پی سی سیتی

پی سی سیتی (http://p30city.net/index.php)
-   شعر و ادبیات (http://p30city.net/forumdisplay.php?f=49)
-   -   آیین عیا ری و جوانمردی (http://p30city.net/showthread.php?t=15372)

ساقي 10-14-2009 04:11 PM

آیین عیا ری و جوانمردی
 
آیین عیاری و جوانمردی


داش ها و لوطی های ایران



در مورد داش ها و لوطی های ایران که بدون شک دنبالۀ همان عیاران و جوانمردان سابق هستند ، میتوان گفت که در دوره های اخیر ، در ایران دستگاهی و آ دابی داشتند . داش ها در هر کوچه و گذر قدرتی داشتند و به اها لی محل تجاوز نمیکردند و حق نمک را خوب می شناختند و از مظلومان و بیچاره گان دفاع می نمودند .



در لغت نامۀ ( دهخدا ) آ مده است که : داش مشدی ها از پستی و جاپلوسی و قیود و تشریفات به دور بودند و کار های کثیف و پست را دوست نداشتند . قاب بازی و لیس بازی از سر گرمی های آ نها بود . الفاظ و کلمات را به معنی خاص به کار می بردند ، تا حرف های آ نان را دیگران نفهمند .



داش ها از خود آ زمایشات وتمرین های مخصوص داشتند و هر داش باید آ ن آ زمایشات را انجام میداد ؛ و سپس درین حلقه داخل میشد . حفظ و امنیت محله ها و گوشه و کنار شهر بر دوش داش ها بوده و آ نان از ننگ و ناموس مردم ، دلیرانه دفاع می نمودند و به همین دلیل مورد احترام و ستایش عامۀ مردم قرار می گرفتند .



به روایت دوست دانشمندم ، جناب ( محمود حکیمی که مردیست وارسته و مردم دارو یکی از نویسنده های شناخته شدۀ ایران است و نگارنده در امارات متحدۀ عرب در شهر دبی موصوف را در خانه ام چندین مرتبه از نزدیک زیارت کردم ) شهر تهران در اواخر دوران قاجاریه به مناطق نفوذ پهلوانانی تقسیم شده بود که هر کدام برای خود پیروان و ارادمندانی داشتند . در آ ن ایام شهر تهران را به چهار محله تقسیم کرده بودند ؛ و هر یک از این چهار محله پهلوانی داشت که تمام اهل محل به وجود او افتخار میکردند . این چهار محله عبارت بود از : محلۀ چاله میدان در جنوب . محلۀ سنگلج ، محلۀ خو نگاه و محلۀ دولاب که امنیت تمام نواحی اطراف و اکناف مربوط به پهلوانان این نواحی بوده است .


پهلوان نامی چاله میدان ( لوطی معصوم ) بود که هر وقت قداره میکشید ، شهر تهران بر هم میخورد ؛ و میان تهرانی ها این شعر رواج داشت :



ای لوطی معصوم


برق قداره ات تهرونه لرزوند



اما لوطی و پهلوان در ( خونگاه ) مرد نیرومندی بود که او را ( داش غضنفر) می گفتند که حفظ امنیت تمام اهالی آ ن محل در دست همین داش غضنفر بوده است . داش غضنفرچندین زور خانه و چند حمام داشت که بچه های محل در چاله حوض های آ ن شنا یاد میگرفتند . هر سال در موقع محرم و صفر در چاله میدان و سنگلج این دو لوطی و پهلوان مدت شصت شبانه روز سینه زنی و عزا داری و تعزیه خوانی داشتند و هرسال ناصر الدین شاه در ماه محرم یک شب به تکیۀ سنگلج و یک شب به تکیۀ چاله میدان میرفت .



بعد از ماه صفر ، مسابقۀ پهلوان های محل شروع میشد و پهلوان یک محل از حریف خود دعوت میکرد که به زور خانه یا میدان آ ن محله بیاید و مثل دو قهرمان میدان رزم با هم گشتی بگیرند . جند روز پیش از انجام مسابقه ، نوچه های پهلوان ، مراقب حال او بودند و به قول امروزی ها ، او را تحت رژیم غذایی قرار میدادند که چه بخورد و چه نخورد و چه بکند و چه نکند .






بارها گفت محمد که علی جان من است


هم به جان علی و جان محمد صلوات




پهلوا ن محل دیگر و همراهان ، با گاو و گوسفند و منقل های اسپند ، به استقبال می آ مدند . دو پهلوان به عادت مرسوم روی یک دیگر را می بوسیدند . لباس ورزش در بر میکردند و به اصطلاح وارد گود زور خانه و یا میدان میشدند . پس از آ نکه مرشد در منقبت شاه مردان و شهسوار اسلام اشعاری را میخواند ؛ دو حریف مشغول زور آزمایی میشدند و تماشا چیان هر دو محله با شوق و شعف تماشاچی آ ن منظره بودند ؛ تا اینکه زور آ زمایی به پایان میرسید .


اگر پهلوان مهمان به زمین میخورد ؛ پهلوان میزبان به احترام مهمانداری ، کت اورا می بوسید ؛ و اگر زمین خورده پهلوان میزبان بود ، این پذیرایی اجرا نمی شد .



در یکی از آن سالها که داش غضنفر با همان تشریفات برای مسابقه ، به محلۀ چاله میدان میرفت ، در نزدیکی زور خانۀ چاله میدان ، پوست خربوزۀ زیر پای پهلوان افتاد و داش غضنفر چنان بر زمین خورد که یک دستش شکست . بچه های سنگلج که این را دیدند ، برای بچه های چاله میدان قداره کشیدند ؛ که شما عمدی زیر پای پهلوان ما پوست خربوزه گذاشتید ؛ ولی لوطی معصوم پیش آ مده ، به علامت شکست خود ، کت داش غضنفررا بوسید و با این روش عاقلانه از خون ریزی جلو گیری کرد .



باید گفت که در بارۀ داش ها و لوطی های ایران امروزی ، دانشمندان و نویسنده گان ایرانی ، مقالات و داستانهای زیادی به نگارش آ ورده اند که به عقیدۀ نگارنده ، داستان ( داش آ کل ) صادق هدایت از بهترین نمونۀ آ نهاست ؛ به دلیل آ نکه دراین داستان که با نثری بسیار زیبا نگارش یافته است ، ( داش آ کل ) قهرمان داستان ، نمونۀ است از یک انسان خوب ، کامل وآرمانی که با شجاعت و دلیری و جوانمردی و پاک نفسی و امانت داری و مردم دوستی ، شهرۀ شهر است ؛ و گویا آنچه خوبان همه دارند ، او تنها دارد . در این داستان ( داش آ کل ) مرد یست بخشنده و والا گهر که به بزرگانش احترام و به کوچکان مروت وشفقت دارد .او با دین است و سخت معتقد به ارزش های انسانی و مردمداری و پرهیز گاری و انسان دوستی که اندیشۀ والای صادق هدایت به آ ن هستی و جاویدانگی بخشیده است .



به روایت صادق هدایت ، داش آکل لوطی اول شیراز است و کاکا رستم سعی دارد ، با او دست و پنجه نرم کند . آ نها دونمونۀ بارزو متمایزقشر اجتماعی خود اند . داش آکل در حقیقت یک لوطی و داش با معرفت وبا غیرت و یک لوطی واقعی است . اوازنگاه جسمی بسیار قوی است ؛ ولی روحی شکننده دارد . بسیار با حیا ، با وقار و در عین حال مدافع ضعفا و محرومان است . داش تمام ثروت و دارایی خود را وقف مردم نادار و تنگدست کرده است ؛ مگربر عکس ( کاکا رستم ) نمایندۀ نوع متداول است و تظاهر به لوطی گری میکند و رفتارش مثل گردن کلفت ها و قلدرهاست ؛ به یک سخن میتوان گفت که کاکا رستم لوطی نیست ، بلکه لات است و بی جا و بی مورد لاف و گزاف میزند و به دلیل احترام و محبوبیتی که داش آ کل در بین مردم دارد ، به او حسادت می ورزد . کاکا رستم خوب میداند که داش آکل در شهر مثل گاو پیشانی سفید ، سر شناس است و هیچ لوطی یافت نشده که ضرب شست داش را نچشیده باشد .



می پندارم که داستان ( داش آ کل ) در حقیقت باز تاب دهندۀ تمام خصلت ها و ویژه گی های جوانمردان ، داشها و لوطی های ایران است و از خوانش این داستان میتوان به آ داب و خصوصیات آ نها به خوبی پی برد ..







{پپوله}


ساقي 10-14-2009 04:17 PM

آیین عیا ری و جوانمردی
 
گر برسر نفس خود امیری مردی
بر کور و کر ار نکته نگیری مردی
مردی نبود فتاده را پا ی زدن
گر دست فتاده را به گیری مردی

( رودکی )

تحقیق و پژوهش در بارۀ عیاران و آ یین جوانمردی ، یک بار دیگراین باور را به اثبات می رساند که ، عیاران و جوانمردان و اخییان و فتییان از نگاه معنی هم مانند بوده ، و در اکثر داستانهای ادبی و عامیانه و اشعار شاعران و ادیبان فارسی زبان به یک مفهوم واحد به کار رفته است .
ریشۀ اتصال عیاران را میتوان در روزگار قبل از اسلام و به ویژه در زمان ساسانیان مشاهده کرد که بعد از اسلام با آ یین فتوت در آ میخته و تأ ثیرپذ یری های از دین مبین اسلام نیز با خود گرفته است .
آ یین عیاری و جوانمردی در تاریخ خراسان دورۀ اسلامی ، دستخوش مراحل رشد و انحطاط فراوان گردیده و در تاریخ ادب فارسی با تمام آ داب و ویژه گی ها یش به روشنی باز تاب یافته است . این آ یین مردمی از خود دارای ادبیات مخصوص بوده که میتواند در میان دو شاخۀ عظیم ادبیات مردمی و عامیانه و ادبیات عارفانه و صوفیانه ، قرار بگیرد ؛« اگر مشخص تر و دقیق تر نظر افکنیم ، به این نتیجه می رسیم که تأ مین کنند ۀ جهت های بشر دوستانه به دوش همین ادبیات جوانمردی واگذار شده است . »
از مطالعۀ ادبیات جوانمردی میتوان به این خلاصه آ مد که مسلک فتوت و عیاری ، نه تنها در تصوف و عرفان اسلامی و نهضت ها و جنبش های ملی ومردمی و مسایل معنوی و طرز تفکر مردم نقش عظیمی را به جای گذاشت و در متون ادبی و تاریخی و حماسی عرب و عجم مانده گار ماند ؛ بلکه در بین توده های عظیم زحمتکش نیز با همان وسعت و گسترده گی ، راه خودرا باز کرد ، به گونۀ که حفظ و نگهداری خصوصیات و رسم و رواج های عیاران و جوانمردان یکی از جملۀ پر بها ترین و با افتخار ترین وظیفۀ هر انسان مردم دوست به شمار آ مد و این افتخار ورزی حتی در مسایل غنایی و عاشقانه نیز راه پیدا کرد ؛ چنانکه ما در دو بیت زیر می بینیم که ، عاشق به قلعۀ جانانه و محبوبه اش میرود و مانند عیاران کمند می اندازد و به کمال شجاعت و مردانه گی ، عیارانه دلدارش را دیدن میکند و با غرورو افتخار و سر بلندی از این عملش چنین یاد آ وری می نماید :

شبی در قلعۀ جانانه رفتم
کمند انداختم مردانه رفتم
به پا س آ شنایی ها نرفتم
به مزد شست عیارانه رفتم

و مولانا حسین دهستانی ، بسیار تأ ثر دارد از اینکه دیدار با یارش ، مشکل شده و چه خوب و زیبا کلمۀ ( عیار ) را در دو بیت زیر ، به کار برده است :

رفت آ نکه هر شبی به بر یار رفتمی
نزدیک آ ن ستمگر عیار رفتمی
چون ماهتاب از رۀ روزن خزید می
چون آ فتاب بر سر دیوار رفتمی

و حافظ شیرین سخن که خود از جملۀ رندان روزگارش بود ، آ یین وآ داب عیاری را نیک دریافته و خویشتن را به عیاران مانند میکند ؛ آ نجا که گفته است :

زان طرۀ پر پیچ و خم سهل است اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم آ نکس که عیاری کند
( حافظ )
بدون شک اگر ما به زبان و ادبیات ( پشتو ) نیزنظر افگنیم ، داستانهای زیادی را می بینیم که در آن داستانها ، نشانه ها و اثر های عیاری ، جوانمردی ، شجاعت ، مردانه گی و جان بازی ، به چشم می خورد که باز تاب دهندۀ آیین فتوت و جوانمردی است ، واز آ ن جمله میتوان به این داستانها اشاره کرد :
{پپوله}

ساقي 10-14-2009 04:20 PM

داستان داش آ کل
 
داستان داش آ کل






صادق هدایت





همۀ اهل شيراز ميدانستند كه داش آكل و كاكا رستم سايۀ يكديگر را با تير ميزدند . يكروز داش آكل روي


سكوي قهوه خانۀ دو ميل چندك زده بود ، همان جای كه پا توغ قديميش بود . قفس كركي كه رويش شلۀ سرخ كشيده


بود ، پهلويش گذاشته بود و با سرانگشتش يخ را دور كاسۀ آبي ميگردانيد . ناگاه كاكا رستم از در درآمد ، نگاه


تحقير آميزي به او انداخت و همينطور كه دستش بر شالش بود رفت روي سكوي مقابل نشست . بعد رو كرد به


شاگرد قهوه چي و گفت :



" به به ، بچه ، يه يه چاي بيار ببينيم "



داش آكل نگاه پرمعني به شاگرد قهوه چي انداخت ، به طوريكه او ماست ها را كيسه كرد و فرمان كاكا را نشنيده


گرفت . استكانها را از جام برنجي در ميآورد و در سطل آب فرو ميبرد ، بعد يكي يكي خيلي آهسته آنها را خشك


ميكرد . از مالش حوله دور شيشۀ استكان صداي غژ غژ بلند شد .



كاكا رستم از اين بي اعتنائي خشمگين شد ، دوباره داد زد : " مه مه مگه كري ! به به تو هستم . "



شاگرد قهوه چي با لبخند مردد به داش آكل نگاه كرد و كاكا رستم از مابين دندانهايش گفت :


ار – واي شك كمشان ، آنهائي كه ق ق قپي پا ميشند اگ لولوطي هستندا امشب ميآيند ، دست و په په


پنجه نرم ميك كنند !



داش آكل همينطور كه يخ را دور كاسه مي گردانيد و زير چشمي وضعيت را مي پائيد ، خندۀ گستاخي كرد كه


يك رج دندانهاي سفيد محكم از زير سبيل حنا بستۀ او برق زد و گفت :


" بيغيرتها رجز ميخوانند ، آنوقت معلوم ميشود رستم صولت وافندي پيزي كيست "


همه زدند زير خنده ، نه اينكه به گرفتن زبان كاكا رستم خنديدند، چون ميدانستند كه او زبانش مي گيرد،


ولي داش آكل در شهر مثل گاو پيشا ني سفيد سرشناس بود و هيچ لوطي پيدا نميشد كه ضرب شستش را


نچشيده باشد ، هر شب وقتيكه توي خانۀ ملا اسحق يهودي يك بطر عرق دو آتشه را سر مي كشيد و دم محلۀ


سر دزك مي ايستاد ، كا كا رستم كه سهل بود ، اگر جدش هم ميآمد ، لنگ ميانداخت . خود كاكا هم ميدانست كه مرد


ميدان و حريف داش آكل نيست ، چون دو بار از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روي سينه اش


نشسته بود . بخت برگشته چند شب پيش كاكا رستم ميدان را خالي ديده بود و گرد و خاك ميكرد . داش آكل مثل


اجل معلق سر رسيد و يك مشت متلك بارش كرده ، به او گفته بود :


كاكا ، مردت خانه نيست . معلوم ميشه كه يك بست فور بيشتر كشيدي ، خوب شنگلت كرده . ميداني


چييه ، اين بي غيرت بازيها ، اين دون بازيها را كنار بگذار ، خودت را زده اي به لاتي ، خجالت هم نميكشي ؟ اينهم


يكجور گدائي است كه پيشۀ خودت كرده اي . هر شبه خدا جلو راه مردم را ميگيري ؟ به پورياي ولي قسم ،اگر دو


مرتبه بد مستي كردي سبيلت را دود ميدهم . با برگۀ همين قمه دو نيمت مي كنم .


آنوقت كاكا رستم دمش را گذاشت روي كولش و رفت ؛ اما كينۀ داش آكل را به دلش گرفته بود و پي بهانه مي


گشت تا تلافي بكند .



از طرف ديگر داش آكل را همۀ اهل شيراز دوست داشتند ؛ چه او در همان حال كه محلۀ سردزك را قرق


ميكرد ، كاري به كار زنها و بچه ها نداشت ؛ بلكه بر عكس با مردم به مهرباني رفتار ميكرد و اگر اجل برگشته اي


با زني شوخي ميكرد يا به كسي زور مي گفت ، ديگر جان سلامت از دست داش آكل بدر نميبرد . اغلب ديده ميشد


كه داش آكل از مردم دستگيري ميكرد. بخشش مينمود و اگر دنگش ميگرفت بار مردم را به خانۀ شان ميرسانيد ؛


ولي بالاي دست خودش چشم نداشت كس ديگر را ببيند ، آن هم كاكا رستم كه روزي سه مثقال ترياك


ميكشيد و هزار جور به امبول ميزد . كاكا رستم از اين تحقيري كه در قهوه خانه نسبت به او شد ، مثل برج زهر مار


نشسته بود ، سبيلش را ميجويد و اگر كاردش مي زدند ، خونش در نمي آمد . بعد از چند دقيقه كه شليك خنده


فروكش كرد همه آرام شدند ؛ مگر شاگرد قهوه چي كه با رنگ تاسيده پيرهن يخه حسني ، شبكلاه و شلوار دبيت


دستش را روي دلش گذاشته بود و از زور خنده پيچ و تاب ميخورد و بيشتر سايرين به خندۀ او ميخنديدند . كاكا


رستم از جا در رفت ، دست كرد قندان بلور تراش را برداشت براي سر شاگرد قهوه چي پرت كرد . ولي قندان به


سماور خورد و سماور از بالاي سكو با قوري به زمين غلطيد و چندين فنجان را شكست . بعد كا كا رستم بلند شد


با چهرۀ برافروخته از قهوه خانه بيرون رفت .


قهوه چي با حال پريشان سماور را وارسي كرد ، گفت :


" رستم بود و يكدست اسلحه ، ما بوديم و همين سماور لكنته "


اين جمله را با لحن غم انگيزي ادا كرد ، ولي چون در آن كنايه به رستم زده بود، بدتر خنده شدت كرد ..


قهوه چي از زور پسي به شاگردش حمله كرد ، ولي داش آكل با لبخند دست كرد ، يك كيسه پول از جيبش در


آورد ، آن ميان انداخت ...





{پپوله}


{پپوله}


{پپوله}

ساقي 10-14-2009 04:27 PM

داستان داش آ کل
 
{پپوله}
قهوه چي كيسه را برداشت ، وزن كرد و لبخند زد .
درين بين مردي با پستك مخمل ، شلوار گشا د ، كلاه نمدي كوتاه سراسيمه وارد قهوه خانه شد ، نگاهي به
اطراف انداخت ، رفت جلو داش آكل سلام كرد و گفت :
" حاجي صمد مرحوم شد ."
داش آكل سرش را بلند كرد و گفت : " ! خدا بيامرزدش "
" مگر شما نميدانيد وصيت كرده "
" آخر شما را وكيل و وصي خودش كرده … "
مثل اينكه ازين حرف چرت داش آكل پاره شد ، دو باره نگاهي به سر تا پاي او كرد ، دست كشيد رو ي
پيشانيش ، كلاه تخم مرغي او پس رفت و پيشاني دورنگه او بيرون آمد كه نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوه
اي رنگ شده بود و نصف ديگرش كه زير كلاه بود سفيد مانده بود . بعد سرش را تكان داد ، چپق دسته خاتم
خودش را در آورد ، به آهستگي سر آنرا توتون ريخت و با شستش دور آنرا جمع كرد . آتش زد و گفت :
خدا حاجي را بيامرزد ، حالا كه گذشت ، ولي خوب كاري نكرد ، ما را توي دغمسه انداخت . خوب ، تو برو
، من از عقب ميآيم . كسيكه وارد شده بود پيشكار حاجي صمد بود و با گامهاي بلند از در بيرون رفت .
داش آكل سه گره اش را در هم كشيد ، با تفنن به چپقش پك ميزد و مثل اين بود كه ناگها ن روي هواي خنده
و شادي قهوه خانه از ابرهاي تاريك پوشيده شد . بعد از آنكه داش آكل خاكستر چپقش را خالي كرد ، بلند شد
قفس كرك را به دست شاگرد قهوه چي سپرد و از قهوه خانه بيرون رفت .
هنگاميكه داش آكل وارد بيروني حاجي صمد شد ، ختم را ورچيده بودند ، فقط چند نفر قاري و جزوه كش
سر پول كشمكش داشتند . بعد از اينكه چند دقيقه دم حوض معطل شد ، او را وارد اطاق بزرگي كردند كه ارسي
هاي آن رو به بيروني باز بود . خانم آمد ، پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولي ، داش آكل روي تشك
نشست و گفت :
" خانم سر شما سلامت باشد ، خدا بچه هايتان را به شما ببخشد "
خانم با صداي گرفته ، گفت : همان شبي كه حال حاجي بهم خورد ، رفتند امام جمعه را سر بالينش آوردند و حاجي در حضور همه آقايان شما را وكيل و وصي خودش معرفي كرد ، لابد شما حاجي را از پيش مي شناختيد؟
" ما پنج سالي پيش در سفر كازرون باهم آشنا شديم "
" حاجي خدا بيامرز هميشه مي گفت اگر يكنفر مرد هست فلاني است "
خانم ! من آزادي خودم را از همه چيز بيشتر دوست دارم ، اما حالا كه زير دين مرده رفته ام ، به همين تيغۀ
آفتاب قسم ، اگر نمردم به همۀ اين كلم به سرها نشان ميدهم .
بعد همينطور كه سرش را بر گردانيد ، از لاي پردۀ ديگر ، دختري را با چهرۀ برافروخته و چشم هاي گيرنده
سياه ديد . يك دقيقه نكشيد كه در چشمهاي يكديگر نگاه كردند ، ولي آن دختر مثل اينكه خجالت كشيد ، پرده را
انداخت و عقب رفت . آيا اين دختر خوشگل بود ؟ شايد . ولي د ر هر صورت چشمهاي گيرندۀ او كار خودش را كرد و حال داش آكل را دگرگون نمود . او سر را پائين انداخت و سرخ شد .
اين دختر مرجان ، دختر حاجي صمد بود كه از كنجكاوي آمده بود ، داش سرشناش شهر و قيم خودشان را
به بيند .
داش آكل از روز بعد مشغول رسيدگي به كارهاي حاجي شد . با يكنفر سمسار خبره ، دو نفر داش محل و
يكنفر منشي همه چيزها را با دقت ثبت و سياهه بر داشت . آنچه زيادي بود در انباري گذاشت . در آ ن را مهر و
موم كرد . آنچه فروختني بود ، فروخت . قباله هاي املاك را داد برايش خواندند . طلب هايش را وصول كرد و
بدهكاريهايش را پرداخت . همۀ اين كارها در دو روز و دو شب رو بر اه شد . شب سوم داش آكل خسته و كوفته از
نزديك چهار سوي سيد حاج غريب به طرف خانه اش ميرفت . در راه امام قلي چلنگر به او برخورد و گفت :
تا حالا دو شب است كه كاكا رستم چشم به راه شما بود . ديشب ميگفت : يارو خوب ما را غال گذاشت و
شيخي را ديد ، بنظرم قولش از يادش رفته !
داش آكل دست كشيد به سبيلش و گفت :
" بي خيالش باش "
داش آكل خوب يادش بود كه سه روز پيش در قهوه خانۀ دو ميل ، كاكا رستم برايش خط و نشان كشيد ؛
ولي از آنجائيكه حريفش را ميشناخت و ميدانست كه كاكا رستم با امامقلي ساخته تا او را از رو ببرند ، اهميتي
به حرف او نداد . راه خودش را پيش گرفت و رفت . در ميان راه همۀ هوش وحو اسش متوجه مرجان بود . هرچه
ميخواست صورت او را از جلو چشمش دور بكند ؛ بيشتر و سخت تر در نظرش مجسم ميشد .
داش آكل مردي سي و پنجساله ، تنومند ولي بد سيما بود . هر كس دفعۀ اول او را ميديد ، قيافه اش توي
ذوق ميزد ، اما اگر يك مجلس پاي صحبت او مي نشستند يا حكايت ها یي كه از دورۀ زندگي او ورد زبانها بود
مي شنيدند ، آدم را شيفتۀ او ميكرد . هرگاه زخمهاي چپ اندر راست قمه كه به صورت او خورده بود ، نديده
ميگرفتند ، داش آكل قيافۀ نجيب و گيرندۀ داشت . چشمهاي ميشي ، ابروهاي سياه پرپشت ، گونه هاي فراخ ،
بيني باريك با ريش و سبيل سياه ؛ ولي زخمها كار او را خراب كرده بود . روي گونه ها و پيشاني او جاي زخم
قداره بو د كه بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لاي شيارهاي صورتش برق ميزد و از همه بد تر يكي از آنها
كنار چشم چپش را پائين كشيده بود .
پدر او يكي از ملاكين بزرگ فارس بود . زمانيكه مرد ، همۀ دارائي او به پسر يكي يكدانه اش رسيد . ولي داش
آكل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود . به پول و مال دنيا ارزشي نمي گذاشت . زندگيش را به مردانگي و آزادي و
بخشش و بزرگ منشي ميگذرانيد . هيچ دلبستگي ديگري در زندگانيش نداشت و همۀ دارائي خودش را به مردم
ندار و تنگدست بذل و بخشش ميكرد ، يا عرق دو آتشه مينوشيد و سر چهار راه ها نعره ميكشيد و يا د ر مجالس
بزم با يكدسته از دوستان كه انگل او شده بودند ، صرف ميكرد .
همۀ معايب و محاسن او تا همين اندازه محدود ميشد ؛ ولي چيزيكه شگفت آور بنظر می آمد اينكه تاكنون
موضوع عشق و عاشقي در زندگي او رخنه نكرده بود . چند بار هم كه رفقا زير پايش نشسته و مجالس محرمانۀ
فراهم آورده بودند ، او هميشه كناره گرفته بود . اما از روزيكه وكيل و وصي حاجي صمد شد و مرجان را ديد ،
در زندگيش تغيير كلي رخ داد . از يكطرف خودش را زير دين مرده ميدانست و زير بار مسئوليت رفته بود ، از
طرف ديگر دلباختۀ مرجان شده بود . ولي اين مسئوليتش از هر چيز دیگر او را در فشار گذاشته بود . كسي كه
توي مال خودش توپ بسته بود و از لاابالي گري مقداري از دارائي خودش را آتش زده بود ، هر روز از صبح
زود كه بلند ميشد ، به فكر اين بود كه درآمد املاك حاجي را زياد تر بكند . زن و بچه هاي او را در خانۀ كوچكتر برد.
خانۀ شخصی آنها را كرايه داد . براي بچه هايش معلم سر خانه آورد . دارائي او را به جريان انداخت و از صبح تا
شام مشغول دوندگي و سركشي به علاقه و املاك حاجي بود ....
{پپوله}
{پپوله}
{پپوله}

ساقي 10-14-2009 04:32 PM

داستان داش آ کل
 

{پپوله}

ازين به بعد داش آكل از شبگردي و قرق كردن چهار سو كناره گرفت . ديگر با دوستانش جوششي نداشت ؛
و آن شور سابق از سرش افتاد . ولي همۀ داشها و لاتها كه با او هم چشمي داشتند ، به تحريك آخوندها كه
دستشان از مال حاجي كوتاه شده بود ، دو به دست شان افتاده براي داش آكل لغز ميخواندند و حرف او نقل
مجالس و قهوه خانه ها شده بود . در قهوه خانه پاچنار اغلب توي كوك داش آكل ميرفتند و گفته ميشد :
داش آكل را ميگوئي ؟ دهنش ميچاد ، سگ كي باشد ؟ يارو خوب دك شد ، در خانه حاجي ، موس موس
ميكند ، گويا چيزي ميماسد ، ديگر دم محلۀ سر دزك كه ميرسد ، دمش را تو پاش ميگيرد و رد ميشود .
كاكا رستم با عقده اي كه در دل داشت با لكنت زبانش ميگفت :
سر پيري معركه گيري ! يارو عاشق دختر حاجي صمد شده ! گزليكش را غلاف كرد ! خاك توی چشم مردم
پاشيد ، كتره اي چو انداخت تا وكيل حاجي شد و همۀ املاكش را بالا كشيد ، خدا بخت بدهد .
ديگر حناي داش آكل پيش كسي رنگ نداشت و برايش تره هم خورد نميكردند . هر جا كه وارد ميشد ، در
گوشي با هم پچ و پچ ميكردند و او را دست مي انداختند . داش آكل از گوشه و كنار اين حرفها را مي شنيد ؛ ولي
به روي خودش نمي آورد و اهميتي هم نميداد ، چون عشق مرجان به طوري در رگ و پي او ريشه دوانيده بود ؛ كه فكر
و ذكري جز او نداشت .
و با طوطي درد دل ميكرد . اگر داش آكل خواستگاري مرجان را ميكرد ، البته مادرش مرجان را به روي دست به او
ميداد ؛ ولي از طرف ديگر او نميخواست كه پاي بند زن و بچه بشود ، ميخواست آزاد باشد ، همان طوريكه بار
آمده بود . به علاوه پيش خودش گمان مي كرد ، هرگاه دختري كه به او سپرده شده به زني بگيرد ، نمك به حرامي خواهد بود از همه بدتر هر شب صورت خودش را در آينه نگاه ميكرد ، جاي جوش خوردۀ زخم هاي قمه ، گوشۀ چشم
پائين كشيده خودش را برانداز ميكرد ، و با آهنگ خراشيده اي بلند بلند ميگفت :
شايد مرا دوست نداشته باشد ! بلكه شوهر خوشگل و جوان پيدا بكند … نه ، از مردانگي دور است … او
چهارده سال دارد و من چهل سالم است … اما چه بكنم ؟ اين عشق مر ا ميكشد … مرجان … تو مرا كشتي ...
به كه بگويم ؟ مرجان … عشق تو مرا كشت ...!
اشك در چشمهايش جمع و گيلاس روي گيلاس عرق مينوشيد . آنوقت با سر درد همينطور كه نشسته بود ،
خوابش ميبرد .
ولي نصف شب، آن وقتي كه شهر شيراز با كوچه هاي پر پيچ و خم ، باغها ي دلگشا و شراب هاي ارغوانيش
بخواب ميرفت ، آن وقتيكه ستاره ها آرام و مرموز بالاي آسمان قير گون به هم چشمك ميزدند . آن وقتيكه
مرجان با گونه هاي گلگونش در رختخواب آهسته نفس ميكشيد و گذارش روزانه از جلوي چشمش ميگذشت ،
همان وقت بود كه داش آكل حقيقي ، داش آكل طبيعی با تمام احساسات و هوا و هوس ، بدون رودر بايستي از تو
قشري كه آداب و رسوم جامعه به دور او بسته بود ، از توي افكاري كه از بچگي به او تلقين شده بود، بيرون ميآمد
و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش مي كشيد ، تپش آهسته قلب ، لبهاي آتشي و تن نرمش را حس ميكرد و از
روي گونه هايش بوسه ميزد . ولي هنگاميكه از خواب مي پريد ، به خودش دشنام ميداد ، به زندگي نفرين ميفرستاد
و مانند ديوانه ها در اطاق به دور خودش مي گشت ، زير لب با خودش حرف ميزد و باقي روز را هم براي اين كه
فكر عشق را در خودش بكشد ، به دوندگي و رسيدگي به كارهاي حاجي ميگذرانيد .
هفت سال به همين منوال گذشت ، داش آكل از پرستاري و جانفشاني دربارۀ زن و بچۀ حاجي ذره اي فرو
گذار نكرد . اگر يكي از بچه هاي حاجي ناخوش ميشد ، شب و روز مانند يك مادر دلسوز به پاي او شب زنده داري
مي كرد، و به آنها دلبستگي پيدا كرده بود ، ولي علاقۀ او به مرجان چيز ديگري بود و شايد همان عشق مرجان
بود كه او را تا اين اندازه آرام و دست آموز كرده بود . درين مدت همۀ بچه هاي حاجي صمد از آب و گل در
آمده بودند .
ولي آنچه كه نبايد بشود ، شد و پيش آمد مهم روي داد . براي مرجان شوهر پيدا شد ، آنهم چه شوهري كه
هم پيرتر و هم بدگل تر از داش آكل بود . ازين واقعه خم به ابروي داش آكل نيامد ، بلكه برعكس با نهايت
خونسردي مشغول تهيۀ جهاز شد و براي شب عقد كنان جشن شاياني آماده كرد . زن و بچۀ حاجي را دوباره
به خانۀ شخصي خودشان برد و اطاق بزرگ ارسي دار را براي پذيرائي مهمان ها ي مردانه معين كرد ، همۀ كله گنده
ها ، تاجرها و بزرگان شهر شيراز درين جشن دعوت داشتند ...
{پپوله}
{پپوله}
{پپوله}

ساقي 10-14-2009 04:35 PM

داستان داش آ کل
 

{پپوله}

ساعت پنج بعد از ظهر آنروز ، وقتيكه مهمان ها گوش تا گوش دور اطاق روي قاليها و قاليچه هاي گرانبها
نشسته بودند و خوانچه هاي شيريني و ميوه جلو آنها چيده شده بود ، داش آكل با همان سر و وضع داشي
قديمش، با موهاي پاشنه نخواب شانه كرده ، ار خلق راه راه ، شب بند قداره ، شال جوزه گره ، شلوار دبيت
مشكي ، ملكي كار آباده و كلاه طاسولۀ نو نوار ، وارد شد . سه نفر هم با دفتر و دستك دنبال او وارد شدند . همه
مهمان ها به سر تا پاي او خيره شدند . داش آكل با قدمهاي بلند جلو امام جمعه رفت ، ايستاد و گفت :
آقاي امام ، حاجي خدا بيامرز وصيت كرد و هفت سال آزگار ما را توي هچل انداخت . پسر از همه
كوچكترش كه پنج ساله بود حالا دوازده سال دارد . اينهم حساب و كتاب دارائي حاجي است . ( اشاره كرد به سه
نفري كه دنبال او بودند . ) تا به امروز هم هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جيب خود داده ام . حالا ديگر
ما به سي خودمان آنها هم به سي خودشان .
تا اينجا كه رسيد بغض بيخ گلويش را گرفت . سپس بدون اينكه ديگر چيزي بيفزايد يا منتظر جواب بشود ،
سرش را زير انداخت و با چشم هاي اشك آلود از در بيرون رفت . در كوچه نفس راحتي كشيد ، حس كرد كه آزاد
شده و بار مسئوليت از روي دوشش برداشته شده ، ولي دل او شكسته و مجروح بود . گامهاي بلند و لاابالي بر
ميداشت، همينطور كه ميگذشت خانۀ ملا اسحق عرق كش جهود را شناخت ، بي درنگ از پله هاي نم كشيدۀ آجري
آن داخل حياط كهنه و دود زده اي شد كه دور تا دورش اطاقهاي كوچك كثيف با پنجره هاي سوراخ سوراخ مثل
لانۀ زنبور داشت و روي آب حوض خزه سبز بسته بود . بوي تر شيده ، بوي پرك و سردابه هاي كهنه در هوا
پراكنده بود . ملا اسحق لاغر با شب كلاه چرك و ريش بزي و چشمهاي طماع جلو آمد ، خندۀ ساخته گي كرد
داش آكل به حالت پكر گفت :
" جون جفت سبيلهايت ، يك بتر خوبش را بده ، گلويمان را تازه بكنيم "
ملا اسحق سرش را تكان داد ، از پلكان زير زمين پائين رفت و پس از چند دقيقه با يك بتري بالا آمد . داش
آكل بتري را از دست او گرفت ، گردن آنرا به جرز ديوار زد ، سرش پريد ، آنوقت تا نصف آن را سر كشيد ، اشك
در چشمهايش جمع شد ، جلو سرفه اش را گرفت و با پشت دست دهن خود را پاك كرد . پسر ملا اسحق كه بچۀ
زردنبوي كثيفي بود ، با شكم بالا آمده و دهان باز و مفي كه روي لبش آويزان بود ، به داش آكل نگاه مي كرد ،
داش آكل انگشتش را زد زير در نمكداني كه در طاقچۀ حياط بود و در دهنش گذاشت .
ملا اسحق جلو آمد، روي دوش داش آكل زد و سر زباني گفت :
" ! مزۀ لوطي خاك است "
بعد دست كرد زير پارچۀ لباس او و گفت :
" اين چيه كه پوشيدي ؟ اين ارخلق حالا ور افتاده . هر وقت نخواستي من خوب ميخرم "
داش آكل لبخند افسرده اي زد ، از جيبش پولي در آورد ، كف دست او گذاشت و از خانه بيرون آمد . تنگ
غروب بود . تنش گرم و فكرش پريشان بود و سرش درد ميكرد . كوچه ها هنوز در اثر باران بعد از ظهر نمناك
و بوي كاه گل و بهار نارنج در هوا پيچيده بود ، صورت مرجان ، گونه هاي سرخ ، چشم هاي سياه و مژه هاي
بلند با چتر زلف كه روي پيشاني او ريخته بود ، محو و مرموز جلو چشم داش آكل مجسم شده بود . زندگي
گذشتۀ خود را بياد آورد ، ياد گارهاي پيشين از جلو او يك بیک رد ميشدند . گردشهائي كه با دوستانش سر قبر
اينكه از خانۀ خودش ميترسيد . آن وضعيت برايش تحمل ناپذير بود ، مثل اين بود كه دلش كنده شده بود ،
ميخواست برود دور بشود . فكر كرد بازهم امشب عرق بخورد و با طوطي درد دل بكند ! سر تا سر زندگي
برايش كوچك و پوچ و بي معني شده بود. درين ضمن شعري به يادش افتاد ، از روي بي حوصلگي زمزمه كرد :
به شب نشيني زندانيان برم حسرت
كه نقل مجلسشان دانه هاي زنجير است
آهنگ ديگري بياد آورد ، كمي بلندتر خواند :
دلم ديوانه شد ، اي عاقلان ، آريد زنجيري
كه نبود چارۀ ديوانه جز زنجير تدبيري
اين شعر را با لحن نا اميدي و غم و غصه خواند ، اما مثل اينكه حوصله اش سر رفت ، يا فكرش جاي ديگر
بود ، خاموش شد .

{پپوله}
{پپوله}
{پپوله}



ساقي 10-14-2009 04:39 PM

داش آ کل
 

{پپوله}


هوا تاريك شده بود كه داش آكل دم محله سردزك رسيد . اينجا همان ميدانگاهي بود كه پيشتر وقتي دل
ودماغ داشت آنجا را قرق ميكرد و هيچكس جرأت نميكرد جلو بيايد . بدون اراده رفت روي سكوي سنگي جلو در
خانه اي نشست ، چپقش را در آورد ، چاق كرد . آهسته ميكشيد . بنظرش آمد كه اينجا نسبت به پيش خراب تر
شده ، مردم به چشم او عوض شده بودند ، همانطوريكه خود او شكسته و عوض شده بود ، چشمش سياهي
ميرفت ، سرش درد ميكرد ، ناگهان سايۀ تاريكي نمايان شد كه از دور به سوي او ميآمد و همينكه نزديك شد ، گفت :
داش آكل كاكا رستم را شناخت ، بلند شد ، دستش را به كمرش زد، تف برزمين انداخت و گفت :
"ارواي باباي بيغيرتت ، تو گمان كردي خيلي لوطي هستي ، اما تو بميري روي زمين سفت نشاشيدي "
كاكا رستم خندۀ تمسخر آميزي كرد، جلو آمد و گفت :
خ خ خيلي وقته ديگ ديگه اي اين طرفها په په پيدات نيست !.. اام شب خاخاخانۀ حاجي عع عقد كنان است ،
مك توتو را راه نه نه ...
داش آكل حرفش را بريد :
" خدا ترا شناخت كه نصف زبانت داد، آن نصف ديگرش را هم من امشب ميگيرم "
دست برد قمۀ ، خود را بيرون كشيد . كاكا رستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را بدست گرفت . داش آكل
سر قمه اش را به زمين كوبيد ، دست به سينه ايستاد و گفت :
" حالا يك لوطي ميخواهم كه اين قمه را از زمين بيرون بياورد"
كاكا رستم ناگهان به او حمله كرد ، ولي داش آكل چنان به مچ دست او زد كه قمه از دستش پريد . از صداي
آنها دسته اي گذرنده به تماشا ايستادند ، ولي كسي جرأت پيش آمدن يا ميانجيگري را نداشت .
داش آكل با لبخند گفت :
برو، برو بردار ، اما بشرط اينكه اين د فعه غرس تر نگهداري ، چون امشب ميخواهم خرده حسابهاي مانرا پاك
بكنم .
کاكا رستم با مشت هاي گره كرده جلو آمد ، و هر دو به هم گلاويز شدند . تا نيم ساعت روي زمين مي غلطيدند،
عرق از سرو رويشان ميريخت ، ولي پيروزي نصيب هيچكدام نميشد . در ميان كشمكش سرداش آكل به سختي
روي سنگفرش خورد ، نزديك بود كه از حال برود . كاكا رستم هم اگر چه بقصد جان ميزد ولي تاب مقاومتش
تمام شده بود . اما در همين وقت چشمش به قمۀ داش آكل افتاد كه در دسترس او واقع شده بود ، با همۀ زور و
تماشاچيان جلو دويدند و داش آكل را به دشواري از زمين بلند كردند ، چكه هاي خون از پهلويش به زمين
ميريخت . دستش را روي زخم گذاشت ، چند قدم خودش را كنار ديوار كشانيد ، دوباره به زمين خورد بعد او را
برداشته ، روي دست به خانه اش بردند .
فردا صبح همين كه خبر زخم خوردن داش آكل به خانۀ حاجي صمد رسيد ، ولي خان پسر بزرگش به
احوالپرسي او رفت . سر بالين داش آكل كه رسيد ؛ ديد او با رنگ پريده در رختخواب افتاده ، كف خونين از دهنش
بيرون آمده و چشمانش تار شده ، به دشواري نفس می كشيد . داش آكل مثل اينكه در حالت اغما او را شناخت ،
با صداي نيم گرفته لرزان گفت :
دوباره خاموش شد ، ولي خان دستمال ابريشمي را در آورد ، اشك چشمش را پاك كرد . داش آكل از حال
رفت و يكساعت بعد مرد .
همۀ اهل شيراز برايش گريه كردند . ولي خان قفس طوطي رابرداشت و به خانه برد .
عصر همان روز بود ، مرجان قفس طوسي را جلوش گذاشته بود و به رنگ آميزي پروبال ، نوك برگشته و
چشمهاي گرد بي حالت طوطي خيره شده بود. ناگاه طوطي با لحن داشي با لحن خراشيده اي گفت :
" مرجان … مرجان … تو مرا كشتي … به كه بگويم … مرجان … عشق تو … مرا كشت "
اشك از چشمهاي مرجان سرازير شد .
...
..
.
{پپوله}{پپوله}{پپوله}

ساقي 10-14-2009 04:54 PM

عیاری و راستگویی
 
هرقصه را ، مغزی هست


قصه را ، جهت آ ن مغز آورده اند



نه از بهردفع ملالت !


به صورت حکایت ، برای آ ن آ ورده اند


تا آ ن « غرض » در آ ن بنما یند .





« شمس تبریزی »





عیاری و راستگویی



چنین گویند که روزی به کوهستان عیاران به هم نشسته بودند . مردی از در اندر آ مد و سلام کرد و گفت : من رسولم ، از نزدیک عیاران مرو و شما را سلام همی کنند و همی گویند که : سه مسأ لۀ ما را بشنوید ؛ اگرجواب دهید ، ما راضی میشویم به کهتری شما ؛ و اگر جواب صواب ندهید ، اقرار دهید به مهتری ما .


گفتند : بگوی .


گفت : بگویید که جوانمردی چیست ؟ و اگر عیاری به راهگذری نشسته باشد ، مردی بر وی بگذرد و زمانی بود ، مردی با شمشیر از پس وی همی رود به قصد کشتن وی ، از این عیار به پرسد که فلان کس بر گذشت ؟ این عیار را چه جواب باید داد ؟ اگر گوید که نگذشت ، دروغ گفته باشد ؛ و اگرگوید که گذشت ، غمز کرده باشد. و این هر دو در عیار پیشه گی نیست .


عیاران قهستان چون این مسأ له ها بشنیدند ، یک به دیگر نگریستند . مردی در آ ن میان بود به نام فضل همدانی ، گفت : من جواب دهم . گفتند : رواست . گفت : اصل جوانمردی آ ن است که هر چه بگویی بکنی ، و فرق میان جوانمردی و نا جوانمردی ، صبر است . جواب آ ن عیا رآ ن بود که از آ ن جای که نشسته بود ، یک قدم فرا تر نشیند و گوید ؛ تا من ایدر نشسته ام ، کس ایدر نگذشت ، تا راست گفته باشد .



.....



دکترغلام حيد ر «يقين»


.....



ادامه دارد ....




ساقي 10-15-2009 06:30 PM

وریشه جوانمردی ازدیدگاه عیّاران سه چیز بود
 
به نقل ازسایت ویکی ‌پدیا،دانشنامه آزاد



عیّاران گروهی ازجوانمردان بودند که اصول اخلاقی ومبارزاتیِ ویژه ‌ای را برگزیده وجوانمردی را پیشه خودساخته بودند. پیشینة تاریخیِ عیّاران را باید درایران پیش ازاسلام جستجو کرد، اگرچه نه درمنابع تاریخی ایران پیش ازاسلامی ونه درمنابع تاریخی ایران پس ازاسلام به این گروه عطف توجهی نشده است.

آنچه درفرهنگهادرباره واژه عیّارنوشته شده است، حاکی ازآن است که این واژه در برگیرنده مفهوم چالاکی وشجاعت وجوانمردی است.

مرحوم ملک الشعرای بهاراعتقاد داشته است که لفظ عیّارهمان « ا‌ییار» فارسی و « ادییار» پهلوی است. برخی نیزواژه عیّاررا مترادف دزد وطراروشبرودانسته اند، اگرچه این نامها عمدتاً ازسوی مخالفان آنان به آنها داده شده است.

ازمنابع بسیارمهمی که درباره عیّاران آگاهیهایی دراختیارمامیگذارد،« قابوسنامه امیرعنصرالمعالی وسمک عیّار فرامرزبن خداداد بن عبدالله الکاتب الارجانی» میباشد.

آنچنانکه درآن کتابها و برخی کتب دیگرمیخو‌‌انیم،عیّاران بسختی به اصول خود که اصول جوانمردان بود پایبند بودند وهرکس آن اصول را زیرپامیگذاشت به شدت کیفرمیدید. اصل وریشه جوانمردی ازدیدگاه عیّاران سه چیز بود:

یکی آنکه هرچه گویی بکنی
ودیگر آنکه خلاف راستی نگویی
وسوم آنکه شکیب را کاربندی.

اماآن اصول عملی که درطول زندگی خود به کارمیگر‌فتند،عبارت بودازرازداری راستگویی،یاریِ درماندگان،عفت، فداکاری،استغناوبی نیازی، دوستِ دوست بودن و دشمنِ دشمن بودن، بیباکی ودلیری،دعوی نکردن، بازجست نکردن ازکارکسان، پیمان ‌داری، سوگند نشکستن، غمازی نکردن، گشاده دستی.
روزگارصفاریان اوج درخشش فعالیت عیّاران بوده است،اگرچه بعدازصفاریان نیزفعالیت عیّاران متوقف نشده است. نجم دایه درمرصادالعباد،عیّاری را یکی ازمراحل سیروسلوک شمرده است وحافظ ومولاناوعطارخصایل عیّاران راستوده‌ اند.....





..

دانه کولانه 10-15-2009 08:09 PM

خب من دوست دارم همه ی اینا رو بخونم وقت ندارم چی کار کنم ؟
_:2:
مرسی ساقی ....

ساقي 10-16-2009 03:49 PM

سعي کن اول بخوني بعد تشکر بزني، مرسي دونه{پپوله}

ساقي 10-16-2009 04:05 PM

منشاء واژه لوطي ولوطيگري
 
منشاء واژه لوطي ولوطيگري

آيامیدانيد جوانمرد قصاب كی بود واصلاً «جوانمرد» چه كسي است ولوطي به چه كسي

ميگويند و« داش مشدي » ها چگونه آدمهای بودند وخلاصه ريشه اين باورازكجاست؟
اگركسي نسبت به ضعيف ترازخود ظلم وجورروا بدارد،به اوميگوئيم عمل اوبه دور ازجوانمردي است واگركسي « دست به جيب » باشد وبذل وبخشنده درجامعه معرفي شود، ميگوييم، لوطي. حالا لوطي كيست وجوانمردچه خصائل وخصائصي دارد، به سراغ تاريخ میرويم .

ميگويند كلمات امروزي جوانمرد و ديروزي لوطي، ريشه دركلمه عيّاري دارد و سر سلسله آنها يعقوب ليث صفاراست .

يعقوب پسرليث رويگرزاده قرنين زرنگ وازعيّاران سيستان بود. . . يعقوب ازقرنين به شهرستان (زرنج) آمد وپيشه رويگري به روزي پا نزده درهم قبول مزدوري كرد، اما طبع بلندوهوش سرشارش مانع ازاين بود كه بدين شغل حقيربگذراند. ازاينروبه عيّاران پيوست، ولي درعيّاري و دزدي نيز جانب انصاف نگهميداشت وبزرگي همت وبخشندگي خويش را نشان میداد .

يعقوب مدارج ترقي را به سرعت طي كردوسيستان را مسخرساخت وبا فتوحات بسيار لرزه براندام خلفاي عباسي انداخت. درجنگي كه ميان سپاهيان اووخليفه درگرفت، به حيله اي شكست خورد و به رغم اين، تقاضاي صلح و سازش خليفه را ردكرد وگفت :

« قدري نان خشك، ماهي و تره پيش آوردند. رسول را گفت به خليفه بگومن رويگرزاده ام وخوراك من همين است و اين حكومت ودولت ازراه دلاوري به دست آورده ام وتا خاندانت برنيندازم ازپاي ننشينم.

اگرمردم ازجانب من آسوده شدي، اگرماندم سروكارت با اين شمشيراست واگرمغلوب شدم به سيستان بازميگردم و به اين نان خشك وپياز بقيه عمررا به انجام ميرسا نم .»

اعتقاد عيّاران سيستاني غارت اموال اغنيا وتقسيم آن بين فقرابود؛ چون آنان اعتقاد داشتند اغنيا با مكيدن خون فقرا به مال دنيا دست يافته اند وبايد به زورمال ومنال آنها را ازدستشان خارج كرد و به مستحقان رساند. اين عقيده واعتقاد، درديگركشورها نيزريشه اي همچون فرهنگ ما دارد.ساموراييها درژاپن و داستان معروف «رابين هود» شباهتهاي
بسياري با داستانهاي روايت شده براي عيّاران، دارد .

اينگونه اعتقادات بعدها به شكل ديگري نيزرخ نمود، ودرگودزوخانه وميدان كشتي گذاشت، جوانمردي و لوطي گري زبان ديگري يافت وافسانه پورياي ولي، شكل ديگري از ضعيف نوازي را جلوه گرساخت .

پهلوان محمود خوارزمي ملقب به پورياي ولي وقتالي . . شجاعي عارف بود.داستان پورياي ولي آنقدرمشهوراست كه نيازبه بازگويي مجدد ندارد وباورعيّاران سيستان وعمل پورياي ولي واقتدا به مولاي متقيان علي(ع) به عنوان مظهرجوانمردي، طي قرون و اعصارفرهنگ جوانمردي ولوطيگري رامتجلي ساخت و شايد بتوان گفت فرهنگ لوطيها دردوره صفويه شكل گرفت .

عبارت « لوطي » درفرهنگ ما معنايي دوگانه ودرعين حال متضاد دارد. درفرهنگ دهخدا، لوطي منسوب به قوم لوط دانسته شده وكلمه لوطيگري به معناي جوانمردي و بخشندگي وآزادگي آمده است .

حال چگونه كلمه لوطي بارمنفي دارد ولوطي گري بارمثبت، بايد اين تغييرمعنا را در اصطلاح شدن آن جستجوكرد. درحاليكه عبارتهاي آشنايي؛همچون لوطي بازي، لوطي خورشدن، به معناي سبكسري وتاراج رفتن آمده است.

هرچند گاهي كلمه«لات» مترادف لوطي نيزآمده، ولي معناي آن « آنكه هيچ ندارد، سخت بي چيز وبي سروپا و سخت رذیل » آمده است ...
عبدالله مستوفي نيزاخلاق « داشهاي طهران » را اينگونه ذكر ميكند :

- خوردن از دسترنج خود.
- احترام نسبت به بزرگتر.
- محبت ومهربا ني با كوچكتر.
- دستگيري ازضعيف.
- كمك به مردمان درمانده وعفيف و پاكدامن.
- تعصب كشي ازافراد جمعيت واهل كوچه ومحله وبالاخره شهروولايت وكشور.
- فداكاري و ركي و بي وايي
- حق گويي و حمايت ازحق
- بي اعتنايي به ماده
- عدم تحمل تعدي و بي حسابي،

« لوطي » درمعناي لغوي مذموم است، اما فقط ما آدم بخشنده را لوطي ميدانيم وهرگزدر
هيچ كجاي تاريخ من نخواندم كه يعقوب ليث را به خاطرطراري وراهزني اش، سرزنش كنند.

عيّاران ولوطيهاي واقعي،ريشه درفرهنگ مادارند،باهمه تضاد درگفتارورفتارشان. وقتي حكومتها دراعاده امنيت وحراست ازمردم كوتاهي ميكردند، طبيعي بودكه مردم خود به فكربيفتند وآنگاه بود كه اشخاص همچون لوطي وپهلوان و. . . جلوه گرميشدند وازضعفا دربرابراغنيا حمايت ميكردند. شايد ما نتوانيم اين واقعيت را درك كنيم،اما شرايط حاكم برهرزمان ومكان، بسياري ازمعضلات را قابل هضم میسازد .




..

ساقي 10-16-2009 04:13 PM

یعقوب لیث
 
سیرت سرهنگ عیّاران
یعقوب لیث



ازبا ب جوانمردی وآزاد گی ، هرگز عطا از هزار دینار و صد دینارنداد ، و ده هزار و بیست هزار و پنجاه هزار و صد هزار دینار و درهم بسیار داد ، و پانصد هزار دینار داد عبدالله ابن زیاد را که نزدیک او آ مد .


واز با ب حفاظ ، هر گز تا او بود به وجه نا حفاظی به هیچ کس ننگر ید ، نه زی زن ، نه زی غلام . یک شب ، به مهتاب ، غلامی را از آ ن خویش نگاه کرد ، شهوت بر او غا لب شد . گفتا چه باشد ؟ توبت کنم و غلام آ زاد کنم ، باز اند یشه کرد که این همه نعمت ایزد است ، نشاید .



به آ وازی بلند بگفت : " لا حول و لا قوة الا با ا لله العلی العظیم . " تا همه غلامان بیدار شدند ، او باز گشت . بامدادان همه به سرای غمگین بودند ، کسی ندانست که چه بوده است . فرمان داد که : " سبکری را به نخاس برید . " خادم ، سبکری را گفت : زی نخاس باید رفت ، به فرمان ملک .


سبکری غلام گفت : فرمان اوراست ؛ اما جرم من پیدا با ید کرد که چه باشد ؟ خادم پیش رفت و بگفت : یعقوب گفت : " نه بس باشد جرم او که من . . . " سبکری گفت : اندر این نه خرد باشد و نه حمیت که مرا چنان خداوندی دارد که چند ین نگرش کند ، به دست کسی افکند که خدای داند و بر من نا حفا ظی کند .



یعقوب را بگفتند ، و گفت : " بگزارید ، اما جعد و طره او باز کنید و مهتر سرای کنید و نخواهم که نیز پیش من آید ." بکردند و اندرپیش او نیا مد ، تا آ ن روز که امیر پارس فرمان یافت . گفت : کی شاید آ ن شغل را ؟ گفتند : سبکری که مرد با خرد است . عهد نبشتند و خلعت دادند . سبکری گفت که : بنده می برود ، نداند که حال چون باشد و سپیدی به ریش اندر آ ورده ، دستوری دیدار خواست و اندر پیش او شد و او را بنواخت و باز گردانید .



اما اندرعد ل چنان بود که بر خضرای کوشک یعقوبی نشستی تنها ، تا هر که را شغلی بودی ، به پای خضرا رفتی و سخن خویش بی حجاب با اوبگفتی ، و اندر وقت تمام کردی ؛ چنانکه از شریعت واجب کردی .



اما اندر عنا یت بر آ ن جمله بود و تفحص کار و تجسس که : روزی بر آ ن خضرا نشسته بود . مردی بدید به سر ( کوی سینک ) نشسته ، و از درد ، سر به زاند نها ده ، اندیشه کرد که آ ن مرد را غمی است . اندر وقت ، حاجبی را بفرستاد که آ ن مرد را پیش من آ ر . بیا ورد . گفت : حال خویش بر گوی . گفت : ملک فرما ید تا خا لی کنند . فرمود تا مردمان برفتند .



گفت : " ای ملک ! حال من صعب تر از آ نست که بر توانم گفت . سرهنگی از آ ن ملک ، هر شب یا هر دو شب بر دختر من فرود آ ید از بام . بی خواست من و از آ ن دختر ، و ناجوانمردی همی کند و مرا با او طا قت نیست . " گفت : لا حول و لا قوة الا بالله ! چرا مرا نگفتی ؟ برو به خانه شو . چون او بیا ید ، ا ینجا آ ی به پای خضرا . مردی با سپر و شمشیربینی ، با تو بیا ید و انصاف تو بستاند ؛ چنانکه خدای فرموده است ، ناحفا ظان را .


مرد برفت . آ ن شب نیا مد ، دیگر شب آ مد . مردی با سپر و شمشیرآنجا بود . با او برفت و به سرای او شد ، به کوی عبد الله به در پارس ، و آ ن سرهنگ اندر سرای آ ن مرد بود . یکی شمشیربر تارکش بزد و به دو نیم کرد و گفت : چراغی بفروز . چون بفروخت ، گفت : آبم ده . آ ب بخورد ، گفت : نان آ ور . نان آ ورد و بخورد . مرد نگاه کرد ، یعقوب بود ، خود به نفس خود .



پس این مرد را گفت : با الله العظیم که تا با من این سخن بگفتی ، نان و آ ب نخوردم و با خدای نذر کرده بودم که هیچ نخورم ، تا دل تو از این شغل فارغ کنم . مرد گفت : اکنون این را چه کنم ؟ گفت : برگیر او را . مرد بر گرفت ، بیرون آ ورد . گفت : ببر تا به لب پارگین ، بینداز . بیفکند . گفت : تو اکنون باز گرد . بامدادان فرمود که منادا کنید که هر که خواهد سزای نا حفا ظان بیند ، به لب پارگین شوید و آ ن مرد را نگاه کنید .



اما اندر دها ، به آ ن جا یگاه بود که مردی دبیر فرستاد از نشا بورکه به سیستان رو، احوال سیستان معلوم کن و بیا مرا بگوی . مرد به سیستا ن آ مدو همه حل و عقد سیستان معلوم کرد و نسخت ها کرد و باز گشت . چون پیش وی شد ، گفت : به مظا لم بودی ؟ گفتا : بودم . گفت : هیچ کس از امیر آ ب گله کرد ؟ گفت ، نه . گفت : الحمد لله . گفت به پای چوب عمار گذشتی ؟ گفتا : گذ شتم . گفت : کودکان بودند آ نجا ؟ گفت : نه . گفت : الحمد لله . گفت : به پای مناره کهن بودی ؟ گفتا : بودم . گفت : روستا ییان بودند ؟ گفت : نه . گفت : الحمد لله .



پس مرد خواست که سخن آ غاز کند و نسخت ها عرضه کند . یعقوب گفت : دانستم ، بیش نبا ید . مرد بر خاست ، پیش ( شا هین بتو ) شد . قصه باز گفت . شاهین گفت : تا بر رسیم . پیش امیر شد ، گفت : این مرد خبر ها آ ورده است ، باید که بگوید . گفتا : همه بگفت و شنیدم . کار سیستان اندر سه چیز بسته است : عمارت و الفت و معاملت . هر سه بر رسیدم . . .



و دیگر هر گز بر هیچ کس از اهل تهلیل که قصد او نکرد ، شمشیر نکشید و پیش تا حرب آ غاز کردی ، حجت ها بسیار بر گرفتی و خدای را گواه گرفتی و به دار الکفر حرب نکردی ، و چون کسی اسلام آ وردی ، مال و فرزند او نگرفتی و اگر پس از آ ن مسلمان گشتی ، خلعت دادی و ما ل و فرزند او باز دادی . دیگر آ ن که اندر ولا یت خویش هر که را کم از پانصد درم وسعت بودی ، از او خراج نستد ی و او را صد قه دادی .




حکا یت : جوانمرد مهمان نواز




قیس بن سعد بن عباده را گفتند : هیچکس را دیدی از خویشتن سخی تر؟ گفت : دیدم . اندر با دیه ، نزدیک پیر زنی فرو آ مدم . شوهرزن حا ضر آ مد . زن او را گفت : مهمانان آ مده است . مرد اشتری آ ورد و بکشت و ما را گفت : شما دانید .



دیگر روز اشتری دیگر آ ورد و بکشت و گفت : شما دانید ، با این ما گفتیم از آ نکه دی کشته بود ، اندکی خورده شدست ، گفت : ما مهمانان خویش را گوشت باز مانده ندهیم . دو روز نزدیک وی بودیم یا سه روز و باران می بارید و وی همچنان میکرد . چون بخواستیم آ مدن ، صد دینار اندرخانه وی نها دیم ، و آ ن زن را گفتیم ، عذر ما اندرو بخواه و ما برفتیم .



چون روز بر آ مد ، باز نگریستیم ، مردی را دیدیم که از پی ما همی آ مد و بانگ میکرد که باز ایستید ، ای لئیمان ! بهأ میزبانی میدهید ما را ، وگفت : زر خویش بستانید و الاهمه را به نیزه تباه کنم . زر باز داد و باز گشت ...









..

ساقي 10-16-2009 04:29 PM

رندان خرابات
 
رندان خرابات

گویند که : یکی را از فتیان ، درهمی نقره در چاه مبرزی افتاد . مبلغ سیزده دینار خرج کرد ، و آ ن درهم را بیرون آ ورد . سبب آ ن از او پرسیدند . گفت : نام حق تعا لی بر آ نجا نبشته بود ، از برای حرمت نام حق روا نداشتم که آ ن درهم در مبرز بماند ، و این معنی را اثری تمام است و اکثر مردم از آ ن غافل اند .
مشهور است که بشر حافی - در اول به غا یت فاسق و بیباک بود. روزی سر مست و های هوی کنان بر عادت مستان در خرابات میگذشت . در راه کاغذ پارۀ دید افتاده ، وا لله و محمد و علی بر آ نجا نبشته . با خود گفت : بی حرمتی ها بسیار کردم و در معصیت افراط نمودم ، نا مردی بود از نام دوست در گذشتن . آ ن کاغذ پاره را بر داشت و ببوسید و بر چشم نهاد و پارۀ مشک از جیب بیرون آ ورد وبا آن ضم کرد و درمسجدی رفت و با امام آ ن مسجد سپرد .
در شب حسن بصری - رحمة ا لله علیه - به خواب دید که بر خیز و پیش ( بشر) رو و با او بگو که : " عظمتنا فعظمناک و طیبت اسمنا فطیبناک " حسن چون روز شد از احوال بشر پرسید ، نشان او به خرابات دادند . حسن بر در خرابات آ مد . آ واز داد که بشرکدام است ؟
بشر که سر مست خفته بود ، بیدار کردند و گفتند : حسن بصری بر در است و ترا می طلبد . بشر بر خاست و ترسان و لرزان پیش حسن آ مد . حسن بر خاست ، و او را در کنار گرفت و آ ن پیغام بگزارد . بشر چون آ ن سخن بشنید ، شهقۀ بزد و سر در بیابان نهاد و مدت چهل سال پای برهنه به عرفه میرفت و هر سال حج میگزارد . با او گفتند : چرا پای برهنه میروی ؟ گفت : زمین بساط حق است ، بشر کی باشد که بر بساط او با کفش رود . و نظم هذا المعنی مولانا سمنانی :

پرسید یکی ز بشر حافی کای دوست
بهر چه برهنه پائیت عادت و خوست
گفتا که جهان مسند شاه هست همه
بر مسند شاه کفش بردن نه نکوست
...
...

ساقي 10-16-2009 05:00 PM

داستان سمک عيار
 




ســـــــــمـــــــــــــک عــــــــيــــــــــار







داستان سمک عيار مربوط است به سرگذشت خورشيد شاه فرزند مرزبانشاه ، سلطان شهر حلب که دلباخته دختر فعفور شاه ، شاه چين بود.


خورشيد شاه به جهت پيدا کردن معشوقه اش که مه پری نام دارد به سرزمين ماچين ميرود و در آنجا درگير جنگی بزرگ و دامنه دار با پادشاه ماچين ميگردد ، اما در همه جا ياری و کمک عيار پيشهً بنام سمک است که او را از بدبختی ها و بندی و اسيری ها نجات می دهد و پيروزمندانه برميگرداند.



درحقيقت می توان گفت که اين داستان دربارهً کار روايی های ، سمک عيار و جوانمردان و عياران ديگر ، مانند : شغال پيل زور ، روزافزون ، گلمبوی گلرخ ، هرمزکيل ، شاهک ، سرخرود ، آتشک ، سرخ کافر ، فرخ روز و صدها زن و مرد عيار پيشه و جوانمرد است که توسط فرامرز بن خدا داد بن عبدالله الکاتب الارجانی با نثری ساده ، روان و زيبای ادبی نوشته شده و توسط استاد پرويز ناتل خانلری در چند جلد در ايران منتشر گرديده است.



دراين داستان ، قهرمان اصلی ، سمک است که در آغاز کار يکی از جمله چاکران و شاگردان سرهنگ جوانمرد يعنی شغال پير زور ، بشمار ميرود. در آغاز داستان می خوانيم که گروهی از جوانمردان و عياران در اطراف رئيس و سرهنگ خويش جمع آمده اند و دروازهً خانهً خويش را بروی تمام مسافران و درماندگان و پناهندگان باز داشته اند و از هيچگونه کمک و ياری به محتاجان و مصيبت رسيدگان دريغ نمی کنند و اين ياری و مددگاری شان برای شاه و گدا يکسان است.



دراين داستان می بينيم که سمک عيار مرديست ميانه قد و لاغر اندام که از نگاه ظاهری خود با مردم عادی فرقی ندارد ، مگر تمام سجايا و منش های نيک انسانی همچون شجاعت ، مروت ، مهمان نوازی ، مردم دوستی ، زينهار داری ، شکسته نفسی و فروتنی در وجود او جمع شده و تمام مشکلات را به نيروی تدبير ، عقل و خرد خويش ، حل ميکند. سمک که خود از ميان توده های مردم برخاسته است ، مرديست مردمدار که آنچه بگويد ، انجام ميدهد و با ياران خويش صادق الوعده ، راستکار ووفادار بوده و از چاپلوسی و مردم فريبی و دروغ گويی بيزار است.



از نگاه سمک عيار : " مرد عيار پيشه بايد که عياری داند و جوانمرد باشد و به شبروی دست داشت و عيار بايد در جنگ استاد بود و بسيار چاره باشد و نکته گوی باشد و حاضر جواب . سخن نرم گويد و پاسخ هرکس تواند داد و در نماند و ديده ناديده نکند و عيب کسان نگويد و زبان نگاه دارد و کم گويد ، با اين همه درميدان داری عاجز نبود و اگر وقت کاری افتد ، در نماند. " و به همين دليل است که بعد ها همه سران ،جوانمرد و عيار پيشه ، حتی استادش شغال پيل زور ، او را به سرهنگی می پذيرد و تمامی عياران از جملهً شادی خوردگان و شاگردان او بشمار ميآيند.



بدين گونه ديده ميشود که سيمای سمک عيار به تمام قواعد اخلاقی و کار کرد و عمل عياران قديم جواب ميدهد و درين داستان ميتوان نمونهً کامل ادبيات جوانمردی را بدون کم و کاست دريافت و درين مورد محقق و پژوهشگر شناخته شدهً تاجيک ، دوکتور قربان واسع ، درست و برحق گفته است که : " جهت و دلپذيری اثر مذکور که بدون شک نمونهً عالی ادبيات جوانمرديست ، در نطق و لطف بيان سمبول جوانمردان صورت پذيرفته است ، مولف و مرتب کنندهً اثر در بين حادثات وواقعات و جان بازی ها و جانفشانی های جوانمردان چنان با ذوق و شوق خاصه بحث بميان می آورد که خواننده را از آغاز تا انجام شيفته خود گرداند. پس سوالی به ميان می آيد که سبب شيفته گرديدن خواننده از مطالعهً اين اثر درچه است؟ بی شبه سبب نخستين و عمدهً دلپذير اين اثر به طرز زندگی جوانمردان و رويهً مردانه آنان و همچون دستور مکمل آيين جوانمردی بودن سمک عيار است. "



بدون شک راز پيروزی و محبوبيت سمک عيار را بايد در جوانمردیها و فضايل اخلاقی او جستجو کرد و به همين دليل است که سمک در تمام شهرها به جوانمردی و پاکبازی و شجاعت و مروت و مردم دوستی و نيک انديشی مشهور و معروف است و کار هايی که انجام ميدهد به خاطرنام است نه بخاطر نان ، و از آنجا که ميخواهد خودش را معرفی کند ، بدينگونه ياد کردی دارد : " مردی ناداشت و عيار پيشه ام ، اگر نانی يابم بخورم و اگر نه ميگردم و خدمت عياران و جوانمردان ميکنم و کاری اگر ميکنم ، آن برای نام ميکنم ، نه از برای نان ، و اين کار که ميکنم از برای آن می کنم که مرا نامی باشد.



در داستان سمک عيار تمام عياران و جوانمردان چه زنان باشد و چه مردان ، به همه اصل های اخلاقی و انسانی و اجتماعی و مردمی معتقد و پايبند اند. آنها راز دوستان را حفظ ميکنند ، راستگوی و راست کردار و راست پندار اند و به گفتهً داکتر جعفر محبوب سمک : " حتی يک نمونهً دروغ گويی و سست عهدی و پيمان شکنی ، جبن و آزمندی و زر پرستی و بی ناموسی و ناسپاسی و نمک خوردن و نمکدان شکستن ، حتی در ميان عياران گروه مخالف ، ديده نمی شود و مرتکبان اين اعمال در نخستين وهله از جمله عياران و جوانمردان طرد می شوند و در برابر ناسپاسی و بدکرداری خويش مجازات هولناک و عبرت انگيز، تحمل می کنند."



و بهچنين دليل است که خواننده و شنوندهً داستان سمک و ديگر عياران و جوانمردان باشد دراين مورد داکتر غلام حسين يوسفی چه خوب و زيبا نوشته است ، که : " بهترين فايده ای که در زمينه مطالعات اجتماعی ازاين کتاب حاصل می شود ، پی بردن به سازمان های عياری ، اصول تربيت ، اخلاق و رفتار ، آداب و رسوم و مقررات ، سلسله مراتب عياران ، اسباب و ابزار کار ، چاره گيری ها و تدبير ها ، مقام اجتماعی و پيوستگی آنها با يکديگر در شهرها و کشورهای مختلف است.



باتوجه به داستان سمک عيار ، ميتوان اين صفات را از جملهً برازنده ترين ويژه گی های عياران و جوانمردان ، دانست ، بدينگونه :


ـ بی اجازت درآمدن در خانه جوانمردان ، ناجوانمرديست.


ـ مردی آنست که سخن راست گويند و سخنی گويند که بتوانند.


ـ جوانمردان دروغ نگويند ، اگر سرايشان در آن کار برود.


ـ عياری به بد دلی نتوان کرد.


ـ مردی آنست که چون درکاری خواهد رفتن ، بيرون آمدن را طلب کند.


ـ دروغ گفتن شرط جوانمردان نيست.


ـ همه جوانمردی مراد مردم به حاصل آوردن است.


ـ مردان سخن بسيار نگويند.


ـ سر جوانمردی امانت نگهداشتن است.


ـ درطريق جوانمردان طعام مقدم بر کلام است.


ـ سستی در کار نمودن نه از جوانمردی است.


ـ دعوای مردی کسی بايد بکند که به جای آرد.


ـ نام مردان در سر تيغ مردان باشد.


ـ اصل مردی حريف شناختن است .


ـ سر جوانمردی ها نان دادن است.



اما آنچه که من اميدوارم ، بيش از هر چيز ديگر درخوانندهً داستان سمک عيار اثربنهد جاذبه مردانگی و انسانيت و دليری و بزرگواری و مردم دوستی ( سمک ) است که در سراسر کتاب انسان را بسوی متعالی شدن می کشاند ، چه حاصلی ارجمندتر و بهتر از آن ، که کسی را با خواندن داستانی ، اين همه جوانمردی را به پسندد و بستايد و شايد هم که اين آيين انسانی و مردمی را پيشه کند و به گفتهً فردوسی پاکزاد :





به نام نيکو اگر بميرم رواست


مرا نام بايد که تن مرگ راست








...{پپوله}...







ادامه دارد ....




سمک عیار ، جلد اول

ساقي 10-20-2009 09:56 PM

معنا و مفهوم عيار از ديد فرهنگ نگاران و شاعران
 





معنا و مفهوم عيار از ديد فرهنگ نگاران و شاعران





زان طرهً پر پيچ و خم ســــــهل است اگر بينم ستم


از بند و زنجيرش چه غم ، آن کس که عياری کند





حافظ






دراين مورد ميتوان گفت که واژه عيار با وجود آنکه ( ع) عربی دارد ، مگر اين کلمه عربی نيست ، بلکه گمان ميرود که اصل آن از لغت ( ايار ) پهلوی آمده باشد. اين کلمه را در بعضی کتابها به شکل ( اديوار) و " ايار " به تشديد نيز نوشته اند که بعدها به " ايار " تبديل گرديده و در زبان دری " يار " به حذف الف گفته اند و آنگاه که عرب ها به درون اين آيين و مسلک مردمی داخل شدند ، اين کلمه را معرب ساخته وواژه " اريوار " را به عيار تببديل کرده اند.



دانشمند شناخته شدهً ايران دوکتور محمد معين در جلد چهارم برهان قاطع آنجا که در بارهً کلمه عيار بحث ميکند ، دراينمورد نوشته است که : " کلمه عيار معرب مصنوعی ( يار ) است که معنی جوانمرد را ميدهد و تازی ها جوانمردی را فتوت و جوانمرد را فتی می گويند."



ملک الشعرا بهار نيز در سبک شناسی نوشته است که عيار کلمهً عربی نيست و اصل آن " اذيوار " پهلوی بوده و بعدها معرب گرديده است. بهار معتقد است که عياری و عيار پيشگی در خراسان زمين زمينهً تاريخی دارد و عياران سابق مانند احزاب امروزی ، دارای سازمانهای بوده اند با اهداف و مرام های مشخص اجتماعی ، اخلاقی و سياسی که در ششهر های بزرگ خراسان تشکيلات منظم اداری داشتند و لباس شان نيز مخصوص به خود شان بود و اصل کار شان برجوانمردی و فداکاری و حمايت از مظلومان بوده است که جميعت فتييان يا حزب فتوت در واقع نوع اصلاح شدهً اين سازمان عياری است.



واژهً عيار در زمانه های مختلف آنهم در معاملات اجتماعی به معنا های گوناگون به کار ميرفته است. آنانی که قدرتمند ، ظالم و ستمگر بودند ، هميشه مورد خشم و نفرت عياران و جوانمردان قرار ميگرفتند و به همين دليل است که از نگاه ثروتمندان ، عياران مردمی بودند دزد و دغل. اما شخصيت عياران از نگاه مردم ناتوان و تهيدست از روی قدردانی ، ديده ميشود و عياران هميشه پشتيبان ستمديدگان و بيچارگان بودند. از ديد اين مردم ، عياران جميعتی بودند که به درد شان رسيدگی کرده و دست ظالمان و ستمگران را از سر شان کوتاه ساختند.



اين دو مفهوم متضاد که ياد کرده آمد ، بعدها در تمام کتابها ، فرهنگ ها و لغت نامه ها ، بازتاب يافته و چهرهً عياران را به گونه های مختلفی نمايان ساخته است.



درفرهنگ انندراج آمده است که عيار به تشديد " يا " در اصل به معنی شخصی ميباشد که در جنگ با خود سلاح و جامهً مخصوص داشته و کار های مخفی انجام داده بتواند و مجانا به معنی ذوفنون و استاد کار بوده و نيز به معنای اسپ به نشاط و شير درنده و مردم بی باک و شبرو را گويند.



علی اکبر دهخدا در لغت نامهً خويش نوشته است که عيار به کسی گويند که بسيار آمد و شد کند و نيز مرد ذکی و به هر سو رونده ، بسيار گشت و تيز و خاطر را هم گفته اند.



درفرهنگ فارسی معين آمده است که عيار به معنی زيرک ، چالاک ، جوانمرد و طرار و عياری به معنای حيله بازی ، جوانمردی و مکاری. بنا به عقيدهً معين ، آيين عياری از خود اصول و راه و روش زندگی به ويژه دارد که بعدها با تصوف اسلامی در آميخته و به شکل فتوت در آمده است.



غير از معانی که ذکر شد ، معنا ها و تعبيرهای ديگری نيز برای واژهً عيار آمده است و از آن جمله است معنا هايی که ياد کرده آيد


عيار به معنا مرد بسيار متحرک و شتر بسيار جولان و بسيار حرکت ، مرد گريزنده ، آنکه به هر سو رود از نشاط ، مرد بسيار طواف ، ولگرد ، تندرو ، مرد زيرک ، طرار، حيله باز ، تردست ، مردی که نفس و خواهش خود را رها کند ، چالاک ، سريع السير، همه جايی ، مرد فريبنده ، جاسوس ، رند ، تيز فهم ، باهوش و نيز عيار يکی از نامهای شيراست و برشجاع اطلاق می شود و گاهی به نام شاطر نيز ياد ميکنند.



به همينگونه اگر ديوان اشعار شاعران کلاسيک ادب فارسی را تحت مطالعه قراردهيم ، می بينيم که اين دو مفهوم متضاد که در لغت نامه ها و فرهنگ ها آمده است ، در لابلای اشعار اکثر شاعران نيز بازتاب يافته و شاعران اين کلمه را به معنا های گوناگون به کار برده اند.



نگارنده مورد بکاربرد اين کلمه را در شعر اکثر شاعران ادب فارسی چون ، فردوسی ، منوچهری ، قطران تبريزی ، فخرالدين اسعد گرگانی ، ناصر خسرو ، مسعود سعد سلمان ، حکيم سوزنی ، خلقانی ، نظامی گنجوی ، شيخ فريدالدين عطار ، مولاناجلال الدين محمد بلخی ، عراقی ، مصلح الدين سعدی شيرازی ، کمال خجندی ، شمس الدين محمد حافط ، صائب تبريزی ، صبوحی ، بابا فغانی شيرازی و پروين اعتصامی از نظر گذرانده است.


همچنانکه می خوانيم :



از رودکی


کس فرستاد به سراندر عيار مرا


که مکن ياد به شعر اندر بسيار مرا




از فردوسی


همان نيزشاهوی عيار روی


که مهتر پسر بود و سالار اوی





ازمنوچهري


دست درهم زده چون ياران در ياران


پيچ در پيچ چنان زلفک عياران







abadani 10-20-2009 10:03 PM

در مورد وجه تسمیه لوطی آمده که این اسم برگرفته از قوم لوط است بدلیل کردار بدشان و از آنجا که مرد بودند فاعلان آن فعل خبیث صفت لوطی هم بنوعی بمعنای مرد (از لحاظ جنس مذکر بودن) اطلاق می شده که بعدها به معنای جوانمرد تطور یافته است.

ساقي 10-20-2009 10:10 PM

ممنون از توضيحت
تطور يعني تغيير؟

دانه کولانه 10-21-2009 12:05 AM

مرسی خیلی خوب بود...
در کنار لوطی که مفهموی مثبت داره
مفهوم منفیش رو ابادانی اشاره ای کرد منم عرض کنم در زبان کردی
لوطی فقط اون نگرش منفیش رو داره
لوطی به کسی میگن که الواط (لات و لوت)_اینها همه باید بهم ربط داشته باشه_ باشه

ببینین یه تصوری از کسی که کار موسیقی میکنه در دوران قاجار و شاید اوئل پهلوی در میان مردم بوده که که اصلا هنر موسیقی رو هنر نمیدونستند میگفتند فلانی مطربه مطربی و مسخرگی رو پیشه کرده
خوشبختانه الان دیگه اینطور نیست هرچند مشکلاتی هست
ولی اون تصور مردم از هنرمند الان به نام لوطی در زبان ما هست منتهی نه به هنرمندا..
ما برای هنرمندا خیلی بیشتر از اینا ارزش قائلیم و واژه اختصای ماموستا برای اساتید موسیقی رو به کار میبریم ولی به کسایی که همون مطربی و مسخرگی رو پیشه کنند و جلف باشن و جلف بخونن لوطی میگیم...
اینه که در کردی هم لوطی به معناییی غیر از جوانمرد به کار میره...

abadani 10-21-2009 08:48 AM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط ساقي (پست 76916)
ممنون از توضيحت
تطور يعني تغيير؟

خواهش مي کنم بله همينطوره يعني از طوري به طور ديگري شدن

abadani 10-21-2009 08:51 AM

[quoteما برای هنرمندا خیلی بیشتر از اینا ارزش قائلیم و واژه اختصای ماموستا برای اساتید موسیقی رو به کار میبریم
ممنون دونه جون مدتها بود مي خواستم بفهمم ماموستا يعني چي گويا يکي از شخصيتهاي کردي که چندي قبل ترور شده بود ماموستا خوانده مي شد که من تا حالا فکر مي کردم اسمش هست

abadani 10-21-2009 09:39 AM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط ساقي (پست 75444)
سعي کن اول بخوني بعد تشکر بزني، مرسي دونه{پپوله}

:21:

ساقي 10-21-2009 01:34 PM

راستش منم نميدونستم کيه ولي هميشه در فيس بوک عکسهايي از ماموستا هیمن ميديدم که اونم نميدونم کيه؟
دونه ميشه بيشتر از ايشون بگيد لطفا
خب راست گفتم ديگه اول بخونيد بعد تشکر يا ... بديد


;)

ساقي 10-22-2009 06:47 PM

صفات عیاران و جوانمردان
 


صفات عیاران و جوانمردان




من مردی ناداشت و عیار پیشه ام،اگرنانی یابم، بخورم ، وگر نه ، میگردم و خدمت عیاران جوانمرد میکنم ، کاری اگرمیکنم، برای نام میکنم ، نه ازبرای نان ، واین کارکه میکنم از برای آن میکنم ، که مرا نامی باشد .

( سمک عیا ر )

دربخشهای قبلی یاد کردم، که آیین فتوت از نگاه مولانا واعظ کاشفی هفتاد و یک شرط ، واز نگاه فریدالدین عطار نیشاپوری ، هفتاد و دو شرط است ، که این صفات و خصوصیات در بین عیاران و فتییان مشترک است ؛ و حال می بینیم که در داستان (سمک عیار) که در پیشگفتار، این داستان را معرفی کردیم ،آیین عیاری و جوانمردی از چه قرار است .


در داستان ( سمک عیار ) نیز آیین عیاری و جوانمردی دارای هفتاد و دو شرط است . درین داستان که به نثری ساده و زیبا و دلکش نوشته شده ،درین زمینه ، چنین می خوانیم : « حد جوانمردی از حد افزون است ، اما آنچه فزونتر است ،هفتاد و دو طرف دارد ، واز آن دو را اختیار کرده اند : یکی نان دادن و دوم راز پوشیدن . »


چون بحث ما در زمینۀ عیاران و جوانمردان است ، درین بخش میکوشیم ، تا آنچه را که بر یک عیار و جوانمرد ، ضروری ، است بر شمرده و صفات برازندۀ این گروه مردمدار را روشن سازیم ..



بر عیار لازم است ، تا آنچه را که می گوید انجام دهد و درگفتار خود ثابت قدم باشد ؛ چون اصل جوانمردی همان است . در کتاب قابوسنامه تالیف کیکاووس بن وشمگیر آمده است که، روزی گروهی از عیاران قهستان گرد هم نشسته بودند ، مردی از در درآمد و گفت : من فرستادۀ عیاران مرو هستم ،


و آنها سؤالی دارند به اینگونه که جوانمردی چیست و جوانمرد کیست ، و میان جوانمردی و نا جوانمردی فرق از چه قرار است ؟ مردی عیار پیشه، به نام فضل همدانی گفت :
« اصل جوانمردی آنست که ،هر چه بگویی، بکنی و میان جوانمردی و ناجوانمردی فرق آنست که صبر کنی .»



از نگاه نویسندۀ قابوسنامه که یک بخش مفصل کتاب خویش را در بارۀ راه و روش عیاران و جوانمردان اختصاص داده است ، و بدون شک در تاریخ ادب فارسی دری نخستین پژوهشگری است که با دید ژرف به این آیین نگریسته است ، صبر و حوصله نیز یکی دیگر از خواص و عادات عیاران و جوانمردان است . امیر عنصرالمعا نی کیکا ووس در جایی دیکر همین کتابش باز هم شرط جوانمردی را در سه مطلب میداند :

یکی انجام دادن آنچه را که ادعا میکنی. دو دیگر، راستی و راستکاری ؛ و سوم ، صبرو شکیبایی ، آنجا که میخوانیم : « اصل جوانمردی که بدان تعلق دارد ، از سه چیز است : اول ، آنکه هر چه گویی ، بکنی. دوم ، آنکه راستی را خلاف نکنی . سوم ، آنکه شکیبایی را کار بندی؛ از بهر آنکه هر صفت که به جوانمردی تعلق دارد، برابر این سه چیز است . »


و عطار نیز به همین گفته های یاد شده معتقد است و در فتوت نامۀ منظوم خویش، برد وباری و شکیبایی را اصل فتوت و جوانمردی میداند :



فتوت ای برادر برد باریست
نه گرمی و ستیزه ، بلکه زاریست



و در دفتر چهارم هفت اورنگ جامی ، نیز به این صفت عیاران تاکید گردیده و عارف جام ،حکایتی زیبا از صبر وشکیبایی ،عیاران روزکارش در همین زمینه دارد ،بد ینگونه:


شحنـــــــۀ گفـــــــت که عیاری را
مانده در حبـــــس گرفتـــــاری را
بند بر پای بــــــــــــــرون آوردند
بر سر جمــــــــــع سیاست کردند
شد ز بس چوب چو انگشت سیاه
لیک بر نامـــد ازو شـــــــعله و آه
رخت از آن ورطه چو آورد برون
پیــــــش یاران ز دهان کرد برون
درم ســـــــــیم به چنــــــــدین پاره
بلـــــــکه ماهی شـده چند استاره
محرمی کرد سوالش کاین چیست
بدر کامل شده چون پروین چیست
گفــت ، جا داشت بر آن محفل بیم
زیر دندان من این درهـــــــم سیم
در صـــــف جمع مهی حاضر بود
که بدو چشــــــــــــم دلم ناظر بود
پیش وی با همه بی باکی خویش
شرمم آمد ز جــــزع ناکی خویش
اندران واقعه، خنـــــــدان خندان
بسکه در صــــــــبر فشردم دندان
زیر دندان درمم جــــــــو جو شد
سکۀ درهـــــــــــــم صبرم نو شد
زد رقــــــــــــم سکۀ نو بر کارم
که به صبر اندر یک دینـــــــــــارم
چون نهم نامۀ دوران معــــــیار
سرخ رویی رسدم زین دینار


جامی در پایان این حکایت از صبر و حوصله داری سخن میراند و معتقد است که صبر و حوصله ، اگر چه تلخ است ، مگرثمره و میوۀ شیرین دارد :


صبر اگرچند که زهر آیین است
عا قبت همچو شکر شیرین است

مکن از تلخی آن زهر خروش
کاخر کار شود چشمۀ نوش


آنجه را که میتوان از حکایت مولانا جامی، نتیجه گیری کرد؛ آنست که نخست مولانا بر وجود عیاران به حیث جماعتی ازمردم اشا ره نموده و از طرف دیگر ، این حکایت نشاندهندۀ آنست که دولت ها و حکومت های استبدادی همیشه در طول روزگاران با عیاران و جوانمردان میانۀ خوبی نداشتند ، و اگر عیاری به دست شحنۀ می افتاد ، از دست مزدوران خلیفۀ روزگار مجازات میشد . از سوی دیکر عیاران و جوانمردان اگر مجازات هم میشدند ،راز خود را افشا نمیکردند ،به این معنا که راز داری و نگهداری اسراردرون حلقۀ یاران و همکاران از جملۀ آیین نیک عیاران و جوانمردان بشمار می آمد .

دانه کولانه 10-22-2009 09:25 PM

نقل قول:

ممنون دونه جون مدتها بود مي خواستم بفهمم ماموستا يعني چي گويا يکي از شخصيتهاي کردي که چندي قبل ترور شده بود ماموستا خوانده مي شد که من تا حالا فکر مي کردم اسمش هست

نقل قول:

راستش منم نميدونستم کيه ولي هميشه در فيس بوک عکسهايي از ماموستا هیمن ميديدم که اونم نميدونم کيه؟
دونه ميشه بيشتر از ايشون بگيد لطفا
خب راست گفتم ديگه اول بخونيد بعد تشکر يا ... بديد


;)

خدمت دوستان سلام...
ان شاالله سر فرصت اثار و کارهای ماموستا هژار و ماموستا هیمن رو احمالا معرفی میکنم و چند کار قشنگشونو میذارم..
الان چون پرسیدین کمی عرض میکنم...

نه ماموستا برای احترام گذاشتن هست...

مامو+استاد
مامو یا مامه به معنای عمو هست ..
دقیقا همون استادی که استخوان خورد کرده باشه و حسابی استاد باشه ماموستا خوانده میشه در کردی..
در شعر در موسیقی در نویسندگی و هرانکه باسواد باشد ...
و به پیشوای مذهبی هم گفته میشه مثل هر روحانی که پیشنماز باشه یا مردم بهش رجوع کنند اون هم کارشناس مذهبیه...

در کردی برای کسی که خیلی بخوان احترام بگذارند بهش مام یا مامه گفته میشه ..
توی فارسی هم هست منتهی بار احترامیی بیشتری توی مامه هست
احتمالا شنیدین که مردم کردستان عراق به اقای طالبانی رئیس جمهور عراق میگن مام جلال
یعنی حتی توی اخبارشونم وقتی میخوان بگن اقای رئیس جمهور طالبانی میگن
سروک مام جلال (مستر پرزیدنت عمو جلال)

حالا کسی که بسیار محترم باشه و تخصصی هم داشته باشه میشه مام+استاد = ماموستا...
در حدی که مثلا در موسیقی کردی نهایتا فقط به چند نفر ماموستا گفته میشه...

اقا مهدی گفت کسی تررور شده و ..
یه اشتباه کوچولو فکر کنم کردی..
کسی که به نام ماموستا هژار هست ترور نشده ایشون عبدالرحمن شرفنکندی هستند ..
برادرش فکر کنم ترور شده ...
توی ویکیپدیا میتونین بخونین که
ماموستا هژار (هه ژار = مسکین تهیدست )
در زمان پهلوی در ایران زاده شده و در حکومت جمهوری کردستان فعالیت داشته و
به همراه ماموستا هیمن که پایینتر عرض خواهم کرد لقب شاعران ملی کرد رو میگیرن و ظاهرا بسیار فعال بوده اند..
بعد از فروپاشی اون حکومت هژار و هیمن به خارج از ایران پناهنده میشن...
و بعدها دوباره به ایران برمیگردند ...
و هر دوی این اساتید تا اخر عمر در ایران بودند فکر کنم...
ماموستا هژار سالهایی که خارج از ایران بوده سفرهایی به کشورهای دیگه هم داشته که سرگذشتش رودر کتاب چیشتی میجیور نوشته که واقعا کتاب جالبیه ولی کردیه من خیلیخوب کردی نمیتونم بخونم مخصوصا که اینا متون ادبی و سختیه..
ترجمه ی اون رو از نمایشگاه کتاب تهران خریدم با نام شلم شوربا واقعا اگه گیرتون بیفته بخونین کلی کیف میکنین
یه کتاب سرگذشته ولی خودش به اندازه یه کتاب ادبی ارزش داره تازه من ترجمه ش رو خوندم بسیار زیبا بود یه جور سبک نویسندگی خاصی داشت ...

ماموستا هژار که واقعا هژار هم بوده همیشه در دربه دری و زمان زیادی در فقر مطلق بوده مثلا وقتی که در لبنان برای مداوای مرض سل رفته بوده ...
حتی روزها پول خریدن خوراک هم نداشته بعضی وقتا ...
چند کار برجسته کرده

یکی ترجمه کتاب قانون ابن سینا که صدها سال از عربی ترجمه نشده بوده چون متن عربی بسیار دشواری داشته
به هر حال کتابی که میدونین گفته میشه سالها قسمتهایی از اون در دانشگاههای معتبر پزشکی جهان تدریس میشده برای ما ایرانی ها قابل استفاده نبوده و فکر کنم اونجوری که من خوندم بسیار سخت بوده ترجمه ی اون
اما خوشبختانه ایشون ترجمه ش میکنه.....

ایشون کتاب قرآن رو به کردی ترجمه میکنند (اطلاعی ندارم به نظم یا نثر)

و کار بعدی که کار بسیار بزرگی بوده
فرهنگ لغت بزرگ کردی هنبانه بورینه رو مینویسن که انتشارات سروش اونرو منتشر کرده ..
این فرهنگ واقعا عالیه و کار عظیمی بوده از طرف ایشون
کردی فارسیه و تا اونجا که شده لهجه ها و گویشهای مختلف رو پوشش داده به هر حال یکی از معضلات فرهنگ نویسی کردی نسبت به فارسی اینه که توافق و استانداردی برای گویش و لهجه معیار اون نیست ..

و کار بزرگ دیگه ایشون که واقعا قابل تحسینه برگردان رباعیات خیام به زبان کردیه
که بدون تعصب بگم اگر زیبا تر و وزین تر از رباعیات خیام نباشه کمتر از اون نیست
این کتابم با نام چوارینه کانی خیام
منتشر شده ...من اخیران اونرو کرمانشاه خریدم باورم نیمشد همچین کتابی با اون جلد و طرح خوشگلش 1300 تومان باشه ...
باز هم انتشارات سروشه چاپ چهارم 3 چاپ اولش 65 هزار نسخه بوده
له تینی کولمکت جرگ و دلم سوت
له تاوی چاوی جادووت بوم به هارووت (ماروت)
بهشت و کوثر و هنگوین و شیری
به شاباشی دلوپیک عارقی رووت
خدمت ساقی عرض کنم که ماموستا هیمن هم دوبیتی های باباطاهر (امیدوارم اشتباه نکرده باشم و عطار نبوده باشه) رو به نظم کردی برگردونده که من نخوندم....

http://aycu35.webshots.com/image/303...9912065_rs.jpg

اینم ماموستا هیمن

http://upload.wikimedia.org/wikipedi...9%85%D9%86.jpg

ایشونم دیوان اشعارش به نام تاریک و روون (تاریکی و روشنایی)
(روناک که از اسم های قشنگ کردی هست به همین معناس یعنی تابنده و روش)
خیلی شعرعای زیبا و واقعا ارزشمند داره
اشعار عاشقانه و ..
.اینجا نوشته بودم
http://p30city.net/showthread.php?t=7269
که یکی از اشعار ایرج میرزا که اصلا داستانی اروپاییه که به نظم دراومده ایشون هم به کردی نظمش کرده که واقعا زیباست (فشار بیارین به من تا بگردم پیداش کنم بذارم :D )
(ساقی یا ابادانی ندارین اسم اصلی اون داستان ؟ رو ؟ یا نسخه هایی دیگه از نظم شده ی اون داستان ؟ چون رشید یاسمی و ... به نظم درش اورده اند )
========================================

آثار هیمن
  • «تاریک‌ و روون»، مجموعه‌ اشعار ۱۹۷۴
  • «نالەی جودایی»، مجموعه‌ اشعار ۱۹۷۹
  • «پاشه‌رۆکی مامۆستا هیمن»، مجموعه‌ مقالات، مهاباد ۱۹۸۳
  • «چه پکێک گول و چه پکێک نیرگز»
=====================================
این هم آثار هژار

آثار او

فارسی
کردی
  • چێشتی مجیور(شلم شوربا)
  • ئاڵه کۆک (برگ سبز)
  • به‌یتی سه‌ره مه‌ر
  • مه‌م و زین (ترجمه مم و زین از کرمانجی به سورانی)
  • بۆ کوردستان
  • شه‌ره‌فنامه (ترجمه شرفنامه بدلیسی از فارسی به کردی)
  • چوارینه کانی خه یام (ترجمه رباعیات خیام به کردی سورانی)
  • هۆزی گاوان
  • مێژووی ئه‌ردهڵان (تاریخ خاندان اردلان)
  • یه ک له په نای خاڵ و سیفری بێ برانه وه
  • دایه،باوه،کێ خراوه؟
  • شه رحی دیوانی مه لای جزیری (شرح دیوان ملای جزیری)
  • قورئانی پیرۆز به کوردی (ترجمه قرآن به کردی)
  • بیره وه ریه کانی ژیانی
ديوانی شيخ جه زيری و چند اثر دیگر.
=============================================

ساقي 10-22-2009 09:36 PM

ممنون دانه جان واقعا استفاده بردم ،
حيف که من چيزي از کردي نميفهمم ..

ساقي 10-23-2009 02:21 PM

صفات عیاران و جوانمردان
 



صفات عیاران و جوانمردان






قبلۀ جوانمردان : ابوالحسن خرقانی گفت : قبله پنج است ؛ کعبه است که قبلۀ مومنان است ؛ و دیگر بیت المقدس که قبلۀ پیغامبران و امتان گذشته بوده است ، وبیت المعموربه آسمان که آنجا ملا ئکه است ؛ و چهارم عرش که قبلۀ دعا است ؛ و جوانمردان را قبله خداست . فاینما تولو لو فثم وجّه الله .


و گفت : خردمندان خدای را به نور دل بینند و دوستان به نور یقین ، و جوانمردان به نورمعاینه .


( تذکرت الاولیا عطار )



از نگاه عیاران و جوانمردان باید با دوست خود یکرنگ و وفاداربود ، وهیچ چیز را از دوست خود،دریغ نکرد . جان فشانی و جان نثاری در راه دوست از جملۀ صفات برجستۀ عیاران شمرده میشود ؛چنانکه عطار این خصلت پسندیده را در بیتها ی زیبا، مخصوص عیاران وجوانمردان میداند :


مرد نبود هکه نبود جان فشان
در رۀ یاران چو مردان جان فشان
گر تو جانت بر فشانی مرد وار
بسکه جانان جان کند بر تو نثار


و خواجوی کرمانی در کتاب گل و نوروز، که از جملۀ بهترین آثار غنایی ادب فارسی دری به شمار میرود، اززبان راهبی برای شهزاده نوروز که قهرمان اصلی ، داستان است ؛ حکایتی در باب جوانمردی ، میگوید و از روی این حکایت میتوان به آیین دوستی عیاران و جوانمردان ، به درستی پی برد .


حکایت به این بیتها ، آغاز میشود :


مرا حال نصیر و نصر عیار
به یاد آمد درین گردنده پرکار
بگویم با تو کانرا یاد داری
به جز تخم نکو کاری نکاری
به مکتب وقتی از استاد کتاب
شنیدم قصۀ شیرین درین باب
که در ملک خراسان بود شاهی
سپهر ملک را تابنده ماهی
اکر چه بودش از حد سیم و زر پیش
ز فرزندان نبودش یک پسر بیش
نصیرش نام و نامی در زمانه
چو شاه شرق در عالم یگانه



شاه فرزندش ، نصیر را بسیار دوست دارد ، و همیشه می کوشد تا آرزوهای نیک و خوب فرزندش را برآورده سازد . وقتیکه نصیر بزرگ میشود ، یک روز نزد پدرش میرود و اجازت رفتن حج را میخواهد . پدرش اجازه میدهد ، ودر ضمن به فرزندش یادآوری میکند که در بغداد دوستی از آن ماست که مشهور به نصر عیار است .


در آنجا هست ما را یک هوا دار
چو جان شا یسته نامش نصر عیار


پادشاه از فرزندش می خواهد ، تا از دوستش دیدن کند . نصیربه پدرش وعده میکند و با غلامان و کنیزه گان ، راهی سفر میشود ، اما چند منز لیکه طی میکند ، ناگهان :


گروهی راهزن با تیغ خونخوار
چو چشم مست خوبان دزد و خونخوار
ز قله کوه پیکر در جهاند ند
ز خون کاروان جیحون راند ند
به کشتند آنکه بود از پیر و برنا
ببردند آ نچه بود از نقد و کالا


نصیر زار و نالان خودش را به بغداد میرساند و خانۀ ( نصر عیار) را پیدا میکند :


وزان پس با وجود پر ز آزار
به دست آورد قصر نصر عیار


نصر عیارکه نصیر را به اینگونه میبیند ؛ پزشگان را می طلبد و تداویش میکند . چندی میگزرد ، یکی از روزها ( نصیر ) زن زیبا رویی را می بیند و هوش و توانش را از دست داده ، عاشق آن زن میشود :


نظربر منظری افگند نا گاه
بتی دید از شبش طا لع شده ماه
رخش را شمع مه پروانه گشته
ز رفتارش پری دیوانه گشته
بر آمد بادی از صحرای سودا
فتادش آتش دل در سویدا


( نصر عیار ) که از این واقعه ، آگاهی پیدا میکند ، به فکر فرو میرود ؛ چرا که :


قضا را بود آن فرخنده دیدار
به کابیین در نکا ح نصر عیار


به آنهم نصر عیار بنا به خصلت جوانمردی که دارد ، زنش را از خود جدا کرده و به نصیر ، به نکاح در می آورد .


به هر منظومه کو را بود بر باد
به هر منسوبه کو را دست میداد
به عقد شه در آورد آن پری را
به برج مه رساند آن مشتری را


نصیر پس از آنکه به دلدارش می رسد ، به خراسان می رود ؛ اما در بین راه شخصی به نصیر ؛ چنین میگوید :


مگر در ره یکی از آن ولایت
به گوش شه فرو گفت آن حکایت
که هست آن سرو قد لاله رخسار
گل بستان فروز نصر عیار


نصیر که از جوانمردی و فداکاری نصر عیار آگاه میشود ؛ در حال آن ماهروی را به صفت خواهرش میداند ، و به خراسان می رود .



پس از گذشت مدتی نصر عیار ، مال و دارایی اش را از دست می دهد ؛ از اینرو او هم به خراسان می آید ، و نصیر را از نزدیک دیدن میکند . نصیر مال وثروت زیادی به نصر عیار می دهد و چنین وانمود میکند که خواهرم را به تو به زنی میدهم . نصر به این منظور جشن بزرگی بر پا میکند ، و پس از آن :


گرفتش دست و دادش خواهر خویش
که گوهر را سزد هم گوهر خویش
چو با زن شد به حجله نصر عیار
برون آمد ز پرده لاله رخسار
یکی بگشاد چشم و شوی خود دید
یکی دیگر زن ماهروی خود دید


به اینگونه هر دو دوست منتهای جوانمردی و سخاوت را نسبت به یکدیگر ، دریغ نمی کنند .


از مطالب یاد شده میتوان به دو خلاصه و پیامد دست یافت : نخست آنکه ، بین عیاران و جوانمردان خراسان و عیاران کشورهای عربی؛چون مصر، شام ، بغداد ، حلب و کشورهای دیگر ، رابطه های دوستی ، رفاقت ، برادری و همکاری وجود داشته است .


دوم آنکه پیروان این آیین معتقد بودند که هر عیار باید با دوستان دوست خود دوست باشد، و با دشمنان دوست خود دشمن . در داستان سمک عیار نیز ما عین مطلب را می بینیم ؛ آنجا که جمعی از جوانمردن و عیاران با هم سوگند خوردند و تعهد کردند که با هم دوست باشیم ، ومکر و خیانت نکنیم :


« همه سوگند خوردند که به یزدان و به دادار و به نور و به نار و به قدح مردان و به اصل پاکان و نیکان ، که با هم یار باشیم و دوستی کنیم و به بربر جان از هم باز نگردیم ، و مکر و غدر و خیا نت نکنیم ، و با دوستان هم دوست باشیم ، و با دشمنان هم دشمن »



باری میتوان ادعا کرد که در آیین جوانمردی ؛ رنگ ، پوست ، ملیت ، محل زیست ، نژاد و زبان مدار اعتبار نیست ؛ بلکه آنچه که نزد عیاران مهم و تعیین کننده است ؛ داشتن اهداف والای مردمی و انسانی و خدمت به خلق خدا و عفت و پاکدامنی و نگهداری آیین دوستی و دوست یابی است .



در اصول این آیین آمده است ، که اکر عیاری و جوانمردی ، با زنی ، هر چند ناشناس هم باشد ، همراه شود و یا نشست و برخاست کند ؛ نخست او را به خواهری می پذیرد و آیین برادر خوانده گی و خواهر خوانده گی را اجرا میکند تا با هم محرم شده و بتوانند یار و مدد گارهم باشند .



برادر خوانده گی و خواهر خوانده گی و آیین دوستی و رفاقت نیز در میان عیاران وجوانمردان از خود آداب و قوانین بخصوص دارد . یکی از این آداب ؛ دست دادن با یکدیگر است و دیگر گواه گرفتن ؛ و پس از آن غذا خوردن و دست در نان و نمک یکدیگر زدن .



در نزد جوانمردان ، هر گاه دو شخص با هم دست برادری داده باشند ؛ و یکی از آنها ، زنی را خواهر گفته باشد ؛ در آن صورت آن زن به آن مرد و دیگران نیز برادر و خواهر خوانده می شود .




مآ خذ :
۱- منطق الطیر عطار ، صفحۀ ۵۴
۲ - کماالدین محمود بن علی کرمانی ، گل و نوروز به اهتمام کمال عینی ، تهران : سال ،۱۳۵۰ صفحۀ ۱۵۵
۳ - گل و نوروز خواجوی کرمانی ،صفحۀ ۱۵۶



...

ساقي 10-27-2009 11:45 PM

صفات عیاران و جوانمردان
 





صفات عیاران و جوانمردان



یکی دیگراز صفات خوب و مردانۀ عیاران و جوانمردان آ ن بوده است که ، هرگاه یکی از ایشان به کدام عملی دست می زد ؛ و پس از آ ن شخص بیگنا هی به آ ن کار متهم میشد ، آ ن عیار و جوانمرد مجبور و مکلف بود ، تا خود را به خطر افگنده و مسؤولیت آ ن عمل را به دوش بگیرد و شخص بیگناه را از شکنجه و آ زار نجات دهد و به گفتۀ ( سمک عیار ) که گفت : در جوانمردی روا نیست که قومی در بلا رها کنیم و خود بیرون رویم ؛ چون ایشان برای ما جان فدا کرده اند ، تا جان داریم با ایشان خواهیم بود.


در کتاب لطایف الطوایف ، که در بر دارندۀ لطیفه ها و حکایات جالب و خواندنیست ؛ آ مده است که : در شهرحلب در میان کاروانسرای ، چاهی بود بسیار عمیق ، که آب میکشید ند . در پهلوی کاروانسرا ، حمامی بود. یکی از عیاران حلب نقبی زد از گلخن حمام به جانب کاروانسرا که سر از روی آ ب آن چاه بدر کرده بود . در دل شب که در کاروانسرا ، بسته بودند و قفل گران بر آن زده ، عیار با دستیاران خود به نقب درآمد و از آن چاه بالا آمد . حجرۀ یی را که در آن مال بسیار بود از نقد و جنس ، خالی کرد و از قعر چاه بدر کرد.




صبح غوغا از کاروانسرا بر آمد و شوری در شهرافتاد که مال و افزار فلان کاروانسرا برده اند . مردم شهرروی به آنجا نهادند ، و داروغه و عسسان شهر جمع آمدند، در آخررأی همه بر آن قرار گرفت که این کار ، کار کاروانسرا دار و فرزندان اوست . وی پیری بود امین ، که مستأ جر آن کاروانسرا بود . او را با فرزندان گرفتند و بر در کاروانسرا آغاز شکنجه کردند و مردم شهرآنجا جمع آمدند . هرچند پیر و فرزندان زاری می کردند ، کسی پروای ایشان نمی کرد . آن عیار که این کار کرده بود ، با بعضی از دستیاران خود در آن مجمع حاضر بود، با خود گفت : از جوانمردی نباشد که این گناه من کرده باشم و دیگران عذاب کشند . پس قدم پیش نهاد و بانک بر عسسان زد که دست از این بیگناه و فرزندان وی بر دارید که ایشان را در این کار دخلی نیست ، و این کار از من صادر شده است .



عسسان دست از شکنجۀ پیرو فرزندانش بر داشتند و در او نظر افگندند . جوانی دیدند بلند بالا ، که تاجی از برۀ سیاه بر سر داشت و قبای از صفوف در بر؛ و میان خود به شده ، کمربند قیمتی چسب بسته و خنجر آبدار بر میان زده و پای افزار نو پوشیده ، روی به آن آوردند و گفتند : چون خود اقرارنمودی ، بگو که این مال را چه کردی و به کجا بردی ؟ گفت : هم در این کاروانسرا است و هم در قعر این چاه پنهان است . طنابی بیاورید ، تا به میان خود بندم و به چاه فرو روم ، و مالها را بالا دهم ، بعد از آن بر آیم و هر حکمی که پادشاه در حق من کند ، قبول دارم.



چون این سخن به گفت ؛ غریو از آن مجمع برآمد و مردم او را بدان فتوت و جوانمردی آ فرین گفتند ، و عسسان فی الحا ل طنابی آوردند . او بر جست و سرین طناب محکم بر میان بست و عسسان آن سر طناب را به دست گرفتند . و جوان به آن چاه فرو رفت و طناب از میان گشاده و آنی از آن نقب بیرون آمد و سر خود گرفت . و عسسان زمانی سر چاه منتظربودند و هیچ اثری و صدایی از آن چاه بر نیا مد.



چون انتظارازحد بگذشت ، کسی به چاه فروفرستادند . اوفریاد بر آورد که دراین چاه نقبی است . گفتند : در آی و به بین که از کجا سر بدر میکند ؛ و آن شخص می رفت تا در گلخن سر بدر کرد و نزد ایشان آمد. همه انگشت تحیر به دندان گرفتند و گفتند : این حریف عیار نقشی باخت و غریب کاری سا خت ، که هم خود رفت و هم مال را برد و هم بیگناها ن را خلاص کرد .



از مطالعۀ این حکایت میتوان پی برد که عیاران مردمی بودند جسور، شجاع ، زیرک ، همه کاره ومردم دوست و طرفدار تهیدستان و بینوایان ، و دشمن سر سخت توانگران و ثروتمندان ظالم ؛ و به همین دلیل است که مورد اعتماد و حمایت مردم قرار میگرفتند.



از هنرهای دیگرعیاران میتوان به نقب و نقب زنی آنها اشاره کرد و این کار به گونۀ بوده است که ،هر گاه عیاری برای ربودن حریف خود و یا کدام مقصد دیگری به سفر میرفت ، اول تمام آلات و وسا یل نقب برید ن را با خود بر میداشت و بعد جای مورد نظرش را نشانه میگرفت و اززیر زمین نقب میزد تا به مقصد ش می رسید . مسآ لۀ نقب زنی آنقدر در نزد عیاران عمده و اساسی بود که اشخاص و افراد ماهر و زیرکی را در همین رشته تحت آموزش و پرورش قرار داده و در این مسلک تربیت میکردند.



در داستان سمک آنجا که ( کانون عیار) شهر ماچین بر عهده گرفته است که ( خورشید شاه و مه پری ) را اسیر به گیرد ،آمده است که : « کانون استادی به غایت کمال داشت در عیاری و نقم بریدن ؛ چون کانون و خاطور به میان لشکر گاه آمدند . پیرامون لشکر خورشید شاه هر جای بر میگشت و احتیاط میکردند ، تا خاطوربه میان لشکر گاه بر آمد . از یکی پرسید که خیمۀ شاه کدام است ؟ مرد گفت : که در برابر تست . خاطور نشان گرفت و بیامد و در پیرامون لشکرگاه بر گشت و جایگا ه طلب کرد تا به خشک رودی رسید . قیاس گرفت . نشانه طلب کرد و کانون را با کافور و دیگران بدان کار نشاند و بنمود که نقم چگونه باید بریدن »



سخاوت ، مهمانداری ، حق شناسی و بخشنده گی نیز یکی ازبزرگترین ارکان اساسی و بر جستۀ این جریان مردمی به شمار می رود . از نظر عیاران و جوانمردان تنها از راه گذشت و بخشنده گی است که میتوان در دلها راه یافت و مورد پذیرش و حمایت مردم قرار گرفت . جوانمردان و عیاران نه تنها به دوستان و یاران خود بخشنده و مهربان بودند ؛ بلکه این گذشت و بخشنده گی آنها شامل دشمنان شان نیز میگردید . به این معنا که اگر به دشمن خود دست می یافتند ، با او به مدارا و مروت بر خورد کرده و به مرور زمان آن دشمن را به خود دوست میکردند.



جوانمردان که خود از میان طبقۀ زحمتکش و صاحب هنر و کسب و کار بر خاسته اند ، معتقد بودند که هر چیزی را که به دست می آورید ، باید با مردم خورد ؛ و به همین دلیل است که خانه و کاشانۀ شان مرکز گرد هم آیی مسا فران ، غریبان و بیچاره گان بوده و هر کسی که در پناه شان می آمد و از آنها یاری و مددگاری می خواست ، به دل و جان می پذیرفتند و با او یار و مددگار بودند.



جوانمردان به این اندیشه اند که باید سخاوت و شفقت شان شامل همه گان بوده و حتی حیوانات را نیز شامل باشد ؛ چنانکه آورده اند که : احمد خضرویه به زنش گفت : می خواهم که سرهنگ عیاران را مهمان کنم ، زنش گفت : شرط جوانمردی و مروت آنست که گوسفند ، گاو و خر بکشی و همه را از دروازۀ خانه تا سرای عیار بیفگنی . احمد به زنش گفت : « این گاو و گوسفند دانستم . این خر باری چیست ؟ گفت : جوانمردی را مهمان کنی ، کم از آن نباشد که سگان محلت را از آن نصیب بود . »



و نیز آ ورده اند که شخصی دعوای جوانمردی میکرد . روزی عده یی از جوانمردان به دید نش آمدند . آن شخص به غلام خود گفت : سفره بیاور. اما غلام نیاورد . مرد چندین مرتبه تقاضا کرد ، جوانمردان دیگر گفتند : که این از آیین جوانمردی به دور است که چندین مرتبه تقاضا ی سفره کردی ؛ اما غلامت نیاورد. در همین هنگام غلام با سفره داخل خانه شد . خواجه روی به غلامش کرده و گفت : « چرا سفره دیر آوردی ؟ غلام گفت : مورچۀ اندر سفره شده بود و از جوانمردی نبود مورچه را از سفره بیفگند ن . به ایستادم تا ایشان خود بستدند و سفره بیاوردم . همه گفتند : یا غلام باریک آ وردی ، چون تویی باید که خدمت جوانمردان کند . »



از نگاه جوانمردان تمام مال و منال و جاه و جلال دنیا به جوی نمی ارزد و آن کس که بر سر نفس خود مسلط شود ، جوانمرد حقیقی بود و به گفتۀ رودکی آن استاد شاعران ، مردی آن نیست که فتاده را پای زنی ، بلکه مردی آنست که ، دست فتادۀ را بگیری:



گر بر سر نفس خود امیری مردی
بر کور و کر ار نکته نگیری مردی
مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده را بگیری مردی



فردوسی پاکزاد در مسآ لۀ آ زار دیگران به آزار موری متآ ثر است ، ولو در قبال آن جهان هم به دست آید :



به نزد کهان و به نزد مهان

به آ زار موری نیرزد جهان



و در جایی دیگر این عقیده اش را با بیتی زیبا اینگو نه بیا ن کرده است :


میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است


بنا به عقیدۀ عیاران و جوانمردان ، راستی و راستکاری بهترین سرما یۀ جوانمردی بوده و در مکتب فکری و اخلاقی شان ، حتی دروغ مصلحت آ میز هم نباید گفت . در داستان ( سمک عیار ) آ مده است که ( غور کوهی ) شخصی را به نام ( سامان ) اسیر گرفته است و به دست ( روز افزون ) که یکتن از عیاران زرنگ و ورزیده است ، می سپارد تا او را بکشد؛ مگر روز افزون به ( سامان ) دلسوزی کرده و او را نمیکشد و در عین حال نمیخواهد که دروغ هم بگوید .



روزافزون در بین راه با خود چنین می اندیشد که : « اگر گوید که او را چه کردی ، نتوانم بگویم که او را کشته ام ، که دروغ گفته باشم ، و دروغ گفتن شرط جوانمردان نیست. » و در جای دیگر این داستان آمده است که دختر شاه گم شده است؛ عیاران را نزد شاه میبرند و شاه از آنها می پرسد که ، این کار را کی کرده است ؟ سمک عیار چنین میگوید: « خدایگان را بقا باد . بدان و آگاه باش که در جهان هیچ چیز به از راستی نیست و راست گفتن باید به هر جای که باشد ، در پیش خاص و عام ، عاقل و نادان ، خاصه در پیش شاه ، علی الخصوص که ما سخن گوییم ، الا راست نتوان گفتن ؛ که نام ما به جوانمردی رفته است و ما خود جوانمردیم ؛ اگر چه ما را عیار پیشه می خوانند وعیار پیشه الا جوانمرد نتوان بود .»



از مطلب یاد شده به دو نتیجه دست می یابیم : نخست آنکه ، عیاران و جوانمردان یکی بوده اند و در همۀ داستانها لفظ جوانمرد با کلمۀ عیار مترادف هم به کار رفته است . دوم آنکه : همۀ عیاران و جوانمردان از دروغگویی و دروغ بافی بیزار بوده اند ، و راستی را شعار اساسی آیین عیاری و جوانمردی می دانسته اند . ابو القا سم فردوسی در شاهنامه ، جوانمردی را در اندیشۀ پاک و نیکو کاری می داند و معتقد است که دروغ ، رخ مرد را تیره و تار ساخته و روان پاک و منزۀ آدمی را خلل می رساند ؛ آنجا که گفته است:


جوانمردی از کارها پیشه کن
همه نیکویی اندر اندیشه کن
ز بد تا توانی سگالش مکن
ازاین مرد داننده بشنو سخن
چو گفتار و کردار نیکو کنی
به گیتی روان را بی آ هو کنی



و جایی دیکر از سه جنبۀ منفی که در کتاب ( اویستا ) به آن تاکید شده است و انسان را به گمراهی میکشاند ؛



به اینگونه نام میبرد:

هر آ نکس که اندیشۀ بد کند
به فرجام بد با تن خود کند
رخ مرد را تیره دارد دروغ
بلندیش هر گز نگیرد فروغ
کسی کو بود پاک و یزدان پرست
نیازد به کردار بد هیچ دست



{پپوله}
{پپوله}
{پپوله}

ساقي 11-07-2009 11:00 PM

زبان ، عادات و طرز زندگی عیاران و جوانمردان
 
زبان ، عادات و طرز زنده گی عیاران و جوانمردان



اول : زبان عیاران و جوانمردان:




قبل از آنکه در بارۀ زبان عیاران بحث خود را دنبال کنیم ، لازم است یاد آوری شود که ادبیات را می توان در مجموع به سه گونه بخشبندی نمود ، چون : ادبیات درباری ، ادبیات تصوفی و ادبیات مردمی که هر یک از گونه های یاد شده از خود موضوعات و دساتیر خاصی را داراست . در جریان ادبیات یکهزارسالۀ زبان فارسی دری بودند شاعران و نویسنده گان و ادیبانی که بنا به موقف اجتما عی و طرز اندیشه و تفکر خویش ، یکی از اینگونه ادبیات را بر گزیده اند و آ ثار گرانبها و پر ارزشی را به ما میراث گذاشته اند.



باری برخی از ادبیات شناسان ، ادبیات را به تعبیری دیگر ، چون : ادبیات غنایی یا ( لیریک ) ، ادبیات تمثیلی یا ( دراماتیک ) و ادبیات حماسی و رزمی یا ( ایپبک ) تقسیم کرده اند که تاریخ ادبیات اینگونه بخشبندی را به ارسطو فیلسوف مشهور و معروف یونان قدیم نسبت می دهد .



ارسطو در کتاب ( بوطیقا ) به این اندیشه است که ، آ غاز شعر رزمی یا شعر حماسی که موضوعات آ ن شرح دلیری ها ، پهلوانی ها ، شجاعت و مردانه گی ها و جوانمردی های مردم ،مردمدار است ، با پیدایش آ دمیزاده آ غاز یافته و بشر ازابتدای پیدایش خویش به اینگونه شعر و ادبیات آ شنایی و علاقمند بوده است و همین اندیشۀ ارسطو بعدها مورد تایید دانشمندانی ، چون : ابن سینا ی بلخی ، هیگل ، بلینسکی و دیگران قرار گرفته است.



مارکس به این اندیشه است که شعر حماسی در مرحلۀ قشنگی رشد خلقها به وجود آمده است . بنا به گفتۀ ( ساموئل تیلورکاله ریچ ) که یکی از جملۀ نقادان معروف و بر جستۀ انگلستان است ؛ شعر و ادبیات حماسی ، نخستین نوع شعر است که بشر و اقوام باستانی در آ غاز پیدایش آ نرا برای توصیف احوال و اعمال قهرمانان خویش ساخته اند .



به روایت تاریخ ، میتوان ادعا کرد که ادبیا ت و شعر حماسی در سرزمین آ ریانای کهن همواره وجود داشته ؛ چنانکه اگر ما اوراق زرین تاریخ چند هزارسا لۀ خویش را ورق بزنیم ، می بینیم که در آ ریانای کهن شعر حماسی رونقی تمام داشته و در ( ریکویدا ) و هم چنان کتاب ( اوستا ی ) زردشت، نمونه های از ادبیات و شعر حماسی به چشم می خورد .



در کتاب ( اویستا ) در بابهای ( رام یشت ) و ( آ بان یشت ) و ( ویشتاسپ یشت ) ما به نامهای چون :


کیومرث ، نوذر ، منوچهر ، گستهم ، طوس ، کیخسرو ، آ رش کمانگیر ، رستم ، اسفند یارو دیگر قهرمانا ن و جوانمردان بر می خوریم که نمایانگر افتخارات قومی و ملی ماست و بعدها کار نامه های اینگونه قهرمانان ملی و دلیر مردان ، زبان به زبان و سینه به سینه نقل و به کتابها ضبط شده است.



بدون شک انتشار دین اسلام در خراسان و گرویدن خراسانیان به این دین ، روح تازه و ایمان قویتری را در مردم این سرزمین دمیده و به آنها زنده گی دوبارۀ بخشید . به این معنا که در اثر آمدن اسلام دو مایۀ مطلوب به این دیار به ارمغان آمد ، که یکی زبان بسیارغنی و پر مایۀ زبان عربی بود و دیگرعلوم و معارف ، اخلاق و تمدن بسیار عالی است که از طریق ترجمه های کتب عربی ، یونانی ، سریانی و هندی توسط دانشمندان از اوسط سدۀ دوم تا اواخر سدۀ سوم هجری ، صورت گرفت ؛ که در نتیجۀ این دو مایۀ یاد شده ، بعد ها با زبان لطیف و نغز و دلپسند آریا یی و تمدن اوستایی ممزوج و ترکیب گشته و جوش کامل خورد و به وسیلۀ سخنوران بزرگ خراسان برای ما زبانی به وجود آورد که لایق بیان همه مطالب و به ویژه افتخارات ملی و قومی گردید و در همین مقطع خاص زمانی است که شاعران و نویسنده گان که در حقیقت پیامبران راستین صلح ، خوبی ، داد ودهش ، راستی و پاکی و پاکیزه گی اند ، دست به نوشتن اثرهای ماندگاری زده و در آغازین جوشش های شعر دری اثرها و نشانه های شعر حماسی ، رزمی و ادبیات جوانمردی ، به خوبی و روشنی آشکار می شود ؛ چنانکه اگر ما شعر معروف حنظلۀ بادغیسی را به خاطر بیا وریم ، می بینیم که وی نخستین شعرش را در اوصاف جوانمردی و مردی سروده است.



به روایت ( عروضی سمرقندی ) در چهار مقاله ، این شعر ( حنظلۀ بادغیسی ) چنان بر افکار و اندیشۀ (عبدالله خجستانی ) مؤثر افتاد که او را مرد ساخت و جرآت داد و از خرکاری ، به امیری خراسان رسانید ؛ چنانکه در چهار مقاله آمده است که : « عبدالله خجستانی را پرسید ند که تو مردی خربنده بودی ، به امیری خراسان چون رسیدی ؟ گفت : روزی دیوان حنظلۀ بادغیسی را همی خواندم و بدین دو بیت رسیدم :



مهتری گر به کام شیر در است


شو خطر کن ز کام شیر بجوی


یا بزرگی و عز و نعمت و جاه


یا چو مردانت مرگ رویا روی



عبدالله خجستانی معتقد است که همین دو بیت حنظلۀ بادغیسی باعث آن شد که من خرا ن را بفروختم و اسپ خریدم و به دربار ( عمرولیث ) صفاری شتافتم و رسیدم ، به آن جای که می خواستم برسم.



بد ینسان دیده می شود که شعر حنظلۀ بادغیسی ، محتوای حماسی و مردی و مردانه گی داشته که از پس دیوار های به خاکستر نشستۀ سده ها ، هنوز هم تعالیمی برای اعتلای انسان و تکامل شخصیت او دارد ؛ چرا که روح تلاش و مبارزه ، شجاعت و مردانه گی ، دلیری و جوانمردی را زنده می سازد . شعر حنظلۀ بادغیسی ، ما را به دو پیامد و خلاصه می رساند : یکی آنکه او نخستین شاعریست که از آیین جوانمردی سخن رانده است ؛ و دیگر اینکه این شعرش این مطلب را به اثبات می رساند که این آیین مردمی پیش از اسلام هم وجود داشته و در سرزمین آ ریا نا از رونقی تمام بر خور دار بوده است.



بدون شک ادبیات جوانمردی که از ادبیات حماسی و ادبیات مردمی و هم چنان ادبیات عامیانه ، مایه می گیرد و بعد ها از ادبیات تصوفی نیز تا ثیر پذیری گرفته است ، از همان سپیده دم شعر و نثر فارسی دری ، روند خاص خود را پیموده و تا روزگار ما دستخوش حوادث رشد و انحطاط فراوانی گردیده است که ایجاب می نماید تا در اینمورد تحقیق بیشتر صورت گرفته و سیر انکشاف و عوامل رشد و انحطاط آن از دید تاریخ نگاری جستجو گردد.



به عقیدۀ نگارنده ، ادبیات جوانمردی به گونۀ عموم موضوعات و مطالب خود را از میان توده های مردم انتخاب کرده و توسط شاعران و نویسنده گان مردمی که ازمیان گروه های زحمتکش مردم برخاسته اند ، در درون آثار منظوم و منثور ادب فارسی دری باز تاب یافته که نمونۀ عالی اینگونه ادبیات را میتوان در شاهنامه ها و داستانهای عامیانه چون:



ابومسلم نامه ، حمزۀ صاحبقران ، سمک عیار ، داراب نامه ، اسکندر نامه و فتوت نامه های منظوم و منثور، سراغ نمود. این شاهنامه ها و داستانها و فتوت نامه ها که پهلوها و بعد های گوناگون شخصیت و آداب قهرمانان ، دلیران و جوانمردان و فتیان را روشن می سازند ؛ هر یک به نوبۀ خود در ساختار ادبیات مردمی و جوانمردی تأ ثیر بسزا یی داشته و در مجموع سبب شده است که زبان جوانمردان و عیاران و اهل فتوت ، به زبان فارسی ادبی نزدیک شود و این گروه به زبانی سخن بگویند که بزرگان و مرشدان سخن گفته اند ؛ وبه همین دلیل است که اینگونه زبان ادبی را امروز میتوان در زبان( داش )های ایران و ( کا که ) های افغانستان و( آلوفته ) های سمرقند و بخارا به خوبی مشاهده کرد ؛ چنانکه ( کاکه ) های افغانستان در عوض آنکه بگویند ، هزارت آفرین بر تو ، میگویند :


( هزارت آفرین ) و یا به عوض آنکه بگویند ، تو را خراب نبینم ، میگویند : ( خرابت نبینم ) ، که پیوست کردن ضمیر « ت » در مقام مفعول غیر صریح بعد از عدد هزار، درست کلام شاهنامه را به خاطر می آورد.



باید گفت که نقطۀ با ارزش ادبیات جوانمردی در آنست که گرۀ تمام دشواریها و مشکلات به دست مردم ساده ، اهل کسب و هنر و آنانی که شیفتۀ رادی و راستی و جوانمردی اند ؛ گشاده می شود و قصه پردازان و شاعران ، این اثر ها نیز به خاطر مردم و مردم دوستی ، دست به نوشتن داستا ن هایی زده اند که تا امروز پیروان و خواننده گان زیادی داشته و همان ارزش و اهمیت خود را حفظ کرده است.



باری زبان عیاران و جوانمردان و فتییان ، زبانی ساده ، ادبی ، بی پیرایه ، روان و دور از استعاره ها و کنایات و تشبیهات است ؛ مگر از سمبولها و رمز ها زیاد اسفاده میگردد که در میان خود جوانمردان در هر دور و روزگاری معمول و مروج بوده است.



آیین جوانمردی و فتوت مانند تصوف و دیگر بخشهای ادبیات از خود اصطلاحات ویژۀ دارد ، مانند : نقیب ، بیت ، کبیر، حزب ، نسبت ، وکیل ، شد ، عیب ، رفیق ؛ بکر ، جد ، ثقیل ، تکمیل ، محاکمه ، وقف ، لنگر ، آستانه ، زعیم ، و تعبیر که با داشتن این اصطلاحات از فرقۀ صوفی فرق بارزی پیدا میکند و ما در اینجا ، برای روشن شدن مطلب ، برخی از این اصطلاحات و واژه های یاد شده را به گونۀ مختصر توضیح و تشریح می کنیم :



نقیب : به کسی گویند که تمام کارهای آیین فتوت و جوانمردی را پیش میبرد .


بیت : گروه ممتاز فتوت را گویند.


کبیر : مقدم یا پدر یعنی پیش قدم را گویند .


حزب : عدۀ از فتییان را گویند که به یک فتی یا جوانمرد مربوط باشند .


وکیل : به کسی گفته شود که قایم مقام و کفیل فرایض کبیر یعنی حزب فتوت باشد .


شد : به کمربندی گفته شود که در آغاز کار قبولی ، جوانان در کمر خود بسته می نما یند .


رفیق : دوست و مصاحب فتییان و جوانمردان ، که خود نیز از جملۀ پیروان آ یین جوانمردی است .


بکر : به کسی که تازه خواسته باشد که به آیین جوانمردی ، داخل شود ، گفته میشود .


جد : بزرگ جوانمردان و فتییان را گویند .


تکمیل : پوره کردن شرا یط فتوت است .


لنگر : جای گرد آمدن جوانمردان است .


آ ستانه : همچنان محل گرد آمدن و تجمع فتییان و جوانمردان است .



لازم به یاد آوری است که : صوفیان نیز از خود ادبیات و اصطلاحات ویژۀ دارند ، چون : باده ،ازل ، افسوس ، امین ، اندوه ، پاکبازی ، جرعه ، خم ، سیمرغ ، شراب ، شوق ، گوهر ، طلب ، عارف ، فراق ، ارغنون ، آزادی ، آب روان ، توبه ، خشم ، صورت ، لطیف ، فغان ، آیینه ، آب حیوان ، خرابات ، پرده ، جفا ، خمار ، خمر ، رند ، دل ، دلبر ، صبر و زنار و مانند اینها ؛ و به گفتۀ محقق خوب هم وطنم ، جناب سید طیب جواد : « فرق تصوف و جوانمردی در این است که تصوف برای خواص است و جوانمردی برای عوام . تصوف طریقۀ تسلیم و رضای مطلق به ذات کبریاست و جوانمردی وسیله و حربۀ برای ایستاده گی در برابر کبر و نخوت زورگویان و زور آوران .» که الحق درست و به جای گفته است ؛ مگر آنچه که قابل یاد کرد است ، اینست که برخی از اصطلاحات و واژه های که ما از آنها یاد کردیم ؛ مورد استفاد ۀ هر دو گروه هم صوفیان و هم فتییان ، قرار میگرفته است ، مانند کلمه های : خرابات ، امین ، توبه و رند و امثالهم.








...


ساقي 11-07-2009 11:08 PM



دوم : لباس پوشی عیاران و جوانمردان:




عیاران در هر کشوری تشکیلات و مراکزی داشتند و در محل های مخصوص که ( آستانه و لنگر ) گفته میشد به گونۀ دست جمعی زنده گی میکردند و لباس آنها نیز در هر جای مخصوص بود ؛ چنا نچه دربغداد و شام ، شلوار عیاری ، موزه و تبراق ، و جاروب و چمچه بیانگر یک عیار کامل بود ؛ واز آن گذشته عیاران آنجا ، کلاهی را می پوشیدند که به انتهای آن یک زنگوله و دم روباه بسته شده بود . به عقیدۀ عیاران شام و بغداد ، جاروب برای آن بود که فهمیده شود که آنها از هیچگونه کار و خدمتی ، ننگ ندارند و حتی به جاروب کشی و صفایی نیز حاضر و آماده اند ، و چمچه به خاطر آن بود که برای مردم مفت و رایگان آشپزی کنند.



در کشور های یاد شده ، آنچه که در نزد تمام جوانمردان در لباس پوشی وجه مشترک است ، دو نشانه را میتوان نام برد : یکی داشتن ( کارد ) و دیگر ( کلاه منگولۀ ) شان است . عیاران و جوانمردان به گونۀ عموم ( سراویل ) می پوشید ند که در زمان شامل شدن آنها در حلقۀ جوانمردان از ( پدرعهد ) یا ( استاد ) خود تحفۀ گرفته و آن را همچون مردمک چشم خود حفظ میکردند.



شامل شدن در حلقۀ جوانمردان و عیاران از خود آداب و اصول مخصوصی داشت و پس از آنکه شخص نو وارد مرحله های ( قولی و سیفی و شربی ) را از سر می گذراند و هم از نگاه اخلاقی و هم از نگاه عمل کرد خود به سرحد پختگی و کمال میرسید ؛ برای آنکه شامل شدنش جنبۀ رسمی و قانونی را به خود بگیرد ؛ جمعی از عیاران و جوانمردان گرد و نواحی را جمع میکرد و به حهظورتمام آنها در خدمت ( استاد ) خود به زانو می نشست و استادش به نوبۀ خود کمربندی را که به آن ( شد ) یاد میشد ، در کمر شاگردش بسته نموده و آن را سه گره میزد ، که این کمربند از آن به بعد به نزد آن جوانمرد نو وارد ، عزیز و گرامی بوده و از جملۀ وسا یل و لوازم لباس پوشی آ نان محسوب می گردید .


فتییان و جوانمردان بسیار پیشین در روزگار خراسان دورۀ اسلامی باید از دست (استاد ) و یا ( مطلوب ) خود زیر جامه می پوشیدند ، که پوشیدن این زیر جامه نیز آداب و ویژه گی های خاصی داشت ؛ چانکه نجم الدین زرکوب درمورد این آداب و اصول چنین نوشته است:



« اما چون لباس فتوت پوشند ، ایشان که برادران فتوت باشند ، حلقه بندند و صاحب تربیه در میان حلقه نشیند ؛ چنانک قبله در دست چپ باشد تا چون بر خیزند ، باز گردند و روی با قبله ، بند زیر جامه به بندند و اگر روی با قبله بنشینند ، در وقت زیر جامه پوشیدن ، پای نکشند ، عزت قبله را .


و بعد کف پای با زمین برابر دارند . اول صاحب ( ازاری ) بالای زیر جامۀ تربیه به بندد ، مستوری را ، بعد از آن بنشیند ، و زیر جامه اول از پای چپ بدر کند و پای چپ بر پاچۀ بدر کرده نهد ؛ آنگه پای راست بدر کند و تربیه را در پای راست پوشاند ؛ آنگه پای چپ از سر پاچه بر دارد و در پای چپ تربیه کند . بعد از آن تربیه بر خیزد و روی با قبله آرد . آنگه صاحبش دست زیرپیرا هن برد و زیر جامه اش به بندد . زیر جامۀ تربیه از آن خادم باشد ، با شکرانهای دیگر . و صاحب در آن حالت اگر دو زیر جامه پوشیده باشد ، نیکو باشد ؛ تا صاحب نیز برهنه نماند . و چون صاحب زیر جامه پوشانید و اجازۀ فتوتش داد ، خد مت صاحب به واجب بباید کردن ، به قدر طاقت شخص . و زیر جامه نه فراخ فرا خ باید و نه تنگ تنگ ، میانه ؛ چنانک از پاجه بول نتوان کردن.



اما اول کسی که زیر جامه پوشید ، ابراهیم خلیل بود ؛ و اول کسی که مهمانی کرد هم او بود . قال النبی – صلی الله علیه وسلم – اول من اظاف الضیف ابراهیم و اول من لیس السراویل ابراهیم . وگفته اند : لا فتی الابسراویل . یعنی نیست جوانمردی الا به شلوار ، و معنیش آن باشد که امانت شلوار نگه دارند ، تا به حرام نگشا یند . »



باید گفت که پوشیدن سراویل و کلاه نیز از خود آ داب مخصوصی دارد و بخشی از پوشاک فتییان و جوانمردان را تشکیل میدهد . کلاه برای احترام و بزرگ داشت مقام فتییان وشلوار یا سراویل ، نشانۀ عفت و پاکدامنی آ نان محسوب می گردید . سراویل یا شلوار در نزد جوانمردان تا آن اندازه دارای ارزش و اهمیت بود ، که آنها سر خود را میدادند ؛ اما شلوار خویش را نه ؛ چنانکه این شعار: « سر بده ، سراویل مده » از همان روزگاران جوانمردان قدیم تا امروز اهمیت خود را داراست.



روان شاد سعید نفیسی دانشمند معروف و مشهور ایران در کتاب پر ارزش خود ، زیر عنوان ( سر چشمه های تصوف در ایران ) در پیرامون لباس پوشی عیاران و جوانمردان نوشته است که : « جامۀ عمومی جوانمردان آسیای صغیر ، قبای پشمین سپید بود ؛ برخلاف صوفیان که قبای پشمین کبود می پوشیدند . به همین جهت ایشان را پشمینه پوش می گفتند . قبای موین سپید جوانمردان آسیای صغیر را ( قتلن سومی ) می گفتند. شال که یک زرع طول داشت و به دوش خود می انداختند و این در میان لوطیان ایران نیز معمول بود و گاه به جای شال پشمین لنگی بر دوش خود می انداختند . »


لازم به یاد آ وری است که جوانمردان به طور عموم سراویل را تا اندازۀ کوتاه می پوشیدند ؛ چنانکه این طرز لباس پوشی آنان امروز هم در میان ( کاکه ) های کابل و دیگر ولایات افغانستان به چشم می خورد و ما در صفحات بعدی به تفصیل در بارۀ چگونه گی لباس پوشی کاکه های افغانستان معاصر ، بحث خواهیم کرد.





سوم : راه رفتن عیاران و جوانمردان





جوانمردان و عیاران در راه رفتن نیز دارای آ داب و اصولی خاص بودند که اینگونه راه رفتن در میان مردم عادی معمول و مروج نبوده است . روان شاد پوهاند عبد الحی حبیبی دانشمند و ادبیات شناس کشور ما در مورد راه رفتن عیاران و جوانمردان در مجلۀ آریانا چنین می نویسد : چنا نچه در ادوار اخیر دیده می شود بقایای عیاران که در بلاد کشور ما مانده بودند ، طرز رفتاری داشتند مخصوص . اینها خرامان می رفتند و قدم های آنان هم از قدم های عادی فراختر بود . دستهای خود را در عین رفتار به صورت مخصوص حرکت می دادند و به صورتی می رفتند که از آن رفتار یک نوع غرور ، خود پسندی ، جسارت و دلاوری رونده، پدید می گشت . این نوع رفتار آداب قدیم عیاران باستانی بوده ؛ ونیز از حکایتی که شیخ عطار می آورد نیز واضح می شود که عیاران رفتاری مخصوص داشتند و خرامان راه می رفتند.



عطار دراین مورد می نویسد که : « حسین منصور حلاج محکوم به کشتن گردید و وی را به کشتن گاه می بردند ؛ اما وی در راه که می رفت ، می خرامید و دست اندازان و عیار وار می رفت با سیزده بند گران .»


از مطالعۀ حکایات و داستانهای عامیانه و مردمی که در بارۀ عیاران و جوانمردان باز تاب یافته ، میتوان چنین نتیجه گیری کرد که ، آنها تیز و تند راه میرفتند و به گفتۀ دانشمند هم وطنم ، جناب دکتور روان فرهادی ، جوانمردان پیاده گردی و شبگردی را در آوان شامل شدن به حلقۀ می آموختند و تمرین های انجام می دادند . این تمرینهای پیاده گردی ، به گونۀ بود که آنها مسافۀ کوتاه را به سرعت زیاد و مسافت دراز را به سرعت متوسط انجام میدادند و اکثراوقات بنا به ظرورت مجبور بودند که از یک شهر به شهردیگر سفر نمایند ؛ که در این صورت لازم بوده است تا به سرعت قدم بردارند تا به سرمنزل مقصود برسند . نمونۀ کامل اینگونه شبروی و پیاده گردی را میتوان در سیمای سمک ، روز افزون ، سرخ ورد ، و کانون عیار در داستان ( سمک عیار) و عمرامیه در داستان ( رموز حمزه )، به خوبی مشاهده کرد .





ادامه دارد...



--------------------------------------------------------------------------------------------------------


فهرست مآ خذ این قسمت :



۱ - مهدی فروغ ، رستم قهرمان تراژیدی ، هنر و مردم ، تهران : سال ۱۳۵۳، شمارۀ ۱۵۳ ، صفحۀ ۴

۲ - عروضی سمرقندی ، جهار مقاله ، به کوشش محمد معین ، تهران : سال ۱۳۱۳ ، چاپ سوم ، صفحۀ ۵۲

۳ - قربان واسع ، آیین جوانمردی ، صفحه های ۱۴۰ و ۱۴۱

۴ - نجم الدین زرکوب ، فتوت نامه ، به نقل از رسا لۀ جوانمردان به کوشش مرتضی صرا ف ، صفحۀ ۱۹۵

۵ - سعید نفیسی ، سرچشمۀ تصوف در ایران ، صفحۀ ۱۴۷

۶ - عبدالحی حبیبی « آ ریانا » شمارۀ هفتم ، سال ۱۳۲۶ ، هجری صفحۀ ۷


اکنون ساعت 06:28 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)