![]() |
کلیات تاریخ اسلام
کلیات تاریخ اسلام
اِفك دروغ، افتراء و تهمت. افك در تاريخ اسلام تهمتى است كه منافقان به عايشه همسر پيغمبر (ص) بستند و روح الامين، آن حضرت را به كذب بودن آن آگاه ساخت و اين آيات نازل گرديد »ان الذين جاءوا بالافك عصبة منكم لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم لكل امرء منهم ما اكتسب من الاثم...« . (نور:13 - 11)
|
جاهليت
حالت نادانى . در اصطلاح تاريخ : روزگار پيش از اسلام ، كه جهل و بىخردى بر مردم عموما و عرب خصوصا حاكم بوده ، بت ميپرستيدند و اسير احساسات و خرافات بودند و خودخواهى و خونريزى و تجاوز و ستيز ، مايه مباهات آنها بوده . و بقول مرحوم طريحى : حالتى كه عربها قبل از اسلام داشتند ، و آن عبارت بود از : جهل بخدا و پيامبران وشرايع دين ، و فخر و مباهات به آباء و انساب و تكبر و نخوت و مانند آن . (مجمع البحرين) حالتى كه جهالت در آن حكمفرما بود ، در هر قوم و ملت و در هر زمان كه باشد ، ولى مراد از آن در قرآن حالت پيش از اسلام است . (نهاية ابن اثير) اين كلمه چهار بار در قرآن كريم آمده است : »يظنّون باللَّه ظنّ الجاهليّة يقولون هل لنا من الامر من شىء« (آل عمران : 154) . »افحكم الجاهليّة يبغون و من احسن من اللَّه حكما لقوم يوقنون« (مائده : 50) . »و قرن فى بيوتكنّ و لا تبرّجن تبرّج الجاهليّة الاولى« (احزاب:33) . »اذ جعل الذين كفروا فى قلوبهم الحميّة حميّة الجاهليّة« . (فتح:26) چنان كه ميدانيم در هر يك از اين چهار آيه بنحوى از جاهليت نكوهش شده و اين شيوه مورد استنكار قرار گرفته : در آيه 154 آل عمران سخن از پندار غلط آنها درباره خداوند بميان آمده كه آنان خداوند را جدا از زندگى خويش مىپنداشتند و بنظارت او بر بندگان و رحمت و لطف و نصرت او معتقد نبودند . و در آيه 50 مائده درباره قوانين دوران جاهليت و سنجش آن با قوانين اسلام سخن شده ، و در آيه 33 احزاب راجع به بى حجابى و بى پروائى زنان آن روزگار تذكر داده شده و در آيه 26 فتح از تعصبات غلط و نابجاى جاهليت ياد شده است . (نگارنده) نبى اكرم (ص) فرمود : چهار چيز از روش جاهليت در ميان امت من معمول است كه آن را از دست ندهند : افتخار بمقام و طعنه زدن بيكديگر در نژاد و معتقد بودن بتأثير ستارگان در بارش باران ، و نوحه سرائى در مرگ اشخاص . محمد بن مسلم گويد : از امام باقر(ع) تفسير »و اذكروا اللَّه كذكركم آبائكم او اشدّ ذكرا« سؤال نمودم ، فرمود : مردم جاهليت (چون در منى و موسم حج يا در مجامع ديگر جمع ميشدند به پدران خويش افتخار نموده امتيازات آباء و اجداد خود را به رخ يكديگر ميكشيدند و) ميگفتند : پدر من چنين بود ، پدر من چنان بود . و در حديث ديگر آمده كه سوگندشان بجان پدر يكدگر بود . (بحار: 311ج�99) از امام باقر (ع) روايت شده كه حضرت رسول (ص) در فتح مكه به منبر رفت و فرمود : اى مردم ! خداى ، آن غرور و نخوت جاهليت و افتخار نژادى كه در آن عالم داشتيد از شما برگرفت ؛ بدانيد و آگاه باشيد كه عربيت يك زبان بيش نيست و هيچگونه برترى به اصل و تبارى نميدهد و اگر كسى را در روش و رفتار و سلوك انسانى نقص و كمبودى بود اينگونه موهومات رفع نقص او را ننموده امتيازى به وى ندهد ، و بدانيد كه هر خونى كه در جاهليت ريخته شده و هر دشمنى كه در آن دوران بوده همه بزير اين پاى من است تا قيامت و هيچگونه ارزشى نخواهد داشت . (بحار: 137ج�21) اميرالمؤمنين (ع) فرمود : خداوند سبحان محمد (ص) را در دورانى مبعوث نمود تا مردمان را بعذاب ابدى خويش بيم دهد و امانت قرآن را به وى سپرد كه شما اى جماعت عرب به بدترين كيش و ناستودهترين وضع در ميان سنگهاى زبر و خشن و مارهاى كر زندگى ميكرديد ، آب آلوده مينوشيديد و غذاى ناگوار نامطبوع ميخورديد ، خون يكدگر ميريختيد و روابط خويشاوندى را ميگسيختيد ، بتها در ميان شما برافراشته و گناه و جنايت بى باكانه در ميان شما رايج بود . و در جاى ديگر فرمود : خداوند پيغمبرش را در دورانى فرستاد كه فترت (زمانى كه پيغمبر نباشد) ، حكمفرما و جوامع ملل بخوابى عميق فرو رفته و آشوبها عليه جامعه آن روز مصمم و نظم امور از هم گسيخته و آتش جنگها افروخته بود ؛ جهان رونق و درخشش خويش را از دست داده و چهره فريب خود را آشكار ساخته و آب زندگيش خشكيده بود ؛ اعلام هدايت بكنار رفته پرچمهاى ضلالت برافراشته ، دنياى آن روز چهره كريه خويش را پيوسته نشان ميداد و در روى جويندگانش بسى عبوس بود ، بر و بارش آشوب ، غذايش مردار ، شعارش ترس و ناامنى و دثارش شمشير بود . خداوند در دورانى پيامبرش را مبعوث نمود كه مردم گمراهانى سرگشته و حيران بودند و در ميان آشوبهائى فرو رفته بودند كه بدست خويش آن آشوبها را بپا ساخته بودند و خودخواهى ، آنان را بلغزشها كشانده بود؛ جاهليت ثبات و آرامش و وقار را بكلى از آنها گرفته بدام امواج تباه كنندهشان سپرده بود ؛ سرگردانهائى بودند كه در مسائل اجتماعى متزلزل و در رنج نادانى روزگار ميگذراندند . (بحار: 218ج�18) مرحوم كلينى به سندى از امام صادق(ع) روايت ميكند كه فرمود : عرب (ها پيش از ظهور اسلام) هميشه به بخشى از احكام و دستورات دين حنيف پايبند بودهاند ، از جمله : صله رحم ، مهمان نوازى ، حج بيت اللَّه ، و يكديگر را از خوردن مال يتيم بر حذر ميداشتهاند و ميگفتهاند : مال يتيم پايبند است . قسمتى از محرمات اجتناب مينموده كه مبادا به پيامد آنها دچار گردند ، واينچنين بود كه هر گاه مرتكب كبيرهاى يا هتك حرمتى از حرمتهاى الهى ميگرديدند سريع بعقوبتى مبتلى ميشدند ، ريشهاى از درخت حرم بگردن شتران خود مىآويختند، دگر آن شتر بهر كجا كه ميرفت در امان بود ، و كسى جرأت نداشت ريشه درخت ديگرى جز درخت حرم بگردن شتر بياويزد كه وى را كيفر ميكردند ... (بحار:172ج�15) جاهليت اولى نادانى نخست . ميان مفسران در مقصود از جاهليت اولى كه در قرآن : »و لا تبرّجن تبرّج الجاهلية الاولى« (احزاب : 33) آمده اختلاف است : برخى آن ر ا زمان ولادت ابراهيم دانند كه زنان لباس از لؤلؤ مىپوشيدند و در ميان مردها به گردش مىپرداختند و خود را بر آنان عرضه مىكردند . حكم بن عيينه گفت : زمان بين آدم و نوح است كه هشتصد سال بود و رسوم زشتى از آنان حكايت كنند . ابن عباس گفت: زمان بين نوح و ادريس باشد . كلبى گفت : زمان بين نوح و ابراهيم باشد كه زنان لباسى از لؤلؤ كه دو سوى آن نادوخته بود و لباسى كه بدن آنان را پنهان نمىكرد مىپوشيدند . گروهى زمان بين موسى و عيسى گفتهاند . ثعلبى گفت : زمان بين عيسى و محمد (ص) است . ابوالعاليه گفت : زمان داود و سليمان است كه زنان را پيراهن نادوخته بود و عضوهائى از بدن را كه نماياندن آن ناپسند بود آشكار مىساختند چنانكه زن با شوهر و دوست شوهر خود مىنشست و بالا تنه خود را به دوست شوهر و پائين تن خود را به شوهر اختصاص مىداد و چه بسا كه يكى از آنان درخواست معاوضه مىكرد . ابن عطيه گفت : به عقيده من خداى تعالى به زمانى اشاره دارد كه زنان (پيغمبر) آن را درك كرده بودند و امر مىكند كه از سيره خود كه در جاهليت و زمان كفر داشتيد (يعنى بىغيرتى و بىحجابى) دست برداريد نه اينكه مراد از جاهليت اولى زمان يا عصر خاصى باشد بلكه لفظ جاهليت بر زمان پيش از پيغمبر گفته شده . (بلوغ الارب:18 - 17ج�1) از امام باقر (ع) ذيل آيه »و لا تبرجن تبرج الجاهلية الاولى« آمده كه فرمود : يعنى جاهليت ديگرى در آينده خواهد آمد . (بحار: 189ج�22) |
جنگهاى پيغمبر اسلام (ص)
مجموع جنگهائى كه بامر آن حضرت اتفاق افتاده از غزوه تا سريه به اختلاف مورخين از 72 تا 80 به ثبت رسيد است، بيست و شش آن غزوه است كه خود آن حضرت در آنها شركت داشته ، و بقيه را سريه گويند . غزوات آن حضرت به ترتيب عبارتند از: ابواء ، بواط ، عشيره ، بدر اول ، بدر بزرگ، بنى سليم ، سويق ، ذى امرّ ، احد ، نجران ، اسد ، بنىنضير ، ذاتالرقاع ، بدر آخر ، دومة الجندل ، خندق ، بنىقريظه ، بنىلحيان ، بنىقرد ، بنىالمصطلق ، حديبيه ، خيبر ، فتح مكه ، حنين ، طائف و تبوك . (بحار:169ج�19) جنگهاى على بن ابيطالب عبارتند از : جمل ، صفين و نهروان . به اين واژهها رجوع شود . جهيزيه فاطمه زهرا(س) از امام باقر(ع) نقل است كه رختخواب فاطمه زهراء (ع) در شب زفاف عبارت بود از : پوست گوسفندى كه چون مىخواستند بر آن بخوابند از سمتى كه پشم داشت رو مىكردند و بر آن مىخفتند ، و بالشى از پوست بدون پشم كه آن را از ليف خرما پر كرده بودند . و مهريه فاطمه (ع) زرهى آهنين (و به روايتى پانصد درهم) بود . (بحار:104ج�43 و 112) جِيفَة لاشه ، مردار بو گرفته . ج : جِيَف و اجياف . از سخنان اميرالمؤمنين(ع) : »... والدنيا كاسفة النور ، ظاهرة الغرور ... ثمرها الفتنة و طعامها الجيفة ...« (نهج : خطبه 89) . »اقبلوا (اهل الدنيا) على جيفة قد افتضحوا بأكلها و اصطلحوا على حبها ...« . (نهج : خطبه 109) »ما لابن آدم والفخر ؟! : اوله نطفة و آخره جيفة ، و لا يرزق نفسه و لا يدفع حتفه« . (نهج : حكمت 454) |
حَدِيدَة
مؤنث حديد. يكپاره آهن. حديده محماة: يكپاره آهن تفته، اين واژه در تاريخ زندگى عقيل بن ابى طالب ثبت شده كه شرح حالش را در اين كتاب ملاحظه مىفرمائيد. شرح ماجرا از زبان على (ع) بشنويم: حضرت ضمن خطبهاى فرمود: بخدا سوگند، عقيل را ديدم كه سخت تهيدست گشته تنها يك صاع (سه كيلو) گندم (بيت المال) شما از من همى خواست، فرزندانش را ديدم كه از گرسنگى چهرهشان گردآلود و رنگشان نيلگون بود. وى در خواسته خويش همى اصرار مىورزيد و چانه همى زد و خواستهاش (صاع گندم) پيوسته تكرار مينمود و من به سخن او گوش ميدادم، وى گمان ميكرد كه من دينم را به وى ميفروشم و راه خويش رها كرده بدنبال او ميروم؛ اما من پاره آهن تفتيدهاى آماده كرده به بدنش نزديك آوردم، باشد كه بياد حرارت آتش دوزخ افتد (و از خواسته ناروايش دست بردارد) كه ناگهان فريادش بلند شد. من گفتم: مادرها بعزايت نشينند اى عقيل تو از آهن پارهاى كه بشرى ببازى آن را گرم كرده همى نالى و مرا به آتشى مىكشانى كه پروردگار جبار آن را بقهر خويش برافروخته؟! تو از رنجى ناچيز مينالى و من از شعله آتش سوزان جهنم نترسم؟!... (بحار: 162 ج� 41) حنّانه مؤنث حنّان: مهربان. نوحهگر و ناله كننده. نام ستونى از چوب در مسجد رسول كه پيغمبر (ص) به آن تكيه ميزد و خطبه ميخواند و چون منبر مقرر شد و بر منبر خطبه خواند آن ستون ناله سر داد مانند طفلى كه از مادر جدا شده باشد. (غياث اللغات و آنندراج) و نيز نام ستونى در راه كوفه به نجف. ابن مسكان گويد: از امام صادق (ع) پرسيدم: اين ستون كه در راه نجف مىباشد چيست؟ فرمود: آرى هنگامى كه جنازه اميرالمؤمنين(ع) را از اينجا عبور ميدادند همين ستون از اندوه بر درگذشت حضرت خم شد چنانكه تخت ابرهه هنگام ورود عبد المطلب بر او خم شد. از مفضل نقل شده كه حضرت صادق (ع) نزد ستون حنانه دو ركعت نماز گزارد و چون وجه آن را از حضرت پرسيدند فرمود: سر جدم حسين(ع) در اينجا نهادند. (بحار:454ج�100) |
خانه نشينى على (ع) پس از پيغمبر
هيثم بن عبداللَّه رمّانى گويد: از حضرت رضا(ع) پرسيدم: »به چه سبب على (ع) بيست و پنج سال (در خانه نشست و) با دشمنانش به مبارزه برنخاست و پس از آنكه بحكومت ظاهرى دست يافت به نبرد پرداخت«؟ فرمود: »اين همان كارى است كه پيغمبر (ص) كرد چه آن حضرت سيزده سال در مكه و نوزده ماه در مدينه جهاد ننمود بدين سبب كه يارانش اندك بودند؛ على(ع)نيز بدينوضع بود«. (بحار:143ج�8) از خود آن حضرت نقل است كه فرمود: »هنگامى كه پيغمبر (ص) درگذشت من بتجهيز و دفن جسد آن حضرت مشغول بودم و چون از اين وظيفه فراغت يافتم سوگند ياد كردم كه به هيچ كارى جز نماز و جمع آورى قرآن دست نزنم و (جهت اتمام حجت) دست فاطمه و حسن و حسين گرفتم و بدر خانه يك يك بدريان و پيشتازان از مسلمين رفتم و حق خويش را به آنها توضيح دادم و آنان را بيارى خواندم ولى جز چهار تن: سلمان و ابوذر و عمار و مقداد كسى مرا اجابت ننمود«. و در حديث سلمان آمده كه : »در آغاز بيست و چهار نفر اجابت نمودند و على (ع) دستور داد صبح فردا همه با سرهاى تراشيده و سلاح بدوش آماده شوند و چون وقت مقرر فرا رسيد جز چهار تن: من و ابوذر و مقداد و زبير كسى حضور نيافت و چون على (ع) چنين ديد از اجتماع بكنار رفت و بجمع قرآن پرداخت«. (بحار:328ج�22) خدمتكاران پيغمبر اسلام عبارت بودند از: انس و هند و اسماء دختران خارجه اسلميه و ابو الحمراء و ابو خلف. (بحار: 251 ج� 22) |
خَيبر
ناحيهاى است هشت منزلى مدينه از راه شام كه به زمان قديم قلاع و مزارع و نخلستان در آنجا بوده و بسال هفتم هجرت بدست پيغمبر اسلام گشوده شد. چون حضرت رسول (ص) از حديبيه بازگشت و حدود بيست روز در مدينه بماند سوره فتح بر آن حضرت نازل گرديد و اين به فتح خيبر بشارتى بود. در اواخر رجب با هزار و چهارصد تن از ياران آهنگ خيبر نمود وچون بدان ناحيت نزديك شدند سپاه را امر به توقف نمود و اين دعا بخواند: »اللهم ربّ السماوات السبع و ما اظللن و رب الارضين السبع و ما اقللن و رب الشياطين و ما اضللن انّا نسألك خير هذه القرية و خير اهلها و نعوذ بك من شر هذه القرية و شر اهلها و شر ما فيها« آنگاه فرمود: بنام خدا به پيش رويد. خيبر را هفت قلعه استوار بنامهاى ناعم، قموص، كتيبه، شق، نطاة، وطيح و سلالم بود، و چون جهودان خيبر لشكر اسلام را بديدند درب همه قلعهها بسته و خود بدرون آنها متحصن شدند. بالجمله مسلمانان با جهودان وارد جنگ شدند و بعضى از قلاع را گشودند و قلعه قموص را كه از همه محكمتر بود محاصره نمودند و هر روز يكى از معاريف سپاه اسلام علم برميداشت و به جنگ ميرفت و تا شامگاه فتح ناكرده بازميگشت. پيغمبر (ص) را آنروزها درد شقيقه گرفته بود كه توان ورود بميدان را نداشت. تا شبى كه عمر با دست خالى از نبردگاه برگشت حضرت فرمود: فردا علم به كسى دهم كه ستيزنده ناگريزنده باشد، خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند و خداوند خيبر را بدست او گشايد. همه منتظر كه اين افتخار نصيب چه كس گردد؟ روز بعد پيغمبر فرمود: على كجا است؟ گفتند او را درد چشمى است كه نيروى جنبش ندارد. فرمود: بيايد. چون على حضور يافت حضرت آب دهان مبارك به چشم على افكند و در حال شفا يافت. پس علم را بدست على داد و او هروله كنان تا پاى قلعه قموص رفت. مرحب خيبرى كه پهلوانى دلير بود و روزهاى پيشين باعث هزيمت مسلمانان شده بود امروز نيز بعادت هر روز رجز گويان از قلعه بيرون شد و به نبرد على شتافت. على او را فرصت نداد و با يك ضربت ذو الفقار كارش بساخت. از پس او ربيع بن حقيق كه از معاريف خيبر بود پيش آمد او را نيز بهلاكت رساند و همچنين عنتر خيبرى كه شجاعى نامدار بود و مرّه و ياسر و تنى چند ديگر از يهودان را هلاك نمود. يهودان چون چنين ديدند همه هزيمت نموده بدرون قلعه پناه بردند و درب بزرگ آهنين آن را به روى خويش بستند. على فوراً به نيروى الهى آن درب را از جاى بكند و قلعه را بطور كامل فتح نمود. آنگاه ابن ابىالحقيق كه زعيم آنها بود به حضرت پيام فرستاد كه اجازه ميدهى بنزد تو آيم و درباره سرنوشت قومم سخنى با تو گويم؟ حضرت اجازت فرمود، وى بيامد و حضرت با وى مصالحه نمود كه همه اهالى خيبر از مرد و زن آزاد باشند و تنها با رخت خويش از اينجا برون روند و به هر جا كه خواهند بروند. يهودان فدك چون شنيدند به حضرت پيغام دادند كه با ما نيز همين معامله كن، ما را آزاد گذار جلاى وطن كنيم و اموال و املاكمان از آن تو باشد. پيغمبر موافقت نمود. خيبريان چون رسول خدا را به چهره رحمت ديدند مجدداً بنزد حضرت آمده گفتند: اجازه بفرما! در سرزمين خويش بمانيم و به عمران املاك بپردازيم و نيمى از محصول باغات و مزارع از آن شما باشد. حضرت پذيرفت بدين شرط كه هر موقع بخواهم از اينجا كوچ كنيد. فدكيان نيز چون شنيدند همين درخواست را از پيغمبر نمودند و حضرت رضا داد و از آن ببعد املاك خيبر جزء بيت المال مسلمين شد و فدك كه بدون جنگ و خونريزى تسليم شده بود خالصه رسول خدا گشت (بحار:1ج�21) . اين واقعه بروز 27 رجب اتفاق افتاد. (بحار: 383 ج� 100) تاريخ نگاران معروف چون محمد بن يحيى ازدى و ابن جرير طبرى و واقدى و محمد بن اسحاق و ابوبكر بيهقى و ابو نعيم از عبداللَّه بن عمر و سهل بن سعد و سلمة بن اكوع و ابو سعيد خدرى و جابر انصارى روايت كنند كه پيغمبر (ص) در خيبر پرچم را بدست ابوبكر داد و او را با جمعى از مهاجرين به ميدان فرستاد و پس از لحظاتى شكست خورده بازگشتند در حالى كه ابوبكر ياران خويش را و آنان ابوبكر را سرزنش ميكردند، سپس پيغمبر (ص) علم را به عمر سپرد و او را به اتفاق جمعى به ميدان اعزام داشت او نيز برگشت در حالى كه عمر ياران خود را ميترسانيد و ياران، او را از هيبت و قدرت دشمن بيم ميدادند، پيغمبر (ص) سخت رنجيده خاطر گشت و فرمود: فردا پرچم را بدست كسى دهم كه خدا و رسول، او را دوست دارند و او خدا و رسول را دوست دارد، ستيزندهاى است كه نگريزد و تا بيارى خداوند به پيروزى دست نيابد برنگردد. پس پرچم را بدست على داد و با فتح و پيروزى بازگشت. (بحار:9ج�39) از امام صادق (ع) رسيده كه اميرالمؤمنين (ع) در نامه خود به سهل بن حنيف نوشت: بخدا سوگند من درب قلعه خيبر را كه از جا كندم و چهل ذراع آن را به پشت سر خويش پرتاب نمودم به نيروى جسمانى و زور از غذا فراهم شده نبود بلكه به نيروى ملكوتى و تابش نور پروردگار يارى شدم، و رابطه من با رسول خدا مانند رابطه دو نور بود، بخدا سوگند اگر همه ملت عرب هماهنگ گردند و در برابر من قرار گيرند از نبرد روى نگردانم، و كسى كه از مرگ نهراسد در خطرها دلى استوار دارد. (بحار:28 ج� 21) |
ذات الفُضُول
نام زره پيغمبر اسلام، كه در آن سه حلقه نقره بوده: يكى از پيش رو و دو از پشت. گويند: »بدين جهت ذاتالفضول مىگفتند ، كه در آن گشادگى بوده است« . (مجمع البحرين) ذات اَنواط انواط جمع نوط باشد ، چنان كه نياط ، و آن هر چيزى باشد كه از چيزى درآويزند ، و ذات انواط نام درختى به جاهليت قريش را چون بت ، معبودى كه همه ساله به روزى معين بر وى گرد آمدند و سلاح خود را بدان مىآويختند و بر آن طواف مىكردند و قربانهاى آورده ذبح مىنمودند . در فتوح آمده است كه به روز حنين ، مسلمانان به رسول اكرم (ص) گفتند: »اجعل لنا ذات انواط« يعنى : ما را نيز ذات انواطى مقرّر فرماى . (امتاع الاسماع به نقل لغتنامه دهخدا) حارث بن مالك مىگويد : كفار قريش و ديگران از عرب را درخت سبز بزرگى بود كه آن را »ذات انواط« مىگفتند ، و هر سال به زيارت آن درخت مىرفتند ، و اسلحه خود را بر آن مىآويختند و آنجا قربانى مىكردند و يك روز را نزد آن درخت مىماندند ، ما نيز در حالى كه تازه از دوران جاهليت بيرون آمده بوديم ، با رسولخدا(ص) رهسپار »حنين« شديم و در بين راه به درخت سدرى سرسبز و بزرگ برخورديم و از اطراف و جوانب فرياد زديم كه اى رسول خدا ! چنان كه مشركان عرب »ذات انواط« دارند براى ما نيز »ذات انواط« قرار بده . رسول خدا گفت : اللَّه اكبر ! به خدا قسم همان سخنى را گفتيد كه قوم موسى به موسى گفتند »اجعل لنا الهاً كما لهم آلهة« : براى ما نيز خدائى (بتى) مقرر دار چنان كه آنها دارند . موسى در پاسخ آنها گفت : »شما مردمى نادانيد« (اعراف:138) . اين روش گذشتگان بود ، شما هم اكنون بدان روش مىرويد . (سيره ابن هشام:84ج�4 ، امتاع الاسماع:43ج�1) ذو قِرَد آبى (منطقه آبادى) است در راه مدينه به خيبر كه از آنجا تا مدينه دو شب راه است. يكى از غزوات رسول خدا (ص) در اين منطقه رخ داده است. اين غزوه در جمادى الاولى به سال ششم هجرت اتفاق افتاد. ابن اسحاق مىنويسد : رسول خدا (ص) از غزوه »بنىلحيان« بازگشت ، امّا چند شبى بيش نگذشت كه »عيينة بن حصن بن حذيفة بن بدر فزارى« با سوارانى از »غطفان« بر شتران ماده شيرده رسولخدا(ص) در »غابه« غارت بردند و مردى از »بنى غِفار« را كشتند و زنش را با خود بردند. برحسب آنچه مَقريزى و ديگران نوشتهاند : »أبوذَرّ« از رسول خدا اجازه خواست كه برود و در »غابه« شترهاى شيرده رسول خدا را سرپرستى كند و رسول خدا به او گفت كه : من از ناحيه »عُيَينَه« و همراهان وى ايمن نيستم و مىترسم پيشآمدى رخ دهد . چون »أبوذرّ« بيشتر اصرار كرد به وى فرمود : مىبينم كه مىروى و روزى مىريزند و پسرت را مىكشند و زنت را مىبرند و با عصاى خويش نزد من بازمىگردى . »أبوذرّ« با زن و پسرش رفت و روزى كه »عيينة بن حصن فزارى« براى بردن بيست شتر رسول خدا حمله برد ، پسرش كشته شد و زن او را بردند . نخستين كسى از اصحاب كه خبر يافت »سلمة بن عمرو بن أكوع أسلمى« بود كه با تير و كمان خويش رهسپار »غابه« شد و غلامى از آن »طلحة بن عبيداللَّه« كه اسبش را مىكشيد همراه وى بود ، اما هنگامى كه بر ثنيةالوداع بالا رفت بعضى از سواران دشمن را ديد و بيدرنگ بر ناحيهاى از كوه »سلع« بالا رفت و فرياد زد : »وا صباحاه« و سپس دشمن را تعقيب كرد و خود را به آنها رساند و تيراندازى مىكرد و مىگفت : خُذها و أنا ابن الأكوع و اليوم يوم الرُّضّع . رسول خدا (ص) فرياد »سلمه« را شنيد و در مدينه نداى : »الفزع ، الفزع« و براى اولين بار نداى : »يا خيل اللَّه اركبى« در داد و بامداد چهارشنبه پيش از همه به تعقيب دشمن بيرون شد و سواران أصحاب هم از پى وى شتافتند ، و پيش از همه سواران »مقداد بن عمرو« به رسول خدا ملحق شد ، سپس »عباد بن بشر« (از بنى عبدالأشهل) ، »سعد بن زيد« (از بنى كعب بن عبدالأشهل). »أُسيد بن ظهير« (از بنى حارثة بن حارث) ، عكاشة بن محصن« (از بنى أسد بن خزيمه) ، »مُحرز بن نضله« (از بنى أسد بن خزيمه) ، »أبوقتاده : حارث بن ربعى« (از بنى سلمه) و »أبوعياش : عبيد بن زيد« (از بنى زريق) ، اينان همگى اسب سوار بودند ، مگر »سلمه« كه پياده دشمن را تعقيب مىكرد . چون اصحاب نزد رسول خدا فراهم آمدند ، به قولى : »مقداد بن عمرو« و به قول ديگر - شايد صحيحتر - : »سعد بن زيد أشهلى« را امارت سريّه داد و فرمود : در تعقيب دشمن رهسپار شو ، تا من هم همراه اصحاب برسم . رسول خدا (ص) »عبداللَّه بن أم مكتوم« را در مدينه جانشين گذاشت و »سعد بن عباده« را با سيصد مرد از قبيلهاش مأمور پاسبانى مدينه كرد . رسول خدا و أصحاب ، در پى دشمن تا »ذى قرد« تاختند و با رسيدن اصحاب ده شتر را پس گرفتند و در زد و خوردهائى كه پيش آمد كسانى از دو طرف كشته شدند . »شهداء غزوه ذى قَرَد« 1 - مُحرز بن نضله (از بنى أسد بن خزيمه) كه او را »أحزم« و نيز »قُمَير« مىگفتند و بر اسب »محمود بن مسلمه« كه »ذواللِّمَّه« نام داشت سوار شد و خود را به دشمن رسانيد و سر راه بر آنان گرفت و سرانجام به دست »عبدالرحمن بن عيينه« به شهادت رسيد . 2 - وقّاص بن مجزز مدلجى ، كه ابن هشام او را نيز از شهداى اين غزوه نوشته است . 3 - هشام بن صبابة بن حزن (از بنى ليث بن بكر) برادر »مقيس بن صبابه« كه مردى از أنصار به گمان آن كه از دشمنان است او را كشت . »كشتههاى دشمن« 1 - حبيب بن عيينة بن حصن ، كه »أبوقتاده« يا »مقداد« او را كشت . 2 - عبدالرحمن بن عيينه ، كه او نيز به دست »أبوقتاده« كشته شد . 3 - أوبار . 4 - عمرو بن أوبار ، اين پدر و پسر بر يك شتر سوار بودند و »عكاشة بن محصن« با نيزهاى آن دو را به هم دوخت و هر دو را كشت . 5 - مسعده ، كه به دست »أبوقتاده« كشته شد . 6 - قرفة بن مالك بن حذيفة بن بدر ، كه به دست »مقداد« كشته شد . »نماز خوف« رسول خدا در »ذى قرد« نماز خوف خواند ، و يك شب و روز آنجا ماند و در ميان أصحاب خود كه پانصد يا هفتصد نفر بودند ، به هر صد نفر يك شتر داد كه براى خوراك خود بكشند . »سعد بن عباده« هم از مدينه چند بار خرما و ده شتر فرستاد كه در »ذى قرد« به رسول خدا رسيد . »بازگشت به مدينه« رسول خدا پس از پنج روز كه رفته بود ، روز دوشنبه به مدينه بازگشت . همسر »أبوذرّ« : پس از بازگشت رسول خدا به مدينه ، همسر »أبوذرّ« هم كه او را اسير كرده و برده بودند ، بر شتر »قصواء« رسول خدا (ص) كه يكى از شترهاى گله بود رسيد و پس از گزارشهائى كه داد ، گفت: اى رسول خدا ! نذر كردهام كه اگر خدا مرا سوار بر اين شتر نجات بخشد ، او را بكشم و از جگر و كوهانش بخورم ! . رسول خدا لبخندى زد و گفت : بد پاداشى است كه به اين شتر مىدهى ! خدا تو را سوار بر اين شتر نجات بخشد و آنگاه او را بكشى ؟! نه در معصيت خدا نذرى منعقد مىشود و نه در آنچه مال تو نيست ، اين شتر مال من است ، به سلامتى به خانهات بازگرد . |
رافضى
منسوب به گروهى از لشكر زيد بن على بن الحسين كه او را ترك گفتند وتنها گذاشتند . در اصطلاح فرقه سنى ، هر شيعه رافضى است ، چه ايمان به سه تن از خلفا را ترك كرده است . آنان شيعه را بدين نام تشنيع كنند ودر اين باره از پيغمبر (ص) احاديثى نقل نمايند ، از آن جمله : در كنزالعمال متقى هندى كه از محدّثين معروف اهل سنت است آمده كه روزى پيغمبر(ص) به على فرمود : »اى على ! مىخواهى تو را به عملى راهنمايى كنم كه چون انجام دهى از اهل بهشت باشى - وتو خود از اهل بهشتى - ؟ پس از من گروههائى پديد آيند كه آنها را رافضه گويند ، چون آنها را دريابى آنها را بكش كه آنان مشركند« . على خود گويد : »پس از ما اقوامى پديد آيند كه از محبّت ما دم زنند ودر حقيقت دشمن ما بوند ونشان آنان اين باشد كه ابوبكر وعمر را سب ولعن كنند« . (كنزالعمال:31636) ونيز در اين كتاب است كه پيغمبر (ص) به على (ع) فرمود : »تو وپيروانت در بهشت خواهيد بود ودر آينده گروهى از شيعه تو كه به لقب رافضى ملقّب باشند پديد آيند هرگاه به آنها برخورديد آنها را بكشيد كه آنان مشركند« . ونيز از پيغمبر (ص) روايت كند كه فرمود: »گروهى در آخرالزمان بيايند به نام رافضى كه اينان اسلام را رفض كنند وبه دور اندازند ، آنها را بكشيد كه مشركند« . ونيز از آن حضرت نقل كند كه فرموده : »چه مىگوئيد در باره گروهى كه پيشوايانشان به بهشت روند وپيروان به دوزخ« ؟ گفتند : »يا رسول اللَّه ! گرچه آنان عملشان عمل پيشوايانشان باشد« ؟ فرمود : »آرى گرچه مانند آنها عمل كنند ، پيشوايان به سابق علم خدا به بهشت روند وايشان به بدعتشان به دوزخ درآيند« . (كنزالعمال:223ج�1) به امام صادق (ع) خبر دادند كه عمّار دهنى روزى در محكمه ابن ابى ليلى - قاضى كوفه - شهادتى داد ، قاضى به وى گفت : »اى عمّار ! ما تو را مىشناسيم ، تو رافضى هستى ، شهادتت قبول نيست ، برخيز« . عمّار برخاست در حالى كه لرزه به اندامش افتاده ومىگريست . ابن ابى ليلى گفت : »اى عمّار ! تو مردى دانشمندى اگر از اين نام ناخرسندى دست از اين مذهب بردار كه در آن حال از برادران ما خواهى بود« . عمّار گفت : »خير ، چنين نيست كه تو مىپندارى ولى گريهام بر خودم بود وبر تو ، اما گريهام بر خودم بدين سبب است كه تو مرا به مقامى والا نسبت دادى كه من خود را شايسته آن نمىدانم : تو مرا رافضى خواندى در صورتى كه امام صادق (ع) فرمود : اوّلين كسى كه بدين نام خوانده شد سحره فرعون بودند كه چون حقّيت موسى را تشخيص دادند فرمان فرعون ومسلك او را رفض (رها) كرده وبه موسى (ع) پيوستند وهر شكنجهاى را به خود پذيرفتند ، سپس فرعون آنها را رافضى خواند كه دين او را رفض كرده بودند پس رافضى كسى است كه هر چه نزد خدا ناپسند باشد رفض كند . واما گريه من بر تو از اين جهت است كه چگونه به خودت جرئت دادى كه شريفترين نام را بدترين نام دانى ودر موقف قيامت از اين جنايت بزرگ چگونه خداى را جواب خواهى داد« ؟! حضرت صادق (ع) چون اين داستان را شنيد فرمود : »اگر عمّار گناهانى بزرگتر از آسمان وزمين داشته باشد به اين سخنانش همه محو گردد وآنچنان اين كار او موجب ازدياد حسناتش شود كه هر خردلى را هزار بار بزرگتر از دنيا كند« . ابوالجارود گويد : مردى به امام باقر (ع) عرض كرد : يابن رسول اللَّه مردم ما (شيعه) را »رافضى« مينامند . حضرت به سينه خود اشاره كرد وفرمود : من نيز رافضيم وسه بار اين را تكرار نمود . ابوبصير گويد : به امام باقر (ع) عرض كردم : فدايت شوم نامى بر ما نهادهاند كه حكّام وفرمانداران به اين نام جان ومال وآزار ما را حلال ميدانند . فرمود : چه نامى ؟ عرض كرد : رافضى . فرمود : هفتاد مرد از لشكر فرعون وى را رفض (رها) كردند وبه موسى (ع) پيوستند واينان بيش از ديگران از قوم موسى در دينشان استوار وبيش از همه هارون را دوست ميداشتند سپس موسى (ع) آنانرا رافضه لقب داد ، به موسى وحى شد كه اين نام را در تورات براى آنان ثبت كن كه من اين نام را براى آنها بگزيدم . سپس حضرت فرمود : خداوند همين نام را به شما (شيعه) نيز داده است . (بحار:156 - 97ج�68) |
سَبّ على بن ابى طالب
عنوانى بس ننگين در تاريخ ، كه زبان از گفتار وقلم از نوشتار آن شرمگين است ؛ اين بزرگ جنايت از معروفترين جنايت پيشه ، يعنى معاوية بن ابى سفيان صورت گرفت واين لكه ننگ توسط وى در دامان تاريخ به ثبت رسيد . در سال 40 ه ق كه به عللى سياسى ميان امام حسن مجتبى (ع) ومعاويه - طىّ شرائطى - صلح برگزار گرديد ومطابق آن صلحنامه مقرر شد زمامدارى مسلمين را معاويه متصدى گردد، وى - كه از شهرت فضيلت على (ع) در ميان مسلمانان احساس خطر ميكرد واين امر را زمينه مساعدى براى بازگشت قدرت به نسل ودودمان آن حضرت ميديد - بر اين شد كه به منظور تثبيت حكومت خويش وبا بهرهبردارى از ضعف فرهنگ توده مردم ، موقعيت على (ع) ومحبوبيت آن حضرت را از دلهاى مردم بزدايد وخاندان بدنام اميه را - به وسيله زر وزور ووعده ووعيد وجعل اكاذيب - در ميان مردم خاندانى مقدس وخوش نام جلوه دهد . لذا به عامّة بلاد اسلامى بخشنامه كرد كه خطبا بر منابر وائمه جمعه وجماعت در مجامع ، على بن ابى طالب را سبّ ولعن نموده بيزارى خويش را از او اعلام دارند . اين تراژدى عظيم كه ضربتى بزرگ بر پيكر اسلام بود ، قبلا به زبان پيغمبر اسلام وبه زبان خود اميرالمؤمنين (ع) پيشگوئى شده بود . ابن عباس از حضرت رسول (ص) روايت كرده كه فرمود : هر آن كس على را مورد سبّ وشتم قرار دهد مرا سبّ نموده ، وهر كه مرا سبّ كند خدا را سبّ نموده ، وآن كس كه خدا را سبّ نمايد به دوزخ رَوَد ، و او را عذابى بزرگ در پى خواهد بود . (بحار:227ج�27) چنان كه اميرالمؤمنين (ع) فرمود : »اما انّه سيظهر عليكم بعدى رجل رحب البلعوم ...« : بدانيد كه پس از من مردى با گلوى گشاده وشكمى بزرگ بر شما مسلط گردد كه هر چه بيابد بخورد ودر پى آن بُوَد كه هر چه ندارد به دست آورد ، او را بكشيد ، ولى هرگز او را نخواهيد كشت ، آگاه باشيد ! به زودى وى شما را به بيزارى وبدگوئى به من وادار سازد ، بدگوئى را - هنگام اجبار دشمن - به شما اجازه ميدهم ، كه اين ، بر درجات ورفعت مقام من ميافزايد و - به علاوه - شما را از آسيب دشمن نجات ميدهد ؛ اما بيزارى وبرائت ، هرگز از من بيزارى مجوئيد، كه من بر فطرت توحيد تولد يافته ودر ايمان وهجرت از همه پيشگامتر بودهام . (نهج : خطبه 57) ابو عثمان جاحظ گويد : معاويه در پايان خطبه جمعه خود ميگفت : »اللهم انّ ابا تراب الحَدَ فى دينك ، وصدّ عن سبيلك ، فالعنه لعنا وبيلا ، وعذّبه عذابا اليما . وكتب بذلك، الى الآفاق ، فكانت هذه الكلمات يُشارُ بها على المنابر الى خلافة عمر بن عبدالعزيز . (شرح نهج البلاغة لابن ابى الحديد : 56ج�4) شمر بن عطيّة گويد : پدرم ، على (ع) را سبّ مىنمود ، شبى مردى را در خواب ديد كه به وى گفت : توئى كه على را سبّ ميكنى؟! وى آنچنان وحشت زده از خواب برخاست كه گلويش گرفته بود ودر جامه خويش پليدى كرده بود ، اين واقعه سه بار در سه شب اتفاق افتاد . (بحار:314ج�39) نقل است كه ابن عباس در اين باره با معاويه سخن گفت ، وى پاسخ داد : هرگز من از اين كار دست برندارم كه اين يك وظيفه دينى ميباشد ، مگر على نبود كه به پيغمبر خيانت نمود وابوبكر وعمر را ناسزا گفت وعثمان را تنها گذاشت تا به قتل رسيد ؟! ابن عباس گفت : تو دستور ميدهى على را بر منبر لعن كنند در صورتى كه همين منبرها با شمشير على برپا شد ! معاويه گفت : من از اين كار دست برندارم تا پيران بر اين سنت بميرند وكودكان پير شوند . اين روش در حكومت اموى برقرار بود تا گاهى كه عمر بن عبدالعزيز بر سر كار آمد و او در خطبه خويش به جاى سب على كه در آن زمان رايج بود آيه »ان اللَّه يامر بالعدل والاحسان« را سنت كرد . روزى ابن عباس در اواخر عمر كه نابينا هم شده بود از كنار يكى از مجالس قريش كه به على ناسزا ميگفتند ميگذشت ، عصا كش خود را گفت : اينها چه ميگويند ؟ گفت: على را دشنام ميدهند . گفت : مرا به نزديك آنها ببر . چون به آنان نزديك شد بايستاد وگفت : كداميك شما بود كه خدا را سب مىكرد ؟ گفتند : »سبحان اللَّه« ! هر كه خداى را سب كند مشرك است . گفت : كداميكتان بود كه پيغمبر را سب ميكرد ؟ گفتند چنين چيزى نبوده ، هر كه پيغمبر را سب كند كافر است ! گفت : كداميك از شما على را سب كرد ؟ گفتند : آرى چنين چيزى بوده است . ابن عباس گفت : خدا را گواه ميگيرم ودر حضور خدا شهادت ميدهم كه از پيغمبراكرم(ص) شنيدم فرمود : هر كه على را سب كند مرا سب كرده وهر كه مرا سب نمايد خدا را سب نموده است . اين بگفت وبه راه خود ادامه داد . حسين بن على بن الحسين (ع) گويد : ابراهيم بن هشام مخزومى والى مدينه بود ، وى هر روز جمعه ما را كنار منبر پيغمبر(ص) جمع ميكرد وخود به اميرالمؤمنين (ع) ناسزا ميگفت ، روزى وارد مجلس شدم ديدم مسجد مالامال جمعيّت است ، من كنار منبر نشستم خوابم برد ، در عالم خواب ديدم قبر مبارك شكافته شد ومردى سفيد پوست از قبر برون آمد وبه من گفت : مگر از سخنان اين مرد ناراحت نيستى ؟! گفتم : بلى به خدا سوگند . گفت : چشم بگشا وببين خدا با وى چه ميكند ؟ از هول ووحشت چشم خود بگشودم ناگهان ديدم در حالى كه مشغول سب على بود از فراز منبر پرتاب شد وبه زمين افتاد ودر حال بمُرد . هشام كلبى از پدرش نقل ميكند كه قبيله بنى اود (در عراق) را رسم بر اين بود كه فرزندان وخانوادههاى خود را سب على(ع) تعليم ميدادند ، تا اينكه روزى يكى از آنها كه مورد خشم حجاج قرار گرفته وحجاج با خشونت با او سخن ميگفت وى در پاسخ حجاج گفت : اى اميرالمؤمنين با من چنين مگو كه هر امتياز كه در دو قبيله قريش وثقيف هست در ما نيز هست. حجاج گفت : شما چه فضيلتى داريد ؟ وى گفت : هرگز در مجالس ما بدى از عثمان گفته نميشود . حجاج گفت : آرى اين يك فضيلت . وى گفت : تاكنون يك تن از قبيله ما عليه حكومت قيام نكرده . حجاج گفت : اين هم يك فضيلت . آن مرد گفت : در ميان افراد قبيله ما كسى كه در جنگهاى على شركت نموده وبا او همكارى كرده باشد نبوده جز يك نفر كه او هم از چشم ما ساقط ومورد نفرت ما ميباشد . حجاج گفت : اين نيز يك فضيلت . وى گفت : هرگاه يكى از ما بخواهد با زنى ازدواج كند از نخست در بارهاش تحقيق ميكند آيا ابوتراب را دوست ميدارد يا ذكر خيرى از او ميكند ؟! اگر چنين باشد با وى ازدواج نكند . حجاج گفت: اين هم يك فضيلت . وى گفت : در ميان قبيله ما پسرى كه على يا حسن يا حسين نام داشته باشد ودخترى كه به فاطمه موسوم باشد وجود ندارد . حجاج گفت : اين هم يك فضيلت . آن مرد گفت : زنى از قبيله ما هنگامى كه حسين (ع) وارد عراق شد نذر كرد كه اگر كشته شود ده شتر در راه خدا نحر كند وچون شنيد وى به قتل رسيده به نذر خود وفا كرد . حجاج گفت : اين هم يك فضيلت . وى گفت : يكى از ما را به سب على خواندند وى گفت : من حسن وحسين را نيز بر او ميافزايم . حجاج گفت : اين هم يك فضيلت . آن مرد گفت : اميرالمؤمنين عبدالملك در باره ما گفته : شما پس از انصار ، انصار ميباشيد . حجاج گفت : اين هم يك فضيلت . وى گفت : در كوفه هيچ قبيلهاى به ملاحت وزيبائى ما نباشد . حجاج به گفته او بخنديد ورهايش ساخت . صالح بن كيسان گويد : عامر بن عبداللَّه بن زبير كه يكى از خردمندان قريش بود روزى فرزندش را ديد كه على (ع) را ناسزا ميگويد . به وى گفت : اى فرزندم به على جسارت مكن زيرا هر ساختمان را كه دين بنا نهاد دنيا نتوانست آنرا ويران سازد ولى هر ساختمان را كه دنيا بنا كرد دين آنرا ويران نمود . اى فرزندم ! بنى اميّه سب على را در مجالس خويش رايج ساختند وعلى را بر منابر لعن مينمودند ولى آنها با اين كارشان گوئى بازوى او را گرفته به آسمان بردند ، واز سوئى پدران واجداد ونياكان خود را با زر و زور تجليل ومدح نمودند كه ستايش بنى اميّه سخن رايج روز شد وبه عكس هر چه بيشتر در مدح وستايش آنان ميكوشيدند گوئى از چيزى گندهتر از لاشه مردار سرپوش برميداشتند . پس اى فرزندم دست از اين كار بردار . منهال گويد : روزى به خدمت امام سجاد(ع) رفتم ، گفتم : »السّلام عليكم ، كيف اصبحتم رحمكم اللَّه« (چگونه صبح كرديد ودر چه حاليد) ؟ فرمود : تو مىپندارى كه از پيروان مائى ونميدانى ما در چه حاليم ؟ من اكنون در ميان قوم وتبارم بسان بنى اسرائيل در حكومت فرعون بسر ميبرم كه مردان را سر بُرند وزنان را زنده بدارند ! بهترين خلق خدا پس از پيامبر را بر منابر لعن كنند وبه كسى كه آن حضرت را ناسزا گويد جايزه دهند ، ودر حالى كه دوستان ما به جرم دوستى با ما حقّشان پايمال گردد ؟! (بحار:323 - 311ج�39 و 167ج�46) مغيرة بن شعبة كه آن روز از طرف معاويه والى كوفه بود ، حجر بن عدى را امر كرد كه در جمع مردم بايستد وعلى (ع) را لعن كند ، وى امتناع ورزيد ، مغيره او را تهديد به مرگ نمود ، حجر فرياد زد : اى مردم اميرتان مرا ميگويد كه على را لعن كنم، پس همگى وى را لعنت كنيد . مردم كوفه كه مراد وى را دانستند همگى به فرياد بلند گفتند : خدا او را لعنت كند . ولى آنها مغيره را قصد كردند . حجاج ملعون كه از سوى بنى مروان حاكم عراق بود نسبت به حضرت جسارت ميكرد ومردمان را به لعن حضرت امر مينمود ، روزى وى بر مركب خود سوار بود ناگهان يكى از افراد رعيت به پيش آمد وگفت : اى امير ! كسانم به من ستم كرده نامم را على نهادهاند ، عنايتى كرده نامم را تغيير دهيد وبه مالى مرا يارى دهيد كه مستمندم . حجاج گفت : به پاداش اين درخواست نيكو ترا به فلان نام موسوم ساختم وفلان پست را در اختيارت نهادم هم اكنون ميتوانى به سر پست خود رفته به كار خويش مشغول شوى. (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد:58ج�4) |
شهيدان كربلا
بزرگوارانى كه در واقعه كربلا در ركاب حضرت ابى عبداللَّه الحسين (ع) به شهادت رسيدند آنچنان كه در زيارت ناحيه مقدسه آمده عبارتند از : 1- على بن الحسين ، قاتل : منقذ بن نعمان عبدى . 2- عبداللَّه بن الحسين كه كودكى شيرخواره بود ، قاتل : حرملة بن كاهل اسدى . 3- عبداللَّه بن على بن ابىطالب ، قاتل : عبداللَّه بن ثبيت خضرمى . 4- ابوالفضل العباس بن على ، قاتل : يزيد بن رقاد جهنى وحكيم بن طفيل طائى . 5- جعفربن على بن ابىطالب ، قاتل : هانى بن ثبيت حضرمى . 6- عثمان بن على ، قاتل: خولى بن يزيد اصبحى ومردى از بنى ابان . 7- ابوبكر بن حسن بن على ، قاتل : عبداللَّه بن عقبه غنوى . 9- عبداللَّه بن حسن ، قاتل: حرملة بن كاهل . 10- قاسم بن حسن ، قاتل: عمر بن سعد بن نفيل ازدى . 11- عون بن عبداللَّه بن جعفر ، قاتل : عبداللَّه بن قطبه نهبانى . 12- محمد بن عبداللَّه بن جعفر ، قاتل : عامربن نهشل تميمى . 13- جعفر بن عقيل ، قاتل : بشر بن حوط همدانى . 14- عبدالرحمن بن عقيل ، قاتل : عثمان بن خالدبن شيم . 15- عبداللَّه بن مسلم بن عقيل، قاتل : عامر بن صعصعه . 16- ابوعبداللَّه بن مسلم بن عقيل ، قاتل : عمرو بن صبيح صيداوى . 17- محمد بن ابى سعيد بن عقيل ، قاتل : لقيط بن ناشر جهنى . 18- سليمان غلام امام حسين ، قاتل : سليمان بن عوف حضرمى . 19- قارب غلام امام حسين . 20- منجح غلام ديگر آن حضرت . 21- مسلم بن عوسجه ، اين سه تن بدست عبداللَّه ضبابى وعبداللَّه بن خشكاره بجلى ومسلم بن عبداللَّه ضبابى كشته شدند . 22- سعد بن عبداللَّه حنفى . 23- بشر بن عمر حضرمى . 24- يزيد بن حصين همدانى . 25- عمر بن كعب انصارى. 26- نعيم بن عجلان انصارى . 27- زهير بن قين بجلى . 28- عمرو بن قرظه انصارى . 29- حبيب بن مظاهر اسدى . 30- حرّ بن يزيد رياحى . 31- عبداللَّه بن عمير كلبى . 32- نافع بن هلال بجلّى . 33- انس بن كاهل اسدى . 34- قيس بن مسهر صيداوى . 35- عبداللَّه بن عروه غفارى . 36- عبدالرحمن بن عروه غفارى . 37- جون بن حوى غلام ابوذر . 38- شبيب بن عبداللَّه نهشلى . 39- حجاج بن زيد سعدى . 40- قاسط بن ظهير تغلبى . 41- كرش بن ظهير بن مالك . 42- كنانة بن عتيق. 43- ضرغامة بن مالك . 44- حوى بن مالك . 45- عمرو بن ضبيعه . 46- زيد بن ثبيت قيسى . 47و48- عبداللَّه وعبيداللَّه فرزندان يزيد بن ثبيت . 49- عامر بن مسلم . 50- قعنب بن عمرو . 51- سالم مولى عامر بن مسلم . 52- سيف بن مالك . 53- زهير بن بشر . 54- زيد بن معقل جعفى . 55- حجاج بن مسروق جعفى . 56 و 57- مسعود بن حجاج وپسرش . 58- مجمع بن عبداللَّه عائذى . 59- عمار بن حسان طائى . 60- حباب بن حارث سلمانى ازدى . 61 - جندب بن حجر خولانى . 62و63- عمر بن خالد صيداوى وغلامش سعيد . 64- يزيد بن زياد كندى . 65- زاهد غلام عمرو بن حمق خزاعى . 66- جبلة بن على شيبانى . 67- سالم مولى بنى المدنية الكلبى . 68- اسلم بن كثير ازدى. 69- زهير بن سليم ازدى . 70- قاسم بن حبيب ازدى . 70- قاسم بن حبيب ازدى . 71- عمر بن جندب حضرمى . 72- ابوثمامه صائدى . 73- حنظلة بن سعد شبامى . 74- عبدالرحمن بن عبداللَّه ارحبى . 75- عمار بن ابوسلامه همدانى . 76- عابس بن ابى شبيب شاكرى . 77- شوذب مولى شاكر . 78- شبيب بن حارث بن سريع . 79- سوار بن ابى حمير فهمى . 80- عمرو بن عبداللَّه جندعى . (بحار: 65ج�45) حالات اكثر اين شهدا بنامهاى آنها در اين كتاب رجوع شود . |
صَليبى (منسوب به صليب)
جنگهائى كه در قرن 11 و 12 و 13 م ميان مسلمانان و مسيحيان در گرفت و چون همه مسيحيان از ملتهاى مختلف در اين جنگ شركت داشتند، آن را جنگ صليبى نامند . مقصود مسيحيان از اين اردوكشيها رهايى بيتالمقدس و تربت عيسى از دست مسلمانان بود . مناسبت كلمه صليب اين بود كه هر كس عازم جنگهاى مزبور مىشد بر شانه راست خود صليبى از پارچه سرخ مىدوخت . در جنگهاى اول صليبى تميز نژاد و اقوام و دول و ممالك از ميان برخاست و فرانسوى و آلمانى و ايتاليايى همه به نام امت عيسى قوم واحدى را تشكيل مىدادند و بدين مناسبت جنگهاى صليبى را جنگ خارجى نصارى نام نهادهاند . ملت فرانسوى در همه جنگها (بجز پنجم و ششم) مقام اول را حايز بود ، زيرا كه جنگ اول صليب را يكى از واعظان فرانسوى برانگيخت و عمده قشون هم از آن مملكت به راه افتاد . جنگهاى صليبى سكنه و ثروت را به وضع شگفتآورى جابجا كرد و ملل اروپاى غربى را با امپراتورى بيزانس و مسلمانان مشرق زمين آشنا نمود . بيش از چهار قرن بود كه بيتالمقدس در دست عرب بود ، اما عرب كه با ديده تقديس به آن شهر مىنگريست تربت عيسى و كليسايى را كه امپراتوران يونانى در جوار آن ساخته بودند و در نظر نصارى عزيز بود به حرمت مىداشت ، ولى چون قوم ترك سلجوقى بر آسياى ميانه تسلط يافت ، برخلاف عرب دست به آزار و شكنجه زائران زدند تا آنجا كه نصارى نتوانستند به ارض اقدس خود روند . براى نجات تربت عيسى و جلوگيرى از هجوم مسلمانان در 1095 م پاپ اوربن )Urbain( دوم كه فرانسوى بود مجمعى در كلرمون )Clermont( (اورنى) منعقد كرد (1095 م) . و در آن با حضور جمع كثيرى از روحانيان و امناى دين و سركردگان مركز و جنوب فرانسه شرحى از صدمات زوار ارض اقدس بيان كرد و امت نصارى را دعوت نمود كه اسلحه بردارند و تربت عيسى را نجات دهند و در پايان نطق خويش اين عبارت را گفت : »از خويشتن بگذر ، صليب خود برگير ، و از دنبال من بيا«! فوراً حاضران صليبى از پارچه ترتيب داده به شانه دوختند و فرياد برآوردند كه »مشيت خدا چنين بوده ! مشيت خدا چنين بوده«! پس از ختم مجمع مزبور پاپ در مركز و جنوب فرانسه به گردش پرداخته مردم را به جنگ ترغيب مىكرد و ضمناً به عموم اسقفان نامه فرستاد و آنان را دعوت كرد كه براى جنگ صليب به وعظ پردازند و ديگران را نيز به وعظ وادارند . ضمنا وعده داد كه هر كس در اردوكشى شركت كند تمام معاصى و گناهانش آمرزيده خواهد شد و مادام كه اردوكشى خاتمه نيافته زن و فرزند و دارايىاش از تعرض مصون و در امان ديانت خواهد بود . يكى از ياران پرشور پاپ راهبى بود اصلاً از حوالى آمين موسوم به پطرس و ملقب به ناسك . وى از هر جا مىگذشت شورى عظيم براى جنگ صليب برپا مىكرد. در خلال اين احوال قشون صليب مجهز شد . به حكم پاپ 15 اوت 1095 م روز حركت اعلام گرديد و قرار شد قشون صليبى به چهار قسمت شده هر يك مسيرى در پيش گيرد و عاقبت همه در كنار قسطنطنيه به هم برسند . چون سپاهيان بدان شهر رسيدند از كثرت عده مردم شهر را به وحشت انداختند و ظاهراً تعداد آنان به 300000 مىرسيد . امپراتور آلكسى مىخواست هر چه زودتر شر قشون صليب را از سر خود دفع كند ، زيرا مىترسيد كه ثروت آن شهر ديگ طمع آنان را به جوش آورد ولى بىميل هم نبود كه به دستيارى آنان بلادى را كه قوم ترك در آسيا متصرف شده بود بدون خرج پس بگيرد و بدين منظور بعضى از رؤساى صليبى را به طرف خود كشيد و از آنان قول گرفت كه شهرهاى آسياى صغير را به او بدهند . آنگاه وسايل لازم را جهت روانه كردن قشون تهيه كرد و سپاهى هم به كمك آنان فرستاد (1098 م) صليبيان جلوى نيقيه (نيسه) رسيده آن را محاصره كردند و نزديك بود آن را بگشايند كه درفش امپراتورى برفراز ديوار آن به اهتزاز درآمد و معلوم شد كه قشون امپراتور در خفا با تركان قرارى داده تنها وارد شهر شدهاند و دروازه را براى قشون صليب بستهاند . ناگزير صليبيان به سمت بيتالمقدس روانه شده و دو سال در راه ماندند . سپاهيان امپراتور فقط چند راهنما به آنان دادند ، و آنها نيز چند بار راه را گم كردند و شايد در كار هم تعمد داشتند . صليبيان پس از تحمل رنج و مشقت بسيار در 6 ژوئن 1099 - يعنى 3 سال بعد از تاريخ حركت - عاقبت به بيتالمقدس رسيدند . در اين موقع از افراد آنان بيش از 40000 تن نمانده بود . در روز 15 ژويه 1099 م در ساعت سه كه موقع مرگ عيسى بود به شهر حمله آوردند و وارد شهر شدند و خونريزى سختى برپا كردند . پس از كشتار به غارت پرداختند و سپس كشورى لاتينى در بيتالمقدس تشكيل دادند . طولى نكشيد كشور لاتينى مزبور در مضيقه افتاد ، به خصوص پس از آنكه سلطان صلاحالدين ايوبى كه در تقوى و رشادت كم نظير بود ، شام و مصر را متصرف گرديد . در 1187 م محاربه سختى در نزديكى طبريه درگرفت . مسيحيان شكست خوردند و پادشاه بيتالمقدس گوىدولوزينيان )Guy de Lusignan( به دست دشمن افتاد، صلاحالدين تقريباً تمام قلمرو مملكت لاتينى را در فلسطين تحت تصرف درآورد و پس از چند روز محاصره ، بيتالمقدس ناچار به تسليم گرديد (2 اكتبر 1187 م) . اين مصايب باعث شد كه جنگ سوم صليب در بگيرد . امپراتور فردريك ريش قرمز ، پادشاه فرانسه فيليپ اگوست و پادشاه انگليس ريچارد شيردل عازم جنگ گرديدند . فردريك با قشون صليب آلمان پيش از ديگران به آسياى صغير رسيده قشون ترك را در قونيه شكست داد و از توروس گذشته در ساحل قرهسو (سيدنوس )Cydnus( اردو زد . وى را نزلهاى عارض شد و در آب ناپديد گرديد . قشون او در برابر عكا به قشون فرانسه و انگليس ملحق شد . فيليپاگوست از جنوه )Gإne( و ريچارد شيردل از مارسى حركت كرده به صقليه (سيسيل) رفتند (1190 م) و از آنجا به عكا آمدند . ريچارد در اين اثنا جزيره قبرس را نيز تسخير كرد . دو پادشاه در كنار عكا اردو زدند . در آن موقع متجاوز از يك سال بود كه آن شهر از طرف دريا و خشكى محصور بود چنانكه مىگويند در آن محل 9 جنگ بزرگ و بيش از صد محاربه اتفاق افتاد . صلاحالدين هر چند كوشيد نتوانست شهر را از محاصره بيرون بياورد ، اما صليبيان هم نتوانستند برج و باره شهر را بشكنند . عاقبت گرسنگى ساخلو مسلمانان را وادار كرد كه در ژويه 1191 تسليم شوند در اين موقع فيليپ اگوست دست از جنگ كشيده به فرانسه رفت ، ليكن ريچارد شيردل دو سال ديگر در ارض اقدس ماند و آثارى از خود بروز داد كه دشمنان وى نيز شجاعت او را تمجيد مىكردند و از درندهخويى او به وحشت بودند . با وجود اين وى نتوانست به بيتالمقدس برسد و آن شهر در دست مسلمانان ماند و قلمرو كشور لاتين منحصر به فنيقيه قديم و عكا پايتخت آن شد . اين شهر تا 100 سال ديگر يعنى تا 1291 م در دست نصارى باقى ماند . جنگ چهارم صليب در واقع دنباله سوم بود كه تقريباً پنج سال بعد از مراجعت ريچارد ، پاپ اينوسان سوم آن را برانگيخت (1198 م) اين جنگ اردوكشى سر كردگان بود . حاكم شامپانى را به رياست برداشتند . در اين جنگ پادشاه فرانسه و انگلستان كه با هم درآويخته بودند ، شركت نكردند . پس از مرگ حاكم شامپانى بونيفاس دومونفرا )Boniface( )de Montferrat( - نامى را از سركردگان پيمون )Piإmont( به جاى او نشاندند . پاپ قشون صليب را بر آن داشت كه به مصر حمله كند ، زيرا مصر مركز قدرت مسلمانان شمرده مىشد ، صليبيان بدون زد و خورد قسطنطنيه را تصرف كردند و شاهزاده الكسى فرزند اسحاق )Isaac( ملقب به فرشته )l,Ange( را به سلطنت رسانيدند ، ولى عاقبت نژاد يونانى جنبش كردند و آلكسى را از تخت به زير آوردند و ضد قشون صليب مجهز شدند . صليبيان كه در خارج شهر اردو زده بودند كمر به تسخير آن بستند و در 12 آوريل 1204 م شهر را گشوده غارت كردند و سپس قلمرو امپراتور بيزانس را بين خود تقسيم نمودند و شالوده امپراتورى لاتينى را در قسطنطنيه ريختند و بودوئن والى فلاندر را به امپراتورى برداشتند و بونيفاس دومونفرا را نيز به سلطنت سالونيك و مقدونيه تعيين كردند و او را مطيع امپراتور قرار دادند . اين امپراتورى قريب نيم قرن طول كشيد تا قوم بلغار از طرف شمال حمله آورده از 1205 م به بعد امپراتور بودوئن را شكست داد و عاقبت او را كشت . خانواده يونانى نژاد هم كه پايتخت خود را به نيسه منتقل كرده بود از جانب مشرق تاخت آورد تا اين كه در 1261 ميشل پاله ئولگ مجددا قسطنطنيه را گرفت و امپراطورى لاتين را برافكند . جنگهاى اخير صليب : از تصرف و تاراج قسطنطنيه به خوبى پيداست كه افكار مسيحيان به كلى عوض شده و ايمانشان سست گرديده بود . با وجود اين باز چند جنگ صليب در خلال قرن 13 م به وقوع پيوست ، ولى در اين جنگها (جز جنگ ششم) شكست همواره نصيب نصارى بود . در جنگ پنجم صليب (1221 - 1217 م) پادشاه مجارستان اردويى به مصر كشيد و قشون وى اغلب از اهالى آلمان و قوم مجار بودند اما به مصيبت سختى دچار شدند . جنگ ششم (1229 - 1228 م) را اين خصوصيت حاصل آمد كه پاپ سردار قشون صليب يعنى امپراتور فردريك دوم را تكفير كرد . على هذا امپراتور به عوض جنگ با مسلمانان با ايشان وارد مذاكره شد و مهارتى به خرج داد و بيتالمقدس را از سلطان مصر پس گرفت و در ازاى آن پيمان اتحادى با وى بست ، اما اين سياست هياهويى پديد آورد و جنگ از نو در ارض اقدس شعله كشيد ، چنانكه در 1244 م بيتالمقدس باز به دست تركان افتاد و قريب 700 سال (تا 1917 م) در دست آنان ماند . جنگهاى هفتم و هشتم به اقدام سنلوئى، پادشاه پرهيزگار فرانسه برپا گرديد . جنگ هفتم (1254 - 1248 م) بر سر تسخير مصر بود و در آغاز آن دمياط فتح شد ، اما طغيان نيل و نزول بلا و حمله مسلمانان دست به هم داده قشون صليب را به تسليم مجبور ساخت . سنلوئى فديه گزافى پرداخت تا سر كردگان وى را آزادى بخشيدند و دمياط را پس داد تا خود او را رها كردند . در جنگ هشتم (1270 م) سنلوئى بر سر تونس رفت ، ليكن در آنجا مبتلى به طاعون شد و درگذشت و جنگ صليبى خاتمه يافت . نتيجهاى كه پاپ از جنگ مىخواست استخلاص ارض اقدس بود كه عاقبت حاصل نگرديد . به علاوه در نتيجه اين جنگ شالوده دو مملكت هم در مشرق ريخته شد (مملكت بيتالمقدس و امپراتورى لاتينى در قسطنطنيه) كه هيچيك دوام نياورد . اما از اين جنگ در خود مغرب زمين و به خصوص فرانسه و آلمان و ايتاليا نتايج بسيار مهم عايد گرديد كه بعضى اقتصادى بود و پارهاى سياسى و اجتماعى . جنگهاى صليبى به تجارت درياى مغرب فايده عمده رسانيد و بر مراوده بلاد مغرب و مشرق از راه دريا افزود . حمل سپاهيان صليبى و زوار دريانورد مارسى و جنوه (ژن) و پيز )Pise( مخصوصاً ونيز را متمول كرد چنانكه مرتباً سالى دو بار از بنادر مختلف بحريه واقعى به جانب ارض اقدس روان مىشد . مادام كه مسيحيان صاحب اختيار بنادر شام بودند ، سوداگران فرانسه و ايتاليا بدان صوب عزيمت كرده امتعه گرانبهاى مشرق را مىخريدند . نتيجه غير مستقيم جنگ صليب بسط تجمل و تمدن در مغرب بود ، زيرا در آن موقع نواحى مشرق زمين كه مسكن قوم عرب و نژاد يونانى بود از لحاظ پيشرفت و تكميل مدنيت بر نواحى مغرب پيشى داشت، چنانكه قشون صليب از ديدار آثار تجمل شيفته شد و استعمال فرش و آيينه و اثاثالبيت زيبا و اسلحه ظريف و قماشهاى فاخر و پارچههاى ابريشمى و مخمل و غيره همه در اوان جنگ صليب و در نتيجه آن جنگ رايج و متداول گرديد . اما اگر بخواهيم آنچه را كه مغرب زمين در امر علم و هنر و زراعت و صناعت از مشرق كسب كرده ، همه را از بركت جنگهاى صليبى بدانيم راه مبالغه رفتهايم ، زيرا پرتو مدنيت اسلامى از جانب اسپانيا و صقليه (سيسيل) نيز مانند مصر و شام نفوذ مىكرد و بدين جهت نمىتوان به يقين گفت كه مثلاً بعضى از اختراعات چين از كدام راه و از چه زمانى در اروپاى غربى رواج يافته است از قبيل كاغذى كه با كهنه مىساختند و از قرن 12 م به بعد در فرانسه معمول شده ، و قطبنما كه در قرن 11 م و قبل از جنگ اول صليبى در سواحل درياى مغرب بكار مىرفته است . مهمترين نتيجه اجتماعى جنگهاى مزبور آن بود كه مؤيد زوال قدرت ارباب املاك گرديد ، زيرا بسيارى از ايشان در خلال جنگها مردند و آنان هم كه جان به در بردند لا شىء محض شدند . اين نكبت و زوال قدرت ارباب املاك به حال پادشاهان و امراء خاصة اهالى بلاد و قصبات كه به ازاى وجه نقد آزادى خود را مىخريدند ، بسيار نافع افتاد . از اين گذشته مردم فرانسه را در نتيجه جنگهاى صليبى نفوذ سياسى و تجارتىِ مهمى در مشرق زمين مسلم آمد كه در ظرف قرون متمادى باقى ماند و شأنى يافت كه هنوز هم آثار آن باقى است . (ترجمه آلبرماله . تاريخ قرون وسطى : 39 - 217) |
فتح مكّه
پيروزى مسلمانان بر دشمنان سرسخت خود در مكه وگشايش اين شهر بدست تواناى پيغمبر اسلام (ص) وسلطه كامل آن حضرت بر شبه جزيرة العرب. اين شهر مقدس تا سال هشتم هجرت همچنان تحت سيطره كفار و مشركين قريش بود. و چون به سال ششم در حديبيه بين پيغمبر (ص) و اهل مكه پيمان صلح برگزار شده بود حضرت رسول (ص) حسب قرارداد به آن شهر تعرضى ننمود اما مردم مكه پس از اندى از شروط قرارداد تخلف نمودند و اين كار باعث شد كه حضرت آهنگ گشودن اين شهر كند. داستان از اين قرار بود كه يكى از موادّ قرارداد صلح عدم تعرض هر يك از طرفين با هم پيمان طرف ديگر بود، قبيله بنى بكر و كنانه با قريش، وجماعت بنى خزاعه با پيغمبر (ص) هم قسم بودند، اتفاقا روزى يكى از بنى بكر شعرى در هجاء پيغمبر بخواند، غلامى از بنى خزاعه وى را منع كرد مفيد نيفتاد، درگير شدند، سر و روى يكديگر را شكستند و اين واقعه منجر شد به اينكه دو قبيله به هم در آويختند و قريش بنى بكر را يارى كردند و در نتيجه بيست تن از بنى خزاعه به قتل رسيدند. چون خبر به پيغمبر (ص) رسيد فرمود: يارى نشوم اگر بنى خزاعه را يارى نكنم. پس حضرت قبايل عرب را به مدد خواند و پيام داد كه هر كس به خدا ايمان دارد اول ماه رمضان مسلح وارد مدينه شود. و مردم مدينه به اعداد جنگ مأمور گشتند و حضرت ديدهبانان در طرق و شوارع گماشت كه كس اين خبر به مكه نبرد. حاطب بن ابى بلتعه نامهاى به قريش نوشت كه آنان را از عزم پيغمبر آگاه سازد و آن نامه را به زنى ساره نام كه از زنان بدنام مكه و جهت دريوزگى به مدينه آمده بود بداد و وى نامه را در گيسوان خويش پنهان نموده عازم مكه شد؛ جبرئيل به پيغمبر خبر داد، حضرت على را با چند نفر به دنبال او فرستاد، على نامه را از او بستد و به نزد پيغمبر آورد، حضرت حاطب را احضار و سبب خيانت از او پرسيد، وى گفت: خواستم از اين راه حقى به گردن اهل مكه پيدا كنم تا به رعايت آن اموالم مصون ماند، پيغمبر عذرش را پذيرفت وآزادش كرد. پس روز يازدهم ماه رمضان سال هشت با ده هزار مرد از مدينه حركت كرد. ابن عباس گويد: در منزل عسفان، پيغمبر (ص) قدحى آب برگرفت وبياشاميد چنانكه مردم ديدند و از آن پس تا مكه روزه نگرفت. جابر گويد: پس از آنكه پيغمبر روزه خود را افطار نموده بود به عرض حضرت رساندند كه هنوز جمعى روزهاند. حضرت فرمود: اينها گناه مىكنند. از آن سوى عباس بن عبدالمطلب با جمعى از بستگانش از مكه هجرت نموده به قصد مدينه در بيوت سقيا يا ذوالحليفه به پيغمبر پيوست. حضرت از ديدار او شادمان گشت وفرمود: هجرت تو آخرين هجرتها است چنانكه نبوت من آخرين نبوت است، و فرمود تا خانوادهاش را به مدينه فرستد و خود به همراه پيغمبر باشد. پس حضرت طى طريق كرد تا به مرّ الظهران چهار فرسنگى مكه توقف نمود. عباس با خود انديشيد كه اگر اين لشكر وارد مكه شود از جماعت قريش يك تن زنده نماند همىخواست تا به موضع اراك رفته مگر كسى را ديدار كند. بر استر پيغمبر سوار شد وتا اراك براند ناگهان صداى ابوسفيان و بديل بن ورقاء را شنيد كه با يكديگر سخن مىگفتند. ابوسفيان را بخواند، وى عباس را شناخت و گفت: يا اباالفضل پدر ومادرم به فدايت چه خبر؟! عباس گفت: واى بر تو اينك پيغمبر با دوازده هزار مرد جنگى. ابوسفيان گفت: اكنون چاره چيست ؟ عباس گفت: پشت سر من سوار شو تا ترا نزد پيغمبر برم و برايت امان بخواهم. پس وى رديف عباس سوار و راهى حضور پيغمبر شدند، اتفاقاً نگهبانى لشكر در آن شب با عمر بن خطاب بود، همينكه به در خيمه عمر رسيدند وى از جاى بجست و نزد پيغمبر آمد و گفت: يا رسول اللَّه اين دشمن خداى را نه امان است ونه ايمان، اجازت فرما سرش را جدا كنم. عباس گفت: اى پيغمبر من او را امان دادهام. حضرت به ابوسفيان فرمود: آماده ايمان باش تا امان يابى. وى گفت: پس با لات و عزى چه كنم؟ عمر گفت: بر آنها پليدى كن. ابوسفيان گفت: چه بد زبان بودهاى! ترا چه كه ميان سخن من وپسر عمم دخالت كنى؟! پيغمبر آنها را از خشونت بازداشت و عباس را فرمود: امشب او را در خيمه خود بدار تا صبح نزد من آر. چون صبح شد ابوسفيان صداى اذان بلال شنيد به عباس گفت: اين صدا چيست؟ عباس گفت: مؤذن پيغمبر است. در اين حال پيغمبر را ديد كه وضو مىسازد و اصحاب نمىگذارند قطرهاى از آب وضوى او به زمين افتد و بدان استشفاء و تبرك مىجويند. وى گفت: به خدا سوگند هيچ كسرى و قيصر بدين عظمت نديدهام. بالجمله پس از نماز به خدمت پيغمبر (ص) آمد و از بيم جان شهادتين گفت. عباس عرض كرد: يا رسول اللَّه ابوسفيان مردى فخر دوست است به وى امتيازى ده. حضرت فرمود: هر يك از اهل مكه كه به خانه او رود ايمن است و فرمود: هر كس سلاح از خود دور كند و به خانه خويش رود و در به روى خود ببندد يا به درون مسجدالحرام رود ايمن است. پس عباس را فرمود كه ابوسفيان را در جاى مضيقى وادارد تا لشكر بر او عبور كند. عباس وى را در تنگناى گذرگاه بداشت و لشكر فوج فوج از پيش روى او مىگذشت تا كتيبهاى كه خود پيغمبر با پنج هزار مرد مسلح به سلاحهاى ممتاز و سوار بر اسبان تازى بودند نيز عبور كرد. ابوسفيان به عباس گفت: برادر زادهات از سلطنت بزرگى برخوردار است! عباس گفت: سلطنت مگو، اين نبوت و رسالت است. پس ابوسفيان شتابان به مكه رفت و در جمع مردم فرياد زد: اينك محمد است كه با لشكرى چون بحر مواج مىرسد، هر كه به خانه من در آيد يا... در امان است. قريش گفتند: رويت سياه باد اين چه خبرى بود كه براى ما آوردى؟! همسرش هند ريش وى را بگرفت وفرياد زد: بكشيد اين پير احمق را كه اين سخنان مىگويد: به هر حال لشكر بسان سيل از سمت ذى طوى وارد مكه مىشد و چون پيغمبر چشمش به مكه افتاد بر پالان شتر سجده شكر گزارد ودر محل حجون فرود آمد و از آنجا غسل كرده مسلح بر شتر خود سوار شد و سوره فتح مىخواند وبدين حال وارد مسجدالحرام شد و حجرالاسود را با عصاى خويش لمس نمود و تكبير گفت. سپاه اسلام نيز هم صدا بانگ تكبير دادند چنانكه صداى ايشان همه دشت و كوه را فراگرفت. پس از شتر به زير آمد وآهنگ تخريب بتها نمود، با آن چوب كه به دست داشت به بتها اشاره مىنمود و با اشاره يك يك به زمين مىافتادند و مىفرمود: »جاء الحق وزهق الباطل ان الباطل كان زهوقا« و چند بت بزرگ بر فراز كعبه نصب بود، على را فرمود پا بر كتف حضرت نهاده به فراز بام رفت و آنها را نيز سرنگون ساخت وخود تأدبا از راه ناودان به زير آمد پس پيغمبر درب كعبه را گشود وفرمود عكسهاى انبياء و ملائكه را كه مشركين به ديوار كعبه نقش زده بودند محو كردند آنگاه دو طرف در كعبه بدست گرفت و تهليلات معروفه بگفت و سپس اهل مكه را خطاب كرد و فرمود: اكنون چه مىگوئيد و به من چه گمان مىبريد؟ گفتند: سخن به خير مىگوئيم وجز به نيكى گمانى در باره تو نمىبريم، برادرى بزرگ وبرادر زادهاى بزرگوارى واينك به ما دست يافتهاى. پيغمبر را اين سخنان رقتى آمد و آب به ديدگان بگردانيد، اهل مكه چون اين بديدند همه زار زار بگريستند آنگاه حضرت فرمود: من آن گويم كه برادرم يوسف گفت: »لا تثريب عليكم اليوم« پس جرم و جنايات آنها را ببخشود و فرمود: شما بد قومى بوديد پيغمبر خويش را، او را تكذيب نموديد و از خود برانديد و از هرگونه آزار و اذيت دريغ نكرديد وبدين اكتفا نكرده تا به مدينه تاختيد وبا من جنگيديد وبا اين همه شما را عفو نمودم »اذهبوا فانتم الطلقاء« پس هنگام ظهر شد و بلال برفراز كعبه اذان گفت ومردان قريش آمدند و بيعت كردند و سپس نوبت زنان رسيد و حضرت فرمود قدحى آب آوردند و خود دست در آن فرو برد و فرمود زنان يك يك دست در آن فرو بردند وبا زنان شرائطى مقرر فرمود (به بيعت رجوع شود). (تلخيص از بحار ومنتهى الآمال) |
فَدَك
روستائى كه تا مدينه دو يا سه روز راه مىباشد و چشمههاى جوشان و باغات نخل فراوان در آن است و در سال هفتم هجرت بدون جنگ و خونريزى بدست پيغمبر اسلام افتاد (معجم البلدان) تاريخنگاران از سنى و شيعه از جمله محمد بن اسحق مورخ معروف صاحب مغازى آورده كه چون پيغمبر (ص) خيبر را بگشود خداوند آنچنان رعبى در دل يهود فدك افكند كه خود به نزد حضرت آمده فدك را تسليم نمودند وحضرت آن را به خودشان سپرد كه در آن كار كنند ونيمى از محصول آن را به حضرت بپردازند و فدك همچنان ملك پيغمبر و خالصه او بوده است زيرا آن از املاكى بوده كه به جنگ ولشكركشى بدست مسلمانان نيفتاده بود كه جزء بيتالمال باشد وبه نص قرآن »وما افاء اللَّه على رسوله منهم فما اوجفتم عليه من خيل ولا ركاب« خاصه و خالصه رسول (ص) بوده. وچون پيغمبر (ص) درگذشت دخترش فاطمه (ع) آن را به عنوان ارث از ابوبكر مطالبه نمود ولى ابوبكر به حديثى كه خود از پيغمبر نقل كرد كه فرموده: »ما پيامبران مالى را به ميراث نگذاريم وهر مال كه از ما بماند صدقه است« از او دريغ داشت و اصوليون از اهل سنت بدين حديث استدلال كنند چه آن خبر واحد است وخبر واحد را حجت دانند و گويند: آن را ابوبكر نقل نموده وصحابه پذيرفتهاند پس اين خبر مورد اجماع است. و چون فاطمه مجددا به عنوان اينكه پدر، آن را به وى بخشيده مدعى شد، ابوبكر از او گواه خواست و او على و ام ايمن را گواه آورد ولى ابوبكر گواهى آن دو را رد كرد و گفت: گواه بايستى دو مرد يا يك مرد و دو زن باشد (پايان گفته ابواسحاق). اميرالمؤمنين (ع) ضمن نامهاى كه به والى خود در بصره: عثمان بن حنيف نوشته و در نهج البلاغه به ثبت رسيده در اين باره مىفرمايد: »بلى كانت فى ايدينا فدك من كل ما اظلّته السماء، فشحّت عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرين، ونعم الحكم اللَّه، وما اصنع بفدك وغير فدك والنفس مظانّها فى غد جدث...« آرى از همه آنچه آسمان سايه بر آن افكنده (از مال دنيا) تنها فدك بدست ما بود كه گروهى (مانند سه خليفه) بر آن بخل ورزيدند و ديگران (امام و خانوادهاش) درباره آن سخاوت ورزيده دست از آن كشيدند، و خداوند نيكو داورى است... (نهج: نامه 45) و اينك خلاصهاى از آنچه مرحوم ابن ميثم بحرانى شارح نهج البلاغه درباره فدك نوشته است: ملك فدك خاصه و خالصه رسول خدا (ص) بود، زيرا هنگامى كه خيبر فتح شد اهل فدك اين ملك مركّب از باغات و اراضى را به صلح وآشتى تسليم پيغمبر (ص) نمودند، بدين قرار كه صاحبان قبلى آن (جهودان سكنه آنجا) در آنجا بمانند و نيمى از محصول آن املاك را در ازاء كار به مزد بستانند ونيم ديگر به پيغمبر (ص) دهند، رسول خدا اين قريه را در حيات خود به فاطمه (ع) بخشيد، از طرق مختلف در اين باب روايات رسيده، از جمله از ابى سعيد خدرى روايت شده كه چون آيه »وآت ذا القربى حقه...« به پيغمبر اكرم (ص) نازل گرديد آن حضرت فدك را به فاطمه (ع) بخشيد، و چون ابوبكر خليفه شد خواست آن را بگيرد فاطمه(ع) به وى پيغام داد كه فدك از آن من است كه پدرم به من بخشيده، اميرالمؤمنين (ع) وام ايمن (مربيه وآزاد شده پيغمبر) بر آن گواهى دارند، ابوبكر گفت: رسول خدا (ص) فرموده: ما گروه پيامبران ميراثى به جاى ننهيم، آنچه از ما بجاى ماند صدقه است؛ فدك از آن مسلمانان بوده كه بدست پيغمبر (ص) بوده است و آن حضرت در حوائج مسلمانان مصرف مىنموده، من نيز در همان راه هزينه مىكنم. فاطمه (ع) چادر به سر افكند ودر ميان كنيزان وبعضى زنان خويشان به مسجدالرسول وارد شد در حالى كه ابوبكر وجمعى از انصار حضور داشتند، پردهاى در ميان انداختند وفاطمه (ع) در اين حال نالهاى از دل برآورد كه همه بگريستند، لختى ساكت ماند تا اين كه همهمه مردم فرونشست سپس خطبهاى طولانى ايراد نمود. و اينك داستان را از ابن ابى الحديد معتزلى سنى نقل مىكنيم: چون فاطمه (ع) شنيد كه ابوبكر تصميم دارد فدك را از وى بستاند چادر به خود پيچيد و در ميان جمعى از زنان فاميل ومنسوبات خويش در حالى كه در راه رفتن شباهت بسيار به رسول خدا (ص) داشت وارد مسجد شد، آنجاى مسجد كه ابوبكر نشسته بود، مسجد مالامال جمعيت و آكنده به مهاجرين وانصار بود، در حال پردهاى سفيد ميان آنها ومردان بيفكندند، فاطمه (ع) نالهاى جانسوز از ژرفاى سينه برآورد آنچنان كه همه جمعيت حاضر در مسجد گريه سر دادند، آنگاه لختى درنگ نمود تا فرياد گريه حضار فرو نشست وسكوت محض بر مسجد حاكم گشت وسپس لب به سخن گشود وفرمود: »الحمدللَّه على ما انعم وله الشكر بما الهم - خطبه خويش را به جملات بليغه و كلمات فصيحه ادامه داد تا اين كه فرمود - فاتقوا اللَّه حق تقاته واطيعوه فيما امركم به، فانما يخشى اللَّه من عباده العلماء، واحمدوا اللَّه الذين بعظمته ونوره يبتغى من فى السماوات والارض اليه الوسيله، ونحن وسيلته فى خلقه، ونحن خاصته ومحل قدسه، ونحن حجته فى غيبه ونحن ورثة انبيائه - سپس فرمود: انا فاطمه بنت محمد (ص)، اقول عودا على بدء وما اقول ذلك سرفا ولا شططا، فاسمعوا باسماع واعية وقلوب داعية. - سپس فرمود: - »لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم« فان تعزوه تجدوه ابى دون آبائكم واخا ابن عمى دون رجالكم«. آنگاه بياناتى بليغ در اين زمينه ادا نمود وسپس فرمود: شما اكنون براين باوريد كه من از پدر ارثى نخواهم داشت؟! »افحكم الجاهلية يبغون ومن احسن من اللَّه حكما لقوم يوقنون«؟! آهاى مسلمانان! آيا سزاوار است كه من از ميراث پدرم محروم گردم وبازمانده پدرم از من دريغ دارند؟! اى پسر ابو قحافه هرگز خدا نخواسته كه تو از پدرت ارث ببرى ولى من از پدرم ارث نبرم، بهتانى شنيع و دروغى زشت آوردى وبه پدرم افتراء بستى، چون روز رستاخيز شود سخت ترا به افسوس و حسرت كشاند و وبال گردن تو گردد، در آن روز، خداوند نيكو داورى باشد و محمد (ص) نيكو زمامدارى، وعدهگاه من و تو قيامت، در آن ساعت بدكاران زيان بينند. »من يأتيه عذاب يخزيه ويحل عليه عذاب مقيم«. در اين حال رو به قبر پدر كرد وبدين ابيات تمثل جست: قد كان بعدك انباء وهيمنة لو كنت شاهدها لم تكثر الخطب ابدت رجال لنا نجوى صدورهم لمّا قضيت وحالت دونك الكتب تجهّمتنا رجال واستخف بنا اذ غبت عنا فنحن اليوم نغتصب راوى گويد: سخنان فاطمه (ع) آنچنان جانگداز بود كه مرد و زن به گريه درآمدند بهحدى كه هيچ روزى در تاريخ مدينه چنان گريهاى اتفاق نيفتاده بود. آنگاه رو به انجمن انصار كرد و فرمود: اى بازماندگان از مردان و پيشتازان در اسلام، و اى بازوان ملت و اى كسانى كه اسلام را در دامان خويش پرورديد، اين چه سستى وبى تفاوتى بود كه در باره من نشان داديد واين چه اهمال و سهلانگارى بود كه در اين امر بكار برديد؟! آيا شايسته بود كه حق مسلّم من ضايع گردد وشما چشم از آن ببنديد وغافلانه از كنار آن بگذريد واين ستم بزرگ به من روا دارند و شما به خواب باشيد؟! مگر نه پيغمبر (ص) مىفرمود: »المرء يحفظ فى ولده«؟! چه زود همه چيز را از ياد برديد و آنچه تصور آن نمىشد مرتكب شديد، هنوز زمانى از مرگ پيغمبر (ص) نگذشته كه دين او را ميرانيديد؟! چه مصائبى كه پس از درگذشت رسول خدا رخ نداد وچه حوادث ناگوار كه به مرگ آن حضرت اتفاق نيفتاد؟ حدود و حقوق ضايع، حرمتها هتك وامنيت خانوادگى ومصونيت شخصيتها بر باد رفت، اين همان چيزى بود كه قرآن از آن خبر داد كه پس از رحلت آن حضرت چنين حوادثى پيش خواهد آمد، آنجا كه فرمود: »وما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم...« إيها بنى قيلة (قيله نام مادر اوس و خزرج است يعنى اى انصار) اهتضم تراث ابى وانتم بمرأى و مسمع، تبلغكم الدعوة ويشملكم الصوت و فيكم العُدّة والعدد، ولكم الدار والجنن، وانتم نخبة اللَّه التى انتخب وخيرته التى اختار، باديتم العرب وبادهتم الامور، وكافحتم البهم حتى دارت بكم رحى الاسلام ودرّ حلبه وخبت نيران الحرب، وسكنت فورة الشرك وهدأت دعوة الهرج، واستوثق نظام الدين، افتأخرتم بعد الاقدام ونكصتم بعد الشدة وجبنتم بعد الشجاعة...« - تا آخر خطبه. چون سخنان فاطمه (ع) به پايان رسيد ابوبكر برخاست وبه سخن پرداخت وپس از حمد و ثناى الهى ونعمت حضرت رسالت پناهى گفت: اى بهترين زنان و دختر بهترين پدران، به خدا سوگند كه من كارى برخلاف دستور پيغمبر خدا نكرده و بيرون دستور او گامى برنداشتهام، پيشواى قوم به قوم خود دروغ نگويد، و تو اى فاطمه گفتى و گفتى و در گفتار از حد گذشتى و حدود را مرعى نداشتى و با خشونت و هذيان سخن گفتى! خداوند از ما و تو در گذرد. اما راجع به دعوى مطروحة، من سلاح پيغمبر (ص) و مركب سوارى و كفش آن حضرت را (به عنوان حبوه) به على (ع) دادم، و درباره ديگر اموال متروكه: از رسول خدا (ص) شنيدم فرمود: »ما گروه پيامبران، طلا ونقره و زمين و ملك و اموالى را به ارث نگذاريم، و آنچه از ما به ميراث مىماند همانا ايمان وحكمت ودانش و سنت است« من به دستور وبه فرمان آن حضرت عمل كرده وبه امر او اطاعت نمودهام وتوفيق خويش را از خدا مىخواهم... و سرانجام ابوبكر از منبر به زير آمد و فاطمه (ع) به خانه خويش بازگشت. (شرح نهجالبلاغه ابنابىالحديد: 209ج�16) و بالاخره ابن ابى الحديد مىگويد: از علىّ بن الفارقى مدرس مدرسه غربيه بغداد پرسيدم آيا فاطمه در اين دعوى راستگو بوده ودر عين حال ابوبكر فدك را از او دريغ داشته؟ وى تبسمى نمود وگفت: آخر اگر آن روز آن دعوى را از فاطمه مىپذيرفت فردا مىآمد ادعا مىكرد كه خلافت حق همسرم مىباشد وديگر وى جوابى نداشت چه سخن او را ابتدا بدون مطالبه شهود پذيرفته بود. بخارى در صحيح خود در باب فرض الخمس از عايشه ام المؤمنين روايت مىكند كه فاطمه دختر پيغمبر پس از وفات پدر ميراث پدر را از ابوبكر مطالبه نمود و او حديثى از پيغمبر نقل كرد كه ما پيامبران مالى را به ارث به جاى ننهيم، پس فاطمه بر او خشمگين شد وهمچنان از او رنجيده خاطر و روى گردان بود تا پس از شش ماه كه درگذشت. در سيره حلبيه آمده كه ابوبكر سند فدك را براى فاطمه نوشت ولى در آن حال عمر وارد شد وگفت: اين چيست؟ گفت: سند ميراث فاطمه است از پدرش. عمر گفت: ما امروز در حال جنگيم، مخارج سربازان را از كجا تأمين كنيم؟ وسند را گرفت وپاره كرد. ابن قتيبه در كتاب الامامه والسياسه گويد: عمر به ابوبكر گفت: برخيز به نزد فاطمه رويم كه او را به خشم آوردهايم. پس هر دو به درب خانه فاطمه رفتند و از او اذن ورود خواستند وى اذن نداد، على را واسطه كردند، وى از فاطمه اذن گرفت و وارد شدند، چون نشستند فاطمه از آنها روى بگردانيد و سلامشان را پاسخ نداد، ابوبكر به سخن آمد و گفت: اى حبيبه رسول اللَّه بخدا سوگند كه من خويش پيغمبر را از خويش خود دوستتر دارم وتو به نزد من از عايشه عزيزتر مىباشى و آرزو مىكردم در آن روز كه پدرت از دنيا رفت من مرده بودم وپس از او زنده نمىماندم، تو فكر مىكنى مانند منى كه ترا به حق مىشناسم و فضايل ترا مىدانم حقت را از ارث پدرت غصب كنم؟! جز اينكه از پدرت شنيدم كه ما چيزى را از مال دنيا به جاى ننهيم وبازمانده ما صدقه است. فاطمه گفت: اگر من حديثى از پدرم بازگويم كه شما خود بدان آگاه باشيد به آن عمل مىكنيد؟ گفتند: آرى. گفت: شما را به خدا قسم از پيغمبر نشنيديد كه فرمود: خوشنودى فاطمه خوشنودى من و خشم فاطمه خشم من است وهر كه دخترم فاطمه را دوست دارد مرا دوست داشته و هر كه فاطمه را به خشم آرد مرا به خشم آورده و هر كه او را شاد سازد مرا شاد نموده؟ گفتند: آرى اين سخن را از پيغمبر شنيديم. فاطمه گفت: پس من خدا و ملائكهاش را گواه مىگيرم كه شما دو نفر مرا به خشم آورده و خوشنودم نكردهايد وچون پدرم را ملاقات كنم از شما به نزد او شكوه خواهم كرد. ابوبكر گفت: من به خدا پناه مىبرم از خشم او و خشم تو اى فاطمه، و سپس آنقدر گريست كه نزديك بود قالب تهى كند و فاطمه مىگفت: بخدا سوگند در هر نماز ترا نفرين خواهم كرد. و ابوبكر گريه كنان از خانه بيرون شد. سپس ابن قتيبه ادامه مىدهد و مىگويد: تا فاطمه زنده بود على با ابوبكر بيعت ننمود تا پس از هفتاد و پنج روز كه فاطمه درگذشت. و همچنان فدك به دست خليفه اول وسپس به دست خليفه دوم بود و چون نوبت به خليفه سوم عثمان رسيد آن را به مروان حكم بخشيد و مروان آن را به دو فرزندش عبدالملك و عبدالعزيز داد. ودر كتاب وفاء الوفاء از حافظ ابن حجر نقل شده كه وى بخشيدن عثمان فدك را به مروان چنين توجيه مىكند كه خاصههاى پيغمبر (ص) خاصه خليفه پس از او مىباشد و چون وى خود را از فدك بى نياز مىدانسته آن را به خويشان خود بخشيده. و چون على (ع) به خلافت ظاهرى رسيد مصلحت نديد آن را بازستاند وهمچنان به دست بنى اميه مىبود تا عمر بن عبدالعزيز آن را به فرزندان فاطمه مسترد داشت وپس از مرگ او يزيد بن عبدالملك پس گرفت، و به دست بنى مروان بود تا چون سفاح به خلافت رسيد آن را به حسن بن حسن بن على برگردانيد كه ميان فرزندان فاطمه قسمت كند. وچون نوبت خلافت به منصور رسيد وبنى حسن عليه او قيام كردند آن را از آنها بستد، وهنگامى كه فرزندش مهدى خليفه شد آن را به بنى فاطمه برگردانيد وچون موسى هادى به مسند خلافت نشست آن را باز پس گرفت و همچنان بدست بنى عباس بود تا اينكه مأمون آن را به فرزندان فاطمه بازگردانيد وسندى به مضمون مالكيت آنها نوشت. (اعيان الشيعه) مرحوم طريحى در اين باره چنين آورده: فدك ملك خاص پيغمبر (ص) بود كه آن را خود به اتفاق على (ع) بدست آورده بود بى آنكه سپاهى بدانجا اعزام شود يا جنگى رخ دهد، و از اين رو آنجا مشمول قانون انفال گرديد وانفال از آن پيغمبر مىباشد، وچون آيه »وآت ذالقربى حقه« نازل شد پيغمبر آن را به فاطمه (ع) بخشيد وتا آخر حيات پيغمبر بدست فاطمه بود وپس از درگذشت آن حضرت آن را به زور از فاطمه بستدند. و على (ع) حدود آن را كوه احد از يك سو و عريش مصر از سوى ديگر ودومة الجندل را مرز سوم آن تعيين نمود. (مجمع البحرين) ابوبصير گويد: از امام صادق (ع) پرسيدم به چه سبب هنگامى كه اميرالمؤمنين (ع) به قدرت رسيد فدك را باز پس نگرفت؟ فرمود: زيرا آن روز هم ظالم وهم مظلوم بر خدا وارد شده بودند وخداوند حق مظلوم را داده و ظالم را به كيفر رسانيده بود، على نخواست چيزى را كه كارش به دست خدا تصفيه شده مسترد دارد. (ذيل مجمع البحرين) على بن اسباط آورده هنگامى كه امام موسى بن جعفر (ع) بر مهدى خليفه عباسى وارد شد ديد خليفه دارد مظالم وحقوق مردم را كه در دستگاه حكومت غصب شده به صاحبانش برمىگرداند، حضرت به وى فرمود: پس چرا حق ضايع شده ما را به ما مسترد نمىدارى؟ مهدى گفت: آن چه باشد؟ فرمود: فدك. مهدى گفت: حدود آن را بيان كن. حضرت فرمود: از كوه احد تا عريش مصر تا ساحل دريا تا دومة الجندل. مهدى گفت: همه اينها؟! فرمود: آرى چه اين محدوده بدون جنگ وخون ريزى بدست پيغمبر رسيده وآن را به فاطمه بخشيده است. مهدى گفت: اين زياد است وبايد در اين باره فكرى كنم. در كتاب اخبار الخلفا آمده كه هارون الرشيد مكرر به امام موسى بن جعفر (ع) مىگفت من آمادهام كه فدك را به شما برگردانم ولى امام نمىپذيرفت ومىفرمود: من در صورتى از تو قبول مىكنم كه حدود اصلى آن محفوظ باشد ومىدانم كه تو فدك را با حدود اصليش به ما برنمىگردانى؛ تا اينكه روزى هارون سوگند ياد كرد كه حاضرم آن را با تمام حدودش به شما پس دهم اكنون حدود آن را بيان دار. فرمود: حد اولش عدن. چهره هارون به هم ريخت و گفت: حد دوم؟ فرمود: سمرقند. اين بار چهره هارون در هم فشردهتر گشت. فرمود: حد سوم آفريقا. اين بار چهره هارون سياه شد. فرمود: حد چهارم ساحل دريا از سمت جزائر و ارمينيه. هارون گفت: به اين حساب دگر جائى براى ما باقى نمىماند! و گويند: از آن روز (كه هارون دريافت امام كاظم حاكميت ممالك اسلامى را حق خود مىداند) وى تصميم قتل امام گرفت. (بحار: 48ج�46) از مسلمات تاريخ اسلام است كه فاطمه فدك را از ابوبكر مطالبه نمود و او امتناع ورزيد، باز از مسلمات تاريخ است كه فدك از اموال عامه مسلمين نبوده و خالصه خود پيغمبر (ص) بود چه اين ملك بدون جنگ بدست آن حضرت رسيده وبه نص قرآن چنين مالى ملك شخص پيغمبر مىباشد. حال چه اينكه به عنوان نحله وبخشش از پيغمبر به فاطمه منتقل شده باشد و يا به ارث، فاطمه دعوى مالكيت آن را كرده است، و از طرفى فاطمه را نتوان تكذيب نمود چه محدثين معتبر اهل سنت همچون احمد حنبل در مسند خود از پيغمبر نقل كردهاند كه چون آيه »قل لا اسئلكم عليه اجرا الاّ المودة فى القربى« نازل شد به حضرت عرض كردند: يا رسول اللَّه خويشان تو كه دوستى آنها بر ما واجب شده كيانند؟ فرمود: على و فاطمه و دو فرزندانشان. و ديگر اينكه در حديث صحيح آنها فاطمه مورد نزول آيه تطهير است. وبخارى و مسلم و ديگران اين حديث از پيغمبر نقل كردهاند كه »فاطمة بضعة منى من آذاها فقد آذانى ومن اغضبها فقد اغضبنى« وقرآن مىگويد »ان الذين يؤذون اللَّه ورسوله لعنهم اللَّه فى الدنيا والآخرة واعدّ لهم عذابا مهينا«. از همه اينها كه بگذريم مسئله فدك نزد مسلمانان صدر اسلام امرى واضح و روشن بوده كه حق فاطمه بوده و از او غصب شده به اين دليل كه شمارى از خلفا خواه از خوف خدا ويا محض رعايت افكار عمومى چنانكه گذشت به فرزندان فاطمه برگردانيدند حتى عمر بن خطاب به نقل ياقوت حموى هنگامى كه بيت المال را از آن بى نياز دانست به ورثه فاطمه بازگردانيد. اكنون شما و داورى. (نگارنده) |
فَلتَة
كار ناگاه نااستوار، كار بى برنامه ونامنضبط و پيش بينى ناشده. ج: فلتات. حدث الامر فلتة، اى فجأة من غير تدبّر. فلتات كلام: لغزشها و اشتباهات سخن. اميرالمؤمنين على (ع): »لم تكن بيعتكم ايّاى فلتة، وليس امرى وامركم واحدا...« يعنى بيعت شما با من بى مطالعه و ناگهانى نبود و كار من و شما يكسان نيست. اين واژه در تاريخ اسلام به نام عمر بن خطاب - در رابطه با بيعت ابى بكر - به ثبت رسيده كه گفت: »كانت بيعة ابى بكر فلتة وقى اللَّه شرّها«: بيعت ابى بكر به خلافت، يك امر ناگهانى وبى مطالعه و حساب ناشده بود، خداوند مسلمانان را از پيامد بد آن محفوظ بدارد. و در برخى تواريخ اين جمله نيز اضافه شده است: »فمن عاد الى مثلها فاقتلوه«: اگر كسى در آينده به چنين كارى دست بزند وى را بكشيد. اين گفتار از عمر را تاريخ نگاران سنى و شيعه تذكار دادهاند، و شايد سخن على (ع) كه بدان اشاره شد با اين شهرت بى ارتباط نباشد. علماء سنت مانند قاضى القضاة در مغنى و ديگران اين سخن را چنين تفسير نموده كه عمر نخواسته با اين گفتارش برخلافت ابى بكر انتقاد كند و آن را ناصواب جلوه دهد، بلكه مىخواسته بگويد: خلافت ابوبكر در شرائطى استثنائى صورت گرفت كه امكان انديشه و تفكر و تشكيل شورى و رايزنى در آن نبود و خداوند شر آن را از مسلمانان دفع نمود؛ ولى ديگران حق ندارند به چنين كار خطرناكى دست زنند. اما از زواياى تاريخ برمىآيد كه وى با اين سخن خويش به بى پايه بودن خلافت ابى بكر اشاره مىكند، چنان كه داستان ذيل گواه اين مدعى است؛ اما شيعه بر اين عقيدهاند كه بيعت ابوبكر فلته و ناگهانى نبوده بلكه با مقدمات قبلى و طرح از پيش تعيين شده صورت بسته است، چنان كه محمد بن هانى مغربى در اين باره مىگويد: ولكنّ امرا كان ابرم بينهم وان قال قوم فلتة غير مبرم و شاعر ديگر گفته: زعموها فلتة فاجئة لا و ربّ البيت والركن المشيد انّما كان امور نسجت بينهم اسبابها نسج البرود در اينجا مناسب ديدم داستانى را تذكار دهم كه طبق اسناد معتبره در تآليف برادران سنت نقل شده است: شريك بن عبداللَّه نخعى از محمد بن عمرو بن مرة، و او از پدرش و او از عبداللَّه بن سلمه و او از ابوموسى اشعرى روايت كرده كه گفت: به همراه عمر بن خطاب به حج رفته بودم، روزى در مكه به عزم ملاقات خليفه از خانه بيرون شدم، در بين راه مغيرة بن شعبه را ديدم، مقصدم را پرسيد، گفتم: به ديدار خليفه مىروم، وى نيز با من يار گشت، در ميان راه سخن از عمر و شيوه زمامدارى و اهتمام وى به امر دين به ميان آمد، و سپس لختى به گفتگو در باره ابوبكر پرداختيم، به مغيره گفتم: ابوبكر را به ياد دارم كه سخت در امر ارشاد عمر و راهنمائى وى به كار زمامدارى كوشا بود، گوئى مىدانست كه او شايسته اين كار است. مغيره گفت: آرى چنين بود، ولى از آن سوى كسانى هم بودند كه از جانشينى عمر از ابوبكر ناخوشنود بودند و مىكوشيدند اين امر به وقوع نپيوندد. گفتم: آنها چه كسانى بودند كه با خلافت مردى چون عمر مخالفت مىورزيدند؟! مغيره گفت: اى خدا پدرت را بيامرزد، مگر تو اين قبيله قريش را نشناخته و خوى حسدى كه در آنها است نمىدانى؟ به خدا سوگند اگر حسد را به سنجش آرند نُه دانگ آن در ميان اين قبيله است و يك دهم به ميان همه مردم توزيع گشته. گفتم: اى مغيره ساكت باش كه قريش گزيدهترين قبيله عرب مىباشند كه در گيتى درخشيده وبرترى خويش را بر ديگران به اثبات رسانيدهاند. در اين سخن بوديم كه به جايگاه عمر رسيديم، وى را نيافتيم، سؤال كرديم، گفتند: هم اكنون از خانه بيرون شد، در پيش شتافتيم، وى را در مسجدالحرام و در حال طواف ديديم، ما نيز به همراه او طواف نموديم، چون از طواف بپرداختيم در محلى گرد آمديم، از ما پرسيد: از كجا آمده و در پى چيستيد؟ گفتيم: قصد ملاقات شما را داشتيم و چون شما را در خانه نيافتيم بدينجا آمديم. در اين اثنا مغيره نگاهى به من كرد و لبخندى زد. عمر گفت: هان از چه تبسّم نمودى؟! وى گفت: از آن سخن كه لحظاتى پيش با ابوموسى داشتيم. گفت: آن چه بود؟ ما داستان را تا به آنجا كه قريش نه دهم خوى حسد را دارا مىباشند به وى باز گفتيم، ونيز گفتيم كه چه كسانى با زمامدارى شما مخالفت مىنمودند. عمر چون شنيد نفسى عميق برآورد و گفت: مادرت به عزايت نشيند، اى مغيره، كدام نه دهم؟! كه آن يك دهم نيز نه بخشش از آن قريش و يك بخش آن به همه مردم تقسيم مىشود، آنگاه اندكى ساكت ماند و سپس گفت: مىخواهيد شما را به حسودترين فرد قريش خبر دهم، بدين شرط كه حتى جامهاى كه به تن داريد از اين راز خبردار نگردد؟ گفتيم: آرى چنين باشد، باز هم در باره كتمان آن راز به ما تأكيد نمود و ما همى به سوگندهاى غليظ و شديد وى را اطمينان مىداديم، در اين سخن بوديم تا اين كه به جايگاه او رسيديم، چون درب خانه گشوده شد خود به تنهائى به خانه درآمد و ما از برون به انتظار اذن ورود بوديم كه از درون خانه ما را بخواند و گفت: به درآئيد. چون درآمديم وى را ديديم كه به رختى كه در آنجا بود تكيه زده و به پشت خفته است. چون چشمش به ما افتاد به شعر كعب بن زهير تمثّل جست و گفت: لا تفش سرّك الا عند ذى ثقة اولى و افضل ما استودعت اسرارا صدرا رحيبا و قلبا واسعا قَمِنا الاّ تخاف متى اودعت اظهارا ما دريافتيم كه وى باز هم از ما مىخواهد كه پنهان داشتن رازش را تعهد نمائيم؛ من گفتم: اى اميرالمؤمنين خاطر آسوده دار كه ما نيكو رازدارانى و نيكو رايزنان باشيم ترا. وى گفت: آرى چنين است، حال هر چه خواهيد بپرسيد كه شما را پاسخ گويم؛ آنگاه از جاى برخاست كه درب خانه را از پشت مقفل سازد، در اين حال يكى اذن ورود خواست، اما خليفه وى را اجازه نداد و گفت: اكنون وقت نداريم، در را ببست و نشست و گفت: اكنون مىتوانيد بپرسيد. ابوموسى گويد: گمان ما آن بود كه وى مىخواهد در باره كسانى سخن بگويد كه با وى در امر خلافت مخالفت مىورزيدند، مانند طلحه و زبير و امثال آنها كه به ابوبكر مىگفتند: مىخواهى مردى خشن و بى رحم بر مسلمانان بگمارى؛ ولى معلوم شد مىخواهد از كسى سخن بگويد كه به تصور ما نمىگنجيد. به هر حال ديديم خليفه مجددا نفسى عميق برآورد و گفت: شما درباره چه كسى گمان مىبريد كه من وى را حسودترين قرشى معرفى كنم؟ گفتيم: گمان ما به كسانى است كه با شما در امر خلافت مخالف بودند. وى گفت: نه به خدا سوگند، بلكه حسودتر از هر كسى درباره من خود ابوبكر بود كه هيچ قرشى مانند او با من در اين باره مخالفت نمىورزيد. آنگاه مدتى دراز سر به زير افكند، مغيره نگاهى به من كرد و من در او نگريستم و ما نيز مدتى به متابعت وى سر به زير افكنديم و سكوتمان به درازا كشيد تا جائى كه گمان برديم وى از افشاى اين راز پشيمان شده، اما ديرى نشد كه باز به سخن پرداخت و گفت: آه از آن فرومايه از بنى تيم بن مرّه (كنايه از ابوبكر) كه ستمگرانه بر من پيشى گرفت و به ناروا آن را به من واگذار نمود. مغيره گفت: اما اين كه وى ظالمانه بر تو پيشى گرفت دانستيم، كه تو بدين امر سزاوارتر بودى، اما اين كه گفتى وى به ناروا اين سمت را به من محول ساخت چه معنى دارد؟ وى گفت: بدين جهت كه وى موقعى آن را به من واگذار نمود كه از زندگى و بقاء بر اين مسند نوميد گشته بود و به خدا سوگند اگر به سخن يزيد بن خطاب و يارانش عمل كرده بودم (يعنى هنگام وفات پيغمبر (ص) كه آنگاه ابوبكر در بيرون مدينه بود با شعار: »لم يمت محمد« مردم را منتظر نگذاشته بودم و همان وقت مردم را به بيعت خويش خوانده بودم) وى براى هميشه از چشيدن مزه خلافت محروم مىماند، اما من بودم كه با زد و بندها و دوخت و دوزها و تلاشهاى گوناگون زمينه را براى او فراهم ساخته وى را بر خر مراد سوار نمودم اما او چنان بر آن مسند جا خوش كرد كه مرا از ياد ببرد. مغيره گفت: اى اميرالمؤمنين مگر نه وى در روز سقيفه اين مسند را به شما پيشنهاد كرد و شما نپذيرفتى و اكنون بر آن افسوس مىخورى؟! عمر گفت: اى مغيره مادرت به عزايت نشيند من ترا يكى از سياستمداران عرب مىپنداشتم، از اين سخن تو چنان برمىآيد كه گوئى از آنچه در آن روز گذشته ناآگاهى!! آرى وى در آن روز با من نيرنگ زد من نيز به وى نيرنگ زدم و آنچنان مرا هشيار يافت كه پرنده كلنگ از كمين صياد، زيرا او هنگامى كه دريافت جمعيت حاضر به وى توجه دارند وبه يقين دانست كه جز او هيچ كسى را جهت اين امر نپذيرند در اين صدد برآمد كه ميل دل مرا بسنجد و از درون من آگاه گردد تا اگر مرا سودائى از اين امر در سر باشد به بى رغبتى مردم مرا از گردونه خلافت بدر برد، چه او مىدانست كه اگر من اين پيشنهاد را بپذيرم مردمان سر بتابند و در نتيجه زمينه بعدى را نيز از دست بدهم، ولى عملا به وى فهمانيدم كه مرغ زيرك هرگز به دام صياد نيفتد، چه من به گوش خود مىشنيدم كه حاضران فرياد مىزدند: اى ابابكر جز تو كسى را نپذيريم. لذا من نپذيرفتم و چون وى را به بيعت خواندم و دستش را بفشردم بسى شادمان گشت كه آثار شادى در چهرهاش نمايان گرديد. به هر حال وى بر اين مسند جا خوش كرد و چنان شاهد خلافت را به آغوش محبت كشيد كه گوئى من از اين امر بيگانهام. من همچنان در انتظار، روزگار بسر مىبردم تا روزى كه اشعث بن قيس را به اسارت به نزد او آوردند كه بر او منت نهاد و آزادش ساخت و خواهرش ام فروه به كابين وى درآورد، من به اشعث - در حالى كه در حضور خليفه نشسته بود - خطاب كردم و گفتم: اى دشمن خدا اين چه كار بود كه پس از اسلام كافر شدى و به روزگار جاهليت بازگشتى؟! وى چون اين از من شنيد نگاهى به من كرد كه دانستم سخنى با من دارد ولى موقعيت را مناسب نمىبيند، سپس وى را در يكى از كوچههاى مدينه ملاقات نمودم، مرا گفت: اين چه سخنى بود كه در حضور ابوبكر به من گفتى؟! گفتم: آرى اى دشمن خدا بدتر از اين نيز از من خواهى شنيد. وى گفت: شايسته بود مرا پاداشى جز اين مىدادى. گفتم: در ازاى كدام خدمت كه به من كردهاى؟ گفت: بدين جهت كه من ترا برتر از آن مىپنداشتم كه دنباله رو چنين كسى باشى و دست بيعت به چنين فردى بدهى، به خدا سوگند تنها چيزى كه مرا به مخالفت با وى وادار ساخت همانا پيش افتادن او بر تو و عقب ماندن تو از مقام خلافت بود، و اگر اين مقام از آن تو بود هرگز مخالفتى از من نمىديدى. گفتم: اكنون كه - با كمال تأسف - چنين امرى پيش آمد مرا به چه كارى امر مىكنى؟ اشعث گفت: حال دگر زمان امر كردن و فرمان دادن گذشته و اكنون هنگام صبر كردن و بار گران به دوش كشيدن است. اين بگفت و راه خويش بگرفت و من نيز راه خود را و از يكديگر جدا شديم. اشعث چون از من جدا شد زبرقان بن بدر را ديد و ماجرى را به وى باز گفت، وى ما وقع را براى ابوبكر نقل كرد، وى پيامى توبيخ و تهديد آميز به من داد، من در پاسخ به وى پيغام دادم كه زبان خويش را از من باز دار و دهانت را ببند و گرنه سخنى در باره تو و خودم بگويم كه مسافران به هر جا كه روند آن را ارمغان سفر خويش سازند، و اگر خواستى همچنان به سكوت ادامه دهيم تا حوادث روزگار چه پيش آرد. وى پاسخ داد كه مصلحت در سكوت است و اگر صبر كنى چند روز ديگر اين منصب از آن تو باشد. من از فحواى كلامش چنين پنداشتم كه پيش از جمعه آينده مقام خلافت را به من واگذار مىكند، امّا وى ابدا به روى مبارك نياورد و دگر ذكرى از اين مقوله به ميان نياورد تا روزگار مرگ فرا رسيد و چنان شد كه ديديد، و تا از حيات نوميد نگشت مرا بدين امر منصوب نداشت. و باز هم تأكيد مىكنم كه اين راز از مردم عموما و از بنى هاشم خصوصا مكتوم و پنهان داريد، حال مىتوانيد از اينجا برخيزيد و به هر جا كه خواهيد برويد. اشعث گويد: ما در حالى كه سخت از گفتههاى وى شگفت زده بوديم از جا برخاستيم و رفتيم و تا وى زنده بود اين راز را فاش ننموديم. (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 34 - 21ج�2) |
نامه تسليت
نامهاى كه جهت دلدارى كسى به وى نوشته شود ، تسليت نامه . در تاريخ حالات حضرات معصومين ، نامههائى از اين نوع به چشم مىخورد ، كه به برخى از آنها ذيل واژههاى »تسليت« و »دلدارى« اشاره شد . و اينك به يكى از آن نامهها كه نامهاى پر بار در اين خصوص مىباشد تذكار مىدهد : در سال 144 كه منصور خليفه عباسى ، عبداللَّه بن حسن مثنى را به اتفاق جمعى از فرزندان و بستگان و بنى اعمام به وضع فجيعى در مدينه دستگير و در غل و زنجير به عراق به زندان و شكنجهگاه خويش برد ، امام صادق (ع) بدين مناسبت ، نامهاى مشتمل بر تسلى و دلدارى وى بدين مضمون مرقوم داشت : بسم اللَّه الرحمن الرحيم . به يادگار شايسته گذشتگان ، و نسل پاك پيشينيان ، از طرف برادر زاده و عمو زادهات ، اما بعد : اگر تو و خانواده و بستگان و همراهانت در دستگيرى و اسارت بدست دشمن و شكنجههاى جسمى تنها بودى ولى در غم و اندوه و گدازش روح و روان تنها نبودى ، كه من نيز به همان اندازه همدرد ، و در اين مصيبت بزرگ شريك شما بودهام، و همان بار گران اندوه بر دل من نيز فرود آمده و قلبم را رنجور ساخته است . امّا من اين شعله آتش غم را به آب صبر فرو نشانده خويشتن را بدانچه خداوند منان بندگان خود را در اصابت صدمات و لطمات و تحمل مشقّات وعده داده است تسلى داده و اين مصيبت عظمى را به حساب خدا محسوب داشتهام . آنجا كه به پيغمبرش مىفرمايد : »فاصبر لحكم ربك فانك باعيننا« و آنجا كه مىفرمايد : »فاصبر لحكم ربك ولا تكن كصاحب الحوت« و آنجا كه پيغمبر خود را هنگامى كه عمويش حمزه را مثله نمودند تسلى مىدهد و مىفرمايد : »و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به ولئن صبرتم لهو خير للصابرين« از اين رو پيغمبر (ص) شكيبائى اختيار نمود و در صدد انتقام بر نيامد . و آنجا كه مىفرمايد : »وأمر اهلك بالصلاة و اصطبر عليها لا نسألك رزقا نحن نرزقك و العاقبة للتقوى« و آنجا كه مىفرمايد : »الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انّا للَّه و انّا اليه راجعون اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمة و اولئك هم المهتدون« و آنجا كه مىفرمايد : »انّما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب« و چنان كه لقمان به فرزندش گفت: »واصبر على ما اصابك انّ ذلك من عزم الامور« و آنجا كه در قرآن از قول حضرت موسى (ع) نقل شده : »وقال موسى لقومه استعينوا باللَّه و اصبروا انّ الارض للَّه يورثها من يشاء من عباده و العاقبة للمتقين« و آنجا كه - باز - در قرآن آمده : »الذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر« و چنان كه فرمود : »ثم كان من الذين آمنوا وتواصوا بالصبر و تواصوا بالمرحمة« و فرمود : »ولنبلونّكم بشىء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشّر الصابرين« و فرمود : »و كايّن من نبى قاتل معه ربيّون كثير فما وهنوا لما اصابهم فى سبيل اللَّه وما ضعفوا وما استكانوا واللَّه يحبّ الصابرين« و فرمود : »والصابرين والصابرات« و آنجا كه مىفرمايد : »واصبر حتى يحكم اللَّه وهو خير الحاكمين« و ديگر آياتى از قرآن كريم كه در اين باره آمده است ؛ و بدان اى عمو و اى عمو زاده ! كه خداوند عز و جل را باكى نباشد از اين كه دوستش اندك مدتى در دار دنيا در زجر و شكنجه بسر برد ، زيرا هيچ چيزى به نزد خداوند محبوبتر نباشد از رنج و بلائى كه با صبر و شكيبائى و استقامت توأم بود؛ و خداوند تبارك و تعالى باكى ندارد كه دشمنش اندك زمانى در ناز و نعمت روزگار بگذراند، و اگر جز اين بودى (كه مقدّر است دشمنان خدا مهلت داده شوند) دست دشمنان خدا به كشتن دوستان خدا باز نمىبودى ، آنچنان كه دشمنان خدا در امن و امان و با قدرت زندگى كنند و دوستان خدا از شر آنها در ترس و بيم و هول و هراس بسر برند ، و اگر نه چنين بود زكريا(ع) كشته نمىشد و يحيى بن زكريا(ع) براى جلب رضايت زنى بدكاره به قتل نمىرسيد ، و اگر چنين نبود جدت على بن ابى طالب (ع) كه در حال ايفاء وظيفه گسترش عدل خدا بود به تيغ جفا شهيد نمىگشت ، و عمويت حسين فرزند فاطمه به دست طاغيان زمان بدان وضع فجيع به شهادت نمىرسيد ، و اگر نه اين بود كه كافران و ستم پيشگان در اين جهان فرصت داده شوند ، خداوند عز و جل در كتاب خود نمىفرمود : »ولولا ان يكون الناس امة واحدة لجعلنا لمن يكفر بالرحمن لبيوتهم سقفا من فضّة و معارج عليها يظهرون« و نيز در كتاب خود نمىفرمود : »ايحسبون انّما نمدّهم به من مال و بنين نسارع لهم فى الخيرات بل لا يشعرون« و اگر مطلب غير از اين بود در حديث قدسى نمىآمد كه : اگر نبود كه مؤمنان اندوهگين مىگردند همانا پيشانى بندى (مخفى) براى كافر قرار مىداديم كه وى را براى هميشه و تا زنده است از سردرد مانع گردد ، و اگر چنين نبود در حديث نمىآمد كه : اگر دنيا به نزد خداوند به اندازه بال مگسى ارزش داشت شربت آبى در آن نصيب كافر نمىگشت ، و در حديث نمىآمد كه : اگر مؤمن بر سر كوهى منزل گزيند خداوند در همانجا كافرى يا منافقى را بگمارد كه وى را آزار دهد ، و اگر جز اين بود در حديث نمىآمد كه چون خداوند بندهاى را دوست بدارد آنچنان بلا بر او بريزد كه هنوز از رنجى رها نگشته به رنج ديگرى دچار گردد ، و اگر نه چنين بود در حديث نمىآمد كه : هيچ نوش جرعهاى به نزد خداوند محبوبتر نباشد از آن دو جرعه كه بنده مؤمنش يكى هنگام فرو بردن خشم بسر كشد و ديگرى جرعه غم و اندوهى كه گاه فرود آمدن بلا و مصيبت بنوشد و آن مصيبت را به حساب خدا محسوب دارد ، و اگر نه اين بود (كه خوشى و ناخوشى زودگذر دنيا را نزد بنده خدا بهائى نباشد) اصحاب پيغمبر (ص) از خدا نمىخواستند كه كسانى را كه به آنها ظلم كردهاند عمر دراز و مال بسيار و فرزند فراوان عطا كند ، و اگر نه اين بود (كه زندگى جاويد آخرت را بايستى مدّ نظر داشت نه عمر موقت اين جهان را) اين حديث به ما نمىرسيد كه پيغمبر اكرم (ص) هرگاه يكى را مورد لطف خويش قرار مىداد و برايش طلب مغفرت مىكرد وى به شهادت مىرسيد ، پس بر شما باد اى عمو و اى عمو زاده و اى عموزادگان و برادرانم ، به صبر و استقامت و راضى بودن به رضاى خدا و تسليم بودن در برابر فرمان او و واگذار نمودن كارها به حضرتش ... خداوند باران صبر را بر ما و شما ريزا گرداند و امر ما را به خير و سعادت پايان بخشد و به نيروى غيبيش ما و شما را از آنچه كه مايه تباهى و هلاكتمان است نجات دهد ، كه او دعاى بندگان را شنوا و به آنها نزديك است ، و درود خداوند بر نخبه آفريدگانش محمد و خاندان آن حضرت . (بحار:299ج�47) |
نَهروان
مجموعه روستاهائى بر كنار دجله عراق بين واسط و بغداد كه جنگ بين اميرالمؤمنين (ع) و خوارج در آن رخ داد بدين شرح : خوارج جمعى از ياران اميرالمؤمنين (ع) بودند كه چون در جنگ صفين معاويه شكست خود را حتمى ديد و به حيله قرآن بر سر نيزه كردن متوسل گشت و پيشنهاد حكمين داد گروهى از ياران حضرت فريب خورده مصرانه آن پيشنهاد را بر آن حضرت تحميل نمودند ، پس از پايان كار عدهاى از همانها به حضرت اعتراض نمودند كه چرا در امر دين به داورى اشخاص تن دادى ؟ و هر چه حضرت از خود دفاع نمود و فرمود : اين شما بوديد كه حكمين را بر من تحميل كرديد در صورتى كه من در وظيفه خود شكى نداشتم سود نبخشيد ، واين اعتراض در راه بازگشت به كوفه آغاز و محض رسيدن به كوفه علنا عَلَم مخالفت با على(ع) را برافراشته زبان به جسارت و تكفير گشودند و شعار »لا حكم الاّ للَّه« سر دادند و اين تعريض به حضرت بود كه تو جز خدا را حاكم قرار دادى ، و بسا حضرت در مسجد كوفه مشغول سخنرانى بود و يكى از آنها همين شعار را سرمىداد و حضرت در پاسخ مىفرمود : آرى من نيز مىگويم فرمان خاص خداوند است ولى اين سخن حقى است كه باطلى را از آن مىخواهيد . به هر حال هر آنچه حضرت آنها را نصيحت نمود كه شما مىدانيد كه من با حكميت مخالف بودم و مىگفتم : معاويه و عمروعاص به شما نيرنگ مىزنند و شما نشنيديد و مرا به پذيرش اين امر مجبور ساختيد و اكنون من حسب تعهدى كه دادهام بايستى تا شش ماه به داورى آن دو عمل كنم و پس از پايان مدت اگر ديديم نظر آنها برخلاف حكم قرآن بود فسخ كنم ، و تا مدت مقرر به پايان نرسيده نتوانم عهد خويش را بشكنم ، اما اين سخنان به گوش آنها نمىرفت و در پاسخ مىگفتند : آرى ما آن روز خطا كرديم و چون به خطاى خويش پى برديم توبه كرديم ، تو نيز توبه كن تا دست از تو برداريم و در غير اين صورت ما جنگ با تو را وظيفه خويش مىدانيم. آنها همچنان به عناد و لجاج خود ادامه دادند تا آخرالامر ضمن نشستى كه با هم داشتند به جنگ با على مصمم شده عبداللَّه بن وهب را بر خود امير ساختند و مقرر داشتند در نهروان گرد آيند تا يارانشان كه در بصره بودند نيز به آنها بپيوندند و سپس اعلان جنگ كنند . آنها پيروان على (ع) را كافر و مرتد مىدانستند و لذا اگر به يكى از شيعيان على دست مىيافتند وى را به بدترين وجهى مىكشتند ، حتى عبداللَّه بن خباب را با همسرش كه باردار بود سربريدند و شكم همسرش را شكافتند و چند قتل بدينگونه مرتكب شدند كه مردم به ستوه آمدند و در حالى كه حضرت سرگرم تجهيز سپاه بود كه مجددا به نبرد معاويه رود جمعى آمدند و گفتند : شما نخست شر اينها را دفع كن كه ما منطقه را از اينها در امان ببينيم و سپس به جنگ دشمن اصلى رويم . حضرت موافقت كرد و از كوفه رهسپار نهروان گشت و چون بدانجا رسيد على (ع) به آنها فرمود : كسانى از شما افراد بى گناهى را به قتل رساندهاند آنها را به ما تسليم كنيد كه دست از شما برداريم و گرنه همه شما را از دم تيغ بگذرانيم . آنها گفتند : ما همه قاتليم كه ما خون شما را مباح مىدانيم . حضرت چون چارهاى جز جنگ نديد سپاه خويش را منظم ساخت و آماده نبرد گرديد . لشكر على (ع) به سمت غرب لشكر خوارج واقع شده بود و لشكر خوارج غرب رودخانهاى بودند كه مىخواستند از آن عبور كنند ، ناگهان يكى از اصحاب كه از سمت سپاه خوارج مىآمد به حضرت خبر داد كه آنها از نهر عبور كردند . على فرمود : خير ، آنها عبور نكرده و عبور نخواهند كرد كه كشتارگاه آنها غرب نهر خواهد بود . در اين حال مرد ديگرى سر رسيد و گفت : آنها از نهر گذشتند . حضرت فرمود : نه من دروغ مىگويم و نه آنكه به من خبر داده (يعنى پيغمبر) دروغ گفته ، آنها از نهر نگذرند و از آنها كمتر از ده تن زنده بماند و از شما كمتر از ده نفر به قتل رسد . و پس از آن كه دو لشكر به هم نزديك شدند معلوم شد آنها از نهر نگذشتهاند . شمار لشكريان خوارج چهارهزار بود . على پرچمى به دست ابوايوب انصارى داد و آن را علم امان نام نهاد . ابوايوب فرياد برآورد كه هر آنكس به زير اين علم بيايد ايمن و هر كه فرار كند نيز در امان است . آنگاه حضرت دستور آماده باش داد و فرمود : تا آنها ابتدا به جنگ نكرده شما دست به جنگ مزنيد . ناگهان از لشكر خوارج اين شعار شنيدند كه بشتابيد به سوى بهشت ، و حمله كردند . حضرت فرمود : اكنون شما مجازيد . و چون نبرد آغاز گشت گروهى از خوارج از جمع آنها جدا شدند و به سوى ديگر شتافتند و عدّهاى به لشكر على پيوستند و با عبداللَّه بن وهب از چهارهزار جز هزار و هشتصد تن بجاى نماند ، لشكر على (ع) با يك حمله همه آنها جز نه نفر به قتل رساندند . اين واقعه در سال 38 هجرت اتفاق افتاد . (ملخصى از كامل ابن اثير) |
هِجرَت
هِجرَة . هُجرَة . مُهاجَرَت . مفارقت . جدائى . ترك وطن . كوچ كردن از محلى به محل ديگر . در عرف شرع واصطلاح قرآن كوچ كردن از موطن خود كه دار الكفر بوده به جايگاه امنى كه ديندارى در آن ميسّر باشد . »وقال انى مهاجر الى ربّى سيهدين« : ابراهيم گفت : من به سوى خداى خويش هجرت مىكنم كه او مرا به راه صحيح هدايت خواهد كرد . واين سخن ابراهيم (ع) موقعى بود كه وى به اتفاق خانواده از عراق به شام مىرفت . هجرت در دستور اسلام ونيز در تاريخ آن ، جايگاهى ويژه ومنزلتى عظيم دارد . مسلمانان صدر اسلام چه آوارگيها كه در راه نجات دين خويش نكشيدند وچه سختيها كه تحمل ننمودند وچه ناهمواريها كه در ايفاى اين وظيفه به خود هموار نساختند !! قرآن كريم آن كسانى را كه به منظور نجات دين خود از خانه وكاشانه آواره گشتهاند مكرر مورد ستايش قرار داده وآنها را مسلمانان راستين وداراى مقام ارجمند ومنزلت والا شمرده ودر آياتى مسلمانان را اكيدا به اين امر تشويق نموده : »ومن يهاجر فى سبيل اللَّه يجد فى الارض مراغما وسعة« . واز سوئى كسانى را كه اسلام آورده ولى در بلاد كفر باقى مانده وهجرت ننمودند را مورد نكوهش وتوبيخ قرار داده : »والذين آمنوا ولم يهاجروا ما لكم من ولايتهم من شىء حتى يهاجروا« : آنان كه ايمان آورده ولى هجرت نكردهاند شما مهاجران را با آنان رابطه برادرى نباشد تا اينكه هجرت نمايند . (انفال:72) هجرت در عصر پيغمبر اسلام پس از انتقال آن حضرت به مدينه يك بعد سياسى به خود گرفت كه آن مربوط بود به قراردادهاى پيغمبر با مشركين كه پس از جنگ بدر يا پس از هجرت عباس بن عبدالمطلب پايان پذيرفت وبه دستور پيغمبر پايان يافته تلقى شد ، چنانكه در نامه اميرالمؤمنين (ع) به معاويه (نهج : نامه 64) آمده است . اما هجرت از بعد معنوى ووظيفه دينى همچنان به قوت خود باقى است ؛ چنانكه در خطبه 231 نهج البلاغه آمده است : »والهجرة باقية على حدّها الاوّل« ؛ زيرا هجرت از آن بُعد به معنى انتقال از حالتى بد به حالتى نيكو واز وضعى نكوهيده ونامطلوب به وضعى ستوده ومطلوب واز مذهبى انحرافى به مذهبى صحيح مىباشد . قرآن در پاسخ كسانى كه عذر آلودگى خويش را به گناه ، زندگى در محيط ناسالم مىآورند ، مىفرمايد : »الم تكن ارض اللَّه واسعة فتهاجروا فيها« . روايات ذيل نيز گوياهى همين مطلباند : در حديث ابوالجارود از امام باقر (ع) ذيل آيه مىفرمايد : شما را نرسد كه از اهل فسق ويا حكام زمانتان پيروى كنيد واگر بيم آن داشتيد كه شما را از راه دينتان بدر برند ، زمين من وسيع است ... اميرالمؤمنين (ع) فرمود : هيچ شهرى براى سكونت شما بر شهر ديگرى برترى ندارد ، بهترين شهر آن شهر است كه شما را به خود بپذيرد . در حديث ديگر فرمود : نام هجرت بر كسى نهاده نشود مگر اينكه حجت خدا را در زمين بشناسد وهر كه بدان معرفت داشت وبه آن اعتراف نمود وى مهاجر است . نيز از آن حضرت آمده كه بسا كسى ادعا نمايد كه من هجرت كردهام ومهاجرم در صورتى كه وى بحقيقت هجرت نكرده باشد زيرا مهاجران آن كسانى هستند كه از بديها بركنده شده وهجرت كرده باشند ودگر بدانها باز نگردند . (بحار:386ج�73 و 99ج�100 و 232ج�71) هجرت از دار الكفر به دار الاسلام واجب است بر كسى كه قادر بر آن بوده وچون بخواهد دين خويش را آشكار سازد بر جانش ايمن نباشد ، در اين صورت هجرت بر او واجب خواهد بود . وجوب هجرت به قوت خود باقى است تا گاهى كه شرك در دنيا باقى باشد ؛ چه از رسولخدا(ص) روايت شده : تا گاهى كه در توبه باز است هجرت واجب است ، ودر توبه بسته نشود تا گاهى كه خورشيد از مغرب طلوع كند . واين كه از آن حضرت روايت شده : پس از فتح ، ديگر هجرتى نباشد ؛ يا مراد آن است كه هجرت پس از فتح مكه ثوابش كمتر از هجرت قبل از فتح است ، مانند »لا صلاة لجار المسجد الّا فى المسجد« يا اينكه مراد از هجرت منفى هجرت از خصوص شهر مكه است بدين سبب كه پس از فتح ، ديگر اين شهر »دار الاسلام« است وهجرت از آن معنى ندارد . (سرائر : 158) »باديه نشينى پس از هجرت« يا به تعبير حديث »التعرّب بعد الهجرة« كه شديداً از آن نهى شده : از حضرت رضا(ع) روايت شده است كه خداوند ، باديه نشينى پس از انتقال به شهر را بدين سبب حرام نموده كه مبادا شخص دين خود را از دست بدهد ، وديگر اينكه آن كس كه از جامعه مسلمين به كنار رود نتواند از پيامبران وحجج پروردگار پشتيبانى كند ، ومفاسد ديگرى كه از اين راه به آدمى مىرسد ، وگرنه سكونت در بيابان به خودى خود ، بد نيست وبدين سبب است كه چون كسى دين خود را شناخت وبه احكامش آشنا گشت وى را نسزد كه با نادانان همخانه شود ودر كوى آنان سكنى گزيند مبادا بر اثر معاشرت با آنها دانش خود را از دست بدهد ودر سلك جاهلان درآيد وبه نادانى خو كند. (بحار:9ج�79) »هجرت اصحاب پيغمبر اسلام به حبشه« به سال پنجم بعثت پيغمبر اسلام ، هجرت ياران آن حضرت به حبشه اتفاق افتاد وداستان چنين بود كه قريش در آغاز بعثت با پيغمبر (ص) مخالفتى نشان ندادند ولى چون به سبّ خدايان آنان پرداخت ، سخت بعكس العمل دست زده به اذيت وآزار مسلمانان پرداختند آنچنان كه آنان به تنگ آمدند وپيغمبر دستور هجرت آنان به حبشه را صادر نمود . اين هجرت كه نخستين هجرت به حبشه بود ، از يازده مرد وچهار زن تشكيل شد كه مخفيانه از مكه فرار نموده در حبشه به نجاشى پناهنده شدند . اين هجرت ، مدتى كوتاه داشت كه از ماه رجب آغاز ودر شوال همان سال به مكه بازگشتند وچون ديدند مسلمانان هنوز در ضعف به سر مىبرند بناچار هر يك از آنها زينهار يكى از معاريف مكه گشتند جز ابن مسعود كه به پناه كسى تن نداد وپس از چند روزى به حبشه بازگشت . اين هجرت كوتاه مدت ، سرآغاز هجرتى ديگر شد كه باز بر اثر آزار مشركان قريش به مسلمانان ، پيغمبر مجدداً دستور رفتن آنان به حبشه داد واين بار هشتاد وچند مرد ويازده زن از مكه بدانجا كوچ كردند واين هجرت به سرپرستى جعفر بن ابيطالب صورت گرفت ، وچون رهسپار آن ديار گشتند وكفار قريش ، خبردار شدند آنان هيئتى را به رياست عمرو بن عاص وعمّارة بن وليد به تعقيب مسلمانان به نزد نجاشى گسيل داشتند ، عماره كه مردى زيبا روى واز عياشان مكه بود در مسير راه در كشتى به ميگسارى پرداخت ودر حال مستى رو به عمرو كرد وگفت : به همسرت بگو مرا ببوسد . عمرو برآشفت وگفت : مگر مىشود ؟! عماره ساكت شد ولى در كمين بود تا اينكه عمرو را در حال مستى يافت كه بر لب كشتى نشسته است ، وى را به دريا افكند ولى عمرو آويز كشتى شد وملوانان وى را از غرق نجات دادند . وبالاخرة به نزد نجاشى رفتند وهدايائى را كه با خود داشتند تسليم وى كردند ، در آن حال عمرو به نجاشى گفت : اى پادشاه ! گروهى از همشهريان ما بدين دليل كه مىگويند ما دين تازهاى آوردهايم با ما به ستيز برخاسته خدايانمان را ناسزا مىگويند ، واكنون به شما پناه آوردهاند ، استدعا داريم كه آنان را به ما بازگردانى . نجاشى چون شنيد فوراً جعفر را به حضور خواند وبه وى گفت : بشنو اينها چه مىگويند ؟ جعفر گفت : خواست آنها چيست ؟ نجاشى گفت : مىگويند شما را به شهرتان برگردانم . جعفر گفت : اى ملك از اينها بپرس مگر ما برده اينها مىباشيم ؟ عمرو گفت : خير ، اينها آزادند . جعفر گفت : بپرس آيا از ما طلبى دارند ؟ عمرو گفت : اين نيز نباشد . جعفر گفت : پس از ما چه مىخواهيد ؟ آزارمان داديد تا بناچار از زادگاه خويش آواره شديم واكنون به بلاد غربت بسر مىبريم ، از ما چه مىخواهيد ؟! عمرو گفت : پادشاها ! اينها جوانان ما را فاسد مىكنند وخدايانمان را ناسزا مىگويند وجمعمان را پراكنده مىسازند ، آنها را به ما برگردان كه اين تفرقه از ميان برود وچون گذشته به آرامش زندگى كنيم . جعفر گفت : آرى اى پادشاه ما با اينها مخالفت نموديم وسبب مخالفتمان آن بود كه پيغمبرى در ميان ما مبعوث گشت كه ما را از شرك وبتپرستى نجات داد واز عادات وخرافات جاهلى باز داشت وما را به نماز وزكات امر نمود وظلم وجور وخونريزى وزنا وخوردن ربا ومردار وخون را حرام ساخت وما را به عدل وداد ونكوكارى وپيوند با خويشان فرمان داد واز كارهاى زشت وناپسند وتجاوز به ديگران بازمان داشت . نجاشى گفت : به راستى كه عيسى بن مريم نيز بدين گونه رسالت داشت. سپس نجاشى گفت : اى جعفر ! آيا از آنچه بر پيغمبرتان نازل شده چيزى به ياد دارى ؟ جعفر گفت : آرى ودر حال به تلاوت سوره مريم پرداخت وچون به آيه »وهزّى اليك بجذع النخلة تساقط اليك رطباً جنياً« رسيد ، نجاشى سخت بگريست وگفت : به خدا سوگند كه مطلب همين است . در اين حال عمرو گفت : اى ملك اينها با ما بر سر ستيزند عنايتى كن ودستور ده به سوى ما باز گردند . نجاشى اينگاه چنان به خشم آمد كه دست خود را بلند كرد وبه چهره عمرو كوفت وگفت : ساكت باش كه به خدا قسم اگر وى را به بدى ياد كنى با جان خود بدرود گفتهاى . عمرو در حالى كه خون از سر ورويش مىچكيد ، گفت : پادشاها اگر امر بدين قرار است كه شما مىگوئى (ودعوى آنها بحق است) ما نيز متعرض آنها نگرديم . اتفاقا كنيزى زيبا روى كه نجاشى را در آن حال خدمت مىكرد ، چشمش به عماره خوش تيپ افتاد ودلباخته وى گشت . عمرو عاص كه كينه عماره را به دل داشت ومترصد فرصت بود كه انتقام از او بستاند به وى گفت : خوب است محرمانه به اين كنيز نامهاى بنويسى وكانون محبت را گرم سازى. وى چنين كرد وكنيز پاسخ مثبت داد. عمرو گفت : اكنون كه وى به دام تو افتاد بگو مقدارى از عطر مخصوص شاه ، هديه تو كند. عماره گفت وكنيز عطر را فرستاد . عمرو مقدارى از آن عطر با خود برداشت وبه نزد نجاشى شد وگفت : اى ملك ! حق تو بر ما بزرگ است وپس از اين همه لطف ومحبت كه نسبت به ما روا داشتى ، شايسته نباشد به تو خيانت كنيم ، واكنون اين يار من عماره ، چنين خيانتى مرتكب گشته كه دست تجاوز به حريم ناموس تو دراز كرده ، لازم دانستم شما را بر اين امر آگاه سازم ، ودليل اين مدعى آنكه اين عطر مخصوص شما است كه به وسيله آن كنيز به دست عماره رسيده است . نجاشى به خشم آمد وتصميم قتل عماره گرفت ولى اندكى بعد ، از تصميم خويش بازگشت وگفت : نظر به اينكه اينها در حريم امان ما آمده ودر پناه ما مىباشند ، كشتن روا نباشد اما بايد كارى با وى كرد كه بدتر از قتل بود . سپس به راهنمائى جادوگران دستور داد مقدارى زيبق به آلت تناسلى او دميدند ، وى چنان مضطرب گشت كه ديگر نمىتوانست در جائى بماند وهمى در بيابانها با وحوش وحيوانات بسر مىبرد وچون خويشان وى در مكه خبردار شدند كسى را فرستادند كه وى را در بيابان دستگير ودست وپايش را بستند وهمچنان در بند اضطراب نمود تا بمرد . عمرو عاص با دست تهى به مكه بازگشت وجعفر همچنان در حبشه بماند تا فتح خيبر پيش آمد آنگاه به اتفاق همراهان به مدينه بازگشتند وعبداللَّه بن جعفر را خداوند در حبشه از اسماء بنت عميس به جعفر داد . از زنان مهاجر به حبشه ، امّ حبيبه دختر ابوسفيان وهمسر عبداللَّه بن جحش اسدى بود كه عبداللَّه در آنجا به دين مسيح در آمد وبه حكم اسلام همسرش از او جدا شد وپيغمبر (ص) نامهاى به مضمون خواستگارى وى به نجاشى نوشت واو اجابت نمود . نجاشى به مهرى به مبلغ چهارصد دينار وى را به كابين پيغمبر درآورد وبه حضرتش اعزام داشت ... وگويند خود نجاشى به پنهانى اسلام اختيار كرد ولى از ترس مردم ، اسلام خويش را پنهان مىداشت . (بحار:414ج�18) به »نجاشى« رجوع شود . »هجرت پيغمبر اسلام از مكه به مدينه« »وكايّن من قرية هى اشدّ قوة من قريتك التى اخرجتك اهلكناهم فلا ناصِرَ لهم« : چه بسيار شهر كه مردمان آن از اهالى شهرى كه تو را از آن بيرون راندند (يعنى مكه) نيرومندتر بودند به هلاكت رسانيديم وهيچ كس به فريادشان نرسيد . (محمد : 14) شب اول ربيع الاول سال 13 بعثت پيغمبر اكرم (ص) از مكه به سوى مدينه هجرت نمود وعلى (ع) را جهت اداء ديون خويش وردّ ودايعى كه از مردم به نزدش بود ونيز بدين منظور كه مشركان بستر خواب آن حضرت را خالى نبينند مبادا در آغاز شب پيش از آنكه به جائى پنهان گردد وى را تعقيب كنند در مكه ابقاء نمود وسه شب در غار ثور باتفاق ابوبكر پنهان شد وشب چهارم از غار متوجه مدينه گشت وروز دوازدهم هنگام چاشت به محله قبا (يك فرسنگى مدينه) رسيد وبه خانه عمرو بن عوف وارد شد وچند ده روز به انتظار على در آنجا بماند وابتداى رسيدن به قبا نامهاى توسط ابو واقد ليثى ، به على نوشت بدين مضمون كه محض وصول نامه بىدرنگ مهياى حركت شو . على چون نامه را بخواند، مسلمانان مكه را فرمود شب هنگام وبا كمال احتياط به سوى مدينه كوچ كنند . مسلمانان تك تك ، سبكبارانه از ميان شكافهاى جبال رهسپار مدينه گشتند . از امام باقر (ع) روايت شده : هنگامى كه دستور هجرت از سوى پيغمبر (ص) به مسلمانان مكه رسيد ، كسانى بودند كه زن وفرزندانشان ، آنها را از هجرت منع مىكردند ، برخى تسليم آنها مىشدند ومىماندند وبرخى ديگر به آنها اعتنا ننموده خود به تنهائى حركت مىكردند وچون پس از مدتى به سرپرستشان در مدينه مىپيوستند . پيغمبر (ص) مىفرمود : از آنها درگذريد وبا آنها مدارا كنيد . مرحوم طبرسى در مجمع البيان آورده كه چون پيغمبر (ص) به امر خداوند ، مسلمانان مكه را به هجرت فرمان داد وتنها ناتوانان را معاف داشت مردى به نام جندع يا جندب بن ضمره كه سخت بيمار بود ودر بستر بسر مىبرد به فرزندان خود گفت : من مىترسم از هجرت معاف نباشم ؛ زيرا من راه بين مكه ومدينه را نيك مىدانم وديگر اينكه اينقدر توان دارم كه در ميان تابوتى بخسبم وشما مرا به دوش بكشيد تا به مدينه رسم ، مبادا بمانم ومتخلف به شمار آيم . پس فرزندان وى را به دوش كشيده از مكه حركت كردند ولى چون به تنعيم، يك فرسنگى مكه رسيدند وى درگذشت . نيز در آن كتاب آمده كه صهيب به مردم مكه كه مىخواستند وى را از هجرت باز دارند ، گفت : من مردى پير وسالخوردهام ، اگر به نزد شما بمانم سودى به شما نرسانم واگر از نزد شما بروم نيز زيانى به شما نزنم ، مالم را بستانيد ومرا رها سازيد . پس اموال وى را از او بستدند ورهايش كردند واو با ديگر مسلمانان به مدينه رفت . واما على (ع) در حالى كه فاطمه بنت رسول اللَّه ومادرش فاطمه بنت اسد وفاطمه بنت زبير با خود داشت از مكه حركت كرد وايمن بن ام ايمن وابو واقد پيك پيغمبر نيز در راه به وى پيوستند ، نرسيده به »ضجنان« هشت سوار از قريش كه به تعقيب وى آمده بودند سر رسيدند ، على (ع) چون آنها را بديد ، ايمن وابوواقد را فرمود : شتران را بخوابانيد وزانوهاشان را ببنديد وزنان را محافظت نمائيد تا من به دفع اينها بپردازم وخود به سوى آنها رفت . آنان به پرخاش وتهديد پرداخته وپيوسته ناسزا مىگفتند وپيش مىآمدند تا به نزديك زنان رسيدند ؛ يكى از آنان كه به شجاعت موصوف وبه جناح موسوم بود قصد حمله به زنان كرد . على (ع) بين او وزنها حايل گشت وى شمشيرى حواله على كرد ، على جلدى كرد وشمشير را از خود ردّ نمود وفوراً شمشيرى به گردن جناح زد كه تا پشت اسبش رسيد وبه درك رفت ، يارانش چون چنين ديدند پا به فرار نهادند وبرگشتند ، على با همراهان به محل ضجنان رسيده يك شبانه روز در آنجا اتراق نمود تا ضعيفان وعقب ماندگان برسيدند كه در ميان آنها ام ايمن كنيز پيغمبر(ص) بود ، على (ع) شبى كه در ضجنان بود تا آخر شب به نماز وتلاوت قرآن پرداخت وهمچنان ديگر شبهاى مسير راه نيز بدين منوال گذراند ، همراهان نيز چنين كردند كه پيش از رسيدن آنها به مدينه اين آيه بر پيغمبر (ص) نازل شد »الذين يذكرون اللَّه قياماً وقعوداً ... فاستجاب لهم ربّهم انّى لا اضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثى« . (بحار:32ج�85 و 8930ج�19 وسفينة البحار) به نقل ابن شهاب ، مسلمانانى كه پيش از پيغمبر به مدينه هجرت كرده بودند ، عبارت بودند از : ابوسلمة بن عبدالاسد وهمسرش امّ سلمه ، مصعب بن عمير ، عثمان بن مظعون، ابوحذيفة بن عتبة بن ربيعه ، عبداللَّه بن جحش ، عمار ياسر ، شماس بن عثمان بن شريد و عامر بن ربيعه با همسرش امّ عبداللَّه . كه ابو سلمه وعبداللَّه بن جحش به قبيله بنى عمرو بن عوف وارد شدند كه در آنجا دوستانى داشتند سپس عمربن خطاب وعياش بن ابى ربيعه وجماعتى نيز بر آن قبيله فرود آمدند . (كنز العمال : حديث 46325) |
همسران پيغمبر اسلام
قرآن همسران پيغمبر (ص) را مادر مؤمنان خوانده : »وازواجه امهاتهم« (احزاب : 6) . مفسران گفتهاند : مراد از آيه تنها از جهت حرمت ازدواج مؤمنان با آنها مىباشد ، بدان سان كه نتوانند با مادر خويش ازدواج كنند ولى از جهات ديگر مانند محرميت وارث ويا اينكه خواهرشان خاله مؤمنان وبرادرشان دائى مؤمنان خوانده شود ، خير . وديگر اينكه مادرى خاصّ مردان مؤمن است وبه زنان مؤمنه ارتباط ندارد ، لذا نقل شده وقتى زنى به عايشه گفت : اى مادر . عايشه گفت : من تنها مادر مردان شما مىباشم . شافعى گويد : زبير با اسماء بنت ابى بكر ازدواج نمود وهرگز نگفت اين خاله مؤمنان است . (مجمع البيان) پيغمبر (ص) را از نظر همسران ، احكامى ويژه بوده است ، از جمله اينكه زنان آن حضرت به منزله مادر مؤمنان بوده كه پس از رحلت آن حضرت كس نتواند با آنان ازدواج نمايد ، ديگر آنكه آن حضرت را محدوديتى در اين باره از جهت تعدد نبوده ، ديگر از احكام خاصه در اين مورد آنكه اگر زنى خود را به آن حضرت مىبخشيده ، همان بخشش به منزله عقد نكاح بوده ؛ چنانكه در قرآن آمده است : »وامرئة مؤمنة ان وهبت نفسها للنبى« . البته قرآن در سوره احزاب آيات 34 - 28 خطاباتى به همسران آن حضرت دارد كه آنها را احكام خاصه نتوان گفت ، بلكه آن عنايت ويژه مربوط به قرب آنها به كانون وحى وزندگى آنها در بيت نبوت بوده كه قهراً خداوند به اين مناسبت انتظار بيشترى از آنها دارد ، وديگر اينكه آنها به انتساب اكيدى كه به پيغمبر داشتند موظف بودند حرمت آن حضرت را در حال حيات وپس از ممات بيش از ديگران مرعى دارند . مفسّران گويند : هنگامى كه آيه »يا ايّها النبىّ قل لازواجك« كه درباره گزينش همسران پيغمبر طلاق را يا ماندن به نزد آن حضرت مىباشد ، فرود آمد زنان پيغمبر نه تن بودند : عايشه ، حفصه ، امّ حبيبه ، سوده بنت زمعه ، امّ سلمه بنت اميّه كه اين پنج قرشيه بودند. وصفيه دختر حيّى خيبريه ، ميمونه بنت حارث هلاليه ، زينب بنت جحش اسديه وجويريه بنت حارث مصطلقيه . (بحار:173ج�22) از امام صادق (ع) روايت شده كه پيغمبر(ص) با پانزده زن ازدواج نمود كه با سيزده تن از آنها زفاف كرد ودر حال وفات نه زن داشت . در اعلام الورى ترتيب وتفصيل ازدواج حضرت را بدين كيفيت ذكر كرده است : نخستين همسر آن حضرت خديجه بنت خويلد بن عبدالعزّى ابن قصىّ بود كه حضرت در سن بيست وپنج سالگى با وى ازدواج نمود ، دوم سوده بنت زمعه ، سوم عايشه ، چهارم ام شريك غزيه بنت دودان بن عوف بن عامر ، پنجم حفصه بنت عمر بن خطّاب ، ششم امّ حبيبه دختر ابوسفيان ، هفتم امّ سلمه هند دختر اميّه ، هشتم زينب بنت جحش اسديه ، نهم زينب بنت خزيمه هلاليه ، دهم ميمونه بنت حارث ، يازدهم جويريه بنت حارث مصطلقيه ، دوازدهم صفيه بنت حيّى . واين دوازده تن زنانى بودند كه پيغمبر با آنان زفاف نمود . وپيغمبر(ص) با عليه بنت ظبيان ازدواج كرد كه چون وى را به نزد حضرت آوردند او را طلاق گفت : وديگر قتيله بنت قيس خواهر اشعث بن قيس كه پيش از تصرف ، وفات پيغمبر اتفاق افتاد . وديگر فاطمه بنت ضحاك بود كه در آن حال آيه تخيير نازل شد واو دنيا را برگزيد وحضرت وى را طلاق گفت : وديگر سنا بنت اسماء بن صلت بود كه پيش از زفاف ، پيغمبر وفات نمود . وديگر اسماء بنت نعمان ، وديگر مليكه ليثيه بود كه وى نيز پيش از زفاف مطلقه گشت . وديگر عمره بنت يزيد بود كه چون به نزد پيغمبر (ص) آمد حضرت وى را پيس يافت وفرمود : اينها به من تقلب كردهاند واو را ردّ نمود . وديگر ليلى بنت خطيم بود كه پيغمبر(ص) وى را به درخواست خود رها ساخت ، وديگر با زنى ازدواج نمود وبه نقلى وى را خواستگارى كرد وپدرش در وصف او گفت : دختر من هرگز بيمار نگردد، وچون پيغمبر (ص) شنيد ، فرمود : چنين زنى را نزد خدا بهرهاى نباشد واو را رها كرد. جمعاً بيست ويك زن شد . وچون حضرت وفات يافت ، به قولى ده زن در نكاح داشت كه يكى از آنها غير مدخوله بود وبه قولى نه زن ... از حسن بصرى نقل شده كه چون پيغمبر(ص) با سناة عامريه ازدواج نمود ، عايشه وحفصه گفتند : اين زن با آن جمال نيكو ، دل پيغمبر را مىربايد ، ديگر به ما ميلى نخواهد كرد ، لذا در صدد توطئه برآمدند وبه وى گفتند : هرگاه پيغمبر به نزد تو آيد ، تو از آميزش خوددارى كن كه وى بيشتر به تو دل بندد ، چون پيغمبر به نزد سناة آمد ، از او تقاضاى همخوابگى نمود . وى گفت : از تو به خدا پناه مىبرم . حضرت چون اين سخن از او شنيد خود را واپس كشيد واو را طلاق گفت . پيغمبر (ص) زنى را از قبيله كنده اختيار نمود كه پيش از تصرف او مرگ فرزندش ابراهيم اتفاق افتاد. آن زن گفت : اگر او پيغمبر بودى پسرش نمردى . چون حضرت شنيد ، وى را نيز طلاق گفت . اين دو زن پس از رحلت پيامبر به نزد ابوبكر آمدند وگفتند : ما را خواستگارى كردهاند ، مىخواهيم ازدواج كنيم ، نظر شما در اين باره چيست ؟ ابوبكر با عمر مشورت نمود ودر نتيجه آنها را اجازه ازدواج دادند ، هر دو ازدواج كردند وهمسران آن دو يكى به مرض جذام وديگرى به جنون دچار گشت . عمر بن اذينه گويد : من اين حديث را براى زراره وفضيل نقل كردم ، آن دو از امام باقر (ع) روايت كردند كه فرمود : پيغمبر(ص) از هر چه نهى نمود ، مخالفتش كردند ، حتى با همسرانش نيز پس از وفاتش ازدواج نمودند . وحضرت آن دو زن را نام برد . (بحار : 210 - 173ج�22) |
| اکنون ساعت 08:42 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)