![]() |
اولين نگاهت آن قدر برايم شيرين بود كه گويي روح فرهاد در من دميده باشند من قهرمان افسانه عاشقانه اي شدم كه پايانش را نمي دانستم هر شب در اوج تنهايي به اندازه بيستون برايت گريستم و اكنون وقت آن شده كه شيريني نگاهت را پس بدهم و شربت تلخ آخرين خداحافظيت را بنوشم روح فرهاد كم كم از وجود من مي رود و هر بار بخشي از وجود مرا نيز با خود مي برد امشب حال عجيبي دارم خواب به چشمانم نمي آيد كه ناگهان صدايي به گوشم زمزمه مي كند : بخواب ، امشب آخرين شب تنهاييست چشمانم را مي بندم صدا ، صداي شيرين بود |
كاش دفتر زندگي ام بدون صفحه اي از نام تو بود . كاش در شهر خاطراتم خانه ات ويران مي شد و كاش پاسبان چشمانم وقتي كه چشمانت با نگاهي نگاهم را دزديد ، در خواب نبود كاش عطر حضورت را به نبض روح من نمي پاشيدي و من فراموش مي كردم رايحه ي خوش با من بودنت را . كاش با اسب نگاهت جاده هاي خاكي دلم را نمي تاختي و گرد و غبار رفتنت بر چشمانم آوار نمي شد . و كاش هر گاه به ماه آسمانت مي نگري مرا ميان هر آنچه از من به ياد مي آوري ، پيدا كني . افسوس كه نه تو مرا به ياد مي آوري و نه من تو را از ياد مي برم . اگرچه آرزو داشتم كاش هرگز نمي ديدم تو را . |
از وقتي كه رفتي دلتنگت هستم و قلبم از دوري ات پژمرده . من مانده ام با كوله باري از خاطرات و حرفهاي نا گفته كه آنها را درون ياس سپيدي مي پيچم و به باد صبا مي سپارم تا به تو برساند . شايد نوازشگر لحظه هاي تنهايي ات باشند . |
...دلم میگیرد...
ماه من بعد تو تنهایی خود را چه کنم؟ هر شب اندازه ی خورشید دلم میگیرد وقت گل کردن آیینه ی تنهاییمان بین این حسرت و ..تردید..دلم میگیرد شاخه ای سیب به من دادی و رفتی و ببین مثل این سیب که خشکید دلم میگیرد روی تختی که هنوز عکس تو آن گوشه اش است هر کسی جای تو خوابید دلم میگیرد باز تنها شدم اما قلمم نامه نوشت نامه برعکس تو فهمید دلم میگیرد رفت جایی که کسی هیچ کسی را به خودش- نکند عاشق و ...پوسید...دلم میگیرد شاعری حرف دلش را زد و اینگونه نوشت "روی قبرم بنویسید دلم میگیرد" |
پشت تنهایی این پنجره ها چه به صف آمده غمهای دلم یک نفر نیست مگر پنجره را باز کند قصه دیدنم آغاز کند؟ دلم از پرده به جان آمد و از شیشه شکست چشم من خیره به راه ز دلم می پرسد آخه باید ز کجا تا به کجا تا به کی تکیه به دیوار در این چله نشست؟ در دلم پنجره ای رنگ سکوت است سکوت |
منم دارم خدایی |
دارد باران می بارد و داغ تنهایی ام تازه می شود! نگو که نمی آیی نگو مرا همسفر دشت آسمان نیستی از ابتدای خلقت سخن از تنها سفر کردن نبود قول داده ای باز گردی از همان دم رفتنت تمام لحظه های بی قرار را بغض کرده ام و هر ثانیه که می گذرد روزها به اندازه هزار سال از هم فاصله می گیرند... |
امشب به سوگ آرزوهایم نشسته ام و در غم نبودنت اشک فراق می ریزم. امشب شمع حسرت آرزوهای بر باد رفته ام ذره ذره آب میشود. امشب برای مرگ آرزوهایم لباس سیاه پوشیده ام.... کاش امشب کسی برای عرض تسلیـت به خانه دلم می آمد...کاش*** کاش امشب تو بودی و دلداری ام میدادی و دفتر کال آرزوهایم را ورق میزدی کاش امشب بودی....بودی تا سرم را بر شانه هایت گذارم و آرام گیرم کاش بودی تا دستهایم را در دستهای گرمت بفشاری و اشکهایم را از گونه ام پاک کنی دوست دارم تو را در آغوشم بگیرم و گریه کنم! کجایی که دلم هوایت را کرده است! کاش می توانستم ........ کاش برای با هم بودن هیچ را بهانه نمیکردی.....;کــــــاش کاش می ماندی ...برای همیـشــــه؛ اما......اما افسوس که تو نیستی و زندگی بی تو قشنگ نیست |
|
واژه واژه، سطر سطر صفحه صفحه، فصل فصل گیسوان من سفید می شوند همچنان که سطر سطر صفحه های دفترم سیاه می شوند خواستی که با تمام حوصله تارهای روشن و سفید را رشته رشته بشمری گفتمت که دست های مهربانی ات در ابتدای راه خسته می شود گفتمت که راه دیگری انتخاب کن! دفتر مرا ورق بزن نقطه نقطه حرف حرف واژه واژه سطر سطر شعرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن ! ... |
آري ديگر نشان من در تفكر تو مرده است ديگر مرا در غسالخانه عشقت شستشويم داده و در گور خود خواهي هايت به خاكم سپرده اي و اكنون سر شكسته از فردايي كه ساخته بودم و ناكام از روياهاي درازم غرورم را به زير پايت مي افكنم تا باز هم تو را داشته باشم اما ديگر مي دانم : ديگر من نيستم ديگر تو نيستي |
آن دم كه كوله بارت را مي بستي تا از ديار چشمهايم كوچ كني ، لحظه اي با خود انديشيدي كه بعد از تو بغض چندين ساله ام را بر كدامين شانه خواهم شكست ؟ و آرزوهاي كودكانه ام را براي چه كس زمزمه خواهم كرد ؟ به من بگو آيا مي دانستي كه بعد از تو قلبم خواهد شكست و تمام ترانه هايم پيراهن گلايه بر تن خواهند كرد ؟ |
مثل يك بارگران بر دوشم
مثل باران شديدي كه دلت مي گيرد مثل احساس كبوتر كه رهايي خواهد مثل يك مسافر سر در گم مثل يك لحظه كه انگار نفس مي گيرد مثل تنهايي فردي در جمع مثل ويراني دل مثل رگبار دعا بر لبها كه ندارد حاصل مثل آن لحظه كه در مي يابي كه چقدر تنهائي و چقدر دلگير است طعم آن غربت با خود بودن و چه مظلومانه، از خدا مي خواهي آنچه در قلب تو، مي جوشد و صداي حافظ ماندگار است در خلوت من من و او و خدا و تمام لحظات با هم گله و اشك و دعا و اميد و دل ساده من |
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟؟؟ {پپوله} |
به جنونم مي كشاني وقتي كه در تكرار كوتاه يك ديدار به رفتن مي انديشي . رفتن يعني وداع با چشمان مهربان و آرام تو و غرق شدن در گردابي از اندوه و غم . رفتن براي من هميشه تلخ و دردناك است و من نمي دانم تو چرا اين قدر دير آمدي و زود مي روي ؟ من براي رسيدن به تو از خود نيز گذشته ام . |
اگر چه نيستي اما من هنوز به يادت هستم . هنوز هم در فراق تو با اشكهايم به خواب مي روم و با ديدن تبسم هايت ، درياي طوفاني نگاهم آرام مي شود . انگار كه هرگز تو نرفته اي . سر بر روي شانه هايت از غمهايم مي گويم و مي گريم . كاش هرگز از اين خواب بيدار نشوم ... سحر مي شود و تو دوباره از افق بيداري ام پرواز مي كني. تو چقدر مهربان بودي و خدا چقدر مهربان تر كه لحظه هاي خوشبختي را در خواب هم تعارفم مي كند . |
دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است...
|
گفتند تو برگزيدهی باران و بوسه بودهای
چرا بی چراغ در شبِ اين همه گريه پير میشوی؟! ما واژگانِ عجيب ديگری از دريا، از عطرِ عشق و عبورِ نور نوشتهايم، ما به خاطر تو از انتهای سدر و ستاره آمدهايم، از اين به بعد تکليفِ بوسه و باران با ماست، تولدِ بیسوالِ ترانههای تو با ماست، ما به جای تو از عطرِ عشق و عبورِ نور خواهيم سرود، و تو با ما از اسامیِ روشنِ آسمان خواهی گفت، و ما دوباره ترا به دورهی دورِ همان واژههای مکررِ خودت بازخواهيم برد. باور اگر نمیکنی اين دستخطِ آشنای خداوند است |
شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته. تيرگي هست و چراغي مرده. مي كنم ، تنها، از جاده عبور: دور ماندند ز من آدم ها. سايه اي از سر ديوار گذشت ، غمي افزود مرا بر غم ها. فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني. نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر ، سحر نزديك است: هردم اين بانگ برآرم از دل : واي ، اين شب چقدر تاريك است! خنده اي كو كه به دل انگيزم؟ قطره اي كو كه به دريا ريزم؟ صخره اي كو كه بدان آويزم؟ مثل اين است كه شب نمناك است. ديگران را هم غم هست به دل، غم من ، ليك، غمي غمناك |
حالمان بد نیست غم کم می خوریم کم که نه هر روز کم کم می خوریم آب می خواهم سرابم میدهند عشق می ورزم عذابم میدهند خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند {پپوله} |
حالمان بد نیست غم کم میخوریم
کم که نه! هر روز کم کم میخوریم آب میخواهم، سرابم میدهند عشق میورزم عذابم میدهند خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟ خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنهای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد، داد شد عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است در میان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم بعد ازاین با بیکسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم نیستم از مردم خجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست بت پرستم، بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است روزگارت باد شیرین! شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود!!! وای! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو دیوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان اینهمه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی، کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام عشق از من دور و پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه! هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفأل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت: "ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم" |
چه کرده ام که دلم از فراق خون کردی
چه اوفتاد که درد دلم فزون کردی چرا ز غم دل پر حسرتم بیازردی چه شد که جان حزینم ز غصه خون کردی لوای عشق بر افروختی چنانکه غم در دل که در زمان ، علم صبر سرنگون کردی ز اشتیاق تو جانم به لب رسید بیا نظر به حال دلم کن ، ببین که چون کردی همه حدیث وفا و وصال می گفتی چو عاشق تو شدم قصه واژگون کردی هزار بار بگفتی نکو کنم کارت نکو نکردی و از بد ، بتر کنون کردی کجا به درگه وصل تو ره توانم یافت چو تو مرا به در هجر رهنمون کردی |
آه اگر می دانستی که می توانی ،
دردم آنقدر سنگین نبود آه اگر می توانستی بفهمی ، خنجرت آنقدر محکم نمی زد تو اگر دیدگانی داشتی که می توانستی بنگری ، اشک های بی صدای مرا می دیدی تو اگر شنوا بودی ، زجه هایی را که گوش مرا کر کرده است می شنیدی و تو اگر صادق بودی ، سخن دروغ نمی شنیدی و تو اگر درد را می چشیدی ، حاضر به نوشانیدن آن به من نبودی و تو اگر لذت گرما را می فهمیدی ، مرا میان سوزها رها نمی کردی ... |
این روزها از من تا دل
فاصله ایست تا مرز نشناختن ... این روزها دلم برای سکوت هم می خندد ...! |
من شکستم آری تو شکستم دادی من غریبم آری تو غریبم کردی تو مرا همچون شمع از سر جورو جفا سوزاندی تو مرا سوزاندی تو مرا بر در و دیوار بدی کوباندی تو مرا از بودن؛ تو مرا از ما؛ تو مرا ترساندی تو مرا از فردا... تو مرا از دریا... تو مرا ترساندی من اسیرم آری تو اسیرم کردی بی خبر از باران تو کویرم کردی از شراب دوری تو چه سیرم کردی من شکستم آری تو شکستم دادی... |
زندگي خالي نيست/مهرباني هست/سيب هست ايمان هست/آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد... |
مرگ پايان كبوتر ها نيست شده يك افسانه/ديگر حتي با شقايق هم / زندگي بي معناست/ تا شقايق هست زندگي بايد كرد محو از خاطره هاست/ سيب نيست /ايمان نيست/مهرباني؟؟؟؟/واي ! جايش خاليست! زندگي مرثيه ثانيه هاست/زندگي بي دل-چه بگويم كه خطاست/ چون قرونيست كه عشق/اين دليل طپش و هستي دل /با همه كرده وداع/ما چرا زنده بمانيم/زندگي بي دل ، دل بي عشق خطاست/ همه جا مي گردم آسمان ،دره و كوه/تا بيابم مهرباني تا بپرسم از او/ ما چرا زنده بمانيم/ حيف او جايي نيست / مهرباني جايش در ميان همه دلها خاليست/. |
روی آن شیشه تبدار تو را " ها " کردم اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم حرف با برف زدم سوززمستانی را با بخار نفسم وصل به گرما کردم شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم عرق سردی به پیشانی آن شیشه نشست تا به امید ورود تو دهان وا کردم در هوای نفسم گم شده بودی ای عشق با سرانگشت تو را گشتم و پیدا کردم با سرانگشت کشیدم به دلش عکس تو را عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم و به عشق تو فرآیند تنفس را هم جذب اکسیژن چشمان تو معنا کردم باز با بازدمی اسم تو بر شیشه نشست من دمم را به امید تو مسیحا کردم پنجره دفترم امروز شد و شیشه غزل و من امروز براین شیشه تو را " ها " کردم آن قدر آه کشیدم که تو این شعر شدی جای هر واژه ، نفس پشت نفس جا کردم |
هرچند ساده بود خیال رسیدنت
سخت است از تمام وجودم بریدنت سخت است لحظهای كه به پایان رسیدهاست در نبض نبض ثانیههایم تپیدنت حالا كه خواستی بروی لااقل بدان مرگ من است قصهی تلخ ندیدنت تو سیب سرخ باغچه بودی كه سالها دستان من دراز نمیشد به چیدنت یا طرح تازهای كه قلم موی من نخواست بر بوم پاره پارهی عمرم كشیدنت گوشم پر است از همهی آنچه گفتهای حالا رسیده است زمان شنیدنت... |
چه شبها تا سحر نام تو را از دل صدا كردم دلم را با جنون بی كسی ها آشنا كردمنفهمیدم چه رنگی دارد این شبهای شیداییكه قلبم را فقط با خاطراتت مبتلا كردمچه حسی بود در قلبم شبیه كوچه برفیبه راه كوچه برفی ترا از خود جدا كردمنفهمیدم كه می میرم نباشی مثل پروانهتو را من در ته این كوچه برفی رها كردمچه شبها تا سحر با قاصدك در خلوتی بیرنگنشستم مو به موی خاطراتت را سوا كردمبه پای قاصدك بستم صبوری را شبیه گلنوشتم روی گلبرگش كه من بی تو چه ها كردم |
ای محبوب من
این را بدان روزی هم فرا خواهد رسید و کسی هم دل تو را خواهد شکست اری ....... دل تو را خواهد شکست آن گونه که دل مرا شکستی و تمام غم های دنیا را برای تو هدیه خواهد داد آن گونه که تو برایم هدیه دادی ای محبوب من من همیشه آرزو کردم که تو خوشبخت بشی چون تو برایم مقدسی همانند کعبه ی خدا منزهی ای محبوب من من تو را برای همیشه می خواستم چون در اندیشه ام فردای هم داشتم ولی چه حاصل : ای پاره ی تنم ای مرحم و همدمم سر آخر گناه کار من شدم در این بازی عشق خطا کار من شدم گناه من گناه بی گناهیست کاشتن بذز عشقت در دلم برای یک عمر زندگانیست اری ........ ای محبوب من من هرگز نکریستم ولی امروز خواهم گریست برای این که کعبه ی من خراب شد تمام آرزوهایم فنا شد ای محبوب من امروز گریستنم را خوب بنگر چون روزی تو هم مثل من خواهی گریست چون دنیا یه چرخ گردونه خوش به حال اون کسی که این چرخ و می گردونه |
زندگی بازی های عجیبی دارد شاید گاهی برنده امروز بازنده فردا باشد.(برنده دیروزPassenger1358)
|
دلم برات گرفته چرا صدات گرفته نكنه گريه كردى؟! بازم اسير دردى! براى درد دلهات دنبال من مى گردى دنبال من مى گردى دلم گم كرده دستاتو نگام گم كرده چشماتو هنوزم زنده ام با تو نمى گيره كسى جاتو تو مى گفتى كه تنها من تو رو دارم تو دنيا من دلم مى خواد بگى با من دوباره درد دلهاتو وقتى صدات مى لرزه وقتى دلت مى گيره براى زنده موندن ميگى كه خيلى ديره يادت باشه يكى هست مى خواد برات بميره مى خواد برات بميره |
سفر به شهر کودکي شبي رکاب زدم شادمان بر اسب خيال به شهر کودکي خويشتن سفر کردم به کوچه کوچه ي آن روزها گذر کردم به کوچه ها که پر از عطر آشنايي بود به کوي ها و گذر هاي ساکت و خاموش رهي گشودم و با چشم دل نظر کردم به خانه ي پدري پا نهادم از سر شوق _:2: به هر قدم اثر از نقش پاي خود ديدم اطاق و پنجره ها رنگ مهرباني داشت به چهره ي پدرم رونق جواني بود نگاه مادر من نور زندگاني داشت به ياري پدر و پشتگرمي مادر چو طفل حادثه جو سينه را سپر کردم در آن سرا که پر از عطر دوستي ها بود نگاه من به سراپاي کودکي افتاد که در کنار پدر مست و شاد مي خنديد و از مصيبت فردا خبر نداشت هموز پدر براي پسر حرفي از خدا مي زد نواي مادر خود را شنيدم از سر مهر ميانه ي دو نماز به شوق کودک دلشاد را صدا مي زد به مهرباني او عشرت دگر کردم شتابناک دويدم به سوي مادر خويش ز روي روشن او غرق ماهتاب شدم مرا فشرد در آغوش گرم خود از مهر به لاي لاي دل انگيز او به خواب شدم به عشق مادر خود سينه شعله ور کردم به راه مدرسه طفلي صغير را ديدم کتاب و کيف به دست که مست و سر به هوا راهي دبستان بود به هر نگاه ز چشمش هزار گل مي ريخت ز غنچه غنچه ي شادي دلش گلستان بود ز شادماني او حظ بيشتر کردم دوباره همره آن اسب بادپاي خيال به روزگار غم آلود خويش برگشتم چه روزگار سياهي چه ابرهاي غمي نه عشق بود و نه آسودگي نه خاطر شاد نه مادر و نه پدر نه نشاط و زمزمه يي چو مرغ خسته سرم را به زير پر کردم _:2: به سوگ عمر شتابنده يي که زود گذشت درون خلوت خاموش ناله سر کردم پدر به ياد من آمد که سر به خاک نهاد چه گريه ها که به ياد غم پدر کردم _:2:_:2: سپس به تعزيت مادر شکسته دلم ز اشک دامن خود را پر از گهر کردم خداي من غم اين سينه را تو مي داني چه صبح ها که به رنجي رساندمش به غروب چه شام ها که به اندوه سحر کردم شباب رفت و پدر رفت و مهر مادر رفت ز بينوايي خود خويش را خبر کردم چه سود بردم از اين روزگار واي به من ز دور عمر چه ماندست در کف من هيچ سکوت غمزده ام گويدت به بانگ بلند به جان دوست در اين ماجرا ضرر کرم |
رو خط اهن قطار یه شاپرک نشسته بود انگار که بغض اسمون توی دلش شکسته بود یه زخم کاری و عمیق نمک میذاشت رو بال اون همون یه زخم شاپرک که نحسی بود تو فال اون انگار که خسته بودنش از عاشقی بود و گلا یه طوری باز نشسته بود شبیه اسمون جلا همین که خواست گریه کنه دلش پر از گلایه شد اسمون پر از غمش سقف بدون پایه شد خراب شدش روی سرش مثل وفای روزگار مثل فریب اون گلا که مونده بود به یادگار میگفت خدا چرا همش منم جدا از عاشقا جرا فقط پر میزنن شاپرکا بین گل شقایقا صدای سوت سوت قطار چشای اونو تر میکرد اون هدف خودکشیشو یه جوری تازه تر می کرد امید زنده بودنو مچاله کرد گذاشت کنار تا این که خوابوند سرشو رو ریل اهن قطار یهو یه صحنه ای رو دید دلش از اون دلش برید انگار که باز شقایقو گل عزیزشو می دید درست میون سختی و سرمای سنگا ی کثیف یه گل جونه کرده بود اما بودش خیلی نحیف اون شاپرک دلش گرفت پر زد و رفت به اسمون قطار بازم سوت کشیدو رفتش مثه ترانه امون |
خدا داند که دردم را کسی جز غم نمی داند
واو هم با همه یاریش بیش از کم نمی داند در این غربت سرا گویی کسی باور نمی دارد که از بحر وجود خویشتن جز نم نمی داند |
ناله از درد مکن آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن با غمش باز بمان سرخ رو باش از این عشق و سرافراز بمان راه عشق است که همواره شود از خون رنگ دل دیوانه ی تنها دل تنگ ! |
صدایت می کنم
در لحظه های خیس نیایش لحظه هایی از جنس پرستش با تو سخن میگویم گاه با زبان گاه با اشک..... چقدر زیباست لحظه های ناب دل دل کردنم با تو...... می دانم در خلوت سکوتمان سکوتی که برایت پر است از فریاد نا گفته های من تنها من هستم و تنها تو.......... چقدر خوب است که حرفهای دلم را فقط تو میدانی تویی که چون من تنهایی یا شاید نه...... من چون تو تنهایم برای همین است که باورم داری چند ساعتی قبل از آنکه برایت بنویسم باران بارید و من دعا کردم و باریدم به رسم خودت این روزها تشنه ام و میدانم نزدیک است لحظه ناب اذان رسیدن من منتظر میمانم عاشقم کن..................... |
درنگاهت خوانده ام غرق تمنایی هنوز گرچه درجمعی ولی تنهای تنهایی هنوز بی توامشب گریه هم با من غریبی میكند دیده درراهندچشمانم كه بازآیی هنوز |
دوسـت دارم بـروم ... دوسـت دارم بـروم ... گریـهام را به حساب سفرم نـگـذاریـد دوسـت دارم که بـه پابـوسی باران بـروم... آسمـان گفته که پـا روی پرم نگـذارید این قدر آیـیـنـهها را به رخ من نـکشید این قدر داغ جنون بر جگرم نـگذارید چشمی آبیتر از آیینه گرفتارم کرد بس کنیـد این همه دل دور و برم نـگذارید آخرین حرف من این است ، زمـینـی نـشوید فقط از حال زمـین بی خـبرم نـگذارید |
| اکنون ساعت 09:27 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)