باع باع را سربدهي. چهار تا هم تر که بهت مي زند و وقتي ديدند از جايت تکان نمي خوري ولت مي کنند.»
گاو گفت: « راست مي گويي، با همه نفهمي اينجا زا خوب فهميدي.»
فردا صبح گاو يک پهلو روي زمين دراز کشيد و شروع کرد به آه و ناله کردن. هر قدر هم مرد روستايي کوشش کرد نتوانست او را سرپا بلند کند. ناچار از طويله بيرون رفت تا فکر ديگري بکند.
خر گفت: « نگفتم! ديدي چه کار خوبي يادت دادم؟ باز هم بگو خرها نمي فهمند!»
چند دقيقه گذشت و مرد دهقان که گاو ديگري پيدا نکرده بود به طويله برگشت و دهنه و افسار را به سر خر زد و او را بيرون برد. خر وقتي داشت بيرون مي رفت به گاو گفت:« فراموش نکن که تو بايد تا شب همين طور خودت را بيمار نشان بدهي وگرنه ممکن است وسط روز بيايند تو را به صحرا ببرند.»
گاو گفت: « از راهنمايي شما متشکرم. خداوند عمر و عزت شما را زياد کند.» مرد روستايي آن روز خر را به جاي گاو به صحرا برد و به خيش بست و تا شب زمين شخم زد.
خر با خودش فکر کرد: « آمدم براي گاو ثواب کنم خودم کباب شدم، راستي که عجب خري هستم. يک کسي به من بگويد نانت نبود، آبت نبود، نصيحت کردنت چه بود.»
خر قدري کار مي کرد و هر وقت به ياد گاو مي افتاد و از کار خسته مي شد از راهنمايي خود پشيمان مي شد و با خود مي گفت« عجب خري هستم من». نزديک ظهر خيلي خسته شد و باخود گفت خوب است حالا خودم هم به نصيحت خودم عمل کنم. همان جا گرفت خوابيد و عرعر خود را سرداد.
مرد دهقان رفت يک تکه چوب برداشت و آمد شروع کرد به زدن خر و گفت: « خر نفهم، مي بيني گاو مريض است تو هم حالا تنبلي مي کني؟ گاو را براي شيرش رعايت مي کنم اما تو را با اين چوب مي کشم. نه شيرت به درد مي خورد نه گوشتت، پس آن کاه و جو را براي چه مي خوري، اگر اين يک روز هم کار نکني نبودنت بهتر است.»
خر ديد وضع خيلي خطرناک است بلند شد و اول کمي با ناراحتي و بعد هم گرم کار شد و تا شب کارش را به انجام رساند و هي با خود مي گفت: « عجب خري هستم من، عجب کاري دست خودم دادم، بايد بروم با يک حيله اي دوباره گاو را به صحرا بفرستم.»
شب شد خر آمد به طويله و با اينکه نمي خواست گاو خسته شدن او را بفهمد با وجود اين زير لب همان طور که عادت کرده بود داشت مي گفت: « عجب خري هستم، عجب خري هستم.»
گاو اين را شنيد و گفت: « نه خير شما هيچ هم خر نيستي و مخصوصاً اين کاري که امروز به من ياد دادي خيلي خوب بود.»
خر گفت: « تو همه چيز را نمي داني و همين خوابيدن توي طويله را فهميده اي، ولي امروز يک چيزي فهميدم که به خاطر تو خيلي غصه خوردم.»
گاو گفت: « هان، اگر به صحرا رفته باشي حالا مي داني که چقدر شخم زدن زمين مشکل است.»
خر گفت: « ولي برعکس، من رفتم و ديدم که کار مشکلي نيست، خيلي هم راحت بود، اما از يک موضوع ديگر غصه خوردم که مي ترسم به تو بگويم ناراحت بشوي.»
گاو پرسيد: « هان، چه موضوعي؟ بگو نترس من ناراحت نمي شوم.»
خر گفت: « هيچي، صاحب ما امروز بعد از ظهر به رفيقش مي گفت که براي کار صحرا خر خيلي بهتر است. گاو هم بيمار است و مي ترسم از دست برود، مي خواهم فردا گاو را به قصاب بفروشم تا دست کم گوشتش حرام نشود.» خر به دنبال حرف خود گفت: « ولي باور کن من خير تو را مي خواستم و قصد بدي نداشتم که گفتم استراحت کني. من نمي دانستم که او به فکر قصاب مي افتد، حالا هم اگر صلاح مي داني چند روز استراحت کن.» گاو ترسيد و گفت: « نه خير، همين يک روز بس است، من مي دانستم که راهنمايي خر به درد گاو نمي خورد. فردا مي روم کارم را مي کنم.» خر نفس راحتي کشيد و گفت: « به هر حال من حاضرم تا هر وقت که تو دلت بخواهد به صحرا بروم، صحرا خيلي خوب است، خيش و چرخ خرمن کوبي هم خيلي عالي است.»
گاو گفت: « من خودم مي دانستم، تو مرا فريب دادي، من مي دانستم که صحرا و خيش و گاو خيلي بهتر از قصاب است.»
خر گفت: « حالا بيا و خوبي کن! من مي دانستم که شما گاوها قدر خوبي را نمي دانيد.»
فردا صبح مرد روستايي گاو را به صحرا برد و به پسرش گفت: يک خيش هم تو بردار و با اين خر کار کن. يک تکه چوب هم دستت بگير تا به فکر تنبلي نيفتد.»



behnam5555 12-07-2011 10:23 PM


سفره ي شام
شش دانه قاشق
شش دانه بشقاب
نان و نمكدان
يك كاسه ي آب
ديگي پر از آش
يك شام ساده
در دور سفره
يك خانواده
با مهرباني
با هم نشستند
در سينه شادي
بر چهره لبخند
گفتند اول
نام خدا را
خوردند با هم
نان و غذا را
يك سفره ي خوب
يك شام دلخواه
بعد از غذا هم
الحمدلله

مصطفی رحماندوست

behnam5555 12-07-2011 10:35 PM


يك روز يه فردی داشته خرما مي داده يك نفر يك مشت خرما بر ميداره لر ميگه اقا يك نفر مرده يك اتوبوس كه وارونه نشده.

:53:

يک روز یک بچه خيلي شلوغ از مادرش اجازه می گیرد تا برود خانه دوستش و با بچه ها بازي کند. پس از چند ساعت برميگردد. مامانش مي پرسد: بچه آرامي بودي؟ پسرک مي گوید: بله مامان. حتي مامان دوستم از رفتن من خيلي خوشحال شد . مامان پسرک مي پرسد: از کجا فهميدي؟ پسرک مي گوید: آخر وقتي زنگ در خانه شان را زدم، مامان دوستم گفت : به به فقط جنابعالي را کم داشتيم.

:53:


شاطر به فردی ميگه پشت سرت کسی وای نايسته که نون نيست ترکه هم به هر کس ميومده ميگه بيا برو جلو من که پشت سر من نون گیرت نمی یاد.


:53:

بچه: بابا, هواپيماي به اين بزرگي را چطور مي دزدند؟ پدر: اول صبر مي كنند برود بالا, كوچك كه شد بعد مي دزدنش!!!!


:53:

معتادی منتظر تاكسي بود و هي مي گفت: عيد عيد عيد ... يه تاكسي نگه داشت و گفت: آقا، خيابوني به نام عيد نداريم! معتاد گفت: بامرام، چرا اين قدر از آدم حرف مي كشي، منژورم همون سر بهاره ديگه!


:53:


يه نفر يه سگ فلج داشت، هر وقت دزد مي‌آمد، سگه رو مي‌گذاشته توي فرقون و دنبال دزده مي‌دويده!


:53:



از یه نفر می پرسن که برای بستن یه لامپ به چند نفر احتیاج داری؟ می گه: 3 نفر می گن: چرا 3 نفر؟ می گه: یه نفر می ره بالا، نردبون لامپ رو بگیره؛ دو نفر هم از پایین نردبون رو بچرخونن!


:53:


معلم: بگو ببينم، تيمور لنگ چه طور به حكومت رسيد؟ دانش آموز: آقا اجازه، لنگ لنگان!


:53:


مي داني وقتي يک فيل مي رود روي درخت چي مي شود؟ يک فيل از روي زمين کم مي شود. ولي وقتي دو تا فيل مي رود روي درخت چي مي شود؟ يک فيل به روي درخت اضافه مي شود. ولي وقتي سه تا فيل مي رود روي درخت چي مي شود؟ درخت مي شکند.



:53:




یک روز یک تازه به دوران رسيده را از زير آوار زلزله در مي آورند مي‌بينند موبايلش دستش است. نگاهی به جمعیت ميکند مي گوید: ويبراتور را حال کرديد؟!


:53:


به يك بچه ميگویند با فرشاد جمله بساز. مي گوید : روح غضنفرشاد.!!!!


:53:


مردي با پسرش به سينما مي رود. راهنما با يك چراغ مي آید جلو. پدر مي گوید: پسر برو كنار، موتور به تو نزند.


:53:


قاضي به متهم : خجالت نمي كشي؟ الان پنجمين بار است كه به دادگاه مي آيي . متهم : شما چي كه هر روز به دادگاه مي آييد.



:53:


اولی: جایی را نام ببرید که در آن قلم پیدا می شود؟ دومی: تنها مغازه اي كه درآن هميشه قلم پيدا ميشه قصابي است.


:53:


معلم گفت : علي تو فعل زدن را صرف كن. علي گفت : زدم . زدي . دعوايمان شد.


:53:


معلم گفت : حسن تو فعل كشيدن را صرف كن. حسن گفت : كشيدم . كشيدي . پاره شد.


:53:


به لاک پشت ميگويند: يك دروغ بگو. مي گوید: دويدمو دويدم !!!


:53:


مي داني وقتي يک فيل مي رود روي درخت چي مي شود؟ يک فيل از روي زمين کم مي شود. ولي وقتي دو تا فيل مي رود روي درخت چي مي شود؟ يک فيل به روي درخت اضافه مي شود. ولي وقتي سه تا فيل مي رود روي درخت چي مي شود؟ درخت مي شکند.


:53:


معلم در کلاس دستور زبان از یکی از شاگردان پرسید: بگو ببینم ((من ملیونر هستم)) چگونه عبارتی است؟ شاگرد جواب داد یک دروغ محض


behnam5555 12-08-2011 05:28 PM


اگر دنیا به شکل یک سیب بود؟؟؟؟؟؟!!!

http://designyoutrust.com/wp-content...eearthcore.jpg

behnam5555 12-08-2011 05:29 PM


غمگین می شویم از خوشحالیمان
وگاهی خوشحال از غمگینیمان
،و گاهی غمگینی وخوشحالی
وجودمان را بازی می گیرند
هێمن نافعی



behnam5555 12-08-2011 05:29 PM


Those who have
no time for exercise
will find time for illness
آنهایی که زمانی را به ورزش اختصاص
نمی دهند،زمانی را برای بیماری می یابند.




behnam5555 12-11-2011 03:07 PM


انسانهای عجیب


ادوارد مورداکسی:
انسان دو چهره! یه صورت هم پشت سرش داشته ولی اینقدر صورت پشتیه از خودش صدا در میاره که بالاخره در ۳۳ سالگیش خودکشی میکنه

http://www.pic.iran-forum.ir/images/...szzc_thumb.jpg

پاسکال پنتیون:
اوایل قرن بیستم در مکزیکوسیتی به دنیا میاد و روی سرش یه سر دیگه هم داشته که چشمها و دهنش حرکت میکردن ولی قابلیت دیدن و حرف زدن نداشتن

http://www.pic.iran-forum.ir/images/...rxla_thumb.jpg

انسان چهارچشم:
در سال ۱۸۵۴ در انگلیس به دنیا میاد. روی چشماش یه جفت چشم دیگه هم بودن و هر کدام از چشما میتونستن زاویه ی مشخصی رو ببینن! با یه جفتش میتونسته جلو پاشو ببینهو با اونیکی جفت هم چشم چرونی کنه!! (; پشت سرش هم زن خوک نماست که دماغ و دهنش مثل خوک بوده و تنها مورد مشاهده شده در جهانه

http://www.pic.iran-forum.ir/images/...by0l_thumb.jpg


behnam5555 12-11-2011 03:09 PM

خوابگردها

راه رفتن در عالم خواب موضوعی تازه و غیرعادی نیست و بسیارند کسانی که وقتی در خواب عمیق فرو می*روند، ناخودآگاه از رختخواب برمی*خیزند و در اتاق یا خانه خود چند ثانیه یا چند دقیقه*ای به شبگردی می*پردازند. ولی گاهی این حالت از چند ثانیه و دقیقه تجاوز می*کند و اتفاقات عجیبی طی آن روی می*دهد. به نمونه*هایی که از این نوع خوابگردی*های غیرعادی به ثبت رسیده*اند، توجه کنید:


خوابگرد قاتل
«کنت پارکس» ۲۳ ساله و اهل تورنتو بود که به همراه همسر و دختر کوچکش در این شهر زندگی می*کرد. او به خاطر بیکاری و قرض*های بسیار گرفتار مشکل بی*خوابی شده بود. کنت صبح زود روز ۲۳ می* سال ۱۹۸۷ از رختخواب برخاست، سوار اتومبیل خود شد و ۲۳ مایل راه را طی کرد تا به منزل خانواده همسرش رسید. سپس با یک چاقو مادرزن خود را که خیلی هم او را دوست داشت به قتل رساند. او به پدرزن خود هم حمله کرد ولی او زنده ماند.


بعد دوباره سوار اتومبیل شد و به اداره پلیس رفت و گفت: «فکر می*کنم من یک نفر را کشته*ام.» تازه در آن وقت بود که متوجه شد آثار بریدگی عمیقی در دستان خودش هم دیده می*شود. از آنجا که آقای پارکس هیچ چیز از آن قتل را به خاطر نداشت و انگیزه*ای نیز برای انجام آن کار موجود نبود، از طرفی او سابقه راه رفتن در عالم خواب را داشت، پلیس به این نتیجه رسید که او در هنگام ارتکاب به قتل، خواب بوده است.

خوابگرد هنرمند
«لی هادوین»« یک انسان معمولی است که روزها شغل پرستاری دارد ولی جالب آنجاست که آقای هادوین شب*ها به یک هنرمند نقاش بدل می*گردد. او شب*ها در خواب عمیق از رختخواب خود برمی*خیزد و آثار هنری حیرت*انگیز و فوق*العاده*ای خلق می*کند ولی وقتی صبح از خواب بیدار می*شود هیچ چیز از اتفاق شب گذشته به یاد نمی*آورد.


او که به «کیپاسو» معروف شده است، می*گوید: از این استعداد شبانه گیج شده*ام زیرا در طول روز و در عالم بیداری هیچ استعداد یا علاقه*ای نسبت به نقاشی احساس نمی*کنم. هادوین اولین بار در چهار سالگی خوابگردی را آغاز کرد ولی به گفته پدر و مادرش این وضعیت او کاملا عادی و مثل خیلی دیگر از بچه*ها بود.


در نوجوانی شروع به نقاشی در عالم خواب کرد و ابتدا این طراحی*ها را روی دیوار اتاق خوابش می*کشید. در جوانی این عادت بیشتر شد و او دیگر روی هر چیزی که دم دستش بود، می*کشید. او هم*اکنون قبل از خواب تمام وسایل مورد نیاز برای نقاشی مثل کاغذ، مداد شمعی، گچ طراحی و غیره را کنار خود و مکان*های خاصی مثل زیر راه پله می*گذارد و صبح نقاشی*های آماده را برمی*دارد.

خوابگرد آشپز
«رابرت وود» یک آشپز ۵۵ ساله است که هفته*ای چهار، پنج بار شب هنگام در عالم خواب به آشپزخانه می*رود و املت و سیب*زمینی سرخ کرده و چیپس درست می*کند. او چهل سال است که در خواب راه می*رود ولی این عادت عجیب او و همسرش «النور» را نگران کرده است و می*ترسند در زمان آشپزی در عالم خواب حادثه*ای برای او یا خانه رخ بدهد.



این زن و شوهر به دلیل وجود نگرانی شدید در شبانه*روز بیشتر از سه ساعت نمی*خوابند. آقای وود معتقد است دلیل اصلی این خوابگردی*ها، وجود زخم در روده اوست زیرا به خاطر این مشکل روزانه می*تواند در وعده*های مختصری غذا بخورد و احتمالا گرسنگی باعث می*شود که در عالم خواب به آشپزی بپردازد.

خوابگردی که از سرما مرد!!
در ژانویه سال ۲۰۰۹ «تیموتی بروگمن» تکنسین برق ۵۱ ساله اهل «ویسکانسین» نصف شب با یک لباس خواب نازک از خانه خارج شد. جسد او روز بعد در فاصله ۱۹۰ یاردی خانه*اش پیدا شد. آن شب دمای هوا به شانزده درجه فارنهایت زیر صفر رسیده بود و بروگمن از شدت سرما جان خود را از دست داد. بازرسان پلیس یک بسته قرص «امبین» در اتاق خواب او یافتند. این دارو نوعی قرص خواب*آور می*باشد که در موارد بسیاری باعث خوابگردی می*شود.

سگ خوابگرد
راه رفتن در عالم خواب فقط مختص انسان*ها نیست. «بیزکیت» یک سگ خانگی است که دچار عارضه خوابگردی است و در زمان خواب به این طرف و آن طرف می*رود.

خوابگرد باغبان
در سال ۲۰۰۵ یک کارشناس کامپیوتر ساعت ۲ نیمه*شب در عالم خواب به حیاط رفت و با ماشین چمن*زنی چمن*های باغچه را کوتاه کرد که همسرش سررسید. آن شب «ربه*کا آرمسترانگ» نیمه*های شب از صدای ماشین چمن*زنی از خواب بیدار شد و دید اثری از همسرش نیست او از پنجره به بیرون نگاه کرد و «یان آرمسترانگ» را دید که دارد چمن*ها را کوتاه می*کند.



او ترسید همسرش را بیدار کند چون شنیده بود این کار ممکن است برای فرد خوابگرد خطرآفرین باشد. بنابراین ماشین را خاموش کرد و به رختخواب برگشت. چند دقیقه بعد یان ۳۴ ساله هم به رختخواب برگشت. صبح روز بعد یان به هیچ*وجه حرف*های ربه*کا را درباره واقعه شب گذشته باور نکرد.

خوابگردی که ایمیل می*فرستاد
در سال ۲۰۰۵ یک زن ۴۴ ساله ساعت ۱۰ شب به رختخواب رفت ولی دو ساعت بعد برخاست و کامپیوتر خود را که در اتاق کناری بود روشن کرد و به اینترنت وصل شد و سه ایمیل فرستاد. این ایمیل*ها به صورتی غیرقابل فهم نوشته شده بودند. در اولین ایمیل که کامل*تر از بقیه بود، نوشته شده بود: «فردا بیا، شام و نوشیدنی. ساعت ۴ نوشیدنی و خاویار بیاور.»


متخصصان می*گویند هر چند که این جملات ناقص هستند ولی اینکه یک فرد در عالم خواب بتواند تایپ کند، یک پیغام بنویسد و ایمیل ارسال کند بسیار عجیب است به ویژه اینکه این زن کلمه عبور خود را نیز به خاطر داشته است.

خوابگرد شگفت*انگیز
همین چند روز پیش یعنی در ماه می* سال ۲۰۰۹ یک دختر نوجوان در عالم خواب از پنجره اتاق خود واقع در طبقه دوم یک قصر قدیمی که ۵/۷ متر از سطح زمین ارتفاع داشت پایین رفت! «راشل وارد» از تخت خود برخاست یک بلوز گرمکن بپوشید و از پنجره اتاق به روی علف*های بیرون خانه پرید و جای پای او به عمق حدود ۱۵ سانتی*متر روی زمین افتاد، ولی بعد بلافاصله تعادل خود را ازدست داد و به زمین افتاد.


او که نیمه بیهوش بود با جیغ و فریاد، والدینش را صدا زد و آنها در حالت گیجی و حیرت*زدگی او را به بیمارستان رساندند در کمال حیرت پزشکان معلوم شد هیچ جای بدن او نشکسته است. عجیب*تر آنکه دوشیزه ۱۸ ساله صبح روز بعد تازه از خواب بیدار شد و جریان دیشب را اصلا به خاطر نداشت.

رکـورددار دمـای بـدن
«شارون و پیتر براون» تقریبا هشت ماه از سال در تلاش شدید هستند تا بدن پسرشان «بن» را گرم نگه دارند. آنها می*گویند: «پزشکان معتقدند اسم بن باید وارد کتاب رکوردهای گینس شود زیرا دمای بدن هیچ کس در دنیا مثل او پایین نیست.» دمای بدن بن معمولا به حدی پایین است که افراد معمولی در آن دما به کما می*روند و حتی در هوای خوب دمای بدن او از ۳۳ درجه سانتی*گراد بالاتر نمی*رود. دمای طبیعی بدن انسان ۲۶ درجه سانتی*گراد است و دماهای زیر ۳۵ درجه ضعف محسوب می*شود.



به سندروم هایپوتالامیک معروف است. این موضوع بر روی زندگی او تاثیر زیادی داشته و خانواده او مکررا مجبور می*شوند او را با آمبولانس به بیمارستان برسانند. خانواده او در حال حاضر پول*های خود را جمع می*کنند تا برای او یک پتوی مخصوص بخرند که اغلب در عمل*های جراحی مورد استفاده قرار می*گیرد. این پتو به بن کمک خواهد کرد که بیشتر در خانه بماند و کمتر در بیمارستان بستری شود.

حفظ تعادل بر لبه پرتگاه
یک مرد ورزشکار ۶۱ ساله هندی به نام «کیوراج گورجار» تنها با استفاده از یک دوچرخه BMX نمایش*های زیبایی بر لبه پرتگاه*های نزدیک شهر خود «جودپور» در هند اجرا می*کند. او قادر است روی این دوچرخه ۳۶ مدل حرکت تعادلی یوگا را اجرا کند.


او که از سیزده سالگی آموزش این ورزش را آغاز کرده است می*گوید: روزی یک ساعت یوگا کار می*کند و در این کار پشتکار زیادی از خود نشان می*دهد.


کیو برای اجرای نمایش*های تعادلی خود یوگا را با دیگر ورزش مورد علاقه*اش یعنی دوچرخه*سواری تلفیق کرده و شکلی تازه و زیبا از ورزش را خلق نموده است.
۲ ساعـت آویختـه بـه قـطار
یک توریست آمریکایی حدود ۲ ساعت و نیم از بیرون، به قطاری در استرالیا آویزان بود. «چادونس» ۱۹ ساله در آخرین لحظات به ایستگاه قطار رسید و وقتی دید قطار می*خواهد حرکت کند به سوی آن دوید و به سوی آن پرید ولی همین که پاهایش را به سوی پله قطار پرت کرد، قطار به حرکت در آمد و دیگر کاری از دست او بر نمی*آمد!

اوایل که قطار آهسته حرکت می*کرد چاد موفق شد خودش را به روی یک پله کوچک جا بدهد ولی وقتی سرعت قطار زیاد شد و به هفتاد مایل بر ساعت رسید، تازه فهمید چه تصمیم خطرناکی گرفته است.


آقای ونس می*گوید: «می*ترسیدم از آن سفر جان سالم به در نبرم. اگر با آن سرعت از قطار می*افتادم و به آن صخره*های وحشتناک کنار ریل می*خوردم، مرگم حتمی بود.»


آقای ونس دانشجو اهل آلاسکا است که می*خواست از «آدلاید» به «داروین» برود. بعد از دو ساعت و بیست دقیقه آویزان ماندن بر پله قطار سرانجام یکی از خدمه، صدای فریادهای مایوسانه او را می*شنود و قطار می*ایستد.

آقای ولز راننده این قطار می*گوید: «چاد خیلی خوش*شانس است. وقتی ما او را نجات دادیم پوست صورتش مثل گچ سفید و رنگ لب*هایش کبود بود. ما هنوز باید سه ساعت دیگر می*رفتیم تا به مقصد برسیم و اگر متوجه او نمی*شدیم دمای بدنش پایین می*رفت و دیگر نمی*توانست بدنه قطار را بچسبد و می*افتاد. او تا چند ساعت به شدت می*لرزید و بدنش کرخ شده بود. من تا به حال چنین چیزی ندیده بودم و واقعا امیدوارم بعد از این هم نبینم.»

behnam5555 12-11-2011 03:18 PM



نگاهی به نامه نگاری های ارنست همینگوی با ویلیام فاکنر

http://img.tebyan.net/big/1385/06/17...2055223114.jpg
برای ارنست همینگوی نامه نوشتن تفریح لذت بخشی بود. هم می توانست بی پروا هر آنچه را در داستان هایش ناگفته مانده است بیان کند و هم کمی شیطنت به خرج بدهد و از لاک نویسندگی اش بیاید بیرون، غیبت کند، بد و بیراه بگوید، شتابزده قضاوت کند و تخلیه شود برای نوشتن یک داستان ماندگار دیگر.
اغلب نامه ها را یا صبح ها می نوشت تا برای یک نوشته جدی روزانه آماده شود، یا عصر ها پس از اتمام فصل یا داستانی از یک کتاب، تا خستگی اش برطرف شود. در این باره به یکی از دوستانش می گوید: «وقتی که به نویسندگی عادت کرده ای، خیلی سخت است که از نوشتن دست بکشی، به همین خاطر است که مایلم با شما حرف بزنم، حتی اگر در قالب نامه و گفت وگوهای احمقانه و یک طرفه باشد.»
همین طور شد که در طول پنجاه سال، با حساب نامه هایی که مفقود شده یا به عمد یا سهو از بین رفته و با در نظر نگرفتن تلگراف های فراوانی که برای افراد مختلف می فرستاد، بیش از شش هزار نامه نوشت.
نامه های ارنست میلر همینگوی هر قدر هم که باشتاب، بی دقت و سریع نوشته شده باشند، دست کم به دو دلیل از اهمیت زیادی برخوردارند:
اولا به قلم یکی از بزرگترین نویسندگان جهانند، نویسنده ای که داستان هایش نمونه بارزی است از باوسواس ترین، بادقت ترین و تاثیرگذارترین آثار ادبی جهان.
و در ثانی، منبع خوبی برای شناخت دقیق تر او و آگاهی از ارتباطش با دیگر افراد و به خصوص نویسندگان مطرح آن دوران به شمار می روند.
ویلیام فاکنر نویسنده هم عصر همینگوی از مهمترین این چهره ها است. فاکنر تنها دو سال از همینگوی بزرگتر است و به فاصله یک سال پس از خودکشی همینگوی از دنیا رفته. هر دو آمریکایی و از شاخص ترین نویسندگان جهانند و هر دو موفق به دریافت جایزه نوبل ادبیات شده اند. برخلاف تفاوت آشکاری که در سبک نویسندگی آن دو دیده می شود، آثار ادبی شان به بیشتر زبان های دنیا ترجمه شده و نویسندگان بسیاری را به پیروی و تقلید از خود واداشته اند.
عبارات همینگوی ساده، کوتاه و موجزند در حالی که جملات فاکنر بلند، توصیفی و رمزآلود است.
فاکنر درباره همینگوی می گوید: «تا به حال در عمرش کلمه ای استفاده نکرده که آدم مجبور شود به فرهنگ رجوع کند»، همینگوی هم در پاسخ می گوید: «بیچاره فاکنر، خیال می کند احساسات قوی از کلمات قلمبه سلمبه می آید.»
هر دو نویسنده از دوستان شروود اندرسون بوده اند و از او تاثیر پذیرفته اند. اندرسون به چاپ کتاب هایشان کمک کرده و در نویسنده شدن هر دویشان نقش بسزایی داشته است. همینگوی به پیشنهاد اندرسون به پاریس عزیمت کرد و از طریق او با گرترود استاین و ازرا پاوند آشنا شد و فاکنر هم بارها پیشرفت خود را در نویسندگی مدیون اندرسون دانسته است. همینگوی بار ها از فاکنر تمجید کرده و فاکنر هم بسیاری از داستان های او را نقد و بررسی کرده است.
همینگوی در نامه ای به مالکولم کولی درباره فاکنر می نویسد: «او بیشتر از هر کسی بااستعداد است و کافی ا ست کمی هم هوشیار باشد. همان طور که هیچ ملتی نیست که نصفش برده و نصفش آزاده نباشد، هیچ بشری هم پیدا نمی شود که نیمی از نوشته هایش چرت و پرت و نیمی درست و حسابی نباشد. اما فاکنر تمام و کمال عالی می نویسد و خیلی خوب هم کار را تمام می کند و نوشته هایش مثل فصل های پاییز و بهار ساده و در عین حال پیچیده اند.»
آنچه از ارتباط مستقیم بین این دو چهره شاخص ادبی قرن بیست به جا مانده، مربوط می شود به ماجرایی به سال ???? که ویلیام فاکنر به دانشگاه می سی سی پی دعوت شده بود و در جلسه پرسش و پاسخی از او می پرسند که بهترین نویسنده های معاصر را نام ببرد و او توماس ولف را در مقام اول، خودش را در مقام دوم و دوس پاسوس و همینگوی را به ترتیب در مقام سوم و چهارم می نشاند و دلیل انتخاب ارنست همینگوی را در جایگاه چهارم «شجاع نبودن» او می خواند. نیویورک هرالدتریبیون صحبت های فاکنر را چاپ می کند، همینگوی هم آن را می بیند و می رنجد و از دوست دوران جنگش ژنرال بوک لانهام، می خواهد تا شرح رشادت هایش را در جنگ برای فاکنر بنویسد. فاکنر به محض دریافت نامه به لانهام پاسخی می دهد و عذرخواهی می کند و می گوید که منظورش شیوه نویسندگی همینگوی بوده است و منظور دیگری نداشته و تنها گفته که همینگوی در پیمودن مسیر تجربی ادبیات آن قدر ها دل و جرات ندارد و خودش را به رسوم داستان نویسی سنتی تطبیق داده است. فاکنر رونوشتی از نامه را برای همینگوی می فرستد و همراه آن این یادداشت کوچک را هم می نویسد.
***
به ارنست همینگوی
۲۸ ژوئن ۱۹۴۷
همینگوی عزیز
به خاطر این مسئله لعنتی متاسفم. ۲۵۰ دلار گیرم می آمد و تصور هم نمی کردم که ماجرا این قدر ها رسمی باشد و جایی چاپ بشود وگرنه بیشتر دقت می کردم. خیلی از مشکلات را همین حرف هایمان به وجود می آورد و من هم با این حرف زدن هایم خودم را حسابی ضایع کرده ام. شاید این ماجرا باعث شود دیگر از این کارها نکنم.
امیدوارم که ماجرا را به خودت نگرفته باشی. اما اگر یک وقتی هم این طور است، آن را به حساب حماقت های من بگذار.
ویلیام فاکنر
***
همینگوی پس از دریافت یادداشت به فاکنر چنین می نویسد:
به ویلیام فاکنر
فینکا ویجیا ۲۳ ژوئیه ۱۹۴۷
بیل عزیز
خیلی خوشحالم که از تو خبردار شدم و با هم در تماسیم. نامه ات همین امشب به دستم رسید، ازت خواهش می کنم که تمام سوءتفاهم ها را بگذاری کنار وگرنه باید بیایم سراغت تا هر چه زودتر موضوع را فیصله بدهیم. راستش اصلا هیچ سوءتفاهمی وجود ندارد. من و بوک لانهام رنجیدیم اما به محض اینکه از اصل ماجرا خبردار شدیم ناراحتی مان برطرف شد. منظورت را درباره تی ولف و دوس پاسوس می فهمم اما باز هم موافق نیستم. تنها ربطی که موضوع با ولف دارد را در این می بینم که اهل کارولینای شمالی ست و نه بیشتر. دوس را همیشه دوست داشته ام و به او احترام گذاشته ام و چون مشکل شنوایی دارد، نویسنده ای درجه دو می دانمش. همان کاری که نداشتن دست چپ با مشتزن می کند، نداشتن گوش با نویسنده می کند و نتیجه این می شود که طرف کارش ساخته است و این همان بلایی ا ست که سر تمامی کارهای دوس آمده.

فرق من و تو مربوط می شود به دوران کودکی ام، از همان زمانی که وطن پرست یا سرباز مزدوری بودم که خارج از کشور زندگی می کردم. امروز، وطنم از بین رفته. درختانش قطع شده. از آن مرغزارهایی که زمانی نوک دراز شکار می کردیم، چیزی جز پمپ بنزین و بخش های کوچک باقی نمانده. خارج از وطن بودم، اما کشور خوبی پیدا کردم و زبانش را هم به خوبی انگلیسی یاد گرفتم و از دستش هم دادم. خیلی ها این را نمی دانند. دوس خیلی از مواقع برای گردش می آمد پیش ما. من هم یک جوری داشتم زندگی ام را می گذراندم، قرض هایم را می دادم و همیشه آماده جنگ بودم. تا جایی که یادم است هیچ وقت جای مشخصی نداشتم و تا قبل از آن که شکست بخوریم می جنگیدیم. این دفعه آخر با تجهیزات بیشتری جنگیدیم و ساده تر از همیشه هم بود اما بدتر از همیشه شکست خوردیم. اوضاع از الان بدتر نمی شود.
تو از فیلدینگ و امثال فیلدینگ، نویسنده بهتری هستی و این را هم باید خوب بدانی و همین طور به نوشتن ادامه بدهی. نوشته هایی داری که به نظر من بهتر از نوشته های آنها است و باور کن که می دانم چه دارم می گویم و کودن هم نیستم. این چرت و پرت ها را نباید درباره نویسنده های زنده بخوانی. بهترین بد و بیراه هایت را باید نثار آن دسته از نویسندگان مرده ای بکنی که خوب می دانیم چه قدر و منزلتی دارند و یکی یکی حساب همه شان را برسی.
چرا اول از همه با داستایفسکی در می افتی برو به جنگ تورگنیف. همان کاری را که کردیم و تا مدت های مدیدی صدای تیک تیک می شنیدم و فشارم بالا بود البته آن طوری که اوضاع پیش رفت، زیاد هم بد نبود. دوموپاسان را به خودت میخکوب کن تا وقتی که آبله نگرفته بود پسر کله شقی بود و البته هنوز هم با سه ضربه خلاص نمی شود . بعدش برو سراغ استاندال و تلاشت را بکن. اگر ببری اش، ما همگی خوشحال می شویم. اما سراغ منحرف های بیچاره روزگارمان نرو من هم اسمی ازشان نمی برم. هر دویمان می توانیم فلوبر را که استاد محترم و مفتخرمان است، شکست دهیم… راستش من از این بالاتر نمی توانم بروم چون تجربه بالاتری نداشته ام و تو را هم نمی خواهم به اشتباه بیندازم. در هر حال اگر به داشتن برادری که نویسنده هم باشد علاقه مندی مرا برادر خودت بدان و دوست دارم که در ارتباط باشیم. پسر وسطم پت چهارماهی می شود که بیمار است. الان هم خوب می خورد و هم خوب می خوابد اما هنوز سر حال نیامده. مرا ببخش اگر مثل خل وچل ها نامه می نویسم. این پسر خیلی باهوش، پیر پاتال… و نازنین. کاپیتان چتربازمان تا به حال سه بار زخمی شده. ?ماه زندان افتاده. ما هم سواره نظام حمله کردیم تا نجاتش بدهیم اما برای اولین بار اسیر شدیم و بعدش خلاص شدیم و عملیات هم لغو شد. پسر مریضم نقاش خوبی است، سوار ماشینی بود که برادر کوچکش می راند، تصادف کردند و سرش آسیب دید. ببخش که این قدر چرت و پرت می گویم. ارادتمندت. دوست دارم که ارتباطمان ادامه داشته باشد.

ارنست همینگوی
***
همینگوی بارها تلاش می کند تا ارتباط دوستانه ای با فاکنر ایجاد کند، همانطوری که با اسکات فیتز جرالد و خیلی های دیگر دوست بود، اما این رابطه شکل نمی گیرد و ماجرا هم کم کم مصادف می شود با سال ۱۹۴۹و اعطای نوبل ادبیات به ویلیام فاکنر. همینگوی هم خیال می کند که تنها رقیبش در ادبیات آن روز آمریکا خودش را گم کرده و دیگران را تحویل نمی گیرد و با آنکه عذر خواهی فاکنر را می پذیرد و این چنین دوستانه پاسخش را می دهد، اما ماجرا را تا پایان عمر فراموش نمی کند و چندین بار هم که از دست فاکنر عصبانی می شود ماجرا را دوباره از نو پیش می کشد و در کل پس از نامه به فاکنر در سه نامه ای که دوتای آن به هاروی بریت منتقد ادبی نیویورک تایمز و یکی هم به لیلیان روس نوشته شده، از فاکنر گله می کند.
همینگوی برخلاف آن چه در نامه هایش با زبان تند و شتابزده بیان می کند، بارها فاکنر را نویسنده توانایی خوانده و بسیاری از داستان هایش را ستایش کرده است و فاکنر هم همین طور و برای نمونه در پاییز ۱۹۵۲، هنگام نقد و بررسی کتاب «پیرمرد و دریا» آن را «عالی» می خواند. همینگوی می گوید: «من برای فاکنر خیلی احترام قائلم اما این دلیل نمی شود که هر از چند گاهی سربه سرش نگذارم و باهاش شوخی نکنم.» ویلیام فاکنر ۲۰ ژوئن ۱۹۵۲ برای هاروی بریت یادداشتی می نویسد و در آن به ظاهر از همینگوی تمجید می کند و می گوید: «سال ها پیش، همینگوی گفته که نویسنده ها باید هوای همدیگر را داشته باشند، همان طور که پزشک ها و وکلا و گرگ ها هوای هم را دارند. به نظرم در این عبارت نکته مهمتری از حقیقت یا یک نیاز وجود دارد و لااقل در مورد همینگوی، نویسندگانی که مجبورند هوای هم را داشته باشند تا هلاک نشوند، مثل گرگ هایی می مانند که فقط تو جمع گرگند و تو تنهایی سگ.» همینگوی وقتی می فهمد فاکنر چه گفته، از خودبی خود می شود و به بریت این طور می نویسد:
به هاروی بریت
فینکا ویجیا ۲۷ ژوئن ۱۹۵۲
هاروی عزیز
ممنون که اظهارنظر فاکنر را برایم فرستادی. مناسبتی را که باعث شد آن نوشته را برایش بنویسم فراموش نکرده. خوب هم یادش مانده. یک باری که حسابی مست کرده بود که امیدوارم این طور هم بوده باشد مستقیما گفته که من بزدلم. تریبیون نیویورک هرالدتریبیون هم آن را برداشته و از نو چاپ کرده و من هم آن را برای سرتیپ سی تی لانهام فرمانده سابق گردان بیست و دوم پیاده نظام فرستادم. ما اوقات زیادی را بین سال های ۱۹۴۵-۱۹۴۴ با هم گذرانده ایم و از او خواستم که برای فاکنر نامه ای بنویسد. فاکنر عذرخواهی اش را برای هردویمان فرستاد و نوشت که من همینگوی در نویسندگی جرات تجربه یا خطر کردن را ندارم. رکوئیم برای راهبه? را نگاه کن تا ببینی وقتی خیلی عجیب و غریب لال می شود، چقدر خیر سرش ریسک کرده. شجاعت فردی اش را که دیگر نگو.
برای فاکنر نامه ای دوستانه نوشتم و او هم این گونه اظهارنظر کرده و گفته «مثل گرگ هایی می مانند که فقط تو جمع گرگند و تو تنهایی سگ.»

حالا ببین قضیه چه بوده.
البته پیشینه خوبی دارد. یک بار خیلی خوب ازم تعریف کرده که خود تو هم آن را برایم تعریف کردی. اما این ماجرا برمی گردد به قبل از دریافت جایزه نوبل. وقتی جایی خواندم که نوبل برده، برایش تلگراف زدم و همان طوری که کارم را بلدم، بهش تبریک گفتم. هیچ وقت هم قدردانی نکرد. سال های زیادی تو اروپا بردمش بالا. هر وقت که کسی ازم می پرسید بهترین نویسنده آمریکا کیست، می گفتم فاکنر. هر وقت که کسی از خودم می پرسید، از او می گفتم. فکر کردم حتما سر و کارش با آدم های کپک زده افتاده و هر کاری از دستم برمی آمد کردم تا ارتباطش بهتر شود. هیچ وقت هم صدایم درنیامد که نمی تواند ? اینینگ هم پیش برود، یا اینکه می دانم همیشه روزگار مشکلش چه بوده.
پس فکر کرده که من به تو نامه نوشتم و ازش خواستم که یک لطفی بکند در حقم و هوایم را داشته باشد. آن هم من، عمرا. به گور بابام خندیدم اگه این طور باشد. سخنرانی کرده، خب آفرین. مطمئنم که نه الان و نه هیچ روز دیگری نمی تواند دوباره چنین سخنرانی ای بکند و مطمئنم که من خیلی بهتر و رک و راست تر از سخنرانی او می توانم بنویسم و هیچ دوز و کلک و لفاظی هم تو کارم نباشد.
هاروی، در این لحظه کم کم دارم عصبانی می شوم، پس مجبورم خیلی از بد و بیراه ها را حذف کنم. نکته اینجا است که فاکنر در آن عبارات عجیب و غریبش طوری رفتار کرده که انگار من ازش کمک خواستم آره جان خودش و او هم آن قدر لطف داشته که بگوید من واقعا نیازی به کمک ندارم. واقعا که خیر سرش چه لطفی دارد. فاکنر تا موقعی که من زنده باشم می تواند از داشتن جایزه نوبلش حال کند و مطمئن باش که همین طور هم می شود. اما فکر اینجایش را نکرده که من هیچ ارزشی برای چنین سازمانی قائل نیستم و وقتی هم که جایزه را برد حسابی خوشحال شدم. برایش تلگراف زدم و گفتم که چقدر خوشحالم اما جوابی نداد. حالا هم که قضیه گرگ ها و سگ را پیش کشیده و چیزی که باقی می ماند، یعنی آن چه من به خودم می گیرم، حتما به مرگ در عصرگاه? هم مربوط می شود.
کتابی که تو ازش خواسته بودی که اگر دلش می خواهد نقد کند برداشته و این مطلب را در موردش نوشته و حتی به خودش زحمت نداده که بخواندش. در ضمن یک مطلب خیلی عجیبی هم دارد. شاید هم من خیلی زودرنجم و دارم پدرسوخته بازی درمی آورم. قبول دارم که هر از چند گاهی این طوری هم می شوم لابد و دلم هم می سوزد برای خودم. اما واقعا چرا او نمی تواند صاف و پوست کنده بیاید بگوید که نقد نمی نویسد یا که صلاحیتش را ندارد همان طوری که خود من درباره کتاب اورول این کار را کردم.چرا باید به خاطر چنین مطلب مسخره ای از خودم دفاع کنم و انتظار برود که پدرسوخته بازی هم در نیاورم او حتی تو پاراگراف دوم و سوم مطلبش، دوباره موضوع را پیش کشیده.
نظرم را پرسیدی، این هم نظرم: من دیگر هیچ یک از مطالب فاکنر را نمی خوانم. او وقتی نویسنده خوبی ا ست که خوب هم بنویسد و اگر هم بداند چگونه کتابی را تمام کند و مثل آن HONEST SUGAR RAY در پایان به بیچارگی نیفتد، بهتر از هر کس دیگری هم می شود. هرقت که خوب می نویسد از خواندن داستان هایش لذت می برم اما همیشه لجم از این درمی آید که چرا بهتر نمی نویسد. برایش آرزوی موفقیت می کنم و می دانم که به آرزویم نیاز هم دارد اما حیف که نقص بزرگی دارد هیچ وقت نمی توانی از نو داستان هایش را بخوانی. اگر قرار باشد از نو بخوانی تازه می فهمی که بار اول چگونه گولت زده. مهم نیست که چند بار یک نوشته واقعی را می خوانی مهم این است که نمی فهمی چگونه نوشته شده. به خاطر اینکه تو همه نوشته های بزرگ رازی پنهان است که هیچ وقت فاش نمی شود. همیشه هم هست. هر وقت که از نو نوشته واقعی را بخوانی چیز جدیدی یاد می گیری و فقط این طور نیست که بفهمی دفعه اول چگونه فریب خورده ای. بیل زمانی این مشکل را داشت. اما خیلی وقت است که دیگر این طور نیست. نویسنده واقعی باید آنچه را که ما از بیانش ناتوانیم با ساده ترین جمله اخباری بیان کند.
خب، این هم از کلاس نقد، تمام شد.
خیلی خیلی خوشحالم که آلیس خانم بریت از کتاب خوشش آمده. قبلا هم برایت نوشته بودم که چقدر خوشحال شدم که تو هم خوشت آمده. امیدوارم که کتاب گیر آدمی بیفتد که هم خوب قضاوت کند و هم پیشداوری نکند و فقط بخواهد آن را نقد کند. اگر هم کسی این کار را نکرد، خب کتابم می ماند و شانس بد من دیگر.
بهترین ها، همیشه
ارنست
پا نوشت: می دانم که خیلی به فاکنر سخت گیرم. اما مطمئنم که آن قدر که به خودم سخت گیرم به او نیستم.۲۱ ژوئیه ۵۳ سالم می شود و از زمانی که یادم می آید تلاشم این بوده که خوب بنویسم. خیلی دوست داشتم که این کتاب آخرم را بی آنکه ملاحظه کسی یا چیزی را بکنم و فقط به خاطر آدم های زیادی که می خواهند بخوانندش بنویسم تا هر چیز دیگری. لازم هم نیست که تا خرخره بنوشم تا این حس به من دست بدهد. آنچه می خواهم الان انجام دهم این است که همه چیز را فراموش کنم و تلاش کنم تا یکی بهتر بنویسم.
لطفا حرفی از این نوشته ها با فاکنر نزن. حوصله بحث و جدل ندارم. اگر بعد از خواندن کتاب خواست که نقدش کند که فبها. اما اگر قرار باشد نخوانده قضاوت کند، خیلی مسخره می شود. اما حوصله جر و بحث ندارم و برایش آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم منطقه آنوماتوپیو۳ به درازای دریا ادامه داشته باشد. مسخره اش نمی کنم ها. خودش خواسته. جدی می گویم، من در کل تو هر منطقه ای احساس خفگی می کنم، هر منطقه ای. اما لعنتی عجب کاری کرده ها و امیدوارم که همیشه شاد و راضی نگهش دارد. دیروز یکی از آن ۱۷۶ پوندی ها را گرفتم و اندازه یه کنده اره شده بزرگ و طویل بود. خودش هم فکرش را نمی کرد که روزی خورده شود. الان زده ایم بیرون. مادر و پدر ماری دوباره ناخوش احوالند و می خواهیم پیش از آنکه اینجا را ترک کند، کمی باهم باشیم. ببخشید که این همه از فاکنر حرف زدم اما مطمئن باش که خودت تقصیر داشتی. می توانیم فراموشش کنیم مگر اینکه وقتی کتاب را بخواند ، بخواهد چیزی بنویسد.
همینگوی هر وقت که از داستان نوشتن دست می کشید، نامه می نوشت و بسیار بذله گو و بی ملاحظه بود. درباره نامه هایش می گوید: «مرا بابت نامه های احمقانه ام ببخشید… این نامه ها شلخته و پر از غلط، غلوط اند و با عجله آنها را نوشته ام و قرار هم نبوده که نثر ادبی بنویسم… هر قدر که نویسنده خوبی باشی نامه هایت به دردنخورتر می شود.»
برای همین است که به ندرت دستور زبان را رعایت می کرد و هنگام نوشتن جملات بی دقت بود و پراکنده می نوشت، انگار که وسواس هایش در داستان نویسی آزارش می داده و به این روش خودش را رها می کرده است. می گوید: «به جای داستان، نامه نوشته ام، احساس می کردم که دارم عیاشی می کنم و از آن لذت می بردم و امیدوارم شما هم از خواندنش همین احساس را داشته باشید.»


پی نوشت ها:
لقب ارنست میلر همینگوی.
۱ نام رمانی است از ویلیام فاکنر ۱۹۵۱٫
۲ کتابی ا ست غیر داستانی از ارنست همینگوی درباره آداب و رسوم گاوبازی اسپانیایی ها ۱۹۳۲٫
۳ همینگوی با به کارگیری این واژه به «یوکناپاتافا»، سرزمین خیالی داستان های فاکنر طعنه می زند.


وقتی «پاپا» دلگیر شد



behnam5555 12-11-2011 03:23 PM


معرفی ۱۵ شاهکار معماری جهان


جهان ما مملو از طرحهای بی نظیر و خلاقانه ای است که به دست هنرمندان گذشته و معاصر ساخته شده است. در این مطلب ۱۵ اثر بی نظیر معماری جهان معرفی می شوند.

مکعب آبی

https://lh3.googleusercontent.com/_n...v8Gw/62356.jpg


https://lh3.googleusercontent.com/_n...ter%20cube.jpg

https://lh6.googleusercontent.com/_n...0_4B778656.jpg


طرحی که تا به حال نظیر آن دیده نشده. استادیوم ورزش‌های آبی پکن که برای المپیک ۲۰۰۸ آماده شده، معماری شگفت‌انگیزی دارد. به خاطر نمای حبابی و شفاف، این استادیوم لقب مکعب آبی گرفته است.

این ورزشگاه طوری طراحی شده که در مصرف انرژی کارا باشد، پوسته حبابی، انرژی نور خورشید را جذب می‌کند و هوا و آب استادیوم را گرم می‌کند. هر حباب، *****ی دارد که میزان پراکنده شدن گرما را تنظیم می‌کند. جنس این حباب‌ها از یک ماده شبیه تفلون موسوم به ETFE است. بنابراین این ورزشگاه سازه‌ای «سبز» و سازگار با محیط زیست محسوب می‌شود.


این استادیوم از آب بارانی که روی سقفش می‌بارد بعد از تصفیه، برای تأمین آب ورزشگاه استفاده می‌کند. تخمین زده می‌شود که ۱۵۰ تا ۲۰۰ ملیون دلار هزینه، صرف ساختن مکعب آبی شده باشد. عملیات ساخت این استادیوم از دسامبر ۲۰۰۳ آغاز شد.

سازه هرمی جادوگران


https://lh3.googleusercontent.com/_n...exwave2005.jpg
یکی ازقدیمی ترین شاهکارهایی که گویای اسرار و رویه های مردم زمان خود می باشد، هرم آکسمال است که از نمایی دور بر فراز سرزمین یاکتان خود نمایی می کند. این بنا توسط مایان ها درگذشته ساخته شده است و نظیر بنای مشابه خود در مصر است.

کوه های مونت مِرو


https://lh6.googleusercontent.com/_n...snorto2008.jpg
این بنا در قرن ۱۲ ساخته شده و پس از یک واقعه تاریخی مقدس تکمیل و شکل یافته است. در واقع بنا برای ستایش و احترام به یکی از خداوندگاران هندی به نام ویشنو ساخته شده و به همین دلیل به نقطه ثقلی در آیین بودایی ها و سرنوشت انسان ها و هم چنین غرور و افتخار وطنی مبدل گشته است.

نزدیک تر به خدا


https://lh5.googleusercontent.com/_n...langer2009.jpg
منار آلم مینستر که گویی آسمان را در محله آلم واقع در آلمان به دو نیم کرده است، مدت ها ست به عنوان اثری بی نظیر یکه تازی می کرد. به سفارش یکی از شخصیت های زمانه، تاسیس این بنا در قرن چهاردهم آغاز شد اما تا سال ۱۸۹۰ کار تکمیل آن به طول انجامید. تا زمانی که بلندترین برج در واشنگتن بر آن سایه افکند، اما باز هم به عنوان بلندترین کلیسای جهان به شمار می رود.

بنایی تیغه مانند


https://lh3.googleusercontent.com/_n...aveita2008.jpg
هر کس که عاشق نیویورک باشد و یا آن را بشناسد، ساختمان فلت آیرن را به خوبی سایر بنا های معروف می شناسد. یکی از اولین آسمان خراش هایی است که ساخته شده است و به مدت ۱۰۰ سال در محله منهتن مانند جواهری می درخشیده است.

یک شاهکار هنری


https://lh6.googleusercontent.com/_n...inhr0m2008.jpg
ساخت این اثر هنری بسیار زیبا که حتی کودکان نیز از آن شناختی کافی دارند به طور رسمی به دستور ملکه الیزابت دوم در سال ۱۹۷۳ آغاز شد. طراح و معمار خانه اپرای سیدنی به دلیل کشاکش مسئولان دولتی هرگز نتوانست پایان شاهکار خود را ببیند.

جذاب و عظیم


https://lh6.googleusercontent.com/_n...-jutah2009.jpg


این بنای تاثیر گذار و با ابهت در دو وجه ساخته شده است تا دو بلوک بزرگ فلزی از دو سر به هم پیوند بخورند. این دو بلوک معظم بالاخره در سال ۲۰۰۷ به هم متصل شدند. هم اکنون این محل خانه سینمایی مرکزی در چین می باشد.

مناره ای الهام بخش


https://lh6.googleusercontent.com/_n...er-joi2009.jpg
دبی، شهری است که به سرعت جایگاهی بسیار ویژه در زمینه رقابت و طرح های معماری در دنیا پیدا کرده است. این امر با ساخته شدن بلندترین آسمان خراش به نام برج خلیفه بیش از بیش خود را نمایان کرد. طرحی مرکب از دو برج مسکونی و تجاری که مدت هایی طولانی رکورد های جهانی را شکست و رسیدن به این رکورد را دست نیافتنی کرد. این برج که توسط معماران آمریکایی طراحی شده است هزینه ای بالغ بر ۱٫۵ بیلیون دلار در بر داشته است.

برج های دوقلو


https://lh5.googleusercontent.com/_n...ittber2008.jpg
برج های دو قلوی پتروناس در مالزی از سال ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۴ حرف اول را می زدند. آلین رابرت معروف به اسپایدرمن تنها توانست تا ارتفاع طبقه شصت برج از ۸۰ طبقه آن صعود کند و هرگز موفق به بالا رفتن کامل از آن نشد و با دستگیری توسط پلیس ناکام ماند.

آشیانه پرنده


https://lh4.googleusercontent.com/_n...-diez12009.jpg
طرح مواج بنایی زیبا که استادیوم ملی چین است و نگاه های بسیار زیادی را در سراسر جهان در المپیک تابستان ۲۰۰۸ شیفته خود کرده بود. این بنا معروف به آشیانه پرنده است و بزرگترین سازه ساخته شده از فلز به شمار می رود که ۵ سال ساخت و تکمیل آن به طول انجامید. این طرح از یکی از هنرهای دستی بسیار پیچیده در سفال سازی چینی الهام گرفته شده است.

کلیسای جامع پوشیده از رنگ های آبنبات


https://lh6.googleusercontent.com/_n...vgreen2009.jpg
بنایی بسیار زیبا، شاد و سرشار از انرژی، که نباید با کیکی خوشمزه آن را اشتباه گرفت. کلیسای جامع سن باسیل نمونه بی نظیری است که استعداد و نبوغ روس ها را به معرض نمایش گذاشته است. دهه ها جنگ و درگیری، انقلاب و جنبه های پوچ گرایی کمونیستی، هیچ کدام نتوانست باعث تخریب این بنا شوند.

جزیره ساخته دست بشر


https://lh4.googleusercontent.com/_n...wocent2007.jpg
هر چند این تصویر تا حد ممکن تصور ساخته بشری بودن جزیره را غیر ممکن می کند اما واقعیت این است که تمام اجزا ساخته شده این جزیره از مواد و مصالح ساخته شده به دست انسان است. یک بار دیگر، شهر دبی با ساخت جزیره ای دور از تصور و عرف متداول در ساخت و ساز، دنیا را شگفت زده کرد. این جزیره پالم آیلند ( نخل خرما ) نام دارد که طرح معماری و مهندسی خارق العاده و برجسته ای به شمار می رود.

گنبد دو هزار ساله


https://lh4.googleusercontent.com/_n...cmattthews.jpg
طرحی ارزشمند و دقیق. این اثر گنبد میلنیوم نام دارد و در حال از بین رفتن است، این اثر در جنوب لندن هم چنان با ابهت خود بسیاری را خیره خود کرده و شگفت زده می کند.

زندگی آینده در زمان حال


https://lh3.googleusercontent.com/_n...stbuck2009.jpg
چه بر روی زمین که بسیار غفلت از آن شده و چه بر سیاره مریخ، کار و تحقیق درباره طرح های زیست محیطی لازمه آینده بشریت است. این بنا با نام لاتین خود بیوسفیر ۲ و لانگ بنایی کاملا مجهز، نمایانگر بزرگترین و نزدیک ترین طرح ممکن و مناسب زیست محیطی است که تا به حال ساخته شده است. متاسفانه این طرح به علت مشکلات تامین اعتبار و شکاکیت برخی از دانشمندان در روز های اول اجرای خود متوقف شد. تعداد بسیار کمی از نتایج حاصله از این پروژه ثبت علمی شده است.

سنگ بنایی از شعر



https://lh5.googleusercontent.com/_n...bettad2008.jpg
۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح، طرح فوق العاده ای در اردن، بر جای گذاشته شد که هم اکنون در فهرست هفت اثر خارق العاده جهان قرار دارد. این اثر پترا نام دارد. پترا شهری است کامل که همهٔ آن در کوه و در تخته سنگهایی به رنگ گُل سرخ یا رنگ صورتی تراشیده شده‌ است. از اینجاست که نام این شهر زیبا پترا نام نهاده شده ‌است.


behnam5555 12-14-2011 04:54 PM


ارومیه شهری پر از انگور و نقل و مهربانی



در شمال غربی ایران ، شهری وجود دارد که خیلی ها آن

را پاریس کوچک می خوانند با مردمانی مهربان و اهل مدارا ارومیه


http://alfaresiya.net/wp-content/upl.../5-300x152.jpg


ارومیه ، که قدمت آن به 3000 سال قبل از میلاد می رسد و زادگاه پیامبر باستانی ایرانیان زرتشت است ، در گذر


از تاریخ بس طولانی اش ، پذیرای مردمانی از اقوام و ادیان و مذاهب گوناگون شده و از این رو ، ساکنانش با هم


زیستن و تساهل و تسامح را به خوبی آموخته اند. در این استان ترکها ، کردها ، ارامنه ، فارس ها با ادیان و مذاهبی مانند سنی ، شیعه؛ مسیحی و یهودی روزگار می گذرانند.


ارومیه ، “باغ – شهر”ی است جلگه ای که در کنار بزرگ ترین دریاچه داخلی ایران قرار دارد ، با انبوهی از باغ های سیب ، انگور ، گیلاس ، هلو ، گردو و البته بیدمشک که عطر و بویش در همه خانه های این شهر در چهار فصل سال می پیچید.



اکثر مردم ارومیه ، علاوه بر خانه هایی که در شهر دارند ، کلبه ها و ویلاهایی نیز در باغات اطراف شهر دارند ؛ باغ هایی که گاه برای رسیدن به آنها از کناره شهر تنها 5 دقیقه زمان نیاز است تا کشتزارهایی در فاصله یک ساعتی شهر ؛ در واقع می توان گفت که ارومیه را حصاری از باغ های سر سبز و دریاچه ای آبی رنگ در بر گرفته است.
البته خشکسالی های چند سال اخیر ، باعث خشک شدن بخش بزرگی از دریاچه ارومیه شده و آن طراوت سابق را از این پهنه آبی گرفته است. دریاچه ارومیه ، آبی کاملا شور دارد به طوری که هیچ موجود زنده ای در آن امکان حیات ندارد به جز گونه ای از موجودات ریز دریایی به نام “آرتمیا” که در پرورش ماهی به کار گرفته می شود و بسیار گران بهاست. جالب اینجاست که در وسط این دریاچه شور ، جزایری با چشمه هایی از آب شیرین وجود دارد که پذیرای حیواناتی مانند آهو ، فلامینگو و پلنگ هستند.
املاح موجود در آب این دریاچه ، خاصیت شفا بخش دارد و برای بسیاری از امراض پوستی و دردهای مفصلی از آن بهره گرفته می شود.
از باغ ها و دریاچه که بگذریم ، به خود شهر می رسیم ، شهری با بیش از نیم میلیون جمعیت ، با خانه هایی که عمدتاً از آجر ساخته شده اند و با ستون هایی که نمایی رومی به شهر می دهند.
تقریباً تمام خیابان های شهر مشجر هستند ؛ عصرها و شب ها پارک ها و خیابان های اصلی شهر مانند امام ، کاشانی ، خیام ، پارک ساحلی ، جنگلی ، اللر باغی و …شاهد انبوه مردمی هستند که برای خرید یا تفریح و قدم زدن در هوای پاک شهر بیرون آمده اند . در این میان ، سهم رودخانه ای که از وسط شهر می گذرد و مردم محلی آن را “شهرچایی” می نامند در جذب افراد ، بیش از بقیه جاهاست (البته به جز مراکز خرید که زنان عاشقش هستند!)



“شهر چایی” از کوه های اطراف ارومیه سرچشمه می گیرد و بعد از گذر از روستاها و سیراب کردن باغ ها ، از وسط شهر ارومیه می گذرد و سرانجام به دریاچه می ریزد.
در ساحل این رودخانه ، پارک های زیبایی ساخته شده و در آن میان ، یادبودی هم برای جنگ هشت ساله بنا شده است تا یاد دفاع مردم ایران در برابر حمله همسایه غربی شان یعنی عراق را گرامی داشته باشند.
ارومیه از جمله شهرهایی است که با دو کشور هم مرز است : ترکیه و عراق . از این رو در طول جنگ ، آسیب های زیادی دید. تنها در بمباران این شهر در 11 بهمن 1365 ، قریب به 500 نفر کشته شدند. شهدای ارومیه در جنگ که نماد آنها برادران باکری (از فرماندهان معروف جنگ) هستند در مکانی به نام “باغ رضوان” مدفونند و اهالی این شهر ، معمولا پنجشنبه ها برای ادای احترام به قهرمانان شهرشان به آنجا می روند.
قدمت 5 هزار ساله شهر ، باعث شده آثار باستانی متعددی در آن وجود داشته باشد ؛ از جمله مسجد جامع قدیمی ارومیه که زمانی آتشکده ساسانیان بود و بنای سه گنبد. موزه ارومیه در خیابان بهشتی این شهر ، مجموعه ای کم نظیر از آثار تاریخی را در خود جای داده است. قدیمی ترین اثر این موزه ، به 7 هزار سال قبل از میلاد مربوط می شود.


بازار سنتی ارومیه نیز با بناها و آثاری از دوره های صفویه ، زندیه و قاجاریه ، جزو مهم ترین بخش های این شهر و در واقع مرکز تجارت شهر است که در آن ، طلافروشان، لباس فروشان، بزازان ، ادویه فروشان، مسگرها و فروشندگان محصولات طبیعی لبنی و عسل جای گرفته اند و روزانه دهها هزار مشتری دارند.
همچنین در حد فاصل شهر و روستاهای غربی شهر ، بازار بزرگ میوه و تره بار وجود دارد که همه روزه ، روستاییان ، محصولات تازه کشاورزی خود را به آنجا می برند و به مغازه داران می فروشند تا خرده فروشان شهر نیز با خرید از این بازار ، محله های شهر را هر روز با میوه ها و سبزی های تازه پر کنند.
سوغات ارومیه ، نقل و عرق بیدمشک است. نقل نوعی شیرینی سفید و کوچک است که مغزی از گردو ، بادام یا پسته دارد و بسیار خوشبوست و شهرتی جهانی دارد.
عرق بیدمشک نیز از گل های درختی به همین نام استحصال می شود و فوق العاده معطر است. بیدمشک ، در هر بهار گل می دهد و مردم گل هایش را می چینند و عرقش را می گیرند و سپس در تمام سال ، آن را با آب و شکر مخلوط می کنند و شربتی بی نظیر و صدالبته مفید از آن درست می کنند و بدین سان ، خانه های ارومیه ای ها در تمام سال ، آکنده از عطر بیدمشک است .
پذیرایی از مهمانان با این شربت خوش طعم ، رسم دیرینه ای در این شهر است.
ارومیه به شهر باغ های انگور هم معروف است و از این رو ، فراورده های انگور نیز در آن فراوان است ،مانند آب انگور ، سرکه انگور و از همه مهم تر شیره انگور که فوق العاده شیرین و مقوی است که به آن “دوشاب” می گویند و اکثراً هم با شیر صرف می شود.
غذاهای مردم ارومیه نیز به دلیل استفاده از مواد اولیه طبیعی و تازه و صد البته هنرمندی زنان ترک ، مثال زدنی هستند. آش های دوغ و ماست ارومیه و نیز کوفته و آبگوشت این شهر غذاهایی هستند که بسیار مورد علاقه اهالی و گردشگران اند.
همچنین رستوران های کوچکی در ارومیه وجود دارند که تنها یک نوع ساندویچ سرو می کنند: کباب سیب زمینی.
کباب سیب زمینی آنقدر خوش خوراک و پرطرفدار است که حتی روی چرخ دستی ها نیز عرضه می شود.
برای تهیه کباب سیب زمینی ، ابتدا سیب زمینی ها را می شویند و نمک می زنند ، سپس آنها را از نخ ویژه ای می گذرانند و در درون تنور قرار می دهند تا کاملاً مغز یخت شود.
سیب زمینی تنور پز و نمکی را با نان سنگک و سبزی تازه و تخم مرغ آب پز به همراه دوغ اعلای محلی می خورند ؛ قیمت این ساندویچ با تمام مخلفات و دوغ ، کمتر از یک دلار است که غدایی کاملاً سالم و به صرفه است.
ارومیه ، تا پایتخت ایران 735 کیلومتر فاصله دارد و هر روز پروازهای متعددی از فرودگاه بین المللی ارومیه به تهران صورت می گیرد و از این رو ، گردشگرانی که به پایتخت ایران می آیند تنها با یک پرواز یک ساعته با هزینه ای کمتر از 50 دلار می توانند به شهر زیبای ارومیه بروند و از مهمان نوازی مردم آن لذت ببرند.
جاده منتهی به ارومیه نیز از وسط دریاچه ارومیه می گذرد و مسافران می توانند رانندگی در وسط دریا را نیز تجربه کنند و لذت ببرند.


ارومیه ، شهری سردسیری است و لذا اغلب گردشگران ترجیح می دهند در فصل بهار یا تابستان که هوای ارومیه معتدل است به این شهر بروند و البته کسانی که اواخر تابستان به ارومیه می روند ، می توانند شاهد برداشت دهها نوع انگور و سیب از باغ های وسیع اطراف ارومیه باشند تا هم فال باشد هم تماشا





اکنون ساعت 03:06 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)