پی سی سیتی

پی سی سیتی (http://p30city.net/index.php)
-   شعر و ادبیات (http://p30city.net/forumdisplay.php?f=49)
-   -   از همه دوستان عزيزم حتي اگر علمي در اين مورد ندارند( مثل خودم) ميخواهم نظر بدهند..ممنون (http://p30city.net/showthread.php?t=18188)

آريانا 12-19-2009 03:41 PM

از همه دوستان عزيزم حتي اگر علمي در اين مورد ندارند( مثل خودم) ميخواهم نظر بدهند..ممنون
 
دوستان گلم ...من يه سوال دارم از همتون. فقط نظرتونو ميخوام بدونم نياز به علم خاصي نيست..چيزيم قرار نيست ثابت بشه يا نتيجه گيري بكنيم...برداشتتون رو فقط ميخوام بدونم ...
شايد هزارن شعر و هزاران بيت به اين صورت و با اين اوصاف باشد از شعراي مختلف در قرون مختلف.. ..من هم به طور اتفاقي اين چند بيت رو از حافظ ميگذارم چون دم دستم بود.....حالا از شما ميخوام اگر لطف كنيد نظرتونو بگيد در مورد اين 3 بيت...حالا ممكنه يكي به معنيش اكتفا كنه ..يكي به حال حافظ....يكي بگه تصوير آفريني است ...يكي بگه از اين واژه ها منظوري داره ..خلاصه من فقط نظرتون رو ميخوام بدونم كه اين واژه ها رو از كجا درآورده و حافظ از نظر شما چي داره ميگه ...والسلام و سپاسگذار
............................................................ ............
بر گلشنی اگر بگذشتم چوباد صبح
نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم

بوی تو می‌شنیدم و بر یاد روی تو

دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم



مستی به آب یک دو عنب وضع بنده نیست

من سالخورده پیر خرابات پرورم

سادات 12-19-2009 08:14 PM

فکر میکنم منظور حافظ رسیدن به وصال عشق بوده نه ظواهری که عشق رو بهش نشون بده اون دنبال قرب الهی بوده نه حوری وبهشت وعده داده شدش .

آريانا 12-19-2009 08:37 PM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط سادات (پست 100245)
فکر میکنم منظور حافظ رسیدن به وصال عشق بوده نه ظواهری که عشق رو بهش نشون بده اون دنبال قرب الهی بوده نه حوری وبهشت وعده داده شدش .

ممنون و سپاس سادات جان از نظري كه دادي.........:53:
در مورد واژه هايي كه به كار برده نظري نداري؟

سادات 12-19-2009 08:56 PM

از ایهام استفاده کرده
نی عشق=نی اگرچه کوچیکه ولی برای اون مثل سرو بلند بوده ولی اون شوق این وسیله ها رو نداشته
مستی به اب یک دو عنب=اون با یکی دوتا پیمانه انگور مستی برایش کافی نبوده چون
من سالخورده پیر خرابات پرورم=سالها در میکده وقتش رو با این چیزا گذرونده اون وصال رو میخواسته نه حواشی و اطرافش رو .فرع برای رسیدن به اصل مد نظرش بوده

SHeRvin 12-19-2009 09:35 PM

نی عشق فکر کنم تمام حاصل عشق تو وجودش بوده....
از عاشقی زیاد با هیچ شرابی مست نمیشده
مستی دردشو دوا نمیکرده....


SonBol 12-19-2009 09:47 PM

مفهوم کلی و ساده : بی تو هیچم!

آريانا 12-19-2009 09:50 PM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط jacoooob (پست 100268)
نی عشق فکر کنم تمام حاصل عشق تو وجودش بوده....
از عاشقی زیاد با هیچ شرابی مست نمیشده
مستی دردشو دوا نمیکرده....

Thank you mr jacoob :53:
نقل قول:

نوشته اصلی توسط SonBol 2561 (پست 100272)
مفهوم کلی و ساده : بی تو هیچم!

:53:سپاسگذارم :53:
قدم رنجه فرموديد بانو مينا:)

دانه کولانه 12-19-2009 11:23 PM

معشوق غیرتی شده گفته حافظ آمارت در اومده بچه ها گفتن صب رفته بودی گلشن
ها ؟ تا منو داری چرا رفتی گلشن ؟ صنوبر کی بود ها ؟
حافظم مجبور شده بگه نه به جون عزیزت منو چه به صنوبر و سرو
اخه قبل از حافظ گفته بودند :

به صحبت بود به اغیار و به راهش دیدم
خجل شد و گفت که احوال تو میپرسیدم !

به هر حال حافظ ماشاالله خیلی زبون باز بوده یکککک شاعری بوده شما که نمیدونین...
دیگه تو این همه شوخی میکنی منم یه بار شوخی کنم چی میشه ..
اریانا ببرمش به
پاتوق ادبی - مباحثه و پرسش و پاسخ در مورد سوالهامون-نظرخواهی و معنی ابیات دشوار ....

؟
----------------------------------------------
همونی که سادات گفت درسته اریانا ..


حدیث روضه نگویم، گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم، دوان به سوی تو باشم

بوقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت وگوی تو خیزم به جست وجوی تو باشم
به مجمعی که در آیند شاهدان دو عالم
نظر بسوی تو دارم غلام روی تو باشم
می بهشت ننوشم زدست ساقی رضوان
مرا بباده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن
وگر خلاف کنم سعدیا بسوی تو باشم

چند تا مساله رو عنوان میکنه
اول اینکه تمام زیبایی های دنیا وامدار از تو هستند
زیبایی های دنیا از تو گرفته شده
و دوم اینکه اتفاقا چون همه از تون از خودت کمترن

پیش رویت دیگران صورت بر دیوارند ...

سوم اینکه تو غایبی تو نیستی تو از دسترس خارجی تو ناز میکنی تو رو ندارم
از دوریت هم طاقت نمی آورم پس با هر نسیم خوشبویی که از گلشن میوزد به یاد تو به جستجوی تو میپردازم از اون اول روز و بامداد پگاه انگار باد صبحگاهی همه جا رو به دنبال تو میگردم
یکی اینکه با دیدن زیبایی باغ و بوستان به یاد تو بیفتم و یکی اینکه شاید این زیبایی نشاط انگیز به این خاطر باشه که تو کمی پیش از اونجا گذر کرده باشی و این زیبایی بوی توباشه و بتونم ردش رو بگیرم و بیام دنبالت
والا من به که برای دیدن گل و بوستان به گلشن نرفتم
مارا سر باغ و بوستان نیست هرجا که تویی تفرج انجاست

چاوکانم امرو گل له گلشن به عیشوه خوی نواند
نک نمک گیر بوم به مرگی تو قسم هیچ نمدواند
(اگر کسی کردی بلده شاید بگه این شعرت با بالایه در تعارضه :
گفته ای دیدگان من (معشوق) امروز گلی را در گلشن دیدم که با عشوه خودنمایی میکرد
به عشقمون قسم که هیچ اعتنایی به زیبایی گل نکردم نکند نمک گیر ان شوم ..
نمک گیر شدن اون گل قابل تفسیره ... چون معشوق در درسترس نیست گل رو که نمادی از اونه گل رو که بوی اونو میده گل رو که زیبایی خودش رو از معشوق وام گرفته به عنوان نمادی از معشوقت میپذیری و به عاشقی قبول میکنه اونقوت این مفهموم انتظار رو از بین میبره که مطلوب نیست و به همین خاطره که شاعر گفته نخواستم عاشقش بشم تا منتظرت خودت بمونم که بیای ...)
..
.دیگه بسه حوصله ندارم جون اریانا اول و اخرش همون بود که سادات گفت ...

آريانا 12-20-2009 12:18 AM

كوروش ايوول :d طنزو خوب اومدي.....................
بزار بچه ها كامل نظراتشونو بدن بعد ببرش پاتوق ادبي بي زحمت Thanks..............من يك سوال برام پيش اومده دارم ديدگاه آدمي رو در مورد اون مي سنجم............ حالا يه پست ميزنم خودم نظرمو ميگم..........................
بچه ها منظور منو درست متوجه نشدند يعني من بد توضيح دادم....
من منظورم از طرح اين سوال معني شعر و اين 3 بيت نيست......منظورم اينه چرا حافظ يا مولانا يا عراقي يا عطار يا صائب تبريزي يا سنايي يا خاقاني يا هر شاعر ديگري كه راه مستي رو در پيش گرفته... در اشعارشون از واژه هايي استفاده ميكنن كه خواننده شعر رو در خيالات خودش ميبره....يكي ميگه منظور حافظ از گلشن .مثلا باغچه خونشه...يكي ميگه معشوقش خداس..يكي ميگه معشوقش فلانيه ...يكي ميگه پير مغان حضرت حسين عليه سلام هست يكي ميگه بر ميگرده به زردشتيان...يكي ميگه سرو به كار برده چون سرو درخت هميشه سبز ..يكي ميگه چون سرو بلند ............يكي ميگه خرابات همون مسجد ..يكي ميگه خرابات اصلا وجود نداره ..يكي ميگه حافظ و مولانا و بقيه شاعرا قوه تخيل بالايي داشتن ...من منظورم از طرح سوال اين بود كه از نظر شما چيه ؟ حافظ اين همه اومده قضيرو پيچونده كه آخر سر بگه من تو رو ميخوام به خاطر سرو نيومدم ...خب چرا نگفته به خاطر گل نيومدم چرا گفته به خاطر سرو نيومدم.........................يا چرا بيشتر شعرا توي قرون مختلف بسياري از واژه هايي كه استفاده ميكنند يكيه........همه صحبت از باده و مستي و خرابات و سرو و گل و بلبل و باد صبا و نسيم صبحگاهي و صبوحي زدگان و غيره و غيره و واژه هاي مشترك ديگه ميكنند...............
براي مثال ميگم كه قضيه كمي روشن تر بشه......به من ميگن پي سي سيتي رو توصيف كن ..من ميام ميگم ادمينش كوروشه ..مدير فلان انجمنش اينه ...كاربر فعالش اينه..فضاش صميميه .....وقتي ميخواي وارد سايت شي بايد پسوردتو وارد كني ..خلاصه اين جوري شرحش ميدم.....حالا از كس ديگري هم بپرسي همينو ميگه ..اگر سايت چند سال فعال باشه در ساليان بعد هم اشخاص ديگه همين وصفو ميكنن...با فرض اينكه سايت همينطوري بمونه............نميدونم منظورمو رسوندم يا نه...........................................
اين كه شما نظراتونو بگيد نه در مورد معني اين 3 بيت بلكه كلا در مورد اين واژه ها و اين فضايي كه در اشعار اين شعرايي كه نام بردم هست ..برام خيلي جالبه بالاخره اينجا چند نفر دور هميم با طرز تفكر مختلف و ديدگاه هاي مختلف و خودش يك جور تحقيق و نتيجه گيري ميشه...................باز هم ممنونم ..خوشحالم ميكنيد با نظراتتون:53::53::53:

ساقي 12-20-2009 03:10 AM

آريانا جان چون اصل و ذات هستي و معشوق پنهان همه آن عاشقان « يکيست » و اوست که ثابت و تغيير ناپذير است ،

همه عارفان او را در « خلوت » خود جستجو ميکنند، زماني
که بجز صداي درون خويش هيچ صدايي نميشنوند ،
دير و خانقاه و خرابات و مي و مطرب همه بهانه ايست
براي نزديک شدن به ساقي جهان ، همان معشوق ابدي .....

این تویی ظاهر که پنــــــــداری تویی
هست اندر توی تو از بی تویـــــــــــــی
او تو هست اما نه این تو که تن است
آن تویی که برتر از مــــــــا و من است
توی تو در دیگری آمــــــــــــد دفین
من غلام مرد خود بیــــــــــــــــــن چنین



اميدوارم مطلب رو رسونده باشم .......

آريانا 12-20-2009 03:24 AM

ممنون از نظرت ساقي عزيز...............:53::53:
در گفته ي شما شكي نيست...........................مقصود اوست......
..............................اين يه نظر سنجي بود..............................نتيجه اش بماند
اما بهانه هاي اين مستان اون هم در قرن هاي متفاوت چرا يكسان است؟................من پرسشم يا نظر خواهيم از دوستان اين است....
توصيفات چرا اكثرا به يك صورت است............
چرا شاعري نيامده بگه ......براي مثال ... راه بردم به خرابات و ديدم آن گل ياس و اقاقي ......
وگرنه اصل مطلب هموني است كه شما و مينا عزيز و سادات عزيز و كوروش عزيز و ساير دوستان گفتن...........................................


آريانا 12-20-2009 01:22 PM

خب...بقيه هم كه ترسيدند نظر بدن:d
كوروش قربون دستت پرتش كن توي تاپيك پاتوق ادبي ....Thanks:53:
از دوستاني كه نظر دادند هم ممنونم:53:

ساقي 12-21-2009 04:23 PM

آريانا ما از نظر و حدس خودت با خبر نشديم ،
خودت چي فکر ميکني در اين مورد؟!!

ساقي 12-21-2009 04:27 PM

اونايي که « مي » نوشيدند و در مقام والاي « مستي » آن
قرار گرفتند ميتونن اون حال و اون واژه ها رو تعبير کنن ،
آريانا شما ميتوني خورشيد رو برام تعريف کني !!
آتش رو چطور ؟
....
ساقي هم نميتونه ...

آريانا 12-21-2009 05:09 PM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط ساقي (پست 101029)
اونايي که « مي » نوشيدند و در مقام والاي « مستي » آن

قرار گرفتند ميتونن اون حال و اون واژه ها رو تعبير کنن ،
آريانا شما ميتوني خورشيد رو برام تعريف کني !!
آتش رو چطور ؟
....

ساقي هم نميتونه ...

خورشيد ......از زبان كدوم شاعر؟ و در چه حال و هوايي؟
اما خورشيد نيست ..بين ستاره و خورشيد ..................بيشتر از نور اون توصيف شده تا منبع اون رو ذكر كنن شعرا..................

آتش .................................فكر ميكنم براي وصف حالت دروني به كار برده شده باشه......البته به غير از موسي (ع) و آتش طور.............
اينم با مغز ناقصم گفتم...:){پپوله}


نقل قول:

نوشته اصلی توسط ساقي (پست 101027)
آريانا ما از نظر و حدس خودت با خبر نشديم ،
خودت چي فکر ميکني در اين مورد؟!!

ساقي عزيز ...............منم مثله خودتونم ...از روي حدس و گمانم ميگم
از نظر من به صورت كلي اينه كه همه اين واژه ها بيهوده نيومده حقيقت محض است..واقعيت نيست ..حقيقت است...هم خرابات وجود دارد ..هم آن سرو ...هم آن صنوبر .........و هم باد صبح و ووووووووو............
يك تاپيك شما زديد به نام واژه سرو در تصوير آفريني حافظ و من همونجا گفتم سرو خلق خالق است ..نه آفريده ذهن حافظ و نه خيال و نه تشبيه .......يعني به طور كل من در اشعار مولانا و حافظ تصوير آفريني نميبينم همه حقيقت محض است و هر كدام از اينها اونقدر مستي آور است كه ميل كني بهش........اما حافظ اومد و گفت نه براي سرو اومدم و نه صنوبر ....بوي تو مي شنيدم.....با وجود اينكه همه اون زيبايي ها جذب ميكنه اما قصد او كرد.........اين نظر من حقيره.:){پپوله}

آريانا 12-21-2009 06:08 PM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط ساقي (پست 101029)
اونايي که « مي » نوشيدند و در مقام والاي « مستي » آن


قرار گرفتند ميتونن اون حال و اون واژه ها رو تعبير کنن ،
آريانا شما ميتوني خورشيد رو برام تعريف کني !!
آتش رو چطور ؟
....

ساقي هم نميتونه ...

اينم بگم ساقي عزيز ...من كه هيچي نيستم....فقط يه هجوياتي ميگم اينجائو ميرم...واسه اينكه نامي برده باشم يا يادي كرده باشم و صحبت مفيدي كرده باشم با دوستان اين نظر خواهيو كردم....بهتر از اين بود كه صحبت از مباحث بي مورد ديگه كنم........انسان هميشه فكر ميكنه راه عاشقان رفتن كار دشواريه .......چرا فكر ميكنيد اونايي كه مي نوشيدند و در مقام والاي مستي آن قرار گرفتند تنها راه ميبرندو ديگر تمام شد اين جهان و ديگر مستي پديد نمي آيد...هنوز خدا جاري است ...هنوز او آماده اين است كه يك انسان ..تنها بگويد تو و ديگر هيچ ..تا هم به او مي نوشاند و هم به مقام والاي مستي رساند....اگر غير اين بود كه ديگر بايد جهان پايان مي يافت ...هنوز خداوند گمشده دارد.............هنوز مرغاني در پي سيمرغند .....................شايد ديگرحافظي نباشد...شايد ديگر مولانايي نباشد شايد سنايي و عراقي و عطاري غيره و غيره نباشد ...شايد ديگر نبي نيايد......................اما تاكتب آسماني هست....همين براي دو عالم يك بشر كافي است تا محمدي ديگر شود عيسي ديگر شود ....كليم الله ديگر پديد آيد......مستي ديگر به جمع مستان بپيوندد.............................................. .........................
من نگفتم من ميدونم ....من فقط نظر و خيالمو گفتم ..حالا يا درست يا غلط .....از اين نظر خواهيم نتيجه اي براي خودم گرفتم....نه براي اثبات يا نفي كسي يا چيزي:53:
شما به من بگوييد اين همه استاد ادبيات و به قول خودشون آشناي با عرفان و يكي ميگه من سعدي شناسم ..من حافظ شناسم .. من مولانا شناسم ....كه روز و شب تفسير ميكنند و نظر ميدهند...همه مي خوردن و در مقام مستي اند؟:65: و هر روز يه تعبير جديدم ميكنند.... حالا منه بدون علم و غير مست... از سر ذوقم از دوستان سوالي كردم... و خواستم كمي دوستان در اين مباحث شركت كنند.....همين و بس....:53::53::53::53::53::53::53::53::53::53::53:

ساقي 12-21-2009 06:33 PM

اين خيلي زيبا بود آريانا عزيز من واقعا لذت بردم ،
به عرفان و اشعار عرفاني علافه دارم ،
باور کن ديشب بصورت مهمان به پي سي اومدم
اين سوال تو رو واسه همه خوندم ببينم بقيه چه نظري
دارن ، اونجا که گفتم آتش و خورشيد رو تعريف کن
نظر بزرگي بود که بخود من گفت، او گفت تا دستت رو
نسوزوني در اصل هيچ نطري در مورد سوختن نميتوني بدي
.....
در اينکه هميشه در دنيا خوباني چون مولانا و حافظ هست
شکي نيست ولي ...
در مورد مي باهات موافق نيستم ، داشتن حالت خلصه عرفا
چيزي نيست که هرکسي بتونه بهش برسه .. کو .. چه کسي...
من نميشناسم !!
بازم ممنون براي من عالي بود ، گرچه آخرش کوبنده :d

آريانا 12-21-2009 07:17 PM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط ساقي (پست 101080)
اين خيلي زيبا بود آريانا عزيز من واقعا لذت بردم ،
به عرفان و اشعار عرفاني علافه دارم ،
باور کن ديشب بصورت مهمان به پي سي اومدم
اين سوال تو رو واسه همه خوندم ببينم بقيه چه نظري
دارن ، اونجا که گفتم آتش و خورشيد رو تعريف کن
نظر بزرگي بود که بخود من گفت، او گفت تا دستت رو
نسوزوني در اصل هيچ نطري در مورد سوختن نميتوني بدي
.....
در اينکه هميشه در دنيا خوباني چون مولانا و حافظ هست
شکي نيست ولي ...
در مورد مي باهات موافق نيستم ، داشتن حالت خلصه عرفا
چيزي نيست که هرکسي بتونه بهش برسه .. کو .. چه کسي...
من نميشناسم !!
بازم ممنون براي من عالي بود ، گرچه آخرش کوبنده :d

نه ساقي جان من نكوبيدم.....................من توي سايت يكم شوخي ميكنم....بچه ها فكركردن اين تاپيك رو هم من براي شوخي باز كردم كه ديگرانو سر كار بزارم..............اما وجدانن اين نبود ......... نوشتتون يكمي حقيقتا فكرمو مشغول كرد يه برداشتايي كردم كه مثكه اشتباه كردم ...ببخشيد:53::53:... اما توي نوشته ي من قصد كوبيدن نبود ...يه توضيحي دادم كه مقصود منو از اين كار بدونين ..يه وقت فكر نكنين من اومدم اينجا بگم من استاد و شما شاگرد و از اين صحبتا ..من رشتم الكترونيك ...از ادبيات هم هيچي نميدونم....از صنايع هيچ نميدونم....از شعر و شاعري هم بدم ميومد .. دين و ايمون هم نداشتم .. اما بر اثر اتفاقاتي راه زندگيم عوض شد..............يعني 180 درجه ناخدا گاه چرخيدم ....
اومدم اين بحثو راه انداختم كه ببينم طرز تفكر ساير انسان ها چيه ...همين سوال رو از پسر عمو خاله دايي عمو پدر و مادر وغيره خودم هم كردم..............
ساقي جان من بحث در اين موارد و دوست دارم تا ياد بگيرم ...نظر ديگرانو ببينم ....
شما از من آتش و خورشيد رو پرسيديد ..اما منظورتونو نگفتيد؟
آتش و خورشيد دركدام بيت ؟از زبان كدام شاعر؟ ما ايرج ميرزا داريم ...حافظم داريم هر دو از كلام آتش و خورشيد هم استفاده كردن.... من اگر حرف سرو و باد و خرابات و مي و ساقي و طرب و دير وووو رو كردم.................چون اين واژه ها ...واژه هايي بود كه از زبان شاعران زيادي بيرون اومده بود در قرون مختلف ...و بوي حقيقت محض ميداد نه خيال...........................
اما من منظور شما رو از آتش و خورشيد دقيق متوجه نشدم ...نظرمو گفتم بر اساس اونچه كه در اكثر اشعار شعرا استفاده شده.......اما واژه خورشيد رو در ميان اشعار عرفاني زياد نديدم...اما نور رو به وفور ديدم.........
در مورد حالت خلصه عرفا.......اول بايد خلصرو از نظر شما ببينيم چيه؟ خلصه مثل خلصه دراويش ؟ به نظر من خلصه عاشقان و مستان اينطور نيست......................فكر ميكنم شما هم موافقي
من اينجاشو ترمز ميكنم ..چون چيزي نميدونم..........فقط ميدونم براي آنكس كه تاب ديدن ندارد ...در رويا پديد مياره........اونچه كه بايد ببينرو..........
ما بايد ببينيم تا مست شويم..........اگر نبينيم و از زبان بگوييم مستيم دروغ بزرگي گفتيم..مثل يك عاشق كه عشق زمينيشو ميبينه و هر روز عاشق تر ميشه ...حالا يكي بياد به من بگه عاشق زري خانوم شو ..من ميگم آخه زري خانوم كيه؟ چه شكليه ؟ اخلاقش چيه؟ تا نبينم كه نميتونم عاشقش بشم...........................
پس اگر تنها نام او صبح و شام در ذهن بچرخد .. بي شك ..آنچه كه ديوانه و حيران و مست ميكنرو نشون ميده....يقين دارم به اين گفتم......هر كه باشد و هر جا كه باشد ميبيند و ديوانه ميشود ..هر كسي به نحوي............
وقتي هم آن چه كه بايد ديد ديده شود......خلصه خود به خود ميآيد ...هيچ دست ما نيست.......شما خودت در شعر استادي
اول و آخر تويي، ما در ميان
هيچ هيچي كه نيايد در بيان

مولانا
.........................................
اينم خودتون زديد ..واقعا لذت بخش هست


گفتم : دل و جان در سر کارت کردم
هرچیز که داشتم نثارت کردم
گفتا : تو که باشی که کنی یا نکنی ؟
آن من بودم که بی قرارت کردم ...
مولانا
بازم عذر ميخوام اگه يكم توي پست قبليم تند رفتم:d:53::53::53::53:

ساقي 12-21-2009 07:48 PM

من بحث کردن براي يادگيري بهتر رو دوست دارم مثل همه
ولي گاهي لحن حرفا و نحوي بيان آدما اون خوشحالي و ذوق
ادامه رو ازم ميگيره ، خوشحالم که متوجه شدي :d
منظورم از آتش و وصف خورشيد در شعر شاعر نبود ،
ببين آريانا جان تو بمن مثلا ميگي ساقي آتش چيه؟
من بايد دستم رو بسوزونم تا بتو اثر واقعي سوختن رو نشون
بدم ، تا اينجا با من موافقي؟
حالا در سطحي کاملا بالاتر حالات عرفاني و متشابه مولانا و عطار و حافظ رو در نظر ميگيريم ، من هم در حد حدس و گمان
ميگم تا مانند او و در جاي او نباشم نميدونم واقعا يعني چه؟
و تو هر چقدر من از سوختن دستم بگم در نهايت تا دستت نسوزه نميدوني من به چه ميگم سوختن ...


برو عطار کو خود می‌شناسد
که سرور کیست سرگردان کدام است


آريانا 12-22-2009 11:54 AM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط ساقي (پست 101098)
من بحث کردن براي يادگيري بهتر رو دوست دارم مثل همه
ولي گاهي لحن حرفا و نحوي بيان آدما اون خوشحالي و ذوق
ادامه رو ازم ميگيره ، خوشحالم که متوجه شدي :d
منظورم از آتش و وصف خورشيد در شعر شاعر نبود ،
ببين آريانا جان تو بمن مثلا ميگي ساقي آتش چيه؟
من بايد دستم رو بسوزونم تا بتو اثر واقعي سوختن رو نشون
بدم ، تا اينجا با من موافقي؟
حالا در سطحي کاملا بالاتر حالات عرفاني و متشابه مولانا و عطار و حافظ رو در نظر ميگيريم ، من هم در حد حدس و گمان
ميگم تا مانند او و در جاي او نباشم نميدونم واقعا يعني چه؟
و تو هر چقدر من از سوختن دستم بگم در نهايت تا دستت نسوزه نميدوني من به چه ميگم سوختن ...

برو عطار کو خود می‌شناسد
که سرور کیست سرگردان کدام است

موافقم ساقي عزيز .....من با مثال خودت ميگم.....حافظ و مولانا و عطار و انبيا واوليا انسانهايي بودند كه بسيار در اون حالات عرفاني به سر ميبردن......حالا ما كه از انبيا و اوليا كتاب يا شعر يا نوشته يا وصف حالي نداريم...فقط اونچه كه در كتب آسماني از زبان پروردگار گفته شده......يعني خودشون چيزي نگفتند........................جز روايت چيزي نشنيديم كه بسياريش جعليست.........
اما شعرايي كه نام برديم .......اين حالت رو در اشعارشون بيان كردند تا حدودي گنگ و پوشيده......كه تنها اونهايي كه راه پيدا ميكنند به اون عالم بهش پي ببرند و عام نيست......................و تا حدودي راه رو هم مشخص كردند............
براي مثال مولانا به سادگي راه رو بيان كرده...........
آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت

وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت

آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه‌ای

وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت


آن نفسی که باخودی بسته ابر غصه‌ای

وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت


آن نفسی که باخودی یار کناره می‌کند

وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت


آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده‌ای

وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت


جمله بی‌قراریت از طلب قرار تست

طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت


جمله ناگوارشت از طلب گوارش است

ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت


جمله بی‌مرادیت از طلب مراد تست

ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت


عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی

تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت


خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد

از مه و از ستاره‌ها والله عار آیدت


...................
اينها دائما و گاه گاه در اون حالات به سر ميبردند........
اما انسانهايي هم هستند كه چشمه اي از اون رو ديدند .. كه عموما در رويا ميبينند...............چون تاب و توان ديدنش در رويا نيست ..چه برسد در حالت بيداري.........{پپوله}اما خب اصلا نميشه مقايسشون كرد با اين بزرگان كه گويي به طور كل در جهان ديگر ميزيستند.........
من بحث نمي خواستم به اين قسمت كشيده شه.....اما خب دوست داشتم دوستان تفسير خودشون رو راجع به اين واژه ها ميكردن......حتي از روي خيال خودشون.....
در پست قبلي هم گفتم...اين همه تفاسير كه اساتيد ميكنن مثلا طرف اسمش مولانا شناس و حافظ شناس و غيره و غيره و مدارك ادبي گوناگون ..مگر اين ها به حالات عرفاني رسيدند كه ميآيند و تفسير ميكنند.......اون ها هم فقط ظاهر شعر رو ميبينند و شروع ميكنند به معناي لغت هاي اون...
همون تاپيك واژه سرو در تصوير آفريني حافظ ....حالا نميدونم نوشته خودتون هست يا برگرفته از مطلب شخص ديگري است ..اما موضوع متن از نظر من حقير اشتباه است.....منظورم تصوير آفريني حافظ هست.....
هر شب به سیر کویش از کوچهٔ خرابات
نعره زنان برآیم یعنی که مست اویم



یک شب وصال داد مرا قاصد خیال
با آن بلند سرو که چون سایه پست اویم
(خاقاني )
اين دو بيت از خاقاني از نظر من كاملا اون چيزي است كه بر او ظاهر شده ...نه تشبيهي است نه خيالي نه تصويري كه خودش آن را ساخته باشد........................................مقصود كليه من از اين همه بحث اين بود...................................................... .......................
آنچه ديده ميشه اونقدر ديوانه كنندس ...كه شاعر رو مجبور ميكنه اينگونه خودش رو خالي كنه..............................................
منهم اين نظر خواهي كردم.......شايد كسي دستش اينجا سوخته باشه كه آتش رو برامون توصيف كنه:d يا شايد به عالم بالا راهي برده باشه ..:d
من اين سوال رو از هر كس كردم ...به طور كل سوال من رو متوجه نشد..انقد بد طرح ميكنم سوالمو...حتي از نزديكانم هم پرسيدم گفتند حافظ خواستار اوست و ديگر هيچ و معناي لغوي كردن براي من........
اصلا از همون اول اشتباه بود كارم:d منو چه به اين حرفا:24:

ساقي 12-22-2009 05:21 PM

آريانا منم گفتم که ساقي نميدونه دلبندم
اون متن لغت سرو در شعر حافظ رو نه من از جايي
کپي کردم ولي يادم نيست چه سايتي بود آلزايمر گرفتم
آخ آره گفتي من ديشب دستم سوخت با شمع شب يلدا
تا بيام واستون شرح بدم سوختن رو ..پيشنهاد ميکنم بهت
دست نزني جيزه......
کارتم درسته شک نکن ، ساقي علم پاسخ نداشت همين

خموش باش كه تا وحيهاي حق شنوي
كه صد هزار حياتست وحي گويا را

مولوی


:):53:{پپوله}

آريانا 12-24-2009 12:32 AM

تو می‌دانی که در کار تو چون مضطر فرو ماندم
به خاک و خون فرو رفتم ز خواب و خور فرو ماندم
ز حیرانی عشق تو خلاصم کی بود هرگز

که از عشقت به نو هر روز حیران تر فرو ماندم
عجایب نامهٔ عشقت به پایان چون برم آخر

که اندر اولین حرفی به سر دفتر فرو ماندم
چو دست من به یک بازی فرو بستی چه بازم من

مکن داویم ده آخر که در ششدر فرو ماندم
همه شب بی تو چون شمعی میان آتش و آبم

نگه کن در من مسکین که بس مضطر فرو ماندم
چگونه چشمهٔ حیوان درین وادی به دست آرم

که اندر قعر تاریکی چو اسکندر فرو ماندم
از آن شد کشتیم غرقاب و من با پاره‌ای تخته

که در گرداب این دریای موج‌آور فرو ماندم
چو از شوق گهر رفتم بدین دریا و گم گشتم

هم از خشکی هم از دریا هم از گوهر فرو ماندم
ز بس کاندر خم چوگان محنت گوی گشتم من

چو گویی اندرین میدان ز پای و سر فرو ماندم
ندانم تا تو ای عطار گنج عشق کی یابی

که از سودای گنج ایدر به رنج اندر فرو ماندم
............................................................ ............

عجایب نامهٔ عشقت به پایان چون برم آخر

که اندر اولین حرفی به سر دفتر فرو ماندم
............................................................ .

پايان

آريانا 01-07-2010 11:09 PM

مرا گویند بامش از چه سویست
از آن سویی که آوردند جان را

از آن سویی که هر شب جان روانست
به وقت صبح بازآرد روان را

از آن سو که بهار آید زمین را
چراغ نو دهد صبح آسمان را

از آن سو که عصایی اژدها شد
به دوزخ برد او فرعونیان را

از آن سو که تو را این جست و جو خاست
نشان خود اوست می‌جوید نشان را

تو آن مردی که او بر خر نشسته است
همی‌پرسد ز خر این را و آن را

خمش کن کو نمی‌خواهد ز غیرت
که در دریا درآرد همگنان را

حضرت مولانا

Afshin_m05 01-08-2010 01:25 AM

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روزی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

فرح داد 01-17-2010 10:32 PM

از انجای که اشعار حافظ عارفانه است این شعر به بزرگی وعظمت الهی خداوند اشاره دارد که هیچ وقت ما نمی توانیم پی به این بزرگی ببریم

آريانا 02-14-2010 05:45 PM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط فرح داد (پست 110485)
از انجای که اشعار حافظ عارفانه است این شعر به بزرگی وعظمت الهی خداوند اشاره دارد که هیچ وقت ما نمی توانیم پی به این بزرگی ببریم

جانها در اصل خود عیسی‌دمند
یک زمان زخمند و گاهی مرهمند

گر حجاب از جانها بر خاستی
گفت هر جانی مسیح‌آساستی
{پپوله}

deltang 02-14-2010 05:58 PM

تمام شعرایی حافظ در مورد معشوقشه نه معشوقه زمینی بلکه معشوقه آسمانی و همیشه در پی رسیدن و وصال به او تلاش میکنه.

saeman 02-16-2010 05:52 PM

سلام علیکم
در مورد معنی شعر که دوستان از جمله سرکار خانم سادات دست ما را از پشت بستند
واما در مورد صنایع لفظی ومعنوی به کار رفته در این سه بیت:
1-بین گلشن ،باد و سروصنوبرآرایه مراعات نظیر وجود دارد
2-شاعر گذشتن خود را از میان گلشن به باد بهاری تشبیه کرده است ووجه شبه اش این است که چون باد صبح به سرعت از میان گل ها می گذرد حافظ هم همانطور که اذعان کرده به علت اینکه علاقه ای به گل وگلشن وهر آنچه که او را از یار غافل می کند(اغیار) علاقه ای ندارد مثل باد با سرعت هرچه تمام از میان آنها می گذرد
3-در ییت دوم آرایه حسامیزی وجود دارد چرا که حافظ گفته بوی تو را می شنیدم
در صورتی که بو را نمی شنوند بلکه حس می کنند
4- واما حروف ص وس وش واج آرایی را پدید آورده اند که اگر فی المثل به جای سرو گفته می شد گل دیگر این صنعت وجود نداشت

یکی از دلایلی که باعث می شود تا اشعار حافظ وکلا اشعاری از این دست معانی متفاوتی داشته باشد این است که واژه هایی از دوره سنایی به بعد در شعر متداول شد که یک معنی لغوی داشتند ویک معنای اصطلاحی که معنای اصطلاحی را عرفا وصوفیان برای یک کلمه در نظر گرفته بودند مثلا مراد از خراباتی در معنای عرفانی، مردی کامل است که از او معارف الهیه صادر شود وهیچ صفتی را از خود نداند بلکه افعال وصفات جمیع اشیا را محو افعال وصفات الهی داند وحال آنکه همین خرابات در معنای لغوی به معنای میخانه وقمارخانه وامثال ذلک آمده است


اکنون ساعت 03:52 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)