پی سی سیتی

پی سی سیتی (http://p30city.net/index.php)
-   زبان ادب و فرهنگ کردی (http://p30city.net/forumdisplay.php?f=150)
-   -   چیشتی مجیور ( غذای خادم مسجد ) (http://p30city.net/showthread.php?t=28313)

behnam5555 09-07-2010 01:30 PM

چیشتی مجیور ( غذای خادم مسجد )
 


چیشتی مجیور ( غذای خادم مسجد )

http://farogh.simpload.com/1zf4y2h.jpg


کمتر کسی است که درکردستان ایران وحتی بیرون از مرزهای کشورمان با نام استاد هه ژار واثار گرانبهای این فرزانه کرد ایرانی آشنا نباشد ؛ چیشتی مجیور ( غذای خادم مسجد)یکی از آثار برجسته شادروان هه ژار است که بوسیله آقای بهزاد خوشحالی به فارسی ترجمه شده که با رخصت گرفتن از دوست عزیزو گرامی آقای خوشحالی بدون هیچ دخل تصرفی به دوستاران این سایت تقدیم میشود.

قبل از هر چیز باید معنی چیشتی مجیور را حضورتان عرض کنم وچرا میگویند چیشتی مجیور؟

سابق خادمین مساجد ( مجیورها ) در روستاها هرچند روز یکبار به خانه روستائیان میرفتند وغذای مجیور ( خادم مسجد ) را از صاحب خانه میگرفتند.
مردم داخل ظرف (قابلمه و... )ویا توبره ای که خادم مسجد بهمراه داشت غذا میریختند؛ بدیهی است داخل ظرف یا توبره انواع غذا ریخته میشد مخلوط میگشت؛این نوغذا هارا چیشتی مجیور ( غذای خادم مسجد )میگفتند.

حال نوشته شادروان هه ژار چون در رابطه باخاطرات و شعر وداستان و..... میباشد الحق بایدگفت نام بامسمایی
رابرای کتابش انتخاب کرده.

روانش شاد

احمد :53::53::53::53:

http://www.sharnews.com/nasandn/images/mazhar/01.jpg


سخنی با خواننده ی گرامی

برگردان این کتاب به زبان فارسی، در سال85خورشیدی به پایان رسید اما برخی مشکلات مربوط به حروفچینی و... سپس تیغ تیز ممیزی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، امکان چاپ آن را کاملا از میان برد.
شنیدنی ها در مورد"چیشتی مجیور" و "هه ژار"-این ثروتمندترین ادیب کرد- و خبر ترجمه ی آن منجر به یادآوری بسیاری"بایدها" و "نبایدها" از سوی دوستان و شد که ذکر آن خالی از لطف نخواهد بود.
بیگمان معدودی از دوستداران ادبیات کردی، صمیمانه از این کار استقبال و به پذیره امدند و در ایام سه ماهه ی ترجمه و یک سال انتظار اجباری، هرچند، یکبار، خبری از روند آماده سازی آن می گرفتند اما در این میان، بسیاری از بزرگان و اصحاب قلم و اهل فن، یا راه احتیاط در پیش گرفتند و یا سفارش به عدم ترجمه ی کتاب نمودند و دلیل ها بسیار آوردند تا مگر از ترجمه ی کتاب صرفنظر کنم.
ویژه گی کمابیش مشترک بسیاری از این دوستان برای ترجمه نکردن کتاب،پرهیز از آگاهانیدن سایر ملت ها بر احوال این ملت از زبان "هه ژار"-این سرور ادبیات ملت کرد بود چراکه به زعم ایشان، بسیاری از رویدادها و بازیگران رونمایی شده در این تابلو، یا به لحاظ محتوایی ناگوار و به اصطلاح کردی"دوژمن خوشکه ر" هستند و برخی بازیگران آن دوران، بزرگ مردان این دوران هستند و سخن گفتن از گذشته ی ایشان موجب کسر شان این ملت نزد سایر ملت ها خواهد شد...
با آن "خرد پیشینی" که من"خرد سلفی"اش می نامم، چنین ادعاها و درخواست هایی پربیراه هم نیست چون تا آن جا که به یاد می اورم ما -پدران، فرزندان و نوه های این ملت-همواره از به یاد آوردن و یادآوری آنچه خود تاریخ نامیده ایم و می نامیم همواره بیمناک و هراسان بوده ایم مبادا "غرور تاریخی" و "تاریخ غرور" ما دچار نقصان شود غافل از آن که تنها خود بر درد خود چشم فروبسته ایم و از پذیرش آنچه کرده ایم و نمی بایست می کردیم گریزانیم تا اکنون و در هزاره ی سوم نیز شناسنامه ی هویت این ملت را از "دیگری" گدایی کنیم یا به عاریت بگیریم و هنوز هم سرافکنده ی بار سنگین"بزرگترین ملت بی دولت" این گستره ی خاکی باشیم.
واقعیت آن است که ما از"چیشتی مجیور" می هراسم چون از "خود واقعی" خود واهمه داریم. ما نمی خواهیم پرده از "هویت کاذبی" که برای خود آفریده ایم برداشته شود..."چیشتی مجیور" زبان حال و عمل کردار اکنون ما نیز هست و آینه ی تمام نمایی است که ما را دگرباره و دوصدباره به خودمان می
نمایاند.
"هه ژار" این خزانه دار ادبیات ملت کرد، در شرح اندیشه، گفتار و کردار این مردمان، چنان بر این احوال این ملت حدیث ناگفته می سراید و چنان بی پروا پرده از رازهای سربه مهر روان انسان کرد برمی دارد که "خرد سلفی" را ناگزیر می سازد به فرزندان و نوه های خود پیام "انذار" دهد که مبادا ببینند و بخوانند که این ملت، چگونه دایره وار اندیشیده، چه سان دایره وار عمل کرده و از چه روی در دریای دایره نگری و دایره نگاری خود غرقه شده است.
"چیشتی مجیور" افشره ی ادبی تاریخ یک ملت از زبان مردی است که"دردهای خودساخته" و "خود عادت کرده "ی کرد را به زبانی جاودانه نگاشت."هه ژار" برای ملت کرد، چون"روسو"، "اعترافات" و "امیل" و "رازهای تنهایی" را یکجا در "چیشتی مجیور" گرد آورد تا چون او که "معمار انقلاب فرانسه" لقب گرفت، بنیادگر تغییر ساختار روان ملت کرد باشد.
مگرگروسو" چه کرد که معمار انقلاب فرانسه لقب گرفت؟ آیا او نبود که ساختارشکنی را با کلمات کوتاه به "ذهن ناخودآگاه منجمد" فرانسویان آموخت تا دگرباره تاریخی نو بیافرینند؟ و آفریدند.
"هه ژار" نیز چنین کرد: زیباتر، آهنگین تر و پربارتر.اما او تفاوتی بزرگ با روسو داشت. فرانسویان، روسو و ساخت شکنی او را پذیرفتند اما ملت کرد، مصاق این ضرب المثل فارسی شدند که: گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی من/آنچه جایی نرسد فریاد است...
اگر"مندوراس" و "گورویچ" بنیاد استبداد و استبدادپذیری روس ها را به ساختار تربیتی مردمان این سرزمین ربط دادند، هه ژار نیز چنین کرد و ستم پذیری این ملت را نه در توهم توطئه ی ترک و فارس و عرب، بلکه در روان بیمار مردم این سرزمین یافت.
هه ژاز به ما آموخت که با خواندن و از بر کردن چند کتاب فقه در حجره های مساجد کردستان از ششصد سال پیش تاکنون، نمی توان اندیشه ای آفرید که چون"بهود"، دین را به دولت بپیوندد و تاریخ را واژه بافی کند تا "سرزمین موعود" بیافریند. او روان های بیمار را آگاهانید که این ملت با آن ویژه گی های منحصر به فرد، نخواهد توانست "روچیلد" بسازد تا بر امپراتوری اقتصادی جهان تکیه زند و زمین خریداری کند تا کشور بسازد.
او به ما آموخت که هرگاه ملتی از همان ابتدای راه، در ذهن نابالغ خود، برای رهبرانش طناب دار ببافد تا پس از مرگ به او لقب"نه مر" دهد هرگز شاهد آزادی را در آغوش نخواهد کشید.
او بارها در طنزهای تلخ خود یادآوری کرد که تمام رهبران و بزرگان ما خود ناصح این رشته بودند که به دام تزویر دشمنان نیفتید اما هر بار آنکه بیشتر نصیحت کرد بدتر به "دام خون" درغلتید.
او به همه ی ما یادآوری کرد که نزد این ملت، قهرمان واقعی، قهرمان مرده است و....
هه ژار بارها از درد جانسوز کاسه ی داغ تر از آش شدن این"ایسم" و آن"ایست" ناله سرداد و "هویت خواهی" و "بازگشت به خویشتن" را ندا کرد اما این روان های بیمار نشنیدند و نمی شنوند تا امروزه روز نیز نخستین و بهترین قربانیان سرخ ایدئولوژی های وارداتی شوند.
ناگفته پیداست که"هه ژار"، خود نیز فرزند همین جامعه ی"روان نژند" بود و خود نیز به تبع، از نقصان های این ملت، بی بهره، نه.
اما او از خود برخاست و "چیشتی مجیور" را شرح حال خود کرد که شرح حال این ملت نیز هست تا مگر با رونمایی از واقعیت این ملت، غبار از حقیقت بزداید و با خارج کردن این ملت از دایره ی دهشتناک تکرار، مسیر جاودانگی را برای این ملت دست نشان کند.
"هه ژار" را بخوانیم و بکاویم و بجوییم تا خود را بشناسیم ....و نهراسیم از "سرآغاز دغدغه در وجودمان" چراکه کزانتزاکیس گفتنی، "آن گاه که جدال در تن آدمی شروع می شود آن آغاز حرکت به سوی کمال است".
از خود شناسی و خوداندیشی نهراسیم چراکه خودیابی، ثمره ی این والا اندیشی و والانگری است.
قراموش نکنیم: ما هنوز هم در دهه ها حرکت می کنیم اما کاروان بزرگ "انسان ومعرفت" اکنون به پیش می رانند."چیشتی مجیور" را باید خواند تا "خود" را بازیافت.بدرود تا دیداری دگرباره.www.hajarana.blogfa.com

چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی
دير زماني است كه دوستان و آشنايان بر اين مسأله پافشاري مي‌كنند كه سرگذشت خود را بنويسم تا بدانند در اين سالهاي سخت چه بر سرم گذشته است. من همچنانكه مي‌گويند: «گنجشك چيه تا شورباش چي باشه» مي‌دانستم كه زندگي و رويدادهاي حيات من، ياراي مجلس دوستان نيست و به همين خاطر، هرگز نمي‌خواستم دست به چنين كاري بزنم. اما اين انديشه بر من غالب افتاد كه شايد نوشتن اين گذشته‌ي پرفراز و نشيب براي پسرم «خاني» بي‌بهره هم نباشد تا شايد از سرد و گرمي و خوشي و ناخوشي زندگي من تجربه‌اي آموخته يا حداقل به اين قناعت دست يابد كه خوشي‌هاي روزگار هرچند خوش، پايدار نيست و ناخوشي‌هاي زندگي نيز هر قدر ناخوش، ديرزماني نخواهد پاييد.
به همين خاطر داستان زندگي خود را براي او مي‌نويسم. اگر چه ممكن است بسيار پراكنده بنمايد اما بر اين باورم كه حاوي نكات چندي نيز هست كه تجربه‌اي براي او و آينده‌ي پيش رويش باشد. اگر دوستان نيز آن را بخوانند حداقل‌دقايقي از مطالعه‌ي آن حظ خواهند برد. داستان زندگي من، بازگويي خاطراتي چند براي فرزندم است كه بدون تكلف نگاشته شده و نمي‌خواهم بگويند اين مطلب، ادبي نيست و آن يك، غير علمي است، نبايد اين خاطره را تعريف مي‌كرد و آن يك را به گونه‌اي ديگر مي‌نگاشت يا از اين واژه‌ي عربي يا آن كلمه‌ي فارسي در نگارش خود استفاده كرده است. راستش را بخواهيد آن را به گونه‌اي كاملاً خودماني و به دور از آرايه‌هاي ادبي و دستوري نوشته‌ام و اصلاً هدفم خلق يك اثر ادبي نبوده است. آنچه توانائي‌هاي ادبي را براي خلق يا ترجمه‌ي يك اثر مي‌بايست، در كتاب «شرفنامه» به كار بسته‌ام و اينجا را مكان مناسبي براي اينگونه تكلفات و تقيدات ادبي نمي‌بينم. اكنون كه سرگذشت خود را مي‌نويسم شصت و سه سال خورشيدي از زندگيم گذشته و به مرز شصت و چهار نزديك شده‌ام. هنگامي كه از بلنداي حيات كهولت شصت و چند ساله به پائين مي‌نگرم در مي‌يابم اقتضاي ايام كهولت، بسياري از خاطراتم را به ورطه‌ي فراموشي در فروفكنده و همچنانكه چشمانم ديگر بدون عينك نمي‌بينند، چشم ذهنم نيز از توان افتاده است. افسوس كه عينكي براي آن سراغ ندارم. برايم كاملاً روشن است كه از هزار و يك خاطره و رويداد، حتي صد سرگذشت را نيز كاملاً به ياد نمي‌آورم. خاطرات من «مشتي است از نمونه‌ي خروار» يا همچنانكه كردها مي‌گويند « ذره‌اي است از يك مشت » (هه شتيك له مشتيك ضرب­المثل معادل «مشت نمونه‌ي خروار» است.)
دوران كودكي من در منطقه‌ي «مكريان» رسم بود كه روز عيد فطر پس از برگزاري خطبه و نماز نمازگزاران پس از طلب حلاليت و روبوسي، در مجلس نشسته و صبحانه­ي عيد را با يكديگر صرف كنند.
پس از پايان نماز عيد از منزل هر يك از اهالي، صبحانه‌ي روز عيد، با تشريفات خاص به مسجد آورده مي‌شد. براي ثروتمندان پلو و زرد آلوخشكه يا آبگوشت و براي فقرا هم رشته پلو يا غذاي ساده مي‌آوردند. پس از آن تمام غذاها را كنار يكديگر بر سفره گذارده و ثروتمند و فقير، بدون توجه به نوع و كيفيت، از آن اطعمه‌ي گوناگون تناول مي‌كردند. خادم مسجد نيز قابلمه‌ي خود را مي‌آورد و غذاهاي مانده را كه به نوعي عيدي او هم بود در قابلمه مي‌ريخت كه آن را اصطلاحاً «چيشتي مجيور» مي‌گفتند (معناي تحت اللفظي اين واژه «غذاي خادم» است) معجوني عجيب و غريب بود. درون قابلمه، برنج به رشته چسپيده، كشمش لهيده و تكه­هاي استخوان در گوشه و كنار ديده مي‌شد. فكر مي‌كنم داستان زندگي من هم پس از شصت و چند سال، حكايت همين«چيشتي مجيور» است.
نه زمان وقوع رويدادها را به خاطر مي‌آورم و نه توان ترتيب پيشامدها را به لحاظ تاريخي دارم. همه‌ي آنچه بر من و دوستانم گذشته را مي‌توانم با عناويني چون« قانگه لاشك بادبرگ» «بابرده­له بر براد رفته» و «بوت بريم» وصف كنم، اما تصور مي‌كنم «چيشتي مجيور» مناسب‌ترين واژه است.
مي‌خواهم يكبار هم كه شده چيزي در مورد خودم به صورت كلي بگويم. در مورد شاعران قديم و جديد بسيار خوانده‌ام و بسيار هم شنيده‌ام. به نظر خودم در شرق، يعني در ميان فارس و عرب و كرد من مانند يك شاعر- شايد وضعيتم از همه بهتر باشد. در كتاب‌ها خوانده‌ام كه فلان شاعر در مدح فلان خليفه، قصيده‌اي سروده و بعضاً هزار و صد هزار سكه هم پاداش گرفته‌است. اما حال شاعر چگونه بوده است؟ فكر كنيد صد شاعر، هركدام چندين شب متوالي، زندگي را بر خود حرام و قصيده‌اي مملو از دروغ‌هاي بزرگ به اندازه‌ي قد و بالاي جناب خليفه يا حضرت والا سروده‌اند. پرسيده‌اند:
-امروز خليفه يا شاه سرحال است؟ تند مزاج نيست؟ مي‌شود به پابوسشان رفت؟
-بله بفرمائيد . شعرتان را بخوانيد.
شاه و خليفه هم از الاغ، الاغتردر ميان تمام اشعار، يكي را انتخاب و شاعر آن را خلعت مي‌كنند. سر آن ديگران نيز بي‌كلاه مي‌ماند. «نظامي » كه خداوند شعر بوده به حاكم وقت مي‌‌گويد:« من سگ درگاه توأم. چشم به تكه­استخواني دارم كه از جانب تو، سوي من مي‌آيد». «فردوسي» شاهنامه­سرا در برابر «محمود غزنوي» چنان از گدائي خود ناله مي‌كند كه هنوز هم پس از هزار سال دل انسان را به درد مي‌آورد.
بسياري از شعراي بزرگ زندگاني را با فقر به سر آورده‌اند. آنهايي كه من خود ديده‌ام و از خودم نيز شاعرتر بوده‌اند مانند «ملا مارف كوكه‌يي» قصيده‌اي صد بيتي براي يك بازرگان سرود كه مقام او را به عرش مي‌رساند اما سهم او تنها نيم كيلو گوشت به بهاي دو تومان بود كه از جانب آن جناب برايش فرستاده شد.
من هم كه تازه شعر سرودن آغاز كرده بودم فكر مي‌كردم بايد براي بازرگانان بيتي بگويم. چند شعري در مدح «احمد آقا حاجي بايز آقا» سرودم. جايزه‌ام همين بود كه مي‌گفت: «اون خره خوب شعري گفته».
اين جمله براي من درس عبرتي شد تا ديگر هرگز براي جايزه و خلعت، نه شعري بگويم و نه نظمي بسرايم و تنها و تنها براي عشق خود بگويم. عاشق آزادي كردستان بودم و هر چيزي كه به نظرم مي‌آمد در خدمت آزادي ملتم است الهام بخش شعر و سروده‌هايم بود خواه استالين و خواه روسيه. همه‌ي آنچه در زمان خود سروده‌ام و در وصف هر كس كه گفته‌ام، براي من رمز آزدي كردستان بوده اند و هرگز چشم به راه اخذ وجهي به عنوان جايزه‌اي مدح اين و آن نبوده­‌ام. براي خود و عشق خود مي‌سروده‌ام و اشعارم هديه‌اي براي ملت كرد بوده است.
يادم مي‌آيد يك بار در مجلسي، قطعه شعري خواندم، قاضي محمد احسنتي گفت و امر كرد صد تومان به من ببخشند. در همان مجلس گفتم: «آن صد تومان را براي خريد دفتر و قلم جهت براي دانش‌آموزان كم بضاعت هزينه كنيد.» حتي هنگامي كه «ئاله كوك» در «روابط فرهنگي ايران و روس» چاپ شد گفتند: «چهار هزار تومان حق تأليف داريد.» هر چند حق خودم و گدائي هم نبود، اما نخواستم. دوران دربدري در عراق نيز با عرق جبين و كد يمين، امرار معاش مي‌كردم و اشعارم را به آزادي كردستان پيشكش مي‌كردم. همين امر، هم محبوبيتي ويژه نزد مردم به من بخشيده بود و هم در سرودن اشعار، مرا رها مي‌گذاشت تا در بند تقليد هيچ چيز و هيچ كس نباشم. هرگز با شعر گدايي نكردم اما اگر قرض يا كمكي از كسي خواستم مضايقه نمي‌كرد و با طيب خاطر مي‌پذيرفت.
بسياري كسان بودند كه به لحاظ سياسي، مرا دوست نداشتند و بسيار هم هتاكي و توهين كرده‌اند. اما هرگز به خود اجازه ندادند بگويند شاعري گدا مسلك و گردن كج است. هميشه با سربلندي زندگي كرده‌ام. بسياري اوقات اگر ديده‌ام كسي از من رنجشي پيدا كرده است پيش خود گفته‌ام اگر چيزي به من داده پس بگيرد. روشن است اگر توانسته‌ام ديوان شعر خود را با مساعدت «بارزاني» چاپ كنم و از قِبَل فروش آن، پولي فرا چنگ آورم، «بارزاني» را بزرگ خود دانسته به خدمتگزاري او افتخار نموده‌ام و از اين كه ياريم كند شرمي نداشته و ندارم زيرا اواز نگاه من، مردي بوده است كه در تمام دنيا همتاي او را كمتر مي‌توان يافت. يكبار «حافظ مصطفي قاضي» و دوست «رشيد عارف سقا» ميليونر كرد گفت: «كاك رشيد رباعيات خيام ترا كه به زبان كردي ترجمه كرده‌اي ديده است. مي‌گويد با هزينه‌ي شخصي آن را چاپ مي‌كند. فرصت مناسبي است اجازه بده آن را چاپ كنيم». گفتم : «حاضر نيستم نام مام رشيد عارف روي كتاب من باشد و بگويد كتاب با كمك او چاپ شده است. اين افتخار را به او نخواهم بخشيد».
در كسب و كار نيز فراز و نشيب بسياري ديده‌ام گاهي نان شب نداشتم اما نا اميد نشدم از كار خسته نشدم هميشه توانسته‌ام جايي براي خود باز كنم و اندوخته‌اي فراچنگ آورم اما بسياري اوقات نيز با درد فقر و گرسنگي سوخته‌ام و ساخته‌ام.
آنچه مي‌دانم و ياد گرفته‌ام و اديب فرهيخته‌ام مي‌نمايد در سايه‌ي تلاش و مساعي و شب زنده‌داري به دست آورده‌ام . اوايل، از مطالعه و يادگيري طولاني مدت خسته مي‌شدم اما انسان هنگامي كه بر مسأله‌اي پاي مي‌فشارد و دست بردار نيست، آن مسأله بتدريج ملكه‌اش شده و به ضرورت حيات او متحول مي‌شود. مطالعه و كسب معلومات، درست مانند دوران نمو و بالندگي انسان است به اين معنا كه انسان چون نمي‌داند دوران كودكي، نوجواني و جواني را چگونه به دروان كهولت مي‌رساند در مطالعه و كسب علم نيز مي‌داند هر آنچه ذره ذره مي‌اندوزد تدريجاً به دريايي از دانش تبديل مي‌شود و شخص علو تدريجي آن را در نمي‌يابد.
بسياري اوقات كتابي را كامل خوانده‌ام اما پس از مدتي، حتي نام نويسنده‌اش را هم از ياد برده­ام شگفت آنكه وقتي از آن كتاب يا از محتواي آن سخن به ميان آمده مطالب را مجدداً به خاطر آورده‌ام گويا مغز انبار بسيار بزرگي است كه همه چيز در آن انبار مي‌شود و به وقت مقتضي، موجودي خود را رو مي‌كند. كتاب دوست واقعي و بي‌منت انسان است كه داستان‌هاي كهن و نو را برايت باز گو مي‌كند پرسش‌هايت را پاسخ مي‌دهد و منتي هم سرت نمي‌نهد.
از زندگي پرفراز و نشيب خود چنين آموخته‌ام كه از هزار دوست و يار صميمي، در هنگام بروز مشكل و دردسر، حتي يكي هم به دادت نخواهد رسيد. نبايد انتظار داشته باشي كه در روز مبادا كسي فريادرست باشد. نبايد هم از دوستي آنها بگذري چون واقعاً تنها نمي‌ماني و انسان نيز تنها نمي‌تواند زندگي كند. شايد هم شانس بياوري و در تمام دوران حيات، دو يا سه دوست خوب پيدا كني كه يار غار و دوست دوران خوشي و ناخوشي باشند آنگاه بخت يارت خواهد بود.
ايامي كه در بغداد بودم و در اوج فقر و فاقه زندگي مي‌كردم، بودند كساني كه گاهگاه نزدم آمده و پيشنهاد كمك مالي مي‌كردند. من نيز ضمن رد پيشنهاد آنها مي‌گفتم: «تنها برايم كاري دست و پا كنيد.» ايشان نيز متأسفانه با سوء استفاده از سخنان من نزد دوستان مي‌گفتند: «آدم كله شقي است پول مي‌دهيم قبول نمي‌كند».
هنگامي كه دوباره «بارزاني» را ملاقات و نزد او احترام و عزتي يافتم، همان كساني كه مدعي بودند مي‌خواهند يا خواسته‌اند كمكي كنند و من نپذيرفته‌ام باز هم كم آوردند. از چند نفري پرسيدم : « فلاني چند ديناري لازم دارم.» باز هم كم آوردند. از چند نفري پرسيدم:« فلاني چند ديناري لازم دارم. دم دستت هست؟» يا «مي‌تواني فلان چيز را برايم بخري؟» و آنگاه هزار بهانه و سوگند كه «دستم تنگ است و از اين حرف­ها .... .»
يكبار در «توپزاوه­ي «كويه» بارزاني گفت : « عمر دبابه مي‌گويد هه‌ژار پيش از اين، چيزي نمي‌خواست، اكنون قلم و لباس مي‌خواهد. جريان چيست؟» گفتم: «آقا پيش همه‌مي‌گفت اگر هه‌ژار قبول كند او را شريك مال خود مي‌كنم چون مي‌دانست كه چيزي نمي خواهم. الآن كه وضعم بد نيست مي­خواهم صداقتش را امتحان ‌كنم نه قلم6 مي‌خواهم نه لباس، فقط مي‌خواهم دروغ­هايش ثابت شوند.»
بسياري بودند كه براي چند ساعت هم كه شده تظاهر به دوستي كردند تا پول ميزشان را حساب كنم يا در سفر و تاكسي، مخارج آنها را بپردازم. خيلي وقت‌ها براي امتحان كردن هم كه شده گفته‌ام: «مخارج امروز با تو». رفتن همان و ديگر نيامدن همان.
خلاصه بسياي مرا ساده پنداشته و خواسته‌اند به خرج من زندگي كنند،آنگاه به سادگي و خوش باوريم بخندند. واقعيت هم آن است كه من بسيار ساده و صاف دل و خيلي هم زود باور بودم. اما مي دانم كه تنها سادگي و صداقت، انسان را نجات مي‌دهد و اگر حرمتي نزد كرد و عرب دارم به خاطر همين سادگي‌هاست.
جمله‌ي زيبايي به يادم آمد كه نمي‌دانم چه كسي گفته است: «انسان بايد دوبار به دنيا بيايد يكبار براي تجربه‌اندوزي و يك بار براي به كار بردن تجربه‌ها.» زندگي هم كه يك بار است و بس.
تجربه هاي تلخ فراوان از مردماني ديده‌ام كه در لباس دوستي، نارفيقي كرده‌اند، گرگهاي گوسفند پوستين بسياري ديده‌ام كه بر من ستم كردند و به سادگيم، پوزخندها زده‌اند. هرگز نخواسته‌ام مانند اين نارفيقان نااهل، به خدعه و فريب روي آورم. خداوند هميشه پاداش راستيم را به راستي داد. اي كاش زيركتر از آن بودم كه ديگران با زبان خوش فريبم دهند و از من سوءاستفاده كنند اما افسوس! پس از هزاران تجربه‌ي تلخ، پشيماني را چه سود؟
مي‌گويند: «نه آنقدر تلخ باش كه تفت كنند نه آنقدر شيرين كه قورتت دهند». سعدي هم مي‌گويد : «چوپاني پسرش را پند مي‌داد: پسر خوبي باش اما نه آنقدر خوب كه طعمه‌ي گرگ شوي».
متأسفانه بسياري اوقات، طعمه‌ي گرگ‌ها شدم. دوست دارم تو پسرم، خوش‌باور و صاف­دل نباشي. دوستانت را امتحان كني. همچنانكه آنها از تو انتظار دارند تو هم ببين آيا آنها حاضرند از خود، برايت مايه بگذارند يا تنها مي‌خواهند از آب گل‌آلود سادگي­ها ماهي بگيرند؟
به فكر مال دنيا باش و از اندوختن ثروت خسته نشو اما نه به بهاي فروختن آبرو. وقتي پول و ثروت داشته باشي حرمت هم داري اما بدون ثروت و در فقر و فاقه، كسي سراغي از تو نخواهد گرفت. باز هم مي‌گويم، در تمام زندگي آبرو و شرفت را به هر قيمت نگاه دار. هر زمان ديدي كار به آبرو ريزي و فروختن ناموس ملي رسيد از كاري كه داري دست بكش و به سراغ كار ديگري برو هر چند درآمد كمتري داشته باشد.
از كاهلي و تنبلي بپرهيز و خام نباش. تنبلي و تن‌پروري يعني نداري و بي‌آبرويي و سر در برابر نامردان فرود آوردن. اين را بدان هر گاه افتادي و براي دست‌يابي به هدفت، ناگريز از التماس به كسي شدي، ديگر همه چيز تمام شده است. به همين خاطر معناي اين دعا كه «خدايا محتاج دست نامردم نكن» يعني « محتاج دست هيچ كسم نكن، است.»
هنگامي كه تازه به عراق رفته بودم مي‌ديدم كساني كه دورادور، عاشق نام و آوازه‌ام بودند وقتي با تقاضاي دادن يا پيدا كردن شغل و كار از سوي من مواجه شدند در نهايت نامردي تنهايم ‌گذاشتند در حالي كه در مجالس خود در وصف شعر و هنر من، مبالغه­ها مي‌كردند.
هرگز خود را با نام پدر و نياكان خود، به ديگران معرفي نكن. كوشش كن مردم بگويند فلاني، پدر آن پسر است. به خودت متكي باش. روي پاي خودت بايست. هرگاه كسي هم به ياريت شتافت و از خود مايه گذاشت، بسيار سعادتمند خواهي بود. زماني در دوران جواني پيرمردي فارس زبان خطاب به من گفت: « هر كسي را ديدي تصور كن دشمنت است و مي‌خواهد زياني برساند. اگر خدا كمك كرد و اينگونه نبود و به خوبي با تو تا كرد يا هيچ آزاري نرساند خود را خوشبخت و سعادتند بدان». افسوس كه در دوران كهولت و ناتوني پندآموز اين گفتار نغز شدم.
هر كس را به عنوان دوست انتخاب كردي، به سادگي خودت را تسليم او نكن. هميشه آماده باش و گوش به زنگ و هوشيار. اگر واقعاً دوستدار تو بود دوستش داشته باش اما اگر ديدي انسان درستي نيست با زبان خوش با او سخن بگو اما مراقب جيب و دهانت باش. دوستان ظاهري را به تندي از خود نران شايد سبب آزارت شوند اما كم‌كم خود را از آنها دور كن و كاري نكن كه از در دشمني درآيند. هزار دوست كم و يك دشمن زياد است.
تا هنگامي كه زحمت بكشي و تنبلي نكني همه تو را دوست دارند و خود نيز با سربلندي، زندگي خواهي كرد. روزها هر قدر بلند و مشقت‌بار باشند شب‌ها فرصت مناسبي براي آساييدن فراهم مي‌آيد. كار براي تأمين معاش هرگز ذلت بار نيست. اگر نتوانستي وزير شوي كارگري و باركشي عيب نيست، مهم بيكار نبودن و بيكار نماندن است. اگر مشغول كاري هستي كه مخارج زندگيت را تأمين مي‌كند تا زماني كه كار بهتري پيدا نكرده‌اي، شغل اول خود را رها نكن. نبايد هرگز بيكار بماني چرا كه حتي دو روز تنبلي هم، انسان را تنبل و تن‌پرور مي‌كند، پشت انسان را از كاركردن سرد و اوقات او را تلخ و طولاني مي‌كند.
نه خسيس باش نه بسيار گشاده دست. پدرم مي‌گفت: «ثروتمند خسيس و ندار سخي را پدر بايد عاقل كند.» اگر دارا هستي ببخش اما به اندازه. فرداي روز را پيش چشم بياور، دنيا بي‌اعتبار است، اگر بتواني پس اندازي براي فردا‌ها و دوران نداري داشته باشي محتاج نخواهي بود. در هنگام نداري و فقر از كار كساني كه ثروتمند و گشاده‌دست هستند تقليد نكن.
پندهاي كوچك من، بسيار زياد شدند. كتاب خوب را زياد بخوان و به ويژه فراموش نكن كه ادبيات و سرگذشت پيشينيان، گنجينه‌هاي ارزشمندي در باب تمام موضوعات به شمار مي‌آيند. مي‌تواني برنامه‌ي زندگي آبرومندانه را از ايشان بياموزي و به كار ببندي. در دوران طفوليت، «گلستان سعدي» مي‌خوانديم. پدرم مي‌گفت: « مي‌گويند گلستان را در مدت هفت سال مي‌خوانند اما پس از هفتاد سال مي‌آموزند.» شايد بگوئي: « اگر به هفتاد سالگي نرسيدم ديگر به چكارم مي‌آيد؟ » به راستي سعدي سخني براي نگفتن باقي نگذاشته است. بخشش و سخاوت دو گونه است: « هرگاه دست فقير و تنگدستي را بگيري، يتيمي را بپوشاني و بيوه‌ي صاحب يتيمي را ياري رساني بخششت مردانه است اما اگر بادهوايي، مثلاً در يك ميهماني زياد شاباش كني يا در يك رستوران، انعامي فراتر از حد معمولي به پيش خدمت بدهي اين كار، نه بخشش كه حماقت است. يكبار با «سيد ابراهيم آزاده» در تبريز موهايمان را كوتاه كرديم. سيد ابراهيم به جاي دو تومان كه دستمزد دلاكي بود، پنج تومان داد.
-چرا زياد دادي؟
- آخر دو تومان كم بود.
- يعني فردا صبح عكسي از جنابعالي در روزنامه چاپ مي‌كنند و تيتر مي­زنند: يك كرد كه نامش را هم نمي‌دانيم انعام بيشتري داد؟
در «ترغه» خنجري داشتم كه به نظر خودم بسيار ارزشمند بود. گفتم آن را به «كاك رحمان حاجي بايز آقا» پيشكش كنم. خنجر را نزد او بردم. حتي حاضر نشد آن را از من بگيرد. به پيشكار خود گفت: «آن را تحويل بگير و به كمر خود ببند». خيلي دلم به حال خودم سوخت و قول دادم ديگر از اين غلط‌ها نكنم. فقير و ندار نمي‌توانند شانه به شانه‌ي ثروتمندان حركت كنند. آن خنجر اگر چه نزد من بسيار ارزشمند بود اما «حاجي بايز» آن را تنها شايسته‌ي نوكر خود دانست.
براي صرف غذا كسي را به ميهماني سفره­ات دعوت كن كه سپاسگزار پذيراييت باشد. كساني كه نوكرانشان از تو سيرتر و سفره‌هايشان هميشه از سفره‌هاي تو رنگين‌تر است دعوت نكن يعني « اگر مرغي براي تخم‌گذاشتن اداي غاز در نياور ».
دنيا مملو از انسانهاي حقه‌باز و فريبكاري است كه نان خود را از ساده دلي ديگران تأمين مي‌كنند. آدم‌هايي هستند هم شكل تو- شايد هم از توجوانتر و آراسته‌تر- كه با عباي بلند و عمامه‌ي بزرگ و تسبيح و سجاده و با وعده‌ي بهشت، مردم را مي­فريبند يا فلان افندي عينك به چشم، با تظاهر به سواد و معلومات، هيبت خود را به رخ اين و آن مي‌كشد و با فريب جماعتي ساده دل و بي‌تجربه مي‌گويد: « بياييد حزبي تأسيس كرده‌ام، اين كار را مي‌كنم و . . . .». در اين موارد بسيار مراقب خود باش. تصور كن انساني كه مدعي شيخ بودن است ريشش را بتراشد، شورتي به پا كند، پاي بي‌كفش را ه برود يا «چخوف گفتني»، در حمام لخت شود چه ميموني از آب در خواهد آمد؟ مي‌تواني بگوئي: « تو چيزي بده تا من ترا به بهشت ببرم؟ چون وعده‌ي هر دوي ما حواله‌‌ي بعد مردنه. يا مردك سياسي صاحب حزب! اگر تو در سنگر، كنار من باشي قبول، اما خدا را خوش نمي‌آيد كه تو در خوشي زندگي كني و من هم در راه تو كشته شوم . . . »
يكبار در شعري (كه چاپ هم نشده است) گفته‌ام: هرگز انتر مردي نشو كه تو برقصي و پلوش را به او بدهند (هه‌رگيز مه به عه‌نته‌ري پياوي تو هه‌لپه‌ري به‌و بده‌ن پلاوي)
جوان، همه‌ي جوانان، چشمشان به داشتن زن زيباروي است. حق هم دارند چون آرزو و ميل جنسي غالب است و تا همسر زيباتري داشته باشند سرحال‌تر و شاداب‌تر هستند. اما بايد اين را بداني كه زيبايي زن، تنها دو ماه و حداكثر شش ماه يا يكسال و نه بيشتر است. پس از آن تو نيازمند اقوام و خويشاوندان دلسوز هستي. همسرت بايد كسي باشد كه در خوشي و نا خوشي، همراهت باشد و به همسري تو افتخار كند. فرزند هم كه به دنيا بيايد ديگر محبت و عشق از همسر به فرزند منتقل مي‌شود و دوستي مشترك از اين پس، در علاقه‌ي مشترك به فرزندان جستجو خواهد شد. . .اگر مرد نيت ازدواج كرد بايد همسري اختيار كند كه به لحاظ شأن اجتماعي از او سرتر نباشد چون اگر زني خود را برتر از همسرش دانسته و تصور كند با اين ازدواج موقعيت او افت كرده است زندگي را بر همسر خود تباه خواهد كرد.
با زني ازدواج نكن كه چشمش به ثروت و دارايي تو باشد دنيا فراز و فرود بسيار دارد . اگر روزي سايه‌ي فقر بر سرت سنگيني كند همسرت تو را در كنار خواهد گذارد. زن خوب، رحمت خداوند است چه فقير چه ثروتمند دنيا را برايت بهشت خواهد كرد. زن بد حتي اگر حوري بهشت هم باشد با رفتار ناشايست خود، زندگي را به جهنم تبديل خواهد كرد. عاشق يكي از دختران «شيخ محمد خانقاه» شده بودم. مطلب را از طريق «دختر قاضي» (زن بابام) به پدرم گفتم. پدر گفت: «پسرم اگر به جاي سه زن، با يك زن ازدواج كني بهتر است.» جمله­ي عجيبي بود. روشن­تر برايم گفت: «دختر شيخ، خود را از تو سرتر مي‌داند. بايد يك خدمتكار براي او و يك خدمتكار هم براي خودت اختيار كني. اگر توانستي با يك دختر ساده‌ي روستايي ازدواج كن چون وقتي به شهر مي‌آيد و به واسطه‌ي تو با مدنيت شهري آشنا مي‌شود قدر عافيت را مي‌داند اما دختران شهري، هميشه طالب شرايط بهتر و بالاتر هستند و كمتر قناعت مي‌كنند. من خود زندگي مشترك زنان و مردان شهري و كارمند را ديده‌ام كه از صبح اول وقت تا غروب، دور از يكديگر كار مي‌كنند و فرزندان خود را به بيگانگان مي‌سپارند. اگر همسر مرد در خانه بماند هم براي زندگي، بهتر و هم براي تربيت فرزندان، مناسب­تر خواهد بود.
مرد هنگامي كه بيرون از خانه كار مي‌كند ممكن است با شرايطي مواجه شود كه صاحبكار يا مسئول وي، مشكلاتي براي او ايجاد و اعصاب او را به هم بريزد. اين وضعيت ممكن است او را در خانه نيز همچنان ناآرام و عصباني نگاه دارد. زن نجيب بايد با دلخوشي تمام، همسر خود را آرام كند و تلاش كند در محيط خانه، همسر، ناراحتي و عصبيت را به فراموشي بسپارد نه اينكه او نيز با خلق ناخوش، زندگي و خانه را بر مرد حرام گرداند. مرد نيز در مقابل مشكلات خانه، تربيت فرزندان و ساير مسايل شريك زندگي بايد باتدبير عمل كرده و با دلخوشي دادن به همسر، غم از دل او بزدايد. به هنگام اختلاف در زندگي زناشوئي نيز يكي از طرفين بايد با نرمش بيشتري برخورد كرده و به آرامي با مسأله كنار بيايد چون عصبانيت، دائمي نيست و اندك زماني بعد فروكش خواهد كرد.
كردها مي‌گويند: «زن و خانه» يعني اگر زن نباشد خانه‌اي هم وجود خواهد داشت. كرد مي‌گويد: «مرد گل كار و زن بناست». مرد هر چه كار كند و درآمد داشته باشد اگر همسر خوش سليقه و دلسوز نداشته باشد آباداني به زندگي مشترك رو نخواهد كرد. زني كه براي زندگي خود دل مي‌سوزاندهميشه در تلاش است تا خانه‌ي خود را از هر خانه‌ي ديگري آبادتر و باصفاتر كند. ترس و خست اگر براي مرد نقصي به حساب مي‌آيد براي زن فضيلت است.«علي بن حسين توغراسي»در «لاميه العجم» مي‌گويد: «دختران ترسو و خسيس، همسران خوبي از آب درخواهند آمد».
مرد بايد گشاده دست اما زن بايد خسيس و هميشه در انديشه‌ي اندوختن باشد.
ترس و شجاعت هم دوگونه‌اند: تواگر همواره به دنبال درگيري و نزاع باشي اين ديگر شجاعت نيست، بي‌اخلاقي است. اما اگر كسي آشكارا حقت را ضايع كرد بايد از حق خودت دفاع كني. اگر اين كار را نكني ترسو هستي و دل و جرأت نداري. داستاني در «الاغاني» به اين مضمون هست كه « مردي را براي قصاص به قتلگاه مي‌بردند. يكي از دوستانش پرسيد: چرا اين كار را كردي؟ او پاسخ داد: من بي‌گناه بودم آن مرد بر من ستم روا مي‌داشت. گفتند: نزد خداوند نفرينش كن. ديدم خدا به من گفت: او هم انساني است مانند تو. چرا از خودت دفاع نمي‌كني و حق خود را نمي‌گيري؟ » خلاصه، بي­دليل با ديگران وارد درگيري مشو اما از حق خودت نيز صرف­نظر نكن سعي كن با حمايت قانون و كمك دوستان از خود رفع ستم كني.
هميشه خوش اخلاق و خوش سر و زبان باش. از فحاشي و سخنان ركيك كوچه بازاري پرهيز كن.با زبان و خلق خوش، حتي دشمنان نيز به دوستي روي مي‌آورند. اگر كسي سخني از سر ناراحتي بر تو بست يا تهمتي يا غيبتي كرد نگران نشو. صداقت و راستي، بالاخره پاداش خود را مي‌گيرند و خلافكار، سرانجام شرمسار خواهد شد. صبر و خونسردي در زندگي، دو بنياد اساسي هستند. از نظر من آرامش و خونسردي و عجله نكردن در كارها، نيمي از حيات سعادتمند و بسا بيشتر است. همچنانكه مي‌گويند: «مرد با حوصله، خرگوش را به سادگي شكار مي‌كند». در گفتگو با مردم شرم نكن اما در كلام خود از واژگان زيبا و ادبي استفاده كن.
اگر از كسي تقاضاي كار كردي بايد با خونسردي و ادب تمام رفتار كني. هرگاه به مرادت رسيدي شكرگزار باش اما اگر كاري برايت انجام نشد نبايد از آن شخص به بدي ياد كني. «مار هم با زبان خوش از سوراخ بيرون مي‌آيد». هيچگاه فريب زبان خوش افراد و كلماتي چون «فدايت شوم»، «در خدمت هستم»، . . . را نخورو تنها به عمل و كردار افراد بنگر. من از قِبَل اين گونه تعارفات كلامي، بسيار متضرر شده‌ام. با برادران و خويشاوندان خود تا مي‌تواني مهربان باش. آنها از خون خود تو هستند هيچگاه به خاطر مال دنيا دچار اختلاف و تفرقه نشويد. برادري من و «صادق» و «عبدالله» به همراه «زينب» خواهرم بسيار گرم و صميمي بوده است اما فراموش نكن كه همه‌ي خواهري­ها و برادري­ها اينگونه نيست. بسياري از برادران، از دشمن نيز بدترند.
اما يك نكته كه دوباره به آن مي‌پردازم مسأله‌ي دوستي‌هاست. بسياري دوستان، از برادر، بهتر و دلسوزترند اما بهترين دوستان، پس از كتاب، هرگاه چيزي بخواهي تنها جيب خودت است كه بدون منت در اختيارت خواهد گذارد.
زياد كار كن و بسيار خود را خسته كن. بگذار تنها رهين منت جيب خود باشي. اگر بتواني از دسترنج خود، زندگي مناسبي بسازي دوست و فاميل بيشتري هم داري. كرد مي‌گويد: «تا دود از دودكش آشپزخانه پيدا است دوستي ما همچنان پابرجاست.» تا جواني و مي‌تواني، از تلاش دست برندار. روزگار پيري را از ياد مبر و فقر را نيز فراموش نكن. اگر فقير باشي هيچكس تو را نخواهد شناخت. براي ايام نداري، هميشه پيشه­اي را بلد باش حتي اگر پينه دوزي باشد. مي‌گويند: «گرسنگي دور خانه‌ي صنعتكار مي‌گردد اما جرأت ندارد وارد شود».
همچنانكه گفتم بسياري از اين پند‌ها اضافي هستند. زياد كتاب خواندن دانسته‌هاي گرانبهايي در اختيارت خواهد گذارد اما بزرگترين معلم و آموزگار انسان، همان تجربه‌است. اميدوارم مردي شوي كه بسيار سربلند وشرافتمند زندگي مي‌كند. به انسانهاي نيازمند ياري برساني و به خوبي از مادر پيرت مراقبت كني.
اكنون ديگر اين خودت و اين هم «چيشتي مجيور». شايد درس‌هايي چند از سرگذشت زندگيم كه سفري دور و دراز و پرفراز و نشيب و خونين و غمبار بوده است بياموزي و از خواندن برخي مطالب آن لذت برده و براي همسر و فرزندانت بخواني. تصور هم نكني كه تمام سرگذشت من، همان است كه در اين كتاب آمده است. بسياري را ننوشته‌ام و بسياري ديگر را نيز كلاً از ياد برده‌ام اما مشت، نمونه‌‌ي خروار است. قطره‌اي از دريا كه بسيار شگفت‌انگيز مي‌نمايد و براي تو تعجب آور خواهد بود كه چگونه يك مرد، سي‌سال در آوارگي زندگي كرده و دردهاي بسياري را پشت سر گذارده و اكنون نيز در آوارگي و در شهر «كرج» چونان انسان تنهايي در يك جزيره، بيكس و تنها، دوران كهولت را پشت سر مي‌گذارد و پس از شصت و چهار سال، نمي‌داند چه هنگام، فرشته‌ي مرگ بر بالينش خواهد آمد . . .
پروردگارا به اميد تو
يادم نمي‌آيد نخستين بار، چه هنگام به دنيا آمدم، اما چنانكه تعريف مي‌كنند و پدرم در خاطرات خودنوشته بود، روز ششم شعبان 1339 هجري قمري، اوايل بامداد كه يك روز باراني بود به دنيا آمدم و اي كاش هرگز به دنيا نمي‌آمدم. . . . پدر و مادرم بسيار خوشحال از اينكه خداوند پسري به آنها ارزاني داشته است. قابله، ناف پسر را بريد و دستمزد خود را از پدر گرفت. روز هفتم، زماني مناسب براي نام يكي يك دانه است. پدر هنگامي كه مژده‌ي تولد پسر را داده‌اند در حال مطالعه‌ي كتابي جالب بوده است: «پس نام نويسنده‌ي اين كتاب را براي پسرم انتخاب مي‌كنم». . . نويسنده‌ي كتاب «عبدالرحمن سيوطي» مورخ و شاعر معروف بوده است.
پيامبر فرموده است: « بهترين نام‌ها عبدالله و عبدالرحمن است. » حالا اجازه دهيد اين نوزاد در حال گريه‌و زاري و شير خوردن را تنها گذاشته و سري به شجره­ي خانوادگي بزنيم:
پدر، آخوندي است كه در روز به دنيا آمدن پسر، چهل و هشت بهار از زندگيش گذشته است، اما چگونه زندگي كرده است: پدر و مادر او نيز آخوند و آخوند زاده بودند. پس از به دنيا آمدن پدرم مقداري زمين و ملك در روستاي « شرفكند » داشته‌اند اما به فقر و فاقه افتاده‌اند. پدر پس از مدتي مرده و پسر ارشد كه « محمد » نام داشته و كمي هم «بور» بوده است به «حمه بور» معروف شده است. در آغوش مادري بيوه و ندار بزرگ شده و هم نزد او مدتي درس خوانده است. در سن چهارده سالگي، مادرش او را جهت آموختن فقه به مسجد مي‌فرستد. از پدرم شنيدم كه مي‌گفت:« وقتي مادرم مي‌گفت بروم فقه بخوانم بسيار غمگين و افسرده بودم. » گفت: «در دل، چه داري؟» گفتم: «مادر اي كاش شلوار تازه‌اي داشتم. اين شلوار پاره است. » گفت: « پسرم هزينه‌ي خريد يك شلوار دو قران است. به خدا سوگند حتي چهار شاهي هم ندارم. برو براي خودت مرد شو و پول پيدا كن. »
در دوران فقاهت به مقام «مستعد» رسيده اما اجازه نگرفته است. دائيش كه «مولاناصادق» خليفه‌ي «شيخ برهان » بوده او را خدمتكار خود كرده است. «مولانا» نائب و وكيل «شيخ» و ناظر املاك شيخ بوده و به دلسوزي و فعاليت، شهره‌ي خاص و عام بوده است.
«پل قره قشلاق» «جاده بسري»، «پل قلاتاسيان» همه توسط «مولانا» ساخته شده است.
در سال گراني( 1336 هجري قمري) مردم فقير منطقه‌ي سردشت را اطعام و آنها را از گرسنگي و مرگ در امان داشته است. «مولانا» يكبار از «شيخ » رنجيده و به همراه پدرم رو به سوي شهر «وان» در سرزمين تركان نهاده و در مسجدي سكني گزيده است. در حياط مسجد، درخت توتي بوده است كه اين دو با نان و آب توت سد جوع كرده‌اند. «مولانا» خواهر زاده‌ي خود را به بازار مي‌فرستد تا كار و كاسبي فراگيرد.
مي‌گفت: «در بازار «وان» با يك ارمني آشنا شدم. يك روز گفت: صد ليره مي‌دهم با آن كسب و كار كن، سود نصف به نصف. گفتم : اجازه بده با دائيم مشورت كنم. دايي گفت: گويا ايمانتان به هم نزديك است. مشكلي نيست.»
«محمد» بتدريج به قاچاق فروشي رو ‌آورد و ميان ايران و روس و عثماني، اسلحه و فرش و جواهرات مبادله مي‌كرد. طولي نكشيد كه دايي، ثروتمند شد و در روستايي به نام «خورخوره» حانقاهي بيناد نهاد و چند باغچه و زمين نيز در اطراف «وان» خريد. مي‌گفت: «روزي چند نفر مسلح جلو راهم را گرفتند و مرا به روستايي بردند. مالك آبادي مسلمان و بيشتر رعايا «ارمني» بودند. «خوان» گفت: با كشيش ده بحث كن اگر موفق شدي مالت آزاد اما اگر توفيقي به دست نياوري همه‌ي مالت متعلق به ما خواهد بود. با خود گفتم: خدايا كشيش آنقدر دانا نباشد كه از پس او بر نيايم؟ مجلس آماده و بحث شروع شد:
-اگر عزيزي از ما با اسلحه‌اي كشته شود ديگر چشم ديدن آن اسلحه را نداريم اما صليبي كه مسيح با آن به دار آويخته شد نزد شما مقدس است كه در برابر آن به خاك مي‌افتد و طلب مغفرت مي‌كنيد.
- مثل اينكه آدم ناداني هستي. صليب به شكل آدم است. به همين خاطر به آن احترام مي‌گذاريم. نگاه كن (كشيش دراز روي زمين افتاد و خود را به شكل صليب درآورد.)
- راست مي‌گوئي جناب كشيش اما زنان هم به شكل صليب هستند چرا با آنها همخوابه مي‌شويد؟
حضار از اين جواب خنده سر دادند و كشيش هم ساكت شد. مالم را پس گرفتم.
يكبار ديگر نيز مالم را غارت كردند، اما هنگامي كه خواستند بروند، گفتم: من خواهر زاده‌ي شيخ «خورخوره» هستم. مالم را باز پس خواهم گرفت. به محض شيندن نام «شيخ» ، مالم را پس دادند. «محمد» پيش از آنكه آواره شود همسري اختيار كرد كه نامش «آمنه» بود. آن زن نيز در آوارگي شريك زندگيش بوده و در همان دوران، دختري برايش آورده است.
پس از هفت سال زندگي در آوارگي، شيخ در پي مولانا فرستاد و دوباره او را نزد خود برده. از آن پس «حمه بور» كه اكنون «ملا محمد بور» نام دارد. دست همسر و فرزند خود را گرفته و از «شرفكند» به «مهاباد» مهاجرت مي­كند. در اين ميان هنگامي كه هنوز «طلبه » بوده است مادرش چشم از جهان فرو مي­بندد. يك روستايي به شهر آمده با تمام اسباب و وسايل روستايي، به دنبال خانه‌اي در مهاباد مي‌گردد. «حاج سيد مصطفي كوليجي» (پدرش سيد محي‌الدين شينه و جد سيد عبدالله كوليجي) يك كاهداني در اختيار ملا مي‌گذارد كه آن را براي زندگي آماده و اجاره­ا‌ي هم نپردازد.
پدرم مي‌گفت: «آمنه» آنقدر به اين خانه دلبسته بود و آن را خوش مي‌داشت كه هيچ پادشاهي اينگونه به تاج و تخت دل خوش نبود. . . . نبايد اين را هم از ياد برد كه «مولانا» به خواهرزاده‌ي خود گفته است: «حمه بور» پس از پايان دوران طلبگي به «ملا محمد بور» تغيير نام داده و پس از سفر مكه نيز «حاج ملا محمد بور» شده است.
ملا در شهر كار و كاسبي آغاز مي‌كند و در مدتي كوتاه خانه‌اي خريده و سر و ساماني مي­گيرد. در جنگ جهاني اول كه روس‌ها مردم مهاباد را قتل عام مي‌كنند مالش به يغما مي‌رود اما از مرگ رهايي مي‌يابد. همسر اول او مي‌ميرد، دخترش نيز در چهاده سالگي با مرگ خود، پدر را داغدار مي‌كند. همسر ديگري اختيار مي‌كند كه دختر «سلمان آقا» يكي از بازرگانان ورشكسته‌ي مهاباد است كه همسر خود را به خاطر بي‌حجابي طلاق داده و فرزندي ندارد.
در كار و كاسبي بسيار فعال و كاردان بوده و پس از تاراج مهاباد توسط روس‌ها، دوباره وارد فعاليت شده و ثروتي به هم زده است. با دختر «حاج سيد محمد امين ساربان» ازدواج كرده كه تنها شانزده سال سن داشته و دختري بسيار زيبا روي بوده است. اگر چه تفاوت سني زن و مرد سي و دو سال بوده است اما چون زر بر سر فولاد نهي نرم شود.
پس از يك سال، خداوند پسري به آنها ارزاني مي‌دارد كه پدر را از اجاق كوري و مادر را از بي‌فرزندي مي‌رهاند: «مال دنيا براي امروز نباشد براي كي باشد؟ براي هفتم پسر قابلمه‌ي چهار قفله‌ي زنجيرداري مي‌خرم و هر كه را مي‌شناسم دعوت مي‌كنم. «ملاطاها» بايد بانگ بر گوش فرزندم بخواند. نام او را «عبدالرحمان» خواهم گذارد.
مي‌گويند كودك بسيار ناآرام و هميشه گرياني بوده‌ام اما همه چيز و همه كس پدر و مادر، بوده‌ام و بس. گويا مادرم پس از نماز هميشه اين دعا را مي‌خوانده است: «خداوندا پسر ديگري به من عطا نكن تا شريك محبت عبدالرحمن نشود».
هنگامي كه به دنيا آمدم اواخر بهار 1300 شمسي بود و در شناسنامه‌ام كه هفت سال پس از تولدم گرفته شده تاريخ تولدم هجدهم تيرماه است.
در پاييز همان سال، لشكر «اسماعيل آقا سمكو» براي جنگ با عجم، مهاباد را اشغال و با ورود «شكاك» به شهر، اهالي را غارت مي‌كنند. گويا «اسماعيل آقا» همچنانكه خواسته است كردها را از شر عجم برهاند خواسته است مال و سامان كردها را هم از تعدي آنها مصون دارد.
حال اگر مردم شهر بعضي اموال خود را در جايي خارج از شهر پنهان كرده‌اند تا از تاراج شكاك مصون بماند، پدرم به اميد آنكه «كاك حمزه» برادر «قرني آقا مامش» دوست نزديك او و مشاور اسماعيل آقا است و اين نسبيت، گزندي متوجه او نخواهد كرد از پنهان كرد اموال خودداري مي‌كند. اما از بد حادثه، برادر، همراه لشكر «اسماعيل آقا» نيست و تمام دارايي پدر، حتي كهنه‌هاي من نيز به يغما مي‌رود. پدر به مادرم مي‌گويد: « نگران مال دنيا نباش همه چيز درست مي‌شود. » و مادرم فرياد مي‌زند: « نگران مال دنيا نيستم اما حتي تكه‌پارچه‌اي ندارم كه دور فرزندم بپيچم.»
ماجراي غارت مهاباد نيز داستاني غريب و شگفت‌انگيز است: زنان را لخت كرده‌اند اما روي برگردانده و گفته‌اند : «خواهر شلوارت را در بياور و خودت بده. من اين كار را نمي‌كنم، خدا را خوش نمي‌آيد. مردان شهر را نيز به بيگاري گرفته‌اند تا اموال غارت شده را برايشان جابجا كنند. «ملا عارف» شاعر در اين باره مي‌گويد:

پيراهن دختران و زنان و بانوان شهر
ئاوال كراسي كيژ و ژن و خانمي وه‌ته‌ن
غارتگران پدر سگ گوزو به تاراج بردند
دايان رنين ئه‌واني سه‌باباني قون ترول
قاضي و ملا و تاجر و اصناف شهر هم
قاضي و مه‌لا و تاجر و ئه‌سنافي خه‌لكي شار
زير كتك به بيگاري برده شدند
گيران به سوغره‌كه وتنه ژيرباري داروكول



شكاك، كردهاي مهاباد را تنها غارت كردند اما ترك زبان­هاي ساكن منطقه را كشتند. يكي از اين تركهاي آذري دوست پدرم بود. او و همسرش به خانه‌ي پدرم پناه آوردند و در امان ماندند. همسر «كربلايي فتح‌الله زنگاني» كه خود كودك شيرخواره داشت به من هم شير داده است. تا اوان جواني هم هرگاه مرا مي‌ديد چون پسر خود گرامي مي‌داشت و اشك شوق مي‌ريخت.
مادر در سن هفده سالگي به بيماري سل مبتلا و مدتي بعد ديده از جهان فرو بست و يگانه فرزند دو ساله‌ي خود را تنها گذاشت. خانمي به نام «شرافت خاتون»، مدتي وظيفه‌ي شير دادن مرا بر عهده گرفت. سپس خانمي ديگر به نام «رقيه خاتون» سرپرستي مرا پذيرفت. تا اينكه پدرم براي چهارمين بار ازدواج كرد و اينبار با دختري از خاندان قاضي‌هاي سردشت به نام مريم كه من او را به نام «دختر قاضي» مي‌شناختم وصلت كرد. پس از دو سال زندگي با «رقيه خاتون» دوباره يتيم افتادم و به مادر سوم سپرده شدم.
خدا خواست و پس از مدتي كوتاهي صاحب خواهري شدم كه هم از تنهائيم رهانيد و هم مونسم شد يعني تنها پنج سال تنها ماندم. پدرم با اين ديدگاه كه «بچه اردك بايد ملوان باشد» از همان پنج سالگي، تدريس الفبا و عم جزء را آغاز كرد. در س خواندن چه سخت و ناگوار بود. هر چه ياد مي‌گرفتم ساعتي بعد فراموش مي‌كرم. در درس خواندن سواركاري تنبلي بودم. پدرم مي‌گفت: « به مجرد اينكه عم جزء را روان كردي مي‌فرستمت نزد ملاي «بالكي» در «خانقاه شيخ برهان» كه خواندن كامل قرآن را بياموزي. مردي مبارك و قرآن خواني برجسته است. اين آرزو هرگز محقق نشد چون به محض خواندن يك سوره، نه تنها سوره‌ي پيشين، بلكه الفباي آن را نيز از ياد مي‌بردم. «خدايا از دست اين پسر دبنگ و نازيرك چكار كنم؟ الله اكبر الله اكبر. . . به خدا بفرستمش نزد ملا «طلبگي» بخواند بهتر است. از من نمي‌ترسد اما به خاطر ترس از درس مي­خواند.»
يادم مي‌آيد روزي بازويم را گرفت و از خانه بيرون رفتيم. وارد مكاني تاريك شديم . چند تكه حصير پهن شده و حدود بيست كودك هم سن و سال خودم، روي آن نشسته بودند. يك آخوند عمامه به سر كه دو تكه چوب در دست داشت برخاست و با صداي كلفت، به پدرم خوشامد گفت. پدرم گفت: «ماموستا دستت را بده»
دست من را در دست آخوند گذاشت و گفت: « پسرم را آورده‌ام. گوشتش مال تو استخوانش مال من. شرايط طلبگي چيست؟»
ماموستا فرمود: «ماهي يك قران،هزينه‌ي غذا دوشاهي و يك حصير براي نشستن. اگر درس نخواند و هاروهاجي كند حسابي تنبيه مي‌شود.»
معامله انجام شد: خيرشو ببيني. از آن روز به بعد، مي­بايست از اول وقت به مكتب مي‌رفتم و درس مي‌خواندم و بعدازظهر در كوچه‌ها ول بگردم و بازي كنم. جيره‌ي روزانه‌ام نيز دو شاهي در روز يعني يك صدم تومان بود كه از سرم مي‌آمد و از پايم در مي‌رفت. يك شاهي نخود و كشمش در جيب مي‌ريختم و دنيا را روي سرم مي‌گذاشتم.
«ملا عبدالرحمن» همسري به نام «خاتو امان» داشت كه در و همسايه او را «امان ملا عبدالرحمن» مي‌گفتند. روزها از صبح تا بعدازظهر در تنور خانگي وسط مكتبخانه نان مي‌پخت و مي‌فروخت. از صبح تا تنگ ظهر فقط دود بود و سياهي تنور. اما وقتي از نورگير اتاق نور خورشيد و دود به هم مي­آميختند، ستوني از نور و دود درست مي‌شد كه بسيار لذت مي‌برديم.
ملا صداي بمي داشت و با صداي بلند حرف مي‌زد، اما تن صدايش در برابر «خاتوامان»، صداي بال يك مگس در برابر نعره‌ي شير بود. هميشه هم دعوا و فحش و ناسزا گفتن به همديگر ماهم عاشق دعواي اين دو.
ماموستا در قسمت بالاي اتاق يعني نزديك دودكش (كه نورگير هم بود) مي‌نشست و با دو چوبي كه در دستانش داشت چشم از ما بر نمي‌داشت. هر طلبه‌اي كه حواسش پرت مي‌شد با چو ب ماموستا تنبيه مي‌شد. چوب فلكي هم پشت سر ماموستا بود كه هز از چند گاهي يكي از بچه‌ها به خاطر عدم رعايت مقررات مدرسه، پايش را به چوب ماموستا مي‌سپرد. اگر شاگردي مي‌خواست رفع حاجت كند بايد انگشتانش را بلند مي‌كرد و اجازه مي‌خواست. پس از گرفتن اجازه هم بايد يك چوب از ماموستا مي‌خورد تا بتواند بيرون برود. ما هم كه كف دستهايمان پس از مدتي به چوب ماموستا عادت كرده بود، روزي دو سه بار به بهانه‌ي رفع حاجت از اتاق خارج مي‌شديم تا براي لحظه‌اي هم كه شده از درس خواندن رها شويم.
همينكه ماموستا به دستور «خاتوامان» جهت خريد مايحتاج روزانه به بازار مي‌رفت فرصت مناسبي براي درس نخواندن و شيطنت مهيا مي‌شد. بهترين بازي‌هاي ما مگس پراني بود و مگس هم آنقدر زياد بود كه هرگز تمامي نداشت. مگس‌ها را با انواع و اقسام شيوه‌ها گرفته و پس از فرو كردن چوب در ماتحتشان، آن ها را پروار مي‌داديم. تا ماموستا بر مي‌گشت صدها موشك مگسي در آسمان اتاق جولان مي دادند. البته بابت اين مگس پراني ها نيز چه كتك‌ها كه نخورديم و چه فلك‌ها كه نشديم.
يك روز زمستاني و پر برف،‌موقع ناهار بود كه براي نخستين بار در زندگي، صداي توپ و آتشبار به گوش ما بچه­ها خورد. آن وقت‌ها مسلسل را «شيستير» (شصت تير) مي‌گفتند. رنگ از روي ماموستا پريد و مرتباً آب دهن قورت مي‌داد. خاتوامان بر سر و سينه مي‌زد و گريه مي‌كرد. ما هم به تبعيت ا زآنها مانند گروه سمفونيك شروع به گريستن كرديم. ماموستا با صدايي گريه‌آلود فرمود: « به خانه هايتان برويد.» ما هم بدون آنكه بدانيم براي چه گريه مي‌كنيم همگي به خانه‌هايمان بازگشتيم.
موضوع را براي پدرم تعريف كردم. خنديد و گفت:
« لشكر «ملا خليل» عليه دولت شوريده است. ملا نمي‌خواهد مسلمانان، كلاه پهلوي بر سر بگذارند و كافر شوند. نيروهايشان به بلندايي اطراف شهر رسيده‌اند و دولت با توپ و مسلسل به استقبال آنها آمده است. خدا ملا خليل را موفق گرداند انشاءالله شكست نخواهد خورد.»
پدرم و بسياري از دوستانش كه به ميهماني ما آمده بودند براي سربلندي «ملا خليل» دعا مي‌كردند و مي‌گفتند : «خدا به مسلمانان رحم و از كفارمان برهاناد.» اما پدرم به خاطر اينكه يكبار در لشكركشي شكاك، هست و نيستش بر باد رفته بود فقط به خاطر مبادا و نه از ترس ملاخليل- مال و نقدينه‌اش را پنهان كرده بود. آن دم، من هفت ساله بودم. به خاطر سخنان پدر و دوستانش كه از رشادت ملا خليل بسيار مي‌گفتند، «ملا خليل كرد» را دوست داشتم و از دولت متنفر بودم.
در گوشه­ي خانه، گردو بازي مي‌كردم، هر گردويي كه مي‌شكست با خودم مي‌گفتم: «سرباز عجم شكست خورد.» و دعا مي كردم: «خداوند لشكر عجم را در هم بشكن و ملا خليل را ياري رسان.» متأسفانه ملا خليل و منگور نتوانستند مقاومت كنند و ارتش به ياري عشاير «گورگ» و «مامش» ، سپاه «ملا خليل» را در هم شكستند، مال و سامانشان را به تاراج بردند، چند نفر سران «منگور» را زنداني و كتابخانه‌ي «ملا خليل» را در بازار «مهاباد» به حراج گذاشتند. پدرم بسياري از كتابهاي ملا خليل را دوباره خريد و به خانواده اش بازگردانيد.
در آن كتابخانه، كتاب هايي چون«عم جزء و تبارك»، «اسماعيل نامه » ، «عقيده‌ي شيخ سميع» و «احمد شيخ مارف نودي» را خواندم.
«قاضي محمد» كه آن روزها «ميزرا محمد قاضي» نام داشت به صورت افتخاري و بدون دريافت حقوق و مزايا به عنوان مدير معارف (آموزش و پرورش ) مهاباد برگزيده شده بود.
«قاضي محمد» به عنوان نماينده دولت، بايد با سركشي به مدارس سطح شهر، كيفيت آموزش آنها را مي‌آزمود. قرار بود به بازرسي مدرسه ما هم بياد. ماموستا به من گفت: «پسرم اگر گاهي تنبيهت كرده‌ام نبايد ناراحت شوي . تنها به خاطر ياديگري خودت بوده است. دوست دارم تو را به مدير معارف بشناسانم. اگر سئوالي پرسيد خوب جواب بده.»
اي بخت! بد چرا من؟ تو گوئي مدير، چگونه مردي باشد؟ چه سئوالي بپرسد؟ . . . .
يك روز مدير ناگهان وارد اتاق پر از مگس و دود شد. ماموستا من را نشان داد. و گفت: «قربان! اين پسر را امتحان كن.» مدير فرمود: «چيزي بخوان»، «احمديه بور» را خواندم:

(ره‌ئس سه‌ره، عه‌ين چاوه)
رأس سر است، عين چشم است
بدن قالب و اسم، نام است
به‌ده‌ن قالب، ئيسم ناوه
جين و جهت، پيشاني
جه‌بين و جه‌بهه‌ت «تويله»
مكروكيد و حيله، فريب است
مه‌كر و كه‌يد و حيله «فيله»


گفت : آفرين! اما چرا گفتي «فيله و تويله». بايد با لام «تفخم» تلفظ مي‌كردي؟
(در گويش كردي شيوه‌ي قرائت برخي كلمات بسيار مهم است به گونه‌اي كه تلفظ يك واژه به صورت تفخم يا ترقق، ممكن است معناي واژه را به كلي دگرگون سازد).
من آفرين گرفتم و ماموستا نيز از اينكه دل مدير را به جاي آورده‌ام لبخندرضايتي بر لب داشت. مدير هم فراموش كرد بپرسد «تويل» و «فيل» يعني چه؟ تا مثل خر در گل گير كنم. چون همه چيز را طوطي واري ياد گرفته‌و نمي‌دانستم چه خوانده‌ام. بالآخره مدرسه بسته نشد، آن هم در سايه‌ي زيركي من.
هشت ساله بودم كه برادر ديگري به جمع خانواده مان اضافه شد. تعداد فرزندان خانواده به سه رسيد: «عبدالرحمن» ، «زينب» ، «عبدالله» دوران كودكي، جداي از درس خواندن در مدرسه، با گردوبازي، تيله بازي، فلاخن بازي و . . . . از پيش از نماز ظهر تا غروب، با پاي پتي جست و خيز مي‌كردم و آن نمي­دانستم چقدر سعاتمند هستم. شب‌ها پس از خوردن شام به كوچه مي‌رفتم و تا نيمه‌هاي شب با بچه‌هاي محله بازي مي‌كردم. بازي هاي شبانه‌‌ي ما هم اينها بودند: «مه‌لا ته‌ق ته‌تقين»، «كه‌ري سووري پشت دريژ»، «كلاوين»، «هه‌يجو»، «چاوشاركينه»، «همزه‌لبو». چون مادرم به مرض سل از دنيا رفته بود و پدرم بيم آن داشت كه من نيز به اين بيماري مبتلا شده باشم تمام هم و غم او استفاده‌ي من از هواي پاك به حد كافي بود از يكسو و از سوي ديگر نمي‌خواست مانند كودكان شهري، لوس و بچه‌ننه بار بيايم. از اين رو بهاران و تابستان مرا به روستاي «ماسوي دايماو» نزد «مام سيد» كه «سيد محمد لاجاني» نام داشت (و من او را مامه سه‌يد مي‌گفتم) يا روستاي «ساره‌وانان» نزد دايي‌هايم مي‌فرستاد. به واقع ، زندگي كودكان روستايي را هيچ كودك شهري نمي تواند درك كند. كودكان روستا، پادشاهان بي‌تاج و تخت جهان هستند. از بوق سحر تا غروب آفتاب در ميان دشت و كوه به گشت و گذار و بازي مي‌پرداختيم. لانه‌ي پرندگان را پيدا كن، دام پهن كن، تخم‌هايش را بدزد، ازدرخت آويزان شو . . . طرفهاي غروب هم كه نگو. منتظر باش تا گله به روستا باز گردد آنگاه برو و الاغي پيدا كن و بر پشتش سوار شو و مراقب باش كه نيفتي. شايد بيش از بيست بار در الاغ سواري سرم شكسته باشد اما سر شكستن در راه الاغ سواري چه خلعتي و چه نعمتي است. در ميان پسر دايي‌هايم «محمد امين» و «مامه‌رحمان» همسن و سال و دوست صميمي خودم بودند.
ديدن جاهاي بلند تحريكم مي­كرد مي­خواستم ببينم آن سو چه خبر است. بسياري اوقات تنها به سوي قله‌ي كوهها حركت مي‌كردم. يكبار كه مي‌خواستم به نوك كوه «هومام» در «ماسوي» بروم مدت زمان زيادي طول كشيد. خانواده‌ي «مام سيد» تصور مي‌كردند مار نيشم زده است. چند نفر را در پي­ام فرستاده و پس از نااميدي از يافتنم، باز گشته بودند. . . .
با چوپان منزل «مام سيد» به چوپاني مي‌رفتم، نام گياهان را از اين و آن مي‌پرسيدم و از پيرمردها مي‌خواستم برايم داستان تعريف كنند. در شناختن حيوانات، يكپا استاد شده بودم، با چوپانان نان و شير مي‌خوردم و روي زمين مي‌خوابيدم. زندگي شهر نشيني را به كلي از ياد برده بودم.
پس از پايان دوره‌ي مكتبخانه، مرا جهت شروع دوران فقاهت به حجره‌ي «مسجد عباس آقا» فرستادند. آخوندي كه مرا به او سپردند مردي بلند بالا، ريش پهن و سياه مو، با چشمان برآمده و بيني بلند بود كه «ملا سعيد شيته» نام داشت. طلبه‌ي ديگري هم نزد او درس مي‌خواند با هيكلي گوشتالو و چشمان روشن كه «فه‌قي بايز» نام داشت. نخستين كاري كه بايد ياد مي‌گرفتم رفتن به در خانه‌ي مردم پس از غروب آفتاب و درخواست غذا بود. «نان طلبه! رحمت خدا بر شما باد». نان محله را جمع مي‌كردم و به حجره مي‌آوردم. پس از چند روز شرمندگي و من و من كردن، اين كار را ياد گرفتم. قرار شد «گلستان سعدي» بخوانم و پس از آن تعريف و معنا كنم. قرآن خواندن هم كه جاي خود داشت. بايد هر ختمي را روان مي­كردم. ملا سعيد تنها عربي مي دانست و حتي نمي توانست نام خود را هم به خوبي بنويسد. خط و زبان فارسي از وظايف « فه‌قي بايز» بود.
يك روز چون بلاي ناگهان، پسري را به حجره آوردند كه از من قد كوتاهتر اما سرحال­تر بود. پسري با چشمان تيز كه حكم عيزرائيل را براي من داشت. او نيز بايد گلستان مي‌خواند و آنقدر زيرك بود كه نمي‌توان وصفش كرد. من با هزار بدبختي دو بيت حفظ مي‌كردم اما او ابيات را در مدت كوتاهي قورت مي‌داد. حالا بيا و از ماموستا سيلي و كتك بخور كه چرا او آنقدر باهوش است و تو كم هوش و حواس. هميشه پيش خودم او را نفرين مي‌كردم كه خدايا او را بكش و شرش را از سرم كم كن. نام او هم «عبدالرحمن» پسر «صوفي مينه» بود كه بعدها به نام «ذبيحي» شناخته شد. ذبيحي مانند من طلبه‌ي دايمي و رسمي نبود، درس مي‌خواند و آخر وقت به خانه بر مي‌گشت. كم‌كم با هم آشنا شديم و در خواندن گلستان هم كمك حالم شد. اين آشنايي پيش از پنجاه سال ادامه داشت و اكنون نيز ادامه دارد.
درست يادم نمي‌آيد چه سالي بود كه دولت فرمان داد به استثناي «آخوندها» و «طلبه­ها». همه‌ي مردان بايد كلاه پهلوي بر سربگذارند و استفاده از لباس كردي ممنوع شد.
آخوندها و فقها نيز براي معافيت از اين مساله بايد مجوز اخذ مي­كردند. اين فرمان براي امنيه­ي دكان و بازار بهانه­ي مناسبي شده بود كه هر كس را با لباس كردي در سطح شهر‌ها و روستاها آمد و رفت مي‌كرد يا تنبيه جدي و چوبكاري مي­كردند يا با اخذ رشوه از رها مي‌كردند.
خدايا پس «ماموستا ملا سعيد» و «ما» چكار كنيم؟ پس از جر و بحث بسيار قرار شد نزد حاكم رفته و در خواست مجوز كنيم. «ملا علي» مؤذن نابيناي مسجد هم گفت: «مبارك است من هم با شما مي‌آيم.»
بعد از ظهر يك روز گرم، «ماموستا» و «فه‌قي بايز» و «ملا علي» و من راه افتاديم. پرسان پرسان، نشاني منزل حاكم را پيدا كرديم. چرا به محل كارش نرفتيم؟ نمي دانم.كولون يك دروازه­ي بزرگ را زديم، كسي جواب نداد. ناچار ملا سعيد با يك قطعه سنگ و ملا علي باعصاي خود بر درب كوفتند، در حالي كه آن دروازه، درب پشتي بود و رو به طويله باز مي‌شد و اساساً رفت و آمدي از آن صورت نمي‌گرفت. آخر سر به دنبال سنگ و عصا كوفتن فراوان بر درب، حاكم بيچاره ديوانه‌وار از خواب نيمروز پريد و به سوي ما آمد تا بداند چه اتفاقي افتاده است. در باز شد. مردي با هيكل درشت كه بيشتر به گراز مي‌مانست پس از باز كردن درب به زبان فارسي پرسيد: چه مي‌خواهيد؟
من از ديدن حاكم آنقدر ترسيده بودم كه مي‌لرزيدم، ديگر يادم نمي‌آيد آن سه فارسي نابلد، چگونه پاسخ دادند. فقط مي‌دانم حاكم با صداي بلند فرياد زد: «برويد از جلو چشمانم گم شويد». در را تند بست و ما دست از پا درازتر پشت در مانديم. پس از آن، فحش و ناسزاي ما به حاكم شروع شد و به سوي مسجد بازگشتيم. «ماموستا ملا سعيد» كه بسيار افسرده بود گفت:
-به جهنم كه بيرونمان كرد. از وقتي كه قيافه‌اش را ديده‌ام قساوت سراسر وجودم را فراگرفته است.
مرتب دعا مي‌خواند و آروغ مي زد تا قساوت خود را بيشتر نشان دهد. قساوت به صورت آروغ از وجودش بيرون مي‌ريخت. تنها چاره اين است كه مهاباد را به سوي «خانقاه شرفكند» ترك كنيم تا توطئه­ي كفار به پايان آيد.
پدرم خيلي دوست داشت كه با آنها به خانقاه كه مكان مقدس و متبركي بود و درس خواندن در آنجا بركت داشت بروم. بقچه و وسايل سفر پيچيده و تخم مرغ پخته و نان آماده شد. صبح يكي از روزها مهاباد را به مقصد شرفكند ترك كرديم.
معلوم شد كه حاكم در داستان سرايي يد طولاني دارد. از روزي كه ما نزد او رفته و حضرتش ما را بيرون رانده بود به هر كس مي‌رسيد ماجرا را تعريف مي‌كرد:
خيلي عجيب بود. من خسته از كار اداره، ناهار خورده و خوابيده بودم. با سر و صداي كوبه­ي درب پشتي از خواب پريدم. فكر كردم كسي براي دستگيريم آمده است. با هزار ترس و لرز در را باز كردم. چي ديدم؟ يك دراز ريش گزي، يك جاق گوشتالو، يك كور عصا به دست و يك كودك خردسال كه آمده بودند اجازه دهم كلاه بر سر نگذارند. هرگز چنين منظره­اي را نديده و هرگز هم اين چنين نترسيده بودم.
در خانقاه در يك حجره‌ي چهارمتري مستقر شديم دگرباره و درس خواندن آغاز شد. گلستان را به پايان رسانده و بوستان را آغاز كرده بودم و در كنار آن درس عربي را از كتابهاي «تصرف زنجاني» و «عوامل» و «نموذج» و «حمديه» فرا مي‌گرفتم. هر درسي را كه مي خواندم بايد از بر مي‌كردم. اما آيا محتواي مطالب را واقعاً مي‌فهميدم؟ خدايا تو شاهدي كه نه.
اجازه بدهيد در مورد «خانقاه شرفكند» كه چند بار از آن نام برده‌ام برايتان بگويم، چگونه ساخته شده و نخستين بار كه من آن را ديدم چگونه بود؟
«يوسف» نامي، پسر يك كشاورز از اهالي «قه‌شان و ماوه‌ت» منطقه‌ي كردنشين تحت سلطه­ي عثماني پيشين و عراق امروز، پس از پايان دوره طلبگي و كسب اجازه نزد «شيخ عثمان سراج‌الدين» به «تويله» رفته و از «مديري» به «خلافت» رسيده سپس به «برهان» كه يكي از روستاهاي منطقه‌ي «مكريان» است نقل مكان كرده است. در آنجا مريدان بسياري پيدا كرده و از محل كمك اين و آن، مريدان جوان را تربيت و خود نيز مرد بسيار شريفي بوده كه بدون ادعاي كشف و كرامات، همه چيز را به شرع مقدس احاله داده است. ملاهاي منطقه نيز بتدريج مريد او شده و اهالي منطقه نيز به دنبال ملاهاي خود، مراد خود را برگزيده‌اند. در اين ميان درخواست‌هاي فراوان مردم براي تأسيس يك تكيه سرانجام به تأسيس خانقاهي در «قشلاق شرفكند» انجاميده است.
اكنون علاوه بر صوفي و تارك دنيا، طلبه و آخوند بسياري در شرفكند به عبادت و درس مشغولند و هزينه‌ي نگهداري خانقاه از محل موقوفات و عطاياي مردم تأمين مي‌شود. بزرگ خانقاه «شيخ محمد» پسر شيخ است كه «آخوندي» پر آوازه است اما طالب «شيخ شدن» نسيت. فقه تدريس مي‌كند و فتواي شرعي مي دهد. مي‌گويند زماني اين خانقاه مملو از صوفيان و تاركان دنيا بوده است اما زماني كه من به آنجا رفتم خبري از آنها نبود. گويا مانند «ماموت» ها نسل ايشان نيز رو به انقراض گذاشته است. مي‌گويند يكبار، يك نفر «شكاك» كه به خانقاه آمده و تاركان بسياري در آنجا ديده پس از ترك خانقاه، گذارش به دير مسيحيان افتاده كه مملو از دختران زيباروي تارك دنيا بوده است. رو به سوي دير مسيحيان با صداي بلند مي‌گويد: «چند نفر از نرينه‌هاي محمد پيغمبر در خانقاه هستند اجازه دهيد با مادينه‌هاي عيسي وصلت كنند... .»
«عزيز رابيه شه‌ل» كه دزد و راهزن بود، پيش از نماز عشاء، حدود يك ساعت مي‌خوابيد و در اين باره، مي‌گفت: خواب پس از غروب، خواب شبانه را از سرم مي‌پراند و براي دزدي به كار مي‌آيد. از اين جمله‌درس بسياري گرفتم، چرا كه نوشتن شبانه، همين بهره را داشت.
«شيخ محمد» براي هر كس، نامي انتخاب كرد و به من گفت: «جوجه». «ملا محمد امين نامي» را «فه‌ريكه‌كه‌ر» نام گذارده بود. سري گنده با بيني بزرگ داشت و در خانقاه همه را مي‌خنداند. خودش مي‌گفت: «خدا انسان را آفريده است كه خسته نشود و جماعتي را نيز آفريده است كه با شوخي‌هاي خود، خستگي را از تن‌آنها بگيرند.» داستانهاي عجيبي تعريف مي‌كرد. يكبار گفت: «پيامبر را به خواب ديدم كه فرمود: «ملا تا زنده­اي در حال حيات باش». از كساني كه در خانقاه زندگي مي­كردند و نام آنها را به ياد دارم، «مام جعفر و محمد يار» «ملا رسول سلطاني»، «ملا حسين كاك ملا زاده»، «حاج مام حسين منگور»، «كاك شخلي»، «شيخ شامي»، «سيد رشيد» شاعر بودند. مردان تنبل و بيكاره هم در خانقاه بسيار بودند كه با نان و دوغ سد جوع مي­كردند، بيكار مي‌آمدند و بيكار مي‌رفتند. به قول مام هيمن: «خانقاه مانند كشتي نوح است هر چه بخواهي در آن پيدا مي‌كني.»










behnam5555 09-07-2010 01:41 PM

چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)

ترجمه: بهزاد خوشحالی(2)

«شيخ شامي» كه نام واقعيش «ملا مصطفي سابلاغي» بود، تارك دنيا در يك حجره زندگي مي‌كرد. از هنگامي كه «مهدي نامي» ، «ابن الحاج» را خوانده بود آرزو مي‌كرد «محمد مهدي» را ببيند. يك روز جواني زيبا روي با چشمان درشت و خالي بر گونه، او را به حجره‌اش دعوت مي‌كند. جوان مي‌گويد: « من سيد و نامم محمد است. . . » تا ملا براي وضو گرفتن مي‌رود جوان ناپديد مي‌شود. سئوال مي‌كند: «كجا رفت» : مي‌گويند : «ما او را نديده‌ايم» تصور مي‌كند كه آن جوان زيباروي، محمد مهدي بوده است. سپس مي­گويد: «شام ظهور مي‌كند بايد به دنبالش برويم.» همه‌ي مال و املاكش را حراج مي‌كند و به سوي دمشق مي‌رود. پس از دو ماه بازگشت و گفت: «تا سليماني و از آنجا به كركوك رفتم، پولي برايم باقي نماند، ميهمان خانقاه سيد احمد شدم. وقتي پرسيد: «دنبال چه مي‌گردي؟» گفتم: «براي ديدن محمد مهدي به دمشق مي‌روم.» سيد گفت: «خيلي ساده‌اي. تو نه گذرنامه‌ي عراقي و نه گذرنامه‌ي سوري داري. بازداشتت مي‌كنند و پول هم نداري. پول بازگشتم را داد و من هم برگشتم. از آن روز شيخ محمد به «شيخ شامي» شهرت يافت.»
خدا بركت دهد، خانقاه تنبل­خانه­اي بود كه منزلگاه همه‌ي تنبل‌ها و بهشت برين آنها به شمار مي­آمد. كودكان منزل شيخ، جز بدخويي، شيطنت و بد اخلاقي چيز ديگري ياد نگرفته بودند. كار آنها فقط دزدي از باغهاي ميوه و جنگ و دعوا درست كردن با اين و آن بود. در خانقاه با يك جوان هم سن و سال خودم به نام «محمد امين» پسر شيخ الا‌سلام آشنا شدم كه پسر عمه‌ي فرزندان شيخ بود. او هم مي‌بايست نزد « ماموستا ملا سعيد» درس خوانده و در خانه‌ي شيخ زندگي كند. نمي‌دانم او با هوشتر بود يا من، اما همين را مي‌دانم كه در ياد نگرفتن درس، گوي سبقت را از همديگر ربوده بوديم. هر دو به يك اندازه كتك مي‌خورديم و به يك اندازه فحش و ناسزا نصيب مي‌برديم. تنها تفاوت ما اين بود كه او طبع شاعري داشت و خود را از من هنرمندتر مي‌دانست. اما چه اشعاري؟ خدا نصيب دشمن كند. من هميشه اشعارش را هجو مي‌كردم، اما سرانجام دست بردار نشد و شاعري بسياري بلند پايه شد. او كسي جز «هيمن» نبود.
مهمترين كارهاي مشترك ما در خانقاه، شكار عقرب، دزدي از باغها، مرغ دزدي از خانه­ي شيخ و خلاصه هزار و يك كار خلاف ديگر بود.
يك بار هنگامي كه براي سركشي به خانه باز گشته بودم، يك ملاي جوان مهمان ما بود كه از ترس سربازي خود را پنهان كرده بود. پدرم به خاطر رابطه‌ي دوستي تلاش كرده بود شناسنامه‌اش راعوض كند. در مقابل اين خدمت، از پدرم خواست من را براي ادامه‌ي تحصيل نزد خودش ببرد. او خودش هم كه نامش «سيد محمد» بود «مستعد» بود و نزد ملاي بزرگ تلمذ مي‌كرد. همراه او به «پسوه» رفتم كه محل استقرار «قرني آقا مامش» بود. قرني آقا آشناي نزديك پدرم كه شنيده بود من به پسوه آمده‌ام فرمان داد كه روزها در مسجد درس بخوانم و شب‌ها براي استاحت به قلعه بروم. زمستان آن سال، اگر چه بسيار بر من سخت گذشت اما با پسران «قرني آقا» هم خانه شدم و بايد مطابق سنتهاي آنها زندگي مي‌كردم. قرني‌آقا مرد عجيبي بود: بسيار شجاع، پر هيبت و كم حرف. غروب‌ها كه به اتاق نشيمن مي‌آمد بالاي مجلس مي‌نشست. تا شب به سر مي‌آمد مانند هيكل بودا، آن بالا مي‌نشست و بدون آنكه كلمه‌اي حرف بزند تنها تسبيح مي‌گرداند. مرتباً با خود سخن مي‌گفت: گاهي تبسمي مي‌كرد و گاهي هم رو تلخ مي‌كرد. شايد خاطرات زندگي پرفراز و نشيب خود را نشخوار مي‌كرد. اما ما بيچاره‌ها چي ؟ من و دو پسر و دو نوه‌اش بايد در گوشه‌ي پايين اتاق روي زانو نشسته، حتي يك كلمه هم صحبت نكنيم. كافي بود لب بجنبانيم آنگاه كتك­كاري نوكران بود و بس. بيش از شش ساعت روي دو زانو نشستن و لب فروبستن و حتي اجازه‌ي بيرون رفتن هم نداشته باشي. من هم برا ي خودم بزمي‌ساز مي­كردم. به محض آنكه قرني آقا يك لحظه رو برمي‌گرداند با ادا درآوردن و لب و لوچه تكان دادن و زبان در آوردن بچه‌ها را مي‌خنداندم. آقا بلافاصله امر مي‌كرد: «بياييد آنها را ببريد.» و آنگاه بچه‌ها كتك مفصلي از نوكران مي‌خوردند و بازار گريه و زاري ساز مي‌شد. پس از كتك كاري مفصل آقا مي‌گفت: «خجالت نمي‌كشيد بي‌حياها ! ببينيد پسر حاجي ملا چقدر با شرم و ادب است.» بندگان خدا جرأت هم نمي‌كردند بگويند همه‌ي حقه‌ها زير سر من است. روزهاي برفي، مردي به نام «كوزه‌ر»كه درشت هيكل وبلند بالا بود مرا روي كول مي‌گذاشت و به حجره مي‌برد و غروب‌ها هم به قلعه باز مي‌گرداند. پس از مدتي از شرّ اين زندگي «اربابي» هم رهايي پيدا كردم. در حجره، نزد «ملاسعيد » درس مي‌خواندم كه در سايه‌ي تعويض شناسنامه، سه نام داشت:
«داشاغلوجي»، «رباني» و «حميدي». روشنفكري از كار در آمده و مرد زمان خود بود. چند بار مرا آزمود و متوجه شد كه همه چيز را طوطي‌واري ياد گرفته و معنايش را نمي‌دانم. همه ظاهر و محتوا هيچ. گفت: «تو بايد از اول شروع كني.» كتاب دستور زيان عربي نوين چاپ شده در مصر را تدريس مي‌كرد. وادارم مي‌كرد قصايد كهن عربي را از بر كنم كه از آنچه به ياد مي‌آورم قصيده‌ي «امرالقيس» ، «سبعه معلقه» و «لاميه العجم طغرايي» بود. خودش هم بسياري از اشعار «نالي» را از بر كرده بود. عاشق «سيد جمال‌الدين افغاني» بود و مطالب بسياري در مورد او گرد آورده بود. من آرام آرام داشتم از مطالعه‌و درس لذت مي‌بردم. در آن دوران، در حال خود شناسي بودم و دوران بلوغ را آغاز مي‌كردم. دل به دختري داده بودم كه همه چيز و همه كس من شده بود. مي‌گويند عشق افلاطوني دروغ است اما باور كني يا نه، به هيچ عنوان ميل جنسي به آن دختر نداشتم. تنها دوست داشتم او را ببينم و بس. هيچگاه فراموشش نمي‌كنم: با ديدن آتش‌، صداي آب، ستارگان آسمان، ماه و هر چه مظاهر زيبايي طبيعت بود، به ياد محبوبم مي‌افتادم. آهي مي‌كشيدم و اشك مي‌ريختم. هيچگاه جرأت هم نداشتم كه موضوع را به او بگويم چون او بسيار آراسته وسرزنده با پدري ثروتمند بود و من هم بضاعتي نداشتم اگر چه زياد به منزل آنها رفت و آمد مي‌كردم و روابط بسيار دوستانه‌اي هم داشتيم. خلاصه عشق پاك آمد و چند سال آزارم داد و پس از مدتي هم اين آتش فرو كشيد.
يكبار ديگر به خانقاه بازگشتم. اما اين بار خود «شيخ محمد» درس اصول و برخي مطالب فقه شافعي تدريس مي‌كرد. د رخانقاه با طلبه‌اي به نام «اسعد» هم حجره بودم.
«اسعد» چون با كسي دعوا كرده بود از خانقاه اخراج شد و من هم در دفاع از او خانقاه را ترك كردم. شبي دير هنگام بقچه‌ها را روي عصا بستيم و به روستاي «عيسي كند» رفتيم
فكر مي‌كرديم حجره‌ي طلبه‌ها امكاناتي داشته باشد اما دريغ. حجره‌اي تاريك و خالي و هر دو هم سخت گرسنه.
خوب چكار كنيم؟ گفتم من مي‌روم نان گدايي كنم. به داخل روستا رفتم. شب دير هنگام بود و همه خوابيده بودند: در هر خانه‌اي را برنم عصباني مي‌شود. در انتهاي يك محله، حياط بزرگي ديدم. خواستم به آرامي در حياط را باز و از نزديك، صاحب خانه را پيدا كنم. يك نفر پرسيد: «كه هستي؟» گفتم كه هستم و چه مي‌خواهم. پاسخ داد: « به حجره برگرد، الان مي‌آيم.» چند دقيقه بعد همراه يك نفر ديگر با حصير و نان و كره و سرشير و سماور و چراغ وارد حجره شدند. مرد صاحب خانه گفت: « قول بدهيد مادامي كه در اين روستا هستيد براي گدايي نزد هيچكس نرويد و من را برادر خود بدانيد. راستي شما آواز خواندن دوست داريد؟» و بدون اينكه منتظر پاسخ ما باشد شروع به خواندن كرد. نامش «كريم كور آواز خان» بود. بيتي را كه مي‌گفت بار ديگر تكرار نمي‌كرد. اكنون هم پس از حدود شصت سال، هنوز آن صداي خوش، در گوشم تكرار مي‌شود. مدتي در حجره ماندم اما راستش را بخواهي درس ملاي مسجد ارزش فقهي نداشت و پس از مدتي، آهنگ سفر كرديم. يادم رفت بگويم پيش از هم داستان شدن با «اسعد»، از خانقاه به «منگوران » رفتم و همراه چهار نفر «طلبه‌ي» ديگر «ملا رسول كرمندي» شدم. بهار بود و «منگور» در كوهستان. ما هم در پايه‌ي كوه در چادر كنار ييلاق زندگي مي‌كرديم. اوج دوران جوانيم بود. دنيايي آزاد و هوايي خوش و زيبايي طبيعت و دختران «منگوران». مست جواني بودم و تنها چيزي كه بدان مي‌انديشيدم درس خواندن بود و بس.
مي‌خواستم از «كرمندار» به خانه بروم. «صوفي علي نامي» حيواني در اختيارم گذارد كه پاي پياده نروم. موقع برگشتن در كوهستان «كيفاراوي» كنار يك چشمه سيدي كوتاه بالا و چاق ديدم كه تمام بدنش پوشيده از گلوله و تفنگ بود. با صداي بلند گفت: «طلبه آتيش داري؟» سيگاري خاموش بر لب داشت. خيلي ترسيدم و پا به فرار گذاشتم. گلوله‌اي از روي سرم شليك كرد اما من نايستادم.
در آلاچيق «مام حسين آفان» بودم. پس از نماز عشاء، ملاي ده كه «ملا رحمان» نام داشت آمد و گفت: «يك سيد مسلح دركنار چشمه جلويم را گرفت و ماديانم را با خود برد.» همان شب هم چند رأس گاو از روستا به سرقت رفت. شانس آورده بودم. . . روز بعد در كوهستان‌هاي منگوران به چند نفر برخوردم كه در كنار چشمه چاي درست مي‌كردند. مسلح بودند فهميدم راهزن هستند. نزد آنها رفتم و سلام كردم و با هم صبحانه خورديم. طوري صحبت كردم كه بفهمند طلبه هستم و ماديانم امانتي انست. گفتم: «برادران جمعانه­ي طلبه را نمي‌دهيد؟» يكي از آنها گفت: «مگر نمي‌بيني ما راهزن هستيم خدا را شاكر باش كه لختت نكرده‌‌ايم.» با اين وجود دو قران هم دادند كه از پول آن يك بره براي حجره خريدم.
در آن دوران يعني در تابستان 1315 شمسي خبر رسيد كه در مهاباد سيل آمده و شهر را ويران كرده است. شب پيش از آن هم خواب ديدم كه دندانهايم همه ريخته است.بسيار نگران شدم. چه بر سر پدر و خانواده‌ام آمده بود. به سرعت به مهاباد بازگشتم. شهر را بلايي بزرگ فرا گرفته بود. «ملا مارف كوكي» با قصيده‌اي بسيار شكيل، بعدها واقعيت را بازگو كرده.


در تاريخ هزار و سيصد و سه پنج شمسي به روز جمعه دوازده جمادي‌الاولي، نهم مرداد


له تاريخي هزار و سیسه‌دوسي، په‌لنجي شه‌مسي‌دا

به روژي جومعه دوازده‌ي جيمي يه‌ك نوي ماهي موردادا

يعني در هنگام جاري شدن سيل، من پانزده ساله بودم. دو خانه داشتيم كه همه را سيلاب برده و سه نفر از ساكنان آن از بين رفته بودند. پدرم كه در يكي از خانه‌ها منزل داشت در حال قرآن خواندن بود كه سيل جاري شده بود. خود را به پشت بام رسانده و از مرگ رهايي يافته بود اما سيلاب، قرآنش را با خود برده بود. سيل روز جمعه و هنگامي روي داده بود كه بسياري از مردم شهر به تفرجگاههاي اطراف شهر رفته بودند. بسياري از وسايل مردم كه توسط سيلاب به اين مناطق رانده شده بود توسط مردم جمع‌آوري و به صاحبانشان بازگردانده شد. يكي از آنها قرآن پدرم بود. بايد بگويم در آن دوران، پدرم ديگر ثروتمند نبود و بدهي نسبتاً قابل توجهي به مردم داشت. در مهاباد مغازه‌اي پارچه فروشي داشت و هميشه در حال خواندن كتابهاي ديني و تاريخي بود. نزد او سود هر متر پارچه بيش از دو شاهي حرام بود، با زنان معامله نمي‌كرد و به همين لحاظ، وضع ماليش رو به وخامت گذارده بود.
از ترس كلاه بر سر گذاشتن، چند ماهي خانه را ترك كرده و در خانقاه ايام گذرانده بود. آخرسر مجبور شديم از مهاباد كوچ و به روستاي «ترغه» از توابع بوكان كه دو دانگ آن متعلق به خانواده‌مان بود برويم. اراضي كشاورزي آن هم حدود چهار هكتار زمين ديم باآب كم بود كه محصول شكم سير كني نمي‌داد.
دو باب خانه هم در شهر داشتيم كه بسيار فقيرانه و گلين و اجاره‌بهاي آن كم بود. اما در سيل مهاباد، خانه‌ي ما در روستا بود و پدرم براي سركشي به شهر آمده بود.
پس از آن بود كه به «كرمندار» و مدتي بعد به «تورجان» رفتيم و از آنجا به «مهاباد» بازگشتيم و در مسجد بازار طلبه‌ي «ماموستا ملا حسين مجدي» عالم سرشناس شدم. جداي از درس صرف و نحو، قصيده‌ي «بانت سعاد» «كعب بن زهير» و «لاميه العرب» «ابن الوردي» را مطالعه واز بر مي‌كردم. در همان زمان «ملا سيد محمد» ماموستاي پيشين و يكي از اعضاي خانواده شيوخ «بياره» و «شيخ معصوم» نيز نزد «ملا حسين» تلمذ مي‌كردند. شيخ بسيار درس نخوان و «سيد محمد» بسيار باهوش بود.
پسر عموي شيخ به نام «شيخ نصرالدين» كه همراه او به ظاهر ديندار و بسيار با شرم مي‌نمود طلبه‌ي «شيخ معصوم» بود. «نصرالدين» پسر «شيخ كامل» بود كه در منطقه­ي «طالش»، مقام «شيخ جانماز مبارك» را بدست آورده بود(بعداً در مورد آن توضيح خواهم داد).
دوباره به خانقاه بازگشتم. اين بار عاشق دختر «شيخ محمد» شدم كه نامش «فاطمه» بود. برادرانش راضي نبودند كه خواهر خود را به بچه‌آخوندي كه نه مالكي ثروتمند و نه تاجرزاده‌اي شهري بود و آهي در بساط نداشت به همسري دهند. پدرم نيز كه اين موضوع را شينده بود بسيار عصباني بود: «تمام آرزويم اين بود كه پسرم ملا شود و دو طلبه پشت سر او حركت كنند. اگر پسر من است بايد در خانقاه ادامه دهد و در خدمت شيخ شرمسازم نكند. ...»
تذكرهاي شديد پدرم، تأثير بسياري روي من گذاشت بطوريكه ترك خانقاه همراه «اسعد» در واقع زدن دو نشانه با يك تير بود. يكي راضي شدن پدرم و دور شدن از دختري كه امكان رسيدن به او وجود نداشت و دوم اظهار وفاداري به «اسعد». با «اسعد» از «عيسي كند» به «وشتپه‌عليا» از توابع بوكان رفتيم كه «ملا محمد امين حاجي ملاي تورجاني« مدرس آن بود. آن زمان امنيه‌ي دولت هر كس را با لباس كردي مي‌يافتند لباسش را سوزانده و جريمه­اي اخذ مي‌كردند. طلبه‌ها از ترس، شبانه آمد و رفت مي‌كردند.
اوايل بامداد به «وشتپه» رسيديم. سه طلبه‌ي ديگر هم در آنجا درس مي­خواندند. وقت صبحانه ماموستا را ديده و تقاضاي جلوس كرديم. گفت: «اسعد كه برادرزاده‌ام است اينجا بماند اما طلبه‌ي ديگر را -كه مقصودش من بود نمي‌خواهم. او برود». دلم براي خودم سوخت. ماموستا گفت: «اما امشب ميهمان من باش و فردا صبح برو».
شب پس از خوردن شام نوبت طرح معما و لغز رسيد. اينجا ديگر دور، دور من بود اكثر معماها را من حل مي‌كردم و ساير طلبه‌ها را جا مي‌گذاشتم. فردا صبح ماموستا گفت: «تو هم اينجا بمان. وقتي براي بار نخست قيافه‌ات را ديدم فكر كردم آدم ساده لوح و ابلهي هستي اما مثل اينكه من اشتباه كرده بودم».
نزد او «شرح سيوطي» را در «الفييه‌ي ابن مالك» كه دستور زبان عربي است آغاز كردم.
درس ادبيات فارسي و حساب و انشاء را هم نزد او ياد مي‌گرفتم. ميانه‌ي ما هم بسيار خوب بود. در تمام طول عمر با چنين مدرس خوشرو، بي‌ادعا و سبك روحي برخورد نكرده بودم. طلبه‌ها اصولاً از مدرسين و ماموستاها خوششان نمي‌آيد. دوست دارند جز در هنگام درس خواندن، در هيچ زمان ديگري ماموستاها را نبينند و به بازي و شيطنت خود مشغول شوند. اما ماموستا كه حتي بسياري اوقات از شوخي‌هاي ما هم بي‌خبر نبود، خود را از ما بزرگ‌تر نمي­دانست و بعضاً در بازي‌هاي ما هم شركت مي‌جست. خدا خدا مي­كرديم شب‌هاي سه شنبه و جمعه نزد ما بيايد و در بازي‌هايمان شركت كند.
تنبلي، لباسي بود كه به تنم دوخته شده بود. تنبلي را از كودكي با خود آورده و تغييري هم نكرده بودم. تنها شانسي كه داشتم، هوش سرشارم بود كه تنبلي را جبران مي‌كرد. هر مطلبي كه مي‌شنيدم فوراًُ به خاطر مي‌سپردم. صد بيت از «الفييه» خوانده و مرور هم نكرده بودم. روزي ماموستا گفت: «آن را بخوان». گفتم: «غروب آن را مي‌خوانم». بعداز ظهر به كوه‌پايه‌هاي «وشتپه» رفتم و همه را از بر كردم. غروب كه شد همه‌ي ابيات را بي‌كم و كاست خواندم. گفت: «كاملاً مي دانم كه همه را امروز از بر كرده‌اي. به راستي از تو تنبل‌تر نديده‌ام».
ماموستا از نماز و تلقين ميت بسيار بيزار بود و هميشه مرا جهت اين كار روانه مي‌كرد. من هم از او بيزارتر بودم. روزي بك نفر مرده بود. خود را پنهان كردم و به سوي بند «وشتپه» رفتم. ديدم ماموستا دنبالم مي‌گردد. مرا ديد و گفت: روسياه مي دانم خود را از كار دزديده‌اي. برو نماز و تلقين آن پدر سگ را بخوان. ناگزير به گورستان رفتم. يك مرد با بيني گنده و بسيار بد خلق، كاغذي در دست داشت.

-قربان اين چيه؟
-پسرم اين تلقين است(ملا حضور نداشت)
- من هم ملا هستم و نماز و تلقين مي‌خوانم.
- روي كاغذ تلقين نوشته بود «ياعبدالله». گفتم : «اين چيه؟» چون دال عبدالله، هم زير داشت هم زبر.
- ها تو اين را نميداني؟ اگر ميت مرد باشد مي‌گويم: يا عبدَالله و اگر زن باشد مي‌گويم با عبدِالله.
- به روستا برگشتم و به ماموستا گفتم: «مژدگاني بده. آخوندي در ده زندگي مي‌كند كه به گرد پايش هم نمي‌رسيم. خلاص شديم». ماجرا را برايش تعريف كردم بسيار خوشش آمد.

زمستان «وشتپه» بسيار سرد بودو ما هم چوب اضافي براي سوزاندن نداشتيم. نزد ماموستا رفتيم. گفت: «هيزم براي كوره پيدا نمي‌شود. خودتان چاره‌اي بينديشيد». گفتم: «چاره‌اي نيست مگر هيزم دزدي». گفت: «بدزديد ايرادي ندارد». فتوا صادر شد و هيزم دزدي آغاز شد. دو نفر «سوخته» نزد ما زندگي مي­كردند به نام‌هاي «سيدحسن» و «قادر» كه غروب هيزم‌ها را نشان مي‌كردند و شب‌ها يكي از آنها با مشغول كردن سگ‌ها به خود، راه را براي دزديدن هيزم توسط ديگري مهيا مي‌ساخت. كار به جايي رسيد كه تمامي اهالي ده غروب‌ها در مسجد از هيزم دزدي سخن گفته و آن را كار شياطين واجنه مي‌دانستند از ماموستا مي‌خواستند دعايي جهت دفع اجنه بنويسد.
خانواده‌ي «علي­آقا ايلخاني» و همه‌ي طايفه‌ي «ايلخاني» مديران دلگرم «شيخ حسام‌الدين تويله» بودند و يكي از خلفاي تويله به نام «خليفه محمد» جهت بركت در آن جا زندگي مي‌كرد. از حق نگذريم انسان بسيار متكبر و گوشت تلخي بود. غروب يك روز كه «سيدحسن» از جمع آوري نان بر مي‌گشت گفت: «پسران! يك تخته چوب بزرگ روي ديوار خانه خليفه افتاده است. هيزم زمستان امسال ما را تأمين مي‌كند. اماآوردنش كار يك نفر و دو نفر نيست». شب­هنگام، شش نفري به سوي موضع رفتيم و تخته چوب را كشان كشان به حجره آورديم. سراسر شب هيزم شكستيم و هيزم‌ها را در يكي از حجره‌هاي خالي تل انبار كرديم. تازه مي‌خواسيتم بخوابيم كه خليفه از مسجد بيرون آمد و به همراه دو صوفي مستقيماً به سوي حجره آمدند. يكي از ما كه «ملا محمد» پسر «ملا علي حماميان» و برادرزاده‌ي ماموستا بود، گفت: «شما خود را به خواب بزنيد. خليفه ماجرا را فهميده و عصباني است. من به نرمي و با زبان خوش جواب مي‌دهم خدا كند كه راضي شده و شكايت نكند».
خليفه پيش از هر كاري وارد حجره خالي شد و هيزم‌هاي شكسته را ديد. سپس وارد مسجد شد و گفت:

-طلبه­ها ! شما خود را مسلمان و خدمتكارقرآن مي دانيد، اما هيزم مي‌دزديد. خجالت نمي‌كشيد؟

«ملا محمد» كه ما را به آرامش دعوت كرده بود سر از زير لحاف بيرون كشيد و درحالي كه خود را به خواب آلودگي زده بود گفت: «هي سگ ريش پدر سگ. كارت به جايي رسيده كه به طلبه‌ها تهمت دزدي مي‌زني؟ كاري نكن با اردنگي بيرونت كنم».
خليفه از ترس ساكت شد. و با صوفي هايش در حالي كه غرولند مي‌كردند از منزل خارج و به سوي خانه‌ي خوان رفت. از خوش شانسي ما، ماموستا در حياط مشغول گرفتن وضو بود و غرولند خليفه را مي‌شنيد.

-ها خليفه جان! چه خبر است؟
-بله طلبه هيات هيزم‌هايم را دزديده و هزار فحش و ناسزا نثارم كرده‌اند نزد «علي­آقا» مي‌روم. اگر حرمت «شيخ تويله» را نگاه دارد طلبه‌ها را تنبيه خواهد كرد.

ماموستا با زبان خوش از خليفه خواست كه اجازه دهد، خود طلبه‌ها را تنبيه كند. ماموستا و خليفه نزد ما آمدند و ماموستا پس از طعن و سرزنش فراوان و هزار سخن نامربوط گفت:

-«رو سياه‌ها! طلبه چگونه دزدي مي‌كند؟ آن هم از چنين مبارك مردي؟ همه‌ي شما را در اين زمستان سرد بيرون مي كنم و ... .» فحش و ناسزا و تهديد به جايي رسيد كه خليفه گفت: «قربان! من حلالشان كردم تو هم آنها را ببخش». خليفه رفت اما ماموستا همچنان فحش مي داد و سركوفت مي‌زد. گفتم: «قربان خودت فرمودي هيزم بدزديد اشكالي ندارد». ناگهان به خنده افتاد و گفت: «لابد اجنه­ي هيزم دزد هم خود شما بوديد. حتي به پوشال مردم هم رحم نكرديد؟ اما خدايي داغ خوبي بر دل خليفه‌ي پدر سگ گذاشتيد. حالا بخاري امروز را با هيزم خليفه روشن كنيد».

ديگر براي مردم آبادي هم روشن شده بود كه جن هيزم دزد هم از حجره‌ي طلبه‌ها ظهور كرده است. يك شب تابستاني دو ماموستا ميهمان ما بودند. يكي از آنها «ملا علي حماميان» و ديگري «ملا احمد سمه‌اي». در ايوان مسجد نشسته بوديم. «ملا علي» در مورد ادعيه و وفق و فوايد آنها سخن مي‌گفت. «ملا احمد» هم مي‌گفت: «همه خرافات و دروغ است». ملا علي مي‌گفت: «من وفق و فوايد چارگوشه‌ي تو خالي را مي دانم و مي‌توانم با آن هر كاري انجام دهم». ملا احمد گفت: «آخر ماموستا جان ! من دو سال درس وفق را نزد خودت خوانده‌ام و اين وفق را هم از خودت ياد گرفته‌ام». يكبار پس از حساب و كتاب بسيار نام يكي از ملايك از آن درآمد «بي موضه غي غي تا شانزه غيولائيليك» . آخر با وجود نام هايي چون علي، احمد، بايزيد و سواره، ملائكه‌اي با چنين نام طولاني وجود دارد. خيلي خنديديم و بحث تمام شد.
شبي ديگر در جمع خصوصي در ايوان مسجد باز هم بحث وفق و ادعيه داغ شد. ماموستا گفت: «مي‌گويند در هندوستان دعايي هست كه شخص همه را مي‌بيند و كسي او را نمي‌بيند. حتماً دروغ است». نخير راست است و من هم دعا را مي دانم.

-چگونه است ؟ نشانمان بده.

به ماموستا اشاره كردم. قادر را براي آوردن قند و چاي به خانه فرستادم تا اين سحر بزرگ را ببينيم. تا قادر بازگشت به آنها فهماندم كه هدفم چيست؟ ماموستا اصرار مي‌كرد دعا را بخوانم. مي‌گفتم: «اجنه‌ي صاحب ورد، شب در خواب، خفه‌ام مي‌كنند. همه اصرار مي­كردند و قادر از همه طالب‌تر . به ماموستا التماس مي‌كرد از من بخواهد دعا را بخوانم. سرانجام پس از اصرار فراوان به حاضران گفتم: «بايد با پسر نابالغي اين سحر را انجام دهم».
قادر با قسم و قرآن فراوان قسم مي‌خورد كه نابالغ است. پس از تا كردن و چهار گوشه كردن يك تكه كاغذ، آن را پر از شماره و حروف عربي كردم(ط ظ ص و 2 و3 و 7 ). قادر را بالاي مسجد‌بردم، قسمتي از كاغذ را پاره و زير بغلش گذاشتم:

-هيچكس ديگر تو را نمي‌بيند اما اگر صدايت درآيد متوجه مي­شوم كجا هستي. اگر اين تكه پارچه را بسوزانم ورد باطل و تو هم ظاهر مي‌شوي.

«قادر» وارد مجلس شد همه وانمود كردند كه او را نمي‌بينند. قادر براي حصول اطمينان كلاهي به دندان گرفت و شروع به مسخره بازي كرد. هيچكس توجهي به او نمي‌كرد. حاضران پرسيدند : «كجا رفت؟ چه بر سرش آمد؟ اي حقه باز كلك مي‌زني؟»
گفتم: «نمي‌توانيم او را با چشم ببينيم بگذاريد با دست و پا زدن تلاش كنيم صدايش را در آوريم». همه از جا بلند شديم و دور قادر را گرفتيم. اردنگي پشت اردنگي. با تمام قوا، قادر را كتك مي‌زديم اما بيچاره زبان از زبان نمي‌گشود و تنها ادا در مي‌آورد. يك لحظه احساس كردم يكي از روستائيان وارد مسجد شد . بلافاصله گوشه‌اي از پارچه را روي آتشدان گذاشتم. به مجرد آنكه دود از پارچه بلند شد گفتم: «نگاه كنيد قادر آنجاست». ديگر كار آن تابستان ما «دعاي غيب شدن» و «غيب شدن قادر» و حلواي اردنگي به التماس قادر خودش بود. يك روز در رودخانه‌ي «وشتپه» شنا مي‌كرديم. قادر را دوباره غيب كردم. داخل آب آنقدر اردنگي خورد كه صدايش درآمد و با گريه گفت:
«ماموستا به خاطر خدا به ملارحمان بگو دوباره ظاهرم كند. ماتحتم درد مي‌كند».

-هي هي . اينكه صداي خودش است دوباره كتكش بزنيد.

موضوع غيب شدن در آبادي پيچيده و مردان را ترسانده بود كه مبادا خود را غيب كنم و نزد زنان ودختران آنها بروم. ناگزير پس از مدتي دعاي غيب شدن نيز به فراموشي سپرده شد.
جالب اينجاست كه چند سال بعد، روزي در مهاباد وارد مسجدي شدم كه مملو از جمعيت بود. سئوال كردم پاسخ دادند: «ملايي اجازه مي‌گيرد و شيريني­خوران اوست». وارد صحن شدم ديدم قادر است و رداي آخوندي بر تن كرده است. در حال خواندن اجازه‌نامه‌اش هستند و شكر خدا به مقام آخوندي رسيده است. رفتم و در كنارش نشسته تبريك گفتم. گفت: «ماموستا به خاطر خدا دعاي غيب شدن را به من ياد بده.» گفتم: «اجنه راضي نسيتند بگذار پير شوي آنگاه يادت خواهم داد».
در «وشتپه» مجبور بوديم آب از يك چاه بسيار گود برداريم. يكبار هنگام كشيدن آب با سطل و ريسمان، كمرم به شدت در گرفت. شكسته بند آبادي، كمرم را جا آورد و مجبور شدم چند روزي در بستر استراحت كنم. سيد عبدالله ديوانه مسلكي در آبادي بود كه بسيار مسخره بازي در مي‌آورد. با دختري از اهالي وشتپه ازدواج كرد. به حجره آمد و از من خواست دختر را برايش عقد كنم. گفتم: «حق عقد را نياورده‌اي». سوگند خورد كه پس از مراسم عقد، از بوكان دو كله قند و يك توپ پارچه‌ي كتان براي سربند به عنوان هديه خواهد آورد. گفتم: «خود داني حتماً در جريان هستي كه اگر دروغ بگويي بسته مي‌شوي». خلاصه به وعده‌اش عمل نكرد و به خيال اينكه سرمان كلاه گذاشته است همواره مسخره‌مان مي‌‌كرد. شب دامادي واقعاً ناتوان شد و چند نفر را به دنبالمان فرستاد. جواب نداديم. از خوان خواست پادرمياني كند. به دنبالمان فرستاد و گفت: « من پنج كله قند و دو توپ پارچه مي‌دهم بندش را باز كنيد». به حجره بازگشتم و ساعاتي بعد خبر دادم كه باز شده است. گره از كار داماد گشوده شد و به مراد خود رسيد. باور كنيد كاري نكرده بوديم فقط ترسيده بود و هراس در دلش افتاده بود.
يك روزعيد به همراه ماموستا به منزل «علي­آقا» رفتيم كه آدم درس ناخوانده‌اي بود، اما زبان فارسي مي‌دانست. از طلبه‌ها پرسيد: «معناي فلان واژه به فارسي چيست؟ بهمان واژه چه معنايي دارد؟» و . . . ترجمه­ي بيتي از اشعار سعدي را از او پرسيدم كه مي‌گويد:

شما نديده‌ايد. من در شيراز ديدم كه گل روي گنبد مي‌گذارند. ترجمه كردن گفتم: ندانستي، گنبد به پياله‌مي‌گويند اما كجا؟ در برهان قاطع
-خودت ديده اي؟
- بلي
- برويد برهان قاطع بياوريد. . . .

اين بله گفتن دروغ بود و چنين چيزي نديده بودم. از ملا قادر شنيده بودم كه فارسي دان بسيار خوبي بود. معناي گنبد را نگاه كرديم اما معادلي به نام «پياله» نبود كه نبود. عرق شرم تمام وجودم را فرا گرفت. آخر سر به اجماع رسيديم كه گنبد به معناي «پياله» آمده است. اگر چه سخن من به كرسي نشست اما پس از چهل و شش سال، هر وقت آن موضوع را به خاطر مي‌آورم شرمنده مي‌شوم. . . . آخر چرا دروغ؟
مثلاً مي‌گفتم ملا قادر اينگونه گفته است چه مي‌شد؟ اما چنان درسي گرفتم كه تا ابد تنبيه شدم. كسان بسيار ديگري را نيز ديده‌ام كه موضوع، اتفاق يا خاطره­ي كس ديگري را به خود منتسب مي‌كنند اما خوبي آنها اين است كه اگر دروغشان آشكار شود شرم و ابايي ندارند. . . .
از «وشتپه» به خانه رفت وآمد مي‌كردم. در يكي از اين سفرها، خداوند برادر ديگري به خانواده عطا كرد كه نام او را «صادق» گذاشته بودند. يكبار ديگر كه به «وشتپه» رفتم پدر، كه ناخوش احوال بود مرا نزد «دكتر يوناتان» دوست قديمي خود فرستاد. تا به مهاباد رفتم و داروهايش را با خود آوردم آخرين نفس‌هاي زندگيش را مي كشيد. سرانجام بدرود حيات گفت و من تنها و يتيم ماندم.
با مرگ پدر، دوره‌ي كودكيم تمام و دوره‌ي ديگري از زندگيم آغاز شد. باز هم بد نمي‌دانم گوشه‌هاي ديگري از دوران كودكي خود را باز گو كنم:
زندگي طلبگي به راستي زندگي عجيب و غريب و شگفت انگيزي است. اگر جمعي هم زبان و هم ميهن را يك ملت مي‌دانند به باور من طلبه‌ها نيز تا ملا نشده‌اند، يك ملت مستقل هستند. ملاهايي مانند پدر من، هميشه آرزو دارند فرزندان، جاي آنها را بگيرند اما هستند كساني هم كه به خاطر علاقه به دين و مذهب، آرزو مي‌كنند فرزندانشان ملا شوند. بسياري از طلبه‌ها يا فرزندان بيوه‌ها و يا پسران كشاورزان فقير هستند. طلبه‌ها پس از پذيرش، زندگي خود را از حجره‌ها آغاز و براي تأمين معاش، بايد از خانه‌هاي محله، روستا يا شهر نان گدايي كنند.
اگر كمك‌هاي پولي به آنها بشود، صرف پوشاك و روغن و پنير و كشك و توتون مي كنند و مردم نيز از زكات، سهم آنها را مي‌پردازند.
اما درس خواندن آنها چگونه است؟ از صدها سال پيش، كتبي چند باب شده است كه تغيير چنداني در آن‌ها به وجود نيامده است بنابراين قرنهاست كه برنامه‌ي درسي دچار هيچگونه تحولي نشده است. تدريس هم توسط استاداني صورت مي‌گيرد كه خود، زماني درس خوانده‌ي همين حجره‌ها با همين كتاب‌ها بوده‌اند. نه طلبه مي‌داند چه چيز مي‌خواند و نه ماموستا مي‌داند چه مي‌گويد. از صد طلبه تنها يك يا دو نفر سرانجام از هفت خوان رستم گذشته و به ملاهاي باسوادي تبديل مي‌شوند. بقيه هم از همان ابتداي راه جا مانده و به جايي نخواهند رسيد و بدون پذيرش نظم و ترتيب آزمون سه ماهه و شش ماهه و سالانه، همچنان تنبل و نازيرك، ايام مي‌گذرانند.
طلبه‌ها بسياري اوقات مشغول چشم چراني با دختران و حركات مسخره و سخنان زننده هستند. بسياري از آنها ژنده پوش ، فقير و نامرتب هستند. غذايشان اكثراً نان ارزان و جو يا طعامي است كه مردم برايشان مي‌‌فرستند. باآن همه فلاكتي كه حاكم بر زندگي آنهاست زندگي را به بيعاري مي‌گذرانند و شب‌هاي سه شنبه و جمعه با جمع شدن دور يكديگر بزم مي‌گيرند و مسخرگي مي‌كنند. كمتر طلبه‌اي ديده‌ام كه به مسائل ديني توجه كند. همه‌ي آنها نسبت به شيخ جماعت، بدبين و بي‌عقيده‌اند و مسايلي را به باد استهزا مي‌گيرند كه نزد مردم عادي گناهي بس بزرگ محسوب مي‌شود.
قصيده‌ي «بوريه» كه عربي است و در مدح پيامبر و براي رفع بلا و بركت سروده شده است توسط يك طلبه‌ي ناشناس برگردانده شده و به صورت ابياتي طنز توسط چند طلبه در «پسوه» به نام قصيده «بطينه» خوانده مي‌شد. اين چند بيت از قصيده به يادم مانده است:
طلبه‌ها خوب بدانيد مژدگاني‌تان دهم
بوي ضيافتي چرب و نرم مي‌آيد. . .
(زيافه‌تيكي چاكي برانن مزگينيه كو ده‌ده‌مي
زيافه‌تيكي زور چه‌ور بون دي به ده‌ستي شه‌مي
هه‌ر چيشتيكي سور چوه ساواره ليي دور كه‌وه
شه‌و وروژي حازره له حوجره وه‌ختي جه‌مي
ئه‌سته عفير وللاهي من ساوار و الماشينه
ئه‌گر رله‌برسان بمرم شه‌رته ده‌مي ناكه‌مي
ئه‌فه‌ريم مام بابه‌كر ئه‌توي تايفه‌ي سه‌كر
زيافه‌تت وه‌ك شه‌كر ده‌ليي ني ئه‌وجاركه‌مي)
يك نفر طلبه خوش صدا ابيات را با صداي بلند مي خواند و ديگران سربند شعر را تكرار مي‌كردند: بريز پركن و حسابي شكمت را سير كن.
خوب لقمه بگير،‌خوب قورت بده تا شكمت پر شود
(ده‌يتي كه ليي كه به چاكي پارواني لي بكه
لولي ده، قووتي به‌تازگت ده جه‌مي)
يا تقليد و اداي تكيه و ذكر درويشان در مي‌آوردند و شبها پس از خاموش كردن چراغ و حلقه زدن دور يكديگر از واژگان طنز ديگري به جاي اوراد ذكر استفاده مي كردند. يا اينكه اداي قرآن خواندن و تكبير ايام عيد را در مي‌آوردند. مثلاً از اين عبارات استفاده مي‌كردند: «وه‌شاوه‌له يه و با يزاوي يه وه‌قارنه‌يه و گه‌لوان. «پس از خواندن چند جمله از اين چرنديات، مستمعين مي‌گفتند: «پلاوبنكر، پلاو بنكر، پلاو بنكر، لا باميه ته له نا ئيلا شله قاورمه، پلاو بنكر به له‌حم و شه‌حمه‌و».
گويا يكبار چند طلبه دور يكديگر جمع شده و آنقدر اراجيف مي‌بافند كه كار به ملايكه نيز مي‌رسد. پس از حرف و گفت و گوي بسيار، يكي از آنها مي‌گويد: «مثل اينكه خداوند، يك گوسفند چاق و چله براي ابراهيم فرستاد تا شان نزولي بر اين آيه درست كند: «وفديناه بذبح عظيم». اما جداي از اين مسخرگي‌ها در نماز و روزه بسيار منظم بودند. برخي ها در نماز صبح تنبلي مي‌كردند اما در قضاي نماز گذشته نيز تعجيل مي‌كردند. از دامن ناپاكي و زنا به دور بودند. دختر بازي مي‌كردند. اما از دست بازي و دست درازي پرهيز مي‌كردند. در چند سالي كه طلبه بودم هرگز نشيندم طلبه‌اي زنا كرده يا مرتكب فعل حرامي شده باشد. ايمان آنها به خداوند قرآن و پيامبر بسيار محكم بود. من هم كه سالها طلبه بوده و بخشي از عمر خود را با آن گذرانده بودم طبيعي است كه بخشي از خلق و خوي آن را با خود داشته باشم.
زماني كه در «وهشتپه» بودم شب پانزدهم شعبان كه عيد برات است پس از خواندن سوره‌ي ياسين دعاي برات را خوانديم. اسعد در مراسم شركت نكرد. گفت: «شما با خواندن دعا بجاي زياد شدن روزي، از رزق و روزي و بي‌بهره مي‌شويد. من اين را تجربه كرده‌ام.» به حرفش گوش نكرديم و حتي عصباني شديم. پيش از اين اگر صبحانه حداقل كمي ماست يا مقداري شير مي­خورديم صبح آن روز، حتي نان گندم هم دست نداد. تنها دو سه تكه نان جو كهنه داشتيم كه خورديم. اسعد باخنده گفت: «ها نگفتم؟!» و ما را هم پشيمان كرد. پرسيديم: «چاره‌ي درد چيست؟» گفت: «برخيزيد». و با اردنگي به جان سفره‌ي نان افتاديم تا خسته شديم. چند دقيقه­اي نگذشت كه زني با يك سطل ماست و چند نان گندم تازه نزد ماآمد و گفت: «بفرمائيد طلبه‌ها نذر كرده بودم. نذرم برآورده شده است».
در وشتپه يكي از طلبه‌ها كه سيگاري بود، چند نفس هم به من مي‌داد. چشم كه باز كردم سيگاري شده بودم. خلاصه در سايه‌ي دوست ناباب به اين مصيبت گرفتار آمدم و اكنون هم پس از چند بار ترك سيگار در طول اين سالها نتوانسته‌ام خود را از شرّ اين بلا برهانم.
مردم مي‌گفتند كارخانه‌ي قند مياندوآب مكاني بسيار زيبا و جالب توجه است. با يك طلبه‌ي ديگر از يك كشاروز خواستيم كه ما را به آنجا ببرد. گفت: «همراهم چغندر بار كنيد». از بامداد تا غروب، چغندر بار كاميون كرديم. شب هنگام سوار شديم و صبح زود به كارخانه رسيديم. تازه متوجه شديم كه گرسنه‌ايم و يك پاپاسي هم در جيب نداريم. اجازه‌ي ورود به كارخانه را ندادند. بايد منتظر هم مي‌مانديم تا به روستا برگرديم. به كنار رودخانه رفتيم و شنا كرديم. گرسنه‌تر شديم. بعدازظهر به ديواري لم داده بوديم كه ملايي از كنارمان عبور كرد. مرا شناخت. به ما غذا داد و كارخانه را هم نشانمان داد.
از جا پريد:

-بسم‌ا اين چيه؟
- مادر جان اجنه نيستم طلبه‌ام.
- جلو تنور خودم را خشك كردم.

هفده ساله بودم كه پدرم مرد. هيچوقت به اين فكر نكرده بودم كه روزي پدرم بميرد و بيكس و يتيم ‌بمانم. گيج شده بودم. توان حركت نداشتم و اشك در چشمانم خشك شده بود. چشمانم سياهي مي‌رفت و غمي بزرگ وجودم را فرا گرفته بود.
طبق وصيت خودش، او را به خانقاه برده و در كنار مادرم به خاك سپرديم. به خانه برگشتم. بچه‌ها گريه مي‌كردند. خواهرم به برادرم مي‌گفت: «غصه نخور. داداش جاي پدرمان است». اين جمله شوك تمامي بر وجودم بود. گريستم اما چه گريه كردني! همسايه و فاميل براي گفتن تسليت آمدند و رفتند. در ميان آنها بودند كساني كه چشم طمع به چند قطعه زمين كشاورزي پدرم دوخته بودند. برخي گفتند: «بدون پدرتان ديگر نمي توانيد زندگي كنيد از گرسنگي مي‌ميريد». من هم فكر مي كردم انسان چگونه از گرسنگي مي‌ميرد؟ اما برايم حل نمي‌شد.
در كمال نوميدي به «وشتپه» رفتم و اسباب و وسايل را جمع‌آوري و فكر ادامه طلبگي را از سر بيرون كردم. خدايا چكار كنم؟ تا امروز نه كاسبي كرده ام و نه مي دانم چگونه است از شخم زدن هم كه چيزي سر در نمي‌آورم. دوبرادر كوچك و يك خواهر و مادر نيز كه بايد زندگي‌شان را تأمين كنم. پدر هم هنگام مرگ سصيد تومان بدهي برايمان جا گذاشته است. تنها دارايي ما علاوه بر زمين، يك گاو لاغر مسلول است كه از روي تمسخر نامش را «شمقار» گذاشته‌ايم. اگر بدانيد ارزش ده مرغ يا پنج بره يك تومان است آنگاه متوجه خواهيد شد كه سيصد تومان چه رقم بزرگي بود.
اما نااميدي زياد طول نكشيد و من سرانجام تصميم گرفتم كار كنم تا بي‌روزي نمانيم. قابلمه­ي بزرگ زنجيرداري كه براي جشن هفتمين روز تولدم تهيه شده و از آن هنگام بيكار مانده بود را به بهايي چند فروخته و دستمايه كردم. گوسفند و بز مي‌خريدم و در بازار «خورگه» و «قباخكندي» مي فروختم. مدتي چوبداري مي‌كردم چنان كاربلد شده بودم كه مردان ده براي راهنمايي و مشورت نزد من مي‌آمدند. وضعيت مالي كمي بهبود يافته بود اما سايه‌ي فقر هنوز بر سرمان سنگيني مي­كرد. شب‌هاي زمستان تا صبح در مسجد جوراب­بازي مي‌كردم، روشنايي‌مان هم تنها يك چراغ فتيله‌اي بود. هر وقت انگشت توي دماغم مي‌كردم انگشتم سياه مي‌شد. زمستان بسيار سختي بر ما گذشت. با نان خشك، روزگار مي گذرانديم.
اما مطالعاتم چگونه بود؟ در سايه‌ي از بر كردن كتاب­هاي فقهي، چند واژه‌اي عربي ياد گرفته بودم اما من هم مانند همه‌ي «ملا»هاي كرد، به دور از مطالعه‌ي كتب جديد عربي، در امور شرعي نيز مطالبي از «فتح القريب» و «منهاج» ياد گرفته بودم. «ملا عبدالرحمن» نزد مردم نامي آشنا شده بود.
اما فارسيم بد نبود. گلستان و بوستان و يوسف و زليخاي جامي و تاريخ نادري را خوانده بودم و مي توانستم به زبان فارسي بخوانم و بنويسم. دوازده سال از زندگي رادر مكتبخانه و حجره گذرانده بودم اما چيز زيادي ياد نگرفته بودم. تازه افسوس مي‌خوردم.
شروع به مطالعه و كتاب خواندن كردم. شب‌ها چراغ نفتي را پيش خود گذارده كتاب مي‌خواندم، از هر دري سخني: از امير ارسلان رومي تا شيرويه و سيمين عذار وفلك ناز تا خمسه‌ي نظامي و مثنوي و حافظ و شاهنامه و . . . بسياري از شبها چنان غرق مطالعه بودم كه متوجه سپري شدن شب و طلوع آفتاب نمي‌شدم. پس از آن مدت، بدون آنكه خود بدانم فارسي بلد خوبي از كار درآمده بودم.
نقد و اقساط، دو گاو به بهاي سي تومان خريدم. با مردي شريك شدم و زمين كشاورزي را توتون و گندم و هندوانه كاشتم. هنگام درو، شريكم دودره بازي درآورد و گفت: «من توتون و هندوانه را نمي‌خواهم». ناگزير توتون پروري هم ياد گرفتيم. پاييز توتون را به شهر بردم و چهل و پنج تومان فروختم. بدهي گاوها را پرداخته و براي بچه‌ها پوشاك خريدم. كاسبي به مذاقم خوش آمده بود. به تدريج گوسفند و ماديان خريدم و وضع ماديم رو به بهبود گذاشت. اما مشكلات ديگري از راه رسيد. صادق تنها هشت ماه سن داشت كه مادرش با مرد ديگري ازدواج كرد و ما را ترك كرد. خواهرم هنوز بچه بود. ناگزير از زنان روستا كمك گرفتيم. آنها هم علاوه بر حق خود، چيزي كش مي‌رفتند.
گفتند: «چاره تنها اين است كه همسري اختيار كني كه هم مراقب خانه و هم مواظب بچه‌ها باشد. به فكر ازدواج افتادم. هر جا از دختري اسم برده مي‌شد آنجا رفته دختر را مي‌ديدم. يا من خوشم نمي‌آمد و يا آنها راضي نمي‌شدند. روزي كه همراه يك كاروان به بوكان مي‌رفتم، در راه، دختري ديدم كه به زيارت قبر پدرش مي‌رفت. به دلم نشست. او هم بي‌ميل نبود. مدتي طول نكشيد كه با دوستان خود براي تفرج به «ترغه» آمد و اتفاقاً ماديانش را در حياط خانه‌ي ما گذاشت. در ترغه ميهمان يك حافظ بود. حافظ را واسطه كردم و خود به همراه يك نفر ديگر به خواستگاري نزد پدرش رفتيم.
پدرش گفت:

-در گهواره به عقد كس ديگري در آمده است يابد با او ازدواج كند اما نظر، نظر خودش است. اجازه بده با خودش مشورت كنم.

مشورت با دختر به نفع من بود. اين بار سؤال كرد:
-ثروتمندي؟ به خانه‌ات سر مي‌زنم ببينم چه داري؟

گفتم: «باشد. فردا بياييد . من هم در اين فاصله مي‌روم و با قرض گرفتن فرش و گاو گوسفند از مردم، خانه را آبادان مي‌كنم و ادعا مي‌كنم كه ثروتمندم. تو اگر دخترت را به ثروت مي‌دهي فردا اگر فقير شوم بايد طلاقش را بگيري. شريك زندگي من بايد در عروسي و عزا يار و همراه من باشد».
مرد لبخندي زد و سري به نشانه‌ي تأييد تكان داد. مهريه‌ي دختر صد تومان تعيين و به عقد نكاحم در آمد. اما تنها همسر نبود، رحمت خداوند بود. هر چند پدرش را چته و دزد و نا اهل مي‌دانستند اوبالعكس بسيار مهربان، خوش خلق، و با صبر و حوصله و بسيار فهميده و كاردان بود. از هر كشاورزي بيشتر كشاورزي مي دانست. كدبانوئي كم نظير بود. با وجود او آرامش بسياري پيدا كردم. هم به امور منزل مي‌رسيد و هم امورات كشاورزي را پيش مي‌برد. بسيار خوش‌رو و خوش مشرب بود. دوستانم مي‌گفتند: «خدا كند روزي كه ميهمان منزل تو هستيم تو در خانه نباشي چون «سيده عايشه» از خودت بيشتر به ما حرمت مي‌گذارد». از دختر «سيد قادر بغده» داغي صاحب پسري شدم كه پس از پنج روز مرد. پيرزنهاي روستا مي‌گفتند: «آل او را با خود برده است. ...» يكبار ديگر حامله شد. در اين فاصله، تيفوئيد گرفتم. در حالي كه همه دوري مي‌گرفتند او به بهترين وجه از من مراقبت مي‌كرد. من بهبود يافتم اما طولي نكشيد كه همسرم نيز مبتلا شد و پس از نه روز بيماري و انداختن جنين، فوت شد. دوباره بيكس و و تنها ماندم. زمانه بار ديگر از در ناسازگاري با من در آمده بود. در قصيده­ي طولاني «به سوي مكريان» اين موضوع را آورده­ام زندگي ما در «ترغه» پرفراز و نشيب و تلخ وشيرين بود. يادم مي‌آيد زمستان يك سال، تا بهار چيزي براي خوردن نداشتيم و قوت ما تنها نان خشك بود. يك سال هم كه قند گران شده بود چند ماه چاي را با كشمش و نقل مي خورديم اما بعدها با تلاش بسيار، موقعيت تقريباً مناسبي در روستا پيدا كرده بوديم.
خودم به برادرانم درس مي دادم اما ايجاد شوق درس خواندن در يك كودك به تنهايي بدون حضور هم شاگردي در كلاس درس بسيار دشوار است. برادرانم امانتي پدرم بودند و هرگونه كوتاهي در حق آنها خيانت در امانت بود. براي من بسيار سخت بود كه دست از زندگي روستائي كشيده و به سوي شهر بروم. واقعاً از كار و كاسبي در شهر چيزي نمي‌دانستم. سرانجام تصميم قطعي خود را گرفتم. تمام وسايل زندگي را نقد كردم و به بوكان آمدم. خانه‌ي كهن و كوچكي در بالاي مسجد و روبروي حوضخانه بوكان از قرار ماهي سه تومان اجاره گرفتم. پس از مدتي همان خانه را كه يك حياط و يك هال بايك اتاق خواب بود به مبلغ هفتصد تومان خريدم و خانه‌ي مهاباد را هم هشتصد تومان فروختم.
حال تا به بوكان برسم و احوالات خود را در آن­جا تعريف كنم اجازه دهيد در مورد اشخاصي كه تا آن مدت وارد زندگيم شدند و هرگز فراموش نمي‌شوند مطالبي چند بگويم:

1-سيد رشيد خانقاه: پير مردي بلند بالا با ريش دراز و پهن كه از دوران طلبگي يار نزديك «حريق» شاعر بود. پدرم از دوستان بسيار نزديك «حريق» و «سيد رشيد» بود. سيد رشيد ازدواج نكرده و سال‌هاي سال در خانقاه، ترك دنيا كرده بود. حجره اي داشت و سماورش هميشه مي­جوشيد. حافظ كل قرآن بود و تمام معني و جزئيات آن را مي دانست. با صدايي بسيار دلنشين قرآن مي‌خواند. به زبان كردي و فارسي اشعار زيبا مي‌سرود و در زمره‌ي ملاهاي بسيار خوب بود. مجلسش چنان گرم و آنچنان خوش سخن بود كه هر كس يكبار سيد را مي ديد هرگز از ياد نمي‌برد. من زماني اشعار و يادداشت هاي او را كه بسيار ارزشمند بود جمع‌آوري كردم اما متأسفانه همه‌ي آنها از بين رفتند. دو غزل، يكي كردي و يكي فارسي سروده بود كه از هر يك، تنها يك يا دو بيت را به خاطر مي‌آورم:

يكي صد گشته داغ دل از آن رو
كه الف بايش دو خال دارد
در غزل كردي هم اين چنين آمده بود:


له چاوم داي و چاوم پر له ئاوه
به چشمانت زدم و چشم پر آب است



وره ئه‌ي گولبني نيراوم ئه‌مشه‌و
ج

بيا اي گلبن سيرابم مشب



ره‌قيب زاني كوي نيگارم



رقيبم دانست كه غريب كوي نگارم



وه‌كو سگ بويه ده‌وري داوم ئه‌مشه‌و
جج

به همين خاطر امشب چون سگ دوره‌ام كرده است
ج


يكبار يكي از رعايا «قرني آقا مامش» به نام «يوسف» كه به خاطر اختلاف مالي با «يعقوب» نامي اخراج شده بود از سيد مي‌خواهد نامه‌اي نوشته و مانع از اخراج او شود. يوسف پس از چند روز بازگشته مي گويد: آقا نامه‌ي تو را پاره كرد و گفت: صوفي‌هاي خانقاه، مانع آقايي من مي‌شوند. سيد رشيد هم كه تخلص «چاوش» يا «شهيد» داشت در پاسخ مي‌نويسد:


زاهيره‌ن فه‌رموو‌ته‌من سردارم و خاوه‌ن به‌شم
معناي كلي اين دو بيت هجو قرني آقا مامش و مسخره كردن مقام و موقعيت او است
گيرودارم پي ده‌وي چون شيره كولله‌ي مامه‌شم
ده‌ست له يوسف به‌رمه‌ده بو خه‌رگه‌لي يا قووبيان
به رده‌ده‌ي به گونم، چكيرم پي ده‌پي من چاوه‌شم


خوشبخت كسي بود كه د رمجلس كاك سيد حاضر مي‌شد. من اگر چه سن و سالي نداشتم اما چون سيد علاقه‌اي فراوان به پدرم داشت غالباً اجازه مي داد به حضور او بروم و از فرمايشات او استفاده كنم. علاوه بر سخنان نغز و دلچسپ كه هنوز هم ورد زبان هاست رباعيات و تك بيتي‌هاي زيبايي هم دارد كه بسيار پر مغز و جالب است.

2-حاج ملارحمان شرفكندي: ملايي قد بلند با ريشي چهار پنجه‌اي كه بين پنجاه و شصت سال سن داشت. هر وقت از اشرفكند به خانقاه مي‌آمد چنان مورد استقبال قرار مي‌گرفت كه همه دور او جمع شده و از سخناش لذتا مي‌بردند. بسيار خوش صحبت و شيرين گفتار و تكيه كلام او «وه‌نه‌كي بابه‌لي» بود.

يك روز چند نفري دورش جمع شده بوديم. يك صوفي ريش پهن گردن كلفت خود را از ميان جمع به حاج ملا رساند و گفت: حاجي ماموستا آيا بستن شال از نظر شرعي خير وبركت زياد دارد ؟
فرمود: وه‌نه‌كي بابه‌لي آره والله شال بسيار خوب است از وقتي كه شال مي‌بندم آرامش پيدا كرده‌ام‌قبلاً مي‌گفتند: فلانم به فلانش اما حالا مي‌گويند فلانم به شالش.
حاجي بابا شيخ تورجان از شاه ايران عصاي جواهر نشان به عنوان خلعت دريافت كرده بود يكبار از خانه‌اش دزدي شده بود. در زنبيل بودم كه حاجي ملا آمد. سيد محمد زنبيلي سؤال كرد:

-از كجا تشريف آورده‌ايد؟
- از تورجان ، نزد حاج باباشيخ عمويت بودم
- معلوم شد از خانه‌اش چه دزديده بودند؟
- وه‌نه‌كي بابه‌لي از او دزديه‌اند.

يكبار در روستاي عيش اباد بودم. حاجي ملا آمد. در گرماگرم گفتگوها مصطفي بيگ آقاي عيش آباد كابي به نام شمس المعارف كبري آورد و گفت: ادعيه و وفق بسياري در اين كتاب هست.
حاجي ملا گفت: اي بابا همه‌ي اين ها كذب است و من باوري به سحر و جادو ندارم.
آقا گفت: شما ديگر چرا؟ اگر عالمي مثل شما اين سخن بر زبان براند واي به حال يك امي بي‌سواد.
من دعايي در اين كتاب پيدا كرده‌ام كه اگر الآن آن را روي ديوار بنويسم و سپس با چوبي آن را سوراخ كنم ا زان هر چه بخواهم عسل بيرون مي‌زند.
حاجي ملا فرمود: «وه‌نه‌كي بابه‌لي!» بسيار آسان است احتمالاً آن سوي ديوار سوراخ فاضلاب باشد. . . . يكبار حاجي ملا در گوشه‌‌ي ديوار مسجد شرفكند نشسته بود و چند نفر دور و بر او را گرفته بودند. مردي از آنجا مي‌گذشت و مرتباً غرولند مي‌كرد.
حاجي ملا پرسيد: چه شده است
گفت: حاجي ماموستا ولم كن سعيد مام حمدي به پدر سگ به من بدهكار است. گوزي ده شاهي اهميت نمي دهند.
حاجي ملا گفت: وه‌نه‌كي بابه‌لي اگر خيلي پولت را لازم داري يازده شاهي بده.
يكبار حاجي ملا با سيد مينه نامي به سوي خانقاه مي‌آيند. بادي از او خارج مي‌شود اما مي‌بيند كه حاجي نه توجهي مي‌كند و نه اهميت داد. خود را به نشنيدن زده بود. مدتي بدون آنكه سخني رد و بدل شود به حركت ادامه مي دهند. سيد مي‌گويد: حاجي ماموستا چگونه است كه فرمايشي نمي‌فرمايد؟
حاجي ملا مي‌گويد: بابه‌لي ! چند دقيقه است كه به خودم فشار مي‌آورم اما چه كنم ؟ بدبختانه نمي توانم مانند فرمايش تو چيزي از خود در كنم.
ملايي ثروتمند و مالك ده به نام ملا كريم گل كه گفته مي‌شد نزول خوار است مرده بود و توسط خانواده‌اش به خانقاه آورده شده بود. اقوام و خويشاوندان و پسر ملاي متوفي در حجره‌ي محمد بودند. حاجي ملا هم آنجا بود. پسر مرد متوفي عبادي نيمدار و كهنه‌اي نزد شيخ محمد آورد و گفت پدرم وصيت كرده است كه شما ايم جامه را به تن كنيد. شيخ محمد كه اموال متوفي را حرام مي دانست گفت: من پيرم و نمي توانم ا ين عباي سنگين را بر دوش اندازم. پسر و فرزندانش اصرار كردند كه نبايد وصيت پدر اجابت نشود. شيخ محمد فرمود: خب حاجي ملا مال تو به و حاجي ملا گفت: قربان قديمي‌ها گفته‌اند ميراث خر متعلق به گفتار است مال من قبول. همه و حتي خانواده‌ي متوفي نيز اين سخن نغز را پسنديدند.
نمونه‌هايي از كلام زيبا و شيرين حاجي ملا را تعريف كردم. شايد علاءالدين سجادي ديگري در كتابي چون رشته‌ي مرواريد شرح او تواند گفت.

3-ماموستا فوزي: آخوندي اهل «عبابيل» شهرزور بود. شيخ محمود پس از كشته شدن عرفانافندي خواسته بود وي را كه شاگرد عرفان بود به عنوان مشاور برگزيند كه فوزي با هراس از پذيرش اين مسئوليت، آواره‌ي اينجا و آنجا شده بود مدتي در منطقه‌ي كلهر نشين ملا بوده است سپس به مكريان آمده و در روستاي ناجي كند زندگي كرده است. دانشمندي بزرگ شاعري گران مايه و خلاصه به تمام معنا نكته دان بود. راهنمايي و نصايح او انديشه ي كرد باوري را در ذهن بسياري از جوانان افكند و به او تحريض هيمن شاعر شد.

پس از مرگ پدرم، از كنار گذاردن طلبگي توسط من تأسف بسيار خورد و هميشه مي‌گفت: واقعاً حيف است كه تو درس نخواني.
ما در «ترغه» خانواده‌ي ملاي ناتواني بوديم. ارج و قرب پدرم نزد مردم بسيار زياد بود. او ثروتمند هم بود. تا هنگامي كه جنگ آغاز نشده بود و امنيه حضور داشتند ما هم زندگي آرامي داشتيم اما پس از مرگ پدر و با آمدن انگليس و روس و آمريكا به ايران حكومت ايران هم به هم ريخت و منطقه‌ي ما به چنگ خوانها افتاد. دوراني بود كه ماهي بزرگ،‌ماهي كوچك را قورت مي داد. اگر چه ثبت و صدور اسناد براي املاك و اراضي پيش از جنگ باب شده بود اما كو «ميرزاهاي» قدري كه بتوانند از پس ثبت آنها برآيند و قباله بنويسند.
من نيز با استفاده از فرصت موجود، قباله‌كهنه‌اي پيدا كرده و متن آن را روان كرده بودم تنها كافي بود اسامي خريدار و فروشنده نوع ملك و متراژ آن را تغيير مي‌دادم تا يك قباله نامه‌ي جديد اماده مي‌شد. با اين ترفند، موقعيت من بهبود پيدا كرد. حاجي بايز آقا و پسرانش كه نخستين امراي منطقه بودند كليه‌ي امور قباله‌نويسي خود را به من سپردند. اين موقعيت، هم براي من درآمدي داشت و هم امنيت مالي مناسبي برايم ايجاد كرد. يكبار «رشيد آقا نوبار» يك بار پسر علي آقا و يكبار حسين آقا تاجر مي خواستند دو سه قطعه زميني كه داشتم را غصب كنند اما خانواده‌ي حاجي بايز با حمايت از قباله نويس خود، مانع از خسران من شدند. در ترغه خدمتكاري داشتم كه به روستاي ديگري كوچ كرده و مزرعه‌اي براي خود دست و پا كرده بود. شبي در فصل درو، محصولاتش به سرقت برده شد و او هم مرا تا وانبار شناخته بود.
يك روز از آب آسياب در معيت يكي از دوستانم با بار آرد به «ترغه» باز مي‌گشتيم كه در مسير خود خود از آن روستا گذشتيم كه آن رعيت با ديدن ما فرياد زد: بياييد انتقام مرا بگيريد.
خوان روستا و يكي از نوكران او با اسلحه به طرف ما آمدند:

-لخت شويد و الا كشته مي‌شويد.

خوان با قنداق تفنگ به جان همراهم افتاد. تفنگ را از دستش گرفتم و با كشيدن چخماخ او را تهديد به مرگ كردم. تسليم شد و بار زا تا نزديك «ترغه» برديم. در انجا تفنگ را تحويلش دادم كه آبرويش نرود. با اين حال به شكايت نزد احمد آقا حاج بايز آقا رفتم كه او هم در پي بهانه‌اي بود تا خوان را تنبيه كند. فكر مي‌كنم يك رأس اسب به عنوان هديه گرفت.
بسيار خوشبخت بودم كه در آمد و رفت به منزل احمد آقا در «قره‌گويز» با سيد كامل شاعر و «آقا قوج بگ» مشهور آشنا شدم. شيريني خاطرات آن روزها را هرگز از يادم نخواهم برد.
در همان دوراني كه در «ترغه» زندگي مي‌كرديم از سر جواني و جاهلي بار ديگر با يك خرده مالك درگير شدم. درگيري بر سر آن بود كه برادر كوچكم با سنگ سگ انها را زده بود. او خويشاوندان خود را به معركه آورده و من هم از سيدهاي كوليجه كه خانواده‌ي دائي‌هايم بودند براي جبران ياري طلبيدم.
بايد در بوكان كاسبي پيدا مي‌كردم و زن هم مي‌گرفتم تا بي‌زن نمانم. اما وظيفه‌اي كه بر دوش خود احساس مي‌كردم فرستادن برادرانم به مدرسه بود. هنوز هم اين داغ بر دلم سنگيني مي‌كند كه چرا خواهرم را به مدرسه نفرستادم يا لا‌اقل خودم با او كار نكردم، چون تا الآن نيز در خانواده‌ي خودمان به زني و زيركي و با هوشي خواهرم نديده‌ام. بله فكر مي‌كردم زن نبايد درس بخواند واقعاً متأسفم . . . . براي شروع كار و كاسبي نزد كاك رحمان حاجي بايز آقا رفتم. پانصد تومان پول دراختيارم گذاشت تا با آن كاري شروع كنم. با پسري شريك شدم چهل تومان ضرر كرديم و از ترس اينكه مبادا متحمل زيان بيشتري شوم بقيه پول را به كاك رحمان مسترد كردم.
پس از مرگ همسر اولم همواره به دنبال پيدا كردن همسر ديگري بودم. دختران و بيوه‌هاي بسياري از طرف دوستان و خويشاوندان معرفي شدند اما معمولاً كسي دلم را نمي‌گرفت. يك روز مهمان كسي بودم خواهر كوچك بلوندي داشت كه دلم را گرفت اما چيزي نگفتم. بعدها شنيدم كه آن دخترآشناي خانواده‌ي «قوج بگ» و او نيز هم سخن جفنگيات من بود. از او خواستگاري كردم. «معصوم» دختر كاك احمد نوبار را در حالي به عقد نكاح در آوردم كه نوز چهارده ساله بود. براي تأمين مخارج عروسي مانده بودم. مردي به نام عبدالكريم شوكت كه بازرگان و ثروتمند هم بود(و معروف به نزولخواري هم بود)
مردانگي كرد و گفت: پول قرض مي دهم هر وقت داشتي مي تواني پس بدهي.
ازدواج كردم اما تا چشم باز كردم بيش‌تر از سه هزار تومان به عبدالكريم بدهكار شده بودم. روزي از من پرسيد چرا دنبال كار نمي‌روي؟ گفتم دستمايه ندارم. گفت تو خيلي به من بدهكاري. پانصد تومان ديگر هم قرض مي‌دهم يا زنگي زنگ يا رومي روم. با شريك قديمي خود دوباره شروع كرديم. توتون نامرغوب خريده و پس از كوبيدن و آماده كردن مجدد، آن را به عجم‌ها مي‌فرختيم. از سهم خود كم‌كم سرو ساماني گرفتم. زمستان بود و همه‌ي راههاي رفت وآمد بسته شده و ترس لشكر كشي عجم نيز بر دلها سايه افكنده بود. يك روز حسين نزدم آمد و گفت: توتون زياديروي دستم مانده و هيچ خريداري ندارد. ناگزير انباري براي توتون اجاره كرديم و از سر نااميدي تا پايان اولين ماه بهار حتي سري هم به انبار نزديم. پس از آن مدت روزي فتحي با عجله آمد و در حالي كه با دمش گردو مي‌شكست گفت: در سايه‌ي نموري انبار و چكاب سقف، اگر چه بخشي از توتون گنديده اما بخش اعظم آن به توتون اعلا تبديل شده است. توتون با بالاترين قيمت ممكن فروخته شد و ما هم از اين رو به آن رو شديم. از قبل فروش توتون، هر كدام صاحب چهار و پانصد تومان شديم. همان روز دين عبدالكريم را ادا و دستمايه هم جور كردم. همان سال در اداره توتون بوكان به عنوان انبار دار و با حقوق ماهانه صدو بيست تومان استخدام شدم مشروط به انكه حق دو ماه اول را به عنوان رشوه به واسطه‌ي استخدام هديه كنم. در كنار انبارداري، اقدام به خريد و فروش توتون هم مي‌كردم. اشعاري راجع به توتون دزدي ترجمه كرده و كثافت كاري‌هاري اداره توتون را افشا كردم. بازرسي كل از تهران كه نامش فرهادي بود اشعار را با خود به تهران برد. مدتي بعد نامه‌اي از مجله‌ي طنز بابا شمل به دستم رسيد كه اگر به تهران بيايي مي‌تواني به عنوان عضو هيأت تحريريه كار كني. من هم كه عضو «ژ - ك» بودم هرگز حاضر نبودم در تهران كار كنم. اما شايد اگر در تهران به كار طنز اد امه مي دادم طنز پرداز بزرگي مي‌شدم.
سال عد بازرگان گندم شدم و يا يك دوست شريك شدم. گندم را از بوكان به تبريز برده و مي‌فروختم چون حجم گندمي كه با خود مي‌برديم بسيار زياد بود حتي اگر به ازاي هر كيلو گندم نيم شاهي هم سودي مي‌برديم رقم بزرگي مي‌شد. يكبار صد وبيست تومان ضرر كرديم. همان روز به ديدن حمده مينه آقا محمود آقا، كه خوان بوكان بودرفتيم. قپان و سرانه‌ي احشام بازار بوكان را با مبلغ ماهانه هشتاد و يك هزار تومان اجاره كرديم. چهار نفر ديگر نيز شريك ما شدند. در طول نه روز كار يازده هزار تومان سود كرديم. يكبار حمام بوكان را اجاره گرفتم اما موقعيت آن را زياد مناسب نيافتم و با هشتصد تومان سود به كس ديگري واگذار كردم.خلاصه بوكان براي زندگي من، خير و بركت شده بود.
سعدي مي گويد: صداي خوش، غاي روح است. حمزه شريكم بسيار خوش آواز بود. قرار گذاشتيم در تبريز به هتل محل اقامت مهابادي‌ها نرويم. به هتلي رفتيم كه كردها آنجا نبودند. كاك حمزه شب‌ها در اتاق آواز مي‌خواند شبي صاحب هتل آمد و گفت: هر چند كردي نميدانم اما صداي حمزه بسيار دلنشين است. اتاق دو نفره‌اي به دور از صر و صداي خيابان در اختيارمان گذارد و سوگند ياد كرد كه پولي از ما نخواهد گرفت و هر چه بخواهيم در حد توان تأمين خواهد كرد به شرطي كه حمزه روزي يكبار براي او آواز بخواند.
جداي از كار روزانه كه رفتن به بازار گندم فروشان و گشت و گذار در شهر وبازارگردي و چشم چراني بود. غروب ها هم كارمان سينما رفتن شده بود وبس. اما راستش را بخواهي الآن هم نفهميدم كدام فيلم خوب و كدام فيلم بد بود؟ صاحبان سينما براي جلب نظر جوانان دختران زيبا را به عنوان پيشخدمت به كار مي‌گرفتند. وقتي در لژ مي‌نشستي، دختري زيبا با ناز تمام، با شيريني و آب‌جو به سراغت مي‌آمد وبا دست بازي واحياناً بوسه‌اي چنان اغديت مي‌كرد كه ناخواسته چهار پنج برابر بهاي بليط پول مي‌پرداختي. ما هم از اين دوشيدن اختياري، حظ فراوان مي‌برديم و خود را به نسيم طنازان مي‌سپريم. از مردم شنيده بوديم كه مراسم روزهاي چهارشنبه‌ي مسجد صاحب الامر تبريز بسيار جالب است. حياط و صحن مجلس مملو از زنان و دختران بود كه براي رسيدن به مراد، در و ديوار مسجد را مي‌ليسيدند. در بالاي مجلس گنبدي بود كه مي‌گفتند امام است. به عنوان انعام به ملايي پير كه دركنار گنبد بود و ظاهراً مسئوليت آن را بر عهده داشت دو تومان دادم. او هم كه در طول عمرش بيش از دو شاهي انعام از كسي نگرفته بود دو تومان را درآستين گذاشت و به گوشه‌اي در كنار صحن رفت. پس از چند دقيقه متوجه شدم كه همان ملا هر وقت سرم را بلند مي كنم چشمك ميزند اين كار چند بار تكرار شد. خيلي دلخور شدم حمزه را نزد او فرستادم كه بپرسد جريان چيست؟

-چرا چشمك مي‌زني؟
- هيچكس مانند شما مرد نيست شما دو تومان به من انعام بخشيده‌ايد. اكنون به خانه‌ي من بيائيد نه زن بسيار زيبا در اختبار دارم هر كدام را پسنديد برايتان صيغه‌كنم. من خدمتگذار شما هستم.
-من گفتم آقا ما سني هستيم و صيغه و قحبه نزد ما يكي و هر دو حرام است نه ما نيستيم. آهي كشيد و گفت: خدا نكند شما سني باشيد. مرد به اين خوبي سني باشد؟ واقعاً حيف است.
-به زيارت سيد حمزه كه عزيز خان سردار مكري نيز دربارگاه او به خاك سپده شده رفتيم. مرقد او نيز بسيار آراسته بود، چون در دوران حاكميت خود، مردم تبريز را از بلاي قحطي و گرني رهانيده بود. شايد نمي‌‌دانستند او هم سني مذهب بوده است.
-مطلب ديگري كه قابل توجه بوده و يادآوري آن مهم مي‌نمايد، ديدار از منزل «قره سيد» نامي بود كه مي گفتند فالگير است و دعا مي نويسيد. خانه‌اش دو حصار تو در تو بود.

خانه‌اش هميشه پر از جمعيت بود. بايد از سيد براي فال و دعا وقت مي‌گرفتند.


behnam5555 09-07-2010 01:52 PM


چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(3)

وقتي فهميد دونفر كرد آمده‌اند فوراً اجازه داد نزد او برويم. بسياز احترام نهاد وارج و قرب خاصي براي ما قايل شد. پس از چند سال شيندم كه سيد، جاسوس انگلستان بوده است. در تبريز براي اصلاح سر و تراشيدن ريش، نزديك دلاك مي‌رفتيم. گفت: جمله‌اي برايم بنويس كه ريش تراشيدن به صورت نسيه انجام نمي‌شود. دو بيت شعر فارسي برايش نوشتم كه به خاطر نمي‌آورم اما معنايش اين بود: اي بي‌انصاف تو ريشت را پيش من مي‌تراشي و قرضت را نمي‌دهي؟ آخر من كجايت را بگيرم؟ مرد دلاك كه نوشته را به شيشه‌ي مغازه‌اش آويران كرده بود يك روز گفت: نميدانم چه نوشته‌اي اما مي دانم هر كس آنرا مي خواند مي خندد و نمي‌گويد چه چيزي نوشته شده است.
يادم رفت بگويم: براي اولين بار وقتي به تبريز آمدم: در باغ گلستان مرد ترك زباني را ديدم كه سرنا مي‌نواخت. بسيار شگفت زده شدم. فكر نمي‌كردم غير از كرد، كس ديگر يهم پيدا شود كه سرنا مي‌نوازد. واقعيت عجيبي بود: ترك وسرنا زدن.
پدرم يك مسلمان واقعي بود. «ملا‌» دينداري هم بود. كساني كه از نزديك او ار مي شناختند او را اولياء مي‌دانستند. از همان دوران كودكي يعني درس پنج شش سالگي نماز و روزه را ياد گرفته‌بودم. به خاطر مي‌آوردم يك بار خيلي گريه كردم چون نماز جماعت صبح را از دست داده بودم. از همان دوران كودكي روز‌ه‌ي ماه رمضان را نيز به جاي آورده‌ام.
در مجلس پدرم هميشه سخن از دينداري و پرهيزگاري بود. بسياري اوقات مي‌شنيدم كه فلان شخص بسياز دين‌دار و بهمان كس كم ايمان است. به اين زيادي مي‌انديشيدم كه واقعاً چيست؟ سرانجام معما را حل كردم: ديك گره است. هر كس گره گردنش بزرگتر باشد با تقواتر و دين‌دارتر است. هم‌بازي‌هاي محله هم چون پسر ملا بودم حرف‌هايم را باور مي كردند و ديندار را از بي‌دين باز مي‌شناختند. هميشه هم گردن خود را جلو آينه نگاه مي‌كردم متأسفانه گردنم باريك بود با خود مي‌گفتم: بگذار بزرگتر شوم آنگاه وارد جرگه‌ي دينداران خواهم شد.
تا هنگامي كه طلبه نشده و وارد حلقه‌ي ×××× طلبه‌ها نشده بودم همچنان ديندار بودم. اما به مصداق ضرب المثل مي‌گويند: دو گاو در يك طويله اگر رنگ يكديگر را نگيرند خوي يكديگر را مي‌گيرند. ديگر با از دست رفتن وقت نماز صبح نمي‌گريستم اما خدا و پيغمبر شناسي و اعتقاد به شيخ برهان همچنان عقيده‌‌ي راسخ من بود. هر چند خود را منسوب شيخ برهان مي‌دانستم اما با خاندان سيد زنبيل نيز آشنايي عميقي داشتم. شيخ محمد خانقاه مرا چون پسر خود مي‌دانست و لقب «جوجه» به من داده بود. سيد محمد زنبيل علاقه‌ي بسياري به من داشت و لطف بسياري در حقم روا مي داشت. اگر چه بعدها نمازم قضا مي‌شد و گاهي اوقات حتي آن را هم ترك مي‌‌كردم اما روزه مي‌گرفتم تا زماني كه در بغداد به مرض سل مبتلا نشدم ترك نشد.
جواني و دلداري
همچنانكه گفتم تازه به يازده سالگي رسيده بودم كه عاشق دختري شدم. بدون آنكه موضوع را با خودش مطرح كنم در درون، از آتش اين عشق مي‌سوختم و مي‌ساختم. بايد بگويم اين دلداري در آن مقطع سني رقت قلبي برايم به ارمغان آورد كه آن را در تمام مدت زندگي حفظ كردم. عشق بسيار پاك بود وهر چنددلبرم سالها بعد از اين موضوع آگاهي پيدا كرد وروي خوش نشان داد اما تفاوت پايگاه اقتصادي دو خانواده، اجازه‌ي چنين كاري را نمي‌داد. عاقبت اين عشق بي‌انجام جز گريستن و سوختن و ساختن و يكي دو بوسه جدايي بود و آه حسرتي كه تا هم اكنون نيز باخود دارم.
دومين بار عاشق دختري دامدار و آبله‌رو شدم هر چند مردم مي‌گفتند او آبله‌رو و زيبا نيست اما او نزد من ونوس اله‌ي زيبايي بود. او هم مرا بسيار دوست مي‌داشت. خانه‌ي ييلاقي آنها نزديك ما بود و فاصله‌ي بسيار كمي با هم داشتيم. روزها كه مردان از خانه بيرون مي‌رفتند فرصت مناسبي براي دل دادن و قلوه ستاندن و معاشقه‌ي ما دست مي‌داد. يك شب با وجود تمام تهديدات خودم را به رختخواب او رساندم و در كنارش آرام گرفتم اما چنان دختر خجالتي وبا شرم و حيايي بود كه هرگز نمي‌توانستم خيال بدي در مورد او به خود راه دهم. او دوست داشت كه «ودويش» كنم اما هر بار كه به پدرم فكر مي‌كردم اين خيال از سرم مي‌پريد. سرانجام تصميم خود ا گرفتم اما گفتند برادرانش بو برده‌اند و به شدت از اومراقبت مي‌كنند. در تنها فرصتي كه پس از مدتها به دست آمد براي چند دقيقه نزد او رفتم واز اين دلداري هم تنها آهي سرد بر جاي ماند و حسرتي چند. پس ازآن دوبار نوميدي، ديگر دلداري واقعي را از ياد بردم. پروانه‌اي شده بودم كه از گلي به گل ديگر پرواز مي‌كرد واز جداي هم غمي به دل راه نمي‌داد. در هر روستايي كه درس خوانده‌ام، از هر جاي كه گذر كرده‌ام يا هر زيبارويي را ديده‌ام از نگاه كردن دريغ نكرده‌ام حال يا ناسزايي ياتبسمي، يا دو كلمه راز و نياز ويا بوسه‌اي بر لبي.
هنوز نوجوان بودم كه همسر يكي از خوان‌ها كه بسيار زيبا و سالار بود و سر و سيمايي با ابهت داشتو در مجلس مردانه مي نشست و حكميت هم مي‌كرد عاشقم شد و با آن فريبندگي زنانه مرا به دام عشق خود انداخت. خانم سي و دو ساله بود كه سالها با عشق دو سويي او زندگي كردم و تا از دنيا نرفت از باده‌اش سرمست بودم. مرگ او هم داغ ديگري بود كه دفتر عشق زندگي من ثبت شد. اين عشق‌هاي راست و دروغ، با ازدواج من پايان يافت و از آن به بعد همسران من يگانه معشوقه‌هاي زندگي من شدند واز اين بابت، خود را بسيار خوشبخت مي‌دانم.

من و شعر
طبع شعر امري است كه با انسان به دنيا مي‌آيد.
به نظر بسياري، شاعري به صورت وراثت از پدر هب فرزند منتقل مي‌شود، اگر چه اين سخن پر بيراه نيست. يك فرزند شايد شاعر شود و بتواند از پس شع خواني و نظم آفريني برآيد اما ميان هنر و شاعر تمايز بسيار است. كسي كه شعري مي‌گويد ونظم وترتيب خاصي به واژگان مي‌بخشد هنرمند است اما واژه‌اي شاعر از كلمه‌ي شعور به معناي حس بر مي‌آيد. احساسات نازك خيالانه و پر از معنا اگر چه ناموزون، مي‌توانند «شعر» باشند به همين خاطر واژه‌ي حس باور براي شاعر و واژه‌ي «هنر» براي «نظم» مويد معناهاي حقيقي اين واژگان مي‌توانند بود.
آوازه خوان في البداهه گوي بي‌سواد «هنرمند» است وكلمات و واژگان نظم خاص خود دارند.
حال يك كودك مي‌تواند تفاوت ميان شعر منظوم و غير منظوم را دريابد مي‌تواند تلاش كند و براي خود شاعري شود اما بايد ازشعر بسياري از شعراي ديگر سيراب شده واشعار بسياري از آنها را خوانده باشد. با مسايل روز دنياي اطراف خود در ارتباط بوده و از آنچه مي‌گذرد باخبر باشد. خلاصه بايد مانند زنبور عسل بر روي همه‌ي گلها نشسته و از شهد آنها بنوشد سپس از شيره‌ي همه آنها در انديشه‌ي خود، عسل واژگان را توليد كند. اين مسأله بسيار پيچيده است و بسياري در مورد آن نظريه پردازي كرده‌اند. اجازه دهيد از خودم بيشتر بگويم:

پدرم طبعي موزون داشت مي‌توانست شعر بگويد اما هميشه از شعر و شاعري مي‌ناليد و براني باور بود كه د رسرزمين كردستان، هر كس شاعر شود بايد با فقر زندگي كند و با فقر هم بميرد. هميشه هم از «حريق» و «ملا مارف كركوكي» كه از دوستان نزديك او و از شاعران بزرگ بودند به عنوان مثال ياد مي‌كرد. «حريق» كه در فقر بدرودحيات گفته بود و «ملا مارف» هم تا هنگامي كه فوت كرد براي همه‌ي ثروتمندان گداي نامه مي‌فرساد.
پدرم گاهي تك بيتي‌هايي مي‌سرود. گاهي طلبه ها به زبان منظوم برايش نامه فرستاده و تقاضاي چاي و قند مي‌كردند و پدرم نيز با همان وزن و قافيه، اشعار آنها را پاسخ مي‌داد:

عه‌زيزم شيعر و به‌يتي توگوتو ته
هه‌موي سوال وزه‌ليلي و هات وهوته
شتيكي زياده قه‌ند و چا براله
نه پوشاكه نه پيلاوه نه قووته
له باتي سوالي ئه سپابي زيادي
وه‌ره ته‌ركي كه مايه‌‌ي ئابرووته
ئه‌وا ناردم ده‌زانم ته‌ركي ناكه‌ي
كه خووي به‌د دوژمنه‌و دايم له‌دووته

(در اين ابيات شارعه ضمن تقبيح گدايي از سوي طلبه او را به ترك اين عادت دعوت مي‌كند اما در نهايت با اجابت خواسته‌ي طلبه از او مي خواهد كه خوب بد خود يعني گدايي را كنار بگذارد)
شايد شعري قوي نباشد اما در وزن و قافيه بسيار منظم و قابليت تبديل به يك شعر را داشت است عموب مادرم نيز كه سيد محمد سعيد نوراني نام داشت و يكي از نزديكان شيخ برهان و ملايي پرآوازه بود اشعار بسياري داشت كه از نظر ساخت و محتوا هم قابليت داشت به ويژه قصيده‌اي كردي سروده است كه مطلع آن اين مصرع است: «به‌ر گرماي قه‌لبم به رشته‌ي ميهري مه‌ولارو نرا» با زبر دستي تمام عشق به مولاي خود را در قالب صنعت گيوه‌بافي توصيف مي‌كند. قيده‌اي با اين بيت پايان مي‌يابد:

با حه‌واله‌ي پاش مونكير بي سه‌ري نووكي كه‌لاش
چ.نكه عه‌ف واله‌دوري پادشاهي دين ده كا
حال اگ طبع شعر ارثي باشد، من از همان اوان كودكي طبعي موزون داشتم و به سادگي متوجه مي‌شدم كه فلان شعر داراي ساخت و محتواي مناسب يا خير.
تازه نيمچه سوادي ياد گرفته بودم كه پدرم ديوان شعري از يك شاعر ترك به نام مير علي شيري نوايي را نزدم گذاشت و وادارم كرد آنرا بخوانم، من و شعر تركي؟ واقعاً حتي يك كلمه هم نمي فهميدم. با اين وجود هنگم خواندن برخي ابيات متوجه ساختت ناقص آن بيت يا مصرع شده و به پدر تذكر مي‌دادم.
پدرم نيز با تمام مي‌گفت:
تو كه تركي نمي‌داني چگونه فهميدي اين بيت ناقص است يااشكال دارد؟ اما پس از آنكه خود يك يا دوبار ديگر ابيات را تكرار مي‌كرد متوجه اشكالات موجود در آن مي‌شد. از همان كودكي از ترس اينكه مبادا در مشاعره مغلوب ديگران شوم اشعار زيادي از بر كرده بودم به گونه‌اي كه كمتر كسي جرأت مي‌ركد با من وارد مشاعره شود. يكبار در مشاعره ميان من و يك ملازاده، شرط بندي شد. صوفي علي نامي روي من شرط بندي كرد و ز بخت خوش، يك گوسفند هم برنده شد.
يك شب نيز به اتفاق چند طلبه به روستايي به نام خورنج رفتيم. خوان ده ما را زياد خوش نداشت و مي‌خواست هر چه زودتر از شر ما خلاص شود. به همين خاطر گفت: با پسر من مشاعره كنيداگر برنده شديد قدمتان روي چشم. در خدمت شما هستم.
هر چند از ساير طلبه‌ها كم سن و سال‌ت بودم، با شهامت تمام گفتم:
من آماده‌ام باشعر فارسي يا عربي يا كردي مشاعره كنم و اجازه مي‌دهم زبان شعر را پسرتان انتخاب كند.
بين خودمان باشد واقعاً دروغ گفتم چون حتي يك بيت شعر عربي نيز نمي‌دانستم اما پسر خوان ترسيد و آخر الامر در جازد.
نمي‌دانم ملت‌هاي ديگر چگونه‌اند كه اگر يك كرد، خرده سوادي ياد گرفت به تب شعر مبتلا مي شود و تصور مي‌كند اگر شعري نگويد هيچكاره است. به جأت مي‌توانم ادعا كنم كه 90% كردهايي كه الفبايي مي‌آموزند براي اثبات خود، حتماً شعري هم مي‌سرايند. من نيز به تبعيت از سرشت ملت خود دچار اين بيماري شده و به تب شعر سرودن يا بهتر بگويم معر گفتن گرفتار آمده بودم. جوجه اردكي بودم كه اداي غاز در مي‌آوردم. كار من شده بود قلم و كاغذ و سياه كردن دفتر به نام شعر. اما چه شعر؟
خدا نصيب دشمن هم نكند. جرأت هم نداشتم اشعارم را به كسي نشان دهم. واقعاً ياوه‌هايي بودند كه به تصور خودم شعرند. در مورد برخي اشعار فكر مي‌كردم كه از بقيه متمايزتر و بهترند. پدرم شنيده بود كه شعر مي‌گويم (پيش از اين در مورد ديدگاه پدرم درباره‌ي شعر مطالبي گفته بودم). حال بيا و چوب طعنه‌هاي او را بخور. با هزار سوگند دروغ، راضيش كردم كه من مرتكب چنين گناهي نشده‌ام. يكبار جواب نامه‌ي يك خوان را با شعر داده بودم. خوان بسيار از شعرم تعريف كرد و احسنت گفت. من هم تصور مي‌كردم كه تا به حال هيچكس چنين تخم دوزرده‌اي نگذاشته است.
يك روز در مهاباد و در مسجد شادرويش در خدمت ملا مارف كوكي بودم و از او خواستم شعر تازه‌اي سروده‌ي خود را برايم بخواند تا آن ار ا زبر كنم. لازم است بگويم كه تمام اشعار ملا مارف را روان بودم و به نوعي «راويه‌»ي او بودم.
به ماموستا گفتم:
من شعري سروده‌ام برايتان مي‌خوانم خواهش مي كنم نظر خود را بفرمائيد.
خنديد و گفت: بخوان
آن جوابيه را كه پيش از اين گفتم برايش خواندم. گفت:
پسرم اين كه گفتي حتي «معر» هم نيست بسيار بچه‌گانه است. آن را پاره كن.
شعر را پاره كردم و دور انداختم.
ملا مارف پس ز چند لحظه گفت: راستي تمام بيت‌ها را خودت گفته بودي يا بيتي هم دزديده بودي.
گفتم : نه كل شعر مال خودم بود.
گفت : اگر راست گفته باشي يكي دو بيت از اشعارت قابل تأمل بودند. اگر بتواني مانند آنها ادامه دهي فكر مي‌كنم تو هم روزي مثل من از گرسنگي بميري. حالا بيا و ببين شاهكارم اين بود واي به حال ديگر اشعارم.
بدون تأمل دفتر ديوان اشعارم را آتش زدم و دست از شعر و شاعري برداشتم آن روزگاران در «وشتپه» طلبه بودم. بك روز كاك رحمان حاج بايزآقا وارد حجره شد. ترجيح بندي درباره‌ي كرد و كرد بودن خواند كه به نظرم بسيار دل‌انگيز آمد. اصرار كردم كه آن را دوباره تكرار كند تا يادداشت كنم اما گفت: شاعر آن يعني خالو مينه سوگندم داده كه آن را به كسي ندهم. وقتي از گرفتن شعر نااميد شدم خودم به تقلا افتادم وترجيح بندي آماده كردم كه آن نزد خودم باقي ماند و هرگز براي كسي نخواندم چون فكر مي كردم شايان مجلسياران نيست، عاقبت آن را هم از بين بردم.
به ياد مي‌آورم آندم كه شعر مي‌سرودم روزي به همراه يك طلبه قدم مي‌زديم. از شعر و شاعري و شاعران بزرگ و كوچك بسيار گفت و در وصف شعر اظهار نظرهايي كيد. من هم فرصت را مغتنم شمرده و يكي از غزل‌هاي خود را برايش خواندم. گفت: شعر بسيار خوبي بود. چه كسي آن را سروده است؟
گفتم : شعر مصطفي بگ كوردي است
گفت هزاران هزار احسنت! يكبار ديگر بخوان.
دوباره شعر ار خواندم. اين بار هم هزاران مرحبا گفت.
گفتم: والله شعر خودم است.
گفت: يكبار ديگر هم بخوان.
پس از آنكه براي سومين بار شعر را قرائت كردم گفت: آخر اين كي شعر بود؟ اين «معر» هم نيست. حرف مفت است.

اما پس از آنكه عضو جمعيت ژ ك (جمعيت تجديد حيات كرد) شدم و احساس كردم جمعيت نيازمند سرودن شعر است. اين كار را از سر گرفتم و اينگونه بود كه لقب شاعر گرفتم.

زمستان بود و من براي شركت در جلسات جمعيت به شهر رفته بودم. كاك هيمن اشعاري چند براي جمعيت سروده بود و اشعاري از برخي شاعران كرد در عراق نيز در مجموعه‌اي آماده شده بود. برادران در جمعيت از ضرورت سرودن اشعار بسيار سخن گفتند و من نيز متأثر از اين موضوع به محض بازگشت به روستا، تمام توان خود را روي شعر متمركز و سرانجام قصيده‌اي «عقل و بخت» را سرودم، اما در گمان بودم كه آيا مقبول خواهد افتاد يا نه؟
شبي از بوكان بازمي‌گشتم ميهمان كاك رحمان حاج بايز آقا شيخله بودم و شيخ كاميل هم آنجا حضور داشت. هنگامي كه بحث شعر و شاعري به ميان آمد گفتم: برادري شعري سروده و سوگندم داده كه آن را به كسي ندهم. بخش‌هايي از آن را روان كرده‌ام نمي‌دانم به درد مي خورد يا نه؟ چند بيت از قصيده‌ي عقل و بخت را خواندم. فردا صبح موقع رفتن كاك رحمان همراهم تا دم در آمد. دو اسب يك سوار در مقابل در بودند. كاك رحمان گفت: اين سوار را همراهت مي‌فرستم گفته‌ام تا نسخه‌ي آن شعر را با خود نياود بازنگردد. من هم مي دانم كه تو حوصله نداري چند ماه از اين مرد پذيرايي كني. هر چه تلاش كردم تأثير نكرد. سرانجام پس از بازگشت به ده نسخه‌ي شعر را بازنويسي كردم و نزد كاك رحمان فرستادم. در ذيل شعر هم به عنوان كاك رحمان نوشته بودم:
به كوردي پيت ده‌ليم ليم مه‌گره ئيرادوياري شوانه ويله ئاله‌كوكه (به كردي مي‌گويم از اين شعر ايراد نگير چون هديه‌ي چوپان جز خس و خاشاك نيست).
از اين بيت شعر، دريافته بود كه قصيده را خودم سروده­ام. شعرها را روان كرده و يكبار براي «قاضي محمد» خوانده بود، اما در مورد سراينده‌ي آن چيزي نگفته بود. قاضي هم فرموده بود: «شعر را بده روز جمعه در منبر براي مردم مي‌خوانم». اما كاك رحمان هم شعر را به قاضي نداده بود.
اوايل بهار كه به شهر رفته و سر از حزب در آورده بودم ديدم اشعارم را چاپ و در تيتراژ بالا ميان مردم توزيع مي كنند. هنگامي كه گفتم: اشعار من است و من آنها را سروده‌ام گفتند: «از اين پس، بايد اشعار بسياري آماده كني.» اما چون با نام ناشناسي (هه‌ژار) نوشته شده بودند خيلي‌ها فكر مي‌كردند اشعار «خالومينه» است. مدتها پس از آنكه «خالو مينه» از اين ابيات اظهار بي‌اطلاعي كرد همراهان دريافتند سروده‌هاي من است. براي شماره‌ي دوم مجله‌ي «نيشتمان» گپ دوستانه‌اي آماده و از ذبيحي خواستم در مورد چاپ آن در مجله اظهار نظر كند. گفت: «اين شعر نيست و به درد چاپ در مجله‌هم نمي خورد.» شعر را براي «كاك رحمان» خواندم. به «ذبيحي» گفت آن را چاپ كند. چون اشعار زيبايي است. «ذبيحي» هم گفت : «بله واقعاً عالي است و بايد چاپش كنيم.»

ترس و جرأت
من هم مانند بسياري ديگر از كودكان كرد، ا ز گهواره، با ديو، جن و غول بيابان ترسانده شده بودم و چون اغلب اين اتفاقات هم شب‌ها به وقوع مي‌پيوست از شب مي ترسيدم. اما ترس من جداي از ساير تر‌سها بود. به جرأت مي‌گويم شايد ترسوترين انسانها در دوران كودكي خود بوده­ام.
يكبار در خانقاه «شيخ برهان» اوايل بامداد در مرقد شيخ قرآن مي‌خواندم. زنبوري در ايوان مرقد وز‌وز مي‌كرد. آنقدر ترسيدم كه نزديك بود زهره ترك شوم. قرآن را هم نمي‌شد ببندم. ناچار از ترس فرار كردم. چه فرار كردني؟! غروب با زور به مرقد بازگشتيم. قرآن همچنان روي رحل بر جاي مانده بود. شب كه فرا مي‌رسيد زمين و زمان، جن و ديو و غول مي‌شد و ترس، سراسر وجودم را فرا مي‌گرفت به ويژه كه داستان «ارباب چشمه» را زياد شنيده بودم و جرأت نداشتم شب‌ها تنها به چشمه بروم.
نمي‌دانم چگونه بود كه تصميم گرفتم اين ترس را از خودم دور كنم. به تدريج تصميم گرفتم شب‌ها از خانه خارج و در اطراف قدمي بزنم. يكبار از روستايي كه حدود يك ساعت از خانقاه دور بود به سوي خانقاه بازگشتم. از ده كه دور شدم صداي خش‌خش برگ درختان، شرشر آب و صداي حيوانات مختلف، هراسي در دلم افكند. از ترس شروع به آواز خواندن كردم. ناگهان گذارم به قبرستاني در آن حوالي افتاد. من و گورستان و شب؟ فقط مي‌دانم كه چشمانم را بستم و شروع به دويدن كردم. جرأت نداشتم پشت سرم را نگاه كنم. با صداي پارس سگ‌هاي يك روستاي سر راه به خودم آمدم. چون از سگ‌ها هم مي‌ترسيدم از كنار ده گذشته از شر سگ‌ها هم خلاص شدم. در كنار جوي آب، سر و صورتم را شستم و نفسي تازه كردم. دوباره راه خانقاه رادر پيش گرفتم. چراغ‌هاي خانقاه را از دور ديدم و كمي‌آرام گرفتم اما ناگهان چه ديدم؟
يك اجنه­ي عجوزه كه در كنار راه نشسته، دستي روي چانه گذاشته و خيره خيره نگاهم مي­كند. پاهايم سست و گلويم خشك شد. شايد باور نكني، اما موي بدنم كاملاً سيخ شده بود اوراد و دعاهايي براي اين روزها و احياناً برخورد با اجنه ياد گرفته بودم اما چه كسي در اين شرايط، حتي يك كلمه هم مي‌تواند بگويد؟ فرار كنم؟ پاهايم توان ندارند. اگر فرسنگ‌ها راه هم بروم جن با دو جهش سر مي‌رسد. شايد اجل فرا رسيده است. در روايات خوانده بودم كه اگر در مقابل دشمن كافر مقاومت نكني خدا تو را نخواهد بخشيد. ناگزير با دست‌هاي لرزن ، با چوبدستي كوچكي كه در دستانم بود خود را روي عجوزه انداختم.تمام دست و پاهايم خونين و مالين شده بود. آن هيبت نه جن، بلكه درختچه زالزالكي در كنار راه بود. حالا بيا و در آن بيابان، تك و تنها قاه قاه بخند. از آن شب به بعد، براي هميشه ترس از جن و غول و چراغ و ديو و. . . . را به فراموشي سپردم و دريافتم آنها كه اين قصه‌ها را بافته‌اند نيز با ديدن درختچه‌اي يا شيئي، از آن جني و غولي و ديوي ساخته و داستاني با آن ساز كرده‌اند. ديگر از تاريكي شب هم نمي‌ترسيدم. آخر سپيده­ي روز و سياهي شب چه فرقي با هم دارند؟ چرا بايد از شب بترسيم و . . . .؟
شبي ديگر گذارم به قبرستاني بسيار مخوف افتاد كه قبرهاي زيادي در آن كنده شده و سنگ قبرها روي همديگر تل‌انبار شده بود. باران سختي مي‌باريد. ناگزير روي يكي از سنگ‌ها نشستم. صدايي از صاحب قبر نيامد. دريافتم كه مرده‌ها ديگر حوصله‌ي دعوا و جاروجنجال ندارند. اين «خوان» را هم به سلامت گذراندم. ترسم از مرده و قبرستان و جن و پري و ديو و غول به كلي ريخته بود و اين بار با دوستانم بر سر گورستان رفتن و نترسيدن، شرط­بندي مي‌كردم.
اين بار تصميم گرفتم هرطور شده «جن» ببينم. در دامان كره «ترغه» تخته سنگ بزرگي قرار داشت كه تمام اهالي معتقد بودند هر كس بدانجا پاي بگذارد از گزند جن ساكن در آن جان به در نخواهد برد. گويا چند نفر كه ديوانه شده‌اندمورد گزند اين جن‌قرار گرفته بودند. شبي بهاري كه نم باراني هم مي‌باريد در مسير بازگشت به خانه،‌ناگهان مسيرم را به سوي كوه «ترغه» تغيير دادم و پس از رسيدن به تخته سنگ مزبور، روي آن نشستم. صداي وزش باد ونم باران، دمي قطع نمي‌شد. با خود گفتم: الان مي‌آيند و آنها را مي‌بينم . مدتها منتظر ماندم اما نيامدند. با نااميدي تمام از كوه پايين آمدم. كوره راهي بود و شب هم بسيار تاريك، به طوري كه خوب نمي توانستم جلوي پايم را ببينم. ناگاه هيبت سياه رنگ عظيم‌الجثه‌اي در برابر ديدگانم ظاهر شد:
آها بالاخره جن‌ها آمدند. چون ديگر واهمه‌اي نداشتم به سوي آن رفتم. ناگهان عرعري كرد و راه فرار در پيش گرفت. كره الاغي بود كه از گله جا مانده بود. به دنبال او دويدم. با همديگر به آبادي رسيديم.
در دروان طلبگي هم از سگ مي‌ترسيدم و مورد تمسخر ساير طلبه‌ها قرار مي‌گرفتم. سرانجام با ترس از سگ نيز كنار آمدم: هر سگي به سراغم مي‌آمد قطعه سنگي بر داشته و به سويش مي‌رفتم تا اين بار سگ از ترس من پا به فرار بگذارد.
زماني حتي از مارمولك نيز مي‌ترسيدم اما هنگامي كه مي ديدم هم سن و سالان من، مار هم مي‌كشند ترس از مار را كنار گذاشته و حتي مار كشتن را هم آزمودم.
«سيد محي‌الدين شيته» پسر عمه‌ي مادرم كه او را «خالو» صدا مي زدم مردي بسيار با شهامت و شجاع بود. هميشه به من مي‌گفت: «اگر پسر ترسويي باشي با من هيچ نسبتي نداري». يكبار من و پسر داييم كه هر دو در سايه‌ي سقوط رضا شاه و شهريور 1320 دو قبضه اسلحه خريده بوديم، بعدازظهري تصميم گرفتيم از مهاباد به سوي يكي از روستاهاي اطراف برويم.گفتند : «مسير خطرناك است و راهزنان در كمين». اهميت نداديم. عصر ديرهنگام، گداي دوره گردي توصيه‌هايش را تكرار كرد: «خواهش مي‌كنم از راهي كه آمده‌ايد باز گرديد. راهزن‌ها ساعاتي پيش كارواني را به گلوله بستند واموال آن را به يغما بردند».
ترس وجودم را فراگرفت. به پسر دايي گفتم: «شايد در مواجهه با راهزنان، مجبور به تيراندازي شويم. نظرت چيست؟» مردي كه صاحب قهوه‌خانه‌ي سر راه بود و همراه ما آمده بود گفت: «برگرديد، مخارج امشب شما هم با من». محمدامين پسر داييم گفت: «هر چه تو بگويي موافقم». يكباره به ياد «خالو محي‌‌الدين» افتادم گفتم: «اگر برويم شايد كشته شويم اما اگر باز گرديم و «خالو محي‌الدين» اطلاع پيدا كند آبروي هزار ساله‌مان خواهد رفت». «محمدامين» گفت: «حتي اگر تو برگردي من باز مي‌روم.» اسب‌هايمان را به مرد قهوه‌چي سپرديم كه در طول مسير، جلوتر از ما حركت كند برود. خود نيز از يكديگر جدا شديم و هركدام به طرف بخشي از كوه رفتيم و دست روي ماشه‌ي اسلحه، آماده‌ي درگيري شديم. اما به خير گذشت و با كسي برخورد نكرديم. پس از آن به نظرم آمد اگر درگيري پيش مي‌آمد شايد واقعاً شليك هم مي‌كردم. از يك راهزن كمتر نبودم. او چگونه مي تواند من را بكشد من نيز مانند او مي‌توانم . . . .
يك ماديان داشتم كه زين انگليسي كهنه‌اي روي آن گذاشته و فكر مي‌كردم بهترين ماديان و زين دنيا را دارم. روزي در مهاباد، ميهمان پسري به نام «سعيد» بودم. اجازه خواست كه با ماديان من از مهاباد به «قونقلا» رفته و زود باز گردد. غروب كه بازگشتم سعيد در بستر افتاده و ناله مي‌كرد: «زين ماديانت، تمام باسن و رانم را سوزانده است. نزد پزشك رفتم. برايم آمپول و پماد تجويز كرد».
نگاهي به زين ماديان انداختم. باران و آفتاب، آن را كاملاً پوسانده بود اما مشخص شد كه ران و به اين سعيد از من نازكتر بود. من به زين عادت كرده بودم.

گرد باوري
آنچنانكه پيداست ملت كرد از صدر اسلام تحت سلطه‌ي بيگانگان بوده و از آن تاريخ تا كنون، اين ملت، حتي يك لحظه هم روي آزادي و آرامش به خود نديده است. حال اگر از جنگ عباسيان رهايي يافته، به سلطه‌ي ترك و ايراني گرفتار آمده است. سلطه هم كه سلطه است چه فرقي مي­كند عرب باشد يا ترك يا عجم؟ سرزمين كوهستاني و صعب، ملتي بسيار شجاع و اراضي حاصلخيز آن، همواره ميدان كارزار ترك و ايراني بوده و هر كدام تلاش كرده‌اند با هزينه كردن از خون فرزندان به كشتن دادن ملت كرد، آنها را بلاگردان خود كنند. در دوران صفويه، يك كرد اهل «ژنگار» به نام «شيخ صفي‌الدين اردبيلي»، پس از آنكه به مقام شيخ در طريقت خود نائل آمد و مريدان بسياري گرد او جمع شدند زبان تركي را به عنوان زبان پيروان طريقت خود برگزيد و پس از او پسرانش با بهره‌برداري سياسي از اين طريقت،‌مذهبي به نام «شيعه» اختراع كردند تا بتوانند با استفاده از ابزار مذهب، به مقابله با اكثريت سني مذهب برخاسته و ايران را ملك خود گردانند. سلاطين عثماني نيز خود را حاميان مذهب سني معرفي كرده ونزاع شيعه و سني، سرزمين كردستان را قرباني افزونخواهي آنها نموده است. اگر چه سخن در اين مورد، مفصل است و در اين سطور نمي‌گنجد اما در سده‌هاي اخير، هيچ كردي را در ايران نمي‌توان يافت كه نفرتي عظيم از صاحبان سلطه­ي ايران و به اصطلاح عجم، در دل نداشته باشد. فرزندان كرد از همان بدو تولد به دنبال فرصتي بوده‌اند تا از چنگ امراي «عجم» رهايي يابند. «عجم» يعني ايراني سلطه‌گر، اماچون آلت ستم حكام ايران عليه كردها، آذري زبانان بوده‌اند كردها اين نام را بيشتر در مورد همسايگان، ترك زبان خود به كار مي‌برند. من نيز چون همه‌ي فرزندان ملت كرد، با اين نام بزرگ شده و همواره كينه‌ي دشمنان ملتم را در دل داشته‌ام. همانطور كه پيش­تر هم گفتم در هفت سالگي و هنگام گردوبازي، وقتي دو گردو را به هم مي‌زدم و يكي از آنها مي‌شكست مي‌گفتم: «عجم در هم شكست».
بسياري اوقات، از خداوند مي‌خواستم پادشاه كوچكي به اين ملت عطا كند. در بازي‌هاي شبانه محله نيز با دوستان به دو دسته­ي كرد و عجم تقسيم مي‌شديم و عجم، هميشه مي‌بايست شكست مي‌خورد.
در تركيه، پدرم «ملا سعيد بديع الزماني» را ملاقات و او را فردي مقدس و مبارك احوال مي‌دانست. هنگامي كه خبر كشته شدن او را توسط فرمانرواي عثماني شنيده بود، لعن و ناسزاي خود را نثار عجم و ترك مي‌كرد و آنها را كافر مي‌شمرد. او هميشه از كرد و كردستان سخن مي‌گفت. عده‌اي از جوانان مهاباد نيز از سخنان پدرم بهره برده و بسياري اوقات براي ملاقات با پدرم و استماع سخنان او به خانه‌ي ما آمد و رفت مي‌كردند.
آن دم، من و ذبيحي بچه سال بوديم و از اين سخنان لذت فراوان مي‌برديم. كسي جرأت نمي‌كرد حتي به كردي نوشتن هم فكر كند. اوضاع به گونه‌اي بود كه هر كس از كردي نوشتن سخن مي‌گفت به شدت مورد عتاب و سرزنش و احياناً تمخسر اين و آن قرار مي‌گرفت.
يك روز «ذبيحي» نزد من آمد و با اشاره به چيزي كه در آستين گذارده بود گفت: «برويم». پرسيدم: «موضوع چيست؟» در جواب گفت: «برويم خودت متوجه مي‌شوي». از شهر خارج شديم نزديك «پردي سوور» در كنار تخته سنگي پناه گرفتيم. كتابي از آستين درآورد: انجمن اديبان كرد، «نوشته‌ي امين فيضي­بگ» كه در سال 1339 هجري (1920 ميلادي) در استانبول چاپ شده بود. اشعار بسياري از شاعران كرد در اين كتاب آمده بود. حالا چگونه كردي بخوانيم؟ با دشواري فراوان بخش‌هايي از كتاب را خوانديم. اين كار چند روز طول كشيد.
يك روز به بيتي از «شيخ رضا» برخورديم:
خزمينه مه‌ده‌ن په‌نجه له گه‌ل عه‌شره‌تي جافا
ميرووله نه­چي چاكه به گژ قولله‌ي قافا (اي دوستان با عشيرت جاف در نيفتيد كه مورچه را ياراي بالا رفتن از قله‌ي قاف نيست).
مي‌خوانديم: «ميرووله پخي چا كه به كه ثور قولله‌ي قافا». گفتم: «اين مصرع مشكل دارد». مي‌پرسيد: «يعني چه؟» مي‌گفتم: «نمي‌دانم اما به نظرم ايراد دارد». چه كار كنيم؟ دل را به دريا زدم و با وجود اينكه احتمال دادم كتك مفصلي نوش جان خواهم كرد تصميم گرفتم در مورد اين مصرع، از پدرم سئوال كنم. شب كه پدر در حال مطالعه بود، كمي من ومن كردم و گفتم:

-پدر؟
- سرش را بلند كرد
- چيه پسرم؟
- ساكت شدم صدايم در نمي‌آمد. پس از چند لحظه دوباره گفتم:
- پدر؟
- بله بگو.
-دوباره پشيمان شدم. اين بار بلند شدم و به كنار در رفتم تا در صورت لزوم بتوانم در بروم.
- پدر؟
- زهر مار . بگو چه مي‌خواهي؟
- كتكم نمي‌زني؟
- نه، چرا كتك؟
- شعري هست كه من و «ذبيحي» نمي‌توانيم خوب بخوانيم. راهنمايي‌مان مي‌كني؟
- خيلي خوب، كجاست؟

كتاب را از آستين بيرون آورده و شعر را نشان دادم. پرسيد: «بخوان ببينم».
شعر را كه خواندم قهقه‌اي بلند سر داد: «حتي اگر بخواهي تعمداً اين شعر را خراب كني به اين بدي نمي‌تواني بخواني.» سپس نحوه‌ي قرائت آن را اصلاح كرد و گفت: «اگر كتاب مي‌خوانيد كتاب‌هاي كردي زيادي دارم».
به حياط رفتيم خاك بافغچه را كنار زد و از درون آن،‌يك صندوق گلوله‌ي روسي بيرون آورد كه پر از كتاب‌هاي ديوان شعر كردي و دست نويس بود:
ديوان نالي، كردي، شيخ رضا، سالم، حريق و . . . .
يك به يك، كتاب‌ها را مي‌خوانديم و پس از يادداشت مطالبي كه بعضاً با مشكل مواجه مي‌شديم، نزد پدر رفع اشكال مي‌كرديم. «صديق حيدري» و «سعيد حمه قاله» هم كه سن و شالشان از ما بيشتر بود به «رواندوز» رفته وكتاب‌هاي چاپ شده‌ي كردي را از «حزني مكرياني» با خود مي‌آوردند. در كردي خواندن بسيار پيشرفت كرده بوديم و آرام آرام، سخن از آزادي كردستان و رهايي ملت كرد به ميان مي‌آورديم.
نمي‌دانم چگونه بود كه چند نفر ديگر هم با ما «هم‌انديش» و «هم صدا» شدند. در مهاباد «حسين زيرينگه‌ران» كه بعدها به نام «فروهر» شناخته شد «عزيز كاك آقا» كه يك افسر پليس بود «مينه شوقي» و «عبدالرحمان كياني» و در روستا «كاك رحمان حاجي بايز آقا»، «ملا رحمان حاجي ملا عزيز كند» و كسان ديگري كه اسامي آنها را به خاطر نمي‌آورم. حزبي بوديم بدون برنامه‌و تنظيم. كا رما اين بود كه دور يكديگر جمع شده واز آرزوهاي ملي براي هم سخن بگوييم.
يكبار «ذبيحي» مرا با خود به خانه‌ي مردي به نام «خالو ملا»برد. به نظرم غير از ما دو نفر كسان ديگري هم حاضر بودند. گفتند: «ما حزبي تشكيل مي‌دهيم. بايد مراقب يكديگر بوده و سوگند ياد كنيم كه به يكديگر خيانت نكنيم». اين جلسه براي ما بسيار دلگرم كننده بود و «كردباوري» ما را پررنگ‌تر مي‌كرد. در مورد آغاز و انجام اين همكاري، مطالبي هست كه بايد بگويم:
با «عزيز» و «حسين» به قهوه‌خانه‌ي نقالي رفته بوديم. «نقال»، اسكندر نامه مي خواند مي‌گفت: «گرد و غبار از بيابان بلند شد، باد رحمت، گرد و غبار زدود، ده بيرق به نشانه‌ي صد هزار نيروي مسلح فلان پهلوان ظاهر شد و باز هم گرد و غبار و بيرق و فلان پهلوان. . . وادامه مي‌داد. عزيز كه كمي سرخوش بود فرياد زد: «پدر سگ ! پس كو پرچم كردستان؟» و طپانچه‌اش را بيرون كشيد.
اهالي قهوه‌خانه همه ترسيدند و رنگ از رخسار «نقال» پريد: گرد و غبار برخاست و صد بيرق به نشانه‌ي يك ميليون لشكر صلاح‌‌‌‌‌‌‌‌الدين ايوبي از افق ظاهر شد. . . .«حسين»، «عزيز» را از چاي­خانه بيرون برد و طپانچه را هم به من كه سن و سال كمي داشتم و مورد سوءظن قرار نمي‌گرفتم سپرد. مي‌گفتند افسر دژبان، كلامي جز فحش و ناسزا به كرد ندارد و مشخصاتش را هم گفتند. عزيز خط و نشان كشيده بود كه گوشماليش دهد. يك شب زمستاني و برفي، نزديك دژباني رفته و شروع به قدم زدن كرديم تا افسر داستان ما از موضع خود خارج شود. عزيز به بهانه‌ي سرخوشي، يقه‌اش را چسبيد و حسابي كنك كرد. ما هم به عنوان اينكه مي­خواهيم آنها را از يكد يگر جدا كنيم وارد معركه شديم و خوب كتكش زديم. دژبان­ها آمدند، ما در رفتيم و عزيز بازداشت شد.
گويا خبر به صورت تلفني به اطلاع فرمانده‌ي پادگان مهاباد رسانده شده و فرمانده­ي لشكر خود شخصاً تصميم گرفته بود عزيز را تنبيه كند آن هم چه تنبيهي؛ تمام شب را با عزيز مشروب خورده و قمار كرده و فردا صبح هم عزيز را آزاد كرده بود.

پسري مهابادي به نام «حميد سلطاني» كه مأمور دولت بود به همراه سه امنيه به «ترغه» آمده و مازاد گندم را طلب مي‌كرد. گفتم: «چيزي ندارم. هنوز گندم درو نكرده‌ايم و خود نان جوين مي‌خوريم. مبلغي بدهكارم». حرفمان شد و گفت: «ملا بازي در نياور». از اين جمله بسيار عصباني شدم. هر چند آن روزها كسي جرأت نمي‌كرد با مأمور دولت در بيفتد اما آن مرد را سه تومان از «امنيه» خريدم و با كمك گرفتن از دو نفر از روستائيان، تا مي‌خورد كتكش زديم. هر چه فرياد زد امنيه‌ها خود را به نفهمي زدند. چنان كتك مفصلي خورد كه سوار بر الاغ به شهر بازگشت. من هم به سرعت خود را به مهاباد رسانده به «عزيز» و «حسين» گفتيم: «از شكايت مأمور مي‌ترسم». آنها هم حميد را تهديد كرده بودند كه در صورت شاكي شدن، كار دست خودش خواهد داد. از آن پس هيچ مأمور ديگري جرأت نكرد با من به صورت غيرمتعارف برخورد كند.

حرف، حرف مي‌آورد: آن روزهايي كه در ترغه زندگي مي‌كرديم از دست امنيه و مأمور دولت به تنگ آمده بوديم. روزي نبود كه دسته‌اي به نام مأمور دولت پيدا نشوند و به بهانه‌اي رشوه نستانند. علاوه بر سهم خود، بي‌احترامي به اسبهايشان هم گناهي بس بزرگ بود.
اگر تمكين نمي‌كردي فشنگي در حياط خانه مي‌انداختند و با بهانه كردن نگهداري اسلحه، روزگارت را سياه مي‌كردند. ما هم در آن دوران، بسيار ندار بوديم و قدرت پرداخت رشوه نداشتيم. يك روز در مقابل ديدگانم، پيرمردي را آنقدر با شلاق زدند كه بنده خدا دو روز بعد مرد. گناهش اين بود كه دهانه‌ي اسب يك مأمور را زود نگرفته است. علاوه بر بهانه‌ي وجود توتون در خانه و اتهام قاچاق، يك سال به جانمان افتادند كه بايد گندم را به دولت بفروشيم و مفهومي به نام« ندارم» معنايي ندارد. ما هم تصميم گرفتيم به مهاباد آمده و مدتي خود را پنهان كنيم. چند نفري كه از «ترغه» و «قره‌لي» راه افتاده بوديم به مهاباد رسيده و اتاقي كرايه كرديم. روزها از ترس مأمور تا غروب در را از پشت مي‌بستيم و شب‌‌ها هم تا دير وقت قمار مي‌كرديم. اما چگونه قماري؟ از سر شب تا بامداد هيچكس بيشتر از يك قران برنده يا بازنده نمي‌شد. به زن صاحب‌خانه ياد داده بوديم اگر مأمور آمد بگويد: «كيش كيش عقاب آمد». آن وقت همه پنهان مي‌شديم و ساكت، تا عقاب راهش را مي كشيد و مي‌رفت.

صاحبخانه دو زن داشت: يكي پير و زشت و ديگري جوان و خوش سيما. شب‌ها هنگامي كه قمار مي‌كرديم حق پا چراغ قمار از قرار ده يك به همسر دوم مي‌رسيد. او هم چون مرا جوان و خوش قيافه مي‌دانست آخر شب حق پا چراغ را دوباره به من پس مي‌داد. با اين حساب، من هيچوقت در قمار بازنده نمي‌شدم. حق نگهداري از الاغ و استر و ماديان، شبانه يك قران و از آن مردها دو قران بود يعني اجازه‌ي اتراق هر مرد معادل حق نگهداري دو الاغ برآورد مي‌شد.

يك شب بسيار سرد، صاحبخانه به علت بگو مگوي يكي از همراهان ما با همسر اولش به علت اختلاف بر سر پرداخت پول كاه، ما را از خانه بيرون كرد. در سرما ويخ، آواره‌ي كوچه و خيابان شديم. عاقبت اتاقي پيدا كرديم. نه در داشت و نه آتشي براي گرم شدن. صاحب‌خانه هم مردي بسيار بد پيله و بي‌شرم بود. با كمي زغال روي منقل، آتشي درست كرديم و در كنار يك چراغ نفتي قمار، از سر گرفتيم. صاحبخانه هم خود پاي بساط قمار نشست و تا صبح شش هفت قران و همه‌ي قندو چاي و استكان واسباب خانه را باخت. فردا صبح با التماس همسرش، مالش را مجدداً بازگردانيديم و به سوي روستا بازگشتيم.
قمار بازي، اگر چه با تفنن آغاز شده بود اما به مرض لاعلاجي براي من تبديل شد. زياد قمار مي‌كردم و بسياري اوقات، مبالغ هنگفتي مي‌باختم. شبي در يك قمار در بوكان، تمام دارائيم را كه چهل تومان بود و براي خريد وسايل منزل كنار گذاشته بودم باختم. نيمه‌هاي شب به حمام رفتم و از يكي از آشنايان پنج قران پول قرض گرفتم. با دست خالي و آه سرد به «ترغه» بازگشتم. آن شب در قمار، حتي ماديانم را هم باختم اما هم بازي هايم دلشان به حالم سوخت و ماديانم را پس دادند. نمي‌دانم چطور شد كه يكباره دست از قمار برداشتم و بدون انكه سوگندي ياد كنم قمار بازي را كنار گذاشتم.
سالها بعد شبي كه «هيمن» ازدواج كرد و من هم ساقدوش بودم آخر شب هيمن پرسيد: «براي اين همه ميهمان جاي خوب از كجا بياورم؟» گفتم: «اجازه بده من فراهم مي‌كنم. تو برو راحت بخواب». بساط قمار چيدم و خود نيز در آن شركت كردم. تا صبح هيچكس نخوابيد و بخير گذشت. اگر چه پولي چند باخته بودم اما ارزشش را داشت. جداي از آن مرتبه، ديگر هرگز قمار نكردم و از اين بلاي بزرگ رهايي پيدا كردم.
در همان دوران يك كهنه مالك كرد به نام «محمود آقا سه‌گه نيريان» به عنوان مأمور دولت به «ترغه» آمد. او هم چون ساير مأموران دولت، دندانها را براي گرفتن رشوه تيز كرده بود.
من واقعاً آه در بساط نداشتم و او هم پافشاري مي­كردكه سبيلي چرب كند. از روي ناچاري گفتم:

-آقا محمود پدرت در خانقاه به خاك سپرده شده است. پول ندارم اما به جاي رشوه، يك ختم قرآن براي روح پدرت مي‌خوانم.

خيلي خوشحال شد و به توافق رسيديم. اما امروز هم اين رشوه را بدهكارم. اين داستان را براي «قزلجي» گفتم واو هم با تغييراتي چند، داستان كوتاهي به نام «خنده‌ي گدا»از اين خاطره نگاشت.
زندگي در «ترغه» جداي از مطالعه و هراس از مأمور دولت، چيز ديگري نداشت. پاييز كه ديگر كشاورزي نداشتيم غروب‌ها در پشت بام خانه بامردان پير، جلو در خانه‌ها با پيرزنان، شبانه با جوراب بازي و داستانهاي كهن و در زمستان، با شكار خرگوش، شش ماهه‌ي دوم سال را مي‌گذرانديم.
حزب «خالو ملا» كه نامي هم نداشت خود به خود از ميان رفت واز سطح روابط دوستانه‌ي چند نفر فراتر نرفت. باآمدن «روس»ها به مهاباد كه مقارن با سقوط عوامل دولت در مهاباد نيز بود «عزيز زندي» نامي كه مشهور به «عزيز آلماني» و مردي بسيار دانا و فهميده و اديب بود، من و ذبيحي و چند نفر ديگر را به خانه‌اش دعوت كرد و گفت: «حزب آزادي خواه كرد را به رهبري خود تأسيس مي‌كنم». بدون كوچكترين مخالفتي پذيرفتم. كسان بسيار ديگري هم عضويت در حزب را پذيرفتند. «عزيز زندي» براي تبليغات حزب به مناطق و شهرهاي ديگر هم سفر كرد. «شيخ محمد خانقاه» ، «خليفه‌ملا علي زنبيلي» و بسياري ديگر از خوانين، شيوخ و آخوندهاي منطقه را با خود همراه كرده بود. به شهرهاي سقز و تبريز هم رفته و در تبريز با بسياري از ارمني‌هاي ساكن آن شهر به توافق رسيده بود. با كبكبه و دبدبه‌ي بسيار رفت و آمد مي­كرد و از سوي دو محافظ ارمني هم مراقبت مي‌شد. مدتي بعد، راست يا دروغش را نمي‌دانم شايع شد كه وابسته‌ي حكومت ايران و مأمور جلوگيري از گسترش انديشه‌ي آزاديخواهي در كردستان و آذربايجان است. متأسفانه اين يكي هم به زودي از ميان رفت. . . .
يكبار كه به شهر رفته بودم مانند هميشه، پيش از همه «ذبيحي» را ديدم. گفت: «بيا جلوي مسجد قاضي». سپس گفت: «به قرآن سوگند ياد كن كه آنچه مي‌گويم پيش هيچ كس تكرار نخواهي كرد». براي بار دوم سوگند خوردم. گفت: «شب مي‌گويم جريان از چه قرار است؟» پس ازنماز عشاء من و او وارد يك كوچه شديم. سر كوچه مردي را كه ايستاده و دست در شال كرده بود ديديم. مشخص بود مسلح است. ذبيحي چيزي گفت. وارد خانه‌اي شديم. طرز در زدن غيرعادي بود. به زودي، در باز شد و توسط يك نفر ناشناس به داخل اتاقي برده شدم.
داخل اتاق، روي يك ميز كه جانمازي روي آن كشيده شده بود يك جلد قرآن، پرچمي با نشانه‌هاي خورشيد در وسط، خنجري بدون غلاف در كنار قرآن و كاغذي مكتوب گذاشته شده بود. مردگفت: «كاغذ را بخوان و پس از پايان هر بند، سوگند ياد كن. هرگاه از اين قسم نامه بگذري خونت با اين خنجر ريخته خواهد شد».
فضا چنان پر هيبت بود كه تمام بدنم مي‌لرزيد. به خود نيز مي‌باليدم كه شايسته‌ي حضور در اينچنين فضايي هستم. سوگند هفت بند داشت. متأسفانه همه را به خاطر نمي‌آورم اما در آن آمده بود: «به قرآن و پرچم كردستان و شرفم سوگند ياد مي‌كنم كه در ظاهر و باطن براي آزادي كردستان تلاش و تا زمان مرگ، از هيچ اقدامي در اين راه كوتاهي نخواهم ورزيد. هيچ منافعي را مقدم بر مصالح ملي و خدمت به ملتم نخواهم شمرد. برادران حزبي را به اندازه‌ي خود قدر نهاده و تا زمان مرگ، نه به زبان و نه به قلم و نه به اشاره، به حزب خيانت نورزيده و نام افراد حزب را هرگز آشكار نخواهم كرد». پس از مراسم سوگند، دست در دست او به اتاق ديگري رفتيم كه بيش از ده جوان كرد در آنجا نشسته بودند. گفتند: «يك نام جزبي براي خودت انتخاب كن، شماره‌ي عضويت تو هم بيست است». خداوندا چقدر زيباست؟ چگونه ما بيست نفر شديم؟ هرگز باور نمي­‌كنم. خدايا شكر! بسيار قدرتمند هستيم. «هه‌ژار» را به عنوان نام حزبي برگزيدم. شبها از شوق تا صبح نمي‌خوابيدم. من تا آن زمان، در باره­ي به هم ريختن اوضاع سياسي كشور فقط همين را مي‌دانستم كه يك روز، طياره‌اي بر فراز روستاي ما به پرواز درآمد و اعلاميه‌هايي روي ده انداخت. دو بيانيه بود كه روس‌ها منتشر كرده بودند:
«مردم ايران اطمينان داشته باشيد كه ما كشور شما را از چنگ گرگ‌هاي هيتلري نجات داده‌ايم». دولت شاهنشاهي كه حامي نازي‌ها بود سقوط كرده و سربازان اين كشور تسليم شده­اند. بسيار خوشحال شديم از اينكه از دست امنيه و شلاق مأموران دولت رهايي يافته‌ايم. اول و آخر سخن ما فرستادن صلوات براي روس‌ها و «طياره‌ي سياه» بود. هر كسي از شهر مي‌آمد دوره اش مي‌كرديم و از اخبار آنجا مي‌پرسيديم. هر كس،‌چيزي مي‌گفت. يكي مي‌گفت: «مطمئنم كه سقوط كرده است چون با گوشهاي خود شنيدم كه يك بقال به مشتريش مي‌گفت پهلوي هم چنين گُهي نخورده است». كد خدايي داشتيم كه مي­ترسيد ديگر سهم او را پرداخت نكنيم. پس از بازگشت به روستا گفت: «دروغ است دولت، سرجاي خودش است و كار بدستان و امنيه هم بسيار سرحالند». دوباره دلسرد شديم.
يك شب دو ميهمان ناشناس به خانه‌ام آمدند. اما چه ميهماناني؟ درمانده و بي‌چيز.
تا به حال كسي را آنگونه پريشان و درمانده نديده بودم. گفتند: «ما دو نفر، در اروميه سرباز بوديم. بااسلحه‌هايمان به سوي خانه بازگشتيم كه لشكر شكاك آمدند و هر آنچه داشتيم به زور گرفتند. از آنها پذيرايي كردم و فهميدم كه كار دولت از كار گذشته و كد خدا دروغ مي‌گفته است.
به واقع، شادي ناشي از رهايي از جهمني كه حكومت پهلوي براي مردم منطقه مكريان درست كرده بود پاياني نداشت. داستانهاي بسياري از ستم پهلوي در سينه‌هاي مردم باقي مانده است. به عنوان نمونه اگر امنيه به دهات مي‌آمدند و قبر تازه‌ا‌‌ي مي ديدند مي‌پرسيدند: «اين مرد را چرا كشته‌ايد؟» تنها باكتك زدن مردم و گرفتن رشوه به خود مي­قبولاندند كه ميت، به مرگ طبيعي فوت كرده است.
به ياد دارم شبي مهتابي از خانه بيرون آمدم تا گشتي در حوالي بزنم.
پيرمردي فرتوت، در ايوان مسجد ديدم كه نفس­نفس زنان مي‌آمد. كد خدا را خبر كردم. پير مرد را سوار اسب كرد و به روستايي ديگر در آن حوالي برد مبادا امنيه سر برسند و با ديدن او بيچاره‌مان كنند.
همان شب، پير مرد دهات به دهات رفته تا به روستاي «درويشان» رسيده بود كه دخترش در آنجا زندگي مي‌كرد. معلوم شد از «كه لبه‌ره‌زاخان» با اين حال نزار، آبادي به آبادي رفته بود. مگر مي‌شد يك مأمور دولت، خداي ناكرده در يك روستا يا مزرعه‌اي سكته كند و بميرد. واويلا بود. صدها نفر بازداشت و به سياه­چال‌هاي رژيم فرستاده مي‌شدند. بلايي كه مأموران رضاخان بر سر مردم دهات مي‌آوردند مثنوي هفتاد من كاغذ است.
از مردم و سربازان مي‌شيندم كه چگونه نيروهاي ارتش رضاخاني كه تا گلو در اسلحه و مهمات آلماني فرو رفته بودند چگونه پس از سقوط رضا شاه، از فرط گرسنگي، رذيلانه، اسلحه و فشنگ خود را به بهاي يك قرص نان مي‌فروختند تا از گرسنگي نميرند.
پس از برداشت محصول به شهر آمدم. ديدم كه فضاي سياسي بسيار خوش‌آيند است. در همان دوران بود كه به خاطر عضويت در حزب جديد، سوگند وفاداري ياد كردم. بجا مي‌دانم از تعريف اين رويداد، مطلبي درباره‌ي كرد و آزادي در كردستان (ايران) چنانكه شينده‌ام يا خوانده‌م يادآوري كنم:
در تاريخ آمده است كه«خان احمد خان» در حسن آباد سنندج تاجگذاري و به مدت پنج سال بر سنندج و مهاباد و منطقه‌ي موصل فرمان رانده است. در سال هزار و دويست و نود و شش (برابر با هزار و هشتصد و هفتاد ميلادي). «شيخ عبيدالله نهري»، قيام استقلال­طلبي خود را آغاز و تا مهاباد و بناب نيز آمده است. در سالهاي 1906 و 1907 ميلادي، «شيخ بابا غه‌و سابات» با همكاري «محمد حسين خان» ، «سيف‌الدين خان سقز» و «محمد خان بانه»، با روس‌ها وارد گفتگو شده‌اند كه براي آزادي كردستان به آنها ياري رساند.
در كوران جنگ اول جهاني، افسري به نام «مصطفي پاشانمرود» با لباس مبدل به منطقه‌ي مكريان آمده بود و ملت كرد را به مبارزه براي آزادي تحريض كرده است. مي‌گويند شبي در مهاباد به قهوه‌خانه­ي نقالي رفته و پس از گوش­دادن به بخشي از داستان «رستم و ديو سپيد» با صداي بلند گفته است: «الفاتحه». پيش از قرائت فاتحه توسط حاضران، «مصطفي پاشا» مي‌گويد: صواب فاتحه نثار ارواح رستم و ديو سپيد. برادران، آنها مرده‌اند، شما كه زنده‌ايد فكري به حال خود بكنيد.
هر چند بسياري از اين مباحث به فراموشي سپرده شده‌اند اما آثار آنها در تاريخ و اذهان فرزندان ملت كرد همچنان خواهد ماند.
پس از شهريور بيست و ورود قواي روس به ايران و منطقه‌ي مكريان افسري از سوي «جمعيت هيواي كردستان» تحت سلطه‌ي عراق به مهاباد آمده و به دنبال كسي مي گردد كه گوش به حرف‌هاي وي بسپارد. چند روزي را به پرس و جو و جو مي‌گذراند. مي‌گويند: «ذبيحي اين كاره است». «ذبيحي» هم «حسيني» را به افسر معرفي و در ادامه قرار گذاشته مي‌شود كه جمعي يازده نفره در باغ «سيسه‌»ي مهاباد با اين افسر كه «مير حاج» نام دارد ملاقات و تبادل نظر كنند .

با پيشنهاد ميرحاج، حزب ژ ك تأسيس ، سوگند نامه‌ي آن را تدوين و برنامه­ي حزب هيوا با تغييراتي چند به عنوان اساسنامه‌ي «ژ - ك» انتخاب مي‌شود.
«حسين فروهر» ، «ذبيحي»، «توحيد ملانجمه»، «امامي»، «محمد نانوا»، «قادر مدرسي»، «محمد ياهو»، «شاپسندي»، «محمد سليمي»، «قاسم قادري» و «خالو ملا داوودي»، بنيانگذاران ژك بودند. هنگامي كه «ذبيحي» مرا براي اداي سوگند بدانجا برد من عضو بيستم با شماره‌ي شناسايي بيست بودم. «ذبيحي» عضو شماره دو و حسين فروهر رهبر جمعيت ژك بود.

تازه به عضويت «ژ-ك» در آمده بودم كه يك روز «حسين فروهر» گفت:

-پيشنهاد مي‌كنم «هه‌‌ژار» را اخراج كنيم چون هيچ كاري از دست او ساخته نيست. رنگ از رخسام پريد و با زبان بي‌زباني كه از وحشت خشك شده بود، با صدايي آرام گفتم:
- ترا به خدا اخراجم نكنيد. كاري به من بسپاريد. آخر من در روستا هستم و شما هم تا بحال در روستا كار نكرده‌ايد.

اشك از چشمانم سرازير شد... دلشان برايم سوخت و گفتند: «اشكالي ندارد اگر چه بسيار ناكارآمدي اما در جمعيت بمان».
در طول زندگي شصت و سه ساله‌ام، بسياري از احزاب را از نزديك ديده‌ام. در مورد روابط حاكم بر آنها بسياري چيزها مي­دانم و مطالب بسياري هم خوانده‌ام اما اعضاي هيچ حزبي را مانند اعضاي ژ-ك فداكار و عاشق نديدم.
در باره‌ي اصحاب پيامبر و نقل همدلي و فداكاري آنها، حكايت‌ها بسيار است. به جرأت مي‌گويم اعضاي جمعيت نيز چنين فضايلي داشتند. سرپيچي از فرمان، دروغ، خودخواهي و مكر نزد ما وجود خارجي نداشت. مال دنيا تنها براي خدمت به حزب و اهداف آن ارزش داشت و بس. يكبار از «ترغه» به شهر مي‌آمدم. بسيت تومان پول پس‌انداز كرده بودم كه براي برادران و خواهركوچكم كه كليجه‌اش پاره و وصله پينه شده بود لباس و كليجه تهيه كنم. به محض رسيدن به مهاباد و در مسير حركت به سوي يكي از قهوه‌خانه‌هاي كنار رودخانه، به يكي از همراهانم برخوردم. گفت: «فلاني پول همراهت نيست. به پول نياز دارم». بلافاصله بيست تومان را به او دادم و بيدرنگ به «ترغه» بازگشتم چون حتي هزينه­ي اقامت در مسافرخانه را هم نداشتم. پس از آمدن به خانه خواهرم پرسيد:
«لباس خريدي؟»
گفتم: «متأسفانه با چند نفر قمار كردم و همه‌ي پول را باختم».
خواهرم گفت: «مي‌دانم نباخته‌اي اما نگران نباش. هرطور باشد سر مي‌كنيم».
هر چند، روز به روز بر تعدادمان افزوده و از يك صد و دويست عضو هم فراتر رفتيم اما وجه مشترك همه‌ي ما، وضع اقتصادي نامناسب، بي‌پولي و فقر بود كه حتي اجازه نمي‌داد تبليغات وسيع‌تري براي حزب انجام دهيم. مي خواستيم مجله‌اي به نام «نيشتمان» چاپ و منتشر كنيم. يكي از همراهان، پولي به مبلغ يكصد و پنجاه تومان از يك حاجي قرض گرفته و وعده داده بود پس از يكماه، اصل پول را بازپس دهد. ذبيحي كه مي‌بايد كار مجله را به صورت پنهاني انجام دهد در تبريز از «خليفه گري ارامنه» براي استفاده از چاپخانه‌ي كليسا پاسخ مساعد گرفته بود. يك ماه گذشت و چاپ مجله به تعويق افتاد. حاجي هم قرض خود را طلب مي‌كرد و بايد از او مهلت مي خواستيم. آخر سر حاجي گفت: «اين قرض مانند ديگر قرض‌ها نيست فقط بگوئيد پول را براي چه كاري قرض گرفته‌ايد، پول را نمي‌خواهم».
سرانجام مجله‌ي «نيشتمان» چاپ و خيلي زود توزيع شد. شماره‌ي دوم هم چاپ و كليه‌ي هزينه‌ها و مخارج از فروش آن تأمين شد. بازتاب انتشار مجله بسيار وسيع بود به طوري كه مطبوعات ملي ايران نيز ستونهايي از روزنامه‌ي خود را به معرفي مجله‌اختصاص دادند.
يادم مي‌آيد تصميم گرفتيم چاپخانه‌ي كوچكي خريداري وهر كس به سهم خود در خريد قطعات آن مشاركت كند. «كاك رحمان» كه به عضويت جمعيت در آمده و مردي ثروتمند بود گفت: «من كل دستگاه را با هزينه­ي خودم خريداري مي كنم». اشك در چشمانمان حلقه زده بود كه چرا نمي توانيم در خريد اين دستگاه مشاركت كنيم. . . . .
من كه از شوق عضويت در جمعيت، «شاعر» شده بودم، جداي از سرودن اشعاري در مورد كردستان، به سرودن اشعار ديگر نيز روي آورده بودم. «جيژنه پيروزه براي احمد آقا»، ترجمه‌ي اشعار گلستان و ديوان حافظ و بسياري اشعار طنز ديگر كه اكنون اثري از هيچكدام بر جاي نمانده و همگي از ميان رفته‌اند. به ياد مي‌آورم كه پيش از چاپ مجله‌ي «نيشتمان» تنها دو بيت از سروده‌هاي من بر روي يك برگ كاغذ چاپ شده بود. پس از چاپ مجله،‌وقتي براي اولين بار، يكي از اشعار خود را كه شاه را «هه‌تيو» (به معناي يتيم كه در زبان كردي واژه‌اي براي تحقير مخاطب است) خوانده بودم ديدم، بسيار به خود مي‌باليدم.
اما نگاهي به گذشته
پيش از اين گفتم كه در ابتداي ورود به حجره و شروع درس گلستان، با ذبيحي آشنا شدم و دوستي ما هم به خاطر آنكه پدران ما مريد شيخ برهان بودند عميق‌تر مي‌شد. هر چند او در مدرسه‌ي دولتي درس خوانده بود و من طلبه‌ي مسجد بودم اما هميشه با هم بوديم. پس از آنكه در خواندن كتب و درس‌هايمان به مرحله‌اي رسيديم به سراغ نسخ قديمي رفتيم و به كتاب‌هاي جادو روي آورديم. چگونگي تبديل مس به طلا، ضرب سكه، دعاي يافتن گنج و . . . . را با اشتياق تمام مطالعه مي‌كرديم.
نكته‌ي جالبي به خاطرم آمد:
چگونگي قالب ريزي براي ضرب سكه را از يك كتاب در آورده نزديك پيرمرد حلبي ساز رفتيم كه برايمان بسازد.
مرد پرسيد: «براي چه كاري مي‌خواهيد؟»
گفتيم: «به نظرمان جالب آمد».
گفت: «پسر جان مي‌دانم براي چه كاري مي‌خواهيد. من را شريك خود كنيد. پنجاه سال است كه زحمت مي كشم. قالب را برايتان مي‌سازم و خدمتگزار شما هم خواهم بود. فدايتان شوم من را شريك خود كنيد».
تنها كاري كه مي توانسيتم انجام دهيم آن بود كه از دستش فرار كنيم و ديگر آن طرفها آفتابي نشويم.
يكبار ديگر در يك كتاب قديمي به اسامي «دريچه» و «بوته» و «گله بوته» برخورد كرديم كه موضوع آن مورد ضرب سكه بود. نزد يك پيرمرد يهودي رفتيم كه مغازه‌اي در گوشه‌اي تاريك در بازار داشت. همين كه به نام «گله بوته» اشاره كرديم التماس­كنان گفت: «شما مشاقي مي‌كنيد من خدمتگزار شما هستم هركاري بگوييد انجام مي­دهم مرا هم شريك خود كنيد» نه به داره نه به باره . چه مي‌گويد؟ هر طور بود خود را از چنگ او هم رها كرديم. با هر بدبختي بود قالبي درست كرده و آن را پر از گل كرديم و درون آن يك دو قراني گذاشتيم و مقداري قلع ذوب­شده روي آن ريختيم. چشمت روز بد نبيند. قلع به دو قراني چسپيد و الآن هم كه الآن است از آن جدا نشد. بجاي سود، ضرر كرده بوديم. بعدها كه بزرگتر شدم به اين موضوع بيشتر فكر مي‌كردم. ما بچه بوديم و خام، آخر آن دو پيرمرد نادان چگونه بايد در مورد چيزي كه وجود خارجي نداشت به پايمان بيفتند؟
يك دعا پيدا كردم كه در آن نوشته شده بود: يك شب، دايره‌اي روي خاك بكش و چهل بار سوره‌ي «يا ايها المزمل» را از بر بخوان. پس از هر بار خواندن سوره، يكبار اين دعا را بخوان. اجنه در طول خواندن قرآن و دعا مزاحمت مي‌شوند و ترس در دلت مي‌افكنند. احساس مي‌كني كه كوهي را با تار مويي روي سرت آويزان كرده‌اند. خود را به هيأت شير در مي‌آورند و . . . . مراقب باش نترسي. حواست باشد كه كلمات را اشتباه تلفظ نكني. مي‌ميري و گناه آن وبال گردنت خواهد شد. اگر از اين آزمون سربلند بيرون بيايي يكي از «اجنه» به خدمت تو در مي‌آيد و هر كاري بگويي برايت انجام خواهد داد.
عجيب دعايي است. به « جن» خواهم گفت دختر خاقان چين را برايم بياورد. طلا و جواهرات هم كه هيچ. نمي‌خواستم ذبيحي را شريك خود كنم. شب، هنگام خواب، دزدكي به اتاق پذيرايي رفتم. چند روزي بود كه با خواندن مداوم سوره و دعا، آن را مثل آب خوردن روان كرده بودم. گليم و حصير را برداشتم و روي زمين دايره‌اي كشيدم. رو به قبله نشستم و شروع به خواندن كردم. مرتبه‌ي بيستم بود كه صداي پايي شنيدم: «آمدند اما نمي‌ترسم». ادامه دادم. صداي پا نزديك‌تر شد. صداي عصايي را هم كه روي زمين كشيده مي‌شد مي‌شنيدم. اين بار صداي نفس‌ها را هم مي‌شنيدم: نمي­ترسم. ادامه مي‌دهم. ناگهان دسته‌ي عصا روي پشتم فرود آمد: «ملعون! جادو مي‌كني؟» پدر بود. از پنجره بيرون پريدم و فرار كردم. اما چه فراري؟ پدرم فرياد مي­زد: «ديگر قيافه‌ات را نبينم». با گريه و زاري و التماس، پدر را راضي كردم و متعهد شدم كه ديگر به سراغ سحر و جادو و اجنه و دختر خاقان چين نروم.
هر تكه كاغذي كه بويي از سحر و جادو در نوشته‌هاي آن به مشامم مي‌رسيد، پيدا مي­كردم و دنبال آن را مي‌گرفتم. اما بسياري از آنها طوري نوشته شده بود كه امكاني براي عملي ساختن آن وجود نداشت: «مغز پشه و تخم مورچه را مخلوط و چشمانت را با آن سرمه بكش. اجنه را مي‌بيني». يا «لاك‌پشت را با خون هدهد بجوشان. استخواني روي آب مي‌افتد. با ديدن آن، به سعادت و خوشبختي ابدي خواهي رسيد». در خانقاه «حاجي عبدالله»، پسر بزرگ «شيخ برهان» هم در پيري، مانند من كم سن وسال فكر مي‌كرد. قول داده بود اگر از طريق سحر و جادو، گنجي پيدا كند مراهم بي نصيب نخواهد گذاشت. روزي نبود كه مرا به دنبال پيدا كردن اشياء دور از عقل و شعور راهي جايي نكند. يك روز گفت:
«برو و پوست سفيد شده‌ي لاك‌پشت مرده را برايم پيدا كن. آب «هه‌نده با» بياور كه با آن دعا را بنويسم، دور گردن يك خروس سبز رنگ بدون خال انداخته و روز جمعه در بيابان رها مي كنم. هر جا روي زمين نشست، گنج زير آن خوابيده است». پرسيدم:
- هه‌نده‌با چيست؟ گفت:
- گمان مي‌كنم «خيار چنبر» باشد
گفتم: «قرببان اگر سحر است، آن را با آلت الاغ روي لاك‌پشت بنويسي بهتر است». عصباني شد و مرا هم از سهم گنج بي‌بهره كرد. گنجي كه هرگز پيدا نشد.
دو نفري با ذبيحي، يك زبان زرگري درست كرده بوديم كه فقط خود متوجه مي‌شديم و كسي سر از معناي آن در نمي‌آورد. يك روز كه داشتيم با اين زبان حرف مي‌زديم مردي به بغل دستيش گفت: «مي‌گويند آخر الزمان نيست. اين پدر سگ‌ها به زبان اجنه سخن مي­گويند. تو گويي اين زبان را از كجا ياد گرفته‌اند؟»

مأموريت در «ژ ك »

خرداد ماه بود و برداشت جو در اطراف بوكان آغاز شده بود. حزب پيغام فرستاد كه به مهاباد بروم. به همراه «ميرزا قاسم قادري» و «ذبيحي» مأموريت يافتيم كه به دره­ي «مه‌گه‌وه‌ر» رفته و با نمايندگان حزب هيواي كردستان «عراق» به گفتگو بنشينيم.

سوار بر اتومبيل به سوي اروميه راه افتاديم تا از آنجا با حيوان به «مه‌رگه‌وه‌ر» برويم. به روستاي «بالانيش» رسيديم. معركه‌اي بود كه نپرس. «هركي» و دولت با يكديگر وارد جنگ شده بودند. پست امنيتي در آتش سوخته و هشت جنازه روي زمين افتاده بود. كردها را مي‌ديدي كه از اروميه گريخته و به ديگر سوي شهرهاي كردنشين مي‌رفتند. به سرعت، از اتومبيل پياده و به سوي كوهها راه افتاديم. به روستاي كوكي رفتيم كه خانه‌ي «زيرو» آنجا بود. تصميم گرفتيم به ميهماني او برويم. مردي از اهالي گرميان كه از دوستان قديمي «ذبيحي» بود ما را ديد و گفت: «زيرو» دشمن سرسخت «شيخ عبدا دزه‌ايي» است. ممكن است لختتان كند. چگونه به خانه‌ي او مي‌رويد؟ پنهاني «كوكي» را ترك و به روستاي «قاسملو» در دره‌اي به همين نام در دامان كوه «دمدم» رفتيم كه اكنون هم قدمگاه «خان له‌پ زيرين» در آن است. شب، در منزل مردي به نام «مصطفي آقا» ميهمان بوديم. او هم مي‌خواست لختمان كند اما وقتي فهميد مسلح هستيم منصرف شد. بامدادان از شخصي به نام «صوفي شيره» الاغ اجاره گرفته و به سوي دره‌ي «دزه» رفتيم. طرف‌هاي ظهر به «گردوان» نزد «عبدالقادر» پسر «شيخ عبيدالله» رسيديم و عصر به خانه‌ي ييلاقي شيخ در «دزه» رفتيم.


behnam5555 09-07-2010 02:02 PM

چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(4)

نمايندگان هيوا «شيخ عبيدا» زينوي، «سيدعزيز شمزيني» ( كه افسر ارتش عراق بود) و شخصي به نام «سعيد كاني ماراني» بودند كه فرد اخير نوجوان و خواهرزاده‌ي شيخ عبيدا و در معيت «شيخ عبيدا» و سيد عزيز به «دزه» آمده بود.

پس از تشكيل چند جلسه، سرانجام در دوازده بند به تفاهم رسيديم كه هر دو حزب، ضمن تداوم همكاري با يكديگر به تبادل اطلاعات بپردازند.
چون منطقه‌اي كه در آن، تشكيل جلسه داده بوديم در منطقه‌ي «دالانپر»، مرز ميان تركيه و ايران و عراق بود ، نشست خود را «په‌يماني سي‌سنوور» ( پيمان سه‌مرز ) نام نهاده و مقرر كرديم هر يك از طرفين به نوبه‌ي خود بيانيه‌اي صادر و منتشر كرد. «هفت روز بعد، از مسير، اشنويه، از دزه بازگشتيم. از اشنويه، پياده به نقده و از نقده، سواره، با يك اتومبيل انگليسي به مهاباد آمديم. ما فوراً بيانيه‌ي مربوط به جمعيت را صادر و در نيشتمان چاپ كرديم. هنوز نيشتمان را منتشر نكرده بوديم كه خبر آمد حزب هيوا راضي به تشكيل اين نشست نبوده و بيانيه نبايد منتشر شود. در نتيجه بخش مربوط به بيانيه را در مجله پا ره كرديم. در يكي از بندهاي بيانيه آمده بود.
«اگر انگلستان، حقي به كردها دهد، كردها نبايد ساير بخش‌هاي كردستان را از ياد ببرند چون كردستان، سرزميني يكپارچه است. كردها حق دارند آزاد باشند و ما به فراخور، تمام كردها را ياري خواهيم كرد. ما و روس‌ها در كنار يكديگر براي رهايي كردستان تلاش كرده و مكريان را از كردها در تركيه و عراق جدا نمي‌دانيم».

«حزب هيوا» به رهبري ماموستا «رفيق حلمي» در آن مقطع، مصلحت ندانسته بود كه هيچ نامي از روس و ايران و تركيه به ميان آورده شود. اين توافقنامه در تاريخ هم ثبت شده و در بسياري از تحليلهاي تاريخي در مورد كردستان اشاراتي بدان شده است اما آنچه جالب مي‌نمايد عدم اشاره به نام «هه‌ژار» است در غالب اسناد نوشته شده است: «ذبيحي و ميرزا قاسم از ايران و شيخ عبيدا و سيدعزيز از عراق و قاضي خدر (يا قاضي ملاخالد يا قاضي عبدالوهاب) به نمايندگي از كردهاي ساكن تركيه، پيمان «سي سنوور» را منعقد كرده‌اند. اميدوارم كشيدن خط قرمز بر نام اينجانب در اين مورد بخصوص ، بدون هيچگونه غرضي بوده باشد.

در بوكان، با اعضاي «ژ ـ ك » در آن شهر كه روز به روز بر تعداد آنها افزدوه مي­شد همكاري كرده و به كار خريد و فروش توتون و گندم نيز مشغول بودم.
بسياري تصور مي‌كنند كه حزب « ژ ـ ك » دستكرد روس‌ها است اما خداوكيلي اينگونه نيست. هنگامي كه حزب براي نخستين بار در مهاباد تأسيس شد، روس‌ها به هيچ عنوان اطلاعي از موضوع نداشتند. ما مي‌خواستيم آنها رسماً ما را بشناسند و ياريمان كنند اما به هردي مي‌زديم پاسخي نمي‌شنيديم. آخرسر، هنگامي كه متوجه شدند موقعيت ما لحظه به لحظه گسترش مي‌يابد و آنها نيز نيروهاي بسياري در داخل خاك ايران دارند، براي حفظ امنيت منطقه و جلوگيري از دخالت انگليسي‌ها، حزب را به رسميت شناخته و از ما خواستند در بيانيه و نوشته‌هاي خود به همكاري و همياري روس‌ها اشاره كنيم: كور از خدا چه مي‌خواست؟ دو چشم سالم.
ملت كرد در همه جا، دلباخته‌ي انسانهاي شجاع است. هنگامي كه هيتلر با روس‌ها وارد جنگ شده بود مردم با تمجيد از هيتلر، از ناتواني روس‌ها مي‌گفتند، اگرچه هيتلر حامي دولت ايران بود وايران هم نزد ما از شيطان ، پليدتر بود.
البته نفرت كردها از روسيه هم به جنگ اول جهاني و كشتار مردم منطقه‌ي «مكريان» توسط روس‌ها به دنبال حمايت آنها از قواي عثماني باز مي‌گشت . روس‌‌ها چهل و هشت ساعت تمام، دست از قتل عام مردم مهاباد برنداشته بودند. «روس كافر» نزد مردم مهاباد بسيار منفور بود.
اما اين بار كه با ايدئولوژي كمونيستي وارد ايران شده بودند روي افكار و انديشه‌هاي مردم تأثير مثبتي گذاشتند. به محض ورود به هر شهر زندان را گشوده و زندانيان را آزاد مي‌كردند. يك ملاي شكاك مي‌گفت : «در حبس بودم كه فرشته‌اي چشم آبي در را گشود و گفت : برو آزادي ، همه آزاد شدند».
نيروهاي مسلح روس به حقوق كسي تجاوز نمي‌كردند. مردم واقعاً آن‌ها را دوست داشتند. ما كردهاي آزاديخواه هم كه روس‌ها را فرشته‌ي آزادي كردستان مي‌دانستيم آنها را به اندازه‌ي تخم چشمهاي خود دوست داشته و «بلشويك» مي‌گفتيم. اينطور فكر مي‌كرديم كه روسيه، سرزميني آباد است و مردم در هر مرحله از يك قابلمه‌ي مشترك ، غذا بر مي‌دارند، هيچ تفاوتي ميان مردم به لحاظ معيشتي وجود ندارد و تنها يك رهبر به نام استالين دارند. نمي‌دانستم مردم ديگر هم در اين باره، چگونه مي‌انديشيدند؟ اما در آن زمان، نديدم كس ديگري در مورد اين موضوع، مطالب بيشتري بداند. همه همينقدر مي‌دانستيم و از حضور روس‌ها بسيار راضي بوديم و فكر مي‌‌كرديم روس‌ها آرزوي ديرينه‌ي ملت كرد را برآورده و كردستان را آزاد خواهند ساخت.
به همين خاطر به زبان شعر ونثر ، مدح و ستايش روس و بلشويك مي‌گفتيم و با سلام و صلوات، براي پيروزي آنها دعاي خير مي‌كرديم.
در آن دوران كه ساكن «ترغه» بودم و دولت ايران، تازه درهم ريخته بود، يك لشكر ده هزار نفري ايران به فرماندهي «سرهنگ پزشكيان» همچنان در «سردشت» مستقر بود. شنيدم قرار است عشاير كرد بر آنها بتازند. خيلي تلاش كردم با چند نفر از يارانم، در كنار عشاير كرد، به جنگ رفته و اسلحه و مهماتي به چنگ آوريم. كسي همراهيم نكرد. حتي به شوخي مي‌گفتم : «اگر حتي چيزي هم دستگيرمان نشود، لااقل لختمان مي‌كنند. نبايد بيكار بنشينم. اين سفر به ثمر ننشست».
«عبدالكريم» فرزند بزرگ «شيخ محمدخانقاه» اطلاع داده بود كه نزد خلفاي «منگوران» خواهد رفت و از من هم خواسته بود نزد او بروم تا به خانواده‌ي «علي­خان» تسليت بگويم. تصور مي‌كنم بهتر از من، كسي رابه عنوان مشاور سياسي پيدا نكرده بود. در مسير راه تنها بودم كه به دسته‌اي سوار برخوردم. يك سوار از بقيه جدا شد و به سوي من آمد. بلافاصله از ماديان پايين پريدم و اسلحه را به سوي او نشانه رفتم: «جلو نيا وگرنه مي‌كشمت». گفت: «صبر كن! براي جنگ نيامده‌ام. من خدمتكار «سيدكامل» فرزند «سيدزنبيل» هستم كه به «خليفان» مي‌رويم. از آن روز به بعد با «سيدكامل» آشنا شدم و دوستي نزديك ما سالها ادامه پيدا كرد. «عبدالكريم» و «سيدكامل» هر دو مأموريت داشتند منگوران را راضي كنند كه به ياري «محمدرشيدخان» در سقز بشتابند. «علي خان» و «منگور »نيامدند. در بازگشت «عبدالكريم» به «قالوي» رفت و سيدكامل هم به همانجا آمد. من پس از وداع با «عبدالكريم» به همراه «سيدكامل» به سقز رفتيم كه «باباشيخ» عموي «سيدكامل» در آنجا همه كاره‌ي «محمدرشيدخان» بود.

«محمدرشيدخان» بانه‌اي كه مالك «وينه‌وداروخان» در كردستان (عراق) بود، با بسيج عشيرت بانه، شهرهاي بانه و سردشت را آزاد و پس از يك جنگ تمام عيار با ارتش ايران، با كمك «بگ زاده‌ي فيض‌ا بگي» سقز را از هم شر قواي عجم رهانيده و اسلحه و مهمات بسياري از دولت به غنيمت گرفته بود. و شرح قهرماني‌هاي «محمدرشيدخان»، شهر به شهر و روستا به روستا پيچيده بود.

ميهمانان در خانه‌هاي مردم پذيرايي مي‌شدند. «سيدكامل» و همراهان كه من هم يكي از آنها بودم ميهمان «حاج­علي اكبر نامي» شديم. پس از آنكه پذيرايي كاملي از ما به عمل آورد گفت: «خدا را هزار مرتبه شكر كه بانه‌اي­ها به خانه‌ام نيامده‌و نصف شب، كباب بريان نمي­خواهند». كار روزانه‌ي «سيدكامل» شده بود رسيدگي به شكايات مردم سقز كه جماعت محمد رشيد خان الاغهاي آنها را به زور ستانده‌اند. سيد نيز كاغذ مي نوشت كه الاغ‌فلان راپس دهيد و ... محمد رشيد خان موضوع را حاشا و «سليم­خان كيورو» را متهم مي‌كرد و «سليم­خان» نيز به نوبه­ي خود افراد محمد رشيد خان را تاوانبار مي­نمود بردرگاه خانه‌ي آنها نوشته شده بود:

كه‌ر دزيني سه‌قزيه‌كان به مه‌سال
هه‌ر بيناديت بيته ئيستيقلال
بينه شكوا لي‌يان بكه‌ن حاشا
زوو موه‌فه‌ق ده‌بي ره‌شيد پاشا

(اين دو بيتي طنز تأييد ضمني دزدي عشيرت بانه از سقز با اشاره به شكواييه‌هاي بي‌نتيجه‌ي سقزي‌ها، از موفقيت قريب‌الوقوع محمد رشيد خان مي‌گويد)
بانه‌اي ها مي‌خواندند و مي خنديدند
حدود دو ماه در سقز بودم. لهجه‌ي سقزي را چنان ياد گرفته‌بودم كه كسي متوجه «مكريان» بودنم نمي‌شد. در همان زمان، «محمدرشيدخان» به ياري عشاير اطراف سقز و «احمدآقاحاج بايز آقا» ارتش ايران را در ديواندره مورد تهاجم قرار داد. عشيرت «گلباغي» به ياري‌ارتش شتافتند و لشكر محمد رشيد خان به سختي شكست خورد. محمد رشيد خان هم به تلافي خيانت گلباخي دو نفر از خوانين آن را كه به اسارت گرفته بود در سقز كشت. «نافع مظهر» شاعر و قصيده‌سراي سقزي در اين باره، قصيده‌اي درباره‌ي خيانت و خيانتكار سروده بود كه چند بيتي از آن را به ياد مي‌آورم:

دزي خانه‌گي واجبه كوشتنت
له بو عيبره‌تي غه‌يره خوين رشتنت (دزد خانگي ! كشتن تو و ريختن خونت به خاطر درس عبرت دوست و دشمن واجب است)
يا :
چخوشه كه يه كسانيه بيته شير
نه‌وه‌ك دوو هه‌زار سال بت نينه‌ژير
له سه‌ر پاسي ئه‌م قه‌ومه‌بت ده‌ن له دار

پنج تير كهنه‌اي داشتم كه وضعيت مناسبي نداشت و هميشه آرزو مي‌كردم اي كاش «برنويي» داشتم اما فقر امانم نمي داد. شعري براي «محمدرشيدخان» نوشتم بلكه يك تفنگ به من جايزه دهد اما هيچكس حتي شعر را هم نخوانده بود.
در همان دوران، «سيدكامل» براي سر زدن به خانواده به «گرديگلان» رفت و من به انتظار بازگشت او در سقز ماندني شدم. اما چون طول كشيد با يك نفر قرار گذاشتيم كه به «ترغه» بازگرديم. اواخر عصر بود كه به همراه آن يك نفر و سه تن از بستگان او به راه افتاديم.
كمي بعد متوجه شدم كه طرف راهزن است. دچار بلاي بزرگي شده بودم. سرعت خود را كند كرده و در حالي كه اسلحه را آماده، روي پاهايم گذاشته بودم از پشت سر حركت مي‌كردم.
نزديك نماز عشا، دراطراف روستاي «قاراوا»‌ي سقز، همراهانم يك الاغ و يك استر را كه در چراگاهي مشغول چريدن بودند دزديدند. زياد دور نشده بوديم كه مردان مسلخ آبادي متوجه شده و شليك­كنان در پي ما آمدند. من هم فرصت را مغتنم شمرده به همراهان گفتم: «شما فرار كنيد من آنها را سرگرم مي‌كنم». آنها هم از خدا خواسته از معركه گريختند. چندي نگذشت كه سواران ده بازگشتند و من هم راه خود را در پيش گرفتم. در راه، جوي آب نسبتاً بزرگي در برابرم ظاهر شد. خواستم از روي آن بپرم. ماديان را راهي كردم اما در وسط جوي، زين رها شد و من در ميان گل و لاي افتادم. با هر مشكلي بود از آب بيرون آمدم و از مسافتي دور، سوسوي چراغي را ديدم. فرياد زدم و كمك خواستم. مردم ابتدا مي‌ترسيدند نزديك شوند اما سرانجام دو سوار مسلح آمدند و مرا با خود به خانه‌اي در آبادي بردند. پس از استراحت و صرف چاي ماجرا را براي صاحب خانه تعريف كردم. گفت: مردي كه مي‌گويي «محمدكريم­مجيدي» است كه براي دو قران پول، مردي را كشته است. تعجب مي‌كنم چگونه از جان تو گذشته است. شايد از «سيدكامل» ترسيده است».

حدود سي‌سال پس از اين واقعه، يك روز در خدمت بارزاني بودم. «صوفي­علي­نامي» به گرمي احوالپرسي كرد. بارزاني فرمود: «هه‌ژار را از كجا مي‌شناسي؟» گفت: «قربان از آن موقع كه در اطراف سقز الاغ مي‌دزديد». داستان را براي بارزاني تعريف كردم. فرمود: «نمي‌دانستم الاغ هم مي‌دزديدي». جمعيت ژ ك كه تصميم گرفته بود دولت ايران را از قدرت رو به فزوني خود آگاه گرداند، در اقدامي مسلحانه، يك حاكم ايراني را مورد سوءقصد قرار داد اما كشته نشد و از مهاباد گريخت. همچنين كتابخانه‌ي فردي به نام «عيسي‌زاده» كه جاسوس رضاخاني و عامل بازداشت «ذبيحي» و «فاروقي» و لو دادن من و «ملامحمدامين حدادي» بود به دستور جمعيت غارت شد.

مردم اوايل از وجود اين تشكيلات پنهان واهمه داشتند اما هرچه زمان مي­گذشت بر تعداد اعضاي جمعيت افزوده مي‌شد. و اين دشمن پنهان به دوست مردم كردستان و مهاباد تغيير ماهيت مي‌داد. جمعيت ژ-ك به تدريج به يگانه قدرت سياسي منطقه‌ي مهاباد تبديل شده بود.
يك بار خبر رسيد كه ثروتمندان شهر قرار است براي مقابله با ما حزبي تأسيس و امشب براي تشكيل جلسه در مسجد سيد نظام گردهم آيند. مقرر شد جلسه به هم ريخته شود اما عوامل آن شناسايي نشوند. «حسيني» رهبر ما سرانجام تصميم گرفت خود، اين مسئوليت را به انجام برساند. شب هنگام با لباس مبدل و سر وصورت پيچيده در صحن مسجد تپانچه ا زكمر كشيده و فرياد ‌زده بود.
- فلان فلان شده‌ها! روح به كجا مي‌بريد؟
تمام حاضران با وحشت فراوان از در و پنجره‌ي مسجد بيرون و فرار مي‌كردند. بيش از دويست جفت كفش تازه در كفش­كن مسجد، جامانده بود. . . .

قاضي محمد

خانواده‌ي قاضي‌ها از زمان‌هاي دور، «قاضي» و «حاكم» مهاباد و بسيار پرآوازه بودند. «قاضي فتاح» مردي بسيار جنگاور و شجاع از اين خانواده بود كه در جنگ با روس‌ها كشته شده بود. «قاضي علي» هم كه قاضي مهاباد بود يكي از بزرگ مردان اين خانواده به شمار مي‌آمد. از او دو پسر بر جاي مانده بود:
«ميرزا محمد» كه مردي بسيار دانا و با فهم بود و در دوران پدر،‌چندين مسووليت مهم مانند مديريت معارف و سرپرستي شير و خورشيد سرخ را بدون گرفتن جيره و مواجب پذيرفته و محبوبيتي بسيار نزد مردم مهاباد داشت. «ميرزا محمد» پس از وفات پدر، قاضي مهاباد شده بود. پسر دوم قاضي­، «علي ميرزا قاسم» مشهور به «صدرالاسلام» بود كه در دستگيري از مستمندان و ياري رساني به زندانيان در بند، سرآمد روزگار بود و در دوران تشكيل جمعيت ژ-ك در مهاباد به عنوان نائب در تهران خدمت مي‌كرد. با در هم ريختن سامان دولت در «مكريان»، قاضي براي پاسداري از غارت شهر و چپاول عشاير دوروبر، مردم مهاباد را به تهيه‌ي سلاح تحريض و از آنها خواست شبانه در شهر كشيك دهند. بسياري اوقات هم روزها مردم را در مساجد و ميادين جمع و نكاتي را به اهالي شهر متذكر مي‌شدند. قدرت در شهر به طور كامل در اختيار قاضي بود و ما هم مشتاق بوديم كه او همكاري ما را بپذيرد. اما قاضي ما را به هيچ حساب نمي‌كرد و شايد نشست و برخاست با چند انسان بي‌نام و نشان براي او كسر شأن تلقي مي‌شد.
ما هم احساس مي‌كرديم عشاير و اعيان سرشناس تا شخصيتي گرانقدر، رهبري جمعيت را نپذيرد ارج و قربتي نزد آنها نخواهيم داشت. بلندپايگان شهر نيز قايل به پذيرش رهبري «حسين» نبودند. اما قاضي را چگونه وارد حزب كنيم؟ به اعضا و هوادارن جمعيت گفته بوديم كه در نشست‌هاي مختلف، از سخنان قاضي مثال بياورند. قاضي هم احساس كرده بود كه جمعيت تبديل به يك قدرت شده و نمي‌توان آن را دست كم گرفت.
سرانجام از او خواستيم كه عضويت در جمعيت را بپذيرد. قاضي هم پذيرفت و در يك جلسه فوق‌العاده، قاضي محمد به عنوان رهبر جمعيت برگزيده شد.
پس از آن، بسياري از بزرگان شهر و رؤساي عشاير كه اطاعت از قاضي محمد را كسر شأن نمي‌دانستند به ياريمان شتافتند و عضو جمعيت شدند. همچنين به خاطر آن كه روس‌ها به خانه قاضي رفت و آمد مي كردند روابط جمعيت و روس‌ها بسيار گرم شد و فرصتي براي فعاليت جمعيت بصورت علني فراهم آمد.
دولت ايران كه مجبور به عقب نشيني از «مكريان» شده بود با تمام وجود تلاش مي كرد عشاير منطقه را با خود همراه كند. در ميال آنها ارزاق رايگان توزيع و مناصب حكومتي به روساي عشاير اعطا مي‌كرد.
دشمن سرسخت آن روزگاران ما «قرني آقا مامش» و «علي آقا ايلخاني» بودند. قرني آقا كه ذبيحي را بازداشت و او را به مرگ تهديد كرده بود با تهديد متقابل روس‌ها مجبور شد ذبيحي را آزاد كند. در مورد «علي­آقا» و يكي از مردان او به نام «بابكر سليم­آقا» مطلبي به خاطر آوردم:
آن دوران زندگي كاملاً عشايري بود و حزب و جمعيتي به معناي امروزي وجود نداشت. براي سر زدن به محمد امين حدادي به «كانيه‌ره‌ش» رفته بودم. براي گرفتن وضو از اتاق خارج شده بودم كه از سوراخ كوچك ديوار «علي­آقا ايلخاني» را در حال گفتگو با مردي ديدم كه به ديوار تكيه داده بود و من در آن سوي ديوار، سخنانش را مي‌شيندم. علي­آقا گفت: سلام مرا به «بابكر سليم آقا» برسان و بگو «علي» مي‌گفت: «مراقب باشد فريب اين و آن را نخورد و دنبال كرد و كردستان برود. اگر اين كار را بكنيم اعتبارمان از دست مي‌رود».
يك بار دولت روسيه چندين نفر از بزرگان عشاير و اعيان از جمله «علي‌­آقا» و «قرني­آقا» و «باباشيخ» را به باكو دعوت كرده بود. در بازگشت شيندم «باقر‌اف» نخست وزير آذربايجان روسيه گفته بود: «چه مي‌خواهيد برايتان تأمين كنيم». يكي گفته بود شكر يكي ديگر زين روسي و يكي هم تپانچه خواسته بود.
من درباره‌ي اين موضوع طنزي در «نيشتمان» نوشته و عقل اين به اصلاح بزرگان را به بازي گرفته بودم. «علي­آقا» تهديد كرده بود آن شاعر را خواهد كشت. مدتها جرأت نمي‌كردم از روستاي او عبور كنم و راهم را به طرف مهاباد تغيير داده بودم.
مدتي بعد توسط روس‌ها مسلح شديم، نيروي پيشمرگه تأسيس شد و نيروهاي كردستان با مشق نطامي آشنا شد.
يكبار با ملا رسول قاضي نزد «ملا خليل گورومه‌ر»رفتم تا او را به مشاركت در قيام دعوت كنم اما هر چه شير و روباه كرديم نپذيرفت به پرچم سوگند ياد كند. مي‌گفت: «سوگند ياد كردن به پرچم، انسان را كافر مي كند. شنيده‌ام دختران در خيابان رژه مي‌روند». پس از ساعتها چانه زدن و قسم خوردن، سرانجام راضي شد به قرآن سوگند ياد كند كه ضمن كمك به ما هرگز خيانت نكند. اما خيلي زود خيانت كرد و سوگندش را به باد داد.
بعنوان شاعر شهرتي به هم زده بوديم. به كميته­ي روابط فرهنگي ايران و روس در تبريز دعوت شدم. قرار بود اشعارم را چاپ و به زبان آذربايجاني هم ترجمه كنند. گفتند در هتلي مجلل از من پذيرايي و چند محافظ نيز مي گمارند كه ايراني‌ها به جانم سوءقصد نكنند. پيشنهاد آنها را قبول نكردم و به همان هتلي رفتم كه سالها پيش بخاطر آواز خوش «حمزه» با صاحب آن دوست شده بودم. يك روز ساعت 8 صبح به ملاقات «جعفر خندان» شاعر مشهور آذربايجان رفتم و ترجمه اشعارم را هم به زبان فارسي با خود بردم. قرار بود او اشعارم را به آذربايجاني ترجمه كند. «ئاله‌كوك» را به كردي و ترجمه آذربايجاني آن را با عنوان «لالايي» چاپ كردند. خواستند دستمزد اشعارم را بدهند كه نپذيرفتم و گفتم: «هديه من» براي روسيه .
چند مطلب جالب به خاطرم آمد كه ذكر آنها خالي از لطف نيست:

در ترجمه‌ي اشعارم، وقتي به اين بيت رسيدم كه مي‌گويد:
به هه‌زار وه‌زني هه‌زار شيعري ده‌گوت
گه يبوه‌ريزي هه‌ژارو پوشكين (با هزار نوع وزن، هزار بيت شعر مي‌سرود و به مقام هه‌ژار و پوشكين رسيده بود)
جعفر خندان پرسيد: پوشكين را مي‌شناسي؟
گفتم: همين قدر مي دانم كه يك شاعر بوده است.
گفت : پسر تو هنوز بچه‌اي و به اشعار خودت مي‌بالي. اين شعر را در كتاب كردي برايت چاپ مي‌كنيم اما آن را به آذربايجاني ترجمه نخواهم كرد. پوشكين بسيار بلند پايه‌تر از ان است كه من و تو، خود را همپايه‌ي او كنيم.
بسيار دلشكسته شدم. . . . .
يك روز عكسي از من را به همراه ترجمه‌ي يكي از اشعارم در روزنامه‌ي «وطن يولنده» چاپ كرده‌بودند. آنقدر خوشحال شده بودم كه صد شماره از روزنامه را خريده و به بوكان و مهاباد فرستادم.
در تبريز، جداي از ترجمه‌ي اشعارم، روزها به مدرسه مي‌رفتم و چند دختر را با سرود كردي آشنا مي‌كردم سرودي كه گاه‌گاه از راديو«ايروان» پخش مي‌شد: (خاكي گه‌وهه‌ره، ئاوي كه‌وسه‌ره. . . ) يكي از آنها بود. غير از «وطن يولنده» عكس و ترجمه‌ي اشعارم در مجموعه‌اي به نام «مجلس شاعران» نيز چاپ شده بود. از فرط شادي، با دمم گردو مي‌شكستم. هر دختري از اعضاي اداره‌ي فرهنگي روس‌ها از من پرسيد: جنابعالي؟ بلافاصله عكس و شعر چاپ شده‌ام را در آورده نشانش مي‌دادم. يادم هست يك روز شخصي به نام «جعروف» در روابط فرهنگي گفت:
«قرار است جشنواره­اي برگزار شود. علاوه بر خودت، از دوستانت هم براي حضور در جشنواره دعوت كن». يك كارت دعوت براي «قاسم آقا» فرستادم.

--آقا؟
-مرد بسيار خوبي است. از خودمان است.
-پسرم مار، مار است. سفيد وسياه و زرد و سرخ ندارد. . . .

در دوران فعاليت جمعيت ژ-ك اشعار بسياري سرودم كه بخشي از آنها در «ئاله‌كوك» گردوريبآوري شدند اما بيش از دو هزار بيت از اشعارم هرگز فرصت چاپ پيدا نكردند.
براي بار دوم قاضي به همراه هيأتي به باكو سفر كرد. از قاضي پرسيده بودند: «چرا شاعرانتان را با خود نياورده‌ايد؟ ما احترام بسياري براي شاعران قايل هستيم». اين مسأله موجب دلگرمي بسيار من و «همين» شد قاضي هم لقب «شاعر ملي» به ما داد.
تا هنگامي كه جمعيت «ژ-ك» اعضاي آن ناشناس و شيوه‌ي فعاليت آن، زيرزميني بود. و مردم با احترام فراوان، آن را ارج مي نهادند. كار به جايي رسيده بود كه خلاف و فساد و دروغ و دزدي و كلاهبرداري به كلي رخت بربسته بود. در دهات اگر شيئي گم مي‌شد بدون آنكه درگيري يا برخوردي ايجاد شود بلافاصله پيدا شده به صاحبش بازگردانيده مي‌شد. كشاورزان، حتي در كنار خرمن هم نمي‌خوابيدند چون مي‌دانستند ديگر كسي چشم به مال آنها ندارد. دختر و پسر حتي شب‌ها هم با يكديگر براي كندن ريواس و گياه به كوه مي‌رفتند و هيچكس، تصوري به دل راه نمي‌داد.
يكبار در زنبيل ميهمان بودم و مي خواستم بروم. در آن لحظه دسته‌‌اي درويش آمدند. سيد گفت: «صبركن سخني دارم». يك صوفي پير دست سيد را بوسيد. سيد پرسيد: «صوفي تو هم عضو ژ-ك شده‌اي؟» گفت: «قربان خدا نصيب كند. به خدا قسم من دست پدرت را بوسيده و مريد او شده‌ام. اكنون هم مريد تو هستم. هميشه دزدي و خرابكاري مي‌كردم اما در سايه‌ي ژ-ك همه‌‌ي اعمال ناشايست را ترك كرده‌ام. دوران محمد مهدي است. ...»
خودم جواني بيست و دو ساله بودم و با يكي از دوستان حزبي به نام «عبدالقادر دباغي» روابط خانوادگي داشتم. بسياري اوقات به خانه‌شان رفته و با «عبدالقادر» و خواهرش گفتگو مي‌كرديم. يك روز دوست ديگري گفت: «خوش به حالت! با خواهران زيباروي دباغي خوش مي‌گذراني». باور كن تا اين را نگفته بود نمي‌دانستم خواهرانش زشت يا زيبا هستند. از آن روز به بعد ديگر به خانه‌ي دباغي نرفتم مبادا با نظر خيانت نسبت به خواهرانش، دچار خسران شوم.
حزب توده كه وابسته به روس‌ها و در ايران، تشكيلاتي بسيار نيرومند داشت، در منطقه‌ي «مكريان» فاقد نفوذ بود. يك روز قاضي محمد در بازگشت از تبريز ما را گردآورد و گفت: «قلي‌اف گفته است ما غير از توده، هيچ حزب ديگري را در ايران به رسميت نخواهيم شناخت. خودتان بايد موضوع را حل كنيد. يا به توده بپيونديد با ناچاريم همه‌ي شما را بكشيم. نظر شما چيست؟ فوراً پاسخ داديم: ما خود اين راه را برگزيده‌ايم. روس‌ها هيچ اطلاعاتي از تشكيل حزب ما نداشتند. ما راه خود را ادامه مي دهيم. روس‌ها هر كاري از دستشان برمي‌‌آيد دريغ نكنند».
قاضي گفت: «شكر خدا جوان كرد مثال مشك است هر چه بيشتر آن را تكان ‌دهي خوشبو‌تر مي‌شود». جواب را با خود به تبريز برد. در بازگشت گفت: «قلي‌اف از اين پاسخ ترسيده و گفته است: توده سگ كي باشد؟ به كار خود ادامه دهيد».
قاضي و هيأت همراه او پس از مراجعت از سفر دوم باكو، در جلسه‌اي اعلام كردند: «روس‌ها از نام ژ-ك ناراضيند چون اين حزب براي آزادي تمام كردستان فعاليت مي‌كند و انگليس و تركيه را خوش نمي‌آيد».
بايد نام خود را به «حزب دمكرات كردستان» تغيير داده و از ايران، خودمختاري بخواهيم.
خبر بسيار سختي بود اما چاره چيست؟ و سرانجام پذيرفته شد.

من حالا هم نتوانستم نام « ژ ك » را از خود دور كنم يا آن را به فراموشي بسپارم. كارت عضويت حزم دمكرات را هم هيچگاه تحويل نگرفتم اگرچه با جان و دل براي « حزب دمكرات » فعاليت مي‌كردم.
حزب دمكرات بر بنيادهاي جمعيت « ژ ك » ( كومه‌له‌ي ژيانه‌وه‌ي كورد ) تأسيس شد و پس از آن، فعاليت‌‌هاي خود را علني كرد. ديگر هيبت واحترامي كه جمعيت به عنوان يك تشكيلات مخفي داشت، جاي خود را به رسميت حزب جديد داده بود. حزب نيز با كاركردهاي خاص خود، به كسان بسياري اجازه‌ي فعاليت وعضويت مي‌داد كه از ميان آنها، بعضا افراد فريبكار و منفعت طلب نيز جاي پايي براي حضور مي‌يافتند. زياد طول نكشيد كه متوجه شديم «قاسم آقا علي­خان» كه از دوستان حزبي محبوب و خوشنام بود، پس از بازگشت از باكو، به باشگاه افسران تبريز رفته و جاسوس شده است. اين، نخستين تجربه‌ي خيانت نزد حزب بود. به تدريج شيرازه­ي تنظيمات پيشين از هم پاشيد و فعاليت حزبي به قوم و خويش و بازي و رقابت براي انتصاب به مناصب بالاي حزبي تغيير يافت. گناه خيانت به آساني بخشيده مي‌شد و هركس فكر مي‌كرد، مي‌تواند خيانت كند و بازهم ادامه دهد. ايراني وغير ايراني مي‌توانستند نوكران و جاسوسان خود را در ميان ما جا بزنند و هركس كه خواهان عضويت مي‌شد بدون قيد و شرط، به عضويت حزب در مي‌آمد. «قاسم آقا» همچنان عضو حزب باقي ماند و كسان ديگري هم كه به ظاهر دوست و در باطن، دشمن بودند در سلك هم قطاران ما در آمدند.

يك روز پيشوا قاضي محمد در يكي از نشست ها گفت :
ـ عجيب است. مخابرات انگليسي از بسياري از تصميمات و مباحث سري ما آگاه است. سرم را جلو گوشش بردم و گفتم :
ـ «شيخ معصوم» خبرها را منتقل مي‌كند.

گفت : «راست مي‌گويي.من همه‌ي مطالب را به او مي‌گويم. اما شيخ در شهر و روستا هواخواهان بسيار دارد. چه كار كنم ؟»

شيخ در مسجد بازار طلبه و عموي او در «تلاش» است. پسر عمويي به نام «نصرالدين» داشت كه تازه درس خواندن را شروع كرده بود. پس از پايان تحصيلات در مهاباد، به «بياره» رفت. مجدداً به مهاباد بازگشت و دوباره شروع به درس خواندن كرد. من به نظرم مي‌آمد كه جاسوس انگليس است و براي آنها كار مي‌كند اما كمي شك داشتم. سالها گذشت. در بغداد، مغازه دار بودم كه يك نفر نزد من آمد و گفت:

ـ من در زندان بعداد با مردي به نام «نصرالدين» هم بند بودم كه تو را مي‌شناخت و مي‌گفت هه‌ژار پسري بسيار ساده و احمق است. پدرم در «تلاش» و شيخ معصوم پسرعمويم در «مهاباد»، جداي از طلبگي و شيخونيت، مأموريت مهم‌تري داشتند. من هم در سپاه انگلستان، گروهبان بودم. مدتي مأموريت يافتم به مهاباد و سقز بروم ومرتباً با پدرم در تماس بودم. آن زمان، طلبه بودم و هه‌ژار تصور مي‌كرد من يكي از اولياء ا هستم.
تازه فهميدم چه بر سر ما رفته است. «نصرالدين» به عنوان درجه‌دار انگليس در «دانكرك» توسط آلماني‌ها به اسارت گرفته شد و سپس با يك گروهبان آلماني مبادله ‌شود. پس از آن، مدتي در ايران و در « طرح چهار» آمريكا مشغول به كار شد. به خاطر يك زن، مردي را در بياره از پاي در مي‌آورد و در زندان بغداد، داستان حماقت مرا براي هم­بند خود تعريف مي‌كرد...
«شيخ معصوم» در مهاباد ماندني شد و ثروت بسياري به هم زد. در مهاباد، علاوه بر زن بياره‌اي كه داشت، با دختر ديگري از اهالي مهاباد ازدواج كرد و جاسوس ساواك شد

با اين وجود، هنوز جوانان پاكدل و آزادانديش در اركان حزبي حضور داشتند كه صادقانه در صف مبارزه ، به تلاش‌هاي خود ادامه مي‌دادند.
يك روز در مياندوآب، در يك قهوه‌خانه روي كرسي نشسته بودم كه مردي ارمني به نام «آرام كرديان» در كنارم نشست و گفت:

ـ من نمي‌شناسمت. اما اگر تو «هه‌ژار» هستي فراركن. دوستانت «ذبيحي» و «قاسم قادري» و «دلشاد »در «بالانيش« بازداشت شده‌اند و حالا هم دنبال تو مي‌گردند

اين را گفت و رفت. حالا بيا و فرار كن. پاي پياده تا «ته‌ويله» و «ميانه» رفتم. در ميانه‌ي راه براي سوار يك كميون شدم. راننده گفت: «برو روي بارگچ بنشين. باد، گچ را روي سر و صورتم مي‌زد. تمام بدنم گچي شده بود. يكبار خود را تكاندم و چشم باز كردم. خورشيد داشت غروب مي‌كرد . فكر كردم نه خورشيد كه ماه است. تا ده روز پس از آن نيز، از بيني و گلويم، گچ بيرون مي‌ريخت ( تاريخ آن روز : ـ اوايل آبان 1324 ـ كه سرتيپ زنگنه نوشته است.)

شنيده بوديم كه در كردستان ( عراق ) ملامصطفي بارزاني قيام و با عراق و انگليس وارد جنگ شده است. هميشه براي او دعاي خير كرده از صميم قلب،آرزومند پيروزي او بوديم. «ميرحاج» بنيانگذار « ژ ك » و يك افسر ديگر به نام «مصطفي خوشناو»، دوتن از افسران سپاه عراق بودند كه پس از فرار از ارتش ، نزد ملامصطفي رفته و از آنجا براي ايجاد ارتباط با ما، به مهاباد آمده بودند. ميانه‌ام با آنها بسيار خوب بود. خلاصه‌اي از نبرد بارزاني با انگليس و عراق را در چاپ دوم « شرفنامه » آورده ام.

پاييز بودو باران مي‌باريد.گفتند بارزاني‌هاي آواره به روستاي «قونقه‌لا» از توابع مهاباد آمده‌اند. به همراه «محمد مولوده چرچ» دو اتومبيل باري را پر از آذوقه كرده نزد بارزاني‌ها برديم. طولي نكشيد كه بارزاني‌ها به مهاباد آمدند. استقبال مردم مهاباد بي‌نظير بود. خرد و درشت ، پير و جوان ، زن و مرد، همه و همه با كيسه‌هاي پر از آذوقه به پذيره آمده بودند. با چشمان خود ديدم كه كودكي، پس از آنكه كفش‌هاي خود را به يكي از آوارگان هم سن و سال خود داد. پاي برهنه به خانه بازگشت. بارزاني، پيشمرگان مسلح را به سربازخانه فرستاد و خانواده ها هم در دهات مستقر شدند.
نخستين بار كه «بارزاني» را ديدم، مهر او بر دلم نشست. او هم كه وصف حال مرا از «ميرحاج» و «مصطفي خوشناو» شنيده بود بسيار دوستانه رفتار مي­كرد. اين علاقه‌ي متقابل قلبي تا هنگامي كه بارزاني به روسيه رفت و پس از آن، هنگام بازگشت به عراق و سرانجام تا زمان رحلت او ادامه داشت وعميق‌تر هم شد.
حزب و دولت، در اطراف سردشت درگير شده بودند. بنا به درخواست شخصي، به آنجا اعزام شدم. با چند نفر از پيشمرگان به طرف موضع حركت كرديم. راه پر برف و هوا كاملاً طوفاني بود. يك شب در روستاي «قوزلو»س ميهمان آقا بوديم.
اوايل شب، دوستي درِ گوشم گفت : «يك نفر مي‌خواهد ترا ببيند اما جرأت ندارد به خانه‌ي آقا بيايد». به خانه‌اش رفتم. در خانه‌اي فقيرانه و تاريك ، مردي با شال سفيد نشسته بود. خودم را به او معرفي كردم. گفت :
ـ شاعري؟ من هم شاعرم. مي‌خواهم يكي از اشعارم را برايت بخوانم. ابياتي درباره‌ي قيام كرد و قاضي محمد سروده بود. پس از خواندن شعر، پرسيد: « چگونه بود؟» گفتم: «خيلي بد. واژه‌ي عربي به كار برده‌اي تا بگويند اهل علم و معرفت هستي. من خودم براي گفتن شعر به زبان كردي، افسوس مي‌خورم كه زبان كردي را كامل نمي‌دانم تا از تمام واژگان كردي در اشعارم استفاده كنم. اي كاش به زبان يك چوپان شعر مي‌گفتي و واژه‌اي عربي در كار نبود».
گفت: «راستش را بخواهي چوپان هم هستم. حالا گوش كن».

دوباره شروع كرد و بدون اندك تأملي، همان شعر را اين بار، با استفاده از واژگان كردي سرود. واقعاًشگفت زده شدم : خداوند اين همه انسانهاي باهوش و صاحب نبوغ كه ناشناخته مي‌مانند و ناشناخته مي‌ميرند؟ نامه‌اي برايش نوشتم و از او خواستم آن را با خود به مهاباد ببرد و خودش را معرفي كند. اگر من هم در مهاباد نبودم كارش راه مي‌افتد اما بعدها شنيدم يك ماه پس از آن ديدار ، چشم از جهان فرو بسته و فرصت نكرده بود نامه را به مهاباد ببرد.
پيشمرگهِ روستاي «قولته» را كه پانصد سرباز ايراني در آن موضع گرفته بودند، محاصره كرده بود. جنگاوران ما ، جداي از بيست پيشمرگه ، سواران مسلح «گه‌ورك» منطقه‌ي سردشت و «سويسني» هم بودند. كمي بعد «مصطفي خوشناو» هم به ما ملحق شد. يك روز با «دلشاد رسولي» كه يك جوان اديب كرد بود، سواره از دامن يك كوه بالا مي‌رفتيم كه ناگهان لشكر عجم آنجا را به توپ بست. نخستين بار بود كه هدف توپ باران دشمن قرار مي‌گرفتم و توپ‌ها يكي پس از ديگري در اطرافم منفجر مي‌شد . فكر مي‌كنم «دلشاد» از شرمندگي من و من هم از شرمندگي او ترسي به دل راه نداديم و به حركت خود ادامه داديم
چندبار هم در جنگ­هاي مستقيم و رودررو داخل سنگر مشاركت جسته‌ام. يكبار خبر آوردند كه يك لشكر سيصدوپنجاه نفره از نيروهاي ارتش ايران، بانه را به مقصد «قولته»ترك كرده‌اند. شب براي آنها كمين گذاشتيم. بامدادان به «قولته» نرسيده نبرد آغاز شد. طولي نكشيد كه سپاهيان درهم شكستند و تسليم شدند. اسلحه و مهمات را به عشاير داده و آذوقه را براي خود نگهداشتيم. در ميان آذوقه‌ها دو شيشه بود كه فكر مي‌كرديم مشروب است. دلشاد و يكي ديگر اصرار مي‌كردند كه آن را بخورند. معلوم شد مشروب نيست آبليمو است. آن را در غذا ريختيم
در آن دوران، نان داشتيم، پول هم داشتيم اما خوراكي نداشتيم. بسياري اوقات، صبحانه و ناهار و شام ما تنها نام خشك و چاي بود

به روستاي «بيزلي» رفتيم و مالك روستا را هم كه جاش دولت بود از ده رانديم. فرداي آن روز، طياره به منطقه آمد و روستا را به گلوله بست اما كسي زخمي نشد. اولين باري بود كه هواپيماي جنگي مي ديدم.
اولين شبي كه به روستاي «شينوي» رفتيم، چند پيشمرگه به نوبت نگهباني مي‌دادند. يكي از آنها پيشمگري به نام «اوستا ابراهيم بنا» بود كه صدايي دلنشين داشت و براي ما آواز مي‌خواند. گفتم: «تو امشب برو. فردا شب با هم مي‌رويم». گفت: «فردا شب هم با تو به سنگر مي‌آيم». فرداي آن روز، «اوستا ابراهيم» شهيد شد. دو پيشمرگه به نام‌هاي «شريف شكاك» و «رحمان چه‌ته» زير رگبار شديد گلوله جنازه‌اش را با استر آوردند. برايش «قبر» كنديم و از ملايي خواستم كه هنگام خاكسپاري در باره‌ي شهيد موعظه كند و بگويد: «اوستاابراهيم» شهيد و شهيد هم جاودانه است.
ملا گفت: «چطور بگويم؟ او شهيد نيست. مگر در راه اسلام جنگيده است؟»
بانگ برآوردم: «دو قبر حفر كنيد، يكي هم براي اين ملاي پدر سگ».
رنگ از رخسار ملا پريد و از هوش رفت. پس از آنكه به هوش آمد چنان در وصف شهيد و شهادت «اوستا ابراهيم» سخن سر داد كه فكر مي‌كردم «امام حمزه» يا «امام حسين» را به جاي اوستا به خاك مي‌سپاريم. يك روز باران مي‌باريد. مردي شب­هنگام از يكي از كلكبانان خواست كرد او را به اينسوي آب بياورد. او را بازداشت كرديم:

-چه كاره‌اي؟
-گدا هستم.

در تحقيق و بازجويي متوجه شديم كه دروغ مي‌گويد و براي انجام كار ديگري آمده است. نيمه‌هاي شب با صدايي كه او هم بشنود به يكي از همراهان گفتم:

-كداميك از پيشمرگه‌ها مي‌تواند درتاريكي شب، با پنج گلوله او را از فاصله‌اي مشخص، هدف قرار دهد؟ آن مرد را بياويد در فاصله‌اي نشان كنيد. ببينم چه كسي دقت بيشتري دارد؟

مرد فرياد زد:

-مرا نكشيد. به خدا من جاسوس عجم هستم. كبوتر نامه­بر دارم. خبرها را نوشته‌و به وسيله‌ي كبوتر ارسال مي­كنم. مرا فرستاده‌اند بدانم شما چند نفر هستيد و در كدام خانه‌ي روستا، منزل داريد؟

مرد جاسوس را روانه‌ي مهاباد كرديم. روزي كه طياره‌ي ايران به منطقه آمد و تيراندازي كرد، ما هم با تفنگهاي خود، به سوي آن شليك كرديم. من د رپناه يك درخت توت موضع گرفته بودم. «عبدالله شكاك» نامي كه پيشمرگي مهابادي بود از پشت بام بدون دفاع به سوي هواپيماي دشمن شليك مي­كرد. چند بار داد زدم: «بيا پايين خطرناك است». اما چون گوشش‌هايش سنگي بود، خوب نمي‌شنيد. تمام پشت­بام جاي تير بود اما تيري به او اصابت نكرده بود. پس از آنكه هواپيما رفت با عصبانيت پرسيدم: «چرا پايين نيامدي؟» در پاسخ، داستاني برايم تعريف كرد:
يكبار «شيخ الاسلام» پدر «هيمن» در شكار بود. پس از آنكه خرگوشي پيدا كرده‌بودند يكي از نوكرها گفته بود: «تازي در پي او نفرستيد. من با تفنگ شكارش مي‌كنم. هر چقدر تير انداخته بود نتوانسته بود خرگوش را شكار كند. «شيخ الاسلام» با عصبانيت مي‌گويد: «خرگوش از دستمان رفت .چرا نزدي؟» نوكر در پاسخ گفت: «بله نزدم ولي او را چنان ترساندم كه ديگر اين طرف‌ها آفتابي نشود.
پس از بيرون راندن. «مام حسن بيزلي» احتمال مي‌داديم دوباره به روستا حمله مي­كند. به همين خاطر، پيش از برآمدن آفتاب، اهالي روستاي «وه‌تماناو» را از دهات خارج كرديم. خورشيد در حال طلوع كردن بود كه پيرزني را در حال بازگشت به ده ديدم. گفتم: «اين طرف نيا». با التماس گفت: «كار ضروري دارم». فكر كردم كيسه‌ي پول يا شيئي قيمتي در خانه جاگذاشته است. گفتم: «زود برگرد الان است كه هواپيما بيايد». چند لحظه بعد ديدم كه دوباره به طرف دهات مي‌آيد. گفتم: «اين بار ديگر اجازه نمي دهم». گفت: «عزيزم خالو سعيد پيشمرگه مي‌گويد طياره، دشمن سرسخت پشم است. كمي پشم نريسيده در خانه پنهان كرده بودم. مي‌روم آن را بياورم». لشكر عجم داراي تانك بود و ماهم براي مقابله با آن توپ نداشتيم. روزي مردي را آوردند. گفت: «آماده‌ام چند نارنجك را به يكديگر بسته و از نزديك تانك را هدف قرار دهم».
- چرا چنين خطري مي‌كني؟
- اي بابا به يكصد سال حبس محكوم شده بودم. نه سال از دوران محكوميت را گذراندم. نود و يك سال باقي مانده بود كه روس‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها آزادم كردند. اگر به سلامت بازگشتم يك اسلحه به من بدهيد .

- نمي خواهد اين كار را بكني .اگر پيشمرگه شوي اسلحه هم مي‌دهيم

«عه له گاور» دزد و راهزن مشهوري بود كه نزد ما آمد و پيشمرگه شد. مردي به اين شجاعت را كمتر ديده‌ام. يك شب كه براي مقابله با نيروي ايران به منطقه‌ي «قولته» مي‌رفتيم، هر چه جستجو كرديم «عه‌له‌گاور» را نيافتيم. بدون او رفتيم. زياد دور نشده بوديم كه تيراندازي شديد از اطراف آغاز شد. در هر لحظه هزاران گلوله شليك مي‌شد. خدايا اين چه بود؟ ما كه درگير نشده‌ايم. جريان چيست؟
وقتي بازگشتيم «عه‌له» در پايگاه نشسته و تمام بدنش گل‌آلود بود. تنها پنج فشنگ داشت:
- عه‌له كجا بودي؟
- شما نمي­دانيد چگونه بايد جنگيد. اگر سربازان «قولته» به نيروهاي اعزامي مي‌رسيدند شما را دوره مي‌كردند و ديگر راه گريزي نداشتيد. من خودم را به «كانيه ژنان» رسانده و به سوي برج‌ها تيراندازي كردم. با هر گلوله‌اي كه شليك مي‌كردم، آنها با هزاران گلوله پاسخ مي­دادند. آنها را سرگرم كردم تا نتوانند به سراغ شما بيايند.
به واقع تنها كسي كه مي­توانست با تاكتيك­هاي جنگي، يك لشكر را سرگرم كند، «عه‌له» بود و بس. پس از سقوط «جمهوري»، دولت ايران «سليم آقاي آقابايز» را مأمور كرده بود كه «عه‌له گاور» و شخصي به نام «صمد» را كه او نيز بسيار شجاع بود به بهانه‌ي استخدام به دام بياندازد. پس از آنكه هر دو رفته بودند آنها را گرفته و با انداختن طناب به گردنشان هر دو را خفه كرده بود. تصميم گرفته بوديم با يورشي سنگين، به «سردشت» و «قولتي»، دشمن را از منطقه بيرون برانيم. مقرر شد «سويسني» شبانه به سردشت و «گه‌ورك» يورش برده و از آنجا وارد «قولته» شوند. يك روز از بامداد تا غروب، نيروهاي پيشمرگه را با قايق از «كه‌لوي» عبور داديم. پس از نماز عشاء خبر آمد كه بايد از سردشت عقب نشيني كنيم. راديو لندن گفته است كردها «سردشت» را آزاد كردند. روس‌ها از اين خبر نگران شده و چون نمي‌خواهند اسباب نارضايي انگليسي‌ها را فراهم آورند پيشنهاد كرده‌اند كردها منطقه را تخليه كنند. گفتم: «من از اين فرمان سرپيچي كرده و دست از هجوم برنخواهم داشت». مجدداً تأكيد شد كه اين فرمان قطعي است. از شدت ناراحتي گريستم. . . . آن شب ازترس آنكه عصبانيت پيشمرگان كار دستمان دهد، شبانه اردو را ترك كرديم.
در راه بازگشت در يك دره خرسي را از دور ديديم. گلوله‌اي به سوي خرس شليك مي­كردم. مي­دانستم حتي باد گلوله هم به تن خرس نخورده است اما چند نفر از همراهان گفتند: «خرس را زدي». مي‌دانستم نسبت به من لطف دارند و دروغ مي گويند. وقتي به مهاباد بازگشتيم «محمد حسين خان» فرمانده‌ي سپاه به پاس كشتن خرسي كه نكشته بودم يك تپانچه به من هديه كرد و هرچقدر گفتم تير به خرس نخورده است باور نكرد. شايد فكر مي­كرد شكسته نفسي مي‌كنم.
درگيريها براي مدت كوتاهي قطع شده بود. من مأموريت يافتم براي جلوگيري از ايجاد تفرقه و دو دستگي توسط عشاير و ايفاي نقش واسطه، رل پيك را هم ميان نيروهاي كردستان وارتش ايران ايفا كنم. يكبار خبر آوردند كه سربازان دولت، گوسفندان يكي از دهات را كه تحت نظارت «عمرخان شكاك» بود دزديده‌اند. نامه‌اي نوشتم و گفتم: «چگونه گوسفند را از جلو پايت دزديده‌اند و تو غافل مانده‌اي؟» در پاسخ نوشته بود: «سربازان گندم دارند اما خوراك ندارند. من هم براي آنها گوشت فرستادم. يكبار هم سرتيپ همايوني در نامه‌اي به «پيشوا» او را آقاي محمد قاضي خطاب كرده بود. در پاسخ به جاي عناويني چون تيمسار و . . . نوشته بودم. «آقاي حاج علي» كه او را بسيار عصباني كرده بود.
در «سرا» به بيماري سختي مبتلا شدم. آن روز بارزاني هم به سرا آمده بود. مرا با خود به مهاباد برد. از آنجا هم روانه‌ي بيمارستان روسيه در تبريز شدم. حدود يك ماه بستري بودم.
«محمدرشيدخان» در نبرد پيشين خود شكست خورده و پس از سوزاندن بانه، در شهر «رماديه»ي جنوب عراق سكني گزيده بود. در گرماگرم نبرد ما با ارتش ايران، ناگهان از سقز سر درآورد. دو جوان عراقي هم به نامهاي «يحيا چروستاني» و «محمدامين­منگوري» همراه او بودند كه يكي ملا و آن يكي هم شاعر بود. پيشوا مرا با «ميرحاج» نزد او فرستاد كه از او براي رفتن به مهاباد دعوت كنم. در روستاي «تركمان كندي» او را ملاقات و پيغام «قاضي محمد» را ابلاغ كرديم . با پريشاني تمام گفت: «نمي‌دانم چرا دعوت شده‌ام؟ نه نمي‌آيم».
وقتي به سقز آمده بود نزد روس‌ها اعتراف كرده بود انگليسي‌ها به او مأموريت داده‌اند كه به منطقه آمده و شرايط را به هم بريزد اما پس از ملاقات باروس‌ها گفت: «قول مي‌دهم از انگليسي‌ها دست كشيده و سرباز كردستان شوم». محمد رشيد خان عنوان ژنرالي گرفت و در «سرا» ماندني شد.
دولت كوچك آذربايجان به رهبري پيشه‌وري، سياست ترور «خوان» هاي محلي را در پيش گرفته و خوان‌هاي كردستان را نيز از اين قاعده مستثني نكرده بود. شخصي به نام «هاشم خسروي» كه از مهاباد به عنوان حاكم «بوكان» برگزيده شده بود، با جماعت پيشه‌وري در مورد ترور خانواده‌ي «محمودآقا» و «علي­آقا» و «حاج بايزآقا» كنار آمده بود. بسيار بر من گران آمد: بيگانه با حمايت خودي، جان انقلابيون كرد را تهديد كند. از بوكان خود را به مهاباد رساندم و موضوع را به پيشوا متذكر شدم. قاضي هم فوراً به تبريز رفت و غايله‌اي كه در صورت عملي شدن، بسيار گران تمام مي‌شد فرو نشست. «هاشمي» ا زكار بركنار و در مهاباد چوبكاري شد. خانواده‌ي ايلخاني هم پس از اطلاع از موضوع، از من قدرداني كردند.
روزي يكي از همراهان حزبي كه نوكر خانواده‌ي ايلخاني بود گفت:
«خوان»ها جلسه‌اي تشكيل داده و مرا پشت در گذاشته بودند تا مانع از ورود افراد بيگانه به مجلس شوم، از پشت در شيندم كه مي‌گفتند: بيست روز ديگر لشكر سقز به سوي منطقه‌ي حركت مي‌كنند و مهاباد را هدف قرار گرفته‌اند. نيروهاي ما در مسير حركت به سوي مهاباد، به ارتش ملحق مي­شوند.
خبر را به پيشوا رساندم. در نامه‌اي با دستخط خود نوشته بود: «هه‌ژار ! هزار مرغ شامي به فدايت نگران نباش. همه چيز رو به راه است». ارتش ايران با هزار سرباز در «قره موساليان» در هم شكست. آقايان به سوي مهاباد حركت كرده بودند اما هرگز نتوانستند به ارتش ايران ملحق شوند.
راديو
در تبريز راديو پيشه‌وري برنامه پخش مي‌كرد. مقرر شده بود ما هم روزي نيم ساعت از پخش استفاده كرده و برنامه‌ي ويژه­ي كردستان را اجرا كنيم. من براي هماهنگي به تبريز رفتم. اتاقي در خانه‌ي «شازده خانم ميرپنج» اجاره گرفتم. شب تا صبح و صبح تا شب به تنهايي برنامه‌ي نيم­ساعته را آماده و مي‌خواندم. پانزده روز بدين منوال گذشت. روزي با يك اتومبيل به دنبالم آمدند و به «ئالاقاپو» نشيمن «پيشه‌وري» بردند. پيشه‌وري هم آنجا بود.
پيشه‌وري گفت: «ما نمي‌دانيم سطح تحصيلات تو چيست؟ لازم است برنامه‌ات را ترجمه و براي بازبيني در اختيار ما بگذاري».
گفتم: «من فكر مي‌كردم برنامه‌متعلق به ماست. اگر برنامه‌ي شماست من در آن كار نمي‌كنم».
گفت: «حتماً مي‌داني دستمزد هر ربع ساعت اجراي برنامه، سي‌تومان است».
گفتم: «من خود در بازار معامله و خريد و فروش مي‌كنم. اين كار را به كس ديگري بسپاريد».
ديگر به راديو بازنگشتم. در همان روزها، نمايشنامه‌ي «ئارشين مال ئالان» را با كمك «شازده خانم» كه به زبان تركي مسلط بود به كردي ترجمه كردم اما از ميان رفت و هرگز به صحنه نيامد. دومين بار پيشه‌وري را در مانور بزرگ ارتش آذربايجان در اطراف تبريز ديدم.
پيشوا مرا هم با خود برده بود. هنگام صرف ناهار، من شعري را كه درباره‌ي برادري كرد و آذربايجاني سروده بودم براي حضار خواندم. ترجمه‌ي آذري شعرم را پيشه‌وري بسيار خوش‌آمد و با دست خود يك ليوان آبجو تعارف كرد. من هم به بهانه‌ي اينكه به مشروب عادت ندارم نپذيرفتم. «محمدحسين­خان» با عصبانيت گفت: «چگونه از دست پيشه‌‌وري نمي‌گيري؟» اما فايده نداشت. نپذيرفتم. «محمدحسن­خان» پسر «سيف قاضي» و پسر عموي پيشوا مردي سرخ رو و خوش اندام با چشماني نافذ و بسيار با هيبت، يك كرد بسيار دلسور و فرمانده‌ي نيروهاي مسلح كردستان بود. به واقع از هيچ چيز نمي‌ترسيد. يك روز در تبريز هنگام «سان» فدائيان آذربايجان، «پيشه‌وري» نظر «محمدحسين­خان» را جويا مي‌شود: «نظرت چيست؟» گفته بود: «به نظرم جماعتي زن بدكاره مي‌آيند كه تفنگ برنويي به دستشان داده‌اند. ياراي مقاومت در برابر ده سوار كرد را ندارند». اين پاسخ پيشه‌وري را به شدت عصباني كرده بود.
محمد حسين خان هنگامي كه با پيشوا هم به دار آويخته شد، روزنامه‌ي ارتش دشمن به نام «آتش» در گزارش اعدام او نوشته بود: «مردي اينچنين نترس را نظيري نمي‌توان يافت. طناب دار دو بار پاره شد اما او با صداي بلند فرياد مي‌زد: «زنده باد كرد و كردستان، كردستان روزي آزاد خواهد شد». . . . و از اين سخنان ياوه (روزنامه‌ي آتش 1326)».
پس از آنكه از بيمارستان مهاباد (به علت بيماري) مرخص شدم خبر آوردند كه به عنوان مسئوول تبليغات برگزيده‌شده‌‌ام. سرپرست رورنامه‌ي «كوردستان» و راديو شده بودم. دو همكار داشتم: يك پسر پانزده ساله‌ي اهل خوي كه نظافتچي بود و مردي به نام «علي خسروي» كه مردي خوش­پوش و عينكي بود. من كه روستايي بودم هميشه در مقابل تيپ‌هاي شهري با سر و وضع آراسته و عينكي در چشم ، احساس خود كم بيني مي‌كردم.
يك روز مقاله‌اي نوشته بودم. گفتم: «كاك علي اگر ممكن است اين مقاله را پاكنويس كن».
متن را نگاه كرد و گفت: نمي­توانم چون نمي­دانم بخوانم».
گفتم: «حتي اگر شكل نويسي هم كني كفايت مي­كند».
گفت: «نمي‌توانم».
به پسر بچه‌ي ترك گفتم: « تو مي­تواني؟»
گفت: «خوش خط هستم اما كردي نمي‌دانم . با اين وجود، طوري شكل­نويسي مي كنم كه يك­مو با اصل آن فرق نداشته باشد». و اين كار را انجام داد. از آن روز به بعد،‌فهميدم تيپ شهري هم فقط مي‌تواند تيپ باشد و بس.
مشغول انجام وظيفه در مقام مسوول تبليغات بودم كه نامه‌اي از تبريز بدين مضمون ارسال شد: «اين تبليغات بايد به تمام آذربايجان تسري يابد». از فرط عصبانيت روي پاكت نوشتم: «تركي نمي‌دانم». و برايشان باز پس فرستادم. چند روز بعد در ملاقاتي كه با پيشوا داشتم گفت: «با اين كار بچه‌گانه‌ات دچار دردسر شده‌ايم». پس از تعريف ماجرا گفتم: «من خودم را كردستاني مي­دانم و فكر نمي‌كنم ما دنباله‌ي آذربايجان باشيم». پيشوا فرمود: «اين را نمي‌دانستم» و به سرعت نامه‌اي براي تبريز نوشت. تبريز هم ضمن عذرخواهي اعلام كرد كه اين كار سهواً اتفاق افتاده است.
توافق حاصل شده بود كه ما و آذربايجان با دولت مركزي وارد مذاكره و گفتگو شويم. به همراه «حاجي باباشيخ» و «مناف كريمي» به سقز رفتيم. نمايندگان آذربايجان نيز به سقز آمدند تا با رزم آرا وارد در گفتگوها شركت كنيم. «ذبيحي» و «صدرالاسلام» و هم در ادامه‌به ما پيوستند. مقرر شد دولت بانه، سردشت، و تكاب را تخليه و پيشه‌وري هم از زنجان خارج شود و تا عملي شدن توافق­نامه، آذوقه‌براي ارتش در بانه ارسال و كردها مانعي در اين راه ايجاد نكنند. كاروان آذوقه‌مي‌بايست با نظارت من حركت كند و من و ذبيحي ضمن نظارت بر حمل آذوقه مراقب باشيم كه دشمن به جاي آذوقه، اسلحه بار نكند.
طلوع خورشيد گفتند: «بار آماده‌ي رفتن است. برويد». وقتي ديديم اتومبيل‌ها بار شد و از طرف ما نظارتي روي بارگيري نبوده است، ذبيحي و من با امتناع از پذيرش، صدور مجوز عبور مشروط به بازرسي كاميونها كرديم. پس از چانه‌زني بسيار «صدرالاسلام» كه برادر پيشوا و رئيس هيأت مذاكره كننده بود گفت: «بار كاميون‌ها جداي از آذوقه چيز ديگري نيست». نيازي به كنترل بارها نيست، ناچار اطاعت كرديم. به همراه كاميونها به بانه رفتيم و در منزل افسري به نام ستوان «رنجبر» سكني گزيديم. من خوابيده بودم كه به ستوان تلفن شد. در جواب گفت: «بله به همراه بارها يك تانك نيز آورده‌اند». متوجه شدم خيانتي بزرگ بر اثر سهل انگاري من روي داده و خطا از «صدرالاسلام» بوده است. افسوس مي‌خوردم كه چرا ساعت و مسير عبور را به پيشمرگه اطلاع نداده بودم تا كاروان را غارت كنند.
به فرمان پيشوا از بوكان به مهاباد نقل مكان كردم. پسري داشتم به نام« شيركو» كه چهار ماهه بود. مدت كوتاهي بعد مجدداً به سقز اعزام شدم. اينبار تركيب هيأت، مركب از «صدرالاسلام» و «ذبيحي» و «حاج محمدآقا شسخالي» بود. «صدرالاسلام» دو روز بعد به مهاباد بازگشت. ما را به خانه‌اي بردند و پاسباني را در مقابل در به محافظت گماردند. اين بار مي‌بايست يامن يا ذبيحي به همراه كاروان راهي بانه شويم. گفتم: «ذبيحي تو زياد بازداشت شده‌اي. اينجا هم بازداشت مي‌شويم. در راه خودت را نجات بده و فكري هم براي ما بكن». ذبيحي در مسير بانه فرار كرد. از مهاباد، مقداري پول، وسيله‌ي شخصي به نام «كاك آ غا»و يك راننده‌ي ارمني براي ما فرستاده شد.
مدتي بعد تعدادي مأمور به همراه يك افسر نزد ما آمده و خواستند اسلحه‌هامان را تحويل دهيم. من هم كه جوان بودم و اين كار را براي خود شرم مي دانستم تپانچه‌ي خود را نداده به افسر گفتم: «مگر مرا بكشيد و گرنه تپانچه را تحويل نخواهم داد». افسر گفت: «باشد از تو نمي‌گيريم».
غروب مجدداً نزد ما آمد و گفت: «دوست داري در شهر گشتي بزني؟ بيا با هم برويم».
به كنار رودخانه‌ي سقز رفتيم. به آرامي گفت:

-دوست من! من كرمانشاهي هستم و به ايمان و اعتقادات تو براي آزادي كردستان احترام مي­گذارم. اما هنوز خيلي جواني. مطمئن هستم اگر امروز اصرار مي‌كردم مرا با تپانچه‌ات مي‌كشتي. حدود چهار هزار سرباز در اطراف و داخل شهر، آماه و مسلح هستند. دولت، هزاران افسر بلند پايه‌تر از من هم دارد كه لازم باشد همه را براي رسيدن به اهداف خود به كشتن مي‌دهد و ككش هم نمي‌گزد. اميدوارم عاقل‌تر از اين حرف‌ها باشي. حيف است ازدست بروي. منتظر فرصت باش و اقدام نكن. . . . همين امروز بازداشت مي‌شويد. تا بتوانم به شما كمك خواهم كرد.

با همديگر به بازار رفتيم كه كتاب داستان اجاره و در زندان مطالعه كنم. آن افسر كه نامش «ناصر پور» يا «ناصري» بود مرا به مغازه‌ي كتاب فروشي به نام «كلاهي» برد. كتابفروش گفت: «هر كتاب شبي دو قران است». افسر عصباني شد و گفت: «بي‌انصاف! اجاره‌ي كتاب شبي چهار شاهي است». اما ناچار پذيرفتيم و چند كتاب داستان گرفتم.
همان شب «حاجي حه‌مه‌آقا» و «كاك آقا» و «ميناسي» راننده و من را بازداشت و در خانه‌اي نزديك رودخانه حبس شديم. شانزده سرباز نيز به مراقبت از زندان كوچك ما گمارده شدند. پولي را هم كه برايم فرستاه بودند ندادند. افسر كرد پس از چند روز دوباره نزد ما آمد و گفت: «فكر كنم قرار است شكنجه‌تان كنند چون مرا از مسووليت شما كنار گذارده‌اند». افسر ديگري به نام نصير زاده به جاي او آمد. آذري بود و به نظر مي‌آمد قلباً از هواخواهان پيشه­و‌ري است. او هم چند روزي بيشتر با ما نبود و پس از او افسري به نام «سروان بيداربخت» به مسووليت ما گمارده شد كه تمام وجودش مسخرگي و طنز بود. هر چند زنداني بوديم و شب‌ها براي سرشماري، دو ساعت بيدار مي‌شديم اما خوراك، بسيار شاهانه بود. صبحانه كره و عسل و ناهار و شام گوشت و برنج.
پنج روز نخست خيلي برايم سخت بود، اما به تدريج عادت كردم و وضعيتم به حال عادي درآمد. قصيده‌ي «بورديه» را روان كردم. روزها يكسره به شوخي و طنز و مسخرگي مي‌گذشت. در ميان پاسداران بازداشتگاه ما، يكي از سربازان آشپزخانه آذري و يكي از آنها لر سلطان آباد بود. مي‌گفت عضو جمعيت است و كليه‌ي اخبار و اطلاعات شهر را براي ما مي‌آورد. كتاب‌ها را برايم عوض مي‌كرد و برايمان روزنامه هم مي‌آورد.
در هر بازداشتگاه شانزده سرباز به عنوان محافظ انجام وظيفه مي كردند كه يك سرگروهبان لر فرمانده‌ي آنها بود. گروهبان بسيار ساده‌اي بود و اعتقادات مذهبي كاملاً سطحي داشت. يكبار گفت: «سرنوشت هر كس روي پيشاني او نوشته شده است». گفتم: «نخير نوشته نشده است اگر مي‌تواني سرنوشت مرا بخوان تا ببينم چه چيز در انتظارم است. بر پيشاني تو هم هيچ چيز نوشته نشده است». از او قسم و از من انكار. از فرط عصبانيت انگشتش را مي‌گزيد.
تعريف مي‌كرد: «روزي عزراييل به دكان يك تاجر رفته است. تاجر هم او را به منزل برده است. عزراييل لب به غذا نزده اما تاجر او را سوگند داده كه بايد از طعام منزل او بخورد. عزراييل خر هم فريب خورده و انگشت به نمك صاحبخانه زده است. پس از آن، روزي خدا امر مي‌كند: برو و آن مرد را قبض روح كن. پس از آنكه عزراييل براي بجا آوردن فرمان نزد تاجر مي‌رود او مي‌گويد: تو نمك خورده‌ي من هستي. خجالت نمي‌كشي؟ بايد مهلتم دهي. عزراييل نزد خداوند رفته و ماجراي فريب خوردن خود را تعريف مي كند. خدا هم مي فرمايد: چهل سال مهلت بده اما ديگر از اين ندانم كاري‌ها نكني.
يك روز بدجوري در مستراح ما ريده بودند بطوري كه بلندي كثافت به ارتفاع ديوار پشتي مي‌رسيد. سروان بيدار بخت به ديدنمان آمده بود. پرسيدم: شما چگونه به سربازان مشق مي­دهيد؟ گفت: «بايد از دو هزار متري خال سياه هدف را نشانه بروند». پرسيدم: «سربازان اينجا آموزش ديده‌اند ياخير؟» گفت: «هيچكدام كمتر از چهار سال اينجا نبوده‌اند. به خاطر جنگ با شما اينجا ماندني ‌شده‌اند». گفتم: «اجازه بده برويم مستراح را ببينيم. سوراخ آبدست تا ماتحت سرباز يك وجب بيشتر فاصله ندارد و از خال هدف هم بزرگتر است. اگر يك سرباز نتواند سوراخ به اين بزرگي را نشانه رود مشق چي و به هدف زدن را چي؟»
خنديد و سرگروهبان را صدا كرد:«فلان فلان شده‌ها سريعاً مستراح را نظافت كنيد. سرگروهبان هم دستور داد از رودخانه آب آوردند و آنجا را تميز كردند.
مدتي نگذشت كه خبر آوردند درگيري ارتش و پيشه‌وري روي داده و تبريز توسط ارتش اشغال شده است. يك روز ما را نزد «سرهنگ غفاري» حاكم نظامي بردند. چهار سرباز از پيش و چهار سرباز هم از عقب. راه مي­رفتند. دست بسته از ميان كوچه ها مرا به طرف محل مي‌بردند. چند بچه‌ي كوچك در كنار ديوار كوچه به حال خبردار ايستادند. فكر كردم مسخره‌ام مي‌كنند، اما همين كه از كنار آنها رد شديم كلاه‌ها را برداشته و با احترام تمام به من سلام دادند. اين عمل بچه‌ها مرا بسيار دلگرم كرد.
هنگامي كه مرا نزد غفاري بردند دستبندم را باز كردند. «محمد آقا سرا» هم در كنار سرهنگ غفاري نشسته بود. به محض ديدن من، از جلو پايم بلند شد و دستور داد برايم چاي بياورند. محمد آقا از شاه پرستي و وفاداري خود به شاه مي‌گفت و از اينكه چگونه ملك ومالش را در اين راه از دست داده است.

سرهنگ گفت: «تو مي‌داني ما آذربايجان را آزاد كرده‌ايم. قاضي هم يكي دو روز ديگر تسليم مي‌شود. مطلبي براي روزنامه‌ي اطلاعات بنويس كه قاضي به اجبار تو را به عضويت «كومه‌له» درآورده و تو هم از ترس آن را پذيرفته‌اي. دو بسته اسكناس هم روي ميز گذاشت و گفت: فكر كنم پول كافي هم نداري بفرما».

گفتم: «جناب سرهنگ ! من به اجبار عضو «كو‌مه‌له» نشده‌ام و پيش از قاضي به عضويت آن درآمدم. محمد آقا ضمن سخنانش براي شما درس مهمي به من هم داد كه هرگز از كردباوري و ميهن پرستي پشيمان نشوم و پشيمان هم نيستم. گناهان من هم با جنابعالي و با روزنامه‌ي اطلاعات و با قوام‌السلطنه بخشوده نخواهد شد».
فرياد زد: «ببريدش». اجازه نداد چاي را هم بخورم. فحش وناسزاي بسياري گفت و به مرگ تهديدم كرد. دستبند به دست به بازداشتگاه بازگشتيم.
بك روز به درخواست شخصي در حلقه­ي مراقبت هشت سرباز به حمام رفتم. در ورودي حمام، دستبندم را باز كردند. استفاده از تيغ ريش تراشي براي زندانيان ممنوع بود. مردي را ديدم و باز شناختم اما او خود را به نفهمي زد و نگاهم نكرد. گفتم: «برادر درست است بازداشت شده‌ام اما چرا محل نمي‌گذاري؟» قسم خورد كه مرا نمي‌شناسد. گفتم: «مگر ما همديگر را در بوكان نديده‌ايم؟» گفت: «خدا مي داند كه او برادرم بوده است. من افسر ارتش هستم». خودش ريش‌هايم را با تيغ زد و خيلي هم معذت خواهي كرد. از در حمام كه بيرون آمدم مرد لاغر اندام كوتاه قدي در برابرم ظاهر شد و گفت: «هه‌ژار! من نافع مظهر شاعرم. به ديدنت آمدم. اما سربازان اجازه ندادند صحبت كنيم و حسرت آن ديدار بر دلم باقي ماند.
در ابتداي تأسيس دولت عراق كه دادگاه‌هاي آن كشور در دست «ملا»ها بود، نافع ظاهر آنجا دوران طلبگي را مي‌گذراند. يكبار تصميم مي‌گيرد قرآن را به «شعر كوردي» ترجمه كند. . . . از سوره‌ي القارعه آغاز مي‌كند: «ئه‌ل كوتينه‌ر، وه‌ل كوتينه‌ر، نازاني چيه ئه‌لكوتينه‌ر، روژي كه خه‌لك ئه‌بن به په‌پووله‌ي سه‌ر ليشيواو، وه‌كيوان ئه بن به خوري پشه‌وه كراو، ئه‌وكه‌سه‌ي قورس بي، ترازووي واله عه‌يش و خوشي­يه، ئه‌و كه‌سه‌ي سووك بي‌ترازووي، دايكي ئه‌و هاويه، تو نازاني ئه‌وه چيه، ئاگريكه‌گه‌رم...» بلافاصله بازداشت و متحمل دو ماه حبش مي­شود.
يك بار ديگر شعري درباره‌ي سيه‌روزي و بدبختي طلبه مي‌سرايد: «سه‌رگوني خوي شين نه‌كرد جبريل».
دوباره نزد حاكم برده مي‌شود:

-مرد! چرا كفر مي‌گويي؟
- قربان مگر جبرييل فلان ندارد؟
- ساكت! بي‌ادب! فلانش كجا بود؟
- من هم گفته‌ام فلانش را سبز نكرد

خلاصه با خواهش و پادرمياني مردم و بزرگان آزاد مي شود


behnam5555 09-07-2010 02:12 PM

چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(5)

دو ماه از بازداشت ما مي­گذشت كه يك روز «سروان بيداربخت» در حالي كه بسيار اندوهگين بود وارد شد. گفت: «خبر بسيار ناگواري دارم. خيلي براي شما ناراحت هستم».
پرسيدم: «خب بگو اينجا اعدام مي‌شويم يا در تهران».
گفت: «شما امروز پيش از ناهارآزاد مي‌شويد و از اينكه مجلس شيرين گپ و گفت ما به هم مي خورد بسيار اندوهگين هستم».
باور نكرديم. گفتم: «مي‌خواهم نزد غفاري بروم». اجازه دادند و غفاري هم گفت: «بله آزاديد». گفتم: «پس مي­توانم به صالح­آباد بروم. بعضي از خويشانم آنجا هستند». گفت: «نه ما بايد با احترام، شما را روانه كنيم». متوجه شدم آزادي ما صوري است و مجدداً بازداشت خواهيم شد. به خانه‌ي «حمده‌مينه آقا» و «قاسم آقا» در سقز رفتم كه هر دو از همكاران حزبي بودند. برايم تعريف كردند كه چگونه پس از شكست پيشه‌وري و فرار او به روسيه، قاضي محمد نيز به پيشواز ارتش ايران رفته و در «حماميان»، بدون قيد و شرط تسليم شده و هم او نيز از همايوني خواسته است كه ما را آزاد كنند. فرمان آزادي ما هم توسط همايوني و از طريق كبوتر نامه‌بر صادر و فرستاده شده است. همچنين گفتند: «ذبيحي هم پس از اين ماجرا به كنسولگري روسيه در اروميه پناه برد اما روس‌ها از پذيرش او امتناع ورزيدند و او هم به همراه «سيداحمدطاها» و «دلشاد» به عراق گريختند و راديو لندن هم خبر را تأييد كرد».
گفتم: «شما نمي‌ترسيد؟» «حه‌مه‌ده‌مين» دست روي بخاري گذاشت و گفت: «به اندازه‌ي حجم اين بخاري، براي دولت گزارش نوشته‌ام. من با دولت همكاري مي‌كردم». قاسم­آقا هم گفت: «اگر قاضي تسليم نمي‌شد دولت همه‌ي ما را از بين مي‌برد. اخباري بسيار تأسف‌انگيز بود».
هزينه‌‌ي اجاره‌ي كتاب‌هايم بسيار زياد شده بود. نزد «كلاهي» رفتم:

-حساب ما چقدر است؟
-به گريه افتاد و گفت: «اي كاش مي‌مردم و اين روزها را نمي‌ديدم. يك شاهي پول هم نمي­خواهم.آن روز از ترس افسر دولت، پول زيادي مي‌خواستم».

بعدازظهر كه منتظر اتومبيل بوديم سرتيپ همايوني­آمد و احوال­پرسي كرد.گفتم: «تپانچه­ام را از من گرفته‌اند. ميل دارم آن را به من بازگردانيد». گفت: «براي چه مي‌خواهي؟ به زودي تمام كردها را خلع سلاح خواهيم كرد». گفتم: «آن موقع ديگر اشكالي ندارد اما الآن بدون اسلحه احساس شرم مي‌كنم».
دستور داد اسلحه‌ام را بازگردانند. تپانچه‌ام را بازپس گرفتم. همايوني گفت: «من سوار اتومبيل «عبدالله آقا ايلخاني» مي‌شوم؛ «قاسم آقا» و «حمده‌ميناآقاا» و هه‌ژار هم سوار ماشين من شوند. در بوكان همديگر را خواهيم ديد.

جداي از ما سه نفر، يك راننده و يك افسر سررشته‌داري هم به بوكان مي‌آمدند. در مسير سقز بوكان دسته‌هاي صد و دويست تايي از فداييان پيشه‌وري را مي‌ديديم كه توسط نيروهاي كرد خلع سلاح شده و دسته جمعي گريه مي‌كردند و يا «حسين» مي‌گفتند.

افسر سررشته داري مي‌گفت: «من شاعرم». آقايان همراه نيز گفتند: «هه‌ژار هم شاعر است». با اصرار فراوان وادارم كرد نمونه‌اي از اشعار خود را براي او بخوانم وترجمه كنم. من هم اين شعر را خواندم:

روله نامووست وه‌ك خزمه‌كانت
نه‌ده‌ي به شه‌كر، ده‌ستم دامانت
شه‌ره­ف گه‌وهه‌ره قيمه تي نايه‌
ده‌ويت رووره‌شي هه‌ردووك دنيايه
ئه‌و كه‌سه پياوه بو خاك و ئاوي
روح داني و به چاك بميني ناوي
نه‌ت بيستوه وته‌ي زاناي سه‌رزه مين
مه‌ردانه مردن نه‌ك حيزانه ژين

(اين شعر به ميهن پرستي به مثابه ناموس پرستي اشاره كرده و مخاطب رابه پاسداري از آب و خاك و ميهن دعوت و از او مي خواهد شرف و ناموس ملي خود را به بهاي ارزان نفروشد.)
شعرم را ترجمه كردم. احسنت گفت. هدف من هم از خواندن اين شعر، اشاره بود به دو «آقا»ي خيانتكار همراهم بود كه اتفاقاً به خيانت خود افتخار مي‌كردند.
شب­هنگام در بوكان، مجدداً «سرتيپ همايوني» را ديديم گفت: «اجازه دهيد هه‌ژار امشب در منزل «قاسم آقا» باشد فردا با هم به مهاباد مي‌رويم». به منزل قاسم آقا رفتم كه در خانه‌ي «عبدالله بهرامي» بود. «كاك حمزه» دوست قديمي آمد و گفت: «بيا امشب در منزل من استراحت كن». گفتم: «شايد قاسم آقا اجازه ندهد چون احساس مي‌كنم مرا به او سپرده باشند. جايي نمي­روم». «حمزه» از «قاسم­آقا» درخواست كرد كه مرا به خانه‌اش ببرد. «قاسم­آقا» گفت: «اينجا هم جا براي خواب هست؟» حمزه گفت: «قول مي‌دهم فردا اول وقت، «هه‌ژار» را نزد تو بياورم. اگر اينگونه نبود اعدامم كنيد». «قاسم­آقا» گفت: «اشكال ندارد بيايد». به محض آنكه رفتيم، حمزه اصرار كرد فوراً فرار كنم. خيلي پافشاري كرد. بالاخره گفتم: «چون تو ضامن من شده‌اي اين كار را نخواهم كرد. پيش خودم خيال مي‌كردم كه در مياندوآب اجازه گرفته‌و به تبريز نزد برادرم عبدالله رفته و آنجا پنهان خواهم شد».
فردا صبح با «حمزه» نزد «قاسم­آقا» رفتيم. شيپور سفر نواخته و لشكر به سوي مهابا دحركت كرد. عشاير هم همراه آنها آمده بودند. از «قاسم­آقا» پرسيدم: «كاك رحمان» كجاست؟ گفت: «بيمار و در روستاي «شيخه‌له» است».
گفتم: «مي­توانم او را ببينم؟».
پس از اندكي مكث گفت: «به نظر من بهتر است پيش «كاك رحمان» بروي و از او بخواهي ترا به «قره­گويز» نزد «احمدآقا» بفرستد. هر وقت مصلحت دانستيم به مهاباد بازگرد. الآن صلاح نيست همراه لشكر به مهاباد بيايي».
همين كه اين را گفت، همان مردي كه زماني خبر خيانت «دبيوكري» را به من داده بود از اسب پياده شدو دهنه‌ي اسب را گرفت: «سوار شو و به «شيخله‌ر» برو. اسبم را هم نمي خواهم ديگر خودداني». سوار شدم و به سرعت از «محله‌ي حمام» به سوي خارج شهر و از آنجا به سوي «شيخله‌ر» تاختم. در راه به اين موضوع فكر مي‌كردم كه «احمد آقا قه‌ره‌گويز» در حق دولت بسيار بدي كرده و از من هم ناخشنود است. «قاسم­آقا» مي­خواهد با طعمه كردن من نزد «احمدآقا» و تحويل من به دولت اسباب، بخشودگي او را فراهم آورد. اميدوارم اشتباه كرده باشم. . . .
وارد روستاي «شيخله‌ر» شدم. «كاك رحمان» و چند نفر ديگر هم در ورودي دهات ايستاده بودند. از اسب پياده شدم و گفتم: «هر چه رشته بوديم پنبه شد دوباره آمديم خوان اول».
«كاك رحمان» گويي نشنيده است خود را به نفهمي زد. اما رنگ از رخسارش پريده و لبانش مي‌لرزيد. خيلي ترسيده بود. وارد منزل شديم. مدتي گذشت. هيچكس چاي نياورد. گفتم: «مردن مردن است، دست و پا زدنتان از چيست؟ چرا چاي نمي‌آوريد؟» شعري از بغل درآوردم و گفتم: «اين شعر را در دوران بازداشت سروده­ام. وصف حال آن روزهاست برايتان بخوانم؟» «كاك رحمان» شعر را از دستم قاپيد و در كوره انداخت. حيف از آن شعر كه آينه‌ي تمام نماي دوران بازداشت من در بازداشتگاه سقز بود.
سفارش «قاسم آقا» را تكرار كردم كه اسبي در اختيارم بگذارند تا به «قره‌گويز» روم. كاك رحمان گفت: «نه اسب مي‌دهم و نه مصلحت مي‌دانم نزد «احمدآقا» بروي. يا به خانقاه برو يا به ترغه برگرد». گفتم : «بله لباس مبدل مي‌پوشم و به «ترغه» برمي‌گردم. لباس‌هاي تازه ي خود را با كهنه‌لباسهاي «ملا عبدالله حصاري» عوض كردم و كتاب‌جامي و قلم و دوات و چند برگ كاغذ در بقچه­اي گذارده و دوباره طلبه شدم. به «ملا عبدالله» گفتم: «سه هزار تومان بدهي داري. اگر مي‌شود پس بده». گفت: «يك شاهي هم ندارم». «ميرزا عبدالله بهرامي» گفت: «من پانصد تومان مي دهم و بعد، از «ملا عبدالله» بازپس مي‌گيرم». تپانچه ام را به «كاك رحمان» دادم و گفتم: «اگر توانستي تپانچه را بفروش و پول آن را براي پسر و برادرانم بفرست». عصر روز به بهانه‌ي رفتن به «ترغه»، «شيخله‌ر»، را ترك و به طرف «محمودآباد» حركت كردم. از «قه‌لا شته‌خواري» به سوي «ميشه»ي محمود آباد و از آنجا به سوي جنوب، تا «قاقلاوا» رفتم. خورشيد غروب كرده بود.
اجازه دهيد استراحتي كرده و به چند موضوع اشاره كنم:
از ابتداي تأسيس جمعيت تا تشكيل حزب دمكرات و در ادامه، اعلام جمهوري كردستان و سرانجام سقوط آن، من و «هيمن» به عنوان دو شاعر ملي در كنار يكديگر و برادروار، شاعر تمامي مناسبات آن دوران بوديم. هر جا جشن‌هاي ملي برگزار مي‌شد، ياگرامي‌داشت ياد و خاطره‌اي بود، ما مي‌بايست شعري آماده مي كرديم ومي‌خوانديم. دوستي و برادري بودن ما به گونه‌اي بود كه به هر كدام از ما مي گفتند: «هه‌ژار - هيمن». هنگام برافراشتن پرچم كردستان در مهاباد، در بوكان و ساير مناطق، شعر مي‌خوانديم و علاوه بر همكاري،‌دوست عزيز يكديگر نيز بوديم.
در آغار تأسيس «كومه له­ي ژ-ك» چاپخانه‌ي دستي كوچكي خريده بوديم. مدتها بعد روس‌ها به بهانه‌ي مساعدت فرهنگي ،‌چاپخانه‌ي بزرگي به ما هديه كردند كه از امكانات آن براي چاپ روزنامه و كتاب استفاده كنيم. به همراه «كاك حسن قزلجي»، چند نشريه و روزنامه چاپ و مجله‌ي «هه‌لاله» را هم منتشر كرديم. نخستين شماره‌ي مجله را خدمت «پيشوا» برديم و قاضي هم يك تن كاغذ به ما هديه كرد. هنگامي كه به مهاباد بازگشتم «قزلجي» با استاد قديمي من «سيد محمود حميدي» كه سر دبير روزنامه‌بود همكاري مي­كرد. از «هه‌لاله» چهار شماره چاپ و منتشر شد.
اسامي مشايخ نقشبنديه را به شعر سروده بودم. ظرف دو سه روز، هزار نسخه از آن به فروش رفت. ابتدا تصور مي كردم به خاطر زيبايي شعر بوده است اما بعداً متوجه شدم مردم براي تبرك آن را خريده و با سنجاق به سينه و كلاه آويزان كرده‌اند.
شبها در بوكان و در گوشه‌اي از ديوار قهوه‌خانه، مقابل حوض، با « قاضي كاكه حه‌مه» «حسن قزلجي»، «ملا امجد قه لايه» و «ملا عبدالله حصاري» تا نيمه‌هاي شب، مجلس مي­گرفتيم. ايامي خوش بود كه هرگز فراموش نخواهم كرد. در «ترغه» كه بودم حافظ‌ها (قاريان نابيناي گورستان) را خيلي دوست داشم و آن‌ها را با خود به خانه مي‌بردم. چون نابينا بودند و شرم حضور نداشتند بسيار شيرين كلام و صريح­اللهجه بودند. در بوكان هم، اگر چه ثروتمند بودم اما هرگز مجلس «خوانها» را خوش نداشتم. حجره‌ي طلبه و حافظ مكاني براي تازه شدن من بود. برخي شب‌ها ده دوازده حافظ را دور خودم جمع مي‌كردم. خواهرم مي‌گفت: «از وقتي كه وضع ماليت مساعد شده چشم حافظ‌ها شده‌اي». حافظ ها جداي از سخنان خوش، به هر روستايي هم كه مي رفتند بناي تعريف و تمجيد از من گذارده و بسياري، ناديده مرا دوست داشتند.
هنگامي كه از بوكان به سوي «شيخله‌ر»رفتم «سيد عبدالله شيته»، كه پيش از اين در خاطرات مربوط به «وشتپه» از او ياد كرده‌ام، جاسوس حكومت شده و پس از آنكه مرا در راه ديده بود به حاكم نظامي «سروان خاكسار» (كه يك كرد سنندجي بود) خبر داده بود كه مرا بازداشت كنند. سروان خاكسار هم گزارش را ناديده گرفته و «سيد عبدالله» شكايت حاكم را نزد همايوني برده بود. خاكسار هم به نام توهين به مأمور دولت، دستور داده بود او را حسابي چوبكاري كنند.
هنگامي كه در راه فرار، از «ميشه‌ي» (دارستان) «محمودآقا» مي‌گذشتم، «ملا حه‌مه‌د ا‌مين» ماموستاي «وه‌شتپه» را به همراه چند تن از طلبه‌هايش در مسير ديدم. در فاصله‌اي قرار گرفته بودم كه حرف هايشان را مي‌شنيدم. ماموستا گفت:

-نمي‌دانم چه بر سر «هه‌ژار» آمده است؟

يكي از طلبه‌ها گفت: «مي‌گويند در زندان سقز دست‌و پايش را بريده اند شايد هم او را كشته اند».
ماموستا گفت: «آن عبدالرحماني كه من مي‌شناسم، آنقدر باهوش هست كه اگر فرصتي پيدا كند از سوراخ قفلي هم فرار مي‌كند.شما چگونه تا به حال او را نشناخته‌ايد؟ آخر تو را چگونه به هواي زكات آلبالو به «اطميش» فرستاد؟»
از اين مزرعه به آن مزرعه، طرف‌هاي غروب، خود را به «قاقلاوا» رساندم و به خانه‌اي رفتم. پس از آنكه شام خورديم با صاحبخانه به مسجد رفتيم تا شب را آنجا بخوابم. جوانان جوراب بازي مي‌كردند. يكي از آنها نگاهي به من انداخت و در گوش همراهانش چيزي گفت. رو به من كرده گفتند: «آقا دوست ما مي‌گويد او شاعر قاضي است كمي شعر براي ما مي خواني؟»
گفتم: «ها اين پسر فكر كرده من «ملا رحمان ترغه» هستم. خيلي ها اينطور فكر مي‌كنند چون قيافه‌ي ما خيلي به هم شبيه است. نام من «ملا محمد» است و شعر خواندن هم بلد نيستم. كاش مي‌دانستم و برايتان مي‌خواندم».
گفتند: «فكر كرديم او هستيد عفو بفرمائيد». صبح روز بعد صبحانه خوردم و به صاحبخانه گفتم: «به عراق مي روم». گفت: «به روستاي «موسي» كه رسيدي نزد «صوفي­صديق» برو و بگو «خه‌جي» مرا فرستاده است».
برف­هاي ديشب آب شده بود. تمام مسير گل و لاي و كفش‌هاي من هم پاشنه‌دار بود. اما ترس، اين حرف‌ها سرش نمي‌شد. غروب به «موسي» رسيدم. در راه مردي مويز فروش، به مقداري مويز تعارف كرد. در تمام مسير مويز مي‌خوردم و تند، رهپويه مي‌كردم.
به خانه‌ي «صوفي­صديق» رسيد. جواب سلامم را نداد. پرسيدم: «اينجا مسجد دارد؟» گفتند: «نه». به كنار چشمه رفتم و وضو گرفتم. «صوفي­صديق» كه وضو گرفتنم را مي پاييد با تعجب پرسيد: «تو ملا هستي؟» گفتم: «بله» گفت: «پس بفرما منزل ما».
به خانه‌ي او رفتيم. اتاق بسيار بزرگي داشت. سماور را آتش كرد به جاي قند خرما تعارف كرد. تكه‌اي خرما در دهان گذاشتم. شايد بيش از بيست چاي خوردم. صوفي گفت: «چرا خرما نمي‌خوري؟» تكه خرما را از گوشه‌ي دهانم بيرون دادم. مثل صابون صاف شده بود. دوباره در دهان گذاشتم. قورمه هم خورديم. شب هنگام صوفي كه خود را مريد «خليفه خليل» معرفي و مي‌خواست گوسفندي پيشكش او كند، از من خواست نامه‌اي براي يك مرد سردشتي بنويسم كه: «فلاني! پس از بوسيدن دست خودت و چشم فرزندانت. چگونه فرموده‌اي اگر نمي تواني به اسبم برسي آن را باز بفرست؟ من برادر تو هستم و مال من متعلق به تو. حال دو تبريزي قند، دو كيسه‌چاي، پارچه و تنبان بفرست، به خدا اسبت را مثل گل بزرگ مي كنم. و هشت نه كيسه برنج، چون قرار است خليفه به ميهمانيم بيايد. به سر مبارك قسم، اگر به قيمت تلف شدن الاغ‌هاي خودم هم باشد از اسب تو مراقبت خواهم كرد. كمي صابون هم بفرست اهل و عيال هم حنا مي خو.اهند. نگهداري اسب تو از مالات خودم واجب‌تر است. زمستان امسال بسيار سخت و تهيه‌ي آذوقه هم سخت‌تر اما تو برادر مني. . . .»
با خودم فكر مي‌كردم: اين صوفي كلاهبردار براي نگهداري از اين اسب واقعاً دارد اخاذي مي كند.
صبح در خواب بودم كه با شنيدن صداي سخن «صوفي» بيدار شدم: «هر كس امروز به كوه بزند حسابش باكرام‌الكاتبين است». صوفي وارد اتاق شد. پرسيدم: «مي توانم بروم؟» گفت: «بله امروز هوا مساعد است. نگاه كن خورشيد برآمده است». گفتم: «نابلد هستم. راهنمايي هست كه با من بيايد؟» گفت: «سه تومان پول بده». يك راهنماي محلي را همراهم فرستاد كه مرا تا ارتفاعات «گله‌زه‌رده» راهنمايي كند. در ابتداي مسير هوا آفتابي بود اما به دامنه‌ي كوهستان كه رسيديم ناگهان هوا تغيير كرد سرد و كولاك شديدي آغاز شد. بلده گفت: « دستت را به كمرم سفت كن و دنبالم بيا». دنيا تيره و تار شده بود. اما بلده واقعاً بلده بود: اينجا گودي است، اينجا سنگ است و . . . . » در حالي كه همه جا پوشيده از برف بود و شدت كولاك به حدي بود كه جلوي پا را هم نمي‌شد ديد. ناگهان وسط كوه ايستاد: «تو صدايي نمي شنوي؟» گفتم: «نه». گفت: «تو همين جا بنشين. من الآن برمي‌گردم».

پس از چند دقيقه بازگشت و گفت: تند برويم كه تو را برسانم و برگردم. صد تفنگچي بانه‌ايي زمين­گير شده­اند و نابلد هستند، اگر به دادشان نرسم، از سرما يخ مي‌زنند. پس از آنكه مرا به قسمت غربي كوهستان رساند،گفت: در «سوتو» ميهمان منزل «سيد عبدالله» باش. خودش به سرعت بازگشت. شتابان از كوه پائين آمدم. منظره‌ي مقابلم جنگلي بادرختان انبوه بود. در طول مسير، باد كلاهم را با خود برد. گفتم: «اين هم براي تو». به منزل «سيد عبدالله» رفتم: انبوهي از زنان زيبا، بدون مرد. گفتند: «مردان براي قاچاق به گرميان رفته‌اند بفرماييد ميهمان ما باشيد». گفتم: «مي‌روم». گفتند: «مسير را ادامه بده و به «سه‌رته‌زين» برو». در راه به جاده‌ي بانه سردشت رسيدم. يك كاميون نظامي پر از سرباز از جاده مي‌گذشت. خيلي ترسيدم اما كاميون به سرعت از كنارم عبور كرد. به «سه‌رته‌زين» رسيدم. گفتند: «منزل حاجي شيخه اينجاست و از ميهمانان پذيرايي مي‌كند». وارد منزل شيخ شديم. دو سه نفر ديگر هم ميهمان بودند. سماور را در اتاق، پيش ما نهادند تا از خود پذيرايي كنيم. پس از نماز عشاء ، شيخ و پسرانش به خانه باز‌گشتند. حاجي مي‌گفت: «شه‌رت بي ده‌ستي ده پيريژنانم كوشيوه». به ما خوش آمد گفت و فرستاد لباس‌هايمان را شسته و خشك كنند. مردي بسيار نان بده و خوش مشرب بود. صبح هنگام شنيدم كه مي‌گفت: «ملا را بيدار نكيند از نماز صبح بيزار است».(مه لاي به بيگاره و له‌نويژي سبه‌ينان بيزاره)

پس از خوردن صبحانه،‌حاجي يك جفت كفش و جوراب برايم آورد و گفت: «با كفش پاشنه‌دار نمي‌توان از ميان برف عبور كرد. سپس مرا به يكي از مردانش سپرد و گفت: «تا «سياوما» مسئوليت جان او باتوست. من حاجي شيخم و تو هم مرا خوب مي‌شناسي». برف سنگيني باريده بود و تا زانوهايمان مي‌رسيد. خيلي هم سرد بود. در «سياوما» وارد مسجد شديم. مسجدي بسيار زيبا و قديمي با خشت سرخ. مردان ده در صحن مسجد كنار بخاري نشسته بودند.

-شما ملا هستيد؟
-بله؟
- قدمتان روي چشم. امروز شما پيش نماز ما هستيد.

پيش نمازي كردم و پس از نماز، دعاي بسيار خواندم. شام ميهمان يكي از اهالي روستا بودم. دوباره به مسجد برگشتم و خوابيدم. صبح، چشم كه باز كردم، اهالي ده در مسجد دوره‌ام كرده بودند. يكي از آنها گفت:

-ملا جان كجا مي روي؟ چكار مي كني؟
-درس مي خوانم.
-پس از آن؟
- مي خواهم يك ملاي باسواد شوم.
- پس از آن؟
- ملاي يك روستا مي‌شوم.
-خب. ما تو را همين طوري قبول داريم و راضي هستيم.
- آخر . . . .؟
- آخر ندارد. اجازه بده سخنانم را تمام كنم اگر حرفي باقي ماند آن وقت. خانه‌ات با ما، گوسفند و بزت هم با ما، زكاتت را هم از محصولاتمان مي‌دهيم. شايد بگويي بدون زن نمي‌شود. هفت روز به كنار چشمه برو و تمام دختران روستا را ببين. هر كدام را پسنديدي مبارك است. مطمئن هستم داماد خودم خواهي شد چون دختر من از همه‌ي دختران ده زيباتر است. نام من «ابراهيم آقا» است.

- آنچه گفتي از سر من زيادي است. اما برادري دارم. مادرم بسيار بيمار است. دنبال برادرم مي‌روم.
با هزار بهانه، خودم را از چنگ آنها رهانيدم. بارش برف متوقف شده بود. پس از قدرداني فراوان، نشاني را پرسيدم و به سوي «بله‌سه‌ن» به راه افتادم. تا هنگامي كه رد پاي دام‌ها روي برف يخ بسته بود، خيالم راحت بود اما پس از آن، من بودم و افتادن در برف و تا زانوگير كردن. باد هم، برف را توي صورتم مي‌انداخت و سرما هم تا مغز استخوان نفوذ مي‌كرد. امانم بريده بود.از روي يك تپه‌ي بلند، «بله‌سه­ن» را ديدم. خود را روي برف‌ها انداختم و تلوخوران به آبادي رسيدم و وارد نزديكترين خانه شدم. در يكي از اتاق‌ها به ديوار تكيه دادم و پاها را دراز كردم. بيماري در اتاق ناله مي‌كرد. تصور مي­كردم به «حصبه» گرفته است. زني از درگاه مرا ديد و به سرعت بيرون رفت.
اندكي بعد، چهار يا پنج زن ديگر را همراه با خود آورد. همگي با تعجب، خيره­خيره به من زل زده بودند. گفتم:

-خواهر چرا اينطوري به من زل زده‌ايد؟
- خدا را شكر تو زنده‌اي؟ ما فكر مي‌كرديم مرده‌اي. گرسنه هستي؟
- گرسنه نيستم سردم است.

فوراً بخاري را روشن كردند و يكي از زن‌ها كاسه‌اي شير آورد و گفت: «آدم وقتي كه در برف گير مي كند گرسنه مي‌شود اما از فرط سرما، احساس گرسنگي نمي‌كند». پس از شير، نان و پنير آورد. تا مي‌توانستم خوردم. كفش‌ها را كه از پايم در آورده بودند دوباره پوشيدم و عليرغم اصرار فراوان به ماندن، به مسجد رفتم و خود را در مقابل بخاري مسجد خشك كردم. صاحبخانه كه «كويخا حسن» نام داشت پس از آنكه فهميده بود مهمانش به مسجد رفته است دنبالم فرستاد اما نرفتم. ملاي ده مرا به منزل خود برد و «آش گندم» داشتند. ملا كم سواد بود و مرا عالم بزرگي مي‌دانست. شب در مسجد از حاضران پرسيدم: «كسي هست به طرف پايين ده برود؟» دو نفر گفتند كه چوبدار هستند و بزهايشان را به «كه ناروي » مي‌برند. همراه آنها رفتم، اما بزها نتوانستند از برف‌بگذرند. بايد راه را براي آنها باز كرده و به آرامي حركت كنم. احساس كردم ناخن پاهايم درد گرفت. گفتند: «تو خود را به «انجينه» برسان و منظر باش تا ما هم برسيم».

-انجينه كجاست؟
- از اين پيچ بگذري آبادي پيداست.

از پيچ كه گذشتم دهات را ديدم اما در پائين هزار به هزاري بود كه مسير عبو رهم نداشت. آرام به طرف پايين خزيدم امابه جايي برخوردم كه يكسره گل بود. ناچار تلو تلو خوران روي يك قطعه سنگ آرام گرفتم. از آنجا پايين را كه نگاه كردم ديدم ارتفاع سنگ از زمين بسيار زياد است. راهي براي جلو رفتن باقي نمانده بود. كاملاً نااميد شدم. سرما هم بيداد مي‌كرد. سرانجام تصميم خود را گرفتم و به كنار سنگ آمدم. با چشمان بسته خود را پايين انداختم. چشم كه باز كردم از يك سوراخ تنگ، آسمان را مي‌ديدم. داخل يك چاله برف افتاده بودم. با چنگ برف‌ها را كنار زدم و از سوراخي بيرون آمدم. بقچه‌ام روي برف‌ها افتاده بود. از ارتفاع، مسير برف را ديده بودم. اختلاف ارتفاع نشان مي‌داد كه بخشي از زمين پوشيده از برف، جوي آبي بود كه انتهاي آن، به روستا مي‌رسيد. مسير را دنبال كردم. طولي نكشيد كه دوازده سگ قوي جثه، به سويم هجوم آوردند. ناگزير نشستم (سگ به آدم نشسته و زن كاري ندارد). سگ‌ها دوره ام كردند و اطرافم حلقه زدند، گويي براي خواندن درس، نزد ملا آمده بودند. مردي از دور بيل به دست آمد و گفت: «به كمكت آمده ام». او با بيل و من هم با عصا پشت به پشت يكديگر تا داخل روستا آمديم. همسرش روي كفش‌ها و جوراب‌هايم را پاك كرد. به سرعت به طرف بخاري رفتم. مرد گفت: از آتش دور شو ممكن است پاهايت از بوين برود ،چون سر انگشتانت كبود شده و احتمالاً انگشتانت را سرما برده است .
پرسيدم : «اينجا «انجينه» است؟»
گفتند: «بله اينجا «انجينه‌»ي سخت است. آن انجينه‌اي كه تو مي گويي آن طرف كوه است. مسيري كه تو آمده اي پر ازخرس و گرگ است اما هوا به قدري نامساعد بود كه آنها هم جرأت بيرون آمدن از سوراخ‌هايشان را نداشتند».
داشتم استراحت مي­كردم. دختري ده دوازده ساله با پيراهن قرمز گلي وارد شد و گفت: «اوستا آينه و شانه داري؟» (فكر كرد جهود و خرده فروش هستم)
مرد گفت: «فلان فلان شده، آخرين ملا است يا يهودي؟»
پس از خوردن غذا و كمي استراحت، مراتا مسير همراهي كرد. به چشمه كه رسيدم پسري داشت الاغش را آب مي داد گفت: «عمو ميهمان ما مي‌شوي؟» گفتم: «نه». الاغ را جا گذاشت و به سرعت دور شد: «دنبام بيا». از آستانه‌ي در فرياد پزد:

-مادر برايت ميهمان آورده­ام . مويز بده
- قدمش روي چشم! بيا مويزت را بگير
-انگشت به دهان ماندم. خداوندا! كرد به فرزندش مژدگاني مي‌دهد كه ميهمان به خانه ببرد. حاتم طايي ديگر كيست؟
-منزل خليفه صالح بود. هشت مهمان ديگر هم آمدند كه دو تاي آنها دوستان چوبدار بودند. لباس‌هايم را آويختند. براي نما زبه مسجد مي‌رفتيم. پس از نماز از تمام خانه‌هاي روستا غذا آوردند و ميهمان واهل ده كنار يكديگر شام خوردند. مجلس بسيار گرم بود. يكي گفت:
- طلبه! فردا صبح نرو. مردان «شيخ لطيف» در راه كمين كرده­اند. لختت مي كنند و ساعتت را مي‌برند.

- : نزد شيخ لطيف مي‌روم و مي‌گويم ساعتم را پس بدهد.
مردي كه كمي ساده لوح به نظر مي­آمدگفت:

-تو طلبه نيستي . احتمالاً مرد بزرگي هستي، چون طلبه جرأت نمي كند بگويد نزد «شيخ لطيف» مي روم.

فهميدم چه غلطي كرده‌ام اما خليفه ميان صحبت‌هايمان پريد و گفت:
« صوفي تو كم عقلي. طلبه وقتي قرآن در سينه داشته باشد بزرگمرد است و از هيچكس واهمه ندارد» خليفه چهار پسر داشت كه براي گذراندن امور، «گرميان» و «كوهستان» مي‌كردند.(اين اصطلاح در مورد كساني به كار مي‌رود كه براي مبادله‌ي جنس يا احياناً قاچاق، در فصل سرد سال به مناطق گرمسير و به ويژه كردستان درعراق مي روند).
فردا صبح موقع خداحافظي به يكي از پسران خليفه گفتم:
دولت،‌مهاباد را اشغال كرده و مصمم به خلع سلاح مردم است. اهالي روستاها از ترس، اسلحه‌هاي خود را ارزان مي‌فروشند. اسلحه بخري سود خوبي خواهد داشت.
در راه به سوي رودخانه‌ي «انجينه» مي­رفتيم كه همان صوفي ديشبي با صداي بلند گفت:
«طلبه مي دانم تو يك انسان عادي نيستي، من مرده و تو زنده. نمي دانم تو را باز خواهم ديد يا نه. برو به سلامت». به كنار رودخانه آمديم. يخ بسته بود. با سنگ، يخ رودخانه را شكستم و راه را براي بزها باز كردم. شاخ اولين بز را گرفتم و از آب پراندم. وقتي به آن سوي آب رسيدم انگار چكمه‌ي قرمز به پا كرده‌ام. از زانو تا پاهايم خونين شده بود. خون از مچ پايم مي‌ريخت. همراهانم گفتند: «ما با جوراب و كفش، از آب عبور مي كنيم. آنسوي آب، آتشي روشن كن».
كمي بوته­و چوب خشك جمع و آتشي روشن كردم. پايم از سه جا زخمي شده بود. سرما و درد، تنم را آزار مي‌داد. . . . راه افتاديم.
از شدت برف، راه پيدا نبود. هر طوري بود از مسير گذشتيم و به كلبه‌اي رسيديم. يك خواهر و يك برادر آنجا زندگي مي‌كردند. پس از خوشامدگويي با انجير و مويز و گردو پذيرايي كردند. پسر مي گفت:
خواب ديدم انگور سفيد خورده‌ام مي‌دانستم. برف سنگيني خواهد باريد. اگر خواب ببينم انگور سياه خورده ام باران خواهد باريد. تمام مال و دارايي آنها، آن يك كلبه و يك باغچه‌ي كوچك در اطراف خانه بود.
غروب به مرز عراق رسيديم. نفس راحتي كشيدم: «از سلطه‌ي عجم‌ها رها شديم». پس از نماز مغرب به روستاي «بيوره» (يا بيوران) رسيديم.. دهات آشفته و بهم ريخته بود. زني گفت: «زود برويد و اينجا نمانيد. هوا پس است». كجا برويم؟ بزها را در حصار كرديم و به مسجد رفتيم. مسجد مملو از جمعيت بود. آخوندي به نام «ملا عزيز» با صداي بلند مي‌گفت: «من اسباب­كشي كرده‌ام شما هم تا كشته نشده­ايد و زندگي‌تان به تاراج نرفته است فرار كنيد. هيچكس جواب سلام ما را نداد. مسأله چه بود؟ پرسيديم گفتند: «شيخ لطيف و پشدري با يكديگر درگير شده‌اند. روستاي «تمتمان» را آتش زده‌اند. روستاي ما هوادار شيخ لطيف است. امشب قرار است «پشدري» به انتقام «تمتمان»، دهات ما را آتش بزنند».
مي دانستم اگر به سخنان ملا گوش فرا دهند سر ما بي‌كلاه مي ماند. ميان صحبت‌هاي ملا پريدم و گفتم: «چرا به پليس شكايت نمي‌كنيد؟»

-شكايت كرده‌ايم اما آنها جرأت ندارند شبانه اينجا بيايند.
- اسلحه داريد؟
- (پس از چند لحظه شمارش) بله سيزده تفنگ و چهارصد فشنگ داريم.
- هيچكس روستا را ترك نكند. در اطراف ده، آتش درست كنيد اما در كنار آن ننشيند. دسته دسته كشيك بدهيد. هر وقت سرما فشار آورد به مسجد بياييد و دسته‌ها را عوض كنيد. اگر آمدند تا هنگامي كه در تيررس قرار نگرفته‌اند شليك نكنيد. امشب را مي‌توانيم با چهارصد فشنگ مقاومت كنيم. اگر مشكلي پيش آمد من شخصاً صد «پشدري» را خواهم كشت.

همهمه‌اي در مسجد به پا خاست.

-ملا عزيز هر كجا مي خواهي برو. اين جوان ما را كمك خواهد كرد. ما تحت امر او هستيم. يك سطر بعد سرت را درد نياورم. تمام شب در مسجد خوابيدم و هيچكس براي «پشدري كشان» بيدارم نكرد. فردا صبح يكي از مردان ده، مرا به خانه‌اش برد. زن ها شانه‌ام را مي‌بوسيدند و بر شجاعتم احسنت مي‌گفتند. براي اولين بار «برنج و بلغور» خوردم كه مزه‌ي آن هنوز بيخ دهانم است. ساعاتي بعد، هوارچي شيخ لطيف وارد روستا شد و ما هم كمي بعد، «بيوره» را به مقصد «كه‌ناروي» ترك كرديم كه دوستان همراهم آن­جا منزل داشتند.

شب در خانه يكي از دوستان چوبدارم اتراق كردم. مادر زن پير بسيار زشت رويي داشت. پرسيد:

-كاك ملا راست است اگر كسي دل همسايه را برنجاند به ميمون مسخ مي‌شود؟
- نه مادر جان خداوند هرگز كسي را دوبار به هيأت يك حيوان درنمي‌آورد.

همسر مرد صاحبخانه، جوان و زيباروي بود. نمي­دانم از بازگشت شوهرش خوشحال بود يا از من خوشش آمده بود، اما خيلي مي‌شنگيد. رواندازم را با خود به مسجد بردم تا از بلا در امان باشم.
صبح روز بعد، تنها راهم را در پيش گرفتم. در راه به دو پليس كرد برخوردم و براي آنكه نشان دهم هم ولايتي هستم گفتم: «مانگوو نه‌بن» (خسته نباشيد). پرسيدند:

-اهل كجايي؟
- اهل «كه‌نارو»

يكي از پليس‌ها خنديد و گفت: «مي‌دانيم ايراني هستي، برو كارت نداريم اما نگو « مانگوو نه‌بن» يك جوري تلفظ مي‌كني».
به قهوه­خانه‌ي «ازمر» رسيدم و شش چاي پشت سر هم خوردم. مردي كه در قهوه خانه نشسته بود پرسيد: چه كاره‌اي؟
قهوه‌چي دستش را گرفت و از قهوه‌خانه بيرون انداخت: «به چه حقي از مشتري من سئوال مي‌كني؟»
پول ايراني از جيب درآوردم. پنج قران برداشت. از «گويژه» به راهم ادامه دادم كه به يك كاروان رسيدم. به سليمانيه مي‌رفت. با آنها همراه شدم. لابه­لاي حرف­هايشان، صحبت از اسب سياه شيخ لطيف و مبالغه در مورد آن بود. مردم عامي، سلطه را فراتر از آن چيزي كه هست مي‌بينند. مي گفتند حتي تازي‌هاي شيخ لطيف هم، ناهار پلو و گوشت مي‌خورند. جماعتي مي‌گفتند: «تازي شيخ هم نبوديم؟» در دل با خود عهد كرده بودم كه به حجره‌ي مسجد بزرگ بروم و طلبه شوم اما مي‌دانستم در آنجا نخواهم توانست استراحت كنم. نه روز با آن وضع مشقت بار در راه بودم و پيش از آن نيز دو ماه در بازداشت به سر برده بودم امشب را به مسافرخانه خواهم رفت. از مردي پرسيدم:

-مسافرخانه كجاست؟

گفت: بگو هتل، مسافرخانه قاچاق است.
از دور هتلي نشان داد. يك اتاق دو تخته گرفتم. كسي هم آنجا نبود، و هوا بسيار سرد بود. آتش خواستم. گفتند نداريم اما اگر خودت زغال بخري برايت آماده مي­كنيم. با زغال خود را گرم كردم. شب ميهمان ديگري براي تخت دوم سر رسيد. نوجوان خوش قد و بالاي شانزده هفده ساله‌اي بود با تفنگ و قطار گلوله. به مجرد آنكه فهميد ملا هستم از من خواست برايش نوشته (دعا)‌اي بنويسم تا به وصال دختر مورد نظر نايل شود. به او فهماندم كه از اين قماش‌ملاها نيستم.
شب، يك قطعه اسكناس ده توماني به صاحب هتل دادم. چهار پنجاهي پس داد. من هم به قهوه خانه رفتم. مرتباً پنجاهي را ورنداز كرده و مطالب روي آن را مي‌خواندم. عجيب به نظرم مي‌آمد. ارزش پولي آن را هم در برابر پول ايران نمي‌دانستم. . .
غرق در افكار گذشته بودم. چند سال پيش در بوكان شنيده بودم كه زلزله ، «پنجوين» را ويران كرده است. شاعري «پنجويني» به نام «مفتي» كه يكبار در بوكان به هنگام بيماري به ديدنم آمده بود را به ياد آوردم. تو گوئي اينجاست؟ از چه كسي سئوال كنم؟ دو نفر روي ميز كنار دستي‌ام نشسته‌بودند. با صدايي كوتاه و لرزان پرسيدم :

-شما مفتي توتون‌چي را نمي‌شناسيد؟
- نه نمي شناسيم.
- يكي از آنها پس از اندكي تأمل گفت:
- آن كه مي‌گويي در جاده‌ي تازه مغازه دارد. براي چه مي‌خواهي؟
-هيچ. همين طور پرسيدم.

مي‌گويند: «الغريق يتشبث بكل حشيش». من كه در اين شهر آواره و هيچكس را نمي‌شناسم بهتر است سراغي او بروم.
شب،‌هم اتاقيم گفت: «فردا ساعت پنج صبح به حمام مي روم. تو مي‌آيي؟»

-فدايت شوم حتماً مي‌آيم.

هوا هنوز گرگ و ميش بود كه به حمام رفتيم. مي‌گفت پسر يكي از خوانين «بازيان» است.
گفت: «ملا بياپشتم را ليف بكش».
گفتم: «تو هم پشت من را ليف مي كشي؟»
گفت: «نه تو كمتراز اين حرف‌ها هستي. من پسر خوانم».
گفتم: «من رعيت بازيان نيستم. هر كس فرزند پدر خودش است».
آن آقا پسر معلوم بود كه ناراحت شده است پيش از من از حمام بيرون رفت. آفتاب نزده از حمام بيرون زدم. روي سر در يك مغازه نوشته شده بود: «گه‌لاويژ». در چايخانه نشستم تا مغازه باز شد. از صاحب دكان پرسيدم:

-دكان مفتي توتون‌چي كجاست؟
- ساكت باش و به نشانه‌ي سكوت انگشت روي دهان گذاشت.
-ترسيده بودم. پس از آنكه من و او در مغازه تنها مانديم، راه را نشان داد و گفت: «دكان مفتي در جاده‌ي تازه است».

نزد مفتي رفتم كه نام كوچك او«ملا كريم» بود. در دكان نشسته بود. سلام كردم. به گرمي پاسخ داد و خوشامد گفت.

-خوبي ؟ سرحالي؟ خانواده خوبند؟
-همه خوبند.
-فروختي؟ سودي هم بردي؟ قدمت روي چشم

زياد حرف زد. به گمانم اين جملات كليشه‌اي دكاندارها براي مشتريان بود. گفتم:

-مي دانم مرا نمي‌شناسي؟
گفت:
-راست مي‌گويي. تو كه هستي؟
- من «هه‌ژار» هستم.

گريه كرد و اشك بسيار ريخت:

-اي كاش كور مي‌شدم و سقوط جمهوري را نمي‌ديدم.
- گريه و زاري نمي‌خواهد. حالا من چكار كنم كسي مرا نشناسد؟
- زندگي من در زمين لرزه ويران شد. دو بچه دارم. همسرم افليج است. اتاق كوچك و نمداري اجاره كرده‌ام. روزانه با هزاران زحمت، لقمه ناني پيدا مي‌كنم. از مورچه هم ناتوان ترم. توان اداره‌ي تو را ندارم اما در مورد وضعيت تو با يك نفر از دوستان مشورت مي‌كنم.
- اين كار را نكن. نمي خواهم كس ديگري بداند و احياناً دولت مطلع شود.
- مطمئن باش. كسي كه مي‌گويم صد بار ذوب و صاف شده تا يك كرد تمام عيار شده است.

سرانجام بله راگفتم. «مفتي» شاعر رفت و اندكي بعد بازگشت. طولي نكشيد كه مردي بلند بالا و كردي پوش با يك عينك كلفت به چشم و ريش و سبيل تراشيده وارد شد. نه سلامي و نه كلامي. بلافاصله گفت: «امان از شال بافتني. ملاها مي‌گويند هر گره شال شيطاني دارد. اين عمامه‌ي سفيد ريشه‌دار چيست؟»
با خود گفتم: مرد كه ديوانه است. نشست و گفت:
«هه‌ژار تو نبايد خودت را ناراحت كني. ما چندين بار شروع كرديم و شكست خورديم و دوباره برخاستيم نااميد هم نشديم و دلسرد هم نيستيم».
«مفتي» پيش از اين گفته بود نامش «ميرزا رحمان بانه‌اي» است و او را «مام ميرزا» صدا مي‌زد. پس از تمام شدن سخنانش گفت:
-بلند شو برويم.

داشتيم مي‌رفتيم كه نگاهي به سر و رويم انداخت و گفت:

-رنگ و رويت پريده است. گرسنه‌اي؟
- نخير گرسنه نيستم.
- دروغ نگو خيلي گرسنه‌اي.

به كبابي رفتيم و سير خورديم.

-شب كجا بودي؟ چقدر پول گرفتند؟
-ماجرا را توضيح دادم.

به هتل رفتيم. با عصبانيت به مسئول هتل گفت:

-تو ديگر چه كلاهبرداري هستي. چهار پنجاهي، به جاي ده تومان پول؟!

پس از حساب كردن، معلوم شد كه هم اتاقيم، اجاره‌ي اتاق را نداده و هزينه ي او راهم از حساب من برداشت كرده‌اند. در دفتر هتل، محل سكونت من را «كه‌ناروي» و او را «بازيان» نوشته بودند. پول‌هاي اضافي را كه از من گرفته بودند بازپس دادند.
پس از آن ميرزا مرا به دكان دلاكي برد:

-اوستا اين پسر،‌هم درويش است هم صوفي. من او را پشيمان كرده‌ام چون نمي‌تواند به گيس وريش برسد. زحمت بكش و هر دو را بتراش.
- مام ميرزا اين مرد كاكل داشته نه گيس. مسخره نكن.
-پس از اصلاح سرو صورت به خانه‌اش رفتيم. داخل حياط، حوضي بود. گفت: «آن پاهاي كثيف را بشور، تا بوي گندآن بلند نشود». وارد خانه شديم. پس از چند دقيقه گفتم: تشنه ام گفت: «من نوكرپدرت نيستم . به جهنم بگو برايت آب بياورند». ساكت شدم .بازهم تشنگي فشار آورد . ناچار آب خواستم همسرش آب آورد . تمام هدف «ميرزا» آن بود كه خجالت نكشم و خود را از اهل خانه بدانم. شب، رختخواب برايم آورد و رفت. ساعتي روي ديوار آويخته بود. سر هر ساعت از خواب مي‌پريدم. خدايا چه كنم؟ با شال كمرم پاندول ساعت را بستم و از شر زنگ خلاص شدم. صبح «ميرزا» آمد و گفت: «اي شيطان! فكر مي‌كردم چگونه با زنگ ساعت كنار مي‌آيي؟» خيلي زود يكي از اعضاي خانواده شدم و احساس بيگانگيم محو شد. كم‌كم از احوال مام ميرزا پرسيدم. به تمام معنا ياور مستمندان و در راه ماندگان بود. در كاسبي هم، شريك دكان يك نفر بود. اما خود هرگز به مغازه نمي‌رفت. مردي بسيار دانا و با معلومات بود. صدها كتاب با موضوعات مختلف مطالعه و عمده‌ي آن ها را از بر بود. مخالف سرسخت شيخ و درويش و ملاي نادان و تهي­مغز بود. هيچ ملايي نمي­توانست از در بحث با او وارد شود. بسياري او را كافر پنداشته و «بابي» مي‌خواندند بدون آنكه بدانند «بابي» چه دين و مذهبي است. خود را وقف خدمت به فرزندان ملت كرده بود.
شبي داستان زندگي خود را برايم تعريف كرد و گفت: «در بانه زندگي مي كرديم. هنوز كودكي بيش نبودم كه پدرم مرد و من هم وارث قرض‌ها و ديون او شدم. با دست خالي به سليمانيه آمدم و در بازار حمالي مي‌كردم. پس از چند سال هواي رفتن به بغداد به سرم زد. به كاروانچي‌ها التماس كردم مرا با خود ببرند. دام‌هايشان را آب و غذا مي­دادم. گفتند: «تو كفش به پا نداري و از اسباب سفر بي‌بهره‌اي. بيش از ده روز دوام نخواهي آورد». عصر يك روز هنگام نماز جماعت از كفش­كن مسجد، يك جفت كفش تازه‌ي زرد رنگ دزديدم. تاحومه‌ي شهر بغداد همراه كاروان بودم و سپس از آن جدا شدم. شب در حياط بارگاه «غوث گيلاني» مانند صدها بي‌پناه ديگر خوابيدم.« غوث» انگار مي‌دانست من عقيده‌اي به او ندارم، به بهانه‌ي اينكه قيافه‌ي من شبيه دزدهاست وسيله‌ي خادم بارگاه، مرا بيرون راند. در كوچه خوابيدم. صبح زود، يك جهود بيدارم كرد تا اگر مي‌خواهم چيزي تهيه كنم از او بخرم. سرگردان در شهر پرسه مي‌زدم. در كنار دجله، به قهوه‌خانه رفتم. چاي آوردند، نخوردم. گفتم: «پول ندارم فقط اجازه دهيد بنشينم». بعدازظهر و شام هم چيزي نخوردم. قهوه‌چي دلش به حالم سوخت و غذا آورد اما قبول نكردم. شب را اجازه داد روي نيمكت دكانش بخوابم. فردا صبح، صبحانه آوردند اما نخوردم و گفتم: «تا از رنج بازوان خود پولي به دست نياورم، چيزي نخواهم خورد». دباغچي‌ها هم براي خوردن صبحانه به آنجا آمده بودند. قهوه‌چي به آنها گفت: «اين پسر را هم براي شستن چرم با خود ببريد». با آنها به راه افتادم اما خيلي زود بيرونم كردند چون كار چرم شويي بلد نبودم.به قهوه خانه بازگشتم. آن شب را هم گرسنه سر كردم. فرداي آن روز مردي به به قهوه خانه آمد و گفت: «جواني مي‌خواهم كه وردست آشپز و امين باشد». قهوه‌چي مرانشان داد و گفت: «از خويشان خودم است. او را با خود ببريد من ضامنش مي‌شوم». به همراه مرد، به دانشكده‌ي علوم عربي آمديم و من به آشپز سپرده شدم. همين كه مرا با آن قيافه‌ي نزار و اندام ضعيف ديد مرا به طرف در خروجي هدايت كرد و گفت: «برو بيرون. تو به درد اين كار نمي­خوري». به پايش افتادم و گريه­كنان گفتم: «پريشانيم به خاطر گرسنگي است». دلش به حالم سوخت و غذايم داد. سپس به كنار آشپزخانه رفتم و شروع به كندن پوست پيازها كردم. با سرعت برق و باد كار مي كردم تا شغلم را از دست ندهم. كم‌كم محبت من به دل آنها نشست و كار به جايي رسيد كه مأمور خريد آشپزخانه شدم. دانشجويان هم كه مي‌دانستند من بي‌سواد هستم با من كار مي‌كردند و عربي مي‌آموختند. مدتي بعد به عنوان دانش آموز پذيرفته شدم و با طي كردن مدارج ترقي، به عنوان دانشجوي زبان عربي در دانشگاه مشغول به درس خواندن شدم. دوران دانشكده هم را به پايان رساندم و از آنجا كه به زبان عربي تسلط كافي داشتم مورد توجه بازرگانان كرد سليمانيه قرار گرفتم. در بازار بغداد براي آنها جنس مي خريدم و خود نيز از پولي كه به دست آورده بودم به نسبت توان مالي، جنس خريده و از فروختن آن سودي به دست مي‌آوردم. اوضاع ماليم بسيار خوب شده بود. تنها چيزي كه آزارم مي‌داد اجابت خواسته‌ي بازرگانان سليمانيه براي زيارت شيخ و مشايخ بغداد بودكه زياد وقتم را مي‌گرفت. سرانجام به فكر چاره افتادم. هشت نه حاجي را با خود همراه كرده و دور دانشكده مي‌گرداندم. به هر خرابه‌اي مي‌رسيدم مي‌گفتم: «الفاتحه! دعا كنيد». در پاسخ سئوالات آنها مي‌گفتم: «اينجا آشپزخانه‌ي هارون‌الرشيد بوده آنجا آبدست خانه‌ي القادربالله، فلان جا آرامگاه نعوذبالله و . . . . است». آنقدر آبدستخانه خلفاي عباسي را نشان دادم كه خسته شده و از دعا كردن مي‌افتادند. مي‌گفتند: «ميرزا اين مرتبه بس است. باشد براي مرتبه‌ي ديگر».

پس از تحصيلات دانشكده، يك جفت كفش زرد رنگ خوب و يك عبا خريدم و به سليمانيه بازگشتم. ثروتمند، دوستان زيادي دارد. به خاطر ميهماني رفتن و دعوت‌هاي بسيار فرصت سرخاراندن نداشتم. هر شب، ميهمان يك نفر از اهالي سليمانيه و بزرگان اين شهر بودم. يك روز ميهمان همان حاجي بودم كه سال ها پيش كفش او را از كفش كن مسجد دزديده بودم. حاجي هنوز داغ آن كفش‌ها را به دل داشت. تعمداً بحث كفش دزدي را به ميان آوردم. گفت: ميرزا جان! چند سال پيش يك دزد پدر سگي كفش‌هايم را دزديد. نمي‌دانم چه كسي بود؟ هرگز از ياد نخواهم برد. كفش وردا را گذاشتم و گفتم: «كفش‌هايت را من دزديم اين عبا هم علاوه بر كفش، عوض آن». به بانه رفتم و همه‌ي ديون پدرم را صاف كردم. پس از به سليمانيه بازگشتم و تجارت آغاز كردم. از اواخر دوره‌ي عثماني تا پايان قيام «شيخ محمود» هرجا سخن از آزادي كردستان بود، من هم بودم. حتي براي كمك به «محمدرشيدخان» به سقز هم آمدم اما چون ديدم نه مبارز كه راهزن است بازگشتم. اكنون هم كه پير شده‌ام و ديگر نمي­توانم مستقيماً وارد مبارزات سياسي شوم، تنها به ياري در‌ماندگان كرد، دل خوش داشته‌ام. ايراني‌هايي كه براي سفر حج به آنجا مي‌آمدند براي گرفتن پاسپورت و تداركات سفر نزد ميرزا مي‌آمدند. يك روز با ميرزا در دكان نشسته بوديم. مردي آمد كه از نوك سر تا پنجه‌ي پا به سبزي مي‌زد و «سيد» بود. به لهجه‌ي مريواني گفت: «سلام! ميرزا رحمان كداميك از شماست؟»

-بله چه مي خواهي؟
- به حج مي‌روم. گفتند نزد شما بيايم.
- چشم دو قطعه عكس خودت را بياور بلكه بتوانم كاري برايت انجام دهم.
- ميرزا نبايد كسي مرا بشناسد. بايد امشب به بغداد بروم.

ميرزا گفت: «سيد مراقب خودت باش. خانه‌خراب! از بس سبز پوشيده‌اي كه اگر يك الاغ تو را ببيند تو را با بار بونجه اشتباه مي‌گيرد. برو اگر بيست روزه بتوانم كارت را راه بياندازم بايد خدا را صد بار شكر كني».
يك ارمني مشروب فروش، روزي نزد ميرزا آمد و گفت:

-مام ميرزا مي گويند تو مردي هستي كه از پرسش ناراحت نمي‌شوي. مي‌گويند اسلام دين حق است ودين كافران باطل است. در حالي كه ما «گبر»ها نه مي‌جنگيم و نه به ناموس ديگران تجاوز مي‌كنيم، نه دزدي مي‌كنيم و نه راه مي‌زنيم. اما مسلمانان همه كاري مي‌كنند. اين چگونه است؟

ميرزا پلك‌هايش را نازك كرد و گفت:

-برو خدارا شكر كن كه مسيح ازدواج نكرده به دار آويخته شد. اگر او هم ازدواج مي‌كرد و بچه‌دار مي‌شد وضع كنوني شما از مابهتر نبود. چه كسي خلاف مي‌كند؟ همه‌ي خلافكارهاي مسلمان، اولاد پيغمبر و «سيدهاي برزنجي» هستند. تا حالا ديده­اي «كرمانج» خرابكاري كند؟

يكبار از مردي شكم گنده به نام «ملا شيخ نوري» پرسيد:

-ماموستا شيخ نوري! چرا خداوند تبارك و تعالي عدالت را در مورد زنان به جاي نياورده است. جداي از موارد مربوط به شهادت و ارث و ميراث، مي‌گويند مردان بهشتي، علاوه بر همسر اين جهاني خود، ‌از هفتاد حوري زيبا روي هم كام مي‌گيرند. حال اگر زن عابده‌اي چون «رابعه‌ي عدويه»به بهشت برود هفتاد هوو خواهد داشت در حالي كه در اين دنيا يك هوو را هم تحمل نمي‌كرد.

ملا گفت:

-زنان در بهشت، خوش مي‌گذرانند. از پنير لذيذ بهشت تناول مي­كنند. چه غم دارند؟
-يعني ماموستاي عزيز مثلاً دختر من براي خوردن پنير ازدواج مي‌كند. مگر در خانه‌ي پدري پنير ندارد؟
- از آن به بعد بحث در مورد بهشت و جهنم داغ شد. شيخ نوري گفت:

به قرآني كه روي ران راستم گذاشته‌ام سوگند! چيزي ديده‌ام كه اگر برايتان تعريف كنم باور نخواهيدكرد.

-بفرماييد. چطور باور نمي‌كنيم؟

شيخ نوري دوباره سه چهار سوگند ديگر چاشني كرد و گفت: «در روستاي «سيته‌ك» يك شب كنار رودخانه بودم. ناگهان ديدم زنجيره‌اي نوراني از آسمان به زمين آمد و دور گردن يك مار بزرگ حلقه زد. سپس به آسمان برده شد. مثل اينكه او را به جهنم بردند تا اهل عذاب را مجازات كنند.

-باور مي‌كنم تو دروغ نمي‌گويي. اما بگو ببينم جهنم كجا و بهشت كجاست؟
- ميرزا تو خودت مي‌داني كه بهشت در آسمان‌ها و جهنم در زير هفت طبقه‌ي زمين است.

به قرآني كه تو بدان سوگند ياد كردي ماموستا، آن مار را براي عذاب بهشتيان برده‌اند چون اگر قرار بود به دوزخ ببرند، بايد زمين را سوراخ و مار را بدانجا مي‌بردند. داستان تو جاي تأمل دارد.
«سيدعلي بسم­الله» نامي بود اهل «برزنجه» كه بسيار گوشت تلخ، بدزبان و زشت‌رو بود. يك روز ميرزا پرسيد:

-دو اشكال دارم بلكه آن را حل كني. مي‌گويند: «اگر مسجد ويران شده محراب آن هنوز پابرجاست. همچنين روايت مي‌كنند كه «پيامبر اسلام بسيار زيباروي و خوش‌سيما بوده است». تو كجايت به جد بزرگوارت رفته است؟ دوم مي‌گويند مسلمانان مجموعاً چهارصد ميليون نفر جمعيت دارند. آيا اين جمعيت را بدون تو حساب كرده‌اند يابا تو كه چهارصد ميليون و يك نفر مي‌شود؟».

معلوم است كه پاسخ «سيد علي» جز فحش و ناسزا چيز ديگري نبود. ميرزا در تاريخ ،‌سياست، ادبيات كردي، فارسي و عربي، اقيانوسي بي­انتها بود. لذت شنيدن سخنان پرنغز او براي هركس، نعمتي بزرگ بود. من در علوم مختلف بهر‌ه‌هاي بسيار از او بردم. با ميرزا، نوروز به بغداد رفتيم.
يك روز گفت: «مي‌ترسم در خانه‌ي من بازداشت شوي و نتوانم كاري انجام دهم و آبرويم برود. اجازه بده ترا نزد «شيخ لطيف» ببرم. اما خيالت راحت باشد تا زماني كه قول قطعي نگيرم اسمي از تو نخواهم برد.
شب از منزل خارج شد و ساعاتي بعد بازگشت. دقايقي پس از او «شيخ لطيف» با يك اتومبيل آمد و مرا به خانه‌ي خود برد.
اين را هم بگويم. همچنانكه در مثل مي­گويند: «كه نام بزرگ و شهر ويران بسياري، من نادان را دورادور به عنوان شاعر ملي و يك انسان ميهن‌پرست مي‌شناختند. يك شب ميرزا پرسيد:

-تو جواني. پيرمردي به نام «شيخ نجم‌الدين» كه اينجا زندگي مي‌كند مدعي است دوران طلبگي هم درس «هه‌ژار» بوده است. تو او را مي‌شناسي؟
-نه‌والله
- خب حالا يك بازي راه مي‌اندازيم.

فردا شب، شيخ و چند دوست ديگر را به ميهماني دعوت كرد. وقتي از ميرزا درباره‌ي من پرسيدند، گفت: يك صوفي ساده است كه من وادارش كردم ريش و موهايش را بتراشد. در ميان سخن، از «شيخ نجم‌الدين» پرسيد:

-دوستت هه‌ژار كجاست؟
- مي‌گويند در «بياره»، ‌است.كاش مي‌آمد. من خيلي دلم برايش تنگ شده است.

و شروع كرد به داستان درآوردن در مورد سابقه‌ي دوستي و خاطرات ما در دوران طلبگي و . . . .
ميرزا گفت: سوگند بخود كه دروغ نمي‌گويي!
شيخ ناگهان از جا پريد و گفت: «نكند اين مرد هه‌ژار باشد. به خاطر خدا هرگز او را نديده‌ام اما به شدت به او علاقه­مندم».
«شيخ لطيف» هم كه من را تنها به نام مي‌شناخت، دوستم داشت. در مدتي كه نزد او و در خانه‌اش زندگي مي‌كردم، با كساني چون «رفيق چالاك»، «محمود احمد معلم» و كسان ديگري آشنا شدم. «ابراهيم احمد» را هم ديدم كه عضو جمعيت ژ-ك بود. يك روز شيخ لطيف پرسيد:

-نظرت در مورد «ابرهيم احمد» چيست؟
- مردي دانا، زيرك، فهميده و بسيار كرد است به شرطي كه خودش به تنهايي رهبر كردستان باشد.
- هنگامي كه ملا مصطفي در مهاباد به سر مي‌برد، به «حمزه عبدالله» نامي مأموريت داده بود كه يك حزب كردي در عراق تأسيس كند. يك شب گفتند: «ماموستا مي‌آيد». حمزه عبدالله آمد. مردي بسيار متكبر و مغرور به نطرم آمد. تعريف مي‌كرد در مهاباد آنچنانكه بايد از او پذيرايي به عمل نيامده است و چيزهايي مي‌گفت كه انسان واقعاً شرم مي‌كرد. درباره آمريكا و دولتهاي غربي هم مي گفت: جاي نگراني نيست، كارگران به جاي باروت، خاك، در بمب‌آنها مي‌ريزند. پيروزي سرانجام از آن حكومت شوروي خودمان خواهد بود. سخنان «حمزه عبدالله» هم كه بسيار معتبر بود و طبعاً كسي شك به خود راه نمي‌داد. كمونيستي دو آتشه بود. اول و آخر كلام آقايان هم فرستادن درود و سلام و صلوات براي استالين بود. من هم كه از اين خرده مباحث كمونيستي چيزي نمي‌دانستم سكوت اختيار كرده بودم. يكبار زبان به گلايه گشودم و گفتم: «روس‌ها پيمان شكني كردند و ملت كرد را تنها گذاشتند». جماعت به شدت عصباني شدند و هزار و يك دليل آوردند كه روس‌ها به خاطر مصالح ملت كرد اين كار را كرده‌اند، چون آمريكا براي كمك به ايران تصميم گرفته بود. كردستان را نابود كند. از نظر آنها روس‌ها به طور موقت از كردستان عقب نشيني كرده­اند و به زودي براي آزادي كردستان اقدام خواهند كرد. لنين اينطور فرموده است، استالين چنين مي‌گويد و ژدانوف چنان نظري دارد.

پاك گيج شده بودم. اين بود كه من هم براي روس‌ها عذر و بهانه مي‌تراشيدم و با هزار دليل و برهان، عقب نشيني آنها از كردستان را توجيه مي‌كردم تا نگويند مرتجع و هيچي نفهم است.
يادم هست كه يكي از استدلال‌هاي هميشه‌تكراري آنها اين بود:

-مسأله‌ي كرد و يونان، روس‌ها را مشغول كرده است. چين ششصد ميليوني هم كه دغدغه‌هاي خاص خود را دارد. روسيه براي آنكه چين را با خود همراه كند و هم زمان در چند جبهه مجبور به نبرد نباشد به خاطر آنكه در جنگ با آلمان‌ها انرژي بسياري به هدر داده است، ناگزير موقتاً «قاضي» و «ماركوس» را به حال خود گذارده و به حمايت چين، چشم دوخته است. روسيه و چين پس از اتحاد، آمريكا را نابود مي‌كنند و آنگاه ملت كرد را از چنگال ايراني و ترك آزاد خواهند كرد.
- به راستي چه كسي از اين استدلال‌هاي روحيه بخش شادمان نمي‌شد؟ اما كي قرار بود اين اتفاق بيفتد؟ استالين مي‌داند. راست مي‌گويند. من هم در يكي از اشعارم در تبريز گفته بودم: استالين مي‌داند حال ما چيست؟ و هيمن هم گفته بود: استالين گفته است: «يه‌نال پرسيسكي كورديسكي خه‌ره‌شوي». ما نمي‌توانيم وضعيت موجود را تحليل كنيم اما آنها مي‌توانند و مي‌دانند كه چه مي‌گويند. خلاصه من آواره‌ي خانه خراب دربدر از عقب­نشيني رو‌س‌ها از ايران، خدا خدا مي‌كردم آنها مرا مرتجع ندانند و چون يك كمونيست،‌مرا در حلقه‌ي خود بپذيرند.

براي ردگم كني به روستايي به نام «بي‌بي جه‌ك» نزد شخصي به نام محمود بگ فرستاده‌شدم كه از مردان شيخ لطيف بود. زياد طول نكشيد كه «عبدالقادر احمد» و «باقي بامه‌رني» نيز به آنجا آمدند. نام مستعار «باقي»، «مام غفور»، و از آن «عبدالقادر»، «كاخدر» بود تا شناخته نشوند. «ملامصطفي» آنها را از «اشنويه» براي مأموريتي به عراق فرستاده بود. در بازگشت گفتم:«من هم نزد ملامصطفي باز مي‌گردم». گفتند: «تا اجازه ندهند نمي­توانيم». نامه­اي براي بارزاني نوشتم. نامه‌اي هم براي خانواده نوشتم و از آنها خواستم حق و حساب و قرض و قوله ام را با طرف حساب‌هايم صاف كنند. پس از يك يا دو روز مام غفور بازگشت و خبر آورد كه «كاخدر»، دراطراف اشنويه در برف مانده و پس از انكه خود را تسليم ارتش ايران نموده است به تهران انتقال داده شده است.
ملا مصطفي هم به طرف روسيه رفته و مناطقي كردنشين ايران را ترك كرده است. پاسخ نامه‌ام را هم با خود آوده بودند: «كاك رحمان گفته بود تپانچه ‌را ضبط كرده­اند. «قاسم آقا» هم كه برايش نوشته بودم سيصدو پنجاه تومان پول نزد او دارم گفته بود: «كمتر از اين حرف‌هاست كه ديني نرد من داشته باشد». «ملا عبدالله» گفته بود: «سه هزار تومان پول ا ز او طلب دارم. قسم مي‌خورم». برايم روشن شد كه واقعاً هر آنچه از ديده برود از دل برود.تنها كسي كه فراموشم نكرد «كاك هيمن» بود كه در هنگام هجوم نظاميان و عشاير به شهر، خانواده‌ام را به روستاي «شيلاناوي» برده واز خطر نجات داده بود. بعدها وقتي خوانين كُرد را به تهران برده بودند شاه پرسيده بود : «هه‌ژار» را چه شد؟ «حاجي بايزآقا» گفته بود: «قربان ما را او كشتيم. . .» پس از آنكه از بوكان فرار كردم «عبدالله آقا محمود آقا» به كدخدايش گفته بود: «دلتان نيامد پنج قَران گلوله حرام هه‌ژار كنيد». در سليمانيه در اتاق كوچك و تاريكي زندگي مي‌كردم كه «مام­غفور» هم نزد من آمد و هم خانه‌ام شد. يك روز «عثمان دانش» كه در مهاباد او را مي‌شناختيم و به بچه‌ها، كُردي درس مي‌داد هم به جمع دونفري ما پيوست.

-كاك عثمان خسته نباشي
- ببخشيد اسم من «ملاكريم» است، «عثمان» نيستم. من شما را مي‌شناسم: تو «باقي» و تو هم «هه‌ژار» هستي.

باقي گفت: «آخر عثمان گاموش!» يك ماه است همديگر را نديده‌ايم. تو ما را مي‌شناسي و ما تو را نمي‌شناسيم؟
يك روز ديدم مرد گردن كلفتي كه پالتوپوست شتر به تن داشت و يك جفت كفش پاشنه بلند به پا كرده بود وارد شد. پس از چند لحظه او را شناختم. «حسن قزلجي» بود كه مدتي در «بياره»، صوفي و اكنون به اينجا آمده بود. به تدريج، «كاك همزه‌ي» شريك پيشين «ملاعبدالله» حصاري هم به جمع ما پيوست.
صبح يك روز، مردي عمامه به سر كه انگاري روي عمامه‌اش را زردچوبه كشبده بودند نزد شيخ آمد. «حاج علي» را در بوكان مي‌شناختم. ارزياب توتون بود و زن بسيار شوخي داشت كه بچه‌شان نمي‌شد و اين اواخر در «سقز» سكني گزيده بودند.

-حاجي شما كجا و اينجا كجا؟
- اي آقا حكايت من دور ودراز است. خانم گفت: «اول شام و آخر شام». ما كه بايد در شام محشور شويم، چرا همين الان نرويم؟ زندگيمان را فروختيم از باقي­مانده و تنها فرش‌ها را بار كرديم و به قصر شيرين آمديم. فرش‌ها را به قاچاقچي سپرديم كه در فلان تاريخ و ساعت، ما را به همراه فرش‌ها به اين سوي مرز بياورند. قرار بود ساعت 12 شب آنها را ببينم. قربان! خودت مي‌داني وضو اسلحه‌ي مسلمان است. وضو گرفتم و سركوچه داد زدم: «عبدالقادر» از بخت بد، نگهبان شب، عبدالقادر نام داشت كه به سرعت آمد و مرا بازداشت كرد. با هزار نارعلي و يا علي عاقبت صد تومان رشوه دادم و آزاد شدم. فرش‌ها را هم در خانقين بازداشت و پس از اخذ و ماليات گمركي آزاد كردند. به بغداد كه رسيديم گفتم نزد عبدالقادرگيلاني پياده مي‌شود. فرش و خانم و من در كنار ديوار بارگاه «غوث» نشستيم. زبان هيچكس را نمي‌فهميديم. غروب مردي آمد و به زبان كُردي پرسيد: «كه هستيد و چرا اينجا آمده‌ايد؟» وقتي جريان را تعريف كردم، حمالي خواست و اسباب و وسايل مرا به خانه برد. سپس گفت: شما از ايران آمده‌ايد و چون قاچاقي آمده‌ايد حتماً بازداشت مي‌شويد. پاسپورت سوري هم نداريد. در شام گرفتار دزد و راهزن مي‌شويد. من نمي‌گويم. او مي‌گفت: «حشرچي و مشك­چي؟ استغفرالله توبه. ناگزير به سليمانيه بازگشتيم و اكنون نزد شيخ آمده‌ام تا برايم چاره‌اي بينديشد.

دراين فاصله بارها از شيخ لطيف درخواست كردم مرا به ملاقات شيخ محمود ببرداما او هر بار به بهانه‌ي طفره مي‌رفت و مي‌گفت : «حالا صبر كن».
شيخ لطيف خودش هم شعر مي‌‌گفت اما گمان نمي‌كنم شعر هيچكس را تا به حال خوانده باشد. حتي يادداشت هايي كه مردم در مورد مشكلات خود برايش فرستاده‌اند را نيز مچاله مي‌‌كرد و زير متكايش مي‌گذاشت. هنگامي كه در «بي‌بي­جه‌ك» بودم سواري از بغداد آمد و نامه‌ي شيخ لطيف را با خود آورد: «از اشعار تو نزد شيخ محمود بسيار تعريف كرده‌ام. شعري بنويس و برايم بفرست». من هم كه مي دانستم چه اخلاقي دارد يك برگ كاغذ سفيد را تا كردم و براي شيخ لطيف فرستادم. پس از آنكه شيخ را ديدم پرسيدم: «شعر را خوانده‌اي؟ چگونه بود؟» فرمود: «خيلي عالي بود. شيخ محمود هم پسنديد».
طرف‌هاي نوروز، به همراه «قزلجي» و «مام غفور» و «حمزه»، به روستاي «سيته‌ك» رفتيم. اتاقي بسيار كهنه به ما دادند كه بيشتر به ويرانه شباهت داشت. تازه در اتاق نشسته بوديم كه يك «تازي» به سرعت‌وارد اتاق شد. حياط پر از گل و لاي بود. آستين‌ها را بالا زديم و سوراخ سنبه‌هاي اتاق را گل‌اندود كرديم. سپس چوب هاي خيس را روي يكديگر طبق كرديم. اتاق پر از سوسك و شپش بود. د- د- ت زيادي در اتاق ريختيم. پس از دو روز « ميرزا رحمان» چند گوني كتاب برايمان فرستاد. چه كتابهايي؟! از تأليفات ماركس و «سان دوني» پاريس تا كرامات «شيخ حسام الدين».
روزها من و حمزه با تفنگ «ته‌پر» شيخ به شكار كبك و كبوتر مي رفتيم. «قزلجي» در منزل مي‌ماند وكتاب مي‌خواند. شب، گوشت شكار مي‌خورديم و پس ازآن، «قزلجي» كليه‌ي مطالبي را كه در طول روز مطالعه كرده بود، برايمان تعريف مي‌كرد.
يك شب «قزلجي» از «ملاعبدالله» پرسيد:

-اگر يك الاغ خيلي سير باشد اما يونجه‌ي تر جلويش بگذاري باز هم مي‌خورد؟
- مشخص است باز هم مي‌خورد.
- نگاه كن در اين كتاب چه نوشته شده است: «شيخ حسام الدين به باغي رفته بود. الاغي در باغ بسته شده بود. شيخ گفت: اين الاغ گرسنه است. يونجه جلوش گرفتند، خورد».
- چه پدر سگي نوشته است؟
- خليفه محمود.
- خليفه را فحش نمي‌دهم اما لطيفه‌ي بي‌مزه‌اي بود.

يك روز هنگام شكار با حمزه‌يك گراز در ني‌زارها ديديم. «ته‌پر» هم همراهمان بود.

-دنبالش برويم؟
- گراز خطر دارد
- نخير، مي‌توانيم بكشيم.

پس از جر و بحث فراوان، به توافق رسيديم. «حمزه»، از يك سو و من هم از طرف ديگر به سوي گراز هجوم برديم. اما گراز به طرفه العيني فرار كرد.


دانه کولانه 09-07-2010 02:18 PM

اقا احمند عزیز ممنون بای این تاپیک
این کتاب فوق العاده س منم از نمایشگاه کتاب گرفتم واقعا کیف کردم براش
چقدر ترجمه ی زیبایی داره
اسمش رو واقعا جالب برگردونده
شلم شوربا .....
اقا احمد زحمت خودته یا عزیزی در سایت دیکه ای قبلا در موردش نوشته ؟
باز هم ممنون.

behnam5555 09-07-2010 02:27 PM

چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(6)

يك روز كه براي شكار بيرون مي‌رفتيم از كنار بام مسجد به سخنان اهل آبادي گوش مي‌داديم. «كويخاتوفيق»، داناي روستا بود كه زماني به همراه ارتش عثماني در جنگ بصره شركت كرده بود. «ر» را به «ن» تلظ مي‌كرد. از داستان جنگلي مي‌گفت كه جنگاوران با سرنيزه به مقابله‌ي يكديگر رفته اند.
مي‌گفت:

-سلطان عبدالمجيد خدا غنيق نحمتت كند. تو كه بغداد را داشتي چرا دنبال «بصنه»رفتي؟ آن همه جوان را به كشتن دادي.
-يكبار خبر آمد كه خليفه‌، «شيخ حسن قره چيواني» در راه است. در اطراف «ويله‌ده‌ر» روباهي به استقبالش رفته است. دراويش مي خواسته‌اند به طرف روباه رفته و او را بگيرند اما خليفه فرموده است: «ولش كنيد». روباه پاهاي خليفه را بوسيده و سر بر آن ساييده است. خليفه هم دستي بر سر روباه كشيده و گفته است: «روباه مرا خليفه­‌ي تمام روباه‌هاي اين منطقه كرده است». مراسم توبه‌ي آنها را به جا آوريد. همه گفتند: «مبارك است مبارك». خوش به سعادت آن روباه بهشتي. همه خوشحال بودند و «كويخا توفيق»، هم از همه هيجان زده‌تر بود. حاجي قادر كويي، مي‌گويد:

سو‌في وه‌ك ته شنه‌ بووله زيركي هه‌و
هه‌موو ديني ده دا به كاسيك ئاو
شيعه وه‌ك ته‌شنه بوو له سينه‌زه‌ده‌ن
به دوو قه‌تره‌ي ده‌دا حوسين و حه‌سه‌ن

(هنگامي كه صوفي بر اثر ذكر زياد خسته مي‌شود همه­ي ارادات خود را به كاسه‌اي آب مي­‌فروشد و شيعه هم زماني كه از سينه زدن خسته شود حسن و حسين را به جرعه‌اي آب )
معيشت اهالي «سيته‌ك» در طول سال، فروختن چوب و شكار روباه بود. در كنار مام كويخا، نشستيم:

-چه خبر است؟
- چگونه تو از خليفه و خليفه روباه چيزي نشنيده‌اي؟ بايد خود را براي استقبال از شيخ و دراويش او آماده كنيم.
- كويخا ! حالا كه همه­ي روباههاي منطقه درويش شده‌اند هر كس به شكار روباه برود، جهنمي است. به اهالي بگو ديگر روباه شكار نكنند.

كدخدا مثل آنكه ناگهان متوجه مطلبي شده باشد با صداي بلند گفت:

- فلانم به فلانم. خليفه كاري كرده كه ديگر نمي­توانيم به شكار روباه برويم.

همهمه‌اي بر پا شد. اهالي را به دنبال خودم نزد «شيخ لطيف» بردم
يا شيخ خودت مي داني اين منطقه، همه پيرو طريقت «كاك احمد شيخ» هستند. خليفه‌ي گرميان، حق ندارد با تعرض به حدود، مريدهاي شما را مريد خود كند.
شيخ عصباني شد:

- هي! سوار اسب‌هايتان شويد و آن پدر سگ را از اينجا برانيد.

«ملا شيخ نوري» كه در مورد او گفتيم شال سبزي به دور كمرش بسته بود گويي كمر دور دهل اسپ پا كوتاه است سر دراز و لب­‌هاي آويخته و زني بسيار خوش قد و بالا و زيباروي داشت كه به عنوان، محلل او را به عقد خود درآورده و طلاق نداده بود. زني با ويژگي­هاي شهري با همسري بد قيافه، مجبور شده بود در جايي دور افتاده چون «سيته‌ك» با او سر كند. از خدا مي­خواست ملا از او دل كنده و طلاقش دهد. در پاسخ حر‌‏فهايي كه مردم پشت‌سر زنش مي‌زدند مي‌گفت: «قربان اين زن حافظ قرآن است، كلام خدا در سينه دارد». چون ملا هم بود واژگان عربي را به كلمات كردي مي‌آميخت. يك روز با حالتي پريشان آمد و گفت:

- ملامحمد، همسرم بيمار است واز تو مي‌خواهد درمانش كني.
- ماموستا من طبيب نيستم.
- مي گويد بايد حتماً بيايي.

همسر ملا در بستر افتاده است. دستم را گرفت و روي سينه‌اش گذاشت. فهميدم نقشه‌اي در سر دارد.برگشتم و دو قرص ملين برايش فرستادم. خانم شفا پيدا كرد و نام من هم به عنوان حكيم در روستا بر سر زبانها افتاد. بارها سوگند ياد مي‌كردم كه حكيم نيستم.
-پس چرا همسر ملا را درمان كردي.

با هزار گرفتاري و بدبختي، خود را از شر زن ملا و اهالي «سيته‌ك» رهانيدم.
يكبار «شيخ لطيف» پاپيچ «ملا شيخ نوري» شد كه زنش را طلاق دهد چون شايسته‌ي او نيست. او در پاسخ مي‌گفت: «قربان! من طلاقش بدهم و بعد با نامحرم ازدواج كند. مگر مي‌شود؟»
يكبار گفتم: «ملا شيخ نوري! اين سرو وضعي كه تو داري شايسته‌ي مقام خليفه‌گري است». گفت: «اين قوادي را هم كرده­ام. شش ماه خليفه‌ي سيد بودم. من ششصد تومان براي او اعانه جمع كردم، او تنها سه تومان به من داد. من هم خليفه‌گري را كنار گذاشتم».
نان خشك داشتيم اما خوراك كم بود. ماست كه اصلاً پيدا نمي‌شد. يك روز با «قزلجي» روي معناي يك بيت شعر جرو بحثمان شد. «قزلجي» گفت:

-به ماست و مرغ گوسفند سوگندآنچه مي‌گويم درست است .
- يعني چه؟
- اگر ماست و مرغ مقدس نيستند چرا هيچكس نمي خورد؟

«شيخ لطيف»، اگر چه مردي بسيار شجاع، دلگشاد و بسيار ميهمان نواز بود، اما در عين آنكه روستاهاي بسياري را غارت و از متمولين بسياري هم باج مي‌ستاند، هميشه بدهكار بود و در خانه‌هم اسباب و وسايل آنچناني نداشت. مردي بسيار بي‌سليقه و ندانم كار بود. خيل وقت‌ها فضوليم گل مي‌كرد و او را سرزنش مي كردم.

-آخر يا شيخ! تو اين همه مردم را لخت مي‌كني. هر چه به دست مي‌آوري چند نوكر بي‌دست و پا برايت مي خورند. تو نبايد چيزي براي خود بگذاري؟

- براي ما نوادگان «كاك احمد» نظم و ترتيت شگون ندارد. خانه‌ي «شيخ محمود» هم مثل خانه‌ي من است.
ناشكري نمي‌گويم. در كردستان ما، بزرگي را به ارث مي برند نه به هنر و جوهر. اولاد «كاك احمد شيخ» تا دنيا دنياست از ديگران بلند پايه‌ترند و هنر و علم ديگر هيچ و از سويي، چون فرزندان پسر خانواده‌را به كلفت و نوكر مي‌سپردند آنها نيز بر اساس منافع و مصالح خود، آنها را بزرگ مي‌كردند. اكثر كلفت و نوكر‌ها انسانهايي سالم نيستند. به ندرت پيش مي‌آيد كه فرزندان انسانهاي بزرگ، بزرگ از آب درآيند.
خانواده‌ي «سيد طاها» و اولاد «شيخ برهان» دو نمونه اند. هنر «شيخ لطيف»، تنها آن بود كه پسر «شيخ محمود» است و بس.
در «سيته‌ك»، بوديم كه «قاضي كاك محمد» بوكان هم كه از ايران گريخته بود نزد ما آمد.مردي بسيار داناو خوش سر وزبان و خوشرو و البته خيلي ترسو بود. خانواده‌ي «قزلجي»، همين كه سر از تخم بيرون آوردند انسانهايي فهيم،‌دانا و اهل علم و با هنر، اما بسيار ترسو هستند و اين ترسويي در جوهره‌ي آنهاست. «ترجاني زاده»، «محمد قزلجي»، «قاضي كاك محمد» و «حسن قزلجي» نمونه­هايي از اين خانواده هستند بسيار دانا اما خيلي ترسو.
يكبار شيخ لطيف براي احوالپرسي ما به «سيته‌ك» آمده بود. هنگام رفتن، سوار بر اسب، در حال بدرقه‌اش بوديم. «قاضي كاك محمد» آمد و در برابر اسب «شيخ لطيف» زانو زد. شيخ پرسيد:

-ماموستا چه اتفاقي افتاده است؟
- ياشيخ مي ترسم پس از رفتن شما، سي پليس به سراغم بيايند.
- حالا چرا سي نفر و بيست و هشت و يا بيست و نه پليس نه؟
- قربان اينجا مي‌ترسم. مرا نزد شيخ محمود بفرست.

«قاضي» رفت و ما در «سيته‌ك» همچنان با تهديد بازداشت، روزگار مي‌گذرانديم.
«قزلجي» و من و يك نفر ديگر كه خوب به خاطر نمي‌آورم (به تصورم «حمزه سليمان آقا» بود) نام خود را تغيير داديم. نام مستعار «قزلجي»، «سعيد رحيم» بود و من «عزيز قادر» را انتخاب كردم و شيخ در «چوارتا»، شناسنامه‌ي عراقي براي ما گرفت.
در سايه‌ي شكار روزانه با «حمزه»، چنان چالاك شده بوديم كه تازي هم به گرد پايمان نمي‌رسيد. يكبار بدون توقف از «سيته‌ك»، به سوي ارتفاعات «هه‌روته» به دو تاختيم. يك روز عصر در نوك قله‌ي «كوره كاژاو» يك حيوان كوهي ديديم. كمين كرديم كه شكارش كنيم اما به زودي متوجه شديم او هم شكارچي است و به گمان او نيز ما دو شكار كوهي بوده‌ايم. مي­گويند: يكبار ملايي چند در كنار رودخانه‌ي «كه‌لوي» به كنار چشمه مي‌روند تا وضو بگيرند. يك شكارچي هم به گمان آنكه شكار هستند آن‌ها را هدف قرار مي دهد.
نزديك بود اين بلا سر ما هم بيايد.
مردي به نام «عبدالله» در «سيته‌ك» بود كه جداي از نام «آقا» چيز ديگري براي عرضه نداشت. هميشه دست به كمر و با غرور فراوان مي‌گفت: «من علاوه بر آنكه آقا هستم رئيس‌العوزرا (رئيس الوزرا)ي «شيخ لطيف» هم هستم. مردي بسيار شكم چران بود. «قادرآقا» يك بيت شعر در مورد او گفته بود:
ئه‌گه‌ر نايناسن ئاغاي هه‌رووته
له ته‌قه‌ي كه‌وگير گوويي وه‌ك كه‌رجووته
يك روز با تبختر فراوان به همراه «محمود بگ بي‌بي‌جه‌ك»، نزد من آمدند و گفتند: «آقا شأن بيشتري دارد يا بيگ؟» گفتم: «من نمي‌دانم». در اين هنگام، «محي‌الدين چناره اي»، نوكر «شيخ لطيف» مي‌آمد. عبدالله آقا پرسيد:

-محه‌ره‌ق، تو درس خوانده­اي. آقا بزرگتر است يابيگ
- به خدا اينها مانند سگ و تازي هستند. فرقي ندارند.
-محمود بگ گفت: مي گويند تازي بيگ زاده سگ است پس من نجيب‌ترم.
-مردي ولگرد با بالا پوشي پينه بسته تا زانو كه سر و ته سخنانش، «زاليكه» بود مدعي نبوت بود و شيخ همواره او را مسخره مي كرد. يك رو پرسيد:
-زاليكه‌ي الاغ تو چگونه پيامبري هستي؟
- من پيامبر خرانم و بر شما مبعوث شده‌ام.

آن روزگاران، دوران « خوله پيزه» و شرح شجاعت او در محافل مختلف بود. وي از خدمت فرار كرده و ياغي شده بود و مردم منطقه از او حمايت مي كردند. فردي به نام «علي‌آقا» در روستاي «احمد آباد» كه فردي بسيار چاپلوس بود و ادعاي «ديبوكري»بودن هم مي‌كرد در سليمانيه پانصد دينار از استاندار گرفته بود تا «خوله پيزه» را بكشد. علي آقا نيز در مجلسي در ميانه‌ي كلام خود بدان اشاره كرده و اين سخن در ميان اهالي پيچيده بود. صبح يكي از روزها خبر آوردند كه شب، سر «علي‌آقا» را بريده‌اند و هيچ كس تا صبح متوجه نشده‌است. «خوله پيزه» در دوران ياغيگري خود دويست و هشتاد پليس و بيش از صد جاش را كشت و سرانجام به وسيله‌ي يكي از همراهان خودفروش خود كشته شد. خلاصه داستان دلاوري هاي او نقل محافل منطقه‌ي «شارباژير» شده بود.
به همراه شيخ به شهر بازگشتيم و به ديدار دوستان و آشنايان رفتيم. جداي از «ميرزا رحمان» كسان ديگري كه مي‌توان از آنها نام برد اينها هستند:

1-رفيق چالاك: معلم، آهنگساز و ترانه سرايي خوش صدا، اديب، هنرپيشه و نمايشنامه نويس بود. دوراني خوش با او داشتيم. عضو حزب كمونيست بود. بتدريج مدارج ترقي را طي كرد و به عنوان رئيس حزب كمونيست انتخاب شد اما بعدها بازداشت و جاسوس دولت شد. در قيام «بارزاني» به او پيوست و در راديو فعاليت مي‌كرد. به مرض سكته مرد.
2- محمود احمد: معلم و همه كاره‌ي «شيخ لطيف» و مورد احترام «شيخ محمود». از طرف «شيخ لطيف» به باكو فرستاده شده و از آنجا به مهاباد هم آمده بود. با «محمدحسين­خان» اختلاف پيدا كرده و اخراج و پس از بازگشت به سليمانيه بازداشت شده بود. مادر «شيخ لطيف»، (عايشه خان) به شفاعت او رفته و نزد استاندار سوگند ياد كرده بود كه محمود از ايران خارج شده و در املاك او كار مي‌كرده است.

استاندار گفته بود:
-خانم فرمايش شما روي چشم اما محمود دو شاهد عادل باخود آورده است كه نمي‌توان ادعاي آنها را رد كرد.
- شاهد چي؟ دروغ مي‌گويند.

و سپس استاندار مي‌گويد: دو «چكمه‌ي روسي. يك كلاه با نشان ستاره‌ي سرخ.» اگر اينها نشانه‌ي روسيه رفتن نست پس آنها را از كجا آورده است؟ با اين وضع باز هم به حرمت عايشه خان آزاد شده بود.

3-قانع: هنوز در بوكان بودم كه قانع به مكريان، آمد. نخستين بار او را در «قه‌ره‌گويز»ديدم. مدتي با هم بوديم. سپس به عراق رفت و در دوران جمهوري، به مهاباد بازگشت و به همراه «عبدالقادر دباغي»، اتاقي در كاروانسراي «سيد علي» اجاره كرد. براي كار به هر كه مراجعه مي‌كرد جواب رد مي‌شنيد. نزد پيشوا رفتم و از او خواستم كاري براي قانع دست و پا كند. فرمود : «مي­گويند جاسوس انگليسي‌ها است».

گفتم: « اين مرد در طول شصت و سه سا ل زندگي، يك وعده غذاي كامل نخورده است. آخر حقوق و مزاياي جاسوسي چه موقع به درد مي‌خورد؟! من ضامنش مي‌شوم اگر خيانت كرد مرا به جاي او اعدام كنيد».
پيشوا فرمود: «تو راست مي‌گويي اما بيا و بخوان».
بيش از صد گزارش از عراقي‌ها در مورد جاسوسي او براي قاضي ارسال شده بود.
و ادامه داد: «حال كه اينطور شد آنها جاسوسند نه قانع. ...»
يك روز نامه‌اي نشانم داد كه براي فردي به نام «علي مدهوش» شاعر نوشته بود: «دوست من اينجا بسيار خوش مي گذرد. اگر يك طرف ريشت را در سليمانيه تراشيده‌اي طرف ديگر را در مهاباد بزن. منتطرت هستم.

-قانع! اين يعني چه؟
- آن پدر سگ نزد من آمد و گفت: «تو برو اگر خوش گذشت مرا هم خبر كن». مي­خواهم بيايد و به درد بيكاري من مبتلا شود.

يك روز با قانع به منزل او رفتيم. از دور فرياد زد:

- عبدالقادر اتاق را جارو بزن.
-يعني چه؟
- جارو نداشتيم. گفتم تو جارو بزني.

قانع به عنوان معلم در «بالانيش» شروع به كار كرد و در ادامه به «كلب رضا خان»، رفت. آن دوران وقتي سئوال مي‌كردند چه كاره است در پاسخ مي گفت:

-در « سگ پيشوا» هستم. اين روستا «كلب رضا خان» است. «كلب» يعني «سگ» و رضا خان هم كه رفته است.

همسر و فرزندانش را هم با خود به بوكان آورد و پس از سقوط جمهوري به عراق گريخت. در راه رفتن به عراق، يكي از پسرانش گم شد اما پس از مدتي پيدا و نزد پدر برده شد.
در دوران كودكي كه در ايارن به سر مي برد ، ديوان شعر خود را كه نام واقعي آن«دايكي كتيب» (مادر كتاب) و نام ظاهري آن «باره‌كولاره» بود نزد من گذاشت و من با اشعار او آشنا آشنا شدم. قانع از سادات «چور» و پدرش شيخ بود. هنگام فوت پدر، او را كه در حال گذراندن دوران طلبگي بوده به جاي پدر بر منصب شيخونيت نشانيده‌بودند او نيز كه از اين مقام به هيچ وجه راضي نبوده شب‌ها مجلس ذكر را بر در دراويش و مريدان گشوده و به محض گرم شدن مراسم تهليل، به منزل آمده وشروع به چاي خوردن مي­كرده، سپس دوباره بازگشته و از دل به عقل درويشان خنديده است. دراويش مدتي بعد، متوجه موضوع شده و او را از تكيه بيرون رانده‌اند.
پس از آن مشاغل مختلف پليسي، جنگلباني و معلم ديني را آزموده و در دوراني هم در خدمت «شيخ محمود»، به منصبي گمارده شده است. در طول عمر خود هرگز زندگي مرفهي نداشته اما شايد هيچ انساني در زندگي به اندازه‌ي او مسخرگي نكرده و به اندازه‌ي او نخنديده است. مجلس او از شعرش شيرين‌تر بود و اشعارش نيز كه به زبان عاميانه و به قولي «شاره‌زووي» سروده شده است تأثير بسياري بر طبقه‌ي عامي گذارده است. مضمون اشعار قانع، بيشتر از اشاره به پريشانحالي مردم دارد، اما سخنانش هجوآميز و طنز بسيار با خود دارد. شيخ و ملا، آقا و خوان، حاكم و ثروتمند، هيچ يك از تيغ تيز هجو او در امان نبودند و زبان سرخ، بلايي براي سر سبز او شده بود. «نه‌ويستاي» او را كافر مي پنداشتند و خود به اين تهمت، بسيار مي‌خنديد. نكاتي چند در مورد قانع برايت مي‌گويم چون مي‌دانم در ديوانش چاپ نخواهد شد:
شيخ محمود در سيته‌ك، ميهمان شيخ لطيف بود. بسياري از بغداد و شهرهاي ديگر به ملاقات شيخ محمود آمده بودند. شب­هنگام، موقع خوابيدن هر كس به دنبال پتويي براي كشيدن بر سر خود بود. در اين ميان يك افندي بسيار با شرم و حيا، باديدن بيا و بروي قانع مي‌گويد:

-شيخ قانع دستم به دامانت به فكر من هم باش.
- افندي راضي هستي تو هم مثل من باشي؟
- خيلي ممنون

آخر شب از گوشه‌ي در اشاره‌اي به افندي كرده واو را نزد خود مي خواند با هم به ايوان مسجد روند. دو حصير بورياي دراز آن­جا لوله شده است. قانع يكي از حصير ها را پهن مي‌كند:

- افندي مرادر حصيربپيچان

افندي هم، قانع را در حصير مي‌پيچد.

-تو هم صبر كن يكن فر براي دست به آب به مسجد بيايد بعد از او بخواه ترا درحصير بپيچاند.

جنگلباني اطلاعيه‌اي منتشر مي كند كه هر كس يك جفت گوش گراز تحويل دولت دهد، دوس فلس جايزه مي‌گيرد. قانع شش گراز كشته و گوشهاي آنها را به فرمانداري مي‌برد.

-قربان دستور بفرمائيد دو دينار و چهارصد فلس مرحمت كنند.
- مگر شهر هرت است؟ چگونه آنها را كشته‌اي؟ اگر با تفنگ كشته­اي شماره‌مجوز تفنگت كجاست؟ فشنگ ها را از كجا آورده‌اي؟
-قربان ! تفنگ چي و فشنگ چي؟ من ملاي يكي از دهات هستم واهل ده، اين گوش‌ها را به عنوان زكات و فطريه برايم آورده اند. خدا خيرت دهد.

ناگهان يكي از پليس‌ها سر رسيده و قانع را به جا مي‌آورد:

-شيخ قانع خسته نباشي.

مدير مي گويد:

-چرازودتر خودت را معرفي نكردي؟
- خودمانيم جناب مدير! نزديك بود گوشهاي گراز را يك لقمه كني.

مردي نزد «شيخ محمود» آمده مي‌گويد:

-قربان ! فدايت شوم. ماتحتم را مار نيش زده است. فوراً تكه ناني بجويد تا شفا يابم. قانع هم مي‌گويد:
- پدر فلان، نوشته‌ي مارگزيدگي مي‌خواهي و نان هم با خودت نياورده‌اي ؟! منتظري شيخ از نان خودش بدهد؟

يك روز شيخ محمود نزد يكي از ميهمانان متشخص خود، در مورد يكي از تازي‌هايش مي‌گويد:
-نمي‌دانم چرا وقتي به شكار مي‌رسد از گرفتن آن منصرف مي­شود.

قانع مي‌گويد :

-قربان امركنيد اين بار يك خرگوش سالم آورده روي پشت آن يك تكه نان ببندند، تازي به مجرد آنكه نان را ببيند خرگوش را خواهد گرفت و پس از آن هر بار خرگوشي ببيند به خيال آنكه نان روي پشتش سوار است آن را شكار خواهد كرد.

شخ محمود او را از مجلس بيرون مي‌كند.
قانع و يك طلبه‌ي ديگر در مسجد يكي از دهات با يكديگر درس مي خوانند. يك حاجي مقداري پارچه و يك جانماز به مسجد هديه مي كند. قانع از فرصت استفاده كرده به طلبه مي‌گويد:

-اين مسجد چند سال است درست شده است؟
- يكصدسال
- چند سال ويران شده و چون مرده به سر كرده است؟
-نمي دانم شايد پنجاه سال
- خب پس پانزده سال آن كودك و نابالغ بوده است. مي‌ماند سي­و پنج سال. اسقاط هم كه برايش انجام نشده است! جانماز را در هم پيچيده و سي و پنج بار مي‌گويد: اين جانماز را به كفارت بادي كه از اهالي ده خارج شده و دروغهايي كه در مسجد گفته‌اند به تو مي‌دهم. بگو قبول كردم و به خودت برگرداندم.

جانماز را بريده و از آن پيراهن و تنبان براي خود مي دوزد و بر سر اين موضوع، از مسجد اخراج مي‌شود.
قانع در يك روستا معلم ديني است . به دانش آموزان مي‌گويد: بچه‌ها اگر بازرس آمد و در مورد خلقت آدم سئوال كرد بگوئيد: «آدم از گل سرشته شد و يك سواك در ماتحتش گذاردند تا سوارخ آن به هم نيايد. هنگامي كه گل بر آدم خشك شد و چوب سواك را كشيدند چوب به سختي بيرون كشيده شد و آدم براي شكايت نزد خداوند رفت:

-خداوندا چرا مسخره‌ي ملايكم كردي؟

و خداوند فرمود:

-نگران نباش. كاري مي‌كنم مسلمانان روزي پنج بار، آن را در دهان كنند.

بازرس مي‌گويد:
اين داستان در كدام كتاب آمده است!
قانع مي‌گويد:

-قربان در كتاب «قصص‌الانبياء».
- پس كه اينطور! دولت را مسخره مي‌كني؟ ياالله بيرون.
-و از مدرسه اخراج مي‌شود. پس از بازگشت از مهاباد، مردي سه دانگ از آسيابش را به او بخشيده و قانع هم آسيابان شده بود. در جاده‌ي اصلي منتهي به آسياب نوشته بود: «به طرف آسياب قانع». در تابلوي ورودي آسياب هم نوشته بود: «ئاشير ليره‌داده‌نيشن كه‌ره‌كان له‌م بن داره مول ده خون».

«شيخ حه‌مه ده‌مين» مالك آسياب، يك روز براي سركشي به آسياب و ملاقات با قانع به آنجا مي رود. قانع از در آسياب بيرون آمده و قهقهه كنان مي‌گويد:

-يا شيخ ! تو باسوادي چرا در استراحت‌گاه خران نشسته‌اي؟
- به خدا كسي كه دوست قانع باشد از خر هم خرتر است.
-و آن سه دانگ آسياب را هم از دست داد.

قيام كردها در عراق تازه آغاز شده بود. يك روز قانع شاهد يك تظاهرات بزرگ در سليمانيه بود. سخنگوي راهپيمايي مي‌گويد:

-با افتخار عرض مي‌كنم اين قيام، با زحمات راننده و كمك راننده سرگرفته است.

قانع دست بلند مي كند و مي‌گويد:

-ماموستا اينطور كه مي گويي پس مكتب سياسي در گاراژ عبده است. (نام گاراژ سليمانيه). به خاطر اين سخن، «ابراهيم احمد»، او را از عراق اخراج كرد. قانع به مريوان رفت و در آنجا پس از بازداشت به تهران منتقل شد و تا مدتها به عراق بازنگشت.

هنوز تأسف مي‌خورم كه چرا نتوانستم «پيره‌ميرد» و «فايق بيكس» را ملاقات كنم. مي‌گفتند «فايق» هميشه سرخوش و در عين حال بد دهن و «پيره‌ميرد»، هم جاسوس است.
«پيره ميرد»، صاحب امتياز روزنامه‌ي «ژين» بود. براي نخستين بار در جهان و هم براي آخرين بار، يك روزنامه در يك دوران، در چهار نسخه چاپ و منتشر مي‌شد چون اعلان چهار اداره را منتشر مي‌كرد. نه كسي آن را مي خريد و نه كسي جرأت مي‌كرد بفروشد. گناه، «پيره ميرد»، هم تنها اين بود كه مي گفت: «كُرد بمانيم و دل به كمونيست ندهيم». عيد نوروز را هم گرامي مي داشت كه از نگاه كمونيست‌ها كفر تلقي مي‌شد.
«فايق بيكس» شاعر، مردي با هيكل درشت و گردني كوتاه بود و شب‌ها نمي توانست دراز كشيده بخوابد. تنها يك پتو هم در خانه داشتند كه يا بايد فايق روي سرش مي‌كشيد و يا خانواده‌اش. هر شب، عده‌اي جوانان پشت در خانه‌ي آنها گوش مي ايستادند تا فحش و ناسزاهاي فايق و همسرش را بر سر تصاحب پتو بشنوند و لحظاتي خوش باشند. . . .
يكبار همراه «شيخ لطيف» به روستاي «چوار تاق» رفتيم. آب آشاميدني را از «عربت» مي‌آوردند. حساب كرده بودم هر كاروان آب، د رمدت يك ساعت به مقصد مي‌رسيد.
شيخ به آنها پيله كرد كه بايد صد دينار، آب بها بدهند. هر چه زنان التماس كردند و گريستند كه توانايي پرداخت اين مبلغ را ندارند اثر نكرد. صد دينار جمع‌آوري شد و شام بره‌ي بريان خورديم و بازآمديم:


-يا شيخ آن صد دينار را چرا با عجله گرفتي؟
- «علي كمال بيگ بغدادي»، به سليمانيه آمده است. مي‌خواهم از او دعوت كنم به ميهمانيم بيايد . . .

كسان ديگري هم با علي كمال بيگ دعوت شده بودند. «فايق بيكس» هم آمد.به محض آنكه وارد شد گفتند: «اين پدرسگ مجلس را نجس مي‌كند». من از پشت در، مجلس را طوري مي‌پاييدم كه خودم ديده نشوم. از «فايق» خواستند شعر بخواند و او هم شعر «لاي لاي» خود را خواند. ناگهان با رفيق چالاك بگو مگو شد و بناي ناسزا گفتن به يكديگر را گذاشتند. تمام مدعوين از «چالاك» دفاع مي‌كردند چون لباسهاي فاخر پوشيده بود. نوكرها فايق را از مجلس بيرون كردند. هنگامي كه فايق بيكس هم چشم از جهان فروبست همان هايي كه حاضر نبودند يك فلس براي او در قيد حياتش هزينه كرده و پتويي برايش تهيه كنند. در مراسم عزاداري او هزاران دينار خرج كردند. «پيره ميرد»، هم سرنوشتي چون او داشت. الآن هم در برابر نامش مي نويسند:
«پيره‌ميرد نه‌مر» (پيرمرد جاودان). . . .
يكبار در مجله‌ي «هه‌ولير» مقاله اي نوشتم: در يكي از دكان‌هاي بغداد يك موميايي ديدم كه بيست و پنج دينار قيمت داشت. متحير شدم: خداوندا اين موميايي شاعر بوده يا از خويشاوندان شعرا بوده است؟ پنجاه موميايي زنده را يك فلس نمي‌خرند،‌چگونه اين موميايي مرده را بيست و پنج هزار فلس مي‌فروشند؟ «مقصود من هم شاعران كردستان به ويژه «ملامارف» و «قانع» و «پيره‌ميرد» و . . . بود.
«پيره ميرد» چاپخانه‌اي داشت وموقعيت مالي او هم بد نبود. همه ساله عيد نوروز را در كوه «مامه‌ياره» برگزار و با دعوت از جوانان و مراسم شعرخواني، سال نو را گرامي مي­داشت. بابسط نفوذ كمونيستها از برگزاري جشن نوروز ممانعت به عمل آمد. به بهانه‌ي اين موضوع، مقاله­اي زيبا نوشت كه جز متن پاياني آن چيز زيادي به خاطر نمي‌آورم: «اما امسال در سايه‌ي حزب پدر فلان، نوروز بر ما حرام شد. . . .»
افرادي بودند كه دايماً به خانه شيخ رفت و آمد مي‌كردند. در ميان آنها دو برادر جوان خوش سيما جلب توجه مي‌كردند كه شيخ آنها را بسيار دوست مي‌داشت و به قول سعدي «سرو سري» با آنها داشت. سخنان زيادي هم پشت سر آنها و در مورد اين روابط گفته مي‌شد كه شايسته‌ي گفتن نيست. . . .
«قزلجي» و من، هر دو از اين دو نوع پناهندگي خسته شده بوديم. تصميم گرفتم آن را تمام كنم. شيخ گفت: «نرو من دو روستا در اختيارت خواهم گذاشت».

-يا شيخ شما مي‌فرماييد من دزدي كنم؟ من براي اين كار نيامده ام. به بغداد مي‌روم و آنجا كار خواهم كرد. نامه‌اي براي «علي كمال بيگ»، كه فردي بسيار ثرتمند بود نوشت و از او خواست كاري برايم دست و پا كند. «قزلجي» هم به هواي آنكه عمو و پسر عمويش در بغداد هستند، همراه من به بغداد آمد. از پانصد تومان پولي كه داشتم (هر دينار دوازده تومان بود) شانزه دينار برايم باقي مانده بود. قزلجي هم بيست دينار داشت. هيچكدام زبان عربي نمي‌دانستيم. به هتلي رفتيم كه كرد در آنجا نباشد. شب مي­خواستيم شام بخوريم كه صاحب هتل آمد و خود كه جگر مي خورد با زبان اشاره به ما فهماند كه مانند او جگر بخوريم. دقايقي بعد، پسركي كم سن و سال با لباسهاي چركين كه قيافه‌اش بيشتر به موش چرب مي­مانست آمد و گفت:
-بشقابها كجاست؟
- كدام بشقاب؟ (صاحب هتل پرسيد)
- بشقاب ايراني‌ها

كلمه‌ي ايراني‌ها براي «قزلجي» معادل واژه‌ي «عزراييل» بود.

-جاسوس است و بيچاره‌مان مي­كند.
- هر كس زبان عربي نداند مي‌گويند ايراني است. اين پسر چه مي‌داند جاسوس و ماسوس چيست؟ هر كاري كرد هتل را ترك كنيم توجه نكردم و سرانجام، شب در هتل خوابيديم. او هم تا صبح خوابش نبرد. در دوره­ي رضا خان كه با چند نفر از دوستان هم دل و همزبان، سخن از كردها و كردستان مي‌گفتيم، هميشه صحبت «علي­­كمال» به ميان مي‌آمد كه گفته مي­شد شبها به هتل­هاي بغداد سركشي مي‌كند و به هر كُردي برخورد كند او را ياري كرده و از مساعدت دريغ نمي‌كند. با دلي پُر اميد، نامه‌ي شيخ را برداشته به دفتر «كمال بيگ» رفتيم. مردي با هيكل گنده و چشمان برآمده بود. نامه را گرفت و پيش از آنكه متن آن را بخواند با رويي تلخ گفت:
- دست از سرم برنمي‌دارند. اي بابا! من پولم كجا بود به مردم بدهم؟ چرا به سليمانيه باز نمي‌گرديد؟!
-گفتم: «جناب ! نامه را مطالعه نفرموده‌اي. ما گدا نيستيم. نوشته شده كاري برايمان دست و پا كنيد».

نامه را خواند و گفت: «جرأت ندارم كاري برايتان جور كنم. براي خودم خطرآفرين است. بگرديد و براي خود كاري پيدا كنيد. من تنها مي‌توانم سه دينار پول در اختيارتان بگذارم.
- سه دينار هم پيشكش خودتان. خداحافظ.
اما نبايد شخصيت او را هم ناديده گرفت: «علي كمال، افسر پيشين عثماني ومدير امنيت عراق بود كه با ثروت حاصل از بازرگاني، كمك‌هاي مالي فراواني در اختيار احزاب و گروههاي كردي گذارد. قيام ملا مصطفي را بسيار ياري كرد و در پارلمان عراق، نماينده‌ي دائمي «سليمانيه» بود. املاك بسياري داطراف شهر «كوت» داشت. او در طول سنوات تحصيلي، لوازم‌التحرير بسياري از كودكان سليمانيه را تأمين مي‌كرد. حتي از كمك به كودكان غير كُرد «كوت» نيز دريغ نمي كرد.
اما شهرهاي «اربيل» و «كركوك» از مواهب او بي‌بهره بودند و ساير شهرهاي كُردنشين هم از دست و دلبازي‌‌ها نصيبي نداشتند. مي‌دانست كه ثروتمند چه بايد بكند. در سليمانيه به نمايندگي انتخاب و املاك او در «كوت» بود. بايد براي نمايندگي «سليمانيه» و افزايش املاك «كوت»، همزمان كار مي­كرد.
ماهانه ده دينار به مجله‌ي «گه‌لاويژ» كمك مي‌كرد به شرطي كه در هر شماره، مطلبي درباره‌ي بخشش‌ها و مردانگي «علي­كمال» منتشر مي‌شود. اما متأسفانه حاضر نبود هيچ كمكي در اختيار دو آواره ودرمانده‌ي قيام قاضي محمدو جمهوري كردستان گذاشته و به قلمي يا قدمي آنها را ياري كند.
اما باز هم مجموعه‌ي تبليغاتي وي در مجلات تحت حمايت او نوشتند كه دو كرد ايراني آواره نزد «كمال بيگ» آمدند و مورد تفقد ملوكانه‌ي حضرتشان قرار گرفتند؛ مقرري ماهانه پنج دينار براي آنها تعيين شد و ... اين هم از مردانگي «كمال بيگ».
به عمو و پسر عموي قزلجي پناه آورديم. پسر عمويش چند قرص نان به ما داد و عمويش نصيحتمان كرد كه به دنبال شغل واكسي برويم. ديگر آنها را نديديم و تصميم گرفتيم خودمان دنبال كار برويم. قادر به تأمين هزينه‌ي هتل نبوديم و آن را ترك كرديم. خانه‌اي بود به نام «منزل السرور» كه چند اتاق كهنه و درب و داغان داشت. اتاقي با اجاره‌ي ماهانه يك دينار كرايه كردم. دو تخت ارزان، يك قابلمه‌ي آلومينيوم، دو بشقاب و قاشق ، كتري و قوري و استكان و يك تشت براي شستن لباسهايمان خريديم. ساكنان ساير اتاق‌ها هم وضعي بهتر از ما نداشتند. من، وسايل و آذوقه از بازار مي خريدم و «قزلجي» آشپز و قهوه‌چي بود. حصير و پتو هم داشتيم. به قول «قزلجي» سير مي خورديم و سرنا مي زديم. غذاي شاهانه­ي‌ما سيب­زمين و پياز بود. از صبح تا بعدازظهر و از عصر تا غروب دنبال كار مي­گشتيم و دم در هر مغازه‌اي كه مي‌رسيديم باگردن كج مي‌پرسيديم: «شغل ما كو؟» اما بري يك غريبه­ي زبان نشناس، كار كجا بود؟ با نوميدي باز مي‌گشتيم و از زمين و زمان گلايه مي­كرديم و باز هم شب و باز هم خواب.
ديوارهاي اتاق ما پر از شكاف و شكاف ها هم پر از مارمولك بود كه در بغداد، آنها را «بالدار سليمان» مي‌گفتند. آمد و رفت مارمولك‌ها سرگرمي ما شده بود.
همسايه‌اي ديوار به ديوار به نام «صلاح افندي»، داشتيم كه پيرمردي بي‌كس بود، خود را خدا مي­دانست و ادعاي خدايي مي كرد. گاهي اوقات او را مي‌ديديم كه هنگام خواندن قرآن، پس از قرائت چند آيه سر بلند مي‌كرد و مي‌گفت: «خب بگذار اينطور باشد». مي‌پرسيدم: «ها افندي؟» مي‌گفت: «يادم نمي‌آيد چنين چيزي گفته باشم. اشتباه نوشته‌اند اما چاره چيست؟» اين خانه كه جز چند اتاق نداشت، شبانه پذيراي حدود صد نفر بود كه هر يك، بيست فلس اجاره مي­دادند. آب هم جيره­بندي بود و از بشكه توزيع مي­شد. توزيع مي‌شد. مغازه‌‌ي يك يهودي به نام «منه‌شي» را نشانم دادند كه خدمتكار براي خانه‌ها مي­گرفت. نزد او رفتم. گفت: «نه مي‌شناسمت ، نه زبان بلدي، حتي اگر مي توانستي يك قهوه‌ي تلخ هم درست كني باز يك چيزي. براي تو كار سراغ ندارم».
يك روز صبح با صداي قهقه‌ي «قزلجي» از خواب پريدم:

-خير است؟
- خواب ديدم يك نفر گفت: «چرا به مرقد غوث نمي‌رويد و از او التماس نمي‌كنيد كاري برايتان دست و پا كند؟»

قزلجي كه هرگز به اين مسايل اعتقادي نداشت ناچار تسليم شد و به زيارت رفتيم اما افاقه نكرد. چند شب بعد خواب ديگري ديد:

- مرد ديگري به سراغم آمد و گفت:« «غوث» چكاره است؟ سراغ «موسي­كاظم» برويد».

از ناعلاجي به «كاظمين» رفتيم. در بازگشت، كرايه‌ي اتوبوس هم نداشتيم. ناچار پاي پياده به بغداد بازگشتيم. «امام موسي» كاظم هم لايق ندانسته بود.
خبر پيدا كرديم «محمد سعيد كاني ماراني» در بغداد درس مي­خواند: خوب شد يكي از دوستان را پيدا كردم كه در سفر «مه‌رگه‌وه‌ر» با او آشنا شده و د رمهاباد يك ماه ميهمانم بوده است. پرسان پرسان پيدايش كردم. هنگامي كه مرا ديد اشك شوق ريخت. . . . قول داد كاري برايمان پيدا كند. يكبار گفت: «آهنگري را مي‌شناسم. از او خواسته‌ام تو را به شاگردي قبول كند اما تا شش ماه از پول خبري نيست».

-قبول فقط روزي به دو قرص نان خشك راضي هستم.
- نمي‌دهد.

«محمد سعيد» پسر خانواده‌ي ثروتمندي بود با اين وجود، حاضر نشد همين دو قرص نان را هم خودش بدهد. اين كار هم مانند ساير كارها براي ما شغل نشد.
مدت زيادي بود كه غذاي چرب نخورده بوديم. شبي در خيابان پرسه مي­زديم، چشم ما به بادمجان افتاد. چند تايي خريديم و به خانه آورديم تا با چاي نوش جان كنيم اما متأسفانه بادمجان‌ها تلخ بود و كوفتمان شد. . . .
«قزلجي» و من، دو پيراهن كهنه به تن داشتيم كه يقه‌ي هر دو پاره شده بود. حتي نمي توانستيم پيراهن دست دومي هم تهيه كنيم. گفتيم نزد يك خياط برويم تا يقه‌ي پيراهن‌ها را وصله كند، امانبايد بيشتر از ده فلس اجرت بدهيم نزد هر خياطي مي‌رفتيم به محض ديدن پيراهن‌ها، مي­گفت: «اين كار من نيست». حالا بايد يك خياط تازه كار و مبتدي پيدا مي‌كرديم. در كوچه‌ها پرسه مي زديم. متوجه يك خياط عرب شديم كه پشت ماشين خياطي نشسته بود. من و من كنان گفتيم:

-اين يقه‌ها را براي ما وصله كن
- بدهيد ببينم.
- چه قدر ميگيري؟
- حالا بدهيد وصله كنم بعد؟
- پول نداريم حالا بگو چند؟
- هر پيراهن ده فلس
- دست شما درد نكند.

يقه‌ي پيراهن‌ها وصله شد و جاي بعضي پارگي ها را هم پينه كرد. پيراهن را به تن كرديم و بيست فلس را داديم. گفت:

-پول نمي خواهم به شرطي كه اگر كار ديگري هم داشتيد باز هم به سراغ من بيايد. من تصوير جواني خودم را در شما ديدم.
- چطور؟
- براي كا ركردن از نجف به بغداد آمدم. تنها كار دست دوزي بلد بودم و حتي يك فلس هم نداشتم. خداوندا كجا بخوابم؟ چگونه تكه ناني پيدا كنم؟ پس از نماز ظهر به بازار «احمد» رفتم و به حالت دوره­گردي، از محل دوختن دگمه و وصله‌ي پيراهن، بيست فلس كاسب شدم. پس از آن به مسجد احمد رفتم و روي حصيري جلو ايوان، مهرم را گذاشتم تا نماز بخوانم. خادم مسجد آمد مهرم را پرت كرد. ملاي مسجد دلش به حالم سوخت و گفت: «پسرم نماز را هر طور مي خواهي بخوان. اگر جاي خواب هم پيدا نكردي شب‌ها در حياط مسجد بخواب».

صبح‌ها براي كار بيرون مي رفتم و شب‌ها در مسجد مي خوابيدم. البته عصر به مسجد برمي‌گشتم و با پولي كه به دست آورده بودم تكه‌اي يخ خريده و در كوپه‌ي آب مي ريختم تا اهل مسجد استفاده كنند. يك روز ملا مرا ديد و پس از نماز جماعت مغرب گفت: «شما چند سال در اين مسجد نماز مي خوانيد حتي يك‌بار هم دست به جيب نكرده ايد و قطعه‌اي يخ نخريده‌ايد. اين مرد اهل نجف كه با دوره­گردي، اندك پولي به دست مي‌آورد براي شما يخ مي خرد تا شما آب خنك بنوشيد. . . .»
از آن روز به بعد، در ايوان مسجد روي حصير مي‌خوابيدم. الان هم وضع مناسبي دارم. خانه‌اي در شهرك «وشاش» خريده‌ام. زن و بچه دارم و وضع مالي بدي هم ندارم. شما مرا به ياد دوران جوانيم انداختيد. . . .
از آن پس، با هم دوست شديم و اگر هفته‌اي يكبار به ديدار او نمي­رفتيم زبان به گلايه مي‌گشود. يك روز «محمدسعيد» گفت: اگر «ابناري» مي‌كنيد كاري برايتان سراغ دارم. انباري كه همان انبارداري است از نظر ما شغل مناسبي بود.

-بله خيلي ممنون

ما را نزد يك بازرگان برد. بازرگان هم به جايي تلفن كرد و آدرس داد كه به سراغ فردي به نام «رشيد جودت» برويم. چند بار اين اتوبوس به آن اتوبوس كرديم و حدود چهار كيلومتر جاده خاكي رفتيم. به يك كارخانه‌ي يخ سازي رسيديم و خود را معرفي كرديم. «رشيد» صاحب كارخانه «كُرد» بود. كمي نگاهمان كرد و گفت: «دوستان انبار كردن يخ كار شما نيست بياييد . . . چشممان به حمال‌هاي يخ افتاد. تمام لباس‌و پيراهن‌آنها گلي و آب از سر و صورتشان روان بود».
سپس گفت: «هر ساعت بايد يك كاميون يخ بار كنيد. در طول شبانه روز بيش از بيست دقيقه نمي‌توانيد استراحت كنيد. هيچ كارگري بيش از دو ماه نمي تواند تحمل كند. من دلم نمي‌آيد شما را به چنين كاري بگمارم».
گفتم: «هرچند فكر مي‌كردم انباري همان انبارداري است اما اين كار را هم انجام مي‌دهم». سرانجام «رشيد» راضي نشد كه نشد واز همان راهي كه رفته بوديم بازگشتيم.
از كسي شنيديم كه يك يهودي از اهالي مهاباد در بازار دلالي مي‌كند. نزد او رفتم و درد بيكاري را شرح دادم.

-مهابادي هستي؟
- بله
- نزد «منه‌شي» برو و بگو «يرميالاوي» مرا فرستاده است.

نزد منه‌شي رفتم و هنگامي كه دريافت يرميا مرا فرستاده است گفت:
امروز بيست و سوم ماه است. اول ماه برگرد تا كاري برايت پيدا كنم. خبر را براي «يرميا» باز آوردم.

-خوب تا اول ماه صبر كن
- هفت روز ديگر صبر كنم. از گرسنگي رمقي برايم باقي نمانده است. يك فلس پول هم ندارم.
- من غذايت را مي دهم
- سپاسگذارم اما به خودم قول داده‌ام تنها از دست رنج خودم ارتزاق كنم.

هر كاري كرد نپذيرفتم. سرانجام گفت:

-حالا كه اينطور شد به مرقد غوث نزد «حسين­كرناچي» برو و بگو «يرميا» مرا فرستاده و سفارش كرده كاري برايم پيدا كني.

مردي با محاسن سفيد و جامه‌ي عربي در ايوان اتاق بزرگ بارگاه غوث روي يك كرسي نشسته و قليان مي كشيد. سفارش «يرميا» را رساندم. گفت: «بنشين».

-برايش چاي بياوريد
- مي‌تواني برايم كاري انجام دهي؟
- بله من هر كاري كردم و هر چه خوردم تو هم مثل من باش. بلند شو حياط را آب‌پاشي كن.

بعدازظهر پلو و گوشت خورديم. از غذا خيلي باقي ماند. با شرم گفتم:

- دوستي دارم. مي توانم كمي هم براي او ببرم؟
- حتماً ببر. هر روز برايش غذا ببر.

غذا را براي قزلجي بردم و ماجرا را تعريف كردم.
دائماً دلهره داشتم كه مبادا كارم را از دست بدهم.
ناهار و شامم تأمين شده بود اما از صبحانه خبري نبود. براي سد جوع، چهار فلس خرما مي‌خريدم. خدا را شكر سيگار را ترك كرده بودم و الا وضعيتم بسيار نامساعد مي‌شد.
«مام­حسين»، قديم مهابادي بود و از سالها پيش،‌در دوران عثماني، ژاندارم و اكنون قهوه‌چي بود. پس از بارها آزمودن مشاغل مختلف، سفره‌چي بزرگان شده بود. اما به علت آنكه گذشته‌اي نيك داشت همواره مورد احترام و حرمت آنها بود. به نقيب (پرده دار) دوران پيش از خودش كه آن دم «سيد عاصم» بود گفته بود كه آن پسر فاميل من است و من ضامن او هستم. همسرش هم بيوه‌ي مردي به نام «احمدآقا» و دخترش «فاطمه سوري» دف‌نواز مهابادي بود. يكي از پسران «احمدآقا» نيز را در كنار داشت و من را چون پسر خود عزيز مي‌داشت.
روزانه به همراه كاك حسين اتاق را جارو و كاشي‌ها را با گوني خيس تميز و حياط را هم آب و جارو مي‌كرديم. «مام­حسين» در پذيرايي از نقيب و ميهمانان او همه‌كاره بود و من هم به عنوان وردست او كار مي كردم. شبانه غذاي زيادي باقي مي‌ماند كه «مام­حسين» آن را ميان خود و قهوه‌چي تقسيم مي‌كرد. قهوه‌چي هم پس از برداشتن سهم خود، مابقي را مي‌فروخت. مام حسين بيشترين سهم خود را بين فقرا توزيع مي كرد. از همان غذاي لذيذ و عزيز و حلال كه سهم كار خودم بود، سهم قزلجي را هم مي‌بردم كه در خانه بود. شبانه در اتاق نقيب روي يك نيمكت مي خوابيدم. خسته مي­شدم اما خيلي راحت بودم. بالاخره كاري به دست آورده بودم. پسر عموي قزلجي دكاني پيدا كرده بود كه قزلجي در آن­جا شربت بفروشد. از بخت بد، در كنار اين مغازه هتلي تأسيس شد كه مغازه را از ديد مي­انداخت و ديگر كسي بدانجا رفت و آمد نمي‌كرد در نتيجه شربت روي دست قزلجي مي‌ماند.
يك روز غروب نزد «قزلجي» رفتم. براي نخستين بار بود كه مي‌ديدم گريه كرده است.

-چه خبر ؟
- اين زندگي نيست بيا به سليمانيه برگرديم. بالاخره كردستان است و آشنايي هم داريم.
-خود داني اما اگر شنيدي جسدي در گوشه‌ي خياباني در بغداد از گرسنگي مرده است بدان كه من هستم. ياكار پيدا مي‌كنم يا مي‌ميرم.
-الان اگر پول براي تهيه‌‌ي بليت قطار داشتم باز مي‌گشتم.

به سرعت به بازار رفتم و تختهايي را كه پيش از اين خريده بودم به همان فروشنده، سه ‌دينار فروختم.
پول را گرفتم و پس از فرستادن تخت‌ها وسيله‌ي حمال يك هندوانه خريدم. قزلجي بليت خريد و غروب بغداد را ترك كرد. خرده وسايلم را به خانه­ي «مام­حسين» آوردم و تنها ماندم.
يك روز گفتند: »نقيب كارت دارد». عجيب بود. فرعوني مارمولك طلب كرده است. خدمتش رسيدم. ايستاده بودم. دوازده حاجي كرد دوره­اش كرده بودند. نقيب پرسيد: «اين است؟»
حاجي ها يك‌يك نگاهم كردند:

-نه خير قربان او نيست.

مام حسين كه پشت سر نقيب ايستاده بود بسيار رنگ پريده و ترسان به نظر مي‌رسيد. ناگهان فرياد كشيد و گفت:

-در خانواده‌ي نقيب تا كنون مردتر از «سيدعبدالرحمان» پيدا نشده است. هيچ شرم نكرديد به پسري كه من به عنوان فرزند خود پذيرفته و ضمانتش را بر عهده گرفته بودم تهمت دزديدي بزنيد. به راستي نقيب نامردي هستي. نقيب هم او را دلداري داد و عذرخواهي كرد.

مام حسين موضوع چيست؟

-پسر فقط خدا رحم كند. اين دوازده الاغ به حج مي‌روند. در بارگاه غوث در اتاقي استراحت مي‌كنند كه يك نفر به عنوان خدمتكار نزد آنها مي‌رود. از بازار براي آنها خريد كرده و خود را خدمتكار بارگاه جا زده است. سپس گفته است لباس احرام در اينجا پنج دينار و در مكه بيست دينار است. نفري پنج دينار بدهيد تا برايتان لباس بخرم. سپس پول‌ها را مي‌دزدد. حاجي ها به نقيب عرض حال مي كنند و تو هم كه نامت عزيز است در نظام اتهام قرار مي‌گيري. خوشبختانه با رفع اتهام از تو،دق دلم را سر نقيب هم خالي كردم.

بعدها روشن شد: آن عزيزي كه به جاي من فراخوانده شده بود، مردي بلند بالا اهل اشنويه به نام «كلانتر» بود كه در جيب بري شهره‌ي بغداد بود.
اما اجازه بدهيد بدانيم «نقيب» چيست؟ «نقيب» در عربي به معناي «سر دسته» و «شريف» يعني سيد و اولاد پيغمبراست. يك خانواده در بغداد به عنوان سيدالاشراف شناخته شده و بزرگ‌آنها را نقيب‌الاشراف گويند. اينها خود را اولاد غوث مي‌دانند. اگر چه به واقع، غوث سيد نبوده است اما تاريخ پس از خود را به عنوان «سيد حسني» نامگذاري كرده است. موقوفات بارگاه غوث در بغداد، فراتر از حد تصور و موجودي دارايي ناشي از نذر بارگاه نيز بسيار زياد است. در ميان نقيبان اين چرخه «سيدعبدالرحمان» و «سيد­محمود» و «سيداحمد»، از همه پرآوازه ترند.
زماني كه من نوكر نقيب بودم «سيدعاصم» عنوان پرده‌دار بارگاه خدمت مي­كرد. مردي بسيار خوش­پوش و خوش سيما بود. مي‌گفتند اهل نماز خواندن نيست اما روزهاي آدينه به نماز جمعه مي‌رود و پس از آن، هشت نه آخوند كله گنده براي نهار دعوت مي‌كند. شايعه بود كه مشروب خواري هم مي‌كند و هزاران شايعه ديگر . . . اما من هيچكدام از اينها را به چشم خود نديدم. تنها چيزي كه مي‌ديدم دختران و پسرانش بودند كه بدون سرپوش و حجاب، هميشه نيمه لخت در خانه آمد و رفت مي كردند و رفتارهاي بسيار بي‌شرمانه داشتند. يكبار در كنار ميز نهارخوري خوابيده بودم كه ديدم دو تا از پسرانش دارند به هم ور مي روند. ناگهان يكي از آنها گفت: «شايد بيدار شد جاي ديگري برويم بهتر است. ...»
خدمتكاري به نام «سيدعلي» داشتند كه چهل سالي از عمرش مي‌گذشت. پارچه‌ي مرقد غوث كه از ماهوت زربفت هندوستان بود، هر سال عوض مي‌شد و روكش كهنه به «سيدعلي» سپرده مي‌شد تا آن پارچه را قطعه قطعه و جهت تبرك به حاجيان و زوار بفروشد.
همسري داشت كه نسبت به «سيدعلي» بددلي مي‌كرد. آن سال‌، شباك گم شده بود. يك روز همسرش خدمتكار زني را به خانه فراخواند و كاري به او سپرده او نيز به خانه‌رفته و پس از تميزكاري پارچه‌ي شباك را به عنوان كهنه با خود برده از آن پيراهني براي خود دوخته بود. اين زن «نوريه» نام داشت و خوشنام هم نبود. ماجراي شباك و لباس «نوريه» چنان قشقرقي در خانواده­ي «سيدعلي» راه انداخت كه نگو و نپرس.
«سيدعلي» به مرض سل درگذشت. در اتاق بارگاه به خاك سپرده شد و عَلَمي هم روي گورش آويزان شد بطوريكه هر زايري كه براي زيارت غوث مي‌آمد مرقد «سيدعلي» را هم زيارت مي‌كرد.
من خود «سيدعاصم» ميليونر را مي ديدم كه به سربازان هندي لشكر انگليس كمك مالي مي‌كرد و به هر سرباز حداقل چهار فلس مي‌بخشيد.
در مكريان شينده بودم گر گوشت از كنار سايه‌ي غوث عبور كند آتش بر او كارگر نخواهد افتاد، به همين خاطر مردگان را پيش از دفن، از كنار مرقد غوث عبور مي دادند تا از آتش جهنم مصون بمانند. يكبار به همراه «ترجاني­زاده»، براي ديدن «حاجي­عبدالله توكمه‌چي» كه از حج بازگشته بود به خانه‌اش رفتيم. گفت: «در بغداد من و حاجي فلان و فلان به مغازه‌اي رفتيم و چراغ مخصوص ذوب طلا خريديم وقتي به مهاباد بازگشتيم چراغ من كار نمي‌كرد. فكر كردم چراغ دوستان نيز همين گونه است اما به خلاف چراغ آنها بسيار خوب كار مي‌كرد. يادم آمد وقتي براي زيارت بارگاه غوث مي‌رفتيم چراغ را همراه خود برده بودم». در مورد صحت يا سقم اين موضوع يك روز ا زچاوش شيخ دربارگاه پرسيدم. پاسخ داد:

-آخر فلان­فلان شده روزي سه كيلو گوشت خريده و در كنار سايه‌ي بارگاه پخته و شوربا درست مي‌كني. اين ديگر چه حرفي است؟

ديگر جرأت نكردم در باره‌ي چراغ «حاجي عبدالله» سئوال كنم.
به ياد مي‌آورم كه فرزند يكي از خليف‌ها مرده بود. پس از بازگشت از يك سفر دو روزه گفت:
«نزد نقيب بغداد رفتم. مرا به مقام خلافت منصوب كرد. ماه رمضان رفت و عيد فطر شد». مام حسين باعصبانيت نزد من آمد و گفت:

-آن مردي­كه­ي ثروتمند را كه مي‌داني؟ گفتم: «اين پسر دو ماه نزد ما بوده است. تو حقوقي به او نمي‌دهي؟» خورده ديناري داد كه به عنوان عيدي بدهم و گفته است حقوق بي‌حقوق! همين كه غذا مي‌خورد كفايت مي كند. پول را برداشتم و گفتم:
-مام حسين من به قرص ناني راضي هستم.
- نه نگران نباش كاري برايت پيدا مي‌كنم. نبايد براي آن مردكه كار كني.

آن دوران كه در بارگاه خدمتكاري مي كردم يك نفر آمد و گفت: «حزني مكرياني» شنيده است تو اينجا هستي. شايع بود كه حزني جاسوس انگليس‌هاست. نعوذبالله. مام حسين حضور مرا انكار مي‌كرد. عصر يكي از روزها سيدي ريش سفيد، با لاغراندام و ميانه‌بالا به بارگاه آمد و بناي گفتگو با مام حسين را گذارد. مام حسين لحظاتي بعد آمد و گفت: «او سيد حزني است و مي‌خواهد تو را ببيند». چاره نبود. به «دكتر جعفر محمد كريم» تلفن كردم كه او را مي‌شناختم و انساني بسيار آگاه بود. گفت: «سيد حزني انساني والاست و ديدن او ضرر ندارد». با حزني آشنا شدم. هنوز هم فراموش نمي‌كنم وقتي براي اولين بار مرا ديد اشك شوق از چشمانش سرازير شد. آدرس روزنامه‌ي« ده‌نگي گيتي‌تازه» (صداي دنياي نو) را به من داد كه خود سردبير بود و همكاري به نام «محمد علي بيگ» داشت كه اهل «سليمانيه» و سرهنگ بازنشسته بود. گاه­گاهي از «مام حسين» اجازه گرفته و نزد آنها مي رفتم. آن پيرمرد محترم هر بار با ديدن من از جا برمي خاست و مي‌گفت: «تو يادگار جمهوري كردستان هستي».
حزني در روستاي نيكچه، نزديك «بوغده‌كندي» از توابع بوكان به دنيا آمده است. روستاي «نيكچه» اكنون وجود ندارد و در زمان من، آثار آن هنوز هم به صورت ويرانه‌اي وجود داشت. پدرش «سيد لطيف» از سادات، «بوغده‌كندي» بود كه در سالهاي اول تولد حزني مرده و مادرش «خات سلما» با مرد ديگري از خاندان «ورمزيار» ازدواج كرده بود كه «گيومكرياني» با واسطه­ي آن، نسبت خانوادگي با او دارد. حزني از دوران كودكي آواره‌ي اين شهر و آن ديار بوده است. در استانبول حرفه‌ي مهرسازي آموخته و با آن تأمين معاش كرده است. سپس كردستان را گشته و سر از تركيه و ارمنستان و عراق درآورده و با كردهاي آن ديار آشنا شده است. بعدها چاپخانه‌اي تأسيس و با درست كردن كليشه از چوب، براي نخستين بار در كردستان (عراق )، به زبان كردي، نوشته­هاي چاپي منتشر كرده است.
در دوران رياست ستاد «فايق كاكه‌مين»، از عراق اخراج شده و به حلب رفته است. در آنجا هم چاپخانه‌ي كوچكي تأسيس و فعاليت كردي را آغاز نموده اما در حلب نيز با بي‌مهري دوستان و دشمنان مواجه شده است.
در آغاز جنگ آلمان و فرانسه در سوريه، با انتشار مجله‌ي «روناهي» به زبان كردي، بسياري را با خود همراه نموده است.سپس انگليس‌ها از او خواسته اند به بغداد آمده و مجله‌ي «ده‌نگي گيتي نوي» را به زبان كردي چاپ و خود مديريت آن را بر عهده گيرد. حزني در روابط فرهنگي ايران وعراق، به عنوان «علاقات عامه»، دست به كار شده و در مجله‌ي «ده‌نگي­گيتي‌نوي» اقدام به چاپ اشعار شاعران كرد، فولكلور و داستان به زبان كردي نموده است.
«حزني» براي ملت كرد سوخته بود. دين و ايمان و زندگي او كردستان و آزادي ملت كرد بود. از اعراب متنفر بود و مانند بسياري از كردها تصور مي‌كرد همه‌ي فتنه‌ها زير سر انگليس است.
گاهي به شوخي مي‌گفت: «حتي استالين هم دست نشانده‌ي انگليسي‌هاست».
يكبار هم گفتم: «تو سيد هستي ريشه‌ي عربي داري».
با خنده گفت: «شينده بودم آلمان‌ها با آزمايش خون، نژاد شخص را تشخيص مي‌دهند. خون خود را به آلمان فرستادم. پاسخ دادند خون آريايي است. خدا را شكر «سيد ميّد» نيستم».
يكبار گفت: «تو حماقت مرا ببين. در گشت و گذارم به كردستان و در تركيه شبي در يك روستاي حنفي مذهب‌، از بزرگي امام شافعي گفتم. آنقدر كتك خوردم كه تا دو روز بيهوش بودم. به خودم گفتم: «سخن از امام شافعي و امام حنفي و اين و آن چه دخلي به كرد دارد؟»
بسيار خوش زبان و بسي دانا و فهيم بود هيچگاه از سخنانش سير نمي شدم. يك روز گفت: «بدبختانه چون ملت كرد هميشه زير سلطه بوده‌اند شاعر و نويسنده‌ي شوخ طبع و طنز پرداز نداشته­ايم. در حالي كه طنز در ادبيات بسيار مهم است.
من از «ملا حسن دزلي»،‌براي او گفتم كه مردي بسيار شوخ بود اما از گرسنگي مرد. ا زمن خواست نمونه‌اي از اشعار او را برايش بخوانم. من هم شعري برايش خواندم كه از مريوان براي يكي از دوستانش به نام «حه‌مه‌مين هه‌مه‌وه‌ندي» در مهاباد فرستاده بود. من عادت دارم هنگام خواندن شعر، چشم هايم را مي‌بندم. هنگامي كه در پايان يك بيت، چشم باز كردم ديدم حزني ريش سفيد، مي‌رقصد. گفت: «كسي را به دنبال اشعار و مطالبش مي‌فرستم و همه‌ي آنها را در مجله‌چاپ مي‌كنم». اما متأسفانه مرگ امانش نداد. اين را هم بگويم كه با پايان جنگ، مجله هم بسته شد كه در چهار صفحه با موضوع ادبيات كردي چاپ و منتشر مي‌شد.
ابيات «حزني» را كه ياد مي‌آورم، مي‌خوانم:
اي عازم ساوجبلاغ عرض سلام اين حزين
بخوان كسي را نام او اندر دهانم انگبين
چابك هموندي كه او در وقت غارت­ بارها
بركنده بزها پوست را، درويش‌ها را پوستين
نام كوچك او محمدامين بود
اول محمد آمده آخر نقيض الامين
باري اگر مرسوله اي ننوشت سوي اين طرف
منعش نباشد زآن مكان گر غافلست از ما چنين
شهر سيه چشمان وي همچون غزالان ختن
تعطير ناف دلبرش چون نافه ي آهوي چين
پيكان مژگان سيه بر سينه هركس زنند
قواره‌اش بالا رود تا آسمان هفتمين
به‌رخول دوشحمه تاقانه في بلده
قتاله بالغمزه با آن دو چشم نرگس
آتش به جانها افكند وقتي كه چون كبك دري
آيند بيرن از حمام با آن حدود آتشين
پيشمينه پوش اطلسي زنكاريان قاوسي
جنبيدن دسمالشان كه بر سياروگه يمين
لوعانق الانسان با لبنت التحامون قربكم
صادر شود بي اختيار از وي رياح فاوسين
ده درويش‌هاي كولكين ريش نيروي و زورناكه‌پو
سه‌رچوله‌كه‌ي گون كووله‌كه مانند جاسوس بطين
ببينند چون آن لعبتان چون ديوشان در بركشند
با بوله‌بول و فيشه فيش با لرخه لرخ و ئاخنين
شايد چند بيتي رادر ميان فراموش كرده باشم
عشق به «مكريان» و «مهاباد» تمام وجودش را لبريز مي‌كرد. يك روز كه با من بسيار گرم گرفته و از مهاباد مي­گفت، محمد علي همكار او پرسيد:

-ماموستا مثل اينكه مردم مهاباد را خيلي خوش داري؟

گفت: «بله،‌سگ مهاباد را از «كاك احمد شيخ» بيشتر دوست دارم».
يكبار گفتم: «كاك حزني چون باانگليسي ها همكاري كرده‌اي‌، همه تو را جاسوس انگليس و انساني خطرناك مي‌دانند. خودم هنگامي كه هنوز تو را نديده بودم فكر مي‌كردم به محض ديدن، مرا مي خوري».

-خدا مي‌داند! اما هنگامي كه از عراق خارج مي­شدم نزد «علي كمال» رفتم كه آدم بانفوذي بود. در گرماي چهل و هشت درجه ي تابستان زنگ خانه‌اش را زدم:
- ماموستا خبري است؟
- از عراق اخراجم مي‌كند.
- صبر كن الان مي‌آيم.

كمي جلو در ايستادم. در را باز كرد و هر چه را به عنوان هديه نوشته و برايش فرستاده بودم در مقابلم ريخت و در را بست. كسان ديگري هم چون او تصور مي‌كردند من به عنوان جاسوس انگليس به بغداد آمده‌ام. اما در كمال بي‌شرمي اكنون همه‌ي آنها به دوستي من افتخار مي‌كنند. بدنامي من هم نزد جوانان به اين خاطر بود كه مي­گفتم: «روس و استالين را بت خود كرده‌ايد اما آنها حاضر نيستند حتي تُف روي صورت شما بيندازند». اجازه بده در خدمت آزادي كرد و كردستان باشيم و در راه آزادي ملت كرد، حتي با شيطان هم، هم پيمان شويم. تنها آزادي كرد و بس . . . .
از رفتار هاي سياسي «شيخ محمود» بسيار گله‌مندبود. گفت: «انگليسي‌ها او را فرمانرواي كردستان كردند اما تعصب ديني او را واداشت به انگليس پشت كند و به نفع ترك ها با آنها وارد جنگ شود.
در غير اين صورت همانطور كه فيصل با انگليس همراه شد و مزد ذكاوت خود را با تأسيس دولت عراق گرفت، شيخ محمود هم مي توانست به ياري آنها يك دولت كُرد تشكيل دهد».
مي‌گفت: «هنگامي كه خبر سقوط جمهوري كردستان را شنيدم سخت از سفير انگليس‌گلايه كردم. در پاسخ گفت: «حزني! دوستان ايراني با ما از در صداقت درآمدند و دوستان كُرد دروغ گفتند. ...»
روزي «محمود احمد» گفت: مي‌خواهند بازداشتم كنند تو دوست نزديك حزني هستي. اگر مي‌تواني سفارشم كن. «محمود احمد» هم مانند بسياري خيلي از كُردهاي ديگر، يك سبيل استانبولي براي خود به هم آورده و كراوات سرخي به يقه زده بود.حزني بسيار به ما خوش­آمد گفت:

-هر كاري از دستم بر بيايد كوتاهي نخواهم كرد. اما «كاك محمود» تو مي‌داني عرب عقلشان به چشمشان است و مخ ندارند. اگر ممكن است سبيل‌هايت را كمي كوتاه كن تا نزد آقايان برويم. محمود عصباني شد:
-جناب شما نمي‌دانيد كمونيست چيست؟ من به كمونيست بودن خود افتخار مي‌كنم. حزني به آرامي گفت:
- قبول! اما مي‌تواني به زباني ساده براي من توضيح دهي كمونيست چيست؟
- تو مي‌داني در روسيه همه نان مي خورند و كار مي كنند.
- كاك محمود جان! در زندان بغداد هم همه نان مي خورند و كار مي‌كنند.

مشكل محمود را حل و او را سپاسگزار خود كرد. يكبار سخن از بداخلاقي برخي نجيب زادگان كرد بود. حزني گفت: «من در مجله كار مي‌كردم و هرگز به سفارت بريتانيا نرفته بودم». يك روز از سفارتخانه تلفني شد و گفتند: سفير مي‌خواهد تو را ببيند. سفير مرا به گوشه اي برد و گفت : يكي از كردها‌ي مهم و با نفوذ روسيه به اينجا آمده است تو با او صحبت كن.
قرار ملاقات گذاشته شد و يك روز او را ديدم:

-وقت بخير
- ماموستا حزني مرا نمي‌شناسي؟ من عمرآقا هستم، نوكر حاجي سيدعبدالله. چه چاي‌ها برايت ريخته‌ام؟
- تو كجا و اينجا كجا؟
- بدبختي! «سيد پوشوي سيد طاها» فريبم داد و گفت: بيا تا ترا تبعه‌ي روسيه كنم و به سفارت بريتانيا ببرم. پول خوبي خواهي گرفت. اينجا مثل زندان است بلكه ترتيبي دهي تا خلاص شوم. سفير بيرون از اتاق قدم مي‌زد و منظر خبر خوش بود. ماجرا را برايش تعريف كردم. ا زخنده روده بر شده بود:
- «پوشو» چندين بار كلاه بر سرم گذاشته است و اينبار هم . . . .
- «پولي به عموآقا دادم و او را روانه‌ي مرز ايران كردم».
حزني تعريف مي‌كرد : «در ارييل به ديدن حاكم انگليس رفته بودم. چشمم به آخوند خوش قد و بالا افتاد كه در مقابل درگاه ورودي كز كرده بود. گفت:

-سيد ترا به خدا بلكه كاري برايم انجام دهي تا حاكم را ببينم. چند روز است كه راهم نمي‌دهد.
حاكم در جواب گفت:
-آن مرد «ملا خليل كورومه‌ر»، است. مأموريتي را كه به وي سپرده بوديم به درستي انجام نداده‌و اكنون پول مي‌خواهد. بگو اگر بيرون نرود توسط پليس‌عراق بازداشت خواهد شد.
-آن وقت فهميديم اين مرد مقدس كه منگور‌هاي بسياري را به كشتن را داد، توسط چه كسي مأمور شده و «رسول ناجي»، كه او را در مهاباد بازداشت و به اتهام جاسوسي براي انگليسي‌ها تحويل روس‌ها داديم مزدبگير كه بوده است.

«توفيق وهبي» وزير راه و ترابري كه از اديبان به نام بود، يك روز شعر «ليفه شره» ( پتو كهنه)‌ي مرا براي حزني مي‌خواند و مي‌گويد:

-شعر به اين خوبي و با كيفيت كم ديده‌ام. اي كاش سراينده‌ي آن را مي‌ديدم.

حزني مي گويد:

-در بغداد است و بيكار و پاپتي و لخت و گرسنه زندگي مي­كند. كاري براي او دست و پا كني.
-متأسفم حزني! بگو خودش را پنهان كند وگرنه توسط پليس بازداشت خواهد شد.

حزني امتياز مجله‌ي «زاري كرمانجي»، (لهجه‌ي كرمانجي) را كه قبلاً توقيف شده بود، دوباره آزاد كرد و قول داد اداره امور مجله را به من بسپارد. صبح يكي از روزها دوستي آمد و گفت: «حزني به طور ناگهاني فوت كرده است. بايد به گورستان برويم». منظره‌اي سخت تأسف‌آور بود. جنازه‌اش را روي زمين گذاشته بودند تا قبرش كنده شود. جداي از من آن دوست كه خبر مرگش را آورده بود، كس ديگري نبود. به قدرداني كردها مي‌انديشيدم. گريه امانم نمي‌داد. شايد تنها كسي كه براي «حزني» گريست من بودم.
«حزني» كه همگان تصور مي‌كردند جاسوس و همه كاره‌ي انگليس است در منتهاي تنگدستي مرد. جداي از كتابخانه، تمام موجودي منزل وي، دو گليم كهنه و چند نيمكت چوبي بود. فرزندي نداشت. همسرش كرد (تركيه) بود. «گيو» كتابهايش رابا خود برد. همسرش در همان خانه ماند و براي گذران زندگي، خدمتكار خانه‌ي مردم شد.
هنگام جنگ، انگليسي‌ها راديو بخش كردي خود را در «تل‌آويو» افتتاح و اقدام به پخش برنامه مي‌كردند. «ماموستا گوران»، «رفيق چالاك» و شخصي به نام «شيخ حسن»، روزانه دو ساعت برنامه‌ي كردي آماده و پخش مي‌كردند. خاطرم هست كه نخستين بار برنامه را در «گرديگلان» شنيدم. «رفيق چالاك» مطالبي در مورد سيه روزي كرد خواند. پا به پاي سخنان او گريستم. راديو هم پس از جنگ بسته شد.
به هر كرد سرشناسي كه مي‌رسيدم تقاضاي كار مي‌كردم. «دكتر جعفر» بسيار كوشيد فراش مدرسه‌ي فيلي شوم اما نشد. «ماموستا قادر قزاز» كه مردي بانفوذ بود و مرا هم خوب مي‌شناخت نزد من آمد و گفت به سفارش حزب پارتي، شغلي در يك رستوارن با ماهي چهار دينار و غذا و جاي خواب برايم دست و پا كرده‌اند. خداياشكر . رستوراني بسيار بزرگ به نام رستوران خيام بود كه دو كُرد به نام هاي «احمد خواجه» و «زشدي بيگ» در كنار با يك عرب ديگر اداره مي كردند. «احمد خواجه» از ياران شيخ محمود بود كه كتابي هم به نام «چه ديدم؟» نوشته است. «رشدي از كُردهاي «حلب» بود. وظيفه‌ي من برداشتن بشقاب خالي از روي ميز مشتريان و تميز كاري ميز و نظافت رستوران و در مواردي كمك به كار ظرفشويي بود. عصرها قبل از غروب آفتاب بايد بيست و دو ميز و هشتاد و هشت صندلي آهني به پشت بام مي‌بردم و ساعت يك بامداد آنها را پايين مي‌آوردم. ساعت دو بعد از نصف شب مي‌خوابيدم و ساعت پنج دوباره روز از نو روزي از نو. ساعت دوازده و نيم بعداز ظهر به مدت يكساعت و نيم استراحت مي‌كرديم. همكاران ديگري هم داشتيم كه يكي از آنها پسري مهابادي به نام «محمد رشادي» بود او اكنون يك طلا فروش ثروتمند است. ساير همكارانم پسراني اهل سليمانيه بودند كه كباب و شربت و مويز درست مي‌كردند. عرق هم در رستوارن فروخته مي‌شد.
روزانه مجموعاً بيست ساعت كار مي‌كردم و فرصت سرخاراندن هم نداشتم. ناهار و شام از پس‌مانده‌ي مشتريان مي­خورديم بود و براي صبحانه، يك تكه نان فانتزي مي­گرفتيم كه با چاي­شيرين مي‌خورديم. يكبار هوس كردم و چند ساقه­ي كرفس در نان پيچيدم. آن روزگاران هر دست كرفس را يك فلس مي‌فروختند. هنگامي كه صاحب رستوارن متوجه گناه نابخشودني من شد، چنان فضيحتي بر سرم آورد كه هيچگاه فراموش نخواهم كرد. تمام دارايي و لباس من، يك شلوار كهنه‌ي پينه كرده و يك پيراهن پاره‌ي بي‌آستين بود. كفشم هم نداشتم. در گرماي وحشتناك بغداد، تمام تنم خيس مي‌شد. حتي اجازه نمي‌دادند بعدازظهر‌ها زير دوش توالت، آبي به تن بزنيم يا اندكي در سايه بياساييم. اوايل خيلي از شاگرد گارسوني سر شكسته مي‌شدم. هميشه با شرم، بشقاب را از روي ميز مشتري برمي‌داشتم. دلم به حال خودم مي‌سوخت. بيتي از «مصطفي بيگ كرد»، را به خاطر مي‌آوردم :
سه با ياراني مه‌جليس گه‌رده‌پرسن حالي زارم ليت
بلي كيشايه مه‌يخانه‌دوچاري بيچوه عه‌يياريك
«بيچوه عه‌يياري» مورد نظر شاعر، خوانزاده‌ي جوان و «بيچوه‌عه‌ييار»ي من، كردستان و چندين ميليون كرد سيه‌روز بودند. اگر به خاطر ملتم به گوشه‌ي ميخانه هم پناه مي‌بردم و از آن هم بيچاره‌تر مي‌شدم با زهم افتخار مي‌كردم. اين بيت شعر، بزرگترين انگيزه‌ي من براي ادامه‌ي كار در رستوران و تن دادن به اين كار پست اما شرافتمندانه بود.
يك روز مرا به انبار فرستاد تا دو قالب يخ براي رستوران بياورم. كفش به پا نداشتم. چون گرماي آسفالت خيلي آزارم مي­داد به دو رفتم تا پايم كمتر با آسفالت برخورد پيدا كند. خيلي زود برگشتم. صاحب رستوران گفت: «آفرين خيلي زود برگشتي. اين بار ترا براي خريد مي‌فرستم».
يك شب در رستوران مراسم عروسي بود. احمد خواجه گفت: سواد داري؟

-بله
- پاي صندوق بنشين و تعداد غذاها را يادداشت كن.

صاحب عروسي هم تعداد غذاها را يادداشت مي كرد. حساب صاحب عروسي ا زمن بيشتر درآمد. احمد خواجه مي‌گفت حساب او درست است و من اشتباه كرده­ام. عاقبت از آشپزخانه سئوال شد و حساب او با من جور درآمد. صاحب عروسي نيم دينار انعام به من داد و احمد خواجه هم نيم دينار از من گرفت.
بهاي هر نسخه روزنامه‌ده فلس بود در نتيجه نمي­توانستم روزنامه بخرم. گاهي مشتري‌ها فراموش مي كردند روزنامه‌ها را از روي ميز بردارند. فوراً آن را برداشته و به وقت، مطالعه مي­كردم.
يكبار چند پليس با تعداي كتاب به رستوارن آمدند و صاحب رستوران را وادار كردند يك جلد از كتاب‌هارا بخرد. او هم از روي ناچاري يكي از كتاب‌ها را يك دينار خريد و پس از رفتن پليس‌ها ضمن نثار كردن هزار فحش و ناسزا، كتاب رادور انداخت. كتاب را نزد خودم نگاه داشتم. كتابي بود كه به زبان عربي بغداد نوشته شده بود. بسياري واژگان عربي بغداد را با مطالعه‌ي اين كتاب ياد گرفتم. بيش از بيست بار كتاب را خواندم.
يك روز مردي خوش سر و سيما به رستوران آمد. پس از آنكه براي جمع كردن بشقاب خالي غذا كنار ميزش رفتم آرام پرسيد: «تو هه‌ژاري؟»

-بله
- من «امين رواندزي» افسر مشهور هستم. مي‌خواستم كار سركارگري برايت پيشنهاد كنم. اما بهتر است به ايران بازگردي چون فرمان عفو عمومي صادر شده است.
- قربان زحمت نكشيد نه به ايران برمي‌گردم و نه سركارگري خواهم كرد. اينجا غذا هست، سايه هست، خواب و استراحت هم كه هست، سپاسگزارم.

روزنامه نوشته بود: «مصطفي خوشناو»، «محمد محمود مقدسي»، «خيرالله» و «عزت عبدالعزيز» كه افسر ارتش عراق بودند و به ملا مصطفي پيوسته بودند به اعدام محكوم شده‌اند. رستوران كاملاً شلوغ شده بود. كردهاي بغداد و سليمانيه براي نجات آنها تلاش مي‌كردند و جلسه تشكيل مي‌دادند. گاهي گوش مي‌ايستاديم ببينم چه خبر است اما سرانجام اعدام و جنازه­هايشان به محل تولدشان انتقال داده شد. من هم جز آنكه در گوشه‌اي نشسته و چند قطره اشك بريزم كار ديگري نمي‌توانستم انجام دهم.


behnam5555 09-07-2010 02:53 PM

چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(7)

گاهي مؤظف مي‌شديم غذاي سفارشي از رستوران به بيرون ببريم. يكبار براي يك شيخ عرب به نام «عبدالله ياسين»، كباب بردم. وي از شيوخ منطقه‌ي «كوت» و «عماره» بود. از كباب سليمانيه خوشش آمده بود. براي فردا ناهار، سفارش كباب داد. هنوز كباب را روي ميز نگذاشته بودم كه سرم گيج رفت و ظرف شكست و كباب روي زمين افتاد. خيلي ترسيده بودم. گفت: «نگران نباش». به رستوران تلفن كرد و گفت: «ظرف كباب از دستم افتاده و شكسته است». دو دينار براي رستوران غرامت فرستاد و نيم دينار هم به خودم بخشيد. سپس گفت: «اگر خدمتكار من شوي و بتواني در «حرا» زندگي كني برايت زن مي­گرفتيم و مسكن هم تأمين مي­كنم. ماهانه ده دينار هم حقوق برايت خواهم بريد.

-با كمال ميل مي‌پذيرم، دستت را هم مي‌بوسم. زن هم نمي‌خواهم. خدا بزرگي دهد.
- فردا صبح ساعت شش به هتل بيا.

از خوشحالي نتوانستم شب را بخوابم. . . . بالاخره شب را به صبح آوردم و كوله پشتي به دست در وروردي هتل شط‌العرب، چشم انتظار نشستم.
پس از نيم ساعت انتظار و تحمل سرما، شيخ تشريف آوردند:

-مي‌تواني كباب بريان درست كني؟
- متأسفانه هنوز نه. اما هر كار ديگري بخواهيد انجام مي دهم.
- اي بابا فكر مي‌كـردم مي تواني كباب سليمانيه درست كني.

با دلسردي به محل كار خود بازگشتم و نمي‌دانستم چه بهانه‌اي براي دير آمدنم جور كنم؟
منزل «مام حسين» از رستوران يك ربع راه بود. بعدازظهر‌ها ناگزير آنجا رفته و دوشي مي‌گرفتم و اگر فرصتي بود استراحتي هم مي كردم. يك رو زدر مسير به يك مغازه‌ي كتاب­فروشي رسيدم كه موضوع تمام كتاب‌هاي آن مسيحيت بود. بر تابلويي هم روي پنجره نوشته بود: روزنامه خواندن رايگان ، خوب شد. پيرمردي هشتاد نود ساله با بيني كوتاه و گوشهايي پهن روي يك صندلي نشسته بود. جاي مطالعه‌ي روزنامه را نشانم داد. دو جوان عرب هم آنجا بودند. يكي از روزنامه‌ها را گرفتم و با ولع شروع به خواندن كردم. روي چند تابلو در قسمت‌هاي مختلف مغازه نوشته شده بود:
«اگر بحث ديني مي‌كنيد هرگز عصباني نشويد. با زبان خوش يكديگر را متوجه كنيد».
مرد پس از خوشامدگويي گفت: «از لهجه ات پيداست عرب نيستي».

-كرد هستم

به زبان كردي گفت: «بسيار عالي! من سي‌سال در مهاباد و ده سال در تبريز زندگي كرده و براي مسيحيت تبليغ كرده‌ام. اكنون هم در حال ترجمه‌ي كتابي هستم كه به فارسي منتشر كرده‌ام و مي خواهم ترجمه‌ي عربي آن را هم آماده كنم. فارسي هم كه بلدي؟

-بله كم و بيش
- اجازه بده قسمتي از كتاب را برايت بخوانم
- آخر من آمده بودم روزنامه بخوانم.
- نه حتماً بايد گوش بدهي. كتاب خوبي است.
- بله بفرماييد
- يك روز بهاري «كربلائي زين العابدين» و «يوسف هاواكيان» براي گردش به «شاگولي» رفته بودند. «يوسف» در گوشه‌اي نشسته و «كربلايي» نماز مي‌خواند. هنگام خوردن ناهار، يوسف پرسيد:
- چندسال است نماز مي‌خواني؟
- چهل و پنج سال
- چند ركعت نماز خوانده‌اي؟
- نمي‌دانم.

من حساب كرده­ام مي‌شود اينقدر هزار ركعت. تمام مسلمانان دنيا، در هر ركعت از خدا مي­خواهند به راه راست هدايتشان كند. پس چراخداوند دعايشان را اجابت نمي‌كند؟

-بس است متوجه شدم. فاتحه فرمايش خداست و به بندگان خود فرمان داده است آن را بخوانند. مانند سربازان كه در شامگاه، «زنده باد شاه! زنده باد ميهن» سر مي­دهند. اين فرمان استدعا نيست. شايد فكر كني قرآن كلام خدا نيست؟
-چنين چيزي نگو. قرآن كتابي مقدس است. در بخش‌هاي زيادي از آن، سخن از مسيح به ميان آمده است.
- به به ! فكر مي‌كني آيه‌اي در مورد پيغمبرندارد؟
- بله آنها كه «قل» دارند يعني «بگو» به بي‌شك فرموده‌ي خداوند است.
- يعني در قرآن به جز قل كه فرموده‌ي خداوند است، بقيه‌ي آنها مثلاً هر كس غير از اسلام دين ديگري اختيار كند از او پذيرفته نيست، سخن خداوند نيست.
- من چيزي نمي‌گويم. . . .
- راحت باش! شرم و تقيه نمي‌خواهد. بيا هر دو بپذيريم كه «محمد» به نام خداوند، آياتي را وارد قرآن كرده و نعوذبالله تحريفي صورت گرفته است. پس كسي كه دزد و بهتان چي باشد نبايد مقام نبوت را شايسته‌ي او دانست. حالا بيا و به من ثابت كن مريم از نفس خداوند تعالي آبستن شده و كسي با مريم مقدس همبستر نشده است؟
- پسر تو چه مي‌گويي؟ قرآن به صراحت اشاره كرده است
- پيش از اين فرض كرديم قرآن تحريف شده و پيغمبر، به خداوند دروغ بسته است.

تلاش كنيد متن قرآن بيشتر چاپ شود و در دسترس قرار گيرد تا همه بدانند مسيح حرامزاده نيست. چاره‌اي جز اين نداريد.

-نام تو چيست؟
- عزيز
-عزيز پا شو برو. يكبار ديگر هم به اين مغازه‌نيايي. گفته باشم؟

دست از پا درازتر از مغازه بيرون آمدم و فرصت روزنامه خواندن رايگان هم از دست رفت. ياد «حزني» افتاده بودم كه بر سر شافعي، چه كتك­ها از حنفي مذهب‌ها نخورده بود. دو ماه در بدترين شرايط كار مي كردم. ماه اول گفتند: «حقوقت را ماه بعد مي‌دهيم». ماه دوم گفتند: «نداريم و نمي‌دهيم». به «محمد رشادي» هم هشت دينار بابت دو ماه كار داده نشد. گفت: «بيا شكايت كنيم» گفتم: «من شكايت نمي‌كنم». او رفت. دو پليس و يك درجه دار با خود آورد. گفتند: «حق اين مرد را چرا نمي­دهيد؟» صاحب رستوارن گفت: «حالا بفرماييد استراحت كنيد؟ يك بطري عرق و چند سيخ كباب به آنها خوراند. سپس به جان «محمد» افتادند:
- نامرد لات! اين مردان نجيب، حقي از كسي ضايع نمي‌كنند.
من تنها كاري كه توانستم انجام دهم جمع كردن حصير و پتوها و رفتن به منزل «مام­حسين» بود. در رستوران براي كارگران نامه مي‌نوشتم و آنها هم تيغ ريش‌تراشي و صابون در عوض مي‌دادند. يك روز يكي از كارگران كه چند بار برايش نامه نوشته بودم گفت:

-بيا به حساب من پيش يك فاحشه برو
- چقدر هزينه برمي‌دارد؟
- نيم دينار
- ربع دينار بده و نمي‌روم.
- اگر نروي يك فلس هم نمي‌دهم

خيلي عجيب بود: چرا براي خلاف، اينچنين سخاوت به خرج مي‌دهند اما براي دادن حق خودت، اينچنين امساك مي‌كنند. كسان بسيار ديگري را نيز اينگونه ديدم. نمي‌دانم چه رازي است؟
شروع به عملگي كردم اما از نوع لوكس. جلوي هتل بزرگ مي‌ايستادم. گارسون‌ها مي‌آمدند و چمدان ميهمانان را براي باز كردن به من مي‌سپردند. هر كس به فراخور حال، انعام مي‌داد. شبها هم در ايوان نقيب مي‌خوابيدم. «سيد عاصم» مُرد و پسر عموي او را كه «سيد ابراهيم» نام داشت به منصب «نقيب غوث» گماردند. به سفارش «مام حسين»، با دست مزد ماهيانه چهار دينار به اضافه‌ي غذا و محل خواب، نوكر نقيب تازه شدم. ديگر جارو نمي‌كشيدم و تميز كاري نمي‌كردم.
«حاج حسين افغاني»، «حاج كرامت پاكستاني» و «احمد هنري» نظافت بارگاه را بر عهده داشتند و من هم ناهار و شام، سيني غذاي «سيدابراهيم» را نزد او مي‌بردم. در ضمن از ماست درست كردن من خيلي خوشش آمد.
«سيد ابراهيم»، پانصد خانه در محله‌ي ارمني‌ها و دويست مغازه‌ي اجاره اي در بغداد داشت. مي‌گفتند پنج ميليون دينار در بانك پس‌انداز دارد اما باز هم چشمش به دنبال يك فلس و دو فلس پول زوار هندي و كرد بود.
آدم عجيب و بسيار خودپسندي بود و جز به حرف‌هاي خود، باور نداشت. يك باغ خرما داشت كه دوازده هزار دينار اجاره داده بود. يكبار بر سر نام يك نوع خرما بامستأجر باغ بگو مگويش شد. عاقبت كار به فرياد كشيدن رسيد.

-پدر سگ! من مي‌گويم نام اين خرما «سووره كيويله»است و تو مي‌گويي نخير «قامكي‌بووكه»؟

يك روز ديگر مرا در حال خواندن روزنامه ديد:

-روزنامه خواندن ممنوع است. مغزت را به هم مي‌ريزد. تو نوكر من هستي و نبايد چنين كار بدي انجام دهي؟

بدبختانه فكر مي‌كرد فارسي را خوب مي‌داند چيزهايي مي‌گفت كه نمي‌دانستم چه زباني است. يك روز با ترس بسيار گفتم: «آقا اين زباني كه شما صحبت مي‌كنيد فارسي نيست من چيزهايي از فارسي بلدم». اينبار عصباني نشد. گفت: «خب يادم بده». به قدري كند ذهن بود كه گاهي تصور مي‌كردم خدا به او مغز نداده است. خلاصه شده بودم آجودان نقيب. بااو به باغ مي‌رفتم. خانه‌اي زيبا در وسط باغ درست كرده بود. يكبار اجاره‌دار باغ به من و راننده‌ي نقيب گفت: دستمالتان را بدهيد تا مقداري خرما درآن بريزم اما مراقب باشيد افندي متوجه نشود. هر چند من اجاره دارم و او قانوناً حقي ندارد اما اگر بفهمد چشمانش از بخل، كور خواهد شد. همسرش مرده بود اما پسري به نام «شمس­الدين» داشت. در كاخي زندگي مي‌كرد و من سفره‌چي او بودم. افندي اهل اطاعت و عبادت بود و نماز و روزه‌اش قضا نمي‌شد. دائماً در حال خواندن دعا بود. زكات پول خرما را نمي­داد اما روزهاي جمعه دويست يك فلسي را در يك كيسه كرده بين فقرا و مستمندان توزيع مي­كرد. فردي به نام «ملاغزالي» نيز همراه او مي‌رفت و او را ياري مي‌كرد.يكي از روزها‌ي آدينه پنجاه فلس به من داد و گفت:

-اين را ميان فقراي جلوي بارگاه تقسيم كن

من هم به محض خروج از بارگاه، پيرزن نابينايي را در كنار در ديدم و پنجاه فلس را به او بخشيدم و گفتم: «سيد ابراهيم» فرستاده است. باملا پچ‌پچي كرد و پرسيد: «پول را چكار كردي؟»
من هم ملا را نزد پير زن نابينا بردم. پنجاه فلس هنوز در دستانش بود:

-كسي پنجاه فلس پول به تو بخشيده است؟
- اين مرد پول را داد و گفت: «سيدابراهيم» فرستاده است.

وقتي افندي متوجه و مطمئن شد كه پول را ندزديده‌ام گفت: «تو پسر اميني هستي، اما بايد اين پول را به پنجاه فقير مي‌دادي.

-افندي يكبار ديگر من پولي ميان فقرا توزيع نخواهم كرد. زحمت اين كار را به ملا بده.

شبي در خدمت «افندي» به خانه برمي‌گشتيم. روي پله‌ها فرمود: «بيفت جلو». وقت بالا رفتن، عقربي در مقابلم ظاهر شد. عقرب را كشتم. پرسيد: «چه بود؟»

-عقرب بود.

از پلكان ديگري بالا رفت و ديگر جرأت نكرد از آن پله­ها بالا برود. نزد تمام ميهمانانش از من و پهلواني من تعريف مي‌كرد كه با يك حركت پا، عقربي را كشته بودم. يك روز در حياط بارگاه نشسته بودم كه صداي داد و هوار زنان و دختران بلند شد. توله‌مار باريكي در حياط منزل همسايه ديده بودند. دم مار را گرفتم و از سوراخ بيرون كشيدم و كشتم. واي بيا و ببين. افندي هر روز صدايم مي زد و نزد ميهمانان از شجاعت كرد و اينكه هم مار كشته‌ام و هم عقرب را از پاي درآورده‌ام داستانها مي‌گفت.
شخصي به نام «حاجي كرامت» كه چهل و پنج سال در بغداد زندگي مي‌كرد،‌در طول اين چند سال حتي چند كلمه‌ي درست و حسابي، عربي ياد نگرفته بود. خوب به خاطر مي‌آورد كه يك سال روس‌ها به خانقين آمده‌اند و آن سال گراني بيداد كرده و مجبور بوده تا مدت‌ها فقط نان خشك بخورد. يك روز براي خريد نان گرم به نانوايي رفت و ديگر باز نگشت. افندي نگران شد و با همه جا تماس گرفت. واقعاً گم شده بود. يازده روز بعد، صبح، با آغوش پُر از نان گرم بازگشت.

-حاجي چه بلايي سرت آمد.
- والله شيندم راننده‌ها با آواز خوش مي‌گفتند: هركس به زيارت «سلمان» نرود، نيمي از عمرش برباد است. فكر مي‌كردم مدت هاست به زيارت نرفته­ام. پاي پياده حركت كردم. پس از دو روز به «سلمان پاك» رسيدم. هفت روز آنجا بودم، زيارت كردم بازگشتم و نان هم خريدم.

حال افندي را با آن زبان خوش ببين كه چگونه باران فحش و ناسزا از دهانش باريدن گرفته است.
افندي بيمار شد. «احمد هندي» و من مأمور درباني شده بوديم كه هر كس نزد او مي‌آيد بدون مشورت وارد نشود.
در دوران بيكاري درباني،‌هوس كردم عربي ياد بگيرم. يك «المنجد»، كوچك دانشجويي (فرهنگ عربي - عربي) پيدا و چند شماره مجله‌ي «هلال مصري» احمد شوقي تهيه كردم.
معناي هر واژه‌ا‌ي را كه نمي‌دانستم از فرهنگ گرفته و زير آن خط مي‌كشيدم. با اين كار، آرام آرام خود را با زبان عربي آشنا كردم.
يك روز «درويش كرد پارساني» نزد افندي آمد. گفتيم: «اجازه نداريد داخل برويد».

-چه مي‌گوييد؟ ديو هم نمي‌تواند جلوي مرا بگيرد. برويد به او بگوييد من به گيلان و زيارت «موسي جنگلي»، «دوست پدر» غوث رفته‌ام. سلام او را براي پسرش غوث آورده‌ام. به خدا قسم تا مخارج سفرم را ندهد ا زاينجا نمي‌روم چشمش را هم در‌مي‌آورم.

به اتاق رفتم و ماجرا را براي افندي تعريف كردم. شروع كرد به ناسزا گفتن: «او كرد است و در خدمت خودت، به همين خاطر راهش داده‌اي.

-حالا مي فرماييد چكارش كنم ؟كتكش بزنم ؟
- نه نه نفرينم مي‌كند و مي‌ميريم. راضيش كن تا مي تواني كمتر پول بده .

با هزار چانه و بهانه، درويش را به نيم دينار راضي كردم و رفت .افندي تا دو روز ناسزا نثارموسي جنگلي نياش مي كرد كه اين درويش را برايش فرستاده است.
كار من و «احمد هندي» جداي از تشريفات درباني، بردن افندي به توالت و به انتظار نشستن تا قضاي حاجت ايشان و برگرداندن به اتاق بود.
به مام حسين گفتم: «خورد و خوراكمان كافي نيست. چه كار كنيم؟» او هم نزد افندي رفته و گفته بود: «فلاني مي‌خواهد برود». افندي هم عصباني شده و گفته بود: «چرا مي‌رود؟ ديگر چه كسي برايم ماستاب درست كند. به پليس مي‌گويم بازداشتش كنند. سربازي نرفته است». حسين هم عصباني شده و شش دينار پول گرفته بود. پس از آنكه بازگشت گفت: «نبايد نزد افندي بماني. يك لقمه نان پيش خودم پيدا مي‌شود ب خدا كريم است.در همان دوران درباني براي افندي، يكبار «جلال طالباني» كه خطوط سبيلش تازه به سياهي مي زد نزد من آمد و با من آشنا شد.
يك روز پسري به نام «عثمان مجيد كويي» مرا ديد وگفت :
- دوست داري با فلسفه ي ماركس آشنا شوي ؟
- بله خيلي دوست دارم ؟
چند جزوه اي در اختيارم گذاشت: «خوب بخوان». مرتبه‌ي بعد آمد و گفت: «يك معلم برايت انتخاب كرده ايم. برو و او را در فلان قهوه­خانه ببين. به كار خودش وارد است».
بك جوان عرب سبيل زرد با چشمان روشن و سركوچك بدون مقدمه گفت:

-چه كار داري؟
- نوكر يك عرب ثروتمند هستم
- نگو عرب! اين يك ديدگاه شوونيستي است.
- يك مرد اهل بغداد.
- نگو بغداد! اين يك سياست منطقه‌‌گرايي است.
- عراقي هستم.
- اين را هم نگو! دنيا يكي است و استعمار آن را تجزيه كرده است.

خلاصه بحث ما شد: هي من بگم هي بگو نگو. وقتي درس تمام شد و مرخص شدم مرتباً با خود مي‌گفتم: نگو . . . نگو.
عثمان را ديدم:

-ها استاد چطور بود؟
- از اين بهتر چه كسي؟ نگو استاد! اين يك سياست طبقاتي است.

وقتي ماجرا را تعريف كردم قاه قاه خنديد و گفت:

-به خدا نمي‌دانستم چنين خري هم داريم.

فرداي آن روز دوباره بازگشت:

-كمونيست‌هاي بالا خيلي عصباني شده‌اند. قرار است يكي از استادان سطح بالا را براي آموزش بياورند. عصر مي‌آيد.

نام استاد جديد من «احمد باني خيلاني»، بود. به يك قهوه­خانه رفتيم. گفت:

-بي‌مقدمه مي‌روم سر اصل مطلب و هرچه در مورد ماركسيسم مي‌دانم برايت مي‌گويم سپس شروع كرد از كمونيسم و ماركسيم و كمون اوليه ... در ادامه گفت:
- مي‌داني يالكتيك يعني چه؟
- خير
- يعني پرسش و پاسخ مداوم و متقابل تا هيچ ابهامي باقي نماند.

و به سخنانش ادامه داد :

-در زندگي اوليه، عده‌اي حقه باز تنبل پيدا شدند و خود را فرستاده‌ي خداوند معرفي كردند سپس مردم را فريب دادند و خود، به خوشگراني مشغول شدند.
- ماموستا اجازه هست سئوالي بپرسم؟
- بگو! پس دياكلتيك براي چه است؟
- خب! قبول! موسي رهبر يهوديان شد و محمد دولتي عربي تأسيس كرد اما مسيح تا آخر عمر گرسنه زيست و گرسنه مرد و از مال دنيا تنها يك الاغ داشت.
- صبر كن! مردي ما را مي‌پايد شايد جاسوس باشد حالا برويم فردا جوابت را خواهم داد. استاد ديگر بازنگشت. عثمان گفت: «او گزارش داده است ك اين مرد غرق در كهنه پرستي است».

پس از چند سال مجدداً او را ديدم. گفت: «افتخار مي‌كنم كه استادت بوده‌ام! مرا به ياد مي‌آوري؟»

-بله اما سئوال مرا بي پاسخ گذاشتي...

اكنون كه اين مطالب را مي نويسم او از استادان بلند پايه‌ي حزب كمونيست عراق است. . . .
مدتي بعد «مام حسين» گفت: يك آشناي عكاس دارم كه كاري برايت پيدا كرده است. عكاس مرا نزديك يك وكيل دادگستري برد و با حقوق مياهيانه هفت و نيم دينار استخدام كرد كه روزانه دفترش را نظافت و شب‌ها از ميهمانش پذيرايي كنم.
خانه‌اي بسيار دور بود. بايد دو كورس اتوبوس به محل كار بروم و كمي هم پياده­‌روي كنم. خيلي خسته مي‌شدم، اما چون غذايم تأمين مي‌شد ناراضي نبودم. نام صاحب كارم «عموشالچي» يك وكيل فعال بسيار ثروتمند و اشرافي و از آزدي­خواهان «حزب چادر‌چي» بود. كتاب‌هاي بسياري دركتابخانه‌اش داشت. يك كتري برقي در دفتر بود كه شبانه در آن چاي دم مي‌كردم و كتاب مي‌خواندم. يكي از كتاب‌هايي كه خواندم و از آن لذت برد، كتابي از «ادگار سنو» درباره‌ي زندگي «مائوتسه دونگ» به نام «مرد آسيا» بود. صاحب كارم، زياد مطالعه‌مي‌كرد و حتي هنگام رفتن به توالت، چيزي براي خواندن با خود مي‌برد.
يك روز گفت: «بيا بند كفش‌هايم را سفت كن». اين كار را انجام دادم اما احساس كرد كه بسيار ناراحت شده‌ام. ديگر اين كار را تكرار نكرد. «دكتر ناجي مراد» كه در آن آپارتمان زندگي مي‌كرد خدمتكاري داشت كه روزانه در بيمارستان نزد او كار مي‌كرد و شب‌ها در پيشخوان آپارتمان مي‌نشست و از خاطرات روزانه تعريف مي‌كرد:
يك روز دكتر به يك عرب باديه گفت:

-خروجت را بياور
- خروج ديگر چيست؟
- بايد مدفوعت را آزمايش كنيم.

بيمار فرد اصبح در حالي كه بقچه‌اي در دست داشت آمد. مدفوعش را در روزنامه پيچيده بود. پنج شش كيلويي مي‌شد:

-بفرماييد دكتر

دكتر مرا صدا زد و گفت:

-سلمان بيا عمويت برايت هديه آورده است. تحويل بگير
- دكتر به منزل خودتان ببرم
- نخير به خانه پدر پدر سگت.

صاحب كارم، روزهاي جمعه از صبح به دفتر مي‌آمد و پسري عرب با خود مي‌آورد كه تازه استخدام كرده بود، با آمدن او به من گفت:

-امروز تا غروب مرخصي

احساس كردم آن پسر، زنان و دختران بيگانه را به دفتر آقا مي‌آورد و او نمي‌خواهد من بدانم به همسرش خيانت مي‌كند.
آن روزها بغداد آبستن حادثه بود. راهپيمايي و تظاهرات مردم عليه پيمان «پورتسموث» و «صالح خيري»، شهر را در آشوب فرو برده بود. روزي نبود كه چند پسر و دختر در خيابان كشته نشوند. بعداز ظهر جمعه در خيابان بودم كه ناگهان تيراندازي آغاز شد. من هم به سرعت از محل گريختم. كه ناگهان يك نفر در كنار من مورد اصابت گلوله قرار گرفت. در حالي كه خون به شدت از بدنش بيرون مي‌زد، بر بالينش رفتم. ناگهان، قنداغ يك تفنگ را برداشتم. احساس كردم، ناگزير گريختم و خود را به دفتر رساندم. «شالچي» كه متوجه شده بود در راهپيمايي مضروب شده‌ام گفت: «پس تو هم سرت براي اين كارها درد مي‌كند». ا زآن روز به­بعد، رابطه‌ي من و «شالچي» دوستانه‌تر شد. روزي يك مرد سياه پوست سوداني را با خود به دفتر آورد و گفت: «اين مرد در كارها كمكت مي‌‌كند». متوجه شدم محترمانه مي‌خواهد مرخصم كند. از او خواستم تسويه حساب كند. پس از خداحافظي، يك راست‌به خانه­ي مام حسين بازگشتم.
به خاطر مخالفت با دولت و راهپيمايي 1948 اعلام شد شيعه و سني بايد پيمان اخوت ببندند، كاميون‌هاي بسياري در بارگاه غوث به انتظار ايستاده و رانندگان فرياد مي‌زدند: نجف نجف هزاران سني فقير و ندار سوار كاميون شده مي‌گفتند: «براي پلوخوران به نجف مي‌رويم».
رئيس كاروان فردي به نام «ملاطه» بود. گفتم: «دوست دارم نجف را ببينم». مرا با خود سوار كاميون كرد. در نجف به زيارت «امام علي» رفتم و پس از زيارت، در هتل، اتاقي اجاره گرفتم. از صاحب هتل پرسيدم: «در منطقه‌ي ما مي‌گويند: «امام علي» به هنگام مرگ فرموده‌اند: مرا به خاك نسپاريد تا كسي به سراغم نيايد. پس از شهادت يك شتر سوار عرب با شتري سپيد آمده و پيكر او را با خود برده است. كسي نمي‌داند مرقد او كجاست». مرد پس از شنيدن سخنان من گفت: «ببخشيد مثل اينكه از سرزمين خران تشريف آورده‌ايد. امام در كوفه مرده و جنازه‌اش را به اين تپه آورده‌اند تا سيل پيكر او را با خود نبرد و نجف هم يعني در لغت به معناي «تپه» است.»
احمد كه از سليمانيه به بغداد منتقل و در اداره‌ي آموزش و پرورش دفتردار بود گفت: «نامه‌اي برايت مي‌نويسم. به «كوت» برو. در آنجا كاري برايت پيدا خواهد شد». نامه را به يك مهندس كُرد دادم كه نامش «نوري» بود ( نام پدرش را فراموش كرده ام). اين نكته را هم توضيح دهم كه هنگام پياده شدن ا ز اتوبوس در گاراژ كوت، اسباب و وسايلم را دزديدند. خيلي گشتيم و بالاخره پيدايش كرديم. اما كتري چايم را كه خيلي دوست داشتم با خود برده بودند.
مهندس گفت: «امشب را دراتاق باغچه بان بخواب. فردا فكري برايت مي­كنم». مهندس چند ميهمان جوان داشت و براي شام ماهي سفارش داده بود. ماهي هاروي آتش بودند كه باغچه بان براي نماز بيرون رفت و گفت: «حواست باشد ماهي‌ها را شغال نبرد». من هم براي كاري برون رفتم. باغچه‌بان از نماز كه برگشت شروع كرد به داد زدن كه ماهي را شغال برد. خيلي تعجب كردم. شغال‌ها در وسط يك شهر ماهي دزدي مي­كردند!
صبح مهندس مرا نزد چند كارمند فرستاد كه با آنها زندگي كنم. مدتي در آنجا ماندم. «كوت»، در آن دوران، شهري بسيار كثيف و غيرقابل تحمل بود. قهوه خانه‌اي در شهر بود كه صاحب آن، هر روز يك روزنامه مي‌آورد و در قهوه خانه اجاره مي‌داد. هنوز چند خط از روزنامه را نخوانده بوديم كه از دستمان مي‌قاپيد و به مشتري ديگري مي‌داد.
خب! كجا غذا بخورم؟ كارمندها مرا به بازار و يك غذاخوري بردند: «ما آبونه هستيم. ماهي چهار دينار مي­دهيم و هر چه بخواهيم مي‌خوريم». «من هم آبونه شدم». «كوت»، سينما هم داشت و دو روز يكبار فيلم‌هايش را عوض مي‌كرد. روزها كه بيكار بودم و حوصله ام سر مي‌رفت به سد«غراف» مي رفتم و ماهي‌ها را نگاه مي‌كردم. يك روز عربي را از دور ديدم كه به «كوت» مي­آمد. بقچه‌اي در بغل داشت. وقتي به ابتداي پل رسيد نشست و يك جفت كفش از بقچه‌اش بيرون آورد، آنها را پاك كرد و پوشيد و مانند يك دختر دهاتي كه تازه كفش پاشنه بلند مي­پوشيد به راه افتاد، اما مرتباً تلوتلو مي‌خورد. بالاخره نتوانست ادامه دهد و كفش‌ها در آورد، در بقچه‌نهاد و با پاي برهنه به راه رفتن ادامه داد.
راهپيمايي‌ها عليه «صالح خيري»، در كوت هم ادامه داشت. مردم فرياد مي‌زند: «بيفتد بيفتد». يك عرب پاپتي بينوا هم كه در كنار خيابان ايستاده بود به آرامي مي‌گفت: «بيفتد. خدا كند. بيفتد».
پرسيدم: «پدر جان چي بيفتد؟»

-ديناري را از جيب مردم بيفتد و من بردارم.

در «كوت» با يك كرد اهل «كويه» به نام «احمد حويزي» و يك عرب كُردي­دان، به نام «خالد» آشنا شدم و مدتي را با آنها سر كردم. يك روز مهندس گفت: «به «بدره»، يا «حبسان» مي‌فرستم. آنجا كار داريم. باغچه‌بان نزد من آمد و گفت: «آب اين دو شهر شور و هوايش بسيار آلوده است». به مهندس گفتم: «نمي‌روم».

-به «نعمانيه» مي‌روي؟

باغچه­بان چشمكي زد و من بلافاصله گفتم: «بله مي‌روم». به همراه يك بنا و يك نجار به «نعمانيه» رفتيم كه اداره‌ي پليس را تعمير كنيم. من سر كارگر بودم. بيست كارگر عرب باديه را تحويل گرفتم و شروع به كار كردم. كارگران مي‌بايست روزانه ربع دينار و دستمزد مي‌گرفتند و هشت ساعت كار مي كردند اما عرب گفتني: «چه قانوني و چه اجرايي؟»
كارگران روزانه دوازده ساعت كار مي كردند و خمس دينار دستمزد مي‌گرفتند. دو روز بعد احساس كردم كارگران مرا نگاه مي‌كنند و با هم در گوشي صحبت مي كنند. پرسيدم:

-دوستان چه مي‌گويند؟
- مي‌گفتيم اين مرد سركارگري بلد نيست. سركارگرها هميشه كارگران را با ناسزا هايي چون سگ ابن سگ،‌يا مادر قحبه، خطاب مي‌كنند اما تو فحش نمي‌دهي و جز شرح وظيفه‌ي كاري مجبور به انجام كار ديگري نمي‌كني. تعجب مي‌كنيم.

من و بنا و نجار در يك اتاق كوچك زندگي مي‌كرديم و كارگران هم در يك انبار بزرگ سيمان و گچ استراحت مي‌كردند. از بامداد تا شامگاه، عملگي مي‌كرديم و گچ و سيمان مي‌خورديم.
كارگران براي جبران كمبود تغذيه «داروجان»، برنج را كه در «كوت» فروخته مي‌شد خريداري و پس از كوبيدن، از آن غذايي تهيه مي‌كردند كه بسيار تلخ بود.
يك روز بخشدار نزد من آمد و گفت: «اگر دستي هم به خانه‌ي من بكشيد ممنون خواهم شد». گفتم : «كمي از وقت روزانه را هم به كار شما اختصاص خواهم داد». مردي بسيار آرام و خونسرد و محترم بود. به يكي از كارگران گفت: «كمي از نان خودت هم به من بده». اشاره كردم كه نخورد اما گوش نداد و به محض گذاشتن يك لقمه­اي در دهان، آن را تف كرد و گفت:
« تلخ است. نمي‌شود خورد». و شروع به ناسزا گفتن عليه دولت كرد: كشوري با ذخاير عظيم نفت و مواد خام، هنوز نمي‌تواند حتي نان جوين براي شهروندان خود تأمين كند. . . .»
فرداي آن روز كارگران را به منزل بخشدار بردم.ناهار به همه خوراك بوقلمون و برنج و خورش داد و شايد كارگران، تا هنگام مرگ هم روياي آن روز را خواهند ديد.
يك روز ديدم بار زيادي روي دوش يكي از كارگزان پير مي‌اندازند. گفتم: «مراقب آن پيرمرد باشيد. بارش را سنگين نكيند». از آن روز نزد آنها مقدس شده بودم. با تلاش بيشتري كار مي‌كردند و روزي ده بار از مهرباني من تعريف مي‌كردند.
روزي ديگر كارگران گفتند: «امروز با سرعت بيشتري كار مي كنيم اما زودتر مرخصمان كن، مي‌خواهيم عيدي بگيريم». وظايف روزانه را انجام دادند وساعت چهار مرخص شدند. پس از چند دقيقه برگشتم. ديدم «خرماي زهدي»، مي‌خورند. گفتم: «خرماي زهدي هر كيلو چهار فلس براي عيدي گرفتن؟ شما فريبم داده‌ايد». يكي از آنها گفت: «چرا نمي‌شود؟ به امام حسين سوگند! يك سال است خرماي زهدي نخورده ا‌م. صد و پنجاه فلس براي خانواده‌ام خرج كنم يا خرما بخرم؟
يك شب باران مي‌باريد با نجار و بنا به زير شيرواني مركز پليس رفتيم و چهار كبوتر گرفتيم.
نجار گفت: «كارگران را مي‌آوردم تا گوشت كبوتر‌ها را پاك كنند».

-دو كبوتر هم به آنها بده
- چه كار كنم؟!
- من راضي نيستم بيگاري كنند.
-مگر تو راضيشان كني، خوب نگاه كن . . . .

يكي از كارگران به نام بدر آمد و گوشت كبوترها را پاك كرد و كله‌و پا و روده ي كبوترها را با خود برد. از خوشحالي سر به آسمان مي‌ساييد. رفتم و از گوشه‌اي، پنهاني، نگاهشان كردم. يكي گفت: «اگر چوب بسوزانيم سركارگر عصباني مي‌شود» آن يكي مي­گفت: «مرد خوبي است ناراحت نمي‌شود». بالاخره آتش روشن كردند و گوشت كبوتر را روي يك تكه حلبي كباب كردند. از شادي خوردن كباب آواز مي خواندند و كف مي‌زدند.
يك نوجوان شانزده ساله هم جزو كارگران بود. يك روز غروب پدرش آمد. او گريه كرد و جوان هم مي‌گريست: «چرا به من نگفتيد؟» برادر كوچكش مرده و بدون اطلاع او به خاك سپرده شده بود. وقتي پدرش را نكوهش كردم گفت: «مي ترسيدم تو اجازه ندهي و كارش را از دست بدهد. . . .»
يك روز مانند روزهاي ديگر پس از كار به مسجد سني‌ها رفتم كه نزديك محل كار بود. در شهر «نعمانيه»، چهار خانواده‌ي سني و يك ملا زندگي مي‌كردند كه امورات املاك پادشاه در شهر به آنها سپرده شده بود. وقت نماز يكي از آنها از اهالي پرسيد:
-آيا شيعه هم مانند ما مسلمان هستند؟
- بله آنها هم مثل ما هستند.
- گفتم: «استاد! نفرماييد مثل ما هستند بفرماييد آنها هم براي خود ديني دارند».
ملا كه يك كوتاه قد آبله رو بودگفت؛
-اهل كجا هستي ؟
- كردستان
-ها! كركوك؟
-بله
- كجا مي خوابي ؟
- در اداره پليس با دو همكار ديگر.
ملا و سايرين گفتند: «نبايد آنجا بخوابي. به حجره‌ي ملا بيا». «حاجي عبدالرحمان» هم كه خادم مسجد است برايت غذا درست مي‌كند.
غروب همان روز برنج و روغن و قابلمه و لوازم ضروري به مسجد آورده شد. حاجي «كته» پخته بود. اما حاجي چه حاجي؟ يك ريش بلند ماش و برنجي،‌قد بلند، بيسواد و بسيار وراج و پرگو. سخنانش شله‌قلمكاري از كلمات مختلف و لفاظي‌هاي بي‌معنا بود كه سرو ته نداشت آنقدر حرف مي‌زد كه چرتم مي‌گرفت. مثلاً مي‌گفت: «بصره دور است». «شبلي مرد خدا بود». «بغداد گرم است»، «ما تحت گاوميش شل است»، «جواهر القلائي بايزيد بسطامي»، «سد غراف»، «عبدالقادر فادخلي جنتي» . . . من هم فرصت را غنيمت شمرده كاغذ و قلمي آوردم و از صبح روز بعد شروع به يادداشت چرنديات حاجي كردم. هر چي مي‌فرمود مي‌نوشتم. معجون جالبي شده بود، اما متأسفانه اين مجموعه هم مانند بسياري از مجموعه‌ها ازدست رفت.
حاجي روزانه يك كلاه بوقي روي سر مي‌گذاشت و سوار بر چوب، در كوچه‌ها بازي مي‌كرد و مي‌گفت:
«هتك نفس است و اوليا نيز چنين كاري كرده‌اند». كودكان نيز با ديدن او به دنبالش روان مي شدند. و معركه اي مي‌شد كه نپرس. واقعاً‌شيعه وسني در شهر ، حاجي را در زمره ي اولياء قرار داده بودند.
رانندگان سوگند مي‌خوردند كه حاجي سوار بر چوب‌زودتر از آنها به بغداد رسيده است. نامه‌هايي از بغداد براي حاجي مي‌آمد و من آنها را برايش مي‌خواندم. همسر عاليجنابان وزرا و بزرگان، درخواست نوشته و دعا مي‌كردند. من هم نوشته­ها را براي اين ولي خدا مي­نوشتم و به بغداد مي‌فرستادم.
يك روز پس از كار، در خيابان پيدا­روي مي­كردم كه متوجه كتابخانه‌ي شهر شدم. به مجرد آنكه وارد شدم كتابدار برخاست و فوراً آب يخ و چاي آورد. مرتباً‌كتاب مي‌آورد و قربان قربان مي‌گفت. به خودم شك كردم: «اين مرد مرا نمي‌شناسد اما چرا آنقدر خيلي دور و برم پرسه مي‌زند؟»
با لحني آرام مي‌گفت:
-خير است اينجا تشريف آورده ايد؟
- سركارگر هستم و كار مي‌كنم.
- قربان من جنابعالي را در «شعبه­ي خاصه» ديده‌ام. هر چه بفرماييد در خدمتگذاري حاضرم. طرف خر شده است چرا صدايش را دربياورم. بعدها فهميدم شعبه‌ي خاصه، اداره‌ي پليس مخفي است. مرا اشتباهي گرفته بود. خيلي هم بد نشد.
شبها به قهوه‌خانه مي‌رفتم. طويله‌اي دراز و پهن پر از نيمكت هاي دراز با عكس جوجه و مرغ انگليسي جورج و اليزابت،‌كيژي كافروش، (دختري زيباروي در داستانهاي كردي) و هزار چنجر و فنجر ديگر به ديوار آويخته بود. نيمكت‌ها كاملاً‌پر مي شدند و غلغله‌اي عجيب و غريب به پا مي‌شد. من هيچكس را نمي‌شناختم، تنها يك دفتر و يك مداد در كنارم بود و خودم، خبرنگار خودم شده بودم. كچل‌ها، يك چشم‌ها، شكم‌گنده‌ها، دماغ‌درازها و . . . .
همه را مي‌شمردم و بعد مي‌نوشتم: چند ماهي گرفتي؟ گاوميش خريدي؟ تازه از بغداد برگشته‌ام. به زيارت كربلا رفتم و . . . . هر چه مي‌گفتند مي نوشتم.
يك شب پيمانكارها آمدند و از كارگران خواستند شبانه، گنج و خشت باركنند، به كارگران گفتم:

-بدون گرفتن پول اين كار را انجام ندهيد.
- تا كنون به رايگان انجام مي‌داديم.
- روزي دوازده ساعت كار مي‌كنيد و مي‌خواهيد شبها هم بدون مزد كار كنيد؟
- كارگران اعتصاب كردند و پيمانكار ناگزير گفت: «شش دينارمي‌دهم». فوراً قبول كردند و منتظر نشدند دينارها اضافه شود. پيمانكار از من متنفر شده بود. يك روز ريزه خشت‌ها را مي‌شمردم. پرسيدم:
- چند تا هستند؟
- دوازده هزار تا
- نخير دوازده هزارتا نيست
- فرياد زد:
- تو داري با من دشمني مي‌كني؟

و پولي در جيبم گذارد. پول را درآوردم و پس دادم:

-شانزده هزار خشت است. چهار هزار تا را فراموش كرده‌اي. رشوه نده و حق كارگران را هم ضايع نكن.

مهندس آمد و گفت:

-با حساب و كتابي كه من كرده ام هفت هزار دينار اضافه‌آورده‌اي و چون اجازه ندادي پيمانكار دزدي كند ترتيبي مي‌دهم كه حقوقت از ماهي دوازده دينار به هيجده دينار افزايش يابد.

با اين حال، باز هم در اداره‌ي تلفونات (مخابرات) چهل تلفن اضافي به حساب ما نوشته شده بود. براي افزايش حقوق يابد به بغداد مي­رفتيم و گواهي مي­گرفتيم. همه‌ي كارها را تمام كرديم. و تنها برگه‌ي عدم سوءپيشينه باقي مانده بود. شش روز تمام به دنبال اين برگه بودم. هر روز افسران و درجه‌داران بهانه‌اي ساز مي­كردند و مي‌گفتند:
-برو فردا بيا

روز ششم يك پليس در نگهباني گفت:

-چي‌شده؟
- مي‌گويند فردا
- يك ربع دينار بده

به سرعت رفت و برگه رابا خود آورد. سوگند مي‌خورد كه سهم او تنها يكصد فلس بوده و بقيه را به افسران و درجه‌داران داده است.
به «كوت» بازگشتم اما مهندس تصادف كرده و به بغداد اعزام شده بود. من هم به بغداد بازگشتم و با «محمود احمد» هم خانه شديم. محمود احمد پيش از اين، زن و بچه‌اش را هم به بغداد آورده بود اما به خاطر گراني هزينه‌ي زندگي آنها را به «سليمانيه» باز فرستاده و خود اتاقي در يك خانه‌ي هشت اتاقي اجاره كرده بود. «محمود» نيمي از زندگي خود را در زندان گذرانده و آدم بسيار نامرتب و بي‌نظمي بود. شب‌ها در يك ليوان لب پريده عرق گرانبها مي‌خورد و همين ليوان ظرف مشترك چاي خوردن ما هم بود. زياد پول خرج مي‌كرد و گاهي از گروههاي موسيقي هم دعوت مي‌كرد به خانه‌اش بيايند اما ليوان، همان ليوان لب پريده بود.
شبانه لباس كردي پوشيده و به فاحشه­­خانه مي‌رفت. هر شب يكي از زنان را صدا مي‌زد و مي­گفت:
«پولت را مي‌دهم اما فقط مي‌خواهم بنشيني و داستان زندگي خود را كه به اينجا رسيده‌اي تعريف كني . . .»
چند بار از صاحبان فاحشه‌خانه كتك حسابي خورده بود چون آنها مي­ترسيدند فاحشه‌ها از كرده­ي خود پشيمان و آنجا را ترك كنند. سرانجام اين داستان‌ها را گردآوري و در كتابي به نام «له‌سايه‌ي ده‌ره‌به‌گي‌دا» (در سايه‌ي فئوداليسم) چاپ كرد. هر فرم از كتاب كه چاپ مي‌شد دويست نسخه آن را به خانه مي‌آورد. كتاب چاپ شد. اما مدتي كوتاه بعد توقيف و محمود بازداشت شد. بيست روز بعد، محمود آزاد شد. بهاي پشت جلد كتاب بها بيست و پنج فلس نوشته شده بود اما به محض اينكه خبر بازداشت نويسنده‌ي آن منتشر شد، هر نسخه را دويست فلس فروختم و پول خوبي براي محمود پس‌انداز كردم.
برايم تعريف كرد كه زن و بچه‌اش هنوز در بغداد بودند كه براي گردآوري اين داستان‌ها به فاحشه‌خانه مي‌رفته است. يك روز زني از همين فاحشه‌ها سراسيمه وارد خانه شده به محمود مي‌گويد: «كاك محمود فرار كرده‌ام. به خاطر مردانگيت نجاتم بده». همان لحظه با يك ماشين دربستي او را تا حومه‌ي شهر سليمانيه برده و خود باز مي‌گردد محمود ادامه داد:

-پس از چند ماه گذارم به روستاي شيخ افتاد. در حياط خانقاه، يكي از صوفيان گفت: «بيا دايه خانم در حرم شيخ با تو كار دارد». دايه خانم همان زن بود. شانه‌ام را بوسيد و گفت: «كاك محمود هرگز محبتت را فراموش نمي‌كنم». گفتم: «من محمود نيستم اشتباه گرفته‌اي». گريه كرد و گفت: «واقعاً مردي». گفتم: «نه نه مادر جان من ترا نمي‌شناسم خداحافظ». بعداً از صوفي‌ها پرسيدم: «دايه خانم چگونه زني است؟» از ايمانداري و تقواي او بسيار گفتند. محمود بود داشت اما عضو كمونيست و احزاب چپ يا پارتي نبود. احزاب هم، احترام خاصي براي او قايل بودند. مردي بسيار سخاوتمند بود. يك روز جلو مغازه‌ام، مردي در گوش او چيزي گفت. محمود رفت و زود بازگشت. سه دينار به مرد داد و مرد هم رفت.
-محمود ! آن سه دينار را از كجا آوردي؟
- آن مرد گفت پول سفر ندارد. به بازار رفتم و كتم را حراج كردم.

كارهاي ديگري انجام مي‌داد كه از يك انسان عادي بعيد مي‌نمود اما نيازي به تعريف بيشتر آن نيست. مدتي بعد، خانه‌ي كلنگي اجاره‌اي را براي نوسازي تخريب كردند، محمود به سليمانيه بازگشت و من هم ناچار به خانه­ي «مام حسين» بازگشتم.
چندي بعد، يكي از دوستان را ديدم. گفت:

-من هشتاد دينار دارم. بيا يك مغازه شريكي باز كنيم. سرمايه از من و كار از هر دوي ما. دكان نبود، سوراخي در ديوار بود. چند قفسه و تعدادي كتاب در به اصطلاح مغازه گذاشتيم. از صبح تا نيمه شب، به نوبت در مغازه كار مي­كرديم. غذاي ما هم نان و شربت بود. زياد خسته مي‌شديم و پولي هم به دست نمي‌آورديم. با يك كتاب فروش شيرازي در بازار كتابفروشان دوست شديم. ادعا مي­كرد كمونيست بسيار غليظي است. چند كتاب به ما داد و گفت: «ممنوع است اما سود خوبي برايتان خواهد داشت». نمي‌دانم چطور شد كتاب را به مغازه نياورديم كه ناگهان پليس به مغازه ريختند و شروع به جستجو كردند. دوست شيرازي ما، مانند خرچنگ از دو سر حركت مي‌كرد.

دو ماه طول نكشيد كه شريك من دست از دكانداري كشيد. درآمدها و مخارج را حساب كرد و گفت: دوازده دينار ضرر كرده‌ايم. شش دينار هم سهم تو است.

-داداش تو خودت مي‌داني شش شپش هم ندارم.

به هر تقدير از حق خودش گذشت و پولي هم نگرفت.
در مغازه‌ي كتابفروشي كه بوديم، روزي يك بچه‌ي ده دوازده ساله آمد و پرسيد: «منزل امامي كجاست؟» من مهابادي هستم. نامم عزيز است و در خانه­ي «نانوا» هستم. امامي شوهر خواهرم در بغداد است اما نمي‌توانم او را پيدا كنم. همراه او به منزل برادر بزرگ امامي رفتيم كه نامش محمد بود.
پس از فروختن مغازه بيكار، ماندم. اما «يرمياي»ي يهودي، دوباره فرشته‌ي نجات من شد. يك دكان كوچك، بدون برق در خيابان «رشيد» پيدا كرد. از «حيدرخان» تعدادي قفسه خريد و كمي خرت و پرت در آن گذاشت و گفت.
«صد و پنجاه دينار به من بدهكاري، اگر داشتي پس بده، اگر هم جور نشد حلالت كردم. هيچ هم نترس من هر روز پس از نماز عصر مي‌آيم و كاسبي يادت مي‌دهم». برق هم نوبتي بود. بعضي دكانها و خانه‌ها در بغداد بودند كه سه سال يكبار هم نوبت برقشان نمي‌رسيد. «يرميا» يك كارمند يهودي را راضي كرده بود كه با سي و پنج دينار رشوه براي من برق بدزدد. يك شب پس از نماز عشاء دو كارگر با يك نردبان به همراه مأمور برق آمدند و عمليات برق دزدي با موفقيت به پايان رسيد. ما هم صاحب برق شديم. سپس مأمور رو به «يرميا» كرد و گفت:

-سي و پنج دينار بده
- اي يهودي سگ دين. از دولت دزدي مي‌كني؟ بايد در زندان پاسخگو باشي.

مرد يهودي ترسيد. خدا خدايش بود كه از مهلكه بگريزد.با خواهش من كه خدا را خوش نمي‌آيد پنج دينار گرفت و رفت.
از كاسب كاري چيزي بلد نبودم. اين همه خرت و پرت را چگونه از هم سوا كنم؟ روي تمام قوطي‌ها نوشته بودم. مدت زيادي طول كشيد تا يك كاسب حرفه‌اي شدم. يرميا «راضي نبود من كتاب بفروشم، اما گوشم بدهكار نبود. در كنار كتابفروشي، مجله و روزنامه هم مي‌فروختم. بايد صبحها ساعت چهار صبح به دفتر توزيع روزنامه مي‌رفتم. بيش از سيصد كودك و جوان و پير، آنجا ازدحام مي‌كردند تا چند نسخه روزنامه تحويل بگيرند. از هر ده فلس فروش، دو فلس عايدم مي‌شد. روز بعد، روزنامه‌هاي نفروخته را باز گردانده و روزنامه‌ي امروز را تحويل مي‌گرفتم. نام دكانم را به ياد شهيدان راهپيمايي بغداد «مخزن شهدا» گذارده بودم. مجلات «حزب شعب» را كه «عزيز شريف» و «رحيم شريف» منتشر مي كردند و چپي بودند توزيع مي‌كردم.
«حزب استقلال» هم تأسيس شده بود و عليه چپي‌ها فعاليت مي‌كرد. همه اعضاي آن مانند هر عرب ديگر، لات و چاقوكش بودند و تنها وظيفه­ي آنها كارشان تهديد مردم بود. يك شب به سراغم آمدند و با پاره كردن روزنامه‌ها و كتب، قفسه‌ها را به هم ريختند و شيشه‌ي مغازه را شكستند. بهانه‌هاي آنها هم بسيار عجيب بود:

-چرا نام مغازه‌ات را «شهدا» گذاشته‌اي؟

«رحيم شريف» فردا دنبالم فرستاد كه براي جبران زيان، وسيله‌ي او شكايت كنم. گفتم: بدتر مي‌شود به همين راضي هستم. يك روز ديگر پليس آمد و دويست كتاب چپي را ضبط كرد و با خود برد. «يرميا» ديگر اجازه نداد كتاب و مجله بفروشم. مغازه تبديل به يك پارچه فروشي شيك شد و نام آن را «مختار» گذارديم. «يرميا» مرا با خود به بازار برد. بيشتر عمده فروشان بازار كه يهودي بودند و اراده‌ي خاصي به «يرميا» داشتند حاضر بودند هر كاري براي او برايش انجام دهند. يرميا مي‌گفت: «اين مرد پسر عمويم است و پدرش مسلمان بوده است. هر چه مي‌خواهد در اختيارش بگذاريد. من ضامنش هستم». به قول «شيخ رضا»، «من كه يه‌ك پاره‌يي جلقم له ئه زه‌ل شك نه‌ده برد». (من كه حتي يك پيشتر هم از ازل نداشتم) هميشه سيصد تا چهارصد دينار كالاي عمده فروشهاي يهودي در مغازه داشتم. هر هفته پنج شنبه ها دخل را حساب مي كردم و براي هر عمده فروشي مبلغي مي‌بردم و پارچه تحويل مي‌گرفتم. غروب‌ها هم كه «يرميا» به مغاره مي‌آمد و كاسب كاري يادم مي‌داد. واقعاً وسيله‌ي «يرميا» بود كه فهميدم يهودي‌ها چقدر از مسلمانان و مسيحيان و اعراب زيرك‌تر هستند. مي ديدم كه تمام اقتصاد بغداد و بازار عراق وابسته به يهوديان است و آنها هستند كه چرخ اقتصاد عراق را مي‌چرخانند. اجازه دهيد چند نمونه تعريف كنم:
يك روز «يرميا» همراهم آمد كه عطر بخريم. انواع و اقساط عطرهاي آلماني و فرانسوي و اسپانيايي در بازار موجود بود. «يرميا» گفت: «تمام عطرها در عراق توليد مي‌شود». سپس رو به يكي از فروشندگان كرد و گفت: «اگر ممكن است يك شيشه عطر هفتصد و هفتاد و هفت بده كه خارجي اصل است». فروشنده گفت: «عجب خري هستي تو. سي سال است كه در اين شهر هيچ عطر خارجي عرضه نشده است». چند روزي به عيد مانده بود. با يرميا از كوچه‌هاي تنگ و تاريك به مقصد نامعلومي مي‌رفتيم. به «يرميا» گفتم: « در منطقه‌ي ما مي‌گويندنزديكي‌هاي عيد فطر يهودي‌ها محمد نامي را در گوني كرده و سوزن آجينش مي‌كنند. نام پدر من هم محمد است. خدا رحم كند». خنديد و گفت: «صبر كن». سپس وارد يك انبار بزرگ شديم. مقادير بسيار زيادي روغن با شيشه‌هاي مختلف از ماركهاي مختلف آلماني، فرانسوي و . . . با رنگهاي مختلف انبار شده بود. همه‌ي شيشه‌ها از روغن پر و نرخگذاري شد. مقداري روغن هم در بطري‌هاي معمولي ريخته شد.روز عيد تمام روغن ها بر اساس نرخي كه روي بطري‌ها تعيين شده بود فروخته شد اما بطر‌ي‌هاي معمولي بدون مشتري ماند. همه‌ي بطري‌ها هم از يك نوع روغن پر شده بود.
«يرميا» پسر كوچك هفت ساله‌اي داشت. روزي به در مغازه آمد. گفتم:

-گرجي ! اين چند جفت جوراب را براي پدرت ببر و بگو عوض كند. فروش نمي‌رود.
- عمو بهاي آن چند تا است؟
- تو را چه به اين حرف‌ها؟
- چرا نمي‌گويي؟
- هر جفت جوراب را هفتاد فلس خريده ايم.

دو ساعت بعد يرميا آمد. رنگ از رخسارش پريده بود.

-پسرم گرجي گم شده است نمي‌دانم كجاست؟
- من او را ديده‌ام.

و ماجرا را تعريف كردم.
پس از چند دقيقه در حالي كه گوش‌هاي گرجي را با دستانش گرفته بود بازگشت:

-داشت روي پل جوراب‌ها را مي‌فروخت. يكي دو جفت بيشتر باقي نمانده بود. هر جفت را صد فلس فروخته است.

بله اين هم از بچه موش انبار دزد.
در مورد كاسب كاري نصيحتم مي‌كرد:

-اگر از هر صد نفر يك نفر چهار فلس جنس خريداري كند، خوب است. هرگاه ديدي كسي روي قيمت چانه مي‌كند، اگر ديدي يك درصد سود دارد معطل نكن. دست زياد است و بازار گرم. ...
-يك مسلمان و يك يهودي، سر بازار كبريت مي فروختند. مايه كبريت چهار فلس بود .

مسلمان پنج فلس مي فروخت و يهودي همان چهار فلس. يك روز فرد مسلمان شروع به فحش دادن كرد: «تو به خاطر كسادي كار من كبريت را به مايه مي فروشي».
نه دوست عزيز! من از محل فروش كارتن‌هاي خالي كبريت، روزي دو دينار كاسبم .
يك يهودي به مغازه آمد! احوالپرسي گرمي با يرميا كرد و گفت: «يك پيراهن بده». به مايه­ي پيراهن، يك دينار و صد فلس بود. يرميا گفت: «نهصد فلس». من اشاره كردم كه ضرر مي‌كنيم اما او چشم غره‌اي رفت. مشتري نخريد و گفت: «گران است» و رفت. يرميا گفت: «‌مي­دانم مايه‌اش چقدر است. اين يهودي خسيس را مي شناسم صبر كن برايش تله گذاشته­ام. عصر همان روز بازگشت. علاوه بر پيراهن، وسايل بسيار ديگري هم خريد و صدايش در نيامد. وقتي حساب كردم هفت دينار بيشتر گرفته بود.

مي‌گفت: «اگر مشتريت زن بود به چشم‌هاي آنها و به جان بچه‌هاشان قسم بخور و گرنه سوگند خوردن به خدا و قرآن تأثير نمي‌كند. اگر مشتر‌ي‌ها شيشه‌ي عطر يا چيزي خريدند و گفتند اگر نامرغوب باشد پس خواهيم آورد قبول كن. مسلمانان، تنبل هستند. حتي يك درصد آنها حوصله ندارند جنس را عودت دهند. اجناس را هميشه ارزان‌تر از بهاي بازار بفروش. از مشتريان هميشگي و نزديكان پول اضافي نگير لقب فروشنده‌ي درستكار، يك سرمايه‌ي واقعي براي كاسبكار است». خلاصه در سايه‌ي حضور استاد يرميا امورات دكانداري را به بهترين نحو ممكن ياد گرفته بودم. با سرمايه كمي كه داشتم البته سرمايه­ي قرضي- وضع درآمدم بد نبود. شب‌ها هم نزد «مام حسن» و در حجره­ي نقيب مي‌خوابيدم.

يك روز عزيز نانوا، (همان پسري كه پيش از اين در موردش گفتم) به مغازه آمد. بسيار پريشان احوال بود. گفتم: «به گمانم پولي در بساط نداري. من پول قرض مي‌دهم بعداً پس بده. ناگهان شروع به گريستن كرد:

-«از زندگي در منزل امامي و خواهرم ناراضي هستم و نمي‌خواهم با آنها زندگي كنم». كرد بود، كرد مهاباد و كم سن و سال هم بود. بغداد هم كه پر از سگ و گرگ بود. راضيشم كردم كه با من زندگي كند. خانه‌اي در نزديكي دكان، از يك زن نومسلمان اجاره گرفتم. خرد اسباب و وسايلي براي منزل تهيه كردم و با «عزيز» هم خانه شديم. كاري برايش پيدا كردم. «محمد علي» همكار «حزني» با روزي ربع دينار دستمزد در چاپخانه‌استخدامش كرد. قول داد دستمزدش را پس انداز كند و من هم با درآمدي كه داشتم زندگي را مي‌چرخاندم. يك روز به خانه برگشت و گفت: «امامي گفته است اگر باز نگردم و نزد هه‌ژار بمانم چنين و چنان مي كند. فكر كنم از من پول مي‌خواهد».

راست مي‌گفت. قيل و قال با شش دينار سرانه خاموش شد. روزانه من در مغازه بودم و عصرها هم عزيز پس از كار در چاپخانه، مايحتاج زندگي را تهيه مي‌كرد.
امامي از هواداران «ژ-ك» بود كه به بغداد گريخته بود. در «سليمانيه» مدتي با «قزلجي» و «صمدي» بودند كه او هم از مهاباد گريخته و در منزل «شيخ لطيف» ساكن شده بود. تنها عيبي كه در آوارگي پيدا كرده بود لاف غربت بود. به من مي‌گفت: «سر كارگر نيستم. مشاور مهندس هستم. ساعت هشت صبح يك راننده با ماشين آخرين سيستم دنبالم مي‌آيد و غروب‌ها هم از سر كار برمي‌گرداند».
دو دينار قرض نزد يك كارگر داشتم. گفتند در شهرك «منصوره» است. صبح يك روز بسيار سرد، ساعت چهار صبح سوار خط شدم كه به «منصوره» بروم. مردي در گوشه‌اي كز كرده و از سرما مي‌لرزيد. هوا كه روشن شد متوجه شدم امامي» است.
بك روز با غرولند نزد من آمد: «نگاه كن. قزلجي و صمدي پدر سگ چه چيزي براي من نوشته‌اند. پدرشان را درخواهم آورد». در نامه نوشته شده بود: « دوست عزيز نامه‌ات را خوانديم. خيلي خوشحال هستيم كه سرحالي. نوشته بودي در بغداد روزي، دو پاكت مي‌خوري، اما ننوشته بودي چه مي‌خوري؟ خيلي نگرانت هستيم». به خاطر اين اغراق گويي‌ها كه در مهاباد چه شده و چه گذشته است توسط پليس بازداشت و به ايران باز گردانيده شد.
يك روز به طور تصادفي «ذبيحي» را ديدم كه از «ناصريه» گريخته بود. با ديدن او خيلي خوشحال شديم. روز بعد به سليمانيه رفت. بعدها برايم تعريف كرد كه در سليمانيه، به مغازه‌ي «علي مدهوشي» خياط و شاعر رفته و شرح حال خود را براي او بازگفته است. علي هم در پاسخ گفته است: «يعني حالا واقعاً درمانده‌اي؟»

«ابراهيم نادري» كه مادعا مي­كرد كرمانشاهي است و اصالتاً‌خانقيني بود، در مهاباد مسئوول فرهنگ بود. توسط دولت بازداشت و پس از چهار سال از زندان آزاد شد. در بغداد به مغازه آمد و گفت: «مي‌خواهم به آفريقا بروم و سرباز لژيون فرانسه شوم». به سوريه رفت و شناسنامه‌اي با عنوان «احمد حمدي» گرفت و به دمشق آمد. عربي و انگليسي را خوب صحبت مي‌كرد. در اداره‌ي نفت عراق سوريه به عنوان مترجم استخدام شد. دوره‌ي افسري را هم در تهران گذرانده بود. پس از مدتي به عنوان مدرس آموزش در ارتش سوريه استخدام شد و در ادامه‌به رتبه‌ي سرواني ارتقاء يافت. تدريس او براي سال بعد تمديد نشد. به عربستان سعودي رفت و در «طايف» با عنوان مدرس مشغول به كار شد. در طايف به عنوان حاكم نظامي در «دمام» منصوب شد. پول خوبي به هم زد و پس از بازگشت به دمشق با زني ثروتمند ازدواج و عمارتي خريد. قرار بود مدير بانك عربي فرعي «قاميشلي» شود اما در مسير حركت هواپيمايش سقوط كرد و در آتش سوخت.

«يرميا»، همه كس من بود اما مادرش از خودش با عطوفت‌تر و مهربان‌تر بود. آنقدر تعصب مهابادي داشت كه نمي‌شد وصف كرد. هر غذاي مهابادي كه درست مي‌كرد بايد با حضور من خورده مي‌شد و گرنه لب نمي‌زد. چنين پيرزن نوراني و دلسوز به حال كرد را ديگر نديدم. در دوران مغازه داري و كاسبكاري، چيزهاي بسيار ديدم و تجربه‌هاي زيادي اندوختم اما بسياري از آنها را به خاطر نمي‌آورم.
در مغازه،‌روبند سياه زنانه زياد فروخته مي‌شد. جالب آنكه روبندها نزديك اذان مغرب و بيشتر توسط جوانان خريداري مي‌شد. چرا مردان بيشتر مي‌خرند و زنان كمتر؟ چرا وقتي هوا رو به تاريكي مي‌رود فروش زياد مي‌شود؟ متوجه شدم كه دختران براي بيرون رفتن با پسران و شناخته نشدن، غروب‌ها روبنده به صورت مي‌بندند و دوست پسران خود را مجبور مي‌كنند تا براي آنها تهيه كنند. به ياد شعر ايرج ميرزا در مورد حجاب افتاده بودم . . . .
يك بار يك شيخ عرب با كبكبه و دبدبه‌ي بسيار از ماشين كاديلاك پايين آمد و گفت:

-سبغ داري؟ (سبغ به معناي رنگ كفش و ديوار و . . . . است)
- بله دارم و فوراً دو قوطي رنگ كفش آوردم.
-چشم غره‌اي رفت و گفت:
- تو كردي؟
- بله
- خيلي وقت است كاسبكاري؟
- نه‌خير تازه كارم
- اگر تاه كار نبودي مي دادم يك فصل كتك بزنند. رنگ كفش آورده‌اي كه سبيل‌هايم را رنگ كنم؟

باور كن براي اولين بار بود كه مي‌فهميدم سر و سبيل را هم رنگ مي‌زنند و هركدام دارو و رنگ خاصي دارند.
يك روز پيش از عيد كريسمس، زني بسيار زيباروي، چند متر پارچه خريد. ديدم لبانش را گزيد و چهار جفت جوراب بچه‌را كه خريده بود باز پس داد و گفت: «پول همراهم نيست». با خود گفتم: «عيد كريسمس و بچه‌ي بدون جوراب؟»

-خواهرم حتماً بايد جوراب‌ها را ببري. فكر مي‌كنم از اين فروش سودي عايدم نشده است. هر چه اصرار كردم نپذيرفت و سرانجام به زور راضي شد. پس از دو روز مردي به مغازه آمد:
- چرا جوراب به يك زن دادي و پول نگرفتي؟
- دوست نداشتم بچه‌ها در روز عيد بدون جوراب بمانند.
- اي بابا تو بهتر بود شاعر مي‌شدي. به درد كاسبكاري نمي‌خوري. و پول جوراب‌ها را پرداخت.

روزي يك زن به ظاهر محترم يك كاغد و پاكت خريد:

-قلم داري؟
- بلي
- اجازه هست روي ميز مغازه‌ات چيزي بنويسم؟
- بفرماييد
- نامه را براي همسرش مي‌نوشت كه افسر بود و در جبه‌ي فلسطين خدمت مي كرد. تشكر كرد و رفت. اين خانم نسبتاً ‌محترم، هنگام نوشتن نامه، يك بسته شكلات كش رفته و زير چادرش پنهان كرده بود. يك ملاي پير كوژپشت با ريش بلند و گام‌هاي لرزان به مغازه آمد و پرسيد:
- «هل عندك جَوَريون؟ (جوراب داري؟) چون پير بود خواستم كمكي كرده باشم و سودي نگيرم:
- بهاي آن صدو بيست فلس است.
- والله چون كُرد هستي چيزي از تو نمي‌خرم. كلاه سرم مي‌گذاري.

نيم ساعت بعد با چهره‌اي برافروخته در حالي كه ناسزا مي‌گفت بازگشت:
- اين بغدادي پدر سگ! عربي نمي‌دانند ولي مرا مسخره مي‌كنند.

-ماموستاي عزيز تو چهارده قرن عقب افتاده‌اي. زبان عربي كه تو بدان سخن مي‌گويي، دير هنگامي است به رحمت خدا رفته است.
- حالا جوراب‌ها را بده.

اين بار يكصد و سي فلس پول گرفتم.
به ياد مي‌آورم يكبار در بغداد، با «قزلجي» هم خانه بوديم. رفتم برنج بخرم. فروشنده پرسيد «شگت؟»
به دو برگشتم و معنايش را از «قزلجي» پرسيدم. نمي‌دانست. نزد «مام حسين» رفتم. گفت: «يعني چقدر؟»
به قزلجي گفتم: «اين عربي نيست گُه خوردن است». گفت:« ما به اين گُه خوردن احتياج داريم».
با بسياري از دانشجويان و طلبگان علوم ديني آشنا شده بودم. شب‌هايي كه به سينما مي‌رفتند عمامه‌ي طلبگي در مغازه نزد من مي‌گذاشتند. شبي يكي از طلبه‌ها امانتش را گذاشت من هم فراموش كردم و پس از بستن مغازه، با يكي از دوستان به گردش رفتيم. ساعت دوازده شب يادم افتاد. گفتند: «مردي چند بار آمده و از تو پرسيده است». «عزيز طلبه» كه بدون عمامه وردا بود، جرأت نكرده بود به مسجد بازگردد وخادم، او را با اين قيافه ببيند. مانند دزدها از ديوار مسجد بالا مي­رود اما از آخرين خشت پايين مي افتد. جداي از شرمندگي فراوان، ده روز هم در بستر خوابيد.
«رفيق چالاك» يكي از بزرگان حزب كمونيست و مسئول منطقه ي بغداد بود. يك روز به مغازه آمد و گفت:

-مژده بده
- خير است!
- تو مي‌داني كه حزب كمونيست دو درجه است عضو حزب تا دو سال به عنوان «حزب تحرير وطني» باقي مانده و آزمون هاي اوليه را از سر مي‌گذارند. در صورت موفقيت در هر يك از آمون‌ها به عنوان كانديداي حزب كمونيست معرفي مي‌شود.
- بله شنيده‌ام.
- حالا گوش كن ببين چه مي‌گويم. كليه‌ي اعضاي حزب با آگاهي از انديشه‌هاي تو و اين كه نمي تواني جاسوس دولت يا امنيه باشي متفق‌القول، شرط دو ساله‌ي عضويت را حذف و تو را به عنوان عضو اصلي حزب پذيرفته‌اند. تبريك مي‌گويم.
- كاك رفيق براي من مايه‌ي بسي افتخار است كه حزب شما اينگونه به من ايمان دارد اما به خود تعهد نموده ام پس از ژ-ك، عضويت در هيچ حزب ديگري را نپذيرم. اگر بدون عضويت رسمي مرا بپذيريد در خدمتم. نپذيرفتيد هم، همان «هه‌ژاري» هستم كه شناخته‌ايد. .. .

هر چه تلاش كرد قبول نكردم و سرانجام دلخور بازگشت. از طريق «محمود احمد» با يك مرد ارمني به نام «جبرييل» آشنا شدم. ارتبط ما بسيار صميمي شده و زياد با يكديگر رفت و آمد داشتيم. يك روز پرسيد: «تو در ايران يك افسر شوروي به نام يعقوب را مي‌شناسي؟»

-بله در بوكان با او آشنا شدم. سروان ارتش شوروي بود و در كردستان شناسي، عالمي بي‌همتا بود. تو او را از كجا مي‌شناسي؟
-او دو سال به نام يك باغبان ايراني در قصرالظهور شاه باغباني مي‌كرد. هميشه وقتي مرا مي‌ديد احوال تو را مي‌پرسيد. چند روز پيش به شوروي بازگشت. گفت: «سلام مرا به هه‌ژار برسان و بگو من همان يعقوب هستم كه در بوكان آشنا شديم». مدتي بعد جبرييل هم فرار كرد. گويا داروخانه‌اي كه او در آن كار مي­كرد از املاك حزب كمونيست بود.

از ساعت پنج بامداد تا دوازده شب در گرماي چهل و هشت درجه، تنها در مغازه بودم. صبحانه و ناهار، نان و شربت مي‌خوردم. خيلي لاغر شده بودم. رمضان هم روزه گرفتم. بيمار شدم و به بيمارستان «مجيديه» رفتم. هفت روز بعد، بدون آنكه بهبود پيدا كنم مرخص شدم. گويا تشخيص سل داده و به خودم نگفته بودند. يرميا گفت: «كار خوبي روي كشتي در دجله برايت پيدا كرده‌ام». مغازه را فروخت. پس از حساب و كتاب و اداي ديون، هشتاد دينار پول برايم باقي ماند. روز به روز بدتر مي‌شدم. «عمر دبابه‌كويي» از طرف حزب پارتي مامويت نگهداري از من را بر عهده گرفته بود.
روزانه مرا نزديك «دكتر نجيب محمود» مي‌برد. داروهاي من تنها در يك داروخانه يافت مي‌شد و داروها هم بسيار گران بود. بعدها فهميدم كه آقاي دكتر، مالك داروخانه هم هست و نام داروها را به گونه‌اي مي‌نويسد كه تنها داروخانه‌ي شخصي خودش، قادر به تشخيص نوع دارو باشد. اجازه­ي رفتن مسلول‌ها به لبنان را هم او صادر مي‌كرد و اين كار تا زماني كه بيمار، يك دينار برايش باقي نمي‌ماند انجام نمي‌شد.
به وضعيتي رسيدم كه خون استفراغ مي كردم و قوه‌ي بيناييم كاهش يافته بود. مرا به يك هتل بردند و از آنجا روي دوش «عُمر» نزد دكتر مي‌رفتيم. «كاك زياد» پسر «محمود آقا كويه»، كه يك كرد بسيار دلسوز بود، جداي از مخارج هتل، هزينه‌ي درمان مرا هم مي‌پرداخت و در تلاش بود مرا به لبنان اعزام كند.
اين را هم فراموش نكنم: از روزي كه به كردستان در عراق آمده بودم تنها سه بار شعر سروده بودم.
يكي از آنها را در پشت يك عكس مشترك با صديق حيدري نوشتم كه مطلع آن مصرع زير بود،‌«به دربه‌ده‌ري يا ن له مالي خوم . . .» ديگري را در جوابيه‌اي به شعر قزلجي و سومي را هم در آن هتل سرودم: «بو كيلي قه‌بره كه‌م» (براي سنگ قبرم) و «خوشي دوا روژ» (خوشي فرداها)
«علي حيدر سليمان» كه كُرد بود. و وزير بهداشت و سلامت بود، به خاطر «كاك زياد»، جايي برايم رزرو كرد و وسيله‌ي پاسپورت به آسايشگاه، «بحنث»، در كوههاي لبنان فرستاد. وسايل خانه را به «عزيز نانوا» دادم كه بي‌لانه نماند و در چاپخانه به كار ادامه دهد.

وسايل سفر را در چمدان كوچكي گذاشتم و بليت قطار بغداد استانبول و از آنجا تا حلب را خريداري كردم. شب پسري به نام رشيد كه دانشجوي حقوق بود مرا سوار قطار كرد و در قسمت درجه سه نشاند.

رشيد در كريدور قطار با يك مرد خوش و بش كرد. سپس يك بليت قطار برايش آورد. گفت: «او ملا شريف رهبر حزب كمونيست عراق است كه مي خواست قاچاقي سفر كند. راضي نمي‌شد كه بليط موصل را برايش تهيه كنم مي‌گويد مي‌خواهد ريسك كند. بليت تكريت را برايش خريدم».
قطار به «تل كوچر»، در مرز سوريه رسيد. افسران سوري مي­بايست مسافران را تحويل گرفته و از شهر «نصيبين» تركيه عبور مي‌دادند. پياده شديم تا گذرنامه‌ها را كنترل كنند. روي پاسپورت من نوشته شده بود: بيمار مبتلا به سل، بيمارستان سل. ... گفتند: «بايد دو روز صبر كنيد و با قطار باري برويد. حمل افراد مسلول با اين قطار ممنوع است».

-به خاطر خدا من دارم مي‌ميرم. چطور مي‌توانم دو روز در اين بيابان، سركنم؟

فايده اي نداشت. هيچكس گوشش بدهكار نبود. جواني به زبان كردي گفت:

-كردي؟
- بله
-پاسپورتت را بده ببينم . . . .

گذرنامه را با خود برد و پس از چند دقيقه بازگشت.

-درست شد برو سوار شو
- آخر چطور؟
- من يك كارمند عراقي هستم كه در ايستگاه كار مي‌كنم و با اكثر افسران سوري مأمور در اينجا آشنا هستم. آنها را راضي كرد‌ه‌ام تو را تا نصيبين ببرند و مي‌گويند چون پاسپورت به زبان عربي نوشته و افسران ترك هم جز خط لاتيني خط ديگري را نمي­توانند بخوانند، مي‌تواني تا حلب بروي. من اين خوبي را در حق تو انجام دادم. تو هم كاري براي من انجام بده.
- هر كاري از دستم برآيد، كوتاهي نخواهم كرد.
- نام من «محمود» است و برادرم در همان بيمارستاني است كه تو مي‌روي. يك نامه مي‌نويسم براي او ببر.
- بنويس. حتماً‌

در قطار با مردي عرب از اهالي «موصل» به نام «عبود» و شش نفر ديگر آشنا شدم كه دو تاي آنها كُرد اهل «حلب» و «دياربكر» بودند. واگن درجه‌ي سه قطار، هشت نفره بود. با «عبود» آشنا شديم. داستان «تل كوچر» را براي او تعريف كردم.
گذرنامه‌ام را نگاه كرد و گفت: پسر تو ويزاي ترك هم نداري.

-يعني پياده ام مي كنند؟
- تركي بلدي؟
- كمي

كم و زياد نمي‌خواهد. نبايد تركي صحبت كني. اگر ويزا خواستند پاسپورت را نشان بده. من مترجم تو مي‌شوم. پولهايت را در جوراب‌پنهان كن و تنها چند دينار در جيب نگهدار. پول زيادي به عنوان جريمه از مردم مي­گيرند. من حواله‌ي هفتاد هزار ليره ي سوري را در پيچ سربندم پنهان كرده‌ام.
از شصت دينار دارايي، پنجاه و شش دينار را در جورابم گذاشتم. در نصيبين، يك افسر ترك و چند ژاندارم به سراغمان آمدند. ايران خودمان را به ياد مي‌آوردم: افسر شوخ و شنگ با لباس فرم تازه و سرباز، با لباسهاي كهنه و پوتين پاره. يك افسر وارد واگن ما شد:

-ويزا
- گذرنامه را دادم
- گفتم ويزا .

فرياد زدم:

-ده ويزا بيشتر مي‌ارزد؟

«عبود» طوري وانمود كرد كه من ساده لوح و ابله هستم و اصلاً‌نمي‌دانسته‌ام ويزا چيست؟

-جريمه‌اش مي‌كنيم.
- چقدر؟
- دو ليره
- «عبود» دو ليره را داد و ويزا گرفته شد. (هر ليره‌ي تركي معادل هفده فلس عراق يعني رقمي كمتر از چهار قران بود).

كردها براي مكالمات روزمره با ديگران به زبان تركي و با يكديگر به زبان كردي صحبت مي‌كردند تا غريبه‌اي متوجه امور مربوط به قاچاق گوسفند و گاو و . . . . نشود. يكي از كردها به دوستش گفت:
«دختري هشت ساله دارم كه هفت زبان كردي، تركي، عربي، فرانسه، ايتاليايي،روسي و يوناني رابلد است. خانه‌ي ما در محله اي واقع است كه همه­ي مليتها در آن زندگي مي­كنند. دخترم در مدرسه‌ي يوناني‌ها درس خوانده و اكنون مترجم همه‌ي همسايه‌ها است. «عبود» همدمي بسيار محترم بود. پيش از ظهر به حلب رسيديم. در ايستگاه داد مي‌زدند: تاكسي بيروت. بليت قطار را پاره كردم و در صندوق زباله ريختم. چمدان را به يكي از تاكسي­ران‌ها سپردم و سوار شدم. ديدم سر و كله‌ي «عبود» پيدا شد. صاحب تاكسي را صدا كرد و گفت:

-حاجي! آن پسر، دوست من است.
- حاجي هم به سرعت معذرت خواهي كرد، چمدان را پايين آورد و مثل جن ناپديد شد.
- بليت كجاست؟
- پاره كردم و در صندوق زباله ريختم.

به سرعت به طرف سطل زباله رفت و تكه‌هاي بليت را جمع كرد، آن را به باجه‌ي ايستگاه داد با يك سه چرخه به هتل رفتيم.

-«كاك عبود» چرانگذاشتي بروم؟
- دوست من، ما رفيق يكديگر هستيم. اين صاحبان تاكسي همه دزد و سارق هستند و در راه اموال مسافران را سرقت مي­كنند. اگر مي‌دانستند شصت دينار پول داري حتماً‌جانت را هم بر سر آن مي‌گذاشتي. شب با قطار، تو را راهي مي­كنم. امنيت بيشتري دارد.
-در هتل برايم ناهار خريد، سپس سري به ميدان جلو هتل زديم. من هم كمي پرتقال خريدم و به هتل آوردم. پس از خوردن شام، اسباب و وسايلم را به ايستگاه برد و در سالن انتظار گذاشت و بازگشت. با هزار زحمت، پرتقال را براي «عبود» جا گذاشتم. مي‌گفت: «من براي خودم حقي نخواهم گرفت».


behnam5555 07-04-2011 07:21 PM


چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(8)

درانتظار قطار، چيزي در چمدان خواستم. قفل باز نشد كه نشد. يك افسر و سه پليس به دنبال سيگار قاچاق مي‌گشتند.
- چه چيزي در اين چمدان است؟
- افندي چيزي نيست. چند پاكت سيگار لندني است.
- بازش كن.
- من بيمارم خودتان باز كنيد.
- افسر و پليس به جان چمدان افتادند اما نتوانستند آن را باز كنند. سيگار هم داخل چمدان نبود فقط مي‌خواستم در باز كردن چمدان، كمكم كنند. دو كيلو سنجد خريدم. واگن قطار دراز بود و ظرفيت پنجاه مسافر داشت. هر دو نفر روي يك صندلي مي‌نشستند. بغل دستي من يك دهاتي اهل سوريه بود كه به خاطر عايله ي فراوان، حال و روز خوشي نداشت. دو كيلو سنجد را به او دادم. آنقدر خوشحال شد كه نيمكت را برايم خالي كرد و ملافه ي خودش را هم رويم كشيد قطار تا «حمس» رفت. مي­بايست يك ساعت در ايستگاه منتظر مي‌مانديم تا قطار عوض شود. در حياط ايستگاه از يك مرد پرسيدم:
- «مرحاض» كجاست؟
- به عربي بگو چه‌ مي‌خواهي؟
خدايا در بغداد به توالت «مرحاض» مي‌گويند. اينجا چه؟
- ميال ؟
- ندارم وگرنه مي‌دادم
- خلاء؟
- هيچكس اينجا خلاء نمي‌فروشد.
مردي از آن سو راهنمايي كرد. با عصبانيت گفت:
- بگو «بيت‌الماتي» و راحتم كن. برو آنجا كارت را بكن.
دوباره سوار قطار شدم. اين قطار هم واگن­هاي هشت نفره داشت. تنها يك مرد مصري با چهار چمدان همراهم بود. من به لهجه‌ي عربي بغداد و او به لهجه‌ي عربي مصري. حالا بيا و درستش كن. به سختي همديگر را مي‌فهميديم. گاهي با اشاره‌ي دست و صورت، مقصود خود را مي‌رسانديم.
باران فراواني باريده و ريزش كوه، ريل را بسته بود. حاجي در مدتي كه ريل بسته شده و كارگران در حال باز كردن آن بودند براي قضاي حاجت سر به بيابان گذارد. ناگهان قطار حركت كرد و حاجي جا ماند. هر قدري داد و هوار كشيدم و فرياد زدم به جايي نرسيد. نمي‌دانستم در مواقع اضطراري، بايد زنجير اخطار را بكشم. قطار دو ساعت ديرتر به ايستگاه رسيد. هيچكس آنجا نبود حتي باربري هم نبود كه چمدان حاجي را جابجا كند. تو گويي چه بلايي بر سر حاجي آمده باشد. ناگهان اتومبيلي جلوي من توقف كرد و چهار نفر به سرعت به طرفم آمدند:
- چمدان حاجي كجاست؟ برايش مي‌بريم
- تا حاجي خودش را نبينم امكان ندارد.
اصرار از آنها و پافشاري از من، عاقبت يك افسر پليس را صدا زدم. همين كه متوجه شدند مجدداً سوار اتومبيل شده فرار كردند. افسر آمد و ماجرا را تعريف كردم. گفت: «كار خوبي كردي. اگر حاجي نيايد آن را در قسمت بارهاي امانتي راه آهن نگه مي‌داريم». ناگهان حاجي از يك اتومبيل پياده شد و گفت: «موقعي كه جا ماندم سر جاده آمدم و اتومبيلي گرفتم كه چهار سرنشين داشت. همين كه فهميدند بارهايم در قطار جا مانده است پياده‌ام كردند. تو فرشته‌ي نجات من هستي و گرنه همه­ي مالم به باد مي‌رفت». آخر شب بود و باربر در ايستگاه پيدا نمي‌شد. چاره چيست؟ ناچار من بيمار و حاجي نزار، چمدان‌ها را يك متر و دو متر جلو برديم. خسته شدم و از حاجي دور شدم. ناگهان شنيدم دو پسر جوان به زبان كردي با يكديگر صحبت مي‌كردند:
- امروز روزنامه خواندي؟
صدايشان كردم. آمدند چمدانها را برداشتند. كمي بعد تاكسي آمد و بارها را سوار ماشين كرديم. حاجي به خانه مي‌رفت. گفتم: «به هتل مي‌روم». حاجي سوگند خورد كه تا از من مطمئن نشوم جايي نخواهد رفت. در ميدان برج، به هتل رفتم. سرماي قطار و سنگيني چمدانها توانم را گرفته بود. شب چيزي نخوردم. صبح از هتل خارج و يه يك رستوارن رفتم. كباب خواستم. يك زن خوش سيما با سيگاري بر لب روبرويم نشسته مرتباً چشمك مي‌زد. بيچاره من! چشم غره‌اي رفتم و رو برگرداندم. با تاكسي، به سفارت عراق رفتم تا خبر بيماري خود را به آنها بدهم. كرايه‌ي تاكسي دو ليره بود. سفير گفت: «آدم ناآشنا بايد تاوان نابلديش را پس دهد. اگر سوار تراموا مي‌شدي، پنج قروش هزينه مي‌كردي نه دويست فروش. با تراموا برگرد. به خيابان پشت سرا برو. تاكسي‌ها با يك ليره تو را به آسايشگاه مسلولان مي‌برند».
در پول پرستي، تنها سوري‌ها را مي توان با لبناني‌ها مقايسه كرد از ايراني‌ها هم بدترند. از يك مرد خوش قد وبالا پرسيدم:
- خيابان پشت سرا كجاست؟
- چقدر مي‌دهي بگويم؟
- ربع ليره
- پول را گرفت و گفت:
- همين جاست.
به آسايشگاه رفتم. پس از سئوال و جواب‌هاي اداري،‌به طبقه‌ي مسلولان فقير رفتم.
در آسايشگاه بحنث
بُحنث يا بَحنث، يك روستاي مسيحي شيخ نشين در شرق لبنان و ارتفاع آن، هزار و پنجاه متر از سطح دريا است. آسايشگاهي به همين نام دارد و وابسته به كليساي كاتوليك فرانسه است. اين آسايشگاه دير زنان راهبه و تاريك دنيا است، زني كه مامير(مادر) نام داشت آنجا را اداره مي‌كرد. زنان تارك دنيا نيز با نام ماسير (خواهر) شناخته مي‌شدند. سود ناشي از درمان مسلولان در آسايشگاه، به حساب ارتش فرانسه ريخته مي‌شد. آسايشگاه در چهار طبقه ساخته شده بود كه طبقه‌ي چهارم سينما و طبقه‌ي سوم مختص ثروتمندان و افراد پارتي‌دار بود. هزينه‌ي نگهداري ما ماهيانه شصت دينار بود. غذا و دارو و استراحت، كامل بود. طبقه‌ي اول مخصوص مسلولان فقير لبناني و كشورهاي ديگر بود. هزينه‌ي ما عراقي‌ها هم هفده دينار براي هر ماه بود. هر چند در طبقه‌ي سوم و همه چيز كامل بود، وضع تغذيه‌ي ما نامناسب و درمان هم ناكافي بود. حرمت و احترامي هم در كار نبود. خوش به سعادت سگ . . . .
پزشكان آسايشگاه كه دوران كودكي را در كليسا گذرانده واكثر بي‌پدر و مادر بودند براي ادامه‌ي تحصيل راهي فرانسه شده و پس از پايان تحصيلات، به آسايشگاه بازگشته بودند. هر شش ماه تعدادي از آنها را براي دوره‌هاي بازآموزي به فرانسه اعزام مي كردند.
تنها فصل مشترك ما و اشراف در آسايشگاه طبيعت زيبا، هواي خوب، اشعه‌ي خورشيد و پزشكان مجرب بودند . هر روز صبح، ليست غذاها را به طبقه سوم مي‌بردند تا ثروتمندان نوع غذاي روزانه را انتخاب كنند. ما هم هفته‌اي يكبار شورباي گوشت شتر و سراسر زمستان عدس و باقلا، در دو ماهه‌ي اول بهار كنكر آب‌پز و تمام تابستان را شورباي كدو تنبل مي‌خورديم. سالي دو بار هم به مناسبت كريسمس و عيد فصح، برنج و مرغ مي خورديم. خواهران روزي چند بار سر مي­زدند و پزشكان دو روز يك‌ بار ويزيت مي­كردند. هفته‌اي يكبار هم به صورت عمومي با مادر و خواهران و پزشك‌ها ملاقات مي‌كرديم. شبها حتي در زمستان هم بايد پاها را با ملافه يا پتو پوشانده و سر را آزاد مي‌گذارديم. در و پنجره‌هارا هم باز مي‌كردند تا ا زهواي پاك استفاده كنيم. بسياري اوقات،‌در زمستان برف از پنجره‌ها بر سر و رويمان مي‌باريد.
تا چهل روز حال و روز خوشي نداشتم و تب تا چهل درجه هم مي‌رسيد. آرام آرام بهبود پيدا كردم و مي توانستم قدم هم برنم. آن روزگاران دارو براي سل و امكانات درماني محدودتر بود.
عمل دنده‌ها و ساكشن ربه از راه گردن و آمپول «استرپتومايسين» تنها وسايل درمان بودند اين يكي هم بسيار گران به دست مي‌آمد. بسياري از هم اتاق‌ها در آسايشگاه تحصيل كرده و نويسنده و روشنفكر و شاعر بودند. در ميان آنها پليس بازنشسته و راننده و كارگران سيمان و گچ هم بودند.به هيچ عنو.ان مگر در شرايط استثنائي حق نداشتيم رختخواب راترك و خود را خسته كنيم. بيماران د راين كتابخانه با جمع‌آوري كتاب، كتابخانه‌‌اي درست كرده بودند. حدود دو هزار جلد كتاب با ازرش در اين كتابخانه وجود داشت. مسئول و كاركنان كتابخانه هم توسط اعضاي آسايشگاه انتخاب مي‌شدند. هزينه‌ي آبونمان كتاب هم بسيار پايين بودكه ان هم مجدداً براي خريد كتاب هزينه مي‌شد. اگر پيش مي‌آمد و شخص اشرافي يا ثروتمندي به آسايشگاه سر ميزد و مي‌پرسيد :
چه مي خواهيد؟ بلافاصله پاسخ مي دادند: كتاب براي كتابخانه.
در اين اوقات بيكاري،سرو كار همه به كتابخانه و كتابخواني مي‌افتاد . . . حتي افراد بي‌سواد هم درس مي‌خواندند تا بتوانند كتاب بخوانند. از موارد جالب ، مردي به نام مصطفي شيخلي بود كه حدود شش سال در آسايشگاه زندگي كرده بود. او دلال حراج بازار بغداد و فردي بي‌سواد بود كه در آسايشگاه باسواد شده و عالمي به تمام معنا شده بود.
من هم كه به شدت تشنه‌ي مطالعه بودم جز خوابيدن و خوردن وكتاب خواندن، كار ديگري نداشتم. از بامداد تا شامگاه، از كتب ديني و كفرآميز تا كتاب‌هاي تاريخي و ادبي، چشم از كتاب بر نمي‌گرفتم. نوشته هاي طه حسين ، عقاد ، سباعي ، يزبك، سلامه موسي ، حسن زيارت، ديوان حافظ ابراهيم، شوقي ، ديوان و كتاب‌هاي نويسندگان و شعراي باستان، تاريخ قديم و جديد جهان، مجموعه نوشته‌هاي قدري قلعه‌جي و مجموعه مجلات دنياي عرب ترجمه‌ي كتاب‌هاي شكسپير، آناتول فرانس، ويكتور هوگو، مارك تواين، بالزاك، ماكسين گوركي، چخوف، گوگول، ايلياد، كتب فلسفي و حتي كتاب مقدس را هم دو بار مطالعه كردم و خواندم. دوسال وقت براي مطالعه و يادگرفتن، دوران طلايي است. در ميان ساكنان آسايشگاه، يك كشيش و يك آخوند اهل نجف هم بودند. نام آخوند شيخ خلف و مردي بسيار آگاه و خوش صحبت بود. يادم هست يكبار از او پرسيده شد ،
ـ درقرآن نوشته شده : مومنان و مصالحان وارثان زمين خواهند بود. يعني چه؟
ـ منظور قرآن از صالحان ، كساني هستند كه روي زمين كار مي‌كنند و اصلاح اراضي مي‌كنند نه آخوندهاي حقه‌باز و كلاهبردار مثل من، ممكن است استالين يكي از صالحان باشد.
يك كشيش حدوداً بيست و هفت ساله به نام آگوستين تا پيش از آنكه بيمار شود، در ديري روي يكي از تپه‌هاي عراق تارك دنيا شده بود. لاتيني، اسپانيايي، فرانسوي، انگليسي، فارسي، تركي، عربي، كلداني و كردي را به هر دو لهجه‌ي سوراني و كرمانجي روان صحبت مي‌كرد.
آدمي بسيار بي‌ادعا و دوست داشتني بود وهيچ سئوالي را بي‌پاسخ نمي‌گذارد.
ـ پدر روحاني آنچه تو ياد گرفته‌اي هزار عالم عرب هم نمي‌‌دانند . تو اين همه معلومات را در كوه چگونه آموخته‌اي؟
ـ زبان عرب‌ها بلاي جانشان شده است. آنقدر بر خود وبر زبانشان سخت گرفته‌اند كه سي‌ سال بايد زحمت بكشند . خط آنها آرامي باستان چهار هزار ساله است و تصور مي‌كنند تغيير الفبا كفر است. ناگزيز گرامري چند جلدي براي فهم آن نوشته‌اند. اگر به لاتيني مي‌نوشتند سر و ته زبان عربي در پنجچاه صفحه خلاصه مي‌شد. تمام همشان ياد گرفتن زبان عربي براي قرآن خواندن است و ديگر هيچ. به همين خاطر نادان مي‌ميرند.
يك روز پرسيدم :
ـ صبح ها يك راهب با چراغ نفتي روشن و يك كشيش با زنگوله، دو كليسا مي‌گردند. علت چيست؟
ـ از مذهب كاتوليك، حتي اين را هم نمي‌داني؟ اينگونه شيطان را از اطراف كليسا مي‌رانند.
ـ چرا آنها را مي‌رانند؟
ـ به خاطر آنكه ما كشيش‌ها جايگزين آنها شويم.
بنا به درخواست او داستان كرانك بيل آناتول فرانسيس را به كردي ترجمه كردم. استادانه، برخي جاهاي آن را ويرايش كرد و ترجمه را پسنديد. نسخه‌ي خطي آن گم شد و به چاپ نرسيد.
در اواخر حضورم در آسايشگاه ، تصميم گرفتم انگليسي ياد بگيريم. فرهنگ عربي ـ انگليسي، انگليسي ـ عربي و فرهنگ تلفظ و لهجه را دور خودم جمع كردم و تا جايي پيش رفتم كه مي‌توانستم داستان‌هاي كوتاه بخوانم. اما متأسفانه پس از ترك آسايشگاه و بازگشت به بغداد غم نام مانع از ادامه‌ي يادگيري زبان شد و به تدريج از حافظه‌ام محو شد.
دوستان خوبي داشتم. بهترين آنها حسين وتار از اهالي عماره در عراق بود. از خودم ندارتر و بيچاره‌تر بوده در تمام اين دنياي بزرگ، تنها يك برادر داشت كه او هم سرباز بود. حسين در ادبيات عربي، ذوق خوبي داشت. براي مطالعه هم مشورت مي كرد و كتاب‌هايي را كه معرفي مي‌كردم مطالعه مي‌كرد.
سيمكت ئر طبقه‌ي چهارم بود و هركس مي‌بايد صندلي خود را با خودش مي‌برد. چون آنجا كليسا بود از صاحبان سينماها مي‌خواستند كه في سبيل‌ا فيلم‌هايشان را در اختيار كليسا بگذارند. هزينه‌ي هر فيلم براي تماشاچيان يك ليره تمام مي‌شد. در هر رديف، هشت نفر مي‌نشست. مردي دلاك هم در آنجا بود كه راديو اجاره مي‌داد : ماهي شانزده ليره. من خيلي زود راديويي خريدم و هم اتاقي‌هايم را از اجاره‌ي راديو رهانيدم. وقتي هم كه آسايشگاه را ترك كردم با سود خوبي راديو را فروختم.
كمونيست ها هم جلسه‌ي درس داشتند. مردي به نام صبري يوسف كه يك كرد مسيحي بود تدريس مي‌كرد يك روز گفت :
ـ حسين چرا به جلسه‌ي درس نمي‌آيي
حسين را سر درس‌ ها بردم و گفتم :
ـ علم راحتي اگر هم دوست نداشته باشي باز خوب است.
از بد شانسي ما، درس آن روز، شرح ما نيفست ماركس و انگلس درباره‌ي عدم وجود آفريدگار و ساختگي بودن خدا نزد انسان بود.
حسين بلند شد و رفت. وقتي از او پرسيدم گفت :
ـ توگفتي از علم بهره‌اي مي‌بيني. من شيعه‌ام و دلخوشي من، حسن و حسين و عباس هستند راست يا دروغ، عشق آنها را در سينه دارم. صبري مي‌خواهد مايه‌هاي دلخوشي من را از من باز پس گيرد تا چيزي ندهند نبايد ده چيز بگيرند صبري هم گفت : راست مي‌گويد حق با اوست . صبري روي رويدادهاي ديورز وامروز كردستان و ثبت وقايع و رويدادها بسيار حساسيت به خرج مي‌داد عكس‌هاي بسياري داشت. يك روز عكسي از برافراشته شدن پرچم كردستان در عصر جمهوري نشانم داد و به تصويري در آن عكس روي پشت بام در كنار چوب پرچم اشاره كرد و گفت : به نظر من اين تصوير، عكس تواست. درست مي‌گفت يك تمبر حكومت شيخ محمود را به يادگار نزد من گذاشت كه روي آن نوشته شده بود : حكومت كردستان جنوبي . آن ظرف تمبر هم نوشته بود چهار آنه. اين تمبر را به قدري دوست داشتم كه بالاخره گم كردم.
يك شب دست پيكر مسيح شكسته و خرده پولهاي زوار نيز دزديده شده بود. مادر خيلي عصباني بود و مي‌گفت: تا گناهكار خود را معرفي نكند خبري از غذا نيست. مي دانستيم كيست اما به قدري درمانده بود كه دلمان نمي‌آمد چيزي بگوييم. تا ناهار روز بعد بدون غذا سر كرديم و پس از آن مقداري باقلاي پخته آوردند.
يكي از خواهران، عرب مسيحي بسيار زيبايي بود كه از تعاريف من سرمشت مي‌شد. از من پرسيد : چه كسي اين كار را انجام داده و دست خداوند را قطع كرده است؟ گفتم : از خدا خودش بپرسيد خوب مي‌داند. با تبسمي گفت : با اين حرف‌ها خود را گرفتار مي‌كني؟
گفتگوهاي من و ماسير كه ماري لويس نام داشت دور خدا و دين مي‌گشت. مي‌گفتم : اگر ازدواج مي‌كردي و دو فرزند خوب بزرگ مي‌كردي كه مثلا يكي از آنها پزشك مي‌شد و به مستمندان ياري مي‌رساند بهتر بود يا الان كه خودت را در اين دير اسير كرده‌اي؟
او هم استدلال مي‌كرد كه به خدمتگزاري خداوند آمده است. بسياري اوقات نزد من مي‌آمد و خوشرويي مي‌كرد . يك روز گفتم : ماسير براي معاينه‌‌ي چشم به بيروت مي‌روم. فرمايشي نداري؟
ـ نه اما قول بده زياد خودت را خسته نكني.
فهميدم چه مي‌گويد اما خودم را به آن راه زدم :
ـ پياده نمي‌روم. با ماشين مي‌روم.
همديگر را دوست داشتيم اما به اندازه‌ي صد كوه شاهو ميان ما فاصله بود ( شاهو بلندترين كوه كردستان ايران است).
به خاطر وضعيت بد تغذيه، اعضاي آسايشگاه اعتصاب كردند. خبر به بيروت رسيد. سفير عراق و دكتر گومن ( مشاور حقوقي عراق درباره‌ي بيماران آسايشگاه) به آسايشگاه آمدند. گوشت خوك و مرغ و برنج و شراب چند ساله‌ي كليسا، ناهار آن روز ميهمانان مامير بود. من روي تخت دراز كشيدم و گفتم: من اعتصاب نمي‌كنم.
شكايت من نزد صبري برده شد. گفت مهم نيست او انسان خوبي است. خبر را به مامير رسانده بودند. او هم گفته بود: كسي هست كه مي‌تواند به ما كمك كند. اين بازي‌ها را كممونيست‌ها در آورده‌اند و دروغ مي‌گويند. مرا دعوت كردند براي توضيح نزد سفير بردم. از داخل صف گذشتم و وارد اتاق شدم. سفير پرسيد: پسرم وضع خورد و خوراك چگونه است؟
ـ قربان زندگي سگي و كامل توضيح دادم.
سفير رو به وكيل و مامير كرد و گفت:
ـ از ما پول مي‌گيريد و اين هم وضع و حال بيماران است. قابل قبول نيست.
سفير بيرون آمد و به اعتصاب كنندگان گفت:
ـ اين پسر خوب به ما توضيح داد كه وضع شما چگونه است. اگر او نبود شايد ما دست خالي از اينجا مي‌رفتيم. اگر كيفيت نگهداري از شما تغيير نكند، به جاي ديگري منتقل خواهيد شد. خاين، فوراً تغيير چهره داد و نزد دوستان رفيق شد. صبري هم احسنتي گفت و شرايط تغيير كرد.
چهل روز بود كه در بحنس بودم. با پسري به نام احمد كه كرد بود آشنا شدم. اكثر شماره‌هاي مجله‌ي گلاويژ را داشت. پس از چهل روز آشنايي و رفت و آمد، يك روز پرسيد :
ـ راستي! كسي نامه‌اي براي من نداده است؟
ـ شرمنده‌ام چرا ، نامه‌ات در جيب بغلم است.
بعداً متوجه شدم كه محمود و احمد عرب‌زاده هستند اما در سليمانيه يزرگ شده و تبديل به كردهاي دلسوزي شده‌اند.
يك روزنامه برايم آمد. عزيز نانوا نوشته بود:
- به دمشق آمده‌ام و د رهتل غازي هستم. وضعيت مناسبي ندارم چكا ركنم؟
جواب نامه را نوشتم:
- ا زهتل بيرون نرو
نامه‌اي هم براي ابراهيم نادري نوشتم:
- به داد عزيز برس. حال و روز خوشي ندارد
يك روز عزيز، سوار دوچرخه به آسايشگاه آمد.
- تو كجا اينجا كجا؟
پس از تو وسايل خانه را فروخته با قطار به موصل و از آنجا به سنجار رفتم. ميهمان يك شيخ يزيدي بودم. مرا به قاميشلي نزد جگه‌رخوين، فرستاد. نزديك بود با دخترش ازدواج كنم اما سر نگرفت. به دنبال تو به دمشق آمدم الآن هم اينجا هستم. چند روزي مي‌مانم.
- اينجا اجازه نمي‌دهند ميهمان اقامت كند
- خب برمي‌گردم. خداحافظ
صبح آن روز گفتند جواني در هتل بوده و گويا پول نداده است. سراغ گرفتم. صورتحساب بيست و هشت ليره لبناني بود و مي‌گفت: ندارم. صورتحساب را پرداخت كردم و رفت.
در راه هم دوچرخه كرايه‌ايش دچار نقص شده بود.
عزيز در چاپخانه‌ي در دمشق مشغول به كار شد بود. يكبار ابراهيم برايم نوشت: نصيحتش كن. مي‌گويد به مصر مي‌روم. گفته‌ام اين نقشه را ببين راهي وجود ندارد اما مي‌گويد: من با نقشه و راهنمايي نمي‌روم خودم مي‌روم. در جواب نوشتم: ببينن آيا خود را از من عاقلتر نمي‌داند؟ اگر انيطور نبود چشم، نصيحتش مي‌كنم.
عزيز گذرنامه‌اي فلسطيني جعل كرده و به اردن رفته بود. در بازگشت متوجه جعلي بودن گذرنامه‌اش مي‌شد بودند و به زندان افتاه بود. روزپس از آم ماجرا، كودتاي حسني زغيم پيش آمد كه علاوه بر خودش كرد بود، حسين بزاز را هم كه از كردها حما بود به عنوان نخست وزير انتاخاب كرد.
به خاطر اين واقعه عزيز آزاد شد.
يك روزنامه بر آسايشگاه بانگ زد:
- چه كسي ايراني و نامش عزيز است؟
نامه‌اي منقش به پرچم و نقشه‌ي ايران رسيده بود. خيلي ترسيدم. خدايا چه اتفاقي افتاده است؟ نامه‌ي سفارت ايران در لبنان خطاب به عزيز بود:
آقاي عزيز نانوازاده؟ كاري با شما نداريم چرا به ميهن عزيز باز نمي‌گرديد. نامه را به آدرس عزيز پست كردم. مدتي بعد نامه‌ي عزيز به دستم رسيد: به ايران باز مي‌گردم كاري نداري؟
نوشتم: خبر خانواده‌ام را برايم بفرست. چند وقت بعد عكس پير و همسر و خواهر و برادرم را به همراه چند روزنامه‌ي ايراني فرستاد. نوشته بود: بحث اين شماره‌ي مجله‌ي هلال روسيه‌ي سرخ است.
ديگر خبري از عزيز نداشتم تا آنكه در سال 1354 خورشيدي، هنگامي كه به ايران بازگشتم شيندم نامش دكتر عزيز ژيان و استاد دانشگاه است.
پنج ماهي بود كه در آسايشگاه دوران نقاهت را مي‌گذراندم. راديو بغداد اعلام كرد كه رفيق چالاك كمونيست بازداشت و پس از اعتراف به عضويت در حزب كمونيست از اسامي كليه‌ي اعضا پرده برداشته است. راديو بغداد هر روز نام چند نفر از اعضاي بازداشتي و كساني را كه رفيق اعتراف كرده بود مي‌خواند. وحشت كرده بودم. شايد از من هم اسمي ببرد و مستقيماً از آسايشگاه به بغداد منتقل شوم. رفيق حتي مي‌دانست كه من عضو ژ-ك، هم بوده‌ام. اما رفيق هرگر به نام من اشاره نكرد. رفيق گوينده‌ي راديو كردي بغداد شد و حقوق و مزاياي جاسوسي و گويندگي هم مي‌گرفت به واقع است گوينده و اديبي چون رفيق را نظيري نمي‌توان يافت. گاهي چنان به ذوق مي‌آمدم كه انتقاد و پيشنهاد خود را با نام مستعار «قويتاس په پووله» ارسال مي‌كردم و او هم در راديو پاسخ مي‌داد.
از نظر مامير و پزشكان آسايشگاه بيماران كرد، شجاع‌تين انسانها بودند. به عنوان مثال، از شخصي به نام عبدالقهار نام مي‌بردند براي ديدن دنده هايش‌، اجازه‌ي بيهوشي نداده بود. پس از آنكه دنده‌هايش را بريده بودند گفته بود: دكتر پيامبر فرموده است خدا به كساني كه در راه تعالي و پيشرفت تلاش مي‌كنند ياري مي‌رساند. يك كرد ديگر به نام «سيدو» هم كه اجازه نداه بود بيهوش شود گفته بود: دكتر خوب ببر حوصله ندارم دوباره برگردم. پزشكان درايران مورد داستان‌هاي بسيار مي‌گفتند چون عرب‌ها به مجرد ديدن قيچي شروع به گريستن كرده و هزا فحش و ناسزا نثار مسيح و پزشكان ميكردند. شرح شجاعت كردها از سوي ديگر دردسر هم شده بود. هر كردي كه ناله مي‌كرد بلافاصله با طعن مخاطب قرار مي‌گرفت: تو كرد نيستي كردها خيلي باغيرتند. حالا ما چند كردي هم كه آنجا بوديم،‌حتي اگر درد شديدي هم داشتيم به خاطر غيرت بايد تحمل مي‌كرديم. پهلوهايم آب آورده بود. خاليگهم را سوراخ كردند آب را مي‌كشيدند و دارو هم مي‌ريختند. اين كار هفته‌اي دو بار تكرار مي‌شد. يك روز دكتر آمد و به همراه دو خواهر به جانم افتادند. دكتر وقتي ديد اوضاع جسميم مناسب نيست گفت:
- مي‌ميرد تحمل درد ممكن نيست.
- چرا داد و هوار نمي‌كشد؟
- كردها داد نمي‌زنند. شيخ قهار يازنان نيست؟
يكبار بايد آمپول به شكم مي‌زدند. شكم را بالا زدم. شكم و سينه‌ام پرمو بود. دكت رگفت: به شكم بز شبيه است. گفتم: دكتر مثل اينكه نظريه‌ي تكامل داروين را نخوانده‌اي من به اجدادم ميمونها بيشتر شبيهم. اين پزشك تنها پزشك مسلمان آسايشگاه بود و حبيب نام داشت. او هم از بچگي توسط مامير بزرگ شده بود و چون مادر عزيزش مي‌داشت. سرپرست تيم پزشكان آسايشگاه و نازدار نازداران و يكي يك دانه‌ي مامير بود. پسري لايق بود و در ادبيات عرب هم دستي داشت. در بحنس بر خلاف ديگر بيمارستان‌ها به بيماري كه صعب‌الاعلاج مي‌نمود توصيه مي كردند نزد خانواده‌اش باز گردد و روزهاي آخر زندگي را در كنار انها بگذراند. دكتر يك روز به من گفت:
- نزد كس و كارت بازگرد
- دكتر كسي را ندارم و درعراق، از لبنان غريب ترم. به نظر تو مي‌ميرم؟
- به خدا هر كاري ميكنم بدنت جواب نمي‌دهد و حركتي نمي كني. فكر ميكنم رفتني هستي.
- دكتر بگو خوب نمي‌شوي نفرماييد حركت نمي‌كني چون واپس رفتن هم حركت است. اتفاقاً‌ طبق فرمايش شما من دارم با سرعت تمام به طرف مرگ حركت مي‌كنم.
با تعجب نگاهي به من انداخت:
- ادم عجيب و غريبي هستي. مگر تنها روحيه‌ات نجاتت دهد . . . .
- حكم اعدام صادر شده بود. هرگز نديده‌ام پزشكي در مورد بيماري كسي به او دروغ بگويد. بله من خواهم مرد. حدود يك دقيقه گيج و منگ بودم. هيبت عزراييل در مقابل چشمانم ظاهر مي‌شد، حتي صداي بالهايش را هم مي‌شنيدم. ناگهان هوشيار شدم: بيچاره! سي‌سال نخست زندگي را با رنج و بدبختي و فلاكت گذراندي. جوانيت اين بود. پيريت چه خواهد بود؟ كمي خودت را نگاه كن. هيچ غصه ندارد. راحت مي‌شوم . . . .
دوباره سر حال آمدم و شروع به شوخي و مسخره بازي كردم. شش روز بود داروهايم را قطع كرده بودند. گفتم: دكتر لا‌اقل براي فريب هم كه شده مقداري دارو بده. و دوباره دارو نوشت. كساني كه به بيمارستان مي‌آمدند يا پارتي‌هاي كت و كلفت داشتند يا آنكه با چرب‌زباني و ادا واصول در آوردن كار خود را پيش مي‌بردند. من نه كس و كاري نداشتم و نه مي‌توانستم جلو پيرزنان فرانسوي خود شيرين كنم. خواهر سوزان يك عجوزه‌ي به تمام معني و بسيار بد زبان بود كه از قيافه‌ي من خوشش نمي‌امد. يك روز سفارش دارويي من را نداد. خيلي دلم به حال خودم سوخت. نامه‌اي براي دكت رحبيب نوشتم و در ابتداي آن به شعري كه براي «معني ابن زائده» سروده شده اشاره‌ كردم. اي بخشنده‌ي مع، درباره‌ي من با معن بخواني بكن. ديگر چيزي نمي‌خواهم. نمي‌دانم چگونه بود كه به ايراني بودن خود و آوارگيم در عراق مطالبي به دكتر گفتم و اشاره كردم كه نه پارتي دارم و نه مي توانم در مقابل پيرزنان آسايشگاه كرنش كنيم. . . .
نامه را خواند و در جيب گذارد و رفت. بعد از چند لحظه آمدند و گفتند: دكتر با تو كار دارد.
با دست اشاره كرد كه بنشينم وگفت:
- من كس و كارت خواهم شد. قرص تازه‌اي براي سل توليد شده است كه دولت عراق به بيماران فقير نمي‌دهد چون بسيار گران است و هر هزار قرص آن به پول لبنان ششصد ليره مي‌شود روزانه بايد بيست و چهار قرص بخوري. در طبقه‌ي سوم زياد پيدا مي‌شود. من از سهم آنها به تو مي‌دهم. باخوردن دو هزار قرص از مرگ رستم و روز به روز رو به بهبود گذاردم.
- جاي تخليه‌ي آب ا زخاليگه آثار جانبي پس از آن هنوز هم روي بدنم باقي است و ان بخش از تن من سفتي به خصوصي دارد.از ان روز به بعد هم تنها يك ريه‌ام فعال است.
روزهاي يك شنبه ارگ نواخته مي‌شد و دسته‌اي دختر خداپرست، آواز خوانان سرور كليسا مي‌خواندند. كشيش‌ها هم از صحن كليسا بازگشته و بخور مي‌پراكندند. كودكان از پشت دامان آنها را مي‌گرفتند گويي «دايه مه‌مده به گورگه‌» (يك بازي كردي) بازي مي‌كردند. مردگان هم با اين مراسم زيبا به ذوق مي‌آمدند. نگاه كردن به دختارن زيبا هم جايز بود چون نظر بر منظر خوبان حلال است. يك روز پس از نماز روي تخته سنگي در كنار جاده نشسته بودم. دختر زيبا و چاق به نام ويكتوريا كه از دختران خوبروي روستا بود از كنارم رد شد و گفت:
- چرا اينطوري نگاهم مي‌كني؟ كاري داري؟
- دكتر مي‌گويد اگر شش كيلو چاق شوي، شفا پيدا مي‌كني. فكر كردم هر طرف باسنت ده كيلو اضافه دارد. چه مي‌شد اگر شش كيلو از آن گوشت را به من مي‌دادي؟ تو خوشكل‌تر مي‌شدي و من هم درمان مي‌شدم.
خنديد و رفت.
با سر و صورت چروكيده، لاغر، رنگ پريده و خلاصه آنچه وصف حال بيمار است، عصر يكي از روزها روي تخته سنگي نشسته بودم و منظره‌ي غروب آفتاب را در دريا را نگاه مي‌كردم. چنان بد قيافه بودم كه خودم از خودم بدم مي‌آمد. دختري از كنارم رد شد و احوالم را پرسيد. در پاسخ گفتم:
- واقعاً دختران لبنان از تمام دختران عرب زيباتر و با معرفت تر هستند.
- اگر پسران عراق هم مانند تو خوش سيما باشند از جوانان لبناني زيباترند.
شوخي مسخره‌اي بود. به خودم مي‌خنديدم.
يك دختر لبناني به نام سعده دكاني نزديك آسايشگاه داشت. يك روز نمي‌دانم چي خريده بودم يك ليره‌ي لبناني دادم. جمله‌اي از جبران خليل نوشته بودم : كسي كه همه چيز را پول مي‌داند براي به دست آوردن پول هم، هر كاري خواهد كرد.
گفت : آن چيست؟
ـ ببخشيد كاغذ نداشتم روي آن نوشتم.
ـ خيلي ممنون ! اين نصيحت از صد ليره هم بهتر بود.
يك قهوه خانه مخصوص مسلولان در باغچه‌هاي اطراف آسايشگاه باز شده بود كه عصرها به آنجا مي‌رفتيم. مدتي بود هيچ پولي نداشتم و نمي‌توانستم پول چاي يا كوكاكولا را به تازگي باب شده بود پرداخت كنم. درمانده بودم و در آن فاصله هم، هرگز كسي از عراق برايم نامه نداده بود. هر روز كه نامه‌رسان مي‌آمد و نامه مي‌آورد مي‌پرسيدم :
ـ من نامه ندارم.
ـ نه نداري
واقعاً دلتنگ شده بودم. هيچكس از من احوالي نمي‌پرسيد. تنها سه يا چهار نامه در آن مدت داشتم كه آن هم تنها داستان غم و غصه‌ي دوستان واطرافيان بود. يكي از آنها خبر مرگ ميرزا عبدالرحمن بود كه گويا به هنگام مرگ، يكي از اطرافيان او مي‌پرسد:
ـ مام ميرزا گويا واهمه‌اي از مرگ نداري وحالا هم، گرم و شيرين صحبت مي‌كني؟
ميرزا به چراغ نفتي كنار دستش اشاراه مي‌كند و مي‌گويد:
ـ پسرم من اين معما را حل كرده‌ام. مثال من، مثال آن چراغ نفتي است كه شعله افشاني مي‌كند.
با اين تفاوت كه نفت آن ديگر پر نمي‌شود و به محض تمام شدن سوخت، شعلهايش به خامموشي مي‌گرايد
اندوه مرگ ميرزا عبدالرحمن مدتها روحم را آزار مي‌داد.
بيماري دوستم حسين وقاري لاعلاج تشخيص داده و مرخص شد. به بغداد برده و در بيمارستان عزل بستري شد. در نامه‌اي كه برايم نوشت سخن از دزديدن خواربار توسط پزشكان و رشوه‌خواري پرستاران و درماندگي بيماران گفته بود. در حاشيه‌ي نامه هم نوشته بود : تنها برادر سربازم در مسابقه‌ي بخت‌آزمايي برنده‌ي دويست دينار شد و به جاي آنكه خرج مادر عليلمان كند. دركنار بسترم گذاشت و رفت. اكنون من آدم ثروتمندي هستم. در پاسخ نوشتم : خدا بر اي تو رزق معين نكرده است احتمالاً مربوط به حسين نامي باشكم گنده است و سهواً براي تو فرستاده شده است.
يك روزنامه‌اي آمد : من يك بيمار هستم. حسين در آستانه‌ي مرگ گفت تنها يك نفر در دنيا دارد و او عزيزقادر ساكن بحنس است. خبر مرگ او چنان تكانم داد كه تاسه روز لب به آب و غذا نزدم و تا توانستم گريه كردم.
يك روز، دوستي از اهالي رماديه در نامه‌اي برايم نوشت :
مي‌خواهم بدانم وضعيت بيماريت چگونه است؟
در پاسخ نوشتم : مانند نالي شاعر كه مي‌فرمايند:
وه‌ك تورره‌يي پيچيده‌يي تو ساغ‌و شكستم
وه‌ك ديده‌يي ناديده‌يي تو خوش‌و نه‌خوشم
مي‌آيم و مي‌روم اما پزشكان مي‌گويند مردني هستم.
در كوههاي لبنان درمانده و بي‌چيز، حتي يك پاپاسي هم نداشتم كه به بهانه‌ي آن، در قهوه‌خانه نشسته و يك فنجان چاي بخورم و تخته بازي كنم.
امديم نااميد شده بود وبه اصطلاح كردي « كيچ له باغه‌لما ئامانه‌خانم ده لي» يك روز، عربي عمامه به سر آمد و گفت:
ـ تو عزيز قادر هستي؟
ـ بله فرمايش؟
ـ اين قبض راامضا كن. زيا از موصل بيست دينار پول برايت فرستاده است امامن، به دنبال تو از --- آمده‌ام. چهار دينار برمي‌دارم.
خدايا ميان آن همه دوست وآشنا، چه كسي مرا به ياد آورده است؟ بعدها فهميدم كساني چون امين رواندزي و شيخ لطيف در مورد فرستادن پول با زياد مشورت كرده‌اند اما زياد به محض شنيدن موضوع، خود راساً اقدام كرده بود.
بسياري از كردهاي دمشق و جزيره و دانشجويان كرد در لبنان به ديدارم مي‌آمدند و كتاب و ميوه مي‌آوردند. با جلادت عالي بدرخان و روشن خانم و قدري جان شاعر و جگرخوين و عثمان صبري در آنجا آشنا شدم. مردي از اهالي جزيره هم كه شنيده بود من كرد هستم، اسم پسر خود را هه‌ژار نهاده بود.
مسأله‌ي مرگ هم جالب بود : مسلمانان يك آخوند شيعه داشتند. شيعه و سني فرقي نمي‌كرد براي همه يك نوع تلقين خوانده مي‌شد. براي مسيحي‌ها حتماً مي‌بايست كشيش فرقه‌ي خاص خود بر بالين ميت حاضر مي‌شد براي ارتدكس‌ها كشيش ارتدكس و براي پروتستانها كشيش پروتستان . كشيش‌هاي كاتوليك ، حتي حاضر نبودند دست به ميت ارتدكس يا پروتستان بزنند، براي مرده‌ها هم فرق قايل مي‌شدند. اگر يك بيمار در حال مرگ هم با زباني خوش، با كشيش‌ها صحبت نمي‌كرد، اجازه داده نمي‌شد پس از مرگ در گورستان كليسا دفن شود و به گورستان شهر سپرده مي‌شد. صبري يوسف به مرض موت گرفتار شده بود كشيش بربالينش آمد:
ـ پسرم ! به گناهانت اعتراف و از مسيح التماس كن.
صبري چشم باز كرد و به تندي گفت :
ـ اي كلاهبردار بن كلاهبردار. از مقابل ديدگانم دور شو. جهنم پرباد از خودت و مسيحيت نيز.
كشيش در حالي كه گيج شده بود گفت:
ـ تو در گورستان ما جايي نداري
به محض اينكه كسي مي‌مرد اداره‌ي كليسا تمام اموال و دارايي‌هاي متوفي را به نفع خود ضبط مي‌كرد. يك هم اتاقي به نام عزيز همزه از اهالي سليمانيه كه دوسال پيش از من به آنجا رفته و حتي يك كلمه عربي هم ياد نگرفته بود به محض رفتن من بدانجا هواي يادگرفتن زبان عربي به سرش زد. غروب‌ها بايد برايش راديو قرآن بغداد روشن مي‌كردم. او هم حدود دو ساعت گوش مي‌نشست و مرتباً الله الله مي‌گفت: يعني خيلي عالي است. يكبار گفتم : كاك عزيز صداي قاري بسيار ناخوشايند است معناي آيه را هم كه نمي‌داني. اين به به و چه چه گفتنت از چيست؟
ـ اي بابا اينطور نگو به خدا از سايه‌ي سرتو ، راديويي در سليمانيه دارم كه چهار برابر اين راديو به ارزش سي دينار است.
يك شب، ناگهان به تنگي نفس جدي گرفتار شد. به دنبال دكتر فرستادم. سپس سر را در كنار گوشش برده گفتم: پول‌هايت را كجا پنهان كرده‌اي. بگو بدانم مبادا پول‌ها را بدزدند. خود را به نشنيدن زد. بعد كه حالش جا آمد گفت: جز موضوعي كه درباره‌ي پول گفتي هيچ جز ديگري نشنيدم اماجرأت نكردم جايش رانشانت دهم.
پيرمردي عرب زبان به نام جعفربابان كه اصالتاً كرد و هم اتاقيم بود، يك روزنامه‌اي دريافت كرد. نامه را مي‌خواند و هربار سري تكان مي‌داد و لبخندي مي‌زد.
ـ ها عمو ، چي نوشته است؟
ـ وقتي از بغداد به اينجا مي‌آمدم دوازده دوست به بدرقه‌ام آمده بودندو زار زار گريه مي‌كردند كه تومسلولي. مي‌ميري و ما ديگر ترا نمي‌بينيم. يكي يكي مردند. الان خبر آوردند كه دوازدهمي هم به حرمت خدا رفته است امامن هنوز زنده‌ام.
پسري به نام جاسم فرزند يكي از شيوخ عرب باديه‌ي عراق نيز به آسايشگاه آمد و چون هيچكس لهجه‌اش را نمي‌فهميد من مترجم او شده و نيازهايش را در حد متعارف برآورده مي‌كردم. يك روز گفت: به پدرم گفته‌ام كه خيلي به من مي‌رسي. او هم يك هديه‌ي بسيار خوشمزه برايمان فرستاده است. بروم در باغ باهم بخوريم. به باغ رفتيم و درجايي نشستيم. از داخل يك جعبه‌ي شيريني بسته‌اي درآورده و باز كرد. ملخ سرخ شده بود. به محض ديدن آن، حالت تهوع پيدا كردم و از مهلكه گريختم.
جاسم برايم تعريف مي‌كرد كه يكبار به قدري تشته شده كه مجبور شده است از خانه‌ي يك سني، آب بنوشد و نگذاشته است پدر و مادرش اين موضوع را بفهمند . وقتي مي‌خواست به كسي فحش دهد مي‌گفت: فلان سني به گور پدرش.
يك روز گفتندئ حال جاسم خوش نيست. نزد او رفتم:
ـ خير است؟
ـ سيد عزيز صبح زود آن سني سني زاده را ديدم، حالم ناخوش شد
ـ پدرسگ چندبار گفته‌ام اجازه نده صبح‌ها سني تو را ببيند.
ـ حق داري اما چه كار كنم؟
آن مرد سني ، يك سيد سامرايي به نام سيدعلي بود. داستان را برايش تعريف كردم. خنديد و گفت: هر روز صبح مي‌روم و جلو چشمش ظاهر مي‌شوم.
همچنانكه جاسم نمي‌دانست من سني هستم ، خيلي از اعضاي آسايشگاه هم نمي‌دانستند كه صبري مسلمان نيست و مسيحي است. يك روز نزد صبري بودم. يك نفر اهل سوريه سراسيمه وارد اتاق شدك
- صبري هم اتاقيم را كتك رده‌ام. به من كمك كن
- چرا؟
- آن پدر سگ مسيحي است. من از نماز گفتم خدايا به مسلمانان رحم كن اما او مي‌گويد چرا نمي‌گويم به همه‌ي مسلمانان و مسيحيان رحم كن؟
- خوب كاري كردي. مسيحي ديگر چه تحفه‌اي است كه براي او طلب آمرزش كني؟
يكي از راهبه ها عاشق يك عراقي به نام فارس شده و مدتي بعد حامله شده بود. جنجالي به پا شد. بالاخره هر طور بود جنجال فرونشست و راهبه به بيت لحم تبعيد شد. فارس مي‌گفت: تمام غصه‌ام اين است كه اين زن در بيت لحم بي‌شوهر مي‌ماند و يك مسيحي به مسيحيان جهان اضافه مي‌شود.
ابو ايوب دلاك آسايشگاهه مردي بسيار بذله گو و خوش سخن بود. تعريف ميكرد:
دو زن نزد حكيم رفته بودند. به يكي از آنها گفت: نمونه‌ي ادرارت را بياور تا آزمايش كنم. ده لير هم هزينه دارد. زن ديگر به دوستش گفت: اين حكيم خيلي گرانفروش است طبيب ديگري مي‌شناسم كه چهار ليره كارت را راه مي‌اندازد و ادرار هم از خودش.
يك كشيش مسيحي در حال وعظ بود:
- دم اسب «مارالياس» از حيفا به بيروت مي‌رسيد.
يكي از حاضران گفت:
- چه دروغي؟
- از حرشه تا بيروت كه طول داشت؟
- باور كردني نيست:
- از فلان من تا لا پاي مادرت چطور؟
- بله اين يكي ممكن است.
مردي بلند بالا در بازار چشمش به خربزه افتاد. صدا كرد:
- زردآلو چند؟
- احمق من زردآلو مي فروشم؟
مرد كمي خم شد و اين بار پرسيد؟
- خب حالا پرتغال به چند؟
يك كشيش روزي بيمار شد. كشيش ديگري به نام توماس را به جاي خود روانه كرد تا اعترافات گناهكاران را استماع كند و پشت پرده بنشيند. جواني آمد و به خيال اينكه كشيش خودشان است شروع به اعتراف كرد:
- پدر مقدس مرتكب گناهي شدم. با زن كشيش توماس همبستر شدم.
- ديگر چه گناهي كردي؟
- دختر و خدمتكارش را هم.
- ديگه چي؟
- به خدا خواهر و پسرش را هم.
توماس ماتحتش را از پشت پرده بيرون انداخت و گفت:
زود باش زود كار اين يكي را هم بساز.
مردي پرتقال فروش از بخت خود گله مي‌كرد و نزد يكي از دوستان مي‌گفت: خدا رزقم بريده است.
- برادر تو خودت روزي خود را بريده‌اي. كاسبي بلد نيستي. تصور كن سبد پرتقال را روي سر گذاشته و بانگ مي‌زني. مودك گوشت تلخي كه پسر يك اجر است پرتقال مي خواهد. تو بايد بگويي: چه گل پسري؟ خدا عمرش را زياد كند. چقدر شيرين است. آن وقت تاجر به جاي يك پرتقال چهار پرتقال مي‌خرد. فرداي آن روز سبد به سر در بازار پرتقال مي‌فروخت. بچه‌ي بسيار زشت روي بد ادا آمد و گفت: پرتقال . تاجر صدايش كرد. پرتقال فروش سبد را زمين گذاشت و نگاهي به پسر انداخت. پرسيد
- پسر كيست؟
- پسر من است. به نظرت چطور پسري است
چي بگويد و چه گونه بگويد؟ پرتقال را از دست پسر كشيد و سبد را دوباره روي سرگذارد.
- به دست خودت چالش كني بهتر است. رزقم با خدا.
جواني نزد كشيش اعتراف كرد:
- گناهم را ببخش. دخترت را بوسيده‌ام.
- اشكالي ندارد. من بارها با مادرت هم‌بستر شده‌ام و طلب آمرزش هم نكرده‌ام. يك زن روستايي بسيار ساده لوح و فوق‌العاده زيبا در كليسا، خدمتكار كشيش بود. يكبار ديد كشيش خوابيده و آلتش بيرون افتاده است. از بالا زرد وسط سبز و انتها قرمز. براي شوهرش تعريف كرد. گفت: هر طور شده سر اين موضوع را كشف كن.
زن در يك فرصت مناسب از كشيش پرسيد:
- پدر روحاني چراآلت تو اينگونه است؟
- دخترم اين راز را تنها براي تو مي‌گويم. هر زني از قسمت زرد رنگ آبستن شود فرزندش كشيش از قسمت سبز ××× و ار قسمت قرمز اسقف اعظم مي‌شود.
- زن و همسرش به التماس افتادند كه كشيش روحي در بدن زن بدمد. باهزار اما و اگر و ادا و اصول قرار شد تا حد ××× دخول كند. هنگام ماجرا مرد ناگهان از پشت كشيش را هل داد و گفت:
خدا لعنتت كند اگر اسقف بشود، چيزي از شما كم خواهد شد. بيشتر فرو كن.
مردي موي رستنگاه خود را نزد يك لاك تراشيده و يك ليره داد. همسرش را هم نزد او برد. دلاك گفت:
- دستمزد من پنج ليره است.
- چرا پنج ليره است. مال مرا يك ليره زدي؟
- ببخشيد مال شما دستگيره داشت اما به خاطر اين يكي اذيت شدم.
و بسياري داستنانهاي زيباي ديگر كه تعريف كرد.
يك حاجي بيماركويتي هم اتاقم شد. نامش حاج عبداللطيف بود. خيلي زود آشنا شديم.
يكبار گفتم:
- تو كه حاجي هستي چرا نماز نمي‌خواني؟
- يك ماه است با هم آشنا شده‌ايم. حتي يك بار نپرسيدي كارت چيست و چگونه زندگي ميكني؟
من قواد شرعي هستم.
- دوباره حاجي. ببخشيد
- دورباد چي و ببشخيد چي؟ بگذار برايت بگويم. مادر كويت چند نفر قاچاقچي بوديم و فاحشه‌گاني را كه در موصل و بغداد ديگر نمي‌توانند كا ركنند و خود را به قوادان فروخته اند به بصره مي‌بريم. هر كدام را به صد ليره‌ي طلا به اميران و كاربدستان سعودي و اگر هم هنوز پر و بالي داشته باشند به خاندان سلطتني به مبالغ گراف مي‌فروشيم. نام آنها را كنيز سفيد گذارده‌اند. كارت شناسايي داريم. در هر نقطه از صحرا دچار نقص فني ماشين شويم يا احياناً مشكلي پيش بيايد پليس موظف است به ما كمك كند.
علاوه بر ××××× و فاحشه، سيگار اروپايي، ويسكي و جين هم مي‌بريم. سود بسيار خوبي عايدمان مي‌شود. هزاران نفر در رياض، روزانه صدها هزار دينار پول خرج عياشي مي كنند اما در صحراي عربستان،‌عشايري زندگي مي‌كنند كه حتي لباس به تن ندارند و گداي يك لقمه نان هستند. همين‌ها را در اوان حج اجازه نمي دهند به مكه و مدينه بيايند چون آبروي اسلام به خطر مي‌افتد. به نام اسلام و قرآن حكومت مي‌كنند اما كجاست اسلام و كجاست قرآن؟ اگر آنچه من ديده‌ام ساير حجاج مي‌ديدند از همه چيز پشيمان مي‌شدند. دلم پر درد است . . . .
حاجي وقتي ديد چاي را با قند مي‌خورم پرسيد:
- ايران رفته‌اي
- بله
- مي‌گويند در ايران «نذرلمه» مي‌خوردند.
- نذرلمه چيست؟
- چاي تلخ مي‌خورند واز دور قند را نگاه مي‌كنند.
- حاجي چرا نمي‌گويي نظرلمه؟ نذرلمه درست نيست.
پسري به نام اسد از اهالي كرمانشاه و پيش از اين پليس عراق و دربار خانه‌ي انگليسي‌ها بود. پولي نداشت و براي يك استكان چاي هزاران بار تشكر مي‌كرد. چون دلم به حالش سوخت هر روز براي چاي دعوتش مي‌كردم. يك روز آقايان كمونيست گفتند:
- جاسوس عراق است و گزارش‌هاي ما را روزانه مخابره مي‌كند. اجازه نده آمد و رفت كند. يك روز عصر چند نفر از اين دوستان را دعوت كردم و به اسد هم خبر دادم كه بيايد. گفتم:
- اسد بي پدر و مادر! بنويس عزيز دو بلغم بزرگ بيرون داد. فلان كس هجده بار سرفه كرد و فلاني هم شب ناله مي‌كرد. آخر جاسوس مسلولان بيشتر از اين چه مي‌توانست بنويسد. سواد هم كه نداشت.
اسد از حرص شروع به گريستن كرد و گفت: حتي به يك استكان چاي هم حسادت مي‌كنند. عيد فصح بود. صدها مرد و زن پيكره‌ي مريم را در دست گرفته و يك كشيش كوتاه قامت طاس در حياط كليسا از جلو آنها مي‌رفت و با خواندن دعا ديگران را نيز با خود همراه مي‌كرد. كشيش روي يكي از پله‌ها رفت و گفت: من هر چه گفتم شما هم تكرار كنيد.
- دوستانم
- دوستانم
- وش
- وش
- كشيش وقتي ديد اوضاع مناسب نيست پايين آمد و به دعا خواندن ادامه داد.
نكته‌اي در اين مورد به خاطرم آمد :
گويا در شرفكند فردي به نام مام فرج مي‌خواسته زني را نزد ملا عقد كند. ملا مي‌گويد:
هر چه گفتم تكرار كن: ها فرج بگو
- ها فرجج بگو
- فعلاً حرف نزن
- فعلاً حرف نزن
- عجب پدر سگ خري است.
- عجب پدر سگ خري است.
ملا از فرط عصبانيت گالش را از پا در آورده بر صورت فرج مي‌كوبد و فرج هم بنا به فتواي پيشين همين كار را تكرار مي‌كند. ملا به گوشه‌ي مسجد خزيده مي‌گويد: حلالت است عقد كردم. از فرج مي‌پرسند:
- عقد كردي؟
- بابا مثل اينكه عقد كردن يك نيمه جنگ است من نمي‌دانستم.
حسن عسكر و حسن غريب دو تركمن اطراف كركوك كه شيعه بودند به بحنس آمدند. حسن دانش‌آموز بود و خرافات سراسر وجودش را در برگرفته بود. داستان خيبر را تعريف مي‌كرد كه دروازه‌ي آن شش هزار تن وزن داشت و از آهن بود. امام علي آن را از جا كند و دشمنانش را از پا درآورد.
- كاك حسن آن زمان تن و كيلو كه نبوده؟
- دويست هزار رطل بغدادي بود.
- آن دم نه رطل بود و نه بغداد
- اي بابا سرم گيج رفت. حتماً‌ چند كيسه فضله بود.
يك سيد بلند بالا با چشمان سرمه كشيده و ريش توپي آنكادر شده با عبا و عمامه‌اي مرتب به همراه پنج تو ديگر از اهالي نجف به آسايشگاه آمدند و در اتاقي منزل گزيدند كه ما اتاق كمونيست‌ها مي‌گفتيم. سيد بسيار جدي، تسبيح به دست و اهل ذكر گفتن بود. با آمدن او فضا جدي شد و ديگر كسي نه حرفي‌مي‌زد و نه شوخي و طنزي در كار بود. سيد پس از مدتي متوجه شد كه اينگونه نمي‌گذرد. عمامه و عبا را بركند و لوده‌اي شد كه نپرس. مي‌‌رقصيد، ادا در مي‌آورد، حرف مفت مي‌زد،‌ به اين و آن فحش و ناسزا مي‌گفت. وقتي انگشتش مي‌كردند مي‌گفت: غلغلكم مي‌آيد. . . . و ايمان آورديم كه خربزه به رنگ نيست.
عزيز حمزه مرخص شد و به من گفتند: يك ماه ديگر مرخصي. عزيز بناي اصرار گذاشت:
- به خدا سوگند اگر فلاني هم نيايد نمي‌روم. من زبان نفهم گل به سر، چگونه به بغداد برسم؟
ناگزير يك ماه ديگر هم در آسايشگاه ماند و سپس با يكديگر از بيمارستان مرخص شديم.
دقيقاً دو سال و ده روز در اين بيمارستان بودم. هنگامي كه مرخص مي‌شدم دكتر گفت:
نبايد خودت را زياد خسته كني. بايد خوب خوراك بخوري. نبايد در معرض سرما و گرماي زياد قرار بگيري و هزار بايد ونبايد ديگر. . . . خداوندا من روزي بيست ساعت كار مي‌كردم اما نان به شكمم نمي‌رسيد. آسمان دور و زمين سخت. اين بار چه كنم؟ ژان والژان را به ياد مي‌آوردم كه پس از زندان، شب زير باران خيس مي‌خورد و جايي نبود كه بياسايد و با خود مي‌گفت: كاش در زندان مي‌ماندم لا‌اقل سقفي داشت كه از باران خيس نشوم و تختي كه روي آن بخوابم.
دو سال و ده روز خوب يا بد- كارم تنها مطالعه و يادگيري و خواب شده بود. غذا بود، رختخواب بود و جايي هم براي آساييدن وجود داشت. چگونه مي‌توانستم مانند قديم كار كنم و خرجي خود را پيدا كنم. بدبختانه وزن من هم از پنجاه و سه كيلو به هشتاد كيلو افزايش پيدا بود. از كوههاي اطراف بحنس به سوي بيروت آمديم و من در خيالات غرق شده بودم. اصلاً حواسم به محمود نبود. در بيروت به هتلي رفتيم. قرار شد چند روزي در اين شهر بمانيم و از زيبايي‌هاي آن ديدن كنيم. شب بنا به خواست عزيز به تأتر رفتيم. تأتر عربي هم يعني رقص زنان لخت در برابر تماشاچيان. خوشم نيامد زود بلند شدم. عزيزگفت: تو به هتل برگرد. من راه هتل را بلدم.
روزها در شهر مي‌گشتيم و غروب‌ها عزيز به تأتر مورد علاقه اش بازمي‌گشت. من هم به سينما مي‌رفتم. تصميم گرفتيم به مطب دكتر حبيب برويم و با پرداخت بيست و پنج ليره پول ويزيت، ضمن معاينه ا زاو هم خداحافظي كنيم. دكتر دم و دستگاهي شاهانه داشت. منشي و پرستار و يك دفتر مجلل. گفت: من از آسايشگاه مرخصتان كردم. آمده ايد پول بدهيد. بياييد معاينه‌تان كنم اما سخني از پول به ميان نياورد.
عزيز كه براي خانواده‌اش هديه‌ي سفر مي‌خريد، گفت: مي‌ترسم پولي برايم باقي نماند.
- نگران نباش! من شصت ليره نزد يكي از دوستان كرد ساكن دمشق امانت گذاشته‌ام. به بغداد مي‌رسيم.
به دمشق رفتيم و سه روز آنجا مانديم. جامع اموي و مرقد صلاح الدين ايوبي را زيارت كرديم و سپس به مسجد اموي رفتيم. من كراوات به گردن و كلاه شاپويي هم روي سر داشتم. خادم مسجد بدون توجه به من، نزد عزيز رفت كه جامه‌ي گشاد كردي پوشيده بود و مقداري عطر در كف دست او پاشيد اماعزيز پولي نداد. به طرف من آمد و جملاتي گفت:
گفتم:
- مي‌گويد كاش فضله در دستانش مي‌ريختم
- آقا آب و دستشويي كجاست؟
- براي چه مي‌خواهي؟
- دستم را از بوي فضله‌اي كه در دستانم ريخت پاك كنم.
شبي كه مي‌بايد دشمق را به مقصد بغداد ترك مي كرديم. جيب عزيز خالي شده و چشم به پولهاي من داشت. آن شب دوستم را ديدم. گفت:
- پولت را بازپس فرستاده‌ام
- وسيله‌ي چه كسي؟
- نمي‌دانم
چيزي به عزيز نگفتم. براي او بليط اتوبوس خريدم و بيست ليره بهاي آن را پرداختم. دو ليره هم نان و انگور خريدم و عزيز را سوار اتوبوس كردم. كل دارايي باقي‌مانده‌ام سه ليره بود.
- مگر تو نمي‌آيي؟
- حال و حكايت اين است. طرف جا خالي دادو تو برگرد. من هم خودم را مي‌رسانم.
عزيز در حالي كه اشك مي‌ريخت، با نگراني دستي تكان داد و رفت. همان روز چهار دانش‌ آموز كرد دمشقي به ديدنم آمدند. ماجرا براي آنها تعريف كردم. آنها نيز نزد مرد بدهكار رفته و به زور چهل و پنج ليره از او گرفته بودند. دو روز بعد من هم در راه بغداد بودم. «حيگاي ميردان قوون ته‌ندووره». دوباره نزد مام حسين رفتم.
- خوش آمدي برادر
- دو سال و ده روز روي تخت دراز كشيده و خورده و خوابيده بودم. با بيست و هفت كيلو اضافه وزن چگونه مي‌توانستم از پس كار بر بيايم. چند روز اول، با هر بيست متر پياده‌روي بايد مي‌نشستم و نفسي تازه مي‌كردم. يك روز با يكي از دوستانم به قهوه‌ خانه‌اي رفتيم. روي كرسي نشستيم،‌كرسي شكست. خيلي خجالت كشيدم.قهوه‌چي با خنده آمد و گفت:
- خوشم آمد كرسي را شكستي. هزار كرسي فداي سرت، من از چنين مرداني خوشم مي‌آيد. بسياري از آشنايان پيشين تا خودم را معرفي نمي‌كردم، مرا باز نمي‌شناختند. به تدريج براثر قدم‌ زدن هاي متوالي وضعيت جسميم بهبود يافت و به دوستانم سپردم كه كاري برايم پيدا كنند. دوستي گفت در گاراژ كردها،‌ دفتردار استخدام مي‌كنند. به سرعت آنجا رفتيم.
صاحب گاراژ روش كار را نشانم داد. خيلي آسان بود.
- سپاسگذارم
كمي نگاهم كرد، معرف من را به گوشه‌اي برد و چند كلمه‌اي با او صحبت كرد.
- بيا برويم آن مرد پرسيد: او هه‌ژار است؟
- بله
- به خدا من خجالت مي‌كشم هه‌ژار براي من نوكري كند.
شبده بودم خوان بي‌خانمان. آفتابه لگن هفت دست شام و ناهار هيچي.
خواستم كهنه فروشي كنم. نزديك كليمي مهابادي به نام ابو سلمان رفتم. لباس‌هاي كهنه را از آمريكا وارد مي‌كرد. متوجهم كرد كه اين كار براي من دست نخواهد داد. بايد مغازه‌اي اجاره‌ مي‌كردم و خياط و اتوكش هم استخدام مي‌كردم.
سرانجام به توصيه‌ي يكي از دوستان تصميم گرفتم عكاسي ياد بگيرم. نزديك عكاس رفتم و جزوه هاي آموزشي و يك دستگاه كهنه‌ي عكاسي به امانت گرفتم. صندوق به دوش، در كوچه‌ها مي‌گشتم و مردم را دعوت به عكس گرفتن مي‌كردم. از مأموران شهرداري هم كه به محض ديدن افراد دوره‌گردي چون من، اقدام به ضبط وسايل مي‌كردند بايد مي‌ترسيدم. روزهاي باراني هم كه خانه‌نشين مي‌شدم:
- اينجا را نگاه كن، لبخند بزن. شش، پنج، چهار، سه، دو، يك . . .
گاهي صبر مردم به سر مي‌آمد و گاهي هم صبر من. عده‌اي نمي‌توانستند تا شش شماره تحمل كنند و براي عده‌اي هم مجبور بودم تا سه چهار بار شش،‌پنج، چهار و . . . . را تكرار كنم روزهاي آفتابي از بامداد تا شامگاه كار مي‌كردم و درآمدم حداكثر به ربع دينار مي‌رسيد. گاهي درآمد روزانه‌ام از يكصد و پنجاه فلس هم بيشتر نمي‌شد.
هزينه هم براي ملزومات اوليه مانند كاغذ و مواد شيميايي بايد مي‌پرداختم. مسخره بازي بچه‌ها و دنبالم افتادن‌ها براي لودگي و . . . . هم كه بماند. اجازه نمي‌دادند در هيچ قهوه‌خانه‌اي بنشينم و يك استكان چاي بخورم چون هميشه بيست بچه دنبالم بودند. سر هر كوچه‌اي كه مي‌ايستادم از دوستي دعوت مي‌كردم كه جلو دوربين بايستد و با تعريف و تمجيد از كارم، ديگران را براي عكس گرفتن سر ذوق بياورد.
با محمدرشادي دوست وهمكاري قبلي، خانه‌اي در محله‌ي صابونچي هاي بغداد اجاره كرديم. محمد در گوشه‌اي تاريك از بازار زرگرها قهوه‌چي بود. روزها هر يك دنبال كار خود مي‌رفتيم و شب‌ها به خانه بر مي‌گشتيم.
يك روز هوا ابري بود. من سركار نرفتم، محمد هم نرفت. قرار شد براي ناهار سب زميني آب پز درست كنيم. محمد از خانه بيرون رفت اما هرچه منتطر ماندم بازنگشت. كمي غذا خوردم و به سينما رفتم. در بازگشت و دريك كوچه‌ي تنگ رفيق چالاك را در مقابل ديدگانم ديدم. حالا از كجا فرار كنم؟ باترس فراوان، برگشتم و از گوشه‌اي ديگر خودم را به خانه رساندم. چه خانه‌اي؟ كرسي شكسته، پتو و لحاف پاره و همه چيز به هم ريخته بود. همسايه‌ها آمدند و گفتند : پس از ورود به منزل و جستجوي خانه، محمد را بازداشت كرده با خود برده‌اند. تنها كاري كه كردم برداشتن يك ملافه و بالش و رفتن به خانه‌ي مام حسين بود. بيست روز بعد محمد آزاد شد:
ـ مردي را در سليمانيه به خاطر دزدي بازداشت كرده بودند. در اعترافاتش گفته بود كسي كه يك سال پيش در خانه‌ي حاكم سعيد بمب كار گذارد نوكر شيخ لطيف و نامش محمد است. من را براي شناسايي به سليمانيه بردند. دزد پس از ديدن من گفت: اين نيست. و بعد آزاد شدم.
فرداي همان روز، دوربين را به صاحبش بازگرداندم و گفتم: مخارج من را تأمين نمي‌كند.
ـ پس اگر مي‌تواني در نظافت مغازه و خريد مايحتاج روزانه‌ي منزل و رفتن به بازار كمكم كن. ماهي چهار دينار مي‌دهم.
باز روز از نو روزي از نو. به سر جاي اول بازگشته بودم. جا روي مغازه، برق انداختن كاشي، تميز كردن شيشه، خريد تره و كلم و گوشت براي خانه‌ي اوستا و گاهي هم مراقبت از بچه‌ها و روزهايي هم شاهد دعواي اوستا و همسرش.
سوراخ سگي در محله‌ي فزوت عرب اجاره كردم كه خانه‌اي يك طبقه با چهار اتاق وچهار خانواده‌ي ساكن آن بود. صبح پس از خوردن صبحانه، سركار مي‌رفتم، دكان را تميز مي‌كردم و منتظر آمدن استاد مي‌شدم. پس از بيگاري منزل، بر مي‌گشتم و روبروي اوستا روي يك كرسي مي‌نشستم گاهي چرتم مي‌گرفت. ساعت هشت و برخي اوقات، ده شب به خانه باز مي‌گشتم . بعدازظهرها قطعه‌اي نان و تكه‌اي پنير لقمه و شب‌ها هم چيزكي براي خوردن پيدا مي‌كردم. كرايه خانه‌ام هم ماهي يك دينار بود. بايد با روزي صدفلس كه معادل دو تومان بود روزگار مي‌گذراندم. ريش تراش و تيغ داشتم اما فاقد توان مالي براي خريد يك آينه‌ي كوچك بودم و در برابر قاب سياه عكس، كه نور را منعكس مي‌‌كرد ريشم را مي‌زدم، چون نگاه كردن به آينه‌ي مشتريان و دستي به سر و رو كشيدن مغازه ممنوع بود.
نمي‌دانم آفتاب زده شده بودم يا نه، يك روز به شدت مريض شدم. اوستاكه دلش به حالم سوخته بود مرا به خانه‌اش برد و در اتاقي كوچك كه آشپزخانه‌اي كهنه و تاريك و پر از موش بود، رختخوابي برايم پهن كرد. چنان توان از تنم بريده بود كه حتي نمي‌توانستم چشم باز كنم.تشنه‌ام بود و تب امان نمي‌داد. نه مي‌توانستم خودم بلند شوم و نه تا غروب، كسي در را باز كرد كه حالي از من بپرسد. غروب وقتي صاحبكارم به منزل آمد ابتدا كمي با خانمش بگومگو كرد سپس به اتاق آمد، چراغ را روشن كرد، به من آب داد و سراغ پزشك رفت هفت روز بعد ،بهبودي نسبي پيدا كرده بودم.
داستان اوستاي من هم شنيدني بود : مردي در تيلكو كشته شده و دو پسر هشت و نه سال به نامهاي محمد و كردالي از او به مانده است. مادر پس از مرگ پدر، مجدداً ازدواج و فرزندانش رارها كرده است. فرزندان توسط افراد گوناگون به كارهاي مختلف گمارده شده و سرانجام تصميم گرفته اند براي كار به بغداد سفر كنند. در راه به كاروان شيعيان مي‌رسند كه براي زيارت كربلا عازم هستند.
ـ پدر جان! ما را هم با خود مي‌بريد؟
ـ هركس به عمر فحش دهد مي‌تواند سوار شود.
ـ‍ اگر بميرم هم به امام عمر توهين نخواهم كرد.
گردالي مي‌گويد: ول كن اين حرف‌ها را . اگر عمر، عمر بود الاغي مي‌فرستاد تا سوارش شويم. گردالي سواره و محمد پياده به بغداد مي‌رسند و هريك در محله‌اي از بغداد ، شروع به آبكشي مي‌كنند. گردالي هشت ساله آبكش محله‌‌ي ارمني‌هاست كه خانواده‌هاي آشوري و ترك زبان نيز در آنجا زندگي مي‌كنند. آبكش، به همه‌ي خانه‌ها سر مي‌كشد و ناگزير با زبان‌هاي ارمني و آشوري و تركي و عربي آشنا مي‌شود. كردي هم كه زبان مادري خودش است. هنگام صدور بخشنامه‌ي ثبت مجل نام خود را به ابراهيم تغييري دهد و در همانجا به كار خود ادامه مي‌دهد تا به خدمت نظام مي‌رود. در سربازي هم به عنوان مترجم دادگاه نظامي خدمت مي‌كند. پس از پايان خدمت به محله‌اش باز مي گردد اما محله لوله‌كشي و آب كشي بي‌رونق شده است. به عنوان كولر يك ارمني شروع به كار مي‌كند كه بهترين عكاس بغداد است. مرد ارمني كه مي‌خواهد كار بيشتري از كولر خود بكشد علاوه بر كار خانه، او را به عكاسي هم مي‌برد تا به كار آنجا هم برسد. در مغازه عكاسي ياد مي‌گيرد و مدتي بعد، استاد ابراهيم عكاس لقب مي‌گيرد. با دختر خوانده‌ي يك مرد خانقيني ازدواج مي‌كند و اكنون يك پسر و دو دختر دارد.
اوستا كه درد فقر و فلاكت و بيكسي وكاري را چشيده بود، مردي آرام و خوش سرو زبان و اهل مهرباني بود، اما ملك خانم همسرش، زن نبود، درد بود. از او بدخلق‌تر، متكبرتر، بدقيافه‌تر، بيكاره‌تر و نامرتب‌تر نه زني ديده‌ام و نه خواهم ديد. به دنبال بهانه‌اي بود تا بل همسرش بگومگويي راه انداخته و هزار بد و بيراه نثارش كند و در فرصت مناسب هم براي جبران حقارت هايش سركوفتي هم حواله‌ي من كند. بچه‌هاي كوچكش به تبعيت از مادر، هميشه مي‌گفتند: تو شاگرد ما هستي. مي‌توانيم بيرونت كنيم.
اوستا خانه‌ي بهتري اجاره كرد و اتاقي هم به من و پدر خوانده‌ي همسرش اختصاص داد. مام كريم از پيرمردان خشك مغز عشاير بود كه سالها به دزدي و راهزني عمر گذرانده و سپس به عنوان كارگر و پاسدار در كمپ ارتش انگليس مشغول به كار شده بود. دوران پير سالي هم در بغداد عملگي مي‌كرد. زير اندازمان حصير بويا بود و هر كدام لحافي داشتيم و منقلي هم براي درست كردن چاي و قليان مام كريم فراهم كرده بود. قليانش هم به قليان آدم شبيه نبود. اغلب شبها فراموش مي‌كرد شيشه‌ي روي را برد و خوابش مي‌برد. ناگهان شيشه مي‌شكست و زغال در خانه روي حصير مي‌افتاد .
- به خدا بربختي دامانم را گرفته است.
- مام كريم جان هزينه‌ي شيشه‌ات ده فلس است. فردا يكي برايت مي‌خرم.
- شبانه از دوران راهزني و دزدي خود داستانها مي‌گفت. من هم خيلي خوشم مي‌آمد. يك شب از من پرسيد:
- باران چگونه مي‌بارد. مي‌گويند ابر از دريا آب مي‌مكد.
برايش توضيح دادم كه ابر چگونه تشكيل مي‌شود و باران چگونه مي‌بارد. حتي با استفاده از بخار كتري هم شيوه‌ي باران باريدن را هم نشانش دادم.
- اي فلان به گور پدر و كسي كه اين را گفته است. اين سخن كافران است. من از ملاها شيده‌ام كه در قرآن آمده است ملايكه‌ي مراقب پشه، با شلاق، ابرها را به سوي دريا هدايت مي‌كند و آنها را مجبور به نوشيدن آب مي‌كند سپس آنها را با شلاق ميزند تا باران ببارد. تو نمي‌داني رعد و برق چيست؟ شلاق ملايكه‌ي مراقب پشه است.
- بله شما درست مي‌فرماييد.
- يك شب در گرماگرم بحث‌ها گفت:
- آن سالي كه زال زر، پدر رستم وفات كرد و برايش فاتحه خوانديم . . .
- كي‌بود؟
- چند سال پيش كه من در خانقين بودم،‌زال در لانه‌ي سيمرغ روي قله‌ي قاف زندگي مي‌كرد. خبر آورد كه به رحمت خدا رفته است. ما هم در مسجد مجلس عزاداري و فاتحه خواني بر پا كرديم.
- مبارك است.
يكروز در حمام مام كريم،‌ ليفش را گذاشته و با صابون سر و صورت مي‌شويد. سپس به جاي برداشتن ليف، آلت يك عرب را كه در حال حمام كردن بوده به جاي ليف در دست مي‌گيرد.
عرب فرياد مي‌زند:
- آخ آلتم درد گرفت
مام كريم هم كه عربي نمي‌داند مي‌گويد:
- پدر سگ گوزو. ليف خودم است و نمي‌دهم. سپس آلت يارو را تند كشيده و عرب از هوش رفته است . . .
كردهاي شيعه،‌كردهاي سني را جاف و كردهاي سني هم، كردهاي شيعه را ملك خطاب مي‌كنند. مام كريم براي درمان بيماري به بيمارستان رفته بود. به ملاقاتش رفتم:
- عمو چطوري؟
- خوبم اما نمي‌دانم ملايكه شبها به آلتم دست ميزنند.
اهالي بغداد جن‌ را ملك (به معناي ملايكه) مي‌نامند. داستانهاي مام كريم تمامي ثروتمند نداشت اما اجازه دهيد به خاطر پرهيز از اطاله‌ي كمام بحث مام كريم را در همينجا تمام كنيم.
اوستا كه مي‌ديد همشه ساكت نشسته ام و غمگين به گوشه‌اي خيره مي‌شوم براي پيدا كردن وقت،‌ مرا به تاريكخانه برد و به عنوان وردست، شروع به كار كردم. آرام آرام چشمهايم باز شد و چاپ عكس را هم ياد گرفتم. با اين كار بسياري از وظايف او را هم بر عهده گرفتم. حقوق و مزاياي من به ماهي هفت دينار و نيم افزايش يافت و شب‌ها هم شريك شام اوستا شدم. بنده خدا در خانه سير نمي‌شد و مجبور بود جگر يا پيش غذايي بخورد تا در خانه سير شود.
بيشتر از يك سال نزد او كار مي‌كردم. وقتي در مغازه هم بودم كارها را پيش مي‌بردم و اميندار پول و وسايلش نيز بودم. يك روز گفت:
- كارت را خوب ياد گرفته‌اي. مي‌خواهم دستمزدت را به روزي چهارصد فلس افزايش دهم
- به قرآن قسم تا اينجا كار كنم روزي بيشتر از ربع دينار نخواهم گرفت.
- پس بايد بروي در جاي ديگري كار پيدا كني. من نمي‌توانم دستمزد تو را كمتر بدهم. شرمنده مي‌شوم.
روزهاي جمعه كه كار عكاسي زياد مي‌شد مانند روزهاي عادي كار مي‌كرديم اما اوستا يكشنبه را تعطيل مي‌كرد. من هم از اوستا اجازه خواستم كه يكشنبه ها را خودم در مغازه بمانم و كار كنمو هنوز كار يكشنبه ها را آغاز نكرده بودم و يك روز در خيابان پرسه مي‌زدم كه ناگهان پسري به نام آرتين كه از دوستانم بود با شتاب آمد و گفت:
- به نغازه نرو. خطر است. به فلان قهوه‌خانه برو. الآن مي‌آيم.
در قهوه خانه تعريف كرد كه ساعت نه صبح سه افسر اطلاعات و شش پليس وارد مغازه شده اند:
- عزيز قادر شاگردت كجاست؟
- خيلي وقت است اينجا نمي‌آيد.
مغازه را وارسي كرده و اوستا را تهديد كرده‌اند به محض ديدن تو، موضوع را به اداره‌ي آنها اطلاع دهد.
- راستي چرا به دنبال تو آمده بودند؟
- بدبختي و ندانم كاري. يك روز داشتم سيگار روشن مي‌كردم. اشتابهاً كبريت را به ته سيگار زدم و تاج روي ***** آتش گرفت.
- اي داد و بيداد. من هم ندانسته چند بار اين كار را انجام داده‌ام. خوب شد نفهميدند بايد حواسم باشد. ناگهان آرتينم از ترس به نقطه‌اي خيره شد:
- بلند شو بروو من هم الآن مي‌آيم.
- چه شده است؟
- افسران اطلاعات در قهوه‌خانه نشسته بودند و دنبال تو مي‌گشتند. معلوم شد كه آنها قيافه ام را نمي‌شناسند. در اين دوران هزينه‌ي زندگيم در بغداد يكربع دينار در روز بود. اتاقي در محله‌ي مسيحي ‌ها اجاره كرده و روزگار به خوشي مي‌گذراندم.
ذبيحي كه از ناصريه به سليمانيه بازگشته بود، مدتي در سيتك در خانه‌ي شيخ به سر برده سپس همكاري حمزه عبدالله رئيس پارتي را نپذيرفتهن و در سليمانيه اقامت گزيده بود. يكبار به بغداد آمد و گفت:
- مي‌خواهم چاپخانه‌اي دست و پاكنم. وساي اوليه را تهيه كرده‌ام اما هنوز حروف سربي را نخريده‌ام. در نظر دارم دوباره مجله‌ي «نيشتمان» را چاپ كنم.
- نقشه‌ي خريد را طراحي كرديم و به چاپخانه‌ي نجاج رفتيم كه پيش از اين كتاب‌هاي كردي بسياري به چاپ رسانده بود:
- سلام! ماموستا پيره‌ميرد سلام رساند. چيزهايي سفارش كرده كه برايش بخيم.
- حاجي سر حال است؟
- ازسايه‌ي سر شما
وسايل اوليه را خريديم و قرار شد هشت كيلو حرف را هم فرداي آن روز از قرار هر كيلو هشتصد فلس تحويل بگيريم. فهرست فروش را در مقابل ما گذارد و گفت امضاءكيند. ما هم بسيار احمقانه دو نام شيعي يكي جعفر موسي و ديگري حسين علي پاي كاغذ امضاء كرديم. صبح كه براي تحويل كار رفتيم گفت:
اكثر اهالي سليمانيه عمر و عثمان و كمال نام دارند. از نام شما خيلي خوشم آمد اما متأسفانه حرف‌ها تمام شده است و نمي‌توانم چيزي به شما بفروشم.
فهميدم چه غلطي كرديم. به يك چاپخانه‌ي ديگر رفتيم و نهايتاً مجبور شديم آنها را كيلويي يك دينار و دويست فلس خريداري كنيم.
ذبيحي در سليمانيه با حمزه عبدالله اختلاف پيدا كرده بود. ذبيحي گفته بود:
- تو شبانه دو بطري عرق خالي مي‌كنيو ماهيانه هفتاد دينار از فقير بيچاره‌ها پول مي‌گيري. اين كه نشد و با جدايي از پارتي به عضويت حزب شيوعي تحرر درآمده بود. چند شماره از نيشتمان را چاپ و ضمن تعريف از شيوعيت مقداري هم ذم پارتي را گفته بود. يكي از اشعارم مرا هم در مجله چاپ كرده بود. پارتي‌ها گلايه كردند:
- چرا اين كار را كرده‌اي؟
- من خبر نداشتم و بسيار هم عصباني هستم.
- نامه‌اي به ذبيحي نوشتم:
- چرا بدون مشورت، شعر من را چاپ كرده اي؟
يك شب دوستي به مغازه آمد و گفت:
- ذبيحي در فلان باغچه روي يك نيمكت ناراحت و غمگين نشسته است.
با شنيدن اين حرف همه چيز را فراموش و به شتاب نزد او رفتم.
چشم غره‌اي رفت و روبرگرداند.
- وقت اين كارها نيست. بلند شو برويم.
به خانه رفتيم.
- حالا تعريف كن
- به همراه حزب كمونيست از سليمانيه به كركوك رفتيم. مخفيانه زندگي مي‌كردم و مطلب مي‌نوشتم. همراهانم همگي بازداشت شدند و من تنها ماندم. حالا هم به بغداد آمده‌ام.
دوباره با ذبيحي هم خانه شده بوديم.
يك روز به خانه برگشتم. مردي لاغر اندام باسر كوچك و وضع نامناسب در اتاق نشسته بود.
- ببخشيد شما؟
- مدت زمان بسياري بود كه از ذبيحي بي‌خبر بوديم. مي‌خواهيم دوباره وصل شويم. در اين مدت وضعيت مالي مناسبي نداشتيم اما قرار شده است مقرري ماهانه دو دينار براي او برقرار كنيم.
داشتم از غصه دق مي‌كردم, آخر نمي‌پرسند اين بيچاره چگونه زندگي مي‌كند؟ اگر خداي نكده ئضع مالي آنها مساعد شد، چه كسي مي‌تواند با دو دينار در بغداد زندگي كند؟ آخر اين چه منطقي است؟ من كاري دارم مي‌توانيم در كنار يكديگر كار كنيم و زندگي را بچرخانيم؟ خدا كريم است.

behnam5555 07-04-2011 07:26 PM


چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(9)

دوست ذبيحي عصباني شد و رفت اما رفيق چالاك گفتني: شيوعي‌ها مانند قير هستند وقتي چسپيدند ديگر ول‌كن نيستند. مرتب به ديدار ذبيحي مي‌آمدند اما هرگز كاري براي بهبود وضعيت مالي ذبيحي انجام شد.
استادم كاري براي ذبيحي پيدا كرد. نزديك ارمني پاي دستگاه كپي مي‌نشست و ماهي شش دينار حقوق مي‌گرفت. مدتي طول نكشيد كه سر و كله‌ي قزلجي هم پيدا شد. سه تفنگدار دوباره به هم رسيده بودم. قزلجي هم در يك مغازه‌ي توتون فروشي كاري پيدا كرد. صاحب كار او عبدالقادر افندي نام داشت.
هر روز صبح زود من نان مي‌خوردم ذبيحي چاي دم مي‌كرد و قزلجي هم تنها كارش خوردن بود و بس. بعدازظهر ها هم كه در يك كبابي ارزان قيمت در يك كوچه‌ي فرعي ناهار مي‌خورديم.
باجي رجحون صاحب خانه‌مان روزي پرسيد:
- ناهار را كجا مي‌خوريد؟
- در كبابي بازار صدريه
- اين كار را نكنيد. چند شب پيش از ديوار منزل يكي از همسايه‌هايش صداي پچ پچ مي‌آمده است. گويا با گوشت مرده‌ي اسب كباب‌ها را درست مي‌كند.
اگر چه كمي احساس ناخوشايند كرديم و مدتي هم فحش و ناسزا نثار اجداد كبابچي كرديم اما به خاطر ارزاني كباب، خود را به خوردن كباب اسب‌مردار و الاغ عادت داده بوديم و ناگزير ادامه هم داديم. انشاءا كه اينگونه نبوده است.
يك روز در بازار بزرگ به رفيق چالاك جاسوس برخورديم. خيلي ترسيديم اما مثل مرتبه‌ي پيش فرصت فرار نداشتم. رفيق گفت:
- تو و قزلجي فكر كرده‌ايد شما را نمي‌شناسم. نه كورم و نه گيج. قيطاس په‌پووله، هم خودت بودي اما آنقدر جاسوس بي‌ناموسي نيستم كه با سرنوشت شما آوارگان ناسيوناليسم كردي بازي كنم. نترسيد و از دست من فرار نكنيد.
- كاك رفيق سپاسگذارم اما اگر دوستي همين الان ما را ببينيد كه در حال گفتگو هستيم چگونه فكر مي كند؟ نه مرا بشناس و نه مي‌شناسمت
- راست گفتي پس خداحافظ
قزلجي و ذبيحي از طريق مردي به نام مصطفي كور در يكي از كافه رستورانهاي بزرك بغداد كه مالك آن عبدالله شريفي (از مهابادي هاي قديم) بود استخدام شدند.
خيلي وقت‌ها اعضايي از حزب شيوعي با آن قيافه‌هاي منحصر به فرد كه من نامشان را مردار (توپيو) گذارده بودم به ملاقات ذبيحي مي‌آمدند و من هم عادت كرده بودم. يك شب هنگامي كه به خانه برگشتم ديدم ذبيحي و هشت نفر از اين مردارها به پشت بام خانه جمع شده در حال گفتگو هستند و چراغ‌ها را هم خاموش نكرده اند. فرداي آن روز لباس‌ها را جمع كردم و گفتم:
- خداحافظ
- كجا مي‌روي؟
- از بازداشت شدن نمي‌ترسم اما نمي‌خواهم فردا بگويند ذبيحي بازداشت شده و هه‌ژار هم به خاطر فعاليتهاي ذبيحي به دام افتاده است. نان خود را روي سفره‌ي تو نمي‌خورم. .سايلم را برداشتم و همه‌ي خانه محمد رشادي شدم.
هنگامي كه باذبيحي هم خانه بوديم و شب‌ها پشت بام مي رفتيم ذبيحي مرتب آرسن لوپن مي خواند. من هم مي‌گفتم:
- چراغ را خاموش كن مي‌خواهم ستاره‌ها را نگاه كنم.
- خواهش مي‌كنم فقط چند صفحه باقي مانده است.
- چراغ را تقسيم مي‌كنيم يك ساعت مال تو يك ساعت مال من.
كار به جايي مي‌رسيد كه به خاطر چند صفحهه و چند ورق ذبيحي يكساعت نوبت روشنايئم را به بهاي يك كيلو خرما به او مي‌فروختم و او هم مجبور مي‌شد همان موقع خرما را تهيه كند. يك شب پس از خاموش كردن چراغ در مورد ريشه‌ي كرد وارد بحث شديم.
- چرا اين نام (كرد) بر او نهاده شده است؟ از كجا آمده است؟ و . . . .
اين بحث‌هاي شبانه بسيار مفيد و پربهره بود و سود فراواني براي تكميل معلومات ما داشت. قزلجي مسخره‌مان مي‌كرد اما مدتي بعد خود نيز به اين بيماري گرفتار آمد.
كمي بعد فشار پليس براي پيدا كردنم بيشتر شد. مصلحت نبود كه در بغداد بمانم. به ميدان رفتم تا سوار اتومبيل شوم. به جمال رفعت كه يكي از دوستانم بود برخوردم:
- سوار شو
ماشين جمال يك مرسدس بنز آخرين مدل و صندوق عقب آن مملو از آبجو و مخلفات بود در كنار جمال آسوده نشستم. كركوك! آمدم. جمال در راه گفت:
- شرمنده‌ام جايت خوب نيست.
- راست مي‌گويي آن روزها كه سوار بار گچ شدم و روز را روي كاميون به شب مي‌رساندم جايم از امروز نرمتر بود.
در طول مسير بسيار اصرار كرد كه به منزلش در سليمانيه بروم اما قبول نكردم و در مقابل هتل سيروان كه معمولاً كردها در آن مي‌نشينند پياده شدم. در هتل به اتاق شماره سيزده راهنمايي شدم كه به خاطر رفع نحوست، روي اتاق شماره‌ي صفر حك شده بود. روي ديوار تقويمي بود كه اتفاقاً نشان مي‌داد امروز روز سيزدهم است. پولهاي جيبم را كه شمردم كل داراييم سيزده دينار بودوجمع اين سه سيزده برايم بسيار جالب بود. ناگهان مسافر ديگري به اتاق راهنمايي شد كه چشم چپش كور و علاوه بر آن در دروغگويي بي‌مانند بود. يك افسر ترك بود كه در دوران جنگ همسر يكي از ژنرالهاي روس عاشق او شده، موسيقي‌دان برجسته بوده اما اكنون موسيقي را به فراموشي سپرده است و هزار و يك دروغ كوچك و بزرگ ×××× .
شام به رستوارن هتل رفتم. مسئول آنجا را مي‌شناختم
- كاك غريب! پول كمي دارم. تا مي‌تواني غذاي ارزان سفارش بده. مي‌ترسم زياد اينجا بمانم و ازعهده برنيايم.
- تو مرا نمانيده‌ي خود كن. بقيه‌اش با من
شام گوشت بره و برنج آورد
- مرد كه اين چه غذايي است؟
- بخور دلم را نشكن
صبحانه كره و عسل
- بخور
ناهار برنج و مرغ
- خواهش مي‌كنم بفرماييد.
پانزده روز آنجا بودم و غريب با كلمات خوشمزه‌ است، «به خاطر من»، «خوب بخور» با انواع و اقسام غذاهاي شاهانه پذيرايي كرد. روز آخر گفتم:
- حساب من چقدر مي‌شود؟ من سيزده دينار بيشتر ندارم. بقيه‌اش را به حساب بدهي بريز.
- روزي كه آمدي و جمال رفت سفارش كرد اگر به هه‌ژار پول بدهم شايد ناراحت شود، اما هر چه خورد و هر قدر اينجا ماند همه را به حساب من بريز. برو خداحافظ.
شنيده بودم كه ابراهيم احمد كه آن دم مسول پارتي (حزب دمكرات كردستان عراق) بود، در كركوك به سر مي‌برد. نزد او رفتم و ماوقع را تعريف كردم. خانه‌اي كوچك با دو اتاق اجاره كرد و به يكي از همسايه‌هاي خانه به خانه به نام ماموستا علي حمدي، سفارش كرد كه در ازاي پرداخت پول و غذا و خورد و خوراكم را تأمين كند يعني هر چند عضو حزب نبودم اما ميهمان حزب بودم. رختخواب و پتو هم آوردند و يك دستگاه كپي براي چاپ، در اختيارم گذاردند. به هنگام كار با دستگاه پيچ راديو را تا آخر باز مي‌كردم كه رهگذران متوجه صداي دستگاه نشوند. هر هفته يك شماره چاپ مي‌شد. تمام روز مي‌نشستيم و از فرط بيكاري تنبل شده بودم. به علي حمدي گفتم:
- به كاك ابراهيم بگو كاري برايم دست و پا كند هفته‌اي يك شماره خيلي كم است. نمي‌دانم منظورم را چگونه رسانده بود كه پاسخ كاك ابراهيم را با خود آورد:
- اگر دوست نداري مي‌تواند به بغداد بازگردد.
مي‌گويند يكبار «خدر آقا قزلجه» يكي از نوكران خود را نزد يكي از آقايان به روستايي ديگر فرستاد كه اين رابگو واينطور توضيح بده و جواب را هم با خود بياور. نوكر بازگشت در حالي كه جواب هيچ ربطي به سفارش نداشت.
- اين حرف‌ها چه بود كه گفتي؟
- قربان در راه فكر كردم فرمايش‌هاي جنابعالي بسيار بي‌مزه بودند. سفارش‌ها را در ذهن مرور مي‌كردم و خود از قول او جواب مي‌دادم.
نپرسيدم تو چه گفتي و يك راست به بغداد نزد محمد رشادي بازگشتم. آن زمان كه در كركوك بودم ملاقاتي هم با سيد احمد سيد طه داشتم:
- اينطور نمي‌شود ما مجوعه‌اي از ژ-ك، بوده‌ايم. من چند ده دارم و كسي نمي‌تواند بدانجا تعرض كند. فردا صبح زود به آنجا مي‌رويم.
- يك دستگاه پلي كپي دارم. آن را هم بايد بياورم.
- اشكالي ندارد. آن را هم مي‌بريم.
موضوع را با ابراهيم احمد در ميان گذاردم و او هم قبول كرد. فردا صبح ساعت هفت وقتي كه به هتل محل اقامت او رسيدم گفتند:
- سيد احمد ساعت‌ها قبل هتل را ترك كرده است.
ديگر او را نديدم.
يك روز ماموستا حمدي به اتاقم آمد. ديدم درباره‌ي ماركسيسم و پليخانوف و مليخانوف داد سخن سر داده و از مرتجع بودن اين يك و مترقي بودن آن يكي سخن مي‌گويد. من هم كه نمي‌فهميدم مرتباً مي‌گفتم:
بله شما درست مي‌فرماييد.
ناگهان گفت:
- من از انسانهاي مرتجع متنفرم.
- من هم متنفرم. مرتجع ها بسيار نادرست هستند.
- راستي هه‌ژار مرتجع به چه كسي مي‌گويند.
- به خدا ماموستا من هم نمي‌دانم اما از آنها خوشم نمي‌آيد.
به ياد مي‌آورم كه در تبريز و در دوراني كه در بيمارستان بيمار بودم، هم اتاقي به نماز نمازي داشتم كه مدير دژباني تبريز بود و هر چند وقت يكبار از كمونيست بودن خود سخن به ميان مي‌آورد:
- منكمونيست هستم. تو چي؟
- بله من هم كمونيست هستم.
يك روز پس از آنكه گفت: من كمونيست هستم پرسيد:
- هه‌ژار به من نمي‌گويي كمونيست چيست؟
- نمازي جان به خدا سوگند من هم به اندازه‌ي تو مي‌دانم.
نمي‌توانستم به دكان اوستا برگردم چون تحت تعقيب بودم. بيكار در شهري مي‌گشتم اما اينبار گرسنه نماندم. ذيحي و قزلجي كار مي‌كردند و لقمه ناني مي‌خورديم.
يك روز آرتين را ديدم.گفت:
- يك ارمني دارو فروش كاري در يك عكاسي د ركركوك برايم پيدا كرده است. تو به جاي من برو. ماهي شانزده دينار حقوق مي‌دهد.
- خانه‌ات آبادان،‌ مي‌روم.
دو دينار از يك ارمني پول گرفت و به همراه يك بليط قطار برايم آورد:
- اگر نپذيرفتند با همين دو دينار به بغداد برگرد. ضرري نمي‌كني. فوراً‌به كركوك رفتم وشارگرد يك ارمني به نام پورتويان در استديو سونا شدم. يك شارگرد مسيحي سوريه‌اي عكس رتوش مي‌كرد و من هم در تاريكخانه، عكس ظاهر مي‌كردم. يك نوجواني آشوري هم وردستم بود.
پورتويان مهندس نفت شاغل در شكت نفت كركوك بود كه اخراج شده و از عكاسي هيچ نمي‌دانست. همه‌ي كارهايش را ما انجام مي‌داديم. پورتويان يك مسيحي متعهد بود كه مرتب به كليسا مي‌رفت و كشيش‌ها نيز اغلب نزد او مي‌آمدند. كار من كه در يكي از اشعارم بدون اشاره كرده‌ام از هشت صبح تا دوازده و از چهار عصر تا هفت بعدازظهر بود. كركوك در تابستان در بغداد گرم‌تر و در زمستان از كردستان سردتر است. جهنمي در بيابان. در يك اتاق تاريك بدون منفذ، باد بزن برقي چنان گرم مي‌كرد كه ناچار خاموشش مي‌كردم و گرما چنان فشار مي‌آورد و عرق از تنم در مي‌آورد كه روزي شايد ده بار زير پيراهنم را در آورده و خشك مي‌كردم.
در كنار رودخانه خاصه كه هميشه خشك است و تنها در ايام بارندگي و سيلاب، آب مي‌گيرد اتاقي در هتل سرجسر گرفتم. اما چه هتلي و چه اتاقي؟خانه‌ي كهنه‌ي گليني كه اتاق اتاق شده و تمام ديوارهايش پر از شكاف است. در برخي اتاق‌هاي هتل، حتي در روز روشن هم بايد چراغ روشن ميكردي بوي رطوبت تمام اتاق‌ها را گرفته بود و اجازه‌ي نفس كشيدن نمي داد. اتاق من رو به خاصه و روشن بود. پنجره‌ها از چوب كهنه‌ي خشتي چهارگوشه‌ي بي‌شيشه و در وروردي آن درگاه دوران عباي با ميخهاي سر به قبه نگارين شده بود. در هم كه روي پاشنه مي‌چرخند فرياد مي‌زد در تا دور دستها مي‌رسيد. اجاره هم ماهي يك دينار بود..
به بازار رفتم و كوزه‌اي و يك كتري و زغال و منقل و جارو و حصير. دو استكان، دو قابلمه‌ي آلومينيوم، دو بشقاب و يك قاشق و نمك و شكر و چاي و برنج و روغن خريدم.
لحاف هم كه از بغداد با خود آورده‌ بودم. عجب خانه‌اي شده بود. مردي هم كه در هتل مستقر بود و مانند من صبح‌ها براي كار بيرون مي‌رفت. يك تختخواب چوبين به اندازه‌ي دو نيمكت پهن در اختيارم گذارد و گفت: من براي نگهداري تخت جا ندارم. نزد تو باشد.
لحاف را روي تخت پهن كن و دراز بكش.
جداي از روزهاي يكشنبه كه مغازه تعطيل بود، روزهاي ديگر صبحانه و شام را با نان و كمي پنير و ماست و ناهار را در غذاخوري مي‌گذراندم. ناهار من هم «فوگه» بود يعني برنج و كمي خورشت كه روي آن مي ريزند (برنج و خورشت گران بود چون هر كدام را در ظرف جداگانه‌اي مي‌ريختند). روزهاي يكشنبه كته درست ميكردم و به جاي خورشت، انگور سياه ياكشمش لاي برنج مي‌ريختم. كفش‌هايم را هم خودم واكس مي‌زدم. پادشاه بي‌تاج و تخت بودم. تنها زمستان مشكل داشتم. بسيار سرد بود وسراخ هاي شكاف ديوار و پنجره هم كم نبود. از اتش بخاري هم خبري نبود. ناگزير آب گرم مي‌كردم و در دو بطري مي‌ريختم. بطري‌ها را لاي پتو ‌گذاشته و خود به زير پتو مي رفتم. ساعاتي بعد از شدت سرما بيدار مي شدم و باز هم آب گرم كردني و در بطري ريختني و لاي پتو گذاشتني. اين كار در طول شب،‌ سه يا چهار بار تكرار مي‌شد.
روزهاي گرم هم در هتل استراحت نداشتم. بازار حراجي و چند ميوه روشي در كنار رودخانه براي فروش اجناس خود، داد مي‌كشيدند.
تنزيلات، شربت دو فلس، خيار چنبر، خيار امام قاسم، و . . . . بازار محشر بود.
ملاشكور مصطفي كه از طلبگي آغاز كرده بود، بسيار باهوش بود و دانشكده‌ي شريعت بغداد پذيرفته شده بود. مادر پيري داشت كه در يكي از روستاهاي اطراف كركوك زندگي مي‌كرد و مجدداً ازدواج كرده بود. در ضمن پولي هم نداشت كه به پسر خودش كمك كند. شكور مثطفي هم در دوره ي چهار ماهه‌ي تعطيلات دانشكده كار مي‌كرد گاهي شاگرد قهوه‌چي مي‌شد و گاهي هم شاگرد نقاش و از اين عمل پولي به دست آورد. با هم آشنا شده بوديم. يك روز در كركوك به ملاقاتم آمد:
- هر كجا رفتم كسي به من كار نداد. اوضاع مالي مساعدي هم ندارم.
- نگران نباش. تابستان را در اتاق من بمان. تا از كار برمي‌گردم غذايي آماده كن و لحافي هم براي خودت پيدا كن. غمي نيست.
ملا به خانه‌ي مادر رفته و يك پريميوس از او به امانت گرفته بود در نتيجه ديگر كار زيادي با منقل نداشتيم. ملا آشپزي بود كه هرگز نديدم برنج و شله‌اش بوي دود نگرفته باشد.
شيخ مارف برزنجي«كه توسط بعثي‌ها اعدام شد» به منزلم رفت و آمد مي‌كرد و مي‌دانست چقدر تشنه‌ي يادگيري و خواندن هستم، اما پول كافي براي خريد كافي ندارم. يك روز كتابي را كه تازه چاپ شده بود آورد. گفت:
- جلد كردن كتاب براي من خيلي سخت است. هركتابي را كه برايت مي‌آورم جلد كن و آن را بخوان از آن پس هر كتابي كه در مصر، لبنان، ياعراق چاپ مي‌شد را مي‌خريد ومن نخست آن را مطالعه و سپس جلد مي‌گرفتم.
يك بار حنا پانزده روز مرخصي گرفت تا از شهرهاي عراق ديدن كند. پس از بازگشت گفت:
- خدا به م رحم كرد. ازبصره با يك بلم شانزده مسافر عازم ديدن آبادان بوديم. در كنار يك قصاب نشسته بودم. پرسيدم:
- اهل كجا هستي؟
- اهل دمشق
يقه‌ام را چسپيد و چاقويش را در آورد تا شكم را پاره كند. چنان ترسيده بودم كه حتي نمي‌توانستم فرياد بزنم. همراهان بلم مانع شدند:
- اهل دمشق است و امام حسين را شهيد كرده است.
با هزار بدبختي به او فهماندم كه مسيحي هستم.
با پوتويان گاه‌گاه راجع به خرافات مذهبي صحبت مي‌كرديم. كشيش ارمني كه مردي سي‌‌ ساله با ريش بلند بود، احتارم زيادي برايم قايل مي‌شد. پورتويان يك روز گفت:
- ابونا (پدر) باعزيز صحبت نكي. كافر مي‌شويم.
- چرا چنين حرفي مي‌زني؟ پسر خوبي است. عزيز چرا چنين مي‌گويد؟
- ابونا تو جوان و توانمند هستي. اگر چهل مرغ را در اين محوطه ول كنم مي‌تواني حداكثر چند تاي آنها را بگيري؟
- نمي‌توانم بيشتر از ده مرغ بگيرم.
- حالا اگر بگويند يك مرد به تنهايي سيصد روباه را شكار كرد دم روباهها را هم به هم بسته است و سپس با آتش زدن آنها خرمن گندم دشمنان را به آتش كشيده است چه مي‌گويي؟
- مي‌گويم اين دروغ آوريل است.
- خب حالا اين موضوع در كتاب مقدس درباره‌ي سامسون آمده استو
- كتاب مقدس را زياد خوانده‌ام اما هرگز به چنين دروغي نينديشيده بودم.
- پورتويان گفت:
- نگفتم كافر مي‌شوي؟
- واقعاً اگر ايمان باور كردن به چنين دروغ بزرگي باشد، واقعاً نباشد بهتر است.
با يك پير مرد ارمني كه بسيار خوب كردي صحبت مي‌كرد آشنا شدم. يك روز پرسيدم:
- زبان كردي را چگونه ياد گرفتي؟
- من بيست سال ميرزاي خوان كلهر بودم.
- يك رور خو ان پا روي پا انداخته بود و مرتباً حرف مي‌زد.
- ميرزا اي‌ كاش خدا مرا يك سل شاه ايان مي‌كرد.
- در آن يك سال چه مي‌كردي؟
- چنان بر اين مملكت مي‌ريدم كه با هزار سال ليسيدن هم پاك نشود.
يك حاجي مكه‌اي كه ميهمان هتل بور، بود براي فريب دادن حجاج و جازدن به عنوان بلد به بغداد آمده بود. آب هتل هم زياد قطع مي‌شد و مشكلات زيادي به وجود مي‌آمد. يك روز گفتم؛
- حاجي با آب وض چطوري؟
- خوب! اصحاب پيامبر در يك پوست گردو غسل مي‌كردند.
ملا شكور مرا به ديدن مردي به نام سعدالله برد كه انساني بسيار مؤمن بود. در مسجد شورجه‌ي كركوك او را ملاقات كرديم. ملا شكور پرسيد:
- طلبه‌اي اينجا بود. كجا رفت؟
- آن الاغ را بيرون كردم. من مي‌گفتم هيتلر در مدينه‌ي منوره نماز جماعت مي‌خواند و مي‌گفت پيامبر براي استالين دعا نوشته است. عجب خري بود.
تابستان آن سال بسيار گرم يا بهتر بگويم جهنم بود. صاحب هتل زهوار در رفته برايمان آورده بود تا با آن به جنگ برويم. ملا شكور گفت:
- ثروتمندان بغداد «وشتر خوره» جلوي پنجره گرفته خيس مي‌كنند و هواي پنكه خنك‌تر مي‌شود. قفسه‌اي وشتر خوره، جلوي پنجره گرفته يك پيت آب كنارش گذاشتيم و در راهم بستيم. چشمتان روز بد نبيند. چنان بخاري بلند شد كه چشم، چشم را نمي‌ديد داشتتيم خفه مي‌شديم. حتي در را هم نمي‌توانستيم ببينيم كه باز كنيم. با ديدن بخار، يكي در را از بيرون باز كرد كه ببيند چه خبر است. باعجله بيرون زديم و پس از سرفه‌هاي زياد، تازه كمي حالمان جا آمد. اداي ثروتمندان بغداد به ما نيامده بود.
يك روز ملا گفت:
- در كتاب‌ها خوانده‌ام كه پوست ميوه، بسيار مفيد است و پوستت انسانها را لطيف و شاداب مي‌كند. يكبار كه از بيرون به خانه برمي‌گشتيم ناگهان گفتم:
- امروز چيز عجيبي ديدم. مردي جلو قيافه يك گاوميش ريش مي‌تراشيد. چطور ممكن است؟
- چطور ممكن است؟
- گاوميش آنقدر پوست هندوانه خورده بود كه پيشانيش مثل آينه مي‌درخشيد
- هيچوقت عاقل نمي‌شوي
قانع به كركوك آمده و در اين شهر ساكن شده بود. آمد و رفت مي‌كرديم. يك روز قرار گذاشتيم ني زدن ياد بگيريم. درس اول، تمرين نفس بود. سر يك قطعه ني در يك استكان پر از آب ريخته و در آن فوت مي‌كرديم. فرو دادن نفس، كار سختي بود. اگر احياناً گاهي نفس را فرو مي‌داديم آنقدر مي‌خنديديم كه اصل موضوع را به فراموشي مي‌سپرديم. موفق نشديم.
- قانع، چگونه خانه پيدا كردي؟
- مردي آمد و گفت چون سيد و پسر شيخ دلاش هستي، خانه‌اي در اختيارت مي‌گذارم
- آن مرد وقتي بفهمد مثل پدرت، آدم باتقوايي است، از خانه بيرونت مي‌اندازد
- نه مرد خوبي است
ماه رمضان بود. يك روز قانع با خنده وارد شد:
- از خانه بيرونم كردند. مرد وقتي ديد غذا مي‌خورم گفت: اي فاسق، برو بيرون. آخر من با پول خود غذا مي‌خورم. به كسي چه ربطي دارد؟
به دنبال كار مي‌گشت. پيشنهاد كرديم يك گاري خريده و خرت و پرت بفروشد. يك صندوق صابون هم برايش خريدم. ملا شكور گفت: چهار بلبرينگ هم بايد بخريم.
- بلبرينگ ديگر چيست؟
- كارت نباشد، پيدا مي‌كنيم
تا روزها مثل آنكه خوشش آمده باشد مانند ذكر درويشان، مرتب تكرار مي‌كرد: بلبرينگ ، بلبرينگ به بازار رفتيم و مقداري خرت و پرت خريديم. سپس در قهوه‌خانه نشستيم تا چاي بخوريم.
يك مغازه دار ارمني كه ابزار يدكي ماشين مي‌فروخت قانع را از پشت شناخت:
- ملا قانع خسته نباشي
- پدر بلبرينگ داري؟
- دارم اما نمي‌دهم لااقل جواب سلامم را بده
بلبرينگ را زير چرخ گاري گذاشتيم و مجيدكاكه هم كه عمده فروش بود مقداري جنس قرضي داد تا بفروشد. دو دسته بادكنك هم داد كه بفروشد. براي امتحان، يكي را فوت كرد مانند معامله‌ي خر دراز شده بود. سپس گفت:
- اين را نمي فروشم. براي دايك كوته‌ك ( همسرش) خوب است.
شايد قانع را نديده باشي. قيافه‌اي چنين بدقواره و ناقلا را به ندرت مي‌توانستي پيدا كني. دراز بي‌قواره و لاغر با چشمان كوچك و بيني آويزان و پوشش بسيار بي‌قواره و بدنمود. در لودگي و مسخره‌گي نمونه نداشت. عقيده‌ي شيخ سميع را در مورد سر و قيافه‌اش كه به زبان شعر در آورده و برگردانده بودم برايش مي‌خواندم. آنقدر مي‌خنديد كه اشك از سر و صورتش روان مي‌شد. بعدها گفت:
- پدر جان اين را پاره كن. بعدها دست كودكان بيفتد مسخره‌ي خاص و عام خواهم شد.
از حدود پانصد بيت شعر، بيت‌هايي چند را به خاطر مي‌آورم. بهشت شيخ سميع را به سر و قيافه‌ي قانع برگردانده بودم :
با سي روخساري نايه‌ته گوفتار
هه‌مووي ولكه‌يه و شيوه و چقل و جار
دوو كويره كاني ناونراون چاو
دايم ده‌تكينن زه‌رداوي گه‌ناو
مووي كونه‌ لووتي و دوكوناي وه‌ك غاز
جنات تجري تحت الانهار
درباره‌ي نسب او به تقليد از شيخ سميع پرداخته بودم :
ئه‌م شيخ فانيعه‌ي هينده‌ جوان و قوز
سه‌رو سميل بوز، نه‌جيم و پيروز
له كولوس شه‌ريف به‌وه له‌د بووه
بولاي كه‌ركووكي هيجره‌ت فه‌رموه
باوكي شيخيك بوو له ته‌كيه‌ي ده‌لاش
حه‌فتا سال ژيا بي كه‌وا و كه‌لاش
دايكي شيخ زاده نازانم كچ‌ كي
دايم دوژداما و له‌ پشتي ده‌ركي
عاباو ئه‌ژدادي له‌م سه‌ر تا ئه‌وسه‌ر
گه‌دا زاده بوون سوالكه‌ر، فه‌ل سوالكه‌ر
قانع، تركي كركوكي نمي‌دانست اما از اين زبان در عجب بود. هجوي درباهر‌ي شيخ جميل نوشته بود كه مطلع آن، بيت زير است:
شيخ جه‌ميلن ته‌كيه‌سي هه‌ر عه‌يني ئاوده‌س خانه‌در
هه‌ر كه‌ري هيچ عه‌قلي يوخده‌ر، ياري ئه‌و شه‌يتانه‌در
بيش از يك سال بود كه در كركوك زندگي مي‌كردم. اوايل تابستان 1953 بود كه بحث فستيوال جوانان در بخارست به ميان آمد. شيخ مارف گفت:
- ترتيبي مي‌دهم كه همراه جوانان شيوعي به بخارست بروي. آنجا آزاد هستي و مي‌تواني انديشه‌ها و عقايد ملي را به گوش جهانيان برساني.
چقدر سفر به نظرم دل انگيز مي‌آمد! دو پرده عكس از من گرفت و چند روز بعد، با گذرنامه‌اي بازگشت كه با ده دينار رشوه آماده شده بود. فوراً همه‌ي وسايل منزل را حراج كردم، با اوستا تسويه حساب كردم و گفتم به بغداد مي‌روم. سه چمدان حلبي پر از كتاب آوردم و با گرفتن نامه از شيخ مارف سوار قطار شدم. در قطار، روي كرسي دو نفره، يك پليس لاغر اندام بي‌نمود در كنارم نشسته بود. گفتم: دو چاي بياوريد. پليس خيلي تشكر كرد. پس از چند لحظه بلند شد و رفت. خيلي طول نكشيد كه با يك افسر و دو پليس ديگر بازگشت
- افندي اينها چمدان تو هستند؟
- بله
- بارقاچاق، توتون موتون نداري؟
- خودتان نگاه كنيد. اين هم كليد
جز كتاب ، چيز ديگري در چمدان نبود. افسر پس از وارسي گفت:
- اين بي‌شعور! اي بي‌ناموس! افندي ما را ببخش.آن پليسي كه كنارت نشسته بود آمد و گفت: آن مرد از من ترسيد و برايم چاي خريد. معلوم است بار قاچاق همراه دارد. اين نصيحت را از من بپذير : به گراز رحمن كن اما به پليس نه. همه‌شان حرامزاده‌اند و من هم يكي از آنها.
- نفرماييد. بي‌زحمت چمدان‌هايم را سر جاي خود بگذاريد.
بايد بگويم آن روزها كه دستمزد روزانه‌ام يكصد ، يكصد و بيست فلس بود، مبلغ اندكي را پس انداز و با آن، كتاب و مجلات كردي وعربي مي‌خريدم.
شيخ مارف گفت:
- كتاب‌ها را پيش من نگهدار. اگر بازگشتي كه هيچ اما اگر تصميم گرفتي كه برنگردي كتاب‌ها را به كتابخانه‌ي عمودي هديه مي‌كنم.
به حرفش گوش نكردم و كتاب‌ها را به مام حسين در بغداد سپردم. نامه‌ي شيخ مارف رادر بغداد به مسوولين تحويل دادم. گفتند: سه دينار پول بده و فلان روز آماده شود.
من و يازده نفر ديگر از طريق جاده‌ي بغداد دمشق، سفر خود را با اتوبوس آغاز كرديم در سوريه، حكم شيشكلي اجرا و شيوعي از مواد مخدر قاچاق‌تر بود. چمدان‌ها را گشتند پراز گيوه وخنجر و بيانات بود. حالا بيا و سوگند بخور و التماس كن كه :
- ما به لبنان براي سياحت مي‌رويم و كاري به سيامت ندارم
- همانكه روي بيانيه‌هغاي شما نوشته شده « وطن آزادو ملت سعادتمند» به جاي بسم ا روي مطالب، نشان مي‌دهد كه شما سيتوعي هستيد.
بالاخره با عجز و التماس فراوان، راه خود را باز كرديم و پس از مدتي توقف در دمشق، به بيروت رفتيم. مي‌بايست ويزاي اروپا مي‌گرفتيم. در سفارت ايتاليا پس از سئوال و جواب بسيار توسط كارمند سفارت كه يك عرب لبناني بود. گفت:
- چرا به ايتاليا مي‌رويد؟
- براي گردش
- كسي را مي‌شناسي؟
- نه
- نمي‌شود بايد كسي را آنجا بشناسي
- ببخشيد ملك فاروق را مي‌شناسم كه اكنون در جزيره‌ي كاپري است. شروع به خنديدن كرد. در اين فاصله، دوباره به دمشق بازگشتم ( از بيروت تا دمشق، دو ساعت راه زميني است) و نزد ابراهيم نادري يكي از دوستان قديمي رفتم :
- اينجا چه مي‌كني؟
ماجرا تعريف كردم :
- تو هيچ فكر نكرده‌اي گذرنامه‌ي جعلي : دو سال حبس دارد. من از قانون چيزهايي خوانده‌ام. دنبال كلاه باد برده افتاده‌اي. نبايد كارت راول مي‌كردي. خدا را شكر من عاقل شده‌ام و مشغول كار و كاسبي هستم.
- كاك ابراهيم در ليلي و مجنون وحشي بافقي آمده است كه : پدر مجنون، پسرش را نصيحت مي‌كرد كه : دست از ليلي بردار و نزد ما برگدد. مجنون در پاسخ گفت: صد كوه روي سينه‌ام سنگيني مي‌كند چگونه برخيزم؟ صدخار در پايم فرو رفته است چگونه بروم؟ آنقدر رفته‌ام كه ديگر از بازگشتن هيهات. تو كه الحمدالله عاقل شده‌اي اما من تازه ابتداي خر شدنم است تا زنده‌ام از اين راه باز نمي‌گردم و با عاقلان هم دوستي نمي‌كنم.
يك دست كت و شلوار و يك كلاه شاپور خريدم و به بيروت بازگشتم. سوار كشتي تركي سامسون شديم و به سوي ايتاليا حركت كرديم. چهارده جوان لبناني هم به فستيوال مي‌آمدند و دوستان ما در سفر بودند. با يك افسر ترك مي‌گفتيم و مي‌خنديديم . مي‌گفت:
- افندي پيامبر بر عرب و چيني لعنت فرستاده است
شب هفتم جولاي، طوفان در دريا آغاز شد. جز كارگران كشتي و من، همه گيج و منگ شده و استفراغ مي‌كردند. مرتباً ميان مسافران، پتو توزيع مي‌كدريم يك عراقي در حالي كه نامه مي‌كرد گفت:
- آفرين كشتي! هزار پيرزن يوناني با باسن‌هاي بزرگ در خود جاي داده است. ديگر چگونه غرق نمي‌شود؟
هفت روز وهشت شب در دريا بوديم. افسر كشتي مي‌گفت:
- رويايي‌ترين زندگي‌ها، زندگي در كشتي است.
- كشتي مانند يك بيابان خشك است نه صداي خروسي، نه پارس سگي، نه بانگ حيواني. آخر اين چه خوشي دارد؟
- من به اين چيزها فكر نكرده بودم.
صبح يكي از روزها به بندر ناپولي رسيديم. با قطار به رم رفتم. به دليل گرسنگي زياد، به يك ساندويچ فروشي رفتم. بيش از ده نوع گوشت داشت يكي از ديگري گرانتر. با اشاره، فروشنده را حالي كردم كه ساندويچ گوشت خر آماده كند. دو ساندويچ خوردم و نزد دوستان عراقي بازگشتم. آنها هم ، همان ساندويچ مرا سفارش دادند. پس از خوردن ساندويچ گفتم:
- واقعاً گوشت خر خوشمزه است.
حال همه‌ي دوستانم به هم خورد اما براي كاهش عصبانيت آنها گفتم:
- نترسيد گوشت خر قبرس بود.
در ناپولي ، سه كلمه ياد گرفته بودم. پينه ( نان) ، آكوا (آب) ، و در قطار روي در توالت نوشته شده بود : ريتي راتا. ديگر چه مي‌خواستم. غذا و آب وريدن. كافي بود.
مسؤول كاروان اعزامي عراق، يك پسر كردن به نام غفورميرزاكريم بود كه كردي سخن نمي‌گفت مبادا شوونيست جلوه كند. عربي هم نمي‌دانست و با بدترين لهجه و شيوه‌ ممكن صحبت مي‌كرد گويي الاغي است و فضله‌ي خود را مي‌خورد. در ميان آنها حسين هوراماني نامي هم بود كه شرم داشت خود را كرد معرفي كند. رئيس در بيروت گفت:
- سي ديناري كه هركدام داده‌ايد، هزينه‌ي سفر است و ساير هزينه‌ها را حزب مي‌پردازد. بهصورت اشتراكي و برادروار غذا مي‌خوريم و زندگي مي‌كنيم. ميان شيوعي‌ها هيچ فرقي وجود ندارد.
يك روز در عرشه‌ي كشتي جمع شده بوديم. يكي از همراهان پرسيد :
- تو مي‌خواهي در فستيوال چه كار كني؟
- اگر بتوانم از كرد و كردستان خواهم گفتم.
رئيس گفت:
- چي ؟ كرد؟ كردستان؟ حزب هرگز راضي نخواهد بود
- در بغداد پيش از آنكه با شما همراه شوم قول گرفته بودم كه آزادانه بينديشم و آزادانه سخن بگويم
- اينها حرف مفت است. صالح ديلان هم همين حرف‌ها را مي‌زد اما تا لب ساحل آمد. بگويي كردم تكليفت بامن است.
- باشد. ببينم چطور مي‌شود؟
براي شركت در كنگره، دعوتنامه‌ي رسمي حزب شيوعي همراه داشتم كه قاچاق بود و بايد آن را پنهان مي‌كردم. ذبيحي به هنگام بدرقه‌ام در بغداد گفت:
- من از خواندن كتاب‌هاي آرسن لوين، چيزهاي زيادي ياد گرفته‌ام. دعوتنامه را در بند كمربندم قايم كرد. به محض رسيدن به اسكندريه، اولين افسر مسؤول با نگاه اول، دعوتنامه را پيدا كرد اما دستي به پشتم كشيد و گفت :
- برو به سلامت
اين هم از آرسن لوپن بازي‌هاي ذبيحي!
در اسكندريه دو ساعت فرصت داشتيم به شهر برويم. پيش از آن، چهار دينار پول برايم باقي مانده بود كه آن راهم به جناب رئيس داده بودم. با يك پسر از تراموا پياده شديم كه پاكتي در صندوق پست مي‌انداخت. باز هم سوار تراموا شديم كه در شهر گردش كنيم. ناگهان پسر گم شد. نمي‌دانم كجا پياده شده بود. پولي همراه نداشتم. بليت جمع كن تراموا نزديك شد. خودنويس را از جيبتم درآوردم و گفتم:
- پولي ندارم
- كجا مي‌روي؟
- بندر
- اشكال ندارد رايگان سوار شو
دسته‌اي از برادران شيوعي در معيت رئيس، خربزه‌ و هندوانه ي زيادي خريده و دور از چشم ديگر برادران حزبي، ميل مي‌كردند. غرغر دوستان مظلوم واقع شده آغاز شد كه من هم يكي از آنها بودم. با هزار بهانه وكلك، دو دينار پول از رئيس پس گرفتم مبادا اينبار هم در تراموا دست خالي بمانم.
در ايستگاه رم بايد منتظر مي‌مانديم تا رهبر جوانان رم به استقبال ما بيايد. چمدان و خرت و پرت‌ها روي زمين گذاشتيم و خودمان هم نشستيم. بيشتر به كولي‌ها شباهت داشتيم. هركس مي‌پرسيد چه كاره هستيم جواب مي‌دادم
- جبسي ( كولي)
- مي‌خواهيم به دستشويي برويم. از چه كسي بپرسيم؟
- از خودم . پس من چه كاره‌ام؟
از يكي از حمالان ايستگاه پرسيدم :
- ريتي راتا
سري تكان داد
- ريتي راتا ( به آرامي گفتم)
نخير نمي‌فهميد. دستم را به شكم گرفتم و منظورم را فهماندم. خنديد و گفت:
- ها « ريتي رازا»
و با انگشت به من فهماند كه شماره يازده، توالت است.
از ورودي، داخل را نگاه كردم آينه­بندي بود مثل كاخ شاه. چند نفري در مقابل دستشويي اصلاح مي­كردند، با خود گفتم حتماً اينجا دلاك­خانه است. داخل كه رفتم چند توالت هم بود. به همراهان اطلاع دادم و مسابقه دو آغاز شد. نشستن در توالت همان و ريدن همان. بعدازظهر دير وقت، دوستان آمدند و ما را به هتل«پلازا» بردند. پذيرايي جوانان هم فكر ايتاليايي ما غيرقابل وصف بود. شب‌ها يكي از آنها به عنوان سرگروه مي‌آمد و به اتفاق به كافه رفته موسيقي گوش مي‌كرديم. روزها هم در كوچه و خيابان ول مي‌گشتيم. رم شهر بسيار زيبايي است گويي همه‌ي خانه‌ها را با آجرهاي اسباب بازي درست كرده اند. تمام نقاط شهر مثل هم بود. فضاي سبز، بسيار زيبا و آراسته بود. يك روز به رستوراني رفتم. منوي غذا را آوردند. سر در نمي‌آوردم. به كلمه‌ي «فرايدفيش» برخوردم و آن را انتخاب كردم. بله ماهي سرخ كرده هم بد نيست:
خداوندا اين ماهي كه من مي‌بينم با آن ماهي كه من مي‌شناختم فرق دارد. گردن پهن، چشم‌هاي از حدقه در آمده با پاهاي دراز و شكم پهن. خوشمزه بود خيلي هم خوشمزه بود. وقتي بيرون آمديم يكي از همراهان كه لبناني بود گفت:
- من هم مثل تو قورباغه خوردم
- يكي از دوستان به نام «عبدالكريم شيخ داود»كه كارشناس حقوق بود، به جاي سي‌دينار، پنجاه دينار به عنوان حق سفر پرداخت كرده بود. صابون خواست كه لباس‌هايش را بشويد. موافقت نشد. ناچار من برايش صابون خريدم. هزار فحش و ناسزا نثار شيوعي و شيوعيت كرد.
به ديدن واتيكان رفتم. تماشاي نماي داخلي كليساي «سان پترز بورگ» شگفت زده‌ام كرد. سقف كليسا از شاهكارهاي «ميكل آنژ» و به نحو خيره كننده‌اي زيبا بود. چنان محو تماشا شده بودم كه گروه را گم كردم. پولي هم همراه نداشتم. هر چه گشتم همراهان را پيدا نكردم. كار از كار گذشته بود. حالا كه اينطور شد، تمام كليسا را بازديد و از عجايب هنري آن ديدن خواهم كرد. خواستم به موزه‌ي واتيكان بروم كه پولي بود و نتوانستم. در مقابل يكي از درهاي ورودي، دو نگهبان با پوشش روميان باستان ايستاده بودند. يك اتومبيل در برابر آن توقف كرد و شاهزاده‌اي سياهپوست از آن پياده شد. وقتي وارد شد من هم خواستم زيركي كنم و داخل شوم اما راهم ندادند. به گمانم آن خانم سياهپوست به ديدار پاپ مي‌رفت.
به ابتداي خيابان آمدم و در كنار ايستگاه اتوبوس ايستادم. سوار شدم و دوباره خودنويسم را به بليتچي نشان دادم. او هم يك بليت از جيب درآورد و به من داد. فكر مي‌كردم كه: در مصر يك مأمور، از دولت براي من دزدي مي‌كرد و اينجا هم يك ايتاليايي با ضرر كردن از جيب خود با من مردانگي كرد.
گذرنامه‌ام به خط عربي نوشته شده بود و با آن مي‌توانستم تا سوريه و لبنان هم بروم اما چون زبان انگليسي روي آن نوشته نشده بود در اروپا به مشكل برمي‌خوردم.
ابراهيم عبدالرحمن
- تظاهر به ثروتمند بودن كن. وضعيت پوششت هم كه خوب است.
خدمت جناب سفير رسيديم. به نظرش ميليونر آمده بودم. من هم تا توانستم قمپز در كردم.
- به اتريش مي‌روم و چند روزي آنجا مي‌مانم.
گذرنامه‌ام را به خط انگليسي و اتريشي نوشت و هنگام خداحافظي گفت:
- دوباره تشريف بياوريد در خدمت هستيم.
ـ بله حتماً. تا هديه اي از آنجا براي آقازادگان نياورم به عراق باز نخواهم بازگشت.
ـ به سفارت اتريش رفتم. دختري كه مسئوول اين كارها بود گفت:
ـ ساعت پنج بعدازظهر به فلان آپارتمان بياييد و ويزا بگيريد.
دو دقيقه مانده به ساعت پنج به آنجا رسيديم. هنوز نيامده بود. چند ثانيه‌اي به وقت مقرر باقي مانده بود كه آن دختر خانم سر رسيد:
ـ سر وقت آمدم؟
ويزاي ويژه هم از سفارت روماني گرفتيم اما در پاسپورت نوشته نشد مبادا در عراق با مشكل مواجه شويم. پس از چهار روز با قطار ويژه به راه افتاديم. چند ساعتي در ايستگاه «ونيز» توقف كرديم اما قانون اجازه نمي‌داد از شهر ديدن كنيم. خريد نوشابه هم طبق قانون ممنوع بود، اما يك باربرنوشابه‌اي برايم خريد. شب دير هنگام به «وين» رسيديم. به مكاني رسيديم كه مملو از جوانان بود. سوزن مي‌انداختي پايين نمي‌آمد. من و همراه لبنانيم را به خانه‌اي بردند تا استراحت كنم. بسيار شلوغ بود و صداي توپ بيليارد دمي متوقف نمي‌شد. ناچار وسايلمان را جمع كرديم و به خانه‌اي بهتر و آرام­تر نقل مكان كرديم.
چمدان به دست در شب تاريك و سرد، عرق كرده بوديم. به ياد آواز اصفهان افتادم:
«شب‌هاي خوش وين....» به مهمانخانه‌اي كوچك در داخل يك باغ رفتيم و شب خوابيديم. صبح پس از خوردن صبحانه بار كرديم كه برويم. مسئول پذيرش ميهمانخانه گفت:
- تا اجاره­ي اتاق را ندهند اجازه نمي‌دهيم خارج شويد.
تلفن پشت تلفن بود و جوابي هم داده نمي‌شد. صاحب ميهمانخانه گفت:
- يكي از شما بايد اينجا بماند تا زماني كه هزينه پرداخت شود.
به سرعت نزد پذيرش رفتم:
- من را نگهداريد. من مي‌مانم.
به خيال اينكه دو سه روز در آن باغچه مي‌خورم و مي خوابم اين كار را كردم اما دو ساعت بعد، كليه‌ي حساب‌ها تسويه شد و نزد دوستان بازگشتيم.
من و همراه لبناني و يك مصري و يك يهودي و يك اردني با قطار راه افتاديم. در مرز مجارستان مردم به پيشواز مي‌آمدند. در يكي از ايستگاهها پسري لبناني گفت مي‌خواهد سخنراني كند. دستش را بلند كرد و به عربي فرياد زد:
- آب آب است و هوا هوا، هر كس باور نمي‌كند آب خنك بنوشد.
صداي تشويق و كف زدن‌ها، در هوا پيچيد. ما هم از خنده روده بر شده بوديم.
شاعر يهودي به نام «حنا ابو حنا» كه به زبان عربي سخن مي‌گفت كنارم نشسته بود. يكبار گفت:
- تمام دولتهاي عربي در بيشتر موارد تا مرز دشمني با يكديگر پيش مي‌روند اما در دشمني با اسراييل هم كلام هستند.
در «بوداپست»، يك ساعت در ايستگاه توقف كرديم و هر كدام، يك ليوان آبميوه و ساندويج خورديم....
به «بخارست» رسيديم. مصريها و عراقي‌ها در يك مدرسه اسكان يافتند. در قطار، يك ورزشكار بي‌موي مصري، مي‌خواست سر از قطار بيرون بياورد اما چون شيشه مانع مي‌شد با كله به شيشه كوفت و شيشه‌ي قطار را شكست بدون آنكه آسيبي ببيند. يكي از همراهان مصري «تحيه كاريوكا» رقاصه‌ي مشهور بود كه به همراه يك گروه موسيقي كه اكثراً سياهپوست و آبله‌رو بودند به بخارست آمده بود.
در قطار روماني، دو زن روستايي به واگن ما آمدند كه مرغ و تخم مرغ به شهر مي‌بردند. به زبان اشاره سئوالاتي از آنها مي­پرسيدم و جواب‌ها را در حد فهم، يادداشت مي‌كردم. چند كلمه‌اي هم از آنها ياد گرفتم. ناگهان چند پليس براي سركشي به واگن‌ها آمدند و زن‌ها هم از ترس برخورد، پليس واگن را ترك كردند. درس من ناتمام ماند.
صبح‌ها براي صرف صبحانه به يك سالن مي‌رفتيم. هر كس زود نمي‌رسيد بدون صبحانه مي‌ماند. در سينما «تحيه» را زياد ديده بودم و به نظرم زيبا مي‌آمد اما صبح‌ها وقتي بدون آرايش، براي خوردن صبحانه مي‌آمد، بيشتر تداعي كننده‌ي شله زرد بود تا رقاصه‌ي زيباي مشهور مصري.
ناهار و شام ژتون مي‌گرفتيم و به رستوارن مي‌رفتيم. مدت اقامت ما در بجارست، بيست و دو روز تعيين شده بود. مي‌بايست هر روز به ملاقات يك هيأت مي‌رفتيم. گويا آنها نمايندگان هشتاد و دو ملت بودند. خيلي زود، از ملاقاتهاي عمومي خسته شدم و كنار كشيدم. روزها در شهر مي‌گشتم و به هر كس مي‌رسيدم سعي مي‌كردم چند كلمه‌اي رومانيايي ياد بگيرم. طوري شده بود كه دوستان نيازهاي خود را به وسيله­ي من رفع و رجوع مي‌كردند. شبها هم كه به سينما مي‌رفتم هر كس بليت نداشت با من همراه مي‌شد. من هم يك كلاه سرخابي سليمانيه روي سرش گذاشته او را با خود مي‌بردم. هيچكس مانع نمي‌شد و حتي استقبال هم مي‌كردند.
از ميان نمايندگاني كه به بخارست آمده بودند دختران ايسلندي و پسران بلژيكي، از همه زيباتر و خوش‌سيما بودند. پس از آنها دختران فنلاندي و ايتاليايي در رده‌هاي بعدي قرار داشت. با خود فكر مي‌كردم كه خدا وقتي كار خلقت نژاد سفيد با چشمان آبي و موهاي بلوند را به پايان رساند، آنگاه سياه آفريقايي و گندمگون آسيايي را هم خلق كرد. سپس از اين‌ها آميزه اي به نام ايتاليايي با چشمان روشن و موهاي خرمايي و سياه خلق كرد. عراقي‌ها بيانيه‌اي عليه دولت عراق و استعمار چاپ كردند. تا غروب هر چه تلاش كردند نتوانستند بيش از دويست نسخه منتشر كنند. پرسيدم:
ـ هر چه باقي مانده است بدهيد. توزيع مي‌كنم.
لباس كردي پوشيدم و در كنار خيابان ايستادم. جماعت زيادي دور لباس‌هايم جمع شدند. در كمتر از دو ساعت، حدود هزار بيانيه به دست خوانندگان رسيده بود.
يك روز در خيابان «ويكتوريا»، گردش مي‌كردم. احساس كردم دستي از پشت شانه‌ام را لمس كرد.
جواني پرسيد:
ـ تركي مي‌داني؟
ـ كمي
ـ من هم كمي تركي مي‌دانستم اما فراموش كرده‌ام. مي‌خواهم دوباره به ياد بگيرم. كمكم مي‌كني؟
ـ به شرطي كه تو هم به من رومانيايي ياد بدهي
با اين شرط قرار گذاشتيم هر روز ساعت نه، در محل ملاقات كه كنار يك درخت بود همديگر را ببينيم. نام اين جوان «ميرجه» بود.
من و ميرجه تا غروب قدم مي‌زديم و به يكديگر زبان ياد مي‌داديم. يك روز به خانه‌اش رفتم. خواهري زيبا و خوش مشرب و يك مادر پير داشت كه خياطي مي‌كرد. زبان تركي مي‌دانست و ناسزاهاي بسياري نثار دولت مي‌كرد. مي‌گفت:
ـ اينها همه تبليغات است. مردم روماني دارند از گرسنگي مي‌ميرند اما براي تبليغات از نمايندگان ساير ملت‌ها پذيرايي مي‌كنند.
ناگهان پرسيد:
ـ تو كمونيست هستي؟
ـ بله معلوم است
ـ پسرم دروغ نگو و نترس. به خدا در اين محله هيچ كس كمونيست‌ها را دوست ندارد. ميرجه هم دروغ مي‌گويد.
راست مي‌گفت چون ميرجه به من گفته بود كه هر چند عضو حزب كمونيست است اما پني­سيلين قاچاق مي‌فروشد.
هوا خيلي گرم بود. عرق كرده بودم و پيراهني هم كه به تن داشتم بسيار كثيف بود. هر چه اصرار كردند كتم را در بياورم نپذيرفتم و گفتم:
ـ در كشور ما درآوردن كت،به معناي بي­احترامي به ميزبان است.
پيراهن شستن هم براي خود بزمي داشت. پيراهن‌ها را جمع كرده و پس از شستن، همه را روي يك ميز مي‌گذاشتند تا هركس، پيراهن خود را پيدا و به تن كند. در اين ميان، هر كس زودتر ميرسيد بهترين پيراهن را برمي‌داشت و به تن مي‌كرد. دعوا و درگيري‌هاي پس از آن نيز جاي خود داشت. بارها روي ديوارهاي محل اقامت به يادداشت هايي بر مي­خورديم:
ـ واقعاً‌ شرم­آور است. پيراهن ندزديد. امضاء: يكي از پيراهن دزديده شدگان.
كار از پيراهن دزدي هم گذشت و به تيغ دزدي، سرقت پول و حتي دزدي كبريت از چمدان‌هاي رفقا هم رسيد.
روزهايي كه در بيروت به سر مي برديم، براي تماشاي شناي زنان و مردان توريست، به كنار ساحل مي­رفتيم. يكي از رفقا كه اهل شهركوچك «كوت» و از كمونيستهاي دو آتشه بود با ديدن منظره‌ي زنان لخت، بسيار عصباني مي‌شد و مي‌گفت:
ـ اين يك كار استعماري است بايد از دنيا برچيده شود.
در «بخارست»، درياچه‌اي در كنار شهر به نام «تشمه جو» (به معناي جشمه‌ و جوي) قرار داشت كه دختران شناگر در آن، وضعيت پوششي به مراتب نامناسب‌تري داشتند. يك روز به «سلمان» گفتم:
ـ براي اينها چه مي‌فرماييد؟ حتماً استعمار آنها را براي تخريب فرستاده است.
دولت روماني به هر يك از ما پنجاه «لي» پول تو جيبي داده بود. پول‌هايمان را با محمود عثمان روي هم ريخته بوديم. يك روز گفت:
ـ برو و از فلان مغازه صابون بخر. هر قالب را پنج لي مي‌فروشند.
دو قالب صابون خريدم و با عجله برگشتم اما چون جيب شلوارم سوراخ بود، بدون آنكه متوجه شوم از جيبم افتاده بود. به مغازه بازگشتم اما صابون تمام شده بود.
از كركوك كه مي‌آمدم سفارش دوختن يك جفت كفش به يكي از آشنايان ارمني دادم. كفش‌هايم را برايم دوخت اما پس از مدتي قسمتهاي مختلف كفش پاره و مجبور به وصله پينه كردن آن شدم. آنقدر پينه روي كفش‌هايم زده بودم كه به سختي مي‌شد اصل كفش را باز شناخت. ناگزير از «قيطان» استفاده مي‌كردم. در عراق مشكلي نداشتم و هر جفت «قيطان» را شش فلس مي‌خريدم. اما در روماني «قيطان» به سختي پيدا مي‌شد.
كفش‌هايم اين بار هم پاره شده و با وصله هم نمي‌شد آن‌­ها را درست كنم. در جستجوي «قيطان» مغازه به مغازه گشتم اما پيدا نشد. عاقبت تصميم گرفتم به محله‌اي ايراني‌ها بروم. در يك بن بست مغازه‌اي پيدا كردم كه «قيطان» مي‌فروخت.
ـ جفتي چند؟
ـ هفتاد (يادم نمي‌آيد پول خرد آنها چه بود)
ـ گران است اما هفت جفت بده
كفش­ها را تعمير كردم اما سر قيطان با چسپ محكم شده بود و بست فلزي نداشت.
كنار ‌يك مغازه‌ي كفاشي عبورم مي‌كردم. يكي از آنها گفت:
- آقا چيزي مي­خواهي؟
ـ فلان فلان شده تو كه سنندجي هستي، چرا كردي حرف نمي‌زني؟
ـ چطور فهميدي من سنندجي هستم؟ الان بيست و پنج سال است كه در روماني زندگي مي‌كنم و كارم واكسي است. بفرماييد به منزل برويم.
يكبار به يك مرد كلاه لباده‌اي رسيدم. نزدم آمد و گفت:
ـ مسلمان؟
ـ مسلمان!
ـ به خودش اشاره كرد:
ـ مسلمان ! بسم ا الرحمن الرحيم. اعوذبالله من الشيطان الرجيم.
فهميدم كه آلبانيايي تبار و نامش عبدالرحمان است.
يك روز غروب به مرد حدوداً پنجاه ساله‌اي برخورد كردم كه دختري همراه او بود. دختري بسيار زيبا با اندام موزون و گردن بلند:
ـ هايك؟ (يعني ارمني هستي؟)
خيلي از اهالي بخارست تصور مي‌كردند ارمني هستم.
ـ نخير كُرد هستم.
ـ كُرد؟ با دخترم حرف نزني. نبايد با تو دوست شود. پدر من «جيلو» بود و «اسماعيل آقا سمكوْ» او را كشت.
ـ متأسفم. من هرگز راضي نبودم او پدر بزرگ اين دختر زيبا بكشد.
يك شب به كافه رفته و روي يك ميز تنها نشسته بودم. دختري نزديك شد و گفت:
ـ اجازه هست؟
ـ بفرماييد
يك بطري شراب خواست و با نگاهي شهواني لبخند زد:
ـ اسم من «كارمن» است و دوست دارم با تو آشنا شوم.
ـ باشد بفرماييد.
پس از خوردن شراب و مخلفات گفت:
ـ من مي‌روم پيشخوان، حساب صندوق را پرداخت كنم. تو هم اگر دوست داري بيا پول خودت را بده ياپول را بده من برايت پرداخت كنم. من هم سرمست از نگاه­ها و حرف­هاي دختر خانم، پنجاه لي روماني در مشتش گذاشتم. تشريف برد و ديگر باز نگشت.
گارسون آمد:
ـ پول؟
ـ ندارم. مگر آن دختر پول نداد؟
صاحب كافه متوجه شد و سري تكان داد:
ـ امان از دختران روماني. مرا عفو كنيد.
با دست خالي به هتل بازگشتم. اپراي من با «كارمن» به اين زودي تمام شده بود.
رومانيايي ها داراي چشمان سياه و پوست گندمگون و بسيار خوش برخورد و خوشرو هستند. آن چيزي هم كه نزد ما ناموس نام دارد نه تنها نزد آنها بلكه نزد اروپايي‌ها و حتي روسي‌ها كمتر معنا دارد. شبها در ميدانهاي شهر موسيقي و رقص و آواز جمعي بر پا مي‌شد و ما هم براي تماشا مي‌رفتيم. يك شب زني كنارم آمد و دستم را گرفت:
ـ بيا برويم.
خودم را پس كشيدم. دوباره اصرار كرد. جماعت زيادي دور ما جمع شدند. زن دست­بردار نبود. باوركن از شرم، قطره‌اي آب شده بودم. هرگز با چنين منظره‌اي روبرو نشده بودم. مردي آمد و اصرار كرد:
ـ با او برو.
ـ نمي‌روم. دست از سرم برداريد.
گفتند:
ـ اين شوهرش است. چرا نمي‌روي؟
آخر سر، وسيله‌ي يك ارمني از مهلكه گريختم. براي يك شرقي، پذيرش و هضم اينگونه كارها تقريباً غير ممكن است.
يك روز با احمد عثمان در خيابان به يك پيرزن برخورديم و كمكي كرديم. يك روز ديگر در اتوبوس به گدايي مدرن برخورد كرديم كه با معرفي نامه‌ي كشيشي، تكدي مي‌كرد. به «ميرجه» گفتم:
ـ دو گدا در شهر ديدم.
ـ هزاران گدا در اين شهر زندگي مي‌كنند اما به خاطر حضور شما، موقتاً آنها را جمع‌آوري كرده­اند.
يكي از روزها هوا تاريك شده بود. پيرمردي ريش­سفيد را ديدم كه وسيله‌اي شبيه خمپاره­انداز در كنارش بود:
ـ پدر اين چيست؟
ـ من ستاره­شناس هستم و اين هم تلسكوپ است. يك «لي» بده و آسمان را نگاه كن.
از درون آن سيارات و كهكشان‌ها را ديدم. خيلي جالب بود. ديگر هرگز تلسكوپ نديدم.
در آن روزها،‌ مردم روماني حدود هفت سال بود كه استقلال گرفته و هنوز نتوانسته بودند درهمه‌ي نقاط «كلخوز» درست كنند. گفته شد كنون دوازده كلخور در سراسر روماني افتتاح شده است. براي بازديد يكي از آنها به منطقه‌اي در حومه‌ي بخارست رفتيم. خانه‌هاي عالي با راديو، سينما و كتابخانه. واقعاً قابل تقدير بود. كدخداي كلخوز پس از بازديد گفت:
ـ چه كسي سئوال دارد جواب بدهم؟
من دست بلند كردم. يك دكتر عرب پرسيد:
ـ چه مي‌پرسي؟
ـ توتون مزرعه‌ي شما از نوع توتون ديم بود. خيلي عجيب است چون در كردستان براي به عمل آوردن توتون در يك فصل، حداقل نياز به سه مرتبه آبياري است.
ـ بله كردستان، كردستان است اما اينجا سرزمين كمونيستي است و هر هفت روز يكبار باران مي‌بارد. كمونيسم به خاطر همين چيزها نظام برتر است.
اين پاسخ مرا قانع نكرد و دوباره سئوالاتي پرسيدم. كدخدا جواب داد:
ـ اين نوع توتون، تنها در اين منطقه جواب مي‌دهد و در ساير مناطق روماني،‌ قابليت استحصال ندارد.
در ميان عراقي‌ها مقرر شد انتخاباتي براي اداره‌ي داخلي خودمان انجام شود:
ـ ديدگاههاي خود را آزادانه طرح كنيد و نگران نباشيد.
انتخابات حتي در ميان يك جمع كوچك نيز شيرين و لذتبخش است.
ـ پس فردا انتخابات انجام خواهد شد. موافقيد؟
همه موافقت كردند اما بلافاصله دسته‌بندي و پارتي‌بازي آغاز شد:
ـ بايد مرا انتخاب كنيد.
ـ فلان كس را انتخاب نكنيد. مادر و پدرش جاسوس «نوري سيعد» هستند.
ـ هر كسي به من رأي ندهد خاين است و....
گند اين يكي هم درآمد. بيچاره آزادي اينجا! هم محلي از اعراب ندارد....
مردي به نام «سليم شاهين» از اهالي بغداد كه پيش از اين دو بار ديگر هم در فستيوال شركت كرده بود، خود را نامزد انتخابات كرد. او اگر چه كرد بود اما به خاطر تعهد به ديدگاههاي شيوعيت، عربي صحبت مي‌كرد. به موقع انتخابات گفتند:
ـ فردي به نام «طهماسبي» كه اهل ايران است مي‌گويد تو جاسوس هستي
همين مسأله باعث شد انتخاب نشود و برخوردهاي ناشايستي با او شد.
به طور اتفاقي طهماسبي را ديدم و ماجرا را تعريف كردم. گفت:
ـ در طول زندگيم نه «سليم» را ديده‌ام و نه او را مي‌شناسم.
باز گشتم و در حضور جمع، موضوع را به همه گفتم، سليم گفت:
ـ شايد به خاطر كردي صحبت نكردن، از من عصباني هستي و چند بار بر سر اين موضوع، با هم مشكل پيدا كرده ايم اما به شرفم سوگند كه در ميان اين جماعت تنها تو با شرف هستي.
عراقي‌هاي بسيار ديگري هم از اروپا به فستيوال آمده بودند. كاروان دوازده نفره‌ي ما به هفتاد و يك نفر رسيده و مرتباً افزايش هم مي‌يافت. كنگره افتتاح شد. با لباس كامل كردي و گيوه­ي اورامي، ‌در رديف اول سالن نشستيم. تمام خبرنگاران و گزرشگران دوره‌ام كرده بودند و با گرفتن عكس و گزارش، از هويت و مليتم مي‌پرسيدند:
ـ از كجا آمده اي؟ اهل كدام كشور هستي؟....
من هم كه پيش از اين خود را براي پاسخگويي به اين قبيل سئوالات آماده كرده بودم، با كشيدن نقشه‌ي كردستان و تهيه‌ي نسخه‌هاي زيادي از آن، توضيح مي‌دادم:
ـ من اهل كردستان و كرد هستم. كردستان سرزميني، سرزمين تحت سلطه است كه هنوز نتوانسته استقلال خود را به دست آورد و....
پس از پايان جلسه رفقاي شيوعي جلسه گفتند:
ـ ديسيپلين حزبي را رعايت نكرده‌اي و مرتكب قانون شكني شده‌اي.
ـ من عضو هيأت عراقي نيستم و به تبع، از قانون شما هم پيروي نخواهم كرد.
ـ اين حرف‌ها به درد خودت مي‌خورد. تو حق نداري از كرد بودن صحبت كني.
فردا صبح هم باز جلسه‌اي ديگر برگزار شد: همان آش و همان كاسه.
آن روز كمي دير به خانه رسيدم. دوباره داشتند در مورد من صحبت مي‌كردند. به محض ديدن من ساكت شدند.
گفتم:
ـ واقعاً خيلي مرد هستيد! هفتاد و چند نفر از من مي­ترسيد؟ داشتيد چه مي‌گفتيد؟
ـ تصميم گرفتيم اگر با پوشش كردي به كنگره‌ بيايي و سخنان روزهاي قبل را تكرار كني، ناچار خواهيم شد طبق قانون اجرائات برخورد كنيم.
ـ شما نمي‌دانيد اجرائات چيست؟ اجازه دهيد من برايتان بگويم. شما خودتان نمي‌توانيد اخراجم كنيد مگر آنكه به اداره‌ي ضد جاسوسي رفته و ادعا كنيد من جاسوس هستم. اگر توانستيد ادعاي خود را ثابت كنيد، آنها مرا بازداشت و به «وين» خواهند فرستاد. به سفارت عراق در وين رفته و مي­گويم من مخالف دولت هستم در نتيجه به بغداد روانه خواهم شد و تحت شكنجه قرار خواهم گرفت. پس از آن كدام پدر سگي جرأت خواهد كرد به بغداد باز گردد. آنجا همدگير را خواهيم ديد.
كمي ترسيدند:
ـ ببين رفيق! چه كسي مي‌گويد تو انسان ناسالمي هستي؟ اما تو با ما آمده‌اي و بايد تحت اوامر رئيس باشي.
عصر به دفتر كنگره رفتم. مردي ايراني و توده­اي به نام «نمازي» همه كاره‌ي شرقي‌ها بود:
ـ مطلبي نوشته‌ام. خواهش مي كنم آن ر ابه انگليسي يا فرانسه ترجمه كنيد.
چشم! مطلب را بياور. فوراً‌ترجمه خواهد شد.
خواسته‌هاي ملت كرد را نوشته و شعر «نشميل» را هم آماده كرده و به زبان فارسي ترجمه كردم. نوشته‌ها را صبح روز بعد براي «نمازي» بردم گفت: «فردا بيا». فردا رفتم، گفت: «غروب بيا». يكي از دوستان برايم تعريف كرد كه عراقي‌ها گفته‌اند مطلب را ترجمه نكند و من را معطل نگهدارد.
غروب نزد نمازي برگشتم و گفتم:
ـ فكر مي‌كردم توده‌اي هستي و ايراني بودن را از وجودت پاك كرده‌اي. اما مزاج ايراني با دروغ آميخته است. ترجمه مي‌كني يا نه؟
ـ تهديدم مي‌كني؟ نه ترجمه مي­كنيم و نه اجازه‌ي خواندن آن را خواهم داد؟
چشمانم جايي را نمي‌ديد. كراواتش را گرفته بود و با مشت و لگد به جانش افتادم. چند نفري آنجا بودند اما از ترس جرأت نداشتند جلو بيايند. فرياد زدند:
ـ آقاي كاظمي! آقاي كاظمي
پسر جواني با عجله آمد.
ـ ها چه خبر است؟
گفتم:
ـ اگر امروز مطلب را ترجمه نكني واي به حالت. من كردم و گوشم به فردا و پس فردا و اين حرف­ها بدهكار نيست.
كاظمي گفت:
ـ نمازي! بسيار انسان بي‌اخلاقي هستي! اگر نمي‌خواستي اين كار ار انجام دهي چرا با او دروغ گفتي؟ خوب كاري كرد. بايد بيشتر كتك مي‌خوردي.
نمازي هم با صدايي آرام و دلشكسته گفت:
ـ تقصير عراقي‌ها بود.
كاظمي گفت:
ـ كجاست؟ نوشته‌هايت را بده
يك ساعت بعد، نوشته‌هايم به هر دو زبان انگليسي و فرانسه ترجمه و تايپ شده بود.
ـ هر كار ديگري داشتي خودم در خدمت حاضرم.
ـ پس اگر ممكن است فردا صبح به كنگره بيا و سخنانم را ترجمه كن.
فردا صبح با لباس كردي رفتم و در صف عراقي‌ها نشستم. كاظمي هم آمد. با هم نزد رئيس كنگره (كه نامش را فراموش كرده‌ام) رفتيم. گفتم:
ـ من يك كرد هستم و از طرف هيچ كشوري نيامده‌ام. مي خواهم دردهاي ملت خود را از طريق اين تريبون به گوش جهان برسانم. آيا اجازه مي‌دهيد؟ من مي‌گويم و «كاظمي» ترجمه خواهد كرد.
در اين ميان «دكتر صفا» حافظ، كه حقوقدان بود، دقايقي با رئيس صحبت كرد، اما من متوجه نشدم. رئيس در پاسخ گفت:
ـ اينجا يك تريبون آزاد است. حتي اگر كسي بخواهد به ما فحش و ناسزا هم دهد، اجازه خواهيم داد. من اسم شما را به عنوان سخنران يادداشت مي‌كنم.
تشكر كرديم و پايين آمدم. كاظمي گفت:
ـ صفا حافظ به رئيس گفت: او با كاروان عراق آمده و عراقي‌ها هم سخنراني كرده‌اند. اين از نظر حقوقي اشكال دارد. رئيس هم پاسخ داده است: «او گفته است وابسته‌ي هيچ كشوري نيست و متسقل است. قانون شما در اين كنگره جايي ندارد».
يك روز در گرماگرم جلسه، خبر آمد كه چيني‌ها با حمله به آمريكايي‌ها و كشتار آنها، موجبات پيروزي كره‌ي شمالي را فراهم آورده‌اند.
حضار با كف زدن‌ها و تشويق‌هاي پياپي، سكوت سالن را شكستند. در اين ميان يك جوان نيوزيلندي روي سن رفت و از پشت تريبون گفت:
ـ ما انسانها در اين جا جمع شده‌ايم تا مانع از كشت و كشتار و خونريزي شويم. خونريزي يعني خونريزي و فرقي نمي‌كند كه يك آمريكايي كشته شود يا يك كره­اي يا يك چيني و.... ما سالهاست فرياد صلح طلبي خود را به گوش جهانيان رسانده‌ايم.
در پايان جلسه‌ي آن روز و هنگامي كه عكاسان دگر بار هجوم آورده بودند، رئيس جلسه گفت:
ـ آماده باش! پس فردا ساعت ده صبح
وقتي به خانه آمدم رفقا مرتباً تبريك مي‌گفتند:
ـ خوب شد براي پس فردا وعده‌ي سخنراني دادند. حالا بخوان ببينم چه مي‌خواهي بگويي؟
ـ خاطر جمع باشيد نوشته‌هاي من را نخواهيد ديد. پس تا پس­فردا.
پس فردا ساعت ده صبح فرا رسيد. نام من از تريبون خوانده شد. روي صحنه رفتم و از پشت تريبون شروع كردم. سخنرانيم را به زبان كردي ازايه كردم. در كنگره‌ چهار زبان رسميت داشت. انگليسي، فرانسوي، اسپانيايي، روسي. مترجم از پشت پرده مطالب را كلمه به كلمه ترجمه مي‌كرد. چنان با صداي بلند سخن مي‌گفتم كه تمام سالن تحت تأثير قرار گرفته بود. سخنانم تمام شد و سالن به وجد آمد، تشويق‌هاي پياپي از حد معمول فراتر رفت و طولاني‌تر شد.
دختري با يك دسته گل روي سن آمد و گفت:
ـ من ترك هستم و مي‌دانم دولت متبوع من چه جنايت‌هايي عليه ملت تو مرتكب شده است. مرا ببخش. من شرمنده هستم....و....
وقتي به منزل آمديم به همراهان گفتم:
ـ لا‌اقل از آن دختر ترك خجالت بكشيد و ديگر هيچ.
يك روز «كاك غفور» با آن قيافه‌ي به درهم ريخته آمد و به زبان عربي دست و پا شكسته گفت:
ـ به ديدن ايراني‌ها مي‌روم. دوست دارم با من بيايي.
ـ مي‌آيم اما بايد با من كردي صحبت كني(كاك غفور اهل سليمانيه بود) تا حرف‌هايت را به فارسي ترجمه كنم.
ـ زبان فارسي را مي‌دانم. مترجم نمي‌خواهم. فقط همراهيم كن
كاروان ايراني‌ها حدود چهل نفر و اكثراً دختر بودند. يكي از دختران در راهپيمايي، يك پايش را از دست داه بود (فكر مي‌كنم پروانه نام داشت). رئيس آنها هم كه يك مرد ميانسالي بود از يك پا مي‌شليد.
«كاك غفور» به زبان فارسي جمله‌اي گفت.تمام مجلس به خنده افتاد. رئيس كاروان هم كه خود لبخندي بر داشت به دختر‌ها گفت:
ـ بي‌شرم‌ها! برويد بيرون. بفرماييد جملات ايشان راترجمه كنيد
من كه از خجالت سرخ شده بودم گفتم:
ـ غفور جان! اگر ممكن است به كردي بگو تا به فارسي ترجمه كنم....
من كه روزانه با لباس كردي در جلسات كنگره شركت مي‌كردم، دفتر خاطرات بسياري از دختران و پسران از مليتهاي مختلف را امضا مي‌كردم و در كنار امضا مي­نوشتم: كردستان در بند. و در اطراف اين واژه، ايران، عراق و تركيه را مي‌نوشتم. در بعضي از دفتر خاطرات به اسمي برخوردم كه به فارسي امضا شده بود: «كريم حسامي نقده». آن روز كريم را در محل اقامت ايراني‌ها ديدم و گفتم:
ـ پسر! تو به جاي نقده بنويس «كردستان». اين خيلي بهتر است.
در اين ميان رئيس ايراني پرسيد:
ـ كريم! مصاحبه كردي؟
ـ بله
ـ به چه زباني؟
ـ به فارسي
ـ آخر مرد حسابي! چند نفر دكتر و مهندس را در لباس مبدل به اينجا آورده‌ايم. كسي نبود مصاحبه كند جز تو؟!
من به كريم گفتم:
ـ حالا كه اينطور شد به زبان كردي مصاحبه كن تا قدر و ارزش ما را بدانند به راديو تلفن كرد و موضوع را اطلاع داد.
آن روزها جداي از واژگان اسراييل و لبنان،‌كسي با خاورميانه آشنا نبود حتي نام مصر و عراق و سوريه‌ها را هم به سختي درك مي‌كردند. وقتي در پاسخ مليت؟ مي‌گفتم: كردستان. مي‌گفتند:
ـ ها تركستان! عيراك
و سري تكان مي‌دادند:
ـ بغداد! هاها ! خليفه­ي بغداد! هارون‌الرشيد
كه آن را هم از يك موسيقي غربي به نام خليفه‌ي بغداد شنيده بودند

behnam5555 07-04-2011 07:31 PM



چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(10)

روز جشن مليت‌ها همه‌ي ميهمانان از كشورهاي مختلف با لباس‌هاي ملي خود فارغ از موقعيت و مدرك، به نمايش مليت پرداختند. در اين ميان رفقاي كرد همراه كاروان عراق كه لباس‌هاي كردي را نيز همراه آورده بودند، به تأسي از رفقاي عرب،عربي پوشيده بودند. من و چند نفر ديگر لباس كردي پوشيده بوديم. «تحيه كاريوكا» هم با لباس زربفت، پيشاپيش كاروان مصر و در حالي كه پرچم مصر را تكان مي‌داد، توجه همگان را جلب كرده بود. مصري‌ها او را «ستي توحيه» مي‌گفتند.
در عالم خيالبافي به اين نكته مي‌انديشيدم كه: من در تبريز و مهاباد،‌ محبوب شوروي‌ها بودم. چرا به روسيه نروم وتقاضاي پناهنگي نكنم؟ و خيال پلو مي‌كردم.
يك دوست كُرد لندني كه به تصورم «نوزاد» نام داشت همراه من به سفارت روسيه آمد.
ـ چه كار داريد؟
ـ مي‌خواهيم با سفير ملاقات كنيم. كار ضروري داريم.
ـ صبر كنيد.
پس از دقايقي، نزد سفير رفتيم.
ـ دوست من ترجمه كن. قربان من پسر فلان شاعر و نويسنده و... اگر ممكن است ترتيبي بدهيد كه در روسيه يا آذربايجان اقامت كنم. سپاسگزار خواهم بود.
ـ رفيق اينجا روماني و يك كشور مستقل است. روسيه حق ندارد چنين بحثي طرح كند.
ـ چه ربطي دارد. به ملاي مزموره گفتند: ريسمان مي‌خواهيم اگر داري امانت بده. گفت: ارزن روي ريسمان ريخته‌ام.
ـ يعني چه؟
ـ يعني نمي‌خواهيد پناهندگي بدهم و خلاص.
يك قوري آلومينيومي و مقداري چاي عراقي داشتم كه در سايه‌ي آن، دوستان عراقي زيادي پيدا كرده بودم. يكي از آنها «دكتر نزهيه دليمي»بود كه در زمان قاسم به وزارت رسيد اما به خاطر قيافه‌اش به شوهر نرسيد. زبان كردي مي‌دانست....
به نمايشگاه صنعت در « بخارست » رفته بودم. خانمي بسيار زيبا همراه دو نفر ديگر آنجا بودند.
ـ اين زن زيبا را يك جاي ديگر هم ديده­ام اما نمي‌دانم كجا؟
ـ چطور نمي‌داني؟ هنرپيشه‌ي سينما است.
با ايراني‌ها در رفت و آمد بودم. گفتند:
ـ با ما به ايران برگرد. از طريق روسيه بر مي‌گرديم.
جرأت نداشتم.
يكي از ايراني‌ها كه پيش از اين مرا نديده بود، يك روز گفت:
ـ تو هه‌ژاري
ـ بله
ـ بيا كارت داريم.
به كافه‌اي رفتيم. سه نفر ديگر از دوستان او هم آنجا بودند.
ـ ما توده‌اي و از همراهان «دكتر جعفر رحماني» هستيم. او در مورد تو برايمان مطالبي گفته است. حزب توده اكنون در ايران بسيار قدرتمند است و پليس و ارتش در اختيار خودمان است. دادگاه خواهش ما را خواهد پذيرفت. ما به تو كمك خواهيم كرد. تو يك شاعر كرد هستي و مي­تواني به ما ياري برساني. به ايران برگرد و پنهان نشو. وقتي بازداشت شدي، مطمئن باش كه از هفت روز بيشتر طول نخواهد كشيد و به زودي آزاد خواهي شد.
يكي از آنها در گوشي گفت:
ـ مصدق را هم كنار خواهيم گذارد و حكومت را به دست خواهيم گرفت.
ـ بايد حتماً‌ به بغداد برگردم. از آنجا به ايران بازخواهم گشت.
ـ خيلي آسان است، فردا حركت مي‌كنيد چهار روز دريا و دو روز از بيروت تا بغداد. روز هفتم به كاظمين مي‌رسي. كارت من را به «لوان تور» نشان مي­دهي و بدون واهمه از پليس مرزي، به تهران مي‌آيي. ما منتنظرت خواهيم بود.
كارت را گرفتم امضاء شده بود: محمد رضا يا رضا علي. آن را در جيب گذاشتم و در حالي كه بسيار خوشحال بودم بازگشتم. گويا بخت دوباره به من رو كرده بود.
روز خداحافظي از روماني هر نفر بيست دلار و يك پيراهن يادگاري گرفتيم و براي رفتن به بندرگاه سوار قطار شديم. در يكي از شهر‌هاي كنار دريا به استقبال ما آمدند. از قطار پياده شدم. مراسم رقص و آواز برپا بود. اين شهر «كنستانيه» بود كه اهالي آن اغلب مسلمان و بسيار زيباتر از زنان و دختران بخارست بودند. سوار كشتي شديم.يادم نمي‌آيد چند شب طول كشيد. صبح يكي از روزها از استانبول به طرف لبنان رفتيم. چند روز بعد در حالي كه در رستوارن كشتي چاي مي‌خورديم، تريبون به صدا درآمد:
ـ خواهران و برادران عزيز! عيد قربان مبارك! با كمال تأسف، دو بلاي بزرگ روي داده است. ملك محمد پنجم از مراكش تبعيد شده و شاه ايران هم كه بيرون رانده شده بود، با سقوط دولت مصدق به ايران بازگشته است....
من هم بلافاصله كارت را از جيب كتم بيرون آوردم و پس از پاره كردن، از پنجره به داخل دريا انداختم. اين خيال پلو هم كپك زده بود....
كشتي در بيروت لنگر انداخت. نيروهاي امنيتي لبنان وارد كشتي شدند. گروههاي مختلف از كشورها دسته دسته پياده شدند. پليس منتظر ما بود. تمام وسايل را گشتند. هر چه بوي كمونيستي مي‌داد، از كتاب و مجله تا يادگاري‌هايي كه نشان سرخ داشت بازداشت مي‌شد.
پليس‌ها ضمن بازرسي غرولند مي‌كردند
ـ سگها ! ستون پنجم....
نمي‌دانستم ستون پنجم يعني چه؟ در اين ميان حتي يك جلد «المنجد» و ترجمه‌ي «كرانك بيل» را هم بازداشت و دفتر شعرم را هم از من گرفتند.
ـ دوستان من! نويسنده‌ي «المنجد» اهل بيروت است و كتاب هم در بيروت چاپ شده است.
ـ برو كنار ستون پنجم.
گروه مصري‌ها هم آمدند. «تحيه كاريوكا» رقص جانانه‌اي كرد و پليس را به وجد آورد. مصري‌ها به سلامت و بدون بازرسي عبور كردند. قربان يك گوشه چشم «كاريوكا».
براي رسيدن به شهر بايد از يك دالان هم عبور مي‌كرديم. در گوشه‌اي از دالان، كليه‌ي وسايل بازداشت شده را روي هم انبار كرده و افسري هم مراقب آنها بود. التماس كردم كتابهايم را پس بدهد اما گفت اگر نروم بازداشت خواهم شد. دفتر شعرهايم را ديدم. در يك لحظه كه غافل شده بود دفترم را برداشتم و درساك گذاشتم. باربري كه آن گوشه ايستاده بود گفت:
ـ چه كار مي‌كني؟
ـ اين يك ليره را بگير و ساك را بيرون ببر
ـ چشم! هر چه شما بفرماييد.
دو روز بعد گذرنامه‌هاي عراقي و اردني را باز پس دادند و به همراه چهار يا پنج پليس روانه‌ي «وادي حرير» در نقطه‌ي صفر مرزي لبنان با سوريه شديم. اين راهم بگويم كه قرار بود پيراهن‌هايي را كه هديه گرفته بوديم باز پس دهند اما دو روز بعد پيراهن‌ها زير يونيفرم پليس بيروت ديدم.
ماشين‌هاي زيادي در مرز، به انتظار ورود ايستاه بودند. هوا هم سرد بود. دير وقت نوبتمان رسيد. دو افسر سوري كه يكي از آنها نازك اندام و خوش سيما بود پرسيدند:
ـ عراقي هستيد؟
ـ بله
ـ اگر من در بغداد بودم، چي مي‌شد؟ (همان افسر خوش سيما پرسيد)
ـ روزي صد دينار درآمد داشتي؟
هر دو خنديدند. با دوستان مشورت كرديم كه مهمترين دليل بازداشت دو روزه‌ي پاسپورت‌ها، تحويل آنها به سفارت عراق و طرح بازداشت ما بوده است بنابراين قرار گذاشتيم كه در صورت بازداشت هر يك از رفقا به ساير دوستان خبر دهيم. نشاني برخي از آنها راكه ساكن بغداد بودند گرفتم. به محض رسيدن به دمشق، فرصت را از دست نداده به «حلب» رفتم. سوار اتوبوس شدم، از آنجا به قاميشلي و از قاميشلي هم به «ترپه‌سپي قبورالبيض» و منزل «حاجو» رفتم. چهار روز بعد تلگرافي براي «عبدالكريم شيخ داوود» فرستادم:
ـ حالت چطور است؟
جواب داده بود:
ـ تنها سليم را به بيمارستان برده­اند.
ترسيدم اگر با گذرنامه به مرز مي­رفتم بلافاصله بازداشت مي­شدم. ده روزي در «ترپه سپي» ماندم سپس با يك جيپ، به همراه پسران حاجو، از يك جاده­ي فرعي به يكي از روستاهاي مرزي عراق به نام «سعده» رفتم. وارد يك مغازه كه قهوه‌خانه هم بود شدم و پرسيدم:
ـ كسي هست مرا به موصل ببرد؟
راننده‌ي يك كاميون كه مشغول خوردن چاي بود گفت:
ـ كرايه چهارصد فلس است.
ـ قبول.
پشت كاميون چند خانواده‌ي عرب نشسته و چهل پنجاه مرغ و بوقلمون نيز به همراه غله بار شده بود. در كنار راننده نشستم. غروب به يك چايخانه رسيديم. يك پست پليس هم در كنار چايخانه مستقر بود. راننده گفت:
ـ شام را اينجا مي‌خوريم.
ـ تو مي‌گويي تا موصل بيست دقيقه راه باقي مانده است. حالا هم كه هنوز شب نشده است. به طرف موصل حركت كنيم بهتر است.
ـ نخير. حتماً اينجا شام مي‌خوريم.
به چايخانه رفتيم. چاي خواستم. راننده هم شام سفارش داد. يك گروهبان پليس نزد من آمد و گفت:
ـ چه كاره‌اي؟ كجا مي‌روي؟ گذرنامه‌ات كجاست؟ چرا از «تل كوچر» نرفتي؟
پاسخ دادم و در ميان حرف‌ها به جاي آنكه بگويم «ماكو» كه عراقي و به معناي نيست است گفتم «مافي» (به لهجه‌ي سوري)
ـ ها! تو جاسوس يهودي هستي. راه بيفت. راننده! تو هم نبايد بروي
به اتاقي برده شدم كه هم دفتر كار و هو جاي خواب سه پليس بود. سر گروهبان و چهار پليس شروع به بازجويي كردند. همه بي‌سواد بودند. به همين خاطر از يك نفر ديگر كمك خواستند كه خرده سوادي داشت. گذرنامه‌ام را نگاه كرد. نور عكاسي روي سرم افتاده و رنگ موهايم در عكس به سفيدي مي‌زد؟
ـ ها! اين عكس خودت نيست. تو جواني اما در اينجا موهايت سفيد است. ولي عكس شاه روي گذرنامه است. كسي نمي‌تواند عكس شاه را جعل كند (دليل خوبي بود).
ـ پس چرا گفته‌اي ماكو؟
ـ در سوريه ياد گرفتم.
ـ تو امشب بايد اينجا بماني تا فردا تلفني از افسر «تل كوچر» سئوال كنيم. او خودش بايد بازجويي كند. خسته شده بودم. خودم را روي تخت يكي از پليس‌ها انداختم و گفتم:
ـ با اجازه‌ي شما من خوابم مي‌آيد.
راننده پيدايش شد
ـ جناب سرگروهبان! اين مرد بسيار مؤمن است. نماز و روزه‌اش قضا نمي‌شود.
ده سال است نماز نخوانده‌ام و ماه رمضان هم نيست كه بداند روزه مي‌گيرم يا نه. عجب بي‌پدر و مادري است.
آنها در حال جرو بحث بر سر هويت من بودند كه من در زير تخت چهار هندوانه ديدم.
ـ كسي چاقو دارد؟اجازه دهيد يك قاچ هندوانه بخوريم.
ـ هندوانه چي؟
ـ جاسوس است؟
ـ نه جاسوس نيست.
ـ آقا جان من جاسوس نيستم. تنها دلم به حال زن و بچه‌هايي مي سوزد كه به خطر من معطل مانده‌اند. سردشان است. يك دينار از من قبول كنيد و سه بتر مشروب هم مهمان من باشيد.
ـ رشوه به مأمور دولت؟ همين الان با افسر مربوطه تماس مي­گيرم. بايد همين امشب به زندان منتقل شوي؟
ـ امشب نه! اگر ممكن است فردا صبح.
تلفن كرد
ـ الو! الو!
نتوانست باافسر تماس بگيرد
ـ الو! الو! به جناب سروان خبر بده كار ضروري داريم.
چون مي‌خواستند از حرف‌هايشان سر درنياورم، با تركي نيمه عربي يكديگر را حالي مي‌كردند.
ـ اگر تركمن هستيد و از خودمانيد چرا نمي‌گوييد(به زبان تركي)
ـ اهل كجا هستي؟
ـ اگر سواد داشتيد زود متوجه مي شديد من اهل «تسين» در حومه‌ي كركوك هستم.
ـ چه كسي را در كركوك مي‌شناسي؟
ـ خانواده «ئاوچي»
ـ در تسين، چي؟
ـ محمود نجف
ـ چند پسر دارد؟
ـ حسن و عسكر
ـ نمي‌دانستيم تو هم مسلماني(يعني شيعه). ما را عفو كن. در خدمت هستيم.
تلفن زنگ زد. جناب سروان بود:
ـ چه كار داشتيد ؟
ـ قربان انسان بسيار محترمي ميهمان ماست. عرض سلام دارد.
ـ سگ پدر سگ! مرا از خواب بيدار مي‌كني كه سالم اين و آن را برساني؟ نمي‌شد اين را فردا صبح مي‌گفتي؟...
ـ چمدان را برايش برداريدو راهيش كنيد.
ـ اين يك دينار را به عنوان مژدگاني بگيريد و عرق امشب را به سلامتي مسلمانان بخوريد.
گروهبان به دنبالم آمد و گفت:
ـ تو كه تركمان هستي چرا به زبان اين سگ‌ها حرف مي‌زني. ما را هم شرمنده كردي.وقتي بدون ترس روي تخت دراز كشيدي و هندوانه‌اي خواستي، فهميدم از انسانهاي نجيب و بانفوذ هستي، خواهش مي‌كنم از اين خطاي ما بگذر.
ـ مطمئن باش
همچنين برايم تعريف كرد كه راننده خبر داده و گفته است در حالي كه كرايه صد فلس است بدون چانه‌زني چهارصد فلس داده است. حتماً‌ جاسوس است و پول مفت دارد.
سوار ماشين شدم. گروهبان گفت:
ـ اگر به سلامت به موصل نرسد پدرت را در مي‌آورم. خداحافظ اما يادت نرود در اين مسير‌ به زبان سگ ها صحبت نكني.
در راه راننده پس از آنكه ا زآزادي من اظهار خشنودي كرد گفت:
ـ قرار بود برايم شام بخري.
ـ تو هم قرار بود راننده (شوفير) باشي نه خبرچين (شوفار). هيهات....
بايد تا غروب در موصل مي‌ماندم و سپس با قطار به بغداد مي‌رفتم. به يك رستوارن رفتم. هنگام بيرون آمدن صورت حساب خواستم.
ـ پرداخت شده است.
ـ كي داده؟
ـ آن مرد.
«مام محمد حاجي الله مهابادي» از دوستان قديمي بود. نشستيم از اوضاع و احوال كردستان پرسيدم.
ـ از روزي كه رفته‌اي خواهرت فقط گريه مي‌كند. هفت سال است از خانواده دور شده‌اي. همسرت مثل بيوه‌ها زندگي مي‌كند و پسرت هم مثل يتيم­ها.
ـ چكار كنم تا از اين بدبختي نجات پيدا كنم.
ـ مردان بسياري به خواستگاري خواهرت آمده‌اند اما حاضر نيست ازدواج كند. به نظر من اگر همسرت به اينجا بيايد خواهرت هم ازدواج خواهد كرد.
ـ روزي زن و بچه‌ام را از كجا بدهم؟
كار كن. همسرت حاضر است نان گدايي بخورد اما در كنار تو باشد.
ـ چطور او را بياورم؟
ـ من مي‌آورم. نامه‌اي هم به خواهرت بنويس تا از اشك ريختن دست بردارد.
نوشتم: «خواهرم زينب! من همسرم را به اينجا مي‌آورم. اگر تو هم ازدواج نكني و به گريه كردن ادامه دهي ديگر خواهر من نخواهي بود....
عصر به ايستگاه قطار رفتم. مأموران ايستگاه دوره‌ام كرده بودند. خانواده‌ي شاه از كوهستان «سواره تووك» باز مي‌گشتند. نصف بيشتر واگن‌ها را اشغال كرده بودند. پيدا كردن جا بسيار مشكل بود. به يكي از دوستان دوران بازپروري در آسايشگاه «بحنث» برخوردم كه از افسران بازنشسته‌ي ارتش عراق بود و دو گوني گردو همرا داشت. او هم مانند من نگران جا بود.
ـ هه‌ژار جا پيدا نمي‌شود. چكار كنيم؟
ـ كارت شناسايي افسري راهنوز داري؟
ـ بله دارم.
ـ يك واگن مخصوص افسران هست. كارت را نشان بده.
ـ مگر مي‌شود؟
ـ چرا نشود؟
جلو واگن رفتيم. كارت را نشان داد.
سرگروهبان با احترام نظامي گفت:
بفرمائيد قربان.
گردوها را بار زدند و من هم در گوشه‌اي پشت «قربان» خزيدم. قبل از حركت، يك سرگروهبان براي كنترل مسافران وارد واگن شد و از يك زن پرسيد:
ـ شما چه كاره‌ايد؟
ـ من همسر افسر هستم.
به من رسيد و پرسيد:
ـ شما چي؟ شما چه كاره‌ايد؟
ـ من همسر اين آقا هستم.
صداي خنده از مسافران بلند شد.
با واگن مسافران به بغداد رسيدم و به مصداق مثل گربه‌ي شاه، دوباره به خانه‌ي «مام حسين» رفتم. مام حسين به استقبالم آمد و گفت:
ـ براي بازداشت ذبيحي رفته بودند. ترسيدم و كتاب‌ها را سوزاندم. هزينه‌اش هر چه باشد تقبل خواهم كرد.
ـ مام حسين عزيز! اگر كسي سر پسر تو را ببرد، چگونه راضي مي‌شوي از خون او بگذري؟ همه‌ي اين كتاب‌ها را با خون دل جمع كرده بودم. سياسي و قاچاق هم نبودند. با اين وجود سرت سلامت.
اما داستان چه بود؟ شاه كه هنگام فرار از ايران به بغداد رفته بود، ذبيحي شب نامه‌اي نوشته و به يكي زا جوانان سليمانيه داده بود كه آنها را در دربار پخش كند. پس از بازداشت و بازجويي گفته بود آنها را از «قادر» گرفته است.
ـ قادر كجاست؟
ـ در كافه عبدالله است.
چهار افسر اطلاعات به كافه رفته از قادر مي‌پرسند:
ـ قادر كجاست؟
ـ حتماً قادر كمونيست را مي‌گوييد. قهوه بياوريد. شما آرام بنشينيد. نمي‌خواهم متوجه شود. الان به سراغش مي‌روم.
ذبيحي از در پشتي و از جاده‌ي «ابونواس» فرار كرده بود. پليس‌ها هم كه مشغول قهوه خوردن بود پس از حدود نيم ساعت مي‌پرسد:
ـ چرا قادر نيامد؟
ـ قادر همان بود كه با شما صحبت مي‌كرد؟ او را كجا فرستاديد؟
كتاب سوزان «مام حسين» من را از كتاب جمع كردن دلسرد كرده بود. واقعاً افسرده شده بودم. مدت زمان زيادي طول كشيد تا روحيه‌ام را باز به دست آوردم و به قول مولانا رومي مدتي لازم بود تا خون شير شود. تازه پس از يكسال دوباره به فكر جمع آوري كتاب افتادم.
هنگامي كه به بغداد برگشتم پس از ديدن مام حسين نزد «يرميا» رفتم.
ـ دارو ندار من هفت دلار است
از حراج بازار، لحاف و تشك و بالش به ارزش چهار دلار برايم خريد. سه دلار ديگر را به دينار تبديل كرد و گفت:
ـ تا كار پيدا مي‌كني، در مسجد يا تكيه‌، جايي براي خواب پيدا كن. هتل مصلحت نيست.
يك «سيد اربيلي» را كه طلبه بود در مسجد ملك، روبروي وزارت كشور پيدا كردم.
قرار شد مدتي نزد او زندگي كنم.
نام طلبه را به ياد ندارم اما ملاي مسجد آخوندي شكم گنده با چانه‌ي بزرگ و عمامه و شال سفيد به هيأت ملاهاي كرد به نام «شيخ مصطفي» بود كه لهجه‌اش به اربيلي مي‌مانست. يك شب حافظي به نام «حسيب» كه عرب زبان بود، نزد ما آمد. «شيخ مصطفي» گفت:
ـ حسيب! تو در آن دنيا هم كور خواهي ماند. مي‌گويند ايمانت سست است.
ـ يا شيخ در كتاب آمده است و برايم خوانده‌اند كه يك روز اصرافيل گفت: «خداوندا دلم براي ميكاييل تنگ شده است. اگر اجازه مي‌دهي سري به او بزنم. خداوند فرمود: برو، اما مشكل بتواني او را پيدا كني. اصرافيل صد سال راه رفت اما به ميكاييل نرسيد سپس گفت:
خداوندا كي ‌مي‌رسم؟
و خداوند فرمود: گفتم خيلي سخت است. هنوز فاصله‌اي ميان دو لب ميكاييل را نرفته‌اي. شيخ مصطفي جان! اگر باور نكردن به اين خز عبارات سستي دين است. نخواستم. طلبه بسيار طمع كار و من هم خيلي بي‌پول بودم. هر روز مي‌گفت:
روعن تماتم شده است كلي بخر. تخم مرغ هم بخر، چرا گوشت نخريده‌اي؟ و.... ناچار مسجد راترك كردم و در پشت بام سراي نقيب آرام گرفتم.
دوباره نزد اوستا ابراهيم مشغول به كار شدم. روزي نيم دنيار يك شاگرد اهل كويه هم به نام «جلال بيتوشي» داشت. با جلال به توافق رسيديم كه دو نفري مغازه‌اي اجاره كنيم. اوستا نود دينار كمك كرد و در خيابان ملك فيصل دوم مغازه‌اي اجاره كرديم.
استوديوي تازه معمولاً كمتر مراجعه كننده دارد و ما هم وضع مالي مساعدي نداشتيم. به همين خاطر بسيار سخت مي‌گذرانديم. هر سه وعده غذا، نان و ماست مي‌خورديم. به جاي كفش دمپايي به پا مي‌كرديم و حتي يك پنكه هم براي خنك كردن استديو نداشتيم. گفتم:
ـ كار شبانه‌اي دست و پا مي‌كنم. لااقل غذاي شب را مي‌توانيم تأمين كنيم.
به اعتبار ذبيحي و قزلجي، عبدالله شريف كاري در ميخانه‌ي چنديان درخيابان سعدون برايم پيدا كرد. كار از ساعت هفت عصر شروع و تا خلوت شدن ميخانه ادامه پيدا مي‌كرد و ظيفه‌ي من دريافت پول در صندوق و فروش خوراكي بود. دستمزدم يك ربع دينار به اضافه‌ي شام بود. ساعت حدود يازده و نيم دوزاده هم به خانه‌اي مي‌رفتم كه با محمد رشادي از مردي به نام عزيز علي كه مهابادي هم بود اجاره كرده بوديم. يك شب يكي از مشتري‌ها كه نزديكم نشسته بود و عرق مي‌خورد پرسيد:
ـ اين همه را مي‌خوري؟
ـ چه بگويم عمو جان! دكتر مي‌گويد بايد كم شام بخورم.
مرد كه پياله را به دهن گرفته بود، قهقه‌اي زد و از خنده روده‌بر شد....
علي عزيز صاحب خانه كه تلفنچي اداره‌ي پليس بود، شب‌ها دير وقت تماس مي‌گرفت.
ـ كي برمي‌گردي؟
ـ نيم ساعت ديگر، يك ساعت ديگر يا يك دقيقه‌ي ديگر
ـ يعني چه؟ نمي‌فهمم
ـ عرق خورهاي محترم، اگر به آواز خواندن بيفتند، يعني بايد يك ساعت صبر كرد. اگر به رقص و تلو تلو خوردن افتادند يعني نيم ساعت بايد معطل شد واگر از نفس افتادند و به سبيل بوسيدن هم رسيدند. يعني وقت رفتن است.
پس از اين توضيح علي هرباز زنگ مي‌زد مي‌پرسيد:
ـ آواز است يا رقص يا سبيل بوسي؟
اجازه نمي‌دادم گارسون‌ها عرق بدزدند. در طول پانزده روز، مقدار عرق باقي مانده به اندازه‌ي حساب يك ماه پيش بود. صاحب كار هم مرتباً تسويقم مي‌كرد. اما كاري بسيار خسته كننده بود و تنها دو ماه دوام آوردم. در اين ميان اوستا هم قرضش را مي‌خواست و ملك خاتون، همسرش هر روز به سراغ ما مي‌آمد. يك روز گفتم:
ـ جلال! من به كركوك برمي‌گردم و برايت پول مي‌فرستم. تو هم اينجا پولي پس‌انداز كني و به تدريج حساب اوستا را صاف كن.
ملا شكور به كركوك باز مي‌گشت. گفتم: به پورتويان بگو اگر اجازه مي‌دهد سركارم برگردم. ملا هم نزد پورتويان رفته و گفته بودم آمده است كه شاگردي كند. پورتويان هم او را آزموده متوجه شده بود چيزي نمي‌داند. ملا گفته بود:
ـ اگر ممكن است يادم دهيد
ـ مگر من مدرسه باز كرده‌ام؟
ـ به خدا عزيز گفته اگر اجازه دهيد برمي‌گردم.
ـ خبر بده ماهي هيجده دينار حقوق به او خواهم داد.
به كركوك برگشتم و در مغازه‌ي پرتويان شروع به كار كردم. شاگرد وردستم اين بار آشوري بود و «لازار» نام داشت. اما اين مرتبه زياد دوام نياوردم چون خبر آوردند «جلال» در راهپيمايي كمونيست‌ها در بغداد بازداشت شده و مغازه هم بي‌صاحب مانده است. در سفر اخيرم اتاقي در يك خانه اجاره كردم كه پسري به نام نانوا بود اجاره كرده بود.
عمر را هم جلال طالباني معرفي كرد.
ـ پسر خوبي است. از كادرهاي حزب است. مواظبت خواهد بود و ما را از وضعيت تو آگاه خواهد كرد.
دو سه شب درهفته، چند نفري به خانه‌اش مي‌آمدند و عمر درس سياسي به آنها مي‌گفت: عمر سواد نداشت و در حرف زدن هم طوري صحبت مي‌كرد كه گيج مي‌نمود. سر زبان هم مي‌گرفت. من راديو داشتم اما عمر نداشت. يك روز صبح گفتم:
ـ عمر فهميدي امشب استالين مرد؟
ـ كاك عزيز من مي‌گويم احتمالاًً‌ «ثحتش» خوب نبوده و مرده است.
ـ آفرين خوب فهميدي! آدمي كه صحتش خوب نباشد مي‌ميرد.
اين موضوع و داستانهاي ديگري از علوم سياسي عمر را براي جلال طالباني تعريف كردم. خيلي تعجب كرد.
يك روز ناهار به خانه برگشتم. عمر در خانه بود.
ـ ها! خير است؟
ـ اعتثاب كرده‌ام. نانواخانه بايد حقوقم را زياد كند و گرنه كار نمي‌كنم.
ـ آخر بنده‌ي خدا! در اين ايام بيكاي، چه وقت اعتصاب كردن است. يك كارگر قوي‌تري را با دستمزد كمتر جايت استخدام مي‌كنند.
ـ اعتصاب من «اعتثاب كارگري» مانند كارگران فرانسه است.
بعدازظهر به خانه برگشت و گفت:
ـ راثت مي‌گفتي. بك نفر را به جاي من گذاشته‌اند كه از من گردن كلف‌تر است. بايد به ثليمانيه برگردم.
عصر يك روز جمعه عمر گفت:
ـ امروز بيرون رفته بودم. يك اتومبيل اثنعمار از كنارمان عبور كرد. ما هم به سرعت گفتيم مرگ بر استعمار، مرگ بر استعمار. بد دويديم اتومبيل مسكن و آباداني بود.
يك شب غرولند كنان بگشت.
ـ بد كاره مي‌خواهد دوباره فريبمان دهد
ـ كاك عمر چه خبر است؟
ـ ماموستا ام كلثوم فاحشه، دوباره خود را به بخت آزمايي گذاشته است. چند سال پيش اين كار را انجام داد و يك بار برنده شد اما با او ازدواج نكرد امروز هم مي‌خواهد دوباره فريبمان دهد.
من مي‌بايست با سطل از قهوه‌خانه آب بياوريم. معمولاً‌ درويش‌ها و سيدهاي نوشته نويس و آدم‌هاي به ظاهر صالح نيز بدانجا مي‌امدند. كركره‌هاي مغازه هيچگاه بالا نمي‌رفتند و محيطي بسيار تاريك و نمناك داشت. قهوه‌خانه براي ما معمايي شده بود. شاگرد قهوه‌خانه را صدا كرديم و پنجاه فلس داديم.
ـ اين همه سيد و صالح خدا چرا در اين قهوه‌خانه جمع مي‌شوند؟ چرا انجا هميشه تاريك است
ـ همه بنگ مي‌كشند. پليس نبايد متوجه شود. صاحب كار بنگ فروش است.
در يك دكان سبزي فروشي، با يك كهنه سنندجي نوتركمان كرد آشنا شده بودم. بسيار مرا دوست داشت. خودش صاحبخانه بود و قهوه خانه‌اي هم داشت. مي‌بايست هر روز به قهوه‌خانه‌اش بروم و چاي بخورم. روزي كه فهميد در خانه عمر هستم گفت:
ـ بايد به خانه‌ي من بيايي(چندد اتاقي در طبقه‌ي دوم داشت)
ـ برق ندارد
ـ امروز برايت برق مي‌كشم.
ـ اجاره؟
ـ هيچ.
ـ اينطوري نمي‌شود.
ـ ماهي يك دينار
هنوز بله نگفته بودم كه يك باربر آمد و وسايلم را جمع كرد. بلافاصله از قهوه‌خانه برق كشيد و اتاق‌ها را روشن كرد. خدمتكار خانه را كه پسري جوان بود و پانزده ساله به نام جبار بود به خانه‌اش فرستاد تا كارهايم را انجام دهد.
با هنرمند نام آشناي كرد«بديع بابا جان» بسيار صميمي شده بوديم. او هم مانند تنها بود. بعداز ظهر‌ها پس از پايان كار اداري (نقشه كش بود)، ناهار به منزلم مي‌آمد. يك كاسه ماست، تره و نان گرم. آنقدر مي‌خورديم كه توان برخاستن نداشتيم يك وكيل دادگستري كرد به نام صالح رشدي در همان خانه اما چند اتاق بالاتر دفتر وكالتي باز كرد. يك روز شيخ مارف مرا به خانه‌اي دعوت كرده بود. بديع هم طبق معمول روزهاي پيش با نان و ماست و تره آمده بود. ناگهان پليس‌ها ريخته‌ و او را بازداشت كرده بودند. نايل حاجي عيسي دشمن سرسخت كمونيست‌ها پس از بازداشت صالح از او در مورد بديع سئوال مي‌كند:
ـ ميهمان تو بود؟
ـ بله كاك بديع از دوستان من است.
حالا بيا و درست كن. اين مرد بازداشت شده و مرا هم به عنوان دوست خود معرفي كرده است.
ـ تو بديع بابا جاني؟
ـ بله
ـ بديع! هر كس تو را ديده خوشش آمده است. برو به سلامت
از آن روز ديگر بديع به خانه‌ي ما نيامد و ناهار به خانه‌اش مي‌رفتم.
روي پشت بام خانه‌اي مي‌خوابيدم. عقرب‌ها هم روي پشت بام خانه‌ها جولان مي‌دادند. دوست صاحب‌‌خانه‌ام چهار قفسه‌ي ميوه را روي هم گذاشت و باليف خرما پوشاند. روي آن مي‌خوابيدم. دو سه شب بيشتر نگذشته بود كه تخت شكست و من هم با سر روي زمين افتادم....
روزي ديگر، يك دوست شيوعي «بيانيه‌ي صلح طلبان» را براي امضا نزد من آورد.
ـ جرأت ندارم و امضاء نمي‌كنم.
ـ آنها از من امضاء مي‌خواهند. تو هر چه مي‌نويسي بنويس: فقط امضا كن.
نوشتم: عزيز موسي و امضا كردم. يك قطره جوهر روي كلمه‌ي موسي ريخت. عزيز بازداشت شد و كتك مفصلي خورد.
ـ فلان فلان شده! عزيز موشه يهودي را از كجا پيدا كرده‌ايد؟
دوستان زيادي پيدا كرده بودم. ملا ، دانشجو، بازاري و... و خيلي هم خوش مي‌گذشت. اوستا ابراهيم تمام اجناس مغازه را جمعاً‌ نود دينار فروخته بود تا بدهي‌هايش را جبران كند در حالي كه بيش از چهارصد دينار مي‌ارزيد. در كركوك بي‌چيز ماندم و در بغداد بيكار.
نزد كاك زياد رفتم:
ـ مي‌خواهم مغازه‌اي باز كنم. صد دنيار مي‌خواهم.
فوري صد دينار داد.
مغازه‌اي در اعظميه اجازه گرفتم و مقداري خرت و پرت در ان ريختم. اتاقي هم از طبقه‌ي فوقاني يك بازارچه اجاره گرفتم كه با يك تكه آهن از بام بازار جدا شده بود و هر كس كوچكتين حرفي مي‌زد، مي‌شنيدم. غروب‌ها كه به خانه برمي‌گشتم تاصبح روز بعد خواب بر من حرام مي‌شد. صداي حدود بيست راديو كه تا ساعت يك بامداد برنامه پخش مي‌كرد با هم كوك شده بود. از يك بعد از نصف شب صداي ساتور و گوشت قصاب‌ها بود كه تا صبح ادامه داشت. اوايل فكر مي كردم در چه جهنمي افتاده‌ام اما همچنانكه مي‌گويند جهنمي‌ها هم عادت مي كنند. كم‌كم عادت كردم.
محمد سعيد كاني ماراني كه صاحب ملك و ثروتنمد بود و ليسانس حقوق هم داشت يك روز برادرش وريا را نزد من آورد كه اجازه دهم اين پسر آنجا بماند و در دبيرستان درس بخواند.
عمر دبابه كه در بغداد كار مي‌كرد دو تختخواب ارزان برايم خريده بود. زيلويي روي آنها كشيده و خودم روي يكي از آنها مي‌خوابيدم.
ـ اگر به اين تخت راضي مي‌شود قدمش روي چشم
شب به وريا گفتم:
ـ ماموستا نان و تره‌اي نان و خياري نخوريم؟
ـ وريا جان! من نه مالك روستاي كاني ماران هستم و نه ميليونر. من مي‌روم گوشت بريان مي خورم. تو نان و تره‌ات را بخود.
يك و ماه و نيم طول نكشيد كه متوجه شدم سرمايه‌گذاري در اين مغازه كه روزي يك دو نفر بيشتر از كنار ان عبور نمي‌كنند ارزشي ندارد. همه‌ي وسايل را جمعاً هفتاد دينار فروختم، خانه راتحويل دادم و در يك هتل ماهي دو دينار اتاقي اجاره كردم. هتل نبود، يك عمارت بزرگ با چندين اتاق و مالك ان يك حافظ قرآن مجري برنامه‌هاي ديني راديو بود. تمام اتاق‌ها به اجاره رفته و ساكنان آن، اكثراً رانده و شاگرد راننده‌ي اتوبوس‌هاي خط بودند. دو تخت شاهانه رابه هتل بردم و وريا را هم دوباره با خودم هم اتاق كردم.
در مزايده‌ي املاك اوقاف برنده شدم و يكي از مغازه‌هاي آن را ماهي چهار دينار اجاره كردم.
حدود بيست و دو دينار هزينه كردم و وسايل عكاسي خريدم. استديو صباح را با مشكلات بسيار افتتاح كردم. خوشبختانه مدتي بعد كارم گرفت و در مدت چهار ماه توانستم صد دينار كاك زياد را جبران كنم. روزي كه براي اداي دين رفتم، گفت: من آن پول را به عنوان قرض نداده بودم.
با اصرار فراوان بالاخره راضي شد و نود دينار پس گرفت.
پاييز و زمستان و اعياد گوناگون كار و كاسبي رونق داشت اما بهار و تابستان از رونق كاسته مي‌شد و گاهي به زور خرج نالن شب را تأمين كنم.
به همين خاطر از طريق كاك زياد نزد رشيد عارف سقا كه يك مهندس بساز بفروش مليونر بود به عنوان سركارگر از قرار روزي نيم دينار شروع به كار كردم. همان هفته‌ي اول متوجه شدم كه براي حقوق كارگران دبه درمي‌آورند. كارم را ترك كردم. به مغازه بازگشتم. يك روز احمد عثمان دوست دوران شركت در فستيوال بخارست به نزدم آمد:
ـ مرد تو انسان با فكري هستي و نام و آوازه‌ات پيچيده است. گويا گفته‌اي در روماني گدا و دختران بدكاره ديده‌اي؟ چرا چنين تهمتي مي‌زني؟
ـ احمد جان! هر آييني اگر دروغ با خود داشته باشد، اگر يك دين الهي هم باشد از نظر من يك فكس نمي‌ارزد. مردكه! نكبت! مگر من و تو با هم دو گدا نديديم؟ تو خودت نگفتي كه اكثر رفقا شب‌ها را در خانه‌ي زنان رومانيايي به روز مي‌آورند؟
ـ راست مي‌گويي اما نبايد مردم عادي از اين جريانها باخبر شوند. چون مجبور بودم و نمي‌توانستم در خانه غذا درست كنم، بسياري اوقات براي خوردن ناهار و شام بايد به غذاخوري يا قهوه‌خانه مي‌رفتم و توان پس‌انداز پول نداشتم. از صبح تا شب در مغازه و غالباً در تاريكخانه مشغول ظاهر كردن عكس بودم. غروب‌ها هم كه مغازه را آب و جارو مي‌كردم. با اين همه سختي‌ها باز شاكر بودم چون خودم آقاي خودم بودم.
يك كرد ناشناس در يك محله‌ي عرب نشين، معمولاً اوايل دردسرهايي دارد. جوانان محله اوايل سربسر مي‌گذاشته و مسخره مي‌كردند. اما به تدريج با اكثر اهالي محل و خانواده‌هايشان دوست شده بودم...
يك تابوت ساز، همسايه‌ي ديوار به ديوار مغازه‌ام بود. يك روز، سيدي فقير كه پشتش خم شده بود و دست‌هايش مي‌لرزيد، براي گدايي به در مغازه آمد.
ـ كمكي كنيد
ـ سيد! برايت لباس بخرم؟
ـ خدا پدر و مادرت را بيامرزد
سيد را به تابوت سازي بوردم
ـ اوستا شاكر به حساب من يك دست لباس برايش درست كن.
سيد هم كه در انباري مغازه، چشمش به تابوت‌ها افتاده بود، از مغازه گريخت و شروع به ناسزا گفتن كرد.
ـ مي‌خواهيد بميرم؟ فلان فلان شده‌ها
اوستا شاگرته سر مرده‌ها هم كلاه مي‌گذاشت با يك مرده شوي به هم ريخته بود. مرده شوي صاحب مرده‌ها را به مغازه مي‌آورد
ـ اوستا از خويشان خودم است. يك تابوت خوب دست كن
ـ تابوت «ابوانگر» شش دينار است. تابوت فلان، اينقدر دينار هزينه و تابوت بهمان آنقدر دينار.
هزينه‌ي هر تابوت هم اعم از ابوانگر و غير ابوانگر- چهارصد فلس بيشتر بود. پس از دفن مرده مرده‌شوي براي گرفتن حق و حساب به مغازه مي‌آمد و چانه زني‌‌ها شروع شد. سهم مرده‌شور هم معمولاً نيم تا يك دينار براي هر تابوت بود.
يك روز غني بلوري، را ديدم. مدتي ميهمانم بود. با شيوعيان رفت و آمد مي‌كرد كه در آن دوران به دو گروه متخاصم تبديل شده بودند. القاعده به رهبري سليم نامي كه نام پدر او را فراموش كرده‌ام و «رايت الشغليه» به رهبري جمال حيدري كه كرد بود. غني تلاش مي كرد با ميانجيگري زمينه‌ي وحدت مجدد آنها را فراموش كند. وقتي غني آمد وريا رفته بود.
روز اول كه به خانه‌ام آمد گفت:
ـ بسيار بي‌نظم و نامرتب و كثيف هستي. بايد رسم زندگي‌داري و خانه‌داري را يادت دهم.
حدوداً‌يك هفته بعد از خواب بيدارش مي‌كردم:
ـ بلند شو صبحانه حاضر است.
آقاي مرتب صبحانه را در رختخواب ميل كرد و حتي دست و صورتش را هم نمي‌شست. يك كهنه كرد اهل «حاجيالي كندي» اطراف مهاباد كه چهل سال بود در بغداد زندگي مي‌كرد،‌ زبان كردي را فراموش كرده و از عربي هم چيزي نمي‌دانست. سرايدار ساختمان ما بود. به زباني سخن مي‌گفت كه واقعاً‌ قابل فهم نبود. شبي نبود كه مستأجر‌ها مرا از خواب بيدار نكنند.
ـ خدا خيرت دهد، اين الاغ را حالي كن
فقط من متوجه حرف‌هاي مام ابراهيم مي‌شدم و لاغير. يك روز وارد اتاق شده و به همان زبان با «غني» سخن مي‌گويد اما غني متوجه نمي‌شود. ناگهان به زبان تركي مي‌گويد:
ـ برو بيرون كره‌خر
مام ابراهيم هم به سرعت فرار مي‌كند.
غروب دزدكي از من پرسيد
ـ اين ميهمانت نزديك بود من را بكشد. اين ديگر كيست؟
ـ مام ابراهيم او ديوانه است و تازه از بيمارستان مرخص شده است.
ـ ها! مي‌دانستم.
يك شب داشتم مغازه را تعطيل مي‌كردم كه غني آمد.
ـ كيفم را نديدي؟
ـ كدام كيف؟
ـ چطور؟ وقتي غروب داشتي از دخترهاي مدرسه عكس مي‌گرفتي آن را به تو دادم.
نمي‌دانم.
ـ بگرد بلكه پيدايش كني.
خيلي گشتم اما پيدا نكردم. تا صبح نخوابيد و مرتباً مي‌گفت:
ـ من كيفم را گذاشتم نزد تو. حتماً يكي از دخترها آن را با خود برده و پدر او رئيس پليس است. مدارك بسياري درآن بود. بدبخت شديم..
گاهي بر سر و صورت خود مي‌زد و گاهي هم گريه مي‌كرد:
ـ آخر بي‌انصاف دسته‌ي كيف را هم نامزدم يادگاري داده بود.
ـ حالا كار از كار گذشته است. چه كار كنم؟
ـ فردا سر وقت تو مي‌آيند. تو هم اسم مرا خواهي گفت. در زندان مي‌پوسم.
صبح گفتم: «من به مغازه مي‌روم، اگر يك ربع ساعت بعد نيامدم تو فرار كن».
با ترس و لرز به مغزه‌ رسيدم. دو نفر در مقابل در ايستاده بودند منتظر ماندم تا رفتند. به مغازه رفتم و كف مغازه را جارو کردم. ناگهان چشمم به كيف افتاد. كيف را نزد غني بردم. از شادي در پوست خود نمی­گنجید.
غني همانگونه كه با كمونيست‌ها رفت و آمد داشت، سراغ «پارتي» و «ابراهيم احمد» هم مي‌رفت. يك روز گفت:
ـ به مهاباد بر مي‌گردم.
ـ بنده‌ي خدا شناسايي و بازداشت مي‌شوي. اين چه كاري است؟
ـ نه عراقي‌ها خيلي نفهمند. در مهاباد بازداشت شوم بهتر از اينجاست.
رفت و از سليمانيه برايم نوشت: كتم را جا گذاشته‌ام. سرود كمونيست‌ها را زير آستر آستينش دوخته­اند. آن را برايم بفرست.
در جواب نوشتم كت را به گدا بخشيدم. احتمالاً به سرنوشت كيفت دچار شده است. شايد هم الان رئيس پليس در حال بازجویي از كت است. بازگشت غني همان و تحمل بيست و چهار سال حبس همان.
مانند «پارتي‌» ها شيوعي‌ها هم به ملاقاتم مي‌آمدند. شب‌نامه‌هاي هر دو گروه را گرفته مي‌خواندم. يك روز «جمال حيدري» آمد و اصرار كرد به عضويت حزب درآيم.
ـ كاك جمال من كرد هستم. همان حزب توده‌اي كه شما سرور خود مي‌دانيد، حقوق كردها را به رسميت شناخته است. شما هم چيزي از كرد بگويید تا من فريب بخورم.
ـ حزب توده استاد ماست. درست، اما از كرد سخن گفتن خطايي بزرگ است. توده اگر هم بنويسد دروغ مي‌گويد چون اگر قدرت را به دست بگيرد هيچ حقي براي كرد قايل نخواهد شد.
ـ تو هم يك دروغي بگو...
ـ آخر به فرموده­ي استالين، كردها ملت نيستند.
ـ آخر برادر من! من و تو كردي صحبت مي‌كنيم. پس مشخصاً‌ زبان مستقلي داريم. حال استالين نباشد پدر استالين هم باشد. من از ملت كرد نخواهم گذشت.... خيلي ممنون
منزل و مغازه ام. مكان مخفي شدن سياسي كارها شده بود. نمي‌دانم چطور شد كه يك روز ذبيحي آمد و در خانه­ام پنهان شد و شب گفت:
ـ فردا خودم را به پليس تسليم خواهم كرد.
ـ اين كار را نكني بهتر است.
ـ ملا! براي زندان، اين حوله را به من بده
ـ باشد برادر
ـ وسايل ريش تراشي هم مي‌خواهم.
ـ آن را هم ببر
يكديگر را مي‌بوسيديم و خداحافظي مي‌كرديم. صبح هم با دلي تنگ و غمگين به مغازه مي‌رفتم. اما هر روز غروب وقتي برمي‌گشتم ذبيحي غرق در دود و سيگار، در گوشه‌‌اي نشسته بود و چشمانش برق مي‌زد.
ـ ملا امروز هم نرفتم فردا مي‌روم.
و دوباره همان داستان كه فلان چيز و بهمان چيز به درد من مي‌خورد.
ـ مباركت باشد.
باز هم همان آش و همان كاسه. يك روز سبيلش را از ته زده بود. سرخ مثل چغندر و كراواتي هم بسته بود.
ـ ملا! مي خواهم كلاه بخرم و عينك هم بزنم تا شناسايي نشوم.
به مغازه کلاه فروشی رفتیم. چند کلاه را امتحان کرد.
ـ به خدا فقط يك سگ كم داري تا سوت بكشي و دنبالت بيايد.
خسته شده بودم. عاقبت يك كلاه سياه روي سرگذاشت.
ـ چطور است ملا؟
ـ خوب! حالا درست مثل پيرمردهاي ابنه­اي ارمني شدي.
صاحب دكان كه فكر مي‌كرديم عرب است و متوجه نمي‌شود از خنده روده‌بر شده بود.
ـ قيمت كلاه چقدر است آقا؟
ـ مرد ! اگر ده دينار خرج مي‌كردم نمي توانستم اينقدر بخندم. ششصد فلس قيمت دارد اما براي شما چهارصد.
«قاله (محمود) رحمتي منصوري»، از اهالي مهاباد كه شاگرد عكاس بود و در نهايت فقر زندگي مي‌كرد هم­­منزلم شده بود تا مجبور نباشد اجازه‌ خانه بدهد و حداقل بتواند صبحانه‌اي هم براي خودش درست كند. هزينه‌ي هتل گران بود.
افراد زيادي به مغازه‌ام آمد و رفت مي‌كردند. مي‌دانستند كه امين هستم و گزارش كسي را نخواهم داد. كمونيست،‌پارتي اخوان المسلمين. يك روز يكي از شيوعي‌ها كه نمي‌شناختم براي گرفتن عكس نزد من آمد. پسري به نام «جمال قادر» هم زمان به مغازه آمد. پس از آن آنكه مرد شيوعي رفت قادر گفت:
«اسماعيل رسول» و از كمونيست‌هاي كله‌گنده است. در فلان ساختمان هم خانه دارد امروز گزارش را خواهم داد.
به سرعت اسماعيل رسول را پيدا كردم و ماجرا را تعريف كردم.
ـ نه آقا! اشتباه گرفته‌ايد. من حسين هستم.
فرداي آن روز پليس آمد و گفت:
ـ اسماعيل رسول ديشب بازداشت شده است.. اگر ممكن است عكس‌هايش را بده برايش مي‌برم.
يك عكاس سيار به «نام ابوباسمه» كه در شهر و پارك‌ها از مردم عكس مي‌گرفت. فيلم‌ها را براي چاپ به مغازه مي‌آورد. مثل دو دوست با هم كار مي‌كرديم. يك روز دوستي آمد و گفت: «ابوباسم» سياسي كار و محكوم به اعدام است. مراقب باش «همان شب، موضوع را از باسم پرسيدم:
ـ اينطوري مي‌گويند. من قاچاق و تو هم قاچاق. فكر مي‌كنم نبايد تخم مرغ‌ها را در يك سبد گذاشت.
ـ بله درست مي‌گوييد.
از آن پس، قرار شد فيلم‌ها را وسيله‌ي يك پسر بچه به مغازه بفرستد. ماه آگوست سال 1954 يك روز در مغازه داشتم عكس روتوش مي‌كردم كه ناگهان يك پيرزن «روانداز»‌ي كه مي‌شناختم با عجله وارد مغازه شد و گفت:
ـ مژدگاني بده: زن و بچه‌ات آمده­اند و در خانه‌ي شوكت خاتون هستند.
دنيا جلوي چشمانم تيره و تار شد. آخر من جز شش درهم، پولي در بساط نداشتم. خدايا چگونه خرجي زن و بچه‌ را تأمين كنم؟... پيرزن وقتي ديد رنگ او رخسارم پریده است، آهسته مغازه را ترك و رفت.
مغازه را بستم و با هزار فكر و خيال به طرف خانه‌ي «شوكت خاتون» به راه افتادم. در مسير به يكي از دوستان به نام «حه‌مه‌ي عه‌زه‌كوير» برخوردم كه مهابادي بود. و پس از رفتن «یرميا» به اسراييل، به جاي او در بازار دلالي مي‌كرد.
ـ خير است چرا به هم ريخته‌اي؟
ـ اوضاع خراب است محمد....
با محمد به بازار رفتم. زيلو، پتو، وسايل خانه و بعضي خرت و پر را با حدود سي و شش دينار پول خريديم و به خانه آورديم. محمد گفت: «خود را به دردسر نينداز هر وقت داشتي پس بده».
خانه‌ي «شوكت خاتون» را فردي به نام «محمد خات زيبا» اجاره گرفته بود. از بگزادان «باجوند» بود و چون همسرش كاره‌اي نبود، سند خانه به نام او بود. اتاقي از او اجاره كرديم و وسايل را آنجا گذاشتتيم. وسايل و اسباب دوران مجردي را هم به «قاله» بخشيدم.
از تابستان سال 1325 خورشيدي كه براي گفتگو به سقز رفته بودم، همسر و فرزندانم را نديده بودم. «معصوم» آن زمان هجده سال داشت و «شيركو» هم چهار ماهه بود. همسرم چشم انتظارم بود و در خانه‌ي «عبدالله» برادرم زندگي مي‌كرد. برادرانش چند بار سراغ او آمده و خواسته بودند در منزل آنها اقامت کند اما نپذيرفته بود. هشت سال سوار بر اسب و همراه مامه حه‌مه‌دي حاجي الله، به سليمانيه آمده و از آنجا با اتومبيل و قطار، خود را به بغداد رسانده بود. پسر چهار ماهه اكنون نه سال سن دارد و پدر را نمي‌شناسد. پس از نه سال جدايي، با ديدن يكديگر بسيار خوشحال شديم اگر چه در پس اين همه‌ شادي‌ احساس شرمندگي مي‌كردم كه يك دختر هجده ساله را نه سال تنها گذاشتم و او باتحمل تمام مشكلات، بچه‌ام را بزرگ کرده و به انتظارم نشسته بود.... نمي‌دانستم با چه زباني از او تشكر كنم اما او هيچ توجهي نداشت، و دلخوش بوديم و شكايتي هم از دنيا نداشتيم. نمي‌دانم كجا خوانده‌ام كه: مردان به دنبال شهرت مي‌روند و زنان با اشك، هزينه‌ي آن را مي‌پردازند.
همسر و خواهر من، هزينه‌ي بسياري پرداخته بودند اما اشك آنها هم چون خون سرباز بي‌نام ارزشي ندارد. اگر چه قهرمان واقعي همان‌ها هستند. واقعاً‌ اگر قرار بود سهم قهرماني را به عدالت تقسيم كنند بايد به جاي قهرمانان بزرگ تاريخ، مجسمه‌هايي از مادران و همسران و خواهران برپا مي‌كردند. اما متأسفانه عدالتي وجود ندارد.
قلب زن اقيانوسي است كه هيچ ملواني عمق آن را در نمي‌يابد. به باور من آنها كه از داشتن پسر به خود مي‌بالند و دختر را ارج نمي‌دهند، لب به گندابي مي‌برند كه كسي را سيراب نكرده است. از هزاران پسر، به ندرت پسري مي‌توان يافت كه پدر پير خود را بنوازد، اما هرگز دختر يا خواهري نديده‌ام كه پدر يا مادر و يا برادر خود را قدر نگذار. مادر كه ديگر جاي خود دارد. مادر خداوند رحم و مهرباني است و هيچ نويسنده‌اي نخواهد توانست قطره‌اي از درياي محبت مادر را روي كاغذ بياورد.
برادرانم عبدالله و صادق كه هميشه دوستم داشته‌اند واقعاً برادران نمونه‌اي است كه پس از آوارگي كار كردند و درس خواندند تا که امروز براي خود مردي شده‌اند. خواهرم نيز چون همه‌ي زنان، درياي محبت بود كه در طول دوران آوارگي، حتي يك لحظه هم فراموشم نكرد و با اشك، خود را تسكين مي‌داد.
مثل اينكه به فلسفه بافي افتاده‌ام. آخر «گنجيشك چيه تا شورباش چي باشه؟» اجازه دهيد فلسفه را به فيلسوف‌ها واگذارم و به داستان زندگي خود بازگردم....
پيشينيان گفته‌اند: «مرد كارگر و زن بناست». يعني اگر بنا نباشد تا مصالح را روي هم بگذارد،‌ كار كارگر تنها به هم ريختگي و بي‌نظمي خواهد بود. به همين خاطر مي‌گويند: زن خانه يعني اگر زن نباشد خانه‌اي هم در كار نخواهد بود. اين مسأله را عيناً در زندگي خود به چشم ديده‌ام.
چند سال مجرد بودم و كار مي‌كردم و هر روز، از روز پيش خسته‌تر می­شدم هر چه پيدا مي‌كردم همان روز مي‌خوردم و چيزي نداشتم. يكبار فكر ‌كردم كه در طول يكسال ميوه نخورده‌ام... اما وقتي به زندگي باز مي‌گشتم متوجه مي‌شدم. دويست و پنجاه گرم گوشت، كمي روغن، مقداري برنج، يك پياله ماست و مقداري نان كه به راحتي سه نفر را سير مي‌كرد از نظر هزينه معادل يك وعده غذا در غذاخوري بود. همسرم حتي پولي هم به عنوان پس‌انداز اندوخته بود.
يخچالي تخت خريدم كه براي بغداد بسيار لازم بود. آرام آرام يك پنكه‌ي كهنه و راديويي هم از حراج بازار خريدم. پسرم با من غريبي مي‌كرد و خيلي اوقات گریه می­کرد: به خانه‌ي خودمان مي‌روم. منظور او منزل عمويش بود. گاهي وقتها كه من نبودم از مادرش مي‌پرسيد:
«راستي اين مرد كيست؟»
كردهاي زيادي دیده بودم كه چهل سال در بغداد زندگي كرده اما هنوز عربي ياد نگرفته بودند. خدايا اين زن را چگونه با زبان عربي آشنا كنم؟ يكسال طول نكشيد كه عربي آموخت و براي تهيه‌ي نيازهاي خانه، خود به بازار مي‌رفت.
ـ حالا بيا درس بخوان
ـ سر پيري و درس خواندن؟
با هزار پافشاري و اصرار، هرچند شب يكبار مطالبي چند به او مي‌آموختم. با وجود بيزاري از درس، مدتي بعد خواندن به زبان كردي را هم ياد گرفت. محمد در مهاباد، سال اول ابتدايي را گذرانده بود اما به مانند دوران كودكي خودم، نازيرك بود و حتي حرف‌ها را هم نمي‌شناخت. به تدريج با زبان كردي آشنا شد و علاوه بر حروف، خواندن و نوشتن به زبان كردي را هم آموخت. سپس به زبان نيمه عربي و نيمه كردي با او كار كردم و با نوشتن داستان‌هايي چند، ضمن تأمين رضايت او، گنجينه‌ي واژگان را هم به رويش باز كردم.
يادم مي‌آيد يكبار با راديو ور مي‌رفت. مادر دستش را كشيد و گفت:
ـ پدرت اين همه زحمت مي‌كشد. راديو را مي‌شكني. نمي‌تواند راديوي ديگري بخرد.
ـ اشكال ندارد. اجازه بده دستكاري كند. اگر هم شكست حرجي نيست....
كسي كه از آب و هواي كوهستاني كردستان آن هم در تابستان به بغداد بيايد، براي عادت كردن به آب و هواي بغداد، با مشكلات بسياري مواجه خواهد شد. گرما همسرم را آزار مي‌داد و من هم دل به حالش مي‌سوخت. تابستان سال بعد، به همراه «عبدالله علي كاني مارانی»،‌ به «شقلاوه»، رفتيم و باغي به نام «كاني گرو»، را چهار دينار اجاره كرديم. مدتي بعد به گرماي بغداد هم عادت كرد و مي‌گفت: «دلش نمي‌خواهد خانه‌اش را جا بگذارد».
در تابستان هزار و نهصد و پنجاه و پنج،‌ خداوند پسر ديگري به ما عطا كرد. نام او را «ئاگري» گذاشتيم اما اكنون «مصطفي» نام دارد.
مدتي را در خانه­ی «شوكت» گذرانديم. يحیي چروستاني كه گفتم با محمدرشيدخان در بغداد (امام تابور) زندگي مي‌كرد يك روز در خانه‌ام، كتاب «مادر» ماكسيم گوركي را ديد و كلي گلايه كرد. خانه را تحويل دادم و با «وريا علي» كه همسري اختيار كرده بود، خانه‌اي در «فوزت عرب» اجاره كرديم.
چند وقت بعد، سل مجدداً به سراغم آمد و عود كرد. در بيمارستان «توسيه‌ي» شرق بغداد بستري شدم. بيمارستان دو طبقه بود. هر طبقه ده سالن داشت كه هر سالن هم مشتمل بر بيست تخت بود. امكانات درمان و تغذيه، مناسب و مانند لبنان بود با اين تفاوت كه بيماران را به شماره صدا مي‌زدند. شماره شش و شماره نه بيايند. كتابي به نام «يادداشت خرگوش» خوانده‌ام. خرگوش مي‌گفت كه در كشتي، ديگر به عنوان حيوان شناخته نمي‌شدند بلكه به ترتيب شماره‌اي كه روي پشت آنها نوشته شده بود شناسايي مي‌شدند. هر سالن را يك «قاوش» مي‌گفتند. داستان خرگوش را براي هم‌قاوشي‌هايم گفتم و از آنها خواستم كه همديگر را به شماره صدا بزنیم. از آن به بعد، ديگرعزيزي در كار نبود و من شماره «نه» بودم. علاوه بر مطالعه، به بي­سوادان عرب هم عربي ياد مي‌دادم. به دو نفر از آنها خواندن و نوشتن آموختم. يك روز يكي از آنها گفت: يك ملاي كرد هم در طبقه‌ي دوم است.
ـ ماموستا من هم كرد هستم. اگر كاري داري بگو انجام دهم.
ـ دوز بازي بلدي؟
ـ كم تا بيش
و شروع به بازي كرديم.
ـ تواز شعر خوشت مي‌آيد؟
ـ بالاخره كسي را پيدا كردم كه مثل خودم فكر كند.
«ديوان نالي» را كه دستنويس كرده بود از كنار بالش در آورد و شروع به خواندن كرديم. «ملا محمد چروستاني» پدر يحيي حدود چهل سال مشغول تصيح اشعار نالي بود و حواشي بسياري بر اشعار او نوشته بود. اعتراف مي‌كنم كه در «نالي شناسي» نظير نداشت. تمام نالي تصيح شده را دوباره نوشتم اما متأسفانه بعدها دزديده شد.
خيلي از دوستان به ديدارم مي‌آمدند. يك روز «ملا شكور» كه دبير شده و موقعيت مناسبي به دست آورده بود نزد من آمد و گفت:
ـ حزب پارتي گفته است بايد سه دينار بدهم تا صرف كمك به درمان «هه‌ژار» شود. گفتم صحتش را از خودت بپرسم.
مي‌دانستم كه مي‌خواهد منت بر سرم بگذارد.
ـ نه ملا جان،‌چنين كاري انجام ندهي.
زماني كه بيمار بودم،‌ خانواده‌ام ناگزير به خانه‌ي «محمد امامي» نقل مكان كرده و يك اتاق از مردي به نام «احمد» اجاره كرده بودند. خانه‌ي جديد ما نزديك مسجد و «گور شيخ‌ عمر» در كنار باتلاقي بود كه شب‌ها جز صداي قورباغه، صداي هيچ چيز ديگر را نمي‌شد شنيد. مگس و پشه‌ هم بماند. تمام كوچه‌هم گلي بود. از بيمارستان كه مرخص شدم به خانه آمدم. خانه از مغازه بسيار دور بود. اتاق ديگري اجاره كردم كه شش يا هفت خانواده‌ي ديگر هم ساكن آن بودند. روزها صداي زنان و كودكان و شب‌ها هم صداي بلند هفت راديو تا ساعت دو بامداد. نه استراحتي باقي مي‌‌گذارد و نه خوابي. زندگي ما زندگي سگي شده بود و... از آنجا بود كه تابستان به «شقلاوه» رفتيم و دوره‌ي جديدي از دربدري ما آغاز شد.
همسر و فرزندانم تازه به بغداد آمده بودند كه «جلال بيتوشي» از زندان آزاد شد و دنبال كار مي‌گشت. گفتم همچنانكه پيش از اين شريك بوديم اكنون هم شريك هستيم. چيزي نمي‌خواهم تنها با هم كار كنيم. وقتي به شقلاوه رفتيم او هم با ما آمد. در آنجا عكاسي مي‌كرديم.
«ذبيحي» و «قزلجي» را در منزل «عبدالله شريف» بازداشت و به زندان نداختند. در زندان اعتراف كرده بودند كه ايراني هستند و بدين ترتيب عبدالله شريف هم نمي‌توانست كاري برايشان انجام دهد. يكسالي در زندان باقي ماندند و پس از آن به ايران بازگردانده شدند. شنيدن اين داستان هم خالي از لطف نيست:
زماني كه من شاگرد اوستا ابراهيم بودم قزلجي هم به عكاسي سر مي‌زد و كمي هم با رتوش و جزئيات آشنا شده بود. يك روز سيدي جوان با لباس بلند جلوي مغازه ايستاد و گفت: من سيد ابراهيم هستم. اگر زماني راهتان به قصر شيرين افتاد مرا خبر كنيد. از هر كس بپرسيد مرا مي‌شناسد.
عراقي‌ها در خانقين آنها را تحويل مي دهند و رسيد مي‌گيرند. در روزهاي بازداشت و در ادامه زندان و بازجويي‌هاي مكرر نام «ذبيحي» كه «قادر سوور» و پس از بازداشت به «عبدالرحمن محمد امين» تغيير يافته است، در ثبت اسامي براي پليس ايران به «محمد امين قاله سوري» تبديل و نام «سعيد رحيم قزلجي» هم كه بعداً‌ به «حسن علي» تغيير مي‌يابد هنگام تحويل به «علي رحيم سعيدي» تبديل مي‌شود. اين دو نام هم كه در ميان اسامي مرزبانان ايراني به عنوان متهم ثبت نشده است پس اينها احتمالاً‌ شهروندان ايراني هستند كه براي كار يا ماجراجويي به عراق رفته و پس از بازداشت مسترد شده‌اند. اين را هم فراموش نكنيم كه در آن مدت، من و ذبيحي به خوبي عربي فرا گرفته بوديم،‌ اما قزلجي هر چند ملا بود و زبان عربي كتابي را خوب مي‌دانست اما هرگز زبان عربي بغداد را ياد نگرفت و هنگام سخن گفتن به عربي بيشتر به ملاهاي روضه خوان فارس مي‌مانست. خيلي وقت‌ها هم عربي را به كردي پاسخ مي‌داد.
ذبيحي تعريف مي‌كرد: «وقتي به ايران تحويل داده شديم، يك سرهنگ بي‌شرم و زبان‌دراز بازجويي مي‌كرد».
ـ شما چه كار كرده‌ايد كه دولت همسايه از شما عصباني شده است؟
ـ جناب! ما دستفروش بازاري بوديم و خطايي مرتكب نشده‌ايم.
ـ خب جناب سعيدي شما حرف بزنيد.
ـ نعم؟
سرهنگ به محض شنيدن نعم، شروع به ادا درآوردن كرد.
ـ آقاي ايراني! اين نعم را از كجا آورده‌اي؟
ـ آخر قزلجي جان! تو در بغداد با عرب‌ها كردي حرف مي‌زدي. چطور شد اينجا فارسي را عربي جواب مي‌دهي؟
به زندان منتقل شده و در بازداشتگاه بازداشت شديم. ناگهان نام «سيد» را به خاطر آورديم. از يكي از پاسبان‌ها پرسيديم:
ـ «سيد» فلان را مي‌شناسي؟
ـ پاسبان تعظيمي كرد و افسر را صدا زد. گفت:
ـ سيد را براي چه كاري مي‌خواهيد؟
ـ از بستگان است.
ـ ما خاك پاي آقا هستيم. بفرماييد.
سيد كه پيشواي اهل حق بود و مريدان بسيار داشت،‌از ما پذيرايي گرمي به عمل آورد. آخر شب با احترام فراوان به بازداشتگاه برگشتيم و فردا به كرمانشاه منتقل شديم.
ـ كجا تشريف مي‌بريد؟ شما آزاديد.
ـ فعلاً‌ در كرمانشاه مي‌مانيم خداحافظ.
دو نفري به تهران نزد عبدالله آقا ايلخاني زاده، آمديم كه پسر عمه‌ي قزلجي و پا به ديوان بود. عبدالله آقا گفت: «نجات پيدا نمي‌كنيد و دنبالتان هستند. پنهان شويد». قزلجي به طرف كرمانشاه رفت و نزد «سعيد حافظي» ماند. من هم به روستاي «شيخ معتصم شيخ حسام‌الدين» در حوالي سنندج رفتم و از آنجا به همراه يك صوفي، از مرز گذشتيم و به سوي سليمانيه حركت كرديم. در جاده‌ي حلبچه، سوار يك جيپ شدم. پليس راه مشكوك شد و از راننده پرسيد:
ـ اين مرد چه كاره است؟
ـ برادرم است.
ـ دروغ مي‌گويي.
ـ به سه طلاقه‌ام سوگند برادرم است.
نجات پيدا كرديم. راننده گفت: اگر مي‌پرسيد نام او چيست، چه بايد مي‌گفتم؟ هنوز اسمت را هم نمي‌دانم. در سليمانيه و در اولين كوچه وارد خانه‌اي شدم:
ـ خواهرم ميهمان نمي‌خواهيد؟
ـ قدمتان روي چشم. بفرماييد.
مرد خانه شب بازگشت و فهميد كه قاچاق هستم. يك دست لباس كردي بر تنم كرد و فرداي آن روز به يك راننده سپرد كه من را به هر جا خواستم ببرد.
ـ اين مرد را به هر جا كه خواست مي‌بري. نبايد بازداشت شود. مراقب باش. مرا تا دشت كركوك آورد و من هم به بغداد آمدم.
ـ تمام پليس بغداد مرا مي‌شناسند. چكار كنم؟
ـ به سوريه نزد يكي از دوستان من برو.
نامه‌اي براي «حاجو» نوشتم. به سفارش «ذبيحي»، بليت درجه‌ي دو قطار برايش خريدم كه مي‌گفت مخصوص ثروتمندان است و معمولاً‌ تفتيش نمي‌شود. ذبيحي به موصل رفت و از آن­جا هم سر از سوريه و منزل حاجو درآورد. آنها هم شناسنامه‌ي يك نفر مرده به نام «عيسا غرفات»، را براي او آماده و ذبيحي را به دمشق فرستادند.
يك روز خبر آوردند كه اوستا ابراهيم بازداشت شده است. من و جلال قرار گذاشتيم به منزل اوستا رفته و اجازه ندهیم خانواده‌اش احساس ناراحتي كنند. شب اول جلال رفت و بازنگشت. او را هم بازداشت كرده بودند. شب بعد نمي دانم با چه جرأتي به خانه‌ي اوستا رفتم. تنها مي‌دانم دروغي سوار كردم و به مأموري كه جلو در ايستاده بود گفتم:
ـ من شاگرد اين اوستا بودم. دو سال پيش اخراجم كرد و حق و حقوقم را پرداخت نكرد.
ـ خانه‌اش آنجاست. خودش شيوعي بود و بازداشت شد. برو بلكه همسرش بدهی را بدهد.
در اين گير و دار و ترس و لرز، مردي به مغازه‌ام آمد و به فارسي پرسيد:
ـ اينجا استوديو صباح است؟
به عربي گفتم:
ـ متوجه نمي‌شوم. عربي حرف بزن.
ـ چاره چيست؟ من عربي از كجا بياورم؟
ـ چكاره‌اي؟
ـ ايراني هستم. غني سفارش كرده مرا نزد پارتي‌ها ببري.
خدا از سر تقصيراتت نگذرد غني براي سفارشي كه فرستاده‌اي.
شب، دير هنگام او را هم به محله ي كاظمين و خانه­ی‌ «نوري شاويس» بردم. يك روز دو پليس، مرا از مغازه به پست امام طه، نزد يك افسر بردند. مردي روي صندلي نشسته بود و گريه مي‌كرد. افسر عكس را نشان داد و گفت:
ـ مي‌شناسي؟
ـ بله
ـ نامش چيست؟
ـ فلان پسر فلان.
ـ خانه‌اش كجاست؟
ـ نمي‌دانم.
ـ چطور نمي‌داني؟
ـ قربان من عكاسم و تنها اسامي را يادداشت مي‌كنم.
مرد با گريه گفت:
ـ دروغ مي‌گويد قربان! خوب مي‌داند كجاست.
ـ او كُرد است و مانند شما قحبه‌ها دروغ­گو نيست. برو خداحافظ.
از اتاق افسر نگهبان كه خارج شدم، دو نفر مرا يكسر به طويله‌اي برند كه بيش از هفتاد نفر در آن حبس بودند. در چه بدبختي گير كرده بودم. چند دقيقه بعد، ‌همان افسر براي سركشي به بازداشتگاه آمد و آزادم كرد. كرد اهل خانقين بود.
مردي به نام «ملاعلي كولتپه‌یي» را كه از اهالي سليمانيه بود و ادعا مي‌كرد كهنه‌ ايراني است مي‌شناختم. جواني با چشم و ابروي سياه و خوش قد و بالا، بسيار زيرك و دوست داشتني و از كارمندان اداره‌ي راه و ترابري بود. ملا علي از نزديك‌ترين دوستان مشترك من، ذبيحي و قزلجي بود. يك روز در مغازه بودم كه سر وكله‌اش از دور پيدا شد:
ـ دو روز پيش‌تر به ذبيحي و قزلجي خبر دادم كه فرار كنيد، بازداشت مي‌شويد. امشب در قطار يك افسر پليس را ديدم. با هم مشروب خورديم، پس از آنكه سرخوش شد گفت فرمان بازداشت تو را با خود دارد.....
روز بعد به مغازه نرفتم اما پليس آمده و دستور بازداشت را به همسايه‌ها نشان داده بود. مي‌بايست فرار مي كردم. خودم را به خانه‌ي «عبدالله شريف» رساندم. گفتند: «آقا خوابيده است». ناگهان از خانه بيرون آمد. داستان را تعريف كردم و گفتم: «چگونه به سوريه بروم؟» خيلي تلاش كرد تا مرا مجاب كند به ييلاق «صلاح‌الدين» بروم و اداره‌ي رستورانش را بر عهده بگيرم اما نپذيرفتم. كارتي از جيب درآورد تنها نام او روي آن نوشته شده بود:
اين را به «حسن تو حله» بده. جلال از دخل مغازه هفت دينار آورد و انگشتر طلايش را از انگشت درآورد و در دستم كرد تا در مواقع ضروري آن را بفروشم. از راه كركوك به شقلاوه آمدم. زن و بچه‌ام هم آنجا بودند. «عبدالله علي» و «عمر دبابه» كه از اعضاي صاحب نفوذ پارتي بودند گفتند: «نگران نباش. حزب ماهي دوازده دينار به خانواده‌ات كمك خواهد كرد». عبدالله قول داد كه چون يك برادر، از همسرم در خانه‌اش نگهداري خواهد كرد.
از «شقلاوه» به «موصل» رفتم. «حسن توحله» را ديدم و كارت را نشان دادم. گفت:
ـ عبدالله شريف خيلي زرنگ است. مي‌خواهد همه‌ي كمونيست‌ها را از عراق بيرون كند كه از شر آنها خلاص شود.
ـ من شيوعي نيستم.
ـ من مي‌دانم. تاكنون بيش از بيشتر نفر را از طريق من به سوريه فرستاده است
تلفن را برداشت:
ـ «شيخ شعلان»! بكي از دوستانم بايد فردا به مقصدي برود و نبايد هم بازداشت شود.
سپس تعارف كرد:
ـ امشب ميهمان من باش.
ـ ممنون! به هتل مي‌روم
ـ خب! قرار ما فردا هشت صبح در دفترمن.
ساعت هشت و ربع يك ماشين شرابي رنگ مدل بالا، در مقابل درب هتل ايستاده بود. يك شيخ عرب پشت رل ماشين بود. گفت: «سوار شو». به طرف سوريه حركت كرديم. از كنار چايخانه‌ي «كسك»، گذشتيم. همان پليس‌هايي كه مرتبه­ی قبل بازداشتم كرده بودند، باعزت و احترام به شيخ سلام دادند. به خانه‌ي يیلاقي شيخ رفتيم و ناهار خورديم. به يكي از نوكرانش گفت:
ـ اين مرد را به ايستگاه كمباين «توحله» ببر. «توحله» اهل عراق بود و براي ساكنان مناطق مرزي سوريه، گندم درو مي‌كرد. يك ارمني نماينده‌‌اش بود. شب را آنجا ماندم. هنوز شام نخورده بوديم كه كارگران شروع به دعوا كردند.
ـ چرا دعوا مي‌كنيد؟
ـ آن پدر سگ نماز مي‌خواند می­خواهد ادعا کند از ما باتقواتر است. به خدا نماز خواندن را از يادش مي‌بريم. فردا صبح، وسيله‌ي يك راننده ارمني و از ميان گندم‌زارها به «تربه‌سپي»، و خانه‌ي «حاجو» رفتم. به زبان كردي پرسيدم: «چه كسي در خانه است. مي خواهم حسن‌آقا را ببينم». بسيار آرام و خونسرد پاسخ داد: «من عربي نمي‌دانم». من به زبان سوراني و او به زبان كرمانجي صحبت مي‌كرد.

behnam5555 07-04-2011 07:34 PM



چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(11)

آن روز پنج‌شنبه بود. جمعه هم آنجا ماندم و بامداد شنبه، ناگهان با صداي داد و فرياد از خواب پريدم. هر كس که يك قبضه اسلحه‌ي زنگ زده هم داشت از مخفي‌گاه در مي‌آورد و به سوي تپه‌هاي اطراف مي‌رفت.
ـ چه خبر است؟
ـ قاچاقچي‌ها با گوسفند قاچاق از مرز‌هاي تركيه گذشته و ژاندارم‌ها نتوانسته اند رد آنها را بگيرند در نتيجه به «ديروني» (از روستاهاي سوريه) آمده و مي خواهند گوسفندهاي آنجا را بدزدند كه جزو املاك «يوسف حاجو» برادر «حسن آقا» است. او هم كه تنها يك اسلحه داشته چهار ژاندارم و يك افسر ترك را كشته است. مي‌ترسيم با نيروي بيشتري بازگردند. به كمك «يوسف» مي‌رويم.
«جميل حاجو» كه برادر «حسن آقا» و مسوول رعيت بود با يكي از آنها بگومگو داشت:
ـ سيدا (آقا) اين رانگاه كن. با يك تفنگ ساچمه‌اي مي خواهد به جنگ سربازان ترك برود.
گفتم:
ـ تركي بلدي؟
ـ من دو سال سرباز تركها بوده‌ام.
ـ حالا كه اينطور شد در سنگر داد بزن: دوست ژاندارم من. اگر ممكن است به اندازه‌ي بيست متر جلو بيا و خودت را معرفي كن تا با تفنگ ساچمه‌اي خلاصت كنم.
مرد به «جميل حاجو» گفت:
ـ ببين چه نقشه‌اي كشيد؟
و به سرعت به طرف كوهها رفت.
به محل ديگري رسيديم. پليس سوريه هم آمده بود. يك افسر پليس التماس كنان گفت: «ما را هم به كشتن مي‌دهيد. آخر ما زن و بچه داريم. اگر ممكن است ما را هم خلع سلاح كنيد و به خانه‌اي در اطراف ببريد تا مهلكه به پايان مي‌رسد....» سرانجام با وساطت مأموران مرزباني، غايله پايان یافت.
اتاقي در كنار خانه­ي حاجو به من اختصاص يافت. يك سال در آن­جا ماندم. از همسر و فرزندانم بي‌خبر بودم. فردي به نام «حاجي ملا صالح» مأموريت يافت خانواده‌ام را به «تربه‌سپي» بياورد. ملا آنها را از بغداد به موصل و از آنجا به سوريه آورده بود. در راه با تيراندازي پليس مواجه شده اما جان سالم بدر برده بودند. هنگامي كه من در سوريه و خانواده‌ام در بغداد بودند «وهاب بلوري» و «مينه شرفي» به بغداد و ديدن من آمده بودند. مردم شايعه كرده بودند. آنها از طرف ايراني­ها آمده‌اند. در زمان «قاسم» نامه‌اي از «شرفي» به دستم رسيد كه سوگند یاد کرده بود از اين اتهام مبراست.
يك روز «معصومه» گفت:
ـ تا كي قرار است ما آوارگي و دربدري بكشيم و هر سال جايي برويم؟
ـ نگاه كن! كولي‌ها هر هفته در جايي روستا يا شهر- به سر مي‌برند و هرگز هم ناراضي نيستند. تو هم فكر كن ما كولي هستيم.
ديگر نشنيدم معصومه از زندگي گلايه كند....
در اين فاصله من از «ورزيان» به «قاميشلي» رفته و اتاقي اجاره كرده بودم. وسايل وخرت و پرت كمي درمنزل داشتم. روزي يكي از نوكران «حاجو» آمد و گفت: «اسباب و وسايلت را جمع كن. همسر و فزندانت آمده‌اند و در خانه‌ي «محي‌الدين حاجو»، منتظر هستند». تمام اسباب و وسايل من هم بار يك قاطر بود.
بعدها شنيدم «عبدالله عزيز» پس از جابجايي خانه در بغداد وسايل خانه‌ي من را در يك حياط ريخته و هنگامي كه همسرم اعتراض كرده در پاسخ گفته است:
ـ مي‌توانيد برويد و خانه‌اي براي خود پيدا كنيد.
ناگزير به «كاك محمد امامي­پناه» مي‌برند. «كاك محمد» هم در خانه‌ي سه اتاقه‌اي كه خود اجاره كرده است اتاقي به خانواده‌ام مي‌دهد و برادروار از همسرم حمایت مي‌كند. «كاك محمد» سختي‌هاي بسياري كشيده است، ژاندارم بوده و مشاغل قهوه‌چي گري و عملگي را هم تجربه كرده است. در قيام شيخ محمود مشاركت كرده سپس در يك پمپ بنزين استخدام شده بود. بالاخره بازخريد شد. و مغازه‌اي باز كرد اما اجناس مغازه هم مدتي بعد به سرقت رفتند. در نهايت فقر و تنگدستي زندگي مي­كرد اما مردي بسيار باشرف بود ( فكر كنم شكسپير گفته است: اي شرف! تو هم مانند پيامبران در ويرانه‌ها زندگي مي‌كني)
همسرش نيز اهل «خقته‌خاري» از توابع «كركوك» بود و ازدواج او با «كاك محمد» دومين ازدواج او بوده است. از همسر پيشين دو فرزند داشت كه امامي آنها را بزرگ كرده بود. نام همسرش «بهيه» بود كه «كاك محمد» مادر كريم (دايكي كه‌ريم) صدايش مي‌كرد. «دايكي كه‌ريم» مصطفي را چون پسر خود دست می­داشت. حتي هنگامي كه كاك محمد به دليل عدم توانايي پرداخت اجاره‌بها، خانه‌ي كوچكتري اجاره كردم اما باز هم اتاقي در اختيار همسر و فرزندان من قرار داده بود تا وظيفه‌ي مراقبت از آنها را بجا آورده باشد. یک روز از معصوم پرسیدم:
ـ مگر حزب پارتي مقرري دوازده ديناري را پرداخت نمی­کرد؟
ـ پارتي چي و دينار چي؟ آنها حتي نمي‌دانند كجا هستيم و چه بر سرمان آمده است.
در اين يكسال، وسايل خانه را فروختيم و از محل آن زندگي کردیم....
در روستاي «تربه‌سپي» كه جمعيتي به اندازه‌ي يك شهرك داشت اتاقي از يك كلداني اجاره گرفتيم، حصيري پهن كرديم و دوباره خانواده‌اي درست كرديم. مصطفي اكنون دو ساله بود و محمد هم كه در خانه آموزش ديده بود پاييز سال بعد به مدرسه رفت و در پايه‌ي چهارم ابتدايي پذيرفته شد. يكسال پس ار آن هم پنجم ابتدايي را گذرانده بود كه معادل سیکل بود.
اتاق ما بسيار فقيرانه بود و تنها يك زيرانداز از حصیر داشتيم ناچار تصميم گرفتيم از لباسهاي كهنه و ريسيدن مجدد آنها در ازاي هر متر يك ليره‌ي سوري يك زيرانداز از نخ درست كنيم. دورادور اتاق يك سكو درست شده بود. زيرانداز نو را روي قسمتي از سكوها پهن كردم و گفتم: «جاي ميهمان، جاي بزرگان است».
براي «معصومه» تنوري درست كردم، او هم شروع به پختن نان كرد. گندم هم از طرف خانواده‌ي «حاجو» تأمين مي‌شد. بعدها متوجه شدم گندم ارسالي، سهم زكات ما بوده است.
شب‌ها پس از خوردن شام مانند اهالي روستا به سراي آقا مي‌رفتم. از هر دری سخني بود و انواع و اقسام سخنان شنيده مي‌شد. ابتدا فكر مي‌كردم شيوه‌ي مالكيت روستاها مانند منطقه‌ي «مكريان» است اما اشتباه مي‌كردم. خانواده‌ي «حاجو» رئيس عشيرت «هه‌ويركان» بزرگترين عشيرت اطراف «سعيرت» و «ميديادن» بودند. بسياري از ساكنان روستا به همراه «حاجو» از چنگ ترك‌ها گريخته و در جزيره‌ي ابن عمر بين دجله و فرات- سكني گزيده‌اند. عده‌اي از آنها در تركيه زندگي مي‌كنند و علاوه بر مسلمان يزيدي هم در ميان آنها كم نيست.
حاجو آقا در قيام شيخ سعيد پيران بي‌طرف و حتي از ترك‌ها هم حمايت كرده بود. اما تركيه پس از شكست «شيخ سعيد»، بسياري از مالكان كرد را اعدام و بسياري را هم كوچانده بود. حاجو آقا هم بازداشت و پس از انتقال به «نصيبين» به زندان افكنده شده بود. دادگاه تزكيه هنگام محاكمه او را خطاب مي كند:
ـ تو ايزدي و شيطان پرست هستي
ـ نخير من مسلمانم و همه اين را مي‌دانند.
ـ اگر يزيدي نيستي بگو لعنت بر شيطان
ـ نمي‌گويم
ـ پس شيطان پرست هستي.
ـ من نماز مي خوانم و آنچه گفتيد مي‌گويم. اما اين را به خاطر شما نمي‌گويم.
ايزدي‌هاي دورو بر او خواهش مي‌كنند كه شيطان را لعنت كند.
ـ بگو بر شيطان لعنت تا نسل ما حفظ شود.
ـ هرگز در برابر ظالم سر خم نخواهم كرد. التماس كردن براي يك قاشق خون، معنايي ندارد....
در زندان چشم انتظار اجراي حكم اعدام است اما افراد عشيره مسسمان و يزيدي- شبانه به زندان هجوم برده او را پس از آزادي به وسوريه‌ي تحت امر فرانسه مي برند. فرانسوي‌ها نيز منطقه‌اي را در مرزهاي تركيه در اختيار آنها مي‌گذارند. مصطفي كمال خواهان استرداد حاجو از فرانسوي‌ها است. يك ژنرال فرانسوي براي تحويل او به منطقه‌ مي‌آيد اما حاجو در مجلسي شبانه او را با تپانچه‌اش از پا درمي‌آورد. فرانسه هم از تسليم آنها به تركيه خودداري و اين عشيرت را زیر پرو و بال خود می­گیرد.... گفته مي‌شود همسر ژنرال كه در قالب يك كاروان براي گرفتن انتقام همسرش به منطقه مي‌آيد پس از ديدن حاجو و جذبه‌ي او، از تصميم خود منصرف مي‌شود و...
«حاجو آقا» كه در قيام «شيخ سعيد» مشاركت نكرده بسيار پشيمان است و تلاش مي‌كند در «جزيره»‌ امارتي براي كردهاي ساکن تأسيس كند، اما ساير كردها با او همكاري نمي‌كنند. پس از «حاجو»، حسن آقا به عنوان رئيس عشيرت انتخاب مي‌شود. پنج پسر حاجو در روستاي «تربه سپي» زندگي مي كنند كه پايگاه نيروهاي مسلح فرانسوي هم بوده است. يوسف يكي از پسرانش كه پيش از اين گفتم در يك روستاي هم مرز با تركيه و دو پسرش هم در «حسكه» زندگي مي‌كردند. مفاهیمی به نام آقا و رعيت وجود نداشت. آقا رعيت‌ها را به اسم صدا مي‌كرد و رعيت‌ها هم خانواده‌ي آقا را به نام مي‌خواندند. رأي گيري و انتخابات هم بر اساس هر نفر يك رأي و آقا هم تنها يك حق براي خود قائل بود. ارمني و كلداني و آشوري هم در مجلس حاضر مي‌شدند. حتي يهوديان نيز در نشست‌هاي شبانه شركت مي‌كردند. نمایه­ای بسيار زيبا بود. ملا ، كشيش و فقير ايزدي به همراه مسلمان،‌مسيحي ، يهودي، كلداني، آشوري و كليمي در يك مجلس مي‌نشستند و بدون توجه به مذهب، تنها زبان مشترك را ملاك دوستي‌ها و تصميمات قرار مي‌دادند.
يك روز در قهوه‌خانه نشسته بودم. مردي به ديگري گفت: «بچه­شیطان».
يك ايزدي كه آنجا بود ناراحت شد. آن مرد هم «هه‌ويركي» نبود گفتم: «بنده­اي اين دوست ما ايزدي است و از سخن تو رنجيد. حيف است برادرت را برنجاني. مي‌تواني ناسزايي ديگر نثار كني. مرد هم پشيمان شد و بلافاصله عذرخواهي كرد.
يك روز در خانه بودم كه گفتند ميهمان آمده است. يك فقير ايزدي به همراه چهار نفر ديگر، مقداري چوب آورده بودند. مي‌خواست دستم را ببوسد:
ـ سيدا ! تو اجازه نمي‌دهي به مقدسات ما توهين شود. سپاسگزار تو هستيم.
و اين سرآغاز دوستي من با ايزدي‌ها و تعمیق هر چه بيشتر اين دوستي‌ها بود. خانواده‌ي «حاجو» حرمت شاعر و نويسندگان كرد را بسيار نگه مي‌داشتند. «جگرخونين» سالها با آن‌ها زندگي كرده بود،‌ اما هنگامي كه چپي شده بودآنها را ناسزا مي‌گفت و تهديدشان مي‌كرد. با وجود این، بازهم ذره‌اي از حرمت او كم نمي‌شد.
زندگي آنها مانند عشاير عرب است. تنها صبح‌ها چاي درست مي‌كنند و در سایر وعده‌ها قهوه مي‌نوشند. غرو‌ب‌ها قهوه‌چي‌، قهوه‌ها را روي ساج بو داده سپس با دسته‌هاون آن را طوري مي كوبد كه صداي آن به گوش اهالي روستا برسد. به اين معنا كه «بفرمائيد قهوه بخوريد». هر بار بايد سهم يك روز آماده شود. جداي از قهوه‌ي عصرانه، شب هم در مجلس، قهوه‌چي با فنجان كوچك دور مجلس گشته، قهوه تعارف مي‌كند. من كه تازه رفته بودم مزه‌ي قهوه در نظرم چون زهرمار تلخ بود. هر وقت قهوه‌چي به من مي‌رسيد مي‌گفتم ميل ندارم. يك روز كه با حسن آقا تنها بوديم گفت:
ـ سيدا نمي‌دانم چرا تو از ما ناراحتي؟
ـ من؟ خدا نكند؟ چرا اين را مي فرماييد؟
ـ كسي كه در سراي خان، تعارف قهوه‌چي را پس بزند يعني با خانواده‌ي خان دشمني دارد.
ـ مرا ببخشيد خيلي تلخ است به قهوه‌چي بگوييد فنجان بدون قهوه تعارف كند. آن را خواهم گرفت.
مدتي بعد قهوه‌خوردن را چنان ياد گرفته بودم كه قهوه‌ي خالي مي‌خوردم. در «بو كوردستان» شعري براي جلال طالباني نوشته و داستان را برايش گفته‌ام.
ترك‌ها در آن منطقه خطوط مرزي را مين گذاري كرده بودند تا مانع از قاچاق شوند. كردهاي بسياري قرباني مين‌هاي ترك مي‌شوند اما برخي از كردها كه پيش از اين، دوران خدمت را در سپاه ترك گذرانده بودند مين‌ها را خنثي و جمع‌آوري مي كردند. سنگ اكثر مغازه‌هاي «تربه‌سپي» پوكه‌ي مين بود. رشوه دادن و رشوه گرفتن هم كه غوغا مي‌كرد.
ژاندارم‌ها گوسفند قاچاق مي‌آوردند و تفنگ مي‌خريدند. كردها نيز با آن، از مرز سوريه اسلحه تهيه مي كردند. مردي به نام «ملا زبير» جواني از اهالي «ميرياد» به جزيره رفت و آمد می­نمود و كتاب و شعر جمع­‌آوري مي‌كرد. يك بار ديرتر از زمان مقرر بازگشت. تعريف مي­كرد: در شهر «نصيبين» وسايلم را بازرسی کردند و ديوان «جگرخونين» و چندین كتاب ديگر را بازداشت کردند. سپس به «دياربكر» بيسيم كردند. افسری با درجه‌ي سرواني آمد. پس از بازداشت، به دياربكر منتقل شدم. در راه خيلي گريه كردم و التماس كردم. شبانه، تپانچه به دست پياده‌ام كرد. با خود گفتم: «مرا خواهند كشت». چند سيلي حسابي به صورتم نواخت و به زبان كرمانجي گفت: «پدر سگ! الاغي مانند تو زندگي، جان هزاران كُرد را به باد خواهد داد. كتاب كردي از پست مرزي به اين سو مي‌آوري؟ فرار كن، برو و خود، به طرف نصيبين بازگشت.
پس از آنكه براي سرزدن به خانواده به «نصيبين» بازگشتم ژاندارمها آمدند و شروع به بوسيدن دستهايم كردند:
ـ جناب سروان فرموده است تمام كتاب‌هايت ترجمه‌ي قرآن و حديث بوده اند. ما را عفو كن.
«حسن آقا حاجو» كه بزرگ عشيره بود، در جواني تنبور زني چيره دست بوده است. يك روز گفتم: اي كاش من هم تنبورنوازي یاد می­گرفتم. تنبوري آوردند و آقا شروع به ياد دادن كرد اما هر كاري كرد نشد كه نشد. ناچار دست برداشتم و از كودني خود خجالت ‌كشيدم. از زمان‌هاي بسيار دور، بزرگ اين خاندان «حاجو» نام داشته و چند رعيت سياه نيز به عنوان قهوه‌چي خريده است. اين رعيت‌هاي سياه كم­كم زبان كُردي آموخته و اكنون كُرد و همچنان قهوه‌چي اما آزاد هستند.
طايفه‌ي از «هه‌وير»ها ادعا مي‌كنند كه اجداد آنها از هندوستان آمده­اند كه آنها را «مطرب» یا «بزمگير» مي‌گويند. آنها در ميان خود زبان ويژه‌اي دارند. همه‌ي مردان، سُرنازَن و دنبك­نواز هستند و در صورتي كه خوش‌ صدا باشند آواز هم مي‌خوانند. يكي از آنها «شيخونادو» نام داشت كه بيسواد بود و هرگز شهر را ندیده بود. جداي از سرنا و دهل زني، بسيار شيرين كلام بود و شايد اگر در جايي ديگر به دنيا مي‌آمد اكنون آوازه‌اي جهاني داشت. داستانهاي بسيار مي‌دانست و تقليد هر موجود زنده‌اي را در مي‌آورد. شب‌ها هنگامي كه به سراي خان مي‌آمد همه از خنده روده‌بر مي‌شدند. يك شب زياد سرفه كرد. يكي از حاضران گفت:
ـ شيخو زمان مردنت نزديك است. اجل در می­زند.
ـ زبانت بميرد. نشانه‌هاي مردن من بسيار است كه هنوز يكي از آنها ظهور نكرده است. هنگام نزديك شدن زمان مرگ،‌سگ‌ها پارس نمي‌كنند، الاغ‌ها عر نمي‌زنند بز‌ها نمي‌گوزند،‌كلاغ‌ها قار قار نمي‌كنند و علايم ديگري كه نمي توانم بگويم.
تقليد كشيش‌های كلداني را در مي‌آورد و ته صدايي هم با مينگ مينگ در می­آورد كلداني‌ها سوگند مي­خوردند كه او كشيش آنهاست، اما سخنانش را متوجه نمي‌شوند. مي‌گفت:
ـ اي كلداني‌هاي عزيز! اگر پيرمرد ناتوان لاغر اندام هفتاد ساله‌اي در آب غرق شود و سپس با پا روي شكم او بروند شايد دچار تنگي نفس شود آمين! وهمه‌ي كلداني‌ها مي‌گفتند: آمين
ـ شيخو! آيا تابه حال، به شهر رفته­اي؟
ـ بله يكبار برای مراسم عروسي و سُرنازَني به «قاميشلي» رفتم. مي‌خواستم رفع حاجت كنم. به اتاقي برده شدم كه مي‌گفتند توالت است. شاشيدم ادرارم در يك حفره چرخيد و پس از آن بويي به مشامم خورد. ريدن را فراموش كردم. به مجلس بازگشتم اما سنگيني فشار آورده بود. گفتم: دوستان من هميشه در فضاي باز تخليه كرده‌ام اگر ممكن است جايي خلوت برايم پيدا كنيد. جواني جلو افتاد و من هم به خاطر آنكه گم نشوم دست روي شانه‌اش گذارده بودم. اهالي بازار مي‌پرسيدند:
ـ اين شيخو نيست؟
با دست اشاره مي‌كردم:
ـ نه
ـ چرا حرف نمي‌زدي؟
ـ مي‌ترسيدم به محض حرف زدن بيرون بريزم.
مي‌گفت: «يك شب مهتابي براي قضاي حاجت بيرون رفته بودم. ناگهان يك جوجه تيغي را در برابرم ديدم و گفتم: «كجا مي‌روي؟ حتماً بايد شكارت كنم». هر چه دست مي‌بردم دستم در تنش فرو مي‌رفت. خيلي تلاش كردم اما نشد. يك دفعه با دو دست حمله كردم.
بدبختانه جوجه تيغي نبود. مدفوع انباشته­ی چند روز پيش خودم بود. داستان «شيخو» تمامي ندارد. او بزم شيرين شب‌هاي روستا و سراي خان بود. يك شب،‌ شيخي سراپا سبزپوش، با ريش سفيد و عصا به دست، با چهار مريد وارد شدند و در كنار حسن‌آقا نشستند. هر كدام ده دقيقه يكبار شيشه‌اي زحله از بغل در آورده مي‌نوشيدند. بوي عرق زحله تمام سرا را فراگرفته بود. شيخ يك دم از دعا خواندن هم باز نمي‌ايستاد:
ـ قربان چه ميل مي‌فرماييد؟
ـ والله من ناراحتي قلبي دارم و دارو مي‌خورم. شما مرا نمي‌شناسيد. من يكي از شيوخ «شبك» هستم. مادرم از خانواده‌ي «هه‌ويركان»است و من براي سرزدن به آنها آمده‌ام. تمام خاندان «حاجو» به استثناي پيران،‌ هر شب عرق مي‌نوشيدند اما این کار را در يك گوشه‌ي ناپيدا در سرا انجام می­دادند براي صرف شام به شيخ گفتند: «بفرماييد سر سفره». بيش از بيست بطر عرق روي ميزها چيده شده بود.
ـ بفرماييد يا شيخ، ما هم همگي ناراحتي قلبي داريم.
شيخ كه متوجه شده بود عرق مي‌شناسند و نتوانسته بود آنها را فريب دهد شبانه روستا را ترك كرد.
«شيخ ابراهيم حقي»، شيخ بزرگ جزيره كه براي ديدن «حسن­آقا» به روستا آمده و در بالاي مجلس جلوس كرده بود گفت:
ـ حسن آقا پير شده‌اي.
ـ بله جناب شيخ شما هم پير شده‌ايد.
ـ راستي پيري كي شروع مي‌شود؟
ـ پنجاه، شصت، هفتاد و.... هر كسي چيزي مي‌گفت.
اجازه خواستم:
ـ مي‌توانم اين موضوع را حل كنم؟
شيخ مرا نمي‌شناخت. حسن آقا گفت:
ـ بله بفرماييد
ـ مرد هر وقت از خواب بيدار شد و آلتش پيش از او بر نخاسته بود یعنی پيرشده است. پس پیری نه به سن و سال است و نه به موي سفيد.
شيخ اندكي به هم ريخت. سپس خنديد و گفت:
ـ آدم آگاهي است. كيست؟
از آن روز به بعد، سخنان آن شب من در روستا مبدأ تاريخ شده بود:
ـ تو در كدام سال پير شده‌اي؟ و...
مردي به نام «عبدكي» كه الاغدار و بي‌‌سواد، اما بسيار زبان‌باز و حاضر جواب بود، شبي در سراي خان نشسته بود. «ملا عباس» كه به قولي هم سيد هم خليفه و هم هشت بار هم به مكه مشرف شده بود گفت:
ـ «عبدكي» تو نماز نمي خواني پس كافر هستی.
ـ ماموستا اگر شهادتين بگويم مسلمانم؟
ـ بله در بهشت هم هفتاد حوري زيبا مي‌گيرم؟
ـ بله اگر نماز بخواني.
ـ مردم به گواه شما- جداي از شهادتين كاری مي‌كنم كه حتي يك رکعت نمازم هم قضا نشود اما ماموستا بايد معامله‌اي با من بكند زني دارد از پهن كثيف‌تر،‌ هفتاد حوري خودم را پيشكش مي‌كنم و او زنش را به نكاح من در بياورد.
ماموستا با چوب عصا دنبالش افتاد اما «عبدكي» از پنجره دررفت و گفت:
ـ ديديد؟ او هم هفتاد حوري را باور ندارد و گرنه كدام خري است که حاضر به چنين معامله‌ي پُرسودي نباشد.
يك به ظاهر «سيد شال زرين» از تركيه به جزيره آمده و تخصصش اين بود كه بر سر قبر مردگان بنشيند و از وضع آنها خبر دهد. لحظاتي چشم بر هم مي‌گذارد و سپس «يا هو»يي مي‌گفت: «حال مرده خوب است مژدگاني بده». يا: «مرده‌ات در عذاب است براي او خيرات كن».
يك روز «عبدكي» در راه «قاميشلي» به سيد مرده­شناس مي رسد و دست و پايش را مي‌بوسد:
ـ قربان بفرمايید سوار شويد
ـ نه حرام است. الاغت بار دارد.
ـ قربان شما بركت هستيد. الاغم روپاتر مي‌شود.
شيخ روي بار سوار مي‌شود. عبدكي مي‌گويد:
ـ قربان اجازه هست با هم شرط بندي كنيم؟
ـ شرط بندي حرام است.
ـ نه نه‌حرام نيست، سئوالي مي‌پرسم اگر جواب دادي يك خروس برايت سر مي‌برم.
ـ بپرس.
ـ باري كه سوار شدي چيست؟
ـ دست بزنم؟
ـ بله بله
پس از دست زدن به بار مي‌گويد:
ـ ذرت است؟
ـ ندانستي. يكبار ديگر هم بگو
ـ جو است؟
ـ نه اين بار هم اشكال ندارد. يك بار ديگر هم بگو.
ـ فهميدم، ارزن است.
ـ «عبدكي» با چوبي كه در دست داشت محكم بر سرش مي‌كوبد و در كنار جاده رها می­کند. خبر آورند كه سيد خونين و مالين در كنار جاده افتاده اما پولش را ندزديده‌اند. حسن آقا خطاب به سيد گفت:
ـ چون پول‌هايش را ندزديده‌اند كار تو است. بگو چرا این کار را کردی؟
ـ به او گفتم پدر سگ! تو چگونه است كه مي‌تواني از عمق دو متري زير خاك، وضع مرده‌ را تشخيص دهي اما از لاي يك گوني نمي‌تواني گندم را بشناسي. آخر در اراضی ديم، ارزن و جو و ذرت مي‌رويد؟
كمونيسم «خالد بكداش»، به جزيره هم رسيد و هزاران نفر، شيوعي شده بودند، آنهم از نوع شيوعي هزینه­های نمازي در تبريز. بيچاره‌ها مؤظف شده بودند هنگام برداشت، چهارگوني گندم به عنوان روزنامه‌ي «نور» مالیات بپردازند بدون آنكه حتی یک کلمه عربي بدانند. در راهپيمايي‌هاي دمشق نیز همین كشاورزان را در صف اول به مقابله‌ي باتوم و چوب پليس مي‌فرستادند. نماينده‌ي آنها در «تربه‌سپي»، مردي به نام «احمدعنتر» بود كه مردم را در قهوه‌خانه گردآورده و روزنامه‌ي «نور» را براي آنها مي‌خواند. چون از تقسيم بندي‌ ستونها در روزنامه‌ چيزي نمي‌دانست موقع خواندن از اين سر تا سر روزنامه را لاينقطع مي‌خواند. چنان مسخره می­خواند كه اشك و لبخند انسان را درمي‌آورد. يك بار گفتم: «اينطوري نخوان. هر ستون مطالب خاص خود را دارد. در بعضي جاها نوشته شده ادامه در صفحه فلان و...»گفت: «تو من را گيج مي‌كني. همينطوري مي‌خوانم. چه كسي ايراد مي‌گيرد؟»
در مسكو اين داستان را براي يكي از كله گنده‌هاي روسي به نام «ولوشين»، كه عضو «سكا» بود تعريف كردم. خيلي خنديد و گفت: تو استاد «نكته برداری» هستي.
يك روز پنج روستايي و ملايي به نام «سليمان» از يكي از روستاها نزد من آمدند:
ـ سيدا هه‌ژار مشكلي داريم. استالين نماز را به جماعت مي‌خواند ياخير؟
ـ اين را بايد از رفيق «خالد بكداش» بپرسيد. او مي‌داند.
نخستين بار كه به «قاميشلي» رفتم، فراوان چشم انتظار ملاقات با «جگرخوين» بودم. رئیس فرعي حزب كمونيست جزيره به نام «رمو» هم نزد او بود. «جگرخوين» گفت:
«امروز يك روز تاريخي است جگرخوين و هه‌ژار يكديگر را ملاقات مي‌كنند». سپس رو به رمو كرد و گفت: «رفيق هه‌ژار هم از دوستان ما و هم انديشه‌ي ماست». گفتم:
«كساني هستند كه همه چيز را در خدمت كمونيست مي‌گذارند. من كمونيسم را به اين خاطر دوست دارم كه در خدمت ملت كرد باشد. نمي‌دانم فكرمان با هم يكي است يا نه؟...». از آن روز با جگرخوين دوستي تمام داشتيم.
«جگرخوين» اهل روستايي به نام «هه­سار»، تحت سلطه‌ي تركها بود و تا سن بلوغ، خواندن و نوشتن نمي‌دانست و چوپانی می­کرد. سپس طلبه شده و در ادامه ملاي مسجد شده بود. در ادامه ملايي را كنار گذاشته و به كردباوري روي نهاده بود. اشعار او در «روناهي» و «هاوار» چاپ شده و محبوب كردهاي آزادي­خواه تركيه و سوريه شده بود. هنگامي که ديوانش براي نخستين بار چاپ شد چنان ناياب گشت كه به هر روستا يك نسخه مي‌رسید. اهالي روستا صفحه صفحه‌ي ديوان را پاره و اوراق آن را بسياري ازآنها چون نوشته به سینه­ی بچه‌هاي خود می­بستند. بعدها از ملت باوري دست كشيده پس از پذيرش ديدگاه شيوعي‌ها، رنگ شعرهايش به سرخي گراييده بود. با شيوعي‌هاي منطقه‌ي «قاميشلي» همكاري مي‌كرد اماعضو حزب نبود. بدبختي‌هاي بسياري در زندگي از زندان تا شكنجه و دربدري كشيده و در نداري و تنگدستی زندگي مي‌كرد. خوراك او و خانواده‌اش اغلب نان خشك و چاي بود. گاهي حتي چاي هم نداشتند
رمو رئيس هيأت نیمچه ‌سوادي داشت اما همكاري داشت كه اكنون نام او را به خاطر نمي‌آورم ( فكر كنم «رمو» بود) سياه و سفيد را از هم تشخيص نمي‌داد اما بسيار خشك مغز و دو آتشه بود. هميشه مي‌گفت: «من علمي به شما اثبات مي‌كنم». يك روز جمعه پس از نماز تعدادي صوفي تسبيح به دست و ريش‌ بکند، دعا خوانان به خانه‌ي «رمو» مي‌روند. مادر رمو مي‌گويد:
- خانه نيست چكارش داريد؟
- ما همه شيوعي هستيم و آمده‌ايم به ما درس بگويد
- خدا شما را لعنت كند. از نماز جمعه آمده‌ايد شيوعيت ياد بگيريد؟ ريش سگها! «رمو» روزي هزار مرتبه خدا را نفرين مي‌گويد.
زماني كه در «قاميشلي» زندگي مي‌كردم. كسان بسياري به ملاقاتم مي‌آمدند. از كردهاي بسيار متعصب تا كمونيست‌ها و ملا و حاجي و مجلس عصرهاي ما بسيار گرم بود. يكبار، دوستی از همان كُردهاي متعصب به نام «عبدتيلو» گفت: «هر زميني بين دجله و فرات، از آن ملت كرد است و به اشغال دشمن در آمده است». جگرخوين فرمود: «نخير اين جزيزه هم متعلق به عرب است و ما به ناروا در آن زندگي مي‌كنيم». عبدي ناگهان از كوره در رفت و با مشت ولگد به جان «جگرخوين» افتاد. با هر دردسري بود غايله خاموش شد. «عبدي» را بيرون انداختم و ديگر اجازه ندادم باز گردد.
مدتي بعد يكي از كردهاي ثروتمند «حسك» به نام «سعيد» با اتومبيل خود «جگرخوين» و مرا براي ديدن عشاير عرب «شمر» بدانجا برد. يك شب ميهمان «شيخ اولي شمر» به نام «شيخ عبيد» بودم. خانه‌ي ييلاقي و قصري باشكوه و چندين اتومبيل كاديلاك داشت. شيخ از من خواست كه به عنوان منشي آنجا بمانم و با هر دختري كه خواستم ازدواج كنم. من هم كه نمي‌پذيرفتم. شب توتونم تمام شد. فرستاد در يكي از شهرهاي مرزي تركيه انواع واقسام توتون و سيگار برايم تهيه كردند. يك عرب شهري هم كه مدتي در «قاميشلي» حاكم و اكنون در «حسك» مدعي العموم بود همراه ما بازگشت. باران مي‌باريد، زمين، پرگل و لاي بود. اجباراً يك شب را در صحرا به روز آورديم. روز بعد به ميهماني يك شيخ كُرد به نام «شيخ محمد» رفتيم. به زبان ساده، خود را كرد مي‌دانست و مرتباً به نسل عرب دشنام مي‌داد. بسيار پير شده بود. تعريف مي‌كرد: «يك ژنرال فرانسوي به «حسك» آمد و به عشاير گفت هركس اصل و نسب عربي داشته باشد مقرري ماهيانه دريافت خواهد كرد. نوبت من رسيد. نزد او رفتم. خنجرم را روي ميز گذارده گفتم: اين نسب من است و خنجر كُرد، نام اجدادم است». مقرري مرا از همه بيشتر تعیین کرد برايم مشخص شد كه عشاير «جيراني» وحشت زيادي از او دارند. در اطراف كوههاي «عبدالعزيز» ميهمان يك عشاير بودم. اعرابي صحرانشين بود كه مي‌گفتند: «ما از كُردهاي بگاري ( يعني كُرد گاواني) هستيم اما عرب شده­ایم و به صحرانشينی روی آورده­ایم». یک مرد دمشقي در همسايگی ما که مردي بسيار خوشرو، خوش زبان و باوقار بود، در اين سفر، هرجا كه مي‌رفتيم خود را كرد معرفي مي‌كرد. به او عادت كرده بوديم. آخرين روز سفر بود. در اتومبيل گفت: «استاد جگرخوين! مي‌دانم تو شاعر بلند پايه‌ي كرد هستي. دوست دارم يكي از اشعار خود را بخواني. سيدا شروع كرد: دجله و فرات از آن كُرد است». مردي سوري گفت: «اگر من آدم بدجنسي بودم حالا بايد اعدام مي‌شدي». خدمت سيدا عرض كردم: «ناشكري نگفته باشم تو سوراخ دعا گم كرده‌اي جانم. اگر اين بيت را به «عبدي تيلو» و بعداً مدعي العام گفته بودي زندگی خود را به پایت می­ریختند.
با شيخ بزرگ عشاير «شمر» به نام «دهام الهادي» آشنا شدم. ضمن چندبار آمد و رفت، با عادات و رسوم اعراب باديه به خوبي آشنا شده بودم. وقتي به جزيره رفتم كرمانجي نمي‌دانستم و به عربي صحبت مي‌كردم. دفتري و قلمي آماده كردم و نزد «چچان آقاحاجو» كه جز كرمانجي زبان ديگري نمي‌دانست شروع به يادگيري اين زبان كردم. من هم مانند هر كرد ديگري عاشق «مه‌م و زين» «خاني» بودم. متن فارسی آن را در ايران ديده و تنها خواندن آن را به زبان فارسي مي‌دانستم. وقتي عربي را فرا گرفتم و پس از آن كرمانجي هم آموختم اين گره كور باز شد. ملاهاي جزيري كه فارسي نمي‌دانستند مشكلات بسياري با كتاب داشتند: چرا مه‌م و زين را به سوراني ترجمه نكنم؟ شروع به كار كردم. شب‌ها پس از خوابيدن بچه‌ها شروع مي‌كردم و ابيات شعر را به زبان شعري ساده، به سوراني ترجمه مي‌كردم. روستا برق هم داشت كه موتور آن را خانواده‌ي «حاجو» خريده بودند. موتور برق ساعت يازده شب خاموش مي‌شد و من هم زير چراغ نفتي ادامه مي‌دادم. برخي شب‌ها كه اسباب لهو و لعب و تفريح جوانان ادامه پيدا مي‌كرد من هم ساعات بیشتری بیشتر از نعمت وجود برق بهره می­بردم.
بيمار بودم، زياد سيگار مي‌كشيدم. معصومه هميشه التماس مي‌كرد: «به خودت رحم كن، آنقدر سيگار نكش». ناچار ته سيگارها راپنهان مي‌‌كردم كه متوجه نشود زياد كشيده‌ام.
ابتدا نتوانستم خوب با ترجمه‌ي مقدمه‌ي كتاب كنار بيايم. به همين خاطر ابتدا كتاب را ترجمه و پس از پایان، اقدام به ترجمه­ی مقدمه کردم از بيست و دوم دي شروع تا ارديبهشت­ماه 1958 كار ترجمه را به پايان رساندم.
در بهار ، روزها به باغ روستا مي‌رفتم كه مکانی بسيار شاعرانه بود. ساعت دوازده و نيم ظهر، ترجمه‌ي كتاب را به پايان رسانيدم. از خوشي نزديك بود بال در بياورم. به محض رسيدن به خانه از حياط فرياد زدم: تمام كردم. واقعاً چه لذتي داشت.
داشتيم ناهار مي‌خورديم كه «محي‌الدين حاجو» پسر «يوسف حاجو» داخل شد:
- سيدا اجازه مي‌دهيد بيرون برويم و گردش كنيم؟ بهاري بسيار زيباست.
- كجا؟
- به «عين ديوري» مي‌رويم
به همراه «محي‌الدين» و دو جوان ديگر از خانواده‌ي «حاجو» راه افتاديم. داخل اتومبيل فكري كردم: من از تابستان 1956 در اينجا به سر مي‌برم، چرا امروز بايد به گردش برويم؟ «عين ديور» جايي بسيار باصفا و از يك بلندي، مشرف به دجله و پر از باغ و باغات است. از شب تا بعدازظهر روز بعد، آنجا مانديم. گفتند به شهر جزير و بوتان هم برويم.
- چي ؟ مگر اجازه داريم؟
- بله آمد و رفت سوري‌ها در شهر براي خريد در بازار آزاد است.
رئيس پليس «عين­ديور» گفت: مرا هم با خود ببريد. دوربين دارم و از آنجا مي‌توانیم كوههاي بوتان را ببينیم. به ورودي شهر جزير رسيديم و چون پليس همراه ما بود اجازه‌ي ورود به شهر داده نشد، اما خانه‌هاي شهر را مي‌توانستيم ببينيم. يك كرد چهل پنجاه ساله كه شهري و بسيار دانا بود نزد ما آمد و به اشاره گفت:
- اينجا «كوشك به‌له‌ك» است كه خانه­ی «ميران جزير» بوده و اكنون نيز سربازخانه‌ي تركهاست. اين چشمه كه روي تپه است «كاني قسقل» ميعادگاه «مه‌م و زين» بوده است. اينجا را «نيزگزان»، آن دشت را «وستان» و آن قسمت را كه رود دجله از آن مي‌گذرد «دروازه» و اينجا را «هومه‌ران» و آن طرف‌تر را «ميدان» مي‌گويند
ناگهان بغض گلويم را فشرد. به سوي يك قبرستان قديمي رفتم. سرم را روي سنگ قبري گذاشته و شروع به گريستن كردم. چه گريه كردني.... شايد ده دقيقه‌ي تمام گريه كردم. كم كم آرام شدم و اشكهايم را پاك كردم. ديدم همراهانم از دور نگاهم مي‌كنند و در حين گريه به سراغم نيامده‌اند
تا سبب گريه را سئوال كنند. آن هنگام كه بلده‌ي جزيري نام مكان‌ها را مي‌گفت در دل با خود مي‌انديشيدم: من ديروز ترجمه‌ي «مه‌م و زين» را تمام كردم. حتماً خاني از ترجمه‌ام رضايت داشته كه اسباب اين سفر را فراهم آورده و شهر مورد علاقه‌اش شهر مه‌م‌وزين- را نشانم داده است. شايد اين طور باشد....
اشعار بسياري در جزيره نوشته‌ام كه بسياري از آنها در ديوانم محفوظ است. بسياري اوقات، از جزيره به دمشق هم سري مي‌زدم.
به همراه ذبيحي كه آن روزها سركارگر بود به خانه‌ي «روشن خانم» بيوه‌ي «جلادت عالي بدرخان»، مي‌رفتيم كه مدير مدرسه و زني بسيار دانا و اديب بود. پسری جوان به نام «جمشيد بدرخان» و دختري به نام «سينم» داشت.
گاهي اوقات دو ماه تمام در دمشق مي‌ماندم و هرگاه به مشكل مالي برمي‌خوردم به سراغ عكاسان ارمني رفته عكس رتوش مي‌كردم و پولی مي‌گرفتم. در هتلي متعلق به يك كُرد عرب زبان از اهالي شام كه ابوايوب نام داشت زندگی می­کردم. شب‌ها يك ليره‌ي سوري مي‌دادم كه به حساب خودمان دو تومان مي‌شد. صبحانه دو نان بزرگ به اندازه‌ي نان‌هاي مهاباد خريده و به مغازه‌ي «فولي مدمس» فروشي مي‌رفتم. (باقالي پخته با ماست كه روغن و پياز روي آن می­ریختند) با خوراك فقير او بسيار ارزان سر مي­كردم. با حساب هتل و خوراك و قهوه‌خانه، مجموعاً‌ روزي دو تومان هزينه داشتم. به قهوه‌خانه‌اي رفت و آمد مي‌كردم كه صاحب آن مردي به نام «ابوالغز» و قهوه‌خانه‌اش پاتوق همه‌ي پناهندگان آواره‌ي عراقي بود. هر استكان چاي پنج قران فروخته مي‌شد. خوردن یک چای در قهوه­خانه به معنای صدور مجوز نشستن از صبح تا غروب بود. روزها در قهوه‌خانه با «عثمان صبري» شاعر كه به او «آپو عثمان» مي‌گفتيم تخته­نرد، بازي مي‌كرديم. خيلي وقت‌ها به خاطر «گزه­دادن» من (حقه زدن) عصباني مي‌شد اما زود آشتي مي‌كرد. خنده هايمان هم بيشتر به قيافه‌ي «سليم» رهبر سابق شيوعی­های عراق بود كه دايم با لب و لوچه‌‌ي وا، چرت مي‌زد و مگس از سر و دهانش بالا مي‌رفت. مردي ‌باريك­اندام، دراز با شانه‌هاي افتاده،‌ گردن باريك، دو چشم گود افتاده- و بيني دراز و كچل را تصور کن و با بدترین حالت ممکن به چشم بیاور. او «شيخ عابد» بود. پسر يك ملاي اهل «زاخو» كه در ايران در كنار ملا مصطفي فعالیت کرده و در بازگشت به عراق در سرما مجبور شده بود از يك زخمي مراقبت كند اما در برف به دام افتاده و ناگزير تنها باز گشته بود. اكنون در «اربيل» خانه‌اي بنا کرد و چهار پسر و يك دختر داشت. سرسري و بي‌خيال گذران مي­كرد و براي دست بري و قرض و گدايي به بغداد آمده بود. مدتي در سوريه مأمور ماليات بود. اما اختلاس كرده و جرأت نداشت به سوريه باز گردد. يكي از پسرانش دانشجو بود، بسيار مؤدب و با اخلاق، پدرش را از آنجا شناختم كه اين پسر، روزهاي جمعه در منازل نقاشي مي‌كرد و پدرش، دستمزد روزانه­ی او را مي‌دزديد. يك روز در جزيره سروکله­اش پیدا شد: «سيدا چكار كنم؟ در بغداد به اتهام بيكاري، چهل روز بازداشت بودم. به اينجا آمده‌ام. اگر شناسايي شوم كارم مشكل مي‌شود....»
نامه‌اي براي اكرم حاجي نوشتم: «اگر مي‌تواني شناسنامه‌اي براي اين مرد درست كن». به او فهماندم كه مستقيماً به خانه‌ي اكرم رفته و جاي ديگري نرود. به محض خداحافظي يكراست به قهوه‌خانه تشريف برده و لهجه­ی عراقي شروع به حرف زدن كرده بود: «سيصد سرباز و افسر ايراني را به اسارت گرفته نزد ملامصطفي بردم، يك تانك رامنفجر كردم. چكار كردم و چكار كردم.... » توسط پليس بازداشت و پس از رساندن خبر به اكرم، توسط او آزاد شده بود. لباسي خريده و به عنوان پناهنده‌ي عراقي به دمشق آمده بود:
- خب چطوري؟
- ماهي ده دينار حقوق مي‌گيرم. حتی هزینه­ی مشروبم را هم در نمي‌آورد.
- زن و بچه چکار می­کنند؟
- ممنون! خوبند.
روزها كتابي با جلد داس و چكش با خود به قهوه‌خانه‌ي كمونيست‌ها مي‌برد و طوري مي‌خواند كه همه ببينند. اهالي هم با «ماموستا» «ماموستا» استقبال مي‌كردند. نامه اي از بغداد به دستش رسيد. نامه را برايش خواندم. پسرش نوشته بود: «شنيده‌ام مقرري ماهيانه مي‌گيري. تو آنجا مشروب مي‌خوري و ما را از اينجا به خاطر نپرداختن اجاره خانه بيرون كرده‌اند. حالا هم بي‌پناهيم....» شيخ عابد را سرزنش كردم:
- آخر نامرد! اينطوري مي‌شود؟
- سيدا ! من صد ليره‌ي سوري مواجب مي‌گيرم. چكار كنم؟
- اگر مانند من به هتل بيايي روزي دو ليره هزينه‌ داري. می­توانی چهل ليره هم براي خانواده بفرست.
- باشد قبول. تو خودت مواجب من را بگير و تقسيم كن. لب به مشروب هم نمي‌زنم.
سر ماه هشتاد ليره پول آورد:
- به خدا بيست ليره بدهي داشتم.
- آخرين بار باشد. ديگر از اين كارها نكن.
- چشم
- چرا به دولت عريضه نمي‌دهي كه پدرت هزار تفنگچي دارد و در «زاخو» مستقر است. «نوري سعيد» از اين مسايل مي‌ترسد.... عرب‌ها احمقند و نمي‌فهمند شايد حقوقت را افزایش دهند.
- خب برايم بنويس. از طريق پست مي‌فرستم.
بعد از چند روز با عجله آمد:
- سيدا «صبري عسلي» نخست وزير مرا خواسته است
- خب برو
- هرگز وزيري نديده‌ام. مي‌ترسم نمی­دانم چگونه حرف بزنم. يادم بده
- وارد كه شدي كلاهت را بردار و پس از تعظيم بگو: «سرم در راه شما باد». اگر پرسيد: «چه مي‌خواهي؟» بگو: «قربان مشروب و فاحشه، گران است. پولي يا سهمیه­ای در اختيار ما قرار دهيد تا ميهمان دولت باشيم.
- سيدا مسخره‌ام مي‌كني؟
- هرچه در عريضه‌ات نوشته‌اي تكرار كن و بگو پول‌هاي پدرم به دستم نمي‌رسد. حقوقم را افزايش دهيد.
شيخ در اتاق انتظار است.
- بفرماييد تشريف ببريد داخل.
گفت: به محض اينكه وارد شدم و كلاه را برداشتم ياد حرفهايت افتادم و خنده‌ام گرفت. نخست وزير ترسيد و گفت:
- چي شده ديوانه؟!
- نه قربان تشنج دارم.
- چاي بياوريد.
داشتم چاي مي‌خوردم كه ناگهان به ياد كوپن و عرق و فاحشه افتادم و حالا نخند كي بخند؟ نخستوزير فرياد زد: «بيرونش كنيد. ديوانه است» و بيرونم كردند.
يك هفته بعد در حالي كه بسيار خوشحال بود آمد: سيدا‌! هشتاد ليره به حقوقم اضافه شده است خيلي ممنون. از آن پس هشتاد ليره به خودش مي‌دادم و صد ليره هم براي خانواده‌اش مي‌فرستادم.
شيخ غيبش زد و مدتي بازنگشت. اهالي هتل گفتند بدهكار است. گفتم: «من تسويه مي‌كنم». پانزده روز بعد بازگشت از دور فریاد مي‌زد: «نمي‌خواهم نمي‌خواهم پدرسگ.»
- بيا ببينم. اين چند روزه كجا بودي؟
- پسر! با يك پيرزن هشتاد ساله‌ي روسي كه از انقلاب اكتبر به اينسو به سوريه آمده است دوست شدم. به خانه‌اش رفتم. خيلي خوش بوديم. شب‌ها با صداي راديوگرام مي‌رقصيديم. يك چشم او مصنوعي بود سينه هم نداشت. سرش هم مانند خودم طاس و از بازار گيس مصنوعي خريده بود. دندان هم نداشت. ديشب هنگام رقص، باسنش به دستم خورد. ديدم آن را هم ندارد. بيچاره من.
- خدا لعنتت كند براي اين دلداري كه پيدا كرده­اي.
در كردستان شنيده بودمكه مرقد يك پيامبر كرد به نام «ايوب اكراد» در دمشق است كه يك پايش از گور بيرون است و هر هفته جاي پاها عوض مي‌شود. پدرم كه در مسير حج به زيارت رفته بود مي‌گفت در اين پا عوض كردن‌ها حقه‌اي هست. به زيارت رفتم. روي درگاه مرقد نوشته شده بود: «بابه‌لوكه» يكي از مشايخ ايوبي كرد است. بله پاي سفيد و زيبايي در پنبه پيچيده شده و از سوراخ ضريح پيدا بود. اجازه نمي‌دادند كسي نزديك شود. بعداً از صاحب هتل پرسيدم:
- ابو ايوب ! اين پا حقيقت دارد؟
- بله از معجزات است.
- خب چرا آن را از قبر بيرون آورده است؟
- مي‌خواهد بگويد: «اين پا به فلان زن عرب‌هايي كه مدعي هستند كرد پيامبري ندارد.»
يك روز عصر، ابو ايوب آمد و گفت: «يك ميهمان عراقي بسيار فقير دارم مي‌گويد يك ليره هم پول ندارد. نمي‌خواهي به ديدنش بروي؟» «جمال حيدري» دبيركل حزب شيوعي عراق بود:
- امسال (پاييز1956) در كنگره‌ي حزب مقرر شد كه كردستان سرزمين ملت كرد است و كردها حق دارند براي تأسيس كردستان بزرگ مبارزه كنند. قطعنامه‌ي پاياني كنگره را با خود براي «خالد بكداش» آورده‌ام.
- جالب است. شما تا پيش از اين كسي را كه به زبان كردي سخن مي‌گفت منع مي‌كرديد و مرتجع مي‌خوانديد؟! اكنون استقلال ما را به رسميت مي­شناسيد.
- خب اكنون كه فشار دولت فزوني گرفته و برادران كرد نيز نيروي قابلي هستند بايد سياست‌ها را تغيير داد.
- بله! مي‌توانم قطعنامه را بخوانم و نيات شما را هم حدس بزنم.
- امشب برايت مي‌آورم اما فردا صبح بايد آن را به «بكداش» تحويل دهم.
از سر شب تا صبح ، تمام قطعنامه را كه حدود چهارصد وپنجاه صفحه بود خواندم و مطالبي را كه در مورد كردستان نوشته شده بود كلمه به كلمه يادداشت كردم. صبح زود به سراغ «آپوعثمان» رفتم. سريعاً‌ آن را به صورت جزوه‌اي درآورد و مقدمه‌اي عربي برآن نوشت: «ننگ بر كساني كه مي‌گويند شيوعيت براي كرد و كردستان برنامه‌ ندارد.»
به چايخانه‌ي ترقي در محله‌ي شيعه نشين دمشق رفتيم. گفت: «اين را چاپ كنيد.»
ـ قاچاق است؟
ـ بله
ـ بك فرم كه برابر هزار نسخه است مي­شود چهل ليره.
چهار روزه آماده شد. سپس آن را در تمام قهوه خانه ها ومراكز تجمع كردها و عراقي‌ها در دمشق به رايگان توزيع كردم. يك روز «خالد جمالي» گفت:
ـ به من مي‌گويند كسي قطعنامه را نديده است و اين سخنان نبايد به بيرون از حزب درز كند اما آن را توزيع كرده‌ايد و آبروي ماركسيسم واقعي را به خطر انداخته‌ايد.
ـ به ارواح لنين خبر ندارم وچنين كاري نكرده‌ام. كار وابستگان آمريكا است.
«جمال» توبيخ شد و هواداران شيوعي. نسخه­ها را جمع­آوري و در مواقع لزوم از مردم خريداري مي­كردند.
جگرخوين و يك ارمني به نام «هاراكيل» به دمشق آمدند تا به ديدار خالد بكداش بروند. من و دكتر نورالدين زازا هم رفتيم. خانه‌اش در محله‌ي كردها و مردي چارشانه با قيافه‌اي مردانه و خوش‌سر و سيما بود. خوشامد گفت به كردي صحبت مي‌كرد.
قهوه آوردند و پس از چند دقيقه گفت: «كار بسيار مهمي پيش آمده است. بايد بروم. خواهش مي‌كنم دوباره تشريف بياوريد»، تمام ملاقات‌ ما همين چند لحظه بود. همان روز به هر شيوعي كه مي‌رسيدم تبريك عرض مي‌كرد و مي‌گفت:
«رفيق خالد ترا پسنديده و مي‌گويد بسيار زيرك هستي. او تو را دوست دارد.» از تعجب شاخ در آورده بودم: «خوش آمدي»‌، «سلامت باشي». «خوبي؟» «بد نيستم». چه زيركي و چه تعريفي؟ روز سوم مجدداً به ملاقات رفيق رفتيم. سئوال و جواب بسياري در ضمن گفتگوها مطرح شد. گفتم:
ـ رفيق خالد چند سئوال دارم. اجازه مي‌فرماييد؟
ـ بفرماييد.
ـ ارمني‌هاي سوريه چقدر جمعيت دارند.
ـ ده‌هزار نفر حدوداًً.
ـ يعني دو هزار خانوار. همه كمونيست هستند؟
ـ نخير هشتاد درصد «داشناگ» و تنها بيست درصد هوادار ما هستند.
ـ كردها چند نفر هستند؟
ـ جداي از ساكنان «اعزار» و «عفرين» شايد چهارصد هزار نفر.
ـ چند درصد شيوعي هستند.
ـ نود و دو درصد يا بيشتر.
ـ نشريه‌ي حزب به چند زبان منتشر مي‌شود؟
ـ به عربي و خط ارمني. ‌هاراكيل مي‌داند.
ـ پس چرا براي كردهاي چند صد هزار نفري، نشريه‌اي هم به زبان كردي و خط لاتين چاپ نمي‌كنيد؟
بكداش ناگهان از كوره در رفت و گفت:
ـ باز هم كرد! باز هم كرد! چه بلايي شده است اين كرد؟ با جمعيت نيم‌ ميليوني، چرا به ايران نمي‌رويد و حق خود را نمي‌گيريد؟ خبرنگار روزنامه‌ي تايمز هنگام مصاحبه وقتي از سرزمين‌هاي عربي مي‌گويم، مي‌پرسد: تو كه كردي، نظرت در مورد كردستان چيست؟ من رئيس حزب كمونيست سوريه و لبنان هستم و نمي‌خواهم جز در مورد اعراب، چيز ديگري بگويم يا بشنوم.
ـ رفيق خالد! من كر نيستم. اگر آرامتر صحبت كني باز هم مي‌شنوم. از اين فريادها زياد شينده‌ام اما سئوال ديگري دارم. اجازه هست؟
ـ بله (با صداي بلند).
ـ قربان حتي رژيم كهنه‌پرست ايران هم اعتراف مي‌كند كه كردها در ايران حداقل چهار ميليون نفر جمعيت دارند. از شما كه مطمئن هستم كه تعداد مرغ و خروس‌هاي شيلي و برزيل را هم مي‌داني. پس چرا مي‌گويي كردهاي ايران نيم ميليون نفر جمعيت دارند؟
ـ اينطوري خوانده‌ام.
ـ در دايره‌المعارف نوشته شده است تنها كردهاي منطقه‌ي مكريان، چهار صد هزار نفر جمعيت دارند. تازه اگر سلماس و خوي و اروميه را هم اضافه كنيم به هشتصد هزار هم خواهد رسيد. نمي‌دانم چه مي‌خواست بگويد كه دكتر «زازا» به فرانسوي چيزي گفت و «بكداش» خاموش شد اما صورتش از خشم تيره شده بود. سپس برخاستيم و خداحافظي كرديم. حالا و حالا هم، هر چه به «زازا» اصرار كردم، موضوع بحث را به زبان فرانسوي برايم نگفت كه نگفت. ديگر از آن روز به بعد، چشمه‌ي تبريك و تهنيت هم خشك شد و جاي آن را بي‌اعتنايي رفقاي شيوعي گرفت. مي‌گفتند: «هه‌ژار زير سئوال است». كه نمي‌دانستم به چه معناست؟
دكتر «زازا» تعريف مي‌كرد: يك شب نزد «فواد قادري» وكيل پارلمان رفتم. «خالد بكداش» هم آمد و زود رفت. فواد كه براي بدرقه‌اش رفته بود در بازگشت مي‌خنديد:
«خالد بكداش» مي‌گويد نورالدين مأموريت دارد و مشكوك است. مواظب خودت باش.
يادم رفت اين را هم بگويم:
در آغاز بحث، پسري وارد اتاق شد و چيزي در گوش بكداش گفت و او بسيار خوشحال شد.
ـ خبري بسيار جالب است. كجا نوشته شده؟
ـ در روزنامه‌ي تايمز لندن
ـ فكر مي­كردم تاس نوشته است. اهميتي ندارد....
چگونه سوريه‌اي شدم؟
وقتي از عراق به خانه‌ي حاجو برگشتم گفتند نبايد به روستا بروي. پست پليس مستقر شده و بازداشت مي‌شوي. سه روز ديگر بيرون از روستا به سر بردم. به قهوه‌خانه‌ مي‌رفتم. ريئس پليس گفت:
ـ بيا تخته نرد بازي كنيم.
ـ در خدمتم.
ـ از عراق چه خبر؟
ـ وضعيت نابسامان است و پليس بسيار ظالم، نوري سعيد پدرسگ‌ هم كه كاري انجام نمي‌دهد مرد پليس كه «عبد» نام داشت از اهالي «حلب» بود و كرمانجي خوب حرف مي‌زد. خانواده‌ي حاجو نگرانم بودند اما بخير گذشت و با عبد آشنا شديم. مي‌خواستم شناسنامه‌اي گرفته و اقامت سوري بگيرم. عبد گفت: «هركاري از دستم بر بيايد كوتاهي نخواهم كرد. اما گرفتن شناسنامه دردسر بسيار دارد.»
عريضه‌اي تهيه كردم كه در تركيه و اهل جزيره هستم. شناسنامه ندارم. هر روز از قاميشلي به حسك و از آنجا به دمشق بازمي‌گشتم. مسافتي در حدود صد و پنجاه كيلومتر با اتوبوس راه بود كه از ميان بيابانها مي‌گذشت:
ـ به قاميشلي برو و شاهدي پيدا كن كه گور پدرت در روستاي «معشوق» بوده است. گواهي بايد به امضاي پليس هم برسد.
يك روز «چچان آقا» گفت: «نميدانم چرا گور پدرت مرقد موساي پيامبر شده است. راستي مي‌خواهند به زيارت بيايند؟ آنقدر آمد و رفت كرده بودم كه تمام پلس‌هاي مسير را مي‌شناختم. يك روز رئيس پليس «چلاغه» گفت: دلم به حالت مي‌سوزد. بيا من و سربازانم امضا مي‌كنيم كه پدرت در معشوقه فوت كرده و ما در مراسم تدفين حاضر بوده‌ايم.»
ـ پرونده ناقص است. بايد دوباره آنجا بروي.
حدود دو سه هزار كيلومتر آمد و رفت در گرما و سرما و گرد و غبار،‌حاصل سفر من بود از اين دفتر به آن دفتر و از بامداد تا شامگاه به سراغ اين كارمند و آن كارمند رفتن، زندگي برايم باقي نگذارده بود. بالاخره به رئيس اعظم اداره رسيديم:
ـ پرونده‌ات ناقص است.
ـ قربان چه نواقصي دارد؟
ـ تمبرها يك قروش كم دارند.
اين همه عذاب براي يك شاهي؟ آقاي محترم نمي‌توانستي في سبيل‌الله، خودت زحمتم را كم كني و به اندازه‌ي يك شاهي خرج كني؟
ـ من چرا پول خرج كنم؟ برگشتي يك قطعه تمبر با خودت بياور.
حالا بيا و پرونده را به «حسك» ببر. از دمشق تا حلب چهارصد كيلومتر، از حلب تا قاميشلي ششصد و پنجاه كيلومتر كه قسمتي آسفالت و قسمت عمده هم خاكي و مسير صحرا رو است. روزي يكبار اتوبوس پست، اين مسير را طي مي­كرد و همراه با نامه‌هاي پستي، مسافر هم جابجا مي‌نمود. صبح زود سوار اتوبوس شدم و حركت كرديم. در قهوه‌خانه‌اي براي استراحت پياه شديم. به دستشويي رفتم، وقتي بيرون آمدم اتوبوس رفته بود؟
چه بلايي بر سرم نازل شد. شش ماه است دنبال اين پرونده‌ام. حالا چكار كنم؟ تند تند به دنبال اتوبوس دويدم اما هر لحظه دورتر مي‌شد. از همه جا قطع اميد كرده بودم. اتوبوس ناگهان متوقف شد: خدا را شكر صدايم را شنيدند و ايستادند. به ماشين رسيدم. بچه‌اي خودش را كثيف كرده و ماشين را متوقف كرده بودند تا كهنه‌اش را عوض كنند.
پرونده اي عجيب و غريب بود: به خاطر ريدن از دست دادم و به خاطر ريدن هم باز يافتم. نفس زنان وارد اتوبوس شدم و به راننده گفتم:
ـ چرا جايم گذاشتيد؟ خدا را خوش نمي‌آيد.
ـ روي كدام صندلي نشسته بودي؟
ـ آن صندلي.
راننده به سراغ شاگردش آمد و با مشت و لگد به جانش افتاد:
ـ پدر سگ! مگر پيش از حركت، چهار بار داد نزدم مسافر ها تكميل هستند و هر چهار بار جواب دادي بله. حقت است همين جا وسط بيابان پياده‌ات كنم.
ـ به كنار دستي‌اش گفتم كس ديگري هم هست اما مثل اينكه فكر كرده بود داخل پرونده پول است گفت نه و بعد هم در «رقه» پياده شد.
ـ اگر اتفاقي نمي‌ايستاديم اين بنده‌ي خدا بيچاره مي‌شد.
با خواهش و تمناي من دست از سرش برداشت و به حركت ادامه داديم.
هوا بسيار گرم بود. نفسم به سختي در مي‌آمد. شيشه‌ي ماشين را پايين كشيدم. از بيرون هم گرد و غبار داخل مي‌شد. از آن سوي، يكي گفت:
ـ شيشه را بكش بالا.
ـ هوا گرم است اجازه بدهيد باد بيايد.
ـ بكش بالا خفه شدم.
ـ نمي بندم. بيا جايمان را عوض كنيم. اگر تحمل كردي قبول.
ـ چي مي‌گي؟
ـ تو چي مي‌گي؟
ـ بلند شوم تنبيهت كنم؟
ـ بلند شو تا حسابي حالت را جا بياورم.
كمي نگاهم كرد و يكباره پرسيد:
ـ تو هه‌ژار نيستي؟
ـ بله
من غلط بكنم با تو دعوا كنم. اما بگو تو در ايران قاچاق، در عراق قاچاق و در سوريه بيكس و كار. چطور جرأت دعوا كردن داري؟
ـ آخر به خاطر اينكه اجازه نداه‌ام كسي حقم را پايمال كند و از خودم دفاع كرده‌ام، اين بلا بر سرم آمده است.
به «حسك» رسيديم. حدود شصت نفر به استقبال اين آقا آمده بودند.
ترسيدم ماجرا را تعريف كند و يك فصل كتك حسابي بخورم. او «ابراهيم متيني» رئيس متيني‌هاي آواره‌ي لبنان و سوريه بود كه عشيرتي متوسط هستند و آواره شده بودند. از آن روز به بعد من و ابراهيم متيني از دوستان نزديك شديم. او اكنون ساكن بيروت است.
در «حسك»، پرونده‌ام به هيأت نظامي ارجاع شد كه سنم را برآورد كنند. چهار افسر روبرويم نشتسه بودند.
ـ دروغ نگو چهل ساله نيستي. مي‌خواهي با اين بهانه، از خدمت نظامي فرار كني. راستش را بگو
ـ قربان! من را به اين جهت نزد شما فرستاده‌اند كه باعلم و آگاهي خود تشخيص دهيد چقدر سن دارم.
از اين تعريف خوششان آمد. يكي از آنها بلند شد و مثل اينكه مي‌خواهد الاغ بخرد پشت گوش و گردنم را نگاه كرد:
ـ دروغ نمي‌گويد: چهل و دوسال و چند ماه سن دارد. (در حالي كه سي و شش ساله بودم)
ـ دادگاه طبق صورتجلسه‌ رأي مي‌دهد و شناسنامه صادر مي‌كند.
به «تربه سپي» بازگشتم و ماوقع را تعريف كردم.
ـ من نوشته‌ام همسرم معصومه، محمد پسر بزرگم است و پسر كوچكم «ئاگري» نام دارد. همسر و فرزندانم نيز در بغداد هستند. چكار كنم؟
«محمد شريف حاجو» كه كارهاي اداري «حسن آقا» را انجام مي‌داد به «ديريك» رفت و بازگشت:
ـ حاكم ديريك را با رشوه راضي كرده‌ام كه خود شخصاً‌ مصاحبه كند و سر و ته كار را هم بياورد. فقط بايد زن و بچه‌ها خودشان جواب بدهند.
- زن و بچه‌ از كجا پيدا كنم؟
زني از عشاير دوره‌گرد را به همراه دو فرزند با مشخصات من آماده كردند. بسيار زيرك بود و پس از چند بار تكرار، درس را از بر كرد. دو شاهد مرد هم لازم بود. به همراه محمد شريف و زن و بچه‌هايش سوار جيپ شديم و به «ديريك» نزد «عزيز» رفتيم. «عزيز» هم به عنوان شاهد انتخاب شد و آنچه لازم بود از بر كرد.
حاكم بعد از ساعت دو آمد و «محمد شريف» هم بانگراني از ما مي‌خواست مطالب را به خوبي ادا كنيم. حاكم قهوه‌اي ميل كرد و گفت: اجازه دهيد شروع كنيم.
ـ نام؟ ـ عبدالرحمن
ـ پدر؟ ـ حسن
ـ مادر ؟ ـ فاطمه
ـ سن؟ ـ چهل و دو سال
ـ محل تولد؟ معشوق
ـ همسرت كجاست؟ ـ اينجا قربان
ـ نام؟ ـ معصومه
ـ پدر؟ ـ محمد
ـ مادر؟ ـ نازي
ـ همسر ؟ ـ عبدالرحمن
ـ فرزند؟ ـ محمد و ئاگري
همه چيز به خوبي پيش مي‌رفت. اين بار «عزيز خان» براي شهادت آمد. او هم خوب جواب داد و نوبت به محمد شريف رسيد:
ـ نام؟ ـ محمد شريف جاجو
ـ نام اين مرد؟ ـ عبدالرحمن
ـ نام پدرش؟ ـ ببخشيد يادم رفته است.
ـ پسر! پدر عبدالرحمن حسن چه نام دارد؟
ـ باور كنيد فراموش كرده‌ام
ـ محمد شريف! تو محمد شريف حاجو هستي يعني پدرت حاجو است.
نام پدر اين مرد ـ عبدالرحمن حسن ـ چيست؟
ـ قربان به سر مبارك قسم مي‌دانستم الان يادم رفته است.
حاكم شروع كرد به خنديدن.
ـ شهادت را قبول كردم. تمام است.
ورقه را امضاء كرد. چند روز تمام به محمد شريف و دسته‌گلي كه به آب داده بود مي‌خنديديم اما رشوه كار خودش را كرده بود.
به اداره‌ي صدور شناسنامه رفتيم. آنجا هم يك افسر پليس كارها را انجام مي‌داد. نام «ئاگري» را قبول نكرد. پرسيدم:
ـ به نظر خودتان نام «كيلاب» خوب است؟
ـ بد نيست. نام يكي از اجداد پيامبر است.
ـ اسد چطور است؟
ـ نه نمي‌شود.
ـ پس بنويس مصطفي
از آن روز به بعد نام من به «عبدالرحمن حسن» تغيير بافت اما اهالي «قاميشلي»، «حاجي» صدايم مي‌زدند.
«حسن آقا» به خاطر وجاهت عشيره‌اي كار نمي‌كرد. «جميل­آقا» امور باغ و كشاورزي را اداره مي‌كرد. «چچان آقا» به كار و بار رعيت‌ها مي‌رسيد و «محمد شريف» هم امورات اداري را به انجام مي‌رساند. مردي بود با شكم برآمده و بسيار شيرين كلام و مهربان كه هيچگاه عصباني نمي‌شد و هميشه لبخندي بر لب داشت اما اگر مي‌پرسيدي وعده قبل غذا چه خورده‌اي؟ به خاطر نمي‌آورد. همچنين نزد مأموران و كارمندان دولت در قاميشلي حرمتي تمام داشت. يك روز تلگرافي رسيد: محمد شريف جاجو! دوشنبه ساعت هشت خود را به دادگاه حسك معرفي كنيد. يكشنبه صبح محمد شريف رفت و دوشنبه غروب بازگشت.
ـ ها! خبري بود؟
ـ عجب خبري! دادرس يك عرب باديه را نشانم داد و پرسيد:
ـ آيا هنگامي كه تو در«حسك»، كلاس چهارم ابتدايي بودي، زمين شماره 256 در دامنه‌ي كوه «عبدالعزيز» به دست اين مرد اداره مي‌شد؟ مي گويد محمد شريف شاهدم است.
ـ برادر عرب! غير از من شاهد ديگري نداري
ـ نه به خدا
ـ آخر بنده‌ي خدا من يادم نمي‌آيد ديشب شام چه خورده ام. چگونه مي‌توانم شهادت دهم سي و شش سال پيش، زمين شماره 256 را در دشت حسك چه كسي اداره كرده است؟
«محمد شريف» تعريف مي‌كرد: يك روز من و «جگرخوين» در سراي خان خوابيده بوديم كه يك مرد روستايي وارد شد و گفت:
«اي كاش اين دو، گاوهاي من بودند.»
در «شقلاوه» ، «به‌يتي سه‌رمه­ر»، «لاسايي سه‌گ» و «مانگه‌شو» را نوشته بودم كه اولي ترجمه‌اي از «صباح الدين علي» نويسنده‌ي ترك و دومي نمايشنامه‌اي يك پرده‌اي عليه آمريكا و شاه و «جلال بيار» و «سينگمان ري» بود. كتاب‌ها را در چاپخانه‌ي ترقي قاچاقي چاپ كردم. چهار فرم بود. به همراه ذبيحي نسخه‌هايي از آن را براي چند نفر فرستاديم. كتاب‌ها را هم كه هزار نسخه بود به جزيره بردم. حزب پارتي از ما خواسته بود كه اگر مي­توانيم چاپخانه­اي ارزان­قيمت خريداري و به موصل منتقل كنيم. چاپخانه‌اي در دمشق خريداري كرديم. يك روز من در «جزير» بودم، نامه‌اي از ذبيحي به دستم رسيد: «لوله‌هاي بخاري را به آدرس حاجي ميرزا برايت فرستاده‌ام. چرا خبر آن را نفرستاده‌اي؟» خدايا چاپخانه‌اي قاچاق و حاجي خرده فروش؟
به بازار قاميشلي نزد حاجي رفتم. چند دقيقه‌اي نشستم. باربري از گاراژ آمد و گفت:
ـ مام حاجي كرايه بار صندوق را خواسته‌اند.
ـ نه مال من است و نه مي‌دانم چه كسي فرستاده است. بابت چي كرابه بدهم؟
گفتم: «كرايه‌اش چقدر است؟» حاجي متوجه شد و شش ليره كرايه را پرداخت.
ـ دوست عزيز با عبدالله پسرم دستگاه را ديديم. من گفتم ماشين سنگ است و او مي‌گفت: نه موتور برق است.
ـ بله! موتور برق است. به سفارش «احمد حسين» خريده‌ام.
«محي‌الدين حاجو» را با يك جيپ به در سراي بازار آوردم. چاپخانه را باز كرديم و به «تربه‌سپي» برديم. در راه به او فهماندم كه ماشين چاپ و قاچاق است. دستگاه را به يك كاهداني برد و پنهان كرد. مدام نامه مي‌نوشتم كه: «دستگاه آماده است. بياييد و آن را ببريد.» اما جوابي نمي‌آمد. دو ماه بعد يزيد خان يزيدي از طرف حزب آمد كه ماشين را به حامل (يعني او) نامه بسپارم و به همراه دو پاكت سيگار و چهار بطري عرق براي يزيد خان بفرستم. جميل حاجو سفارش را تهيه كرد و فرستاد. محي‌الدين بايد ماشين چاپ را به مرز برده و تحويل مي‌داد. از او خواهش كردم كه ماشين را در مرز سوريه بگذارد و جلوتر نرود.
ـ چرا؟
ـ نمي‌دانم. احساس مي‌كنم اينطوري بهتر است.
علاوه بر ماشين چاپ، كتاب هاي خودم و چند كتاب عربي ديگر در مورد كردستان را هم براي دوستان پارتي فرستادم. دو شب بعد راديو بغداد گفت: «چاپخانه و نشريات حزب پارتي در موصل كشف و ضبط شد. »
هنگامي كه در دوران حكومت قاسم به عراق بازگشتم زاهد محمد كه يك عرب كرد و افسر مرزي بود گفت:
ـ من نشسته‌ بودم كه يزيدخان نزد مدير اطلاعات آمد و گفت: «قربان! چاپخانه‌ را فلان جا گذاشته‌ام». من براي پارتي‌ها خبر فرستادم كه سراغ دستگاه نروند و يزيد خان جاسوس است. «زاهد» بعدها آجودان «سلام عارف» شد و به همراه او در سانحه­ي سقوط هواپيما كشته شد.
هم كتاب‌هايم از دست رفته و هم چاپخانه نابود شده بود. جالب اينجاست كه نيروهاي امنيتي سوريه بدون آنكه بدانند محتواي كتاب چيست و چه چيزها عليه نوري سعيد دشمن شماره يك آنها نوشته شده است فقط به خاطر نام كتاب «به‌يتي سه‌رمه‌ر» آن را (بي.تي.سي) تلفظ و به عنوان يك كتاب خطرناك معرفي كرده بودند. پسري به نام «مراد» كه منشي بخشداري «ديريك» بود گفت: «نامه­اي محرمانه آمده است كه مجله‌ي «بي. تي. سي» كه در عراق چاپ شده است منع قانوني دارد». ذبيحي كه پيش از اين گفتم اكنون «عيسا عرفات» نام داشت. پيغام فرستاد كه مي‌خواهد به دمشق نقل مكان كند و شناسنامه‌اش در ثبت احوال دمشق صادر مي‌شود تا به راحتي بتواند گذرنامه بگيرد. با هم به «ديريك» رفتيم و تمامي ادارات را پشت سر گذاشتيم تا به اداره‌ي ماليات رسيديم.
ـ مأمور اين كاركجاست؟
پيرمردي عينكي را نشانم دادند كه در قهوه خانه چرت مي‌زد. اوراق را در مقابلش گذاردم. نگاهي به ذبيحي انداخت و به سراغ يك دفتر سياه كهنه رفت و ورق زد.
ـ بله دوست عزيز! عرفات پسر عيسا از دوره‌ي عثماني چهل و پنج ليره ماليات، بابت راه رفتن بدهكار است.
ـ استاد عزير! شنيده بودم نفس كشيدن ماليات دارد اما اين يكي را نشنيده بودم.
ـ تو بچه سالي! اين چيزها را نمي‌داني.
ـ عيسا بسيار تنگ دست است و من خرجش را مي‌دهم. اگر ممكن است لطفي در حق ما بكن.
به هر صورت به توافق رسيديم و با پرداخت هجده ليره، سهم ماليات ذبيحي بابت راه رفتن ادا شد. به ذبيحي نوشتم: «پدرت عرفات مثل سگ پا سوخته آن قدر اين طرف و آن طرف رفته كه به اندازه‌ي چهل و پنج ليره دود از سرزمين امپراتوري بلندكرده است.»
«عرب شمو»، در كتاب «به‌ربانگ» (افطاري) مي‌نويسد: «اگر يك مأمور عثماني در خانه‌ي يك روستايي غذا مي خورد صاحب خانه مجبور مي‌شد پولي تحت عنوان ميهمانانه به مأمور پرداخت كند.»
هجده ليره را پرداخت كرده و تنها سه ليره پول برايم باقي مانده بود. كرايه‌‌ي سفر از دمشق تا تربه‌سپي هم سه ليره بود. مستقيم به گاراژ رفتم. در مسير يك دلاك راديدم:
ـ سيداي عزيز! بفرما! به خدا حتماً‌ بايد يك چاي با من بخوري.
هر چه اصرار كردم تسليم نشد و مرا به زور به مغازه اش برد.
ـ تو مايه‌ي افتخار كردها هستي. اجازه بده ريش‌هايت را بزنم. اين افتخار را نصيب من كن.
ـ بفرمائيد
چاقوي دلاكي راروي ريشم كشيد.
ـ مبارك است.
پسري ده دوازده ساله گفت: «هنوز موي زيادي روي صورتش است.»
ـ گم شو حرام زاده ! سيداي عزيز را نبايد اذيت كرد.
برخاستم. گفت:
ـ سيدا دستمزدم چهار ليره است(در دمشق دو ليره مي‌تراشيدند)
سه ليره را درآوردم و دادم:
ـ بيشتر از سه ليره ندارم.
ـ اشكال ندارد. فداي سرت. تو مايه‌ي فخر كرد و كردستان هستي....
ناچار بايد پياده برمي‌گشتم. پياده از دمشق تا «تربه‌سپي» هشت ساعت راه بود. گرسنه هم بودم. نيم ساعتي راه رفتم. از بخت خوش، «محمد شريف حاجو» سررسيد و با هم به «تربه‌سپي» بازگشتيم.
يك روز «حسن آقا» گفت: «اين نامه را نگاه كن. نشاني گيرنده‌اش معلوم نيست». روي پاكت نوشته شده بود: برادر گرامي «موسا عرفات» نامه را باز كردم. «غفوركريم»، از همراهان ما در سفر روماني نامه فرستاده بود. بيچاره تصور كرده بود. چون نام ذبيحي، «عيسا عرفات» است من كه دوست او بودم هم بايد موسي عرفات باشم.
خانواده‌ي حاجو در «تربه‌سپي» كتابخانه­اي كوچك داشتند. ا زاهالي هم بعضي كتب مي‌‌گرفتم. يك روز «سمعان كلداني» رئيس روستا گفت:
ـ هيچ كتابي را بيشتر از يك شب نگاه نمي‌داري. بيا يك كتاب بدهم بخواني. حداقل يك ماه وقت مي­برد.
به خانه‌اش رفتيم. كتابي آورد كه تا كنون كتابي به اين قطر نديده بودم.
ـ اين شرح تورات است. بخوان
كتاب را نگرفتم.
يك ربزاز ارمني» به نام «سعيد» كه يك كرد دو آتشه بود تعريف مي­كرد: «خانه‌ي ما در يكي از روستاهاي دامنه‌ي كوههاي «توروس»بود كه فرمان قتل عام ارمني‌ها از سوي سلطان صادر شد. از روستا فرار كرديم. آواره‌ي دشتها شده بوديم كه يك چوپان با اسلحه در برابرم ظاهر شد:
ـ سعيد تو مسيحي هستي. خوب مي‌شناسمت. بايد بميري.
ـ مي دانم مرا مي‌شناسي و چوپان دهات خودمان بوده‌اي. نمي‌شود راه حلي پيدا كني و مرا نكشي؟
ـ شهادتين را بگو و مسلمان شو تا تو را نكشتم.
ـ تو بگو من تكرار مي‌كنم
ـ ها! به خدا من هم نمي‌دانم شهادتين بگويم.
ـ خب حالا بيا مرا بكش.
ـ نه نه برو.
سعيد داستان ديگري هم تعريف كرد: «با چند ارمني ديگر در راه بوديم كه چند كرد، راه را بر ما بستند. به همراهان گفتم: من اطلاعات خوبي در باره­ي اسلام دارم از شما پرسيدند اركان اسلام چند تاست؟ بگوييد: پنج بقيه‌ي جواب‌ها با من.
ـ شما مسيحي هستيد؟
ـ نه قربان! ما مسلمان هستيم و تمام آداب و رسوم شرعي را مي‌دانيم. از يكي از همراهان پرسيدند:
ـ اركان دين چند تاست؟
ـ قربان هفت تا.
ـ قربان ترسيده است و گرنه مي‌داند «پنج» است.
با هر دردسري بود از مهلكه گريختيم.
ـ فلان فلان شده مگر نگفتم بگو پنج تا.
ـ هاي هاي! اوبه هفت تا هم راضي نبود. اگر مي‌گفتم پنج حتماً ‌سرم را مي‌بريد.

behnam5555 07-04-2011 07:41 PM


چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(12)

يكي از دوستانم در قاميشلي «ملااحمد نامي» شاعري با طبع روان و نويسنده‌ي يك فرهنگ كردي عربي بود كه متأسفانه چاپ نشد و به همراه اشعارش از ميان رفت. چشم به مال كسي نداشت و پولي از كسي نمي‌خواست. خانه‌اي كوچك با يك باغچه و يك درخت مو داشت. در باغچه‌ي كوچكش سبزي مي‌كاشت و به همراه تخم‌مرغ‌هايي كه مرغ‌هايش مي­گذاشتند زندگي ساده‌اي براي خود درست كرده بود.
يك روز از كنار خانه‌اش رد مي‌شدم كه فرياد زد:
ـ هه‌ژار بيا تو امروز عيد است. «مادر سامي» (همسرش) « شوربا» ما را كشت. امروز مي‌خواهد دو مرغ سرببرد.
ـ خير است؟
ـ مرغ‌ها مريضند.
ـ دامپزشك در شهر نيست؟
ـ چرا هست اما چگونه بروم؟ خجالت مي‌كشم.
مرغ‌ها را گرفتم و به همراه نامي نزد دكتر رفتيم.
ـ طاعون گرفته‌اند و با عرق زحله درمان مي‌شوند.
ـ با اين عمامه و دستار، بروم عرق بخرم؟هرگز!
ـ نمي‌خواهد تو بروي...
رفتم و نيم بطري عرق خريدم. مرغ‌ها را يكي يكي گرفته و در حلقومشان مي‌ريختم. مرغ‌ها ابتدا كمي ساكت شدند اما بعد مست كردند. از خنده روده‌بر شده بوديم. غير از يكي دو مرغ، بقيه بهبود پيدا كردند.
يكبار، اول ما رمضان به همراه «نامي» در هتلي در دمشق بوديم. اتاقي سه تخته كه يكي از تخت‌هايش خالي بود. صبح كه از خواب بيدار شديم مردي با شكم برآمده و پوست زرد در حالي كه لنگي بسته بود روي تخت خوابيده بود، گفتم: «مردان بحرين و بعضي از اميرنشينان عرب پسر عقد مي‌كنند». نامي گفت: «تو چرا اين دروغ را باور مي­كني؟ مسلمان هرگز چنين كاري نمي‌كند.
مرد بيدار شد.
ـ اهل كجايي؟
ـ بحرين، من بي­سواد هستم. ممكن است نامه‌اي برايم بنويسيد؟
ـ بله
كاغذ و قلم آوردم.
ـ بفرماييد.
نامه را براي يكي از دوستانش در بيروت مي‌نوشت:
ـ مرواريد زيادي آورده‌ام و يك ماه ميهمانت خواهم بود...
ـ چرا يك ماه مي‌ماني؟
ـ از ترس روزه. هر كس روزه نگيرد شش ماه بازداشت مي‌شود.
ـ شش ماه بازداشت به خاطر روزه؟! اما به خاطر عقد كردن پسران هيچ؟
با خنده گفت:
ـ در پايتخت، اين كار را انجام نمي‌دهند فقط در منطقه‌ي «تويثه» نزديك «منامه» شيوخ يتيم را عقد مي كنند و مي‌گويند شيخ خنث».
دهان نامي از تعجب بازمانده بود.
ابتداي تابستان 1957 شايع شد كه فستيوال جوانان در مسكو برگزار مي‌شود. هيأت محلي كمونيست‌هاي «قاميشلي» نام نويسي مي‌كردند. نزد من هم آمدند و از من خواستند سرودي برايشان آماده كنم. هر كس نام نويسي مي‌كرد مي‌بايست ششصد ليره مي‌پرداخت. هيأت نزد «عبدالله حاجي ميرزا» كه تاجري بازاري و عضو حزب كمونيست بود رفته بود.
ـ يا الله ششصد ليره بده. نام تو را هم نوشته‌ايم.
ـ من آدم بي­سوادي هستم. اگر به مسكو بيايم فقط بايد ساختمان‌ها و خيابان‌ها را تماشا كنم. ششصد ليره رامي‌دهم اما به جاي من، «هه‌ژار» را ببريد. هر چه باشد لا‌اقل صداي كرد را به گوش جهانيان مي‌رساند.
ـ نخير «هه‌ژار»كله شق است و تحت امر حزب نيست. دردسر درست مي‌كند.
ـ يعني هر كس گوش به فرمان نباشد به در نمي‌خورد؟ يكبار ديگر سراغ من نياييد. برويد گم شويد...
نامه‌اي ا زجلال طالباني به دستم رسيد:
«حزب شيوعي عراق، بر اساس مصوبات كنگره‌ي پاييز 1956 مقرر كرده است كه گروه كردستان به صورت مستقل به مسكو رفته و آزادانه از حقوق كردها دفاع كند. من نتوانستم گذرنامه بگيرم. اين نامه را به دوستان دمشق نشان بده و خود، مسئوليت گروه كردستان را بر عهده بگير. اما هزينه‌ي سفر را خودت بايد پرداخت كني». رسماً شروع به گدايي كردم و حدود ششصد ليره جمع كردم. يكي از بازرگان­هايي كه بسيار ثروتمند بود و سنگ كردستان را به سينه مي‌زد، امّا يك پاپاسي هم كمك نكرد «عارف عباس» ميليونر اهل قاميشلي بود. يك روز مرا ديد و گفت: «پولي را كه برايت جمع كرده‌اند نوش جانت. براي تو خوب است».
به دمشق رفتم. نه نفر ديگر نيز به نمايندگي از پارتي به دمشق آمده و منتظر «جلال» بودند. نامه را نشان دادم و مسؤوليت گروه را بر عهده گرفتم.
يك شب ساعت دو بعداز نصف شب، در ميدان «ساحه‌البرجي» منتظر دوستان حزب شيوعي بوديم و به زبان كردي صحبت مي‌كرديم. يك نفر با لباس عربي بلند شبيه كويتي‌ها نزديك شد و گفت:
ـ شما كرد هستيد؟
ـ بله
ـ من هم حاجي و اهل بوكان هستم.
ـ تو همان «اسماعيل» نيستي كه يك فاحشه‌ي تبريزي همسرت شد؟
ـ بله خودم هستم.
ـ حاجي در بوكان نگويي‌ هه‌ژار و ذبيحي را ديده‌ام. بازداشتت مي‌كنند.
اما حاجي به محض بازگشت به بوكان گفته بود هه‌ژار و ذبيحي را ديده است. بازداشت شده و پس از انتقال به اروميه، مدتي را در زندان به سر برده بود.
با «ذبيحي» نشستيم و متن سخنراني را كه بالغ بر پانزده صفحه بود آماده و محض احتياط، به زبان فارسي ترجمه كرديم تا در مسكو دچار مشكل نشويم چون در آنجا متون فارسي را آسانتر ترجمه مي‌كردند.
سپس منتظر هيأت شيوعي‌هاي عراق شديم كه به دمشق آمده بودند تا ويزا و تمهيدات سفر را براي ما آماده كنند. به دفتر آنها رفتيم:
ـ هيأت كردها مستقل است.
ـ امكان ندارد. حرفش را هم نزنيد.
ـ مسؤولين رده بالاي حزب شيوعي تصميم گرفته‌اند هيأت كرد به صورت مستقل و زير نظر پارتي به مسكو برود.
ـ لعنت به تصميمات رده‌ي بالا.
دكتر «صفاحافظ» كه يكي از همراهان ما در روماني بود گفت: «كسي نمي‌تواند با هه‌ژار دربيفتد. مرد بسيار با غيرتي است....»
هر چه اصرار كرديم نپذيرفتند. همان رفقاي سفر روماني بودند. وقتي بيرون مي‌آمديم به صفاحافظ گفتم: «مرا خوب مي‌شناسي! كاري مي‌كنم كه بهتر هم بشناسي».
با ذبيحي در گوشه‌اي نشسته بوديم كه ناگهان سروكله­ي جلال طالباني پيدا شد. حالا ديگر جلال رئيس است و مي‌داند چكار كند. جلال گفت: «شيوعي به هيچ عنوان نمي‌خواهد تو و ذبيحي به مسكو برويد. اگر مي‌توانيد از راه ديگري خود را به مسكو برسانيد. آنجا همديگر را خواهيم ديد».
ـ مام جلال! متن سخنراني را به كردي و فارسي نوشته‌ايم. اگر ما نرسيديم تو هر كاري مصلحت دانستي انجام بده.
جلال متن را خواند و گفت: «از اين بهتر نمي‌شود آن را به مسكو برده و به عنوان متن سخنراني استفاده خواهم كرد. اين بار از طريق «روشن خانم بدرخان»، سفارت چكسلواكي، ويزاي من و ذبيحي و «سينم بدرخان» را صادر كرد. جلال، مقداري پول به من و روشن خانم داد و هزينه‌ي بليت هواپيماي هر سه نفر را هم پرداخت كرد. گفتيم از پراگ تا مسكو هزينه‌ي سفر ما رايگان است و هزينه‌ي بازگشت هم با شوروي­چي­ها خواهد بود. روزنامه‌اي عربي «الوطن» چاپ دمشق كارت خبرنگاري برايم صادر كرد اما هرگز حتي يك كلمه هم براي آن ننوشتم.
جلال و رفقايش به همراه گروه عراقي و سوري با كشتي از بيروت به مقصد حركت كردند. ما هم از طريق پرواز بيروت به ژنو، از آنجا به زوريخ، و از زوريخ به اشتوتگارت رفتيم. شب را در يك هتل به صبح آورديم. شاهانه بود. بالش و تشك پر قو و انواع غذاهاي فرنگي، پذيرايي آن شب ما بود. صبح سوار قطار شديم و به سوي «پراگ» حركت كرديم. گروههايي از كشورهاي ديگر نيز ما آمده بودند. پيش از رسيدن به پراگ، پليس چك در شهر «يليزنز» وارد قطار شد و گذرنامه و ويزاي مسافرين را براي بررسي گرفت. پس از دو ساعت بازگشتند و من و ذبيحي و سينم خان را پياده كردند.
ـ ويزاي شما كامل نيست.
ـ ويزا را از سفارت گرفته‌ايم.
ـ امكان ندارد. اين ويزاي سفارت نيست.
يك افسر هيكلي در دفتر نشسته بود و گوشش به سخن كسي بدهكار نبود. سينم به فرانسه و انگليسي و ذبيحي هم به فرانسوي دست و پا شكسته:
ـ جناب اجازه دهيد به يكي از دوستانمان در پراگ تلفن بزنيم (مي‌خواستيم با قاسملو تماس بگيريم)
ـ امكان ندارد.
و سوار بر قطار به سوي مرزهاي آلمان راهنمايي شديم. اگر از قطار پياده نمي‌شديم بدون هيچگونه مزاحمتي مي‌توانستيم تا پاريس و مادريد هم برويم. سر شب به «اشتوتگارت» رسيديم. در ايستگاه‌ها ، اتاقكي شيشه‌اي هست كه خانمي در آنجا براي مسافران، اتاق و هتل پيدا مي‌كند. نقشه‌ي هتل ها نيز روي ديوار است و مشخصات آنها، تعداد تختهاي خالي، و هزينه‌ي اقامت ثبت شده است. تنها يك تخت پيدا كرديم كه آن را هم براي «سينم» يك شب هفده ليره رزرو كرديم. تاكسي با حقه­بازي ما را چند دور در يك مسير آورد و برد و او هم هفده ليره گرفت. «سينم» مستقر شد و ما نيز سرگردان در ايستگاه مانديم. يك كيلو چاي، يك كيلو قهوه، و يك چادر سياه زنانه همراه داشتيم كه مي‌خواستيم آن را در مسكو به همسر يكي از افسران فراري ايران هديه بدهيم. صندوق اماناتي هم در ايستگاه بود كه كرايه‌ي آن بيست «فنيك» و مخصوص گذاشتن چمدان و بارهاي اضافي مسافران بود. از قدم زدن خسته شديم و روي سنگفرش پياده‌رو دراز كشيديم. ذبيحي چادر را روي سرش كشيد و خوابيد.
ـ بلند شو.
ـ چه خبره؟
ـ با اين چادري كه روي خودت كشيدي ياد زنهاي ايراني مي‌افتم... هنوز چشمانمان گرم نشده بود كه دو سرباز آمريكايي سر رسيدند:
ـ استراحت كردن در اينجا ممنوع است.
كمي قدم زديم و دوباره همان جا دراز كشيديم. سرباز آمريكايي مجدداً‌آمد و گفت:
ـ خوابيدن ممنوع است.
با انگليسي دست و پا شكسته به او فهمانديم كه جايي نداريم:
ـ خسته مي‌شويم. چكار كنيم؟
ـ دنبالم بياييد.
به كافه‌اي تاريك در داخل ايستگاه رفتيم. گارسون آمد. به اشاره پرسيد: پول كافي داريد؟ چهل «فنيك» پول آلماني داشتيم. پول سوري هم قبول نمي‌كردند. يك كوكا و دو ليوان برايمان آورد. يك ساعت نشستن، دو ساعت نشستن و... خسته شده بوديم. دوباره شروع به قدم زدن در محوطه‌ي ايستگاه كرديم. هوا روشن نمي‌شد. به كافه بازگشتيم امابلافاصله بيرونمان كردند. مجدداً‌ به سرباز آمريكايي برخورديم. با ما به كافه بازگشت و به گارسون گفت حق ندارد تا طلوع آفتاب ما را بيرون كند. بالاخره هوا روشن شد. دنبال سينم خان رفتيم و هرطوري بود پانسيوني با دو ليره پيدا كرديم. حالا نوبت تلفن كردن بود.
ـ قاسملو كاري بكن(قاسملو استاد دانشگاه پراگ بود)
ـ «خالد بكداش» كار شما را خراب كرده است اما داريم تلاش مي‌كنيم. تا چهار روز ديگر به برلين و از آنجا مستقيماً به مسكو خواهيد رفت.
نشستيم و شروع به حساب كردن نموديم. پنج روز پانسيون، هزينه‌ي بليت اشتوتگارت تا برلين و... پولمان تمام مي­شد. پس چي بخويم؟ هيچ. چه كار كنيم؟ گاندي يك ماه روزه مي­گرفت و خم به ابرو نمي‌آورد. چهار روز تمام هيچ نخوردم طوري كه هنگام راه رفتن پاهايم مي‌لرزيد. ذبيحي و سينم خان هم وضعيتي بهتر از من نداشتند اما احساس مي‌كردم يك وعده بدون من غذا خورده‌اند. خدا كند اشتباه كرده باشم. به زبان كردي و خط لاتين، تلگرافي به عنوان روشن خانم نوشتم. دو سطر دو سطر در آخر كلمات، نقطه مي گذاشتيم يعني هر دو سطر يك كلمه. تلگرافچي پس از فرستادن تلگراف كه مجموعاً شش كلمه (اما در واقع دوازده سطر بود) گفت:
ـ زبان عجيبي داريد. هر كلمه دو سطر است.
ـ بله ما اصولاً آدم‌هاي زبان درازي هستيم.
بعدازظهر روز چهارم گفتم:
ـ چرا چاي و قهوه را نفروشيم؟
ـ فكر خوبي است. اما كي بفروشد؟
ـ من
ـ آخر زبان نمي‌داني.
ـ كاري مي‌كنم.
كلاه سفيد را سرم كردم و شروع كردم اطراف ايستگاه داد زدن:
ـ آرابيان كافي(قهوه‌ي عربي)
قهوه در مغازه‌ها هر كيلو پنجاه مارك بود و هيچكس حاضر به خريدن از من نبود. عاقبت در ايستگاه اتوبوس، قهوه را بيست و سه مارك به يك پيرزن فروختم. شكمي از عزا در آورديم. سوسيس خوك خورديم.
ـ چاي كجاست؟
ـ بيا بگير.
ـ اينديان تي (چاي هندي)
گفتي دلالان حراج بازار «سقز» هستم. چاي را هم كسي نمي‌خريد چون فكر مي‌كردند چاي مخلوط است. ذبيحي و سينم هم از پشت سر مي‌آمدند و به حركاتم مي‌خنديدند. فكري كردم و به قهوه‌خانه‌ي ايستگاه رفتم و چاي را بيست و يك مارك به قهوه‌خانه‌دار فروختم. سوسيس شام آن شب هم جور شده بود.
صبح كرايه‌ي پانسيون را داديم و كمي نان و پنير و سوسيس خورديم. يازده مارك هم بابت هزينه­ي بليت قطار خرج كرديم. هنوز پنج مارك پول نقد داشتيم. از ما خوشبخت‌تر؟...
قطار در مسير حركت مي­كرد و باران هم مي‌باريد. در «لايپزيك» توقف كرديم. خانمي گذرنامه‌ها را وارسي مي‌كرد. ذبيحي گفت: «تو حرف نزن. بددهني. سينم خان جواب مي‌دهد». خانم پرسيد:
ـ چه كاره ‌هستيد؟
وسط حرفهايش پريدم و گفتم:
ـ دلگاسيون، فستيوال، مسكو
ـ بفرماييد پايين. بايد به اداره برويد.
ـ خدا لعنتت كند. زبان تركي آب كشيده را از كجا آوردي؟ مثل اينكه دوباره بايد گرسنگي بكشيم و در پياده‌روبخوابيم.
ـ غلط كردم. اشتباه كردم.
چمدان به دست از قطار پياده شديم و وارد خانه‌ا‌ي شديم كه يك سالن نسبتاً سرد با چند صندلي و ميز در آن بود. طولي نكشيد كه مردي باريك اندام آمد و روبروي ما نشست.
ـ كه هستيد؟ از كجا آمده ايد؟ و چرا به برلين مي‌رويد؟
داستان را تعريف كرديم.
ـ شما ميهمان ما هستيد. تا نيم ساعت ديگر بدرقه‌تان خواهم كرد. پولتان را هم پس بگيريد. در خدمت هستم.
ـ ها ! ديدي بد دهني من چكار كرد؟
قطار رسيد و ما سوار يك واگن پر از بچه‌هاي كوچك شديم. يك زن بدقوراه با سيمايي بسيار خشن كه يك درجه‌دار آلماني بود وارد واگن شد و چنان فرياد زد كه هيچ ژنرال دوره­ي هيتلري هم، چنان داد نمي‌كشيد. گويا از حضور ما د رجمع كودكان شاكي بود. به يك واگن ديگر رفتيم. از پنجره ي قطار بيرون را نگاه مي­كرديم. بسياري از كارگران آسفالت، دختراني بسيار زيبا و از پر گل نازك‌تر بودند. گفتم:
ـ سينم نگاه كن! خيلي در مورد برابري زن و مرد شعار سر مي‌دهيد. اميدوارم به آرزويتان برسيد.
در ايستگاه برلين شرقي پياده شديم و چمدان به دست، در گوشه‌ي يك ميدان، روي زمين نشستيم. به يك زن جوان آلماني كه ابروهايش را در با تيغ زده و به جاي آن فقط يك خط ابروي آبي كشيده بودچيزي گفتم. لبي ورچيد و رفت.
ـ گور پدر پدر سگت! چقدر پر مدعا؟
اهالي دور و بر ما هم جز زبان آلماني، زبان ديگري نمي‌دانستند.
چكار كنيم چكار نكنيم، ناگهان چشمم به «مهر جوانان جهاني» روي يك روزنامه افتاد كه بچه‌اي داشت مي‌فروخت. اين روزنامه از هر كجا آمده باشد «جوانان» هم آنجا هستند. پسرك را با اشاره متوجه كرديم. او هم با ما برگشت و آدرس را نشان داد.
ـ خوش آمديد. چمدانهايتان را امانت بگذاريد.
ـ كجا؟
ـ در آن سالن.
يك سرهنگ پير، مسئول قسمت امانات بود. «ذبيحي» چهار كلمه روسي صحبت كرد و ته كشيد. سپس «سينم خان» آمد؛ چمدانها را تحويل داد و رسيد گرفتيم. جواني همراه ما آمد و به اتاقي در طبقه‌ي بالاي اداره‌ي روزنامه هدايت كرد.
ـ الو كاك قاسملو. ما به برلين رسيديم. چكار كنم.
سخن به درازا كشيد. گفتم گوشي را به من بدهيد.
ـ عزيز من ! چكار مي‌كني ياچكار نمي‌كني مهم نيست. فعلاً بگو غذا و خوراك و جاي خواب براي ما تهيه كنند.
ـ گوشي را بده به يكي از ميزبانان.
پس از چند «گوت گوت» و «شليختن پليختن» گفتن، گوشي را گذاشت و گفت: بفرماييد
ـ خدا صاحب فرموده‌‌ات كند.
به يك رستوارن رفتيم جاي شما خالي تا مي‌توانستيم گوشت سرخ كرده‌ي خوك خورديم. سپس سوار ماشين شديم و به مدرسه‌اي به نام «شليمان شوله» در جاده‌ي فلان رفتيم. سينم به قسمت زنان رفت و ما هم در اردوگاه مردان مستقر شديم.
به هر كدام يك بالش و تشك بادي و دو پتو دادند. صبحانه هر نفر يك تخم مرغ پخته با نان و ناهار و شام سيب زميني و گوشت خوك گرفتيم. وقتي آب خواستيم گفتند به جاي آب، آبجو بخوريد چون شكمتان درد مي‌گيرد. دزدكي به دستشويي مي‌رفتيم و آب مي‌نوشيدم. ذبيحي و سينم هم ياد گرفتند و شكم درد هم نگرفتيم.
چند روز بعد، تب و لرز شديدي گرفتم و به بيمارستان منتقل شدم. پزشك به بالينم آمد و گفت: «تو در يك جغرافياي پر مالاريا به دنيا آمده‌اي و هرگاه به آب و هوايي مشابه وارد شوي، تب و لرز به سراغت مي‌آيد». دارو نوشت و به مدرسه باز گشتم. ذبيحي هم كه دست از شوخي برنمي‌داشت حتي هنگام تب شديد به سراغم مي‌آمد و مسخرگي مي‌كرد. مترجم ما يك دختر باريك اندام گندمگون به نام «زگريتا» مسلط به زبانهاي فرانسه، انگليسي و اسپانيايي و دختري بسيار محترم و مورد علاقه‌ي ما بود. هر روز به پراگ تلفن مي‌كرديم. گفتند در مسكو هم «ملا مصطفي» دنبال كار ما را گرفته است. اما وقت فستيوال گذشته بود و ما هم ناگزير در برلين مانديم. از ذبيحي شطرنج ياد گرفتم و روزها را به بازي مي‌گذرانديم. در اروپا چاي را كم‌رنگ مي‌خوردند. يك قوري داشتم كه چاي عراقي در آن دم مي­كردم. چاي خشك را در قوري ريخته و روي آن آب جوش مي‌ريختم. يك روز به ذبيحي گفتم:
ـ تو برو آب جوش بياور.
ـ ملا نمي‌دانم چه بگويم و اين آلماني­ها را حالي كنم.
ـ ربان نمي‌خواهد كتري روي گاز غلغل مي‌كند.
ـ نمي‌دهند
ـ قوري را گرفتم و به حياط رفتم. پيرزني نشسته بود. سراغ او رفتم و گفتم:
ـ شلخن پلخن، ئاوي كولاوخن (شلخن پلخن آب جوش خن)
پير زن از شدت خنده نمي‌توانست حرفي بزند. قوري را گرفت و پر از آب جوش كرد. يك پسر جوان عراقي به نام «فالح غنام» كه تصور مي‌كردم او هم مثل «سليم شاهين» تنها به دنبال شكمش باشد نزد ما آمد و اتاق ماسه نفره شد. دانشجوي مهندسي معماري بود. روزها سبيلمان را نگاه مي‌كرد و مي‌گفت:
ـ گوشه‌ي سبيل چپت از گوشه‌ي راست كوتاهتر است.
ـ واقعاً يك مهندس به تمام معنا هستي.
ذبيحي از نگاه او دانشمندي به تمام معنا بود. يك روز پرسيد:
ـ از كدام دانشگاه فارغ‌التحصيل شده است؟
ـ از دانشگاه تركش
ـ بله بله واقعاً‌ دانشگاه با كيفيتي است.
چنين دانشگاهي هم در پهنه‌ي گيتي وجود نداشت.
پرده‌اي در يك گوشه آويخته بود. سر در پرده كرديم. فالح غنام در حال عشق بازي با زگريتا بود. فالح پس از پايان مراسم بيرون آمد و با قسم و قرآن گفت: «اين دختر شيوعي و بسيار پاكدامن است. فكر ناجور نكنيد».
ـ نه نه كاك فلاح! ما مي‌دانستيم از بين رانش ‌تخم مرغ در مي­آوري.
يك مرد كوتاه بالاي گردن كلفت ايراني به ديدن ما آمد:
ـ من يك آقاي يزدي هستم و يك همسر آلماني دارم. اجازه مي‌دهيد به ديدنتان بيايد؟
ـ لازم نيست انشاءالله به پاي هم پير شويد.
ـ نه حتماً او را با خودم مي­­آورم.
يك زن باريك اندام زرد روي با چشمان تنگ و سر و ساق باريك، وارد شد و با ما دست داد.
ـ آقاي يزدي هيچكس پيدا نشد اين تازي زرد را گير آورده‌اي؟
ـ ترا به خدا مواظب باش. همسرم كمي فارسي بلد است.
به مدرسه كه رفتيم دوزاده مارك آلمان غربي داشتيم. سوار بر قطار به برلين غربي رفتم و با چهل مارك شرقي عوض كردم. قاچاق خوبي بود. اين را هم «زگريتا» به ما ياد داده بود.
هنوز ياد نگرفته بودم كه در دستشويي آب بنوشم، يك شب براي خوردن يك ليوان آبجو بيرون رفتم. ذبيحي گفت: «زود برگرد نگران مي‌شوم». هنوز سفارش آبجو را نداده بودم كه يك آلماني صد كيلويي گفت: «اَراب؟ كايرو؟» (عرب؟ قاهره؟) با تكان سر پاسخ دادم بله. مچم را گرفت و روي صندلي نشاند و ودكا سفارش داد:
ـ نمي‌خورم
مچ دستم را فشرد.
ـ آخ دستم.
ـ ودكا را خوردم. از نوك زبان تا معده‌ام سوخت.
ـ يكي ديگر
به زور سه ليوان ودكا به خوردم داد. اين مرد افسر «اس.اس» هيتلر در قاهره بود و خاطرات خوشي از آنجا به ياد داشت. رفيق شديم چه رفيقي. به خواهش «بارمن» از هم جدا شديم. وقتي برگشتم پاهايم قيچي مي‌كرد. ذبيحي عصباني شد:
ـ كجا گم شده بودي؟
ـ حرف نزن! يك دوست خوب پيدا كرده‌ام.
روي تخت دراز كشيدم و تا سرظهر بيدار نشدم.
يك روز در ميان تلفن‌هاي روزانه به قاسملو، آدرس فردي به نام «نوروزي» را داد و گفت: «گفته‌ام كارتان را راه بيندازد». من و ذبيحي با تراموا رفتيم. خيلي گشتيم اما آدرس را پيدا نكرديم. از يك كابين تلفن زديم.
ـ منزل تشريف دارند؟
ـ بله بفرماييد.
گوشي تلفن را گذاشتم.
ـ چرا آدرس را نپرسيدي؟
ـ يادم نبود.
جيب‌هايمان را گشتم اما ده فنيكي پيدا نكرديم. عاقبت به هر بدبختي بود نشاني را پيدا كرديم.
ـ سلام عليكم
يك تهراني سبزه روي قدبلند با بيني برجسته كه چهار خط تلفن روي ميزش پهن شده بود و سيماي اعليحضرت را به خاطر‌مان مي‌آورد. پرسيد:
ـ چه مي‌خواهيد؟
و بدون آنكه در انتظار پاسخ بماند به دختري زنگ زد و با او قرار گذاشت.
ـ بله چي مي‌فرموديد؟
اين بار با يك دختر فارس زبان، وقت ملاقات گذاشت.
ـ ها چي فرموديد؟
در ميان تلفن‌هاي پشت سر هم آقا، عرض حال كرديم و بالاخره:
ـ قاسملو را نمي‌شناسم؟ كيست؟ چه كاره است؟
ـ يك كرد و در پراگ استاد دانشگاه است.
ـ كرد ديگر چه سيغه­اي است؟ خيلي براي من تازگي دارد. قاسملو، چرا به ايران بر نمي‌گردد. در پراگ چه مي‌كند؟
گفتم برويم بهتر است فايده‌اي ندارد. ذبيحي شروع كرد: به خاطر انسانيت، نوع پروري و.... خنده‌ام گرفته بود و نمي‌توانستم خود را كنترل كنم. موقع بيرون آمدن، ذبيحي پرسيد:
ـ ملا چرا مي‌خنديدي؟
ـ دوست مثل اين بود كه براي گدايي نزد يك كدخدا بروي و بگويي به خاطر خليفه‌ي «ايندرقاش» كمكم كن.
ذبيحي هم خنديد و عطاي آقاي نوروزي را هم به لقايش بخشيديم.
از مسكو نااميد شده بوديم. كجا برويم؟ چگونه برگرديم؟ از اينجا تا دمشق بسيار راه است.
سفارت مفارت سوريه يا مصر در برلين فعال نيست؟ كنسولگري هم ندارد؟ به «بُن» برويم بهتر است. رفقاي ما كيسه‌اي نان و پنير و هركدام يك سيب به همراه بليت قطار تهيه كردند و پنج مارك هم به عنوان خرج سفر پرداختند. در قطار جا نبود. ناچار «سينم» را در يك واگن شش نفره‌ي زنان جا كرديم و خود هم در كريدور قطار به انتظار رسيدن به مقصدي به مسافت مسافت ششصد كيلومتر نشستيم. من در سالن، كنار يك توالت نشسته بودم. هر چند دقيقه يك بار پسرك يا دختركي مي‌آمد و به دستشويي مي‌رفت. چشم غره اي رفتم حسابي ترسيدند و ديگر نيامدند كه نيامدند. آن شب را هم به بدبختي گذرانديم. مي‌گويند دو مرد در زمستان، يك پتو براي دو نفرشان داشتند كه شب‌ها روي سر ي­كشيدند و صبح‌ها هم به صورت مشترك روي شانه مي­انداختند.
زمستان گذشت و بهار سر رسيد. يكي از آنها گفت:
ـ بلاخره زمستان هم تمام شد.
ـ بله ! مانند سگ­ها گذرانديم.
در ايستگاه كلن پياده شديم. به طرف باجه‌ي تلفن و دفتر آن رفتم. سفارت سوريه در «بن» فعال نبود. آب سردي بر پيكر نااميدمان بود.
ـ سفارت مصر چي؟
ـ اداره دارد اما چه كسي جواب مي‌دهد؟
ـ بد نيست. تيري در تاريكي است.
ـ الو ! سفارت مصر؟
ـ بله
ـ ما سوريه‌اي هستيم و به مشكل برخورده ايم. سفارت سوريه در بن فعال نيست. چاره چيست و چكار كنيم؟
ـ من «عبدالفتاح» ديدي هستم. نشاني بدهيد الان مي‌آيم.
ـ خب چطور ترا بشناسيم؟
ـ قد بلند با پوست تيره هستم.
ـ مردي سيه چرده آمد و گفت: «فعلاً هيچي نگوييد». ما را به رستوارن نزديك ايستگاه برد و غدايي شاهانه سفارش داد. پنج مارك هم روي ميز گذاشت:
ـ اين را برداريد. چون مي‌دانستم با اين مبلغ به سفارت سوريه مي‌رسيد، پنج مارك دادم و گرنه بايد پول بيشتري در اختيارتان مي‌گذاشتم. از خط شماره چهار سوار شويد و پنج ايستگاه بعد پيداه شويد. به باغچه‌اي سه گوش مي‌رسيد كه سفارت سوريه آنجاست (سال‌ها بعد فهميديم كه «ديدي» داستان نويس است و بعدها سفير مصر شده است). با نشاني كه داده بود به شهرك «بادگوزبيرگه» و سفارت سوريه رسيديم.
ـ صبر كنيد. از كجا معلوم سفير از بعثي‌هاي سگ نباشد؟ از كجا معلوم بيرونمان نيندازد؟ از كجا معلوم اگر متوجه شود كرد هستيم مشكلاتي برايمان ايجاد نكند؟
ـ پس چه خاكي روي سر بريزيم؟ به اميد خدا مي‌رويم. بيرونمان هم كنند مي‌آييم و جلوي اتومبيلش دراز مي­كشيم تا ما را زير كند.
با هزار ترس و لرز، زنگ در را به صدا درآورديم. يك خانم آلماني در را باز كرد. در سالن انتظار، به انتظار سرنوشت نشستيم. يك عرب اهل حلب هم آنجا بود. مي‌گفت: عريضه داده‌ام براي ازدواج، كه مساعده بگيرم. شما اشتوتگارت را ديده‌ايد؟
ـ بله.
ـ به ديدن كارخانه‌ي مرسدس نرفتيد؟
ـ نه
ـ نيمي از عمرتان برباد است. چنين فرصتي را نبايد از دست داد. كل هزينه‌ي بازديد، دو مارك بود.
ـ شيطونه مي‌گفت بلند شوم و با چند اردنگي حالش را جا بياورم. پدر سگ نمي‌داند ما آه نداشتيم با ناله سودا كنيم حالا برويم و از كارخانه‌ي مرسدس بازديد كنيم.
چند دقيقه بعد صدايش كردند و وارد شد. پس از چند دقيقه صداي داد و فرياد و فحش و ناسزا هم به دنبال آن محيط سالن را فرا گرفت.
ـ فلان فلان شده! مگر سفارتخانه‌ گداخانه است؟ كافي است هر روز چهار كلاهبردار مثل تو به اينجا بيايند: قربان پول نداريم قربان پول نداريم. به اين هم راضي نيستي مي‌خواهي زن آلماني برايت بگيرم. از جلو چشمانم گم شو و گرنه مي‌دهم بازداشتت كنند. پسرك با عجله بيرون آمد و رفت. حسابي ترسيده بوديم. مردي كوتاه قد با چشمان گرد تنگ كه اصلاً به سفير شباهت نداشت وارد سالن شد:
ـ خوش آمديد.
ـ سلامت باشيد.
ـ با سفير كار داريم؟
روبروي ما نشست.
ـ بفرماييد من سفير هستم.
ـ جناب مي‌خواستيم از بيروت به مسكو برويم....
و ماجرا راتعريف كرديم:
ـ هر سه نفر كرد هستيد؟
ـ بله
ـ پس استقلال طلب هستيد؟
ـ قربان اين چه حرفي است؟
ـ خب حالا شما سه نفر و من يك نفر. اكثريت با شماست.
ـ ما مشكلات بسياري را پشت سر گذارده‌ايم. چگونه دلتان مي‌آيد اينطوري با ما حرف بزنيد.
ـ من حيات خود را مديون يك كرد هستم كه يكبار مرا از اعدام نجات داده است. هر كاري بتوانم برايتان انجام خواهم داد.
ـ آن كرد كه بود؟ ممكن است بيشتر توضيح دهيد؟
آهي كشيد و گفت:
ـ جلادت عالي بدرخان. خدا رحمتش كند. از چنگ فرانسويان كه حكم ادعام مرا صادر كرده بودند گريختم. او دو ماه در خانه‌اش پناهم داد تا حكم بخشودگيم را گرفت.
ـ اين خانم، دختر «جلادت بدرخان» است.
با تعجب «سينم» را نگاه كرد و با صداي بلند نام همسرش را فرياد زد:
ـ خانم از پله‌ها پايين آمد و «سينم» را در آغوش كشيد.
ـ سينم شاگرد عزيزم كدام فرشته تو را به من بازگرداند؟
فضا كاملاً زمانتيك شده بود. همسر آقاي سفير در دمشق استاد حقوق و «سينم خانم» دانشجوي او بوده است. سينم را با خود برد و رفت. سفير گفت:
ـ مي‌دانم به خاطر سينم خيلي زحمت كشيده‌ايد. سينم نزد خانم من خواهد ماند و شما نيز به هتل خواهيد رفت تا من از دمشق كسب تكليف كنم و ترتيب بازگشت شما را بدهم. ناهار سفيرانه‌اي ميل كرديم. سپس به هر كدام بيست مارك پول توجيبي داد و با اتومبيل سفارت به هتل كوچكي در كنار «راين» رفتيم. هر اتاق تختي دو نفره و مجموعاً هشت اتاق داشت. يك تاق براي سينم كه روزها نزد همسر سفير بود و شب‌ها به هتل بازمي‌گشت و يك اتاق هم براي من و ذبيحي اختصاص دادند. من و ذبيحي، بلا نسبت، مثل زن و شوهر در كنار يكديگر مي‌خوابيديم.
به مغازه‌اي رفتيم كه قند و چاي و نان و خوراكي تهيه كنيم. چشمم به يك شيشه شراب «الزاس» بلند افتاد. چهار مارك قيمت داشت. خيلي هوس كرده بودم كه مشروب بخورم.
ـ اجازه نمي‌دهم بخري.
ـ آخر به تو چه مرد؟ از سهم بيست مارك خودم مي‌خرم.
ـ اجازه نمي‌دهم ملا.
ـ مي‌خرم. اصلاً به تو چه؟ مگر اجازه‌ي من دست توست؟
مشروب را خريدم و در حالي كه به اصطلاح قهر كرده بوديم پشت به پشت هم به هتل بازگشتيم. روي تخت نشستم و سر بطري را باز كردم. ذبيخي در كنار پنجره ايستاده و با صدايي ناخوش حافظ مي‌خواند. در حالي كه پشتش به من بود گفت:
ـ همه‌اش را تنها مي‌خوري؟
ـ آره مي‌خواهم خودكشي كنم. به تو چه؟
ـ يك ليوان هم به من بده.
ـ خدا لعنتم كند اگر يك قطره هم بدهم بخوري.
ـ جان پدرت يك ليوان بده بخورم.
بطري را به دهان گذاشته و لاجرعه سركشيدم. از غروب تا ساعت ده صبح فردا بيهوش بودم.
هفته‌اي يكبار ناهار ميهمان جناب سفير بوديم اما باقي اوقات به رستوران رفته و سيب زميني پخته و گوشت خوك مي‌خورديم. يك روز هوس كرديم غذاي ديگري بخوريم. دست روي منو گذاشته و گارسون را حالي كرديم. هشت تخم مرغ نيمرو و يك ظرف سيب‌زميني سرخ كرده آوردند. نان خواستيم آوردند اما خيلي كم بود. باز هم نان خواستيم اينبار هم آوردند. وقتي براي بار سوم درخواست نان كرديم گفتند: «ديگر كافي است».
يك روز خبر آوردند كه «علي حيدر سلمان» سفير عراق به باد «گوزبيرگ» آمده است.
ـ ذبيحي! برويم؟
منشي گفت: «جناب سفير وقت نداده‌اند. اجازه نداريد». روي يك تكه كاغذ به زبان كردي نوشتم: «دو سوري براي ديدار تو آمده‌اند».
ـ لطفاً اين را به سفير بدهيد.
ـ منشي چند لحظه بعد بازگشت و گفت:
ـ بفرماييد.
ـ نوشته‌ايد سوري هستيد اما كردي حرف زدنتان عراقي است.
ـ من همان كسي هستم كه به بحث در لبنان فرستادي.
ـ تو هه‌ژاري؟ اينجا چكار مي‌كني؟
ـ جناب! كاري كه تو در جواني مي‌كردي، الان من انجام مي‌دهم اين حال و اين حكايت... هنگام خداحافظي «صد مارك» روي ميز گذاشت و گفت:
ـ حتماً دوباره نزد من بياييد. ببخشيد ناقابل است.
ـ نه نمي‌خواهيم ممنون.
ـ بايد بخواهيد.
پول را گرفتيم و هر كدام سي‌سه دلار برداشتيم. ديگر سراغ سفير هم نرفتيم. ذبيحي روزي دو پاكت سيگار «چستر فيلد» به ارزش هشت مارك مي‌خريد. دوست نداشتم به مشكل بربخورد. خودم يك پاكت سيگار برگ به ارزرش يك مارك مي‌خريدم. يك روز ذبيحي گف:
ـ ملا! اين سيگار خيلي بدبو است. برو بيرون بكش.
ـ فلان فلان شده من به خاطر تو اين سيگار بوگندو را مي‌كشم.
ـ مرا ببخش ملا ! نمي‌دانستم.
يكبار ديگر هم نفري بيست مارك از سفير سوريه گرفتيم. چند روزي پشت سر هم پس از هربار پرس و جو مي­گفتند:
ـ مرتباً با دمشق مكاتبه مي‌كنم اما جواب نمي‌دهند. شايد «خالد بكداش» موش دواني مي‌كند.
سپس به پيك سفارتخانه گفت:
ـ به دمشق برگرد و پيش از رفتن به خانه، به وزارت كشور برو و پيگير نامه‌ها باش. ببين چرا جواب نمي‌دهند.
چند روز بعد پيك سياسي تماس گرفت و گفت:
ـ هنوز نامه‌ها را باز نكرده بودند. وقتي من رفتم پاكتها را گشودند و دستور دادند.
سفير گفت:
ـ اين هم از دولت من.
روزهايي كه دي اين شهر بوديم كارمان گشت و گذار در شهر و بازديد ار امكان ديدني بود هر دختر يا پسر گندمگون را مي‌ديديم مي‌پرسيديم: كه هستي و اهل كجايي؟ تعداد كمي هندي بودند اما اكثرا به ايراني‌ها برمي­خوريم. يكي از ايراني‌ها گفت:
ـ كردها اينجا زياد هستند. «علي قاضي» هم در سفارت است. بيچاره چون پدرش را خيلي اذيت كرده‌اند اينجا پول خوبي مي‌گيرد.
يك رستوران دانشجويي در بن هست كه كردها بدانجا رفت و آمد مي‌كنند. به ذبيحي گفتم: «برويم و با كردها آشنا شويم». نزد يك پليس راهنمايي رفتيم و پرسيديم: «رستوارن دانشجويان». به پليس ديگري اشاره كرد و به همراه او تا ورودي رستوارن رفتيم. به يك جوان فارسي زبان برخورديم.
ـ دانشجوي كرمانشاهي هستم اما كردهاي عرب، بيشتر اينجا مي‌آيند.
از پشت سر، يك كله‌ي تاس ديدم:
ـ خودش است. استاد شهاب است. استاد شهاب!
در مدرسه‌ي «فيلي» بغداد مدير بود و براي ادامه‌ي تحصيل در رشته‌ي پزشكي به بن آمده بود. عصرانه‌اي با هم خورديم و از آن روز به بعد در گشت و گذار و بازديد از ديدني‌هاي شهر همراه يكديگر بوديم.
حمام اين شهر مانند شهرهاي خودمان بود اما نمره­نمره بود و هر بخش يك نمره داشت.
نمره‌ها را هم بر اساس نياز مشتريان تقسيم بندي كرده بودند. «نمره‌ي اعصاب»، «نمره‌ي روان»، «نمره‌ي» و... گفتم:
«من اعصابم به هم ريخته است و مي­خواهم كمي عاقلتر شوم». ذبيحي هم گفت: «من هم مي‌خواهم از آب براي درمان خارش استفاده كنم... وارد نمره‌ها شديم اما مشخصاً آب هر دوي ما از يك لوله تأمين مي‌شد».
چهارده روز بعد «بادگوزبيرگ» را به سوي «ميلان» ترك كرديم. در بانك ايستگاه، پول آلماني را باپول ايتاليايي عوض كرديم. پول خردها را عوض نمي‌كردند. چكار كنيم چكار نكنيم. گفتم: «شما زبان مي‌دانيد در جايي عوض كنيد». گفتند: « اگر بانك نخواهد كسي حاضر به چنين كاري نخواهد بود. پول خردها را گرفته و به يك مغازه در گوشه‌ي خيابان رفتم. هر مارك را با يكصد و بيست ليره‌ي ايتاليايي عوض كردم. صاحب مغازه سرم كلاه گذاشته بود اما كاچي بهتر از هيچي. ذبيحي و سينم گفتند: «بقيه‌ي پول خردها را هم عوض كن». گفتم: «نه اينبار شما بفرماييد كه با قانون و بانك و زبان آشنا هستيد». بالاخره بقيه‌ي پولها را هم عوض كردم.
شب در ژنو مانديم. بين ميلان و ژنو، قطار توقفي كرده بود. من هم كه تشنه بودم از روي ريل پريدم تا نوشابه‌اي بخورم. مأموري كه آنجا بود با صداي بلند چيزي گفت كه انگار ممنوع است. من هم به زبان كردي گفتم: «گور پدرت! پس از كجا بروم؟ اشاره كرد كه بروم اشكال ندارد.
اتاقي در يك هتل پيدا كرديم. سينم شروع به گريه كرد. گفتم:
ـ عزيزم گريه نكن. دو برادر و يك خواهر مي‌توانند در اتاقي با هم بخوابند و مشكلي هم پيش نيايد.
خنديد و آرام گرفت.
صبح زود سوار كشتي شديم. ذبيحي نگاهم مي‌كرد و مي‌خنديد.
ـ چيه؟
ـ قرص سرگيجه خريده‌ام. تو نداري. آخ وقتي سرگيجه‌ات را ببينم؟
كشي ما «ليديا» نام داشت و يوناني بود. بليت ما هم درجه دو بود. تختهايمان دو طبقه و روي هم بود. روده درازي‌هاي زنان يوناني و ايتاليايي مغز سرمان را برده بود. حتي يك لحظه هم از حرف زدن نمي‌افتادند.
ذبيحي گفت: «ملا اين درجه دو نيست درجه گُه است». اما هنگام غذا خوردن به سالن عمومي مي‌رفتيم كه بسيار مجلل و باشكوه بود.
روز دوم تازه آفتاب بالا آمده بود كه ديدم ذبيحي روي عرشه نشسته و با چشمان از حدقه درآمده رنگ به رو ندارد و تلو تلو خوران راه مي­رود:
ـ قرص‌هايت را بخور. ريدم به تمام قرصهايت.
اما حالش واقعاً ناخوش بود.
ـ هندوانه بياورم؟
ـ نمي‌دهند.
به آشپزخانه رفتم. خوشبختانه شصت درصد يوناني‌ها تركي مي‌دانند. يك قاچ بزرگ هندوانه آوردم.
ـ ملا نمي‌خورم.
ـ بهتر
جلوي چشمان ذبيحي، هندوانه را تا پوسته خوردم. دو روز تمام از بند سرگيجه خلاص نشد. يك روز صبح، مردي با كلاه و حوله‌ي سفيد، كنار ميز ما نشست. مي‌خواست اداي پادشاه مراكش را در بياورد. سفير مراكش در سوريه بود و براي اولين بار به دمشق مي‌رفت. عربي نمي‌دانست و تنهنا چند كلمه از بر كرده بود. از من خواست كه عربي يادش دهم. بزمي شده بود كه نپرس. فحش‌هاي كردي را با عربي آميخته و مي‌گفتم: بگو انشاءا
ـ انشاءا
تعدادي پسر و دختر مدرسه‌اي اهل آتن به همراه استاد خود به گردش آمده بودند. يكي از آنها كه كمي تركي مي‌دانست به جاي‌ «هاوآ» مي‌گفت: «خي خي». با هم دوست شده بوديم. مي‌پرسيد:
ـ فلان كلمه به زبان تركي يعني چه؟
و معادل كلمه را مي‌گفتم.
بعد مي‌گفتم:
ـ من زبان يوناني باستان را مي‌دانم.
ـ ته‌رسه كورووله‌ي مامي خوت(پشكل عموي خودت)
يك ساعت طول مي‌كشيد تا جمله را ياد مي‌گرفت. بعد نزد استادش مي‌رفت:
ـ پرفسور! «ته‌سه‌كولوومه‌خوي» گريك؟ (يوناني)
ـ نه.
برمي‌گشت و مي‌گفت:
ـ نو گريك
و جمله‌اي ديگر مي‌گفتم. اوقات شيريني بود.
يك روز صبح دريا را از روي عرشه نگاه مي‌كردم. ناگهان يكي گفت:
«ياخرا» (به زبان يوناني يعني روز خوبي است، اما عربي به معناي اي گه.)
گفتم: ياخرا و نصفي.
ذبيحي و سينم گفتند: «حق اول و آخر را از تو گرفت». يك جوان نزد ما آمد و به زبان نيمه عربي و نيمه اسپانيايي گفت: «عرب حلب هستم و سي‌ساله‌ام. سه سال در كاراكاس (پايتخت ونزئولا) كار كرده و پانزده هزار دلار كاسب شده‌ام اما عربي را فراموش كرده‌ام. ممكن است دوباره عربي را به من ياد بدهيد سي سي.
ـ سي‌سي جان! سه ساله، زبان بيست و هفت ساله‌اي مادري را فراموش كرده است. حالا چگونه شش روزه به خاطر مي‌آوري؟ در كاسبي اينقدر باهوش و در زبان، اين قدر نفهم؟
ـ سي‌سي صحيح.
با يك پيرمرد يوناني اهل آتن آشنا شديم.
ـ اسم شما چيست؟
ـ حاجي عبدالرحمن
به تركي حرف مي‌زديم. او هم كلمات را قاطي مي‌كرد. يكبار پرسيد:
ـ از يك حيوان خيلي خوشم مي‌آيد. نامش را فراموش كرده ام.
ـ كدام حيوان؟
ناگزير دست‌هايش را روي گوش گذاشت و عرعر كرد.
ـ ها هيشك
ـ بله بله اگر برايت امكان داشت يك عكس از هيشك برايم بفرست.
ـ چشم! عكس خودت و پدرت را برايت مي‌فرستم.
صدبار تكرار كرد:
ـ حاجي عبدالرحمن! يادت نرود حتماً برايم بفرستي.
در بندر «پيريه»ي آتن پياده شديم. گفتند: كشتي هشت ساعت توقف خواهد داشت. از راننده‌ي يك اتوبوس پرسيديم:
ـ آتن؟
ـ بله آتن.
سوار بر اتوبوس به آن سوي شهر رفتيم. بليتچي، بليت ديگري خواست. يقه اش را گرفتم و به تركي گفتم: آتن كجاست؟ يك مرد كه تركي مي‌دانست ما را از هم جدا كرد و يك تراموا نشان داد. سوار تراموا مستقيم به آتن رسيديم. داخل قطار برقي پيرمردي كور، كمانچه مي‌نواخت و انسان را سرخوش مي‌كرد. بيست دراخما در كلاهش گذاشتم. ذبيحي گفت:
ـ قرني آقا هم چنين گهي نخوره است.
ـ اين كمانچه بيش از اينها ارزش داشت.
مثل عاشقي كه سالها از يارش دور بوده است و ناگهان معشوقه‌اش را مي‌يابد عشق مي‌كردم:
«نگاه كنيد اين همه مگس نازنين چطور روي حلواها پر مي‌زنند». هزاران مگس همزمان بال ميزدند. خدا را شكر از بي‌مگسي‌ آلمان خلاص شديم. مگس‌هاي آتن بوي مگس‌هاي بغداد و دمشق مي‌دهند.
پيش از هراقدامي، يك باقلواي استانبولي نوش جان كرديم. قسم خوردن و چانه زدن فروشندگان يوناني مرا به ياد دمشق مي‌انداخت اما اجناس واقعاً‌ ارزان بود. «سينم» براي مادرش پيراهن و هديه خريد. ذبيحي جيب‌هايش را پر از پاكت سيگار كرد. من هم «سه‌بيك» جنجر فنجر را دوازده دراخما خريدم. فروشنده كه سرم كلاه گذاشته بود ده سنگ چخماخ هم هديه داد. به ديدن «آكروپوليس» رفتيم. واقعاً‌ انسان از مدنيت و هنر چهار هزار ساله‌ي يوناني شگفت زده مي‌شد. در كشتي با يك وكيل دادگستري عرب اهل عراق آشنا شديم. از يونان مي‌گفت:
ـ پسر! اين آتني‌ها خيلي خرند. من در رستوران تخم مرغ خواستم، مرغ آوردند.
ـ چطور؟
ـ روي كاغذ عكس يك مرغ كشيدم و به گارسون دادم.
ـ خب استاد عزيز! عكس تخم مرغ‌ را هم كنار مرغ مي‌كشيدي.
ـ براي چي؟ يعني اين الاغ نبايد مي‌فهميد؟
ـ بله واقعاً دنيا پر از آدم‌هاي خر و نفهم است!
در روزهاي مسافرت با كشتي، شعري در مورد روزگاران ناخوش سفر و بدبختي‌هايي كه كشيده بودم سروده بودم كه بر وزن «ئه‌م چه‌ژني سالي تازه‌يه نه‌وروزه‌ ها ته‌وه» و سر بند آن اين بيت بود:
«روييم هه تا ييلزنه‌رو له ولاگه‌رامه‌وه
نه‌يهيشت هه‌رم پراگي، شيوعي شامه‌وه»
از شش بيت، فقط سه بيت را به خاطر مي‌آورم كه آن هم به لحاظ استفاده از برخي كلمات، تغييراتي كرده است.
برلين و دوشه‌كي له‌هه‌وا، گوشت به‌رازي پيس
ئاوه‌ده‌ستي ناوقه‌تار و به‌بيوه سروقه‌تيس
ديدي به خوي و فينف وله‌ريي گودزبيرگه‌وه
مالي سه‌فير و جووته له‌سه‌ر ته‌ختي وه‌ركه‌وه
ميلان و جنينه‌وا وله‌سه‌ر ليديا له ديك
رووت وره‌جال و سيس، له‌به‌ريكا نيه‌ دريك
كه من مي‌خواندم و «ذبيحي» و «سينم» سربند آن را تكرار مي‌كردند.
شب در دريا منظره‌ي آتشفشاني «استرومپولي» بسيار زيبا و تماشايي بود. وقتي از آتن حركت كرديم، حتي يك پاپاسي هم نداشتيم. كشتي در بندر «اسكندريه» پهلو گرفت. عده‌ي زيادي به بندرگاه آمده بودند. از روي عرشه، «سينم»، براي يك مرد درشت هيكل طاس دست تكان داد:
ـ آپو ما را ديد و با خود به يك رستوران در كنار بندر برد. آنقدر خرچنگ دريايي و آبجو خورديم كه شكم‌هايمان باد كرده بود. «سينم» به مادرش تلگراف كرد كه دنبال ما به بندرگاه بيايد. به گمانم نه روز و هشت شب در ديا بوديم. نماز عشاء به بندر بيروت رسيدم. سخت تب داشتم. «روشن خانم» با تاكسي چشم انتظار بود. مستقيماً به دمشق رفتيم. در دمشق «قدري جاني» شاعر را ديدم. خنديد و گفت: «تو و ذبيحي هميشه دنبال خطر هستيد. خب چكار كرديد؟» خيلي ناراحت شدم اما چيزي نگفتم.
سه روز بعد به حلب بازگشتم و به هتل «يرموك» رفتم كه مالك آن «مجيدآقا» يك كرد اهل «عفرين» بود. «محمود فه‌قي محمد همه‌وندي» هم آنجا بود كه دلسوزانه از ملت كرد دفاع مي­كرد اما نخستين كسي بد كه در سليمانيه به آرمان‌هاي كرد خيانت كرد و اتفاقاً اولين جاش هم كه در سليمانيه توسط پيشمرگان ترور شد هم او بود. براي صرف صبحانه در لابي هتل نشسته بودم كه «سعيد» همان كه همراه من و جگرخوين به گردش در شهر مي‌آمد وارد شد و نشست:
ـ هه‌ژار با «خالد بكداش» چطوري؟ او نخواست تو وظيفه‌ات را به انجام برساني. نه‌؟
ـ من آواره و بيكس؟ هنر نيست مرا مسخره كني. قرار بود كاري انجام شود اما قسمت نشد.
ـ فكر مي‌كني مسخره‌ات مي‌كنم؟
ـ بله «قدري جان» هم تشر مي­زد....
ـ تا امروز هر سال هزار ليره حق عضويت به حزب شيوعي پرداخته‌ام. پاي اسبم را به فلان مادر بكداش كنم. ببين چگونه بي‌آبرويش خواهم كرد. تو رفته بودي به كرد و كردستان خدمت كني. اگر ما وجدان داشته باشيم بايد قدر تو را بدانيم و دوست و دشمن خود را بشناسيم....
از حلب به تربه‌سپي بازگشتم.
«دكتر نافذ» برادر بزرگ «دكتر نورالدين زازا»، پس از قيام «شيخ سعيد» در تركيه آواره­ي سوريه شده بود و در «قاميشلي» طبابت مي‌كرد. هر كرد روستايي و فقيري كه نزد او مي‌رفت به رايگان معاينه و مداوا مي‌شد. روزي تعريف مي‌كرد:
«يكبار به روستايي رفتم كه گفتند پسر بيماري آنجاست كه جوان و ندار است. يك قوطي شكلات هم با خود برده بودم. مادرش گفت:
ـ بلند شو پسر دكتر برايت شكلات آورده است.
ـ من هوس خوردن پياز هم نمي‌كنم مي‌گويند شكلات بخور.
گفتم: «حق داشت چون من هم پياز را از شكلات بيشتر دوست دارم».
يك شب در «قاميشلي» ميهمان «حاجي ميرزا» بودم. «احمد آقا»‌ افسر سابق عثماني كه مردي بسيار شيرين كلام بود نيز آنجا ميهمان بود. شب رختخواب ما را در ايوان پهن كردند و ما هم ديروقت خوابيديم. هنوز چشمانم گرم خواب نشده بود كه با صداي ميكروفون مسجد از جا پريدم. احمد آقا كه نشسته بود و سيگار مي‌كشيد گفت:
«داستاني برايت تعريف كنم. خانه‌ام در يك روستا بود. خادم مسجد، سيدي بود كه الاغش را با قلوه‌سنگ بار مي‌كرد. الاغ بيچاره هم از هنگام عصر تا صبح روز بعد عرعر مي‌كرد. يكي از همسايه‌ها آمد و گفت: «تو آدم دنيا ديده‌اي هستي. صداي عرعر الاغ سيد ديوانه‌ام كرده است. چاره‌اي بينديش». گفتم: «شب هنگامي كه هيچكس متوجه نشود مقداري روغن درون ما تحت نره خر بمال». صبح زود سيد آمد و گفت: «احمد آقا به دادم برس الاغم از ديشب به جاي عرعر، ناله‌اي مي‌كند و پس از آن صدايش در نمي‌آيد. چكارش كنم؟» گفتم: «مام سيد! يك سال در اطراف «قارس» اين مسأله پيش آمد و الاغ‌ها بيمار شدند. بهتر است اين نره‌ خر را تا سقط نشده بفروشي و يك ماده الاغ بخري. با اين تدبير، مردم ده از صداي عرعر الاغ رهايي يافتند».
پنجاه نفر از كردهاي شيوعي جزيره كه هر كدام ششصد ليره پرداخت كرده بودند همراه كاروان راهي مسكو شدند. همان روز نخست در مسكو گفته شده بود:
ـ فرمان رفيق خالد است: هيچكس نبايد بگويد كرد هستم. شما هم بايد لباس عربي بپوشيد و بگوييد عرب سوريه هستيد. هر كس خلاف دستور عمل كند اخراج خواهد شد.
كساني كه از سفر برگشته بودند زبان به گلايه گشودند و مردم نيز چون خاطره‌ي بدرفتاري حزب با من و «ذبيحي» را هم فراموش نكرده بودند حزب را مورد عتاب قرار مي‌دادند. حزب شيوعي هم مانند اكثر احزاب شيوعي ديگر هنگامي كه با اعتراض كسي مواجه مي‌شد بلافاصله با استفاده از كليشه‌ي «جاسوس» و اينكه «فلاني دلار به جيب است» او را متهم به نوكري استعمار مي‌كرد.مدتي گذشت و حزب شروع به تصفيه‌ي اعضاي ناراضي خود كرد و حتي «هاراكيل» ارمني هم از حزب اخراج كرد. اخراج شدگان هم بيكار ننشستند و هر جا يك شيوعي را مي‌ديدند وسايل همراهش را ضبط و سپس كتك‌ كاري مفصلي مي‌كردند. در دهات به شيوعي‌ها نان نمي‌دادند و خلاصه «سگ­كشي» شده بود كه نگو و نپرس.
يك روز عصر «رمو» مسئول حزب در قاميشلي مرا به خانه‌ي خود برد و شام ميهمان او شدم.
ـ فلان فلان شده‌ها نه هيچ مي‌دهند نه كمكي مي‌كنند و نه گندمي به عنوان سهم پرداخت مي‌كنند.
ـ رفيق رمو! كرم از خود درخت است. شما كه اكثر اعضاي فعال حزب را فقط به خاطر اعتراض، اخراج و به آنها تهمت «نوكر استعمار» زده‌ايد فكر نكرده بوديد كه اين افراد از محبوب‌ترين اعضاي حزب بودند؟
ـ بسياري از آنها به خاطر تو ما را سرزنش كرده فكر مي‌كنند عامل نرسيدن تو به «مسكو» ما بوده ايم.
ـ من در مورد شما چيزي به كسي نگفته‌ام. فقط گفته‌ام ويزاي ما كامل نبوده است. اگر اين موضوع مايه‌ي اعتراض آنها شده است من بي‌تقصيرم.
ـ «آقا قوچ بگ» تعريف مي‌كرد پسري با يك نفر دعوايش شده و لگد محكمي به شكمش خورده بود. شب مادر پسر آمده و گفته بود: قوچ بگ جان! باد پسرم بند نمي‌آيد. كاري بكن. قوچ بگ هم مي‌گويد: «مادر جان من به او دارو مي­دهم اما جاي لگد را نمي‌توانم چاره كنم. حزب «شيوعي» در سوريه بسيار قدرتمند بود و مردان بزرگي در آن عضويت داشتند. در همين فاصله، موضوع اتحاد مصر و روسيه طرح شد و حزب تمام تلاش خود را مصروف تبليغات براي اين كار نمود. روزي نبود كه روزنامه‌ي «نور» ارگان حزب كمونيست سوريه در اين مورد قلمفرسايي نكند و از عظمت اتحاد «سوريه و مصر» و رهبري «ناصر» به بزرگي ياد نكند. اتحاديه تشكيل و «خالد بكداش» پيام تبريكي به عنوان زعيم فرستاد و ناصر هم در پاسخ از «بكداش» سپاسگزاري كرد. «عبدالمجيد سراج» كه يك كرد اهل دمشق بود به نمايندگي ناصر در سوريه منصوب شد. عبدالمجيد هم نهايت همكاري را با «بكداش» به عمل مي‌آورد. نمايندگان حزب در كنار مأموران دولتي همه­جا سر مي­كشيدند: هر رعيتي دوست حزب شيوعي باشد زمين مي‌گيرد و ديگران خير. هركس كه به عنوان دوست شيوعي شناخته مي‌شد آدرس و مشخصات خود را به همراه دو قطعه عكس به دايره‌ي مركزي مي‌فرستاد....
ناگهان يك شب به سروقت «خالد بكداش» رفتند اما از بخت خوش خود در خانه نبود. تمام كساني را كه يك دانه جو به «خالد پاشا» داده بودند بازداشت و به زندان افكندند. تنها عده‌اي فرصت فرار پيدا كردند. بعد از ظهر يك روز «رمو» ناگهان به خانه‌ي ما آمد و شروع به دادن فحش و ناسزا به ناصر فاشيست نوكر استعمار كرد.
ـ رمو جان چنين حرفي نزن. ناصر مرد بزرگواري است. اگر باور نمي‌كني اين پنجاه شماره‌ي روزنامه‌ي «نور» را نگاه كن. ببين در بزرگي او چه مطالبي گفته شده است؟
«جميل حاجو» پرسيد:
ـ شيوعي بسيار قدرتمند بود و مي‌توانست اتحاديه را نابود كند. خالد بكداش چرا اينگونه كرد تا اينطور شود.
ـ پسركي نادرست دعا مي‌كرد: خدايا بلكه مادرم بميرد و پدرم همسري فاحشه اختيار كند تا من هم به كامجويي خود برسم. پدرش مرد و مادرش با يك بچه‌باز ازدواج كرد و... «خالد بكداش» هم به سوريه راضي نبود خيال زعامت مصر را در سر مي­پروراند.
ذبيحي هم در دمشق به جان آنها افتاد و با نوشتن خبرنامه‌اي به نام «كوسمو پوليته» به زبان عربي، آب را گل‌آلودتر كرد. «ذبيحي» مي­گفت: يك روز چهار كمونيست عالي مقام نزد روشن خانم آمدند و گفتند: «خالد بكداش مي‌گويد اين خبرنامه را روشن خانم نوشته و به نام ذبيحي منتشر كرده است». روشن خانم در پاسخ گفت: «به رفيق خالد بگوييد «روشن» ننوشته است اما اگر بشنوم نزد كسي از من گلايه‌ مي‌كند پته‌اش را روي آب خواهم انداخت». آنها رفتند و بكداش هم ساكت شد اما اين راز همچنان سر به مهر ماند...
شيوعي‌هاي «قاميشلي» به ظاهر دوست من بودند اما شايعه مي‌پراكندند كه هه‌ژار جاسوس «نوري سعيد» است. يك شب از خانه خارج شدم. يكي از پسران خانواده‌ي حاجو را ديدم كه سرخوش بود:
ـ به! جاسوس نوري سعيد! اگر اينجا بماني ترا مي‌كشم.
چيزي نگفتم، به خانه بازگشتم و به سراي خان نرفتم. يك نفر با صداي لرزان فرياد زد:
ـ سيدا بيرون بيا. مي‌خواهند حسين را بكشند و در چاه بيندازند.
حسين همان پسركي بود كه مرا جاسوس خوانده بود. به سرعت رفتم. دست و پاي حسين را در گوشه‌اي از اتاق بسته بودند. پدرش مي‌گفت: «آبرو برايمان باقي نگذاري. تو ميهمان غريبه‌ي ما را تهديد مي‌كني؟» با هر فلاكتي بود حسين را نجات دادم. از آن روز به بعد، حسين بهترين و صميمي‌‌ترين دوست من شد.
چند روز پس از بازگشت از اروپا، نامه‌اي از «ذبيحي» به دستم رسيد:
«دولت هزينه‌ي سفر ما به اروپا را حساب كرده و براي هر يك از ما (من و ذبيحي و سينم خانم) چهار صد و چهل ليره بدهي محاسبه كرده است. مادر سينم قرار است بدهي ما را به صورت اقساط ماهيانه پرداخت كند». يك روز مرا به اداره‌ بردند و گفتند: «يا پول‌ها را باز پرداخت كن يا به زندان برو. قول مساعد دادم. اما به محض بازگشت به خانه، اسباب كشي كردم و خانه اي ديگر اجاره نمودم. تو هم مواظب خودت باش ...
چهار ماهي گذشت. يك روز در قهوه‌خانه‌اي نشسته بودم كه سه پليس و يك نفر افسر نزديك شدند. پليس‌ها به قهوه‌خانه‌ي آن سوي خيابان رفتند و افسر نزد من آمد:
ـ من فلاني پسر فلاني هستم.
ـ خوبي ؟ سرحالي؟ پدرت خوب است؟
ـ سيدا تو هرگز آلمان رفته‌اي؟
ـ بله كه رفته‌ام. يادش بخير رود راين و ...
ـ ببين دوست من! به همراه آن سه پليس، دو ماه تمام، دهات به دهات، دنبالت گشته‌ام. چهار صد و چهل و چهار ليره و ده قروش بدهكاري. رد كن پول‌ها را كه كار دارم.
يك لحظه متحير ماندم. چطور گير افتادم؟
ـ ببين جناب! من بجز كمي آرد و بلغور چيز ديگري ندارم. پس ناچار مي‌شوي مرا بازداشت كني. اماممكن است پدرت كه شبي در روستاي «حاجي رشك» ميهمان او بودم از تو برنجد. ديگر خود داني.
ـ خب پس بيا و احضاريه را امضا كن.
ـ اگر امضا كنم يعني بفرماييد بازداشتم كنيد.
ـ پس چكار كنيم؟
ـ بنويس مرانديده‌اي و خلاص.
ـ اينطوري بهتر است.چرا مردم پدر و مادرم را لعنت كنند؟
انتخابات بود. بايد در رفراندوم «ناصر» شركت مي‌كرديم. رئيس پليس «تربه‌سپي» آمد:
ـ بيا انتخابات.
ـ نمي‌خواهم. نمي‌آيم.
ـ بايد شناسنامه‌ات مهر بخورد و گرنه باطل مي‌شود.
مثل انتخابات پيشين اعلام شد:
«ناصر» با اكثريت نود و نه و نه‌ دهم درصد آرا ناصر را انتخاب شد.
ناصر با كردها بسيار مخالف بود به طوري كه حتي گذاشتن نوار كردي در قهوه‌خانه‌ها نيز ممنوع شده بود.
مسأله‌ي خصومت ناصر با كردها در دل همه هراس افكنده بود. خبر رسيد كه پليس، دهات به دهات در جستجوي كتاب‌هاي كردي است و هر چيزي را كه بوي كرد و كردستان بدهد جمع­آوري مي­كند. خانواده‌ي «حاجو» نگران برخورد مأموران دولت بودند گفتم: «كتاب­ها را نسوزانيد آنها را به خانه‌ي خودم مي‌برم. آماده‌ام يك سال به زندان بروم اما يك صفحه از اين كتاب‌‌ها از بين نرود». شماره‌هاي مجله‌ي «هاوار» نيز به صورت مجلد در كتابخانه‌ي خانواده‌ي «حاجو» خودنمايي مي‌كرد. يك كلام از آنها، يك جمله از من، معامله سرگرفت و كتاب ها را به خانه‌ام آورد. زني نزد من آمد و گفت: «همسر حسن آقا مي‌گويد اگر چيزي براي پنهان كردن دارد برايم بفرستد تا آنها را در جاي مناسب پنهان كنم. دفتر اشعار و دفتر خاطرات و روزنامه‌ها را فرستادم. پليس‌ها به تربه‌سپي آمدند و شروع به جستجوي خانه به خانه كردند اما امانتي‌هاي من را كه همسر حسن آقا در كنار رودخانه پنهان كرده بود با خود برد. شماره‌هاي مجله‌ي «هاوار» را هم پيش از آنكه به بغداد بازگردم باز تحويل دادم و گفتم: «حيف است زينت­بخش كتابخانه‌ي خودتان نباشد».
اين را هم فراموش نكنم كه يك شب زمستاني در يكي از كوچه‌هاي دمشق، «دكتر احمد عثمان» را ديدم. برف مي‌باريد. گفت: «امشب شام ميهمان من هستي». در مسير خانه، گوشت بريان و چهار بطر شراب خريد.
ـ احمد! گوشت و شرابي كه خريده‌اي از سهم دو نفر بيشتر است
ـ اشكال ندارد.
وارد كه شديم «جمال حيدري»، ‌رئيس حزب شيوعي عراق كه هميشه از نام كرد و كردستان نفرت داشت نشسته بود و به زبان كردي سخن مي‌گفت. يك ليوان شراب سر كشيد و رو به من گفت:
ـ كاك هه‌ژار ! تو بايد شعرهاي خوب بسرايي. آنچه تاكنون سروده‌اي خوب نبوده است. از دنياي خارج گفتن شعر نيست. بايد د مورد كردستان شعر بسرايي.
آرام پاچه‌هاي شلوارم را تا پشت زانو بالا كشيدم و بلند شدم كه بروم.
ـ كجا مي‌روي؟ چكار ميكني؟
ـ كاك جمال! با يك پياله شراب چه كردي شده‌اي؟ خوب دنبال ملت پروري افتاده­اي. اگر پاچه­هايم را بالا بزنم شايد نتوانم به جناب­عالي برسم.
در دمشق هميشه با ذبيحي رويا پردازي مي‌كرديم و خيال پلو مي‌كرديم. «فواد قادري» را ديدم و نزد «عزيز شريف» هم رفتيم كه حقوقدان و يك چپي به تمام معنا بود. داستان‌هاي بسيار سر هم كرديم:
اگر ناصر تا اين حد دشمن «نوري سعيد» و «پيمان بغداد» است بايد به شش ميليون كرد ساكن ايران و عراق بهاي بيشتري بدهد. آنگاه برگ برنده را در اختيار خواهد داشت.... به هر حال، افكاراين دو را آماده كرديم. فواد به ملاقات «صديق شنسل» و «فايق سامرايي» رفت كه عراقي و از دوستان ناصر بودند. آنها نيز به همراه «عزيز شريف» به قاهره رفتند. بالاخره تلاش‌هاي ما به ثمر نشست و بخش كردي راديو قاهره افتتاح شد. اين بار به فكر افتاديم كه شاه ايران را هم براي اقدامي مشابه­عليه دولت ناصر تحريك كنيم. مدتي نگذشت كه راديو ايران گفت: «بر اساس منويات شاهنشاه، راديو صدكيلوواتي بخش كردي كرمانشاه بزودي آغاز به كار مي‌كند».
شب افتتاح راديو سراپاگوش شده بوديم. آيت‌الله مردوخ با گفتاري، پخش برنامه‌ها را آغاز كرد كه اگر واژگان عربي را از آن بيرون مي‌كشيدي بيشتر به زبان فارسي شباهت داشت و تنها چند كلمه‌ي «كرگه» و «بووگه»‌ي اردلاني در گفتار او به گوش مي‌خورد. خوانندگان ترانه­هاي كردي هم بيشتر با لهجه‌ي فارسي مي‌خواندند تا مثلاً تقليد ترنم آوازه‌خوانان فارس را در آورده باشند.
نامه‌اي بلند بالا خطاب به راديو نوشتم: «متأسفانه هيچ كردي زبان راديو كرمانشاه را كه بيشتر واژگان آن فارسي است متوجه نمي­شود. هزاران كرد ساكن سوريه چشم انتظار مرحمت شما هستند تا نسبت به تغييراتي در راديو اقدام فرماييد. امضاء محسن ايراندوست». چند شب بعد راديو كرمانشاه در بخش نامه‌هاي ارسالي گفت: آقاي محسن ايراندوست: نامه‌ي شما را دريافت و جهت بررسي بيشتر به هيأت ويژه فرستاديم.
نامه‌اي به «سعيد قزاز»، كه وزير كشور عراق و كرد بود نوشتم:
«فلاني! شينده‌ام كه كرد با شرفي هستي. راستش را بخواهي باور نكردم چون تحت امر «نوري سعيد» كار مي‌كني. راديو بغدا از بامداد تا شامگاه فحش و ناسزا نثار ناصر مي‌كند اما هيچگاه سخني از كردهاي ستمديده‌ي سوريه كه حتي نمي‌توانند راديو كردي يا موسيقي‌هاي كردي گوش دهند به ميان نمي‌آورد. اين مسأله براي تبليغات عليه ناصر ابزار بهتري است. اگر اين كار را انجام دهي باور خواهم كرد كه انسان شريفي هستي. امضا: بابكر». روي پاكت نوشتم «خصوصي» و از بيروت پست كردم. چند روز بعد راديو بغداد، ناصر را به خاطر رفتار ناشايست با كردها در سوريه به باد ناسزا گرفت و فشار روي كردهاي «جزير» كمي كمتر شد. اما فكر نكيد اين كارها را من به تنهايي انجام داده‌ام. من و ذبيحي يك روح در دو كالبد بوديم.
جلال و گروه اعزامي از مسكو بازگشتند. شاكي شدم كه چرا در راديو مسكو به عربي سخن گفته است؟
ـ اجازه نمي‌دادند به زبان كردي سخن بگوييم. اما كارهاي خوبي انجام داديم كه همه­ي آنها در جهت خدمت ملت كرد است....
ـ نوشته‌هاي ما را به چه كسي دادي؟
ـ به خدا يادم رفت. هنوز هم در چمدانم است.
ـ ممكن است آن را بازگرداني؟
ـ چرا؟
ـ مي‌خواهم وصيت كنم آن را همراه جنازه­ام به خاك بسپارند با من رفن كنند. ما اين همه بدبختي كشيديم كه تو آن را فراموش كني؟
عزيز شريف هنگام بازگشت از مسكو، يك شب در منزل «روشن خانم»، در گوشم گفت:
در مسكو ملامصطفي را پنهاني ديدم. گفت هه‌ژار را از قول من ببوس وبه او سلام برسان. پس از يازده سال، اين نخستين بار بود كه خبري از بارزاني مي‌گرفتم.
«نجيب خفاف» جوان عراقي كه از مسكو بازگشته بود تعريف مي‌كرد:
ـ به ملاقات ناظم حكمت رفتيم و گفتيم: چكار كنيم تا جواناني از كشورهاي مختلف را جمع و درد ملت كرد را به گوش آنها برسانيم.
ـ اين كار را به من بسپاريد. جوانان را دعوت و هزينه‌ي ميزباني را به جوانان شووري تحميل خواهم كرد. هر چه مي‌خواهيد بگوييد. حتي آن را هم ترجمه خواهيم كرد.
ساعت چهار بعدازظهر جمعيتي در حدود پانصد نفر از جوانان كشورهاي مختلف در سالني گرد آمدند. منتظر مام جلال بوديم كه وارد شود. يك ربع ساعت گذشت. نيم ساعت گذشت يك ساعت شد و... ناظم حكمت سرانجام از حضور جلال نااميد شد و گفت:
ـ من از سوي كردها به نمايندگي انتخاب شده‌ام تا سخنراني كنم.
و شروع به دفاع از حقانيت خواسته هاي ملت كرد نمود:
ـ من اگر از كردستان آزاد به تركيه بازنگردم، از نظر من تركيه دولت نيست و بويي از آزادي نبرده است....
«ناظم حكمت» به شدت مورد تشويق حاضران قرار گرفت و مراسم با موفقيت به پايان رسيد.
شب ديرهنگام «جلال» به خانه بازگشت.
ـ كجا بودي ؟
ـ كار داشتم.
ـ مهمتر از اين كار هم بود؟
ـ كار داشتم. تمام.
بالاخره از طريق متوجه شديم كه جلال در آسانسور با دختر يك مهندس آشنا شده و به خانه‌ي او رفته است...
نمي‌دانم نجيب دروغ مي‌گفت يا راست؟ فقط خدا مي‌داند...
روزي ذبيحي به جزير آمد و گفت:
ـ مي‌خواهم سري به عراق بزنم و ببينم چرا پارتي نشريه‌ و بولتن‌هايش را براي ما نمي‌فرستد.
ـ نرو خطر دارد.
ـ نه ملا علي كولته‌په‌گي در پاسخ تلگرافم گفته است كهاشكالي ندارد. قبلاً مي‌نوشت خظرناك است.
ذبيحي از موصل تلگراف زد: ماري در بيمارستان زاييد. به سلامت به مقصد رسيده بود. شش روز بعد سر و كله‌اش پيدا شد.
ـ ملا! اوضاع بد جوري به هم خورد. در كركوك به هتل رفته بودم اما مردي آمد و مرا به سرعت به منزل خود برد. پليس به هتل ريخته و دنبال من مي‌گشتند. نمي‌دانم چه كسي خبر آورده داده بود؟ از راه موصل برگشتم.
ـ چرا كفش به پا نداري.
ـ شب ميهمان يك عرب كولي بودم. صبح كه خواستم بيايم گفت: چطور دلت مي‌آيد من پا برهنه باشم؟ ناچار كفش‌هايم را به او دادم.
ـ آ‏فرين به ميهمان نوازي اعراب....
از زندگي بيكاري و سرباري و دعواهاي مداوم با شيوعي ها خسته شده بودم. تصميم گرفتم به مصر بروم و شاگرد عكاسي كنم.

behnam5555 07-04-2011 07:51 PM


چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(13)

راديو بغداد خبر داد كه فردا نوري سعيد و ملك به تركيه سفر خواهند كرد. فردا صبح معصومه گفت:
ـ راديوي چي؟ اين پدرسگ‌ها به تركيه مي‌روند. نمي‌دانم چه خواب ديگري براي كردها ديده‌اند. پيچ رديو را باز كردم. مارش نظامي پخش مي‌شد.
ـ نگفتم خوابي براي ملت كرد ديده‌اند؟
قصابي به نام عبدو كه اعراب اهل حلب بود و از سي سال پيش در «تربه‌سپي» زندگي مي‌كرد و كردي هم مي‌دانست، شتابان وارد شد و گفت:
ـ بيا برقصيم. ملك و نوري سعيد كشته شدند. در عراق كودتا روي داده است را خبر از راديو شنيدم.
با عبدو كمي رقصيديم. سپس خود را به دمشق رساندم و به اداره‌ي پليس رفتم:
ـ مي‌خواهم به بغداد باز گردم.
ـ شما بايد در قاميشلي پاسپورت خود را تجديد كنيد يا اينكه به دمشق نقل مكان كنيد.
مثل اينكه بايد شش ماه ديگر صبر كنم. آخر شناسنامه‌ام هم همين حال و روز را داشت را براي يكي از دوستانم در دمشق تعريف كردم. گفت:
ـ به اداره‌ امنيت عمومي برو و بگو «سرهنگ عبدالقادر» را مي‌خواهم. بگو «عبدالقادر» مرا فرستاده است.
ـ تو كه اسمت عبدالقادر نيست؟!
ـ چكار داري؟ چيزي را كه گفتم انجام مي‌دهي.
از ورودي اداره‌ وارد شدم.
ـ سرهنگ عبدالقادر را مي‌خواهم.
ـ بفرماييد بالا
نشستم، قهوه آوردند. يك سرهنگ بلند بالا و چهار شانه با چشم و ابروي مشكي و پوست سفيد با سبيل‌هاي زيبا نشسته بود.
ـ كاري داشتيد؟
ـ عبدالقادر مرا فرستاده است و مشكل گذرنامه دارم.
ـ همين؟
ـ بله.
زنگ را به صدا در آورد. افسري وارد شد.
ـ اين گذرنامه را سريعاً‌ تمديد كنيد.
ـ بله قربان
ده دقيقه طول نكشيد كه پاسپورت جديد را گرفتم.
ـ سپاسگزارم. خداحافظ.
ـ به عبدالقادر سلام برسان و در رابطه با اين موضوع، با كسي صحبتي نكن.
جريان را از دوست دمشقي پرسيدم:
ـ عبدالقادر كرد و پسر عموي من است اما كسي نمي‌داند او كرد است. و مدير اداره‌ي امنيت عمومي است.
از كودتاي «قاسم» بسيار خوشحال بوديم. يك شب در راديو نطق مي‌كرد. به ذبيحي گفتم:
ـ ذبيحي! خودمانيم اين مرد ديوانه است.
ـ حرف مفت نزن. انساني بزرگتر از اين مرد پيدا نمي‌شود.
ـ شوخي كردم. مرا ببخش.
ذبيحي اسباب و وسايل را جمع كرد كه از مسير دمشق به بغداد برود. من هم داشتم آماده مي‌شدم كه «رمو»ي‌ شيوعي آمد:
ـ سيدا ! ما راضي نيستيم تو به بغداد برگردي. تو براي ما بسيار زحمت مي‌كشي.
ـ برمي‌گردم تا رفقا بفهمند من جاسوس «نوري سعيد» نبودم....
با ماشين پسر «حاجي ميرزا» به «تل كوچر» در مرز رفتيم. به راننده‌ي يك جيپ، دو دينار پول داديم كه ما را به موصل برساند. مي‌بايست اجازه‌ي ورود به عراق را از افسر مررزي مي­گرفتيم. افسر هم در موصل بود و بايد دو روز صبر مي‌كرديم. اما راننده كه نمي‌خواست دو دينار پول را از دست بدهد سرگروهبان را راضي كرد كه برگه‌ي ورود را صادر و افسر مرزباني در موصل آن را امضاء كند. بعدازظهر همان روز به موصل رسيديم. خانواده را به هتلي در ساحل دجله بردم. سپس به اداره‌ي پليس رفتم كه مجوز ورود به بغداد را بگيرم.
ـ مهر افسر مرز كجاست؟
ـ نامه‌ي سرگروهبان را دارم.
ـ سرگروهبان پدر سگ حق‌ ندارد نامه بنويسد. و امضا كند بايد همين الان برگردي.
ـ من با مجوز آمده‌ام. اگر خطايي اتفاق افتاده متوجه گروهبان است نه من.
ـ نخير بايد همين الان برگردي.
ـ در طول عمرم يكبار از راه قانون آمدم، آن يكبار هم به مشكل برخوردم. اگر مي‌دانستم اين طوري مي‌شود قاچاقي مي‌آمدم.
ـ قاچاق؟ هيچكس نمي‌تواند قاچاقي از مرز بگذرد.
ـ بيا شرط ببنديم. امروز مي‌روم و فردا برمي‌گردم.
ـ محال است.
يكي از همكارانش خنديد.
ـ ما خودمان خوب مي‌دانيم. شرط هم نمي‌بنديم.
پس از هزار بهانه سر هم كردن و چانه زدن، قرار شد نزد افسر مرزي برويم و اگر امضاء كرد قبول كنند. به محض بيرون آمدن، از اداره به «عزيز شريف»، تلگراف زدم كه از دوستان دمشق و اكنون از نزديكان «قاسم» بود. به هتل نزد بچه‌ها بازگشتم. از هتل پايين آمدم و نزد يك هندوانه فروش رفتم.
ـ سوا كن.
باور كن هندوانه‌ها به قدري بزرگ بودند كه نمي‌توانستم يكي را به تنهايي بلند كنم.
ـ آقا جان هندوانه‌ي موصل است. چند كيلو مي‌خواهي؟
ـ هشت تا ده كيلو.
و يك تكه‌ي ده كيلويي هندوانه خريدم.
بعد ازظهر به خانه «زاهد محمد» افسر مرز رفتيم. وقتي فهميد «هه‌ژار» هستم و ميهمان خانواده‌ي «حاجو» بوده‌ام ميهمان نوازي كرد و پس از امضاي مجوز به پليس راه تلفن زد كه مشكلي براي من ايجاد نكنند. عصر دير هنگام سوار قطار شديم و در يك واگن جا گرفتيم. نيم ساعت نگذشته بود كه متوجه شدم دو مأمور مخفي، پليس واگنها را وارسي مي‌كنند و احتمالاً دنبال من هستند. به معصومه گفتم: «شما به من توجه نكنيد. آنها مرا به سوريه باز مي‌فرستند. به بغداد برويد. من خودم قاچاقي برمي‌گردم». پليس به سراغم آمد:
ـ آقاي محترم؟ خودت مي‌داني كه ما مشكلي براي جناب‌عالي ايجاد نكرده‌ايم. خواهش مي‌كنم هواي ما را در بغداد داشته باش. رئيس پليس عراق، سراغ شما را از ما گرفته و چشم انتظار شماست.
ظاهراً تلگراف عزيز شريف كار خودش را كرده بود.
صبح زود به بغداد رسيديم. «نوري احمد طاها» به نمايندگي از سوي حزب پارتي،‌ در ايستگاه منتظر بود. به بغداد رسيديم و نزد امامي رفتيم. ساعاتي بعد نوري بدون آنكه بپرسد چه مي‌خواهيم و چه چيزي لازم داريم رفت. «جلال شيوعي» شريكم آمد و پنج دينار پول داد... جلال مي‌گفت به واسطه‌ي مام جلال، بيست و سه دينار پول برايم به سوريه فرستاده است.
ـ به دستم نرسيده است.
همراه يك چايچي اهل «كويه»، خانه‌اي در محله‌ي «باروديه» از قرار ماهي پانزده دينار - هشت دينار سهم من و هفت دينار سهم او- اجاره كرديم و در دكان عكاسي شغل قبلي خود را شروع كردم. نزد رئيس پليس هم رفتم و از سفارهايش تشكر كردم. چند روز بعد جلال طالباني را در هتل پيدا كردم. اتاقي در هتل گرفته بود. در مورد بيست و سه دينار سئوال كردم
ـ چطور نرسيده است؟ آن را به مسئول پارتي در موصل تحويل داده بودم. پدرش را درمي‌آورم.
دو روز بعد گفت: «از طريق يك عضو حزب برايت فرستاده‌ايم. اما ظاهراً پول را خورده است».
ـ دوست عزيز! اين پول رابه تو داده‌اند و ظاهراً خودت هم بايد پس بدهي.
ـ فكر مي­كني من دزديده­ام؟ چرا آنقدر طمعكاري؟ حالا نشد كه نشد.
ـ كاك جلال! از روزي كه آواره شده‌ام هرگز مخارج يك ماه من به اندازه‌ي هزينه‌ي يك شب هتل تو نبوده است. هر دوي ما ادعا مي­كنيم براي ملت كرد مبارزه مي‌كنيم. هزار برابر تو بدبختي‌ كشيده‌ام. حالا اگر حق خودم را بخواهم بد كرده‌ام. نمي‌خواهم آن هم ارزاني تو...
مأموران امنيتي نزد من و ذبيحي آمدند و گفتند يك جاسوس مهم انگليس را بازداشت كرده‌اند كه مسوول پرداخت حقوق تمام جاسوسان انگليس در عراق بوده و مدعي است كه بسياري از مبارزان را پيش از بازداشت، در جريان قرار مي­داده است جاسوس بزرگ، ملاعلي مي‌گذاشت. ماجراي ذبيحي در كركوك هم زير سر او بود.
ـ نه مي‌شناسيم و نه شهادت مي‌دهيم
ملا علي يك سال در زندان ماند و پس از اتمام دوره‌ي محكوميت، دوباره با چرب زباني خودش را به ما نزديك كرد.
سفارت بريتانيا به اشغال مردم خشمگين درآمده، مجسمه‌ي «مود» شكسته و كاغذها و اسناد و پرونده‌ها نيز سوزانده شده بود. پسري ارمني به نام «پترس»، در ميان اسناد به گزارشي برخورده بود كه شخصي به نام «عبدالله» براي سفارت انگليس نوشته بود: «هه‌ژار از ايران آمده است، با نام مستعار عزيز قادر در مغازه‌اي به فلان نشاني كار مي‌كند و آدم بسيار خطرناكي است. امضاء: عبدالله». به چند عبدالله نام كه دور و برم بودند مشكوك شدم اما به نتيجه‌اي نرسيدم. ملا علي گفت كه او نبوده است. و من هم باور كردم.
يك روز جلال طالباني گفت: «طوماري بلندبالا از طرف‌ كردهاي سوريه امضاء كرده­ايم تو و ذبيحي را به عنوان نماينده‌ي كردها در سوريه انتخاب كرده و مي‌خواهيم به ملاقات قاسم برويم. آماده باشيد.» گفتم: «آخر من با اين لباس‌هاي پاره و كهنه چگونه مي‌توانم در مجلس حضور يابم؟» پيراهن و شلواري برايم خريدند و به همراه ده نفر ديگر كه مام جلال و «زه‌كيه­فيلي» هم در ميان آنها بودند، به وزارت دفاع رفتيم. ذبيحي طومار را پهن كرد و به زبان عربي و لهجه­ي سوري سوريه فرمايشاتي گفت. پس از آن قاسم شروع به نطق كرد و يكساعت تمام حرف زد. سپس فرمود عكسي با هم بگيريم. خلاصه حتي فرصت نكرديم يك كلمه حرف بزنيم. وقت تمام شد و بيرون آمديم. پيراهن و شلوار را خواستند اما جواب ندادم.
تازه با ذبيحي به ياد قزلجي افتاده بوديم: خدايا چه بلايي بر سر قزلجب آمده و اين سه سال كجا بود است؟ در كرمانشاه به فالگيري روي آورده و ترب و هويچ مي فروشد. دو ماه از آمدن ما به بغداد مي‌گذشت كه قزلجي هم آمد. پس از آنكه سه سال پيش از ذبيحي بريده بود، ميهمان حافذ پسر عمويش شده و خود را به حلبچه رسانده بود. در تمام اين مدت به هيأت يك صوفي باريش و سبيل بلند در آمده و در تيكه شيخ براي مردم دعا مي‌نوشته است. با شنيدن كودتاي قاسم مدتي صبر كرده و سپس به بغداد مي‌آيد. سه تفنگدار باز هم به هم رسيده بوديم. تازه به بغداد رسيده بوديم كه گفتند ماموستا «گوران» شاعر در بغداد است. دورادور او را مي‌شناختم و از نزديك موفق به ديدنش شده بودم. به ملاقات او در هتل «سروان» فتم. فرمود: هه‌ژار ! گاهي دل خبر مي‌دهد. جمعيت نويسندگان و شاعران تأسيس شده كه داراي يكصد و پنجاه عضو است. نام تو را هم نوشته‌اند. هرچند مي‌گفتند كسي نمي‌داند كجا رفته است و ديگر باز نمي‌گردد اما به دلم برائت شده بود كه مي‌آيي و حالا هم بسيار خوشحال هستم.
ـ ماموستا بسيار سپاسگذارم اما نمي‌آيم.
ـ چرا اين افتخار را قبول نمي‌كني؟
ـ دقربان! داستان ما، داستان مسلمان هند است. در كمال آزادي رأي مي‌دهند و در انتخابات شركت مي‌كنند اما در اقليت هستند. پاكستان هم به همين خاطر تأسيس شد.... نه كرد با صدو چهل عرب چگونه سر مي‌كنند؟ اگر دوستان راست مي‌گويند كتاب‌هاي فرعي كردي براي تأسيس و كتاب‌هاي كردي برايمان چاپ كنند. آنها مي‌گويند كتاب‌هاي كردي را به عربي ترجمه كنيد يعني بايد همچنان نوكر آنها باشيم و به فرهنگشان خدمت كنيم....
او زياد گفت ومن كم شنيدم. ميان حرف‌هايش مي‌گفت:
ـ مثلاً عده‌اي مي‌پرسند من چرا به حزب شيوعي پيوستم. به آنها چه مربوط است؟
ـ ببشخيد من هم يكي از همان پرسشگران هستم. ماموستا اگر كسي حزبي باشد و فردي مانند «جمال حيدري» از او بخواهد فلان شعر را در وصف موضوع و فلان بيت را در مدح يا ذم فلان مسأله آماده كند، در اين حالت ديگر آن فكر متعلق به شاعر نيست بلكه قالب‌گيري تفكرات يك احمق در قالب واژگان آن شاعر است.
شاعر بايد براي خود و انديشه‌هاي خود بنويسد و بگويد از خود شما مي‌پرسم: ترا به خدا شعر «داوه‌تي قه‌ره‌داغ» و «گه‌شتي له هه‌ورامان» كه در دوران جواني سروده‌ايد بهتر است يا شعر «بت و بته‌وان» كه در اين سالهاي اخير فرموده‌ايد.
ـ قطعاً قبلي‌ها بهتر هستند.
ـ اين يعني تأثير حزب روي شاعر...
در همان جلسه «ماموستا گوران» از اينكه ما را با دو ينار از تل‌كوچربه موصل آورده‌اند تعجب كرد و گفت:
ـ چرا اين قدر ارزان؟
ـ ماموستا تمام اسباب و اثاث خانه‌ي ما به اندازه‌ي دو كارتن وسايل بود. فكر كرديد اسباب و وسايل «تاج­الدين» را بار كرده بودم.
خبر بازگشت بارزاني و همراهانش به بغداد منتشر شد. يعني پس از دوازده سال دوباره آن پهلوان ملي را مي‌ديدم. «ابراهيم احمد» رئيس پارتي و چند همراه ديگر به اتفاق «شيخ صادق» برادرزاده‌ي «ملامصطفي» به سوي بغداد پرواز كردند. حدود بيست هزار نفر به استقبال ملا مصطفي در فرودگاه آمده بودند. عرب و كرد در كنار يكديگر شعار اخوّت سر مي‌دادند. تعريف مي­كرد يك كرد كه گيوه‌هايش را دزديده بود روي شانه‌ي مردم فرياد مي‌زد: «كلاشه‌كه‌م كلاشه­كه­م» و مردم نيز به خيال اينكه يك شعار كردي است به دنبال او شعار مي‌دادند: كلاشه‌كه‌م، كلاشه‌كه‌م.
بارزاني در يك هتل مستقر شد. گفته شد ملا مصطفي پيش از هر چيز، از هه‌ژار و ذبيحي و سلامتي ما پرسيده و فرموده است: «دو عدد ساعت مچي براي هه‌ژار و ذبيحي هديه آورده‌ام اما ديگران چيزي تهيه نكرده‌ام....»
هنگامي كه بارزاني را ديدم تمام دردها، رنج‌ها، ناراحتي‌ها، آوارگي‌ها و دربدري‌هاي اين دوازده ساله را فراموش كردم.
يك شب كه دو نفري نشسته بوديم گفت: «قرار بود من و تو در خوشي‌ها شريك باشيم. ديگر نبايد غم بي‌كسي بخوري.... »گفتم: «مرا ببخش من فكر مي‌كنم نوعي جنون در وجود شما است. اين چند سالي كه من آواره بودم، هيچكس با روي خوش، جواب سلامم را نداد. يا اين همه مردم ديوانه‌اند يا شما كه تنها چند صباحي مرا در مهاباد ديديد و سپس رفتيد. هر چه بود گذشت، اما تا آخر عمر در كنار شما خواهم بود.»
دو عكس از قاسم و ملا مصطفي را كه در كنار هم گرفته بودند بزرگ كرده بوديم كه فروش آن، رونق بسيار داشت اما يكي از عكس‌ها را بيشتر از ديگري مي‌خريدند در حالي كه دو عكس تقريباً مثل هم بودند. متوجه شديم در عكسي كه بازار خوبي داشت در روي سرقاسم، جمله‌ي «بسم‌الله» نوشته شده بود. اين هم از محبوبيت زعيم! بند سوم از بيانيه‌ي قاسم كه در «عرب و كرد در عراق شريك هستند» دل همه‌ي كردها را شاد كرده بود. حزب كمونيست هم آزادانه فعاليت مي‌كرد و به اعتبار اينكه ملا مصطفي، دوازده سال در مسكو زندگي كرده است مورد حمايت حزب بود. كمونيست‌هاي سراسر جهان در كشورهاي متبوع خود تنها خود را شايسته‌ي حكمراني مي‌دانند حتي اگر چهار نفر بيشتر هم نباشند. اين موضوع در عراق بسيار وخيم‌تر نمود پيدا مي­كرد، چون فرهنگ كمونيسم، فرهنگ غالب و مبين مدنيت بود و غير كمونيست‌ها را خاين مي‌پنداشتند. حزب دمكرات، حزب كمونيست‌ را برادر بزرگ و استاد خود مي‌خواند و از هيچ تلاشي براي راضي كردن و راضي نگهداشتن حزب خودداري نمي‌كرد. قاسم به كردها نيز اختيار تام داده بود و حزب پارتي به عنوان حزب رسمي در عراق فعاليت مي‌كرد.
«ملا مصطفي» نيز در كاخ «نوري­سعيد» مستقر و محل اقامت او به قبله‌ي كردها و عرب‌ها تبديل شده بود. كمونيستهاي واقعي، ملت را انكار مي‌كردند و عليرغم احترام دولت مسكو به جمهوري‌هاي شوروي و ملت‌هاي ساكن در آن، كمونيست‌هاي عراق، حق ملت كرد را به رسميت نمي‌شناختند. جالب اينجاست كه در تاريخ حزب كمونيست عراق، جداي از يك دوره‌ي كوتاه كه يك «فهد» نام مسيحي، رهبري حزب را برعهده داشت، تمام رهبران حزب كرد بوده‌اند. اكنون نيز كه من شصت و سه سال دارم، رئيس حزب كمونيست عراق، باز هم يك كرد است. كردها با به راه انداختنن راهپيمايي‌ درسليمانيه تقاضاي‌هاي خود را براي رسمي كردن ادبيات و زبان كردي مطرح كرده بودند.
حزب شيوعي هم در سليمانيه شعار مي‌داد: «معارف قلياسان را نمي‌خواهيم». و به تحقير كردستان را «قلياسان» مي‌گفتند كه پل ورودي شهر سليمانيه از جنوب است. مي‌گفتند حدود يكصد هزار امضاء كه هجده هزار امضاي آن مربوط به كردهاي كمونيست است به دفتر قاسم ارسال شده است كه: «اداره‌ي فرهنگي سليمانيه را به كردها نسپاريد چون ممكن است منجر به تجزيه‌ي عراق شود. «با وجود اين كه حزب شيوعي، ملت كرد و حزب پارتي را به عناوين مختلف تحت فشار قرار مي‌دادند اما هنوز استاد و برادر بزرگ ما بودند!!!
من تاريخ آن دوران را نمي نويسم و نمي­توانم بنويسم اما خاطراتي هر چند كوتاه از آن دوران دارم كه تعريف آن خالي از لطف نخواهد بود.
حزب شيوعي در شهرها و روستاها قدرتي به هم زده بود. كشاورزان در كنار اعضاي حزب در شهر‌ها و دهات مي‌گشتند و از هيچ اقدامي – به اصطلاح خود- براي مبارزه با كهنه­پرستي و ارتجاع فروگذار نمي‌كرند. هركس پسوند آقا در كنار نام خود داشت به بدترين وجهي مورد آزار قرار مي‌گرفت و بعضاً تا سر حد مرگ مورد شكنجه قرار مي‌گرفت. پيرمردي را كه خادم مسجد بود آنقدر آزار دادند كه مرد، فقط به اين خاطر كه «عثمان آقا» نام داشت. در گورستان «كويه» حتي به سنگ قبرهاي قديمي هم رحم نكردند و آنها را شكستند. سنگ قبر «جميل آقا» كه حاجي قادر در وصف او اشعاري گفته است نيز در امان نماند. هر چيزي كه از هزاران سال پيش به عنوان نماد فرهنگي، آييني و اخلاقي شناخته مي‌شد نشانه‌ي ارتجاع و كهنه­پرستي تلقي و نابود مي‌شد. بر روي ماشين­ها از بلندگو فرياد مي­زدند: «بيچاره‌هاي بدبخت! نه ماه از سال را به كشت گندم و برداشت آن تلف مي‌كنيد در حالي كه در روسيه، گندم مانند گردو و توت، چون ميوه‌ي درختي مي­رويد. هر كشاورز تنها چهار درخت گندم لازم دارد تا تمام محصول يك سال شما را توليد كند. ميليون‌ها زن بي‌شوهر كه همگي پزشك و مهندس هستند بر اثر جنگ بيوه شده‌اند. به هر كدام از شما يك زن مي‌رسد. بياييد نام‌نويسي كنيد. و شما هم از گندم بي‌ارزش خود به حزب ياري رسانيد. پول هم بياوريد اشكال ندارد. زود خود را برسانيد. بياييد تا از اين موقعيت دستتان نرفته است....» گفته مي‌شد هنگامي كه در سال 1959 «عبدالكريم قاسم» به جان كمونيست‌هاي عراقي افتاد و هنگامي كه شيوعي‌هاي هوادار حزب را در «شاره‌زوور» به زندن منتقل مي­كردند، يكي از ساكنان دهات فرياد مي‌زد: «بي‌پدر و مادر‌ها مي‌گويم همسر خودم كافي است مي‌گويند يك «دوختور» (دكتر) را برايت انتخاب كرده­ايم.
همه روزه در بغداد و شهرهاي عراق، راهپيمايي و تظاهرات بود. هزاران لقب به قاسم داده شده بود. «زعيم واحد»، «معلم اوحد»، نابغه‌ي اوحد»… و اوحد و اوحد!
«قاسم» بسيار بي‌مدعا آمد اما شيوعي آنقدر «اوحد» «اوحد» گفتند كه به تدريج امر بر او هم مشتبه شد: «اينهايي كه مرا زعيم و معلم و نابغه‌ي اوحد مي خوانند حتماً‌چيزي مي‌دانند».
يكي گفته بود: «زعيم! تصوير تو را در ماه ديده‌ام». مدتي تمام ستاره­شناسان را مأمور كرده بود با دوربين به تماشاي ماه بنشينند تا مگر تصويري از او رصد كنند. يك آدم حقه‌باز با مداد كم رنگ روي يك تخم‌‌مرغ طرحي از او كشيده و گفته بود: «مرغ ما اين تخم را گذارده است». تبليغات بسياري در عراق به راه انداختند كه معجزه‌ روي داده است و....
يادم نمي‌آيد چه موقع بود كه ملا مصطفي فرمود: «زعيم نامه‌اي به من داده كه آن را به عربي ترجمه كنيم و كسي از وجود آن آگاه نشود. تو نامه را ترجمه كن و به من بازگردان و تصوير آن را هم نزد خودت نگاه ندار.» نامه‌ي دكتر مصدق بود:
نور ديدگان عزيزم عبدالكريم قاسم
پس از سلام‌هاي گرم و دوستانه...
خداي را سپاس كه جناب‌عالي پيروز شدي و بساط سلطنت را در هم پيچيدي. اميدوارم پيروز و سر بلند باشي. مي خواهم پندي از سر دوستي بدهم: مراقب باشيد كه فريب چاپلوسي و چرب زباني و كف و هوراهاي كمونيست‌ها را نخوريد. آنها مارهاي خوش خط و خالي هستند كه بالاخره نيش خود را فرو مي‌كنند. من مي‌خواستم به ملت ايران ياري رسانده و به آنها خدمت كنم اما آنها اجازه ندادند كه شاه و آمريكا را براي هميشه از ايران بيرون برانم. خواهش مي‌كنم مراقب خود باشيد. چند نفر از دوستان من به بغداد آمده‌اند. مطمئنم كه ميزبان خوبي براي آنها خواهيد بود. دوست دلسوز شما: محمد مصدق.
شايد اين ترجمه‌ي واژه به واژه‌ي نامه‌ي مرحوم دكتر مصدق نباشد اما محتواي كلي آن همين بود. نافرماني هم نكردم و رونوشتي از نامه برنداشتم.
در روسيه براي استالين چه مي‌كردند، همان كار را در ابعادي احساسي‌تر و وسيع‌تر- از نوع شرقي آن- براي قاسم انجام مي‌دادند. قاسم به تدريج عوض مي‌شد و روز به روز بر خوي انحصارگري او افزوده مي‌شد.
هميشه در حال سخنراني بود «سلم و تور» را به هم مي‌آميخت. پس از هر سخنراني، متن سخنان او بارها در راديو پخش مي‌شد و تمام مردم «صم بكم»، در گوشه‌ي خانه‌ها يا در خيابان و مغازه، همه بايد به فرمايشات زعيم، گوش جان مي‌سپاردند. زغيم خود نيز شبانه وزراي كابينه را جمع و ايشان را مؤظف مي‌كرد چندين بار به سخنان او گوش فرا دهند. تعريف مي‌كردند كه جنازه‌اي را به قبرستان غزالي مي‌بردند. مردي از كنار آن گذشت و گفت: «خوش به سعادتت. ديگر سخنان زعيم را نخواهي شنيد».
شيوعي بتدريج از قاسم كناره گرفتند و شعار «اوحد اوحد» به شعارهاي «براي قانون» و «در چارچوب قانون» تغيير پيدا كرد. گروههايي از جوانان به نام «مقاومت شعبي» (پدافند) كه براي پاسداري از انقلاب تشكيل شده بودند، هر كس را كه بوي انتقاد يا مقاومت در برابر كمونيست به خود مي‌گرفت مورد آزار و شكنجه قرار داده و بسياري را نيز بدون محاكمه به جوخه‌هاي مرگ سپردند.
دوستي داشتم كه به خاطر مصلحت سنجي، عضو كميته‌ي جوانان شده و بسياري از كارهاي انجام شده در طول روز را تعريف مي‌كرد. اميدوارم راست نگفته باشد:
ـ يك دكاندار در «كاظمين» تقاضاي باز پس‌گيري ديونش را از يك جوان عضو «پدافند» كرد. و گفت: اگر باز پس ندهي شكايت مي‌كنم». فرداي روز، جماعت به بهانه‌ي اينكه توطئه‌اي كشف كرده‌اند به مغازه‌اش رفته و او را حلق آويز كرديم.
كار به جايي رسيد كه در تظاهرات چند صد هزار نفره هر نفر ريسماني با خود داشت تا در صورت لزوم به گردن ديگري يا ديگران انداخته و وظيفه‌ي انقلابي خود را به جاي آورد.
يك روز اتومبيل «احمد صالح عبدي» رئيس ستاد را دوره كرده و طناب به گردنش انداخته بودند... به خانه‌ي مردم سرك مي‌كشيدند و واي به روزي كه صاحب خانه امكان تأمين نيازهايشان را پيدا نمي‌كرد. يك روز وقتي به خانه‌ي ما آمده بودند به محض ديدن عكس قاب شده‌ي ملامصطفي به ديوار، از همان راهي كه آمده بود بازگشتند.
«صالح حيدري» برادر «جمال حيدري» معروف مي‌گفت: «نزد برادرم رفتم كه دو دينار پول قرض كنم. در گوشه‌ي اتاقش شش گوني اسكناس پنج و ده ديناري انباشته شده بود. گفت: اموال حزب است. حتي يك فلس هم ندارم بدهم».
در تمام ادارات نيز شيوعي‌ها داراي قدرت فائقه بودند. يك روز به مركز يونيسف نزد رئيس رفتم که پزشكي بسيار مشهور به نام «جهاد شاهين» بود. پس از معاينه نسخه نوشت و سپس فراش را خواست. جوابي شنيده نشد. خودش رفت و پس از چند لحظه بازگشت:
«خدمتكاران در حياط روي سبزه‌ها دراز كشيده‌اند و مي‌گويند جواب مرتجع‌ها را نمي‌دهيم. به نظر شما در روسيه هم وضع اينگونه است؟»
ملامصطفي اين سخنان را مي‌شنيد. يك روز گفت: دو نفر از اهالي به شكايت نزد من آمده‌اند. يكي از آنها مي‌گويد: مردي شيوعي به سراغم آمده و خنجرش را روي گلويم گذاشته است:
ـ پدر سگ اگر جرأت داری بگو كرد هستم تا سر از تنت جدا كنم.
ديگري مي‌گفت:
ـ مرا بازداشت كردند و داد مي‌زدند: بياييد گوشت قرباني است. مي‌گويد «كرد چي» و «پارتي چي» هستم.
ملامصطفي از رفتارهاي ناشايست آنها دلخور بود و مداوماًَ‌ گلايه مي‌كرد. يك روز «جمال حيدري» رئيس حزب شيوعي عراق به ملاقات او رفته بود:
ـ ملامصطفي! شما خود مي‌دانيد كه من هم يكي مثل شما هستم...
ـ مادر فلان! تو بايد به خوك بگويی من يكي مثل تو هستم نه به من...
يكي از دوستان، افسري را به من معرفي كرد: «اين رئيس پدافند و كرد اربيل است و مي‌خواهد با تو آشنا شود. نامش «مهدي حميد» است.
ـ روز بخير
ديدم به عربي جواب مي‌دهد. طوري تظاهر مي‌كرد كه انگار كردي نشنيده است.
ـ گفتند كرد هستي! واقعاً پشيمانم كه ریختت را ديدم...
گفته شد «گوران» و چند نفر ديگر به مسكو و ارمنستان سفر كرده و با كردها ملاقات كرده بودند اما ماموستا هم به حكم مصالح حزبي، خود را كرد معرفي نكرده بود.
يكبار ديگر به ملاقات گوران رفتم كه متأسفانه به سرطان مبتلا شده بود و بايد به مسكو منتقل مي‌شد. «محمد ملا كريم» هم آنجا بود. خدمت «گوران» عرض كردم:
ـ ما تا به ارزش خود پي نبريم و دنيا به ارزش ما آگاه نشود، به جايي نخواهيم رسيد. يهودي‌ها به اندازه‌ي يك سگ هم ارزش نداشتند اما هنگامي كه به خودباوري رسيدند و دنيا را هم به باور رساندند، اينچنين شدند كه اكنون هستند.
مشخص بود كه كسي به سخنان من بهايي نمي‌دهد. در همان مجلس، «ماموستا گوران»، سخن از «مهداوي» قاضي محكمه‌ي قاسم به ميان آورد كه مردي بسيار پرچانه است و براي ملت عراق ننگ به شمار می­آید. ناگهان «مهداوي» به همراه «صالح بحر العلومي» در حالي كه مقداري باقلوا و دو بوكس سيگار همراه داشتند وارد شدند و پس از ملاقاتی کوتاه دقيقه رفتند. «گوران» فرمود:
ـ به راستي «مهداوي» مردي نجيب و عاقل، بازباني روان و اهل قانون است. هه‌ژار اينطور نيست؟
ـ استاد! تا كمي از باقلاوا و سيگار تعارف نكني، تأييد نمي‌كنم.
و همه خنديديم.
روزي كه از روسيه بازگشت به ديدنش رفته بوديم. فرمود: «براي مردن بازگشته‌ام. تاره ايمان آورده‌ام آنچه مي‌گفتي واقعيت داشت. تا كرد به ارزش خود آگاه نشود نبايد انتظار حرمت نهادن از سوی ديگران داشته باشيم. اما متأسفانه هر چه بود گذشت. هنگامی که روس‌ها فهميدند قاسم از حزب شيوعي رنجيده است دیگری احترامي هم براي من قايل نشدند. اگر «قناتي كورديف» پانصد روبل به من نداده بود حتي پول چاي قهوه‌خانه را هم نداشتم... يك روز گفتند: بهبود پیدا کرده­ای برگرد. سوار هواپيمايم كردند و يك راست به بغداد پس فرستادند.
بيست و يك روز پس از آن ديدار، ماموستا گوران در سليمانيه جان به جان آفرين تسليم كرد.
در روزهايي كه اوضاع عراق به كلي از دست همه خارج شده بود، يك روز «بارزاني» پرسيد:
ـ هه‌ژار ! اوضاع را چگونه مي‌بيني؟
ـ بهتر بود يكسره اعلام حكومت كمونيستي مي‌كردند.
ـ تو ديوانه‌اي ! آمريكا اگر هزار ميليارد دلار هم براي تبليغات عليه شيوعي هزينه مي‌كرد، نمي‌توانست آنها را اينگونه كه هستند نشان دهد. آنها آبروي خود و مسكو را هم بردند....
در اينجا مي‌خواهم كمي به عقب بازگردم و مطالبي در مورد شيوعي‌هاي عصر سلطنت بنويسم:
تمام مردم عراق به ويژه روشنفكران، نفرت بسياري از انگليسي‌ها داشتند. آنها هم مانند ما ایرانی­ها، انگليسي‌ها را شيطان خطاب مي‌كردند. در عصر هيتلر هزاران جوان عراقي به بهانه‌ي هواداري از نازيسم، به زندان افكنده شدند. حتي «ماموستا جميل روژبه‌ياني»، هم به اتهام حمايت از نازي‌ها متحمل يك سال زندان در «عماره» شد. در زندان «شرفنامه‌ي بدليسي» را از فارسي به عربي ترجمه كرد. سپاس براي اين زندان و محكوميت...
با سقوط هيتلر، اين بار موج هواداري از كمونيسم و «مسكو»، دلها را ربود. حزب شيوعي تا پيش از اين دوران، به صورت پنهاني فعاليت مي‌كرد و كسان بسياري را قلباً با خود همراه كرده بود. هرگاه يك شيوعي مورد ظن «نوري سعيد» قرار مي‌گرفت درهاي مردم و قلب‌هايشان به سوي او باز بود و همه شيوعي را دوست مي‌داشتند. اعضاي آنها در اوج اعتقاد به انديشه‌هاي خود، در فقر و فاقه به سر مي‌بردند و به لقمه‌ ناني بري سدجوع راضي بودند. در اواخر دوران «نوري سعيد» و پيش از مرگ او، حتي بسياري از كاركنان ادارات نيز از اعضاي حزب شيوعي بودند. گاهگاهي «رفيق چالاك» را در مغازه‌ي «بشير مشير» مي‌ديدم. بعضي روزها مي‌گفت: «فلان روز ساعت فلان شيوعي در فلان محله و فلان خيابان راهپيمايي مي‌كنند». و اتفاقاً وعده‌هايش درست از آب در‌مي‌آمد.
اما رهبران حزب و استادان عالي مقام حزب شيوعي چگونه ایام می­گذرانیدند. زندگي مي‌كردند؟ آنها بسيار مرفه زندگي مي‌كردند. براي هريك خانه‌هايي مجلل با خدمتكاراني زيبا در بهترين نقاط شهري اجاره كرده بودند. حتي «دختران خدمتكار» را دلخوشي استادان نام نهاده بودند. اين خواهران شيوعي!!! ملك حزب بودند و استادان مي‌توانستند آنها را به هركس مي‌خواهند ببخشند. يكي از همين دختران را به «محمد توفيق وردي» كه شاعر و نويسنده‌ بود و قيافه‌‌اي ناحظ‏ داشت بخشيده بودند. اين دختر كه چون حوريان، زيباروي بود خواهر همان «عثمان مجيد» است كه پيش از اين درباه‌اش گفتيم.
يك بار ماموستا براي رساندن پيام و كلام حزب شيوعي به حزب توده، مأموريت پيدا مي‌كند به تهران برود.
ـ رفقا! هسمرم چگونه در بغداد تنها زندگي كند.
ـ نگران نباش! يكي از رفقاي حزبي را براي مراقبت از او مي‌گماریم.
وردي، پس از دو ماه باز مي‌گردد و زنگ در را به صدا درمي‌آورد. زن مي‌پرسد:
ـ غريبه چه مي خواهي؟
ـ يعني چه؟ به خانه‌ام بازگشته‌ام.
ـ مرد بيا ببین اين غريبه چه مي‌خواهد؟
و رفيق حزبي با چوب به جان وردي مي‌افتد.
زن «وردي» همسر گماشته شد و روی رفت و او هم تا مرز ديوانگي پيش رفت و به سرودن شعر و سروده‌هاي حزن آميز روي آورد. با اين وجود حاضر نبود تقصير را به گردن شيوعيت بيندازد و گاهي مي‌گفت: برخي رفقا هنوز نتوانسته‌اند كمونيسم و لنين را به خوبي درك كنند.
مردي كه زن وردي را به همسري درآورده بود، عمر حمشين از اهالي كويه بود. او را مي‌شناختم و سرزنش مي‌كردم و يك روز گفت: برارد! تو خودت قيافه‌ي وردي را ديده اي. از ميمون هم زشت‌تر است. حزب اين زن را به او بخشيده و ناگزير با او ازدواج كرده است. باز هم حزب آن را از او پس گرفته و به من بخشيده است. چه ظلمي و چه حق و حسابي؟
من تصور مي‌كردم بسياري از مطالبي كه در مورد شيوعي‌هاي عراق گفته مي‌شود غرضي و مرضي با خود دارد اما واقعاً اينگونه نبود. سالها بعد، در هنگامه‌ي قيام بارزاني، يك شب در روستاي «ليوژه» با حميد عثمان كه مدت‌ها رئيس حزب شيوعي بود هم اتاقي بودم. مشورب زيادي خورده و به خاطر مستي،‌ سياست و پنهانكاري را كنار گذاشته از خاطرات دوران رياست حزب و خانه‌اش در كركوك مي‌گفت:
ـ رفقا هر شب دختري برايم مي‌آوردند. يك شب دختري آورده بودند. برادرش آمد و گفت: رفيق حميد! پدر و مادر من كهنه پرست هستند. اگر بدانند خواهرم دستكاري شده است سرش را مي‌برند. خودم به جاي خواهرم در خدمت خواهم بود. ديدم پسر زيبا و مناسبي است، قبول كردم. انسانيت حكم مي‌كرد به خواهرش كمك كنم.
خوب مي‌دانم اگر در مورد اين داستان دیگر بازار او سئوال شود هزار سوگند و طلاق مي‌خورد كه صحت ندارد، چون حرف راست را يا بابد از ديوانه شنيد يا از كودك و يا مست. «شيخ رشيد لولان» عليه حكومت قيام كرد و گروهي ازشيوعي‌ها كرد براي پادرمياني به سرپرستي «علي سبزه‌فروش» نزد او رفتند تا به قول خودشان پرولتاريا آتش اين جنگ را خاموش كند.
به دعوت قاسم، ملامصطفي هم نزد شيخ رشيد رفته بود. شيوعي‌ها هم در همین هنگام، با فرياد «زنده باد» به مکانی مي‌رسند كه ملامصطفي هم آنجاست.
ـ ما با استفاده تاكتيك دشمن را وادار به عقب نشيني مي كنيم. روس‌ها در استالينگراد هم همين كار را كردند. زنده باد «علي سبزه‌چي!»
در اين هنگام جنازه‌ي دو پليس را به آن سوي پل منتقل مي‌كنند.
ـ اينها چه هستند؟ چرا مرده‌اند؟
ـ جنگ است! پليس هستند و سربازان شيخ رشيد آنها را كشته‌اند.
ـ ها! پس بايد اجتماع «موسع» تشكيل شود. (شوار تشكيل دهيم).
پس از ده دقيقه نزد ملامصطفي مي‌آيند:
ـ گروه مشاوره تصميم گرفتيم اسلحه‌ها را به شما بسپاريم و جناب‌عالي سه مرد ملسح براي مراقبت از ما روانه بفرمائید.
ـ خيلي خوب! اما دو نفر همراهتان مي‌فرستم. مطمئن باشيد كه مشكلي پيش نخواهد آمد. ملامصطفي اسلحه‌ها را به نيروهاي خود سپرده مي‌گويد:
ـ براي هر چهار نفر يك اسلحه. اگر يك نفر كشته شد نفر بعدي اسلحه را برمي‌دارد.
بارزاني‌ها هم اسلحه را بوسيده و به راه افتادند.
یک روز ملامصطفي گفت: «زعيم قاسم فرموده است كه وضع كيفي پخش برنامه‌هاي راديو كردي خوب نيست. من هم گفتم يك نفر را سراغ دارم اگر حاضر شود اين كار را انجام دهد، كيفيت آن را خود تضمين خواهم كرد.»
بلافاصله ابلاغ مسئوليت بخش كردي به نام من صادر شد. سپس گفت:
ـ فهرست نيازها را بنويس و براي تأمين آنها نزد «فواد عارف» وزير كشور برو. به سفارش عارف نزد «فيصل سامر» وزير روشنفكري رفتم. «زنون ايوبي» داستان نويس هم آنجا بود. وزير پرسيد:
ـ وضعيت بخش كردي راديو چگونه است؟
ـ از اين بهتر نمي‌شود.
ـ اما مي‌گويند وضعيت مناسبي ندارد؟ براي انجام تغييرات، قبول مسووليت كرده‌اي؟
ـ به شرطي كه اختيارات تام داشته باشم.
ـ مشكلي نيست، اما نبايد «زعيم وحيد» را اخراج كنيد. او نماينده‌ي عالي «زعيم قاسم» است.
ـ جناب! اگر پيش از هر اقدامي «زعيم وحيد بامه‌رني» اخراج نشود، قبول مسووليت نخواهم كرد. او يك افسر بي‌سواد و كردي نفهم است كه «فخري بارمه‌ني» برادر کورخود را هم به عنوان تارزن راديو، هم آوازخوان و هم قرآن­خوان – با آن صداي انکر- به راديو آورده و فرزندان خانواده‌اش هم گروه اركستر کرده است. «زعيم وحيد» هم كه خود به عنوان «قواد»، شهر‌ه‌ي خاص و عام است.
ـ آخر منصوب قاسم است. نبايد اخراج شود.
ـ من هم نيستم.
نزد «فواد عارف» بازگشتم و ماوقع را تعريف كردم. «عوني يوسف» كه وزير مسكن و در اتاق حضور داشت گفت:
ـ در عكاسي ماهي چقدر كاسبي؟
ـ حدود پانزده دينار
ـ به شرفم سوگند در راديو بيش از دويست دينار حقوق خواهي گرفت. آخر تو عقل داري؟
ـ كاك عوني! اگر نتوانم تغييري ايجاد كنم آبرويم به دويست دينار از دست خواهد رفت و من هم به دزدي و بي‌ناموسي شهره خواهم شد.
طوری برنامه­ريزي كرده بودم كه به مجرد رفتن به راديو ، همه‌ي آوازه خوانهاي محترم را جمع­آوری كنم و از آنها بخواهم متن تمام آوازهاي مورد نظر را روي كاغذ بنويسند. مي­دانستم چه گندي به پا كرده­اند
ذبيحي مي­گفت: «اگر دستم به اينها برسد همه­ي آنها را در يك اتاق حبس و از سوراخ پشت بام آنقدر روي سرشان مي­رينم تا خفه شوند چون یک عمر است روي سر ما مي­رينند. اشعار آوازها وحشتناك صداي آوازه­خوانهای غيرتحمل، و فضاي حاكم بر راديو و پارتي و قوم و خويش­بازي شناسنامه­ی اصلی رادیو بود و تنها چيزي كه اهميت نداشت همانا فرهنگ و ادب كردي بود. مثلاً «نسرين شيروان» يك بيت را دهها مرتبه تكرار مي‌كرد:
«ئه‌زده‌ست له ناريني خو ‌به‌ر ناده‌م – كراسي زه‌رد ده‌به‌ر ناكه‌م» در ميان آنها استثناهايي هم مثل «طاهر توفيق» پيدا مي‌شدند كه راديو را از نابودي كامل نجات مي‌دادند باز گلي به جمالشان. مي‌خواستم راديو را از بسياري مظاهر غيرفرهنگي پاك كنم اما خوشبختانه قبول نكردند.
جلال شريكم به آلمان شرقي رفت تا عكاسي رنگي و فيلم‌برداري بياموزد و برادرش را شريك دكان كرد. چند ماهي بيشتر نگذشته بود كه شريك جديد ما شروع به بازي درآوردن كرد. ناگزير با مبلغ كمي، سهم مغازه‌ام را فروختم. ملامصطفي ترتيبي داده بود كه از برلين به مسكو برويم اما «خالد بكداش» سنگ­اندازي مي‌كرد. بايد براي معالجه به مسكو بروي.
ـ من كه مريض نيستم
ـ حتماً بايد بروي.
دعوتنامه‌اي از نويسندگان شوروي رسيد. ملامصطفي گذرنامه‌ام را به عبدالرحمن محمد تغیير داد كه كاملاً عراقي باشد. به همراه گذرنامه‌ يكصد و بيست دينار هم پول داد و گفت: «برو بليت هواپيما بخر». بلند شدم و گفتم: «به خدا بيمار نيستم و در تمام عمرم صدوبيست دينار پول یکجا هم در جيب نداشته‌ام. خداحافظ، به خانه مي‌روم». فرمود: «عبيد! (پسر بزرگش) پول را بگير و خودت براي خريد بليت اقدام كن. شايد خودش نرود».
پيش از اين روزها، مجموعه‌ي اشعارم را به نام «چيشتي مجيور» براي صدور مجوز به وزارت فرهنگ فرستاده بودم. «زعيم وحيد» مدير راديو نيز تمام واژگان «كرد و كردستان » و «مسكو» و حتي «مي‌سي‌سي‌پي» را از اشعار حذف كرده بود. داستان را براي ملامصطفي تعريف كردم. روزي كه براي ديدار با ملامصطفي آمده بود پس از آگاهي از موضوع گفته بود: «مرا ببخشيد نمي‌دانستم اينگونه است مجوز چاپ بدون سانسور را صادر خواهم كرد».
گفتم: ملا مصطفي! كلاغ سياهي روي ناقوس كليسايي در قاميشلي ريده بود. چند روز بعد يك تكه گوشت خوك را از مقابل كشيش دزديد. كشيش به اعوان و انصارش سپرد كه هر طور شده كلاغ را به دام اندازند.
كلاغ را گرفتند و نزد جناب آوردند. كشيش هم گردنش را گرفت و گفت: اگر مسيحي بودي روي ناقوس نمي‌ريدي، اگر مسلمان بودي گوشت خوك نمي‌خوردي. مي‌دانم تو روسياه «كرمانجي» و گوش تو به چيزي بدهكار نيست!!
زعيم وحيد! تواگر كردي چرا روي كلمات كردي قلم مي‌كشي؟ اگر دوست كمونيسم هستي، چرا كلمه‌ي «مسكو» را خط مي‌زني؟ و اگر ضد شيوعي‌ها هستي با «مي‌.سي.‌سي‌.پي» چكار داري؟ بگو نمي‌خواهم كتابت چاپ شود و خلاص....
وقتي خواستم به مسكو بروم ملامصطفي فرمود:
ـ دوست داري كدام كتابت را چاپ كني؟
ـ «مه‌م و زين»
ـ من آنرا برايت چاپ مي‌كنم. اما چه كسي روي چاپ آنها نظارت كند؟
ـ فقط ذبيحي و هيچكس ديگر.
با هواپيماي خطوط هوايي سوريه از دمشق به قاهره رسيدم. مي‌بايست چهار روز منتظر مي‌ماندم تا هواپيماي مسكو در دمشق فرود بيايد. در يك هتل به حساب شركت هواپيمايي اسكان پيدا كردم. بلافاصله از هتل خارج و شروع به گشت زدن در شهر كردم. نخست به «الازهر» رفتم. یک نفر در اتوبوس قرآن مي‌خواند. از دربان «الازهر» پرسيدم:
ـ «رواق كردها» كجاست؟
راهنمايي كردند. «شيخ عمر وجدي» كه استاد رواق بود نماز مي‌خواند. نماز را تمام كرده گفتم: «من هه‌ژار هستم و به ملاقات شما آمده‌ام». كرمانجي را بسيار روان صحبت مي‌كرد. كردي بسيار دلسوز، پركار، سبك روح و بسيار دانا و فهميده بود. گفته مي‌شد همزمان، بيست و پنج كار علمي آماده مي‌كند كه برخي از آنها تنها ده دقيقه طول مي‌كشد. يكي ديگر از شيوخ «الازهر» نيز وارد شد و نشست. شيخ عمر از كرد و كردستان مي‌گفت و با حرارت تمام نطق مي‌كرد. ميهمان گفت:
ـ استاد من متوجه نمي‌شوم چه مي‌گوييد اما گويا تعصب بسياري به كردها داريد؟
ـ هر چند ملايي اما ناداني. تعصب غير از حقيقت است و علما را با تعصب كاري نيست.
ـ راست گفتيد. مرا عفو كنيد.
ـ ملا نظر تو راجع به «غزالي» چيست؟
ـ امام بزرگ اسلام و ديدگاه‌هايش بسيار معتبر است.
ـ در فلان كتابش اشاره كرده است كه: ستون پايه‌ي اسلام بر سه ركن استوار است: «آميدي، شهرزور، دينه‌ور» و مي‌داني هر سه منطقه كردنشين هستند و در تاريخ كرد شأن والايي دارند. اگر ملت كرد آزاد بودند و در بند نبودند و آزادي خواندن و نوشتن داشتند شايد دين اسلام، به اين سيه‌روزي گرفتار نمي‌آمد. فرياد من براي اسلام است.
ـ اي كاش از اين ستون‌ها بسيار داشتيم. از فرمايش‌ شما بهره بردم.
گفتم: اجازه دهید داستانی تعریف می­کنم:
ـ يك مسيحي در اطراف قاميشلي به سراغ همسايه‌اش رفت:
ـ شاموشو فردا به ديدنم نمي‌آيي؟
ـ چرا؟
ـ كارت دارم
ـ چشم هر چه بفرمايي در خدمتم.
ـ فردا مي خواهم قبر پدرم را با گچ سفيد كنم.
ـ ببخشيد نمي‌توانم. چون هنوز قبر پدر خودم را سفيد نكرده‌ام و مردم بر من لعنت خواهند فرستاد.
شيخ عمر خنديد و فرمود: فهميدم اما براي هر كس، بايد به اندازه‌ي خردش، عقل، خرج كرد...
وقتي متوجه شد چهار روز مي‌مانم گفت بايد حتماً به راديو قاهره بروم و شعري بخوانم. صبح به راديو رفتم. تمام كارمندان راديو، دانشجويان كرد اعزامي از عراق بودند. دفتر شعرم را به آنها دادم تا شعري انتخاب كنند كه مورد پذيرش مسئولان عرب باشد. ساعاتي بعد بازگشتند و گفتند: «اشعار نبايد سياسي باشد. هيچكدام را نپذيرفته‌اند». با شنیدن اين سخنان، شيخ عمر گفت: «آخر عرب مصري، از كردي چه مي‌داند؟ من راضيشان مي‌كنم». روي يك برگ كاغذ نوشت: «ماه نور افشانده بود، دشت و باغ زيبا بود».
و زير آن نوشت: هزار فحش و ناسزا نثار عرب كن.
شب به راديو رفتم. دانشجويان گفتند:
ـ پيش از شعر خواندن، چند سئوال مي‌پرسيم. اگر ممكن است جواب دهيد.
ـ هر چند بايد قبلاً سئوالات را مي‌ديدم و آماده مي‌شدم اما با اين وجود بفرماييد.
تمام پرسش و پاسخ‌ها را به ياد نمي‌آورم اما در جواب يكي از سئوالات: ادبيات كردي چند مرحله را پشت سر گذارده و اكنون در چه دوراني است، گفتم:
ـ از صدر اسلام تا كنون، كرد نتوانسته است به صورت رسمي بخواند و بنويسد و هميشه با بحران‌ها و موانع بسيار روبرو بوده است. با اين حال نزار، كرد در تمامي زير شاخه‌هاي ادبيات در روزگاران مختلف، نكاتي برجسته براي گفتن داشته است. از شعر و شاعري تا ادبيات داستاني و بيت و اكنون نيز ادبيات سياسي ميهن پرستي. «خاني» سيصد سال پيش شعر ملي سروده است. نه تنها از همسايگان خود عقب مانده‌ايم بلكه در غزل و معاشقه، اعراب را به طور كامل پشت سر نهاده‌ايم.
پرسشگر سئوال كرد:
ـ مي‌توانيد براي اين ادعاي خود، دليلي قانع كننده بياوريد؟
ـ بله در اسلام بهترين انسان، عابد خداپرست و بدترين آنها راهزن است. اجازه دهيد ببينیم «محوي» شاعر عارف چگونه اين بهترين و بدترين را در وصف آورده است:
نه‌گه‌ييه‌ دامه‌ني ده‌ستي دوعا، ساده‌بمه خاكي‌ري
ته‌ريقه‌ي گوشه‌گيري به‌رده‌ده‌م ئه‌مجاره ري‌ده‌گرم
يا خرما كه ميوه‌ي اعراب است. نمي‌دانم چه كسي در يكي از افطارهاي ماه رمضان خرمايي به «نالي» تعارف كرده كه سنت است روزه را با آن افطار كني. نالي مي‌فرمايد:
ده‌خيل! باري نه‌خيلي يان‌روتابي
وه‌ها شيرين و سينه‌ نه­رم و دل‌ره­ق
آيا در طول هزاران سال از هيچ عربي «عقل» تشبيه دلدار را به خرما داشته است؟! شعري كه خواندم «چه‌پكه‌گوليك (يك دسته گل)» بود كه در ديوانم آمده است. مصاحبه‌ي من چهار بار از راديو پخش شد. روز پانزدهم نوامبر 1958 به فرودگاه قاهره رفتم. بارزاني آدرسي داده بود كه در صورت نياز در مسكو بدانجا بروم. در فرودگاه مردي پرسيد:
ـ تو هه‌ژاري؟
ـ بله.
ـ در فرودگاه مسكو منتظر شما هستند.
در هواپيما، مردي با موهاي بلند و چشمان آبي در كنارم نشسته بود. گفت:
ـ من «خالد محي‌الدين» سردبير روزنامه‌ي «المساء» هستم.
ـ پس تو برادر «ذكريا محي الدين» دوست «ناصر» هستي؟
ـ نخير من هم مثل او كرد هستم اما از يك خانواده‌ي ديگر. افكارمان نيز با يكديگر متفاوت است. او آمريكاپرست و من شيوعي هستم.
فضاي سياسي و فكري حاكم بر قاهره، بسيار داغ بود. در مسير مسكو، در فرودگاه «تيرانا» پايتخت آلباني توقف كرديم. يك بيمار چشمي آلبانيايي كه براي معالجه به مسكو مي­رفت سوار هواپيما شد. فرودگاهي فاقد امكانات بود.
به «مسكو» رسيديم. برف و كولاك بيداد مي‌كرد. اجازه­ی فرود داده نشد. پس از آنكه چند دور، دور باند گشتيم عاقبت هواپيما مجبور شد در فرودگاهي دورتر به زمين بنشيند. چمدان‌ها را بازديد كردند. بعد روي يك نيمكت نشستيم. چند لحظه بعد یک دختر روسي كه عربي را بسيار روان و به لهجه‌ي مصري صحبت مي‌كرد جلو آمد:
ـ انشاءالله تو هه‌ژاري؟
ـ بله
چمدان‌ها را برداشت. سوار يك ماشين باراننده شديم و حركت كرديم. نام دختر «نينا» بود.
ـ «نينا» تو اين عربي را از كجا ياد گرفته‌اي؟
ـ در دانشگاه مسكو «عربي» خوانده‌ام.
ـ دروغ نگو. هيچكس با درس خواندن در دانشگاه، عربي را اينگونه ياد نمي‌گيرد.
ـ راستش را بخواهي پنج سال در قاهره بودم. استادمان مي‌گفت:
زبان عربي آسان است. تنها هفت سال ابتدايي آن كمي دشوار است.
«عبدالوهاب بياتي» شاعر را مي‌شناسي؟
ـ بله
ـ مي‌گويند در شعر خودش از من نام برده است. به نظر شما اين كار درست است؟
ـ نينا! فكر مي‌كنم دوست داشته‌‌اي که نامت در شعر عربي ثبت شده باشد…
مرا به آسايشگاه «گيرتسن» در هفتاد كيلومتري مسكو برد. در طول مسير كلماتي چون آن چيست؟ و نان و آب را به زبان روسي از نينا ياد گرفتم.
«گيرتسن» نام شاعر و نويسنده‌ي روسي است كه در همان منطقه زندگي كرده است. اين آسايشگاه يكي از كاخ‌هاي قديمي تزارها بوده كه لنين آن را به آسايشگاه تبديل و روز افتتاح آن، بر روي يك لوح سنگي ثبت شده است. اتاقي با تمام امكانات ا زجمله تلويزيون و راديو سه موج در اختيارم قرار دادند كه با آن مي توانستم راديو قاهره و راديو مصر را هم گوش كنم.
حالا كمي روي تخت دراز بكشم و خاطرات گذشته رادر ذهنم مرور كنم. هنگامي كه از بوكان به سليمانيه آمدم، حزب پارتي به نام بارزاني تأسيس شده بود. «حمزه‌عبدالله» به نيابت از بارزاني، رئيس حزب بود. «ابراهيم احمد» هم كه مانند «حمزه» حقوق خوانده بود، وكيل دادگستري و تا زمان فعاليت جمعيت ژ-ك در مهاباد، شاخه‌اي از آن را در سليمانيه هدايت مي‌كرد. پس از سقوط جمهوري، او هم به عضويت پارتي در آمده بود. «حمزه» خلاف كوچكي‌ انجام داده و نمي‌دانم با خواهر «ابراهيم احمد» چكار كرده بود؟ براي حل مشكل، خواهر «ابراهيم» به عقد «حمزه» در آمده بود. اگر چه نسبت خويشاوندي پيدا كرده بودند اما بر سر رسيدن به كرسي نخست، اختلاف شديدي پيدا كرد بودند. همچنانكه پيش از اين هم گفتم قبله‌ي همه‌ي آنها مسكو بود به ويژه این كه بارزانی رهبر حزب پارتي هم در مسكو زندگي مي‌كرد. تنها تفاوتي كه با حزب شيوعي عراق داشتند اين بود: «پارتي براي آزادي كردستان، زير سايه‌ي شيوعيت فعاليت مي‌كند در حالي حزب شيوعي براي رهايي جهان تلاش و از طرح موضوع كرد و كردستان گلايه داشت چون بر اساس فرموده‌ي استالين؟؟؟ كرد ملت به حساب نمي‌آمد. من نيز بدون علم و آگاهي از اين موضوع تنها به صرف اينكه برخي رفقا از آزادي كردستان و ملت مي‌گفتند يك سرخ دو آتشه بودم و حزب پارتي را دوست داشتم كه: روزی كردستان را آزاد و نظام كمونيستي را بر قرار خواهد كرد.
اين دو مسئول پارتي «ابراهيم احمد» و «حمزه عبدالله» هر روز يكی بر مصدر قدرت مي‌نشست و آن ديگري را به زير مي‌كشيد.
در بغداد براي دومين بار به ملاقات حمزه رفتم و ديگر او را نديدم. ميانه‌ام با شيوعي‌ها خوب بود، با پارتي‌ها نيز روابط گرمي داشتم. چون به خودم تعهد داده بودم كه پس از ژ-ك عضويت هيچ حزبي را نپذيرم به همه‌ي پيشنهادها پاسخ رد مي‌دادم. هنگامي كه در كركوك شاگردي مي‌كردم جلال طالباني كه پس از- ابراهيم احمد همه كاره بود – يكباره گفت: «نام تو را به عنوان عضو حزب نوشته‌ام. نام مستعار تو «چالاك» است». اماچون گوشم بدهكار نبود، به زودي از مسأله گذشتند. اشعارم در مجلات پارتي منتشر مي‌شد و نهايت همكاري با آنها را داشتم. شيوعيها نيز پيشنهاد عضويت مي­دادند اما همواره طفره مي‌رفتم. د رهر حال، مورد اطمينان هر دو سه گروه بودم و همه احترام خاصي قايل بودند. نكته‌ي مهم نيز عدم وابستگي من به منابع مالي آنها بود. براي خودم كار مي‌كردم و براي خودم پول در مي‌آوردم: «نوكر بي خرج، تاج سر خان است». خلاصه مستقل بودم. مدتي بعد ميانه‌ي ذبيحي و حمزه‌عبدالله در سليماني به هم خورد. نزد شيوعي‌ها رفته و از كركوك به بغداد آمده بود. يك روز صبح پسركي پررو، نامه‌اي آورد که در آن با اشاره به هزار و يك دليل كذايي و «من درآوردي» آمده بود: ذبيحي جاسوس انگليسي‌ها است و من نبايد به دوستي خود با اين جاسوس حقير ادامه دهم.
گفتم: «يعني تو و حزبت مي‌دانيد كه ذبيحي اول ماه در كنار ديوار سفارت بريتانيا بست مي‌نشيند تا جيره و مواجبش را بگيرد.
ـ نه‌خير نه‌والله
ـ خب برو به ماموستا بگو من جاسوسي نمي‌دانم اما مي‌دانم كه ميانه‌ي او و ذبيحي بر سر مشروب به هم خورده است. عضو حزب هم نيستم كه كسي بتواند امر و نهي صادر كند.
بين خودمان باشد هميشه تصور مي‌كردم اعضاي حزب كمونيست و هواداران آن از ملايكه هم پاك‌تر هستند و نماد اخلاق و رفتار و دوستي و صداقت هستند. اما در سفر «بخارست»، افكارم تعديل شد چون هم دروغ مي‌گفتند، هم دزدي مي‌كردند، هم خلاف مي‌كردند و هم به يكديگر تهمت می­زدند. باز هم فكر مي‌كردم: نه فقط سوريه‌اي و عراقي اينگونه‌اند كمونيست‌ها ديگر پاكند به ويژه آن دختر ترك تأثير زيادي روي من گذاشته بود. در كشتي «ليديا» براي نخستين بار كفر كردم و شعري عليه شيوعي‌ها نوشتم. در «تربه‌سپي» از روس‌هاگله كردم كه چرا به فريادهای ملت كرد، بها نمي‌دهند. در بغداد اشعار روي كشتي را براي برادارن پارتي خواندم و پيشنهاد كردم در مجله چاپ كنند اما مي‌گفتند ممنوع است در حالي كه هر روز روي عرشه جمع مي‌شدند و از من مي‌خواستند آن را برايشان بخوانم. پس از ديدار با «خالد بكداش» و رفتارهاي غير اخلاقي و دو سفري كه به اروپا داشتم، به كلي از كمونيسم بريدم.
پس از آنكه بارزاني به بغداد بازگشت در نخستين مجمع پارتي «حمزه عبدالله» كنار گذاشته شد و «ابراهيم احمد» به عنوان دبیرکل حزب برگزیده شد.
«حمزه» هم به عضويت شيوعي درآمد. اين را هم بايد بدانيد كه در آن سالها هر كس به هر عنوان از حزب پارتي اخراج مي‌شد، با آغوش باز توسط شيوعي‌ها پذيرفته مي‌شد. پارتي‌ها نيز دستكمي از شيوعي‌ها نداشتند. اين بده بستان سال‌ها ادامه داشت. وقتي ار سوريه بازگشتيم همراه ذبيحي، با پارتي همكاري كامل مي‌كرديم. يك روز ذبيحي گفت:
«پارتي مي‌گويند هه‌ژار را به عنوان سرپرست جوانان حزب انتخاب كرده‌ايم». گفتم: «نمي‌پذيرم، اما كار مي‌كنم و به ياري آنها هم ادامه خواهم داد».
در آسايشگاه گيرتسن
جداي از دو پزشك مرد، همه‌ي پزشكان، پرستاران و خدمتكاران زن بودند. يك پزشك زن به نام «نيكولايونا» مسووليت بيماران چند اتاق را برعهده داشت كه من هم يكي از آنها بودم. ساعت شش و چهل و پنج دقيقه‌ي بامداد به ورزش مي‌رفتيم، ساعت هفت صبحانه، ساعت دوازده ناهار، ساعت شش، شام و بقيه­ی اوقات بيكار و ول در آسايشگاه و محوطه...
شروع به يادگيري زبان روسی كرده و از كتاب‌هاي كودك شروع كردم. خانمي كه پزشك اطفال بود و براي استراحت به آسايشگاه آمده بود استاد زبان روسي من شد. روزانه بيش از دو ساعت با من كار مي‌كرد. مي‌گفت: «دو پسر داشتم، پسر خواهرم در جنگ كشته شد يكي از پسرانم را به او بخشیدم. اكنون با همسر و يك پسرم زندگي مي‌كنم».
در سالن، يك تلويزيون،‌يك پيانو و يك عكس بزرگ از «مارشال كوتوزوف»، به ديوار آويخته بود. سينما هم داشت كه هفته‌اي چهار فيلم پخش مي‌كرد. در زمستان مهمترين ورزش آنها «پاتيناژ» بود. پس از مصرف صبحانه، پاتيناژ به همراه موزيك آغاز و تا ساعت‌ها طول مي‌كشيد. من هم يكبار به سرم زد كه بازي كنم. كفش مخصوص پوشيدم و روي يخ رفتم. اما چنان باكله روي زمين افتادم كه ديگر به ميدان نرفتم اما تماشاگر خوبي شده بودم.
اولين روزي كه به «گيرتسن» رسيدم يك پالتوي دورو و يك پوتين چهار پنج كيلويي گرفتم. يك پسر عرب از اهالي بغداد به نام «عسكرالعيبي» هم در آسايشگاه بود. يك روز هم يكديگر، پاتيناژ نگاه مي كرديم. هوا به ظاهر خوب بود اما چند دقيقه بعد ديدم از گوش عسكر خون مي‌آيد.
ـ عسكر چرا گوشهايت زخمي شده است.
به گوش‌هايش دست زد و به طرف درمانگاه دويد. مي‌گفت: «اصلاً‌ درد نداشت». پزشك درمانگاه گفته بود هواي مسكو اينگونه است. بايد مرتباً روي بيني و گوش خود دستمال بكشيد تا جريان خون بر اثر سرما قطع نشود.
به مجرد آنكه زمستان و برف تمام شد، جنگلهاي اطراف ما به سبزه زدند و دنيا بهشت شد. گلهاي بنفشه و سوسن زرد و سرخ و گلهاي رنگارنگ، همه جا را پوشانده بود. اما جالب آنكه غير از ياسمن و يك گل توپي سرخ رنگ، ساير گلها بي‌بو بودند. با رسيدن بهار، فصل گشت و گذار ما در هم اطراف آسايشگاه آغاز شد. از صبح تا وقت خواب در جنگل و دشت مي‌گشتيم و خوش مي‌گذرانديم. در ميان هم‌آسايشگاهي‌هاي من – دختر و پسر، پير و جوان و زن و مرد- كه حدود يكصد و پنجاه نفر بوديم همه سرحال، خوش كيف و خوش لباس بودند. بعضي وقت‌ها خانواده‌ها دنبالشان مي‌آمدند و دو روزي به خانه‌ي خود بازمي‌گشتند. يك روز از پسري به نام «شورا» پرسيدم: «اينجا يك مكان بورژوازي در روسيه است؟» گفت: »نه اما جاي آدمهاي محترم است».
نزديك ما يك كمپ پيشاهنگی وجود داشت كه حدود دويست نفر نونهال هشت تا ده ساله آنجا بودند. چند معلم زن روي فعاليتهاي آنها نظارت مي‌كردند اما همه‌ي كارهای شخصی را خودشان انجام مي‌دادند. هر دو ساعت، شب يا روز، دو كودك جلوی در، نگهباني مي‌دادند و براي بيدار شدن، ورزش و غذا شيپور آماده باش نواخته مي‌شد. چند كودك اتاق‌ها و محوطه را رفت و روب مي‌كردند. كفش‌ها واكس و غذا هم پخته شد. همه‌ي كارها به نوبت انجام و يك جمهوري كوچك توسط كودكان ايجاد شده بود. حتي شوراي رهبري نيز تشكيل و به صورت دوره اي از طريق انتخابات، اعضاي خود را انتخاب مي‌كرد. نظم فوق‌العاده‌اي بر زندگي آنها حاكم بود. هر روز ساعت يازده به شنا مي‌رفتند. يك روز دختركي، یکی از پسران را خطاب قرار داد و گفت:
ـ تقصير تو بود توپ من را آب برد.
ـ من بي‌گناهم.
ـ مطمئنم كه مقصر تو بودي.
ـ به شرف پيشاهنگيم سوگند كه تقصيري نداشتم.
ـ بس است. باور كردم.
دست در گردن يكديگر انداختند و آشتي كردند.
تعطيلات تابستاني نوجوانان شوروي در آن دوران، حضور در كمپهاي تابستاني و آموزش مهارتهاي زندگي بود.
كمي دورتر، چندين كمپ بزرگ و باشكوه براي استراحت كارگران در طول مرخصي سنواتي ترتيب داده شده بود كه يك سوم هزينه‌ي آن به عهده‌ي كارگر و دو سوم، مورد تعهد اتحاديه‌ي اعزام كننده بود.
شير و گوشت گاو و ماهي، فراوان و وضعيت خوراك و تغذيه به مراتب از كردستان بهتر بود. قورباغه نمي‌خوردند اما علاقه‌ي بسياري به گوشت لاك‌پشت داشتند. سيگار و مشروب در آسايشگاه ممنوع، اما خوردن مشروب در بيرون آسايشگاه منعي نداشت. گاهي اوقات اجازه داده مي‌شد شبها تا دير وقت در جنگل به صورت دسته جمعي با هم بمانيم. بيست يا سي‌ نفر، هر كس سهم پول خود را مي‌پرداخت و غذا و نوشيدني تهيه مي‌شد. آتشی روشن مي‌كرديم و دور هم جمع مي‌شديم. در قسمت جنوبي آسايشگاه، كمي دورتر كلخوزي با جمعيت صدخانوار تأسيس شده بود. بعضي شب‌ها به آنجا مي رفتيم. يادم مي­آيد يك شب، دو دختر به در خانه اي رفتند و از صاحب خانه خواستند «ياسمن» به آنها بفروشد. پيرمردي با ريش‌هاي بلند از خانه بيرون آمد وآنها را از مقابل راند.
ـ نمي‌فروشم.
دخترها مرا براي خريد ياسمن فرستادند. به زبان روسي درهم برهم ياسمن خواستم. همان پيرمرد، يك بغل ياسمن آورد و پولي هم نگرفت.
ـ تو غريبه‌اي! مهماني! من ياسمن نمي‌فروشم. اين را به تو مي‌بخشم.

behnam5555 07-04-2011 07:53 PM


چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(14)

از حق نبايد گذشت كه روس‌ها بر خلاف آلماني‌ها و فرانسويان مغرور و متكبر، بسيار غريبه‌نواز، مهربان و ميهمان نواز هستند. دهاتي‌هاي روسيه هم مانند روستاهاي خودمان، از ميهمانان ناشناش استقبال و پذیرایی مي‌كنند. بسيار مهربان و با ترحم هستند. يك روز هشت زن و دختر، در اطراف يك درخت جمع شده و يك لانه را روي درخت نگاه مي‌كردند.
ـ چه خبراست؟
ـ اين جوجه از درخت پایین افتاده است. درخت هم خيلي بلند است. چگونه او را به لانه‌اش بازگردانيم؟
ـ بچه كلاغ صابون دزد بدريخت. ولش كنيد.
ـ تو انساني و مي‌گويند شاعر هم هستي. چطور مي‌تواني اينقدر ظالم باشي؟
ـ برويد دنبال تلفنچي. اين كار را برايتان انجام خواهد داد.
ـ آفرين! فكر خوبي است. به خاطر اين پيشنهاد از خطايت صرفنظر مي‌كنيم.
در ميان دشت، بعضاً در کوهپایه­ها به توده­هایی از علف برمي‌خوردم كه همان جا دست نخورده باقی مانده بود.
پرسيدم: «اين‌ها را چرا به خانه‌ها نمي‌آوريد؟» پاسخ دادند: «اينها را مي‌گذاريم تا در زمستان، هنگامي كه حيوانات وحشي براي رفع گرسنگي دنبال غذا هستند گرسنه نمانند.
يك روز اهالي كلخوز، همگي در جايي جمع شده و از تخت و چوب، آشیانه‌هايي براي پرندگان گرمسيري كه به اين منطقه مهاجرت مي‌كنند ساختند. جايي كه من بودم با دهات لبنان بسيار فرق مي‌كرد كه در همه‌ي جنگلها و باغات، هرگز صداي يك پرنده هم شنيده نمي‌شد. لبناني‌ها همه‌ي پرندگان را شكار می­کردند و مي‌خوردند. يكبار ياددشتی از يك باغبان لبناني را در روزنامه‌ با اين مضمون خواندم كه پس از سفر به عراق نوشته بود: «عراقي‌ها آنقدر احمقند كه روي پشت بام خانه‌ها براي پرندگان لانه درست مي‌كنند و آنها را نمي‌خورند».
من ميهمان خارجي كشوري بودم كه تازه از ويرانه‌هاي جنگ سر برآورده بود و آنچه ديده بودم آسايشگاهي بود و يک كمپ پيشانگاهي و يك كلخوز كه شايد نماينده‌ي زندگي دويست و پنجاه ميليون نفر جمعيت روسيه بود و شايد هم نه. همين كلخوزي كه در موردش گفتم در جنگ به كلي ويران و تنها ناقوس كليساي آن بر جاي مانده بود. حتي سنگرهاي آلماني را نيز به عنوان نماد، در کلخوز حفظ كرده بودند.
بنابراين، من هر آنچه را ديده‌ام توصيف مي‌كنم و نمي‌خواهم از كوه، كاه یا از کاه، کوه بسازم. آنچه در سال 1959 ديدم بسيار جالب و در خور توجه بود، اما نه هر هفته به خاطر توتون، باران و نه هر روز از آسمان، شير و عسل مي‌باريدو يك نكته‌ي درخور كه نمي‌توان انكار كرد آن بود كه همه كار مي‌كردند و ملتي كه كار كند عقب نخواهد ماند...
وقتي از ملامصطفي درباره‌ي وضعيت معيشت در شوروي پرسيدند گفت:
«وضعيت يك روستا نشين اربيل بهتر از يك دهاتي روسيه است». با اين جمله شيوعي‌ها و پارتي‌ ناراحت شده و در دل مي‌گفتند: «چيزي نفهميده و چيزي هم نديده است». كلخوزها گاو و گوسفندها به تعداد كم نگاه داشته پرورش مي‌دادند. گفته مي‌شد گاو و گوسفندها را بايد از دولت گرفت و در ازاي آن، سهميه‌ي شير و روغن و گوشت را بر اساس سرانه‌اي كه دولت مقرر كرده است پرداخت. بسياري از گاوداران، قادر به پرداخت سهميه‌ي برآورد شده نبودند و ناچار به بازار سياه پناه مي‌آوردند. هنگامي كه يك گاو يا گوسفند هم تلف مي‌شد علت مرگ آن بايد توسط دامپزشك منقطه تأييد مي‌شد.
يك روز مردي را ديدم كه شش مرغابي در كنار رودخانه مي‌چراند. پرسيدم:
ـ پرورش مرغابي زحمت زيادي ندارد؟ شش تا كم نيست؟
ـ به خاطر اين شش مرغابي، آنقدر تخم مرغ ماليات گرفته‌اند کلخوز پدرم را در آورده است.
يك مغازه نزديك دروازه‌ي آسايشگاه بود كه اهالي كلخوزي مي‌آمدند و در برابر آن صف مي‌كشيدند. سپس ماشين نان مي‌آمد و نان به ترتيب ميان اهالي تقسيم مي‌شد. اين بدان معنا بود كه اهالي خود نان نمي‌پزند. يك روز از يكي از اهالي پرسيدم:
ـ شايد در يك هواي نامساعد، ماشين توزيع نان نتواند به مقصد برسد. چكار مي‌كنيد؟
ـ غير ممكن است. ماشين در هر شرايطي به وظيفه‌اش عمل مي‌كند.
همان روزها، روزنامه‌ي «اتحادالشعب»، ارگان حزب كمونيست عراق هم به دستم می­رسيد. يك روز در يكي از گزارش‌ها در باره­ی شوروي نوشته شده بود:
خانواده‌هاي كشاورزان در روسيه ديگر زحمت پختن نان به خود نمي‌دهند. پختن نان، پهن كردن سفره، آماده كردن غذا و جمع كردن بشقاب و... كاملاً مكانيزه است. با فشار يك دگمه، غذا و نان بر روي ميز آماده و با فشار يك دكمه‌ي ديگر همه چيز براي شستشو به آشپزخانه‌ي مركزي روستا منتقل مي‌شود. همان لحظه كه اين مطالب را مي‌خواندم يك صف صدمتري از انسانها در مقابل مغازه‌ي توزيع نان، صف كشيده بودند.
يك روز همراه دختري به نام «ناتاشا» بیرون جنگل و زير نور آفتاب نشسته بوديم. ناتاشا به من روسي ياد مي‌داد و من هم آذربايجاني به او آموزش مي‌دادم. مردي آمد و مثل كسي كه جريمه‌ي تخلف رانندگي بنويسد، دفتري در آورد:
ـ اسم؟
ـ ناتاشا (خيلي ترسيده بود)
ـ كجا زندگي مي‌كني؟
ـ فلان‌ جا (يادم نيست).
رو به من كرد.
ـ نام ؟
ـ هه‌ژار، اهل عراق، ساكن «گيرتسن»
ـ اينجا كمپ كودكان است. تابلوي به اين بزرگي را نمي‌بينيد؟
ـ متوجه نشديم.
مرد رفت. ناتاشا گفت: «چرا نام آسايشگاه را گفتي. ممكن است مرا اخراج كنند».
غروب همان روز خانم دكتر پرسيد:
ـ با چه كسي بودي؟
ـ نمي‌خواهم دروغ بگويم. اما نمي‌گويم كه بود.
ـ بگو قول مي‌دهم به كسي نگويم
ـ ناتاشا
ـ چون آدم صادقي هستي به خاطر تو، او را هم مي‌بخشم.
يك روز خانم دكتر آمد و گفت:
ـ يك يوناني زبان قبرسي آمده که هيچكس حرف‌هايش را متوجه نمي‌شود. فرهنگ روسي يوناني هم نداريم. بيا ببين چه مي‌گويد؟
ـ من و زبان يوناني؟ با هزار بدبختي اين روسي را هم ياد گرفته‌ام آنهم مثل يك ارمني كه عربي حرف مي‌زند.
ـ حالا تو بيا.
با خود گفتم شايد كمي تركي هم قاطي حرفهايش باشد. حدسم درست از آب درآمد و مانند ملاهاي خودمان كه چگونه فارسي حرف مي‌‌زنند تركي و یونانی را به هم آمیخته بود صحبت مي‌كرد. دكتر گفت:
«مي‌دانستم همه چيز را مي‌داني». از آن روز بسيار احترام مي‌گذارد و در برخي امور حتی مشورت هم مي‌كرد.
يك مرد هندي سياه‌ چون قير، با چشم و دندانهاي زرد، باريك و قدبلند به نام «نپال»، كه سردبير روزنامه‌ي «كلكته»‌ به زبان بنگالي بود، به اتاق كنار دستي‌ام آمد. بسيار متواضع با روحي مهربان و گفتاري مليح بود. با هم اخت شده بوديم. انگليسي را به لهجه‌ي هندي صحبت مي‌كرد و خودآموز روسي با خود داشت. از صبح تا شب با هم بوديم و خوش مي‌گذرانديم. سيگار كشيدن براي او ممنوع بود. يك روز از خانم دكتر پرسيد:
ـ من مي‌توانم با دخترها به گردش بروم؟
ـ نه تنها حق داري بلكه بسيار خوب هم هست.استفاه كن.
ـ خب حالا كه اين طور شد من عاشق شاهزاده «نيكوتين» هستم. اجازه مي‌دهيد؟
ـ در روسيه شهزاده جايي ندارد. نبايد سیگار بكشي.
كردهاي مسكو و لنينگراد به ملاقاتم آمدند. «پروفسور قناتي كورديف» و «كولوزي شرو»، و چند نفر ديگر از جمله‌ي اين كردها بودند. در دوران «نيكولا» در ارمنستان، فرزندان كرد كه همگي چوپان زاده و فقير بودند نتوانسته‌اند با رفتن به مدرسه، مدارج عالي را بگذرانند و مورد تنفر ارمني‌ها هم بوده‌اند. مردي به نام «لازار»، به عنوان يك خيّر تعدادي از نوجوانان كرد را به فرزندي پذيرفته و به مدرسه فرستاده است. از اينها چندين انديشمند بزرگ مانند «قناتي كورديف»، «حاجي جندي»، و كسان ديگر پيدا شدند. «كولوزي شرو»، از كردهاي ايزدي تفليس بود كه در زمان «مولوتوف» به عنوان مسوول برنامه‌هاي شرق (مانند عربي، فارسي، تركي، هندي) منصوب شد اما خدا وكيلي هيچ يك از اين زبان‌ها ار نمي‌شناخت. به زبان گرجي و روسي تسلط كامل داشت اما كرمانجي، زبان مادري خودش را نمي‌شناخت. زماني كه من براي نخستين بار او را ديدم ناظر شورای روزنامه‌­نگاران گرجستان بود. همچنين روزنامه‌ي «كوردستان» چاپ ايران را كه ساواك چاپ مي‌كرد هر شماره بايد ظرف چهل و هشت ساعت ترجمه مي‌كرد. به سرعت نزد سلماسی مي‌رفت و ترجمه مي‌كرد و بيست و چهار ساعت بعدي را هم من مطالعه و ویرایش مي‌كردم. «كولوز» از «دكتر عزيز شمزيني» گله مي‌كرد كه: من سوژه‌ي رساله‌اش را از آرشيو وزارت خارجه برايش آوردم. اما بي‌انصاف در كتاب خود حتي از من تشكری هم نكرده است. ازدوستان مهابادي هم «كريم ايوبي»، «رحمان حاجي باغر»، «مصطفي سلماسي» و «سلطان اطميشي» به ملاقاتم مي‌آمدند كه همه لقب دكتر داشتند. يك روز از «كريم ايوبي» هم بازي دوران كودكيم در مهاباد سوال کردم:
ـ تو در چه رشته‌اي دكتر هستي؟
ـ زبان شناسی.
ـ و حتماً با زبان روسي هم آشنایی داری؟
ـ نه
ـ متوجه نمي‌شوم. توضيح بده
ـ در كردستان حرف «گ» زير نداريم اما در روسي داريم.
ـ فلان فلان شده‌ «گي» در كردي منطقه‌ي «كفري» و «كركوك» تلفظ می­شود و به معنای «مدفوع» است.
ـ آخر تو در يك كوره دهات به دنيا آمده‌اي. كي منظور مرا متوجه مي‌شوي؟
شوهر خانم دكتر در يك شهر دور و خانم دکتر هم خودش در آسايشگاه خدمت می­کرد. يك روز گفت:
«شوهرم به مسكو آمده است. تو و نپال را با اتومبيل خودم به مسكو مي‌برم اما يك ساعت بعد بايد برگرديم. من منتظر نمي‌مانم».
در مسكو نزد دوستان مهابادي که آنجا بودند رفتیم. گفتند:
«پلو درست كرده‌ايم و بايد تا غروب اينجا بماني».
به خانم دكتر گفتم: «خدا را خوش نمي‌آيد تنها يك ساعت با همسرت باشي. گناه دارد». خلاصه يك ساعت به چهار ساعت افزايش پيدا كرد. «نپال» به سفارت هند رفت و من هم در كنار دوستانم ماندم. سرصحبت باز شد كه: «ما بايد تمام كردهاي جهان را متحد كنيم و...» گفتم:
ـ شما شش نفر بيشتر نيستيد. وقتي يكي از شما نيست پنج تاي ديگر پشت سر او بد مي‌گويند و ناسزا نثارش مي‌كنند. شما با هم متحد باشيد كفايت مي‌كند. براي ملت‌ كرد هم خدا كريم است.
غروب موقع بازگشتن، خانم دكتر پرسيد:
ـ مستر نپال! به تو و هه‌ژار گفتم نبايد مشروب بخوريد. هيچ مشروب خورديد؟
ـ بله خانم! چگونه از اوامر تو عدول مي‌كنيم؟ حتي يك قطره هم نخورديم.
ـ هه‌ژار تو چطور؟
ـ چه عرض كنم؟ تنها دو بار در فلان مغازه با نپال آبجو خورديم.
نپال گفت: «ببخشيد خانم دكتر! من دروغ گفتم».
دكتر گفت: «به اين خاطر ابتدا از نپال پرسيدم كه ببينم آيا هندي‌ها دروغ مي‌گويند. مي‌دانستم «هه‌ژار» هيچوقت دروغ نمي‌گويد. فرقي هم نمي‌كرد اگر هر دو دروغ مي‌گفتيد باز هم مي‌دانستم چون آبجو فروش تأييد كرد كه شما آنجا رفته‌ايد».
«نپال» يك روز قطعه شعري از يك شاعر هندي كه در سن بيست سالگي به مرض سل مرده است. برايم خواند: «هزاران نفر به ديدن ما شب چهارده آمده‌اند. شاعران آن را به دلبران خود تشبيه مي‌كنند، ثروتمندان آرزو مي‌كنند هزاران سكه‌ي زر چون قرص ماه داشتند اما فقيران با ديدن لكه‌هاي ماه، به ياد نان‌هاي سوخته‌ي سفره‌هاشان مي‌افتند». يك روز در مقابل در آسايشگاه ايستاده بوديم كه يك زن نپالي جلو آمد و گفت:
« در روزنامه‌ات به زبان انگليسي فكر مي‌كني اما به زبان بنگالي مي‌نويسي». هردو خنديديم.
ـ نه، من جوك نگفتم. كسي كه از كودكي يك زبان خوانده باشد، انديشه و تفكرش نيز از همان زبان الهام خواهد گرفت.
نپال تأييد كرد و من برق از سرم پرسيد: چه چيز جالبي گفت. نويسندگان ما به به فارسي و عربي و تركي فكر مي‌كنند و به كردي مي‌نويسند. به همين خاطر نه مي فهميم و نه درك مي­كنيم و نه بر دل مي‌نشينند چون تنها ظاهر كردي دارند. درس بزرگي بود....
در روسيه از داروهاي گياهي و طبابت محلي براي درمان، بسياراستفاده مي‌كنند. حتي گاهي از طبيبان محلي براي تدريس در دانشگاهها هم استفاده مي‌شد. يك روز پس از شنا، عضلات كمرم گرفت. چند تكه مشمع روي پشتم گذاردند. پانزده دقيقه بعد حالم خوب شد. گفتند اين مشمع، آميخته به خردل است و «مشماي خردل» نام دارد.
مدتی بعد، نپال رفت و من تنها ماندم. چند روز تمام غصه مي‌خوردم و كاملاً افسرده شده بودم. صبح يك روز به اتاقم آمدند و گفتند: ميهمان داريد؟ وقتي رفتم «حمزه خسكناني» را ديدم. در تبريز، نويسنده‌ي آذربايجاني دوران پيشه‌وري بود. آنجا بسيار صميمي بوديم. چهارده سالي مي‌شد كه همديگر را نديد بوديم. براي استراحتي دو ماهه به آسايشگاه آمده و نام خانوادگیش «فتحي» بود. دوباره زنده شده بودم. قرار شد من و فتحي روزي دو ساعت در رودخانه قايق سواري كنيم كه ورزشي بسيار مفرح است. هر روز ابتدا من «بلم» خود را تحويل مي‌گرفتم و از كناره دور مي‌شدم. سپس فتحي مي‌آمد: «بلم من كجاست؟» و بلم بان مي‌گفت: «متأسفانه دير رسيدي تا با دوستت يك بلم تحويل بگيريد. او هم ناچار يك بلم تحويل مي‌گرفت و چند دقيقه بعد به هم مي‌رسيديم. هردوي ما بدن‌هاي پر مو داشتيم وسر تاپايمان مانند گوريل، پر از مو‌هاي سياه و پرپشت بود. مردان روسي معمولاً بي‌مو هستند. روزانه صدها زن و دختر به كنار ساحل مي‌آمدند و التماس مي‌كردند سوار شوند تا بدن ما را تماشا کنند.
تفريح بسيار مفرح روس‌ها صيد ماهي بود. شنبه و يك شنبه ده‌ها نفر از اهالي مسكو وديگر شهر‌ها به كنار اين رودخانه (كه به اندازه‌ي رود مهاباد بود) مي‌آمدند و در كنار يكديگر قلاب به آب مي انداختند. اگر كسي ماهي كوچكي مي‌گرفت، هلهله­ای برپا می­شد: گرفت، گرفت.
يك پيرمرد ريشو مانند ما بلم سواري مي‌كرد كه «فتحي» تعمداً به او نزديك و امواج را روي او مي‌پاشيد. او هم بناي فحش دادن را مي‌گذاشت و چون «فتحي» هم وارد بود، جواب مي‌داد. صحنه ي خنده آوري روي آب به وجود مي‌آمد. در روزهايي كه برف روي زمين نبود. پينگ پنگ و واليبال و شطرنج بازي مي‌كردند. اما بازي رايج درتمام فصول «دومينو» بود. اكثر مردان مهره‌هاي دومينو در بغل داشتند، انگار كه گلوله‌بند كاك احمد شيخ است. به محض آنكه چهار نفر مي‌شدند به بازي روي مي‌آوردند. وقتي گفتم دومينو نمي‌دانم گفتند مردي كه در روسيه زندگي مي‌كند نبايد دومينو بلد نباشد حتماً‌ بايد ياد بگيری. همان دوست قبرسي كه به خاطر ندانستن زبان هميشه همراهم بود، دومينو را عالي بازي مي‌كرد و همه را مي‌برد. نام او «ميخاييل» بود كه من «ميخايلوس» مي‌گفتم چون نام يوناني نمی­شود پسوند اوس نداشته باشد.
اکثر مردم سيگاري، سيگار «بيلوموركنال» مي‌كشيدند كه سيگار ارزان قيمتي بود. يكبار در ميخاييل سيگاري ديد كه عكس لايكا (سگ فضا نورد) روي آن بود و دو برابر «بيلومور» قیمت داشت. دو پاكت خريد. سيگاري بسيار بدمزه بود. پرسيد: «چطور است؟» گفتم: «توتون نيست مدفوع لايكاست كه در كاغذ پيچيده­اند». آنقدر خنديد كه روي برف‌ها دراز كشيد.
نزديك ما يك ديوار بلند طولاني وجود داشت كه سوي ديگر آن شهرك خلبانان بود. در تمام طول روز و شب، تمرين خلباني با هواپيما ادامه داشت. مشخصاً مكاني بسيار مهم بود چون تنها سران برخي كشورهاي كمونيستي را گاه به بازديد مي‌آوردند. اوايل، شبها با صداي هواپيما از خواب مي‌پريديم اما بالاخره عادت كرديم.
اين را هم بگويم تا از يادم نرفته است. وقتي به آسايشگاه آمدم يك شب، آن دو آذربايجاني كه يكي «مدحت» و يكي ديگر نامش را فراموش كرده‌ام به ديدن «فتحي» آمدند. «فتحي» هم به دنبالم آمد و گفت: «برايم ميوه آورده‌اند. برويم با هم بخوريم». از آسايشگاه بيرون رفتيم. من و مدحت از جلو مي‌رفتيم و آنها دنبالمان بودند. «فتحي»، «مدحت» را صدا كرد و گفت: «بيا كارت دارم». پچ پچ مي‌كردند. گوش‌هايم را تيز كردم. فتحي به مدحت گفت:
ـ هه‌ژار خيلي خر است تازه از عراق آمده و كمونيستي دو آتشه است. فكر مي­كند اينجا سرزمين مقدس و همه چيز متبرك است. تو به هواي او صحبت كن تا كم‌كم خودم متوجهش مي‌كنم.
ـ پدر سگ كي‌ خر است؟
ـ واقعيتش را بخواهي تو. اينجا هم مانند ساير نقاط دنياست. چرااين همه به به مي‌گويي؟
دختري از من پرسيد: فتحي ميگويد من فئودال‌زاده هستم و متروي روستاي ما در آذربايجان از متروي مسكو زيباتر است.
ـ فتحي چرا دروغ مي‌گويي؟
ـ اولين بار كه به مسكو آمدم طور ديگري دروغ مي‌گفتم تا به من احترام بگذارند. مي‌گفتم:
پدرم به خاطر كمونيسم كشت شد. خودم نيز ده سال در زندان شكنجه شدم و خانواده‌ام به خاطر گرسنگي مردند. با اين حرف‌ها دختران از من دوري مي‌گرفتند اما اكنون نانم تو روغن است.
حمزه تعريف مي‌كرد: «پدرم كربلايي فتح‌الله چوپاني از اهالي هشترود بود. نان شب نداشتيم. من هم كه درس خوانده بودم گفتم به تبريز مي‌روم و پول پيدا مي‌كنم. نويسنده‌ي روزنامه شدم. يك روز گفتند مردي ژنده پوش به ديدنت آمده است. پدرم بود».
ـ حمزه چه كار كردي؟
ـ مشتي روزنامه نشانش دادم.
روزنامه‌ها را روي سرم كوبيد و گفت:
ـ پدر سگ! اين پول است؟
بيست تومان پول به پدرم دادم.
ـ حمزه پسرم! اجازه بده ترا ببوسم.
به ياد سخنان شاعر عرب «ابوريشه» افتادم كه نوشته بود: «جواني دانشجو بودم. دوستانم از اشعارم تعريف مي‌كردند. بهترين شعرم را براي پدرم خواندم».
ـ پدر چطور بود؟
شعر را در جيبش گذاشت و چيزي نگفت: سپس براي خريد باقالي از خانه بيرون رفتيم. بعد از خوردن باقالي پدرم گفت: حساب ما چقدر است؟ فروشنده گفت: ميهمان خودم باشيد اما پدرم شعر را از جيب بيرون آورد و به جاي حساب به يارو داد. او هم که فكر كرده بود مسخره‌اش مي‌كنيم گفت:
ـ چرا مسخره مي‌كنيد قربان؟ اين به چه درد من مي‌خورد؟
پدرم رو به من كرد و گفت:
ـ پسرم بهترين شعرتو يك مشت باقالي هم نمي‌ارزد. خودت را با چه مشغول كرده‌اي؟
داستان «كريم ايوبي» را براي «فتحي» تعريف كردم. «ايوبي» يكشنبه به ديدنم آمد. «فتحي» هم از آن سوي آمد و با تعظيم و تكريم گفت: «استاد استاد». كريم عشق مي‌كرد. فتحي پرسيد:
ـ جناب دكتر نمي‌فرماييد زبان شناسي چيست؟
ـ علم شناخت فلان مادرت است.
ـ بله بله خوب فهميدم
روزي هنگام گشتن در جنگل، به يك گورستان رسيديم. يكي از خانم‌ها عكس زني را روي گور به ديگري نشان داد و گفت:
ـ اين زن هم سن و سال من بوده است.
ـ سپس رو به من كرد و گفت:
ـ تو به خدا اعتقاد داري؟
ـ بله
ـ فكر مي‌كني زندگي پس از مرگ هم وجود دارد؟
ـ بله
ـ اما من باور نمي‌كنم. كداميك بهتر است؟
ـ اعتقاد من، چون من به زندگي و زنده ماندن امیدوارم اما تو نااميد هستي.
ـ اما اعتقاد من بهتر است چون فكر مي‌كنم تنها يك بار به دنيا مي‌آيم و يكبار مي‌ميرم و اين به من انگيزه مي‌دهد كه از زندگي خود به بهترين وجه ممكن استفاده كنم ولي تو دل به آن دنيا خوش مي‌كني و از درك زيبايي‌هاي اين جهان باز مي‌ماني.
ـ خب هر كس به دين خود.
یک نکته برايم خیلی عجيب بود: حتي روشنفكران روس هم نسبت به عطسه حساس بودند و به شگون آن اهميت مي‌دادند. يك روز در جنگل يك مرغ سليمان آواز مي‌خواند و دوست روسي من با انگشت مي‌شمرد. پرسيدم:
ـ چه چيز را مي‌شمري؟
ـ اين مرغ سيزده بار خواند يعني اينكه من تا سيزده سال ديگر زنده خواهم بود.
از راديو شنيديم كه «شواف» و چند افسر ديگر به تحريك «ناصر»، عليه «قاسم» كودتا كرده‌اند اما كودتا شكست خورده است. روزنامه‌هاي مسكو نوشتند:
«بارزاني غايله‌ي شواف را سركوب كرد».
شيوعي‌ها دست به كار شده و در موصل دادگاه خلق تشكيل داده بودند.
دادستان اين دادگاه پرولتري مردي به نام «عبدالرحمن قصاب» بود. صدها نفر از اهالي موصل را تنها پس از دو دقيقه محاكمه به تيرهاي برق بسته بودند. در كركوك نيز به راه افتاده و با ديدن كردها و تركمن‌ها، يا آنها را بازداشت و يا كتك­کاری مفصلي کرده بودند. به عنوان مثال: دو پاي يك محكوم را به دو جيپ بسته و با راندن جيپ به جهات مخالف، دو شقه‌اش كرده بودند. ديگر كارد به استخوان قاسم رسيده و عده‌اي از عوامل اين جنايات را بازداشت كرده بود. «جلال بيتوشي» نامه‌اي از برلين برايم فرستاد كه دستخط «جودت ملا محمد» خطاب به «بيتوشي» بود:
.... جلال! نمي‌داني چقدر لذت مي‌برديم. در موصل هر كس را مي‌ديديم كه رفيق حزب نيست با مشت و لگد به جانش مي‌افتاديم، چوب­كاريش مي‌كرديم و به محكمه مي‌سپرديم. محكمه هم بلافاصله حكم چوبكاري و شلاق او را صادر مي‌كرد. به سر مباركت قسم! آنقدر مرتجعان را با اردنگي زده‌ام كه حالاحالاها پاهايم درد مي‌كند...
يك دختر زيبا و نازدار كه معمولاً‌ همراه «عسكرالعيبي» بود يك روز به من گفت:
- من‌ مي‌خواهم با عسكر به بغداد بروم اما عصباني مي‌شود و اجازه نمي‌دهد. تو چيزي به او بگو.
ـ عسكر اين دختر از سر آبا و اجدادت هم زياد است. چرا باخودت به بغداد نمي‌بري؟
ـ برادر! دلم به حالش مي‌سوزد. من در بغداد زاغه‌نشين هستم. اين دختر حمام مي‌خواهد، آب پاك مي‌خواهد، به سينما مي‌رود. همين كه زندگي مرا ببيند دق مي‌كند.
گفتم: «آفرين به وجدانت...» پس از بازگشت به بغداد، چند ماهي نگذشته بود كه دوستي نزدم آمد و گفت:
ـ عسكر گله‌مند است كه چرا عليرغم دعوتی به عروسي او نرفته‌اي؟
ـ كارتی برایم نیامده است.نديده‌ام. دعوتي چي؟
ـ خبر نداري. خانه‌اي مجلل در محله‌ي وزيره خريده و ازدواج كرده است. در هتل بغداد از پانصد نفر پذیرایی کرده است.
ـ آخر او مي‌گفت زاغه‌نشين است و پولي در بساط ندارد.
ـ بله آن موقع‌ها كه زاغه‌نشين و كارگر ساده‌ي دخانيات بود، در مسكو مورد توجه ارباب فن قرار گرفت و به بزرگي رسيد. اكنون به او «استاد عسكر» مي‌گفتند. احساس مي‌كردم روس‌ها ميانه‌ي خوش با نژاد زرد ندارند. اگر فيلم چيني پخش مي‌شد، هيچكس به ديدن آن نمي‌رفت. تنها چهار چيني و يك زن ژاپني و يك ويتنامي ساكن آسايشگاه، گاه به ديدن فيلم‌هاي چيني مي‌رفتند. در ميان اين دوستان نژاد زرد، چيني‌ها هر چند به استراحت آمده بودند اما هميشه در حال مطالعه بودند. ويتنامي هم كه كمي عكاسي مي‌دانست همراه من شده و از اهالي آسايشگاه عكس مي‌گرفتيم. از عكس‌هايي كه همكار ويتنامي مي‌‌گرفت زياد راضي نبودند.
فتحي مي‌گفت در مورد بابك خرم‌الدين مقاله‌اي نوشتم كه چاپ شد. اكنون مي‌خواهم مطلبي بدان اضافه كنم كه تجديد چاپ شود. كاروان «تبيز» به كردستان از چند مسير مي‌گذرد؟
چند مسير را به او گفتم و نوشت.
ـ چقدر نامهاي «گه‌نه‌دار»، «ئافان»، «دوله‌سيريان»، و... سخت تلفظ مي‌شود.
كتاب تجديد چاپ شد.
«دكتر رحمان حاجي باغر» نامه‌ای رسمي ا زسوي «ولوشين» عضو كميته‌ي مركز حزب كمونيست روسيه و كارشناس امور خاورميانه بدين مضمون آورد:
خواهشمند است مقاله‌اي در مورد اوضاع عراق براي ما تهيه فرماييد.
مقاله رابه كردي نوشتم.
ـ خب دكتر ! حالا به روسي ترجمه كن.
ـ كردي نمي‌دانم. اي كاش فارسي بود.
به فارسي نوشتم.
ـ به خدا روسي هم نمي‌دانم.
سلماسي ترجمه مي‌كرد و در مجله­ی «ادبيات زندگي» چاپ شد. چهار هزار روبل به عنوان حق كتابت دريافت كردم اما ذيل نام نويسنده، نوشته شده بود: ولوشين.
كتابهاي روسي بسياري كه به عربي ترجمه شده بود را برايم مي‌آوردند. در ميان آنها به كتاب اشعار «ماكايوفسكي»، برخورد كردم كه به هيچ عنوان كيفيت نداشت. ترجمه‌ي فارسي كتاب را هم كه مطالعه كردم چيز خاصي نداشت:
خدايا چرا اعتبار اسمي اين مرد از گوگول و گوركي و چخوف و... بيشتر است. شايد به اين خاطر كه هميشه گفته بود: من يك جوان كمونيست هستم، آوازه‌ي او به عرش رسيده بود. شايد هم من از درك نوشته‌هاي او عاجز بودم، نمي‌دانم...
يك روز دو مرد با دوربين و ضبط صوت سر رسيدند:
ـ عيد اكتبر است. چيزي بگوييد كه از راديو پخش شود.
ـ بايد شعري بنويسيم. فردا بياييد.
فردا صبح آمدند.
ـ شعرم كردي است.
ـ تو فارسي ياعربي نمي‌داني؟
ـ در فارسي ملوان و در عربي بي‌همتا هستم.
ـ پس چون در راديو مسكو بخش كردي نداريم به عربي ترجمه كن.
ـ من كرد هستم. اگر به كردي مي‌خواهيد در خدمت هستم اگر نه، بفرماييد بيرون.
هر چه اصرار كردند تأثير نكرد. دو روز بعد بازگشتند.
ـ باشد به كردي بگو
ـ مقدمه‌اي هم نوشته‌ام تا متوجه شعر شوند.
ـ آن را هم بگوييد.
شب از راديو پخش شد و تازه متوجه شدم چرا طالباني به زبان عربي مصاحبه كرده بود. براي جشن سالروز كودتا به سفارت عراق دعوت شدم. با لباس كردي رفتيم.
لباس كردي جادو مي‌كند. تمام خبرنگاران و عكاس دوره‌ام كرد بود و عكس مي‌گرفتند و مصاحبه مي‌كردند. سفير عراق گفت: «سفير واقعي عراق تو بودي كه كشورم را بهتر از من به مردم شوروي شناساندي». در اين مراسم پسري عراقي به نام «محمد فرج» را ديدم كه از كمونيست‌هاي دو آتشه بود و با شنيدن نام كرد و كردستان جفتك مي‌پراند. نزديكم آمد اما رويم را برگرداندم. با حالتي افسرده در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود گفت: «هه‌ژار! درست است كه من ضد ملت خودم بودم اما هميشه دلم براي كرد و كردستان مي‌تپد».
ـ دوست من ! تو الان سرخوشي. فردا يادت مي‌رود كه از دلسوزي براي ملت خود گفته‌اي...
هشت ماه در«گيرتسن» زندگي آرامي داشتم. پس از آن به مسكو آمدم و به حساب نويسندگان، در هتل «متروپل» اقامت گزيدم. يك روز به دفتر اتحاديه‌ي نويسندگان رفتم. رئيس اتحاديه مدويدوف نام داشت و سي‌سال بيشتر به نظر نمي‌رسيد. پسري بسيار خوش رو و فوق‌العاده زيرك بود. «نينا» دختري كه نخستين بار در فرودگاه ديدم نيز آنجا بود و «تورسون زاده» شاعر پرآوازه‌ي تاجيك هم بسيار احترامم كرد.
گفت: «من كردها را هميشه دوست داشته‌ام و اكنون نيز به آنها علاقه­مندم. چند وقت پيش هم به عراق سفر كردم و به تازگي بازگشته‌ام».
پرسيدم: «ميرزا مي‌دانم كردها را بسيار دوست داري اما چطور شد به بصره رفتي ولي به سليمانيه و اربيل نرفتي؟ در بغداد هيچ يك از نويسندگان و شاعران كرد را ملاقات نكردي. ظاهراً شيوعي‌ها اجازه ندادند كردهاي محبوب را ببيني. مشروب و رقص بغداد از ملاقات كردها خوش­طعم­تر بود...
گفت: اين یک توهين است. بايد عذرخواهي كني.
«مدويدوف» از نينا پرسيد:
ـ چه مي‌گويند؟
ـ نمي‌دانم فارسي صحبت مي‌كنند.
موضوع را به زبان عربي براي «نينا» توضيح دادم. مدويدوف گفت: «تورسون زاده»! تو بايد معذرت خواهي كني. يا اصلاً‌ نمي‌گفتي كردها را دوست داري يا بايد نزد آنها مي‌رفتي. حق با «هه‌ژار» است.
در همان مجلس يكي پرسيد:
ـ تو كمونيستي ؟
ـ نخير من ناسيوناليست هستم.
مدويدوف گفت: «هه‌ژار ناسيوناليست از خيلي از ماها كمونيست‌تر است. اشعار او سرشار از فرياد توده‌ها است. شولوخف هم اگر چه كمونيست نيست اما انسان شريفي است».
چند بار ديگر هم مدويدوف را ديدم. يكبار پرسيد:
ـ به بازار رفتي؟ چگونه جايي است؟
ـ گراني بيداد مي‌كند.
ـ يعني هست اما گران است. در زمان جنگ و تا دو سال پس از آن نيز پول داشتيم اما كالايي نبود كه خریداری کنیم اما اكنون هست ولی گران است. با سهميه‌ي كوپني كه داشتم دو جفت جوراب گرفتم و در بازار سياه فروختم اما بعداً به گناه خود اقرار كردم.
يكبار پرسيدم: «تو آدم بسيار زيركي هستي». خنديد و گفت: «امتحان كلاس ششم ابتدايي برگزار شد و فراش مدرسه گفت: هر كس كارنامه مي‌خواهد بايد دو روبل به عنوان هديه بدهد. با هزار بدبختي دو روبل از پدرم گرفتم اما هنگامي كه كارنامه را گرفتم از آخر اول شده بودم. يك جفت سيلي جانانه از پدرم بابت دو روبل پولي كه هدر رفته بود نوش جان كردم. من در مدرسه، دانش‌آموزي بسيار تنبل بودم».
يك زن نويسنده‌ي يهودي اشعار مرا به روسي ترجمه مي‌كرد و مصطفي سلماسی هم او را ياري مي‌داد. به جرأت مي‌گويم نصف بودجه‌ي شوروي، صرف ادبيات و فرهنگ و تئأتر مي‌شد. سركيسه باز بود... براي هر خط نوشته (هر بيت، يك خط محاسبه مي‌شد) يا ترجمه‌ي آن، چهارده روبل پرداخت مي‌شد. من گنجي به هم زده و حدود شصت هزار روبل كاسب شده بودم. مي‌خواستم چاپخانه بخرم اما گفتند محصولات صادراتي رابه روبل نمي‌فروشند. سرانجام مقرر شد معادل شصت هزار روبل، هزار دلار، آن هم تحويل در بغداد، برايم عوض كنند.
با اين همه پول چكار كنم؟ شروع به دعوت از ميهمانان و گرفتن مجلس كردم.
يكبار «مدويدوف» و همسرش رابه خانه دعوت و هزار و دويست روبل هزينه كردم. مرتباً ميهماني مي‌دادم. ميزبانان از من براي بازديد از كارخانجات صنعتي دعوت كردند. دعوت-ها را نپذيرفتم و از آنها خواستم مرا به بازديد مراكز هنري، موزه‌ها و اماكن باستاني ببرند. بسياري از موزه‌هاي مسكو را گشتم و بسيار آموختم.
در اداره‌ي روزنامه‌ي «پراودا» از من خواسته شد مقاله اي درباره‌ي صلح بنويسم:
در مصر باستان كه صنعت در شهر‌ها توسعه يافته و كشاورزان و ماهي‌گيران براي كاگري به شهر‌ها مي‌آمدند، توليد گندم و ماهي رو به كاستي نهاد. كاهنان شروع به چاره‌انديشي كردند: «اي مردم شما نمي‌دانيد دنيا روي پشت گاو و ماهي است. اگر گندم و ماهي توليد نكنيد دنيا به هم خواهد ريخت و مردم از گرسنگي تلف خواهند شد». كارشناسان نيز مي‌گويند:
«سربازي كه در جبهه‌ي جنگ است، محصول كار يازده كارگر را مصرف مي كند اين يازده نفر به اضافه‌ي خود كارگر، دوازده نفر خواهند شد و سهم كار فعال را از بين خواهند برد...» پس از آن، از عظمت صلح و ويراني جنگ، جمله پردازي‌ها كردم. مقاله‌اي در روزنامه چاپ شد. به اداره‌ دعوت شدم. سردبير گفت: «تلفن و تلگراف بسياري به ما شده است با اين مضمون كه مدتهاست مقاله‌اي با اين تأثير در روزنامه چاپ نشده است. شما نويسنده‌ي بزرگي هستيد». گفتم: «اشتباه نكن. من اين مقاله را به خاطر نفس آن نوشته‌ام اما بسياري از رفقا به خاطر پول و به خاطر افكار ديگران فكر مي‌كنند و مي‌نويسند. آنها تنها به فكر پركردن جيب و راضي كردن سفارش ‌دهنده هستند. به عنوان مثال، يك كتاب چهارصد صفحه‌اي به زبان عربي خوانده‌ام كه ترجمه‌ي يك داستان روسي به نام «ساحل روشنايي» است. تمام موضوع كتاب صحبت از يك آدم بي‌كله است كه كلخوزي را به كلخوزي ديگر فروخته و سپس باز ستانده است. اگر من ترجمه مي‌كردم يك صفحه‌اي تمام مي‌شد».
برايم روشن بود كه گفته‌هايم را احمقانه تلقي كرد اما در پايان گفت: «خواهش مي‌كنيم باز هم براي روزنامه‌ي ما مطلب بنويسيد».
پرسيدم: «من در آخر مقاله نوشته بودم: هه‌ژار شاعر كرد، اما شما نوشته‌ايد: هه‌ژار شاعر عراقي، يعني چه؟»
ـ فكر كرديم اينطوري دوست داريد.
ـ استاد گرامي! اگر من به بازار بروم و به جاي سفارش شما جهت خريد هندوانه، سنجد بخرم و سپس بگويم فكر مي‌كردم سنجد بيشتر دوست داريد، چكار مي‌كرديد؟ نخير شما تعمداً نام كرد را حذف كرده‌ايد و من ديگر براي شما مطلبی نخواهم نوشت.
به همراه «سلماسي» و «نينا يهودي»، مترجم اشعارم به ديدن «ناظم حكمت» رفتيم. مردي چهارشانه و بلند بالا با موهاي بلوند و چشمان روشن و بسيار شيرين گفتار بود. روي تخت دراز كشيده بود. ناراحتي قلبي داشت و نمي‌بايست زياد بنشيند. گفتم: «بسيار متأسفم. قلبي بيمار است كه گوشه‌اي از آن متعلق به كردهاست».
گفت: «يا هو! اين جمله شاعرانه است... كرد در گوشه‌ي قلبم نيست بلكه در میان آن نشسته است. من دوران كودكي را در خانواده‌ي «بدرخانيان» گذرانده‌ام و از سينه‌ي كردها شير خورده‌ام. خود را از تو كردتر مي‌دانم... مردم در عراق و ساير مناطق چه نظري در مورد من دارند؟»
ـ همه از دور عاشق كلامت هستند و قلباً دوستت دارند اما كمونيست هاي عراقي و سوريه به خاطر دفاع شما از كردها، هميشه اظهار نارضايتي مي‌كنند.
ـ چه مي‌گويند؟
ـ چه عرض كنم؟ مي‌گويند امان از اين دايه ناظم حكمت...
ـ اين ها خرند. به نظر من هر كس با هر امكاني كه در اختيار دارد بايد به ياري اين ملت ستم­ديده بشتابد. كسي كه اين كار را نكند انسان نيست. حرف‌هايت مرا دلگرم كرد خوش خبر باشي...
دو زن خدمتكارش بودند. گفت: «تا عصرانه نخوريد اجازه نمي‌دهم برويد. پس از آن موزه‌ام را نشانت خواهم داد». از تمام چيزهايي كه برايش هديه آورده بودند موزه‌اي كوچك براي خود ساخته بود.
گفتم: «استاد شما كه مي‌فرماييد كردها را دوست دارم چرا اشياء كردانه نداريد؟»
ـ آخ چقدر عجولي هه­ژار؟ حالا بيا.
روي يك تكه مخمل سبز، يك جفت گيوه‌ي اورامي، چند تا قاشق و بشقاب چوبي و چند كاسه‌ي گلي چيده شده و در كنار آن نوشته شده بود: هديه­ی برادران كرد.
گفت: «شنيده‌ام كمونيست‌هاي سوريه، يكي از مقالات مرا ترجمه و نام كرد و كردستان را از آن حذف كرده‌اند...».
عكسي به يادگار از خود به همراه چند قاشق و يك گلدان بسيار زيبا كه كاري از آمريكاي لاتين بود به من هديه كرد. اين هديه‌هاي بسيار عزيز را بعدها بعثيان به تاراج بردند. داشتيم مي‌رفتيم كه گفت:
ـ دو نمايشنامه‌ام در مسكو اكران شده‌اند. چند بليت مي‌خواهي؟
نينا گفت: «دوازده تا»
گفتم:
ـ استاد! اين دختر يهودي مي‌خواهد آنها را در بازار سياه بفروشد. سه تا بليت بيشتر نمي‌خواهيم.
ـ نه همان دوازده تا سهم شما.
به خاني تلفن كرد: «خوبي؟ مي‌بوسمت. دوازده بليت به نام هه‌ژار بفرست». و رو به من گفت:
ـ با زنان اينطوري صحبت نكن. البته تو از من شيطان‌تري و مي‌داني چگونه ناز بكشي.
قرار شد به لنينگراد بروم. بسياري از دوستان و رفقا براي بدرقه‌ام آمده بودند. قطار ساعت دو بعد از نصف شب حركت مي‌كرد. گفتند براي سه روز سفر، اين چمدان سنگين را كجا مي‌بري؟ كاش يك چمدان سبك با خود مي‌بردي.
ـ آخر ندارم.
«كولوزي‌شرو» اشاره كرد كه يك چمدان كوچك دارد به سرعت رفت و چمدان‌ را با خودش آورد. به ايستگاه رفتيم. مردي به نام آقاي «قيامي» هفتاد و پنج ساله از وزراي سابق كابينه‌ي ايران كه از دوستان نزديك بارزاني بود براي بدرقه‌ام به ايستگاه آمده بود.
ـ آقاي قيامي شرمنده‌ام كردي.
ـ نه، تو دوست بارزاني هستي. لازم بود بيايم.
«دكتر سلطان اطميشي» بارها آمد و از من خواست مجدداً از «قيامي» تشكر كنم. من هم به «گاله» و خواهرش كه دو دختر هم آسايشگاهي بودند گفتم به جاي من تشكر كنند. آنها هم به سراغ قيامي رفتند و گفتند: «به خاطر زحمتي كه كشيده‌ايد ما امشب به خانه‌ي‌شما مي‌آييم و در كنارتان خواهيم بود». قيامي هم گفت: «سپاسگزارم، اما مي‌دانم اگر جوان بودم هرگز نمي‌آمديد».
حوله و وسايل اصلاح در ساك، همراه علي‌اف مترجم دريك واگن نشستيم و طلوع خورشيد به ايستگاه لنينگراد رسيديم. بسياري از نويسندگان لنينگراد به استقبال شاعر كرد آمده بودند. يكي از آنها وارد واگن شد و گفت:
ـ چمدانت كجاست؟
ـ ساك را به دستش دادم. شروع به خنديدن كرد و ديگران هم با او خنديدند. چمدان كوچك من يك كيف زنانه بود.
«دكتر كريم ايوبي» سر رسيد. گفتم: «زود باش كيف را براي خانمت ببر كه آبرويمان رفت». چند روز در لنينگراد بودم. پيش از ظهر يكي از روزها به موزه‌ي «آرميتاژ» رفتم، موزه‌اي كه براي بازديد كامل، حداقل يك ماه فرصت مي‌خواهد. صدها تابلو بر ديوارهاي موزه نقش بسته است. يكي از آنها تابلوي «يوسف نجار» پدرخوانده‌ي مسيح بود که در حال نجاري است و مسيح، ده دوازده ساله، شمعي در مقابل او گرفته است. معصوميت چهره‌ي مسيح در تابلو شگفت‌زده‌ام كرده بود. چند بار رفتم و دگر بار بازگشتم تا عظمت اين تابلو را بيشتر درك كنم. راهنما گفت: موزه چهارصد اتاق دارد. صدها مجسمه و تنديس در لبه‌ي‌ بام جاي گرفته بود. فكر مي‌كردم يك پادشاه و همسر و پسرش، اين همه اتاق را براي چه مي‌خواسته‌اند؟ به مسجد لنينگراد كه مسجدي بسيار زيبا و بزرگ بود رفتم. ملايي گردن كلفت جلو آمد و پس از احوال پرسي گفت: «الحمدالله نماز خواندن در اينجا آزاد است». به مترجم گفتم: «احتمالاً نماز خواندن مجاز نيست چون گفتن اين جمله از سوي يك ملاي مسلمان، آنهم در مسجد طبيعي نيست». مترجم گفت: «بله شايد راست مي‌گوييد».
قرآني يك صفحه‌اي ديدم. ملا كه «عبدالبار» نام داشت گفت: «اين هديه‌ي «جميل روژبه‌ياني» است. سلام مرا به او برسان و خودت هم وقتي به بغداد بازگشتي نام مرا در مجله‌ي آداب اسلامي بنويس».
نكته‌اي كه توجه مرا به خود جلب كرد آن بود كه در برابر دستشويي‌هاي مسجد به خط تركي و عربي نوشته شده بود:
زنانه مردانه. نمي‌دانستم چرا به روسي نوشته نشده است؟
پس از آنكه به بغداد بازگشتم يك روز «ملا جميل روژبه‌ياني» در منزل «ملا مصطفي» پرسيد: به لنينگراد رفتي؟ در مسجد، «ملاعبدالبار» را ديدي؟ خوب بود؟ گفتم: «آن بي‌ناموس مي‌گفت فلان كار را با ملاجميل كرده‌ام». گفت: «فلان فلان شده تو چرا اينجا از اين حرف‌ها مي‌زني؟ مگر من فلان كار را با او كرده باشم». ملامصطفي بسيار خنديد.
به ديدن كليساي «ياكوباسكي گورور» رفتم كه يك گوي متحرك در آنجاست و حركت زمين را نشان مي‌دهد. به ديدن خانه­ی «پوشكين» هم رفتم كه متأسفانه آلماني‌ها خانه را اذيت كرده بودند. مكانهاي ديگري هم بود كه به دست آلماني‌ها خراب شده بود. آلماني‌ها به نظرم مانند اعراب مي‌مانستند كه ضد فرهنگ و هنرند.... به اپراي «هفت پيكر نظامي» رفتيم كه رهبر اركستر آن، موزيسين بزرگ آذري «قره ‌قره‌يوف» بود. روس‌ها براي گوش دادن به موسيقي مانند صوفي‌هاي ما در هنگام استماع قرآن هستند. در فاصله‌ي پخش اپرا، يك لحظه با «علي‌اف»، درگوشي حرف زدم. از چندين جا صداي هيس و ساكت بلند شد. به بحش کردی مركز شرق شناسي لنينگراد رفتم و «اوربيلي» این مرد بزرگوار را كه به فرمان او، خروشچف مجوز تأسيس آموزشگاه آن را صادر كرده بود ملاقات كردم. در بخش كردي مركز، زبان كردي تدريس و كتاب‌هاي كردي نيز در اين مركز چاپ مي‌شد.
وقتي متوجه شد «مه‌م وزين» را به سوراني برگردانده‌ام بسيار خوشحال شد. «اوربيلي» از شرق شناسان بسيار بزرگ شوروي بود كه از دل و جان، «احمدخاني» و «نظامي گنجوي» را دوست مي‌داشت. گفته مي‌شد يك روز در دوران جنگ، هنگامي كه در سالن اجتماعات يك آمفي‌تئأتر، درباره‌ي «نظامي» سخن مي‌گفته است سالن مزبور توسط جنگنده‌هاي آلماني بمباران و قسمتي از سقف سالن فرو ريخته است. مردم هراسان كه در حال رفتن به سوي خروجی­های اضطراري بوده‌اند با فرمان او بر جاهاي خود ميخكوب شده‌اند:
«دارم درباره‌ي نظامي سخن مي‌گويم. بايد از نظامي شرم كرد. شما چگونه مجلس را ترك مي‌كنيد؟» و همه به جاهاي خود بازگشته‌اند.
«قناتي كورديف» هم يكي از استادان آموزشگاه بود كه شاگردان كرد بسياري پرورانده بود. با خانم «سيدارودينكو» كه «مه‌م و زين» و بيت «شيخ صنعان» و چند كتاب ديگر را به زبان روسي ترجمه كرده بود آشنا شدم. مادر اين بانو، ارمني و پدرش گرجي بود و كرمانجي را چون اهالي «بوتان» و فارسي را هم بسيار روان صحبت مي‌كرد. خواهش كرد چند روزي در كنار او بمانم و ديوان شيخ صنعان را كه خطي بسيار ناخوانا داشت با او بازخواني كنم. چون نمي‌توانستم زياد آنجا بمانم قرار شد دعوتنامه‌اي براي او بفرستم و در مسكو يكديگر را ملاقات کنیم. «دكتر كريم ايوبي» هم در همان آموزشگاه، زبان شناسي خوانده بود و همسرش به زبان فارسي تسلط داشت. به مسكو بازگشتم.
يك روز «ولوشين» كه پيش از اين در مورد او گفتم- به همراه «سلماسي» به عنوان مترجم، براي پرسيدن سئوالاتي چند نزد من آمدند.
ـ راديو كردي ايران را در كردستان گوش مي‌دهيد؟
ـ راستش را بخواهيد تنها يك نفر در سراسر كردستان زبان، آن را متوجه مي‌شود كه اكنون در كردستان نيست و آن، هم من هستم.
ـ در ميان لهجه‌هاي كردي، بيشترين گويش‌ها متعلق به كدام لهجه است؟
ـ ابتدا كرمانجي بعد سوراني.
ـ نه‌! يكي از لهجه‌ها بيشتر است.
ـ جناب! من بهتر مي‌دانم.
نام لهجه‌ي مورد نظرش را فراموش كرده و مداوماً فكر مي‌كرد.
ـ چرا يادم رفته است؟
ـ مي‌دانم منظور شما «زازا» است.
ـ درست است «زازا»
ـ دوست من! متأسفانه شما را به اشتباه برده‌اند. زازا‌ها بسيار كم هستند. عراقي‌ها هر كسي را كه سوراني نباشد «باديني» يا «زازوكي» يا «زازا» خطاب مي‌كنند.
و ادامه دادم:
ـ روزنامه‌ حزب شيوعي عراق مربوط به شماست و مخارج آن را شما تأمين مي‌كنيد، اما روزنامه‌ي «خه‌بات» كه ارگان حزب پارتي است روزانه دو برابر شيوعي‌ها در موردكمونيسم، و شوروي و چين كمونيست، خبر چاپ مي كند اما راديو مسكو شبها تنها از مطالب «اتحاد الشعب»، ياد مي‌كند. چرا از «خه‌بات» چيزي پخش نمي‌كنيد؟
ـ خه‌بات؟ ابراهيم اخمد؟ نه نه.
و سرش را به علامت نفي تكان مي‌داد.
پس از اين ملاقات، عريضه‌اي بلند بالا به عنوان هيأت مركزي كرملين نوشته و به هزار و يك دليل نشان دادم كه اگر راديو مسكو، بخش كردي خود را تأسيس كند چه منافعي براي شوروي خواهد داشت و پس از آن، هر كرد ديگري هم كه به مسكو مي‌آمد وادارش مي‌كردم عريضه‌اي با همين هدف به كرملين بنويسد... اما گوش هيچكس بدهكار نبود...
دو دوست نزد من آمدند:
ـ در دايره‌المعارف شوروي از «هه‌ژار» و «جگرخوين» به عنوان دو شاعر كرد ياد شده است.
از «گوران» هم پرسيده‌ايم جز خودش، چه كسي ديگر را به عنوان شاعر يا اديب در كردستان مي‌شناسد چون اين دايره‌المعارف ده سال يكبار چاپ مي‌شود. او گفته است: بگويند فقط من هستم.
گفتم: «ايشان شايد متوجه نشده‌اند و گرنه بزرگان بسياري هستند كه بايد تصوير آنها بر روي جلد اين كتاب ثبت مي شد. كساني چون خاني و جزيري و نالي و مولوي. من برايتان مي‌نويسم. نام هفتاد و يك شاعر و نويسنده‌ي كرد را نوشتم. پس از چند روز آمدند و گفتند: «دكتر كريم ايوبي مي‌گويد معلوم نيست اين اسامي درست باشند دليل و سند مي‌خواهد».
ـ بله درست مي‌گويند. در مسكو دليل از كجا بياورم. پغاز درخت، درخت را مي‌شكافد. كريم ايوبي پايان نامه‌ي دكترا را در موضوع اشعار «هه‌ژار» نوشته بود. مي‌بايست براي نوشته‌هايم دليل بخواهد!!! يك روز در آسايشگاه نامه‌اي دريافت كردم: «په‌روعه» به چه مي‌گويند؟ اگر كردي است مربوط به كدام لهجه و كدام منطقه است؟
ـ نمي‌دانم. تو آن شعر را برايم بنويس كه اين واژه در آن است.
بيت اين بود: «تووتن و په‌ر و عه‌تر و بون». نوشتم: دوست من تو اول فرق بو و تر (گوز) را درياب بعد من معناي «په‌روعه» را مي‌گويم.
«كريم ايوبي» مرا به آموزشگاه عربي در مسكو برد و گفت: «آنجا بايد عربي صحبت كني. من گفته‌ام تو عرب هستي. شرمنده‌ام نكني». استاد بزرگ درس عربي، «سلطانف» بود. دست در دستم گذارد و «اخلاً و سخلاً‌»، خوش آمد گفت. به خاطر كريم به زبان عربي قرآني، نطق و فصيحي ارائه كردم. همه به علامت تصديق سر تكان مي‌دادند. در پايان بسيار تشويق كردند و سپس از كريم خواستند كه مطلب را به زبان روسي ترجمه كند چون چیزی نفهميده‌اند. «كريم» هم گفت: «من هم عربي نمي‌دانم». ناچار اين بار من به كردي و ايوبي به روسي مطالب را از نو گفتيم.
به موزه‌ي «پتركبير» رفتم. پيكر پتركبير را در زيباترين مكان در ساحل رود «نيوا» ديدم. در چند جاي ديگر هم پيكره‌ي «كاترين» را ديدم كه با حرمت تمام، از آنها پاسداري مي‌شد. شيوعي‌هاي خودمان را به ياد مي‌آوردم كه چگونه مجسمه‌ي بزرگان كرد را يكي ‌يكي مي‌شكستند و نابود مي‌كردند.
شيوه‌ي زندگي
شايد هزاران كتاب و مقاله در مورد شيوه‌ي زندگي در شوروي نوشته شده باشد كه نويسندگان آن، خبرنگاران روزنامه‌هاي معتبر جهان يا دانشمندان و جمعيت شناسان معتبر بوده‌اند. در اينجا همچنان كه پيش از اين نيز گفتم من چيزي راجع به ماركسيسم و فلسفه‌ي آن نمي‌دانم اما آنچه را ديده‌ام توصيف و از تحليل آن پرهيز مي‌كنم.
به مثابه آنچه در ايران و عراق در مورد شركت اتوبوسراني خط واحد اعمال مي‌شود، تمامي ابزارهاي مالكيت در شوروي، دولتی است، عوايد كار به دولت اختصاص مي‌يابد و دولت هم در ازاي آن، حقوقي به شهروندان پرداخت مي‌كند. برخي كارمندان دولت پانصد روبل و برخي ا زپنجاه دلار به بالا هم به عنوان دستمزد و حقوق ماهيانه دريافت مي‌كنند. نمي‌دانم دانشمندان هسته‌اي شوروي چقدر دريافت مي‌كردند اما برخي نويسندگان سالانه تا يك ميليون روبل حقوق و مزايا مي‌گرفتند.
نويسندگان براي چاپ اول يك كتاب، مبلغی و براي چاپ­هاي بعدي نصف قيمت پشت جلد كتاب را دريافت مي‌كردند. بنابراين اگر چه طبقه‌ي ثروتمند دوران «نيكولا» از ميان رفته بود اماطبقه‌اي ديگر با ثروت زياد جايگزين شده بود يا اين تفاوت كه هيچكس طبق قانون نمي‌توانست ديگري را به كار بی­مزد گرفته يا اصطلاحاً او را استثمار كند. كسي كه حقوق و مزاياي بسيار داشت تنها مي‌توانست اسباب و آلات مجلل و خانه‌ي زيبا خريداري كند، خوب بخورد و خوب هم زندگي كند.
دولت به عنوان مالك عمومي بر همه چيز نظارت داشت و بهاي كالاها را تعيين مي‌كرد. گردش پول هم به طور كامل در اختيار دولت بود و مواد اوليه‌ي زندگي چون خوراك و پوشاك، بسيار ارزان اما كالاهاي لوكس و تجملي بسيار گران بود. ماشين «مسكوويچ» كه در بغداد شانزده هزار روبل فروخته مي‌شد، در شوري پنجاه هزار روبل قيمت گذاري شده بود. كار يدي ارزان و كار غير يدي گران قيمت بود. پزشك هفتصد و پنجاه، مهندس كشاورزي هزار و صد و كارگر صنعتي كارخانه، دو هزار و سيصد روبل پاداش ماهيانه مي‌گرفتند اما شاعر و نويسنده و هنرمند و هنرپيشه‌ي تئأتر و سينما، مبالغ كلاني به عنوان دستمزد دريافت مي‌داشتند. گفته مي‌شد اعضاي حزب از مردم عادي مرفه‌تر زندگي مي‌كنند. يكي از دوستان متخصص ما در قطار لطيفه‌اي تعريف مي‌كرد:
«پليس شبها در كوچه و خيابان گشت مي‌زدند و به هر آدم سرخوشي كه مي‌رسيدند به بازداشتگاه مي‌بردند تا فردای آن روز بماند. چند نفر را بازداشت و به آسايشگاه فرستادند به سراغ يكي ديگر رفتند كه روي برف‌ها دراز كشيده بود. افسر دهانش را بو كرد و گفت:
رفيق را با تاكسي به خانه ببريد. بوي كنياك گرانبها از دهانش مي‌آيد».
راديوي چند موج، دوهزار و پانصد تا سه هزار روبل، يعني به اندازه‌ي حقوق چهار ماه يك پزشك قيمت داشت. راديوي يك موج هم كه تنها قدرت دريافت آنتن مسكو را داشت. بيست و پنج روبل يعني معادل هزينه‌ي يك بطر ودكا يا دوازده فنجان چاي در قهوه‌خانه بود. بسياري از مردم كه از هر ده‌هزار نفر، يك نفر با زبان مادري خود آشنا نبودند، برنامه‌هاي راديو مسكو را از همان راديوي يك موج دريافت مي‌كردند. دزدي هم از دولت به صورت رسمي رواج كامل داشت. به عنوان مثال يك خياط پس از اندازه‌گرفتن قد ارباب رجوع، برای هفت ماه بعد وعده مي‌داد:
ـ دوست من هوا دارد سرد مي‌شود. هفت ماه ديگر زمستان تمام است.
ـ ببخشيد كسان ديگري هم نوبت گرفته‌اند
ـ نمي‌شود به ما لطفی کنی؟
ـ مجبورم كار شما را در خانه انجام دهم اما به جاي دويست روبل، هشتصد روبل مي‌گيرم.
در مغازه‌ها نيز وضع به همین منوال بود. مثلاً صدها تلويزيون در يك مغازه‌ي صوتي و تصويري به نمايش گذاشته شده بود اما تنها چيزي كه براي صاحب شدن آن لازم می­آمد تنها دفتر سياه بود.
ـ اين تلويزيون را مي‌خواهم.
ـ بايد نوبت شما برسد.
ـ اگر پول بيشتري بدهم؟
ـ باشد. مشتريش را راضي مي‌كنم.
در يك آرايشگاه موهايم را زدم. شش روبل گرفت. «سلماسي» پرسيد:
ـ ادوكلن هم زدند؟
ـ بله. چطورمگر؟
ـ نرخ سلماني، دو روبل است اما به خاطر ادوكلن چهار روبل اضافي گرفت.
سوار بر يك اتومبيل اختصاصي وزارت بهداشت، به وزارتخانه رفتم. در خيابان «گوركي» پليس اتومبيل را متوقف كرد. راننده پياده شد و در گوش افسر، چيزي گفت. «سلماسي» پرسيد:
ـ چقدر پول گرفت؟
ـ گفتم ميهمان اختصاصي دارم بعداً پنج روبل تقديم مي‌كنم. تخلفي هم نكرده‌ام اما اگر اسمم را يادداشت کند، بازداشت خواهم شد.
يكبار، يك راننده تاكسي گفت: «پليس‌ها رانندگان تاكسي را اذيت مي‌كنند».
در مسير، شاهد گفتگوي يك راننده تاكسي با «سلماسي» بودم:
ـ حقوقت؟
ـ ماهي چهارصد روبل.
ـ با چهارصد روبل مگر مي‌شود زندگي كرد؟
ـ تنها مردان پولدار سوار تاكسي مي شوند. حساب تاكسي هم طبق متراژ است. اكثراً مي‌گويند منتظر آن­ها بمانم، سپس دستمزد خوبي مي‌دهند.
ـ اگر تاكسي نياز به تعمير داشته باشد چكار مي‌كني؟
ـ به اداره‌ مي‌روم و اسم و مشخصات ماشين را مي‌دهم. سپس به تعميرگاه خصوصي رفته و كارم را راه مي‌اندازم چون بايد چند ماه صبر كنم. آنها نيز پول تعمير را از اداره مركزي گرفته و به عنوان اينكه ماشين مرا تعمير كرده‌اند، پول آن را یک لقمه می­کنند.
اما هر قدر هم دزدي شود، زياني متوجه دولت نخواهد شد چون در نهايت همه‌ي پولها مجدداً به جيب دولت ريخته مي‌شود. اگر يك ميليون روبل دارايي داشته باشي خارج از شوروي، يك فلس هم نمي‌ارزد. پول را در خانه بگذاري ممكن است دزديده شود اگر به حساب بانك بريزي تحت نظارت دولت است. چراپولت را خرج كني؟ منظورت ا ز اين كار چيست؟ چرا پس‌انداز مي‌كني؟ و... بايد با خريد اجناس، پولت را بسوزاني.
در رستوارن‌ها يك وعده‌ غذا براي ناهار دوازده روبل حساب می­شد. در همان رستوران، بعد از ظهر و شب، با استقرار گروه موزيك، بهاي غذاي به يكصد و دويست روبل هم مي‌رسيد. غذاهاي رستوران بسيار گران بود اما اگر مواد اوليه را از بازار خريده و در خانه، غذا تهيه مي‌كردي بسيار ارزان‌تر تمام مي‌شد.
در شوروي اگر كسي تمايلي به كار دولتي نداشت اجبار نبود اما حقوقي هم پرداخت نمي‌شد. برخي تعميركاران راديو، و تلفن و تلويزيون، به صورت دوره‌گرد كار مي‌كردند و كارمند دولت هم نبودند. زنان خدمتكار نيز در خانه‌ها كار مي‌كردند اماكار آنها طبق قانون، هشت ساعت در روز، دو روز استراحت در هفته و سالي يك ماه مرخصي بود. «سلماسي» پيشخدمتي داشت كه مانند فرعون، حكم مي‌كرد.
يك شب در دانشگاه لنين، از سوي دانشجويان دعوت شده بوديم. مشروب بود، اما ميهماني پس از شام بود. خيلي گرسنه بودم. به سلماسی مي­گفتم: حالا كه ديگر نان پيدا نمي‌شود به خانه‌ي شما برمی­گرديم و پس از خوردن غذا همانجا مي­خوابيم.
ـ جاي خواب نداريم.
ـ مي روم و در اتاق خدمتكار مي‌خوابم. مطمئنم بيرونم نمي‌كند.
ـ امكان ندارد. بايد در هتل بخوابي.
سلماسي فردا صبح آمد.
ـ به دادم برس.
ـ خير است؟
ـ ماجراي تو را براي خدمتكار تعريف كردم. گفت: «تو آبروي مرا نزد ميهمان برده‌اي. مردي كه حرمت مرا اينگونه نگه داشته رنجانده‌اي. مي‌روم و ديگر برنمي‌گردم».
ـ مصطفي جان ناراحت نشو. امشب مي‌آيم و آشتي‌تان مي‌دهم.
ـ ها! در بغداد بگويي «قواد» شده ام، نه نمي‌شود.
سه كار بزرگ در شوروي انجام شده است: بيمه بيكاري، كار براي متقاضيان كار و آموزش اجباري. مسأله‌ي مسكن نيز به سرعت در حال حل شدن بود و برنامه‌اي زمان بندي شده براي تأمين مسكن همگاني تا سال هزار ونهصد و هفتاد تدوین شده بود. به ديدن عمليات ساخت بناهاي مسكوني رفتيم. ديوارهايش پيش ساخته را در كنار يكديگر گذاشته و با گذاردن سقف روي آنها و حلقه كردن بست‌ها به هم، بلافاصله يك اتاق ساخته مي‌شد. گفته مي‌شد چند طبقه، زيرزمين ساخته مي‌شود كه من آن را نديدم. مجتمع‌هاي مسكوني بسيار بزرگ، ظرفيت چند صد هزار نفر را داراست. آسانسور، تلفن و لوله‌كشي گاز هم براي تمام آپارتمانها هست. دولت در ازاي واگذاري اين خانه‌ها از حقوق صاحبان ملك، درصدي كم مي‌كند. خانه‌ها كوچك و از يك تا سه اتاق به اضافه‌ي آشپزخانه، بدون سالن پذيرايي است. خلاصه، ويژگي‌ كامل آپارتمان‌ها در اين مجتمع‌ها وجود دارد.
در سرماي زمستان و گرماي تابستان، بازار و مترو و هتل به صورت سيستم سانترال گرم و خنك مي‌شوند.
روس‌ها به طور كلي و اهالي مسكو به ويژه بسيار خوش لباس و خوش‌پوش هستند و پول بسياري براي خريد لباس‌هاي زيبا هزینه مي‌كنند. سينما و تئأتر يك سرگرمي همگاني است و يك نفر به سختي مي تواند هر ماه يك بليت تئأتر تهيه كند. باله نيز اهميت فراوان دارد و تهيه‌ي جا در محل نمايش، شانس بزرگي به شمار مي‌آيد. به باله­ي گوژپشت نتردام در مسكو رفتم. بي‌نظير بود.
مطالعه از اهميت بسياري برخوردار است. روزانه هزاران جلد كتاب و صدها هزار نسخه روزنامه و مجله در مسكو توزيع مي‌شود. كتابها بسيار زود خريداري و سريعاً ناياب مي‌شوند. يك شب در مقابل ورودي تئأتر، چشمانم به يك كتاب افتاد: چند داستان كردي. سلماسي گفت: «برگشتني مي‌خريم». اما هنگامي كه بيرون آمديم كتاب‌ها به فروش رفته بود. به سلماسي گفتم حتماً‌ بايد پيدا كند اما هر چه گشته بود نتوانسته بود. حتي يك نسخه از كتاب‌ هم باقي نمانده بود. مردم شهر با مردمان روستا به كلي تفاوت داشتند. اهالي دهات اكثر پوشش كهنه به تن داشتند و اغلب كفش هم به پا نداشتند، اما خانه‌هاي آنها كه در وسط باغ‌ها از چوب بنا شده بود از بسياري خانه‌هاي شهري زيباتر و راحت‌تر مي‌نمود. هميشه با خود مي‌گفتم: اگر قرار بود در روسيه زندگي كنم در شهر كار و در روستا منزل مي‌گزيدم.
آزادي قلم و انديشه و بيان نيز مانند كشورهاي عربي و مصر و ايران است و هيچكس حق ندارد از دولت انتقاد كند. مردم نيز چون سال‌ها با اين سيستم زيسته‌اند به آزادي‌هاي فردي بهايي نمي‌دهند.

behnam5555 07-04-2011 07:56 PM


چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(15)

اما در مورد جوانان دختران و پسران- آزادي به تمام معنا وجود دارد. من ديده‌ام كه دختري جلوي پسري را گرفته و به او گفته است: «به نظر من تو ايده‌آلي. بيا با هم باشيم». و هيچ مشكلي هم پيش نيامده است. يا هر جواني به خانمي پيشنهاد دوستي دهد و از او دعوت كند با جواب «ده‌ده‌ مي‌بابت‌ ريم» (ريدم به دهان پدرت) روبرو نخواهد شد. بلكه طرف مقابل بسيار مؤدبانه پاسخ مي‌دهد: «ببخشيد من كار دارم».
جداي از سياستمداران، مردم عادي كاري به سياست ندارند و تصور مي‌كنند سعادت تنها در شوروي و زندگي كردن در آن است. از نگاه آنها مردم در ساير كشورها تحت تأثير نظام سرمايه‌داري، از زندگي انساني به دور و با كمترين بهانه‌اي مجازات مي‌شوند. از من پرسيدند: تو كارگري؟
ـ نخير مغازه‌اي شخصي دارم.
ـ چند كارگر زير دست تو كار مي‌كنند؟
ـ هيچ، تنها هستم.
ـ باور نمي‌كنیم. چقدر درآمد داري؟
ـ به اندازه‌ي معاش روزانه.
ـ چه دروغ بزرگي؟
يك روز در باغچه‌ي آسايشگاه، زني که پزشك كودكان بود، تكه گیاهي سبز از زمين كند و گفت:
ـ در عراق چنين چيزهايي داريد؟
ـ نه، آنجا نظام سرمايه داري است و گياهان سبز نمي‌شوند.
ـ واقعاً‌ ما در بهشت هستيم. اين همه گياه را مي‌بيني.
ـ فتحي گفت چرا واقعيت را نمي‌گويي؟
ـ بگذار با همين روياي خوش سر کند ...
فتحي گفت: يكي از افسران ايراني كه از پادگان قلعه مرغي فرار كرد بود تعريف مي‌كرد:
وقتي به مسكو آمديم، هر كدام با يك بلده رفت و آمد مي‌كرديم. بلد من گفت: «مي‌خواهم چيزي نشانت دهم كه هرگز فراموش نخواهي كرد و مايه‌ي شگفتي دوستانت در تهران خواهد شد». به خانه‌اش رفتيم. راديو را روشن كرد اما صدا نداشت. خيلي شرمنده شد. من هم راديو را برايش تعمير كردم و گفتم: «من استاد اين كارها هستم». يك نمايشگاه صنعتي آمريكا در مسكو برگزار شد. كساني كه به بازديد رفته بودند مي‌گفتند: «عجيب است آمريكا هلي‌كوپتر هم توليد مي‌كند».
روزي كه براي نخستين بار ماهواره‌ي شوروي به آسمان پرتاب شد به يكي از متخصصان گفتم: «واقعاً‌ مايه‌ي افتخار است». در پاسخ گفت: «بله اما اي كاش، به جاي آن يك كارخانه‌ي سرنج درست و حسابي درست مي‌كردند».
اگر چه در ماركسيسم دين جايي ندارد، اما تعجب مي‌كردم وقتي مي‌ديدم يك دين مستقل ظهور كرده و آن لنين پرستي است. روزها و شب‌ها هزاران نفر به زيارت جسد موميايي او در گور شيشه‌اي مي‌آمدند. در هيچ كشور مسلماني به بزرگان دين، آنقدر اهميت داده نشده است. هنگامي كه درس‌هاي كتب ابتدايي روسي را مي‌خواندم به بسياري از فرمايشات لنين برمي‌خوردم. بسياري از آنها را از بر كرده بودم چون عيناً ترجمه‌ي جملات پيغبر اسلام از زبان لنين فقيد بود! ! !
يك روز به كتابخانه‌ي لنين رفتم. در مقابل درب ورودي، جزوه‌اي در اختيارم گذاردند. بيش از بيست ميليون كتاب به زبانهاي مختلف دنيا در اين مكان ذخيره شده بود. برگه‌داني شامل نام كتاب و نويسنده‌ي كتاب بود كه پس از انتخاب، آن را روي يك صفحه‌ي گردان مي‌گذاشتي. چند دقيقه بعد كتاب درخواستي روي ريل در مقابلت گذارده مي‌شد. پس از مطالعه،‌ كتاب را مجدداً روي ريل مي‌گذاشتي كه به جاي اول بازمي‌گشت. اگر ميكروفيلم یک کتاب را هم مي‌­خواستي با ذره‌بين‌هاي بزرگي كه در اختيارت گذاشته مي‌شد مي‌توانستي آن را مطالعه كني.
به بخش كتاب‌هاي فارسي رفتيم و در مورد كتاب‌هاي كردي پرسیدیم. در بخش كردي بانويي با موهاي سفيد و بسيار خوش سر و سيما خوش­آمد گفت:
ـ كردها كتاب نمي‌فرستند در حالي كه كتاب‌ها تا ابد در اينجا محفوظ مي‌مانند.
ـ كمي به نقایص سیستم خودتان فكر كنيد. به واسطه‌ي اشخاص مختلف، برايتان كتاب فرستاده‌ام اما بسياري از آنها هم اكنون در كتاب‌خانه‌هاي شخصي است. تضميني وجود دارد كه شما هم اين كار را نكنيد.
ـ بايد ا ز من عذرخواهي كني. من كرد هستم و دوست دارم بخش كردي بارور شود. نام من «زينب كريم اوفا» است. پدرم اهل يكي از شهرهاي كردستان به نام «مهاباد» بود. به زبان فارسي مسلط و مترجم بازرگانان ايراني در روسيه بود. عاقبت در «تاتارستان» مستقر شد و با مادرم ازدواج كرد. تو نبايد در مورد من اينطور فكر كني.
ـ صد بار عذرخواهي مي‌كنم. مرا ببخش.
جالب اينجا بود كه كتاب «به‌يتي سه‌ره‌مه‌ر» كه تنها سه نسخه از آن جان به سلامت بدر برده بود در كتابخانه‌ي مسكو نگهداري مي‌شد.
به سيرك مسكو هم رفتيم واز سينماي «پني‌راما» هم كه بسيار شگفت‌انگيز بود و ديگر هرگز نمونه‌اش را نديدم، بازديد كردم. به موزه‌ي حيات وحش مسكو هم رفتم و به فتحي نوشتم: «مرحوم كربلايي فتح ا را زيارت كردم». گويا متوجه شده بود كه مقصود من اسكلت يك گوريل بوده است.
بنا به درخواست شخص با «علي يوفيان» به «تاشكند» رفتيم تا يك دوست مهابادي را كه قبلاً‌ نشاني او را گرفته بودم پيدا كنيم. بسيار گشتيم اما نتيجه نگرفتيم. در بازگشت، الاغي را ديدم كه با زين ويراق در مقابل خانه‌اي ايستاده است. گفتم: «اين الاغ متعلق به يك آخوند است». ناگهان آخوندي از در بيرون آمد و سوار الاغ شد. علي پرسيد: «از كجا فهميدي؟» گفتم: «من سليقه‌ي ملاها را مي‌دانم».
ناشكري نمي‌گويم اما در همه­جا، مسلمان و مگس و زباله، سه يار جدا ناشدني هستند. تو كه در مسكو و لنينگراد حتي يك مگس هم نمي‌ديدي در تاشكند، به خاطر مگس، چيزي را نمي‌ديدي. كاسه‌ي شوربا و برنج و ميوه و فرياد فروشندگان و غبار جاده و كاميون و فوج فوج مگس، سيماي ويژه‌ي تاشكند و يادآور روزهاي بغداد بود. دورادور قهوه‌خانه‌ها سكوهايي كار گذاشته بودند كه مشتريان با چكمه‌هاي بلند روي آن مي‌نشستند و چاي سبز مي‌خوردند. يك پياله آب جوش با چند برگ چاي سبز كه كمي رنگ آب را تغيير مي‌داد، چاي مورد علاقه‌ي اهالي تاشكند بود.
زبان ازبك‌ها لهجه‌اي از زبان تركي بود كه من بسيار كم مي‌فهميدم. شب به اپراي «مير علي شيري نوايي» رفتيم كه دستگاه موسیقی بسيار زيبايي است. نمايشنامه و رقص و آواز دختران ازبك بسيار جالب مي نمود اما صداي بز و گاو و داد و هوار مردم، اصوات را به هم آميخته بود. روز بعد مردي از اداره‌ي گردشگري، ما را در شهر گرداند. احساس مي‌كردم هر زمان به زناني باروبنده يا چادر برمي‌خورديم به نوعي ذهن ما را منحرف مي‌كرد عاقبت گفتم: «نگران نباش. اين موضوع در نظر من به معناي آزادي پوشش در شوروي است».
به «سمرقند» رفتيم. شهري باستاني كه اغلب خانه‌هاي آن خشتي و ملاط بين آن از گل سرخ بود. بيشتر به مهاباد دوران كودكيم مي‌مانست. اما چند محله‌ي جديد به سبك شهرسازي مسكو نيز به تازگي در آن تأسيس شده بود. مردي شيرين كلام به نام «شهيدوف» كه به زبان فارسي تسلط داشت همراهم شده بود. به زيارت قبر «قوسم­بن عباس»، كه سردار اصحابه بود و در آن شهر به شهادت رسيده بودرفتيم. صدها زن و كودك به زيارت و طلب نياز آمده بودند.
شيهدوف گفت: «بيچار مادرم چهار چهارشنبه است كه به زيارت اينجا مي‌آيد اما نيازش برآورده نمي‌شود».
ـ چطور مگر؟
ـ پله هاي مرقد بيست و يك عدد است. هر كس از پله‌ها بالا برود و درست بشمارد آرزويش برآورده خواهد شد. مادرم در آخرين پله‌ها حساب از دستش خارج می­شود و نيازش برآورده نمي‌شود.
براي ديدن مرقد «تيمور لنگ» رفتيم. بنایی گنبدي شكل است كه سنگ نبشته‌اي بر سر در آن گذاشته شده است. گور تيمور در سراب گنبد است كه در كنار او ده نفر از خدمتكاران و همچنین استاد ديني او «تاج‌الدين» به خاك سپرده شده‌اند.
با قدم اطراف قبر را پيمودم. شيهدوف پرسيد:
ـ چه كار مي‌كني؟
ـ اين مرد به دنبال تسخير تمام زمين بود اما قبر او ده گام بیشتر طول ندارد ...
به ديدن رصدخانه‌ي «شاهرخ ميرزا» فرزند تيمور رفتم كه گور يك دانشمند بزرگ روسيه هم در آن حوالي بود. «شهيدوف» تعريف مي‌كرد: «شاهرخ، دانش و دانشمندان را دوست مي‌داشت به همين خاطر اين مكان را براي ستاره‌شناسان درست كرد». ملاها گفتند اين عمل كفر است و با صدور فتوا مردم راوادار كردند اين مكان راتخريب كنند. اين دانشمند روس، باستان‌شناس است كه بيست و پنج سال پيش به اين مكان آمده و به تحقيق مشغول شده و سرانجام در اين حوالي هم مرده و بنا به وصيت خودش به خاك سپرده شده است. متأسفانه نام اين دانشمند را فراموش كرده‌ام اما احسنت به اين پايمردي در دانش. همزمان مردي چاق و كوته­بالا كه به زبان فارسي آميخته به روسي و ازبكي سخن مي‌گفت نزديك آمد و گفت: «من بابايوف» هستم و تاريخ اين رصدخانه را مي‌دانم. كمي حرف زد اما شهيدوف پولي در كف دستش نهاد او را رد كرد.
به ديدن «ريگستان» رفتيم كه دو مسجد و مدرسه‌ي طلبه‌هاي دوران تيمور در آن مكان بود كه يكي از آنها را همسر تيمور تأسيس كرده بود. دولت شوروي اين مكان را براي جهانگردان بازسازي كرده بود. به گفته‌ي شيهدوف استاداني از كشمير براي بازسازي كاشي كاري اين مكان به منطقه آورده شده‌اند. ازبك‌ها داستاني به اين مضمون دارند كه: «بيبي خانم»، «ريگستان» را بنا نهاد كه پس از بازگشت تيمور از هندوستان، اين مكان را به او هديه كند. پس از پايان كار، بيبي خانم از استادكارش سئوال مي‌كند: «دستمزدت چقدر مي‌شود؟» استاد مي‌گويد: «يك بوسه بده دستمزد نمي‌خواهم». بيبي خانم مي‌گويد: «هر چه بخواهي مي‌دهم». اما استادكار قبول نمي‌كند. سرانجام بيبي خانم بوسه‌اي مي‌دهد و در جاي بوسه يك خال سياه در مي‌آيد. استادكار هم از ترس تيمور به پشت بام و از آنجا به آسمان رفته است».
شيهدوف گفت: «يك خبرنگار آمركايي براي ديدن ريگستان آمده بود. وقتي در مورد بيبي خانم گفتم، كاغذي از جيب درآورده و گفت: اينجا «ديدي خانم» نوشته شده است. هر چه گفتم باور نكرد كه نكرد».
به بخارا هم رفتم. اين شهر نيز مانند سمرقند از شهرهاي بسيار كهن و نسبت به گذشته تغيير چنداني نكرده است. جداي از محله‌ي كارگران در بازار قيصر، حتي روزها هم روشن نبود و مي‌بايست چراغ روشن مي‌شد. آنقدر مسجد و منازه دارد كه انسان خيال مي‌كند هر ده خانه يك مسجد دارند. كوچه‌ها سنگ‌فرش و بسيار تنگ و تاريك هستند و فضاهاي خالي آن با ديوار تيغه كشيده شده بود.
هنگامي كه به روسيه رفتم جسد استالين به همراه لنين، به صورت موميايي شده براي بازديد مردم گذاشته شده بود اما بعدها در دوران، جنازه‌اش را به مكان نامعلومي منتقل و مجسمه‌اش را از تمام شهرها برداشتند.
در مسجد بخارا پيكري مرمرين از استالين بر روي ديوار ديدم كه آويزان شده بود.
با خودم گفتم: «سگ و مسجد؟»
بلده‌ي ما كه از سوي شهرداري مأمور شده بود ما را در شهر به ديدن اماكن ببرد، «شاهدوف» سرپرست كتابخانه‌ي عمومي شهر بود. فارسي را خوب صحبت مي‌كرد و تا اندازه‌اي هم با كردي سليمانيه آشنايي داشت. مي‌گفت: «راديو كردي بغداد را مرتباً‌ گوش مي‌دهم و كردي را خودم ياد گرفته‌ام».
حتی در مسجد هم، جوانان بيليارد، بازي مي‌كردند. گفته مي‌شد مدرسه‌ي ديني هم در مسجد «ميرعرب» هست كه تدريس در آنجا به زبان عربي است. يك روز صبح به همراه بلده و «علي‌اوف» بدانجا رفتيم. چند آخوند گردن كلفت با شكم‌هاي برآمده در مقابل در ورودي چشم انتظار ورود و خوشامدگويي به ما بودند. وارد اتاقي شدم كه حدود بيست جوان هيجده تا بيست ساله، هر يك كتابي در مقابل، روبروي استاد نشسته بودند.
استاد گفت:
ـ ببخشيد من در حال درس گفتن بودم و نتوانستم به استقبال بيايم.
ـ بفرماييد به درس دادن ادامه دهيد.
ـ خب پسرم: بسم‌الله (ب) حرف جر، مضاف براي الله و الله و مضاف‌اليه...
ـ استاد «وتو»! قربان مثل اينكه درس امروز شما زبان عربي است. بحث مضاف و مضاف اليه و حرف جر بايد در دو سال اول تدريس به كودكان ياد داده شود. به نظر من اين پسران خوش قد و بالا به مزرعه بروند و كشاورزي كنند از اين صرف و نحو بسيار مفيد‌تر خواهد بود.
ماموستا زير لب چيزي گفت: شايد فحش مي‌داد. سپس پذيرايي حسابي از ما شد و نزديك ناهار از مسجد بیرون آمدیم.
بازار روستايي‌ها بسيار جالب بود. روزانه هزاران روستايي براي خريد و فروش به بازار مي‌آيند. بسياري از زنان و دختران، چادر و روبنده داشتند اما سيماي زني كه در زير روبنده سيگار مي‌كشيد و از كنار روبنده دود بيرون مي‌داد برايم بسيار ديدني بود.
دو نفر به سراغم آمدند و گفتند: «اگر طلا داري خريداريم؟» به محض سر رسيدن «علي‌اوف» ناپديد شدند. همراهم گفت: «احتمالاً قاچاقچي بوده‌اند». سرشب با «علي‌اوف» براي خريد انگور بيرون رفتيم. انگور نامرغوب، كيلويي هشت روبل بود. گفتم: «اگر انگور بهتري بدهي پول خوبي خواهم داد». از پشت مغازه انگور عالي برايمان آورد: هر كيلو دوازده روبل. شب از علي‌اوف پرسيدم: «براي پايان نامه چه موضوعي را انتخاب كرده‌اي؟» گفت: «زبان تاتي را انتخاب كرده ام اما كاري نمي‌توانم انجام دهم. كسي نيست كه واژگان را برايم معنا كند». وقتي واژگان را نگاه كردم ديدم غير از كلمات فارسي و كردي و كرمانجي و لري نيست. «علي‌اوف» از شادي در پوست خود نمي‌گنجيد. تا صبح همه‌ي كلمات را با معناي آنها نوشتيم.
در بازار قدم مي‌زديم. يك نجار «سوتك» مي‌فروخت. يكي برداشتم و گفتم:
ـ چند قیمت است؟
ـ يك نفر انگليسي آن را برداشت مك زد. فكر مي‌كرد دمنه است.
ـ نه، اين وسايل از صنايع كشور من است.
پيرمردي با ريش بلند، ابزاري شبيه موكش زبانه‌دار در مقابل داشت.
ـ پدر اين چيست؟
ـ چنگ؟
ـ يعني چه؟
و كنار لب گذاشت و شروع به نواختن كرد. بسيار دلنشين مي‌نواخت.
ـ اگر يادم بدهي مي‌خرم.
هر كاري كردم يادنمي‌گرفتم. عده‌ي زيادي دور ما جمع شده و مي‌خنديدند. گفتم:
«شاهدوف» بفرما. معلوم بود از نجباي شهر است. گفت: من چگونه در بازار چنگ بزنم؟ گفتم: «من و من نكن. به خدا من هم بايد به تو بخندم». او هم چون من و شايد بدتر بود منتها بيشتر به او خنديدم.
از بلده پرسيدم:
ـ راستي! شيخي در اينجا به نام «بهاءالدين محمد» وفات كرده است. او را مي‌شناسي؟
ـ نكند «شاه نقشبند» را مي‌گويي؟
ـ بله خودش است. مي‌خواهم به زيارت بارگاه او بروم.
به شهردار تلفن كرد. در جواب گفته شد: «مرقد سي‌ كيلومتر از شهر دور و چون خارج از مرز شهري است اين امكان مقدور نيست». گفتم: «بگو يك كرد و ميهمان كانون نويسندگان شوروي است. اگر اجازه ندهد خودم مي‌روم». شهردار دوباره تلفن كرد و گفت: «زور من به اين آقا نمي‌رسد. اتومبيل خودم را مي‌فرستم. برويد». در مسير چشمم به مقبره‌ي «امير اسماعيل ساماني» افتاد كه گنبد او به شيوه‌ي مناره‌ي سامرا و مرقد «سته‌زبيده»، ساخته شده بود.
تكيه‌ي «شاه نقشبند» سه قسمت بود. دو بخش آن متروك و يك بخش آن آباد و مكان زيارت و رفت و آمد بود. قبر در وسط حياط قرار داشت و به اندازه‌ي قد يك انسان معمولي افراشته شده بود. گويا حوضي هم در حياط بوده كه مردم، آب آن را جهت تبرك مي‌برده‌اند، اما دولت از ترس آلودگي آب، چاه را پر كرده و به جاي، آن لوله آب كار گذاشته است. براي نخستين بار در روسيه، گدايي را در مقابل ورودي مرقد ديدم. صندوق صدقات و خيرات نيز بر روي ديوار نصب شده بود كه صد روبل در آن ريختم. راننده كه روسي بود بيست و پنج روبل در صندوق انداخت. «شاهدوف» پرسيد:
- آخر او مسلمان است، تو كه روسي هستي چرا؟
گفت: «با بسياري ديگر نيز به اينجا آمده‌ام اما كسي پولي در صندوق نيانداخت. با ديدن كار او دلگرم شدم». در جاده‌اي در بخارا به دومين گدا برخورد كردم كه مي‌گفت: «هم ميهن كمكم كن». جداي از اين دو گدا ديگر در روسيه، تكدي‌گري نديدم.
ازبكستان با هواي گرم و معتدل و مرطوب، انبار محصولاتي چون پنبه، انگور و گندم شوروي و مركز بزرگ پرورش حيوانات اهلي است. مردم آن در مقايسه با روس‌ها ثروتمندتر هستند امامتأسفانه مانند عرب‌ها بسيار كثيف هستند آنها پول‌هاي اضافي را صرف خريد طلاجات مي‌كنند. كارگران روي در آنجا بسيار فعال و مردان مسلمان، بسيار تنبل هستند. در نگاه اول تصور مي‌كردم چون روس‌ها برادر بزرگ هستند بسيار پرافاده و متكبر نيز باشند اما متأسفانه برادر بزرگ‌ها باهوش‌تر، فعالتر و كاري‌تر بودند.
از «بخارا» به «حميد خسروي» تلگراف زدم كه فردا صبح ساعت يازده به هتل توريست در تاشكند بيايد. ساعت دوازده تلفن كرد
ـ من حميدم. كاك‌ هه‌ژار چشم! (به زبان باديني)
ـ ببخشيد دوست من مهابادي است و سوراني حرف مي‌زند. جنابعالي؟
ـ پسر خودم هستم (به زبان باديني)
حميد با بارزاني‌ها زندگي و به لهجه‌ي آنها عادت كرده بود. مي‌گفت: «مهندس كشاورزي هستم. هر روز صبح به مزرعه مي‌روم و كيفم را با خود مي‌برم. چون با آنها نماز جماعت مي‌خوانم خيلي احترام مي‌گذارند و كيفم را از باميه و بادمجان و سبزيجات پر مي‌كنند. يعني از دولت مي‌دزدند و در كيف من می­ريزند».
يك شب در تاشكند استراحت كرديم. بانويي از طرف راديو براي مصاحبه آمد. گفتم: «به زبان كردي مصاحبه مي‌كنم». به نتيجه نرسيديم. ساعاتي بعد بازگشت:
ـ خواهش مي‌كنم به زبان فارسي صحبت كن چون مترجم كردي نداريم.
به فارسي صحبت كردم:
ـ دوران كودكي در كردستان، داستانهاي كردي بسياري درباره‌ي سمرقند و بخارا مي‌شنيدم. آرزو مي‌كرم اين دو شهر را ببينم اما وقتي اينجا را ديدم متوجه شدم اين منطقه نيز چون سرزمين من، سالها تحت سلطه‌ي بيگانگان بوده و عقب نگاه داشته شده است. شما هم مانند ملت كرد در اسارت زندگي كرده­ايد. شما نبايد مانند كرد در اسارت زندگي كنيد و جوانان شما بايد قدر آزادي را بدانند. ... از مردم بخارا و سمرقند و راننده‌ي روسي نيز به خاطر مراحمشان تشكر و قدرداني كردم.
پرسشگر رفت و چهارصد روبل پول برايم آورد. گفتم: «براي خودت». «علي‌اوف» به طمع افتاد و گفت: «ضبط و سایل را برايت برمي‌دارم. سنگين است». با او رفت و پس از بازگشت گفت: «بدجوري سرم كلاه گذاشت. تاجلوي در خانه‌شان رفتم. در مقابل در وسايل را گرفت و پس از آنكه صورتم را بوسيد گفت: «سپاس». در را بست و من هم دست از پا درازتر بازگشتم.
وقتي به مسكو بازگشتيم به علت نامساعد بودن هوا و شرايط برفي، در فرودگاه «تفليس» فرود آمديم. تمام كارگران و رفتگرها كرد بودند. در كافه‌ي رستوران سه نفر كه «علي‌اوف» را مي‌شناختند به ديدنمان آمدند. «علي‌اوف» به يكي از آنها گفت: «تو تاتار قابلي هستي اما متأسفانه زبان مادري خود را فراموش كرده‌اي». مرد يقه‌ي «علي‌اوف» را گرفت و گفت: «چرا اينگونه توهين مي‌كني؟ قبول نمي‌كنم». تعصب او برايم جالب بود چون مي‌ديدم حتي رفتگرهاي محلات بخارا نيز به زبان روسي با يكديگر صحبت مي‌كردند. اقليت‌ها هميشه در اكثريت ذوب مي‌شوند حتي اگر برادر بزرگ هم تمايلي به اجراي اين سياست نداشته باشند.
شب دير وقت به مسكو رسيديم. از باكو نامه رسيده بود كه بدانجا برويم. مدويدوف گفت: «هر جمهوري در شوروي، بودجه‌ي خاص خود را دارد و بيش از بودجه‌ي تخصيصي نمي‌تواند خرج كند. علاوه بر تو، «ارسكين كالدول»، نويسنده‌ي آمريكايي نيز ميهمان اتحاديه­ی نويسندگان است. رفت و آمد با هواپيما پرهزينه است. یک مترجم علاوه بر حقوق ماهيانه، روزانه سي‌روبل هم اضافه‌كار بابت ترجمه دريافت مي‌كند. وضع بودجه‌ي ما خوب نيست اما اگر باكو رسماً از جناب عالي دعوت كند بسيار خوشحال خواهيم شد و هزينه‌ي مترجم را خودمان پرداخت خواهيم كرد.
روي يك كارت كوچك، به خط ريز، نامه‌اي براي رحيم قاضي نوشتم. رونوشت نامه‌ي من در مدت ده دقيقه به رحيم رسيده بود. دولت باكو رسماً به مدت پانزده روز، از من براي ديدار از آذربايجان دعوت به عمل آورده بود. گفتم: چون خودم را آذربايجاني مي‌دانم و كردهاي بسياري آنجا هستند مترجم نمي‌خواهم.
اكنون تاهنگامي كه براي سفر آماده مي‌شوم، كمي از «مصطفي سلماسي» بگويم:
پسر «حاج احمد شلماشي» كه از «شلماش» اطراف «سردشت» به مهاباد آمده و تاجري بزرگ بود. «مصطفي» در عصر جمهوري به باكو و از آنجا به مسكو رفته و و تخصص قلب گرفته بود، اما هنگامي كه من او را ديدم طبابت نمي‌كرد و حقوق پناهندگي هم نمي‌گرفت. با پوست سرخ، چشمان آبي، موهاي تاس و قد كوتاه، كاملاً به روس‌ها مي‌مانست. تمام كوچه‌هاي مسكو را مي‌شناخت و باسفراي عراق. هندوستان و افغانستان، دوستي عميق داشت. هر كردي كه وارد مسكو مي‌شد، ملامصطفي، خود را به او مي‌رساند و در حد توان ياريش مي‌داد. ملا مصطفي هم او را بسيار دوست مي‌داشت. از روزي كه به «گيرتسن» رفتم تا هنگام بازگشت، تمام امور اداري من را او انجام مي‌داد. خانه‌اش يك ساعت از هتل دور بود، با اين وجود هر ساعت از شب كه نياز به وجود او بود، بلافاصله خود را به آسايشگاه مي‌رساند. همسرش بانويي روسي به نام «ايرا»، و بسيار زشت بود. دو پسر بسيار خوش‌سيما به نام هاي «ژين» و «سيامند» داشت. همسرش نيز پزشك اطفال بود. او هم كار نمي‌كرد و حتي خدمتكار نيز نداشتند.
شغل او قاچاق فروشي بود. با رئيس دانشگاه كابل دوست شده بود و هر افغاني كه از كابل به مسكو مي‌آمد به سفارش رئيس دانشگاه به ملاقات سلماسي مي‌رفت. (نمي‌دانم سلماسي چگونه شلماشي شده بود). به افغاني‌ها در روسيه احترام زيادي مي‌گذاشتند و حتي چمدان‌هايشان را بازديد نمي‌كردند. وسايل قاچاق مانند طلا، پالتو و وسايل ديگر را وارد مي‌كردند و سلماسي، ترتيب آب كردن آنها را مي‌داد. هر چند وقت يكبار، يك يا دو قواره فاستوني به نام «هديه‌ي دانشجو» برايش فرستاده مي‌شد كه از محل فروش آن، پول خوبي به جيب مي‌زد. علاوه بر آن، با بسياري از قاچاق فروشان ديگر شوروي هم در ارتباط بود و از هيچ چيز واهمه نداشت. در خانه‌اش پالتوهاي بسيار، ضبط صوت، ساعت و انواع و اقسام كالاي قاچاق موجود بود. سفير عراق مي‌گفت يكبار به چشم خودش ديده است كه داروي تقويت جنسي ا زسفير هند خريده و به مبالغ كلان فروخته است. پس از بازگشت به عراق شيندم كه بازداشت و به هفت سال زندان محكوم شده است. پس از آن نمي‌دانم چه بر سرش آمد...؟ پيش از آنكه به باكو بروم گفت: «حمزه عبدالله (رئيس پيشين پارتي) به همراه «جمال حيدري» به مسكو آمده و نزد «سولسوف»، رفته‌اند كه همه كاره‌ي دولت است. همچنين از من خواست از باكو با او تماس تماس بگيرم و همچنين سلامش را به فلان دوست ارمني برسانم».
ـ چشم حتماً
بعد ازظهر يك روز در فرودگاه «باكو» به زمين نشستيم. جماعت زيادي با گل و شيريني به استقبالم آمده بودند. به اتاقي در هتل توريست راهنمايي شدم. كردهاي خودمان در باكو «دكتر رحيم قاضي»، «علي گلاويژ»، «دكتر قادر محمود زاده» و همسر مهابادي او، «عبدالله» (برادر زاده‌ي دكتر مراد روزآوري كرمانشاهي)، «محمود مولود چرخ»، (كه از دوستان ژ-ك بود) و دوستان آذربايجاني ديگري نيز جزو استقبال كنندگان بودند كه از آن جمله «فتحي خشكناني» بود. باكو براي من، مهاباد و تبريز شده بود. مردي به نام «اسدوف»، كه رايزن شوروي در مهاباد بود نيز را در باكو ديدم. يكي از دوستان كرد عراقی (باقي بامرني) او را «كوري خه‌په‌كوري» مي‌ناميد. از رجال بنامي كه اهل باكو بودند و در «تبيز» مي‌شناختم يكي هم «ميرزا ابراهيم‌آقا» وزير فرهنگ آذربايجان شوروي بود كه در زمان بازديد من از باكو، از نويسندگان بنام شوروي بود. «جعفر خندان» هم كه در تبريز اشعار مرا ترجمه مي‌كرد به درجه‌ي پروفسوري نايل آمده بود.
قلبم به ديدن دوستان قدیمی شاد شده بود. شب‌ها تا ساعت يك و دو بعد از نيمه شب، با دوستان بوديم. پس از آنكه ميهمانان مي­رفتند، تازه بساط صحبت را با «محمدمولود» گرم مي‌كرديم و تا روشن شدن هوا به صحبت‌هايمان ادامه مي‌داديم. وقتي ازخاطرات گذشته تعريف مي‌كرد مي‌گفت: «شايد بميرم. اينها را كه تعريف مي كنم همه را بنويس... » اكنون بيست و چهار سال از آن دوران مي‌گذرد، محمد مرده است و بسياري از خاطرات را فراموش كرده‌ام اما بعضي از آنها را برايت بازگو مي‌كنم:
اول برايت بگويم كه محمد را از كي و كجا شناختم؟ «محمد مولود» مردي بي‌سواد، دزد، ديوانه مزاج و شارلاتان بود و مردم مهاباد از رفتارهايش خسته شده بودند. يك روز به خانه‌ي يك يهودي مي‌رود. يهودي به همراه زنش خوابيده‌اند. محمد مقداري خرت و پرت در گوني كرده و مي‌خواهد از در خارج شود. يهودي مي‌گويد: «كاك محمد اين­طوري ببري نمي‌تواني از در بيرون بروي. برعكس كني بهتر است». با تأسيس «ژ-ك» به حزب پيوست. بسيار وفادار و مخلص بود. در ابتدا كه ژ-ك خيانتكاران را تهديد مي‌كرد وظيفه‌ي ابلاغ تهديدات با محمد بود. در درگيري مسلحانه «مكلاوه‌ي» اطراف سردشت و در جنگهاي سقز آوازه‌اي به هم زد. پيشمرگي به تمام معني كلمه بود. همه او را دوست داشتيم. اما مشروب‌خوري كم نظير بود. يك پيشمرگ پير سال تعريف مي‌كرد كه در مكلاوه به تنهايي به محاصره‌ي دشمن افتاده بود. چند پيشمرگ به سراغ او مي‌روند تا از مهلكه بگريزد.
ـ محمد بيا از اين راه فرار كن.
ـ عرق نياورده‌ايد؟ برگرديد، من نمي‌آيم.
پس از آنكه قاضي تسليم شد و بارزاني به طرف اشنويه عقب‌نشيني كرد محمد نيز با آنها رفت و در جنگهاي اطراف «قارنا» و دشت اشنويه شجاعتي بي‌مثال از خود نشان داد. سپس به همراه شيخ احمد و بارزاني ها به عراق بازگشت و پس از تحمل دوران دو ساله‌ي بازداشت در كركوك، خود را به شيخ لطيف در ناصريه و اطراف بصره رساند و آشپز شيخ شد. شبخ بعدها تعريف مي‌كرد كه محمود، آبروي مرا نزد ميهمانان برده است چون غذاهايش يا شور است يا بي‌مزه.
ـ كاك احمد چرا اين كار را كردي؟
ـ از اين ميهمان خوشم نيامد.
خربزه مي‌خريد. هر كدام كه بي‌مزه بود در مقابل ميهماناني كه خوش نداشت مي‌‌گذاشت. يك زور هوس «دنبلان» كردم. محمد رفت و يك بقچه پر دنبلان با خود آورد.
ـ اين همه براي چي؟
ـ به سراغ قصاب رفتم و گفتم: «دنبلان». متوجه نشد. دو دستم را بيخ گوشم گذاشتم و نعره‌اي كشيدم بعد دستم را به طرف بيضه‌ي يارو بردم. دوستان همكارش را جمع كرد و ماجرا راتوضيح داد. قرار شد همه‌ي آنها هر روز دنبلان‌ها را جمع كرده و بدون اينكه پولي بگيرند آماده كنند.
در بغداد شاگرد عكاس بودم. يك روز جلوي در مغازه ايستاده بودم كه محمد آمد:
ـ هه‌ژار! كجايي؟ دنيا را دنبالت گشتم. از نزد شيخ مي‌آيم.
او را به منزل بردم كه در آن زمان «محمدرشادي» هم خانه‌ام بود. يك شب محمد رشادي چهار دوست ديگر را به افتخار محمد به خانه‌ دعوت و بساط مشورب پهن كرده بود.
ـ كاك محمد بفرمايید.
ـ اي بابا! اين خرد خرد عرق خودن به چه درد مي خورد. شما بفرماييد نوبت من كه رسيد ليوان ليوان مي‌خوردم. پس از آن، نيم بطر عرق سركشيد و تا صبح روز بعد به هوش نيامد. چند روزي با هم بوديم. يك روز عصر در هواي سرد به خانه رفتم. محمد آماده‌ي رفتن شده بود. «رشادي» گفت: «مي‌ترسم از ما رنجيده باشد». گفتم: «نه محمد چند سال است دزدي و راهزني نكرده و فيلش ياد هندوستان كرده است». محمد گفت: «رحمت به امواتت. به خدا به همين خاطر مي‌روم».
در روستاي «خلان» نزديك مرز ايران، ميهمان «شيخ علاء‌الدين» شده بود. وزارت خارجه‌ي ايران چندين بار از دولت عراق خواسته بودكه «محمد مولود چرچ»، را كه سربازان و پليس‌هاي بسياري را كشته و اكنون با بارزاني به عراق آمده است تحويل دهد. تلاش‌هاي بسيار به نتيجه نرسيده بود تا اينكه در روستاي «خلان» شناسايي و بازداشت مي‌شود. حاكم در «رواندز» يك كرد است.
ـ تو ايراني هستي؟
ـ نخير قربان اهل «خلان» و عراقي هستم.
ـ اين «قلي­خان» مي‌گويد او را مي‌شناسم و هم‌سنگرم بوده است.
ـ قربان به حيات و طلاقم سوگند كه تا كنون يك نفس، ترياك هم نزده‌ام.
ـ يعني چه؟
ـ يعني اگر ايراني بودم مانند جناب سرهنگ، آب از بيني‌ام سرازير مي‌شد و صورت چروكيده و پوست تلخ داشتم.
ـ برو تو عراقي هستي. بازداشتت نمي‌كنم.
مردي به نام «محمد مولود» اهل «زينوه» كه براي فروش چاي به ايران رفته بود بازداشت شد.
ـ نامت؟
ـ محمد مولود.
به اروميه منتقل و روزي دو بار كتك شده بود.
ـ راستش را بگو.
ـ نمي‌دانم چه مي‌خواهيد؟
قلي خان را براي شناسايي نزد او مي‌برند.
ـ بنده‌ي خدا آن «محمد مولود» نيست.
و پس ازآزادي به «زينوه» بازگشت. من و محمد هم به ملاقاتش رفتيم.
ـ خب «كاك محمد»، چگونه بازداشت شدي؟
ـ نمي‌دانم چه پدرسگي، هم نام من است. مي‌گويند پليس و افسر كشته است. پس از دو ماه شكنجه و آزار آزاد شدم. آخ اگر گيرش مي‌آوردم فلانش مي‌كردم.
ـ چقدر مي‌دهي او را پیدا کنم؟
ـ هر چه بگويي.
ـ يك بوكس سيگار؟
ـ بفرماييد قربان.
ـ محمد مولود اين برادر خودت است كه روبرويت نشسته.
ـ خدا خانه‌ خرابت كند. حالا چكار كنم؟
ـ چيزي نگو! يك كم توتون هم بده و بگو چاي دم كنند.
دركركوك شاگرد عكاس بودم. محمد آمد:
ـ در كركوك كاسبي مي‌كنم.
مدتي فشنگ قاچاقي به سليمانيه مي‌برد. از طريق «مجيد كاكه» شغلي در بيمارستان بزرگ كركوك برايش پيدا كردم. كارش نگهباني شبانه‌ي بيمارستان بود و روزها هم استراحت مي‌كرد. حقوق ماهيانه‌اش هم ماهي ده دينار بود. خيلي زود مورد توجه قرار گرفت. دكتر «عبدالرزاق»، رئيس بيمارستان گفته بود:
«امور اداري را برايت جابجا مي‌كنم تا حقوق بيشتري دريافت كني».
يك روز گفت: «عبدالخالق حاجي‌الله (كه درمهاباد قاچاقچي بود) پولي به من بدهكار است. قرار بودتپانچه‌اي برايم بخرد اما پولم را خورده است. اكنون در قطار بغداد كركوك است و دارد برمي‌گردد. چكار كنم؟
ـ محمد جنگ و دعوا درست نكن. تو خودت قاچاقي.
رفت و پس از چند ساعت بازگشت.
از قطار پياده‌اش كردم و پول را باز پس گرفتم.
يكبار ديگر آمد و گفت:
ـ من به روسيه مي‌روم. تو نمي‌آيي؟
ـ نخير
همان شب اسلحه‌اش را به نگهباني بيمارستان تحويل داد و رفت. ديگر از آن سال (1951) از او بي‌خبر ماندم تا اينكه مجدداً‌ در باكو يكديگر را ديديم. داستان سفر خود را از سال 1960 برايم تعريف كرد:
از كركوك به درّه‌ي «مه‌ر‌گه‌وه‌ر» آمدم. «حاجي سيد عبدالله افندي» گفت: «من هم مردي را همراهت مي‌فرستم كه خبري از پسرم «سيدعزيز» برايم بياورد». يك توتون فروش همراهم بود كه يك بار توتون قاچاق همراه خود آورد. در راه نصيحتم كرد كه: «تو شكاكي نمي‌داني. شك مي‌كنند، خود را به كر و لالي بزن». به هر خانه‌اي كه مي‌رفتيم مضحكه‌ي زنان و دختران می­شدم. آب مي‌كشيدم، انگشتم مي‌كردند و ... با اين ترفند به مرز رسيديم. صاحبخانه براي راهنمايي، يك تپانچه از ما گرفت. با سيد، آرام آرام به طرف بوته‌زار‌ها رفتيم تا از چشمان سرباز ايراني پنهان بمانيم. چشمانم را كه باز كردم آسمان پر از ستاره بود. خوابم برده بود.
ـ سيد! سيد!
نخير خبري نيست. تنهايي به طرف رود ارس حركت كردم. لباسهايم را ميان رانم گذارده و قوطي توتون را روي كلاهم چسپاندم. خود را به آب زدم. آب مرا با خود برد. بيهوش شدم. بامدادان در حالي كه هوا تاريك بود چشم باز كردم: لخت، نه لباس، نه كلاه و نه هيچ. تنها پاهايم داخل آب بود. نگاه كردم. چند چراغ روشن در مقابلم ديدم. خدايا اين ايران است يا روسيه؟ پدر سگي يكبار، دو كلمه‌ي روسي يادم داده بود:
ـ ايدي سودا(بيا اينجا)
ناگهان شش سرباز روسي به سراغم آ‎مدند و بازداشتم كردند. يكي از آنها پالتويش را روي شانه‌ام گذارد. به بازداشتگاه باكو منتقل شدم و در سلول تاريك آرام گفتم. يك نفر را در تاريكي ديدم. هم سلولي من يك يهودي بود.
ـ سيگار! سيگار!
مقداري توتون تعارف كرد. با تكّه روزنامه‌‌اي كه روي زمين افتاده بود توتون را پيچيدم و آتش زدم. توتون «ماخوركا»، بود. يك پك زدم و ناگهان راست شدم و به جان هم سلوليم افتادم. پاسبان سوت كشيد. به سراغمان آمدند:
ـ چه خبر است؟
ـ چيزي نيست شوخي كرديم.
هم سلوليم كه گفتم يهودي بود گفت: «به اتهام دزدي از بانك بازداشت شده‌ام». »تو چي؟»
ـ فعلاً‌ نمي‌دانم...
به بازجويي رفتم. پيش از همه چيز ماتحتم را با ذره‌بين نگاه كردند كه چيزي نخورده باشم.
ـ چكاره‌اي؟
داستان خود را تعريف كردم.
ـ پس چرا مي‌گويي روسي بلد نيستي؟ چرا در كنار رودخانه روسي حرف زدي؟
ـ همين دو كلمه را مي دانستم. اگر آن شخص را هم كه اين جمله را به من ياد داد پيدا كنم مطمئن باشيداو را خواهم كشت.
ـ نخير تو جاسوس انگليس هستي و «شيخ عبدالله» تو را فرستاه است.
ـ شما مرا با يك طياره و بمب به سراغ شيخ عبدالله بفرستيد تا خودم را با اومنفجر كنم.
ـ اين حرف‌ها به درد خودت مي‌خورد
هم سلوليم از كتك كاري روز پيش خيلي خوشش آمده بود و هر روز مراسمي در يك ساعت مشخص با حضور من و او انجام مي‌شد. روز يك‌شنبه افراد خانواده به ديدنش آمده بودند. گفت: «همه برويد و سيگار بياوريد». از آنجا به زندان ديگري و... منتقل شدم(شايد پنجاه شهر را گفت) در زندان‌ها افسران آلماني بازداشتي هم بودند كه بسيار خوش مي‌گذراندند.صبح‌ها دوش آفتاب مي‌گرفتند و سپس ورزش مي‌كردند و از بهترين سيگارها استفاده مي‌كردند. پس از آنها، ما به مدت نيم ساعت به هوا خوري مي‌رفتيم و ته سيگار آنها را مي‌كشيديم. يك زنداني روسي هم همراه ما بود كه با چوب ته‌گردي كه درست كرده بود، همه‌ي ته سيگار را پيش از آنكه بتوانم كاری بكنم از زمين برمي‌داشت. يك روز حسابي كتكش زدم. از آنجا هم منتقل شدم و حدود دو سال، از اين زندان به آن زندان، همه‌ي زندانها را گشتم تا «استالين» مرد. سپس به صحراي «كه‌ره‌كه‌لپاق» منتقل شدم كه ده‌ها هزار نفر ا ززندانيان دوران استالين از سيبري و ديگر جاها بدانجا منتقل شده بودند. تنها و سرگردان و گرسنه در اين صحراي محشر مي‌گشتم كه مردي ارمني نزديك شد و پرسید: «آشپزي بلدي؟»
ـ عجب خري هستي ! من آشپز پسر شيخ محمود پادشاه كردستان بوده­ام. غذا مي‌پختم و خدمت مي­كردم و در خیمه­اش مي‌خوابيدم. ظرف‌ها را هم در يك تاس بزرگ مي‌شستم.
يك روز مردكي بدريخت نزديك شد و به زبان تركي پرسيد:
ـاسمت؟ اهل كجايي؟ چكاره‌ايي؟
ـ كرد هستم و آمده‌ام تا دوباره به عراق بازگردانده شوم.
صدا كرد:
ـ مارف بيا. اين «محمد مولود» است و از من ترسيده است.
«قادر محمودزاده» و «مارف فرهادي» هر دو اهل مهاباد كه سه سال پيش درباره‌ي تأسيس حزب هواداران روسيه به من پيشنهاد همكاري داده بودند نيز در مرز بازداشت و به سيبري منتقل شده بودند. در سيبري روزها اعمال شاقه چون چوب‌ بري انجام داده و شب‌ها نيز در بازداشتگاه به سر برده‌ بودند. آنها را هم نزد من آورده بودند. وسايلم را همان­جا گذاشتم و نزد مهابادی­‌ها رفتم. آنها را به باكو فرستادند و پس از تلاش بسيار مرا هم به روستايي به نام «كوبا» واقع در صد كيلومتري باكو فرستادند و به پاسداري از باغهاي دولتي گماردند. زندگي خوبي داشتم اما «رحيم قاضي» وادارم كرد كه به «باکو» بيايم. حقوق پناهندگي مي‌گيرم و خانه‌اي دارم و اكنون نيز در خدمتم
ـ خب كاك محمد! هنگامي كه از بغدادبه «خلان» رفتي تا دزدي و راهزني كني، چكار كردي؟
ـ در «خلانه» تفنگي خريدم. ابتدا در اطراف مهاباد، هر افسر يا امنیه‌اي مي‌ديدم مي‌كشتم و اسب و اسلحه و وسايلش را مي‌فروختم. پليس دربدر به دنبالم مي‌گشت. يك روز به قهوه‌خانه‌ي «قاضي­آباد» رفتم كه در آن سوي رودخانه بود. قهوه‌چي گفت:
خودت را پنهان كن. دسته‌اي افسر و ژاندارم براي بازداشت تو، همه‌ي روستاها را مي‌گردند. ديشب اينجا آمدند و از تو پرسيدند. شايد دوباره بازگردند.
به طرف درختزارها فرار كردم. يك افسر شهرباني اهل مهاباد بالاي سرم آمد و روي من شاسيد بدون اينكه متوجه شود.
ـ پدر سگ مي‌كشمت.
ـ فرار كن محمد! دنبالت هستند.
شخصي به نام «بلوت» به عنوان شريك دزد، همراهم شد كه آذربايجاني بود و در زمان پيشه‌وري نامي و آوازه‌اي داشت. او مدتي راهزن مصطفي خان «خويرياوا» بود و مدتي را در زندان كركوك گذرانده بود. به همراه او و« قانه‌ته‌گه‌راني» و چند راهزن ديگر جمعاً هجده نفر شديم و در ايران شروع به كار كرديم. يك بار «ابراهيم سوور» قاچاقچي را لخت كرديم كه شایع بود جاسوس دولت است. مال دزدي را به يك مال­خر سپرديم كه برايمان بفروشد اما مالخر رفت و ديگر پيدايش نشد.
يك شب پشت روستاي «تورجان»، در كوه «اوستا مصطفي»، پيامي براي حاجي باباشيخ فرستاديم كه نان مي‌خواهيم. براي هجده نفر تنها نه نان فرستاده بود. سوگند ياد كردم كه انتقام سختي از او بگيرم.
با حضور همكارانم قرار گذاشتيم به سراغ دزدی از كله گنده­ها برويم. «شهاب به‌رده‌زه‌رد» را گرفته و دست و پايش را بستيم و به غاري در آن حوالي برديم: «پروانه‌اي طلايي بده تا آزادت كنم». پنجاه هزار تومان پول خواستيم. عاقبت با وساطت ملاي ده، به شش هزار تومان راضي شديم. پول را گرفتیم و خان را آزاد كرديم اما خان چهارصد تفنگچي كرد و ايراني در پي ما فرستاد. درگير شديم. يكي از ما كشته شد. در تاريكي شب و در محاصره يكي از تفنگچي‌ها گفت: «بياييد از كنار من فرار كنيد». راه باز شد و در حالی­که­ جنازه‌ي همكارمان را، به دوش داشتیم از مهلكه گريختيم. پس از آن، عده‌اي از دوستانم رفتند. من و سه همكارم به قهوه‌خانه‌ي «گه‌رده‌به‌ردان» رفتيم. هشت تا نه الاغ واستر با بار در كنار قهوه‌خانه ايستاده بودند. گفتند جهيزيه‌ي عروس حاجي بابا شيخ است. سر و صورتم را پيچيدم و بار را دزديدم. به مسوول كاروان هم گفتم: «به حاجي بابا شيخ بگو «محمد مولود» بارها را برد چون براي هجده نفر نه نان فرستاه بود». بارها را در عراق فروختيم. نامه‌اي از سوي «حاجي بابا شيخ» براي «شيخ‌علاءالدين» آمد. بازداشت شدم و ناگزير تا آخرين ريال مال دزدي را بازپس دادم. نمي‌دانستم شيخ‌ها اين همه هواي يكديگر را دارند... كاك‌هه‌ژار من در دنيا تلخي و شيريني بسيار ديده‌ام اما اجازه بده اين يكي را هم تعريف كنم:
نمي‌دانم چه سالي بود تو شايد بهتر بداني، مهابادي‌هاي بسياري را به اتهام قاچاق به شيراز تبعيد كردند. من هم يكي از آنها بودم. نه حقوق، نه مزايا، نه غذا و خوراك، ... بيكار و بدون سرپناه، روزگار مي‌گذرانديم. به فكر كار افتادم. صبح‌ها به ميدان مي‌رفتم و با ساير كارگران منتظر كار مي‌مانديم. گاهي اوقات، روزمزد روزانه گل كاري مي‌كردم. يك روز براي كار به خانه‌اي رفتم. پيرزني گفت: «بيا نوكر من شو». از شهرباني اجازه گرفت و شناسنامه‌ام را نزد خودش نگاه داشت. نوكر خانم شدم. جارو مي‌كردم، خانه تميز مي‌كردم، به خريد منزل مي‌رسيدم و عصرها هم پيرزن را با دو بچه به گردش مي‌بردم. حتي يك شاهي پول توجيبي نمي‌گرفتم. بچه‌ها روزي يكي دو قران جيره مي‌گفتند كه اندكي از آن را براي خريد سيگار مي‌دزديدم. جداي از خستگي و بي‌پولي و درماندگي، فحش و ناسزاي پيرزن هم، روزگارم را سياه كرده بود. تصميم گرفتم از شيراز فرار كنم. از جاده‌ هم كه نمي‌شد بروم. راه دهات را در پيش گرفتم و نابلد، به راه افتادم. به خيالم، مسير اصفهان را در پيش گرفته بودم. يكبار چهارشبانه روز راه رفتم اما با راهنمايي يك كوچ و قشقايي، متوجه شدم كه راه را اشتباهي رفته‌ام. شب‌ها راه مي‌رفتم و روزها خود را پنهان مي‌كردم. در روستاها نان گدايي كردم. يك روز صبح در كنار تخته سنگي خوابيده بودم كه ناگهان يك مأمور امنيه ظاهر شد:
ـ كه هستي و اينجا چه مي‌كني؟
ـ قربان به همراه شريكم در اصفهان كار مي‌كرديم و مي‌خواستيم به ولايت برگرديم كه پولهايم را دزديد و رفت. دنبال او هستم.
ـ دروغ مي‌گويي. تو از فراري‌هاي شيراز هستي. اما آنقدر كثيفي كه بازداشتت نمي‌كنم.
ـ قربان كمكي كن و پولي بده.
ـ خدا لعنتت كند چه كسي تا حالا توانسته از امنیه، پول گدايي كند؟
يك قران پول گرفتم. وضع لباسهايم بسيار بود و تماماً پاره شده بود. اينبار حتي نمي‌توانستم به گدايي نان بروم چون كودكان دنبالم افتاده و چون ديوانگان با من رفتار مي‌كردند. غروب يك روز در حوالي همدان به قهوه‌خانه‌اي رسيدم. صاحب قهوه‌خانه در حال بستن مغازه بود. گفتم: «صبر كن». در را باز كرد. گفتم: «چاي بده». بيشتر از ده چاي خوردم.
ـ نيمرو درست كن. تند باش.
شام هم خوردم. مرد گفت:
ـ من به روستا برمي‌گردم. شب ‌اينجا بخواب و در را ببند.
ـ نمي‌ترسي دزدي كنم؟
ـ نه نمي‌ترسم.
ـ فردا صبح يادت نرود حليم و نان تازه با خودت بیاور.
ـ بله چشم.
صبح زود صاحب دكان، با حليم و پنير و نان تازه آمد. صبحانه‌اي حسابي خوردم و رو به قهوه‌چي گفتم:
ـ مي‌داني جريان از چه قرار است؟
ـ بله مي‌دانم يك‌شاهي پول نداري و باز هم گرسنه‌اي.
حدود ده نان و دو قالب پنير به همراه كمي چاي خشك و قند، در بقچه‌اي پيچيد و دو قران پول هم داد.
پس از چند ساعت پياده‌روي، به كردستان رسيده بودم. در يك روستا از خانه اي كتري خواستم. زني كتري آورد و روی آتش چاي درست كردم. شوهرش بازگشت. كتري را به گوشه‌اي پرت كرد و مرا هم از خانه بيرون كرد. سرت را درد نياورم. چهل و پنج روز تمام از شيراز تا كردستان، فقير و ندار و با گدايي روزانه، ايام گذراندم. به روستاي «ده‌رمان» رفتم. گفتند شد «ميرزا قادر» پسر «حاجي صالح مشيري»- خسيس معروف و ثروتمند مهاباد- در اين روستا زندگي مي‌كند.
به محض آنکه مرا از دور دید، به واسطه‌ي يكي از نوكرهايش، يك تومان پول فرستاد و سفارش كرد كه بروم آنجا و آنجا بمانم. در تمام طول زندگي همان يك بار اشك ريختم. يك تومان را به طرفش پرت كردم و رفتم به روستاي «زگدراو» آمدم كه مالك آن آن «ميرزا كريم شاطري» بود. او هم مانند ميرزا قاسم سابلاغي مرامي‌شناخت. تعداد زيادي كودك بچه‌ سال ديوانه ديوانه گويان- با تير و كمان به سراغم آمدند. از ترس به حوض مسجد پناه بردم. خوشبختانه كدخداي که در حوض رفع حاجت مي‌كرد مرا ا زدست بچه‌ها نجات داد سپس به باغ ییلاقی خان رفتم همين كه مرا ديدند مات و مبهوت نگاهم كردند:
«حسني خانم» همسر آقا گفت:
ـ برو پشت درخت. لخت و عور جلوي چشم ما چكار مي‌كني؟
جاجيم آوردندو دور خودم پيچيدم. فوراً غذا آوردند. آنقدر پلو خوردم تا سير شدم. خانم فرستاد يك دست لباس تازه آوردند. حمام كردم و لباس پوشيدم. به راستی حسني خانم از تمام مردهايي كه ديده بودم مردتر بود...
ده روز نزد آنها ماندم. وقتي گفتم مي‌خواهم به مهاباد بازگردم يك دست لباس براي همسرم و چند دست لباس براي فرزندانم تهيه كرد و چهل تومان پول هم در جيبم گذارد. به مهاباد نرسيده پليس­ها به سراغم رفته‌اند. دوباره بيابان نشين شدم و بناي دوستي با چند قاچاقچي گذاردم. برخي اوقات دزدي هم مي‌كردم. اگر در روستايي امكان دزدي نبود، گدايي مي كردم. دربدري من تا سقوط رضا خان ادامه داشت. پس از آن به مهاباد بازگشتم و خدمتكاري ملت كرد را برگزيدم و با تو آشنا شدم. هنوز جمعيت ژ-كاف تأسيس نشده بود كه يك روز به روستاي «زگدراو» رفتم. هنوز نرسيده بودم كه متوجه شدم عده‌اي از آقايان روستا‌هاي ديگر براي غارت روستا به «زگدراو» هجوم آورده‌اند. اسلحه‌اي تحويل گرفتم و به جانشان افتادم تا فراريشان دادم. يكي از آنها در حال فرار گفت:
ـ اين پدر سگ انگار از ملك آبا و اجداديش دفاع مي‌كند.
بد نيست اين را هم از محمد تعريف كنم:
در كركوك به قهوه‌خانه‌اي رفته و كباب خواسته بود. پس از خوردن كباب بلند شده به صاحب قهوه‌خانه گفته بود:
ـ دستت درد نكند(ده­ست خوش)
ـ يعني چه؟
ـ در ولايت ما هر كس پول نداشته باشد مي‌گويد دستت درد نكند(ده­ست خوش)
ـ جواب آن چيست؟
ـ سرت سلامت (سه­رخوش)
ـ به اين شرط سرخوش كه هر روز برگردي و دست خوش سرخوش كنيم.
يك روز در قهوه‌خانه نشسته است كه پليس وارد مي‌شود.
ـ مام قادر! دنيا را دنبالت گشتم. اين اخطاريه را امضا كن.
ـ من مام قادر نيستم.
ـ خوب مي‌شناسمت تو مام قادر هستي.
ـ به طلاقم سوگند مام قادر نيستم من محمد مولود قاچاقچي و قاتل افسران و امنيه‌ي ايران هستم.
قهوه‌چي به سراغ پليس آمده مي‌گويد:
ـ جناب! اين برادر من است و تازه از تيمارستان مرخص شده است. زياد طول بدهي ممکن است بلايي بر سرت بیاورد.
دولت احترام بسياري براي «نظامي گنجوي» قايل است و مجسمه‌اي بزرگ از او در ميدان بزرگ شهر نصب كرده است. همچنين موزه‌اي هم به نام او وجود دارد. به ديدن موزه رفتم. بسياري از دست‌نويس‌هاي نظامي كه ارزش والايي دارند در آنجا نگهداري مي‌شود. راهنماي ما دختري به نام «دلارا»، بود كه واقعاً دل‌آرا و گويي عزراييل در گوشه‌ي چشمانش نشسته بود تا جوانان را قبض روح كند... من فقط او را نگاه مي‌كردم و موزه را به كلي از ياد برده بودم. يكي از نخسه‌هاي خمسه را ديدم و بيتي از آن را با صداي بلند خواندم:
دل شيشه و چشمان تو هر گوشه برندش
مستند، مبادا كه به شوخي شكنندش
متوجه شد كه با او هستم. نشاني خواست. غروب تلفن كرد و گفت: «مي­ترسم به هتل بيايم». گفتم: «به خانه‌ي عبدالله رزماوي بيا. آنجا دعوت دارم». آمد اما همسر «علي گلاويژ» کم­محلی كرد و او هم به حالت قهر رفت. وقتي از زن علي، علت را پرسيدم گفت: «سبك است به درد تو نمي‌خورد».
به انجمن شاعران ونويسندگان دعوت شدم. حدود يك ساعت و نيم سخنراني كردم. ابتدا «رحيم قاضي» مترجم بود. اما بعداً‌ «گلاويژ» ترجمه را بر عهده گرفت. نخست همه مي‌خواستند آذري صحبت كنم اما چون فكر مي‌كردم نمي‌توانم محتواي پيام را منتقل كنم رحيم و علي زحمت ترجمه را برعهده گرفتند. خلاصه‌‌اي از سخنان من به اين شرح بود:
يكبار در شعري گفته‌ام:
خون كرد و آذري براي پاسداري از ميهن در یک جوی مي‌ريزند. در جايي ديگر هم گفته‌ام ما چون يك روح در دو كالبد هستيم. اكنون كه به درك بهتري دست يافته‌ام مي‌گويم ما دو ملت جدا از هم نيستيم. ما يك ملت هستيم. شما در تاريخ خود مي‌گوييد از اعقاب ماد كوچك هستيد و زرتشت از شماست. ما نيز چون شما سخن مي‌گوييم و تاريخ نويسان نيز كردها را از نوادگان ماد و زرتشت را پيامبر كرد مي‌دانند. پس با اين تفاصيل بايد بگويم ما هر دو از يك ريشه‌ايم. حال يا شما كردي را از ياد برده‌ايد و آذري سخن مي‌گوييد يا ما آذري را به كناري نهاده و به زبان كردي امروز سخن مي‌گوييم. پيش از صفويه، در تاريخ، ملتي به نام آذري و زباني به نام آذري ثبت نشده است، اما از زمان گزنفون به نام كردها اشاره رفته است كه ساكنان كوههاي زاگرس بوده و زباني مستقل داشته‌اند. اين را هم مي‌دانيم كه صفويان اصالتاً كرد بوده‌اند اما زبان تركي را به عنوان زبان رسمي و زبان مذهب در ايران به مردم تحميل كرده‌اند. حتي شيخ صفي به زبان كردي شعر سروده است. حال سخن ما ياسخن شما كداميك درست، در هر حال ما يكي هستيم اگر استاد «صمدورگون» مي‌گويد نبايد بگويیم مادر نظامي، نجيب‌زاده‌اي كرد بود بلكه بايد بگويم نام او «رئيسه» بوده است و از فرط گرسنگي با «يوسف پسر ركي مويدآذري» ازدواج كرده است، ما هم مي‌گوييم نه در گذشته و نه در امروز، هم هيچ‌ کرد نجيب زاده‌اي حاضر نخواهد بود دختر خود را به عقد بيگانه‌اي درآورد، بنابراين پدر نظامي هم كرد بوده است. از نگاه من، كرد و آذري يكي هستند اما زبان در طول زمان دچار تغيیر و دگرگوني شده است. اواگر مي‌دانست «الياس» نامي كردي است و جز الياس نبي هيچ الياس غيركرد ديگري نمي‌توان يافت چنين سخن نمي‌گفت. ا زنگاه من مادر نظامي، يك كرد ايزدي بوده است چون مي‌گويد:
دايی «عه‌م» او ، دايي من بوده است. و عه‌م هم يك نام ايزدي است.
هرگز هم كسي نشنيده است كه يك زن كرد، «رئيسه» نام داشته باشد. در تمام تاريخ هم گنجه و آران به عنوان بخشي از سرزمين كردستان شناخته شده‌اند. نخير نظامي كرد و آذربايجاني است. اگر اين دو واژه اكنون جداي از يكديگر هستند پس من خود را از شما مي­دانم و شما را نيز از آن خود. بنابراين، فرياد براي ما، فرياد براي خودتان نيز خواهد بود...
نمي‌دانم چقدر سخن گفتم اما مي دانم كه رحيم با ترس، مطالب را ترجمه مي‌كرد و به تصورش حاضران را خوش نمي‌‌آيد اما بر عكس، تشويق حضار فراتر از حد انتظار بود و فرداي همان روز به عنوان عضو افتخاري انجمن پذیرفته شدم.
در پايان جلسه چند نفر سئوالاتی طرح کردند كه به اندازه‌ي توان خود جواب دادم. يكي پرسيد:
ـ نظر شما در مورد «سمكو» چيست؟
ـ سمكو سرداري بسيار خشن بود و تصور مي‌كرد هر كس طرفدار دشمن است بايد مانند دشمن كشته شود. قبول دارم كه تركهاي زيادي كشت و از اين كار او نيز راضي نبوده و نيستم اما اين را مي‌دانم كه اگر كمي از خوي خشن خود مي‌كاست و نيزه­ی خود را مستقيماً متوجه حكومت مركزي مي‌كرد براي هميشه ريشه‌ي سلطنت را در ايران مي‌خشكاند.
يكي پرسيد:
ـ در تاريخ ارمني آمده است كه كردها بزرگترين دشمن ارمني‌ها هستند چون در قتل عام بزرگ عثماني نقش اول را بازي كرده‌اند. نظر شما چيست؟
ـ ناداني گروهي از كردها و فريب خوردن آنها به نام دين را نبايد به تمام كردها تعميم داد. در همين دوران قتل عام، كردهاي بسياري هم بوده‌اند كه ارمني‌ها را چون برادران خود پناه داده‌اند. سواران لشكر حميديه، سواران عثماني و نه سپاهيان ملت كرد بوده‌اند...
پرسش و پاسخ‌هاي ديگر را به ياد نمي‌آورم.
از شاعران ديگري كه در باكو ديدم «عثمان سارويلي» شاعر بلند پايه بود. اشعار او بسيار قوي‌تر از اشعار «صمدورگون» بود اما چون صمد دوست نزديك استالين بود به او لقب «شاعر كبير» داده بودند.
به ملاقات «مدينه گولگون» هم رفتم كه زماني در تبريز، دختري نوجوان و شاعر بود و من و «هيمن» را مي‌شناخت. اما اكنون رنگ پيري به رخسارش نشسته بود. يك نفر ديگر را هم ديدم كه موهايش را كاملاً سفيد شده بود. گفت: «من «عرب اوغلي» شاعر هستم و چون در تبريز اجازه ندادم يكي از دختران گروه سرود را براي «اتاكشيوف»، فرمانده‌ي نيروهاي شوروي در آذربايجان ببرند به محض آمدن به باكو بازداشت و چهارده سال در حبس بودم. پس از مرگ استالين و باقروف از زندان آزاد شدم.
برايم تعريف كردند كه پيشه‌وري پس از فرار از ايران، چگونه اجازه نيافته است به مسكو سفر كند و در نامه‌اي به استالين از شكست در آذربايجان نوشته و استالين پرسيده است: «ماجراي آذربايجان چيست؟ من تا كنون نشنيده‌ام. مگر اتفاقي روي داده است؟ بگوييد پيشه‌وري نزد من بيايد. از موضوع بي‌خبرم». پيشه‌وري هم سوار بر اتومبيل به طرف فرودگاه حرکت می­­کند كه در مسير بر اثر يك تصادف ساختگي، جمهوري آذربايجان را با خود به گور مي‌برد و استالين هم تا زمان مرگ، در اين بي‌خبري باقی می­ماند.
گويا من و هيمن در ناداني مطلق، روزگار گذرانده بوديم. نه استالين، از حال ما آگاهي داشته و نه فرموده است: «يمان پرسيسكي، كورديسكي خره‌شو» (فارس بد و كرد خوب است). ما در آتش عشق سوخته بوديم و معشوق از ما بي‌خبر.
طوري از باقروف و جنايات او مي‌گفتند كه انسان را به ياد وحشي‌گري‌هاي چنگيز مغول مي‌انداخت. گويا در محاكمه‌اش گفته بود: «با دستان خودم پنجاه و سه هزار نفر را كشته و با كمك راننده‌ام آن ها را دفن كرده‌ام». هر زني كه مورد نظر او بوده اما كام دل او را بر نياورده به همراه خانواده به سيبري تبعيد يا به نحوي كشته شده است. شرح جنايات باقروف بسيار وحشتناك بود با اين اوصاف مي‌توانستم حدث بزنم كه استالين با ملت خود چه كرده بود؟ يك بار در آسايشگاه، قايم مقام شوراي عالي از آزادي‌هاي دوران خروشچف مي‌گفت:
«اكنون اگر براي باكو نامه بنويسم جواب آن خواهد آمد. اكنون مي‌توانيم شب‌ها به ديدن دوستان برويم. در دوران استالين نمي‌توانستيم نامه هم بنويسيم چون‌ بارها مطالب آن توسط دستگاههاي مختلف خوانده مي‌شد.اگر ساعت پنج بعدازظهر به خانه‌ها بازنمي‌گشتيم معلوم نبود پس از بازداشت، سر از كجا در خواهيم آورد»
چند نفر از نويسندگان، كرد هستند اما زبان كردي نمي‌دانند. يكي از آنها «رحيم اف» شاعر بلند پايه‌ي آذري بود. يك روز در خانه‌ي ميرزا ابراهيم‌اف بوديم. گفتند: حالا «بلبل» به اينجا مي‌آيد.(آوازه خوان نامي) اما چون لقب پروفسور دريافت كرده است ديگر ترانه نمي‌خواند. از او درخواست نكنيد.بلبل آمد. پيرمردي هفتاد ساله و خوش قد و بالا كه بسيار خوش سيما هم بود.
گفتم: «استاد اگر من هم در خواست كنم ترانه نمي‌خوانيد؟»
ـ هه‌ژار مادرم كرد است و عاشق كردها هستم.يالله يك دف برايم بياوريد.
خواننده‌اي بي‌نظير بود ميرزا ابراهيم‌اف گفت:
ـ هه‌ژار از روزي كه آمده‌اي نصف نويسندگان اينجا را كرد كرده‌اي. حتي نظامي را هم از ما گرفتي. زود برگرد تا از من هم اعتراف كرد بودن نگرفته‌اي.
در همان مجلس بناي بحث گذاشته شد. يكي گفت:
ـ كردستان آزاد مي‌شود. رحيم قاضي رهبر و هه‌ژار وزير فرهنگ خواهند بود.
ـ شايد رحيم به اين موضوع اميدوار باشد اما نسل من و نسل پس از من نيز بايد تلاش كنند تا اين رويا محقق شود. روزي كه كردستان آزاد شود، مردان بزرگ ديگري بر آن حكومت خواهند كرد. ما خود را به بت‌هاي زمان جاهليت تبديل كرده‌ايم. از همين الان من استعفا مي‌دهم...
بجا مي‌دانم بحث كوتاهي در مورد رحيم قاضي داشته باشم:
وي پسر عم زاده‌ي پيشوا قاضي محمد و برادر محمد حسين خان سيف قاضي است. در مهاباد او را مي‌شناختم. او نيز به همراه چند جوان اعزامي ديگر، در دوره‌ي جمهوري، براي گذراندن آموزش‌‌هاي دانشكده‌ي افسري به باكو آمده بود كه جمهوري كردستان سقوط كرد. چند نفر از آنها مانند «كريم ايوبي»، «مصطفي شلماشي»، «علي گلاويژ»، «سلطان اطميشي» و «رحيم قاضي» در باكو ماندني شدند. در كنار ادامه تحصيل، روزنامه‌اي دو صفحه‌اي به زبان كردي و به نام حزب دمكرات كردستان به صورت هفته نامه منتشر كردند. نمي‌دانم رحيم در چه رشته‌اي درس خوانده بود اما مي‌دانم كه همه او را دكتر رحيم خطاب مي‌كردند. پيش از آنكه به مسكو بروم نامه‌اي بدين مضمون دريافت كردم كه به اينجا بيا و پول ترجمه‌ي اشعارت را كه بيست و هشت هزار روبل مي‌شود دريافت كن. در جواب نوشتم:
«دعوت عجيبي است تو سفره‌ات را در آسمان پهن كرده‌ و نردبان را هم سوزانده‌اي. چگونه مي‌توانم بيايم؟»
در آسايشگاه به ديدنم آمد. پس از چهارده سال همديگر را ديديم. هر دو چاق‌تر شده بوديم اما شكم او از من برآمده‌تر بود. طوري سخن مي‌گفت كه بايد پس از پيشوا، او را به عنوان رهبر كردستان انتخاب كنند. گفتم: «دوست من! بارزاني در مسكو بود، در جزير سوريه روزي يك چوپان و صاحب گوسفند دچار اختلاف شدند. چوپان مي‌گفت گوسفند‌ها را گرگ دريده است و صاحب آن باور نمي‌كرد. چوپان هزار قسم و قرآن خورد و همه‌ي مشايخ را به شهادت گرفت اما مدعي باور نكرد. عاقبت چوپان گفت: «به جان ملامصطفي بارزاني سوگند گوسفند‌ها را گرگ دريده است». و مدعي هم در پاسخ گفت: «راحت شدم مي‌دانم كه دروغ نمي‌گويي...»
«با اين تفاصيل، تصور نمي‌كنم جايگاه تو به مقام ملامصطفي برسد».

behnam5555 07-04-2011 08:46 PM


چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(16)

دعوت باكو را هم رحيم برايم ترتيب داد. اما به محض رسيدن به باكو، متوجه شدم كه هم كردها و هم آذري‌ها نظر خوبي در مورد او ندارند. گفته مي‌شد جاسوس دولت مركزي است و مشكلاتي براي مبارزان آذربايجاني از لحاظ سياسي به وجود آورده است. علاوه بر آن، اهالي آذربايجان كه خود به خاطر مسايل اخلاقي و ناموسي زياد سخت‌گير نيستند در مورد همسرش مي‌گفتند:
«همسرش يك يهودي زاده‌ي روسي و مايه‌ي آبروريزي است. تو بلكه كاري كني تا از همسرش جدا شود». اما من در اين موضوع، كوچكترين دخالتي نكردم. يك روز پس از خوردن صبحانه يكنفر آمد و گفت: «ژنرال غلام يحيي مي‌خواهد با شما ديدار كند». سوار يك اتومبيل سرپوشيده شدم و به خانه‌اي دور در كنار شهر رفتم. سپس از يك دالان تاريك گذشته و وارد اتاقي شدم. غلام يحيي به مجرد ديدن من گفت: «از ترس رحيم، اين كار را كرده ام چون اگر متوجه ملاقات من و شما شود روزگارم سياه خواهد شد». سپس از حزب توده گله‌ي فراوان كرد و پس از فرستادن چند پيام شفاهي براي ملامصطفي گفت: «اگر به ايران بازگردم و فرصتي دست دهد همه‌ي مدعيان حزب توده را مجازات سختي خواهم كرد».
در هتل گزارشي در مورد من ارسال شده بود كه با شنيدن آن متوجه شدم مردم در مورد رحيم به خطا نرفته‌اند و او وابسته‌ي دستگاههاي امنيتي در باكو است.
خبر هم اين بود:
پس از آنكه همسر علي گلاويژ، دلارام را فراري داد يك روز تلفن كرد:
ـ از من رنجيده‌اي؟
ـ كار خوبي نكردي.
ـ اكنون براي آشتي مي‌آيم.
ـ كي؟
ـ ساعت چهار، تنها هم مي‌آيم.
اما نيامد. شب به همراه علي آمدند و خيلي هم ناراحت بودند. محمد گفت: «رحيم متوجه قول و قرارتان شده و «سيويل» را تهديد كرده است كه به سراغ تو نيايد».
ـ چطور فهميده است؟
ـ تلفن هتل شنود دارد.
نخستين بار احساس نكردم داراي معلومات چنداني باشد. اما هنگامي كه علي گلاویژ را ديدم به نظرم آمد كه علي چون مولاناي رومي زمان شمس تبريز، بشير مشير گفتني: تو بنويس و من تأليف مي‌كنم. هم شاعر، هم نويسنده، هم كرد شناس و داراي مدرك دكترا در رشته‌ي اقتصاد سياسي است.
يك شب رحيم تا ساعت دوازده پيش من بود. گفت: «اگر تلفن شد بگو در خانه با من تماس بگيرند». ساعت يك بامداد «سلطان اطميشي» تلفني گفت:
ـ «حمزه عبدالله» و «جمال حيدري» به ديدار «سولسوف» رفته‌اند و پشت سر بارزاني بسيار بد گفته‌اند. مژدگاني‌اش را به «رحيم» بده.
ـ خودت تلفني بگو.
در آسايشگاه گيرتسن نامه‌ي رحيم را دريافت كردم. بيست و هشت هزار روبل من، بيست و دو هزار روبل شده بود. اين مقدار در نامه‌ي دوم به هجده هزار و در نامه‌ي سوم به دوازده هزار روبل تقليل يافته بود.آن وقتها تعجب كردم اما بعدها متوجه شدم كه با زنبارگي و مشروبخواري رحيم، اگر در نامه‌هاي بعدي پولي هم به عنوان قرض نخواسته بود می­بايست تعجب مي‌كردم.
من هر روز از روزنامه‌هاي آذري و ارمني حق التأليف مقاله دریافت مي­كردم. وقتي به مسكو بازگشتم شش هزار روبل به رحيم دادم و بقيه را هم براي «محمد مولود» جا گذاشتم. رحيم هم مقداري پارچه‌ي گرانبها به عنوان هديه براي من تهيه کرده بود.
دعوت‌نامه‌اي به این مضمون دريافت كردم: دولت آذربايجان، همايش بزرگي ترتيب داده و از شما هم براي حضور در آن دعوت به عمل آمده است. همايشي با ارزش با حضور سران توده و كساني چون «رادمنش»، «ايرج اسكندري»، «امير خيزي»، و «جودت» برگزار شد. نكته‌اي كه بايد يادآوري كنم آن بود كه در باكو علاوه بر جمعيت كردها تشكيلات فرقه‌ي آذربايجان نيز به صورت يك جمعيت، هنوز فعاليت مي‌‌كرد، اما در زمان حضور من دولت روسيه آنها را از ادامه‌ي كار منع و مكلف به ادغام در حزب توده كرده بود.
رئيس‌ همايش رحيم قاضي بود و به من گفت: «نوبت سخنراني تو آخر همه است. خودت را آماده كن».
چند تن از آذري‌هاي ايران سخن گفتند و كلام خود را با اين جمله به پايان رساندند: آذربايجان يكپارچه است و يك روز مجدداً بايد تحت لواي اتحاد جماهير شوروي متحد شود.... نوبت به ايرج اسكندري رسيد كه در اوج فصاحت اداي سخن كرد و مطالبي نغز بر زبان راند. در مورد كردها نيز گفت: «قاضي­ها در راه آزادي ايران جان فدا كردند». اما در مورد آذربايجان چنين گفت: «ما فارس‌ها و آذري‌ها و كردها مانند سه فرزند يتيم هستيم كه نانمان در صندوق است و آدمي كج فهم، در آن را قفل کرده و روي آن نشسته است. هر سه بايد دست در دست يكديگر، اين آدم نفهم را كنار گذارده و در كنار يكديگر زندگي كنيم. اكنون نبايد از جدايي كردستان و آذربايجان سخن به ميان آورد. اين روز نيز فرا خواهد رسيد اما بايد به انتظار نشست...
نوبت من رسيد:
ـ استاد اسكندري چنان بزرگوارانه سخن گفت كه ادبيات ما قاصر از توصيف بيانات ايشان است. اما دو نكته به عرض مي‌رسانم: در مورد فداكاري ملت كرد، تنها به قاضي‌ها اشاره شد كه اين هم تنها به خاطر رحيم بود، اما صدها كارگر كرمانشاهي و لر و مهابادي را فراموش كرد كه به خاطر آرمان‌هاي حزب توده كشته شدند. چند شب پيش به اپراي «كوراوغلو» رفته بودم. آنجا همكاران اوغلو همه سوگند وفاداري ياد كردند اما يكي از كردها جداي از اداي سوگند با دست، زانو هم زد. بله سوگند وفاداري نزد ملت كرد مقدس است. هزار سال پيش صدها هزار قهرمان كرد در راه اسلام جان فدا كردند اما ترك‌ها و عرب‌ها و فارس‌ها حتي مسلمانش هم نمي‌دانند.
به شوروي كمونيست پناه آورديم كه مدعي است نژاد، نزد آن معنايي ندارد اما هنگامي كه سخن از كرد در عراق و ايران و سوريه به ميان مي‌آید، جداي از عرب‌ و فارس وتركمن، نامي از كردها برده برده نمي‌شود و آقاي اسكندري هم كه آب پاكي روي دست همه ريختند. من مي‌‌گويم، اتفاقاً همين الان بايد از كردها و سهم آنها از صندوق توصيفي جناب اسكندري سخن بگوييم تا ديگر كسي طمع نكند سهم نان ديگري را براي خود بردارد. پس از آن اگر به تسهيم رسيديم كسي را طمع به سهم ديگري نيست. بر سر يك سفره و در كنار يكديگر به حيات خود ادامه مي‌دهيم. اما در غير اين صورت، عدالت حكم مي‌كند كه هر كس بر سر سفره‌ي خود بنشیند و از روزی خود ارتزاق کند.
همهمه از مجلس برخاست
ـ هه‌ژار راست مي‌گويد سهم ما بايد تعيين شود. نمي‌خواهيم توده هم مانند شاه، سهم ما را بخورد.
پس از پايان سخنراني و اكران فيلم «آرشين مالالان» اعضاي حزب توده به همان اتاقي آمدند كه من و رحيم نشسته بوديم. رحيم رفت و من با آنها تنها ماندم. «رادمنش» زبان به گلايه گشود:
ـ در مجلس به اين بزرگي نبايد اين سخنان را بيان مي‌كردي.
ـ شما نبايد كاري مي‌كرديد كه من مجبور به بيان اين جملات شوم.
ـ هه‌ژار! راه ما راه حقيقت است. چرا با ما و در کنار حركت نمي‌كنيد؟
شما هم مثل «قاسم‌لو» شده‌ايد كه اكنون دشمن ما شده است و تصور مي‌كند با ملت باوري و ناسیونالیسم رسيد....
ـ استاد! مرحوم خالد بكداش هم مانند شما سخن مي‌گفتند و مانند شما مي‌انديشيدند.
ـ مگر خالد بكداش مرد؟
ـ پس اگر نمرده است كجاست؟ استاد عزير! اگر تاريخ را نگاه كني متوجه مي‌شوي كه هميشه عشاير غرب ايران، استقلال اين كشور را حفظ كرده‌اند. آن عشاير غرب نشيني كه ما آنها را كرد مي ناميم اكنون تشنه­ی آزادي هستند. اگر آمريكا و انگليس در نظام يا نظامهاي آينده‌ي ايران، كمي آنها را به آزادي و حقوق انساني دلخوش كنند، هيچكس جلودار آنها نخواهد بود. از بي‌توجهي به خواسته‌هاي ملت كرد، هزاران قاسملوي ديگر متولد خواهد شد. شما اكنون از راديو بلغارستان به زبان فارسي و آذري پخش برنامه داريد اما كمترين توجهي به كردها نكرده‌ايد. حتي فراموش كرده‌ايد كه كردها هم وجود دارند....
ـ در راديو پيك ايران، نه وقت اضافه و نه گوينده‌ي خوب داريم.
ـ اين فرمايشات به درد خودتان مي خورد. از يك ساعت بخش فارسي، يك ربع و از چهل و پنج دقيقه بخش آذري، پنج دقيقه به پخش كردي اختصاص دادن، هيچ آسيبي به ساير بخش‌ها نخواهد زد. هزاران كرد نيز دراروپا زندگي مي‌كنند كه به لحاظ گويندگي دچار مشكل نشويد. اگر كسي هم پيدا نشد خودم مي‌آيم و گويندگي مي‌كنم.
ـ چشم ! تلاش مي‌كنيم اين پيشنهاد را هم عملي مي‌كنيم...
«اسعد خوشه‌وي»، كه در مسكو با بارزاني هم خانه بود تعريف مي‌كرد:
«رادمنش و همسرش كه زني بسيار زيبا بود چند بار به ديدن ملامصطفي آمدند. يك روز همسر رادمنش تنها آمد. نيم ساعتي نگذشته بود كه ديدم ملا مصطفي با عصبانيت، زن رادمنش را از اتاق بيرون كرد. اين خانم محترم، پيشنهاد دوستي به ملامصطفي داده بود تا از طريق او اسباب نزديكي بيشتر به حزب توده فراهم آيد.»
در ميان پرده‌ي همايش، برنامه‌ي رقص و موزيك و آواز نيز گنجانيده شده بود. «ساراقديموفاي»، پرآوازه كه اكنون كمي پير شده بود نیز مي‌رقصيد. يك شبه هم به اپراي «ليلي و مجنون» فضولي رفتم كه «ربابه‌ي»، خواننده نقش ليلي را بازي مي‌كرد. صداي گيراي او اپرا را تحت تأثير قرار داده بود.
«جعفر خندان» يك روز به تمجيد از باباطاهر و بيت مشهور او مشغول بود:
اگر با مو سر ياري نداري
چرا هر نيمه شب آيي به خوابم
گفتم: «استاد! مي‌گويند شاعر عاشق، خوردن و خوابيدن را بر خود حرام مي‌كند. گويا باباطاهر ما شبها تا صبح مي‌خوابيده است.
ـ راست مي‌گويي، به اين موضوع فكر نكرده بودم.
از دوستان در مورد «بيريا»، شاعر تبريزي عصر پيشه‌وري سئوال كردم. گفته شد در اينجا به مذهب گراييده و گفت است: «بايد به جاي تنديس ژنرال كيروف، مجسمه‌ي پيامبر را نصب كنيم». و به بهانه‌ي جنون و ديوانگي به سيبري تبعيد شده است.
شهر باكو از سه طرف در محاصره‌ي درياست. گفته مي‌شد يك ميليون نفر جمعيت دارد. مجسمه‌ي كيروف بر روي تپه‌اي مشرف به دريا خودنمايي مي‌كرد. متأسفانه گنجه شهر نظامي به نام اين ژنرال روس كه فرمانده‌ي جنگ قفقاز بود «كيروف» آباد ناميده است.
باكو تا هنگام وزش بادهاي موسمي، شهري بسيار فرحبخش است اما به محض شروع فصل بادهاي موسمي، زندگي بر ساكنان تلخ مي‌شود گويا وجه تسميه‌ي «بادكوبه» هم از شدت تأثير اين بادها حكايت مي‌كند.
از هتل با يك مرد ارمني تماس گرفتم
ـ سلماسي سلام رساند.
ـ ممنون الان مي‌آيم.
ـ كجا مي‌آيي؟ سلام رساند و بس
ديدم آمد و گفت:
ـ تپانچه را بده. فيلم و ياقوت هم هنوز آماده نيست.
ـ تپانچه‌ي چي و ياقوت چي؟ برو كار دارم.
در يك روز طوفاني سخت، از فرودگاه باكو به سوي مسكو پرواز كردم. پيش از ترك باكو اين لطيفه را هم تعريف كنم:
مردي به نام «احمدوف» كه يك وزير باكويي بود گفت:
ـ خانه‌ي ما در يكي از دهات اطراف تبريز بود. من كودكي هشت ساله بودم كه به همراه خانواده‌ام براي ديدن اقوام به تبريز آمديم. آن وقت ها بايد اسم شب را در برخورد با مأموران به زبان مي‌آورديم و گرنه بازداشت مي‌شديم. امنيه‌اي از آن سوي كوچه فرياد زد؟
ـ گيلان كيم؟ (چه كسي دارد مي‌آيد؟)
ـ پدرم گفت:
ـ آشنا
ـ اسم شب؟
پدرم كه دست‌پاچه شده بود گفت:
ـ تبريز
ـ زرت! بيلمه دن: تهران (زرت! ندانستي: تهران)
ـ بله تهران
ـ بارك‌الله حالا بفرماييد.
اين بار به هتل «اوكرانيا» رفتم كه بيست و نه طبقه و من در طبقه‌ي هشتم بودم. سلماسي خودش را به من رساند:
ـ مردك خجالت نمي‌كشي مرا وارد كار قاچاق مي‌كني؟
ـ مگر اتفاقي‌افتاد؟ با خود گفتم چمدان تو را بازرسي نمي‌كنند.
به «سيدا رودينكو» تلگراف زدم. آمد و چهار روز با يكديگر «شيخ صنعان» را به زبان روسي بازخواني و تصحيح كرديم.
اگر مي‌گويند وقت طلاست، اين وقت در مسكو از خاكستر ناچیز بود. صف‌هاي طولاني در مقابل مغازه‌ها، انتظار دراز مدت در رستوران و... حوصله‌ي بشر را سر مي‌برد. در هتل سئوال شد: «ناهار چه غذايي ميل داريد؟ بايد صبح سفارش غذا بدهيد». يك روز به همراه چند دانشجوي عراقي در رستوران هتل اكرانيا منتظر مانديم. اما سفارش غذا حاضر نشد. يكي از دانشجويان گفت:
ـ خطا از من بود. من سفارش گوشت كبك داده بودم. بايد كبك را از كوهستان‌هاي قفقاز شکار كنند و براي طبخ آماده كنند.
سرانجام پس از سه ساعت، موفق به خوردن غذا شديم اما هرگز كبك بريان نديدم. روزهاي شنبه و يكشنبه كه دهها هزار نفر از اهالي مسكو براي تفريح به خارج از شهر مي‌روند حتما ً‌بايد آب خنك همراه داشته باشي و گرنه مجبور خواهي بود از آب گرم رودخانه رفع عطش كني. نمي‌دانم اگر فروش نوشابه در اين كشور مجاز و دولت در قبال فروش آن ميليون‌ها روبل درآمد كاسب مي‌كرد چه فاجعه‌اي روي مي‌داد.
چيزي كه به نظرم بسيار عجيب مي‌آمد صف‌هاي طولاني بستني در زمستان فوق‌العاده سرد مسكو بود.
به بازديد «كرملين» رفتم كه اكنون تبديل به موزه شده است. انسان ازديدن كاخ هاي کرملين و زندگي‌ شاهانه «رومانف­ها»، به راستي شگفت‌زده مي‌شود...
در داخل ديوار كرملين كه يك قلعه‌ي كهنه است، قوطي‌هايي زرد رنگ به اندازه‌ي خشت كار گذاشته شده كه خاكستر اجساد پادشاهان و مردان نامي روسيه در آن نهاده شده است.
به «گورستان كبير» هم رفتم كه در واقع يك موزه و نه يك قبرستان بود. عكس تمام مردگان و مشاهير از نويسندگان تا هنرمندان و شعرا- بر روي سنگ قبر هر يك از آن­ها خودنمايي مي‌كند. مجسمه­ی «ماكسيم گوركي» كه كودكي در بغل داشت در كنار قبر او نصب شده بر روي آن نوشته شده بود: «بهترين تأليفاتم». در اين ميان به قبر «لاهوتي» شاعر كرد كرمانشاهي برخوردم كه شناسنامه‌ي او به خط فارسي زيبا روي سنگ قبرش نگاشته شده بود. به همراه سلماسي به خانه‌اش نيز رفتيم. همسرش تاتار بود و ارج و قرب فراواني نزد دولت داشت. مي‌گفت: «لاهوتي اغلب آوازهايش را به شعر كردي مي‌گفت»
از آسايشگاه به موزه‌ي «آرخانگلسيك» رفتم كه خانه‌ي مردي به نام «اميريوسف» بود. اين موزه از شگفتي‌هاي روزگار و مركز نمايش‌هاي هنري و ورودیه­ی آن معادل يك ليره‌ي طلا بود. خانم دكتر گفت:
ـ در دنيا بي‌نظير است.
ـ بسيار شگفت‌انگيز است.
ـ فقط مي‌توان با «واتيكان» مقايسه‌اش كرد.
ـ بله واتيكان را ديده‌ام.
يك روز به آوردگاه ناپلئون و روس‌ها رفتيم. ستون سنگي بزرگي كه ناپلئون به نشانه‌ي پيروزي در جنگ ساخته بود خودنمايي مي‌كرد. راهنماي ما چنان به توصيف جنگ مي‌پرداخت كه انگار خود در میدان جنگ حاضر بوده است. توپ‌ها و گلوله‌هاي دوران جنگ نگاه داشته شده و محل استقرار ارتش دو كشور با نمادهاي الكتريكي نشان داده شده بود.
صدها كتاب و داستاني كه هديه گرفته بودم راپيش از خودم به بغداد فرستادم. در تمامي كتاب‌ها در جاهايي كه نامي از استالين برده شده بود، قلم سانسورچي همه را خط زده بود. يك فرهنگ روسي تاجيكي هم كه از سلماسي خواسته بودم برايم پست كند، هرگز به دستم نرسيد.
روز خداحافظي فرا رسيد. «مدويدوف» پرسيد: «به طور كلي شوروي را چگونه ديدي؟»
ـ بسيار چيزهاي خوب و كمي هم چيزهاي بد ديدم. اما كشور كارگران چون مدپاريس، هر لحظه در حال تغيير و تحول است. و ممكن است آنچه من امروز ديده‌ام فردا بسيار تغيير كرده باشد...
شب كه بدرقه‌ام مي‌كرد با پا لگدي به برف زد و گفت:
ـ به نظر روس‌ها با اين كار، مسافر دوباره به سرزمين ما بازخواهد گشت.
پس از يازده و نيم ماه از فرودگاه «ريگا»ی مسكو پرواز كردم. در پايتخت «ليتواني» ناهار خوردم واز آنجا با هواپيماي ايلوشين 24 نفره وارد استكهلم شدم. در فرودگاه يك دست قاشق ديدم و بهاي آن را پرسيدم. فروشنده چيزي گفت. گفتم: به كرون نه، به دلار چقدر قيمت دارد؟
ـ دو دلار
ـ شش قاشق دو دلار؟
باتقليد صدا و صورت، اداي من را در مي‌آورد:
ـ شش تا دولار ...
كمي روسي مي‌دانست. شب به كپنهاك رفتم و در هتلي مستقر شدم. كر و لالي به تمام معني بودم. شب در رستوران مردي به زبان انگليسي صحبت كرد و من هم دست و پا شكسته جواب دادم. از جاذبه‌هاي سوئيس و قمارخانه‌هاي موناكو و مي‌گفت: گفتم:
ـ من آدم نداري هستم و اين چيزها را نمي‌فهمم
ـ من هم آدم فقيري هستم و همه‌ي داراييم به بيست ميليون دلار نمي‌رسد.
ـ بيچاره! چگونه با اين مبلغ كم زندگي كرده‌اي؟
ـ چكار كنيم. زندگي همين است دیگر.
با هواپيمايي K.L.M به وين آمدم. در هتل دوازده نفر از اهالی بغداد را ديدم كه از بلغارستان باز مي‌گشتند. دو نفر از آنها آشناهاي قديم و همه عرب بودند. از وين به بيروت رسيديم. در آنجا گفته شد: «چون مسافر كم است بايد امشب را در بيروت توقف كنيد». مسافران شروع به داد و فرياد كردند كه كار بازرگاني آنها عقب مي‌افتد. بايد حتماً بروند. خلاصه مسئولان شركت هواپيمايي با چرب‌زباني تمام، مسافرين را راضي و به هزينه‌ي شركت در بهترين هتل بيروت اسكان دادند. به هتل ريورا، در ساحل بيروت رفتيم. يك امير سعودي با زرق و برق فراوان و شيخ حسين مفتي فلسطيني هم با دو محافظ آماده‌اش آنجا بودند.
به تلگراف خانه رفتم و گفتم:
ـ من فردا به بغداد مي‌رسم. اگر تلگراف ديرتر مي‌رسد پول اضافي خرج نكنم.
ـ مطمئن باشيد تلگراف شما ظرف ده دقيقه خواهد رسيد.
نماز صبح به بغداد رسيدم و با تاكسي به خانه برگشتم. عصر ديرهنگام، تلگراف را خودم از پستچی گرفتم.
هنگامي‌ كه در روسيه بودم خبر آوردند خداوند پسري ديگر عطا كرده است. نام او را «زاگرس» گذاشتم و براي مدويدوف و ساير دوستان شيريني بردم. پرسيدند: «چند سال اينجا بوده‌اي كه صاحب فرزند شده‌اي؟»
گفتم: «بین كردها اگر از نه ماه تجاوز كند قبول نيست».
خنديد و گفت: «يك بار خبرنگار فرانسوي براي ما شيريني آورد و گفت»: «من سه سال است از خانه دورم. خبردار شدم صاحب دختري شده‌ام». روبل در كشورهاي ديگر ارزش پولي نداشت. تنها يك ضبط صوت و يك يخچال خريدم و به بغداد فرستادم. البته در شهرهاي مختلف نيز چيزهايي مي‌خريدم كه مجموعاً دو چمدان اسباب بود. يك روز محمد عكسي پيدا كرده به مادرش نشان داده بود:
ـ مادر ببين! پدر با اين همه زنان و دختران در كنار ساحل عكس انداخته است.
ـ پدرت هر كاري كند نزد ما برمي‌گردد. عكس را به من نشان نده تا مجبور نشوم او راسرزنش كنم.
از تمام هداياي دريافتي با ارزش‌تر، دو عكس از «ناظم حكمت» و «بلبل» بود كه با خط خود نوشته بودند: «هديه براي هه‌ژار».
چند ماهي كه در روسيه بودم، قزلجي به جاي من در عكاسي كار مي‌كرد و شريك برادر دوستم شده بود. دوباره به عكاسي بازگشتم و كارم را شروع كردم.
پس از مدتي يك افسر ايراني كه به بغداد فرار كرده بود نزد من آمد و گفت: «تنها صد و پنجاه دينار پول دارم. چكار كنم؟»
من هم يك استوديوي عكاسي برايش تهيه كردم و قزلجي هم وردست او شد. در ضمن به عنوان مترجم عربي- به فارسي، در راديو بغداد هم شروع به كار كرد.
هنگامي كه در روسيه بودم بارزاني به ذبيحي گفته بود هزينه‌هاي چاپ مه‌م و زين را برآورد كند تا مخارج آن را تأمين كند. حدود صد و بيست دينار محاسبه كرده بود.
در بازگشت متوجه شدم شصت و چهار صفحه چاپ و پول هم تمام شده بود. مقدمه‌اي زيبا بر كتاب نوشته اما اشاره كرده بود كه خاني به تقليد از ليلي و مجنون نظامي، «مه‌م وزين» را به رشته‌ي تحرير درآورده است. اين سخن مرا راضي نمي‌كرد. ليلي و مجنون را دوباره خواندم اما هر كس كه اين دو را مقايسه مي‌كرد متوجه مي‌شد كه خاني بسيار بهتر از نظامي، اين بيت را سروده است. «شايد به اين خاطر كه خاني هفتصد سال پس از نظامي به دنيا آمده و ادبيات نيز همراه زمان، ارتقاي كيفي يافته است.» مه‌م و زين را چاپ و شصت دينار پشت جلد آن قيمت زدم. چهارصد نسخه را به عنوان هديه براي دوستان وآشنايان فرستادم، دويست نسخه به ايراني‌هاي مقيم سليمانيه دادم ( كه در يك روز زمستاني، با آتش زدن ورقه‌هاي آن، خود را گرم كرده بودند) هفتاد درصد بقيه‌ي كتاب‌ها رانيز كتابفروش‌ها خوردند و از اصل مايه، چهل دينار هم ضرر کردم.
فردي به نام «جليل اهل» «پيرولي باغ» حومه‌ي مهاباد كه افسر بازنشسته‌ي مخابرات بود و بسازبفروش مي‌كرد، به بهانه‌ي خريد خانه، دويست دينار سرم كلاه گذاشت و بسياري كسان ديگر از جمله «علاءالدين سجادي» را نيز فريب داد. به خودم قول داده بودم كه انتقام سختي بگيرم اما هنگامي كه باز او را ديدم، همسرش « وه­دوو» افتاده و زندگيش بر باد فنا رفته بود. زمانه انتقام سختي از او گرفته بود ... (وه­دوو در زبان کردی، به دختر یا زنی می­گویند عقد ازدواج یا طلاق از همسر خود، نزد مرد دیگری زندگی کند)
يك روز بارزاني گفت: «به خانه‌ات مي‌آيم». گفتم: «من حوصله‌ي كبكبه و دبدبه‌ي تو را ندارم. با پنجاه محافظ كجا مي‌خواهي بيايي؟ خانه‌ي من كوچك است و گنجايش اين همه نفر را ندارد». گفت: حتماً مي‌آيم. آمد و خانه‌ام را ديد. چند روز بعد خانه‌اي سازماني از سه خانه‌اي كه براي محافظان او ترتيب داده شده بود تخليه شد و من به محله‌ي «اسكان» در حومه­ی بغداد نقل مكان كردم. خانه‌اي چهل و نه متري با چهار اتاق كه يك اتاق آن ويژه‌ي ميهمان و در واقع، اتاق پذيرائي بود. حياطچه‌ي كوچكي هم داشت. شرايط خانه، اجاره به شرط تمليك بود و مي‌بايست به مدت بيست سال، سالي صد دينار پول بازپرداخت كنم تا سند خانه به نام من ثبت شود. اتاق ديگري هم درست كردم. پس از پرداخت اقساط به مدت پانزده سال، سرانجام بعثي‌ها آن را مصادره كردند.
همچنانكه پيش از اين نيز گفتم برادر «جلال» شريكم، پس از مدتي بناي حقه‌بازي و كلك گذاشت. سهم خود را به بهايي ارزان به او فروختم و در اداره‌ي «مباني عام» از قرار روزي يك دينار مقرري استخدام شدم. ساعات كاري من از هشت بامداد تا دو بعدازظهر بود. حداكثر كار مفيد من، روزانه يك ساعت بود و از آن پس، تا ساعت دو بيكار بودم. شروع به خواندن كتاب كردم و روزي حداقل يك داستان مي‌خواندم. يك روز مدير كل آمد. تمام كارمندان كه تا آن روز، وضعيتي بهتر از من نداشتند شروع به كار كردند و هر كدام پرونده‌اي چند روي ميز كار خود قرار دادند، اما من به روش قبلي ادامه دادم. مديركل به من كه رسيد گفت:
- پست شما چيست؟
- روزي نيم ساعت نوشتن و پنج ساعت و نيم چرت زدن براي دولت.
خنديد ورفت.
هنوز سهم مغازه را نفروخته بودم كه مردي به نام « عبدالكريم » كه سالهاي بسيار كارمند شركت نفت بود و تسلط كافي به زبان انگليسي داشت به مغازه مي‌آمد و به من، زبان درس مي‌گفت. يك روز پرسيد:
- دوست داري كتاب مذهبي بهايي‌ها را بخواني؟
- بله همه نوع كتابي مي‌خوانم.
كتاب‌هاي زيادي برايم آورد. من هم شروع به مطالعه كردم و در مدت كوتاهي، با اين آيين آشنا شدم. مدتي بعد پرسيد:
- اكنون در مورد اين آيين چه فكر مي‌كني؟ به نظر تو چگونه ديني است؟
- استاد! من اگر دست از اسلام بردارم، تو خودت چگونه باور مي‌كني كه در روز قيامت «عباس افندي» شفاعتم خواهد كرد. نمي‌خواهم دروغ بگويم. به خاطر اطلاعاتي كه در مورد اين دين به من دادي سپاسگزارم اما بهاييت را چون يك دين قبول ندارم.
استاد از من رنجيد و ديگر به سراغم نيامد. چند ماه بعد، يك روز وقتي به خانه آمدم گفتند: « آقايي به سراغ شما آمده است». مشخصات او با مشخصات استاد يكي بود. عصر همان روز در قهوه‌خانه‌ي « ابونواس» بودم كه يكي صدايم كرد. خودش بود. گفت: «فلاني من بهايي بودم اكنون متوجه اشتباه خود شده و به آيين اسلام بازگشته‌ام. بيا با هم آشتي كنيم».
در اداره‌ي « مباني عام» پسري كرد به نام « ضياخورشيد رواندزي» كه كارمند اداره بود يك روز پرسيد:
- تو كتاب ارواح را مطالعه مي‌كني؟
- بله
- كتاب‌هاي بسياري درباره‌ي « علم ارواح» برايم آورد. كتاب‌ها بسيار گرانقيمت و از توان خريد من خارج بود، اما به لحاظ محتوا بيشتر به درد مسخره‌گي و شوخي مي‌خوردند. «كاك ضيا» اعتقاد بسياري به ارواح داشت و هرگز نمي‌گفت: «فلاني مرد بلكه مي‌گفت: نقل شد». براساس ديدگاه او، روح پس از آنكه از بدن خارج شد به آسمان رفته و آنجا آزادانه زندگي مي‌كند
يك شب ، در مراسم احضار ارواح، روح يك كشيش را حاضر كردند و پرسيدند:
- حالت چطور است؟
- وضع بدي داشتم اما اكنون دارم بهتر مي‌شوم. وقتي مردم متوجه شدم هرچه در طول زندگي خود به مردم گفته‌ام همه دروغ بوده است. بنابراين مجبور شدم از يكايك آنها معذرت خواهي كنم. تنها يك نفر باقي مانده است كه هنوز نمرده اما در حال مرگ است. به محض آنكه از او هم طلب بخشايش كنم به سعادت خواهم رسيد.
يك شب در خواب ديدم كه هشت نفر به پشت بام منزلم آمده‌اند. گفتند:
ـ ما ارواح هستيم و اتحاديه‌اي تشكيل داده‌ايم. تو بايد ماهيانه به ما كمك كني.
ـ ماهي نيم دينار خوب است؟
ـ خيلي هم زياد است سپاس.
ـ خواهش مي‌كنم كاري نكنيد همسر وفرزندانم متوجه حضور شما شوند. الان مي‌روم و برايتان ميوه مي‌آورم.
ـ ما براي تو ميوه آورده‌ايم.
و سيب فراواني روي پشت بام ريختند. فردا صبح خواب ديشب را براي « ضيا» تعريف كردم. مرتباً مي‌گفت: «چه سعادتي؟ چندين سال در كنار آنها بوده‌ام اما تاكنون چنين افتخاري نصيبم نشده است». یک آگهي در روزنامه به این مضمون پيدا كرده بود كه: «يك گروه سه زنگوله در شهر آكسفورد، در ازاي دريافت هجده شیلينگ، كالبدهايي را كه از آغاز حيات در آن متجسد شده‌اي برايت مي‌گويند.
كاك « ضيا» هجده شیلينگ را فرستاد و نامه‌ي اعمال خود را دريافت كرد: «تو هزاران سال پيش، يك مغ زرتشتي بودي سپس در كالبد بعدي ، يك رقاصه در معبد فرعون مصر شدي، سپس در كالبد يك كاهن بودايي در چين متجسد و اينبار در كردستان متولد شده واكنون نيز كارمند دولت هستي». گفت: «به اين مساله ايمان دارم».
ـ چهره‌ات سرخ گون است. اگر در مصر رقاصه بوده باشي، هيچ مردي را بيكار نگذاشته‌اي.
ـ تو هم همه چيز را به مسخره مي‌گيري.
جداي از كار اداري، با حزب پارتي هم همكاري مي‌كردم، براي آنها پول جمع‌آوري مي‌كردم و مقاله و مطلب مي‌نوشتم. يك روز «ابراهيم احمد» گفت: «مردم يك چاپخانه دارند كه با آن چندين خانواده را اداره می­کنند. ما دو چاپخانه داريم. از اداره استعفا بده و دركنار حزب كار كن. مي‌تواني سردبيري روزنامه‌ي «كوردستان» را كه جلال طالباني صاحب امتياز آن است بر عهده بگيري. يك هفته نامه‌ي هشت صفحه‌اي است و حقوق توهم از مزاياي اداره بيشتر است.
موضوع را براي « جمال بابان» مسوول كارگزيني اداره تعريف كردم. گفت: «خواهش مي‌كنم يك ماه صبر كن. من بعدازظهرها زودتر مرخصت مي‌كنم. اگر در طول ساعات بعدازظهر نتوانستي كار روزنامه را به انجام برساني آنگاه استعفا بده». هر روز از ساعت دوازده تا نصفه‌هاي شب مشغول كار بودم. در طول پنجه هفته، پنج شماره منتشر شد. استقبال به حدي بود كه شمارگان آن از چهارهزار به هشت هزار نسخه افزايش يافت اما باز هم ناياب مي‌شد. هر شماره مطلبي به عنوان « گپ دوستانه» مي‌نوشتم كه پسري به نام « جودت» برايم پاكنويس مي‌كرد. يك يا دو مرتبه هم، ذبيحي، زحمت نوشتن اين بخش را برعهده گرفت. يك روز « جمال شالي» كه نماينده‌ي پخش و توزيع حزب پارتي بود از سليمانيه به بغداد آمد. با افتخار گفتم:
ـ روزنامه‌ي كردستان رامي بيني كه از « خه‌بات» عربي پر رونق‌تر است؟
ـ زياد زور نزن، به خدا همه‌ي مشتريان روزنامه، ساكنان روستاهاي « شاره زوور» هستند كه اصلاً سواد ندارند. بخش «گپ دوستانه» را به لهجه‌ي آنها مي‌نويسي. مجله را مي‌خرند و از ديگران مي‌خواهند برايشان بخوانند هيچكس هم نمي‌گويد روزنامه‌ي « كوردستان» و همه مي‌گويند « ده‌مه‌ته‌قي» ( گپ دوستانه) مي‌خواهيم.
چند مقاله‌اي در مجله نوشتم كه سر و صدايي به پا كرد. در يكي از مقالات، به عرب و فارس و ترك پرداخت بودم كه همگي ادعا مي‌كنند كردها به لحاظ تاريخي از اعقاب ايشان هستند. ضمن رد ادعاي آنها، بسياري از ادله‌ي آنها را به مسخره گرفته بودم.
مقاله‌اي هم درباره‌ي راديو كردي بغداد نوشتم بودم. «زعيم وحيد» را بسيار عصباني كرده بود. در اين دوران «عبدالكريم قاسم» هم آرام آرام چهره‌ عوض مي‌كرد و در يكي از اقداماتش روزنامه‌ي «الثوره» را به نوشتن مطلبي در مورد اثبات عرب بودن كردها تشويق كرده بود. پاسخ تندي به الثوره دادم و در يكي از «ده‌مه‌ته‌قي‌ها» در خطابی غيرمستقيم به «قاسم»، مطلبي نوشتم. مجله پس از چند شماره توقيف شد.
يك روز كه به دفتر «خه‌بات»، رفته بودم «ذبيحي» از در بيرون آمد و گفت: «ملا چرا اينجا آمده‌اي؟ مجله توقيف شد».
خوب شد به نصيحت «جمال بابان» گوش دادم و استعفا نكردم. فردا صبح به اداره رفتم. ساعت چهار بعداز ظهر جمال آمد و گفت:
ـ چرا نرفته‌اي؟
ـ روزنامه توقيف شد.
ـ ديدي گفتم؟ من هم به خاطر اينگونه فعاليتهاي هزينه‌هاي بسياري پرداختم.
متأسفانه نسخه‌هاي مجله‌ي «كوردستان» را ندارم اما «ده‌مه‌ته‌قي» ها را در «بوكوردستان» آورده‌ام. دو قطعه شعر هم در روزنامه‌ي «ده‌نگي كورد» (صداي كرد) به چاپ رساندم كه يكي از آنها با نام «خالد» چاپ شد اما آن را هم نتوانستم پيدا كنم.
بنا به درخواست انجمن معلمان سليمانيه، مقاله‌اي شانزده صفحه‌اي درباره‌ي ادبيات كرد و شعر كلاسيك و نو نوشتم. اين مقاله را هم در مجله‌ي «روناهي» چاپ كردم كه خودم بر آن نظارت می­کردم. حساسيت بسياري ايجاد شد و عده‌اي در مقام نقد و ناسزا و معدودي هم چون روزنامه‌ي «ژين» و «قانع» در مقام دفاع برآمدند اما سرانجام ادعاهاي من به كرسي نشست.
بارزاني در ماه رمضان به بارزان بازگشته بود. قاسم نيز به تدريج چهره‌ي خود را رو مي‌كرد و با فشاري كه به حزب پارتي مي‌آورد اجازه نمي‌داد روزنامه‌ي «خه‌بات» در بخش جنوبي كشور منتشر شود. اعضاي حزب مورد اذيت و آزاز قرار مي‌گرفتند و به شكايات در اين مورد پاسخي داده نمي‌شد. حزب هم در نشستهاي مكرر خود، از دوستان و هواداران و اعضاي حزب درخواست مي‌كرد كه آرامش خود را حفظ كنند. در اين ميان حزب شيوعي هم حالتي منفعل به خود گرفته و مداوماً‌ از سوي حزب تازه پا گرفته‌ي بعث مورد هجمه‌ي تبليغاتي و فيزيكي حتي ترور اعضا- قرار مي‌گرفت. كار به جايي رسید كه «همه روزه در روزنامه‌هاي خود مي‌نوشتند: هر روز يك يا دو نفر از اعضاي شيوعي شهيد مي‌شوند سياست ما ماركسيست‌ها ترور نيست». مثل اينكه يادشان رفته بود در دوران قدرت، چه بلايي بر سر مخالفان آورده بودند.
به خاطر راهپيمايي‌ اهالي روستاها در كردستان كه به تحريك شيوعي‌ها انجام شد، عده‌ي زيادي از اهالي «سيدصادق» بازداشت شدند. «شيخ قانع» نيز به اتهام همكاري با راهپيمايان در بغداد بازداشت شد. بارزاني به محض اطلاع از موضوع نزد «صالح عبدي» رئيس ستاد رفت و گفت: «يا همين الان قانع را آزاد و يا مرا هم بازداشت كنيد».
قانع آزاد شد اما به جاي سپاسگزاري از بارزاني گفت:
ـ به خدا رفقا در زندان، هر روز پرتقال و موز مي‌دادند. تو اجازه‌ ندادي سير بخورم.
قاسم مردي بسيار لجباز و در عين حال، بسيار خودبين بود و تحمل پذيرش هيچ انساني را به عنوان هنرمند، نويسنده يا كسي كه به بزرگي از او ياد شود نداشت. به ياد مي‌آورم كه يك كودك كلاس پنجم ابتدايي را كه نابغه‌اي بود به تلويزيون آوردند و با او مصاحبه كردند. قرار بود شب بعد هم مصاحبه‌اي با او ترتيب دهند اما قاسم به خاطر حسادت، مستقيماً مانع از پخش برنامه شده بود.
بارزاني به محض بازگشت به مسكو نزد قاسم رفت و گفت:
ـ من چون يك سرباز فداكار در خدمت خواهم بود.
قاسم مي‌دانست كه بارزاني راست مي‌گويد و اين ادعاي خود را در جنگ با «شيخ رشيد» و سركوب «قيام شواف» اثبات كرد اما عشق مردم به بارزاني و ابراز احساسات فراوان نسبت به او، كينه‌اي فراوان در دل قاسم ايجاد كرده بود.
بارزاني انساني به تمام معنا و دور ازتكبر و ادعا بود، خودپرستي را به كناري نهاده و از كساني كه در مدح او چيزي مي‌گفتند يا مطلبي می­نوشتند به شدت گلايه مي‌كرد. يكبار در مراسمي كه به مناسبت بازگشت او در تالار خلق (قاعه شعب) برگزار مي‌شد من و جلال طلالباني در وصف او، شعري گفتيم و مطلبي خوانديم. پس از پايان مراسم بسيار سرزنش كرد اما به خير گذشت...
عشاير «زيباري» سالهاي طولاني است كه دشمن سرسخت بارزاني‌ها هستند. هر چند دختر محمود آقا همسر بارزاني و مادر «مسعود» زیباری است اما اين دشمني همچنان ادامه دارد.
در سال 1945، و در جنگ بارزاني و دولت، قواي بارزاني، دولت را شكست دادند اما قاسم، پول و اسلحه در اختيار «زيباري» قرار داد تا به دشمني با بارزاني برخيزند.
بارزاني به جشنهاي انقلاب اكتبر در مسكو دعوت شد و به همراه چند وزير به مسكو رفت. در بازگشت از مسكو، قاسم در مراسم استقبال، به بارزاني گفت:
ـ شينده‌ام در مسكو پشت سر من صحبت كرده‌اي.
ـ دوست دارم كسي را كه در اين مورد دروغ گفته است با من روبرو كني چون من حتي در مورد خوبي‌هاي نو نيز چيزي نگفتم. من در مسكو اصلاً به ياد شما هم نبودم...
«بارزاني» يكبار به «قاسم» گفته بود: «تو چرا دو ميليون و نيم دينار پول به «شيخ ظفار» پول بخشيده‌اي؟ آيا ملت عراق راضي هستند؟...
قاسم به دنبال راه چاره‌اي براي حذف بارزاني بود.
سرانجام «زيباري‌ها» به تحريكات قاسم عليه بارزاني پاسخ مثبت دادند و در چندين نوبت بارزان را هدف قرار دادند. همزمان، دولت نيز فشارهاي خود را عليه حزب پارتي افزايش داد. روزنامه‌ها توقيف شدند، ابراهيم احمد و جلال طالباني در بغداد پنهان شدند و هواداران و اعضاي حزب مورد آزار و اذيت قرار گرفتند. اما با اين وجود، فعاليتهاي حزب همچنان ادامه داشت. حزب، شيوعي در سليمانيه، كشاورزان كرد را تحريك كرد كه عليه ماليات بر اراضي راهپيمايي كنند.
متوجه شديم كه حزب پارتي، رهبري تظاهرات سليمانيه را بر عهده گرفته و پس از آنكه معترضان، جاده‌ي «دربنديخان» را بسته‌اند درگيري‌ها آغاز و عده‌اي كشته شده‌اند. پس از اين ماجرا «نوري شاویس» به نمايندگي از حزب براي گفتگو با قاسم به بغداد آمد. به همراه «عبدالله ماراني» نزد «نوري» رفتيم. خلاصه‌ي ملاقات با «نوري» و شرح ماوقع را از زبان او می­گویم:
هزاران كشاورز و مالك در حالي كه مسلح بودند عيه باج زمين تجمع كردند. حزب هر چند عدم برخورد بادولت را به تصويب رسانده و ملامصطفي هم به هيچ وجه موافق جنگ نبود اما به اين باور رسيديم كه اگر حزب رهبري جمعيت خشگين را برعهده نگيرد حزب شيوعي، نفوذ خود را در منطقه كامل كرده حزب پارتي از گردونه خارج خواهد شد. ناگزير مسئوليت اقدام را به عهده گرفتيم. اما به محض آغاز درگيري‌ها جمعيت متفرق شدند و خوان و رعيت در كنار هم پا به فرار گذاشتند. تنها هفتاد نفر از اعضاي پارتي در ميدان باقي ماندند كه آنها هم در تاريكي شب، سنگرها را ترك كردند. جنگي ناخواسته بود كه به زور و بر خود تحميل كرديم وشكست سختي خورديم.
شنيديم كه در شب حادثه «جلال طالباني» و «نوري احمد طاها»، سوار بر جيب در دشت سليمانيه ناسزاي بسياري، نثار ملامصطفي كرده بودند: «خودش ماهي پانصد دينار از بارزان پول می­گیرد اما ما را فروخت. پس چرا خودش به جنگ نمي‌آيد؟»
«قاسم» فرصت را غنيمت شمرد و «بارزان» را بمباران كرد به فرمان شيخ احمد، بارزان عليه دولت شوريد. بارزاني‌ها همه‌ با هم سيصد و پنجاه قبضه اسلحه‌ي كهنه و قديمي زنگ زده مانند سه تیر و پنج تیر و ته‌پر داشتند، اما آتش به جان دشمن افكندند. روزي نبود كه منظقه‌اي آزاد نشود و دهها نفر كشته و اسير نشوند. در اين ميان، اسلحه و توپ بسياري هم از دشمن به غنيمت گرفته شد. «هركي»، «شيخ رشيد» و عشاير «زيباري» را از منطقه بيروند راند و بر «زاخو» و «دهوك» و «برادوست» و «باله‌كايه‌تي» و دشت «بيتوتي» مسلط شد. هزاران پليس كرد دولت عراق نيز با تمامي اسلحه و مهمات، به نیروهاي بارزاني پيوستند. كار به جايي رسيد كه قاسم براي سركوب قيام از روسيه موشك خواست. موشك‌ها از طريق آسمان تركيه به عراق رسيد و جنگ مغلوبه شد. من همچنان در بغداد بودم و فعاليت مخفي مي‌كردم. يكي از اقداماتي كه انجام دادم اين بود:
گفته شد سفارت مصر توسط مأموارن مخفي محاصره شده است. مي‌خواهيم با سفير ملاقات كنيم اما امكان ندارد. گفتم: «من مي‌روم». عريضه‌اي به اين عنوان نوشتم: «شنيده‌ام راديو قاهره گوينده‌ي فارسي مي‌خواهد. اگر حقوق و مزاياي مناسب داشته باشد قبول خواهم كرد».
نامه را در يك پوشه گذارده به سفارت رفتم. در مقابل سفارت، پرسيدند شد:
ـ چكار داريد؟
ـ تقاضاي كار كرده‌ام.
و عريضه را نشان دادم.
ـ بفرماييد.
منشي سفير را ديدم واز زبان بارزاني گفتم: «اگر ناصر كاري كند كه موضوع جنگ با قاسم فيصله پيدا كند و مقداري هم اسلحه و مهمات در اختيار ما قرار دهد، با ايران وارد جنگ شده و اين بخش از «پيمان بغداد» را هم گرفتار خواهيم كرد».
چهار بار ديگر هم به سفارت رفتم. هر بار گفتند: «به ناصر اطلاع خواهيم داد و براي شما هم آرزوي موفقيت مي‌كنيم». نتيجه‌ي خاصي نگرفتيم.
يكبار بايد به خانه‌ي وابسته‌ي نظامي مي‌رفتيم. خانه‌ي او در يك عمارت بود. مي‌دانستم كه سرايدار، جاسوس «قاسم» است. نزد سرايدار رفتم: «سلام عمو! يك پدر سگ مصري اينجا زندگي مي‌كند. عكس‌هايش را چاپ كرده‌ام اما پولم را نمي‌دهد. مي‌تواني كاري بكني؟»
سرايدار هم چند ناسزاي حسابي حواله ناصر و مصر كرد و پس از چند دقيقه بازگشت:
ـ آبرويش را بردم. برو پولت را پس بگير.
به اين ترتيب پيغام خود را به وابسته‌ي نظامي رساندم.
در يكي از مأموريت‌هايم به سفارت مصر، احمد توفيق هم همراهيم مي‌كرد كه بعداً‌در مورد آن خواهم گفت.
در اداره، همكاران بعثي و پارتي در كنار يكديگر كار مي‌كرديم و بدون ترس از هم ميانه‌ي خوبي داشتيم وارد بحث و جدل هم نمي‌شديم.
فرمان بازداشت «فواد عسكري» بعثي صادر و او خود را پنهان كرد. از يك دوست، تقاضاي ملاقات با او كردم. به ديدنش رفتم و گفتم: «فواد تو بعثي هستي و هيچكس باور نخواهد كرد كه در خانه‌ي يك كرد پنهان شوي. به خانه ي من بيا». بسيار تشكر كرد و گفت: «اينجا هم بد نيست».
«عبيدالله» فرزند بزرگ ملامصطفي هم خود را پنهان كرده بود. يكي از اهالي «اربيل» را ديدم كه در بغداد زندگي مي­كرد و كارمند اداره‌ي ماليه بود. «عبدالواحد» نام داشت و يك كرد به تمام معنا بود. گفت: «دوست دارم عبيد به خانه‌ي من بيايد.كسي شك نخواهد كرد و از هر بلايي دور خواهد بود». موضوع را به عبید گفتم: عبيد گفت: من نمي‌آيم اما دو رفيقم هستند كه آنجا برايشان بد نخواهد بود. پاسخ عبید را به عبدالواحد رساندم. وقتي متوجه شد عبيد نخواهد آمد گفت:
«خانه‌ي من از هر جايي ناامن‌تر و پليس مخفي دايم در حال رفت و آمد است».
يك شب دوربين و فلاش را برداشتم و به همراه «سيد عزيز شمزيني» نزد «عبيد» در «مدينه السلام» رفتيم تا از او عكس گرفته و با جعل يك كارت شناسايي براي او، ورقه‌ي عبور براي فرار از بغداد درست كنيم. عكس را گرفتيم و ‌خواستیم برویم كه ناگهان ديدم از ديوار حياط، سري ما را مي‌پايد. برگشتم.
ـ بايد فرار كنيد. شناسايي شده‌ايد.
اين صحنه را جلو چشمانت بياور كه دو نفر شكم گنده از ترس بازداشت بخواهند از ديوار حياط پشتي فرار كنند. خنده امانم نمي‌داد. با نااميدي گفتم: «به بهانه‌اي از در بيرون مي‌روم و با مأمور درگير مي‌شوم. در اين فاصله شما فرار كنيد».
خود را براي برخورد آماده و از در بيرون رفتم. پليس موردنظر يك گربه‌ي سياه بود كه از روي ديوار، حياط را نگاه مي‌كرد. به خانه بازگشتم و گفتم: «تعدادشان خيلي زياد است. چاره‌اي نيست بايد تسليم شويم». حدود نيم ساعت آن‌ها را براي بالارفتن از ديوار بازي دادم و سرانجام اصل ماجرا را گفتم.
بعثي‌ها بسيار وحشيانه رفتار و شيوعي‌هاي بسياري را ترور كرده بودند. كينه‌ي عجيبي هم از كردها به دل داشتند. شب‌ها سردر خانه‌ي كردها را بارنگ قرمز علامت مي‌زدند و اين به معناي صدور فرمان مرگ بود. سردر خانه‌ي ما را هم علامت زده بودند. چندين شب با ترس و لرز در پشت بام خانه نگهباني مي‌دادم. يك تفنگ شكاري از دكتر مراد گرفته و زير بالش پنهان كرده بودم.
يك روز جواني نزد من آمد و گفت: «اهل تركيه هستم. در خانه‌ي حاجو، پسري نشاني تو را داد كه مرا به كركوك بفرستي». براي رفتن به كركوك بايد كارت شناسايي برايش درست مي‌كردم. عكس گرفتم. و به خط خودم، نام و هويت او را روي كارت شناسايي نوشته و مهر كارخانه‌ي خشت سازي روي آن زدم و به عنوان رئيس كارخانه امضا كردم. رفت.
اي بيچاره. چه اشتباهي كردم؟ با همان خطي كه هويتش را نوشته بودم امضاي مدير را هم زده‌ام. در حالي كه امضاي مدير بايد با مركب سبز باشد. مدتي بعد همان پسر كه «يوسف» نام داشت بازگشت.
ـ كارت شناسايي كه درست كرده بودي عالي بود. هيچكس شك نكرد. در كركوك نزد بارزاني رفتم و تقاضاي عضويت در حزب به عنوان پيشمرگ كردم. گفت: «اگر هه‌ژار برايت بنويسد مي‌پذيرم». خب برايم بنويس تا بروم.
ـ دوست عزيز من تو را نمي‌شناسم. بيا اين سه دينار را بگير و به سوريه برگرد.
به سوريه بازگشت و باز هم درباره‌ي كارت از من تشكر كرد.
هنگامي كه بارزاني در جنگ پيروز شد، هواداران و اعضاي حزب در استان سليمانيه و اربيل هم مسلح شدند و جنگ، تمام منطقه را فرا گرفت. كساني هم كه ناشناخته مانده بودند در بغداد به كار خود ادامه مي‌دادند. من از همكاران اداره‌ كمك جمع‌آوري و خبرهاي لازم را هم ارسال مي‌كردم. يكبار گفته شد جمعي از ژنرالهاي بازنشسته و نجباي بغداد، پيام مهمي براي حزب دارند اما جرأت نمي‌‌كنند آن را بنويسند. بايد يك نفر تمام جملات را از بر كرده بدون كم و كاست به مقصد برساند. پيام را گرفتم و به كركوك رفتم. ذبيحي مسوول كركوك بود. پيام را خواندم پس از پياده شدن به مكتب سياسي فرستاده شد. فردا عصر جواب آماده شد و به بغداد بازگشتم. به محض رسيدن گفتند:
ـ روزنامه‌ را نخوانده‌اي؟
ـ نه
ـ از زبان تو نوشته شده است: «بارزاني جاسوس و پارتي نوكر استعمار و دشمن جمهوري است».
فردا صبح رفقا را ديدم و پاسخ پارتي را به نامه‌ي آنها دادم. آنها نیز به عنوان راهنمايي گفتند كه مي توانم به دفتر روزنامه رفته و آنها را ملزم كنم تكذيبيه‌ را چاپ كنند. روزنامه قبول كرد ولی گفتند: «تكذيبيه را چاپ مي‌كنيم اما بايد بنويسيد كه مخالف جمهوري قاسم هستيد».
ـ تهمتي به من زده شده و در عذابم. اگر اين دروغ را هم براي تكذيب تهمت پیشین بنويسم وجدانم هرگز آرام نخواهد گرفت. از تكذيبيه صرفنظر می­كنم.
پس فردا بيانيه‌ي چاپ شده‌ي حزب پارتي چاپ شد كه نوشته بود: «دولت با دسيسه‌­سازي مي‌خواهد شخصيت بزرگان ملت كرد را لكه‌دار كند. آنچه درباره‌ي هه‌ژار نوشته شده دروغ است و مشاراليه در آن زمان در مأموريت حزبي بوده است». گفتند: «آن را منتشر خواهيم كرد».
ـ اين كار را نكنيد چون بلافاصله بازداشت خواهم شد.
چند سال بعد كه ميانه‌ي من باجلال طالباني و ابراهيم احمد برهم خورد، همين مردان مرد كه بيانيه را نوشته بودند مطلبي با اين عنوان در روزنامه‌ي نور به چاپ رساندند:
«هه‌ژار آن سال تواب قاسم شد و خائن است». بله سياست نبايد پدر و مادر داشته باشد. به صرافت پيدا كردن بهتانچي افتادم. مشخص شد كه اين عمل ناشايست را «توفيق وردي» شاعر انجام داده است. پس از حاشا و انكار فراوان سرانجام، زبان به اعتراف گشود:
ـ راستش را بخواهي مي‌خواستم با اين كار، آبروي تو را به عنوان يك شاعر بزرگ برده و خود به عنوان شاعر ملي آوازه‌ا‌ي به هم زنم.
لبخندي زدم و چون مي‌دانستم عقلش كمي پاره‌سنگ بر مي‌دارد از خطایش گذشتم و او را بخشيدم.
يك روز وقت ناهار به همراه يك جوان اهل «كويه» به خانه‌ي ما آمدند. ناهار پلوماهي داشتيم. چند روز بعد گفته بود: «هه‌ژار جاسوس آمريكا است و گرنه چطور هر روز پلوماهي مي‌خورد».
ـ وردي چرا اين شايعات را به راه انداخته‌اي؟
ـ با خودم گفتم جان هه‌ژار در خطر است. اگر بگويم او جاسوس است كسي با او كاري نخواهد داشت. به خدا من تو را خيلي دوست دارم.
روس‌ها در مكاتبات خود با «وردي»، او را «پروفسور وردي»، مي‌گفتند. لازم است در مورد او چند نكته بگويم.
در مورد بيت «سيامندوخج» نوشته بود كه اين بيت از «ادبيات ارمني» گرفته شده است.
او راسرزنش كردم:
ـ سيامندوخج، هر دو يك نام كردي هستند. اين بيت صدها سال است به عنوان يك بيت كردي شناخته شده و نسخه‌هاي كرمانجي و سوراني آن هم وجود دارد. اين چه كاري است كه در حق ملت كرد روا داشته‌اي؟
ـ به خدا قسم آن پدرسگ‌هاي ارمني فقط پنج دينار بابت حق ترجمه به من دادند.
روزي ديگر در حالي كه فحش و ناسزا مي‌داد با او روبرو شدم.
ـ خبري است استاد؟
ـ كتابي براي تدريس زبان كردي غلط گيري كرده‌ام. به جاي آنكه پولي بدهند مي‌گويند هجده دينار بدهكارم. ببين مي‌تواني كاري برايم انجام دهي؟
وقتي سئوال كردم گفتند: قرارداد كاري ما در ازاي هر غلط يك ربع دينار جريمه بوده است. با احتساب دستمزد و جريمه‌اي كه بايد پرداخت كند اين مقدار بدهكار شد. با هزار دردسر، پروفسور «مايه باش» درآمد.
يك روز نزد من آمد و گفت:
ـ پول ندارم دو دينار قرض مي‌خواهم و پس فردا بازپس مي‌دهم. چهل و پنج روز گذشت.
يك روز به سراغم آمد.
ـ روزي كه پول را از تو گرفتم به مؤسسه‌ي چاپ «فرانكلين» رفتم. گفتم: «كاري نداريد انجام دهم؟»
ـ اسم شما؟
ـ توفيق وردي.
ـ تو چهل و پنج دينار طلب نزد ما داري. بفرماييد.
ـ چنان مات و مبهوت شده بودم كه وقتي به خيابان آمدم جايي را نمي‌ديدم. با يك ماشين تصادف كردم و از آن روز در بيمارستان بستري هستم.
«وردي» در مغازه‌ي «بشير مشير» گفت: «شيوعي و پارتي و دولت مي‌خواهند مرا ترور كنند». جمال عارف كه دكتر دامپزشك بود گفت: «به تصورم تو يك بيمار رواني هستی و گرنه تو آموزگار مدرسه هستي و پيدا كردن تو راحت است.
ـ نخير من رواني نيستم. رواني آنهايي هستند كه ماهي صد دينار حقوق مي‌گيرند و جاسوسي مي‌كنند.
ـ اولاً حقوق ماهيانه‌ي من صد و سي و دو دينار است. ثانياً من به عنوان دامپزشك تشخيص مي‌دهم كه تو بيماري يا خير.
چند بار به نام « بشير مشير» اشاره كرده‌ام. بد نيست او را هم بشناسيد.
خياطي بي‌سواد كه حتي امضاي خود را هم نمي‌توانست كامل بنويسد، استوار سابق سپاه عثماني بود. جداي از زبان عربي بغداد، به زبان‌هاي تركي و هندي هم تسلط داشت. با لقب استادي كه به او داده و از سواد ومعلومات او گفته بودند، خياطي را كنار گذاشته و مغازه‌اش را به باشگاه نويسندگان و ادبا تبديل كرده بود. هركس را مي‌خواستي آنجا پيدا مي‌كردي. هميشه مي‌گفت: «تو بنويس من تأليف مي‌كنم». يكبار شعر من را هم تأليف كرد. آنچه از تأليفات او به ياد دارم فالنامه‌ي ناپلئون بود كه مي‌گفت: «تجربه كنيد. من خودم تجربه كردم و دو ماه بيمار بودم». مي‌گفت: «چهار هزار سال پيش، يك شيعه به نام روبين، مشتي برنج از چين دزديد و در همدان كاشت. بدين ترتيب، برنج ايراني به وجود آمد».
مريض شده بود. يك روز گفت: «مرا به كردستان بازگردانيد». گفتند: «در كردستان جنگ است». گفت: «به خدا من نمي‌توانم در گورستان هم با اين اعراب مرده زندگي كنم». اما در عين حال، چهل سال در بغداد با اعراب زندگي كرده بود.
كتاب و روزنامه‌ي كردي مي‌فروخت اما اگر صاحب آنها پولی می­خواست، با فحش و ناسزا مي‌گفت: «حالا و بيا به اين مردم خدمت كن. پول هم مي‌خواهند». به هر حال ، یک احمق دوست داشتني بود.
از همين تيپ آدم‌ها كه هرگز فراموش نمي‌شوند يكي هم « مام حكيم» پيرمردي توتون فروش از اهالي كركوك بود كه دعوي پيغمبري مي‌كرد. « صالح افندي» هم هميشه او را مسخره مي‌كرد و مي‌گفت: «من نه تنها تو را به پيامبري برنگزيده‌ام بلكه حتي تو را هم نيافريده‌ و نمي‌شناسم».
پيغامي از سوي حزب بدين مضمون دریافت کردم كه مكتب سياسي حزب مي‌گويد: «يكسره به كردستان بياييد و مديريت راديو را بر عهده بگیرید». براي آماده كردن خود و اداي دين و بدهي‌ها، يك هفته مهلت خواستم. طبق قرار بايد روز شنبه مي‌رفتم اما جمعه، كودتاي بعثي­ها اتفاق افتاد. از پشت بام خانه‌ مي‌ديدم كه وزارت دفاع ( محل استقرار قاسم) بمباران مي‌شد. من از شدت شادي تصور مي‌كردم كه اين امكان براي كردها فراهم آمده است كه ضربه‌ي نهايي را بر پيكر « قاسم» وارد كنند نزد «جلال بابان» كارگزين اداره رفتم و گفتم: «لطفاً مرا اخراج كنيد تا بتوانم از يك ماه حقوق اضافه برخوردار شوم». پرونده‌ام را نگاه كرد و گفت: «هيچ مسأله‌اي كه بيانگر تخلف از سوي شما باشد در پرونده موجود نيست. شما حتي از مرخصي‌هاي استحقاقي خود نيز استفاده نكرده‌ايد. نمي توانم شما را اخراج كنم».
اهالي بغداد « قاسم » را بسيار دوست داشتند. آنها پس از بمباران وزارت دفاع، دسته دسته به مراكز نظامي مراجعه و خواستار اسلحه براي مقاومت شده بودند، اما قاسم با آن خلق و خوي هميشگي گفته بود: «مشكلي نيست الان سركوبشان مي‌كنيم». مردم در ميدان منتهي به وزارت خانه جمع شده وفرياد « زنده باد قاسم » سر مي‌دادند. چند تانك با عکسهای قاسم به ميدان آمده و مورد استقبال مردم قرار گرفته بودند اما به محض ورود به داخل جمعيت، با تيربار به جان مردم افتادند و عده‌ي زيادي را كشتند. صبح روز بعد، قاسم دستگير و كودتا به پيروزي رسيد. فرمان قتل عام شيوعي‌ها مداوماً از راديو تكرار مي‌شد. بسياري از شيوعي‌ها زير چرخ تانك‌هاي كودتاچيان به كلي له شدند، دست و پاي بسياري از آنها با اره بريده شد و سر بسياري را با تبر بريدند. محله‌ي كردهاي «فيلي» در اطراف بارگاه غوث، با توپ و گلوله هدف قرار گرفت. رفتار سبعانه‌ي بعثيان با شيوعي‌ها بسيار فراتر از حد تصور و فوق‌العاده غير انساني بود. قاسم و تني چند از وزيران كابينه در مركز راديو تيرباران شدند. در اين گير و دار، «نوري احمد طاها» را ديدم. گفت: «نگران نباش! كله گنده‌هاي بعث با بزرگان كرد در زندان، هم بند بوده­اند و قول داده‌اند استقلال كردستان را به رسميت بشناسند».
ـ كاك نوري! كسي كه به هم نژادان خود رحم نمي‌كند درعين اينكه ادعاي عرب پرستي دارد، چگونه مي‌توان در مورد ملتي چون كرد به او اعتماد كرد. من هرگز به اين دعا آمين نمي‌گويم.
ـ ملا تو هميشه بدبيني و معناي سياست را نمي‌داني.
ـ اميدوارم من اشتباه كرده باشم.
فكر كنم شب سوم كودتا بود كه «ماموستا صالح يوسفي» از بزرگان حزب پارتي كه در اواخر دوره‌ي قاسم بازداشت شده بود به راديو آمد و ضمن شادباش برادري كرد و عرب، براي بعث آرزوي پيروزي كرد. افراطي‌ترين بعثي كه دشمن خوني شيوعي و كرد هم بود يعني «علي صالح سعدي» به عنوان وزير انتخاب شد. او يك كرد اهل «قوشتپه» در حومه‌ي «اربيل» بود. برادري به نام «نديم صالح سعدي» داشت كه در اداره‌ي «مباني عام» كار مي‌كرد. همچنين «طاها رمضان» جز راوي و آجودان صدام «صباح ميرزا اردلان» هر دو كرد و اتفاقاً دشمن سرسخت كردها بودند.
چند جوان پارتي به صرافت افتادند كه زنداني‌هاي دربند كرد را از بند آزاد كنند. بسياري افسر كرد از زندان آزاد شدند. خبر رسيد كه «جلال طالباني» از جبهه‌ي جنگ براي تبريك و گفتگو به بغداد آمده است. او را در هتل بغداد ديدم. در ميان صحبت‌ها از او پرسيدم:
ـ شما كه در جبهه‌ها در موقعيت برتر بوديد و قدرت هم در بغداد، در طول چهل و هشت ساعت،ِ دست به دست مي‌شد، چرا در اين فاصله به كركوك يورش نبرديد كه حساس‌ترين نقطه است؟ چرا كه اگر قاسم پيروز مي‌شد مي‌گفتيد به ياري او رفته‌ايد و اگر بعث هم موفق مي‌گشت اين ادعا را وارونه جلوه می­داد.
با عصبانيت گفت:
ـ چرا حرف‌هاي عجيب و غريب مي‌زني؟ سربازان تا بن دندان مسلح با پشتيباني تانك و توپ و هواپيما را چگونه مي‌توان به سادگي پس راند؟
ـ دوست من اگر ستاد فرماندهي در بغداد فاقد توان براي اعمال حكم باشد، نيروهاي تحت امر چه كار مي‌توانند بكنند. مطمئن باش آنها از پيش شكست خورده بودند.
ـ ببين اگر خطايي هم بوده مقصر بارزاني بوده است. او فرمان توقف جنگ را صادر كرد. بارزاني به جاي سياست ، خواب مي‌بيند.
ـ به خدا رويايش هم درست از آب درآمد. دو روز پيش گفت « قاسم » سرنگون خواهد شد.
ـ راستي مي‌داني براي چه گفتم به كردستان بازگرد. راديو بهانه بود. ميانه‌ي ما با بارزاني به هم خورده است و تنها تو مي‌تواني ما را با هم آشتي دهي. حتما بايد با من برگردي.
براي من درخواست بليت هواپيما كرد اما ظاهراً به دلايلي، بليت نداده بودند. عصر همان روز «سرگرد يوسف ميران» از دوستان نزديكم را ديدم كه تازه از زندان آزاد شده بود. گفتم: «با من به كردستان برگرد چون تصور مي‌كنم به زودي بازداشت‌ها آغاز خواهد شد». «يوسف» لباس افسري به تن كرد و غروب به طرف كركوك حركت كرديم. از دروازه‌ي بغداد گذشتيم و شب پس از رسيدن به كركوك، در هتل «سيروان» اقامت كرديم.
در اينجا مي‌خواهم كمي به عقب بازگردم:
چند بار در مورد « عبدالله كاني ماراني » مطالبي گفته‌ام. پس از بازگشت از سوريه، بهترين و عزيزترين دوست من بود و هميشه باهم بوديم. در كودكي تا چهارم ابتدايي درس خوانده و پس از آن، چند سالي را براي تأمين معاش كار كرده بود اما دوباره به درس ادامه داده و سرانجام در رشته‌ي حقوق فارغ التحصيل شده بود. در دوران «قاسم» براي حزب پارتي در بغداد فعاليت مي‌كرد. هميشه مي‌گفت: «براي ادامه تحصيل در مقطع دكترا به خارج از كشور خواهم رفت و مطمئن هستم كه تو مراقب خانواده‌ي من خواهي بود». دوستي بزرگوار بود.
آن روزهايي كه حزب براي رفتن به كردستان پيغام فرستاده بود نزد من آمد و گفت:
ـ تو كه از بغداد مي‌روي انتظار نداشته باش كه مراقب همسر و فرزندانت باشم.
آب سردي بود كه بر پيكرم ريخته شد. گفتم: « دوست من، مگر خدا مرا به اميد تو آفريده است. آن روزهايي هم كه در بغداد به تنگدستي و بي كسي روزگار مي‌گذراندم نه تو و نه كس ديگري در كنار من نبودند»
شب را در كركوك با ترس و لرز به روز آورديم و صبح زود، با يك تاكسي از شهر خارج و از يك جاده‌ي فرعي از طريق «دبسه» به « اربيل » رفتيم. چند روزي در منزل دايي كاك يوسف «عبدالقادر افندي» در «بي بي جك» پنهاني زندگي كرده بوديم. صبح با لباس كردي به «كويه» رفتيم و ميهمان حزب شديم. مردي به نام «سعيد مصفي» نزد ما آمد و گفت: «چند «جامانه سرخ» به مقر آمده‌اند اما مانع از اقامت آنها شده‌اند». به نظرم آمد كه ميانه‌ي بارزاني و حزب به تيرگي گراييده است.
عصر يك روز به پشت «كاني ماران» رسيديم كه ملا مصطفي آنجا بود. از بهار 1961 او را نديده بودم. روزي هم كه او را ديدم گفت: «هه‌ژار! آخر من، با تو و «وهاب آقا» كه اينقدر شكم گنده هستيد درجنگ چكار كنم؟»
گفتم: «قربان راستش را بخواهيد من از ترس مرگ، از بغداد گريخته‌ام. براي قبر در بغداد بيست و پنج دينار پول مي‌گيرند اما خوشبختانه اينجا رايگان است. اما روي وهاب آقا حساب نكن چون خيلي تنبل است».
شب در مجلس به بارزاني گفتم: «نمي‌داني در روزنامه و راديو بغداد، چقدر ناسزا بارت كرده‌ام؟» گفت: «بله گوش مي‌دادم. راستي چه كس ديگري اينجا بود؟ من چه گفتم؟»
«شوكت ملا اسماعيل» كه يك افسر مخابرات بود گفت: «فرموديد اگر در مقابل ديدگان خودم مطلب را مي‌نوشت و براي خودم نيز مي‌خواند مي‌دانستم كه دروغ است. من هه‌ژار را خوب مي‌شناسم» و گفتم: «ببخشيد من براساس آگاهي‌هاي ناقص خود مي‌گويم اگر در آن چهل و هشت ساعت شلوغي بغداد، فرصت‌هاي طلايي را از دست نمي‌داديد مي‌توانستيد كركوك را آزاد كنيد».
بارزاني گفت: «فعلاً اين بحث را كنار بگذار »
صبح روز بعد، پس از نماز با «جلال طالباني» به «گرد پشتي مالان» رفتيم. بسياري از بزرگان عشاير «پشدر» و دوروبر آنجا بودند. جلال براي آنها سخنراني مي‌كرد:
ـ دوستان بعث‌ها نژادپرست هستند و به همين خاطر ، ناصر را ياري مي‌دادند. يعني ارتش مصر و سوريه و عراق، اكنون دشمن ما هستند. روسيه هم كه به ناصر كمك مي‌كند. ايران وتركيه هم كه دشمنان تاريخي ما هستند و آمريكا و انگليس از آنها جانبداري مي‌كنند. اميدوارم جنگ ديگري به وجود نيايد
آقايان عشاير نيز به جاي فكر كردن به اين مسائل ، تنها مسايل مربوط به فروش توتون و شلتوك و محصولات كشاورزي و بهره‌هاي ناشي از آن را مطرح مي‌كردند و در اندیشه­ی سياست و سرنوشت نبودند.
گفتم: «مام جلال! با اين سخنان نااميد كننده، آنها را دلسرد نكن. تو بايد اكنون به آنها اميدواري داده و از آزادي براي آنها صحبت كني».
ـ كاك هه‌ژار متأسفانه تو از الفباي سياست، چيزي نمي‌داني.
ـ بله درست مي‌گويي اما چرا هميشه از من سياست ندان مي‌خواهي كاري انجام دهم؟ راستي از من چه مي‌خواستي؟
ـ بارزاني بي‌سواد است. روح عشيره­اي در وجود او جاري است. از كار حزبي چيزي نمي‌داند. تابع مقررات و ديسيپلین نيست. بايد قدرت را به حزب واگذارد و او تنها مجري دستورات باشد. درغير اينصورت، نمي‌توان او را تحمل كرد.
ـ بله جلال عزيز من مي‌دانم او سواد ماركسيستي ندارد و يا نمي‌خواهد بداند. حزب مرتكب اين خطاي بزرگ شد كه در نخستين كنگره‌ي بغداد، پس از بازگشت بارزاني، هرچند خود گفت رهبري پارتي را برعهده نمي‌گيرد اما او را وادار به اين كار كردیم تا به واسطه‌ي او امتيازات مورد نظر خود را از قاسم كسب كنيم. پس از جنگ «در بنديخان» گفتيد براي حزب نجنگيده است، اما هنگامي كه بر دشمن شوريد ديديد كه چه كرد. تنها در جنگ با «صوفي شيخ رشيد» چهارصد نفر از ما در برابر سي نفر از «صوفيان» شكست خوردند كه فرمانده‌ي آن جنگ «عمر دبابه» بود. بارزاني چه كرد؟ «صوفيان» را شكست داد و آنها را تا مرزهاي تركيه به عقب راند. بارزاني عشاير با اين همه فتوحات، براي حزب چه نكرد كه شما كرديد؟ به تصور من، بارزاني هرگز قدرت خود را به من و تو و ابراهيم احمد بي هنر تفويض نخواهد كرد، اما هيچگاه خود را هم به ما تحميل نخواهد كرد. شايد اگر از او بخواهيم به بارزان باز گردد بپذيرد و حزب، خود رهبري شورش را بر عهده بگيرد. نظر تو چيست؟
ـ چطور جرأت مي‌كني اين حرف را بزني؟ به شرفم سوگند گلوله‌ باران خواهي شد.
ـ ارزش آن را دارد. حتي اگر قرباني هم شوم مي‌گويم.
مي‌ترسم نمي‌ترسم طول كشيد. بلند شدم و گفتم: «همين امشب مي‌گويم». كمي دور شدم. صدايم كرد و گفت: «به فرض تو گفتي و او قبول كرد. بارزان را هم با خود مي‌برد».
ـ نه عزيز! به خاطر چشم وابروي مشكي من و تو چنين گناهي نخواهد كرد. اما خودت مي‌داني بارزاني‌هاي مسلح، نه ديالكتيك خوانده‌اند و نه از ديسیپلين حزبي و مزبي خبر دارند. آنها تحت فرمان بارزاني هستند و جز او به خاطر كس ديگري نخواهند جنگيد. در الفباي سياست هم خيلي از من بي‌سوادتر هستند. اگر بارزاني برود بارزان هم خواهد رفت.
ـ پس نگو، خواهش مي‌كنم نگو. اگر هم چيزي بگويي من انكار خواهم كرد. شب در مجلس گفتم: «بارزاني عزيز كردها و حزب تو را نمي‌خواهند چرا به بارزان بازنمي‌گردي و دست از سرما بر نمي‌داري؟»
ـ درباره‌ي من چه مي‌گويند
ـ كار حزبي نمي‌داني، بي‌سوادي و به قول « شيخ رحيم شيخ برهان » ديكاتوري لاقيد هستي.
ـ چه كسي چنين مي‌گويد؟
ـ من! حالا چيزهاي ديگر هم مي‌گويند: دزد است، پول جمع مي‌كند و
ـ تو چرا اين‌ها را نگفته بودي؟
ـ يادم رفته بود.
ـ اگر بروم آنها شورش را ادامه خواهند داد؟
ـ به شرطي كه نيروهاي بارزاني را براي آنها جا بگذاري و تنها خودت بروي.
ـ هه‌ژار تو بعضي مسايل را نمي‌فهمي. اينها مي‌خواهند موقعيتي در دولت براي خود دست و پا كنند و با گرفتن اولين امتياز، قيد حزب را بزنند. من چنين كاري نخواهم كرد.
ـ فكر نمي‌‌كنم چنين هدفي داشته باشند
ـ مي‌بيني. اميدوارم تو هم ديوانه نشوي و دچار خودپرستي نگردي از اين حرف‌ها گذشته كمي در مورد بغداد حرف بزن.
از كاني ماران به «چوارقورنه» رفتيم. جمعيت عظيمي آنجا و در حال جمع‌آوري توتون و شلتوك بودند.
پشمرگها در حال هدف‌گيري و نشانه زني بودند. چند روزي با پيشمرگان بودم. ناهار اغلب ميهمان خوانهاي دهات بوديم. پيشنهاد كردم:
شايد جنگ زياد طول بكشد. بهتر است به جاي خوردن پلو و گوشت، عدس و حبوبات هم بخوريم و از روستاييان ساير مناطق بخواهيم سالانه مبلغي در حدود چهار يا پنج دينار به پيشمرگان كمك كنند. چند نفر از جمله احمد توفيق گفتند: «مردم به ميزباني ما افتخار مي‌كنند. اگر چنين پيشنهادي مطرح كنيم خواهند رنجيد». پيشنهادم مورد پذيرش قرار نگرفت.
پايگاه‌هاي حزب سهميه‌ي روزانه‌اي براي پيشمرگان از جمله عدس و نخود و تعيين كرده بودند كه كار پسنديده‌اي بود. اما از گوشه و كنار خبر مي‌رسيد كه فرماندههان و رؤسا نان و روغن چرب‌تري به نسبت سايرين مي‌خورند.
احمد توفيق
براي نخستين بار احمد توفيق يا بهتر بگويم «سيدعبدالله اسحاقي» را در دمشق ديدم. جواني دوازده ساله و از من كوچكتر بود. گفت: به چكسلواكي مي‌رود.
هميشه با هم بحث مي‌كرديم. او كه ماركسيستي فهميده بود تصور مي‌كرد دولتهايي كه از آن سوي آب‌ها مي‌آيند اشغالگر و استعماري هستند. من مي‌گفتم: «چه فرقي مي‌كند از خشكي باشد يا از دريا؟ اگر مرا ببلعد خونخوار و ظالم است. بلعيدن، بلعيدن است چه با قاشق و كارد و چنگال چه با چنگ و دندان». مي‌گفت: «به نظر من ما كردها در هر يك از كشورهاي متبوع، بايد در كنار ملت بالادست قرار بگيريم و به ياري آنها نجات پيدا كنيم». من در جواب مي‌گفتم: «من به اين موضوع باور ندارم. من متعلق به يك ملت بزرگ به نام كرد هستم كه توسط چند كشور اشغال شده و از سوي قدرت‌هاي بزرگ نیز حمايت مي‌شوند. ما بايد خود به فكر خود باشيم». از اين صحبت‌ها زياد بين ما رد و بدل مي‌شد. او تعديل مي‌شد و من هم از علم او بهره‌ها مي‌بردم. در بازگشت بارزاني از بغداد، دوباره او راديدم. به نظرم در مهاباد به خاطر دفاع از كرد، با محكوميتي مواجه و از آنجا گريخته به سليمانيه آمده بود. با چند كرد ايراني ديگر گروهي به نام «كمونه» تشكيل داده و به صورت پنهاني به ايران رفت و آمد مي‌كردند. مدير امن سليمانيه ، كه «حسين شيرواني» و كردي برجسته بود، مانع از ايجاد مشكل براي آنها در سليمانيه مي‌شد. با آمدن بارزاني، موقعيت آنها نيز بهبود پيدا كرد و بارها در بغداد او را ديدم. نبرد قاسم و بارزاني به اوج رسيده بود. احمد به بغدادآمد و در شگفت بودم كه چگونه توانسته است خود را به پايتخت برساند. گفت: «آمده‌ام لباس و غذا براي بارزان ببرم كه وضعيت معيشتي مناسبي ندارند». در كنار يكديگر لباس، آذوقه و داروي فراواني جمع‌آوري كرديم. نمي‌دانم اين حجم بار را چگونه به بارزان رساند؟ به راستي عملي شجاعانه بود. بارزاني در كتاب «سفر به سوي مردان شجاع» از شجاعت و بزرگي كاك احمد به نيكي ياد مي‌كند. چنانكه پيش از اين هم گفتم يكبار از بغداد به سفارت مصر رفتيم. عربي نمي‌دانست و من گفته‌هايش را ترجمه مي‌كردم. در مباحث سياسي بسيار هوشيار مي‌نمود. در «چوارقورنه» هم او را ديدم اما اين بار فلسفه را به كناري گذارده و مي‌گفت:
«اشغالگران كردستان از خوك هم كثيف‌ترند».
در يكي از نشست‌هاي كمونه، دوستان و همكاران خود را به من معرفي كرد كه صلاح مهتدي (مصطفي)، محمد اسماعيل محمود آقا (كاوه)، سليمان معيني (فايق امين)، مينه‌شه‌م و چند نفر ديگر از جمله‌ي آنها بودند.
احمد گفت: «گر به ما بپيوندي، سعادت بزرگي خواهد بود».
گفتم: «اگر مقصود تو حزب دمكرات كردستان ايران است نمي‌پذيرم. چون بيشتر از بيست سال است كه از ايران دور شده و هيچ اطلاعي ازتغيير و تحولات ندارم. من در كردستان عراق همه را مي‌شناسم و با آنها زحمت بسيار كشيده‌ام. عضويت را نمي‌پذيرم اما چون يك دوست حزبي مي‌توانيد روي من حساب كنيد». از سخنان من خوشحال شدند.
مقرر شده بود تمام حزبي‌ها و هوادارن شورش از هر دسته و گروه، در كويه اجتماع و در مورد حقوق كردها با يكديگر توافق و با دولت بعث به گفتگو بنشينند.


behnam5555 07-04-2011 08:50 PM


چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(17)

به كويه رفتيم. ملا مصطفي در روستاي «توپزاوا» نزديك شهر منزل گرفت. به كنار رود «حماموك» مي‌رفت، اگر كاري داشت به خانه‌ي «كاك زياد» در شهر مي‌آمد. يك روز غروب ديدم ملامصطفي به آرامي از يك كوه بلند در غرب «حماموك»، بالا مي‌رود. من هم آرام حركت كردم و به او رسيدم. گفت: «خدا را شكر مثل اينكه تو از وهاب آقا بهتري و مي­تواني با ما سركني».
دعوت شدگان هر يك به خانه‌ي يكي از اهالي شهر رفتند. ذبيحي و من نيز به خانه‌ي «مام قادر» باغبان رفتيم كه در مهاباد به نام «سيدحه‌مه‌قاله» او را مي‌شناختند. او پس از تحمل محكوميت طولاني مدت، اكنون در كويه، باغبان كاك زياد بود. «طاهر يحيي» نخست وزير و جماعتي از بزرگان بعث براي گفتگو به «خلكان» آمدند. گفتگوها آغاز شد. پيش از هر صحبتي بعثي‌ها گفتند: «عيد نوروز را به هنوان يك عيد رسمي به تصويب خواهيم رساند... دست از خودمختاري برداريد، موضوع لامركزيت را برايتان به تصويب خواهيم كرد و...» گفتگوها به انجام رسيد و حزب ضمن پذيرش پيشنهادها مقرر كرد آن را در مجمع عمومي پيشنهاد و آنها را تصويب كند. به «رانیه» آمديم، نمي‌دانم چند روز آنجا ماندم. كفش‌هاي لاستيكی من را هم دزديده بودند. سپس از «رانیه» به «كويه» بازگشتيم...
در مهاباد هم كه به عنوان شاعر ملي شناخته مي‌شدم از مجامع سياسي پرهيز مي‌كردم. اعيان و اشراف كويه در وعده‌هاي مختلف غذا مرا به خانه دعوت و مفصل، پذيرايي مي‌كردند.
بسياري از آنها سئوال مي‌كردند: «غذا چه ميل داريد؟»
ـ آش دوغ از آش دوغ خيلي خوشم مي‌آيد.
بسياري از آنها را اين موضوع خوش نمي‌آمد. فصل كنگر و گياه بود. مام قادر گفت:
ـ به بازار مي‌روم. چيزي نمي‌خواهي؟
ـ كنگر بخر تا كنگر و ماست درست كنيم و وسايل پختن آش دوغ هم تهيه كن. يك روز در جاده‌ي كويه «ميراني صالح بگ» از ميران «شقلاوه» صدا كرد:
ـ هه‌ژار بيا جواني آمده و مي‌گويد مهابادي است. متوجه زبان او نمي‌شوم. مرتباً مي‌گويد: «مه‌زورم مه‌زورم» ببين چه مي‌گويد؟
بله نام او «حسن» و برادرزاده‌ي «توفيق» بود و به جستجوي «عمو» به «كويه» آمده بود. مقصود حسن از واژه­ي «مه‌زورم» هم «منظورم» بود. در كويه فوتبال بازي مي‌كرديم. توپي به پشت مسعود بارزاني زدم. يك بارزاني آمد و گفت:
ـ چطور به خودت اجازه مي‌دهي توپ به پشت بارزاني بزني؟
ـ آخر اين عقل است كه تو داري، بازي كه آقا و غير آقا و بزرگ و كوچك نمي‌شناسد؟
به نظرش خيلي عجيب مي‌آمد.
در روزهاي پس از كودتا، يك روز ذبيحي تعريف مي‌كرد: «روز كودتاي بعثي‌ها، از پادگان كركوك خبر دادند كه با تمام قوا به ياري قيام خواهند آمد و سلطه‌ي بعثي‌ها را نخواهند پذيرفت». اما حزب نپذيرفته و گفته است: «ما به قرار و مداري كه با بعثي‌ها در زندان داشته‌ايم پابنديم و به جنگ يكديگر نخواهيم رفت». جواب سئوال خود را از مام جلال گرفته بودم...
با «بارزاني» و «ابراهيم احمد» در رفت و آمد بودم. يك روز شخصي نزد «ابراهيم» آمد و گفت: «مردي در «هه‌ردك لاقان»، سوار بر الاغ خود به اصطلاح دوره‌گردي مي‌كند و خبرهايي بسيار مهم براي ما مي‌آورد». چند روز پيش گفت: «دولت گفته است بايد دست از همكاري با حزب پارتي بردارم و گرنه اجازه‌ي كار كردن را از من خواهند گرفت. چه بنويسم كه پارتي نيستم؟» ابراهيم گفت:
ـ نظر شما چيست؟
ـ خيلي خوب است كه حاشا كند. فوايد بسياري دارد.
با انگشت اشاره و به شوخي گفتم:
ـ باید اين پدرسگ را اعدام كنيد.
ـ چطور؟
ـ براي مصلحت هم كه شده نبايد در برابر دشمن سرتعظيم فرود آورد.
يكبار دو به دو با هم حرف مي‌زديم. گفتم: «به خدا حيف است دل بارزاني را مي‌رنجانيد. قدرت و جذبه و محبوبيت او را نبايد از دست دهيد».
ـ مثلاً ؟
ـ مثلاً شما پنهاني به «عبدالواحد جاني ملو»، پول داده‌ايد كه دست از بارزاني بردارد. قمارباز بزرگ «كويه» هم همان شب پول‌ها را در قمارخانه باخته و موضوع را آشكار مي‌كند. يا پانصد دينار پول به «كه‌كوي بارزاني» كه مريد جان فداي بارزاني است مي‌دهيد كه دست از محبوب خود بردارد. او هم پول را نزد بارزاني برده مي‌گويد: «اين پول را به من داده‌اند كه شما را تنها بگذارم. پول‌ها را نشمرده‌ام. بفرماييد...» و بارزاني هم مي‌گويد: «پول‌ها را بردار مال خودت». بدتر از اينها نيروهاي تحت امر شما مي‌گويند يك پسربچه‌ي ده دوازده ساله‌ي جامانه‌ي سرخ عقراوي را به خاطر آنكه به بارزاني شباهت دارد به حمام برده‌اند و... «ابراهيم انكار كرد و گفت: بارزاني خار چشم حزب شده است. بايد اين خار را برداشت. هر چند مي‌دانيم با برداشتن اين خار، چشم حزب هم كور مي‌شود».
ـ كاك ابراهيم، آنچه گفتم نقل تمامي محافل است. حال اگر مي‌دانيد چشم حزب كور مي‌شود مراقب باشيد بهتر است...
يك روز به همراه ذبيحي به «حماموك»، نزد ملامصطفي رفتيم. سخنان مجلس را به ياد نمي‌آورم اما هر چه بود سخن از اختلاف فكري بزرگان حزب پارتي و بارزاني بود. «ذبيحي» گفت: «اگر هيچكس در اطراف بارزاني باقي نماند من تنها كسي هستم كه او را تنها نخواهم گذاشت چون مي‌دانم او بر حق است».
يك روز ديگر «عبدالحسين فيلي» و «يدالله فيلي» كه عضو كميته‌ي مركزي بودند در «حماموك» به ملامصطفي گفتند: اينها (يعني ابراهيم و دارودسته‌اش) به آرمان‌هاي ملت كرد خيانت مي‌كنند. تو بايد آنها را محاكمه و مجازات كني و از ما گواهي بخواهي. اگر گناهكار از آب درآمدند آنها را تيرباران كن. ما مطمئن هستيم كه گناهكار نيز هستند».
من هم كه نه عضو پارتي و نه رسميتي داشتم گفتم:
ـ شايد اينگونه اتهامات متقابل درست نباشد. اگر آنها خيانت نكرده‌اند طرح موضوع جفاي بزرگی است اما اگر خيانت كرده‌اند و شاهدي وجود دارد بهتر است هر چه سريعتر مسأله‌ي حزب حل شود. چون هيچ حزبي جز روي زمين سخت نمي‌تواند راه برود.
بارزاني گفت: «به سخنان هيچ يك گوش نخواهم داد. اگر آنها را گلوله باران كنم شهيدان راه آزادي شده و چون قهرمانان بزرگ از آنها ياد خواهد شد اما برايم روشن است كه خودشان، آبروي خودشان را خواهند برد».
يادم مي‌آيد يك شب «عمردبابه»، آمد. چمدان سياهي همراه داشت كه آن را به ملامصطفي داد. دو روز بعد گفته شد دوازده تفنگ برنو با خود آورده است. اما من چه شنيدم؟ حزب پارتي بدون مشورت با ملامصطفي، با ايران وارد مذاكره شده و «عيسا پژمان»، افسر ساواك رژيم شاه پس از مذاكره، قول همكاري با بارزاني و وعده‌ي ارسال كمك داده است، مشروط به آنكه بارزاني دشمن شاه و دوست مسكو را از حزب كنار بگذارند. مقداري پول و اسلحه دريافت كرده‌اند اما بارزاني از موضوع باخبر شده است و رفقا براي راضي نگهداشتن او، مقداري پول و اسلحه به عنوان هديه براي بارزاني فرستاده و گفته‌اند اين حقه‌اي است كه به ايراني‌ها زده و تمام حزب پارتي، مطيع ملامصطفي است. هنگامي كه بارزاني سئوال مي‌كند: «اسلحه‌ها را چكار كرديد؟» در پاسخ، اين دوازده برنو را براي او ارسال مي‌كنند.
گويا ايراني‌ها از اعتقادات كمونيستي پارتي راضي بودند اما از بارزاني مي‌ترسيدند چون پارتي ابراهيم، در برنامه‌ي حزبي خودضمن اعلام اعتقاد به سيستم ماركسيسم، عرب را برادر و مسكو را قبله‌ي خود مي‌دانست و آن همه اسلحه‌ي روسي كه از ارتش قاسم به غنيمت گرفته بودند هيچ خللي در ايمان آنها به ماركسيسم و روسيه ايجاد نكرده بود.
گفته شد همايش عظيمي به مناسبت فرا رسيدن عيد نوروز برگزار مي‌شود. شعري به نام «كاوه‌ي كبير» نوشتم كه در ديوانم به چاپ رسيده است. شعر را در «حماموك» براي بارزاني خواندم. با عصبانيت گفت: «نمي‌خواهم كسي از من تعريف كند. پاره‌اش كن».
گفتم: «باشد اما گوش بده. پاره‌اش هم كنم شعر را از بر كرده‌ام. اجازه ندهي در مراسم بخوانم روز جمعه به مسجد رفته و از ميكروفون، ‌شعرم را فرياد مي‌زنم. پس از آن اگر خواستي اخراجم كن، اعدام كن يا هر كار ديگري خواستي انجام بده، مهم نيست».
هر چه اصرار كرد جواب ندادم. همايش برگزار شد. ملامصطفي نيامده بود اما تمامي ميهمانان و اهالي شهر كويه و نيروهاي مسلح، در دشت كنار «گيست‌هاوس» (مهمانسرا) جمع شده بودند. مردم در چندين صف به صورت دو نيم دايره نشسته بودند. من هم در «گيست‌هاوس» بودم. يكي از اعضاي هيأت برگزاري آمد و گفت: «مطلبي براي خواندن نداريد؟»
ـ نه متأسفانه
چون مطالب بايد جمع‌آوري و پس از مطالعه توسط هيأت مميزي حزب و تشخيص مطابقت آن با سياست‌هاي حزب تأييد و يا رد مي‌شد. بيانيه‌ي حزب خوانده شد و در ادامه مقالات ديگري هم ارائه شد. هنگامي كه جمعيت سراپاگوش بودند و همه ساكت شده بودند نزد كاك ابراهيم رفتم و گفتم: «اجازه مي‌دهيد قطعه شعري از خودم بخوانم». ابراهيم به تصور آنكه فرصت گفتن شعر جديد نداشته و ديگر زماني هم براي كنترل آن نيست به «كمال محي‌الدين» مجري برنامه اشاره كرد. او هم از طريق ميكروفون با صداي بلند گفت: «اكنون كاك هه‌ژار قطعه شعري از اشعار زيباي خود برايمان خواهند گفت.»
ـ بفرماييد كاك هه‌ژار
ابيات را شروع كردم. با خواندن هربيت فرياد احسنت حضار و جمعیت بلند مي‌شد.
ـ تو را به خدا يكبار ديگر تكرار كن
تا اينكه به بند سوم و اين دو بيت رسيدم:
«عه‌ره‌ب حه‌زياي خواردنمان بوو
داواكاري مردنمان بوو
له‌سه‌ر خاكي كورده‌واري
ره‌ش و پاپه‌تي داباري»
اين دو بيت جن و استادان حاضر در جلسه بسم‌الله بودند. بلافاصله نيمكت‌ها خالي شد و آقايان جلسه را ترك كردند. به آسمان پرواز كردند؟ در زمين فرو رفتند؟ چگونه غيب شدند؟... اما استقبال و فرياد تشويق جمعيت كر كننده بو.د. من از زبان دل آنها، كينه‌ي كرد از عرب و از بمب و هواپيماهاي روسي را فرياد كرده بودم. جمعيت فرياد مي‌زد: دوباره! دوباره شعر را تمام كردم.
«كمال محي‌الدين» كه پيش از قرائت اشعار با عناويني چون «استاد برجسته»، «شاعر بزرگوار» و » مرا به جايگاه دعوت كرده بود پشت ميكروفون آمد و گفت:
ـ دوستان عزيز سخنان هه‌ژار، انديشه و باور حزبي ما نيست. او خود مسوول سخنان خودش است.
مستمعين هم از شعر من لذت بسيار برده و عده‌ي بسياري براي تبريك به خانه‌ي «مام قادر» رفته بودند.
ـ شعر پسرت بسيار عالي بود. تبريك مي‌گوييم.
اين موضوع هم داستاني شده بود.
ـ «هه‌ژار پسر تو است» يعني تو خيلي پير شده‌اي.
از آن روز به بعد، من نقل محافل حزبي شده بودم كه « هه‌ژار» آشوبگر و بي ديسیپلين است و براي مصالح حزبي مشكل آفريني خواهد كرد. بارزاني هم كه ديده بود با چنين استقبالي مواجه شده‌ام دست از سرزنش كردن كشيد و آرام گرفت. يك شب در «توپزاوه» به ملا گفتم: «مي­خواهم تنها با هم صحبت کنیم». به اتاقي كوچك رفتيم و تنها شديم. گفتم: «برادر عزيز، سالهاست دوست دارم در كنارت زندگي كنم. آدم بدزبان و دهن لقي هم هستم و نمي‌توانم خاموش بمانم. اجازه بده قراري با هم بگذاريم: اگر هرچه گفتم و بدت آمد مي‌تواني دستور دهي دو گلوله در مغزم خالي كنند، اما هرگز اخراجم نكن». قبول كرد از آن پس، تا سال‌ها هربار كه مي‌خواست در حين عصبانيت، مرا از اتاق يا جلسه‌اي بيرون كند مي‌گفتم: «قرار را نبايد شكست». آرام مي‌شد و با خنده مي‌گفت: «آخر تو چرا چنين كاري مي‌كني؟»
روز نشست كنگره فرا رسيد. كنگره در سالن يك مدرسه برگزار شد. رئيس جلسه «جلال طالباني» و ساير اعضاي دفتر سياسي روي سن نشسته بودند. بارزاني هم بود. من به «احمد توفيق» گفته بودم اگر فرصتي دست دهد سخن خواهم گفت. رفته بود و ضبط صوتي با خود آورده بود. مشخص بود كه ما باید به عنوان سياهي لشكر پشت سر آقايان زعما بنشينيم و سخنان ايشان را در موضوعات مختلف استماع كنيم.
سخنان بسياري ردو بدل شد. حزب پارتي كه هرگز دست از خود مختاري بر نمي‌داشت، آن شب نظر خود را تغيير داد. «كاك ابراهيم» زماني طولاني در اين باره سخن گفت كه:
دولت مي‌گويد: «لامركزيت را براي ما به تصويب خواهد رساند. لامركزي و خودمختاري هم در لفظ متفاوت و در معنا يكي هستند» ديگران نيز به تبع، در تلاش براي اثبات بهتر بودن «لامركزيت» از خود مختاري، زبان فرسايي مركردند جلال گفت: «چه كسي موافق است؟» بله تصويب شد. استعلام براي تصويب يا رد موضوعات مورد بحث، ده ثانيه بيشتر طول نمي‌كشيد: «موافق؟ مخالف؟ تصويب شد». يك صحنه سازي به تمام معنا بود. در يك فرصت، ثبت نشده اجازه خواستم سخن بگويم اما جلال گفت: «نام شما به عنوان سخنران ثبت نشده و فرصت هم رو به پايان است».
رو به بارزاني گفتم: «مساله‌ي سرنوشت كرد است و تماماً به من ارتباط دارد. چگونه اجازه نمي‌دهند سخن بگويم؟»
بارزاني گفت: «حرف خودت را بزن». و احمد هم ضبط صوت راروشن كرد. گفتم: «آقايان همه قانون­دان و صاحب سواد و صاحب سبك هستند. تا آنجا كه من مي‌دانم «لامركزي» به اين معناست كه دولت، به استانداران در برخي موارد تفويض اختيار مي‌كند كه مي‌توانند راساً برخي امور را مستقيماً به انجام رسانند. تا اينجا ما در مناطق كردنشين و بصره و موصل استان‌هاي دگر عرب­نشين مانند يكديگر هستيم. اما استان‌هاي كركوك و اربيل و سليمانيه و دياله هم به عنوان چهار لامركزي تعريف مي‌شوند و با اين حساب، ما چهار استان، درچارچوب كردستان، دخلي به هم نداريم. استان سليمانيه با بودجه‌ي خود جاده‌ها را آسفالت مي‌كند، استان كركوك، كارخانه‌ي جوجه‌كشي تأسيس مي‌كند و سرباز و پليس و دادگاه و فلان و فلان را نيز که دولت نظارت مي‌كند».
گفتم: «حالا كه لامركزيت و خودمختاري يكي هستند، خودمختاري بدهند. هم نامش زيباتر است و هم به لحاظ محتوا با لامركزيت يكي است و مشكلي ايجاد نخواهد كرد.
يك سخن ديگر و آن اينكه: آيا ما از زبوني سخن مي‌گوييم يا از موضع قدرت؟ اگر از موضع زبوني است كه حرفي ندارم اما اگر موضع، موضع قدرت است، چرا از آزادي زندانيان سياسي، حق خون شهيدان و بازسازي خانه‌هاي ويران شده از سوي دولت و مكلف نمودن آنها به اين مسايل سخن به ميان نياوريم؟ چرا هنوز محاصره‌ي اقتصادي از سليمانيه و اربيل برداشته نشده است؟ چرا نفت حلبي دو دينار است؟ و چرا هنوز ماست فروش‌هاي ميدان ماست را بازرسي بدني مي‌كنند؟ چرا ما به عنوان حسن نيت، كوه «سه‌ره‌ره‌ش» را ترك مي‌كنيم اما آنها هنوز از محاصره‌ي اقتصادي سليمانيه دست نكشيده‌اند؟ چرا ما حسن نيت داريم و آنها ندارند؟ آن وقت با هزاران هلي‌كوپتر و تانك و توپ، آماده‌ي تهاجم به ما هستند؟ چرا بايد براي تمام مذاكرات به بغداد برويم؟ چرا كركوك يك مركز نشست و گفتگو ندارد و ما بايد نيازهاي خود را در يك مذاكره‌ي سياسي با بي­سيم ارسال كنيم؟ اگر فاقد قدرت در معادله‌ي قدرت هستيم قبول، يا بايد همه‌ي شرايط آنها را بپذيريم و نوكري پيشه كنيم يا كار ديگري انجام دهيم. اجازه دهيد آنها يك قدم به پيش بردارند، ما دو قدم به سوي آنها خواهيم رفت»
مردي به نام «صمد منجلي» كه بازرس اداره‌ي مرغداري در بغداد و مورد علاقه‌ي پارتي بود به ميانه‌ي سخنم آمد و گفت:
ـ هه‌ژار حرف اضافه می­زند. كسي كه سال‌ها در ميدان جنگ بوده است حق اظهارنظر دارد.
ـ كاك صمد چون نمي‌خواهم لاف بزنم و از شجاعت‌هاي خود در راه كردستان ياد كنم سكوت مي‌كنم وگرنه با سخنانم، شرمنده‌ات مي‌كردم
مجري گفت: «وقت تمام است. دسته‌ي مذاكره كننده به بغداد مي‌روند».
بارزاني در اين ميان، نه با انكار و نه با قبول، واكنشي نشان نداد. جلسه به پايان رسيد. شب كه دير وقت به خانه رسيديم گفت: «بعثي‌ها ديروز غروب صمد را با هواپيما به كركوك و از آنجا به سرعت به جلسه­ی اربيل فرستاده‌اند كه نكند پارتي از «لامركزيت» بگذرد. پول خوبي هم به او داده‌اند. همه را خبر دارم»
«احمد توفيق» خيلي خسته بود. بيشترين كارها از جمله خريد اسلحه، استقرار تجهيزات وآموزش نيروهاي مسلح را بر عهده داشت. فرصت سرخاراندن هم نداشت. علاوه بر آن، اعضاي حزب نيز از ايران مي‌آمدند و مجبور بود اوقاتي را هم با آنها بگذراند. براي نخستين بار ، يك شب «صلاح مهتدي» براي آزمودن من، شروع به بدگويي از «احمد» كرد. يكي از گلايه­هایش اين بود: «ما از ايران، پول، جوراب، دستكش و وسايل ديگر براي پيشمرگه آورده‌ايم. نمي‌دانيم «احمد» آنها را چكار مي‌كند. جوراب‌ها را به «عباس آقا» داده است»
گفتم: «من با نظر شما موافق نيستم. اين موضوع را نه با احمد و نه با بارزاني در ميان نخواهم گذاشت. اما مرا ببخش به نظر من، تو و چند نفر ديگر انسانهاي دبنگي هستيد و آماده‌ايد سهم چند پيشمرگ را بخوريد. اگر در همان ايران مي‌ماندي و حتي به عنوان كارمند دولت، چند مدرسه براي دهاتي‌ها درست مي‌كردي بسيار شرافتمندانه‌تر بود».
اسلحه‌خانه‌اي هم در يكي از دهات نزديك «كويه» بود كه آنها نيز گلايه‌ مي‌كردند «احمد»، كمتر به آنها مي‌رسد. هرچند در اين كارها دخالت نمي‌كردم اما يكبار موضوع را خصوصي به احمد گفتم:
ـ اسلحه‌خانه گله‌مند است.
ـ به گمانم اين اسلحه‌‌ها مربوط ومتعلق به ساواك است. اما هرچه تو بگويي قبول. آن كسي را كه معرفي كرده‌اي به عنوان نماينده انتخاب خواهم كرد.
گفتم: «همه راضي هستند». و قبول كرد اما گفت:
ـ با اين وجود مي‌ترسم آمده باشد كارها را به هم بريزد
اين را هم فراموش نكنم:
در «چوارقورنه» بوديم. «ماموستا صالح يوسفي» كه از طرف پارتي در راديو حزب بعث تبريك گفته بود نزد بارزاني رفت. مي‌دانستيم بارزاني بسيار عصباني است حتي اجازه نداده بود به اتاقش برود. در اين هنگام «حمزه حسن آقا منگور» از اتاق بيرون آمد.
ـ خب حمزه آقا چه خبر؟
ـ والله به سر مبارك قسم! ملا مصطفي «حه‌جه‌مه» را در اتاق حبس كرده بود. او هم در حالي كه آب دهن قورت مي‌داد مي‌گفت: «پولم يوخ»
او هم چون تمام كت و شلوارپوش‌ها راعجم تصور مي‌كرد و كرمانجي هم نمي‌دانست تصور مي‌كرد تركي سخن مي‌گويند و تركي هم نمي‌دانست. در كويه بوديم كه يك خبرنگار فرانسوي به نام «فرانسوا» بيست و دو ساله و مسلط به زبان انگليسي براي گرفتن عكس و تهيه‌ي خبر و رپرتاژ به منطقه آمد. مترجم همراه او پسري به نام «انور ميرزا» بود كه مي‌گفت در سد كرج كار كرده است. از من خواست كرمانجي بوتاني به او ياد بدهم. در همان سه روز اول، مي‌توانست روان صحبت كند. انساني به اين هوش و ذكاوت نديده بودم.
دسته‌ي مذاكره كننده به رياست «صالح يوسفي» و «جلال طالباني» به بغداد رفتند. ما هم پس از يك ماه از كويه رفتيم و از راه «جلي» به سوي «خوشناوه‌تي» و از آنجا به سوي «هه‌رويتان» رفتيم. نكاتي هست كه بايد در مورد آنها به ذكر مطلب بپردازم: گروه احمد توفيق كه در زمان قاسم به اين سوي مرز عراق آمده بودند در مرز بانه مستقر شده بودند تا از حدود ايران دور نشوند. پارتي هم براي تداوم روابط حزب و ايران، آنها را از نزديك شدن به مرزهاي ايران برحذر داشته و و چند نفر را براي تحويل به ايران بازداشت كرده بودند.
بارزاني از «بادينان» دور بود. با هر مشكلي که بود خبر را به بارزاني رسانده و او هم فرمان آزادي آنها را صادر كرده بود. احمد نيز ميانه‌اش را با آنها برهم زده و نشريه‌اي به نام «ديسان بارزاني» چاپ كرده بود. يكبار پسري سنندجي به نام «عمر نگلي» را با خبرنامه‌ها بازداشت كرده و پس از كتك‌كاري بسيار، او را آزاد كرده بودند. خلاصه پارتي از موضوع «ديسان بارزاني» بسيار عصباني بود. نشريات به بغداد هم رسيدند. در بغداد به احمد گفتم: «كمترين هزينه در اين مقطع بيشترين زيان براي ماست». او هم در پاسخ گفت: «تو هم اگر مانند من در دل فعاليت‌ها بودي همين كار را مي‌كردي».
احمد و پارتي نزد بارزاني نيز به اختلافات خود ادامه دادند. پارتي احمد را بهتانچي و متهم به تحريك مي كردو اما از حق نبايد گذشت كه در بسياري از موارد حق با احمد بود. من و فرانسوا نيز با همان كاروان احمد به راه افتاديم.
بارزاني سالها پيش از آنكه به روسيه هم برود، شب‌ها نمي‌خوابيد و پس از روشن شدن هوا استراحت مي‌كرد. به استثناي خودو محافظانش هم، هيچكس نمي‌دانست به طرف كدام روستا حركت مي‌كند. از هر سكنه‌ي روستايي هم كه مي‌پرسيدي بارزاني كجاست قاطعانه پاسخ مي‌داد: «نمي‌دانم».
نيروهاي مسلح شب رادر روستا به سر برده و آفتاب نزده از دهات خارج و در كوهها موضع مي‌گرفتند. دود كردن در طول روز و سيگار شدن در شب ممنوع بود. وقتي مي‌خواستيم از مسافت يك روستا سئوال كنيم پاسخ داده مي‌شد: نيم ساعت مانده است. اما اين به معناي هفت ساعت پياده‌روي بود و به همين ترتيب ، زمان‌ها تغيير مي‌كردند. احمد ناسزا مي‌گفت:
ـ به خدا «خوشناو» بي‌عقل هستند. نمي‌دانند مسافت‌ها را تشخيص دهند.
ـ نه، ما بي‌عقل هستيم، چون زبان آنها رانفهميده‌ايم. يك ساعت، براي آنها يك روز است.
روزها راه مي‌رفتيم و شب‌ها استراحت مي‌كرديم. هنگام جنگ نيز شبانه عمليات مي‌كرديم و روزها به كمين مي‌نشستيم. يك روز در روستاي «سكتان» می­بايست از كوه «هه‌وري» بالا مي‌رفتيم. من و «حمزه حسن آقا منگور» از كاروان به جاي مانده بوديم خيلي بالا نرفته بوديم كه مردي را با شش الاغ ديديم كه از كوه بالا مي‌رفت. حمزه آقا گفت: «به خاطر خدا سوارم كن». گفت: «چرا التماس مي‌كني؟ سوار شو؟» نزديك قله رسيديم. مرد گفت: «من مي‌خواهم به «دارستان» بروم». پياده شديم و تشكر كرديم. حمزه آقا گفت:
ـ كاك هه‌ژار به نمك شيخ برهان قسم، اين الاغ‌ها «خضر زنده‌» بودند چون به داد ما رسيدند. تو چه فكر مي‌كني؟
ـ نمي‌دانم. تو به نمك «شيخ برهان» سوگند مي‌خوري و آنگاه به خرها مي‌گويي «خضر زنده؟»
به «چيوه» رسيديم. پلنگي كه تازه شكار شده بود بر ايوان خانه‌ي كدخدا سعيد آويزان و كاه اندود شده بود. مردي با تفنگ باروتي قديم كه در كنار در نشسته بود مي‌گفت: «قرمه»ي خودم را با برنو هم عوض نمي‌كنم». يك روز چوپاني در كنار سنگ‌ها يك پلنگ مي‌بيند و به مرد شكارچي مي‌گويد:
ـ برو و آن بچه‌ها را كه براي جمع‌آوري گياه به دشت رفته‌اند دور كن. آنجا پلنگ هست.
ـ پلنگ كجاست ؟
ـ آنجا پشت سنگ
با تفنگ « قرمه‌» به سراغ پلنگ مي‌رود. پلنگ نيز به او حمله مي‌كند اما در ميان زمين و آسمان، تفنگ را شليك و درست مغز پلنگ را نشانه مي‌رود. واقعاً چه شهامتي داشت؟ «كافي نبوي» كه افسر بود آن را پنج دينار خريد تا روي زين بيندازد. ملا مصطفي گفت: «حيف است كه دليل شجاعت اين شخص را ديگري براي خود بردارد». ده دينار به شكارچي داد و پوست پلنگ را هم دوباره به خودش هديه كرد.
يكي از پيشمرگان، «ملاقادر لاچيني» بود. شب نشسته بوديم. يك سوسك از لباس ملاقادر بالا رفت. ملا جيغي كشيد و بيهوش شد. حمزه آقا گفت: «شگفتي قيام اين است. يكي پلنگ شكار مي‌كند و آن ديگري از سوسك مي‌ترسد». همان ملاقادر را در ايران بازداشت و به «جلديان» بردند. در آنجا هزار نفر را به عنوان اعضا و هوادار حزب دمكرات معرفي كرده بود.
پيش از ظهر در يكي از روستاها نزد ملا مصطفي بودم. به «ياسين» چايچي گفت:
ـ مي‌داني مي‌خواهم چكار كنم؟
ـ نمي دانم.
ـ راه را بر ارواح مي‌بندم. روح سورچي‌ها در حيوانات است. راه كوهستان هم بر آنها بسته مي‌شود.
با من صحبت مي‌كرد. گفتم:
ـ جداي از حكم ذاتي (خودمختاري) مصلحت نيست ادعاي استقلال كنيم.
ـ چرا ؟
ـ براي آنكه ما به درياي آزاد راه نداريم و بسيار هم فقير هستيم.
ـ چه كسي مي‌گويد به درياي آزاد راه نداريم؟
ـ من و همه‌ي دنيا
ـ هه‌ژار تو حتي اگر شرفنامه را هم خوانده باشي مي‌داني كه كردستان از تنگه‌ي هرمز و بندر اسكندرون به درياي آزاد راه دارد. نمي‌داني؟...
مي‌گويند يك والي ترك براي اخاذي از مردم به بغداد آمد. بزي زين كرده و در اتاقي گذاشته بود. دنبال بازرگانان شهر فرستاد و بز را به يك يك آنها نشان داد.
ـ اين چه حيواني است؟
ـ قربان بز است.
ـ ها فكر كرده‌اي خرم؟ زين و لگام آن را نديدي؟ نمي‌داني استر است؟ دويست ليره جريمه‌اش كنيد.
يكي ديگر گفت:
ـ قربان استر است.
ـ ها فكر كرده‌اي خرم؟ ريش و شاخش را نديدي؟ دويست ليره جريمه‌اش كنيد. اوضاع بدين صورت ادامه داشت و «استر» يا «بز» دويست ليره دويست ليره به جيب والي مي‌رفت.
يك نفر يهودي آمد.
ـ ها خواجه! استر است يا بز؟
ـ قربان به سر مبارك قسم نه استر است و نه بز. بلاي سياه است که خدا بر ما نازل كرده است.
در «چيوه»، ملامصطفي گفته بود اسبي براي هه‌ژار خريداري شود. يك اسب سفيد خالدار برايم خريده بودند، بلاي سياه بود. به هر اسب. ماديان استر يا الاغي مي‌رسيد به سراغش مي‌رفت و سوارش مي‌شد. يه همين خاطر ناچار بودم لگام به دست يا حيواني در نزديكي او حركت دهم يا در انتهاي كاروان حركت كنم. در يك مسير پر از لاي و لجن به فرانسوا رسيدم كه پاي پتي راه مي‌پيمود.
ـ بيا سوار شو.
ـ وضع كنترل و رل اسب چطور است؟
ـ فلان فلان شده رل چي و كنترل چي؟ نزديك بود از بلندي پايين بيفتم. رام نمي‌شود. بايد چند دور بدود تا خسته شود و آنگاه مانند اسب مسلمان سرش را پايين بيندازد و راه بيفتد.
بر پشت اسب سوار شد و گفت: «من سوار ماهري نيستم اما ژيمناست خوبي هستم».
يك شب در روستاي «هه­رويتان» ميهمان خانه‌اي بوديم. صاحب خانه «سيد حسام الدين» نام داشت (تكيه كلامش) «مه‌خت عه‌يب نه‌بي» بود. مثلاً: «مه‌خت عه‌يب نه‌بي‌! الاغ را جل پوشاندم». «مه‌خت عه‌يب نه‌بي به قلادزه رفتم». «مه‌خت عه‌يب نه‌بي الاغی خريدم» (مه‌خت عه‌يب نه‌بي را شايد بتوان در زبان فاسي با «بلا نسبت» يا رويم به ديوار معادل كرد.)
ـ جناب تو آخوند هستي؟
ـ نه.
ـ سيدي
ـ نه.
ـ حسام الدين؟
ـ نه.
ـ پس اين نام دور و دراز چيست؟
ـ مه‌خت عه‌يب نه‌بي! پدرم ملاسيد حسام الدين، مه‌خت عه‌يب نه‌بي! را خيلي دوست داشت. مه‌خت عه‌‌يب نه‌بي به عشق او اين نام را بر من گذارد.
«ملامصطفي» از لقب و عنوان بسيار متنفر بود. مي‌گفت: «نام من ملامصطفي است و ديگر هيچ». اين ملا را هم در زمان كودكي به ما قالب كرده اند و گرنه آن را هم قبول نداشتم
يك شب در روستاي «خه‌تي»، روستاي محل زندگي «ملاي خه‌تي»، كه مي‌گويند فتواي او سبب سقوط «ميربزرگ روانداز» شد نزد ملامصطفي بودم. ملايي گفت: «ماموستا». بارزاني عصباني شد. مرد بسيار ترسيد. گفتم: «با من بود».
گفت: تو با كلمه‌ي ماموستا عصباني نمي‌شوي؟
ـ نه دوست دارم بگويند شاهنشاه معظم
«ملارحمان حاجي ملا عزيز كند» دوست دوران طلبگي در «ترغه» كه به «ملاي كوسه» معروف است نزد ما آمد. فكر كنم نامه و پول براي مصطفي و كاوه آورده بود. گفت:
ـ بارزاني را هرگز نديده‌ام. مي‌گويند اجازه‌ي ملاقات هم نيست. خيلي دوست دارم او را ببينم.
ـ بيا امشب برويم.
گفتم: «اين دوست قديمي من است».
بارزاني سر تا پاي او رانگاه كرد:
ـ ملا من تو را كجا ديده‌ام؟
ـ قربان هرگز خدمت نرسيده‌ام.
ـ چرا ! نخستين بار كه به ايران آمدم يك شب در خانه‌ي «كريم آقا قونقه‌لا» تو را ديدم.
ـ بله قربان من آنجا بودم
يك شب در روستاي «بناويه» به همراه برادران كرد ايراني به مسجد رفتيم. هوا گرم بود. آش بلغور هم آورده بودند. صبح هوس چاي ‌كرديم. يك درويش سورچي روي پشت بام خانه­اش نشسته و در وصف «شيخ احمد چاوبه‌له‌كي» شعر مي‌سرود.
ـ شيخ با صداي بلند بخوان. خوش صدايي داري.
ـ برادر! دنيا دو حرف است (ب و ت)
ـ هزار آفرين به ذكاوتت.
ـ چاي خورده‌اي؟
ـ نه به سر مبارك! دوستان نيز نخورده‌اند.
درويش با صبحانه و چاي، حسابي از ما پذيرايي كرد. معلوم بود از پاسخ من به جمله‌ي‌ استفهامي خود بسيار مسرور بود. مقصود او آن بود كه دو دنيا از دو حالت بيشتر نيست: سرآغاز و سرانجام.
جالب آن بود كه همه‌ي اهالی روستا حاجي بودند. بچه ها مو در نياورده دستاري زرد به سر داشتند. نزد ملامصطفي آمدم. گفت:
ـ اين روستا حاجي زياد دارد. اينطور نيست؟
ـ قربان همه حقه‌بازند. دو نفر پيرمرد به حج رفته‌اند و پس از بازگشت تخم حاجي كرده اند و اين جوجه‌ حاجي‌ها سر از تخم بيرون آورده‌اند.
از اسيران كرد كه در زمان جنگ قاسم، اسير شده يا خود را تسليم نيروهاي كردستان كرده بودند، «اسماعيل سرهنگ» و «شوكت ملااسماعيل» از افسران مخابرات بودند كه يكي مسئول شاخه‌ي حزبي دفتر سياسي و آن يكي مسئول بخش مربوط به بارزاني بود. شوكت افسر بي‌سيم بود و تمام رمزها و كدهاي ارتش عراق را باز مي‌كرد و تحركات ارتش عراق را به ملامصطفي گزارش مي‌داد. ارتش عراق گاهي در طول يك هفته ده بار كد و رمز تغيير مي‌داد اما كاك شوكت بود و تبحر در رمزگشايي.
ـ دولت فرمان بمباران و توپ باران فلان منطقه يا روستا را داده است.
ـ فوراً اهالي را خبردار كنيد كه منطقه را تخليه كنند.
يك شب به لشكريان گفته شد بدون سر وصدا از جاده‌ي «خليفان» عبور كنند. آن شب مردي به نام «عمرآقا سورچي» همراه ما بود. در راه گفت: «شكمم درد مي‌كند به خانه‌ بر مي‌گردم». پس از رفتن او ده دقيقه طول نكشيد كه صداي شليك تيري به گوش رسيد و سكوت شب را شكافت.
اين منطقه هم نزديك پادگان بزرگ «خليفان» بود. كسي نفهميد گلوله را چه كسي شليك كرده است اما من و جماعتي ديگر تصور كرديم عمرآقا اين كار را تعمداً انجام داده تا ارتش از تحرك ما آگاه شود.
«عمرآقا» بعدها فرار كرد و يك جاش بزرگ شد.
يادم نمي‌آيد اسب سفيدم را كجا جا گذاشته بودم. پاي پياده مي‌رفتم و دنيا ظلمات بود. خوابم گرفته بود. چشم كه باز كردم كسي را در اطرافم نديدم. از كاروان جا مانده بودم. خدايا به كدام سوي بروم؟ تصميم گرفتم به طرفي حركت كنم كه آنجا خوابم برده بود. حركت كردم. ناگهان سياهي ديدم كه نزديك مي‌شد:
ـ كه هستي؟
ـ هه‌ژارم.
ـ كاك هه‌ژار جا مانده‌اي. بيا ازاينجا برو.
تا از رودخانه پريدم چهار بلده‌ي ديگر نيز آمدند. از كوه بالا رفتم. بارزاني و جماعت، آنجا بودند. چند نفر را سراغم فرستاده بود. مشخص بود كه نيروهاي بسياري در اطراف پادگان براي درگيري آماده شده بودند.
ـ حالا دسته دسته شده و از مسير، با فاصله به «سريشمه» برويد.
ما همراه دسته‌ي «عمرآقا دوله‌مه‌ري»، راه افتاديم. شب بسيار تاريك و زمين گل‌آلود بود. مدت بسياري از بيراهه رفتيم. خسته شده بوديم. ناگهان عمرآقا گفت: «راه را اشتباه آمده‌ايم و در محاصره‌ي «سورچيان» هستيم كه بزرگترين دشمنان ما هستند». بازگشتيم در روستاي «سه‌رچيا»، مردي را از خواب بيدار كرديم.
ـ راه سريشمه از كدام سوی است.
ـ يك ربع ساعت راه است. از اين طرف.
ـ پس با اين مسير كوتاه، مي‌تواني همراه ما بیایی؟
ـ نه به خدا مسير دور است و من نمي‌توانم از اين راه گلي عبور كنم.
ـ مي‌آيي يا به زور ببريم؟
ناگزير با ما آمد از يك سربالايي پايين آمديم. هر نفر، حداقل دوبار روي زمين افتاد. تنها افتادن و ليز خوردن بود. خود من سه بار زمين خوردم. در اين تاريكي، يك پيرمرد بارزاني جلويم راه مي‌رفت. لباس سفيد بلندي بر تن داشت. برايم چون خضرزنده بود. هر جا مي‌رفت دنبالش بودم. يك لحظه به شوخي گفتم:
ـ اي كاش الان تگرگ بزرگي مي‌باريد.
چون كسي كه انگار به آرزوي من خواهد باريد با عصبانيت گفت:
ـ چنين چيزي نگو، همه مي‌ميريم.
ديدم شوخي خوبي است هر چند دقيقه يكبار تكرار مي‌كردم و او هم با انواع جملات نهي مي‌كرد. اوايل بامداد به «سريشمه» رسيديم. سر تا پایمان گلي شده بود. روي زمين دراز كشيديم. «فرانسوا» هم كه کاملاً گلي شده بود به من مي‌خنديد. كمي خوابيديم و پس از بيدار شدن، خود را شستيم. من و فرانسوا و انور ميرزا به خانه­اي رفتيم. احمد توفيق و ديگر برادران نيز در خانه‌هاي روستا پخش شدند. بارزاني ميهمان «احمدشاباز»، ‌پيرمرد يكصد و بيست ساله و بزرگ ده بود. نديده‌ي خود را هم ديده بود و شصت و پنج مرد مسلح از فرزندان و نوه هاي خود داشت. ماجراي كشته شدن «اسماعيل آقا سمكو» را از زبان او شنيدم:
از مسير كوهستان براي خريد نمك به اشنويه رفته بوديم. «خورشيد آقا هه‌ركي» را ديدم گفت: «احمد» از شهر خارج شو. و برگرد.
ـ گفتم نمك لازم داريم.
ـ مي‌گويم از شهر برو بيرون.
از شهر خارج شديم. چند ساعت بعد خبر رسيد كه «اسماعيل آقا» و «خورشيد آقا» هدف گلوله قرار گرفته و كشته شده‌اند. چند روز بعد يكي از مردان «خورشيد» برايم تعريف كرد كه: اسماعيل آقا سوگند ياد كرده بود به شهر نرود. «خورشيد» كه دوست نزديك او بود و از تركها براي گرفتن چهارصد ليره قول گرفته بود نزد اسماعيل آقا رفته و با هزاران قرآن و قسم كه ترك‌ها نظر بدي نسبت به او ندارند از او خواسته بود به اشنويه برود. «خورشيد» را به اين خاطر كشتند كه نتواند چهارصد ليره پول را بگيرد و «سمكو آقا» هم قرباني شد
«فرانسوا» زياد از قيافه‌ي «انور» خوشش نمي‌آمد به همين خاطر او را به خانه‌ي ديگري بردند و ما دو نفري در همان خانه مانديم. روزها بيكار به جنگل مي‌رفتيم و اداي «تارزان» در مي‌آورديم. از درخت بالا مي‌رفتيم و جيغ و داد راه می­انداختیم. غروب هم به خانه بر مي‌گشتيم و شب تا وقت خواب كه دوباره به خانه باز مي‌گشتيم نزد بارزاني بوديم. فرانسوا يك كيسه خواب داشت كه در آن مي‌خزيد، من هم تا صبح، با شپش دست و پنجه نرم مي‌كردم.
ملامصطفي از خوردن مشروب بسيار متنفر بود و هيچكس هم در زمان عمليات، حق خوردن مشروب نداشت. فرانسوا گفت: «يك بطر كنياك فرانسه دارم. بخوريم؟»
به او فهماندم كه در ميان اهالي ده، اين امكان وجود ندارد. اما بيرون از دهات مي‌شود كاري كرد. روز بعد به جنگلي دور از روستا در كنار يك چشمه كه راهي هم نداشت رفتيم. داشتيم آماده مي‌شديم كه ناگهان از پشت درخت‌ها «كافي‌نبوي»، سرهنگ سابق توپخانه‌ي عراق نزديك شد و گفت:
ـ چكار مي‌كنيد؟ به من هم نمي‌دهيد؟
ـ بفرماييد
مشروب را خورديم و غروب نزد بارزاني رفتيم. «كافي» هم آنجا بود.
بارزاني پرسيد:
ـ هه‌ژار امروز كجا بودي؟ و تا كجا رفتي؟
شستم خبردار شد و گفتم:
ـ با فرانسوا به كنار يك چشمه رفتيم كه يك بطر كنياك او را با هم بخوريم. «كاك كافي» هم آمد و به جمع ما پيوست. نصف بطر كنياك خورد و سهم ما را هم خراب كرد.
«كافي» از ترس مانند گچ سفيد شده بود. فكر نمي‌كرد من حاشا نكنم و به گناه خود هم اعتراف نكنم. با وحشت به ديوار تكيه داده بود.
ـ آخر اين سگ، اين زهرمار را از كجا آورده است؟
ـ نمي‌دانم همين يكي را هم داشت كه من و كافي برايش تمام كرديم.
كافي زود گفت:
ـ قربان كمي ناخوش احوالم. اجازه‌ي مرخصي بفرماييد.
و بارزاني گفت:
ـ چه خوب است انسان دورو نباشد.
«كافي» كه هرگز به اين موضوع فكر نكرده بود براي مثبت نشان دادن خود نزد بارزاني، پشت سر ما بد گفته بود.
از فرانسوا پرسيدم:
ـ اين كنياك را از كجا آورده بودي؟
ـ در «كويه»، ژنرال سفارش داده بود تهيه كنم...
وقتي دوش آفتاب مي‌گرفتيم تنم مي‌سوخت. فرانسوا كرم «نيوا» به تنم ماليد و بهبود پيدا كردم.
از آن پس ياد گرفتم چگونه بايد حمام آفتاب گرفت.
فرانسوا به قول خودش سعادت پيدا نكرده بود در آن مدت يك جنگ واقعي دیده و عكس و رپرتاژ تهيه كند. اما از كاروان لشكر و آمد و رفت پيشمرگان، عكس‌هاي بسياري گرفته بود و مي‌گفت با پول فروش اينها مي‌تواند خانه‌اي در پاريس خريداري كند.
يك روز گفت:
ـ تو پياز زياد دوست داري. اين خوب نيست.
ـ تو مثل اينكه هرگز كتاب مقدس را نديده‌اي؟
ـ چرا نديده‌ام؟ حتي خوانده‌ام.
ـ يك سئوال: خداوند پيش از هر چيز، چه خلق كرد؟
ـ كلمه
ـ نخير ندانستي. پياز را خلق كرد. طبقه طبقه است و شکل آن، نماد زمين گرد و ستارگان، تا براي آفرينش جهان نمونه‌اي در اختيار بشر بگذارد.
ـ آفرين به اين كشف بزرگ. (و مي‌خنديد)
بارزاني از «سريشمه» او را به «جلديان» فرستاد كه از طريق سفارت فرانسه در تهران به كشورش بازگردد. مدتي بعد از پاريس به خط لاتيني و زبان كرمانجي، نامه‌اي بسيار جالب برايم نوشت:
«تو دوست بسيار عزير من هستي. اگر به پاريس آمدي مرا به اين نشاني پيدا كن. در ضمن، مادرم را به همسري تو در مي‌آورم. زن زيبايي است».
چند رمز ارتش عراق توسط شوكت و اسماعيل كشف شد كه در آن آمده بود:
«ارتش عراق براي يورش همه جانبه به بارزاني آماده است» و در رمزي ديگر اين فرمان صادر شده بود: «روز نهم ماه آماده‌ي فرمان حمله باشيد».
پيشمرگان، از دهات خارج شده سنگرها را آماده و به تقويت استحكامات پرداختند. همزمان گروه مذاكره كننده‌ي ما نيز در بغداد هر روز به بهانه‌اي بازي داده مي‌شد: «فلان وزير بيمار است، فلان معاون در سفراست و . . . بايد اعراب ديگر را راضي كرد تا اين حقوق را براي كردها به رسميت بشناسند. ...» جلال به قاهره رفته بود تا با ناصر ملاقات كند. گاهي اوقات هم در بخش‌هايي از منطقه، درگيريهايي چند اتفاق مي‌افتاد اما بسيار پراكنده بود. در يكي از درگيري‌ها «هاجر» نامي روي كوه «گوله‌ك» نزديك جاده نماز مي‌خواند. «بيجان جندي» (يك شكاك عبدويي بود كه همراه بارزاني به مسكو رفته فارغ التحصيل زبان و ادبيات روس از دانشگاه تاشكند و استاد زبان روسي در بغداد بود) هم چشم انتطار هاجر بود. چندين كاميون ارتشي از جاده عبور مي‌كنند. آنها را ديده و به رگبار گلوله مي‌بندند. «بيجان» هم خود را به كنار جاده رسانده پس از كشتن تعداد زيادي از سربازان، سه كاميون را سوزانده پنجاه و سه قبضه اسلحه و دو تيربار به غنيمت گرفته بود. در اين درگيري پنجاه سرباز عراقي كشته شده بودند(بيجان در سال 1983 و در جنگ با سپاه پاسداران ايران در منطقه‌ي سلماس شهيد شد). چنين زد و خوردهايي بعضاً روي مي‌داد اما جنگ تمام عيار نبود . . .
به ياد مي‌آورم روزي 7/6/1963 تلگرافي از «صالح يوسفي» بدين مضمون دريافت كرديم:
«روند مذاكرات ما با دولت عالي پيش مي‌رود. با طاهر يحيي گفتگو كردم و به قرآن سوگند ياد كرد كه دولت نيت خوبي نسبت به كردها دارد. خواهش مي‌كنم از درگيري‌ها پرهيز كنيد تا من باز مي‌گردم». صبح روز بعد جناب يوسفي را بازداشت و پس از شكنجه‌هاي روحي بسيار، اين بار به پنكه بسته و نيت خوب خود را با نثار كردن صدها اردنگي نشان داده بودند. بازداشت «صالح يوسفي» همان و در زندان ماندن همان. ...
روز نهم از ماه ششم، ارتش مهاجم بدون اطلاع از مواضع ما از «سپيلكه» حركت كرد و هنوز مسافتي نپيموده بود كه در كمين پيشمرگان افتاد. «حسين حه‌مه‌د آقا ميرگه‌سوري» به همراه يك پيشمرگ ايراني از اهالي «رحيم خان» به نام «عبدالله» نيز از پشت سر به دشمن رسيده آنها را به گلوله مي‌بندند. من با چشم خودم ديدم كه «عبدالله»، نه سرباز عراقي را اسير و با خود به «هاوديان» آورد. ارتش شكست سنگيني متحمل شده بود.
ـ خب كاك عبدالله تو چگونه­ به تنهايي نه سرباز اسير گرفتي؟
ـ از حسين آقا جدا نشده بودم. نمي‌دانستم كجا رفته بود. من پشت يك تخته سنگ موضع گرفته بودم. نمي‌دانم چند نفر را كشتم، اما كساني را كه به نشانه تسليم دست روي سر گذاشته بودند گرفتم و پس از خلع سلاح، چخماق تفنگ‌هايشان را كشيدم. اسلحه‌ها را دوباره روي دوششان گذاشتم و آنها را با خود آوردم.
حال ببينيم اين پهلوان بي نام و نشان كه بود: كشاورزي از اهالي رحيم خان بين مياندوآب و بوكان كه پس از به وجود آمدن اختلاف با يكي از بزرگان منطقه، نزد «شيخ احمد بارزاني» مي‌آيد:
- غريبم و مي‌خواهم اينجا زندگي كنم. . .
و هيزم براي خانواده‌ي شيخ مي‌آورد. درخواست تفنگ مي‌كند اما شيخ احمد مي‌گويد: «به غريبه اسلحه نمي‌دهيم امّا اگر خودت توانستي پيدا كني منعي ندارد». از بارزان به سوي «شيخ رشيد لولان» رفته است و آنجا هم به كار هيزم‌كشي ادامه داده است. روزي در مسير «قشلاق»، يك صوفي مي­بيند كه تفنگ خود را به درختي آويزان كرده و مشغول قضاي حاجت است. عبدالله با همان اسلحه صوفي را كشته و با ربودن آن، نزد بارزاني‌ها باز مي‌گردد. در بارزان به عنوان پيشمرگه پذيرفته شده و در جنگ «سه‌رعه‌قره» شجاعت بي‌نظيري از خود نشان مي‌دهد. در سنگر هم به محض كشتن هر يك از افراد دشمن مي‌گويد: «غلام حسين محمد آقا هستم». از آن پس شجاعت او شهره‌ي خاص و عام شده است. در جنگ كوههاي «پيرس» شهيد شد. انساني بسيار ساده و به غايت دوست داشتني بود. يك بار در بارزان نزد ملامصطفي آمد:
ـ قربان عرضي داشتم؟
ـ هر چه بگويي انجام مي‌دهم.
ـ اجازه ندهيد كسي اين كلاشينكوف را از من باز پس‌گيرد. آن را خيلي دوست دارم.
به خاطر همشهري بودن، بسياري اوقات نزد ما مي‌آمد اما لهجه‌اش تغيير كرده بود.
ـ خب! كاك عبدالله چه خبرها؟
ـ خبر مبر ندارم. عبدالله عقل و مقل هم ندارد. هيچ چيز نمي‌دانم.
من در سنگري بودم كه در يك گودال در پشت «گه‌ل علي بگ» ايجاد شده و شديدترين درگيريها با سربازان پادگان بزرگ «خليفان»، در همانجا روي داد. چشمه‌ي باصفايي از كنار ما مي‌گذشت و در تيررس هم نبود. يك روز جماعتي چهارده نفره از مردم بومي و تعدادي از پيشمرگان، در كنار چشمه غذا مي‌پختند و لباس مي‌شستند كه ناگهان يك گلوله‌ي توپ وسط جمعيت فرود آمد و به يك نفر اصابت كرد اما منفجر نشد و ما هم جان سالم بدر برديم.
لشكريان «بارزان» با همه‌ي شجاعت، تنها دو توپ خمپاره‌انداز دو گره و سه گره داشت كه آن هم فاقد گلوله بود. اگر تنها يك توپ آماده داشتيم قطعاً مي‌توانستيم پادگان «خليفان» را آزاد كنيم چون مدتها در محاصره‌ي ما بود.
غروب‌ها گزارش درگيري روزانه را نوشته و مخابره مي‌كردم. يك روز نام چهار شهيد را نوشتم كه يكي از آنها «شه‌روي خه‌ربه‌نده» بود و در پايان اضافه كردم: «خدا آنها را بيامرزاد». روز بعد دو پيشمرگ آمدند و «شه‌روي» زخمي را با خود به بيمارستان «شورش» بردند. «شه‌رو» بهبود يافت اما از ران مي‌شليد.
اجازه دهيد داستان را از زبان خودش بشنويم:
«بار يك حيوان گلوله داشتم. آن را به پيشمرگها دادم. خواستم بروم كه ناگهان صداي رگبار شصت تير بلند شد. حيوان رم كرد و مرا با خود به داخل جنگل و سنگلاخ­ها كشيد. بيهوش شدم و از دنيا بريدم. شب به هوش آمدم. لباسهايم به تنم چسپيده و خون روي آنها خشك شده بود. خواستم بلند شوم اما پاهايم دنبالم نمي‌آمد. بيخ رانم كاملاً درد مي‌كرد. خيلي تشنه بودم. صداي آب رودخانه از دور به گوش مي‌رسيد. چگونه خود را به آب برسانم؟ شروع به خوردن گياه كردم تا تشنگيم كمي فروكش كند. كشان كشان، شروع به حركت به سوي آب كردم. خود را به رودخانه رساندم و سرم را داخل آب گرفتم. دوباره بيهوش شدم. اين بار هنگامي كه به هوش آمدم پايين تنه‌ام در داخل آب، به يك تخته سنگ‌، بند شده بود. درد رانم كم شده بود اما كمرم به شدت درد مي­كرد. مي‌خواستم از رودخانه بيرون بيايم اما رمقي برايم باقي نمانده بود. همينطور در آب ماندم. آفتاب تازه برآمده بود. از دور صداي صحبت دو نفر را كه به زبان كردي صحبت مي‌كردند شنيدم. با خود گفتم حتماً جاش هستند. من هم كه ديگر چيزي براي از دست دادن نداشتم شروع به فحش و ناسزا كردم: «اي جاش، اي بي‌ناموس، اي بي‌شرف، اي خود فروش، بيايد من «شه‌رو» هستم بيايد اگر فلان نيستيد مرا بكشيد».
بالاي سرم آمدند. از پيشمرگان خودمان بودند. مشخص شد كه در نبرد ديروز پيروز شده بوديم. اما پسري به نام «جعفر» كه جواني خوش قد و بالا و خوش سيما و بيست و پنج ساله بود، شب­هنگام، در حالي كه با استر خود مي‌خواست از پل «گه ‌ليه» بگذرد داخل آب افتاد و آب، او را با خود برد. جالب آنكه حيوان تلف شد اما «جعفر» جان سالم بدر برد. چند روز بعد جعفر كه براي ديدن وضعيت ميدان جنگ، از تپه‌اي بالا رفته بود هدف گلوله قرار گرفت و شهيد شد. . .»
«بيجان جندي» با چند پيشمرگ خود جايي نزديك ما بود. يك روز پسر ده دوازده ساله‌اي از پشت سر آمد:
ـ كاك‌ هه‌ژار ! اين پسرك پافشاري مي‌كند و مي‌خواهد اسلحه بردارد. اگر جايي داريد به او بدهيد تا چند روزي اينجا بماند.
پسرك گريه مي‌كرد:
ـ نام من حسين است. پدر ندارم و يتيم هستم. در قهوه‌خانه‌ي «ديانا» شاگردي مي‌كنم. آمده‌ام پيشمرگ شوم اما «مامه‌‌بيجان» مسخره‌ام مي‌كند.
ـ مي‌تواني اينجا بماني اما نمي توانيم به تو اسلحه بدهيم. تو هم هنوز خيلي بچه سالي . . .
پسرك با دلشكستگي رفت. فكر كنم پنج يا شش روز بعد نگهبان شب آمد و گفت:
ـ يك نفر به سوي ما مي‌آيد. بسيار كوتاه بالا است و تفنگي هم با خود دارد.
ـ مراقب باش و ببين در ادامه چكار مي‌كند؟
حسين كوچول با اسلحه‌ي برنو بر دوش و يك قطار گلوله، هن و هن كنان سر رسيد:
ـ «مام بيجان» كجاست؟
ـ به بارزان رفته است.
ـ به خدا اگر به آسمان هم رفته باشد بايد مرا ببيند. دهنم هنوز بوي شير مي‌دهد؟ پس اين تفنگ چيست؟
ـ پسر! اسلحه را از كجا آورده‌اي؟
ـ به قهوه‌خانه بازگشتم. امروز صبح تازه سماور را روشن كرده بودم كه يكي از جاش‌هاي شيخ رشيد آمد و گفت: «سماور را روشن كن. مي‌روم و در رودخانه شنا مي‌كنم».
ـ عمو نمي‌ترسي لباس و اسلحه‌ات را روي زمين بگذاري و كسي آنها را بدزدد. آنها را اينجا بگذار و به رودخانه برو. تا برگردي چاي آماده است.
همين كه خودش را به آب زد تفنگ و گلوله‌ها را برداشتم و دور شدم.هنگامي متوجه موضوع شد كه من از كوه گذشته بودم. چند گلوله به سويم شليك كردند اما ثمري نداشت. با خود گفتم حالا بايد به سراغ «مام بيجان» بروم. ...
خود را به بيجان رساند و با خوشحالي تمام همراه او بازگشت. تا زماني هم كه از «بيجان» جدا شديم هميشه سخن از شجاعت حسين بود. ديگر از او خبري نداشتم.
مدتي بود كه از «احمد توفيق» و دوستان ديگر كمي دور شده بودم. از «هاوديان» به طرف پشت خليفان تغيير مكان داده بوديم كه يك بار ديگر را ديديم. از مدت‌ها پيش به فرمان احمد توفيق، پسري مهابادي به نام «قادر» كه ما او را «قدو» مي‌گفتيم محافظ من شده بود. پسري درشت هيكل با سبيل كلفت و جامانه‌اي سرخ كه از نوك سر تا پنجه‌ي پا، قطار گلوله به خود بسته و به زبان بارزاني‌ها سخن مي‌گفت. در يك ليوان بزرگ چاي مي‌خورد و هميشه يك قوري هم همراه داشت.
يك روز كه به سوي بلندي‌هاي «براندوست» مي‌رفتيم مثل هميشه به خاطر تنبلي جا ماندم. همراه «قدو» بالا رفتيم. «قدو» زماني شكارچي بود و به خاطر خصوصيتي كه داشت هر كس از كنارش رد مي‌شد هدف گلوله قرار مي‌گرفت. كمي بالا رفتيم. ناگهن صداي دو گلوله و پس از آن، صداي گريه‌اي شنيدم. با عجله بالاتر رفتيم. يك نفر زخمي كه روده‌هايش بيرون زده بود در گوشه‌اي افتاده و زني بر بالينش گريه مي‌كرد:
ـ چه شده است؟
ـ اين مرد دايي من است. دو نفر او را كشتند و فرار كردند.
ـ «قدو» بدو. اگر نيايستادند هر دو را بكش.
قدو رفت و چند لحظه بعد بازگشت.
ـ نزديك بود مرا هم بكشند. جرأت نكردم.
من هم نه مي‌توانستم دنبال كسي بدوم و نه اسلحه هم همراهم بود. مردم جمع شدند و جنازه‌ را به خليفان فرستاديم. موضوع را پيگيري كرديم. گفتم: «مام علي (علي عجم كه خود داستاني طولاني دارد) برو و « پيري خه‌ل» را تالان كن». به خاطر اين ماجرا بك پيرمرد كشته شد. . .
«مام علي» بازگشت و همراه خودش چكش و هاون و يك كله و نيم قند و يك كيسه شكر و يك دينار و صد فلس به همراه يكي دو مشت چاي، يك قوري، يك استكان و يك منقل آورد. گفتم: «قدو تو همين يك وعده با من هستي. كاك احمد اين خرت و پرت‌ها هم مال تو».
پيرمردي به نام «ملاباقي»، كه اصالتاً سنندجي و پس از مهاجرت به منطقه‌ي مكريان از «پشدر» سر در آورده بود، سالهاي بسياري ميرزاي «شيخ حسين بوسكيني» و «پشدري‌»ها بود.
در اين سالها هوادار حزب دمكرات كردستان نيز بوده و با «كمونه‌ي» «احمد توفيق» در سليمانيه نيز همكاري كرده است. به حرمت سن و سالش او را «پيركمونه» نام نهاده بودند اما هنگامي كه عصباني مي‌شد به زبان فارسي ناسزا مي‌گفت: «بر پدر جاكش كومونه.»
به راستي جغرافياي زنده كردستان مكريان و اردلان و بخش سوراني‌نشين عراق بود. تمام عشاير و ايلات و روستاها و سران و آقايان منطقه را مي‌شناخت. پيرمردي بسيار چالاك هم بود كه با شلوار كردي خاكي و راديو به دست، خنجري به كمر داشت و «جامانه‌اي» پشدري به سر مي‌بست. يك قوطي شكلات هم به شالش مي‌بست كه شامل توتون و كاغذ سيگار بود و هميشه يك قوري چاي هم با خود داشت. پيشمرگان او را «ئيزگه‌شره» نام گذارده بودند، بسيار بددهن بود و هميشه پشت سر مردم بد مي‌گفت و پس از غيبت، فحش و ناسزا هم نثار مي­كرد.بسيار دل‌نازك بود و سريعاً عصباني مي‌شد. من هم خيلي سر به سرش مي‌گذاشتم اما هميشه احترام مرا نگاه مي‌داشت. كوه «براندوست» يك غار بسيار بزرگ با دالانهاي تو در تو داشت كه از قسمتي از آن، آب جاري مي‌گذشت. نمي‌توانستيم مسير آب را هم به صورت كامل تا سرچشمه دنبال كنيم چون هوا كم مي‌آمد و دچار تنگي نفس مي‌شديم. بيشتر از يكصد پيشمرگ در اين غار زندگي مي‌كردند كه اين تعداد در روزهاي بحراني به چهار صد نفر هم مي‌رسيد. دو سه غار ديگر نيز در اطراف كوه بود كه بسيار كوچك و هنگام بارندگي، آب از سقف آن فرو مي‌چكيد. آن دوران كه مداوماً در حال حركت بوديم شب­ها هنگا‌م‌ استراحت در كنار يك درخت، وسايل سفر را مي‌انداختيم و آتشي روشن مي‌كرديم. در روي آتش غذا درست مي‌كرديم و سپس مي‌خوابيديم. چهار صد پيشمرگه، تنها يك فانوس بدون شيشه داشتيم. جالب اين بود كه راديو بغداد اعلام كرده بود نفت و بنزين بايد بر اساس سهميه توزيع شود تا دشمن (يعني ما) نتواند از آن بهره‌اي بگيرد.
يك روز باران سختي باريدن گرفت. به همراه «مصطفي كاك رحمان» و «ملاباقي» به دنبال جايي براي استراحت و آسودن مي‌گشتيم. سوراخي در دل سنگ‌ها پيدا كردم كه به زور مي‌شد دو نفر را در آن جاي داد. از سقف آن هم، آب چكه مي‌كرد. به دوستانم گفتم: «بياييد كمي ملاباقي را عصباني كنيم».
با پچ پچي كه «ملاباقي» هم نشنود «در گوش مصطفي» گفتم: «اين جاي من و تو است و هيچكس نبايد بيايد».
ـ بله بله شما نجيب‌زاده‌ها جا براي استراحت داشته باشيد و ما هم به جهنم. با خود عهد كرده‌ام جلو باران بخوابم.
ـ ماموستا ملاباقي به قرآن سوگند اين غار بايد مال تو باشد. عصباني نشو.
او را كشيديم و با خود برديم. خانه‌ي نجيب‌زادگان را ديد. خنديد و گفت:
ـ اگر جاي خوبي بود به من نمي‌دادي. مبارك خودتان باشد.
به همراه دو نفر از همراهان، سوراخي پيدا كرديم و در آن خزيديم. سقف غار بسيار كوتاه بود و هر صبح كه با عجله بيدار مي­شدم سرم به سقف مي­خورد. يك رز سرم شكست .
ملامصطفي هم در يك سوراخ تنگ­تر خزيده بود كه آب هم از سقف آن چكه مي­كرد در اين ميان، يك نفر پيشمرگ كه پيش از اين در «اربيل» راننده تاكسي بود گفت:
ـ به ملا مصطفي شكايت مي‌كنم. به من ظلم شده است.
ـ مسخره‌تر از اين نديده بودم. بارزاني مي‌خواهد از «چكاب» شكايت كند و چكاپ هم از بارزاني.
بارزاني مدت‌ها به اين جمله‌ي من مي‌خنديد.
شيخ‌هاي «سورچي» و «صوفي شيخ رشيد» از سال‌ها پيش به مريدان خود اينگونه فهمانده بودند كه هر كس يك نفر بارزاني يا «جامانه سرخ» ببيند و نتواند او را بكشد كافر خواهد شد. جايي كه ما در آن زندگي مي‌كرديم، درست در مركز «سورچي» بود، اما به خاطر هراسي كه داشتند جرأت نمي‌كردند ما را بكشند. يادم مي‌آيد يك روز زني كنار چشمه دعا مي‌كرد: «خداوندا به خاطر شيخ چاوبه‌له‌ك، طياره بيايد و اين كافرها را بكشد. حيوانات ما هم فداي آن».
از زبان «جاش»ها سرودي سراييده‌ام كه در ديوانم به چاپ رسيده و سربند آن «جاشين كوري ‌كه­رين»(جاش و كره‌خر هستيم.) برايم تعريف كردند كه در يك مجلس، جاش‌ها اين شعر راخوانده و با آن رقصيده‌اند.
يك روز با احمد براي شستن لباس به كنار چشمه رفته بوديم. يك شوان از كنار ما گذشت:
ـ كمي شير به ما نمي‌دهي؟
ـ ظرف ندارم.
ـ ما ظرف داريم.
ـ نمي‌دانم شير بدوشم.
گردن يك گوسفند را گرفته شروع به دوشيدن شير كردم.
ـ شير دوشيدن هم مي‌داني؟
«احمد توفيق» مردي خوش سيما، ميانه بالا، سفيد رو با موهاي سياه و براق بود. هرگز از كار كردن خسته نمي‌شد. بسيار تميز و مرتب بود و هنگام راه رفتن، كسي به پاي او نمي‌رسيد. هنگام دويدن نيز واقعاً خرگوش به پايش نمي‌رسيد يك بار يك جاش اسير فرار كرده و بسيار دور شده بود. احمد دنبال او رفت و جاش را باز آورد . در تيراندازي بسيار دقيق بود و اصلاً با واژه‌ي ترس .بيگانه بود. تمام وجودش هنر بود. تنها مشكل او، عصبانيت او و سخت‌گيري بيش از حد بود طوري كه هيچ خطايي را نمي‌بخشيد. پيشمرگان ايراني را هم زياد خوش نداشت و همواره نسبت به آنها بدبين بود كه گماشتگان ساواك هستند. به خاطر اين مسايل، او را بسيار سرزنش مي‌كردم. گاهي از من مي‌رنجيد اما بسيار زود آشتي مي‌كرديم. ساير پيشمرگان هم او را دوست داشتند. من هميشه با خود مي‌گفتم اگر اين ضعف‌ها را كنار بگذارد در آينده مرد بزرگي خواهد شد اما اجل مهلتش نداد. . .
از دوستان ايراني، «مام علي عجم» پيشمرگي بسيار جالب بود. پسري بلند بالا با يك جفت سبيل شاه‌عباسي كه صورتش به سرخي‌ مي‌زد و مانند «متوسالح تورات» كسي نمي‌دانست چند سال سن دارد. (احتمال مي‌داديم كه اصالتاً آذري بوده اما سال‌ها قبل به مكريان آمده و زبان كردي فراگرفته است.) به همراه پيشمرگان جمهوري كردستان در سردشت فعاليت كرده و پس از سقوط جمهوري به همراه «عه‌ل گاور» و «صمد چته» نزد بارزاني آمده بود. هرگز از كار خسته نمي‌شد. دروغگويي قهار بود و چنان ماهرانه دروغ به هم مي‌بافت كه تا مدتها همه باور مي‌كردند. در باره‌ي هر كس چيزي مي‌گفت. ضمن اينكه مدعي مي‌شد طرف را مي‌شناخته است چند داستان در باره‌ي روابط او با خودش سرهم مي‌كرد. دروغهايش هم بسيار حرفه‌اي و جالب بود.
ـ لنين؟ خدا رحمتش كند. در مسكو مرا ديد و پس از بوسيدن ديدگانم گفت: «علي را به موزه ببريد تا هر چه خواست براي خودش بردارد. خيلي گشتم. در گوشه‌اي از موزه يك جفت گيوه‌ي «هه­ورامي» برداشتم. همه برايم كف زدند.
ـ گاگارين؟ يكبار ‌گفت: «نبايد از واژه‌ي ملت استفاده كنيم».
گفتم: «تو در فضا روي زمين دنبال كجا مي‌گشتي؟»
ـ روسيه و مسكو
ـ پس تو هم ملي هستي
و همه تشويق كردند.
ـ مارشال تيتو؟ آن سالي كه من در ورشو سخنراني مي‌كردم، كودكي، لباس مارشالي به تن كرده و بسيار شيرين بود.
ـ موشه‌دايان؟ آن پدر سگ، الان هم كمي توتون به من بدهكار است. در جاده‌ي «گه‌ل علي بگ»، كارگري مي‌كرد. يك روز گفت: «مام علي براي سيگار چه كار كنم؟» توتون و كاغذ و آتش دادم اما پس نداد. آن وقت‌ها او را «موشه» صدا مي­زديم.
ـ كور شوم. دنيا پس از اسماعيل سمكو ديگر هيچ است. هميشه مي‌گفت: «دايي علي». اين تفنگ برنو را از زمان او دارم.
ـ جد بزرگ من «بابك خرم ديل» (خرم دين) كرد بود. ششصد ، هفتصد يا هشتصد سال پيش حزب سوسيال دمكرات را بنيان گذارد.
ـ در تبريز لشكرچي «ستارخان» بودم. ساچمه‌ي توپ نداشتيم. «رحمت مشدي ممدلي خان»، پنجاه عمله را مأمور كرد مواد اوليه بياورند. من هم ساچمه‌ها را درست كردم.
ـ چهار طرف جزيره‌ي خارك، آب و پر از تمساح است. پاي هركس به آب بخورد طعمه‌ي تمساح مي‌شود. تنها يك پل باريك، آن را به ايران متصل مي‌كند. مي‌دانيد يگانه كسي كه توانست از اين جزيره فرار كند كه بود؟ من بودم. پس از فرار، پشت يك كاميون پنهان شدم. راننده ساعاتي بعد، مرا با لباس زندان ديد و پرسيد: «اينجا چه مي‌كني؟» لباس شاگردي به من داد و تا شيراز رساند. از آنجا دو ماه پاي پياده آمدم تا به آبادان رسيدم و از آنجا به عراق آمدم. در قهوه‌خانه‌اي نشسته بودم كه يكي پرسيد: «اينجا چه كار مي‌كني؟». «ماموستا گوران» بود. به خانه‌اش رفتم و دو ماه آنجا زندگي كردم. . . .

behnam5555 07-04-2011 09:10 PM


چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(18)

دروغ‌هاي او واقعاً سرگرمي محفل ما بود. هر زمان، از جمهوري مهاباد دروغي سرهم مي‌كرد مي‌گفت: «هه‌ژار مي‌داند». مگر جرأت مي‌كردم انكا ركنم؟ بلافاصله با كلمه‌ي پدر سگ كه تكيه كلام هميشگي و كنايه از احترام بود پاسخم را مي‌داد.
غذا مي‌پخت اما با ما نمي‌خورد. يك روز براي سي نفر برنج درست كرده و نمك در آن نريخته بود. كاك احمد گفت:
ـ مام علي فكر كنم كمي بي‌نمك باشد.
ـ احسنت. پيش خودم فكر مي‌كردم آيا از ميان اين جماعت، پدرسگي پيدا مي‌شود كه تشخيص دهد در غذا نمك نريخته‌ام؟ تو بسيار باهوش هستي.
اما با وجود آنكه هشتاد درصد سخنانش دروغ بود، در داستانهاي كردي و حكايات كهن نيز راوي بي­همتايي بود. ضرب‌المثل‌هايي به كار مي‌برد كه هرگز نشنيده بوديم. معني كردي واژگان را به خوبي مي‌دانست. هر بار كه مي‌ديدم كمي در خود فرو رفته است مي‌گفتم: «غصه نخور، قيام كه تمام شد باهم به كوهها مي‌رويم و كاروان حاجيان را لخت مي‌كنيم». با وجود اين انسانهاي شيرين كلام و شيرين گفتار، روزهاي سخت قيام بر ما آسان مي‌شد.
«صلاح مهتدي» (مصطفي) اشعار فارسي زيادي از بر بود. «كاوه» هم عليرغم شجاعت بسيار، در تقليد صدا و حركت افراد بي‌نظير بود. هر دو واقعاً انسان‌هاي جالبي بودند. يك روز «ملا حسن رستگار» و «ملارسول پيشنمازي» دو جوان مهاباد را كه تازه آمده بودند با خود آوردند. يكي از آنها آبله‌رو و بسيار خوشمزه بود.
كمي بعد، يكي از آنها با عصبانيت گفت:
ـ قربان! ما شبانه از بيراهه با هزار جان كندن، از ميان كشتزارها گذشته و به اينجا آمده‌ايم و پاهايمان زخمي شده است. اين ها مسخره‌مان مي‌كنند.
من كه سال‌ها از اين لهجه (فارسي آب كشيده‌ي به ظاهر كردي) دور بودم نمي‌توانستم جلوي خنده­ام را بگيرم. . . (در متن كردي، شيوه­ي اداي كلام، به زبان فارس نزديك است).
نزديك مرد «سورچي» نشسته بودم. ناگهان پرسيد:
ـ تو «خدر» را نمي‌شناسي؟
ـ نه
ـ يعني تو «خدر» را نمي‌شناسي؟
ـ خب نه
ـ «خدر» به سيد اهانت كرده و به هيأت گرگ درآمده بود. پس از بيست سال ده بچه زاييد كه صورتشان به شكل خدر و هيأت آنها به صورت آدم بود اما هنوز دندانهاي گرگي داشتند، در خفا حيوانات را مي دريدند و گوشت آنها را مي‌خوردند.
ـ ماشاءا
همان سورچي گياهي به من داد با ساقه‌ي بلند و برگهايي شبيه‌ تره كه مزه‌ي آن ترش و بسيار خوشمزه بود. گفت: «اين گياه «مام ريواس» و دافع انواع كرم‌هاست». گياه را براي «دكترمحمد» بردم. گفت: «غلط مي‌كند. هر كرمي داروي خاص خود را دارد». پس از چند روز دكتر آمد و گفت: «به خدا راست گفته است. دافع انواع كرم‌هاست».
«ملاباقي» غار كوچكي پيدا كرده به تنهايي در آن زندگي مي‌كرد. نمي‌دانم براي انجام مأموريت به كجا رفت. دو تخته چوب در ورودي آن ستون كردم و با گياه، سقفي براي سر در آن ساختم. نامش را «كونه باقي» (سوراخ باقي) گذاشتم و بدون پرداخت يك ريال مالك آن شدم.
تا بعد ظهر كه سايه بود مي‌خوابيدم، مطالعه مي‌كردم و مي‌نوشتم. هر روز دو آفتاب پرست به دروازه‌ي ورودي غار نزديك مي‌شدند و با سر تكان دادن‌هاي خود، مرا دلگرم مي‌كردند.
يك روز دو بارزاني نزد من بودند. آفتاب‌پرست‌ها هم آمدند
ـ اجازه دهيد آن‌هارا بكشم.
ـ نه اينها دوست من هستند. نبايد كسي به آنها دست بزند.
نزد بارزاني‌ها كشتن آفتاب‌پرست مانند كشتن كفار است. اين هم به يك داستان كهن باز مي‌گرد كه هنگامي كه «ابراهيم» در آتش افتاد، آفتاب‌پرست‌ با هواي نفس خود، آتش را باد مي‌داد. فكر كنم «شيخ مارف نودي» هم آن را به شعر در آورده است.
فاسقي خه مسه دياره
دووپشك و مشك و ماره
سه‌رما زه‌له و كوللاره
يك روز به بارزاني گفتم: «اگر قيام به پايان برسد يك الاغ و دو سبد به «كويه» مي‌برم و آفتاب‌پرست مي‌خرم تا در بارزان، دانه‌اي نيم دينار بفروشم». يكي از پسران ملا مصطفي كه در كنار ما نشسته بود گفت: «تا حالا تنها يك آفتاب‌پرست كشته‌ام». گفتم: «خوب شد حداقل خون از دماغ يك كافر آورده‌اي».
در «كونه باقي» مشغول آماده كردن شعر « ملااحمد نعلبند» بودم كه صدايي از پشت بام آمد. فرياد زدم: «مراقب باش نيفتي». جفت پاي يك الاغ از سبزه‌ها پايين آمد. الاغي بود كه به طمع خوردن سبزه هاي حصار كنار دروازه‌ي غار بدانجا آمده بود. بيرون آوردن الاغ از سبزه‌ها عرقمان را حسابي درآورد.
بعد ظهر هنگامي كه آفتاب به اين سوي كوه مي‌آمد من به سايه‌ي سنگي پشت غار مي‌رفتم و به نوشتن و مطالعه مشغول مي‌شدم. يك روز صداي خش‌خشي از گوشه‌ي سنگي در آن اطراف شيندم. ديدم ماري سياه است. سرم را پايين انداختم، قدري دو دل بود، اما بالاخره آمد و از كنارم گذشت. حدود يك متر دور شد و سپس دوباره از همان جايي كه آمده بود بازگشت. با مار دوست شده بودم. هر روز سرِساعت پنج دقيقه به چهار، از همان مسير مي‌آمد و پس از خوردن از آب يك چشمه‌ي كوچك، به جاي خود باز مي‌گشت. موضوع را براي «مصطفي» تعريف كردم. يك روز نزد من آمد و باز در همان ساعت، مار براي خوردن آب بيرون آمد. مصطفي خان نامبارك، سنگريزه‌اي به سوي او پرتاب كرد. مار در سوراخ درخت كهنه‌اي قايم شد. هر چه گفتم فايده نكرد. مصطفي حتي درخت را هم آتش زد، اما مار رفته بود و ديگر هرگز باز نيامد.
تا زماني كه بارزاني در كوه «براندوست» بود اين پايگاه، ستاد فرماندهي بود و كليه ي اخبار جنگ به آنجا مخابره و دستورات نيز از همانجا صادر مي‌شد. مانند هميشه، يك روز صبح، ديديم بارزاني و محافظان او در مقر نيستند. جنگ در بارزان شدت گرفته و ملامصطفي مجبور شده بود خود شخصاً بدانجا برود. هر چند پايگاه‌هاي ديگري هم در منطقه فعاليت مي‌كردند اما با احمد قرار گذاشتيم ما هم به «بارزان» برويم. يك روز به روستاي «خليفان» رفتم. از يك مغازه، هشت پاكت قهوه و يك قهوه جوش و مقداري ضروريات تهيه كردم. شب تمام پيشمرگان ايراني در يك غار جمع شديم كه چه كار كنيم و چگونه برويم؟ «سليمان معيني» كه نام مستعار او «فايق» بود، با دلگرمي از فداكاري سخن مي‌گفت:
ـ ما بايد شجاعت خود را در جنگ نشان دهيم.
احمد در گوش من گفت:
ـ فايق مي‌ترسد. بيايد الان با سوار كردن يك بهانه، خود را گم و گور مي‌كند.
ـ باز هم بدبين هستي. خب بس كن.
ـ حالا ببينيم.
پس از گفتگوهاي طولاني «فايق» گفت:
ـ كاك احمد! اگر همه‌ي ما به بارزان برويم و از مرزهاي ايران دور شويم، ديگر چه كسي دارو، غذا، قند، چاي، شكر و لباس‌هايي را كه برايمان مي‌فرستند تحويل بگيرد؟
احمد چشمكي زد.
ـ راست مي‌گويي. پس چه كسي اين كار را انجام دهد؟
ـ من به همراه چند برادر ديگر به «قلادزه» مي‌رويم و از آنجا نيز مراقب شما خواهيم بود.
احمد گفت: «فايق تو را بسيار آزموده‌ام. انساني به غايت ترسو و بزدل هستي. روزي كه با «عباس آقا» درگير شدم و سه نفر را دنبالم فرستاد تامرا بكشند از مهلكه گريختي. داستان آمدنت به اينجا را هم كه «مينه‌شه‌م» و «كاوه» خوب مي‌دانند. . . برو در «قلادزه» بنشين اما دوستان فداكار ما را با خود نبر. . .»
فايق سرش را پايين انداخت و ساكت شد. احمد و دو نفر پيشمرگ را نزد او گذاشت و برخاستيم.
ـ خداحافظ دوستان.
فايق دست در دست ما گذاشت و گفت: «تنها خدا نمي‌ميرد». (اين را هم من براي سنگ قبر محمود كاواني نوشته بودم) يعني شما به سوي مرگ مي‌رويد.
بعدها از«كاوه» در مورد داستان آمدن فايق پرسيدم. عين جملات كاوه را تكرار مي‌كنم و مسووليت صحت و سقم آنها با خودش است:
«چند نفر بوديم كه همراه فايق به سوي عراق مي‌آمديم. در راه قرار گذاشتيم كه اگر در طول مسير يكديگر را گم كرديم شب در فلان كوه يكديگر را ببينيم. ساعاتي بعد، با دشمن درگير شديم. يك اسب آنها را كشتيم و يك نفر هم زخمي شد اما دشمن نبودند قاچاقچي بودند. يكي از آنها فرياد زد: «ما قاچاقچي هستيم. اجازه بدهيد برويم. كاري با شما نداريم». در ساعت مقرر در كوه جمع شديم اما فايق نيامد. دراطراف،‌ فايق را صدا مي‌كرديم اما كسي نبود. چند لحظه بعد، فايق از گوشه‌اي پرسيد:
ـ شما كه هستيد؟
ـ ما دوستان خودت هستيم. اين هم اسم رمز. چگونه صداي دوستان خود را تشخيص نمي‌دهي؟
هر كاري كرديم فايق خود را نشان نداد. او را جا گذاشتيم. «مينه‌شه‌م» او را تهديد كرده بود:
ـ اگر بيرون نيايد او را مي‌كشم.
با هزار گرفتاري و بهانه و دليل و برهان، بالاخره از سوراخ بيرون خزيده بود . . .
از طرف كوههاي «براندوست»، به سوي بارزان حركت كرديم. به روستايي به نام «سوران» رسيديم و به دعوت دو پيرمرد پاسخ داديم. جوانان روستا، همگي در ميدان جنگ با دشمن بودند. تنها يك پسر از جوانان روستا به تازگي از جبهه بازگشته بود تا همسرش را به خانه‌ي بخت ببرد. آن شب ميهمان آنها بوديم، در مراسم عروسي شركت كرديم، كمي چوپي كشيديم و بامدادان، راه خود را به سوي مقصد در پيش گرفتيم.
در مورد اسب سفيدم هم بگويم كه بالاخره پس از مدتي، دوباره پيدايش شد و بدون آنكه عاقل شود همچنان به رفتارهاي شهواني خود ادامه مي‌داد.(حسن برادرزاده‌ي احمد توفيق مي‌گفت: اسب را به ملاباقي داده بودند تا سوار بر آن به روستاي سليمان بگ برود و پس از چهار روز بازگشت.)
شب در بيابان خوابيديم و پس از صرف صبحانه در روستاي «سليمان»، حدود بعدظهر، به خانه‌ي ملامصطفي در «ريزان» - يا بهتر بگويم خانه‌ي ادريس رسيديم. اين روستا هم مانند تمام روستاهاي بارزان، روزها از ترس هواپيماي دشمن، خالي از سكنه بود. هواپيماهاي عراقي تمام روز، روستاهاي بارزان، را با بمب و موشك هدف قرار مي‌دادند. در اطراف روستا در كنار يك درخت پناه گرفتيم اما پشه چنان بلايي بر سرمان آورد كه نعوذبالله. كمي پهن آتش زديم تا پشه‌ها پراكنده شدند. «احمد توفيق» و برادر زاده‌اش «حسن» رفتند. احمد گفت: «شما اينجا بمانيد تا من بروم و از كسي خبر بگيرم». الان برمي‌گردم. او رفت و برنگشت. من و «مصطفي» و «خدر» هم همانجا به انتظار نشستيم. ناگهان يك پيشمرگ درشت اندام ظاهر شد:
ـ آتش ممنوع است. هواپيما شناسايي مي‌كند.
آتش را خاموش كرديم. پشه‌ها دوباره هجوم آوردند.
ـ تا كور نشده‌ايم به داخل يكي از خانه‌هاي خالي برويم.
ـ هواپيما بمبارانمان مي‌كند.
ـ به نظر من بمب از اين پشه‌ها بهتر است. تازه احتمال خيلي كمي هم دارد كه بمب درست بر سر خانه‌اي كه ما آنجا هستيم فرود بيايد.
مصطفي و خدر هم آمدند. از پشت يكي از خانه‌ها كه درِ آن بسته شده بود وارد شديم. داخل اتاق كه شديم متوجه شدم تخته‌ي دوز بازي دارند. گفتم: «بياييد دوزبازي». صداي هواپيما هم، يك آن قطع نمي‌شد. باد تندي مي‌آمد و از لوله‌ي كوره به درون خانه تنوره مي­كشيد. ناگهان باد يكي از درها را محك بست.
ـ آها به خدا بمباران كرد.
«خدر» راست ايستاد و گفت:
ـ چرا به دم رودخانه نرويم و آنجا لقمه‌اي غذا نخوريم؟
«مصطفي» هم كه موضوع را مي‌دانست گفت:
ـ كنار رودخانه پشه زياد است و هواپيماها هم ما را مي‌بينند.
باز هم پيچيدن صداي باد در لوله‌ي كوره و صداي بهم كوبيده شدن در. خدر گفت:
ـ براي وضو به كنار چشمه مي‌روم.
رفت و تا شب برنگشت. پس از نماز عشاء، «ادريس» و پيشمرگان و «احمد توفيق» و «ملاباقي» بازگشتند. تا ساعت دو بامداد صحبت از برداشت شبانه‌ي گندم و بمباران هواپيماها و پنهان شدن مردم روستا در روز بود. يادم مي‌آيد پيرمردي گفت:
«به خدا سوگند اگر كسي قلباً قيام را دوست داشته و عاشق مبارزه باشد كشاورزي او هدف آتش دشمن قرار نخواهد گرفت. . .»
تازه دراز كشيده بوديم كه ناگهان فرمان بر پا داده شد:
ـ برويد بيرون از روستا خود را پنهان كنيد.
«همراه مصطفي و ملاباقي به كنار يك كانال آمديم و دراز كشيديم. زين اسب را بالش كرده بودم. كشف تازه و بزرگي بود. نمي‌دانم اين خان­ها و پادشاه­ها وآقايان، چگونه عقلشان نرسيده بود؟ بالش هم مانند زين است و زين هم مانند بالش. اجازه نمي‌دهد سر يا تن به سويي خم شود. كمي برنج با خود آورده بوديم تا بخوريم. صبح كه بيدار شديم، برنج پر از مورچه شده بود. ملاباقي كاسه‌ي برنج را روي آب گرفت و پس از آنكه آب مورچه‌ها را برد شروع به خوردن برنج كرد. هر چه اصرار كرد ما نخورديم.
ـ بله شما نجيب‌زاده هستيد و مادرتان براي شما چلوخورشت كنار گذاشته است. چهار و عده‌ي ديگر از همان برنج خورد و هر بار هم براي نابودكردن مورچه­ها، كاسه‌ي برنج را به آب مي سپرد.
ليوان چاي خوري را گم كرده بودم. بالاخره باهزار التماس، يك ليوان از ملاباقي گرفتم و مانند گلوله،‌ آن را به سينه‌ام آويزان كردم. با يك سوزن درشت هم قلاب ماهي درست كردم و در كنار رودخانه ماهي مي‌گرفتم. ملاباقي هم ماهي را بريان مي‌كرد سپس كتري را روي آتش مي‌گذاشت و چاي درست مي‌كرد و تا سير چاي نمي‌شد اجازه نمي‌داد ما چاي بخوريم. سيگار راهم كه مي‌پيچيد كسي جرأت نمي‌كرد سيگار بخواهد اما با كمال ميل، كاغذ و توتون در اختيارت مي‌گذاشت.
سه يا چهار روز همانجا مانديم. درد بزرگ من اسب سفيد بود. او را در مزرعه‌اي بسته بودم و كسي هم جرأت نزديك شدن به او را نداشت. هواپيماها هم هميشه در رفت و آمد بودند. نمي‌دانم چرا او را نمي‌ديدند تا راحتم كنند. اين روزهاي آخر كمي آرام شده بود و در طول شبانه‌روز، با حالتي كاملاً فيلسوفانه فكر مي‌كرد و با حركت سر و دم، مگس‌ مي‌پراند.
شب چهارم به روستا بازگشتيم. احمد و دوستانش براي پريدن از رودخانه آماده مي‌شدند. بارزاني هم آنجا بود.
ـ من هم مي‌آيم . . .
ـ خطر دارد. خيلي سخت است. قايق‌ها مطمئن نيستند. بايد حتماً از بارزاني كسب تكليف كنيم.
ـ حتماً مي­آ‌يم. براي تجربه هم كه شده بد نيست. اگر آب مرا با خود برد، دوست دارم خفه شوم. خيال شما راحت.
از كنار گورستان «بله» عبور كرديم. جمعيت زيادي آنجا بودند. پنج شهيد جنگ همان روز را به خاك مي‌سپردند. يكي از آنها «ملاشيني» قهرمان پرآوازه بود كه در «پيرس» شهيد شده بود. نماز صبح با قايق از رودخانه گذشتيم. هوا تازه روشن شده بود كه پنج جنگنده در آسمان ظاهر شدند. به محض ديدن ما دور زدند و اطراف را به بمب و موشك بستند اما سريعاً خود را به جنگل رسانديم. با اين وجود هواپيماها دست‌بردار نبودند. مشكل بزرگ ما پسري به نام «جميل» بود كه كاملاً ترسيده و هر لحظه به سويي مي‌رفت. اين عمل او سبب شده بود كه هواپيماها هر بار مكان ما را شناسايي و اقدام به موشك پراني كنند. در اين ميان، يك موشك عمل نكرده پس از كمانه كردن در ميان ما افتاد. «مام علي»، موشك را لمس كرد اما بسيار گرم بود و دستش را كشيد. از نشستن در كنار صخره‌ها بسيار خسته شده بودم. خودم را به رودخانه رساندم و در آب فرو رفتم. پس از شنا به كنار يك درخت توت آمدم و شروع به خوردن كردم.
غروب به محلي ديگر در كوههاي «پيرس» منتقل شديم كه «بن‌گه‌ر» نام داشت. شبها وحشت ما از دشمن نبود بلكه پشه‌ها نابودمان كرده بودند. چنان نيش تيزي داشتند كه به محض فرو كردن در پوست خون از آن بيرون مي‌زد. براي مقابله با پشه‌ها به گدايي پهن افتاده بوديم. مانند شبح پدر «هاملت» به محض روشن شدن هوا، پشه‌ها ناپديد شدند و اين بار نوبت هواپيما و بمباران و موشك باران مي‌رسيد. ايراني‌ها و ترك‌ها نيز به ياري بعث آمده بودند. دو گروه ايراني و ترك در كركوك مستقر بودند. حتي گفته مي‌شد برخي جنگنده‌هاي انگليسي نيز روزها از «قبرس» به پرواز درآمده و منطقه را بمباران مي‌كنند. مدتي بعد راديو مسكو با انتقاد از دولت عراق و ستايش بارزاني، برنامه‌هاي تبليغي خود را آغاز كرد:
«شوروي نمي‌تواند جنگ ظالمانه و نابرابر عليه يك ملت را در همسايگي خود بپذيرد». چند روز نگذشت كه ايران وتركيه، دست از همكاري باعراق بعثي برداشتند.
يك روز گفتم: روس‌ها از ما حمايت مي‌كنند چه خوب است.
بارزاني فرمود: «من دوستي نزديكي با آنها دارم. در ميان آنها زندگي كرده‌ام و حتي خروشچف را هم مي‌شناسم. حمايت از ما به خاطر ما نيست بلكه به خاطر تيرگي روابط بعثي و شوروي و عدم خريد سلاح از آنهاست. اگر بعث از در دوستي با آنها درآيد نه ما را مي‌شناسند نه شيوعي را».
واقعاً همين گونه هم شد: به مجرد نزديكي«سلام عارف» و «ناصر» و در ادامه ايجاد روابط ديپلماتيك بغداد با شوروي همه چيز دگرگون شد. . . .
هشتاد هزار جاش و نيروي نظامي عراق، با مدرن‌ترين سلاح‌ها و پشتيباني هوايي به جنگ پانصد پيشمرگ آمده بودند. سياست دولت عراق نابودي كردستان بود. يك روز صبح «ملاحسن بارزاني» را ديدم كه به خاطر دود تفنگ و باروت و بمب، صورتش سياه و زرد شده بود. واقعاً او را نشناختم. نان بسيار كم بود و سهميه‌ي روزانه‌ي هر نفر دو نان بود. آب چشمه‌ هم كه بسيار گرم بود. نان خشك را با آب چشمه مي‌خورديم.
پيشمرگان حدود هزار گوسفند جاش‌ها را به غنيمت گرفتند و به بارزان آوردند. متأسفانه به علت فقدان تنظيمات و امكانات نگهداري، هر هشت نفر بايد يك گوسفند را در يك وعده مي‌خوردند. پس از چهار روز، دوباره نان خشك و آب چشمه خوردن از سر گرفته ‌شد.
«مام علي» قابلمه‌‌اي داشت كه سهم غذاي خود را در آن مي‌ريختيم و مي‌توانستيم تا چند روزي بدون مشكل، از گوشت‌ها استفاده كنيم. يك روز «قدو» كه گوشت زيادي خورده بود مريض شد هر بار كه ناله مي‌كرد ملاباقي سرش داد مي‌زد و مي‌گفت:
ـ فلان فلان شده كاه مال خودت نبود كاهدان كه مال خودت بود.
چاي خشك داشتيم اما دريغ از شكر و قند. ياد گرفته بوديم چاي را بدون قند و شكر بخويم. يك روز مردي بلند پايه به نام «عبدالرحمن قاضي» كه عنوان سپهبدي داشت به همراه يك پيشمرگ بارزاني نزد ما آمد:
ـ قربان ملامصطفي فرموده است به «هه‌ژار» بگوييد «كاك عبدالرحمن» ميهمان ايشان باشد.
ـ چشم در خدمت هستيم.
يك پتوي سربازي داشتم كه برايش پهن كردم.
ـ مام علي چاي درست كن.
ليوان چاي را در مقابلش گذاردم. ابتدا تصور مي‌كرد شكر در آن ريخته‌ايم. با نوشيدن اولين جرعه، آن را پس آورد.
ـ شكر ندارد.
ـ ببخشيد نداريم. ما هم همينطوري مي‌خوريم.
ـ نمي‌خورم ممنون.
ـ باور بفرماييد توان ما در همين حد است. ما را ببخشيد.
روز بعد، يك كله قند آوردند كه دور آن زرد و سياه شده بود. مام علي قند شكن آورد و قندها را شكست. سپس ميان افراد تقسيم كرد و گفت: «هر كس سهم خود را در جيب بريزد». . .
موهايم خيلي بلند شده بود مصطفي و كاوه گفتند: «موهايت را خيس كن تا آن را بتراشيم».
با خود تراش به جان موهايم افتادند و از چهار جا سرم را زخمي كردند. گفتم: «شما مي‌خواهيد با تراشيدن موهاي من دلاكي ياد بگيريد. حالا ببينيد من چه دلاك ماهري هستم.
تقريباً ده جاي سر هر كدام را بريدم و انتقام سختي گرفتم.
يك روز طرف‌هاي ظهر در اطراف رودخانه گشت مي‌زدم. زنان درو مي‌كردند و به محض آمدن هواپيماها خود را پنهان مي‌‌كردند. با رفتن هواپيما دوباره كار را از سر مي‌گرفتند. در كنار يكي از خانه­ها زني را در حال درست كردن دوغ با مشك ديدم.
ـ خواهرم كله پاچه نمي‌خواهي؟
ـ دست درد نكند مي‌خواهم.
ـ از همسايگان هم كسي هست بخواهد؟
ـ يكي از همسايگان كه چهار بچه هم دارد.
ـ فردا صبح زود بيا هر قدر خواستي ببر. من آن بالا هستم.
ـ تو دوغ نمي‌خواهي؟
ـ بد نيست.
ـ پياز سبز هم دارم.
دوغ و پياز را آوردم و در كنار دوستان، لقمه‌اي و دوغ و پيازي و سعادتي . . .
يك روز عصر، بارزاني به همراه محافظانش آمد.
ـ هه‌ژار چه مي‌خوريد؟
ـ قربان نان و دوغ و پياز
ـ وضع تو از من بهتر است چون من تنها نان و آب مي‌خورم.
تمام كله‌پاچه‌ها را به زن مي‌دادم و دوغ و پياز مي‌گفتم. از اين بهتر نمي‌شد.
يك روز غروب، بارزاني صدايم كرد و گفت:
ـ هه‌ژار برويم و قد مي­بزنيم.
در حال حركت به درخت بلوط كهنسالي رسيديم كه زنبورها، كندويي بزرگ در آن درست كرده بودند. صداي پلنگي از نزديك آمد. محافظان گفتند: پلنگ است. او را بكشيم؟ بارزاني فرمود:
ـ نه جاش‌ها موقعيت را شناسايي مي‌كنند.
داشتيم از ده بالا مي‌رفتيم كه ناگهان چهار هواپيماي جنگي به سراغ ما آمدند و بدون سلامي و كلامي، منطقه آماج تيرهاي تيربار قرار دادند. فرمود: «بنشينيد». محافظان نشستند.
فرمود:
ـ هه‌ژار بنشين و آرام باش.
ـ تا خودت ننشيني، نمي‌نشينم.
ـ مي‌گويم بنشين.
ـ به حرفت گوش نمي‌دهم.
آتشباري هواپيماها تمام شد و برخاستيم. فرمود:
ـ هه‌ژا ادامه بده.
ـ قربان از ترس يادم رفت.
ـ دروغ نگو اگر ترسيده بودي مي‌نشستي. داستان را تمام كن.
روي يك قطعه سنگ نشستيم. فرمود:
ـ تو الان چه آرزويي داري؟
ـ هواپيماها به سراغم نيايند و در كنار يك سماور، دو استكان چاي قند پهلو بخورم.
ـ هواپيماها به من ربطي ندارد اما هر طور شده الان، ترتيب چاي و سماور را مي­دهم.
داستان پياده‌روي آن روز را تعريف كردم. «مام علي بايزيدي گه‌ورك»، كه مردي بسيار شيرين كلام بود گفت:
ـ «هه‌ژار» جاي كندو را نشان بده به سراغ عسل‌ها برويم.
ـ عزيزم دره‌اي خطرناك است و پلنگ دارد. من كه جرأت نمي‌كنم. اگر تو جرأت داري برو.
ـ اما اگر كمي عسل مي‌خورديم مغزمان دوباره به كار مي‌افتاد . . .
روزها به كنار «زاب بزرگ» مي‌رفتيم و روي يك بلندي مي‌نشستيم صداي توپ و خمسه خمسه، از آن سوي كوههاي «پيرس» به گوش مي‌رسيد. صداي صفير هر گلوله توپ هجده ثانيه طول مي‌كشيد و اتفاقاً همه‌ي توپ‌ها در رودخانه سقوط مي‌كرد. يكبار ملامصطفي مرا ديد و گفت:
ـ اگر يكبار ديگر به كنار رودخانه بروي و از اين كارها انجام دهي دستور مي‌دهم بازداشتت كنند. . . . مي‌خواهي خودت را به كشتن دهي؟
يك روز ديگر از ميان مزرعه گذشتم تا در رودخانه شنا كنم. ارتفاع گياهان بسيار بلند بود و بن زمين پيدا نبود. داخل كه رفتم ناگهان تا زانو در آب فرو رفتم. كمي از ترس دست و پا زدم اما اين بار يكسره فرو رفتم. نخير مثل اينكه دفتر عمر ما رو به پايان است. از دست و پا زدن افتادم و به هر زحمتي بود شاخه‌ي سپيداري را كه آويزان شده بود چسپيدم. آرام آرام خود را بالا كشيدم. ده دقيقه طول كشيد تا از مرداب بيرون آمدم. چند جاي بدنم به دست و پا زدن زخمي شده بود. خود را به كنار رودخانه رساندم. سر تا پا گل و لجن بودم. خودم را لخت كردم و پس از شستن لباس‌ها، دقايقي شنا كردم. از آب كه بيرون آمدم اين بار گرسنگي فشار آورد. خودم را به يك باغ رساندم. خيار چنبري كندم و شروع به خوردن كردم. از زهرمار هم تلخ‌تر بود. ناچار فقط به تخم‌هايش بسنده كردم. ناگهان صاحب باغ سر رسيد:
ـ زندگيم را ويران كرديد الان ترا هم نزد ملامصطفي مي‌برم.
ـ نه‌ الان نه. كمي نان برايم بياور. بعد هر كاري خواستي چشم.
يك قرص نان آورد. به طرفه‌العيني نان را قورت دادم. كمي حالم جا آمد.
ـ برويم پيش ملامصطفي. در خدمتم.
ـ نه برو خدا نگهدارت.
هميشه گفته‌ام غير ممكن است انساني حتي به قدر ذره‌اي از مرگ نهراسد. ترس از مرگ براي همه وجود دارد. اما گويا فرشتگان ترس، سهم ملامصطفي را فراموش كرده بودند. چيزي به نام ترس نمي‌شناخت. از هيچ چيز نمي‌ترسيد. حالات و رفتار او در جنگ و گلوله‌باران، همان حالتي بود كه دراوج آرامش در خانه‌اش در بغداد داشت. او تنها از خدا مي‌ترسيد و بس اما ترس از دشمن؟ هرگز. در طول. رندگيم تنها كسي بود كه مرگ را به بازي مي‌گرفت. شجاعت، جنگاوري، مبارزه و مقاومت او افسانه‌اي بود. تنها كسي كه در كنار او بوده و با او جنگيده است مي‌داند كه ملامصطفي كيست و بس. . .
يك روز در هنگامه‌ي جنگهاي «نبي ده‌ لاش»، از هر چهار سو، آتش بر سرمان مي‌ريخت و هواپيماها نيز از آسمان، بمب و موشك فرو مي‌باريدند. ملامصطفي به تخته سنگي تكيه زده و سيگار مي‌كشيدم.
ـ هه‌ژار! يك سال با «شيخ احمد» به شكار گراز رفته بوديم . . . .
يكي از پيشمرگان به نام «زورار» به سرعت آمد و گفت:
ـ قربان جاش‌ها به روستاي «سه‌فتي» رسيدند و خانه‌ها را آتش زدند.
ـ هه‌ژار! «سوار آقا» از همه‌ي ما شجاعت‌تر بود . . .
رگبار يك مسلسل درست بالاي سر ما روي يك تخته سنگ نشست.
ـ . . . . خلاصه سوار آقا.
ـ قربان سوار آقاي چي و شكار گراز چي؟ مگر من از ترس متوجه داستان شما مي‌شوم؟ الان است كه همه‌ي ما را آتش بزنند.
ـ سوار آقا فرمود: «شكار گراز تخصص مي‌خواهد. . ..»
يكي از محافظان ملامصطفي به نام «حاچك» از ترس اينكه مبادا ملامصطفي كشته شود با صداي لرزان گفت:
ـ كاك هه‌ژار! شما كاري كنيد ملامصطفي اينجا نماند.
ـ . . . سوار آقا از پشت سر يك گراز را كشت و با اين كارش . . . .
در همين هنگام، «حه‌مه‌د آقا ميرگه سوري»، با ترس و لرز فراوان نزديك شد و گفت:
ـ سه‌فتي در آتش سوخت. جاش‌ها الان سر مي‌رسند (سه‌فتي هزار متر از ما دور بود).
ـ به آنها حمله كنيد . . . هه‌ژار گوشت با من است.
ـ نخير نه والله
ـ سوار آقا يك يك گرازها را مي‌كشت. واقعاً شكارچي ماهري بود . . .
باور كن از هر طرف آتش و گلوله بر سر ما مي‌باريد اما ملامصطفي به گونه‌اي داستان را تعريف مي‌كرد كه انگار در اتاق پذيرايي نشسته است و دركمال آسودگي، ضمن نوشيدن چاي از خاطرات خود مي‌گويد. ملامصطفي به داستان گفتن ادامه مي‌داد كه ناگهان خبر رسيد جاش‌ها «در سه‌فتي» به محاصره افتاده و عده‌اي زيادي به هلاكت رسيده‌اند.
آن روزها خوشبختي مال من بود. از روزي كه از مسكو باز گشته بودم، لحظه‌اي دور و بر او خالي نمي‌شد و روزانه صد يا دويست ملاقات كننده داشت. آرزو مي‌كردم كه لحظه‌‌اي با او تنها باشم و با هم يك فنجان چاي با او بخوريم. . . اكنون اين فرصت دست داده بود و بسياري دور ملامصطفي را خالي كرده بودند. . . . غروب‌ با فرو نشستن خورشيد، راديو را مي‌بردم، با يكديگر اخبار گوش مي‌كرديم و شعر و داستان مي‌گفتم. . . شب‌ها گوش به زنگ راديو كردي بغداد بوديم. به مجرد آنكه «شاهين طالباني» شروع به فحش دادن به بارزاني مي‌كرد صداي آن را بلند مي‌كردم و با هم مي‌خنديديم.
داستان سفر خود به روسيه را تعريف كرد كه وقتي به باكو رفته است يك افسر ترك را براي مراقبت از او و نظارت بر فعاليتهايش گماشته‌اند اما مدتي بعد متوجه شده است كه ترك نيست و «علي گلاويژ» است كه از سوي «رحيم قاضي» اين مأموريت به او سپرده شده است. «رحيم» به گوش «باقروف» خوانده است كه بارزاني از طريق پدر سيد عزيز (حاجي سيد عبدالله افندي) با انگليسي‌ها روابط حسنه دارد. «باقروف»، به «ملامصطفي» سفارش كرده است كه مي‌تواند حزب دمكرات كردستان را در باكو تأسيس كند اما ملامصطفي به خاطر بي‌اخلاقي‌هاي «رحيم»، از اين اقدام منصرف شده است. به همين خاطر «باقروف» از او رنجيده و همه‌ي بارزاني‌ها را به صحراي «قره‌قالپاق» فرستاده و آن­ها را به كارگري در كلخوزها‌ واداشته است. ملامصطفي نگفت خودش در باكو چكاره بوده است اما از ديگران شنيدم كه مدتي در يك مغازه‌ي قصابي و مدتي بعد هم در يك كوره‌خانه كار كرده و سپس مجوز و بليت سفر به مسكو را از بانويي خريده خود را به پايتخت روسيه رسانده است و سپس به كرملين رفته اما اجازه‌ي ورود داده نشده است. با افسر نگهبان كاخ كرملين درگير شده و پس از آنكه متوجه هويت او شده‌اند او را با احترام راهنمايي كرده‌اند. پس از آن مقرر شده است ملامصطفي در مسكو اقامت كند و بارزاني‌ها نيز يا ادامه تحصيل دهند و يا مشاغل مناسب‌تري به آنها داده شود. چند تن از بارزاني‌ها به توصيه‌ي «شيخ سليمان»، از ملامصطفي بريده و حاضر نشده‌اند ادامه تحصيل بدهند. . . .
«احمد توفيق» و «كاو» در كوههاي پيرس با دشمن جنگيده بودند و ملامصطفي از شجاعت آنها به وجد آمده بود. يك روز پس از نماز مغرب گفت: «هه‌ژار! حتي برگ درختان را هم سوزانده‌اند. ممكن است از اين مهلكه جان سالم بدر نبريم».
ـ خواهش مي‌كنم اينگونه صحبت نكنيد فرمانده نبايد از شكست سخن بگويد. من ايمان دارم كه ما پيروز نهايي خواهيم بود. شما كه خودتان نمي‌ترسيد اما نبايد همراهان شما با شنيدن اين سخنان وحشت كنند.
ـ هر سنگ و درخت اين ديار، شاهد شجاعت‌هاي شيهدان راه حق و آزادي است. قدم به قدم از اين خاك، با خون شهيدي رنگين شده است. از مرگ نمي‌ترسم، ادامه مي‌دهيم و سرانجام پيروز خواهيم شد. . .
در ميان پيشمرگان «سوران»، هر كس قلمي در جيب داشت، لقب «استاد» را هم يدك مي‌كشيد. در لبنان نيز به مسافران، «استاد» مي‌گفتند. استاد ديگر لقبي قابل احترام نبود. يك روز در بارزان، نامه‌اي را كه براي بارزان ارسال شده بود مي‌خواندم. يكي نوشته‌ بود: خدمتگذار شما ماموستا ركن جلال (ركن يعني استاد). معلوم بود كه به مثابه يك افسر ستاد بايد با ساير افسران فرقي داشته باشد.
ما كه در بارزان تنها با پانصد پيشمرگ در مقابل لشكر بزرگ جاش هاو ارتش عراق قرار گرفته و تحت فشار بوديم. اما از كركوك و سليمانيه و اربيل چه خبر؟
روز نهم ژوئن 1963 كه هجوم ارتش به «سپيلك» آغاز شد دولت بعث همزمان فرمان كشتار دسته جمعي كردها در كركوك و سليمانيه را صادر كرده بود. «زعيم صديق» كه در زمان قاسم، سرلشكر و فرمانده‌ي جبهه‌ي سليمانيه بود، پس از كودتاي بعث نزد حزب آمد. حزب هم با احترام تمام با او برخورد و به سلامت به بغداد باز فرستاد. كرد بود و باز هم از اين مردانگي‌ها. همين زعيم محترم، نزديك سليمانيه و در يك شب كه بعدها به «شب مرگ» مشهور شد دويست و هشتاد جوان كرد را اعدام و در گور دسته جمعي دفن كرد. سپس تلگرافي به بغداد ارسال و بر سطر نخست آن نوشت: «كافران را نابود كنيد».
در كركوك چندين محله‌ي كردنشين با بلدوزر نابود شد و رژيم به كردها اجازه نداد حتي يك شيئي كوچك از خانه‌ها برداشته شود.
هزاران كرد كركوك آواره شدند. خبر رسيد كه سي نفر از بازداشت شدگان دوران «قاسم» كه به خاطر غايله‌ي كركوك بازداشت شده بودند در زندان بعث اعدام شده‌اند. «جمال حيدري» يكي از آنها بود. «اعدام شيخ مارف برزنجي» و برادرش «شيخ حسين»، داغ بزرگي بر دلم نهاد. پس از آن بود كه كردها با احساس كامل تهديد، با اسلحه يا بدون اسلحه به كوه‌ها پناه آوردند و لشكر پيشمرگان در سليمانيه و كركوك و اربيل چند برابر شدند. در محاصره‌ي بارزان كه واقعاً با تهديد نابودي روبرو بوديم، پيشمرگان حزب پارتي به ياري بارزان نيامدند. دولت هم در آن مقطع، كاري به كار آنها نداشت و تنها هدفي كه دنبال مي‌كرد نابودي بارزاني و بارزان بود.
يك بار براي ملامصطفي تعريف ‌كردند كه پيشمرگان منطقه‌ي اربيل با ديدن هزاران كاميون ارتش و تجهيزاتي كه براي سركوب به بارزان اعزام مي‌شدند بر سر ابراهيم احمد فرياد زده‌اند كه: «از شرافت به دور است كه برادران ما را سركوب و ما دست روي دست بگذاريم». و ابراهيم در پاسخ گفته است: «شما نمي‌دانيد اگر بارزاني بميرد فرماندهي يك دست مي‌شود، آنگاه ملامصطفي شهيد بزرگ كرد خواهد بود و عكس‌هايش به بهاي گزافي فروخته خواهد شد». از همان ابتداي كودتاي بعثي­‌ها كه شيوعي قتل عام شدند بسياري كه توانسته بودند از مهلكه بگريزند به كوهها پناه و ابراهيم احمد نيز آنها را خلع سلاح مي‌كرد. شكايت نزد بارزاني آورده شد او هم نامه مي‌نوشت كه اسلحه‌هايشان بازگردانده واجازه داده شود از خود دفاع كنند. نامه‌ها بي‌پاسخ ماند و هيچ جوابي نمي‌آمد. يادم مي‌آيد بارزاني، يك روزي به يك شيوعي گفت:
به نامه‌هايم جوابي نمي‌دهند. . اگر زنده بمانم اسلحه‌هايتان را باز پس مي‌گيرم اما به وقت خودش. . .
از همه‌ جا چاي و قند و ارزاق مي‌رسيد. به ويژه «احمد توفيق» بسيار به ما خدمت مي‌كرد، خود را به مرز ايران مي‌رسانيدو آذوقه به منطقه مي‌آورد. دراوايل جنگ يك روز همراه بارزاني به كنار رودخانه رفتيم. چند نفر از آقايان «پشدر»ي هم آمده بودند و نزد ملامصطفي از پيشمرگه شكايت مي‌كردند كه : «ما مي‌خواستيم در و پنجره‌هاي مدارس «قلادزه» را غارت كنيم اما پيشمرگان مانع شده‌اند». بارزاني با عصبانيت تمام گفت:
ـ شيخ جنيد خبر دارم كه هفته‌ي پيش در سليمانيه به ملاقات فرمانده‌ي‌ نظامي دولت رفته‌اي. حالا هم كه مي‌خواهي در و پنجره‌ي مدارس را بدزدي. ديگر مي‌خواهي چكار كني؟
شب دير هنگام بازگشيتم. براي ملامصطفي تعريف كردم: «به سلطان عبدالحميد خبر دادند كه والي بغداد، مردم را نيش مي‌زند. سلطان يكي از گماشتگان خود را با اين پيغام به بغداد مي‌فرستد كه: گر اين سخن راست بود والي راسوار بر الاغ به «باب عالي» بياور. گماشته به بغداد رسيد. والي از ماجرا خبردار و بسيار ترسيده بود. گماشته در مجلس والي نشسته بود كه ناگهان عربي از در وارد شد:
ـ جناب والي چهار ليره‌ به يك قهوه‌چي بدهكارم. پول ندارم باز پس دهم. هر روز سر راهم سبز مي‌شود و پول مي‌خواهد. ژاندارم‌ها را بفرست او را بازداشت كنند تا من پول را تهيه مي‌كنم و باز پس ‌دهم. بعد او را آزاد كنيد.
والي از گماشته مي‌پرسد:
ـ شما چگونه قضاوت مي‌كنيد؟
هنگامي كه مطلب را ترجمه مي‌كنند گماشته­ي عرب را گرفته و گردن او را گاز مي‌گيرد. بدون والي به باب عالي بازگشتند ماجرا را براي سلطان تعريف مي‌كند. هنگامي كه به جمله‌ي بفرماييد ژاندارم‌ها او را بازداشت كنند مي‌رسد سلطان به گماشته مي‌‌گويد:
ـ نيشش نزديد؟
ـ بله قربان گردن او را گاز گرفتم.
يكبار «سيد عزيز شمزيني» به همراه يك روزنامه‌نگار بلند بالاي ريشوي مو خرمايي كه به نظرم «دانا آدام اشميد» بود، براي بار دوم به كردستان آمد. به زبان فارسي با بارزاني سخن مي‌گفت. سيد عزيز با من بسيار صحبت كرد كه دست از بارزاني بردارم و نزد آنها در مكتب سياسي حزب بروم. گفتم: «من به دنبال بزرگي نيستم و به خدمتگذاري ملامصطفي افتخار مي‌كنم. به خدا سوگند اگر وجودم را طلا بگيريد دست از او نخواهم كشيد.
مردي به نام «حسين حاجي سورچي» كه يك جاش خطرناك بود هنگامي كه در كوههاي «براندوست» بوديم هر روز آشكارا به پادگان «خليفان» مي‌رفت و به همراه پسرش تيربار و تفنگ براي جنگ عليه ما مي‌آورد. از مقابل ديدگان ما مي‌گذشت و دستور هم اين بود كه كسي كاري با او نداشته باشد. مدتي بعد، به همراه پسرش بازداشت شد. يك روز كه با ملامصطفي تنها بوديم عرض كردم:
ـ قربان ببخشيد بي‌ادبي مي‌كنم. شما مانند صلاح‌الدين ايوبي و بزرگان قدما رفتار مي‌كنيد. امروز ديگر آن دوران گذشته است. شما «شيخ سورچي» را كه سرسخت‌ترين دشمن شماست بازداشت مي‌كنيد و پس از مدتي، با احترام به خانه مي‌فرستيد. اگر من جاي شما بودم تا مقداري طلا و اسلحه از او نمي‌گرفتم ول كن نبودم. «حسين حاجي» هم كه گفته مي‌شود تاكنون دوازده بارزاني را كشته است در زندان شما با پلوومرغ پذيرايي مي‌شود. اگر فردا او را هم آزاد كنيد از اين كه هست هارتر مي‌شود. . .
هر سرباز عربي كه بازداشت مي‌شد پس از خلع سلاح، با احترام روانه‌ي شهر و ديار خود مي‌شد. اما من «بيجان» و «حادي» را مأمور كرده بودم كه جيب آنها را بازرسي و بدون آنكه به بارزاني بگويند سيگارهايشان را براي من بياورند.
به «ملاباقي» مأموريت داده شد به «باله‌كايه‌تي» برود. گفت: «كسي جرأت ندارد به اسبت نزديك شود.آن را به من بده تا به كوهستان ببرم و حسابي پروار كنم». اسب را با خود برد. اواخر پاييز ملاباقي را ديدم. گفت: «اسبت را به پنج كله قند فروختم و قندها را هم با چاي خوردم».
ـ زهر مارت شود.
جماعتي از آقايان «دهوك» به «بارزان» آمده بودند. «بارزاني» فرمود: «با آنها و مراقبشان باش. مبادا با يكديگر درگير شوند، به ويژه مواظب «تحسين يزيدي» باش هر چند جاش است و از دولت حقوق مي‌گيرد».
ناهار، خوراك گوشت داشتيم. سفره‌اي بزرگ پهن شد. بارزاني به تخته سنگي تكيه زده بود. آقايان دور سفره جمع شده شروع به خوردن غذا كردند. يك مار دراز در حدود يك متر از وسط سفره گذشت و به طرف بارزاني رفت. تمام آقايان فرار كردند. گفتم: «قربان مار را بگيرم و بكشم؟» فرمود: «نه». مار از كنار بارزاني گذشت و به سوراخي در پشت تخته سنگ خزيد. ملامصطفي فرمود: «برگرديد ناهار سرد مي‌شود». و جماعت با شرم تمام بازگشتند. . . .
اين را هم توضيح دهم كه در منطقه‌ي بارزان جداي از «كوره‌مار»، كه يك مار كله مثلثي با دم بسيار باريك و نيش سمي است، هيچ مار ديگري را نمي‌كشند. در اين ميان، مارسياه همچون گربه در خانه‌ها پرسه مي‌زند و دايم در حال شكار موش است. كبك را هم با اسلحه شكار نمي‌كنند چون كبك از انسان نمي‌ترسد. در مورد مارگيري خودم هم همانطور كه گفتم در دوران كودكي ياد گرفته بودم كه گردن مار، به اندازه‌ي چهار انگشت بسيار سفت و استخواني است و در صورتي كه بتواني با دست اين نقطه از بدنش را بگيري ديگر نمي‌تواند روي گردن چرخيده و جايي را نيش بزند.
بعدازظهر به همراه آقايان و همراهان، سواره و پياده به سوي كوههاي «پيرس» حركت كرديم. شب در دامنه‌ي كوه اتراق كرديم. چند چاه آب كم عمق كوهستاني آنجا بود كه براي خوردن آب و شستن دست و صورت از آن استفاده مي‌كرديم.
پس از برآمدن خورشيد، از كوه بالا رفتيم. راهي بسيار سخت و دشوار بود. در بعضي جاها، استرها به سختي راه خود را مي‌گشودند. حدود سه ساعت طول كشيد تا به نوك قله رسيديم. آقايان گفتند: «چشم انتظار تو بوديم كه از استر پياده شوي و ما هم به دنبال تو نفسي تازه كنيم. خوب شد جان به سلامت در برديم». گفتم: «باور كنيد من هم به انتظار پياده شدن شما بودم اما گفتم اگر من زودتر پياده شوم مي‌گوييد شهري و ترسو است و مسخره‌ام مي‌كنيد».
يادم نمي‌آيد چند شب در راه بوديم. يك روز صبح به روستاي «نه‌سري» در كنار دهات «ره‌به‌تكي» رسيديم كه ملك «حاجي مه‌لو»، «حاجي غازي» و «عبدالواحد خاني» بود. تا بعدظهر آنجا مانديم و سپس دوباره به راه افتاديم. يكي از پيشمرگان در راه مرتباً نگاهم مي‌كرد. انگار مي‌خواست چيزي بگويد:
كمي دست دست كردم تا آقايان جلوتر بروند:
ـ كاري داشتي؟
ـ ديدم داري قند در دهان مي‌گذاري و چاي را دنبال آن مي‌نوشي. به خاطر خدا جلوي مردم اين كار را نكن كه ياد بگيرند.
در «كويه» يك خياط، پيراهني از فاستوني افسري برايم دوخته بود. در مسير، زياد عرق مي‌كرديم و گرد و غبار هم روي لباس‌ها مي‌نشست اما جنس پارچه‌ي اين لباس طوري بود كه با هر بار شستن در آب، بدون صابون، تميز و تا تني به آب مي‌زدم خشك مي‌شد. فكر كنم نه روز طول كشيد تا به «خوركي» در حومه‌ي «دهوك» رسيديم. از هفت بمب كه به روستا پرتاب شده بود پنج بمب منفجر و تمامي روستا را ويران كرده بود. روستا خالي از سكنه بود. آقايان در يكي از حياط‌هاي مخروبه كه ايواني داشت به استراحت پرداختند. از روستا بيرون آمدم و حدود بيست دقيقه راه رفتم تا به يك چشمه و گلزار رسيدم. درختان سپيدار، سر به فلك كشيده بودند. چند درخت انجير هم در گوشه‌اي خودنمايي مي‌كرد. جاي خواب خودم را پيدا كرده بودم. به روستا بازگشتم، كهنه حصيري از يكي از خانه‌ها برداشتم و با چند پيشمرگ، به بهشت زميني خودم رفتم. شب‌ها تا دير وقت؛ با دوستان گپ مي‌زديم و هنگام خواب، حصير را پهن و زير يك درخت انجير مي‌خوابيدم. صبح‌ها كه از خواب بيدار مي‌شدم يك دنيا انجير زرد رنگ و رسيده، چشمك مي‌زدند. سير مي‌خوردم و سپس براي شستن دست و صورت، به كنار چشمه مي‌رفتم. يك روز صبح با صداي سوت يك چوپان از خواب بيدار شدم كه گوسفندان را براي خوردن آب به كنار چشمه آورده بود.
ـ هو كاكي شوان! شير نداري در عوض انجير ببري؟
ـ شير دارم اما ظرف براي دوشيدن نه.
به سرعت به روستا بازگشتم و در ميان ويرانه‌ها، يك كتري با روكش سرخ رنگ پيدا كردم. چوپان به محض ديدن كتري خوشحال شد، آن را پُر از شير كرد و آن روز، صبحانه، شير داغ و انجير خورديم. قيصر روم هم به اندازه‌ي ما خوشبخت نبود.
پسري شانزده ساله به نام «ملاعزيز دهوكي» كه پدرش ساعت ساز بود، از ترس فرار كرده و در اين سفر همراه من بود.
ملامصطفي مردي بسيار وفادار بود اگر چه به خاطر از قبل اين وفاداري، آسيب‌هاي بسياري هم ديده بود، اما هرگز دست از وفا برنداشت. مردي به نام «طاهر حسن» در سال 1945 در روستاي «بله» به اتهام همكاري با بارزاني اعدام شده و بارزاني هم به پاس قدرداني از «طاهر» برادر او «هاشم حسن عقراوي» را گرامي مي‌داشت. از «هاشم» هم نامردتر و بي‌ناموس‌تر در ميان عرب و عجم نمي‌توانستي يافت. چند بار ميدان جنگ را ترك كرد، چند بار از قيام دزدي كرد و هربار از سوي بارزاني بخشوده شد، تا اينكه جاش پليدي از آب درآمد و اكنون كه اين مطالب را مي‌نويسم رئيس حزب دمكرات كردستان وابسته‌ به بعثي‌ها است.
«عبدالعزيز حاجي مه‌لو»، كه دوست بارزاني ‌ها بود توسط خاندان «شيخ برنيكان»، به خاطر يك تهمت اخلاقي كشته شد. «بارزاني» منطقه‌ي وسيعي را در اختيار خانواده‌ي «عبدالعزيز» گذاشت و به انتقام او روستاي «شيخ برنيكان» را سوزاند و ساكنان آن را آواره كرد. «غازي حاجي مه‌لو»، جواني بسيار شجاع و بي‌باك بود اما برادر بزرگش «عبدالواحد» چند بار خود را به دشمن فروخته و بازگشته بود و در ميان مردم شايع بود كه مفعول هم هست.
چندين پسر عمو و فاميل ديگر هم داشتند كه زياد به دل نمي‌چسپيدند. با وجود آنكه از اراضي حدود نود روستا ماليات مي‌گرفتند اما نه به پيشمرگان نان مي‌دادند و نه احترامي براي قيام قايل بودند. مجلس شبانه‌ي آنها نيز مجلس گفتگو درباره‌ي فلان جاش و دارايي او بود: «شنيده‌ام فلان جاش يكجا دوازده پيراهن را خريده و بهمان جاش فلان اتومبيل دارد».
يك شب گفتم:
ـ شما دهاتي هستيد و از زندگي شهري و چگونه پول در آوردن زياد خبر نداريد. يك مرد كاباره‌دار در بغداد، پانزد زن جنده در اختيار دارد و به واسطه‌ي اجاره دادن آنها ده ميليون دلار پول به هم زده و چندين خانه‌ي مجلل دارد. چرا به كارهاي اينچنين سودآور روي نمي‌آوريد؟
ـ سيدا هه‌ژار! اين كار بي‌شرفي محض است. چگونه مي‌توان چنين كاري كرد؟
ـ زن خودفروش، بسيار باشرف‌تر از كسي است كه ملت و هم‌ميهنان خود را مي‌فروشد. . .
«غازي» برخي اوقات پيشمرگان را چوب كاري مي‌كرد اما من اجازه نمي‌دادم. فكر مي‌كردم از دست من بسيار عصباني است اما به خاطر بارزاني جرأت برخورد و احياناً مقاومت نداشت. عشيرت «غازي» (مزوري) از تمام عشاير كرد شجاع‌تر، جنگاورتر، و با شرف‌تر بودند اما متأسفانه با وجود پيشمرگ خوب، آقايان و مالكين، بسيار بي­لياقت بودند. چند نفر از پيشمرگان، اخبار آقايان و خوانها را برايم مي‌آوردند. يك جاسوس دولت به نام «ساقي» بازداشت شده بود. يك شب خبر آوردند كه فرار كرده است. از طريق مخبرها فهميدم كه «غازي» او را در ازاي پرداخت دو هزار دينار آزاد كرده است. چند گزارش در مورد رفتار آقايان خوانها براي بارزاني فرستادم و از او خواستم نسبت به تنبيه آنها اقدام كند اما بارزاني پاسخ داد:
«آنجا بمان و از نزديك شاهد اوضاع باش».
بيست و هفت هزار دلار پول آورده و به «تحسين يزيدي» «مير ايزدي­ها» اطلاع دادم كه دلارها را بايد با دينار عوض كند(تحسين در ظاهر جاش، دولت اما در واقع دوست ما بود) خبر داد كه هر دلار را دويست و هفتادو دو فلس عوض مي‌كنند. سپس خبر ديگري فرستاد كه اين مقدار به دويست و شصت فلس كاهش يافته است. گفتم: «پول‌ها را عوض كن». بايد خودم هم براي تحويل پول‌ها و حساب كتاب مي‌رفتم.
يك روز با پيشمرگها به سوي دشت حركت كرديم. هوا بسيار گرم بود. در كنار رودخانه از يكديگر جدا شديم و هر يك مشغول شنا شديم. كمي از هم دور شده بوديم. چند لحظه بعد ديدم كه پيشمرگان «مزوري» دست بر روي ماشه‌هاي تفنگ، اين سو و آن سو مي‌دوند. از گوشه‌اي فرياد زدم:
ـ خبري شده است؟
ـ فكر كرديم شما را دزديده‌اند. داريم دنبال شما مي‌گرديم.
ـ الان لباس مي‌پوشم و مي‌آيم.
بايد نصف شب به خانه‌ي تحسين مي‌رفتيم چون تا آن ساعت دو افسر عراقي، ميهمان او بودند. به خانه‌ي مير ايزديان رفتيم. مرغ سرخ كرده روي سفره ريخته بود. گفتم:
«ميرم تو كه له ناعيلاجي بووبه فورسان «نا، ئه‌زبوومه جه‌حش مه‌بيژه فوريسان». مردي براي او كار مي‌كرد كه نامش «علي چوقي» بود و به خاطر اضافه حقوقي كه در بغداد براي او گرفته بودم خاطرم را مي‌گرفت. هوادار حزب هم بود. كنارم آمد و گفت:
ـ تو سيگاري هستي، از آقا سيگار بخواه و كاري نداشته باش.
پس از چند لحظه گفتم:
ـ كاك علي يك پاكت سيگار بياور.
بلند شد و دو پاكت سيگار «گريفن اي» برايم آورد:
ـ مال جاش‌هاي پدر سگ را اين طوري بايد خورد.
با «تحسين» حساب و كتاب كرديم. گفت:
ـ دلارها را از قرار دويست و شصت فلس عوض كردم. از جيب خودم هم سيصد دينار به قيام كمك مي‌كنم.
ـ ببين دوست عزيز! يك دهاتي به شهر رفت و در بازار دوشاب خواست. يك كفاش مقداري آب و شكر در يك لنگه كفش ريخت و به دهاتي داد. دهاتي هم نان را در آن تريدكرد و تا ته خورد. بعد به كفاش گفت: «فكر نكني دهاتي هستم و نمي‌فهمم دوشابت كيفيت نداشت».
ملامصطفي به من گفته است نبايد تو را رنجانيد. چندين بار اهالي عشيرت «زيدكي» از بارزاني درخواست كرده‌اند اجازه دهد تو را گوشمالي سختي بدهند اما من اجازه نداده‌ام. تو دلارها را از قرار دويست و هفتاد و دو فلس معاوضه كرده‌اي. از نرخ بازار خبر دارم. باپولي كه هديه مي‌دهي سيصد و بيست و چهار دينار ديگر بدهكاري. بعداً‌ نگويي هه‌ژار را فريب دادم. تحسين به مجرد شنيدن نام «زيدكي» رنگ از رخسارش پريد. مي‌دانست چه جماعت خطرناكي هستند:
ـ به خدا «زيدكي» خطرناك هستند. هر چه بگويي انجام مي‌دهم. به آنها زياد نزديك نشو. پنجاه بار گندم، دوازده حلب روغن و چندين بار عدس هم پيشكش مي‌كنم.
ـ دستت درد نكند. حالا شد.
فاصله‌ي روستاي «باله‌ته» از محل اتراق ما چهل و پنج دقيقه بود. «عبدالرحمن قاضي»، «مهندس رشاد بالته»، «ناجي باله‌ته»، دكتراي آزمايشگاه و «مهندس حافظ مصطفي» آنجا زندگي مي‌كردند. شب‌ها پس از آنكه چرخي مي‌زدم به سراغ آنها رفته تا ديروقت مشغول گفتگو مي‌شديم. طوري عادت كرده بودند كه شب‌ها جاي من را هم مي‌انداختند تا اگر دير به سراغ آنها رفتم، شب را هم همانجا بخوابم.
يك شب از خواب بيدار شدم و مردي بلند بالا را در حالي كه اسلحه‌اي به دوش داشت ديدم:
ـ كه هستي؟
ـ من غلام، من جاش هستم.
ـ اين چه حرفي است؟ بيا جلو ببينم.
دوستان گفتند: «بله او جاش ايزدي و مرد خوبي است. هر چه بخواهيم از «موصل» برايمان مي‌آورد». وضعيت كفشهايمان بسيار نامناسب بود به طوري كه پاشنه‌هايم زخمي شده بود. گفتم:
ـ كاك جاش! يك دست لباس كردي چقدر قيمت دارد؟
ـ چهار دينار.
ـ يك جفت كفش ورزشي چه؟
ـ يك دينار
ـ بيا اين پنج دينار را بگير و اين دو را برايم تهيه كن.
چهار روز بعد لباس كردي و يك دينار پول را وسيله‌ي يك پيك فرستاده و پيغام داده بود:
ـ نتوانستم كفش‌ها را تهيه كنم. دستور آمده است امشب بايد براي درگيري با شما حركت كنيم. نتوانستم برگردم. مرا ببخشيد.
جاشي به اين خوبي و امانتداري نديده بودم.
خبر رسيد كه چند ستون دولت به همراه عده‌ي زيادي جاش قرار است از چند محور حمله كنند. خبر بايد به سرعت به تمام مقرها مي‌رسيد. قرار شد اين خبر را من به پايگاه «القوش» برسانم. سرشب، به همراه دو پيشمرگ، سوار بر استر حركت كرديم. صبح زود به مقر رسيديم. به استقبال آمدند. هنوز پياده نشده بوديم كه چهار بمب افكن سر رسيدند. هشت بمب به سوي ما پرتاب كردند اما كسي زخمي نشد. پيشواز تمام عياري بود.
به درون سنگر رفتيم. گفتند: «خوب شد امروز آمدي. ديشب به سراغ جاش‌ها رفتيم و شانزده گوسفند چاق و بيست و هفت قبضه اسلحه با خود غنيمت آورديم. امروز ناهار شاهانه‌اي داريم».
جاي شما خالي واقعاً غذاي شاهانه‌اي خورديم.
يك شب دشمن از طرف «چه‌مانكي» يورش برده بودند. متأسفانه پيشمرگان نگهبان خوابيده و غافلگير شده بودند. يك پيشمرگ به نام «بحري» متوجه حضور دشمن شده شروع به تيراندازي كرد. خوشبختانه پس از دو ساعت نبرد، دشمن مجبور به عقب‌نشيني شد. «بحري» را زخمي به «خوركي» آوردند. سر و سينه و رانش بانداژ شده بود. يك نفر گفت:
ـ شايد جان سالم به در نبرد.
ـ فداي خاك كردستان. ضربه‌ي بزرگي به دشمن زديم. فداي خاك كردستان. ...
يك روز چند پيشمرگه دور يكديگر جمع شده با هم حرف مي‌زدند. يكي از آنها بلند شد و گفت:
ـ سيدا هه‌ژار خداحافظ. من ديگر پيشمرگه نيستم.
ـ چرا؟ چه كسي تو را رنجانده است؟
ـ سيدا اين‌ها در مورد شهيد حرف مي‌زنند. نام من «قرياقوس دنخه» است. آخر پيشوند شهيد به نام من مي‌خورد؟ چگونه قبول كنم روي سنگ قبرم بنويسند: «شهيد قرياقوس دنخه».
ـ نرو دوست من! لعنت بر پدر آن كس كه به نام شهيد اشاره كند.
روستايي در نزديكي «دهوك» به نام «سپيندار» هست كه اهالي آن به بي‌عقلي و سفاهت شهر‌ه‌اند. در مورد آنها تعريف مي‌كنند كه يك روز خبر آوردند پسركي را زنبور نيش زده‌ است. پدر او اسلحه كشيده و گفته است: زنبور چگونه جسارت كرده پسر من را نيش بزند؟»
سپس به شكار زنبور رفته‌اند. اتفاقاً زنبور روي بيني يكي از آنها نشسته است. او هم به سايرين اشاره كرده است: «اينجاست روي نوك بيني من. تا نرفته است او را بكشيد».
يك نفر از اهالي «سپينداره» كه توتون همراه داشته است يك روز پيش از طلوع آفتاب، تعداد زيادي جاش و ارتش مي‌بيند كه به سوي منطقه در حركت هستند:
ـ خوش آمديد قدمتان روي چشم.
سپس با تفنگ به طرف قله دويده آنجا موضع مي‌گيرد. نه نفر از سربازان و جاش‌ها را كشته و آنها را وادار به عقب‌نشيني مي‌كند. سپس دوباره به همان محل پيشين كه ابتدا جاش‌ها را ديده بود باز مي‌گردد.
يك ستون سرباز با پشتيباني سه تانك به روستاي «سپينداره» يورش مي‌برند اما مردم روستا با داس و خنجر و اسلحه‌ي شكاري به استقبال دشمن مي‌روند. يكي از تانكها در گودالي گرفتار مي‌شود و مردم خشمگين تانك را آتش مي‌زنند. اما دو تانك ديگر موفق به فرار مي‌شوند. در آن نبرد نابرابر ، سه از نفر اهالي سپينداره شهيد و دوازده جاش و سرباز به هلاكت مي‌رسند. سپس مراسم جشن و پايكوبي برگزار مي‌كنند.
جنگ در تمام مناطق درگيري، مغلوبه شده بود. روزها نمي‌توانستيم جايي برويم. اگر در «خوركي»، كاري داشتم شب مي‌رفتم و بعد از نيمه شب، «به باله‌ته»، باز مي‌گشتم. برخي روزها به محض خورنشست، به همراه دوستان و چند نفر از پيشمرگان به يك انارستان پناه برده و آنجا شام مي‌خورديم. يك حلبي نفت را صاف كرده به عنوان ميزتحرير از آن استفاده و خبرنامه و اعلاميه مي‌نوشتيم.
يك روز صبح «حافظ مصطفي» بعد از طلوع آفتاب بيدار شده و از ده به طرف ما مي‌آمد. ناگهان دو هواپيماي ميگ كه در حال گشت بودند او را ديدند و براي هدف قرار دادن او دور زدند. «حافظ» در پناه يك قطعه سنگ نشست و از ديدگان خلبانان پنهان ماند. هواپيماها پس از چند بار چرخيدن در آسمان منطقه، نااميد از يافتن هدف بازگشتند. حافظ مي‌گفت:
ـ خيلي ترسيده بودم. با خود مي‌گفتم: «بياييد بزنيد و خلاصم كنيد».
اهالي «باله‌ته»، همگي از اقوام دوستان من بودند. اكثر اوقات به خانه‌هايشان دعوت مي‌شديم و عصرانه، خيار و گوجه‌فرنگي مي‌خورديم. يك شب گفتند: مهندس‌ها با شما كار مهمي دارند. نزد آنها رفتم. در يك اتاق خود را حبس كرده و بساط عرق به همراه مزه‌ي خيارچنبر پهن كرده‌ بودند. تا مدتها به اين موضوع مي‌خنديديم.
سفري به لاله‌ش
قرار شد سفري به «لاله‌ش» كعبه‌ي ايزديان داشته باشيم. «عبدالرحمن قاضي» پيشاپيش حركت كرد. از بيراهه و از كنار گياهان خاردار گذشتيم. تمام پايمان زخمي شده بود. سپس به كوه زديم. پيشقراول، يك افسر عالي رتبه‌ي ارتش و بسيار ورزيده بود و مرتباً دستور مي‌داد: «عقب نيفتيد». من و حافظ، تنبل‌ترين پيشمرگان روي زمين بوديم. دعا مي‌كرديم هواپيماي ارتش بيايند و مجبور شويم بنشينيم. براي نخستين بار دعاي ما مستجاب شد. پيشقراول فرمان داد:
ـ بنشينيد هواپيما آمد.
ـ آخيش.
ـ بلند شويد هواپيما رفت.
از كوه بالا رفتيم و سپس به يك سراشيبي بسيار تند رسيديم. «كاك عبدالرحمن» كه راديوي مرا با خود مي‌برد از سراشيبي لغزيد و پس از چند متر كله معلق زدن، روي زمين افتاد. من بدون آنكه به «كاك عبدالرحمن» فكر كنم، آهي كشيدم:
ـ اي خدا راديويم شكست.
ـ فلان فلان شده من دارم مي‌ميرم او مي‌گويد راديويم خراب شد.
به دشت رسيديم. «لاله‌ش» از دور پيدا بود.
ملاي جزيري مي‌فرمايد:
دل گه‌ شته‌مه‌ ژديري، ناچم كه‌نشته‌يي قه‌ت
ميحرابي وي به من را وه‌ردا بچينه لاله‌ش
در كتاب‌هاي تذكره به ويژه در تذكره‌الاولياء عطار از «عدي بن مسافر» نام برده شده كه از دوستان نزديك «غوث گيلاني» (قه) بوده است.
«عدي» پس از آنكه از ترك دنيا كرده و به عبادت در كوه «حكاري» روي آورده است مريدان بسيار پيدا كرده و سرانجام اين انديشه را ترويج نموده است كه خدا همه رحمت است و رحمت و عذاب با يكديگر جمع نمي‌شوند. به همين خاطر حتي شيطان را نيز لعنت نكرده‌اند چون بر اين باورند كه ابليس نيز اراده‌ي خداوند و به زبان امروزي يك تاكتيك ويژه است. از اين نگاه منصور حلاج ، جنيد بغدادي، شبلي و بسياري ديگر از هواخواهان اين انديشه بوده­اند. حتي احمد خاني هم در«مه‌م و زين» براي شيطان عذر آورده و از او جانبداري مي‌كند. خاني مي‌گويد: «خدايا! شيطان تنها به خاطر آنكه بر آدم سجده نبرد و گفت: جز تو بر كس ديگري سجده نخواهم برد، مورد لعنت قرار گرفت. . . آخر چرا؟ . ...»

behnam5555 07-04-2011 09:15 PM


چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(19)

پس از مرگ شيخ عدي چندين خليفه‌ي او اين انديشه را تبليغ و به ارشاد ادامه داده‌اند. مريدان ناآگاه و بي‌سواد، كم‌كم كار را به جايي رسانده‌اند كه شيطان دوست نزديك خدا است و او را «ملك طاووس»نام نهاده‌اند.
پس از آن همسايگان مسلمان، آنها را كافر ناميده‌ و قتل عام كرده‌اند يا سلاطين عثماني براي موفقيت در سياست كردي كردن جنگ، كردهاي ديگر را به جان آنها انداخته‌اند. كار به جايي رسيده است كه ايزدي‌ها از مسلمانان متنفر و كردهاي مسلمان نيز آنها را به عنوان كردهاي كافر، آزار واذيت كرده‌اند و آنها را به خاطر رفتارهاي كفرآميزشان يزيد و يزيدي نام گذارده‌اند، اگر چه خود مي‌گويند ايزدي نه يزيدي به معناي «خدايي» هستند. كتاب‌هاي بسيار در مورد آنها نوشته و داستان‌هاي زيادي درباره‌ي آنها گفته شده است اما بسياري از آنها تنها ساخته‌ي ذهن نويسندگان و راويان آنها و نه واقعيت وجود ايزدي‌ها- است. عده‌اي مي‌گويند اينها اخلاف زرتشتيان هستند و عده‌اي ديگر آنها را از اسلاف ميترائيست‌ها مي‌دانند. . . اما تا آنجايي كه من ديدم و شناختم ايزدي‌ها، شاخه‌اي از مسلمانان هستند كه بدعت گذار انديشه‌اي نوين بوده و به مانند هزاران شاخه‌اي كه از اسلام جدا شده است، آميزه‌اي از دين اسلام و برخي باورهاي كهن كردي هستند. ...
دره‌اي كه محل خانقاه شيخ عدي بوده «لاله‌ش» و چون مبارك و مقدس است كسي در آن شكار نمي­كند يا سبزه‌اي از زمين برنمي‌كند. تمامي اراضي پر از سبزه و به واقع، بهشت روي زمين است. مردان آييني ايزدي‌ها كه سواد خواندن و نوشتن ندارند جداي از بابا شيخ رئيس اعظم كه در شهر «شيخان» زندگي مي‌كند و سالي چند ماه به لاله‌ش مي‌آيد- همگي در لاله‌ش اقامت گزيده و تارك دنيا شده‌اند. مسير لاله‌ش و مرقد شيخ عدي كه ايزدي‌ها «شيخ هادي» مي‌نامندش در انتهاي مسير صاف شده و مي‌توان با با پاي پياده هم عبور كرد. من به محض رسيدن به آن­جا به خاطر آنكه پاهايم استراحتي كند كفش‌ها را از پا درآوردم و با پاي برهنه ادامه دادم. از يك پل سيماني گذشتيم كه رود كوچكي از زير آن مي‌گذشت. به مجرد رسيدن به آبادي، «فقيرشه‌مو» كه يكي از مردان بزرگ آئيني بود به همراه بيست سي نفر ديگر به استقبال ما آمدند. گفتيم حتماً‌ ژنرال عبدالرحمن قاضي را شناخته‌اند كه اينگونه به پذيره آمده‌اند. اما اينگونه نبود، آنها به استقبال من آمده بودند.
به همراهان خوشامدي ساده گفتند اما همه به سراغ من آمده شروع به روبوسي كردند.
ـ قدمت روي چشم، قدمت روي سر. . .
شگفت زده شده بودم. واقعاً‌ چه خبر بود؟
از جلو حركت كرديم و به سرسرا رفتيم. هر كس از تنباكوي خود سيگاري برايم پيچيد و تا يك چاي براي دوستان مي‌آوردند چند چاي در مقابل من مي‌گذاردند. سيدا هه‌ژار ، سيداي عزيز، يك دم قطع نمي‌شد.
ـ فقير شه‌مو، امروز به زيارت آمده‌ايم و برمي‌گرديم.
ـ اين چه حرفي است؟ سوگند به «ابوالقاسم» و «شيخ شرف‌الدين» و مرقد مقدس «شيخ هادي»، سه روز بايد ميهمان باشيد.
پس از ناهار به ديدن آب زمزم رفتيم كه حوضي سرپوشيده است و سكويي حصير پوش، دور تا دور آن را دربر گرفته است. سرچشمه‌ي آب، چشمه‌اي در قسمت بالايي حوض است كه قابل دسترسي نيست. آب از چشمه به طرف حوض مي‌آيد و در آن جمع مي‌شود. اين مكان، محل عقد دختران و پسراني است كه براي آغاز زندگي مشترك بايد به سفر حج‌ لاله‌ش آمده و در آنجا با ريختن آب چشمه توسط «فقير شه‌مو»، «بابي چاويش» يا «بابا شيخ» بر دستان زوجين، آنها را به عقد نكاح يكديگر در آورند.
ـ فقير شه‌مو آب زمزم يعني چه؟
ـ سرچشمه‌ي اين آب همان آب زمزم مسلمانان در مكه است.
ـ چه حرفها؟ آب زمزم مكه شور و تلخ است. چنين امكاني محتمل نيست.
ـ اينطور نفرماييد. اينگونه نيست.
به همراه «فقير شه‌مو» به زيارت مرقد «شيخ هادي» رفتيم. از حياطي گذشتيم. درگاه مرقد بزرگ از جنس چوب و به رنگ سفيد بود. تصوير يك مار سياه روي درگاه كشيده شده بود. از يك دالان گذشتيم. در سمت چپ درگاه، مرقد شيخ قرار داشت. ظاهر آن كاملاً شبيه به ظاهر مسجد و آثار محراب آن هنوز باقي بود. ضريح روي قبر، يك صندوق بسيار بزرگ چوبي است. فقيرها ضريح را بوسيدند و ما هم تبعيت كرديم. پس از آن، چهار گوشه‌ي ضريح را بوسيديم. «فقير شه‌مو» براي ما و بارزاني و قيام ملت كرد آرزوي پيروزي و سرافرازي كرد.
از مردم شينده بودم يا جايي خوانده بودم كه در يك شب خاص از سال، «ملك طاووس» از پشت يك پرده با «بابا شيخ» گفتگو مي‌كند. اطراف را كه نگاه كردم يك پرده‌ي قرمز رنگ ديدم كه در گوشه‌اي از مسجد و در برابر درگاه، آويزان شده است. پرسيدم: «اين را هم زيارت كنم؟» فقير گفت: «نه كسي نبايد به اين پرده دست بزند». هنگام بازگشت، به تعارف فقير را پيش انداختم و در فرصتي مناسب، پشت پرده را نگاه كردم. تنها يك صندوقچه در آنجا بود ملك طاووس را هم نديدم.
به چند زيارتگاه ديگر هم رفتيم. يك درخت توت ديدم كه بايد مي‌بوسيدم. درختي بسيار بزرگ بود اما ساقه‌هاي آن در جايي كه بايد زيارت مي‌كرديم بسيار نازك شده بود. چند نهال ديگر در كنار آن كاشته شده بود كه در واقع، خليفه‌ي درخت اصلي بودند. يك قطعه سنگ را هم زيارت كرديم كه گويا «شيخ هادي» بر روي آن مي‌نشسته و تمام پرندگان به زيارت او آمد‌ه‌اند.
آن روز را تماماً به زيارت گذرانديم. روز دوم نيز ناهار را در كنار آب زمزم كه مكاني بسيار با صفا و خنك بود صرف كرديم. اين را هم فراموش نكنم كه غذاي ايده‌آل در منطقه‌ي بادينان و جزير، بلغور و گوشت است و كسي برنج نمي‌خورد. «ژنرال قاضي» در محفل خصوصي خودمان گفت: من هيچكدام از زيارتگاه‌ها را به دل نبوسيدم اما نمي‌توانستم از زيارت آنها نيز خودداري كنم.
گفتم: «قربان مثل اينكه شما منافقيد. من از ته دل زيارت كردم و بوسيدم و اتفاقي هم نيفتاد». طرف­هاي عصر، من و حافظ و قاضي به دنبال «فقير شه‌مو» به راه افتاديم و به دامنه‌ي كوه پشت مرقد رفتيم. هنگامي كه براي استراحت در سايه‌ي درختي توقف كرديم گفتم: «فقيرشه‌مو» مي‌خواهم سؤالي بپرسم: اين همه علم در سينه‌ي جناب باباشيخ و شما هست. حيف نيست شما بميريد و اين همه دانش را با خود به گور ببريد؟
حافظ كه از اين سخن خنده‌اش گرفته بود به بهانه‌ي كشيدن سيگار، از جمع ما جدا شد.
ـ راست مي‌گويي، اما انسانهاي ناپاك، همه‌ي اصول را بر هم زده‌اند. مردي به نام «ملاخليل» در «شيخان» است. نامرد چند سال دوست باباشيخ بوده اما كتابي در باره‌ي ايزدي­ها نوشته كه همه، دروغ و بهتان و كفر است.
ـ يعني مرا هم قبول نداري؟
ـ چرا همه شما را باور داريم. دوستان ما در جزير هميشه از بزرگي شما ياد كرده‌اند. وقتي كه به استقبال آمديم شما را از دور ديديم. تو بيش از همه كس، قوانين ايزدي را رعايت كردي. كفش‌ها را از پا در آوردي و با پاي برهنه آمدي. فهميديم كه تو از خودمان هستي. به همين خاطر به پذيره‌ات آمديم.
ـ بله از خودتان هستم و سواد هم دارم اما از «ئولي» (يعني دين) چيزي نمي‌دانم. مي‌خواهم چند سئوال بپرسم. هيچكدام را از جواب‌ها را هم نخواهم نوشت.
ـ چشم بفرماييد.
ـ داستان اين كفش در آوردن و برهنه­پاي آمدن چيست؟
ـ مردي بود به نام «موسي». او را مي‌شناسي؟
ـ بله خوب مي‌شناسم.
ـ روزي موسي از يارانش پرسيد: «مي­خواهم بدانم چقدر عمر مي‌كنم و تا چند سال ديگر زنده‌ام».
يكي از اصحاب گفت: «درويشي در لاله‌ش زندگي مي‌كند كه به اين كار علم دارد. بايد از او پرسيد».
موسي نزد درويش آمد و از پل صراط گذشت. اما به محض ملاقات، درويش، به او گفت: «خلع خيراً». مي‌داني «خلع خيراً‌» يعني چه؟
ـ نه
ـ يعني كفش‌هايت را از پا در بياور.
موسي كفش‌ها را درآورد و آتش در زير پل صراط بر او آرام گرفت.
به خاطر خنده‌هاي حافظ، جرأت نكردم بپرسم چقدر از عمرش باقي مانده بود. ترسيدم فقير ناراحت شده با ما قهر كند. متأسفانه نفهميدم سن خداوند چه موقع به پايان مي‌رسد؟
ـ خب كيفيت پل صراط چگونه است؟
ـ بله پل براي ما به اندازه‌ي پهناي يك جيپ عرض دارد اما پل صراط مسلمانان از مو باريكتر، از الماس تيزتر و صد سال راه است و هيچ بندباز ماهري نمي‌تواند از آن عبور كند. عده‌اي نيز در كنار و اطراف پل كمين كرده‌اند به نظر تو اين ها چه هستند؟
ـ جاش و جاسوس زياد است. خودت مي‌داني. جوانان در كمين آنها مي‌نشينند و جاش‌ها را مي‌كشند.
ـ احسنت آفرين.
من هم با خود مي‌گفتم: «آفرين! پل صراط هم زيارت است و هم جاش كشان».
ـ راستي وقتي به زيارت مرقد رفتيم تصوير مار روي درگاه بود و چند شيء شبيه لنگه ترازو هم ديدم كه با زنجير آويزان شده بود. اينها چه بودند؟
ـ در مورد مار سئوال نكن اما به خدا مي‌دانستم اين را سئوال را خواهي پرسيد. در اين لنگه ترازوها، روغن و چربي مي‌ريزيم و صحن را روشن مي‌كنيم. نبايد نفت وارد بارگاه شيخ هادي شود.
ـ بله نفت ماده‌ي كثيف و بوداري است. راستي آن سه كوه در اطراف مرقد چه نام دارند؟
ـ ها، اين كوهي كه روي آن نشسته‌ايم «عرفه» ، كوه روبرو «شهدت» و آن ديگري «عذرت» است. وقتي كه از بغداد خبر رسيد عبدالقادر گيلاني، جنيد بغدادي ، شبلي، حسن بصري و جماعتي ديگر از اولياء براي جنگ با شيخ هادي حركت كرده و به دامنه‌ي كوه رسيده‌اند شيخ هادي به كرامت دريافت كه آنها سر رسيده‌اند. يك پيك را بر قطعه سنگي سوار كرد و او را به سوي اولياء راهي كرد و خبر داد كه شيخ هادي هم تشريف مي‌آورند. شيخ هادي هم در حالي كه شلاقي از مار تهيه كرده بود سوار بر پشت يك شير بزرگ به همراه دو عقرب در كنارش، بدانسو روانه شد.
ـ عقرب‌ها نيش مي‌زدند؟
ـ نه! عقرب‌ها از شيخ هادي دستور مي‌گرفتند. شيخ نزد اولياء رفت و به آنها خوش آمد گفت. زير سايه‌ي يك سنگ نشستند. هوا گرم بود. ميهمانان گفتند: «تشنه‌ايم». شيخ هادي با عصاي خود روي سنگ زد و آب از سنگ جاري شد. به همراه آب، تسبيح و عصايي نيز از سنگ بيرون آمد. عبدالقادر گفت: «خدايا اين كه عصا و تسبيح من است. فراموش كرده بودم آنها را با خودم بياورم». با ديدن اين معجزه تمام اولياء ايمان آوردند كه شيخ هادي از همه بلند مرتبه‌تر است و بر اين موضوع، شهادت دادند. به همين خاطر، نام اين كوه را «شهدت» ناميدند. سپس از اين كوه به سوي كوه ديگر رفتند و به «معارفه» دست يافتند به همين خاطر اين يكي را «عرفه» ناميدند. ملاابوبكر جزيري از جزير و بوتان، شيفته‌ي شيخ هادي بود. هنگامي كه به زيارت او مي‌آمد، روي اين كوه جان به جان آفرين تسليم كرد و فرصت ديدار از دست داد. اين كوه را هم «عذرت» نام نهادند.
ـ ملااحمد جزيري در يكي از اشعار خود از «لاله‌ش» مي‌گويد.
ـ نخير نام او «ابوبكر» بود نه «احمد».
ـ بله شايد من اشتباه مي‌كنم.
ـ راستي! مي‌گويند در حج، مسلمانان زوار در آن بيابان گرم برهنه شده مي‌دوند. واقعيت دارد؟
ـ بله جناب فقير! چنان مي دوند و گرد و خاك به پا مي‌كنند كه چشمت روز بد نبيند.
ـ حالا ببين حج ما چگونه است؟ سه شب و سه روز تمام، دختران و زنان و مردان و جوانان خود را آرايش و زينت مي‌كنند، لباس تازه مي‌پوشند و روي كوه «عرفه» با نواي ني مي‌رقصند تا خسته مي‌شوند و خوابشان مي‌برد.
ـ درست مي‌گويي. حج واقعي اين است.
هوا كم كم تاريك شد و به سوي روستا بازگشتيم. حافظ از بس خنديده بود، صدايش گرفته بود. مي‌گفت: «تو چطور خنده‌ات نمي‌گرفت و مانند يك پير صد ساله‌ي ايزيدي با او وارد بحث شده‌ بودي؟»
ـ خيلي سال بود موجودي خرتر از من پيدا نكرده بود كه اينگونه گوش به سخنان او بسپارد.
شب در مجلس گفتم:
ـ كردهاي روسيه در ارمنستان و گرجستان، بيش از سيصد هزار نفر جمعيت دارند و همه ايزدي هستند.
فقير شه‌مو پرسيد:
ـ پول آنها چيست؟
ـ روبل
ـ چه خوب مي‌شد به ميان آنها مي‌رفتيم و روبل جمع مي‌كرديم؟
ـ روس‌ها كافرند و اجازه نمي‌دهند انسان مقدسي چون تو بدانجا برود.
خدمت «باباچاووش» هم رسيديم. با وجود آنكه تمام بزرگان ايزدي، لباس و عمامه‌ي سياه بر سر مي‌نهند، او سراپا سفيد پوش بود. گيس‌هايش بلند و روي پشتش ريخته بود. گفته مي‌شد آلت خود را با چاقو بريده است تا آتش شهوت را در خود خاموش كند. سه زن تارك دنيا خدمه‌ي او بودند. پس از «مير» و «باباشيخ» در آئين ايزدي، از همه بلندپايه‌تر بود. نزد «بابا چاووش» جداي از خوشامدگويي و احوالپرسي، سخن ديگري رد و بدل نشد. در مورد درختان توت و ميخ‌هايي كه در آنجا بر زمين كوبيده شده بود سئوال كردم:
ـ هر كس كه به حج مي‌آيد در اين درختان، ميخي مي‌كوبد تا در روز قيامت خود را بدان ببندد. تمثال درخت توت نيز كه در جاهاي مختلف، بر درختان كشيده شده است براي بركت و روزي بيشتر است.
ايام حج آنها با عيد قربان مسلمانان مقارن است. روز پس از عيد چند جوان نيرومند و چالاك، هر يك با چماقي بزرگ در مقابل در يك حياط ايستاده و آماده‌باش منتظر مي‌مانند.
. . . . درب داخل اتاق بسته شده است. مير و باباشيخ و بزرگان آييني در پشت بام نظاره‌گر اين صحنه‌ها هستند. چند بار در مي‌زنند اما حيوان بيرون نمي‌آيد هر بار يكي از جوانان چيزي مي‌گويد: اما نمي‌آيد. سرانجام بار سوم «حسوان» از اتاق بيرون مي‌زند. جوانان با چماق به جان حيوان مي‌افتند و او را مي‌كشند. سپس از گوشت او خوراكي با بلغور تهيه ديده و آن را ميان زوار تقسيم مي‌كنند. گوشت بايد آنقدر پخته باشد تا ريز ريز شود. پس از آنكه گوشت قرباني را خوردند مراسم حج را به جا آورده سپس متفرق مي‌شوند.
يادم رفته و روي سنگ مقدسي كه شيخ هادي روي آن جلوس كرده بود، نشستم. فقير شه­مو گفت:
ـ ممنوع است.
ـ سالي هزاران دينار پول از ايزدي‌ها مي‌گيريد اما حاضر نيستيد يك حصار فلزي به دور اين سنگ بكشيد؟
ـ راست گفتي بايد اين كار را انجام دهيم.
لازم به توضيح است كه ايزدي كرد يعني جماعتي كه در «شه‌نگال» و دشت موصل و جزير در سوريه و تركيه زندگي مي‌كنند چهار طايفه‌اند: «مير»، «پير»، «شيخ»، «فقير» و هيچ طايفه‌اي نمي‌تواند با طايفه‌ي ديگر عقد ازدواج ببندد. شير بها بسيار بالاست و بسياري از مردان در حالي كه به سنين پيري هم رسيده‌اند هنوز بايد اقساط شيربهاي ازدواج را پرداخت كنند. طلاق نيز بسيار سخت است چون تنها ثروتمندان مي‌توانند هزينه‌هاي سنگين ازدواج را پرداخت كنند.
يادم مي‌آيد يك ايزدي از طايفه‌ي مير، كه همسرش قصد طلاق داشت پيشنهادي پانزده هزار ديناري از زن دريافت كرد اما نپذيرفت چون با آن مبلغ نمي‌توانست همسر ديگري اختيار كند.
مردان آييني «ميران بزرگ» هستند كه كد‌خدايان آرزوي رسيدن به اين مقام را دارند. مير بزرگ، اختيارات فراوان دارد و اگر موردي يا كسي را بر موردي يا كس ديگري حرام گرداند، مريدان ايزدي مكلف به پيروي از فتوا هستند. پايين‌تر از مير، «باباشيخ» است كه امور شرعي و قانونگذاري ديني در اختيار اوست و درجه‌ي بعدي، «كوچك» است كه بر خلاف نام آن، يك لقب ديني بزرگ است. در مرتبه‌ي بعد «فقير» و پس از آن «قوال» قرار دارد كه پايين‌ترين مرتبه است و امور اجرايي آيين‌ ايزدي از جمله جمع‌آوري اعانه را اداره مي‌كند. در اواخر پاييز مير مي‌آيد و پيكره‌ي مسين «طاووس» را به مزايده مي‌گذارد. شركت كنندگان در اين مزايده، «قوالان» هستند كه پس از برنده شدن، به روستاها رفته و آن هم به نوبه‌ي خود، مردم را به شركت در مزايده فرا مي خواند. برنده‌ي مزايده طاووس را به گردن انداخته به دهات مي‌برد. در آنجا «قوال» پس از خواندن ادعيه، يك‌يك مريدان را به نام صدا كرده مي‌گويد: «فلاني طاووس بر تو نظر نمي‌افكند چه قدر مي‌دهي؟»
يك گوسفند كم است. دو گوسفند . . . .؟ و الي آخر.
پس از سر كيسه كردن مردان، اين بار نوبت به زنان مي‌رسد كه به زيارت طاووس رفته و هداياي خود را پيشكش كنند. قوال پس از آنكه سهم خود را برداشت اعانات و كمك‌ها را به «مير» مي‌سپارد. از محل اين پولها سالانه ده‌ها هزار دينار ثروت عايد «مير» مي‌شود.
مردان آييني نبايد هرگز مويي از بدن بردارند، ناخن بگيرند و يا طهارت كنند. آنها حتي نبايد دست و صورت را هم بشويند. هر مرد آييني پس از طلوع آفتاب، كاسه‌اي آب در مقابل گرفته و با دو انگشت شهادتين، ضمن مرطوب كردن دست، چشم‌ها را با آن پاك مي‌كند. با اين وجود، مير از قيد و بند آزاد و همه كار مي‌تواند انجام دهد. مير اكثر اوقات سال را در اروپا به ويژه لندن- به خوشي و صفا مي‌گذراند.
نماز صبح ايزدي‌ها، نگاه كردن به برآمدن خورشيد و خواندن ادعيه است. در سال، سه روز روزه مي‌گيرند و در اين مورد داستان جالبي دارند:
خداوند فرمان خود را در مورد روزه صادر كرد. «محمد» و «ملك طاووس» آنجا بودند. محمد كه عرب بود فكر كرد خداوند مي‌گويد سي روز، اما ملك طاووس سه روز را درست متوجه شد و بدين ترتيب سهم ايزدي از روزه سه و سهم مسلمانان سي روز شد. اما باباشيخ در سال بايد دو ماه روزه بگيرد اما به محض آمدن ميهمان، بايد روزه را خورده از او پذيرايي كند. روزه‌اش هم محاسبه مي‌شود. كلك شرعي هم كه به مانند تمام اديان وجود دارد و باباشيخ در سال حداقل، دو ماه ميهمان بر سر سفره دارد. شايد كتاب «ملاخليل سليماني» شيخاني در مورد ايزدي‌ها كامل‌ترين مرجع در اين مورد باشد. ايزدي‌ها مجبورند بيست و هفت نوع ماليات پرداخت كنند. به كار بردن واژه‌ي شيطان كفر است. حتي از به كار بردن كلماتي كه داراي «ش» و «ظ» است پرهيز مي‌شود. در لهجه‌ي ايزدي «سرسره­بازي» را «شمطين» مي‌گويند اما به خاطر پرهيز از تلفظ مي‌گويند: «فلاني در گل گير كرد». نبايد كسي آب دهن روي زمين بياندازد. در «جزير» پسري به نام «حسن» كه از ترس حكومت ترك فرار كرده و در منزل «حاجو» زندگي مي‌كرد، يك روز مرا دلخوشي مي‌داد:
ـ سيداي عزيز غصه نخور. مي‌دانم آوارگي سخت است. من هم آواره هستم و گاهي اوقات مجبور مي‌شوم با مسينه دستانم را بشويم. دنيا همين است ديگر.
ـ حسن جان به راستي تنها تو هستي كه اين واقعيت تلخ را تحمل مي‌كني.
ايزدي‌ها نبايد حتي واژه‌ي «كاهو» را به كار ببرند چه رسد به آنكه آن را بخورند. آنها كاهو را «خه‌س» مي‌گويند و ادعا مي‌كنند هنگامي كه آدم از بهشت رانده شد و خداوند از ملك طاووس رنجيد، ملك طاووس، از ترس خود را پشت يك بوته‌ي كاهو پنهان كرد. كاهو نيز براي خودشيريني، خبرچيني كرد و گفت: «پشت من پنهان شده است».
داستان كاهو در كتاب قصص الانبياء آنها نيز آمده است.
اگر ناخن‌هايشان به خاطر بلندي مي‌پريد يا موهايشان مي‌ريخت بايد آن را به خاك مي‌سپاردند چون در قيامت بايد حساب پس مي‌دادند. اما بسياري از آنها متعهد به اين وظايف نبودند و اكنون نيز اكثر آنها ريش مي‌تراشند و بسيار مدني زندگي مي‌كنند. «علي» دوست ايزدي من معلم و كارمند دولت بود. پيشمرگان ايزدي كه بسيار هم شجاع هستند در قيام بارزاني قهرمانانه عمل مي‌كردند و از جان و دل مايه مي‌‌گذاشتند. چشم و گوش آنها به روي دنيا نيز باز شده و از خرافات بريده بودند. مسأله‌ي ناموس نزد آنها بسيار مهم است و هر هتك حرمت يا هتك ناموسي سزاي مرگ دارد. دروغ گناهي بس بزرگ است اما دزدي كردن به ويژه از مسلمانان- امري پسنديده و معادل «مردانگي» است. مي‌گويند در كوههاي «شه‌نگالي»، يك جوان، براي اثبات مردانگي خود حتماً بايد اقدام به دزديدن حيواني كند. يكبار جواني ايزدي اهل «جزير» كه جرأت دزدي نداشته مورد سرزنش همسرش قرار مي‌گيرد كه تو مرد نيستي و شهامت دزدي نداري.
مرد ناگزير نزد فيلي رفته و يك بز چاق و چله از او خريده و پرداخت هزينه را به يك ماه ديگر موكول مي‌كند.
ـ بيا زن اين هم حيواني كه دزديده‌ام.
ـ آفرين حالا مرد شدي.
يك ماه بعد، فيلي براي گرفتن بدهي نزد مرد مي‌آيد. ايزدي هر چه تلاش مي‌كند همسرش متوجه نشود، عاقبت موفق نمي­شود و مورد سرزنش و طعن او قرار مي‌گيرد. ...
قبر شيخ­هادي از «عذرت» به سياره­ي «زهره» منتقل شده است. قبر «شيخ ابوالقاسم» و «شيخ شرف‌الدين» نيز در كره­ي ماه است. روزي كه روس‌ها اولين ماهواره‌ي خود را به ماه فرستادند مردي به نام عمر كه ايزدي بود در «ترپه سپي» گفت:
ـ دينمان بر باد رفت.
ـ چرا عمر؟
ـ اگر آنها به ماه بروند روي قبر «ابوالقاسم» خواهند شاشيد.
عمر پسري ساده و خوش سخن بود. يكبار گفت: «من مي‌گويم خداوند مكرباز است. از ازل در آسمانها نشسته و بر ما فرمان مي‌راند».
يك روز به همراه ذبيحي در حال رفتن بوده‌اند. عمر مي‌گويد: «نزد ما ايزدي‌ها دو چيز پليد است: بدهكاري و مسلمان».
ايزدي‌‌ها مي‌گويند دو كتاب آسماني دارند كه يكي «مصحفارش» و آن ديگري «جلوه» است.
مصحفارش نزد «باباشيخ» محفوظ است و به مجرد آنكه از صندوق خارج شود، مرض طاعون بشريت را از ميان خواهد برد. «جلوه» را ديده‌ام. مجموعه‌اي از حكايات و داستان درباره‌ي كرامات «شيخ هادي» دارد كه نمونه‌ي آن را در بسياري از كتاب‌هاي اولياءالله خوانده‌ام. گفته مي‌شود مصحفارش به زبان «كرمانجي» است اما «جلوه‌اي» كه من ديدم به زبان عربي نگاشته شده بود. از سخنان «ملاخليل» كه حدود پنجاه سال، دوست و همسايه‌ي باباشيخ و بسيار به او نزديك بوده است چنين برمي‌آيد كه مصحفارش اساساً وجود خارجي ندارد.
زنان ايزدي بسيار زشت‌رو و به زنان عرب شباهت دارند. لباس سفيد مي‌پوشند و چون خود را نمي‌شويند بوي گند مي‌دهند. سخني دارند كه مي‌گويند: ئه‌م ئيزه دينه، جل سپينه، بوهيشتينه، هه‌رچي فلنه له ژير يا مه‌نه، ئه‌مما سيلمان: مان و مان.
باده نوشي در ميان مردان بسيار رايج است مردي به نام «شيخ ناصر» مي‌شناختم كه عليرغم وجهه‌ي ديني، دائم‌الخمر و هميشه يك بتر عرق در بغل داشت. يك روز در كنار چشمه خوابيده بود كه مار او را نيش زد، اما پس از چند لحظه مار خشك شد و شيخ حتي هم بيدار نشد. روز بعد گفت:
ـ هه‌ژار جد من بود كه مار را خشك كرد.
ـ بله يا شيخ آن جد بزرگوار كه در بغلت گذارده­اي است او را خشك كرد. خونت سمي شده است.
چند زيارتگاه ديگر نيز علاوه بر قبر «شيخ هادي»، در «لاله‌ش» وجود دارد. از آن جمله است «شمس تبريزي»، «نظرگاه بارزان» و «ملا ابوبكر جزيري» كه بايد زيارت شوند. «شيخ عدي» چنانكه مي‌گويند هوادار امويه بوده و چون دشمنان ايزدي براي انساب لقب كافر به آنها و فراهم آوردن زمينه‌ي مناسب براي سركوب و قتل عام، آنها را به معاويه و فرزندش يزيد منتسب و آنها را «يزيدي» نام نهاده‌اند، خود نيز در طول زمان اين تحريف را پذيرفته از آن به نيكي ياد مي‌كنند. اسامي «هادي»، «عمر»، «علي»، «حسن» و حسو در ميان آنها فراوان وجود دارد و نام محمد در ميان آنها به هيچ عنوان باب نيست. بيت «سيامند و خه‌ج» را به زبان كرمانجي و در كنفوسيوم ايزدي قوالي يزيدي مي‌گويند. در اين باره مي‌گويند: «سيامند خود را به مهلكه رسانده و براي جنگ با حسين به سپاهيان يزيد پيوست. تنها وجود سيامند بود كه سبب شد شرايط براي كشتن حسين فراهم آيد». آقايان و ثروتمندان، لباس عربي و مردم عادي و بومي كردي مي‌پوشند.
پس از سه شب، بهشت لاله‌ش را ترك و در يك منطقه‌ي كوهستاني به ميهماني«عبدي زيدكي» رفتيم كه رئيس «زيدكيان» بود. از لحاظ شكل صورت و طرح سبيل‌ها، كاملاً شبيه مظفرالدين شاه قاجار بود. چهارشانه و خوش هيكل بود و سيمايي ابهت داشت. خانه‌اي در داخل غاري بنا شده بود كه پنج اتاق بسيار زيبا از سنگ‌هاي تراشيده در دل كوه، در آن درست شده و حوض آبي نيز در ميان دالان اصلي آن درست شده بود. شايد هزاران سال پيش خانه‌ي پادشاه عصر حجر بوده است. اين عشيرت بسيار كم تعداد، اما به دزدي شهره­اند. «عبدي» مرتباً از من پول مي‌خواست. آن قدر تقاضاي خود را تكرار كرد كه سرانجام «عبدالرحمن قاضي» سرش داد كشيد.
ـ مردكه تو خجالت نمي‌كشي؟
شب كه رختخواب پهن كردند، يكي از پسران «عبدي» به نام «فتاح» كه نوجواني پانزده ساله بود دو بالش بزرگ برايم آورد.
ـ يكي كافي است.
ـ بالش بلند نيست بايد دو تا زير سر بگذاري.
«عبدي» دو پسر داشت كه پيشمرگه و بسيار شجاع بودند. يكي از آنها «درويش» نام داشت كه پس از آمدنم به «خوركي» يك روز نزدم آمد و نامه‌اي نشانم داد: دولت براي پدرش نامه‌اي بدين مضمون فرستاده بود كه هر زمان اراده كند، دولت با آغوش باز او را خواهد پذيرفت. خبر را به بارزاني رساندم. به دنبال عبدي فرستاد. عبدي پس از چند روز، در حالي كه يك قبضه تفنگ و مقداري پول هديه گرفته بود باز آمد. به اين كار ملامصطفي اعتراض كردم. «عبدي» مدتي به بارزان آمد و رفت كرد. سپس جاش شد و سرانجام نيز در يك درگيري داخلي با مزدوران عرب كشته شد.
از طريق بي‌سيم، تلگرافي رسيد كه «هه‌ژار» سريعاً به «بارزان» بازگردد. من كه در حال آماده كردن خود بودم شنيدم راديو بغداد با پخش مارش نظامي و اعلام جشن و شادي گفت: «بارزان به دست نيروهاي دولت پاكسازي و ملامصطفي كشته شد». خبري جانسوز بود اما چون سابقه‌ي شايعه پراكني‌هاي راديو بغداد را مي‌شناختم به جستجوي صحت خبر برآمدم. نخير خوشبختانه بارزاني در سلامت كامل است. تنها دشمن از كوههاي «پيرس» پايين آمده و به سوي غرب «زاب» در حال پيشروي است. جنگ به شدت ادامه دارد. ...
در زمان «قاسم» يك ماموستاي كرد در سوريه به نام «محمد علي خوجه»، كه انساني بسيار محترم بود، پنج هزار دينار از حزب گرفته بود كه براي پيشمرگان آذوقه تهيه كند. «محمد علي» هم به حلب رفته و پول را تمام و كمال خورده بود.
خدايا من هم پنج هزار دينار پول به همراه فشنگ و آذوقه همراه دارم. اگر نتوانم خود را به همراهان برسانم آبرويم رفته و مي‌گويند او هم مانند «خوجه» دزد از آب درآمد. چند پيشمرگه هم همراه من بودند. هشت حيوان فشنگ بار كرديم. از «باله‌ته‌ش»، «رشاد باله‌ته‌يي» مهندس جنگلباني و دو سه پيشمرگه ديگر همراه ما آمدند. ...
اجازه بده تا از راه دور و دراز و صعب‌العبور منطقه مي‌گذريم، نظري به «خوركي» بيفكنم. نزد «ملامصطفي» كه بودم مرتباً سفارش مي­فرمود سراغ «عبدالله شرفاني» نروم كه يك جاش خطرناك و نامرد است و ممكن است مرا بكشد، اما طمع من براي گدايي از همه براي قيام هم پاياني نداشت. از طرف خودم، كسي را نزد او فرستادم. بسيار خوشامد گفته بود و علاوه بر پنجاه حلب روغن پيشكشي، چهل صندوق گلوله نيز به او فروخته و به پيك سفارش كرده بود: «بگو من جاش و دشمن بارزاني هستم اما مي‌دانم كه دولت به خاطر وجود بارزاني است كه به من امتياز مي‌دهد. به رعيت هم گفته‌ام مادامي كه پيشمرگان گندم مي‌خواهند هيچكس حق ندارد گندم براي فروش به موصل ببرد. خوب مي‌دانم اگر قيام سركوب شود دولت هم مرا نابود خواهد ساخت. پس من از سايه‌ي قيام بارزاني، زنده هستم و مي‌توانم ادامه دهم. ... خانه‌ي اينگونه جاش‌ها آبادان».
چندين بار نيز از واسطگان دولتي، فشنگ و اسلحه‌ي قاچاقي خريدم كه با كاميون شخصي به دشت آورده مي‌فروختند. «ملاعزيز» نوجوان «دهوكي» بسيار التماس كرد كه او را با خود به بارزان ببرم. مي‌گفت: «غازي هر روز مرا چوبكاري مي‌كند و از روزي كه تو آمده‌اي سري بلند كرد‌ه‌ام. اما نمي‌دانم چرا دلم نمي‌آمد او را با خود ببرم. بچه سال بود و مي‌ترسيدم بلايي سرش بيايد.»
«بارزاني» سپرده بود كه مراقب «محمودآقا چمانكي» باشم چون او را بسيار دوست مي‌داشت. اين دوستي هم از آنجا آغاز شده بود كه هنگام عفو عمومي قاسم به پيشمرگان يكي از كساني كه بارزاني را تنها نگذارده بود هم او بود. اما بعدها متوجه شدم كه مردي به واقع پولكي و تن‌پرور است. آنقدر ثروت و سامان داشت كه مي‌تواسنت غذاي هزار پيشمرگه را تأمين كند اما هميشه تظاهر به گدايي مي‌كرد و. . .
پس از دو روز در بازگشت متوجه شدم كه خيمه­اي در كنار راه بر پا شده است. «محمودآقا مبارك» از دو روز پيش، چشم انتظارم بود.
ـ حداقل بايد دو هزار گلوله در اختيارم بگذاري.
ـ حتي يك فشنگ هم نمي‌دهم. آنها را به بارزان مي‌برم كه جنگ بزرگ آنجاست.
اين اواخر به سيصد فشنگ هم راضي بود اما من نپذيرفتم.
دفعه‌ي پيش كه به سوي «دهوك» مي‌آمدم در «دوپردي» ميهمان مقر پيشمرگان بوديم كه «حسوميرخان» سر رسيد. بعد ظهر از رودخانه پريدم. در سايه‌اي پناه گرفتم و در حال تماشاي رودخانه به خواب رفتم. «حسو» به همراه چند پيشمرگ ديگر آمدند. گفتند: «خوب شد در آب نيفتادي. آخر اينجا جاي خواب است؟ خطر دارد. بلند شو. «حسو» پتو ر از رويم برداشت. «هرمز چكوملك» كه از فرماندهان بسيار شجاع قيام و رهبر پيشمرگان مسيحي حزب بود يك پتو را از حسو و يكي ديگر از چكو گرفت. پتو آنقدر دست به دست شد تا گم شد. قرار شد آن را پيدا كنند. وقتي بازگشتيم پرسيدم:
ـ كاك حسو پتويم كجاست؟
ـ به خدا پيدايش نكردم. نكند هجوي در اين باره بنويسي. اين چاقوي زيبا را به جاي پتو بردار.
ـ قبول.
«حسوميرخان دو پري»، «حسومير خان ژاژوكي»، حاكم «قلادزه»، نيست. او دزدي بسيار كثيف و انساني ناپاك بود. «حسوميرخان دو پيري»، مردي مهربان، شجاع، عاقل و بسيار با نظم و ترتيب بود. تب نوبه داشت و هر بار كه دارو مي‌آوردند نمي‌خورد و آن را براي پيشمرگ ديگري كه به همان بيماري مبتلا بود مي‌فرستاد. . .
اكثر شبها را در كوهها به روز مي‌آورديم اما اگر طرف‌هاي غروب يا سرشب، به مقر پيشمرگان مي‌رسيديم شب را آنجا به سر مي‌آورديم. پول امانتي را داخل يك صندوق كهنه و بدنماي ريش تراشي جاسازي كرده بودم. يك صندوقچه‌ي تر و تازه نيز با خود حمل كرده وانمود مي‌كردم چيز باارزشي داخل آن است.
واقعاً نمي‌توان سختي و دشواري راه را توصيف كرد. يك روز غروب از صخره‌اي سنگي بالا رفتيم كه مانند پلكان بود. اين مسير را پنج ساعته طي كرديم و به روستايي به نام «هه‌ناره» رسيديم. خالي از سكنه بود. «هرمز» اهل اين روستا بود. شب دير وقت بود.
ـ خوش آمديد. خوب شد الان رسيديد.
ـ چه خبر؟
ـ سه روز پيش يك روستاي جاش را غارت كرديم و ششصد گوسفند دولتي به غنيمت گرفتيم. مالك جاش روستا را هم به اسارت آورديم. دوازده سرباز و افسر و جاش هم كشتيم. گوسفندها را بين مقرها توزيع كرديم و دويست رأس هم به بارزان فرستاديم. بيست رأس هم براي خودمان باقي مانده است. داده‌ام گوشت‌ها را بريان كنند امامتأسفانه نمك نداريم.
ـ كاك هرمز! مرغ چي؟ مرغ غنيمت نگرفتيد؟
ـ مرغ هم غنيمت گرفتيم اما همه را خورديم.
ـ حالا بيا و ببين «فيلي» چگونه به جان مرغ مسلمان جاش بيفتد؟ مگر چيزي باقي مي‌گذارد؟
يك وعده گوشت بي‌نمك خورديم. صبح روز بعد يكي از پيشمرگان هرمز رفت و مقداري نمك با خود آورد.
ـ اين ناهار هم ميهمان من هستيد.
جاي شما خالي. آن ناهار هم از گوشت جاش­ها، سير خورديم. بعدازظهر گفت: «حالا مي‌توانيد برويد. اگر نرويد بيرونتان مي‌كنم». ناچار دوباره راه كوهستان را در پيش گرفتيم. سرت را درد نياورم دوازده شب و روز در راه بوديم تا به سرچشمه‌ي رود «بادينان» در باريكه‌ي يك دره‌ي تنگ در سرزمين «زيباريان» رسيديم.
تا يادم نرفته بگويم: زيباترين جايي كه در طول عمرم ديده‌ام دره‌ي «نه‌هله» است كه كردهاي مسيحي در روستاي آن زندگي مي‌كنند. تمام خانه‌هاي روستا از سنگ تراشيده شده، بسيار تميز و پر بركت است و تمام دور و اطراف روستا را انگور و باغ ميوه در برگرفته است.
تمام سختي سفر، مجموعاً به اندازه‌ي پايين آمدن از كوه نبود. واقعاً سخت بود. «رشادبالته» مي‌گفت: «لعنت بر پدر كسي كه اينجا را آبادان كرد». شب دير وقت به روستايي در كنار «زاب» رفتيم. دو ساعت از شب مانده بود و مي‌بايست از آب مي‌پريديم. كيسه‌ي پول را در چمدان بزرگ گذاشتم و به كنار رودخانه آمديم. سوار يك كلك شديم كه در حالت عادي به زور مي‌توان دو نفر را در آن جا كرد. سرعت جريان آب بسيار زياد بود. من و «رشاد» با هم سوار شديم.
قايقران گفت: «نبايد چمدان را با خود بياوريد. من بعداً‌ مي‌آورم».
ـ يا خودم و چمدان تنها مي‌آييم يا اصلاً نمي‌آيم.
ناچار پذيرفت. در كلك نشستيم و چمدان را جلوي رويم قرار دادم.
ـ نبايد تكان بخوريد. كلك به راه افتاد. بيچاره «رشاد» مي‌خواست خاطر مرا بگيرد. خودش را كمي كنار كشيد.
ـ بيا اين طرف‌تر. راحت نيستي.
ناگهان كلك از مسير منحرف شد اما كلكبان بسيار ماهر بود و با هر دردسري بود آن را دوباره به مسير آورد. از آب پريديم. لباس‌ها خيس، سرماي بامدادي و دنيا تاريك.
كمي كاه و پوشال جمع كرده آتشي روشن كرديم. لباس‌ها را از تن درآورده لخت در كنار آتش مشغول خشك كردن خود شديم. پيشمرگان ديگر نيز به نوبت سر رسيدند اما حيوان‌ها در آن سوي آب ماندند و قرار شد آنها را جداگانه بفرستند. لباس‌ها را پوشيديم و از «كوه شيرين»، بالا رفتيم. طلوع آفتاب به خانه‌ي «شيخ احمد» در «بيركي بستريان» رسيديم. «شيخ نوره» پسر «شيخ احمد» آنجا بود. همانجا صبحانه خورديم و سپس هر يك در گوشه‌اي به خواب رفتيم. بعدازظهر استرها را آوردند. «شيخ نوره»، از پارچه‌هاي لباس كردي كه براي پيشمرگان خريده بودم خوشش آمده بود اما هر چه گفت گوش نكردم. «شيخ نوره» مردي فرصت طلب و سودجو و در تمام طول قيام، به دنبال قاچاق بود.
كوه «شيرين» مشرف به روستاي «بارزان» و خانه‌ي تابستاني شيوخ منطقه به شمار مي‌آيد. يخچالهاي طبيعي بسياري دارد و تعدادي از آنها تا برف نشست بعدي همچنان سفيد باقي مانند. به گفته‌ي «رشاد» كه مهندس جنگل و مرتع بود، از هزار و ششصد متر بلندي بيشتر ديگر درختي نمي‌رويد. جايي كه ما بوديم از اين ارتفاع بلندتر بود و تنها خار و خاشاك در آن مي‌روييد.
شيخ نورو روزنامه‌اي عربي با خود آورده ضمن نشان دادن يك صفحه از آن مرتب مي‌گفت:
نمي‌گويي «كوناكري» چه كسي يا كجاست؟ اين واژه خوره‌اش شده بود.(كوناكري پايتخت كشور آفريقايي گينه است)
از پشت كوه شيرين به حركت خود ادامه داديم و عصر هنگام به « ليبره‌بيري » رسيديم كه كوهي سنگي و مقر بارزاني بود. از يك پيشمرگ بارزاني پرسيديم:
ـ ملامصطفي كجاست؟
ـ به آن سوي كوه رفته و با دوربين ميدان جنگ را نگاه مي‌كند.
ـ بيا بگير كاكه!
پول‌ها را پس از شمارش به سعيد دادم و از فرط خوشحالي، آهي كشيدم. سپس روي زمين دراز شدم.
وقت نماز مغرب بود كه بارزاني سررسيد. خدمت ايشان رفتم. فرمود:
ـ چرا پول را به سعيد دادي؟
ـ حرف نزن! ماري در آستينم بود و مي‌خواستم هر چه سريعتر از شر آن رها شوم.
فرداي آن روز كه از مقر به سوي دره‌ي «زوراران» رفته بوديم فرمود:
ـ فرستادن تلگراف به دو دليل بود: يكي به دليل ترس از غازي كه مبادا ترا بكشد و دوم آنكه «عمر دبابه» به همراه يك نفر ايراني به نام «جلال» به اينجا آمده بودند. دفتر سياسي از من خواسته است كه تو آنجا بروي و كار خود را در راديو آغاز كني. آماده باش. فردا بايد بروي.
ـ اين فرمان است يا مشورت؟
ـ نخير تو آزاد هستي و اگر دوست داشته باشي مي‌تواني بروي. مي‌داني كه اينجا هم چقدر خطر دارد و آتشباران است. من به خاطر تو مي‌گويم.
ـ قربان نمي‌روم. اگر دستور است اطاعت مي‌كنم امااگر مشورت است دوست دارم مرا در كنار خود بپذيريد. نمي‌خواهم حتي يك لحظه، آن هم در اين شرايط بحراني، شما را تنها بگذارم. من آدمي جدي و در عين حال، بد زبان هستم و مطمئن هستم تنها پس از ده روز كار، تهمت خيانت و جاسوسي بر سرم بار خواهد شد. هم خودم را مي‌شناسم و هم آنها را.
جنگنده­ها در طول روز، حتي يك لحظه هم امان نمي‌دادند. روزها از آبادي بيرون رفته در درخستانها يا در كنار رودخانه و چشمه پناه مي‌گرفتيم. در نزديكي ما چشمه و آبي بود كه اكثر پيشمرگان در طول روز، براي استراحت يا شستن لباس، بدانجا مي‌رفتند. يك روز پيشمرگي را ديدم كه در كنار درختي نشسته است. او روزهاي قبل معمولاً در كنار چشمه استراحت مي‌كرد. گفتم: «بيا با هم به چشمه برويم».
ـ نه اينجا راحتم حوصله ندارم.
نيم ساعت نگذشته بود كه دشمن همان موضع
ا بمباران كرد و آن پيشمرگ، شهيد شد.
يك روز دامنه‌ي جنگ بزرگ به دره‌ي «زوراران» رسيد.آتش از هر سوي بر سر مي‌باريد. ملامصطفي از نقطه‌اي واقعاً خطرناك و در تيررس، ميدان نبرد را با دوربين تماشا مي‌كرد.
ـ آها مردان ما در فلان نقطه شكست خوردند و خود را به فلان غار رساندند. ...آفرين! ازغار بيرون آمدند و دوباره يورش بردند. ... آها! چهار نفر را كشتند. جاش‌ها فرار كردند. ... دشمن شكست خورد.
چنان محو ميدان نبرد شده بود كه خوردن ناهار را فراموش كرد يك روز اجازه خواستم از كوه پايين رفته سري به مركز بي‌سيم بزنم. «كاك شوكت« و همكارانش در كنار رودخانه‌ي «چامه» آلاچيقي بر پا كرده بودند. قلابي گرفتم كه ماهي صيد كنم. هواپيما هم روي سرما دور مي‌زد.
با هر دو دست به هواپيما اشاره كردم. گفتند:
ـ چكار داري مي‌كني؟
ـ ماهي‌ها تن به قلاب نمي‌دهند. به هواپيما اشاره مي‌كنم بمبي پرتاب كند بلكه داخل رودخانه افتاده و ماهي‌ها بالا بيايند.
يك ضرب‌المثل كردي مي‌گويد: «چشم ترسو است». اما به عكس، چشمان من نترس اما خودم ترسو هستم و اين ترس، هميشه مانع پيروزي من مي‌شود. وقتي ارتفاعي مي‌بينم به نظرم بالا رفتن از آن بسيار ساده مي‌نمايد اما وسط راه از نفس مي‌افتم. مانداب بزرگي در كنار مركز بي‌سيم قرار داشت كه پر از سبزه و شنا كردن در آن ساده به نظر مي‌رسيد. خود را در آب انداختم اما وسط آب خسته شدم و به دست و پا زدن افتادم. پيشمرگان بي‌سيم نجاتم دادند و از خطر رستم. يك گوسفند، دايماً بع‌بع مي‌كرد.
ـ چه خبر است؟
ـ پايش زخمي شده است. منتظريم تا بهبود پيدا كند و به صاحبش بازگردانيم.
ـ به فتواي من و صدقه‌ي سر صاحبش، آن را بخوريم.
و گوسفند را هم يك لقمه كرديم.
چاي تمام شده بود. يك شب روي تخته سنگي دراز كشيده بودم. شايع شد كه فردا جنگ به آنجا خواهد رسيد. بايد نقل مكان مي­كرديم. داشتيم آماده مي‌شديم كه پيشمرگي آمد و گفت: «كاك‌ هه‌ژار ! ايوب پسر «شيخ بابو» مي‌گويد نزد ما بيا. ما چاي داريم». گفتم: «كاك شوكت من تو را با چاي عوض كردم خداحافظ». به مقر «ايوب» رسيدم. هوا هنوز تاريك بود. گفت: «از اينجا برويم و جاي ديگر چاي دست كنيم بهتر است. هوا هم رو به روشني مي‌گذارد. آتشی درست كرديم و كتري را بر آن نهاديم. رفتم و در كنار يك تخته سنگ زميني را كه حدس مي‌زدم تا بعدازظهر سايه خواهد بود صاف كردم و روي آن دراز كشيدم.
ناگهان صدايم كردند:
ـ بايد به جاي امن‌تري برويم آماده شو.
ـ برويد من نمي‌آيم.
پيشمرگي به نام «ملاعبدالله» آمد و گفت: «الان يورش دولت آغاز مي‌شود اينجا خيلي خطر دارد.»
ـ تا بالاي سرم نيايند و بيدارم نكنند دست از خواب صبحگاهي در كنار اين تخته سنگ بر نمي‌دارم.
خورشيد برآمد و درگيري آغاز شد. دوازده بمب افكن، منطقه‌ را به بمب بستند و صداي توپ و تفنگ بهم آميخت. دود دنيا را پر كرده بود. شايد باور نكني اما در ميان صداي بمب و گلوله و توپ، به خواب آرامي فرو رفتم. پس از چندي بيدار شدم. صداي انفجارها شديدتر شده بود.هرگز اين منظره‌ي زيبا را فراموش نمي‌كنم كه پنج شش دختر هشت نه ساله در حال خط بازي بودند. به محض آنكه هواپيماها ظاهر مي‌شدند يكي از آنها مي‌گفت: «بنشينيد». همه مي‌نشستند. به محض آنكه هواپيما مي‌رفت برخاسته به بازي ادامه مي‌دادند.
پيرزني از كنارم مي‌گذشت و مي‌گفت: «جگرم سياه شود براي اين همه جواني كه كشته مي‌شوند.»
به پيشمرگي رسيد و پرسيد:
ـ چه خبر؟
ـ دنیا امن و امان است. دایه گیان
ـ خاك بر سرت. مردان در حال جنگيدن هستند. تو اينجا چه مي‌كني؟
ـ مادر جان آماده‌ام برايشان آب ببرم.
تا هنگامي كه اشعه‌ي آفتاب روي تنم نريخت، همچنان استراحت كردم. بعدازظهر به مقر «ملاعبدالله» در كنار رودخانه رفتم. ناهار خوردم و تني هم به آب زدم. دوستان مقر، داستان چاي «ايوب» را با آب و تا آب تعريف مي‌كردند:
ـ بيشتر از ده بار جايش را تغيير داد اما مرتبه ي آخر گفت: هر چه بادا باد. همينجا كتري را روي آتش مي‌گذارم. يك گلوله‌ي توپ آمد و مستقيماً روي كتري نشست. ايوب تا حالا هم چاي نخورده است.
بسياري از بمب‌ها در داخل رودخانه منفجر مي‌شدند. با هر انفجار صدها ماهي روي آب مي‌افتادند و كودكان «بارزان» كه از ماهي ملوان‌تر هستند به داخل آب پريده ماهي جمع مي‌كردند. . .
جنگ­هاي بسياري ديده‌ام و فيلم‌هاي جنگي زيادي هم تماشا كرده‌ام اما جنگي به شدت دره‌ي «زوراران» را هرگز به خاطر نمي‌آورم. اي كاش دوربيني در اختيار داشتم و از آن جنگ بزرگ فيلمبرداري مي‌كردم. . . .
تنگ غروب، صداي سواران آمد. ملامصطفي و محافظانش در حال تغيير مكان بودند. ملامصطفي مرا ديد:
ـ هه‌ژار الان برايت حيوان مي‌فرستم. همين جا باش.
كودكي ده يا دوزاده ساله به ملامصطفي خوشامد گفت:
ـ سلامت باشي قهرمان.
سپس ملامصطفي پرسيد:
ـ چیزی نمی­خواهی؟
ـ اسلحه. مي‌خواهم با دشمن بجنگم.
ـ به او اسلحه بدهید. تخم پدر خودش است...
آنها رفتند و من هم بناي بالا رفتن از كوه را گذاردم. سواران سر رسيدند. بارزاني فرمود:
ـ استر را برايت فرستادم. پيدايت نكرديم. سوار شو.
ـ قربان راه زيادي نمانده است. پياده مي‌‌آيم.
ـ يكي از شماها همراه او بيايد. هوا تاريك است.
پيشمرگي به نام «حسن» از پشت سر گفت:
ـ بگو مي‌خواهي با «حسن» بيايي.
ـ مي‌خواهم با «حسن» بيايم.
با حسن راه افتاديم. به روستاي «بيه» رسيديم. هيأتي در مقابلمان ظاهر شد. نزديك‌تر كه شديم دختر جوان بسيار زيبايي بود كه تك و تنها در آن تاريكي، مسير را می­پیمود؟
ـ كجا مي‌روي؟
ـ نزد ملامصطفي در «ده‌لاشي» مي‌روم. سوارها با او بودند.
ـ چرا مي‌روي؟
ـ به «عبدالله مصطفي» قول داده‌ام با او ازدواج كنم؟ نمي‌دانم چرا سراغم نمي‌آيد؟ محافظ ملامصطفي است. مي‌روم به او شكايت كنم.
حسن گفت:
ـ اين كار را نكن.
ـ حق من است شكايت كنم. بايد با من ازدواج كند.
ـ چرا با من ازدواج نمي‌كني؟
- ساكت شو. لااقل از آن مرد عاقل كه همراهت است خجالت بكش. من فقط عبدالله مصطفي را مي‌خواهم.
به «ده‌لاش» رسيديم. دختر به خانه رفت و من هم به سوي مقر روانه شدم، از حسن جدا شدم. خيلي خسته بودم. توان بالا رفتن نداشتم. در گوشه‌اي دراز كشيدم و خوابم برد. صبح زود با صداي «حمايل خان»، مادر «كاك مسعود» از خواب بيدار شدم. به خدمتكاران ناسزا مي‌گفت كه چگونه هه‌ژار آنجا خوابيده و بالش و پتو برايش نبرده‌اند. آنها هم قسم مي‌خوردند كه اصلاً هه‌ژار را نديده‌اند. مثل اينكه «حمايل خان» براي نماز صبح مي‌رفته كه نعش بر زمين افتاده‌ي مرا ديده بود. خيلي زود بالش و پتو آوردند و من دوباره خوابم برد.
از روزي كه شيوخ «بارزان» در اين منطقه زندگي مي‌كنند يك قانون ويژه در بارزان به اجرا در مي‌آيد:
هيچكس حق ندارد دختر به زور شوهر دهد. به مجرد آنكه دختر و پسر به يكديگر قول دادند موضوع را به اطلاع شيخ مي‌رسانند. پدر و مادر، راضي يا ناراضي، دختر و پسر را به عقد يكديگر در مي‌آوردند و به اندازه‌ي توان، زندگي مستقلي براي آنها ترتيب مي‌دهند. دختر ديشبي نزد «حمايل خان» رفته بود. ايشان هم گفته بودند: «الان جنگ است و اوضاع مناسب نيست اما من خودم در «بيه»، زندگي‌ات را سامان داده و ترتيبي خواهم داد كه مشكلي نداشته باشي. حالا مصلحت نيست از «عبدالله مصطفي» شكايت كني».
يك روز به شنا رفته بودم. از ميان درخت‌ها كه مي‌گذشتم يك انار و دو گردو پيدا كردم. وقتي بازگشتم «ملامصطفي» را ديدم كه در حال دوختن جوراب‌هايش با نخ و سوزن بود. وقتي داستان را تعريف كردم گفت: «آنجا ملك من است و گردو و اناري كه خورده‌اي حرام است».
ـ دولت تمام املاك تو را مصادره كرده است. حتي جوراب‌هايي كه داري مي‌دوزي از آن تو نيست چه رسد به گردو و انار.
باور كن ملك ملامصطفي، كلهم پنجاه دينار ارزش نداشت اما در روزنامه‌ها نوشته مي‌شد: ملامصطفي فئودال است. . . .
«شيخ بابو» برادر بزرگ ملامصطفي در يك غار بزرگ سکنی گزيده بود. مردي بود كه هرگز اسلحه برنداشته و هميشه در حال عبادت و نماز بود. اينكه مي‌گويند «پروانه‌ي بهشت» شايد مصداقي جز او نداشت. يك روز در اتاقكي سنگي كه مثلثي شكل بود نشسته بوديم.
ـ هه‌ژار اين ملك من است.
ـ قربان من اگر صد برابر اين را هم داشتم نمي‌گفتم ملك من است.
مرا به خانه‌اش در غار دعوت كرد. ناهار خورديم و شروع به نماز خواندن كرد. نه يك ركعت، نه دو ركعت نه صد ركعت . . . خسته شدم و از غار بيرون آمدم.
گويا زماني كه در عهد برادرش «شيخ صديق» هفت رأس گوسفند از «شيخ بابو» دزديده شده است دزد گوسفند‌ها بازداشت شده اما «شيخ بابو» دلش به حال او سوخته و چهار دينار هم انعام داده است.
ـ اين مرد ندار بوده و چون مال دزدي را ارزان فروخته است شايد نتوانسته احتياج خود را تأمين كند. اين چهار دينار اضافی احتياج او را مرتفع خواهد كرد.
مردي به نام «محمد امين» كه در «پشدر»، همسفر خود را كشته و در بارزان بازداشت شده بود به عنوان خدمتكار من انتخاب شد. از سادگي او لذت بسيار مي‌بردم. يك شب مهتابي در حالي که در كنار درختي آساييده بودم گفتم:
ـ كاك محمد امين! اگر مي‌تواني يك قطعه سنگ نرم پيدا كن تا بالش كنم.
مدتي طولاني گذشت اما بازنگشت.
ـ محمد امين كجا بودي؟ كجا رفتي؟
ـ والله اگر ملامصطفي اعدامم كند ديگر خدمتكار تو نخواهم نشد. هزاران سنگ را لمس كردم اما هيچكدام نرم نبود.
ـ منظورم سنگ صاف بود نه سنگ نرم. . . .
روزها در پاي درخت، پيرمرداني نزد من مي‌آمدند و اشعار «ملاي جزيري» را برايشان مي‌خواندم. دستمزدم هم اين بود كه بايد پس از من، آنها را تكرار كنند. محشر كبرايي شده بود كه نپرس. يك روز «ادريس بارزاني» بدانجا آمد اما هر كاري كرديم نتوانست شعرها را از بر بخواند. عاقبت با صدايي نكره چند بيت شعر خواند و رفت.
يك روز، محمد امين كمي برنج و يك تكه گوشت بزرگ آورد. ته چمدانم را نگاه كردم. دو سه جعبه سير در آن بود. سير و گوشت را با كمي نمک، خوابانديم و ساعتي بعد بريان كرديم. جای شما خالی
شام شاهانه‌اي خورديم.
يك عمامه‌ي سياه گل‌گلي داشتم كه آن هم مانند قوطي تنباكويم، عصاي موسا بود. شب‌ها پتو، روزها بالش، بعدازظهر براي مصون ماندن از گزند آفتاب، عصرها براي سايه و. . . يك روز باران باريدن گرفت. غار كوچكي به اندازه‌ي سوراخ روباه پيدا كردم و داخل آن خزيدم. هر چه «محمد امين» را صدا كردم نشنيد. سپس با عمامه ورودي غار را گرفتم و آتشي روشن كردم. شب تا صبح آنجا خوابيدم. صبح كه بيدار شدم متوجه همهمه‌اي شدم. همه به دنبالم مي‌گشتند.
ـ چه خبر است؟
ـ دنبال شما مي‌گشتيم. محمد امين مي‌گفت نمي‌داند چه بلايي بر سرت آمده است.
«احمد توفيق» كه هميشه در سفر بود اينبار از «قه‌لادزه» و از مرز ايران به همراه مصطفي و كاوه، آذوقه‌اي بسيار با خود آورد. بار ديگر در كنار هم قرار گرفتيم.
يك شب من و احمد پشت «كوه شيرين» د رحال قدم زدن بوديم. دنيا تاريك و پر از گل و لاي بود. را ه را گم كرديم. از يك خانه‌ي دم راه نشاني را پرسيديم. دختری بسيار زيبا در حالي كه فانوسي در دست داشت و آن را عمداً مقابل صورت خود گرفته بود تا زيبايي او را دريابيم ما را راهنمايي كرد. . . . از يك كانال گذشتيم. پانزده پيشمرگه، آن سوي كانال دور آتش جمع شده بودند. ما هم حلقه‌ي آنها را كامل كرديم. ناگهان از پشت سر يك عقرب را ديدم كه به سرعت به طرف آتش رفت. يكي از پيشمرگان عقرب را كشت. گفتم:
ـ احمد من از مار نمي‌ترسم اما با ديدن عقرب زهره‌ام مي‌تركد.
ـ در مقايسه با من تو رستمي. وحشت من از عقرب تمامی ندارد.
عقربي ديگر و عقربي ديگر و دهها عقرب از پشت سر آمدند و به سوي آتش رفتند و كشته شدند. ما هم كه خجالت مي‌كشيديم بگوييم از عقرب واهمه داريم گفتيم: «ما عادت نداريم كنار آتش بخوابيم. كمي آن طرف‌تر استراحت مي‌كنيم».
ـ حتما بايد اينجا بخوابيد. احترام شما واجب است.
خلاصه شب را در كنار آتش مانديم و از ترس عقرب تا صبح نخوابيديم. جالب آنكه حتي يك عقرب هم نيشمان نزد.
صبح كه برخاستيم گفتند: «تا صبحانه نخوريد نبايد برويد».
ـ نه دوست عزيز! مثل اينكه عقرب‌ها از ما خوششان نمي‌آيد. سپاسگزاريم.
خود را به مقر «ميران صالح بگ» رسانديم. يكي از پيشمرگان آمد و گفت: «ميران به خاطر وجود مار جايي پيدا نكردم. همه جا پر از مار است».
ـ مرگ آن سر و سبيلت! آخر مار ترس دارد؟
ميران گفت:
ـ او به مال (خانه) مي‌گويد: مار. منظورش اين است كه خانه‌ي خالي پيدا نكرده است.
باران پاييزي آغاز شده بود. به همراه «كاوه» و «مصطفي» و «مام علي بايزيدي» از كوه بالا رفتيم كه جايي پيدا كنيم. قطعه سنگي پيدا كرديم كه زير آن خالي بود و باران به آن دسترسي نداشت. جا بسيار تنگ بود و مي‌بايست، تنگ در كنار يكديگر بخوابيم. «مام علي» جايي براي خود پيدا كرده و تنها ما سه نفر مانده بوديم. در گوشه‌‌اي آن طرف‌تر، سوراخي بود كه براي استراحت جان مي‌داد. اما سوراخ گرگ بود؟ سوراخ روباه بود؟ يا پلنگي در آن آشيانه كرده بود؟ پا را تا ران در سوراخ بردم اما خبري نشد. آن را منزل خود كردم و سايه‌بان را براي دو همراه ديگر جا گذاشتم. كم‌كم چوب و پوشال جمع و آتشي روشن كرديم. كتري و چاي و خوراكي هم داشتيم. آب مورد نياز را هم از آب باران كه از روي يك قطعه سنگ به پايين مي­ريخت در كتري جمع می­کردیم. سه روز و شب باران مي‌باريد.كم‌كم خوراك هم رو به كاستي گذارد. در پايان روز سوم دنبال ريزه‌نان مي‌گشتيم تا با چاي تريد كنيم و گرسنه نمانيم. اما آن سه روز به اندازه‌ي سه سال، به سخنان شيرين كاوه خنديديم.
روز چهارم كه آفتاب زد و باران قطع شد گفتم: «من به سراغ جايي بهتر مي‌روم. شما هم ببينيد مي‌توانيد جايي پيدا كنيد». از كوه بالا رفتم و به آبادي رسيدم. در كنار چشمه ديدم زنان و دختران دارند به من مي‌خندند.
ـ هه‌ژار خودت را در آب ديده‌اي؟
خودم را در آب نگاه كردم. دود آتش آن سه روز چنان صورتم را سياه كرده بود كه فقط چشمانم پيدا بود. با هزار بدبختي، دود از سر و صورت پاك كردم. سپس به داخل روستا رفتم و اتاقي در طبقه‌ي بالاي يك خانه پيدا كردم كه تخته سنگي بزرگ از بام سوراخ شده‌ي آن به داخل حياط افتاده بود. در كنار خانه هم يك گودال بسيار بزرگ بر اثر انفجار يك بمب درست شده بود. صاحبخانه جواني به نام «طاها» بود كه نقش مي‌زد و طراحي مي‌كرد.
ـ طاها نقش‌ها زيبا نيستند.
ـ نقش‌هاي قبلي خيلي زيبا بودند. از وقتي كه خانه بمباران شده واقعاً‌ يادم رفته است.
ـ خب اين بار نقش بمب و طياره بكش.
مادر طاها كه اكنون پيرزني بود، زماني به همرا بارزاني‌ها به اشنويه آمده بود. يكي از او پرسيده بود:
ـ چرا نماز نمي‌خواني؟
ـ خدواند عالم (يعني شيخ احمد) شفاعتم مي‌كند.
«كاوه» اداي او را به بهترين شکل ممكن در مي‌آورد.
يك روز تب داشتم و حال و روزم خوش نبود. به محمد امين گفتم:
ـ كمي آب بياور تشنه‌ام.
ـ هواپيما در آسمان است جرأت ندارم.
يك پتوي قرمز رنگ روي سر گرفتم و طوري كه هواپيما مرا نبيند وسط دشت دراز كشيدم.
ـ به خاطر خدا برگرد هواپيما تو را مي‌بيند.
ـ تا آب نياوري نمي‌روم.
به سرعت رفته و آب آورد. سپس از يك جايي، يك حبه قرص آسپرين هم برايم آورد.
دكتر محمود و درمانگاه سيّار او دارو داشتند اما نمي‌توانستيم خود را به آنها برسانيم. به راستي دكتر محمود نعمت بزرگي بود. بارزاني‌ها چنان به او ايمان آورده بودند كه مي­گفتند: اگر بتوان بيمار يا زخمي را به دكتر محمود رساند ديگر مرگ به سراغ او نخواهد آمد.
به جاي تخت بيمارستان، برگ بلوط روي زمين پهن مي‌كرد. شب و روز نداشت. آدمي اينچنين صبور و دلسوز را كمتر مي‌توان پيدا كرد. يك روز عصر به همراه «عبدي زيدكي» كه سبيل بسيار كلفتي داشت در كنار يك كانال نشسته بوديم. پشت سر كساني حرف مي‌زد كه از هواپيما واهمه دارند و به مجرد ديدن آن پنهان مي‌شوند. ناگهان يك هواپيما روي سرمان آمده و با رگبار مسلسل به جانمان افتاد. عبدي از ترس خود را به داخل كانال انداخت و . . . .
ـ اشهدم بالله تو از طياره نمي­ترسي اما فكر می­كنم وزنت کمتر شده باشد.
يك روز كبريت تمام شده بود. به محمد امين گفتم:
ـ برو از جايي كبريت بياور.
از دور داد زد:
ـ يك رهگذر مي گويد سيگارت را بده برايت روشن كنم
ـ باشد
سپس رفت و يك قوطي كبريت از رهگذر ديگري گرفت.
يك روز بارزاني فرمود:
ـ هه‌ژار بين خودمان بماند. ديگر پولي نداريم. تمام دارايي ما جمعاً ‌صد دينار نمي‌شود اما مهم نيست خدا مي‌رساند. . . . آن روز پس از نماز يك نفر از «زاخو» آمد. «بارزاني از حال «احمد نالبه‌ند» شاعر پرسيد: گفتند: حال و روز خوشي ندارد. سي دينار از صد دينار باقي‌مانده را براي او فرستاد و فرمود:
ـ به «اسعد» خبر داده‌ام كه مراقب احوال او باشد.
يك بارزاني ديگر نزد او آمد:
ـ حالت چطور است؟
ـ بسيار بد مي‌گذرد.
پنج دينار هم به او داد.
گفتم:
ـ با اين وضعیتی که داریم چرا این گونه حاتم بخشي می­کنی؟
ـ همه نيازمند و مستحق هستند. نگران نباش. خدا جبران مي‌كند. . .
مدتي بعد خبر پيروزي پيشمرگان در كوه «مه‌تينا» و نابودي يك هنگ كامل ارتش عراق رسيد اما متأسفانه «ملا احمد نالبندي» به مجرد شنیدن خبر حضور جاش‌ها در منطقه، خنجري در سينه‌ي خود فرو و خودكشي كرده بود.
بارزاني فرمود:
ـ از هر گروه بيست با بيست و پنج نفر از شجاع‌ترين پيشمرگان انتخاب و در اطراف قله و پشت آن سنگر بگيرند. دشمن پيش از هر كاري، با توپ منطقه را خواهد كوبيد تا از پاكسازي آن مطمئن شود. پيشمرگان به توپ‌ها اهميت ندهند و حتي اگر پيشمرگی شهيد شد ديگري به سراغ او نرود. دشمن پس از پايان توپ باران نيروهاي پياده را به منطقه اعزام مي‌كند. با كشته شدن نه يا ده نفر از هر لشكر، هجوم آنها با شكست مواجه خواهد شد.
«هرمز» گفت :
ـ اجازه دهيد من يكي از آنها باشم.
ـ نه تو بسيار با شهامت و شجاع هستي اما صبرت زود لبريز مي‌شود. پيشمرگ با صبر و حوصله مي‌خواهم.

behnam5555 07-04-2011 09:18 PM


چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(20)

پيشمرگان انتخاب شدند ودر جنگ سختي كه ارتش سوريه هم به ياري دولت عراق شتافته بود، ارتش مشترك سوريه و عراق شكست خوردند. «هرمز» فرماندهي جبهه‌ي نبرد با سوري‌ها را داشت كه سنگين‌ترين ضربات را بر آنها وارد و غنايم بسياري از ارتش سوريه گرفت. اما «هرمز» در عين شجاعت هيچگاه در سنگر نمي‌جنگيد. عاقبت در يكي از جنگها هدف قرار گرفت و شهيد شد. خانواده‌ي او همواره مورد عزت و احترام ملامصطفي بودند.
تهاجم سنگين ديگري از سوي دولت و این بار از منطقه‌ي «ميرگه‌سوور» تدارك ديده شد. كار به جنگ تن به تن كشيده شد. «عمرآقا دوله‌مه‌ري»با يك جاش ايزدي قوي هيكل رو در رو شده بود. جاش،آلت عمرآقا را كشيده اما بعداً كشته شده بود. عمرآقا را براي معالجه نزد دكتر محمود آوردند. در آن جنگ جداي از صدها سرباز و افسر، جنازه‌ي صد و چهار جاش هم در ميدان برجاي مانده بود. پس از اين شكست سنگين،‌ دولت به صرافت افتاد كه با قبول و اعلام آتش بس از سوي طرفين، به تجديد قوا بپردازد.
چيزي كه مرا بسيار ناراحت مي‌كرد ديدن چهره‌ي زنان و كودكان بارزاني بود كه زير باران زندگي مي كردند و خانه‌شان همان بود كه بر دوش مي گرفتند. آنها هرگز از بخت خود شاكي نبودند. به واقع، حال پريشاني داشتند. . . .
زماني كه در «بن گه‌ريان» بودم و هنوز به «خوركي» فرستاده نشده بودم، يك بارزاني به نام «آقا» كه «آقاي زوره‌گوان» بود، در حال بناي يك خانه در روستاي خود بود. ديوار خانه را تا نيمه آورده بود. مي‌گفت: «در طول عمرم اين پنجمين بار است كه خانه‌اي بنا مي‌كنم و هنوز تمام نشده بايد ديار خود را ترك كنيم». يك باغچه‌ يكوچك هم داشت كه مي‌گفت: فصل خيار و گوجه و چنبر كه رسيد سهم تو از باغچه‌ من پابرجاست. يك روز او را ديدم.
ـ مي‌دانم خانه‌ات را ترك كردي و ويران شد. باغچه‌ات را چكار كردي؟
ـ باغچه در حال گل دادن بود كه دشمن ما را بيرون كرد. يك روز با خود گفتم سري به باغچه بزنم. وقتي رفتم دو جاش را ديدم كه در بستان نشسته بودند. هر دو را كشتم و به جاي چنبر، دو اسلحه با خود آوردم. در جنگ‌هاي بارزان مردان دلاور بسياري شهيد و زخمي شدند. يك روز بمبي در داخل يك سنگر منفجر شده بود كه يازده نفر در آن شهيد و تنها پسري به نام «كه‌كو»، جان سالم بدر برده بود. «كه‌كو» ابتدا در جنگ ما‌مه‌شا‌ي سقز زخمی شده و بدنش از سه قسمت جراحت برداشت. در جنگ اشنويه هم زخمي شد و در بمباران اخير، اگر چه كشته نشد اما لال و از ناحيه‌ي دست و پا نيز فلج شد.
«عمرآقا دوله‌مه‌ري» كه از طرف شمال «حسن بگ» به جاش‌ها حمله كرده بود گله‌ي عظيمي گوسفند به غنيمت آورده و عليرغم آنكه در راه، مار پايش را نيش زده بود، با اين وجود سيصد حيوان را سالم به مقصد رسانده بود. «احمد توفيق» هم كه به دنبال او روان بود سه ماديان و اسب و چند رأس گاو و گوساله با خود به بارزان آورد. احمد كره استري با خود آورده بود كه هر كس مي‌ديد عاشقش مي‌شد اما عاقبت به عنوان پيشكشي به «شيخ بابو» هديه کرد. به همراه «ميران صالح بگ»، يك روز عصر به ديدن «قلعه كهن مير روانداز» كه در منطقه‌ي «كاني‌بوته» است رفتيم. قلعه‌اي بسيار محكم از سنگ با آب انباري بزرگ در داخل آن بود. هنگام بازگشت، از ميان محلات آبادي مي‌گذشتم. بچه‌‌اي با ديدن من بناي گريه كردن گذاشت. ميران گفت: «بنده‌ي خدا تنها بارزاني جامانه سرخ ديده و با ديدن تو فكر كرده خرس آمده است».
هواي پاييزي سرد شده بود. جنگ در جبهه‌ها متوقف شده اما محاصره شكسته نشده بود. مقرر شد به طرف «سوران» حركت كنيم. به همراه «احمد توفيق» و همراهان او و «ميران صالح بگ» و دو پيشمرگ ديگر راه افتاديم.
يك شب در كنار مرز تركيه مانديم. تعدادي از دوستان به روستاي «زيتي» در تركيه رفتند و مقداري پتو و خرده اسباب خريدند. حتي سه دينار پول هم نداشتم كه يك پتو بخرم. روز بعد وارد كردستان تحت سلطه‌ي تركيه شديم و پس از شش ساعت دوباره وارد كردستان در عراق شديم. در راه از دوستان پيش افتادم تا زالزالك بخورم. در كنار يك درختچه داشتم به سوي ميوه‌ها سنگ پرتاب مي‌‌كردم كه مردي به همراه يك دختر بسيار زيبا و دو كبك نزديك شدند.
ـ تو بازرگاني؟ خرت و پرت براي فروش داري؟
ـ نه من مشتري ماده گاو جوان هستم.
به دوستانم رسيده و گفته بودند: «ديوانه است و مي­گويد مشتري ماده گاو جوان است».
از روستاي «كامكه» و «رود زاب» عبور كرديم. شب در كنار يك قبرستان اتراق كرديم. چوب خشكهاي بسياري براي آتش­زدن آنجا بود. واقعاً هيزمي عالي داشت. اما هنگامي كه از روستاي مجاور تخم مرغ و ماست خريديم گفتند هر كس هيزم قبرستان را بسوزاند مي‌ميرد. با «احمد توفيق» به جان هيزم‌ها افتاديم و آتشي روشن كرديم كه تا طلوع آفتاب برپا بود. دو ساعت از طلوع آفتاب گذشته راه افتاديم. «احمد توفيق» با شتاب مي‌رفت و مرتباً ‌ما را به ادامه دادن مسیر تشويق مي‌كرد. به كنار يك چشمه و چند درخت سيب رسيديم. مام علي بايزيدي گفت: «كاش از آن سيب سير مي‌خورديم». گرسنه بودم و احمد هم مرتباً فرمان رفتن مي‌داد. مي‌دانستم ساير دوستان هم گرسنه‌اند. هر طور بود جلو افتادم و به يك چوپان رسيدم:
ـ نان داري؟
ـ نه والله
ـ شير چي؟ شير هم نداري؟
ـ دارم اما ظرف شير بسيار كثيف است.
ـ ظرف را بده. شير خوردن با من
ظرف را پر از شير كرد. ظرفي به آن كثيفي در تمام زندگيم نديده بودم. چشمانم را بستم و ظرف شير را سر كشيدم. «احمد توفيق» گوسفندي از چوپان خريد. طناب به گردنش انداختيم كه به مجرد توقف آن را كباب كنيم. راه درازي رفتيم و بسيار خسته شديم. عاقبت «احمد» رضايت داد و در جايي توقف كرديم و به انتظار كباب بريان، شكم را دلداري مي‌داديم. ناگهان كمي جلوتر از ما تيراندازي آغاز شد. چون هوا تاريك بود مسير گلوله‌ي يك طرف را كه سرخ به سوي هدف حركت مي‌كرد مي‌ديديم. واقعاً‌ كركننده بود. چه خبر است؟
ـ بچه‌ها هوا روشن شود طياره در دشت «هيرتي» تكه تكه‌مان مي‌كند. جايي براي پنهان شدن هم نيست. گوشت را خام و بريان قورت داديم و به راه افتاديم. شبي بسيار سرد بود و لرز بر تنمان نشسته بود. صبح زود به روستاي «سيده‌كان» رسيديم. وارد يك مغازه‌ي خالي شديم، آتشي روشن كرديم و چرتي زديم. صبح خبر جنگ بزرگ ديشب را پرسيديم. گفتند:
«جاش‌ها به سوي همديگر تيراندازي كرده و ادعا كرده‌اند بارزاني به سراغ آنها آمده تا فشنگ بيشتري تحويل بگيرند». اين هم از مكر جاش‌ها. . .
از ميان روستا «مهاجران» به طرف «گريشي» و «دوستي» راه افتاديم. شب به «گريشي» رسيديم و صبح روز بعد در آبادي «گرتك» ميهمان «ملاويسي» شديم. عصر سري به قبرستان زديم كه درختچه‌هاي زالزالك در آن خودنمايي مي‌كردند و زالزالك‌هاي زرد و درشت روي درخت همه را هوايي كرده بود.
ـ عجب زالزالكي!
ملاويسي گفت:
ـ كاك هه‌ژار هيچكس تا كنون جرأت نكرده است حتي يك ذره پوشال هم از اين قبرستان بر دارد. اين قبرستان «جن» دارد.
ـ ماموستا صبركن حرف حسابي دارم.
رو به قبرستان گفتم:
اي شخص. زالزالك‌هايت رسيده‌اند. بفرما همه را بچين و بخور و گرنه همه مي­ريزند و مي‌پوسد. اگر نه اجازه بده من بخورم. تو كه بخيل نيستي كه نه خودت بخوري و نه اجازه دهي ديگران بخورند. به طرف زالزالك‌ها رفتم. ملا و دو صوفي همراهش گفتند:
«اين كار را نكن. حرام است، گناه است». لگدي به درخت زدم و باران زالزالك بر سرمان باريدن گرفت. باوركن ملا و صوفي‌ها كه اين كار را گناه مي‌دانستند تمام جيب‌هايشان را پر از زالزالك كردند و بیشتر از ما خوردند.
دره‌ي «گرتك» و «روست» كه روستاي «سميلان» نيز در آن قرار دارد، چون بهشت زيباست. در سرماي زمستان نيز سيب سرخ روي درخت‌ها خودنمايي مي‌كند و به هواخواهان خود چشمك مي‌زند. اين منطقه در «نزار حه‌ساروست» قرار دارد كه بلندترين قله‌ي عراق است و مجموعه‌‌ي تپه‌‌ها، كوهها و روستاها را منطقه‌ي «هه‌لكورد» مي‌گويند. در آنجا از دوستان جدا شديم و مقرر شد همراه «ميران صالح بگ» سري به سرزمين «خوشناوه‌تي» بزنيم. سرزمين «خوشناوه‌تي» به ويژه در پاييز به بهشت ميوه‌هاي روز زمين تبديل مي‌شود. باغ‌هاي پر از انار و انجير و گلابي و همه نوع انگور، سيمايي بهشتي به اين منطقه مي‌بخشد.
«ميران صالح بگ» از میران خوشناو «شقلاوه» است. هر چند قدرت ميري نداشت اما جايگاه او نزد مردم بسيار محترم بود. روزها پيشمرگي مي‌فرستاد: به خانه‌ي فلان ميران برو و بگو امروز ميهمان او هستم». گاهي اوقات، ميزبان، همانند خود او حتي نان شب هم نداشت.
يك روز به پيشمرگي گفت: «شيخ حسين! به خانه­ی كدخدا حسن در «زيوه» برو و بگو ميران امروز ميهمان تو است». گفتم: «جاي بسي شرمندگي است كه ما به ميهماني كدخدا برويم. ميران ديگري نيست كه ميهمان او شويم؟» متوجه نشد مي‌خواهم شوخي كنم. در پاسخ گفت:
«نه كاك هه‌ژار! كدخدا حسن در منزل پدر من بزرگ شده است و در خانه‌اي او احساس راحتي مي‌كنم». به طرف خانه‌ي كدخدا حركت كرديم. منظره‌ي شگفت‌انگيز از سرخي انار و برگ‌هاي زرد و برگ مو سبز در پاييز كه به هزاران رنگ مي‌زد، تابلويي از آفرينش خلق كرده بود. مدتها غرق تماشاي انار بودم. به خانه‌ي كد خدا حسن رفتم. مردي بود بسيار چالاك و زيرك، بسيار خوش‌رو، شيرين كلام و خيلي هم فهمیده بود. به مجرد نشستن، يك سيني «مويز» و «مغز گردو» در برابرمان گذارد.
ميران گفت: «به دستشويي مي‌روم تا برمي‌گردم چاي آماده باشد».
هيمن كه رفت كدخدا حسن گفت:
ـ ميران نفرمودند كدخدا نوكر ما بوده است؟
ـ چرا باید چنین چیزی بگوید؟
ـ آخر نمي‌دانم حتي سگ من هم از او سيرتر است. سالي سه چهار بار كسي را نزد من مي‌فرستد و توتون و ميوه‌ مي‌خواهد. به همه نيز مي‌گويد فلاني نوكر خانه‌ي پدرم بوده است.
شب خيلي خوش گذشت. ميران، يك كيسه‌ي بزرگ توتون از كدخدا گرفت. چند روزي با ميهماني زوركي ميران، گذرانديم تا به «هيران» مركز شيوخ «هيران» رسيديم كه آن‌ها را به جاي شيخ، «كاك» مي‌گويند. «صافي» شاعر كه دراويش شعر او را با دف مي‌خوانند كاك «هيران» بود. به ميهماني «شيخ صبري» رفتيم كه از انساب «ميران صالح بگ» و تيمسار بازنشسته‌ي ارتش بود. در اربيل منزل داشت اما از ترس دولت، تنها در اتاقكي در هيران زندگي مي‌كرد.
شيخ گفت: «الان شام بسيار لذيذي آماده مي‌كنم». گوشت و آب گوجه‌فرنگي و برخي ادويه و مخلفات در قابلمه‌اي ريخت، آن را روي كوره گذاشت و بيرون رفت. وقتي بازگشت گفت: هو! هه. قابلمه پلاستيكي بود و پلاستيك و گوشت به هم آميخته بود. قابلمه را با گوشت بيرون انداختيم.
«كاك» در آن روزها پيرمردي به نام «كاك علي» و مردي بسيار مقدس و مبارك بود. در بهشت باغ و سبزه و درخت و ميوه‌ي آن منطقه، كاك در خانه‌اي منزل دارد كه چشمه‌اي از وسط حياط پر از درخت آن روان و مكاني بسيار شاعرانه است. كاك از سخنان من لذت مي‌برد و من بايد غروب‌ها خدمت مي‌رسيدم.
يك روز گفت: «نه روز تا رمضان مانده است. هه‌ژار ماه رمضان بايد نزد من بماني».
ـ كاكه ببخشيد من روزه نمي‌گيرم.
ـ روزه نگير من خودم صبحانه و ناهار برايت مي‌آورم.
پيرمردي ديگر به نام «مام نور» كه برادر كاك بود، مردي آبله‌رو با صورتي چروكيده اما بسيار خوش كلام و شيرين گفتار بود. سخنان نغز بسياري از او شنيدم. دو سه مطلبي كه از او به خاطرم مانده است را تعريف مي‌كنم:
مام نور در ميان آقايان «دزه‌يي» در دشت اربيل ميهمان است. مردي هيراني مي‌آيد. از او مي‌پرسد:
ـ توت نرسيده است؟
ـ بله قربان تازه دارد مي‌رسد.
ـ ساكت! الان است كه آقايان «دزه‌يي» به «هيران» هجوم برند. . .
در خانقاه «سيد احمد» در «كركوك» «مام نوري» به دستشويي مي‌رود. ديوار توالت‌ها كم ارتفاع است و به زور نيمقد را مي‌پوشاند. يكي از آقايان «بوشناغ» نيز به توالت كنار موضع مام نور مي‌رود. مام نور مي گويد:
ـ خوش آمدي بابا، اهل كجايي؟
سيگاري براي او روشن مي‌كند و شروع به گفتگو درباره‌ي اوضاع زندگي و كار و كاسبي مي‌كنند. به سيد احمد مي‌گويند كه دو ديوانه در حوض هستند و شلوغ كرده‌اند. متوجه مي‌شود كه بزم «مام نور» است.
ـ مام نور چكار مي‌كني؟
ـ قربان به خدا مايه‌ي شرمندگي است اگر انسان به ميهمان خوشامد نگويد و سيگار تعارف نكند.
سيد دستور مي‌دهد كه ديوارها را بلندتر كنند.
جماعتي از آقايان اهل «ذره» به همراه «مام نور» براي شنا به كنار رودخانه مي‌روند. لباس‌هاي مام نور را پنهان كرده و روي آن خاك مي‌ريزند. مام نور كه خسته شده و ناي حرف زدن ندارد قاه‌قاه مي‌خندد.
ـ به چه مي‌خندي؟
ـ احساس كردم گراز هستم و صدها سگ دوره‌ام كرده‌اند.
روز 18 نوامبر سال 1963 «عبدالسلام عارف» رئيس جمهور بعثي‌ها، انحلال حزب بعث را اعلام كرد. آن روز ما در هيران بودیم. پنج روز بعد به همراه ميران، دهات به دهات، خود را به روستاي «دوله‌ره‌قه» رسانديم و ميهمان «عباس‌آقا مامند آقا» شديم. «عباس آقا» رئيس يك عشيرت بزرگ و مالك بيش از پنجاه روستا بود و علاوه بر آن، عشاير «بولي» و «بابولي» نيز در منطقه‌ي «قنديل» تحت فرمان او بودند. از «رانيه» تا «گه‌لاله» مردم خود را رعيت «عباس‌آقا» مي‌دانستند و به وجود او افتخار مي‌كردند. «عباس آقا» به يك پادشاه بي‌تاج و تخت مي‌مانست. اولين مالكي كه به ياري قيام شتافته بود، «عباس آقا» بود. از نظر شخصيتي نيز انساني بي‌ادعا و بسيار دوست داشتني، خوش قد و بالا، زيباروي و حاتم بخشي به تمام معنا بود. سفره‌اش حتي يك روز بدون مهمان نبود و گاهي تعداد ميهمانان سفره‌اش به دويست نفر هم مي‌رسيد. بي‌سواد،‌ اما زيرك و داراي فهم سياسي بود. نزد تمام احزاب سياسي احترام بسيار داشت.
يك روز جلال طالباني از او پرسيد:
ـ عباس آقا تو به اين كم سوادي آنقدر زيرك و دانا هستي، اگر سواد داشتي چه مي‌شدي؟
من گفتم:
ـ مانند داستان «سماش» «سامرست موآم» الان خادم كليسا بود.
به توصيه‌ي ملامصطفي در «دوله‌ره‌قه» ماندني شديم. ميران يك پتوي تركي به عنوان هديه به عباس آقا داد و عباس آقا نيز بلافاصله به من هديه كرد.
ـ قربان نمي‌خواهم.
ـ امان از دست تو. تمام مردم حتي ملاها هم از من چيزي مي‌خواهند. در «كويه» هديه دادم نگرفتي، راديو پيشكش كردم نپذيرفتي، پتوي ميران را قبول نمي‌كني. فكر كنم تو در دل شيوعي هستي و فكر مي‌كني مال فئودال خوردني نيست.
«عوني يوسفي» وزير قاسم، «حمزه عبدالله» رئيس اسبق حزب پارتي، «حميد عثماني» و رئيس سابق حزب شيوعي نيز مدتي آنجا ميهمان بودند. يك روز «عوني» گفت:
ـ كاك عباس بگو پيراهني برايم بياورند.
ـ پيراهنت كه پاره نشده است.
عوني كت و جليقه‌اش را از تن درآورد و پيراهن كهنه پاره‌اي نشان داد.
ـ كاك عوني خانه‌اي در اربيل داري. حاضري به پنج هزار دينار بفروشي؟
ـ هرچند دولت مصادره كرده است اما ده‌ هزار دينار هم نمي‌دهم.
ـ به خدا هزار دينار مشتري دارد.
ـ يك باغ سپيدار در گه‌لاله داري. چهار هزار دينار مي‌خرم. يك دينار آن را پيراهن بخر.
ـ حرف مفت. سپيدارهايم دوازده هزار دينار مي‌ارزند.
ـ حالا معلوم شد واقعاً نيازمند و مستحق هستی، برويد دو پيراهن برايش بياوريد. . .
بوكس سيگار «جمهور» را در مقابل گذارده سهم ميهمانان را مي‌داد. حمزه سيگار خواست. پاكت سيگار را به سوي او دراز كرد اما به مجرد آنكه حمزه خم شد پاكت را به سوي خود كشيد اين كار دوباره تكرار شد و بار ديگر دستش را عقب كشيد. اين موش و گربه مدتي ادامه داشت.
در گوش عباس آقا گفتم:
ـ تازه دارم مي‌فهمم اين‌ها را چگونه رام كرده‌اي؟ مي‌خواستي با پتو و راديو و . . . اين بلا را هم بر سر من بياوري؟
و عباس آقا خنديد.
با هم بسيار گرم گرفته بودیم. به شكار مي‌رفتيم و به هر روستايي كه مي‌رسيديم در مسجد مي‌خوابيديم. با اهل ده و رعايا بسيار گرم مي‌گرفت و همه او را دوست داشتند.
يك روز به شكار خرگوش رفته بوديم. اسب من كه در واقع اسب عباس آقا بود- مي‌خواست از يك كانال بپرد كه نتوانست و در کانال افتاد. من هم فوراً از اسب پريده لبه‌ي كانال را گرفتم. عباس آقا تعجب كرد و گفت: «عجيب است. من هميشه تصور مي‌كردم تو شهري هستي و از پس سواري يك الاغ هم بر نمي‌آيي. اما هر چه فكر مي‌كنم اينگونه نيست».
يك شب در روستايي پشت «رانيه» بوديم. چهار آقاي «پشدري» كه يكي از آنها «جوان مير آقا» نام داشت آمده‌ بودند و با «عباس آقا» كار داشتند. شب كه دراز كشيده بوديم عباس آقا بيدارم كرد و گفت: «بيا حرف بزنيم». «حميد عثمانی» را هم بيدار كرد و فرستاد چهار مرغ كباب كنند حرف مفت مي‌زديم و مي خنديديم. آقايان پشدري هم كه كلافه شده بودند از ترس عباس آقا جرأت واكنش نداشتند و خود را به خواب زده بودند.
گفتم: «حالا مي‌گويند عباس آقاي مامندي آقاي پدر سگ به دوستي يك شهرستاني فلان فلان شده، مردانگي خود را از دست داد. ما هم كه با او كار داريم آبرويمان پاك ريخته است. شايد كارمان را هم راه نيندازد».
مردي ارمني به نام «تليش» كه اهل مهاباد بود، روزگار خوبي نداشت. مسلمانان مرتباً به او مي‌گفتند:
«بيا و مسلمان شو برايت خانه مي‌خريم، اسباب و وسايل مي‌خريم، شغل خوب دست و پا مي‌كنيم، برايت زن زيبا مي‌گيريم و . . .» عاقبت مسلمان شد و به محض آنكه تشهد را گفت ختنه‌اش كردند اما از وعده‌ها خبري نشد. تليش پس از آن هر روز در گوشه‌ي مغازه مي‌نشست و گريه مي‌كرد:
ـ هم . . . از دست رفت هم دينم.
عباس آقا گفت:
ـ پس كارشان را راه نمي‌اندازيم تا به سرنوشت «تليش» دچار شوند.
شب سوار اسب شديم كه باز گرديم. مردي از داخل كلبه‌اي بيرون آمد و فرياد زد:
ـ عباس آقا پياده شويد قورمه درست كرده‌ام.
پياده شديم و قورمه را تا آخرين لقمه خورديم. در راه گفتم:
ـ قورمه‌ي يكسال ميزبان را خورديم.
ـ به جان تو اگر نمي‌رفتيم شاكي مي‌شد و مي‌رنجيد.
چند روز بعد همان مرد به «دوله ره‌قه» آمد. عباس آقا گفت:
ـ فلاني تو آن سال از من شلتوك نخريدي. چرا؟
ـ قربان هنوز نتوانسته‌ام پول جور كنم.
شانزده سطل برنج به او داد و راهيش كرد تا حق ميزباني آن شب را ادا كرده باشد. يك روز از «دوله‌ره‌قه» به «رانيه» و به ميهماني «مام قادر» باغبان رفتيم. فردا صبح خواستم پاي پياده به دوله‌ره‌قه باز گردم. چمداني هم همراه داشتم. مام قادر گفت:
«در بازار چوب فروش‌ها همه اهل دوله‌ره‌قه هستند خودت تنها برو. مي‌دهم چمدانت را همراه خودت بياورند.»
به ميدان رفتم.
ـ سلام تو اهل دوله‌ره‌قي هستي؟
ـ نخير.
ـ از اهالي دوله‌ره‌قه كسي به اينجا رفت و آمد مي‌كند؟
ـ بله اما امروز كسي نيامده است.
برگشتم. از پشت سر پرسيد:
ـ با اهالي دوله ره‌قه چكار داري؟
ـ وقتي اينجا نباشند هيچ.
ـ حالا بگو.
ـ گفتم چمدانم را باخود ببرند.
ـ خنجر همراه داري؟
ـ چرا؟
ـ شكمم را پاره كن ببين خون مي‌آيد. پسر آخر چه كسي اين هجده روز چاي در مقابلت گذارده است؟ چه كسي رختخوابت را پهن كرده است. يك روزه مرا نمي‌شناسي؟
ـ ببخشيد دوست من خوبي؟ خوشي؟
ـ خب حالا نامم چيست؟
ـ ها؟ چي؟ ببخشيد؟
ـ ابراهيم
ـ بله كاك ابراهيم حالا خوبي؟
ـ ابراهيم و نه زهرمار. مي‌خواهي استر بدهم و چمدانت را هم برگردانم؟
خلاصه چمدان را تحويل گرفت و به همراه «جعفر» پسر «مناف كريمي» كه پسري درشت هيكل بود پاي پياده به سوي دوله‌ره‌قه راه افتاديم. شب سر رسيد. گفتم:
ـ به «پلنگان» برويم.
ـ پلنگان سگ دارد و من هم از سگ مي‌ترسم.
ـ نگران نباش من سگ‌ها را فراري مي‌دهم.
از سگ‌ها گذشتيم و به خانه‌ي «ملاعثمان» رفتيم. صداي جيغ مرغ‌ها را شنيدم اما گفتم: «هر چه براي شام داريد همان را مي‌خوريم».
آش كشك و نيمرو آوردند.
ـ جعفر تو كداميك را مي‌خوري؟
ـ آش كشك دوست ندارم.
حدود هجده سال بود كه آش كشك نخورده بودم. اما آن شب به قدري خوردم كه تا صبح خوابم نبرد. «جلال طالباني» به «دوله ره‌قه» آمد تا منتظر زمان ملاقات با ملامصطفي شود. روي پشت بام يكي از خانه‌هاي روستا در حال گفتگو بوديم.
ـ بارزاني از كار حزبي عصباني و دشمن تنظيم است. چند نفر از دوستان حزبي را از گه‌لاله‌، اخراج كرده است.
ـ حزب خودسر عمل مي‌كند و احترامي براي ملامصطفي و قيام قايل نيست. ملامصطفي تمام خطاها را متوجه «ابراهيم احمد» مي‌داند. اگر «ابراهيم احمد» را از رياست حزب كناره بگيرد و او را به عنوان پدرکُرد، و نماد مبارزه بازنشسته كنند بارزاني هم از ياري حزب دريغ نخواهد كرد. مطمئن هستم كه حزب را به تو خواهد سپرد چون علاقه‌ي بسياري به تو دارد.
ـ اگر راست گفته باشي به شرفم سوگند اولين كسي خواهم بود كه براي كنار گذاشتن «ابراهيم احمد» فعاليت خواهد كرد. بايد يكنفر فداي مصلحت جمع شود. . . .
بارزاني سررسيد و ملاقات انجام شد. داستان آن روز را براي ملامصطفي تعريف كردم. گفت:
ـ اگر حزب ابراهيم احمد را كنار بگذارد با رياست جلال موافقت و با تمام وجود حزب را ياري خواهم كرد.
«جلال» با دلخوشي و قول مردانه رفت اما نه تنها كاري نكرد بلكه در دشمني با بارزاني كوشا‌تر شد. نزد مردم شايع بود كه جلال عاشق «هيرو» دختر ابراهيم احمد است و هيرو هم علاقه‌اي به او ندارد اما ابراهيم احمد دختر خود را تهديد كرده به هر قيمتي به اين ازدواج تن دهد. البته اين شايعه سرانجام صورت واقعيت به خود گرفت و اكنون جلال چند سال است كه شاه‌داماد «ابراهيم احمد» و همسر «هيرو» است.
عباس آقا از ملامصطفي براي عفو «هاشم عقراوي» كه بي‌جهت مقر «بيتواته» را ترك كرده بود طلب بخشش كرد و بارزاني هم او را بخشيد.
«سيد عزيز شمزيني» نامه‌اي براي «حاجي محمد شيخ رشيد» كه دشمن سرسخت ما بود نوشته بود:
«بيا با همكاري يكديگر ملامصطفي را نابود كنيم و تو رهبر ما باش. . . ». نامه به دست نيروهاي بارزاني افتاد و سيدعزيز و چند تن ديگر مانند «علي محمد» بازداشت شدند. مدتي بعد «سيدعزيز» به خاطر «سيدعبدالله افندي» آزاد، اما «علي محمد» كشته شد.
يك شب به همراه «ملاباقي» و «احمد توفيق» در «سيپاوي» كه روستايي كوچك در «دوله‌ره‌قه» است بوديم. ملاباقي زود چاي دم كرد. صاحبخانه‌ي ما «كدخدا رسول» كه كمي كندذهن بود پرسيد:
ـ ملا چه مي‌خوري؟
ـ چقدر فضولي. دارو مي‌خورم. دكتر نوشته است.
ـ نه به خدا من هم شكم درد دارم. كمي دارو هم به من بده.
ـ آخر بي‌سليقه! مگر مي‌شود داروي يك نفر را به آن ديگري داد؟
ـ چرا نمي‌شود؟ حتماً مي خورم.
احمد گفت:
ـ ملاباقي طرف رودست نمي‌خورد. سهم او را بده تا در اين برف و سرما ما را بيرون نيانداخته است. كدخدا دو استكان خورد و گفت:
ـ عجب دارويي است؟ انگار چاي خودمان است.
بارزاني پانصد پيشمرگ داشت و در طول روز هم، عده‌ي بسياري به ديدن او مي‌آمدند اما گوشت و برنج پذيرايي عباس ‏آقا تمامي نداشت و هرگز هم نديدم رو تلخ كند. مدتي نسبتاً طولاني آنجا بوديم و سپس به «رانيه» آمديم. ملامصطفي مدرسه‌ي «سنگه‌سر» را به عنوان مقر خود برگزيد. گفته شد مردم اين روستا واقعاً‌ گرسنه‌اند، گندم بسياري براي آنها از نقاط مختلف جمع‌آوري كرديم و از نظر غذايي به زودي سامان گرفتند. . .
يك هيأت مذاكره­كننده به سرپرستي «حاجي عبدالرزاق» استاندار موصل براي گفتگو با بارزاني از بغداد وارد رانيه شدند. گفتگوها با حضور بارزاني، هيأت مذاكره­كننده و حزب پارتي آغاز و سرانجام توافقنامه‌ي آتش بس امضاء شد. در اين توافقنامه دولت تعهدات بسياري داده بود اما از اعطاي خودمختاري خبري نبود. بيانيه‌اي امضاء و مقرر شد بارزاني و رهبران قيام براي ادامه‌ي گفتگوها به بغداد سفر كنند. در اين باره تنها نكات كمي به خاطر دارم چون در گفتگوها حاضر نبودم:
يك شب در روستاي دوگومان، نشست بزرگي در مسجد تشكيل شد. صحبت بر سر اين بود كه چه كسي به بغداد برود؟ هيأت چند نفر باشند؟ يازده نفر باشند يا نه نفر؟ و . . . . من از پايين مجلس اجازه‌ي صحبت خواستم:
ـ پيشمرگه سرباز است و هر كسي كه به نظر مناسب آمد نمي‌تواند بگويد من مي‌روم يا نمي‌روم. يازده نفر و نه نفر و . . . در حساب فرقي با هم ندارند. شما مي خواهيد از دولت اميتاز بگيريد. مثلاً بايد نصف نفت كركوك را بخواهيد اما در چانه‌زني به يك چهارم راضي شويد. همچنين تداوم فعاليت نيروهاي پيشمرگ و مسايلي از اين دست كه هيأت مذاكره كننده نبايد تسليم خواسته‌هاي دولت شوند. . .
ابراهيم احمد گفت: آنچه شما مي­گوييد تابع تصميم‌گيريهاي حزب طبق برنامه است كه حداقل سه ماه طول مي‌كشد. با اين عجله نمي‌شود كاري كرد.
ـ تعجب مي‌كنم از حزبي كه چند سال است فعاليت مي‌كند و سه سال در حال جنگ بوده اما هنوز اهداف خود را دست نشان نكرده و نمي‌داند چه مي‌خواهد.
بارزاني به ميان سخنان آمد و گفت: «يازده نفر یا نه نفر، باور نمي‌كنم کاری از دست کسی برآيد. حالا مشخص كنيد چه کساني بروند. . . .
«دوگومان» روستايي ايليات نشين بود كه در پاييز آباد و در بهار خالي از سكنه مي‌شد. خانه‌هاي روستا بسيار بزرگ و غالباً از سنگ بنا شده‌اند. به همراه «ميران صالح بگ» و چند همراه ديگر در يكي از خانه‌ها سكني گزيده بوديم. صبح كه از خانه خارج شديم، نقطه‌اي را روي پشت بام خانه نشان كردم تا هنگام برگشتن به مشكل برنخوريم. شب هنگام كه خواستيم از مسجد بيرون بياييم، ميران گفت:
ـ نشاني خانه را بلدي؟
ـ بله جايي را نشان كرده‌ام.
رفتيم اما خانه را پيدا نكرديم. در اين ميان وارد حياط يك خانه شديم. گفتند: «ما ميهمان نداريم».
ـ خانه‌ي مام نبي كجاست؟
ـ مام نبي در اين روستا نيست.
ميران با عصبانيت گفت:
ـ آبرويمان را بردي.
ـ ميران در اين تاريكي هيچكس تو را نديد و حرفي هم نزدي كه فردا در روزنامه‌ها بنويسند راه را گم كرده بودیم. بالاخره از طريق يكي از همراهان، خانه را پيدا كرديم.
ـ راستي نشاني كه روي پشت بام بود كجاست؟
ـ نشان چي؟ من بودم كه صبح زود «فه‌رنجي» پوشيده و از پشت بام، روستا را نگاه مي‌كردم.
ـ خب مگر اينجا منزل مال نبي نيست؟
اعضاي خانواده همه خنديدند:
ـ اين پسر يك ماهه‌ي ما «نبي» نام دارد. تو چگونه نام ما را فراموش كرده‌اي اما نام نبي را به خاطر داري؟
ـ آخر چون خيلي باهوش هستم.
آب روستا هم از يك مانداب در كنار آبادي تأمين مي‌شد كه لاشه‌ي يك الاغ نيز در آن افتاده بود. يك شب در «گربداغ» جلسه‌اي تشكيل شده بود. ملامصطفي ضمن سخنراني شديداً حزب پارتي را سرزنش كرد. هيچ يك از اعضاي حاضر در جلسه سخن نگفتند. ناگهان گفتم:
ـ چيزي كه مشخص مي‌‌نمايد ضرورت وجود حزب براي تنظيمات و قاعده‌مندي در يك جنبش آزاديخواهانه است. اگر بارزاني از حزب و اعضاي آن، دل خوشي ندارد آنها را تغيير دهد اما وجود يك حزب، امري ضروري است. حال حزب پارتي نباشد حزب حلبي باشد. نام مهم نيست، محتوي شرط اصلي است. . .
«كاك زياد» بلند شد و سخنان مرا تأييد كرد. ملامصطفي بعداً به زياد گفت: «هه‌ژار يادت داد اين حرفها را بزني و از جلال و ابراهيم دفاع كني؟».
ـ نه قربان سخنان او بر دلم نشست و دفاع كردم.
هنگامي كه از مجلس خارج شديم، «سليم فخري» افسر عرب كه به قيام پيوسته و به زبان كردي تسلط داشت گفت: «هيچكس جرأت دفاع نداشت. فقط تو دفاع كردي». و جلال هم گفت:
ـ به شرفم سوگند در سخن حق گفتن، از تو شجاع‌تر نديده‌ام. تو از حزب خودت دفاع كردي. ما بي‌جهت فكر مي‌كرديم تو دشمن حزب هستي.
ـ جلال عزيز حالا هم حزب خودم نيست، من از حق دفاع كردم و بس.
يك شب در «به‌رده‌سپان» «قلادزه» نشست ديگري تشكيل شد. نمي‌دانم چه سخناني عليه بارزاني و قيام او پخش شده بود؟ عاملان اين اقدام نيز طبيعتاً معلوم بود چه كساني بودند. بارزاني با عصبانيت گفت:
ـ بايد كسي را كه اين دروغ‌ها را سر هم كرده پيدا و مجازات كنيد.
گفتم: «قربان اگر پيدايش كني قول مي‌دهي او را اعدام كني؟»
ـ كيست؟ چرا او را معرفي نمي‌كني؟
ـ من اين دروغ را سرهم كردم تا تو را بيازمايم. چون هر كس به تو خيانت مي‌كند نه تنها او را عفو بلكه خلعت هم مي‌پوشاني. من اين كار را كرده‌ام تا اعدامم كني و يادبگيري چگونه خائنان را سزا دهي. . . .
ـ تو امشب خيلي عصباني هستي. من ديگر در اين مورد صحبت نمي‌كنم.
يك روز در روستاي «ساركي»، نزد بارزاني بودم. راديو از آقايان روستاهاي حومه‌ي «دهوك» سخن مي‌گفت كه پس از ملاقات با «طاهر يحيا» نخست وزير، به صف مخالفان بارزاني پيوسته و جاش دولت شده‌اند. نام كساني چون «غازي حاجي مه‌لو»، برادرش «عبدالواحد» و چند نفر ديگر به عنوان هم پيمانان دولت از راديو خوانده شد بيخ گوش عباس آقا گفتم:
ـ الان نام برادر عزيز «ملامصطفي» محمود آقا چه‌مانكي - را هم مي‌خواند.
بارزاني پرسيد: چه مي‌گوييد؟
ـ قربان موضوعي خصوصي بود.
ناگهان راديو گفت؛
ـ اكنون «محمود آقا چه‌مانكي» از راديو بغداد سخن مي‌گويد. . .
عباس آقا گفت:
ـ حرف خصوصي چند لحظه پيش ما همين بود. هه‌ژار مي‌گفت هميشه به ملامصطفي مي‌گفتم اين مردك جاش دولت است اما بارزاني او را دوست خوب خود مي‌خواند. . .
اين جماعت بدي بسيار در حق قيام روا داشتند. عاقبت يك پسر محمود آقا كشته شد، زندگيش در آتش سوخت، به دست ما افتاد و توبه كرد. يك چشم غازي هم در جنگ عليه ما كور شد، او هم توبه كرد و دوباره به صف پيشمرگان پيوست.
حزب شايعه كرده بود كه بارزاني كردستان را به چند صندوق پرتقال و يك جين پيراهن اهدايي «عبدالرزاق» رئيس هيأت مذاكره كننده‌ي عراقي فروخته است. كار به جايي رسيده بود كه وقتي پولي به مغازه‌داران بابت خريد وسايل مي‌داديم، مي‌گفتند بوي پرتقال مي‌دهد. من هم از امضاي پيمان آتش‌بس بسيار ناراحت بودم. يك روز در سنگر با ملامصطفي جرو بحثمان شد طوري كه محافظان بارزاني وارد اتاق شدند و تصور كردند يك دعواي واقعي است.
گفتم:
ـ برادر من! تو سال‌ها مبارزه كرده و به عنوان قهرمان راه آزادي كرد شناخته شده‌اي. تو در اين راه پير شده‌اي. واقعاً حيف است كه اين قرار داد را امضا كرده‌اي. اگر بيست ميليون دينار بابت اين امضاء طلب مي‌كردي حاضر به پرداخت آن بودند. من فكر مي‌كردم اگر نسل بعد از ما بپرسند راه آزادي از كدام سوي است؟ در تمام عراق قبر تو را، در تركيه گور شيخ سعيد و در ايران مزار قاضي محمد را نشان دهند. آرامگاه شما بايد نشانه راه آزاديخواهان باشد نه اينكه با چنين آتش‌بسي، مردم مسخره‌مان كنند و بگويند كردستان را فروخته‌ايم. . .
با عصبانيت گفت:
ـ كدام كردستان؟
ـ همه‌ي كردستان. آنها كه چون من، تو را به مثابه بت مي‌پرستند و يگانه دلسوز كردستان مي‌دانند. . . به بغداد بازمي‌گردم و به هه‌ژاري خودم ادامه مي‌دهم.
بيرون آمدم. از حرص گريه مي‌كردم. . . يك جيپ كرايه‌اي گرفتم و به خانه‌ي «مام قادر باغبان» در رانيه رفتم. يك ساعت به روشني هوا مانده در زدند. دو محافظ بارزاني گفتند: «هه‌ژار بيا با تو كار داريم». از مام قادر حلاليت طلبيدم و به تصور اينكه به خاطر بي‌احترامي اعدام خواهم شد بيرون آمدم. چهار جيپ منتظر بودند ملامصطفي ايستاده بود. گفت: «هه‌ژار تو با جيپ ملاابراهيم بيا». به «سه‌رچاوه»‌ رفتيم و ميهمان «احمدشاباز» شديم. پس از نهار گفت: «محافظان به «دوله ره‌قه» بازگردند. اسب من را زين كنيد و استر را هم براي هه‌ژار آماده كنيد. ما سواره مي‌آييم».
در طول مسير مدت زيادي سخن نگفت، اما ناگهان سكوت را شكست.
ـ هه‌ژار تو اصلاً فكر نكن كرد هستي. قهرمانان بسياري هستند كه جانشان را براي آزادي كردستان نثار كنند. اما قرار ما چه شد؟ چطور مي‌خواهي تنهايم بگذاري؟ چگونه به خودت اجازه مي‌دهي بگويي : هذا فراق بيني و بينك؟ يادت رفته است كه وقتي دهات به دهات و روستا به روستا مي‌رفتيم مردم داشتند از گرسنگي مي‌مردند؟ چه كسي بايد روزي آنها را تأمين مي‌كرد؟ بايد از گرسنگي تلف مي‌شدند؟ قرار داد بستم و گندم و پول هم گرفتم تا تعهد خود را نسبت به ملت خود به جا آورده باشم. مطمئن باش از مبارزه براي آزادي ملت كرد نيز دست نخواهم كشيد. غصه نخور. . . .
اين بار شروع به شوخي كرد:
ـ راستي چگونه سواري هستم؟
ـ سواري نمي‌‌داني. سوار كار خوبي هم نيستي.
ـ چرا؟
ـ خودت را روي زين خم مي‌كني. اگر باور نمي‌كني بيا مسابقه بدهيم.
ـ نه اهل مسابقه نيستم. راستي آن روز كه با روزنامه‌نگاران مصري مصاحبه مي‌كردم، چرا لبخند مي‌زدي؟ فكر كرده‌اي عربي نمي‌دانم؟ عربي را هم بهتر از تو مي‌دانم.
ـ قربان زبان عربي را مي‌داني اما بر اساس نحو نالي.
ـ نحو نمي‌خواهد.
ـ چگونه نمي‌خواهد؟ مثل اين است كه شما بخواهيد وارد يك يك خانه شويد و به جاي در، از ديوار به داخل خانه بپريد. گرامر دوازده‌ي زبان است. شما گاهي كردي را با عربي قاطي مي‌كرديد. همه كس مي‌دانند «حرب» يعني جنگ اما شما به زبان كردي مي‌گفتيد «شه‌ر». . . .
با اين شوخي‌ها به «دوله‌ره‌قه» رفتيم و از طرف «بيتواته» به «سنگه‌سر» بازگشتيم.
بيشتر اوقات را در «قلادزه» مي‌گذراندم و با مصطفي و كاوه هم‌منزل شده بودم. صاحبخانه «احمد هه‌رمي» نام داشت. يك روز گفت:
ـ من به مهاباد آمدم و پيشمرگه شدم و در سربازخانه زندگي مي‌کردم. يك شب گفتند نيرو (يعني لشكر ايران) به مهاباد باز مي‌گردد. صبح كه از خواب بيدار شديم، همه به خانه‌هاي خود بازگشته و من تنها در سربازخانه باقي مانده بودم. ناچار گريختم و به عراق بازگشتم.
«احمد توفيق» و «فايق معيني» و همراهان ايشان در خانه‌اي ديگر منزل داشتند و هميشه با هم در رفت و آمد بوديم. خيلي وقت‌ها نزد دوستان دفتر سياسي هم مي‌رفتم. «عبدالله علي» كه در مورد او گفته‌ام و همواره از دوستي خود با من مي‌گفت، گلايه كرد كه چرا به منزل او نمي‌روم؟
ـ كاك عبدالله كردها مي‌گويند نان اگر نصف شد ديگر نان نمي‌شود. . .
يك روز با «شكور مصطفي» به سوي «اربيل» مي‌رفتيم. گفت: «عبدالله كاني ماراني» مي‌گويد هه‌ژار خيلي بي‌وفاست. گفتم: «به من بگو وفا چيست؟ و به چه چيز وفا مي‌گويند؟» كمي سكوت كرد و گفت: «آبروي خودم هم مي‌رود، تو آنقدر در حق من لطف كردي و من فراموش كرده‌ام. . . .»
«ميرزا ابراهيم چاوشين مهابادي» شبانه در قهوه‌خانه نقالي مي‌كرد و حكايت «اسكندرنامه» را تعريف مي‌كرد. روزها هم اعلاميه‌هاي حزب را با صداي بلند براي مردم مي‌خواند. هميشه از ايراني و مهابادي دوري مي‌گرفت. يك روز گفت: «رحمان جليل كه‌له‌باب كه همشهري قديمي ميرزا ابراهيم بود نزد وي رفته پس از سلام و احوالپرسي مي‌گويد:
ـ آقاي ابراهيم ميرزا تو محبوب پيشوا بودي چگونه شده كه اكنون سرنازن حزب شده‌اي؟
ـ گم شو پدر سگ. نمي‌خواهم با هيچ مهابادي حشر و نشر داشته باشم.
يك شب در قهوه‌خانه‌ و هنگام نقالي ميرزا ابراهيم، چند نفر مهابادي نيز ميهمان قهوه‌خانه‌ي «سيد نسيم» بودند كه در ميان نقل حكايت، اسكندرنامه ميرزا تنفس اعلام مي‌كند تا نفسي تازه كرده و استكاني چاي بنوشد. با شروع مجدد برنامه، ميرزا مي‌گويد
ـ حالا اگر حضرت اسكندر را نمودند. . . .
و مردم شروع به خنديدن مي‌كنند. ميرزا ابراهيم هم مي‌گويد: «تا اين مهابادي را از قهوه‌خانه بيرون نكنند ادامه نمي‌دهم».
يك روز در قهوه‌خانه قلادزه «استاد توفيق وردیي» كه هميشه نامرتب و سرو وضعي نامناسب داشت گفت:
ـ در بغداد از كار اخراج و براي عرض شكايت، نزد وزير آموزش و پرورش مي‌رفتم.
معاون وزير گفت:
ـ شايد تو فرمانده‌ي نيروي دريايي بارزاني باشي.
ـ كاك وردي سيامندو خه‌ج را ارمني كردي چيزي نگفتيم. راستي چطور شد كه با يك سفر به تهران و ملاقات با حزب توده، فارسي را آنقدر روان شدي كه كتاب ماكسيسم گوركي را از فارسي به عربي برگرداندي؟
ـ كاك‌ هه‌ژار اشتباه نكن. فارسي را خوب يادگرفته‌ام. . . .
داشتم به خانه‌ مي‌رفتم كه وردي پرسيد:
ـ راستي هه‌ژار «ديشب» در فارسي به چه معناست؟
ـ يعني شب گذشته. . .
«رسول وسيني» اهل مهاباد و ساكن «كويه» بود. دو پسر داشت كه يكي از آنها «دلشاد» نام داشت. دلشاد پس از پایان دوره‌ي راهنمايي، به دانشسراي مقدماتي رفته و معلم شده بود. آنها پس از شهريور بيست به مهاباد بازگشته بودند. «دلشاد رسولي» كه در عراق درس خوانده بود در نوشتن و خواندن به زبان كردي سرآمد و در حزب دمكرات مهاباد بسيار شهره بود. در مسير اروميه به همراه ذبيحي و قاسم قادري بازداشت، به تهران منتقل و پس از پيروزي پيشه‌وري در آذربايجان، آزاد و در مهاباد لباس افسري پوشيد. مقالات با محتوايي مي‌نوشت و دستي هم در ادبيات عرب داشت. اما كمي جلف و مشروبي بود. يك شب در حالي كه سرخوش بود به خانه‌ي ما در مهاباد آمد و هنگامي كه خواست برود، براي آنكه در حال مستي از او دزدي نكنند جيب‌هايش را خالي كردم تا فردا صبح به او پس بدهم. داخل جيب او برگه‌اي بود كه بر اساس آن، به نام حزب مبلغي پول جعل كرده بود، اگر چه حزب بعداً او را بخشيد. «دلشاد» به همراه «ذبيحي» و «سيد طاها» به عراق گريخته بود و چون تابعيت عراقي داشت بدون مشكل در «كويه» سكني گزيد. حزب پارتي به او مشكوك بود اما روزي كه دوستان دفتر سياسي، ناهار به ميهماني منزل او دعوت شدند، تمام شك‌ها به اعتماد و يقين تبديل شد. فهميدم كه گوشت بوقلمون و پلو، هر دشمني را نرم و او را به دوست عزيز تبدیل مي‌كند. . . .
«دلشاد» نماينده‌ي «شيخ حسين بوسكيني» ميليونر اجاق كور در امور توتون اهالي «پشدر» (خريد و فروش) بود. درآمد زيادي داشت اما به قمار معتاد شده بود. زماني كه در «قلادزه» بودم دم از ملت كرد مي‌زد و مقالاتي ارزشمند نيز در اين باره نوشت اما در يك قمار كلان داراييش را باخت و پس از آنكه جاش دولت شد به بيروت رفت و اين‌ بار مقالاتي عليه كرد‌ها نوشت. يكي از ملاكين «پشدر» به نام علي‌آقا يك شب او را ربود و به پيشمرگان تحويل داد و مدتي بعد اعدام شد. او پيش از آنكه جاش شود از دوستان نزديك و هم سنگري دلسوز بود. پس از آنكه جاش شد يك روز نزد او رفتم و پرسيدم:
ـ دلشاد! چرا مرتکب اين گناهان شدي؟
ـ سفري بود كه رفتم. ديگر نپرس.
- يكبار جستي ملخك، دوبار جستي ملخك، اين بار نجستي. من و احمد توفيق از همه كس بيشتر براي تو افسوس مي‌خوريم چون اهل مهاباد، همه به وجود تو افتخار مي‌كردند. . . .
جالب آنكه همان علي آقا پشدري نيز خود بعدها جاش شد و به همان سرنوشت دلشاد گرفتار آمد. . .
زمستان سال 1964 سالي بسيار سرد و سخت بود. يكبار به همراه عد‌ه‌ي از دوستان به «سندولان» رفتيم. گفتند جوانان به شكار رفته‌اند. در بازگشت گفتند: «هزاران كلاغ و گنجشك و پرنده از سرما يخ زده‌اند و امكان شكار وجود ندارد». در مورد سرما داستانهاي بسياري گفته شده است اما در آن سال من خود شاهد بودم كه چنگالهاي يك باز روي يك قطعه سنگ گير كرده و طوری یخ زده بود که نمي‌توانست خود را رها كند.
يك شب در قلادزه ميهمان «رسول مامند» بوديم. به همراه دكتر «صديق اترشي» و «سليم خوي» از خانه بيرون زديم. پالتوي اورامي ضخيمي به تن داشتم اما كرك و پشم آن اذيتم مي‌كرد. به منزل كاك زياد رفتم تا پالتو را عوض كنم. تا برگشتم دكتر از شدت سرما سكته كرده بود. . .
چهارده ماه بود كه از خانواده‌ام بي‌خبر مانده بودم. مرخصي گرفته و از راه سليمانيه به سوي خانه رفتم. ميهمان «رحمان شيت» شدم. او در مهاباد خوشنام نبود اما چه بگويم؟ خانه‌‌اي در سليمانيه اجاره كرده بود و تمام ايراني‌هاي آواره را به ميهماني مي‌پذيرفت، غذايشان مي‌داد، برايشان جاي خواب تهيه مي‌كرد و از هيچ كمكي فروگذار نمي‌كرد. به واقع يك سرباز گمنام بودكه كسي قدرش ندانست. از خانه‌اش بيرون آمدم كه به بازار بروم. جواني نزديك خانه گفت:
ـ هه‌ژار حزب راضي نيست تو به اين خانه آمد و رفت كني.
ـ پس مرا به خانه‌ي خودت ببر.
سرش را پايين انداخت و رفت.
از سليمانيه به كركوك و از آنجا به اربيل نزد «كاك محمد مولود» رفتم. مردي به نام «مولود» در سال گراني از اشنويه به عراق رفته در آنجا مرده است. پسركي خردسال به نام محمد و بيوه‌اي از او برجاي مانده بود. زن به پاي پسرك نشسته و او را بزرگ كرده، به مدرسه فرستاده، خواندن و نوشتن آموخته و به عنوان نويسنده‌اي كه به زبان‌هاي كردي و عربي و روسي و انگليسي و با نام «مه‌م» داستان چاپ مي‌كند از شهرتي به سزا برخوردار است. داستان «پنجاه فلس» او شهرتي بسيار به هم زده بود. خلاصه‌ي داستان به اين شرح است:
پسري ندار در راه مدرسه پنجاه فلس پول پيدا كرده تصور مي‌كند گنج بسيار بزرگي نصيبش شده است. در كلاس درس معلم جغرافيا از او سئوال مي‌كند: كاشف آمريكا كيست؟ و او كه در فكر گنج خود بوده با صداي بلند پاسخ مي‌دهد: پنجاه فلس. در سال 1955 او را در «شقلاوه» شناختم. خود را بسيار خوشبخت مي‌دانم كه پس از نوزده سال رفاقت، باوفاتر و مردتر از او هنوز هم جايي سراغ ندارم. آن سال در «شقلاوه»، منشي فرمانداري بود. سپس به «اربيل» رفت و كارمند شهرداري شد.
به نظر من انسان بايد دوستان بسيار داشته باشد. اگر از هزاران دوست، حتي يك دوست هم درست از آب درآيد باز هم ضرر نكرده‌اي. محمد براي من چنين دوستي بود . . .
محمد مولود گفت: «خانواده‌ات خوب و سرحالند. از احوالشان پرسيده‌‌ام. الحمدالله سلامت هستند».
مادرش گفت: «محمد هر ماه كه حقوق مي‌گيرد ابتدا به بغداد مي‌رود و نصف حقوق خود را كه پانزده دينار است به خانواده‌ي شما مي‌دهد».
«مه‌م» در روزهاي ناخوشي، چون يك برادر و فراتر از آن، به خانواده‌ام مي‌رسيد و از هيچ كاري براي آرامش خانواده‌ام دريغ نمي‌كرد.
در روزهايي كه ميان بارزاني و حزب به رهبري «ابراهيم احمد» و «مام جلال» اختلاف افتاده بود و عليه يكديگر مقاله و مطلب مي‌نوشتيم «مه‌م» يك روز نامه‌اي نوشت:
«بسياري از همراهان قديمي گله ‌دارند و مي‌گويند هه‌ژار شاعر دربار بارزاني است و ملت كرد را فراموش كرده است. نمي‌خواهم كسي به بدي از تو ياد كند. . .».
در جواب نامه نوشتم:
«برادر عزيز نمي‌دانم چگونه از آن همه محبتي كه در اين سال‌ها به من و خانواده­ام روا داشته‌اي سپاسگزاري كنم، اما خوب مي‌داني كه يك نفر مانند تو كه كارمند دولت است نبايد ريسك كند و به خاطر كسي چون من كه به عنوان يك مخالف شناخته شده است خود را به مخاطره بيفكند. بنابراين خواهش مي‌كنم ديگر ريسك نكن. اميدوارم روزي در آزادي و آرامش دوباره يكديگر را ملاقات كنيم. هيچ گلايه‌اي هم از شما ندارم. به دوستان هم اطمينان بده، به گمان نيفتند. من نمي‌خواهم ادامه‌ي رابطه‌ي من و تو مشكلي ايجاد كند. . .».
طولي نكشيد كه نامه‌اي ديگر سر رسيد:
«هه‌ژار تو بايد نسبت به ديگران بدبين باشي چون هر كس كه با تو از در دوستي درآمده در روزهاي ناخوشی به فراموشيت سپرده است. اما متأسفانه مرا نشناخته‌اي. من از مردم ديگر خود را مردتر و متعهد‌تر به دوستي مي‌دانم و وقتي گفته‌ام دوستت دارم واقعاً دوستت دارم. اگر مي‌خواهي مرا فحش و ناسزا بده، با من دشمني كن و . . . . اما مطمئن باش تا آخر عمر دست از دوستي با تو برنخواهم داشت حتي اگر قرار باشد به خاطر اين دوستي اعدامم كنند. من هنوز هم همان كسي هستم كه فكر مي‌كردي و مي‌شناختي. . . ».
معصوم در خانه گفت:
ـ «هاشم» همان پسر مهابادي هم كه در اربيل مغازه‌دار است بدهي تو را پس آورد.
ـ كدام قرض؟
ـ چطور؟ مي‌گفت هه‌ژار سي‌دينار طلب از من دارد. جداي از آن دو نفر، هيچكس ديگر به سراغ ما نيامد. يكبار هم عبدالله آمد مصطفي و زاگرس را برد و در عكاسخانه از آنها عكس گرفت.
اين عبدالله يوسف رضواني از اهالي مهاباد بود كه از چنگال دولت گريخته و به بغداد رسيده بود. يك روز به همراه شريكم جلال در عكاسي بوديم. جواني با رنگ و روي پريده نزد ما آمد و با صدايي آرام گفت:
ـ ببخشيد شما هه­ژار هستيد؟ اگر مي‌توانيد اينجا كاري برايم پيدا كنيد و گرنه از گرسنگي تلف مي‌شوم.
ـ نگران نباش. كار هم پيدا مي‌شود. هر وقت ما از گرسنگي مرديم آن وقت تو هم خواهي مرد.
او را در عکاسی شاگرد خود كردم و آرام آرام كارها را به او ياد دادم. هر چه مي‌خورديم با هم بود و چيزي از او دريغ نمي‌كردم. به تدريج عكاس خوبي از آب درآمد و مدتي بعد با گرفتن اجازه از ما، يك دكان عكاسي در محله‌اي ديگر باز كرد.
ـ با اجازه‌ي شما مي‌خواهم با يك عكاس ديگر شريك شوم و مغازه‌اي اجاره كنم.
ـ بسيار خوب! اگر كاري داشتي به ما بگو در خدمت هستيم. . . .
مدتی بعد روابط او با شريك عكاسي برهم خورد:
ـ آدم بسيار خسيس و بددهنی است. اي كاش نجات پيدا مي‌كردم.
ـ «كاك رضواني» غصه نخور. مغازه‌‌اي پيدا كن. كار از تو مايه از من، سود هم نصف به نصف.
ـ كاك هه‌ژار چگونه از شرمندگي شما دربيايم؟
مغازه‌اي در «تل‌محمد» كه بسيار دور از خانه‌ي ما و در آن سوي بغداد بود پيدا كرد و صد و پنجاه دينار دستمايه دادم و خودم نيز با او كار مي‌كردم تا مغازه رونقي گرفت. گفتم:
ـ رضواني سود مغازه تا شش ماه مال تو. چون عكاسي در ماههاي اول مشتري چنداني ندارد. از آن پس اگر من هم نبودم نصف سود را به خانواه‌ام بده. من به تو اطمينان دارم.
مدتي بعد پسري به نام «عبدالله قاله‌سه‌رشكاو» از اهالي مهاباد كه پدرش به تازگي فوت كرده بود را معرفي كرد. به اطمينان «عبدالله» صد دينار هم براي او قرض گرفتم. مدتي بعد آمد و گفت:
ـ شصت دينار ضرر كرده و خجالت مي‌كشد نزد شما بيايد.
ـ رضواني جان اشكالي ندارد آن هم به خاطر تو.
با خاطري جمع از شريكي عبدالله به او گفتم: «چون من مي‌روم و كار هم نمي‌كنم تو اگر ماهي ده دينار هم به خانواده‌ام برساني دين خود را ادا كرده‌اي. باز هم بسيار تشكر كرد و قول مساعد داد».
براي شركت در قيام رفتم و پس از چند ماه بازگشتم.
ـ ها رضواني چطور است؟
ـ دو ماه، ماهي ده دينار داد. اكنون مي‌گويد مغازه‌ي خودم است و پول نمي‌دهم. . .
ـ . . . .
ـ مي‌گويد اگر مي‌توانيد شكايت كنيد. شما خودتان قاچاق هستید. زن گرفته، خانه‌اي به هم زده و وضع مناسبي دارد.
ـ پس رضواني آزاديخواه هم بله. . . راست مي‌گويد من قاچاقم. چگونه مي‌توانم شكايت كنم؟
عاقبت «كاك محمد مولود» به سراغش رفت:
ـ مي‌دانم با اداره‌ي اطلاعات و امنيت بغداد همكاري مي‌كني. من هه‌ژار نيستم كه قاچاق باشم. كاري مي‌كنم طناب به گردنت بیندازند و به ايران باز بفرستند.
بالاخره يكصد و پنجاه دينار مايه‌ي من را پس گرفت اگر چه در آن دوران، مغازه ششصد دينار هم مي‌ارزيد و اما برايم جالب است كه آقاي رضواني پس از بازگشت به ايران، و متعاقب انقلاب، بلافاصله توسط حزب دمكرات به عنوان مسئول منطقه‌ي «هه‌وشار» انتخاب و حتي قرار بود به عنوان كانديداي منتخب در انتخاب مجلس شوراي اسلامي هم شركت كند. نمي‌دانم چه جادويي كرده بود كه نزد آنها ملايكه شده بود؟ الآن هم نمي‌دانم چكاره است.
طرف‌هاي پاييز به منطقه بازگشتم. شب در نزديك «چوارقورنه» جيپ در گل گير كرد و مجبور شديم پاي پياده در تاريكي شب، مسير را ادامه دهيم. پايم در گل گير كرد و پيچ خورد. مدتي روي دوش يكي از همراهان بودم. دوبار سوار جيپ شديم. پايم تا بيخ ران ورم كرده بود. وارد حياط مقر «سه‌نگه‌سه‌ر» شديم. بارزاني مرا ديد و گفت: «او را به قلادزه برسانيد».
ـ قربان نامه‌اي به همراه دارم.
ـ نامه نمي‌خواهم فوراً او را ببريد.
«مام حارس» بارزاني را هم كه شكسته‌بندي ماهر بود. همراهم فرستاد. صبح روز بعد «احمد شاباز» هم سررسيد. در رفتگي را جا انداختند اما ده روز خانه‌نشين شدم. در اين فاصله اتفاقات بسياري افتاد اما خوب نمي‌توانم همه‌ي آنها را جمع و جور كنم. يادم مي‌آيد يك روز در سه‌نگه‌سه‌ر نزد بارزاني بودم كه «ابراهيم احمد» و «جلال» و «سيدعزيز شمزيني» و «عمردبابه» و چند تن ديگر از اعضاي دفتر سياسي (علي مام رضا يكي از آنها بود) به آنجا آمدند. «سيدعزيز» گلايه كرد:
ـ چند روز در قلادزه بودي، اما به ما سري نزدي.
ـ من پايم شكسته بود. شما بايد سر مي‌زديد يا من؟
ملامصطفي گفت:
ـ هه‌ژار اگر خوراك مرغ نباشد نمي‌آيد. بايد او را دعوت مي‌كرديد.
ـ بله فردا ناهار، ميهمان «طاهر» برادر «عمردبابه» هستي. . .
متوجه شدم سخن ملامصطفي معناي ديگري دارد. فرداي روز، پيش از ظهر رفتم. سرصحبت باز شد:
ـ بارزاني دشمن حزب است، كردستان را فروخت. تنها مانده بود تسليم شود و نيروهاي پيشمرگه را خلع سلاح كند و به قيام پايان دهد. . .
هر كس در دشمني با بارزاني چيزي مي‌گفت، عاقبت گفتم:
ـ دوستان! من نمي‌گويم ادعاهاي شما نادرست است و نمي‌گويم از كار شما هم راضي هستم. اما اگر شما عاشق كردستان و آزادي ملت هستيد كاري انجام دهيد، تا ديروز گوش به فرمان بارزاني بوديد و چشم بسته اطاعت مي‌كرديد. اكنون نزد بارزاني برويد و بگوييد ما قيام كرديم و به پا خاستيم و تصور مي‌كرديم وظيفه‌مان را به جا مي‌آوريم. اكنون كه تو از ما ناراضي هستي جايي يا روستايي در اختيار ما بگذار و كسان ديگري را به جاي بگمار. همچنانكه خودتان نيز مي‌گوييد هزاران پيشمرگ آماده‌ي اطاعت از شما هستند هزاران قبضه اسلحه نيز در اختيار داريد. به سليمانيه برويد و براي خود كار كنيد. بارزاني بدون تجربه‌ي شما نمي‌تواند ادامه دهد، دو ماه نگذشته دنبالتان مي‌فرستد و حزب و پيشمرگ و تنظيمات را به خودتان خواهد سپرد. اگر فكر مي‌كنيد خيانت كرده است اسلحه‌ها را برداريد و دوباره به پا خيزيد و اجازه ندهيد پرچم قيام بر زمين افتد.
«عمردبابه» و «علي مام رضا» و «بابكرپشدري» سخنان مرا تأييد كردند. «سيدعزيز شمزيني» گفت:
ـ اين حرف‌ها را قبول ندارم. ما با قدرت خود مي‌توانيم «ملامصطفي» را اخراج كنيم.
«جلال» گفت:
ـ سوگند و امضاي پنج هزار پيشمرگ را در جيب دارم.
«ابراهيم احمد» سخني نگفت: بعداً‌ شنيدم در غياب من به همراهان خود گفته است:
ـ شما هه‌ژار را نمي‌شناسيد. او همه‌‌ي اين جملات را به طعن گفت. او سرسخت‌ترين دشمن حزب است.
نزد بارزاني آمدم و چيزي در مورد جلسه نگفتم اما اشاره كردم:
ـ تفرقه و جدايي هيچگاه خوب نبوده است. تا نرفته‌اند از آنها دلجويي كن. نبايد اين شرايط از دست برود.
ـ به نظرت چه موقع مي‌روند؟
ـ شايد امشب شايد هم فردا، چاره‌اي بينديش.
ـ بگذار بروند. بيينم چه می­توانند بكنند؟!
صبح روز بعد بسياري از اعضاي دفتر سياسي به مقر خود در «ماوه‌ت» بازگشته بودند. هنوز ساعاتي از صبح نگذشته بود كه بيانيه‌ي رسمي حزب از راديو پخش شد:
ـ بارزاني را از حزب اخراج كرده‌ايم و كسي نبايد در مورد او سخني بر زبان بياورد.
بارزاني با عصبانيت گفت:
ـ بايد سامانشان را برهم زنم و مالشان را خرج فقرا كنم.
لقمان پسرش را با دويست پيشمرگ به سراغ آنها فرستاد. آنها نيز به محض احساس خطر از هم پاشيده و مي‌خواستند به ايران بگريزند. صدها صندوق چاي و صدها كيسه شكر در آب رودخانه انداخته شد و صدها تفنگ برنو و كلاشينكوف در هم شكست. در اين اثناء «بابكر» به «ابراهيم احمد» گفته بود: به گمانم سخنان «هه‌ژار» طعن نبود كاش به حرف او گوش مي‌كرديم.
ـ بله او درست مي‌گفت اما ديگر كار از كار گذشته است. . . همه چيز از دست رفت.
اعضاي دفتر مركزي به همراه صدها پيشمرگ، خود را به مرزهاي ايران رساندند، اسلحه‌ها را به ساواك تسليم كردند، بزرگان تهران و بقيه در همدان مستقر شدند. آن پنج هزار پيشمرگي هم كه «جلال»، امضاي آنها را در بغل داشت دسته دسته نزد بارزاني آمدند و با گرفتن پنج دينار و ده دينار پول، راهي شهرهاي محل زندگي خود شدند. روشنفكران و مبارزان بسياري، از ادامه مقاوت دلسرد شدند. واقعاً ضربه‌ي سختي بر پيكره ي مبارزه فرود آمده بود. تعداد زيادي از پيشمرگان، فقط به خاطر گرفتن چند دينار پول، حزب و اعضاي دفتر سياسي را به باد فحش و ناسزا مي‌گرفتند. پيشمرگي به نام «بروسكه» كه محافظ «جلال» و هميشه از پي او روان بود، در «سه‌نگه‌سه‌ر» به ديدنم آمد و گفت:
ـ هه‌ژار ! پدر و مادر جلال فلان شود. در حق من بدي بسيار روا داشتند.
ـ بروسكه جلال تو را بسيار دوست مي‌داشت. يك روز نزد من به تو گفت: «چرا پولي را كه به خودت مي‌دهم هزينه‌ي خريد كباب براي پيشمرگان مي‌كني؟» نبايد در حق او نامردي كني و ناسزا بگويي.
دوباره به «قلادزه» بازگشتم. در سفر اخير بود كه «اسماعيل شريف­زاده» را شناختم. فكر مي‌كردم اين پسرك باريك اندام و نجيب‌زاده، يك ماه هم در كوه مقاومت نخواهد كرد اما به زودي يكي از پيشمرگان قهرمان قيام شد.
«ملاباقي» در «سه‌نگه‌سه‌ر» امور پيشمرگان مراجعه­كننده به بارزاني را اداره مي‌كرد. بسياري گلايه مي‌كردند كه برخي پيشمرگان، بيش از بيست روز در نوبت بوده‌اند. بارزاني مقرر كرد من هم به «ملاباقي» کمک كنم. او هم عصباني شد و قهر كرد. كار او را حدود سه روز انجام دادم. در اين مدت تمام تقاضاهاي روزانه را يادداشت، آنها را مرتب و سرظهر نزد ملامصطفي مي‌بردم.

behnam5555 07-04-2011 09:25 PM


چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(21)

ملامصطفي نيز ضمن بررسي تقاضاها، دستورات لازم را صادر مي‌كردند. به تدريج متوجه شدم كه حتي بارزاني‌هاي رانيه نيز از طريق واسطه‌گان تقاضاي پول مي‌كردند. دست آنها را كوتاه كردم و بدين ترتيب، روزي هشتاد تا صد دينار صرفه‌جويي شد. روز سوم گفتم:
ـ قربان مرا معاف كنيد. مي‌ترسم دزدي­كردن ياد بگيرم.
ـ وسوسه‌ام نكن. بايد اين كار را تمام كني.
ـ به خدا انجام نمي‌دهم.
ناچار ادامه‌ي فعاليت را به «طاها بامراني» سپرد و من پس از هفتاد و دو ساعت استعفا كردم. در اين سه روز كساني هم بودند كه به خاطر روشدن دستشان از من شكايت مي‌كردند. يكي از آنها نامه‌اي بدين مضمون به ملامصطفي داده بود:
ـ هه‌ژار به تو خيانت مي‌كند و تبعيض قایل مي‌شود. ديروز به زني به نام «عايشه» كه اهل «قلادزه» و بدكاره است پولي داد و يواشكي با او قرار گذاشت. . .
بارزاني فرمود: «آن پدر سگ را برايم پيدا كنيد».
ـ قربان رفته است. او را نمي‌شناسم.
در واقع هيچ زني هم براي گرفتن پول بدانجا رفت و آمد نمي‌كرد.
در عريضه‌اي ديگر آمده بود: من ملا فلاني اهل سنندج و مورخ هستم. بارزاني گفت:
ـ اين تاريخ نويس را راضي كن مبادا تاريخي عليه ما بنويسد.
مورخ عزيزمان را در قهوه خانه ديدم. عينكي به چشم داشت و با يك ريش توپي و عمامه‌ي سفيد، در گوشه‌اي نشسته بود.
ـ استاد اجازه مي‌دهيد يك دست تخته نرد بازي كنيم؟
هنگام بازي پرسيدم:
ـ چطور شد اينجا تشريف آورديد؟
ـ مي‌خواهم تاريخ بنويسم.
ـ تاريخ براي تاريخ يا تاريخ براي پول؟
ـ تاريخ ديگر چه صيغه‌اي است؟ پول لازم دارم.
ـ پنج تومان خوب است؟
ـ مرا به سليمانيه نمي‌رساند.
ـ نيم دينار چطور؟
ـ سپاسگزارم.
ـ پول چاي هم با من.
ـ خيلي ممنون.
ملا را راضي و راهي كردم.
«قانع» كه حزب پارتي او را از سليمانيه بيرون رانده بود، در «مريوان» بازداشت و به تهران منتقل شده بود. ساواك ضمن بازجويي‌ها از او پرسيده بود:
ـ چرا در اشعارت گفته‌اي خسرو پرويز ديوث بوده و به فرهاد گفته است اگر كوه بيستون را بكني شيرين را به تو خواهم داد؟
و به خاطر اين مسأله به زندان افتاده بود. اما «عيسا پژمان» به داد او رسيده و به مسئولان ساواك گفته بود:
ـ اين آدم از عراق اخراج شده و مردي سبك است. شما با اين اقدام، او را قهرمان ملي مي‌كنيد.
به همين خاطر او را به مرز آورده از ايران اخراج كرده بودند.
«قانع» نزد «بارزاني» آمد. بارزاني هم دويست دينار به او داد. پرسيد:
ـ اين پول را به كه بدهم؟
ـ به هيچكس، مال خودت است.
ـ بي‌دين باشم اگر باور كنم. من به عمرم بيشتر از چهار دينار پول نداشته­ام.
پسري با دختري كه پيش از اين پدرش او را در گهواره به عقد پسر ديگري در آورده بود فرار كرد. به عقيده‌ي بارزاني عقد در گهواره اعتبار ندارد چون دختر نه عاقل و بالغ و مكلف بوده و نه از اين وصلت آگاهی داشته است. دختر در خانه‌ي «وهاب آقا حمدي علي آقا» پناه گرفته بود. «وهاب آقا» به دنبال «ملامعصوم كويه» فرستاد كه صيغه را جاري كند اما ملامعصوم با ديدن بارزاني گفت: «اين كار شرعي نيست و هرگز چنين كاري را انجام نخواهم داد».
گفتم: كار را خراب كرديد. ملامعصوم اگر بارزاني را نمي‌ديد به پولي راضي مي‌شد و خطبه را مي خواند. حالا طاقچه بالا مي‌گذارد.
ـ بارزاني گفت:
ـ باور نمي‌كنم اينگونه باشد.
ـ امتحانش ضرر ندارد.
داماد را با بيست دينار نزد ملامعصوم در كويه فرستاديم. همان بيست دينار، دخترك را به خانه‌ي بخت برد.
از «بارزاني» اجازه خواستم به بغداد بازگردم. مي‌خواستم ديگر به قيام باز نگردم و به كار و كاسبي خود مشغول شوم. جدايي ميان حزب و بارزاني، مرا كاملاً دلسرد كرده بود. به بغداد بازگشتم و عكاسي را از سر گرفتم. گاهي نيز به بازار رفته و با شركت در حراجي‌ها و فروش دوباره‌ي خرت و پرت، سود كمي به دست مي‌آوردم. بغداد هم ديگر آن لطف سابق را براي من نداشت. بسياري از دوستان حزبي رفته بودند. «ذبيحي» در جبهه‌ي دشمنان ملامصطفي فعاليت مي‌كرد و هنوز هم براي حزب پارتي و ابراهيم احمد و جلال كار و در كنار آنها بود. اما دوستي ما همچنان پابرجا بود. اولين روزي كه پس از بازگشت به بغداد او را ديدم گفتم:
ـ ببين من و تو از كودكي با هم بزرگ شده و خاطرات و خطرات بسياري در كنار محروميت‌ها را با يكديگر پشت سر گذارده‌ايم. هر دو نيز داراي آزادي انديشه هستيم. ملامصطفي هر خطايي هم كه داشته باشد نزد من مقدس است. اجازه نمي‌دهم نزد من از او بد بگويي. من نيز پشت سر كسي صحبت نخواهم كرد.
دو سه روزي پيدايش نشد. سراغش را گرفتم. مسموميت غذايي سختي گرفته و تنها در خانه در بستر بيماري افتاده بود. او را به خانه‌‌ام آوردم و پس از دوا و دكتر، بيست روز دیگر هم در خانه‌ام ماند.
در اين ميان، رابطه‌ي دولت و بارزاني، روز به روز تيره و تيره‌تر مي‌شد. مردي به نام «خليل» مي‌شناختم كه دلال بازار بزرگ و از اهالي كركوك بود. به او گفتم:
ـ خليل بوي ناخوش به مشام مي‌رسد. احتمالاً قيام از سر گرفته خواهد شد. من نمي‌توانم باز گردم اما در بغداد نيز احتمال دستگيري من هست. فكري نداري؟
پس از دو روز نزد من آمد و گفت:
ـ مدير پليس اربيل كه از زمان دانشجويي با تو آشنايي دارد، بسيار سلام رساند و گفت نبايد نگران باشم چون او به طور كامل مراقبت از من را بر عهده خواهد گرفت اما من نيز در عوض بايد آنچه را مي‌دانم يا به عنوان خبر دريافت مي‌كنم در اختيار او بگذارم.
ـ خليل عزيز من آن كسي نيستم كه شما تصور كرده‌ايد. خيانت به ملت كرد كار من نيست. اگر صدبار بميرم و فرزندانم نيز در مقابلم مثله شوند، آنچه تو و «فواد» مي‌خواهيد انجام نخواهم داد. . .
دلم به كارم گرم شده بود. در همين دوران، شعر «هه‌لووكه» را سرودم كه در ديوانم نيز به چاپ رسيده است. در ميان ترس و لرز نيز به كاسبي خود ادامه داده به قضا و قدر چشم دوخته بودم. يك ماه و ده روز از زمستان 1965 گذشته بود كه جنگ دوباره آغاز شد. من كه تصميم گرفته بودم ديگر به سراغ قيام و انقلاب و جنگ نروم از حالت طبيعي خارج شده و هوش و حواس از دست داده بودم.
يك شب معصومه گفت: «اگر به قيام باز نگردي احتمالاً به بيماري رواني دچار خواهي شد».
از يك سو هراس از محروميت خانواده به لحاظ مالي و احياناً مشكلات امنيتي پيش روي آنها و از سوي ديگر روزهاي قيام و دوستان و جنگ مبارزه . واقعاً رواني شده بودم. سرانجام تصميم گرفتم در بغداد بمانم و با جمع‌آوري كمك ا زدوستان قيام و كردها در كنار ساير هواداران، وظيفه‌ي خود را به انجام رسانم. به همين خاطر به مكاني مخفي نقل مكان كردم.
در بيست و سوم مارس، خداوند پسري به ما عطا كرد. پيش از تولد نامي براي او انتخاب كرده بودم:
اگر پسر باشد «پيرس» يا «پيران» و اگر دختر باشد نام «چامه» را بر او خواهم گذارد تا خاطره‌ي روزهاي جنگ بر نام فرزندانم ثبت شود. شب هنگام، ناگهان انديشه‌ي خاني به سراغم آمد. باوركن حتي نام خاني را هم در خواب تكرار مي‌كردم. چه معلوم؟ شايد دختر باشد؟ اما پسر بود. صبح كه پسرم به دنيا آمد او را «خاني» نام گذاردم و سير نشده از ديدار او به محل اختفاء بازگشتم. در آن روزها پليس و نيروي امنيتي مرا زير نظر داشتند. این نكته را هم «ابوياسين» استوار عرب برايم گفت. يك روز از خانه بيرون آمدم. يكي از روبرو و از فاصله‌اي‌ دور زيرچشمي نگاهم مي‌كرد. به ايستگاه اتوبوس رفتم. دنبالم آمد و كمي دورتر ايستاد. سوار اتوبوس شدم، او هم سوار شد. به هيچ ترتيبي از من جدا نمي‌شد. در يك لحظه كه اتوبوس ايستاد به سرعت پياده و با تاكسي از محل دور شدم. خود را به خانه‌ي «ذبيحي» رساندم. بيست شب را آنجا به روز آوردم. روزها هم وسط ظهر كه مي‌دانستم پليس عراق حوصله‌ي نظارت ندارد به خانه باز مي‌گشتم. بلاي بزرگ آن بود كه بسياري از پيشمرگان تسليم شده و به همكاري با دولت روي آورده بودند. من هم مانند گاوپيشاني سفيد، شهره‌ي خاص و عام بودم.
شنيدم كه چند نفر از دوستان از بصره وارد عراق شده و به كردستان بازگشته‌ بودند. مي‌ترسيدم اينها مرا شناسايي و معرفي كنند.
يك روز پسري مهابادي به نام «علي عزيز» كه در مخابرات كل پليس خدمت مي‌كرد گفت: «مي‌گويند بارزاني باتوپ، روانداز را هدف قرار داده است». داستان را براي ذبيحي تعريف كردم. گفت: «دروغ است تا رهبران پارتي اجازه ندهند دولت ايران حتي يك گلوله هم به بارزاني نمي‌دهد». گفتم: «دوست من كمك ايران به كردها، به خاطر كرد نيست به خاطر مصلحت روز است. اكنون ناصر و برخي رهبران عرب ادعا مي‌كنند خوزستان، عربستان است و بايد به سرزمين‌هاي عربي بازگردانده شود. ايران هم كه بدون خوزستان قادر به ادامه‌ي حيات نيست ارتش عراق را با بارزاني‌ها مشغول كرده است تا خوزستان را به فراموشي بسپارند. قيام امروز شورش بارزاني است نه قيام آنها كه گريختند و اكنون در تهران و همدان ساكنند».
ـ باور نمي‌كنم.
ـ بيا نزد «علي عزيز» برويم.
نزد علي عزيز رفتيم.
ـ بله ديشب،‌ بي‌سيم پشت بي‌سيم بود كه «ملامصطفي» ارتش را در «روانداز» به توپ بسته است.
يك شب به ذبيحي گفتم:
ـ ملا من به كوهها باز مي‌گردم چون هر لحظه احتمال بازداشت من وجود دارد.
ـ مسير پر خطر است بيا به تهران برويم.
ـ مي‌خواهي عجم اعداممان كنند؟
ـ نه ملا سياست تغيير كرده است. من يكبار به تهران رفتم و ميهمان شاهنشاه بودم. كافي است از خانقين به مرز برويم. از آنجا تا تهران امنيت كامل برقرار است.
ـ خيلي وقت‌ها گفته‌ام من از تو شجاع‌ترم؛ اما اعتراف مي‌كنم تو از من با شهامت‌تري. آخر با كدام تضمين به تهران برويم و آبروي چند ساله را هم در پاي آن نگذاريم؟
هر چند مي‌دانستم نرسيده به كركوك پيشمرگان تواب، مرا شناسايي خواهند كرد اما به ترمينال رفتم «كاك محمود مولود» آمد:
ـ اينجا چكار مي‌كني؟
ـ به قيام باز مي‌گردم. به «اربيل» مي‌روم.
ـ ببين من با «محمود آقا خليفه صمد»، و «حاجي محمد شيخ رشيد» آمده‌ام و فردا برمي‌گرديم.
هيچكدام را هم كه نمي‌شناسي؟
ـ نخير نمي‌شناسم.
ـ مي‌گويم اين دايي من است و براي سرزدن به مادرم مي آيد. همراه اين دو جاش بزرگ كسي مانع ما نخواهد شد.
ـ خوب است موافقم.
صبح روز بعد به هتل رفتم. عاشورا بود و حتي نانوايي‌ها هم بسته بودند. كاك محمد گفت:
ـ معرفي مي‌كنم دايي من هستند.
ـ خوش آمدي خوش آمدي.
«حاجي محمد رشيد» با رنگي پريده از درد شكم مي‌ناليد. گارسون آمد و گفت: «عاشورا است و هيچ جايي باز نيست».
ـ حاجي خير است؟
ـ از ديشب شكمم كار مي‌كند و وضع خوبي ندارم.
ـ گارسون ! قهوه و جوهر ليمو داريد؟
ـ بله
يك قاشق مربا خوري جوهر ليمو در يك فنجان قهوه ريختم و دادم خورد. پس از نيم‌ساعت مشكل حاجي مرتفع شد.
دو كاميون نظامي پر از سرباز و افسر آمدند. كاك محمد و من به همراه محمود خليفه صمد (كه يك جاش به تمام معنا اما به غايت احمق بود) به همراه يكي از پسران «محمودبگ» سوار يك ماشين شديم و به همراه راننده‌ي شخصي حركت كرديم. «حاجي محمد» و سه تن از نزديكان او هم در يك ماشين ديگر سوار شدند. دو ماشين از محافظان آنها نيز در كنار اتومبيل ما حركت مي‌كرد. بعدازظهر به كركوك رسيديم و در هتل «شرق‌الاوسط» مستقر شديم. من و كاك محمد به اتاقي رفتيم. گفت: «برويم و در رستوران غذايي بخويم؟»
ـ من چهار سال در اين شهر شاگرد عكاس بوده‌ام و بسياري مرا مي‌شناسند. تو برو.
ـ خب پس غذايت را به اتاقت مي‌آورم.
غذا آوردند و ناهار را در اتاق خوردم. روي تخت دراز كشيدم كه در اتاق باز شد و يكي از همراهان حاجي محمد وارد شد:
ـ كاك هه‌ژار مرا ببخش كه تو را نشناختم.
ـ حالا چگونه شناخته‌اي؟ من هه‌ژار نيستم و هرگز شما را نديده‌ام.
ـ خدا خيرت دهد! جنگ «سه‌فتي» را به خاطر نمي‌آوري؟ تو از «حيدربگ» و «حسين آقا ميرگه سووري» عصباني شدي و گفتي: «ناموستان در خطر است لااقل مراقب خواهران و همسران خود باشيد تا جاش‌ها به آنها تعرض نكنند. . . ؟ من چگونه ترا فراموش مي‌كنم؟»
ـ خب جنابعالي چرا آنجا بودي؟
ـ غلام شما در جنگ «لولان» اسير شده و در بارزان بازداشت بودم. آن روز از پشت يك تخته سنگ تو و بارزاني را نگاه مي‌كردم. اسم من «عمرشيخ ولا» است. «حاجي محمود» هم تو را شناخته بود.
ـ حالا شناخته است؟
ـ بله من گفتم.
ـ حالا برو بيرون مي‌خواهم بخوابم.
عمر رفت. خداوندا اجل كي به سراغم آمد؟ با پاي خودم به دام مرگ افتادم. «محمد خليفه صمد»، عموي «محمد شيخ رشيد» است كه با شعر و نثر، هزار فحش و ناسزا به خودش و پدرش و آبا و اجدادش داده‌ام. مي‌دانند كه همنشين بارزاني بوده‌ام. حالا چكار كنم؟
از پنجره فرار كنم. شصت متر تا زمين ارتفاع دارد. بايد به بهانه‌ي شستن دست و صورت بيرون بروم و سپس فرار كنم. . . در اين افكار بودم كه «حاجي محمد» وارد اتاق شد.
ـ كاك عبدالرحمن دوست داري قدمی بزنيم؟
ـ بله در خدمتم.
وارد خيابان شديم. فكر كردم چون خيابان­ها و محلات كركوك را مي‌شناسم. در يك فرصت، فرار كرده و خود را خلاص خواهم كرد. اما چهار صوفي مسلح از پشت سر حركت مي‌كردند. با آنها چكار كنم؟
از هر دري سخني، راجع به شعر و ادبيات سخن گفتيم و او از هيچ موضوعي سخن به ميان نياورد. سپس به هتل بازگشتيم و به اتاق او دعوت شدم. از يكي از محافظان خواست پنجره را ببندد. «حاجي محمد» لحظاتي بعد ناگهان سربلند كرد و گفت:
ـ تو هه‌ژاري؟
ـ بله
ـ تو مي‌داني چقدر فحش و ناسزا در قالب شعر، نثار من و خانواده‌ام كرده‌اي؟ آخر اين چه كاري است؟
ـ حاجي تو مدعي هستي كه مسلماني. اگر گفته شود دشمنان دين مي‌خواهند مكه و مدينه را ويران كنند و تو را را به دفاع فرا خوانند ، اماكسي مانع شود و با مقاومت خود نگذارد تو دشمن را شكست دهي و پيروز شوي، آيا با او خوبي خواهي كرد؟ يا او را ناسزا خواهي گفت و لعنت خواهي كرد؟ من از عشيرت بارزاني نيستم. هزاران كس مانند بارزاني نيز كعبه را مقدس مي‌دانند اما همه‌ي ما كردستان را مقدس‌ترين سرزمين مي‌دانيم و آزادي را مي‌پرستيم. بارزاني را نيز به اين خاطر دوست مي‌داريم كه در راه صيانت از ملت كرد مبارزه مي‌كند. تو وكساني چون تو اجازه نمي‌دهند كردستان به آزادي دست پيدا كند. روشن است كه اگر پدر تو جاي بارزاني بود و بارزاني در مقابل، مانع آزادي كردستان مي‌شد و در برابر آزاديخواهان مقاومت مي‌كرد اين ناسزاها متوجه او مي‌شد.
من اينجا به خود حق مي‌دهم. تو هم هر كاري مي‌خواهي با من بكن.
ـ اكنون كه به چنگ ما افتاده‌اي فكر مي‌كني با تو چه معامله‌اي خواهم كرد؟
ـ نمي‌دانم اماتوقع دارم مرابه اعراب نسپاري. دوست دارم به دست يك كرد كشته شوم. براي يك قاشق خون هم التماس نخواهم كرد. اما نمي‌خواهم به دست عرب كشته شوم.
ـ محمود مولود سر ما كلاه گذاشت وتو دايي او نيستي. راستي كجا مي‌روي؟
ـ مي‌خواستم نزد بارزاني برگردم. اما ظاهراً بايد فكر آن دنيا باشم.
ـ كاك عبدالرحمن غير از من و عمر، كس ديگري هويت تو را نمي‌شناسد. از اربيل به بعد نيز ترتيبي خواهم داد كه به پيشمرگان برسي. چند سفارش هم دارم كه بايد برساني . . . عمر دو قهوه بياور.
قهوه را خورديم. محمد مولود بازگشت. حاجي موضوع را به رخ او هم نكشيد. حدود ساعت چهار راه افتاديم. اما اينبار من و محمد، سوار ماشين حاجي محمد شديم. نزديك خانه‌ي «محمدبگ» شديم كه او گفت: «بايد ميهمان منزل من باشي». اما حاجي محمد گفت: «اجازه دهيد زود به خواهرش سر بزند. كاك محمد هم اينطور دوست دارد». بامحمد به خانه بازگشتيم در راه داستان را تعريف كردم.
ـ چه مي‌گويي؟ فرار كنم؟
ـ نه تازه تمام شد. فرار بد مي‌شود. «حاجي محمد» نامرد نيست و اهل دروغ و فريب هم نیست.
هنوز خورشيد غروب نكرده بود كه صداي انفجار در اطراف اربيل برخاست. تيراندازي، توپ، موشك و بمباران هوايي، سراسر منطقه را در برگرفت. يك هواپيماي عراقي هدف قرار گرفت و در يكي از آبادي‌هاي كنار شهر سقوط كرد. تمام مردم از پير و جوان، زن و مرد و به ويژه كودكان، از پشت بام صحنه‌ي درگيري را تماشا و احسنت و آفرين مي­گفتند. درگيري تا پاسي از شب طول كشيد.
شب ماشيني در مقابل درب منزل ايستاد. «حاجي محمد» بود. پيش از هر چيز در مورد درگيري امروز گفت: «جالب اينجا بود كه حتي صوفي‌هاي مخالف بارزاني هم كه دشمن پيشمرگان و همكار دولت هستند به شجاعت و مردانگي پيشمرگان، احسنت مي‌گفتند».
اما داستان اين جنگ چه بود؟
«ابراهيم افندي» كه سردسته‌ي پيشمرگان شهر «اربيل» بود در كوه، زنان و كودكان آواره‌ي پيشمرگان را كه گرسنه و خسته هستند مي‌بيند. آنها نيز ابراهيم را سرزنش مي‌كنند كه فقط در فكر خود است و اهميتي به خانواده­ي ساير پيشمرگان نمي‌دهد. ابراهيم افندي هم با دريافت اين موضوع كه امشب شب عاشورا است و بسياري از سربازان شيعه هستند و مقدار زيادي گوشت براي روز عاشورا بايد آماده شود، شب كشتارگاه را محاصره، دوازده پليس مستقر در آنجا را خلع سلاح و با باركردن شصت گوسفند، بيست گاو و دوازده گاوميش در كاميون قصابخانه، آن را ميان خانواده‌ي پيشمرگان تقسيم مي‌كند. فردا صبح آشپزخانه‌ي پادگان منتظر رسيدن گوشت است اما خبري نيست. وقتي به كشتارگاه مي‌روند جا تر و بچه نيست (البته گاوميش نيست). سربازان پادگان به مقر ابراهيم در «بنه‌سلاوه» يورش برده و درگيري‌ها آغاز مي‌شود. در اين درگيري، بيش از شصت سرباز دولتي كشته شدند. چند تانك ساقط شد و يك هواپيما هم سقوط كرد. «حاجي محمد» مي‌گفت: «با دوربين نگاه مي‌كردم. ابتدا يك تانك به دنبال يك پيشمرگ افتاد. پيشمرگ خود را به داخل يك كانال انداخت و با برنو تانک را هدف قرار داد. خدمه‌ي تانك از ترس عقب نشستند.
شايد اگر تاريخ ملت كرد نيز مانند تاريخ ساير ملل نگاشته مي‌شد، نام «ابراهيم افندی» به عنوان يك قهرمان ملي با خط زرين در لابلاي صفحات اين تاريخ ثبت مي‌شد. اما حيف و صدحيف كه اين نام‌ها در لابلاي تاريخ ملت كرد و به تبع، تاريخ جهان گم مي‌شوند و اثري از آنها باقي نمي‌ماند.
«ابراهيم افندي» ستوان دوم ارتش عراق كه به صف قيام ملت پيوسته بود، اهل اربيل با اندامي درشت، خوش‌سيما و چشم و ابروي مشكي بود. از روزي كه به قيام پيوسته بود تمام ارتش عراق را به وحشت انداخته بود. دشمنان ملت كرد را شبها از رختخوابشان مي‌ربود و به دادگاه نظامي تحويل مي‌داد. يك بار از نماز مغرب تا صبح روز بعد پليس‌ همه‌ي راههاي اربيل شقلاوه و اربيل كويه را بست و به بازرسي ماشين‌ها پرداخت و افراد مورد سوءظن را بازداشت كرد اما تا عصر روز بعد هيچكس متوجه نشد كه اينها پيشمرگان ابراهيم افندي بودند كه با لباس مبدل، پست جاش بگير ايجاد كرده بودند.
يك سرهنگ عرب به همراه دو ستوان، در يك جيپ دولتي و يك كاميون سرباز، پليس و جاش عرب به همراه يك مترجم كرد در ميان عشيرت «گه‌ردي» گشت مي‌زنند. در هر روستا مردم را گرد آورده مي‌گويند:
«فرمان جنگ با بارزاني صادر شده است. چه كسي مي‌آيد؟» سرهنگ مي‌گويد و مترجم ترجمه مي‌كند.
ـ قربان من آماده‌ام. اين هم اسلحه‌ام.
ـ تو به درد نمي‌خوري. ما آدم‌هاي با تجربه مي‌خواهيم. پول دولت مفت كه نيست.
ـ قربان به خدا گندم پيشمرگان را سوزانده‌‌ام. در فلان منطقه جنگيده‌ام. شاهد دارم.
ـ برو سوار شو.
خلاصه بيست و هشت نفر از جنگاوران «گه‌ردي» را با خود مي‌برند.
ـ قربان به كدام مقر حمله مي‌كنيم؟
ـ به طويله­ی جاش‌هاي پدر سگ. من «ابراهيم افندي» هستم.
زماني كه من در منطقه بودم آقايان «گه‌ردي» تقاضا كردند در ازاي پرداخت مقادير معتنابهي گندم، بازداشتگاه آنها را از طويله به يك مدرسه تغيير دهند.
بيش ازچهار سال، بخش اعظم رمز بي‌سيم دولت در اختيار «ابراهيم افندي» بود و با كشف هر رمز، عده‌اي از افسران به دام مي‌افتادند يا عملياتي به شكست منجر مي‌شد. ابراهيم افندي شبح جاش‌گير و جاش شكن نيروي پيشمرگه در آن سالها بود.
يكبار از شجاعت او تعريف كردم. گفت: «به خدا اينطور نيست. اين مردم اربيل هستند كه قهرماني مي‌كنند. غروب‌ها به بهانه‌ي خوردن مشروب از شهر بيرون مي‌زنند و كليه‌ي اخبار روز را برايم مي‌آوردند. . .».
متأسفانه اين قهرمان بزرگ، روزي كه به ميان عشاير پشدر براي ميانجيگري رفته بود، توسط عده‌اي جاش به شهادت رسيد. داستان شجاعت‌هاي او پاياني نداشت.
«حاجي محمد» كه «سيدعمر» پسر «شيخ عبيدالله» را نيز همراه داشت گفت:
ـ متأسفانه خانواده­ي «لولان» ملعون تاريخ ملت كرد شدند و «بارزاني» به قدسيت رسيد. نمي‌دانم پدرم چه كرد اما خدا را به شهادت مي­گيرم كه من از جاش بودن و از نگاه­کردن به قيافه‌ي خودم متنفرم. صوفي و بارزاني هم سالهاي بسياري است دشمن خوني يكديگرند بنابراين نمي‌توانيم به آرامش واقعي برسيم اما اجازه مي‌خواهيم به لولان بازگرديم و از نظر مالي قيام را ياري كنيم. با دولت نمي‌جنگم اما در كنار آنها نيز نخواهيم جنگيد. اين پيام را به بارزاني برسانيد و جواب را هم بياوريد.
گفتم: حاجي محمد! فكر كن پيام را رسانده و اكنون جواب مي‌دهم. بارزاني آنقدر‌ها هم ساده نيست كه اجازه دهد شما در عين آنكه دوست حكومت و هم‌پيمان آنها هستید به لولان بازگرديد و به ديواري انساني ميان بارزان و سوران تبديل شويد. اگر دوست دولت باشيد ناچار با تانك و توپ و اسلحه و سرباز به ديدنتان خواهد آمد و از پشت ما را محاصره خواهد كرد. اما اگر در «ديانا» عده‌اي افسر را بكشيد و پل‌هاي ارتباطي منطقه‌ي خود را تخريب كنيد و به اصطلاح راه بازگشت را بر دشمن ببنديد چه به لحاظ سياسي و چه به لحاظ نظامي آنگاه بارزاني نه تنها راضي خواهد بود بلكه به استقبال هم خواهد آمد. اما با اين شرايطي كه شما گفتيد بعيد مي‌دانم توافقي صورت گيرد.
ـ تو تلاش خود را انجام بده بلكه بتواني جواب مناسبي براي من بگيري.
ـ باشد هر چه گفتي به بارزاني منتقل خواهم كرد بدون يك كلمه كم و زياد.
بعدازظهر روز بعد، يك دست لباس كردي جاشانه بسيار عالي به تن كردم و دستار به سر، چون عمامه‌ي آخوندهای شيعه و يازده تيري به كمر، با مجوز و امضاي فرمانده‌ي منطقه­ی كركوك و اربيل بدين مضمون كه «عبدالرحمن آقا» از نيروهاي قابل احترام دولت است، سوار ماشين شدم و همراه «عمر شيخ عبدالله» و سه نفر صوفي مسلح ريش پهن حركت كرديم. جاشي به خوش قد و بالايي خودم نديده بودم. براي گرفتن بنزين به پمپ بنزين رفتيم. اي خدا كسي مرا نبيند و بگويد هه‌ژار هم جاش شده است. اما شانس با من يار نبود. پيشمرگي به نام «يونس عقراوي» كه دوست صميمي من بود، جامانه‌ي سياه جاشانه‌اي بسته و ماشين و سرنشينان را مي‌پاييد. حالا چطوري نجات پيدا كنم؟ حتماً يونس هم جاش دولت شده و اكنون گزارشم را رد خواهد كرد و من را بازداشت مي‌كند و حاجي محمد هم گرفتار مي‌شود. به اين موضوعات فكر مي‌كردم كه يونس مرا ديد اما بلند نشد و دور شد. . . نخير بازداشت شدم و ديگر راه گريزي نيست. . .
راه افتاديم، مرتب فكر مي‌كردم: در كدام نقطه بازداشت مي‌شوم. به شقلاوه رسيديم. به عمر گفتم: به حركت ادامه دهيد. در خروجي شقلاوه و پست ايست بازرسي ماشين را نگهداشتند و به بازرسي پرداختند حدود دويست گرم شكر پيدا كردند. يك گروهبان پرسيد:
ـ اين چيست؟
عمر گفت:
ـ خودت مي داني ما از همكاران دولت هستيم. بارزاني شكر كم آورده است. شكر براي او مي‌بريم.
ـ مسخره‌ام مي‌كنيد؟
ـ آخر دوست عزيز تو اين مقدار شكر را هم براي چهار پنج جاش دولت روا نمي‌بيني؟
ـ خب بفرماييد برويد.
در راه صوفي‌ها با يكديگر صحبت مي‌كردند.
ـ يك جامانه سرخ كشتيم. جهاد بزرگي بود.
پس از نماز مغرب، راه زيادي به «ديانا» نمانده بود كه عمر گفت: «بايستيد». به من گفت پياده شوم سپس به راننده و صوفي‌ها گفت: «شما به ديانا برويد تا ما هم مي‌آييم».
دشت تاريك بود. تفنگ را رو به عمر گرفته گفتم: الان تو را مي‌كشم. عمر ترسيد:
ـ اين كار را نمي‌كني.
ـ اتفاقا مي‌خواهم ترا بكشم. مي‌روم و مي‌گويم يك پيشمرگ صوفي را كشتم و اسلحه‌اش را گرفتم. فرصت خوبي است.
ـ تو مرا نمي‌كشي
ـ آخر چرا تو را نكشم؟
ـ مي‌دانم كه مرا نمي‌كشي
ـ خب اگر مي‌داني چرا اين يازده تير را به من سپرده‌اي؟ تفنگ خودت مال خودت.
وقتی تپانچه را تحويل دادم خيلي خوشش آمد.
ـ بدجوري ترسيده بودم اما مي‌دانستم مرا نخواهی كشت. به روستايي به نام «سليمان آباد» رسيديم. وارد خانه‌اي شديم. عمر با صاحبخانه صحبت كرد. احترام بسياري بر ما نهادند. اينبار زبان عمر باز شد
ـ سيدا به فلاني بگو اين هفته كفش و پارچه را مي‌فرستم. به «ميرو» بگو مواظب فلان داراييم باشد. به فلاني بگو برايش كار پيدا كرده‌ام و . . .
ـ عمر رفت. شب دير هنگام، مردي كوتاه بالا را همراهم به روستاي «گوان» فرستادند. ماه برآمده بود مرد آرام و روي پنجه راه مي‌رفت.
ـ چرا اينطوري راه مي‌روي؟
ـ ساكت! به جاش‌‌ها خيلي نزديك هستيم بايد مواظب بود.
ـ مردكه! من سراپا سفيد پوشيده‌ام. اول مرا مي‌بينند. پاشو وگرنه خنده‌ام مي‌گيرد و جاش‌ها متوجه مي‌شوند.
بالاخره به روستاي «گوان» رسيديم. مرا به «حاجي حسين» نامي تحويل داد و خود بازگشت.
حسين گفت: «امشب اينجا بمان، جرأت ندارم تو را ببرم. فردا شب به پيشمرگ‌ها مي‌رسيم. ممكن است الان ما را با توپ هدف قرار دهند».
ـ آقا جان فردا شب هم توپ هست. همين الان از دستم خلاص شوي بهتر است. راه را نشان دهي بهتر است.
ناچار پذيرفت. حدود ساعت يك و نيم شب، حركت كرديم. در دامنه‌ي «زوزگ» پيشمرگان فرمان ايست دادند:
ـ كه هستيد؟
ـ آشنا
«بيجان جندي» گفت: «كاك هه‌ژار چگونه آمدي؟»
به «بيجان» رسيدم و مرد بازگشت. در كنار يك درخت با پيشمرگان بيجان، مجلس گرم كرديم. يكي از سرگرمي‌ها اين بود: گلوله‌اي به پادگان شليك مي‌كردند با هزاران گلوله و توپ جواب داده مي‌شد.
شب را آنجا گذرانديم. سعيد حه‌مه‌د علي آقا نيز همراه ما بود (او را سعيد كور مي‌گفتيم) به محض آنكه توپي از روانداز شليك مي‌شد خود را در پتو مي‌پيچيد.
هنگامي كه در دشت اشنويه با ارتش ايران مي‌جنگيديم يك روز به كنار رودخانه رفتم تا لباس بشویم. هواپيما آمد. يک سوراخ روباه پيدا كردم و خود را در آن پنهان كردم لگدي حواله‌ام كردند. سر را كه برگرداندم «شيخ سليمان بارزاني» بود: مردك! اينجا هم ولكن نيستي؟
فردا صبح به مقر «بيجان» رفتيم. پيش از من پيشمرگي را فرستاده بود تا ماشين آماده كنند. تا عصر خبري نشد. گفتم: «پياده مي‌روم تاآن پيشمرگ را ببينم». شب سر رسيد و دير شد. در كنار راه توقف كردم و در گوشه‌اي دراز كشيدم. هوا سرد بود اما با اين وجود خوابم برد. تازه افق روشن مي‌شد كه دوباره راه افتادم. با تابش اولين اشعه‌ي خورشيد، به «به‌رسيرين» رسيدم كه مقر «حه‌مه‌د آقا ميرگه‌سووري» آنجا بود. زير يك درخت صبحانه مي‌خوردند. اگر راه را مي‌دانستم شب به «به‌رسيرين» مي‌رسيدم و اين همه سرما را تحمل نمي كردم. تا عصر آنجا ماندم. سواري به دنبالم آمد و مرا به «گه‌لا‌له» برد. «عبدالله آقا پشدري» سر رسيد. ميهمان منزل او شدم. خانه‌ي او بسيار شلوغ بود و به حمام زنانه مي‌مانست. چه خوابي و چه استراحتي؟ جهنمي بود. ساعت دو بعد از نصف شب عبدالله آقا گفت:
«به فلان جا مي‌روم تا بتواني استراحت كني». اما مگر امكان استراحت بود. يكي مي‌رفت و دو نفر مي‌آمد. يكي سراغ عبدالله آقا را مي‌گرفت و آن ديگري دنبال فلاني بود. نخير بي‌فايده است. پتويم را برداشتم و از خانه بیرون زدم. كمي دورتر زير يك درخت به «حسن» برادر «عبدالله آقا» برخوردم كه گوشه‌اي خوابيده بود. من هم آنجا پتويم را پهن كردم و تا ساعاتي از صبح گذشته خوابيدم. چهارشب، تا وقت خواب، ميهمان عبدالله آقا و از آن پس ميهمان دشت و چشمه و حسن آقا بودم.
ـ به بارزاني خبر داده‌ايم. به روستاي «بن‌دايزا» برو. اسب حاضر است.
«صالح بامرني» كه پسري بيست ودو ساله بود و در دستگاه بي‌سيم كار مي‌كرد (گفته مي‌شد عاشق مريم مهابادي است كه ماملي در وصف او آواز خوانده است) نزد من آمد:
ـ مام هه‌ژار! كار مهمي با شما دارم. تدبيري بينديشيد. مادينه‌ام كم سن و سال است و به حرفم گوش نمي‌دهد. تو بگو بيايد. از شما شرم مي‌كند.
ـ اي به چشم.
روز دوم كه در «گه‌لاله» بودم طياره بمبي در يك مزرعه فرو انداخت. «شفيع احمد آقا» كه در سي متري محل انفجار بود، بر اثر موج انفجار در گل و لاي افتاد اما آسيبي نديد.
به همراه صالح و مادينه‌اش به بن‌دايزا رفتيم. شب به ديدن بارزاني رفتم. كوچه بسيار تاريك بود. با يك نفر كه از مقابلم مي‌آمد به هم خورديم. «يونس‌عقراوي» بود. حالا بيا و بخند.
ـ يونس وقتي در پمپ بنزين تو را دیدم زهره‌ام تركيد.
ـ من هم كه تو را ديدم گفتم كارم تمام است.
بارزاني در پاسخ پيشنهاد «حاجي محمد»، همچنانكه من به حاجي گفته بودم اشاره كرد كه حاجي بايد به دشمنی با دولت برخيزد و گرنه كاري نمي‌شود كرد. اما از اين كه من نجات پيدا كرده بودم خوشحال شد. پاسخ حاجي به وسيله‌ي «حه­مه‌د آقا ميرگه سووري» فرستاد شد. آن شب در ميان بحث‌ها سخن از يك جاش به ميان آمد كه از پدرش بدتر است. بارزاني گفت: «مردي يك توله سگ و سگي بزرگ را به بازار برده بود. مي‌گفت: توله سگ را ده درهم و مادرش را پنج درهم مي فروشم».
ـ يعني چه؟
ـ اين سگ فقط سگ است اما توله سگ از مادرش و نجيب‌تر و با اصل و نسب­تر است.
اين نكته را به خاطر آوردم كه گويا محمد رضا به پدرش رضاشاه گفته بود: «تو فقط شاهي اما من شاه پسر شاه هستم بايد از تو سخي‌تر باشم».
مدتي آنجا ماندم. در روستاي «شيخ وه‌تمان» ميهمان «ملا طاها» بودم كه مردي شيرين كلام بود. صبح كه مي‌خواستم بروم گفت: «يك آخوند ميهمان آخوندي ديگر بود. صبح كه رفت غرولند مي‌كرد و خود را لعنت مي‌كرد: آخر اگر آن آخوند را نمي‌شناسي خودت را كه مي‌شناسي. چرا ميهمان آخوند شدي؟ شما هم ببخشيد اگر آنچنانكه بايد نتوانستم پذيرايي كنيم. شما خودت هم ملا هستي».
در كتاب «التغاني» از شاعري عرب به نام «ابن‌الحمامه» (ابن كبوتر) ياد مي‌شود كه در يك روستاي نزديك حلب، کلون خانه‌اي را مي‌زند. صاحبخانه مي‌گويد: «ميهمان نمي‌خواهم».
ـ كمي آب خنك بدهيد.
ـ آب كش پدرت كه نيستم.
ـ اجازه بده زير سايه‌ي درخت استراحت كنم؟
ـ ديوار كوتاه است و شما نامحرم هستيد.
ـ حتماً مرا نمي‌شناسي. من شاعر معروف «ابن‌الحمامه» هستم.
ـ پسر كلاغ باش، اما دست از سر ما بردار.
ملامصطفي در كوهستان‌هاي «كيكان» و در چادر «مام طاها» بود كه «نوري احمد طاها» آمد و گفت:
«به همراه سرهنگ مدرسي، ساواكي معروف كه نام مستعارش علي بود در راه مي‌رفتيم». گفت:
ـ ترا خوب مي‌شناسم. تو هه‌ژاري.
ـ معلوم است ساواكي زيركي هستي.
ملاباقي بيماری سرطان داشت. او را به تهران اعزام كرده بودند. ساواكي‌ها او را دوره كرد و بازجويي كرده بودند.
ملامصطفي فرمان داد كه او را ظرف بيست و چهار ساعت بازگردانند. گفت از تو زياد پرسيدند من هم گفتم آنجاست و تحريريه‌ي روزنامه است.
ـ چرا راستش را گفتي؟
ـ دروغ زيادي گفته بودم. بايد چند جمله واقعيت هم مي‌گفتم.
در «ليوه­ژه» يك جوان بلند بالاي خوش قد و قواره اهل كرمانشاه به نام داريوش را نزد من فرستاده بودند. چند روز بعد رفت. دفتري از او به جاي مانده بود كه باخطي ناخوش، خاطراتي چند در آن نوشته بود. اول و آخر خاطرات او مدح دستگاه شاهنشاهي ايران و مسخره‌ي كرد كثيف و بدبخت بود. مدتي بعد گفته شد داريوش بازداشت و ساواك خواستار استرداد او شده است. اين خير و بركت براي خودشان. لازم است اين را هم بگويم كه پس از جدا شدن ابراهيم و دوستان او حزب تشكيل كنگره داد و دفتر سياسي جديد و كميته‌ي مركزي تشكيل داد. اعضايي شايسته چون دكتر محمود و حبيب محمد، كريم و . . . نيز عضو آن بودند اما تعداد زيادي از اعضاء نیز افرادي بيكاره و فاقد شايستگي‌هاي لازم بودند. يك روز در «بن‌دايزا» به همراه «دكتر محمود» و «اسماعيل عارف» و يك روزنامه‌نگار آمريكايي ميهمان كسي بوديم. اسماعيل كه به تصورم در هيچ بازار حراجي كسي حاضر نبود ريالي برايش خرج كند شروع به غيبت ابراهيم و جلال كرد كه افرادی بي‌لياقت و نادان بوده‌اند.
ـ همين كه تو را به عنوان عضو قبول كرده بودند دليل بر حماقت ايشان است.دكتر گفت: «ما او را به عنوان عضو دفتر سياسي انتخاب كرده‌ايم».
به همراه بارزاني به تفرجگاهي در كوههاي «هه‌لگورد» رفتيم. دامنه‌ي كوه گرم اما نزديك به نوك قله بسيار سرد بود. پس از بيست و چند سال ريواس ديدم و باديدن آن به ياد روزهاي كودكي و طلبگي افتادم نمي‌توانستم جلوي سرازير شدن اشك هايم را بگيرم.
بعدازظهر بود. از سرما مي‌لرزيدم. به داخل سوراخي خزيدم. پوستي را كه با خود آورده بوديم روي خود كشيدم و دراز كشيدم. ملامصطفي سرك كشيد و با ديدن من خنده‌اش گرفت.
ـ قربان سردم است. اجازه بده برگردم.
برگشتم. به كوهپايه رسيدم. مردم به پيشواز «بارزاني» آمده بودند. بارزاني به كنار رودخانه آمد و با هر بدبختي كه بود از آب گذشتيم. به يكي از آخوندهاي روستا گفتم: «ماموستا آفرين. چگونه گذشتن از پل صراط را تمرين كرديم».
بارزانی در كوههاي «هه‌لگورد» گفت: «مي‌گفتند هه‌ژار به قيام باز نمي‌گردد، اما من مي‌گفتم حتماً باز خواهد گشت». يك روز ديگر هم كه تازه بازگشته بودم پرسيد:
ـ «ذبيحي» در چه حال است؟
ـ مخالف تو است.
ـ بله! رفيق چند ساله‌ام بود اما مطمئن باش هرگز نمي‌تواند انديشه‌ي من را در مورد تو تغيير دهد. . .
روز بعد من و ملاباقي، پيش از ديگران به جاده‌ي «پومان» رسيديم. همه جا خلوت بود. در كنار ديوار يك قهوه‌خانه، زير سايه‌ نشستيم. پسري جوان به «ملاباقي» اشاره كرد كه شالش روي زمين افتاده و خاكي شده بود. و فندكي هم به گوشه‌ي شال بسته شده بود.
ـ ماموستا باقي اين چيست؟
ـ فكر كرده‌اي يك سلاح سري است! چيزي نيست.
گفتم: «چرا دلش را مي‌شكني؟ جوان است فكر مي‌كرد سرنا است و اندكي برايش خواهي زد».
اما كمي هم از رندي خودم بگويم: تازه در بغداد مغازه باز كرده بودم. با دانشجويي به نام «مظهر» دوست بوديم. چند سالي بود كه از يكديگر بريده بوديم. يك روز پسري نزد من آمد و به گرمي احوالپرسي كرد.
ـ حالت چطور است دوست من؟ از برادرت حميد چه خبر؟
ـ حميد چي و برادر چي؟
ـ تو مظهر نيستي؟
ـ حرف مفت؟ پس از چند سال رفاقت، مرا باز نمي‌شناسي؟ من پسر «شيخ داره‌خورما» هستم.
ـ خيلي دلتنگ تو بودم. ديگر از اين كارها نكني؟
ـ نخير مطمئن باش.
يك روز در اداره‌ي مباني عام كسي نزد من آمد. با خود گفتم: ببين من چه آدم گيجي بودم. اين مظهر است. نزد من آمد و سلام كرد. سفارش دادم نوشابه آوردند.
ـ چطوري دوست من؟ از برادرت حميد چه خبر؟
ـ مثل اينكه نمي‌خواهي با ما دوستي كني و ما را سر كار مي‌گذاري؟ چند بار بگويم من پسر «شيخ خورما» هستم. رفت و ديگر بازنگشت.
يك روز در «شقلاوه» ناهار مي‌خوردم. پسري مسيحي نيز همراهم بود. پس از صرف نهار گفتند: «اين افندي ميز شما را حساب كرده است». با خنده به طرفم آمد:
ـ كاك هه‌ژار چطوري؟
ـ پيش از همه بگو تو پسر «شيخ خرما» نيستي؟
ـ مرا نمي‌شناسي؟ من «مظهر» هستم.
ـ داداشت حميد چطور است؟
ـ سلامت باشي. بد نيست؟
داستان باهوشي خود را تعريف كردم. كلي خنديديم.
به همراه سرهنگ نافذ به «زينويي شيخ»رفتيم و ميهمان «شيخ عبيدالله» شديم. شيخ خانه­اي در حومه‌ي روستای «باسنگ» بناكرده بود. روزها آنجا بوديم و شبها به روستا بازمي‌گشتيم. «شيخ عبيدالله»، عموي «شيخ علاءالدين» و نوه‌ي «شيخ كمال» بود، اما شيخي نمي‌كرد. مردي بسيار ميهمان نواز و بسيار شيرين سخن هم بود. چند پسر بزرگ داشت كه همگي ازدواج كرده بودند. عمر كه خواهرزاده‌ي حاجي محمد شيخ رشيد بود نزد صوفي‌ها زندگي مي‌كرد. سيدعلي پسري بسيار ساده و مصطفي هم همه كاره‌ي «زينوي» بود. همسر شيخ در آن روزگار دختر «كاك رضا دايماوي» بود كه پنجاه سال كوچكتر از شيخ بود. از شيخ فرزندي نداشت اما بسيار خانم و كدبانويي به تمام معنا و آشپزي برجسته بود. نحوه‌ي پذيرايي شيخ از ميهمانان نيز بدين ترتيب بود كه هر روز صبح به مقابل در مغازه‌ي يكي از ساكنان زينويي رفته مي‌پرسيد:
ـ كي دعوتم مي‌كني؟
و با اين اسم رمز، تاجر یا مغازه‌دار زينويي حيواني مي‌كشت و ميهماني آن روز خانه‌ي شيخ برگزار مي‌شد. پانزده روز بعد با حركت از دامنه‌هاي قنديل به «به‌رده‌پانه» رفتيم و ميهمان «شيخه حاجي رسول» شديم كه مالك روستاي «قه‌مته‌راني بيتوين» بود. هر چند پنج روز از تابستان گذشته بود اما صبحها كه از خواب برمي‌خواستيم آب يخ زده بود و نمي‌توانستيم دست و صورت بشوييم. با قسم و قرآن ميزبان، دوشب آنجا مانديم. پس از آن گفته شد اگر مي‌خواهيد به قلادزه برويد از كوهستان قنديل نزديك است اما چهار ساعت تمام بايد از روي يخ و برف بگذريد. برويم؟ . . . نرويم؟ بالاخره راه افتاديم. زمين پر از برف و یخ بود ناگهان مه نيز آسمان را در برگرفت، از سرما مي‌لرزيديم. دركمتر از يك ساعت بعد، به سوي «ايني»، و «مژدينان» پايين آمديم. آن سوي كوه، زمستان سخت و اين سوي، گرما و مگس بيداد مي‌كرد. هر دو سوار بر استر شديم و بعدازظهر به «خوشكان» و شب به «وه‌لزي» رسيديم. در «وه‌لزي» ميهمان «شيخ رضا گلاني» افسر سابق پليس عراق شديم. استر من چون اسب قبليم بسيار چموش بود. در پايان سفر به «قلادزه» رسيديم. جداي از «احمد توفيق» و جماعت همراه او، تعدادي مهابادي ديگر را نيز ديدم. به همراه «مينه‌شه‌م»، نزد «كاك سعيد حاجي بايزآقا» و «سيدمحمد آجيكند» و چند نفر ديگر از ميهمانان رفتيم. «سيده شينه» پسر دايي من نيز آنجا بود. نه روز آنجا مانديم و خبرهاي بسياري از دوستان گرفتم. واقعاً‌ تازه شده بودم.
چند بار به كوهستان «جمال‌الدين» نزد «حاجي آقا محمود آقا» رفتيم. غروب‌ها همراه «كاك سعید» در اطراف مي‌گشتيم و روزها را به گردش و شوخي مي‌گذرانديم. عوني يوسف از وزراي سابق قاسم كه در كوهستان جمال‌الدين زندگي مي‌كرد، روزها به «قه‌له‌ره‌شه» سويسنان مي‌رفت و به هر ايراني كه مي‌رسيد از شاهنشاه ايران تعريف مي‌كرد. گفته شد به تهران رفته و مدتي ميهمان ساواك بوده است. آنجا سه بطر ویسكي دزيده و اخراج شده است. اكنون اميدوار است اين تعاريف به گوش شاه رسيده دوباره به اين آغل چرب دعوت شود. . . .
«حسن» پسر «رحيم قاضي» را هم ديدم كه تازه پيشمرگه شده بود و فكر مي‌كرد پيشمرگ بايد هميشه خاكي و خلي باشد. كفش‌هاي نامناسب مي‌پوشيد و لباس‌هايش هميشه كثيف بود. با هزار مشكل و گرفتاري، يك جفت كفش برايش خريدم. به قلادزه رفته و يك جفت كفش تازه‌ي هورامي برايم فرستاده بود.
يك روز در كوهستان جمال‌الدين بودم. «كاك يوسف ميران» كه سرگرد ارتش بود به همراه «بابكر پشدري» مرا در كوهستان ديدند و گفتند: «حزب پيشنهاد همكاري به تو داده است».
ـ براي كاركردن نيامده‌ام و قصد فعاليت ندارم.
ـ مأموريت داريم تو را با خود ببريم.
به دفتر سياسي در «هه‌لشو» رفتم. حبيب و دكتر محمود گفتند: «بايد در روزنامه‌ي «خه‌بات» كار كني.
ـ من در ويراستاري روزنامه‌ي عربي مهارت بسيار دارم. ويراستاري مي‌كنم اما اگر مطلبي به زبان كردي نوشتم، از حساب كاري جداست چون ممكن است آنچه مي‌نويسم شما را خوش نيايد. من مجبور نيستم براي كسي بنويسم.
مقرر شد ماهيانه پانزده دينار دستمزد دريافت و آن را به خانواده‌ام در بغداد بدهند. چاپخانه در «سوني» بود. بدانجا رفتم. مقر «احمد توفيق» هم آنجا بود. «شريف‌زاده»، «سالار حيدري»، «سليمان معيني»، «محمد امين سراجي»، «ملاسيد رشيد»، «حسن اسحاقي»، «ملاقادر لاچيني»، «مام علي جم» و كسان ديگري هم بودند كه اكنون به خاطر ندارم.
«سوني» روستايي سرسبز داراي باغ‌هاي گل و ميوه است. كارگران چاپخانه هم شش نفر بودند. پيش از آنكه بروم، يكنفر ديگر به نام «عبدالرحمن ملا محمود» رفته بود. يك روز ملايي از قلادزه آمده و جاي چاپخانه را به آنها نشان داده بود. فردا صبح، طياره منطقه را بمباران كرد اما خوشبختانه چاپخانه آسيبي نديد.
در كنار يك جوي آب پر از دار و درخت، سكويي سنگي برپا شده و به راستی منظره­ای شاعرانه‌ آفریده بود. روزانه جداي از كار روزنامه شعري مي‌نوشتم و فكر مي كردم و دوست نداشتم كسي به ملاقاتم بيايد. اما هميشه كسي بود كه خلوت مرا بر هم بزند. ترجمه‌ي خيام را آنجا تمام كردم و چند مقاله و شعر نيز براي روزنامه نوشتم. شعر «مارميلكه نيم» يكي از همان اشعار است امامقالاتم را نمي‌دانم چه شد؟
يك روز صاحب ملك اطراف جوي آمد. گفتم: «مه‌م حه‌مه‌د، يك ربع دينار انگور برايمان بياور». از يك درخت بلند و باريك بالا رفت.
ـ مامه‌ مواظب باش لااقل گيوه‌هايت را در بياور .
ـ فكر كرده‌ايد من هم مانند شما هستم. اين درخت براي من مثل جاده است.
كمي بالاتر رفت. درخت تاب مقاومت نياورد و شكست. ما‌مه‌حه‌مه‌د با كله روي زمين افتاد...
خدا رحمتش كند.
اغلب اوقات، پيشمرگان را مي‌ديدم كه نان خشك مي‌گرفتند اما غذا نمي‌بردند. يك روز آنها را تا وسط جنگل تعقيب كردم. كندوي زنبور عسلي پيدا كرده بودند و نان و عسل مي‌خوردند.
از «سوني» به «هه‌لشو» رفت و آمد مي‌كردم كه دفتر سياسي آنجا بود. جنگنده­های دشمن يك لحظه‌ امان نمي‌دادند. يك كشيش آشوري پير همراه ما بود كه از هواپيما مي‌ترسيد. يك روز هواپيما آمد و «ابونا بيداري» در يك سوراخ خزيد. پيش از او سگي داخل سوراخ شده و با او گلاويز شده بود. فرياد مي‌زد: «رمضان عقراوي بيا مرا از دست اين سگ رها كن».
پسري به نام «علي يوور»، اهل روستاي «كاني سوور» گه‌وركان، از پيشمرگان «هه‌لشو» و مردي بسيار شجاع بود كه بعدها به همراه «سيد فتاح» و چهار پيشمرگ ديگر در كوه «حاجي كيمي»، پشت «قه‌ره‌گويز» شيهد شد. علي نگهبان كپرها بود. تعريف مي‌كرد:
«شيخ محمد ه‌رسيني» (كه علي مي‌گفت نسريني) براي علي و چند پاسبان ديگر سخنراني مي‌كرد:
ـ پسرم! پيشمرگ نبايد بترسد نبايد دوستان خود را در روزهاي سختي تنها بگذارد. تصور كنيد الان هواپيما به اينجا حمله كند و يكي از ما زخمي شود، نبايد فرار كنيم. بايد زخمي را نجات دهيم. . .
ناگهان طياره آمد و شيخ، پيش از همه فرار كرد. گفتي خرگوش است و تازي دنبالش كرده است. در پشت يك درخت پناه گرفته داد مي‌زد:
ـ فرار نكنيد. فرار نكنید. . .
ـ جناب شيخ به خدا ما هم چشم به شما داريم.
و فرار كرديم.
اعضاي دفتر سياسي و كميته مركزي در ميان درخت‌هاي انبوه، بنايي درست كرده بودند كه هيچ هواپيمايي نمي‌توانست آن را شناسايي كند. يك روز نزد آنها بودم كه هواپيما سر رسيد. همه‌ي آنها به داخل جنگل گريختند. دنبال آنها دويدم: طياره رفت برگرديد. و «كاك سامي»، هم به تقليد از تيتر يكي از شماره‌هاي پيشين مجله فريا مي‌زد: «به قرآن بر نمي‌گردد».
يك شب در اتاقك «صالح يوسفي» بوديم. گفتم: دلم خبر داده است اتفاق ناگواري خواهد افتاد. بلند شدم و حصير زيرم را برداشتم. ماري در گوشه دیوار به خود پيچيده بود، اما خوشبختانه اتفاقي نيفتاد.
جنگ در اطراف «قلادزه» روز به روز شديدتر شد. مقرر شد دفتر سياسي و چاپخانه به دشت منتقل شوند. يك روز صبح «هاشم عقراوي» نفس نفس زنان سر رسيد و گفت:
ـ شب به نيروهاي عراقي برخورديم و همراهانم را گم كردم.
در نزديكي «سه­نگه‌سه‌ر» او و «يوسف ميران» سوار بر يك جيپ به اتومبيل ديگری برخورد مي‌كنند كه از روبرو مي‌آيد. تصور مي‌كنند دشمن است. «هاشم» حدود شش ساعت، يك نفس دويده بود اما نه خبري از دشمن شد و نه اساساً نيرويي وجود داشت.
مكتب سياسي به «سلي» منتقل و من و «كاك سامي» به «باله كايه‌تي» راهنمايي شديم.
«صالح يوسفي» سرپرست راديوي تازه تأسيس بود. به همراه «عثمان سعيد» و «دلشاد مسرف» و «جلال عبدالرحمن» كه هر سه گوينده‌ي راديو بودند، در يك آلاچيق مستقر بوديم. نان خشك داشتيم اما خبري از غذا نبود. اطرافمان پر از انگور بود كه صاحبان آنها جاش و گريخته بودند. كار روزانه‌ي ما شده بود خوردن نان و انگور و احياناً نيش زنبوري كه به نوبت بر تن هر يك از ما فرو مي‌رفت. از انگور سياه خسته شديم و تصميم گرفتيم انگور زرد پيدا كنيم. مدتي را در اطراف گشتيم تا موفق شديم. در حال انگور چيني بوديم كه يك نفر با چوب تركه سر رسيد.
ـ اي آقا فكر كرده‌ايد اين انگورها هم ملك جاش‌هاست؟
ـ نخير گفتيم انگور مردان است. از راديو آمده‌ايم.
ـ پس بخوريد نوش جانتان. انگور خودتان است.
ترس ما بيشتر به خاطر خرس و نه هواپيما بود. خرسها شب‌ها به باغ‌ها مي‌آمدند و انگور مي‌خوردند.
يك روز تازه آفتاب برآمده بود كه پنج هواپيما در آسمان ظاهر شدند و ما را به گلوله بستند. هرگز چنين صحنه‌ي زيبايي نديده بودم. آتش مسلسلها به شيوه‌اي منظم و هندسي بر سرمان مي‌باريد. . . .
«سيدا صالحي» مسئول ما كارگري گرفت و براي هر يك از ما پناهگاهي درست كرد. پناهگاه‌ها بيشتر به قبر مي‌مانست.
ـ به خدا اگر صدبار هم كشته شوم داخل اين قبر نخواهم رفت. . .
در كنار باغ، گوشه‌اي دنج پيدا كرده بودم كه نه كسي مرا مي‌ديد و نه هواپيما هم به من دست پيدا می­كرد. شعر «به‌ره­و موكريان» را آنجا به پايان رساندم و اشعار و مقالاتي ديگر نيز براي راديو نوشتم.
قرار شده بود برنامه‌اي هم به زبان تركماني داشته باشيم. «ماموستا جلال عبدالرحمان» مطلبي نوشت آن را خواند و ضبط شد. شب از راديو گوش مي‌داديم كسي جرأت نمي­كرد با «جلال» شوخي كند چون آدم بسيار معروفي بود. مطلب كه از راديو قرائت شد گفتم:
ـ خداوندا به حق اين مولودي خواني به ملت كرد رحم كني.
همه خنديدند. جلال عصباني شد. فردا شب كه برنامه آغاز شد همه دست به دعا برداشتيم. خودش ناگهان شروع به خنديدن كرد:
ـ به خدا راست مي‌گوييد بيشتر شبيه مولودي خواني است.
بجز نان خشك و كمي بلغور به عنوان سهميه و مقداري برنج كه خانواده‌ي «خدرمنگور» زحمت تهيه‌ي آن را مي‌كشيدند، روزانه بيست فلس هم مقرري داشتيم كه حتی خرج توتون سيگار ما را هم در نمي‌آورد.
پسري آشوري به نام «البير» همراه ما بود كه فارغ التحصيل حقوق بود و حدود يكصدوپنجاه كيلوگرم وزن داشت. يك روز براي ضبط صداي جنگ به منطقه رفت. ساعاتي بعد بازگشت اما از راديو ضبط خبري نبود.
ـ ها، ماموستا؟
ـ تاريك بود. خيلي ترسيده بودم. تصور كردم مار به سراغم آمده است. سوار استر شدم و به دو آمدم اما راديو ضبط را گم كردم.
دو نوجوان هشت نه ساله آنجا بازي مي‌كردند. گفتم: «هر كس راديو ضبط را پيدا كند صد فلس جايزه مي‌گيرد». ديري نپاييد كه همه‌ي وسايل را صحيح و سالم باز آوردند.
ـ ماموستا اگر در كفه‌ي ترازويت بگذاريم ده برابر آن دو كودك وزن داري. چرا آنها بايد نترسند و تو بترسي؟. . .
موسم باران آغاز و زندگي در كپرها بر ما سخت شد. ناگزير به روستاها روي آورديم. با جمعي از دوستان به روستاي «ميرگي» رفتيم. براي آوردن نان به «گوري كاجوتان» مي‌رفتيم. يك روز صدايمان كردند و به هر يك سه دينار دادند. «كاك عبدالخالق» مدير فني راديو، راديوي شخصي خود را در ازاي هشت قطعه مرغ فروخت. پول جمع كرديم و فرستاديم در «خاني» گوشت و ميوه و ودكا برايمان تهيه كنند. جشن شاهانه‌اي به پا كرديم. «جلال عبدالرحمن» كه خود مشروب نمي‌خورد ودكاي ما را تهيه كرده بود. قرار شد پولش را به او پس بدهيم. مي‌گفت: «با هر وعده غذا نيم پيك مشروب مي‌خورم».
دو روز بعد «صالح يوسفي» ما را صدا كرد:
ـ اشتباهاً سه دينار اضافي داده‌ايم. پس بدهيد.
ـ سيداي عزيز هضم شده است.
«حبيب محمد كريم» گفت: «شايع است كه در ميرگي مشروب خورده‌ايد؟ راست است يا نه؟ همراهان سوگند مي‌خوردند كه چنين چيزي امكان ندارد. گفتم: بله مشروب خورده‌ايم و داستان را تعريف كردم». گفت: «شايد استاد جلال خواسته است با اين كار بر گناه خود سرپوش بگذارد». دوست دارم مطلبي در مورد كاك عبدالخالق بگويم كه از نخستين روز آشنايي تا اين لحظه، از دوستان عزيز من بوده است:
دوارن طلبگي را گذرانده و ملا شده بود در خدمت زير پرچم نيز به عنوان قاضي عسكر، دوران سربازي را گذراند. زياد سر به سر وسايل فني و راديو مي‌گذاشت تا جايي كه مي‌توانست فرستنده­اي درست كند. ابتدا با فرستنده‌اي نيم كيلووات به ارزش پنجاه هزار دينار كار را آغاز كرديم که در بسياري جاها دريافت نمي‌شد. عبدالخالق با مقداري سيم و بطري و چند لامپ، فرستنده‌اي با موج متوسط درست كرد كه صداي راديوي ما را به تمام خاورميانه مي‌رساند.
در گرماگرم قيام، براي تكميل اطلاعات فني به چكسلواكي اعزام شد. شش ماه بعد به منطقه بازگشت و مأموريت يافت پنج نفر از مهندسان را براي امور فني راديو آموزش دهد. آخوندي بسيار با معلومات بود و در مجادلات هرگز كم نمي‌آورد. از عشق كرد و كردستان سوخته بود، چشم به مال دنيا نداشت و هميشه لبخندي بر لب داشت. هميشه به شوخي مي‌گفتم: «آ‎خر تو از سربازي و مرده شوري، علم راديو را از كون كداميك در آورده‌اي؟» با تمام وجود به قيام خدمت مي‌كرد و به اندازه‌ي يك لشكر ده هزار نفري ارزش داشت. پس از 1975 نيز به مهاباد، از آنجا به تهران و سپس به آلمان رفت. مدتي بعد به بغداد بازگشت و خود را معرفي كرد:
ـ من فلاني مهندس راديو بارزاني بودم. برگشته‌ام اعدامم كنيد.
اما اعدام نشد و اكنون در اربيل مغازه‌ي تعميرات راديو و تلويزيون دارد.(متأسفانه در سال 1984 در اربيل ترور شد و داغ بزرگي بر دل ملت كرد نهاد.)
مقر «احمد توفيق» در پشت روستاي «شيخان» در دامنه‌ي كوهي واقع در «چشمه» و آبي خوش از آن روان بود. با وجود بي‌نظمي در تمام مقرها، مقر احمد توفيق از نظم خاص خود برخوردار بود. پيشمرگان درس مي‌خواندند، كار مي‌كردند و ديسيپلين حزبي رعايت مي‌شد. هر پيشمرگ با حرفه­‌ي خاص خود كار و به قيام خدمت مي‌كرد. بسياري اوقات به ميهماني او مي‌رفتيم و از اين همه نظم لذت مي‌بردم. يكبار نزد او بودم. فرستاده بود از «خاني» گوشت گاو تازه تهيه كنند. ضمن ناهار، بر گاو و گوشت او رحمت مي‌فرستاديم.
بعدازظهر در مقر، احمد و همراهان او دراز كشيده بودند. من هم به اصرار احمد حمام كرده و با يك لنگ در گوشه‌اي دراز شده بودم و اطراف را نگاه مي‌كردم. يكي وارد شد و گفت:
ـ كاك هه‌ژار ! بيماري؟
ـ با حسابي كه تو كرده‌اي اينها كه دراز كشيده‌اند بايد مرده باشند.
مدتي بعد راديو را به كوه منتقل كرديم كه غاري بزرگ در آن بود. راديو در غار مستقر شد و پوشش لازم در آن كار گذارده شد. در گوشه‌اي نزديك غار، يك سوراخ سنگي شبيه غار پيدا كرديم و با كشيدن ديواري در جلو و جا انداختن يك در، خانه‌اي براي خودم بنا كردم. به قدري تنگ بود كه تنها يك نفر مي‌توانست در آن دراز بكشد. نام آن را «كاخ شايو»، گذارده بودم كه قصري مشهور در فرانسه است. به خاطر تاريكی اتاقك و ترس از وجود حشرات، کسی داخل آن نمی­شد، روز دوم كسي يك مار را كشته بود به همین خاطر اقدام به سمپاشی کردیم. شب راحت خوابيدم اما صبح كه بيدار شدم ديدم كه يك مار كه دارو گيجش كرده بود، تا نزديك من رسيده و او هم به سرنوشت دوست ديروزش گرفتار آمده بود. «گرديم» به راستي سرزمین مارها بود. تمام روز را با مارها به سر مي‌برديم آن هم «كوره مار» همان ماري كه قبلاً گفتم بسيار سمي با كله‌ي سه گوش بود.
يك روز عبدالخالق به سرعت به دروازه‌ي اتاقكم آمد:
ـ فرار كن. مار دارد مي‌آيد.
ـ اين مارها بايد مرا ببخشند چون من سامان آنها را اشغال كرده‌ام.
يكبار مشغول قضاي حاجت در بيابان بودم. ناگهان ماري را ديدم که در نيم متري چنبرزده است. گفتم:
ـ خاطر جمع باش. تا كارم تمام نشود بلند نخواهم شد.
بالاخره خجالت كشيد. راهش را گرفت و رفت. سيزده مار را در ايستگاه راديو كشته بودند، آن را در زنبيلي نهاده با خود به دفتر سياسي برده بودند.
ـ بفرماييد ميوه آورده‌ايم.
سر زنبيل را برداشته بودند. قيافه‌ي اعضاي دفتر سياسي را در نظر بياور كه چگونه هر يك به گوشه‌اي فرار مي‌كنند. يك روز ملامصطفي گاوي برايمان فرستاد. حالا بيا و گوشت بريان و كباب بخور. هواپيماها دود آتش را ديدند و به سراغمان آمدند. تمام منطقه‌ي ايستگاه راديو بمباران شد. بمب‌ها هم از نوع ناپالم بود كه همه جا را به آتش مي‌كشيد. گفتند فراركن گفتم:
«به خدا تا كبابم را نخورم بلند نخواهم شد». سهم خودم را خوردم و آنگاه به گوشه‌اي خزیدم. شدت گرماي بمب‌هاي ناپالم به قدري بود كه حتي فنر تخت‌هاي فلزي نگهدارنده را هم ذوب كرده بود. تا مدتها شب و روز هواپيماها دست بردار ما نبودند.
يك شب به همراه سه پيشمرگ در «گه‌لاله» بوديم. هواپيماها سر رسيدند. چراغ‌ها خاموش بود. اما من ندانسته هنوز سيگار بر لب داشتم. يكي از پيشمرگان كه مرا نشناخته بود گلنگدن زد كه مرا بكشد.
ـ صبر كن متوجه نبودم.الان سيگار را خاموش مي‌كنم.
شبانه از بيراهه به «گرديم» بازگشتیم. بارها افتاديم و بلند شديم، ترس مار هم كه جاي خود داشت. «عثمان سعيدي» گوينده‌ي راديو براي ضبط صداي جنگ مي‌رفت. حلاليت طلبيد كه مبادا باز نگردد. «دلشاد مسر‌ف» گفت:
ـ استاد سعيد خدا نكند مرگت را ببينم اما با قضا و قدر نمي‌شود كاري كرد. اگر كشته شدي پتو و بالشتت را چه كنيم؟
ـ مال تو دلشاد.
ـ پس برو خدا كند سر سالم باز نياوري. من دو ماه است پتو ندارم.
غصه‌هاي روزانه را با شوخي به تاريكی شب مي‌سپرديم. يكي از ما نامه‌اي عاشقانه از زبان حال دختري «روانداز»‌ي به نام «رووناك» براي عثمان سعيد نوشته و مداوماً از صداقت و راستگويي و پاكي خود مي‌گفت. . . .

behnam5555 07-04-2011 09:27 PM


چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(22)

پيشمرگان محافظ راديو بسيار زياد و اغلب بيكاره بودند. هر كس به «ادريس» (كه در روستاي قصري بود) مراجعه مي‌كرد، او را به راديو مي‌فرستاد. شب با عبدالخالق به «قصري» رفتيم. ديوانه‌اي زنجيري را طناب پيچ كرده بودند. ادريس با عصبانيت گفت:
ـ او را كجا بفرستم؟
ـ بفرست راديو. ما جاي اضافي داريم. . . .
«كاك خالد آقا حسامي» هم به «گرديم» و راديو آمد. چند شبي «كاخ شايو» را در اخيتار او گذارده بودم. شب‌ها زير فانوس كتاب مي‌خواند. يك مار از سقف روي كتابش افتاده بود. تعريف مي‌كرد:
بچه‌اي يك كاسه ماست از طرف محمود آقا براي خالد فرستاده و از او خواسته بود كاسه را برگرداند. او هم هر چه به دنبال كاسه گشته بود، چيزي پيدا نكرده بود، عاقبت ماست را همانطوري در كاسه‌ي محمودآقا خورده و پس از آن، شش روز در بستر بيماري آفتاده بود... من و «كاك سامي عبدالرحمن» به «ليوژه» فرستاده شديم تا بر امور مطبوعاتي نظارت كنيم. حال بهتر است كمي در مورد آقايان فراري به تهران و همدان صحبت كنيم:
استادان ما در تهران خوب زندگي مي‌كنند، در رفاه كامل. اما پيشمرگان مستقر در همدان بايد در پادگان هر روز تمرين نظامي كنند تا در موعد مقرر براي جنگ با بارزاني به منطقه بازگردند. روز بيست و يك آذر (روز سقوط جمهوري كردستان) نزديك است و بايد اين روز را جشن بگيرند. پيشمرگان دلسوز خجالت كشيده از اين كار سرپيچي مي‌كنند.
ـ رسواي عالم و آدم مي‌شويم. شرف ما بر باد مي‌رود. . .
استاد «عمر دبابه» شروع به سخنراني مي‌كند:
ـ جشن گرفتن چه ايرادي دارد؟ پيش چه كسي آبرويمان مي‌رود؟ همچنانكه تيمسار نصراللهي مي‌‏فرمايند:
«اگر اعليحضرت فرمان دهند فلان هم به ريش بماليم، بايد بماليم. بعداًَ پاك مي‌كنيم آب زياد و صابون هم زياد است».
عده‌اي به حالت قهر پادگان را ترك كرده و از شركت در مراسم سرباز زده بودند. يكي از آنها «ملاجميل روژبه‌ياني» بود كه به تهران رفت، مستقلاً پناهندگي گرفت و در راديو مشغول به كار شد. يك روز در «هه‌لشو»، كوه مقابل را نگاه مي‌كردم كه یک سياهي از دور ظاهر شد. «صفر فيلي» بود كه پيش از اين تفنگي فروخته و اكنون بايد محاكمه مي‌شد.
ـ ها! صفر! خير است؟
ـ از همدان گريخته‌ام و باز گشته‌ام تا محاكمه و اعدام شوم.
ـ وضعيت چگونه بود؟
ـ حال سگ! يكي از پيشمرگان در سيلوي ماش افتاد و مرد. . . مام هه‌ژار! نامي بر ما گذاشته بودند كه از هزار فحش بدتر بود.
ـ چه نامي؟
ـ يادم نيست.
ـ دلاور؟
ـ نه
ـ جوانمرد؟
ـ به نامي واقعاً ‌تحقيركننده بود.
ـ صفر زماني كه من در ايران بودم به چنين كساني مي‌گفتند: غير نظامي
ـ گل گفتي، غير نظامي. خيلي از جاش بدتر است. من به خاطر اين نام فرار كردم.
هنگامي كه جنگ در سال 1965 به اوج شدت رسيده بود، ملامصطفي نيز با ايران روابط ديپلماتيك برقرار و تهران، پناهندگان را مجاب كرده بود كه به عراق بازگشته و در كنار ملامصطفي بجنگند. به ملامصطفي هم توصيه كرده بود كه فرمان عفو عمومي صادر كند. ابراهيم احمد در تهران باقي ماند اما اعضاي پيشين دفتر سياسي، عده‌اي به روستاي «وه‌لزي» و عده‌اي ديگر كه جلال طالباني هم در ميان آنها بود، به «دوله‌ره‌قه» نزد عباس رفتند. پيشمرگان نيز به صف همراهان پيوستند و «كاك عبدالخالق» نيز كه پيش از اين مهندس راديو بود و به همراه آقايان به همدان رفته بود به راديو بازگشت. ما در راديو با هم آشنا شديم.
به همراه «كاك سامي» روزنامه‌ي «خه‌بات»، اخبار كردستان را به صورت هفته­نامه در قطع مجله منتشر مي‌كرديم. از شب تا صبح، زير نور چراغ زنبوري كار مي‌كرديم و روزها از ترس هواپيما پنهان مي‌شديم. زماني كه از بغداد آمدم چشمانم قدرت كافي داشت اما كار در زير چراغ زنبوري، چشمهايم را ضعيف كرد و مجبور شدم عينك طبي بزنم.
در روزهايي كه در «ليوژه» بوديم يك شب باراني بعد از نيمه شب، چهار پيشمرگ باديناني وارد اتاق شدند: «ما به فرمان درويش بگ مردي رابازداشت كرده‌ايم اما او را از ما باز پس گرفته‌اند. مي‌فرماييد چكار كنیم؟» سامي گفت: «ما روزنامه نگار هستيم و اين امور دخلي به ما ندارد». گفتم: «اتفاقاً ربط دارد. همين الان به سراغ آنها برويد و آنها را بكشيد». سامي گفت: «اين چه فتوايي بود كه صادر كردي؟» گفتم: «اينها اگر جرأت جنگيدن داشتند از ابتدا مانع اين مسأله مي‌شدند حالا مي‌خواهند با اين كار، ترسويي خود را پينه كنند و بگويند به خاطر فلان و فلان، انتقام نگرفتيم». همين طور هم شد چون دست از پا درازتر به مواضع خود بازگشتند.
يك زن چند قوطي جوهر براي ما آورد.
ـ اين‌ها را از كجا آورده‌اي؟
معلوم شد «عبدالرحمن ملامحمود» كه پيش از ما سرپرست چاپخانه بود اين‌ها را دزديده و چون مشتري براي خريد آن پيدا نشده آن را بازگردانده است.
روستاي «ليوژه» را پيش از اين هم يكبار ديگر در بهار 1965 و زماني كه با «كاك نافذ» بودم ديده بودم. يك روز از «قصري» مي‌آمديم. باران به شدت مي‌باريد و در رودخانه‌ي «وه‌سان»، سيلاب آمده بود. من استر را به آب زدم. آب تا گردن استر آمد و نزديك بود خفه شود. ناگزير بازگشتيم و كمي دورتر از پل «به‌رگه‌كه» گذشتيم. عصر هنگام، من پيش افتاده بودم. ناگهان استر ايستاد. هر كاري كردم تكان نخورد. نگاه كردم. كمي دورتر، زني گوشتالود، لخت و عور در آب خودش را مي‌شست.
ـ مادر جان استرم با ديدن قيافه‌ات ترسيده است.
زن در پشت درخت‌ها پنهان شد و استر خجالتي ما راه افتاد. نابلد بوديم. شب رسيد و ما تقريباً گم شديم. نافذ هم مرتب مي‌گفت: كي به «ليوگوو» مي‌رسيم؟ سرانجام از دور چراغي ديديم. كودكي همراهمان آمد و به طرف روستا راهنمايي كرد. ميهمان «شيخ رضا گولاني» شديم. . .
من پيشنهاد كردم كه حيف است «جلال طالباني» در «دوله‌ره‌قه» بيكار بنشيند، صاحب قلم است و مي‌تواند با ما همكاري كند. نامه‌اي برايش نوشتیم كه به دفتر سياسي بيايد اما يك شب به همراه دوستان از دوله‌ره‌قه گريخت و خود را به دولت تسليم كرد. یک مارس 1966 تلگرافي رسيد كه جلال فرار كرده است. نام او را گذاشتيم: جاش مدل 66 كه اين نام را هم هنوز روي خود دارد. از آن روز به بعد جلال و همراهانش، در سلك نيروهاي دولت عراق با ما وارد نبرد مسلحانه شدند و بي‌رحم‌تر از اعراب، با پيشمرگان برخورد مي‌كردند. «عمر دبابه» هم به خاطر خوش خدمتي در معرفي مخالفان دولت به حكومت مفتخر به دريافت عنوان «برادر عمر» قهرمان شده بود. . .
يك روز در «گه‌لي به‌دران» يك بمب افكن مانند هميشه منطقه را بمباران كرد. جواني به نام «فتاح» كه سرش را داخل يك سوراخ كرده و بدنش بيرون بود، بر اثر اسابت يك قطعه سنگ ناشي از شدت انفجار بمب به بدنش شهيد شد.
«عرب كلك افسر ارتش عراق و پسري بسيار شيرين كلام بود. در آن روزها بهترين لحظات ما جمع شدن دور او و گوش دادن به سرگذشتش بود. يك روز «علي سنجاري» كه عضو دفتر سياسي بود نيز نزد ما آمد.
تلگرافي به نام او ارسال شد. پس از خواندن، شروع به گريستن كرد:
ـ پدرم مرده است.
او را تا دفتر سياسي نزد «حبيب محمد كريم» دبير كل همراهي كرديم:
ـ ها خير است؟
ـ پدر كاك علي مرده است.
ـ اتفاقي نيفتاده است. مي‌گويند پدرت سه زن داشت. كيف خود را از دنيا كرده است حالا هم كه مرده خدا رحمتش كند.
گريه‌ها به خنده تبديل شد.
من در قيام، هنگام آمدن هواپيماها پنهان نمي‌شوم. مردم تصور مي‌كردند شجاعت است و از آنها با غيرت‌ترم اما واقعيت اين است كه من تنبل بودم و حوصله‌ي پنهان شدن و در سوراخ خزيدن نداشتم.
مي‌گفتم هر چه بادا باد. مرگ يكبار شيون يكبار. . . .
در نطقه یک كوه جنگلي و داراي غارهاي بسيار وجود داشت که به مجرد رسيدن هواپيما، اهالي روستا را بدانجا مي‌فرستاديم. يك روز كه خبردار شده بوديم منطقه بمباران مي‌شود اهالي را به همان كوه فرستاده بوديم. من روي تخت فنري خود خوابيده بودم. زني به نام «ئايشي مه‌لا» با ترس و دلهره‌ي فراوان به اتاقم آمد:
ـ ماموستا چكار كنم؟ به كوه نمي‌رسم. بمباران هم شروع شده است. فكري بكن.
ـ يا خودت را به قله برسان یا بيا روي تخت من.
ـ به خاطر خدا در اين وضعيت دلهره‌آور چه حرفها مي‌زني؟
بيرون رفت و خود را به جنگل رساند. بمباران تمام شد و اين بار هم جان سالم بدر بردم.
يك شب چند نفر به ديدنم آمدند. بايد به پشت بام مي‌رفتيم. گفتم: «چراغ زنبوري را روشن مي‌كنم. مطمئن هستم كه طياره نمي‌آيد».
ـ چگونه حرف تو را باور كنيم؟
ناگهان هواپيما سر رسيد. حالا بيا و فرار كن. . .
ماه رمضان هم رسيد. ما كه شب­ها تا صبح نمي‌خوابيديم هر شب، ملاي ده را براي نيايش و اذان بيدار مي‌كرديم. هميشه مي‌گفت: «هر چند شما خودتان روزه نمي‌گيريد اما به قرآن سوگند، نصف ثواب روزه‌داران اين روستا متعلق به شماست».
عبدالله ملا (همسر ئايشه) شكارچي و بسيار هم خسيس بود. شكارهايش را عمدتاً به ما مي‌فروخت: كبك سه تومان و كبوتر پانزده ريال. كبك‌ها را در يك حلبي روغن شاپسند ريخته و در آن را مي‌بستم. سپس آن را روي آتش مي‌گذاشتيم و صبح مي‌خورديم. يادم مي‌آيد يكبار حلبي محتوي كبك و كبوتر منفجر شد. تمام روستا تصور مي‌كردند بمب منفجر شده است. . .
مدتي بود حميد عثمان (رئيس اسبق حزب شيوعي) هم نزد ما آمده و در امر نوشتن همكاري مي‌كرد. يك شب كه در حال آماده­كردن غذا بودم گفت:
ـ شما نمي‌دانيد خوب بنويسيد. من بايد به شما ياد بدهم.
ـ مثلاً ؟
ـ بايد يك مطلب مهم بنويسيم مثلاً «ويژگي‌هاي يك پيشمرگ خوب» و . . .
ـ كاك حميد مقاله‌ي اول را بنويس: طرز تهيه‌ي آبگوشت كبوتر. . .
ـ شما همه چيز را به مسخره مي‌گيريد.
يك روز عصر «سالار حيدري» و «اسماعيل شريف‌زاده» و چند پيشمرگ ايراني ديگر ميهمانم بودند. شب كه جاي خواب را نشان دادم بر سر بالش و حصير دعوايشان شد. عاقبت «سالار حيدري» با عصبانيت رفت و صبح كه برگشت گفت: «به خانه‌ي جواد آقا رفتم. كسي در خانه نبود. لحاف و تشك پهن كردم و حسابي خوابيدم». سالار از پيشمرگان بسيار هوشيار و شجاع ما بود.
دفتر سياسي در «گه‌لي به‌ردان» د رحومه‌ي «ليوژه» بود. بدانجا بسيار آمد و رفت مي‌كرديم. گه‌لي در دره‌اي بسيار تنگ ميان دو كوه قرار گرفته است كه روشني هوا در روزهاي بهاري آن سه ساعت است. طرف غربي آن صخره‌اي سنگي و غيرقابل عبور است و پلنگ بسيار دارد. چند زنداني عرب كه شبانه موفق به فرار از آنجا شده بودند از ترس پلنگ به زندان بازگشتند.
يكبار در «گرديم» ميهمان بودم كه هواپيما سر رسيد. من و سامي تازه خداحافظي كرده بوديم. در راه كه هواپيما را نگاه مي‌كردم، ناگهان دم آن آتش گرفت. با رسيدن به ليوژه خبر رسيد كه يك هواپيماي «سوخو» سقوط كرده است. آن روز هم «سيدرسول بابي گه‌وره» و چند ايراني ديگر ميهمانم بودند. به همراه «شريف‌زاده» و «سالار حيدري» به سرعت به «چومان» رفتم تا هواپيماي ساقط شده را تماشا كنيم. در راه به خانه‌اي رسيديم كه يك سگ وحشي در مقابل آن ايستاده بود و با ديدن ما به طرف ما حمله‌رو شد. با عصا به طرف او رفتم. او نزديك مي‌آمد و من با عصا مي‌زدم. بالاخره تسليم شد و فرار كرد. خود را به طياره رسانديم. «احمد توفيق» و عده‌اي ديگر نيز آمده بودند. خلبان‌ها در آتش سوخته و زغال شده بودند. اشيايي از هواپيما جمع كرديم و با خود آورديم. شب به ميهماني مردي به نام «كاخدر» رفتيم كه اهل «گرشه‌تيان طميرگان» بود. از شيشه‌ي طياره كه پلاستيك فشرده‌ي ضخيم بود، خنجري زيبا تراشيده و به من هديه كرد. روزنامه‌نگاران اروپايي هميشه مي‌گفتند: «خنجر تو اشعار قوي و زيباي توست». اكنون نيز اين خنجر را به يادگار دارم. در ماه آوريل «سلام عارف» به همراه «زاهد محمد» كه پيش از اين درباره‌اش گفتم در سانحه‌ي سقوط هواپيما كشته شد. برادرش «عبدالرحمن» به عنوان جانشين و «بزاز» به عنوان نخست وزير انتخاب شدند. اما جنگ متوقف نشد. دشمن در بيشتر نقاط شكست خورد اما در منقطه‌ي «روانداز» پيشروي كرد، كوه «هندرين» را به تصرف درآورد و «گه‌لاله» را در تيررس توپخانه قرار داد.
ملامصطفي به دفتر سياسي آمد و نيروهاي خود را برای مقابله آماده کرد. لشکر به حرکت درآمد. پيرمردي انبان به دوش كه در پي لشكر حركت مي‌كرد پرسيد: «همراهت چه داري؟» در جواب گفتم: «توت خشك و توشه‌ي سلطان است. ناشكري نمي‌گويم حتي چاي هم براي پذيرايي نداريم».
فردا غروب نزد او رفتم. «عباس آقا» هم آنجا بود. ملامصطفي گفت:
ـ عباس آقا خبر دارم كه بدون مشورت من با دولت ايران و عراق گفتگو مي‌كني و به اين و آن تعهد مي‌دهي. من مصطفي هستم. تيربارانت خواهم كرد.
و عباس آقا مثل بيد مي‌لرزيد. . .
خبر رسيد كه ارتش عراق در جنگ «باله‌كايه‌تي» پيروز شده است. ملامصطفي با آقايان در «گه‌لي‌به‌دران» قرار گذاشت. عصر به ديدن آنها رفت و به همراه هفتاد نفر به فرماندهي «فاخر حه‌مه‌د آقا» و پيشمرگان، چنان دشمن را عقب راند كه آوازه‌ي اين شكست به گوش تمام دنيا رسيد. يك روزنامه نگار درشت هيكل فرانسوي كه خود را به ميدان رسانده بود مي‌گفت بيش از دو هزار كلاهخود سربازان عراقي در جبهه بر جاي مانده است و عده‌ي بسياري كشته‌اند. . . ارتش عراق شكست خورد و به سوي «رواندز» عقب نشست. صدها اسلحه، ده‌ها بي‌سيم، چهار توپ سنگين و هزاران پتو و وسايل سربازي و هزاران گلوله به غنيمت گرفته شد. پيشمرگان حتي اسب فرماندهي را كه حامل نقشه بود به غنيمت گرفتند. پيروزی بزرگي بود. تنها دو پيشمرگ شهيد شدند كه يكي از آنها پسري به نام «عثمان» و ديگري هم پسري بود كه نام او را به خاطر ندارم. اين شكست هراسي بزرگ در دل دولت افكند و «بزاز» را ناچار كرد در اعلاميه‌اي رسمي، خواهان حل مسأله از راه گفتگو شود. همچنين اشاره كرد: «بزرگان ساکن بغداد مي‌دانند كه من مصلحت ملت كرد را مي‌خواهم». (منظور او ابراهيم احمد، جلال طالباني و . . . بود).
ابراهيم كه حاضر به بازگشت به قيام نشده بود، در دوره‌ي «عبدالرحمن عارف» به بغداد رفت. گفته شد يك روز در ملاقات با «عارف»، نسخه‌هايي از مجله‌ي خه‌بات را به او نشان داده و شعري را كه در مورد او گفته بودم به عارف داده و گفته است:
ـ آنها آبروي ما را برده‌اند اما تو روزنامه‌اي در اختيار ما نمي‌گذاري تا پاسخي بدهيم.
امتياز روزنامه‌ي «نور» و مجله‌ي «خه‌بات» را گرفته بود. من نور را «نه‌وه‌ر»: به معناي «كولي» و رزگاري را «رزگاري نامووس» یعنی «رهايي از شرف» مي‌گفتم.
در روزنامه‌ها و مجلات، هجوم گسترده‌اي عليه من آغاز كردند بدين مضمون كه من شاعر دربار بارزاني­ام به ازاي هر قصيده پنجاه دينار پول مي‌گيرم و خدمتكار تريستات و كمپرادور هستم.
باوركن الان هم نمي‌دانم تريستات و كمپرادور چه صيغه‌اي است. ابراهيم و جلال، بارها مرا متهم به جاسوسي كردند و هر بار هم از گفته‌ي خود پشيمان شدند.
يكبار كه در بغداد و در اعظميه، استوديو عكاسي داشتم و واقعاً بخور و نمير زندگي مي‌كردم، نمي‌دانم «جلال» به خاطر چه چيز از من عصباني شده و گفته بود: «اگر جاسوس نيست چگونه زندگي مي‌كند؟» و در همان حال مقاله‌اي در خه‌بات نوشته و در آن از من به عنوان بزرگترين شاعر ملي كرد در اين دوران ياد كرده بود. هنگامي كه به خاطر اين مدح از او عصباني شدم گفت: «كردي كه گوران شاعر باشد، ديگر نبايد از ماها صحبتي به ميان آورد».
آمد و رفت و گفتگوها پس از بيانيه‌ي «بزاز» كه در تاريخ 29/6/1966 منتشر شد دوباره آغاز و هيأت‌هاي مذاكره كننده از بغداد عازم منطقه شدند تا جايي كه سرانجام رئيس جمهور (عبدالرحمن عارف) خود، براي ملاقات با بارزاني به كردستان آمد، اما در روانداز توقف كرد كه طبق قرار و توافق پيشين نبود. اين امكان هم مي‌توانست دامي خطرناك براي بازداشت و قتل ملامصطفي باشد به ويژه آنكه لشكري كاملاً مجهز به همراه رئيس جمهور وارد منطقه شده بود. آشكارا مي‌شد حدس زد كه ماجراي تاريخي بازداشت و قتل «اسماعيل آقا سمكو» و «حمزه آقا منگور» مي­خواست تكرار شود. در اين ميان ساكنان كرد بغداد و تجار ثروتمند به خاطر منافع خود، بارزاني را به انجام اين ملاقات تحريض كردند. كار به جايي رسيد كه ملامصطفي عصباني شد و اعلام كرد به تنهايي به ملاقات رئيس جمهور خواهد رفت. «حسين حه‌مه‌د آقا» و دسته‌اي از پيشمرگان در محلي موضع گرفتند. پيشمرگان ديگر تمام منطقه را محاصره كردند. همه‌ي ما نگران بوديم. . . . وارد چادري شدم كه عارف و بارزاني در آن نشسته بودند. ناهار آماه شد. من و عمر آقا غذا نخورديم. تپانچه هم آماده بود كه به محض آنكه حركت مشكوكي صورت گرفت عارف را بكشیم.
دقايقي بعد رئيس ستاد ارتش عارف كه مردي با محاسن سفيد بود آمد و در گوش عارف چيزي گفت: گويا احساس كرده بود كه رودست خورده‌اند. به آرامي در گوش عمرآقا گفتم: «حالا آنها از ما مي‌ترسند». از چند سال پيش مردي به نام «كاكه» را مي‌شناختم كه فيلمبرداري مي‌كرد. او هم كه براي فيلم‌برداري به همراه هيأت آمده بود از كنارم گذشت و به آرامي گفت:
ـ جماعتي كه به نام خبرنگار و فيلم‌بردار آمده‌‌اند همگي قاتل و آدم‌كش هستند. مراقب باشيد. تا عصر، اوضاع به همين منوال ادامه داشت. سرانجام عارف اتومبيل خود را به بارزاني پيشكش كرد و خداحافظي كرد. بارزاني سوار اتومبيل نشد و با جيب خود بازگشت. تلاش كردم كسي را همراه بارزاني بفرستم، وقتي اصرار مرا ديد گفت: «بيا با من سوار شو». پس از سوار شدن و گذشتن لحظاتي چند گفتم: «رفتنت كار خوبي نبود. اين دولت‌هاي بي‌ناموس، هزاران بار با اين حقه‌ها رهبران ملت كرد را به دام انداخته‌اند».
ـ بله خطر بود اما اصرار بزرگان مرا عصباني كرد. با اين وجود، خدا بزرگ است. . .
گفتگوها و مذاكرات در حالت نه جنگ و نه صلح همچنان ادامه داشت. گاهي جنگ و كشتار و خونريزي و گاهي هم آرامش بر منطقه حاكم بود. اين حالت دو سال و سه ماه به طول انجاميد. در جولاي 1968 تعدادي افسر و آجودان نزديك به عارف، با بعثي‌ها دست به يكي كرده طي كودتايي عارف را برانداختند. سيزده روز بعد بعثي‌ها به رهبري صدام و احمد حسن الكبر، كودتاچيان را شكست دادند و بعث مجدداً حاكميت را به دست گرفت.
در اوايل بهار شصت و هشت، همسرم به صورت پنهاني نزد من آمد، به جز محمد، بچه‌هاي ديگر را هم آورده بود. پسرم «خاني» كه هنگام بازگشت مجدد من به قيام، چهل روزه بود اكنون پسري سه ساله شده بود. ابتدا تصور كرده بود كه پدر ندارد اما همين كه فهيمد من پدرش هستم از شدت خوشحالي به من چسپيد و مرتب مي‌گفت: «پدر من! اين پدر من است. من پدر دارم. . . ».
در طول عمرم كمتر پيش آمده بود كه چنين دلگير و غمگين شوم. اين صحنه را هرگز از ياد نمي‌برم. اكنون مي‌خواهم كمي در مورد خودم و خانواده‌ام بگويم:
پسرم محمد رادر حالي كه هنوز چهار ماهش نشده بود ترك كردم. نزد برادرم عبدالله بزرگ شد و مادرش نيز چون از سرنوشت من بي‌خبر بود، چون بيوه‌زنان زندگي مي‌كرد. هنگامي كه بغداد آمدند محمد نه ساله بود و پدرش را نمي‌شناخت. بسياري اوقات هنگامي كه من در خانه نبودم يا از خانه بيرون مي‌رفتم از مادر مي‌پرسيد: «مادر آن مرد كه بود؟ چرا در خانه‌ي ماست؟» و زماني كه به هر دليل عصباني مي‌شد فرياد مي‌زد: «به خانه‌ي خودمان برمي‌گردم». كه منظور او از خانه‌ي خودش، در واقع منزل عبدالله بود. مصطفي كه در شقلاوه به دنيا آمده بود را نيز هنگامي كه يازده ماهه بود جا گذاشتم و به سوريه رفتم. پس از يكسال و نيم كه با مادرش به ديدارم آمدند او هم مرا نمي‌شناخت و صدايم مي‌زد: مامه (عمو). محمد امامي و مادر كريم را فراموش نمي‌كرد و آن ها را كس و كار خود مي‌دانست. اين هم از تقدير من و فرزندانم. و هنگامي كه «زاگرس» هم به دنيا آمد در «مسكو» بودم. چند سالي هم كه در مدرسه بوده‌اند و بتدريج به بالندگي رسيده‌اند كمتر آنها را ديده‌ام و بيشترين جور آنها را مادر كشيده است. حال اگر انس و الفت آنها به مادرشان بيشتر باشد كاملاً طبيعي است اما من عشق به كرد و كردستان را با هيچ چيز ـ حتي دوستي فرزندانم عوض نكرده‌ام. . . .
در طول اين مدت، سر جمع، به مدت پانزده سال و شاید هم، بيشتر، از همسر و فرزندانم دور بوده‌ام. جداي از هشت سال اول كه از مهاباد به عراق رفتم. در ساير اوقات نيز ـ گاهي يك ماه و گاهي دو ماه از خانواده‌ دور بوده ام. البته يك سال در مسكو، چهارده ماه در قيام و يك دوره‌ي دوساله را هم بايد به اين دوران اضافه كنم.
به مجرد آنكه به ياد همسر و فرزندانم مي‌افتادم، غصه وجودم را فرا مي‌گرفت به ويژه در ايام عيد، اين دردها مضاعف می­شد: «الان كسي نيست به آنها عيدي بدهد و دلشان را شاد كند. زن بيوه و كودكان بي‌پدر مانده‌اند. . . ». اما با اميد به آزادي ملت، خود را دلداري مي‌دادم و تمامي فرزندان كردستان را فرزند خود مي‌پنداشتم. بسياري گمان مي‌كردند من هرگز غم و غصه‌اي نداشته‌ام اما كسي از درون ريش من خبر نداشت. خنده را درمان درد بي‌دوا كرده و زمان را با شوخي بادوستان مي‌گذراندم. اما از حق نگذرم. معصومه فرشته‌اي بود كه خداوند‌گار برايم فرستاده و هم او بود كه با تربيت فرزندان، جاي خالي مرا پركرده به من امكان داده بود در خدمت هدف و ملتم باشم. با سيري من سر كرد، با گرسنگي من گرسنه بود و هيچگاه از تلخي‌هاي زندگي گلايه نمي‌كرد اما شكرگزار شيريني‌هاي آن بود. هر زن ديگري جز او شايد يكسال هم دوام نمي‌آورد. اگر چه اعتقاد زيادي به شانس و بخت نداشته‌ام اما شايد اين همسر مهربان، يكي از تنها خوشبختي‌هاي زندگي من بوده باشد. همسر پيشين من بسيار خوب و همسر بعدي بسيار بهتر و از وفادار، وفادارتر و اكنون در روزگار پيري، مايه‌ي دلخوشي من است.
چند ماهي از سال 1965 و حدود هشت ماه از سال 1966 را در «ليوژه» و در چاپخانه‌ي قيام گذراندم. «كاك سامي» همكارم بود. پيشمرگ چاپخانه‌ يعني «سعيد ابوشامل» كه يك مسيحي عرب بود، بسيار به كار چاپ وارد بود. «صفر فيلي» كه پيش از اين در مورد او گفتم، شيعه بود، «مجيد كساس»، كه آن وقت‌ها نوجواني بيش نبود و اكنون در چاپخانه‌‌اي در سليمانيه به فعاليت مشغول است نیز هراه ما بود. شیخ نوری و جماعتی دیگر از همکاران ما هم در امر چاپ و نشر بودند.
صفر بسيار سركش و مجيد از او سركش‌تر بود. روزي نبود كه دعوايي ساز نشود. مانند درس مدرسه براي آنها برنامه گذاشته بودم: شنبه، مجيد و يكشنبه سعيد. يكشنبه صفر و مجيد. دوشنبه شيخ نوري و صفر يا شيخ نوري یا مجيد. . . . گاهي روزها «صفر» دوبار دعوا مي‌كرد و مي‌گفت:
ـ استاد يكي طلب شما
بك روز ديدم صفر در حالي كه دو مرغ به دست داشت مي‌آید:
ـ اين چيه؟
ـ در روستاي «يندزه» از خانمي خريده‌ام. مرغي يك دينار.
ـ غضب! مرغ دانه‌اي هفت درهم است(هفت تومان).
ـ نه استاد، آن خانم گفت هر مرغ هفده جوجه دارد. سي و شش مرغ در ازاي دو دنيار ارزان است.
چند روز بعد، صفر را عصباني در حالي كه با تفنگ به سوي «نيدزه»، مي‌رفت ديدم
ـ كجا؟
- می­روم آن زن را بکشم.
ـ يكبار كه خر شدي كافي است. سر مرغ‌ها را ببر. من هر دو را يك دينار مي‌خرم. آن ها را براي جماعت آماده­كن.
ـ استاد خودم نيز از گوشت آن مي خورم؟
ـ پس چي؟
ـ حالا خوب شد.
در يكي از مقالات خه‌بات، نوشته بودم: «دروغ‌هاي دولت مانند آن است كه بگويم حسن و حسين دو دختر معاويه هستند و به وسيله‌ي علي در بغداد كشته شده‌اند». مقاله حروفچيني شده و در حال آماده شدن بود، صفر متن را ديده بود:
ـ سعيد اين چه غلطي است كه كرده‌ايد؟ تو مسيحي هستي و نمي‌داني. من شيعه هستم و مي‌دانم. حسن و حسين پسران علي هستند و توسط يزيد به شهادت رسيده‌اند. بيا متن را عوض كن. سعيد هم ناگزير حروفچيني را تغيير داده بود. پنجاه نسخه از مجله چاپ شده بود كه متوجه شدم. حالا بيا و صفر را حالي كن كه مقصود چه بوده است.
دو سرباز اسير عرب را براي كار خدماتي به مقر چاپ و نشر فرستادند. يكي از آنها «سيدعلي» شيعه‌ي اهل «حله» و ماهي‌گير و آن ديگري «حه‌مه‌د»، سني، از اهالي ديوانيه و كشاورز بود. هنگامي كه نزد ما آمدند بسيار لاغر و ضعيف بودند، اما مدتي بعد حسابي چاق و پروار شده بودند. يك كيسه توتون و برگ سيگار نزد «حه‌مه‌د» امانت گذاشتم. مدام دعاي خير مي‌كرد: «از سيگار سير شدم خدا عوضت دهد». آنها را خيلي دوست داشتيم. حه‌مه‌د آدم بسيار گيجي بود و حتي نمي‌توانست دو استكان چاي را سالم به مقصد برساند. به او گفتيم: «تو كه پيش از اين كشاورز بوده‌اي بيا و باغچه‌اي درست كن». باور كن باغچه‌اي برايمان درست كرد كه نمونه نداشت. يك روز به شكار ماهي رفتيم و ماهي‌هاي بسيار اما كوچك گرفتیم. پس از بريان كردم ماهي‌ها مرتباً دنبال استخوان ماهي‌ها مي‌گشتيم تا در گلويمان گير نكند اما سيدعلي ماهي‌ها را مي‌خورد بدون آنكه به مشكلي برخورد كند و ضمن آنكه مي‌خنديد مي‌گفت: «شما نمي‌دانيد چگونه ماهي بخوريد». الان هم فن او را ياد نگرفتيم.
«حه‌مه‌د» كه هيچ، اما «سيدعلي» چند كلمه‌اي کردي ياد گرفته بود. پس از گفتگوهاي رسمي ميان دولت و بارزاني، قرار شد اسرا مبادله شوند. روزي كه مي‌رفتند از ته دل مي‌گريستند و مي‌گفتند: «اي كاش ده سال ديگر هم اسير شما بوديم. . . ».
«عبدالحسين فيلي» در بغداد، نزديك «مستنصريه‌ي» قديم، مغازه‌اي خياطي داشت و در كنار آن لباس و فرش هم مي‌فروخت. مردي بسيار كوتاه قد اما زيرك و اهل كار بود.
يك كرد به تمام معنا بود و دوستي عميقی با من و احمد توفيق داشت. تا زماني كه در بغداد كار مي‌كرد وضع خوبي داشت. بعدها به اتهام ترور «بدرالدين علي» استاندار اربيل به زندان افتاد و مشكلات بسياري گريبانگيرش شد. پس از پايان دوران محكوميت، وارد قيام شد و مدتها امين‌دار آذوقه‌ي پيشمرگه در سليمانيه بود. در يكي از سفرها پس از بازگشت متوجه شده بود آذوقه‌ي بسياري به سرقت رفته است. به ليوژه آمد تا به دفتر سياسي شكايت كند. مجيد نوجوان را هم با خود آورده بود:
ـ اين پسر بسيار خوب‌رو و خوش ‌سيماست. پدرش او را به من سپرده است. من هم تنها مي‌توانم به تو اعتماد كنم. مراقب او باش.
اما حسين حدود پانزده روز ميهمان من بود. شبانه مجلس سخن آراسته مي شد و شروع به صحبت كردن مي­كرد. كردي ما را هم خوب بلد نبود. هر زمان در مورد يك بي‌اخلاقي يا موارد مشابه آن صحبت مي‌كرد در پايان جمله مي‌گفت: بله استاد اين نادرست است. . . اي لعنت بر قبر پدرت.
ـ بله فرمايش شما درست است.
آن‌ روزها فصل ريواس بود و مجيد به همراه پيشمرگان به کوه زده بود. خبر رسيد كه مجيد بيهوش شده است و باید براي او نمك ببرند. بيچاره چون شهري بود و تا به حال ريواس نديده بود. آنقدر خورده بود كه از هوش رفته بود.
يك روز همراه دوستان به شنا رفته ‌بوديم. پشت روستا فرزندان «جوهر هيراني» را ديدم كه در كنار يك تخته سنگ بازي مي‌كردند. گفتم: «جوهر عزيز بهتراست فرزندانت را براي بازي به داخل علف‌زارها ببري. آنجا بهتر است چون اگر بمباران شويم، ممكن است تركش سنگ همه‌ي آنها را بكشد.
نماز مغرب وقتي از شنا باز مي‌گشتيم تمام ده بار كرده در حال ترك روستا بودند.
ـ اين وقت شب كجا مي‌رويد؟
ـ مگر خودت به جوهر نگفته‌اي امشب اينجا را بمباران مي‌كنند؟
ـ من كي چنين حرفي زده‌ام؟ روي درغگو سياه.
در روستاي «ليوژه» بزرگترين حامي و پشتيبان من «پله» مادر «سرگرد يوسف ميران» بود كه مقر پسرش نزديك ما و آن سوي دره بود. آن زن، انساني بسيار صالح و مقدس و مادری مهربان در حق همه‌‌ي ما به ويژه در حق من بود. . . يكبار در اربيل پزشكي به بالين چهار بيمار مي‌رود.
بر بالين هر چهار بيمار «پله» را مي‌بيند كه برايشان ميوه آورده دلداريشان مي‌دهد. آخر سر دكتر گوشي خود را به گوشه‌اي افكنده مي‌گويد: «پله! اگر تو دكتري پس من چه كاره‌ام؟» ادعايي دور نیست اگر بگويم مرا به اندازه‌ي تنها پسرش دوست مي­داشت. هر غذاي خوشمزه‌اي كه مي‌پخت مرا به خانه‌اش دعوت مي‌كرد. وقتي به خانه‌اش مي‌رفتم رختخواب را پهن مي‌كرد.
ـ پله اين چیست؟
ـ خوب مي‌شناسمت قلندر. تو پس از خوردن غذا مي‌خوابي. غذايت را بخور و بخواب.
يك روز پيش از ظهر در خانه‌ي پله بودم. پسرش «يوسف» در خانه نبود. طياره آمد. پيشمرگان هر كدام به سويي گريختند. «پله» بيرون آمد و گفت:
ـ بي‌عرضه‌ها به شما مي‌گويند مرد؟ اسلحه را به من بدهيد و برويد.
پيشمرگان از شرم بازگشتند و شروع به تيراندازي كردند. غالب پيشمرگان «پله» را مي‌شناختند و با احترام از او ياد مي‌كردند. حتي پسر خودش هم مانند ساير پيشمرگان او را «پله» صدا مي‌كرد.
من كه هميشه از شستن خود با آب و صابون حوصله‌ام سر مي‌رفت يك روز به اصرار پله به اتاقك پشتي خانه‌ي آنها رفتم تا خودم را بشویم. يك حلبي آب روي آتش مي‌جوشيد. نمي‌دانم چه شد پايم به حلبي گير كرد و آب جوش ريخته شد. لباس‌هايم را پوشيدم و بيرون آمدم. تا مدتها مي‌گفت اين كار را عمداً انجام داده‌ام. . . .
«عباس مامندآقا» و «شيخ لطيف شيخ محمود» به «ليوژه» آمدند و ميهمان «جواد آقا» شدند. شب نزد آنها رفتم، «عباس آقا» گفت: «بايد ناهاري ما را دعوت كني». دو گوسفند خريدم و آنها را دعوت كردم. مجلس بزرگي بر پا شد. صحبت‌ها گرم بود و بله قربان گفتن‌ها گوش فلك را كر مي‌كرد. بيخ گوش عباس‌ آقا گفتم:
ـ شما آقايان فكر كرده‌ايد كه رعيت جماعت، نفهم و دبنگ است در حالي كه از ترس بله قربان مي‌گويند و پس از آنكه رفتيد به ريشتان مي‌خندند. تو لااقل مواظب حرف زدن‌هايت باش كه مسخره‌ي اين و آن نشوي.
عباس آقا قهقه‌اي زد و گفت:
ـ يقيناً راست مي‌گويي اما خدا را شکر که شيخ لطيف از من دروغگو‌تر است و سهم بيشتر ناسزاها متوجه او است.
از روزي كه روابط ديپلماتيك ايران و ملامصطفي رو به بهبودي گذارده بود، وضعيت ما هم رو به وخامت نهاده بود. دولت از ملامصطفي مي‌خواست كه ما را به ايران تسليم كند و ملامصطفي هم وجود و حضور ما را انكار مي‌كرد. يك شب به حاجي عمران رفتم تا بارزاني را ملاقات كنم. تا مرا ديد گفت: «برو الان در مورد تو گفتگو مي‌كرديم. آنها مي‌گفتند هه‌ژار نزد توست و من هم انكار مي‌كردم. از نظر آنها تو دشمن شاهنشاه هستي. بالاخره راضيشان كردم كه طبق اطلاعات، تو در كويت زندگي مي‌كني».
خلاصه به شدت دنبالمان بودند. به ويژه روي احمد توفيق تأكيد مي‌كردند كه رهبر حزب دمكرات كردستان ايران است و پيشمرگان او هر از چند گاهي، به داخل مرزها نفوذ كرده پاسگاههاي دولتي را هدف قرار مي‌دهند. بارزاني از سر ناچاري احمد را راهي مرز تركيه و روستاي «كاني ماسي» در «بروار عليا» كرد. احمد واقعاً دلاوري به تمام معنا بود كه توقف براي او به معناي مرگ بود اما مصلحت بارزاني و ملت كرد در اين بود که به مصداق ضرب­المثل: نه سيخ بسوزد و نه كباب. آنجا هم دست از فعاليت بر نمي‌داشت و علاوه برتدريس به پيشمرگان و آموزش سواد، دو باغ هم درست كرده بود كه ميوه‌هاي آن، بوي عشق و صفا مي‌داد. از سيب‌ها و ميوه‌هاي باغ، مقداري هم براي من فرستاد.
يك كرد مهاجر به نام «صديق انجيري»، مدتي بود از تهران به دربند در باله‌كايه‌تي آمده بود. نخستين بار او را در قلادزه ديدم. بعدها در دربند چند بار ديگر هم او را ديدم. هميشه از معلومات و دانش او سخن به ميان مي‌آمد. مردي آرام و خونسرد بود. در روزهايي كه احمد به كاني ماسي رفته و ما در ليوژه بوديم يك روز به همراه پسري به نام سعيد به ميهماني ما آمدند و پانزده روز آنجا ماندند. (سعيد از يك چشم نابينا بود).
روزها خودش و سعيد بيرون مي‌رفتند و براي ناهار و شام باز مي‌گشتند. به صديق انس كامل گرفته بوديم. چند مرتبه دوستان دفتر سياسي تذكر دادند كه ايراني‌ها مرتباً رد پاي او را جستجو مي‌كنند بنابراين بايد مراقب بود. يك روز قرار شد دو روزنامه‌نگار و فيلمبردار آلماني براي تهيه‌ي فيلم و خبر به ليوژه بيايند. كاك سامي به صديق گفت: «امروز به جاي هميشگي نرويد چون ممكن است ايران در قالب فيلم بردار و گزارشگر، جاسوسي به منطقه فرستاده باشند. لطفاً مراقب باشيد». صديق از اين جمله ناراحت شد و گفت: «شايد با اين حرف‌ها مي‌خواهي بگويي از دست ما خسته شده‌اي؟» و بدون خداحافظي به همراه سعيد كور، ما را ترك كرد و به ايستگاه راديو در گرديم نزد خالد آقا حسامي رفت. خالد آقا هم به مجرد دیدن آنها گفته بود: ناهار تخم­مرغ دارم.
حسين از ايستگاه خارج شد و به بهانه‌ي اينكه كمي كار دارد و به زودي باز مي‌گردد رفت و ديگر پيدايش نشد. . . صديق بسياري اوقات سفر مي‌كرد و به دوستان خود هم نمي‌گفت كجا مي‌رود. هر كس كه او را مي‌شناخت تصور مي‌كرد اين بار آخري به ايران بازگشته نزد دوستان توده‌اي خود رفته است. مدتها بعد يك روز پدر صديق از قصر شيرين نزد ملامصطفي آمد و گفت: «پسرش گم شده است». بارزاني گفت: «پسر تو را هرگز نديده‌ام و نمي‌دانم چه كسي را مي‌گويي؟ تحقيق مي‌كنم بلكه بتوانم پيدايش كنم». حالا هم كه در خدمت شما هستم معلوم نشد بر سر «صديق زنجيري» چه بلايي آمد.
پس از رفتن «احمد توفيق» به مرز تركيه، «سليمان معيني» خود را به عنوان جانشين او در حزب دمكرات كردستان ايران معرفي كرد. شايد كساني كه با او زندگي كرده‌اند او را بهتر بشناسند اما من هرگز نسبت به او حس خوبي نداشتم. در مورد رفتارهاي اخلاقي ناشايست و بيش از همه بزدلی او همواره مطالبي مي‌گفتند. من تنها با او سلام و احوالپرسي داشتم چون با ايراني‌ها كاري نداشتم اما در رفع مشكلات آنها از هيچ اقدامي دريغ نمي‌كردم. شنيده بودم كه سليمان و پيشمرگان تحت امر او به داخل مرزهاي ايران نفوذ و عليه دولت، عمليات انجام مي‌دهند. سليمان، برادري به نام عبدالله داشت كه پسري بسيار آزموده و شجاع بود. متأسفانه در «گه‌وركان» به همراه «مينه‌شه‌م» كه او هم دلاوري شجاع بود- در يك درگيري به شهادت رسيد.
مقر «معيني» و پيشمرگان او در «سوني» بود كه در ادامه به «دوله‌ره‌قه» منتقل شد. يكي از همراهان معيني و شريف‌زاده، پسري وكيل به نام «حه‌مه‌ ده­مين سراجي» يك كمونيست توده‌اي دو آتشه بود. پسري بسيار زيرك، سخندان و سر زباندار بود اما متأسفانه هيچ­گاه نتوانستم او را دوست داشته باشم. نمي‌دانم چرا. . . شايد من در مورد او افكار احمقانه‌اي داشتم و گرنه همه به نيكي از او يادي مي‌كردند. شايد تنها يك دليل داشتم و آن هم نفرت بيش از اندازه‌ي من از كمونيستها و كمونيسم بود.
يكي از پيشمرگان به نام «ملاآواره» از همراهاني بود كه بسيار به دلم چسپيد. اكثر اشعار من و ديگر شاعران كرد را روان بود و هنگام صحبت­كردن درباره‌ي كرد و كردستان، با تمام وجود دلسوزي مي‌كرد و حرف‌هايش بر دل مي‌نشست.
يك روز در دربند همراه «مام علي عجم» بودم. نامه‌اي از سليمان معيني به دستم رسيد. نوشته بود: «ما پيشمرگان ايراني مستقر در اينجا تو را به عنوان دبيركل انتخاب كرده‌ايم. تو هم بايد بپذيري و وقت ملاقاتي به ما بدهي». آنها را به دربند دعوت کردم و از مام علي خواستم ناهار آماده كند. با سليمان قدم زنان به طرف دشت حركت كرديم.
ـ كاك فايق در مأموريت‌هايي كه به داخل خاك ايران رفته‌ايد، در روستاي «شليم جاران» به سوي مردم تيراندازي كرده و كودكي را كشته‌ايد. يك حاجي را بازداشت كرده و چهار هزار تومان از او اخاذي كرده‌اي. زمين كشاورزان راآتش زده‌اي چون پولي به تو نداده‌اند. راديو را پشت سنگ پنهان كرده با بلندكردن آنتن آن، وانمود كرده‌اي كه با بارزاني صحبت كرده از او كسب تكليف مي‌كني: قربان حاجي فلان تنها پنج هزار تومان كمك مي‌كند. پول را بگيريم؟ خب هر چه شما بفرماييد. خدا از بزرگي كمتان نكند. حاجي دست بوس است. اين كارها را مرتكب شده‌اي يا نه؟ نبايد دروغ بگويي.
ـ بله مرتكب اين گناهان شده‌ام اما از اين پس، امر شما مطاع است.
ـ كاك فايق اجازه بده رك و راست حرف بزنم. گندي كه تو زده‌اي وسيله‌ي من لاپوشاني نمي‌شود. قرار ما مبارزه براي رهايي ملت كرد بود نه دزدي و راهزني و خوردن مال مردم؟ اين اقدامات به نظر من، كار آدم‌هاي بي‌ناموس است. من هم نه دغدغه‌ رياست دارم و نه عشق رهبري. روي من حساب نكن. من با كردستان ايران كاري ندارم.
ديگر از آنها بي‌خبر ماندم و تنها ارتباط ما، احوالپرسي‌هاي گذري بود كه هر از چند گاهي پيش مي‌آمد.
در «قه‌لات باله­ييان» بوديم. «منتقم قاضي» كه از پيش مي‌شناختم و از دوستان صميمي بود، يك روز به سراغم آمد:
­ـ مي‌خواهم به مهاباد بازگردم. سفارشي، كاري يا پيغامي نداري؟
ـ يك خمير دندان و يك فرچه‌ي ريش برايم بياور.
خيلي ناراحت شد كه در مورد مسايل سياسي با او سخني به ميان نياوردم..
يكبار سفري به اربيل داشتم و ميهمان «شيخ مصطفي» پسر «شيخ عبيدالله» شدم. «سالار حيدري» و «منتقم» هم آنجا بودند.
ـ چرا به اربيل آمده‌ايد؟
ـ براي گشت وگذار.
يك روز خبر داده شد كه منتقم بازداشت شده و به همراه پسر شيخ عبدالله به مركز فرماندهي سپاه عراق در اربيل منتقل شده است. هنگامي كه در مورد قيام از او اطلاعات خواستند گفته است: «نام من عبدالله است». اما در ادامه شناسايي شده است. سالار حيدري هم كه موضوع را دريافته است به «گه‌لاله» رفته و گفته است او را هم بازداشت كنند اما كاري به كار او نداشته‌اند. شنيدم منتقم را مستقيماً به ايران تحويل داده بودند.
يك روز در گه‌لاله بودم. پيرزني در حالي كه گريه مي‌كرد گفت: «پسرم سيد. . . به اتهام ايراني بودن بازداشت شده است». براي آزادي او تلاش كردم. پس از آزادي جماعتي را با خود همراه كرده و گفته بود: «مام هه‌ژار فرموده است: به ايران برويد و اموال عجم‌ها را غارت كنید. تيراندازي پراكنده‌اي كرده و پس از كشتن يك پليس، به كوههاي قنديل گريخته بودند.
يك روز كه ملامصطفي در «قصری» بود گفتند: «بارزاني با توكار دارد». گفت:
ـ نه پيشمرگ ايراني كه صالح لاجاني و همكاران او باشند نزد ما بازداشت هستند. آنها در ايران، دولت را مورد تعرض قرار داده‌اند. اكنون ايراني‌ها خواهان استراداد آنها هستند. تو چه مي‌گويي؟
ـ داستان اين‌ها را مي‌دانم قربان! آنها از قلادزه به اين سوي مرز آمده‌اند. پسر شما ادريس به آنها قول داده كه به آنها كمك مي‌كند. من با استرداد آنها به ايران موافق نيستم. من حاضرم به جاي آنها خود را تحويل دهم اما شما خود مي‌دانيد من هرگز چنين فتوايي صادر نخواهم كرد. . . .
ـ ما در بدترين وضعيت ممكن به سر مي‌بريم و تنها گريزگاه ما ايران است. چگونه مي‌توانيم آنها را تحويل ندهيم؟
ـ من با اين موضوع كاري ندارم. امر شما مطاع است. . .
پيرمردي به نام «حسن حه‌وته‌وانه» اهل لاجان غروب نزد من آمد و گفت پسر جوانش به همراه اين نه نفر بوده است. دلم به حال او سوخت و نزد ملامصطفي رفتم. شب او را آزاد كردند و شايع شد كه از زندان گريخته است. عمر بعداً بارها نزد من آمد و از دوستان خوب من شد. يك روز گفت: «شبي با فايق معيني در جاده‌ي سردشت خاني كمين كرديم. كارواني از كاميونهاي سربازان از كنار ما عبور كردند. ما در يك درختزار پنهان شده بوديم و مي‌توانستيم با يك اشاره آنها را نابود كنيم. اما كاك فايق فرمان آتش نداد».
ـ كاك فايق بهترين فرصت است.
ـ نخير راضي نيستم تيراندازي كنيد. خطر دارد.
ـ اگر كاك احمد بود، از اين دشمنان به سادگي نمي‌گذشت. شرايط بي‌خطر، مثلاً كدام است؟
و با اين اقدام از ادامه‌ي همكاري با او دلسرد شدم.
يك پسر ديگر «مام حسن»، به نام «ابراهيم» در منطقه‌ي «لاجان» شهيد شد. «عمر» نيز در جنگ با دولت ايران پس از انقلاب، در قالب نيروهاي حزب دمكرات ايران به شهادت رسيد.
يك روز عصر «احمد ابراهيم ميرزا» را ديدم كه ازدسته‌ و دايره و جماعت «معيني» بود. گفت:
ـ مقرر كرده‌اند وارد خاك ايران شوند و به جنگ با دولت برخيزند. من فرار كرده‌ام و با آنها نمي‌روم. «مام علي عجم» هم در مقر است و هنوز نرفته است.
به «مام علي» خبر دادم كه اگر به ايران نمي‌رود نزد من بيايد بهتر است. مام علي پيش من آمد و تا پايان قيام، يار غار من بود. سرانجام مقر را هم به او تحويل دادم.
بعداً‌ شنيدم كه پس از ناامیدی از بارزاني و قيام، تصميم گرفته‌اند خود رأساً دست به اقدام بزنند. «حه‌مه‌ده‌مين سراجي» كه از همه پر حرارت‌تر بود بر اقدام پافشاري كرده است. يك شب از «دو‌له‌ره‌قه» حركت كرده و «حه‌مه‌ده‌مين» تا مرز، آنها را همراهي كرده است. سپس به اين بهانه كه مي‌خواهد نزد دولت عراق رفته و تجهيزات نظامي تهيه كند، خود را به بغداد رسانده و پنهان شده است.
خلاصه «اسماعيل شريف‌زاده» و «ملاآواره» در درگيري‌ها به شهادت مي‌رسند. حالا هم هرگاه سخن از شهادت اين دو به ميان مي‌آيد، به ياد چشمان پرفريب «سراجي» و احياناً توطئه­ي او مي‌افتم.
اميدوارم من اشتباه كرده باشم.
در زماني كه پيشمرگان ايراني عليه دولت ايران مبارزه مي‌كنند همسر و پسر «فايق معيني» در «سه‌نگه‌سه‌ر»، و در خانه‌ي «حه‌سو ميرخان ژاژه له­ييه» زندگي مي‌كنند. «فايق» به سليمانيه رفته ضمن ملاقات با فرمانده‌ي سپاه پنجم، از او براي گرفتن اسلحه و مهمات قول گرفته است. سپس نزد «جلال طالباني» در «بكره‌جو» كه دشمن بارزاني است و عليه او مي‌جنگد رفته با او ملاقات مي‌كند. به سليمانيه بازگشته ميهمان شيخ لطيف مي‌شود، سپس نامه‌اي به «حه‌سوميرخان» مي‌نويسد: «شما زن و فرزند مرا بازداشت كرده‌ايد. اين يك اقدام ناجوانمردانه است. اگر خلاف اين ادعاست آنها را به «سيته‌ك» نزد شيخ لطيف بفرستيد». مي‌خواسته از مرز بانه به ايران برود كه در «چوارري» يعني منطقه‌ي بين «سيته‌ك چوارتا» توسط «صديق افندي» شناسايي مي‌شود.
ـ كاك فايق كارت دارم.
«فايق» كه لباس طلبگي پوشيده و مسلح نيست مي‌گويد «فايق» نيست و نام او «ملاقادر» است.
ـ به هر حال بايد با من بيايي.
يك روز كه براي طرح مسأله‌اي در مورد چاپخانه (كه آن روزها در «سووره‌بان» بود) نزد بارزاني رفته بودم گفت:
ـ اگر بخواهي مي‌تواني «فايق» را ببيني. بهتر است اطلاعاتي در مورد سپاه پنجم و جلال و جاش‌هاي «بكره جو» از او بگيري و گرنه جانش در خطر است. چون ايراني‌ها خواستار بازگرداندن او هستند.
به «وه‌سان» رفتم و فايق را ديدم كه به همراه پيشمرگي به نام «خليل شه‌وباش» در خانه‌اي در حبس به سر مي­برند. كاك فايق داستان بازداشت خود را برايم تعريف كرد. گفتم:
ـ اگر با قيام بارزاني‌ همكاري نكني روزهاي سختي در انتظارت خواهد بود.
ـ آنها با ما همكاري نمي‌كنند. حتي زخمي‌هاي ما را هم نمي‌پذيرند. هرگز با آنها همكاري نخواهم كرد. . . .
ـ تو از روز اول هم مرد اين كار نبودي. آخر عاقل! با بارزاني دشمني مي‌كني و آنگاه در منطقه‌ي تحت نفوذ او آزادانه و بدون هيچ محافظ يا پيشمرگي رفت و آمد كني؟ خوب مي‌داني كه درخواست انتقال همسر و فرزندت به «سيته‌ك» به معناي حضور احتمالي تو در آنجا براي ملاقات با آنهاست. در جواب نامه‌ات مي‌نويسد: «همسر تو خواهر من است» و بدون درنگ او را روانه مي‌كند اما «صديق افندي» را در مسير عبورت قرار مي‌دهد. حتي يك تپانچه هم براي دفاع از خود نداشتي؟! چگونه است كه دشمن بارزاني به راحتي سوار جيپ شده آزادانه اين سو و آن سو مي‌رود؟ فكر مي‌كني اگر احمد توفيق جاي تو بود چنين اشتباهي مي‌كرد؟ متأسفانه تو مرد اين ميدان نبودي. از آينده‌ات هم نگران هستم اما نمي‌توانم كاري انجام دهم. تمام تلاشم را به كار خواهم بست تا مانع از كشتن تو شوم.
اين آخرين ديدار من با «معيني» بود. نزد ملامصطفي بازگشتم:
ـ درست است كه دشمنان با تو در «بكره‌جو» وارد مصالحه شده­اند اما چيزي درباره‌ي آنها نمي‌داند و تا كنون كمكي دريافت نكرده است. به باور من نبايد هرگز فكر كشتن آنها را به خود راه دهي. بهتر است آنها را در جايي دور از مرز حبس كني و به ايران بگويي آنها را باز پس نمي‌دهم اما در جايي دور از مرزهاي ايران زنداني هستند و فرصت انجام عمليات عليه شما را ندارند. اينها مي‌توانند برگ برنده‌ي تو باشند هرگاه ايراني‌ها از در نامردي در آمدند مي‌گويي نمي‌تواني «احمد» و «فايق» را تا ابد در حبس نگهداري كني و آنها را آزاد خواهي كرد در نتيجه ايراني‌ها به صرافت خواهند افتاد. هر وقت هم كه خواستي مي‌تواني آنها را اعدام كني چون در اختيار تو هستند اما دل من هرگز راضي نخواهد بود آنها را به ايران تسليم كني. بايد به فكر عواقب آن نيز باشي. . . .
بعداً شنيدم كه «فايق» و «شه‌وباش» اعدام و جنازه‌ي آنها به ايران تحويل داده شده است. درست است كه فايق را به عنوان يك «شهيد ملي» در ايران مي‌شناسند اما به نظر من «عبدالله» برادر او بيشتر شايسته‌ي اين عنوان بود و «ملاآواره» و «شريف‌زاده» جايگاه والاتري داشتند. نمي‌بايست «سراج» هم به فراموشي سپرده مي‌شد. اما تاريخ عادل نيست و سهم شجاعت هر كس، به اندازه‌اي كه بايد، هرگز به عدالت توزيع نخواهد شد.
«شيخ لطيف» تعريف مي‌كرد كه «فايق» در سليمانيه ميهمان او بوده و هنگام رفتن به او گفته است:
ـ به هيچ عنوان كاري نكن «قاله‌ته‌گه‌راني» متوجه رفتن تو شود چون او يك جاسوس سه جانبه است: هم براي بارزاني، هم براي عراق و هم براي ايران جاسوسي مي‌كند.
پذيرفت اما فردا صبح موقع خداحافظي گفت:
ـ قاله برايم ماشين گرفته است و بدرقه‌ام مي‌كند.
تا تابستان در «ليوژه» مانديم. همه‌ي ما به شكم درد سختي مبتلا شده بوديم. پشه هم كه امانمان را بريده بود. «دكتر محمود» گفت: «آب چشمه جيوه دارد. مردم روستا از كودكي بدان عادت كرده‌اند اما براي شما سم است». ناچار آب را جوشانده پس از سرد كردن مي‌نوشيديم. اما مشكل پشه كوره هرگز حل نشد.
قرار شد به روستاي «سووره‌بان» برويم كه هشت خانواده در آن زندگی می­کنند و از «وه‌لزي» جدا شده است. چند روزي در روستاي «قصري» ماندم تا جايي براي چاپخانه پيدا كرديم. در آمد و رفت ميان «قصري» و «ليوژه» يكبار از گرسنگي، توان از دست دادم. در كنار يك سپيدار دراز كشيدم. صداي يك كلاغ ديوانه‌ام كرده بود. دو گلوله به سوي او شليك كردم اما هيچكدام به هدف نخورد. چند دقيقه بعد صداي پياده و سوار شنيدم كه بتدريج نزديك مي‌شدند. داد زدم: گرسنه‌ام.
صداي «پله» را شناختم:
ـ اين هه‌ژار است زود غذا آماده كنيد.
جاي شما خالي يك مرغ بريان را تا لقمه‌ي آخر نوش جان كردم. در همان مسير رفت و آمد، يك شب به همراه دو پيشمرگ، ميهمان شيخ «به‌رگركه» شدم. يك شيخ جوان و بسيار با صفا كه ضمن پذيرايي خوب، مجموعه‌اي از اشعار «صافي» را با صداي خوش و نواختن دف، براي ما خواند پيشتر در «ليوژه» با گوش دردي مواجه شده بودم كه بسيار ناراحتم كرده بود. شيخ با عجله قطعه پيازي روي آتش گذارد تا پوست آن سوخت. سپس آب پياز لهيده را در گوشم ريخت. درد ناگهان آرام گرفت. هنگام بازگشت، دو پياز ديگر هم در جيب گذاشتم مبادا دوباره با مشكل مواجه شوم. به «ناوپردان» رسيدم. دكتر حسن كه عرب بود گفت:
ـ چرا دست از شيوه‌هاي درمان دهاتي برنمي‌داريد؟
ـ دكتر زياد حرف نزن. دارو مي‌دهي يا پياز درآورم؟
پيش از آنكه در «ليوژه» مستقر شويم به دره‌ي «باله‌ييان» رفتيم كه محل دفتر سياسي حزب و كميته‌ي مركزي بود. منطقه‌اي خوش آب و هوا با حدود بيست روستا و پر از باغ‌هاي ميوه است. رودخانه در مسير برفاب كوهستان قرار دارد و در چله‌ي تابستان هم نمي‌توان در آن شنا كرد. تاكستانهاي بسياري دارد و خوشه‌هاي زرد و سياه انگور منظره‌اي بهشتي بدان بخشيده است.
ميهمان آلاچيق «شيخ رضا گولاني» بودم. پيشمرگي به نام «كریم كچل» داشت كه غذا مي‌پخت. يك روز عصر به كپر بازگشتم. كريم را ديدم كه دمر روي زمين افتاده است:
ـ به دادم برسيد. مردم.
عقرب، انگشتش را نيش زده بود. فوري‌ ماست خواستم. كاسه‌ي ماست را روي آتش گرفتم. مي‌خواستم انگشتش را در ماست داغ فرو كنم كه دستش را كشيد و ماست ريخت. اين بار كمي دوغ روي آتش داغ كردم. «كريم» به زودي بهبود پيدا كرد. ماجرا را براي «حاج محمد شيخ رشيد» تعريف كردم. روز بعد او را در «زينوي» ديدم. گفت:
ـ داستان جالبي برايت بگويم. به «لولان» رفتم و به صوفي‌ها گفتم اين درمان را ياد گرفته‌ام. ماست هم كه هميشه دم دست هست.
ـ چه كسي اين را گفته است؟
ـ يك جوان شهرستاني.
يكي از صوفي‌ها گفت:
ـ حيف كه پس از شيخ رشيد تو جانشين او هستي. آخر انسان مي‌تواند به شهرستاني‌ها ايمان بياورد. به خدا به حرفت گوش نمي‌دهم.
در «لولان»، قبري هست كه گفته مي‌شود هر كس قطعه‌اي از سنگ آن مزار را در جيب داشته باشد عقرب او را نيش نخواهد زد. تصادفاً همين دوست صوفي ما كه براي گرفتن اين تبرك بدانجا رفته بود مورد بي‌مهري يك عقرب كافر قرار گرفت.
ـ حاجي به دادم برس. دارم مي‌ميرم.
ـ چاره‌ات ماست گرم‌شده‌ي شهرستاني بي‌سر و پاست. . . .
يك روز از «پل زرد» به دره‌ي «باله‌ييان» مي‌رفتم. فكر مي­كردم راحت بدانجا مي‌رسم. چمدان به دست پياده راه افتادم. به قصری رسيدم. خسته شدم. هوا گرم بود. در كنار چشمه استراحتي كردم و به سوی بلندي راه افتادم. با هزار مشكل به ارتفاعات «وه‌سان» رسيدم و از آنجا به طرف پايين سرازير شدم. چوپاني فرياد زد:
ـ كاكه كاغذ سيگار ندارم. اگر داري كمي بده.
مقداري كاغذ سيگار در زير يك سنگ گذاشتم و گفتم: «اين جاست بيا ببر» و به طرف آبادي راه افتادم. در روستاي «وه‌سان»، خانه‌ها همه خلوت و تنها چند جوان روي پشت بام مسجد نشسته بودند. سلام كردم و زير سايه‌اي نشستم. با خود گفتم توتون و كاغذ سيگار دارم و امشب روي پشت بام مسجد مي‌خوابم. يكي گفت:
ـ امشب ميهمان من باش.
ـ خانه‌ات نزديك است؟
ـ روي دامنه‌ي آن كوه.
ـ نه دوست من خانه‌ات آباد، نمي‌آيم.
يكي ديگر گفت:
ـ پس ميهمان من باش.
ـ خانه‌ات كجاست؟
ـ آن طرف رودخانه. پل هم دارد.
با هم راه افتاديم. در راه يك نفر ديگر مرا به ميهماني دعوت كرد:
ـ خانه‌ام همين جاست بفرما.
ـ به ميهماني تو مي‌آيم.
بر سر بردن ميهمان به خانه، بگو مگو شد. عاقبت گفتم:
ـ به خدا خسته‌ام و همين جا استراحت مي‌كنم.
به خانه‌ي ميزبان رفتيم. زنان همگي شال‌هاي پانزده بيست متري بسته بودند كه در عراق باب نيست.
ـ شما از كدام طايفه‌ايد؟
ـ ما سيد «كوليجي» هستيم. سيدعبدالله كوليجي نوه و خواهرزاده‌ي ما در مهاباد است.
ـ با اين حساب ما فاميل هم هستيم.
شب مردي به خانه آمد و گفت:
ـ در عجبم از انسانهاي عاقل. امروز از يكنفر كاغذ سيگار خواستم. كاغذها را زير سنگ گذارد و يك قطعه سنگ هم رويش تا باد آنها را با خود نبرد. به اين مي‌گويند عقل و شعور.
ـ حالا كجايش را ديده‌اي؟ عقل سراغ دارم از لنگه كفش بزرگ‌تر است.
ـ آن مرد تو بودي؟ قول مي‌دهم خودم فردا تو را با استر به مقصد برسانم.
در راه خود را معرفی کرد وگفت «ملاي بوره» نام دارد. از «سيدعبدالله كليجي» برايم گفت كه انساني بزرگوار و بسيار ثروتمند است. براي من خبري دلخوش­كننده بود چون زماني كه براي آخرين بار «سيدعبدالله» را ديدم. وضعيت مالي مناسبي نداشت. از آن روز به بعد، من اقوام و خويشان تازه‌اي پيدا كرده بودم و توتون و سيگارم به طور كامل تأمين شده بود.
در «ليوژه» به همراه «كاك سامي» كار چاپ و نشر را ادامه داديم. روزنامه‌ي «خه‌بات» يك هفته به زبان كردي و يك هفته به زبان عربي چاپ و منتشر مي‌شد. بعداً كاك سامي به دفتر سياسي راه پيدا كرد و من به عنوان مسوول چاپخانه‌ و امور پيشمرگان تنها ماندم. گاهي اوقات هنگامي كه براي سر زدن به خانواده، به بغداد مي‌رفتم يكي از پيشمرگان را به جاي خود به مسئوليت مي‌گماردم و برخي اوقات نيز خانواده به من سر مي‌زدند. يكبار كه «خاني» كوچولو به ديدنم آمده بود گفت: «مادر ببين باغچه‌ي بابا چقدر بزرگ است؟» شايد تصور مي‌كرد آن جنگل‌ها و درختان، همگی متعلق به من است.
خانه‌اي از چوب در اطراف چاپخانه‌ دست و پا كرديم. چند خانه‌ي ديگر هم در كنار ما درست شده بود. يك روز كه به خانه آمدم معصومه با وحشت گفت: «امروز دو مار در گوشه‌ي خانه به هم آميخته بودند هر چه فرياد زدم كسي به كمكم نيامد». وقتي از همسايه‌ها پرسيدم گفتند: «فقط گفته است مار، مارها آمدند و ما تصور كرديم منظورش آن است كه خانه‌هاي ديگر آمده‌اند».
ـ حرف مفت! او ماري ديده است كه نيش مي‌زند.
ـ نه بايد مي‌گفت «ماري گوريس» تا ما هم متوجه ‌شويم.
خلاصه معصومه را راضي كردم كه مارها رفته‌اند اما شب، هنگام كتاب خواندن، ناگهان يكي از مارها از وسط كتاب به گوشه‌ي ديگر اتاق خزيد. معصومه گفت: «مارها كمين كرده‌اند تا شب بخوابيم». و من هم جواب مي‌دادم: «مارها هم شب استراحت مي‌كنند نگران نباش».
«سعيد ابوشاملي» چاپخانه‌چي هميشه با تعجب از بازگشت شبانه‌ي من به خانه در تاريكي مطلق ياد مي‌كرد و مي‌گفت: تو شب‌ها نمي‌ترسي؟
ـ از درنده نمي‌ترسم اما از انسانهايي مي‌ترسم كه به خاطر طمع، مرا بكشند. از راهي هم كه اين‌ها باشند نخواهم رفت. . .
«ليوژه» مردماني بسيار ساده داشت. بانويي به نام «ميري» برايمان آب مي‌آورد كه بيشتر به شكل خرس بود تا هيأت آدم اما هر زمان كه مي‌ديد ميهمان غريبه دارم نقابي روي صورت مي‌كشيد.
ـ «ميري» چرا اين كار را مي‌كني؟
ـ قربانت بروم از ميهمانان شرم مي‌كنم.
ملايي در روستا بود به نام «ملا نيسك» (فكر مي‌كنم نام اصلي او سعيد بود) كه نمي‌توانست اشعار مولودي خواني را خوب بداند. يك سيد بي‌سواد، اشعار را از بر كرده و ملا را از برنج و خورشت مولودي خواني‌ها محروم كرده بود.
يكي از اهالي روستا گفت:
ـ ملا نيسك عينكي دارد كه ارزش آن را نمي‌شود تعيين كرد.
ـ ماموستا مي‌شود عينكت را ببينم؟
ـ چون تو خواسته­ای اشكالي ندارد.
جعبه‌اي آورد و از ميان پارچه و پنبه، كهنه عينكي بيرون كشيد كه يك ريال هم نمي‌ارزيد. اما دلم نيامد او را مأيوس كنم:
ـ آن را نگهدار. گنج بي‌نظيري است.
در آن نقطه، گياهي از زمين مي‌رويد كه بسيا رخوشمزه‌تر از اسفناج بود. روزها بيست فلس پول به دختر كوچك «ميري» خانم مي‌دادم كه برايم «گورمزه» بياورد. يك روز صبح صدايش كردم:
ـ «فاطمه» برو گورمزه بياور.
«ميري» گفت:
ـ «عايشه» خانم همسر «ملا نيسك» مي‌گويد گياهان روزهاي جمعه ذكر مي‌كنند و كندن آنها گناه دارد.
ـ «ميري خان» پس چرا خودش گله را به دشت و صحرا فرستاده‌ تا گياهان در حال ذكر را بخورند؟
ميري خانم صبحها آب مانده‌ي شب را برمي‌داشت و به محلي كه در ارتفاعات آب گرفته بود باز مي‌گرداند.
ـ چرا اين آب شب‌ مانده را به كوه باز مي‌گرداني؟
ـ عايشه خانم مي‌گويد اگر آب شب مانده‌ را به جاي اصلي باز نگرداني به خدا شكايت مي‌كند.
يكبار «ميري خانم» شكايت كرد كه وقتي من در مقر نيستم پيشمرگان حلبي خالي به او نمي‌دهند.
ـ چند تا مي‌خواهي بردار. اما براي چه مي‌خواهي؟
ـ قربان نصف روغن محلي و نصف روغن شاپسند را مخلوط مي‌كنم و براي فروش به روانداز مي‌فرستم.
اي دل غافل! مشهورترين روغن از نظر خلوص، روغن روانداز است. اين هم كه شاپسندي از آب درآمد. اما بزم خوش ما در «سووره‌بان»، «نزار» پسر صبري بوتاني بود كه از كركوك آمده و شانزده هفده سال سن داشت. از صبح تا غروب با سگها بازي مي‌كرد، آنها را در آغوش مي‌گرفت و مي‌بوسید. مردم ده، خوراكي به ما نمي‌فروختند چون سگ را نجس مي‌دانستند. هر چه به نزار هم مي‌گفتم گوشش بدهكار نبود. پدر نزار هميشه از هوش و ذكاوت او مي‌گفت:
يك روز گفتم: «نزار يك چيستان مي‌پرسم: دو بز يكي رو به شرق و ديگري رو به غرب، هر دو از يك دسته علف مي‌خورند. اين چگونه است؟»
ـ بز نه! اينها اسب هستند. چون اسب مي‌تواند برگردد و از پشت سر علف بخورد.
ـ اين چيستان را از قبل شنيده‌اي؟
ـ به خدا قسم خودم آن را حل كردم.

behnam5555 07-04-2011 09:30 PM



چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(23)

نزار كردي بلد نبود و تا كلاس ششم درس خوانده بود. اجازه خواست نزد پدرش برود.
ـ برو اما زود برگرد.
رفته بود و از دور ماجرا را براي پدرش تعريف كرده بود:
ـ پدر اين چيستان را خودم حل كردم.
ـ پسر آبرويم را بردي. اين معما كه بسيار آسان بود.
و او را متوجه كرده بود كه اين معما بسيار آسان است.
«نزار» شب نيامد. صبح كه بازگشت عصباني شدم. گفت: «شب سگها به سراغ من آمدند. چراغ قوه را روشن كردم و در چشمشان انداختم اما نترسيدند. جرأت نكردم شب برگردم». اين را هم فراموش نكنيم كه سگ‌ها با ديدن آتش يا نور چراغ قوه در شب هرگز جرأت نمي‌كنند به كسي نزديك شوند.
همراه نزار در مسيري مي‌رفتيم كه به مردي با كوزه‌ ترشي برخورد كرديم.
ـ استاد اين مرد ترشي‌ها را يا براي خانه‌ي خود مي‌خواهد يا براي همسايگان و يا مي خواهد آن را بفروشد.
ـ راه چهارمي هم دارد. ممكن است ترشي‌ها را سر قبر پدرش ببرد.
يك شب از اتاق بيرون آمد و چشمش به برف افتاد.
ـ خيلي شگفت‌انگيز است. برف روي زمين و ستارگان نيز در آسمان هستند.
در چاپخانه‌ تخت‌خواب من كنار دست «نزار» بود. از كنار لوله، آب چكه مي‌كرد. نزار را فرستادم كمي گل روي آن قسمت از پشت بام بمالد. چكاب متوقف شد اما ناگهان يك مشت برف و آب روي سرم ريخت.
ـ نزار چكار كرده‌اي؟
ـ ماموستا ديدم برف از گل تميزتر است، برف گذاشتم.
يك شب چند صوفي ميهمان بودند. نزار در مورد سگي كه اخيراً نمي‌بيند سئوال كرد.
ـ او را كشتم.
ـ خدا رحمتش كند. رحمتي سگ خوبي بود.
در «سوره‌بان خالد آقا حسامي» هم مدتي با ما بود. يك بار «مام علي» برنج درست كرده و مغز گردو در آن ريخته بود. خالد آقا پرسيد: كجا گردو را در پلو مي‌ريزند. من به جاي مام علي پاسخ دادم:
ـ در ايران
مام علي زود عصباني شد و فرياد زد.
ـ آخر «ترم شيخالي» دو جريب زمين و چند تا نوكر دارد. تو اصلاً دنيا را ديده‌اي؟ در تمام ايران برنج را بدون گردو و گردو را بدون برنج نمي‌خورند.
مردم آبادي مرا خيلي دوست داشتند. هميشه پيش من آمده و شبها را با داستان و خاطره مي‌گذرانديم. يكبار به بغداد رفته بودم. خالد آقا به پشت بام رفته بود. از پيرزني مي‌پرسد.
ـ مادر! چرا كره و ماست براي مام هه‌ژار مي‌آوري و براي من نه؟
ـ مام هه‌ژار خوش­سخن و شيرين گفتار است. اما تو مانند گراز هميشه درهمي.
اهالي روستا التماس كنان نزد من آمدند كه اهالي «وه‌لزي» آمده و در حال بريدن درخت‌ها هستند. «ملاسيد رحمان» را فرستادم. برگشت و گفت: «مي‌گويند درخت‌ها را مي‌برند و به حرف هيچكس گوش نخواهند داد». راه را بر آنها بستيم و تمام چوب‌ها را باز پس گرفتيم. يكي از آنها با مقدار زيادي چوب از دستمان در رفت و دور شد. به سعيد و مام­علي گفتم: «اجازه ندهيد او هم به آرزويش برسد». سعيد به سراغش رفت و او را بازگرداند. مرد هم در حالي كه اسلحه داشت مقاومتي نكرد. اما مام­علي كه در خاطرات هميشگي خود دست كم هزاران نفر را كشته بود، هيچ اقدامي‌ نكرد تا اینکه سعيد، مرد چوب دزد را دست بسته آورد. مام علي به مجرد ديدن اين وضعيت بناي داد و هواركردن گذاشت و او را تهديد به مرگ كرد.
ـ مام علي مرگ سر و سبيلت ول كن. تو كه جرأت نكردي نزديك بروي؟
ـ دهگان (دهقان) است. فكير (فقير) است. چرا بايد او را بكشم.
سپس به «ديلمان» نزد ملامصطفي رفتم و گفتم: «نمايندگان تو در «وه‌لزي»، اهالي را در دزديدن مال مردم آزاد گذاشته‌اند». بارزاني هم او را به طويله افكند و پس از چهار روز با وساطت من آزاد شد. سوخت زمستان، از چوب‌هايي كه دعوا بر سر آن پیش آمده بود تأمين شد.
همراه «مجيد» و «ملاسيد رحمان» به «زينوي» رفتيم. شب در «ناوبه‌رگ» ميهمان مردي به نام ملا محمود بوديم. صبح به مجرد خروج از خانه، دو هواپيماي سوخو بالاي سرمان آمدند. خود را پنهان كرديم اما پناهگاه مناسبي نبود. در گوشه‌اي نشستم و سيگارم را روشن كردم:
بهتر است آخرين سيگار زندگيم را هم بكشم.
آتشبار هواپيما آغاز شد و چند گوسفند را در اطرافم كشت اما اين بار هم جان سالم بدر بردم. هواپيماها رفتند و همراهان را صدا كردم: «برويم». مجيد آمد اما اثري از «ملا رحمان» نبود. صدايش كرديم ناله­كنان گفت: «اينجا هستم». از ترس خود را به داخل درختچه‌هاي زالزالك انداخته بود و در نمي‌آمد. با هزار زحمت، او را بيرون كشيديم. تمام تن و بدنش زخمي شده بود.
چند روزي «انور دلسوز» را به جاي خود در چاپخانه گماردم و به بغداد رفتم. فكر كنم قبلاً گفته‌ام چه كمونيست دو آتشه‌اي بود. اكنون در يمن جنوبي همه كاره است. نام مستعار او ملاابراهيم بود. هنگامی که بازگشتم گند زده و با گرفتن چاي و صابون و سيگار از مردم آبادي، صداي آنها را در آورده بود. ملاابراهيم را به مقر ديگري فرستادم و سرافكنده از روستا رفت.
مدتي بود كه در «سووره‌بان» زندگي و كار مي‌كرديم. براي قضاي حاجت از ده خارج مي‌شديم. تصميم گرفتم توالتي درست كنم. «مام داوود» همسر «ميري خانم» را صدا زدم.
ـ يك حفره براي دست به آب حفركن.
ـ اين چه حرفي است؟ اين كار را بلد نيستم.
ـ «مام داوود» ببخشيد منظورم اين بود اگر انور (ملا ابراهيم) قرار بود بميرد چگونه قبري براي او حفر مي‌كردي؟
ـ اگر آن پدرسگ بميرد قبري برايش حفر مي‌كنم كه هرگز نتواند بيرون بيايد.
ـ خب حالا درست كن ببينم چكار مي‌كني؟
يك حفره‌ي بسيار خوب مانند قبر درست كرد. سپس گفتم: حالا در وسط آن هم سوراخي ايجاد كن. اين كار را انجام داد و مشكل مستراح ما هم بالاخره حل شد.
به يكي از پيشمرگان ايراني كه علي نام داشت به شوخي گفته بودند «سيدرسول باب بزرگ» كشته شده است. او هم چهل دينار داراييش را نزد سيد رسول گذارده از شدت ناراحتي به كوه زده بود. پس از سه روز پيدايش كرديم و به آبادي باز آورديم. عقل از سرش پريده بود. قرار شد او را به بغداد بفرستيم. يكي از بستگانش از «زينوي» آمد و گفت او را به خانه‌ي «شيخ قه‌رناقه‌وي» خواهد برد. علي را نزد او برده بودند. شيخ پريده بود:
ـ نام جن‌هايي را كه در بدنت حلول كرده‌اند به اسم بگو تا آنها را بكشم. من ديشب پانصد جن كافر را كشتم و امروز صبح از «غزا» بازگشته‌ام.
علي هم مي‌گويد:
ـ اي خاك عالم بر سرت! اگر آنقدر مردي برو با انگليسي‌ها و اعراب بجنگ و نفت كردستان را به ما بازگردان.
ـ اين مردك كافر است و من نمي‌توانم او را شفا دهم.
مدتي بعد او را به بغداد بردم. پزشكان برايش دوازده جلسه برق درماني تجويز كردند. پس از شش جلسه فرار كرد.
ـ چرا اجازه ندادي دوره‌ي درمان كامل شود؟
ـ ترسيدم آنقدر سر عقل بيايم كه ديگر به درد اين ملت نخورم.
عيد بود. پيكي سراغ «ملا قادر» قاضي «گه‌لاله» فرستادم كه به مناسبت عيد فطر، مطلبي براي راديو بنويسد: او هم جملاتی بدين مضمون نوشته بود:
«ثوعلوبه» فاصله‌ي مكه تا مدينه را دوازده روزه طي كرد و به خدمت پيامبر رسيد. عرض كرد: ماه را ديده‌ام. پيامبر فرمود: ويل لي ثوعلوبه. . . .و از اين دست هزليات. . . .
نامه را پاره كردم و به فتواي خودم عید فطر را به همگان تبريك گفتم.
بنا به درخواست كاك عبدالخالق از «سووره‌بان» و پخش راديو به «شيناوي» در جنوب «قه‌سروكيوه» رفتم. چون جايي براي سكونت نداشتيم چند كارگر اجير كرده و اتاقي درست كرديم. اتاق خيلي كوچك بود و به زور مي‌شد دو تخت در آن گذاشت. اتاق از گل و خشت درست شده و ديوارهایش بسيار نامناسب بود. مشمايي نايلوني روي سقف كشيدم كه خاك روي سرمان نبارد. يك‌يك بر تعداد همكاران راديو افزوده شد. يكي از آنها «شيخ عزيز شيخ رضا باسه‌ره» مهندس راديو و الكترونيك فارغ‌التحصيل چكسلواكي و آن ديگري «رفيق چالاك» هنرمند، گوينده و نمايشنامه­نويس بود.
به سرم افتاده بود «شرفنامه» را به كردي ترجمه كنم. اما كتاب از كجا بياورم؟ «صالح محمود بارزاني» خواهر زاده‌ي «ملامصطفي» كه خوره‌ي كتاب بود، شرفنامه‌ي فارسي چاپ مصر، شرفنامه‌ي عربي ترجمه‌ي «علي عوني» و شرفنامه‌ي عربي ترجمه‌ي «جميل روژبه‌ياني» را برايم آورد. روزها پس از پايان كار راديو و نوشتن مقالات و آماده كردن مطالب در گوشه‌اي نشسته و كار ترجمه را انجام مي‌دادم.
بهار 1966 ملامصطفي براي گشت و گذار به دشت شلير و سليمانيه و ماوه‌ت رفته مدتي را آنجا گذرانده بود. خواستم سفري به بغداد بروم و مي‌بايست پيش از آن در مورد ادامه‌ي فعاليت چاپخانه با بارزاني گفتگو مي‌كردم. از مسير اربيل به كركوك آمدم. به گاراژ رفتم و پرسيدم: «اتومبيل براي شه‌ده‌له داريد؟» گاراژدار اطراف را نگاه كرد و گفت: «بنشين و صدايت هم درنيايد». وقتي دور و برش خالي شد گفت: «حرفي كه زدي بسيار خطرناك بود. از روزي كه ملامصطفي بدانجا سفر كرده است، هر كس قصد سفر بدانجا را داشته باشد، به بهانه‌اي توسط دولت بازداشت مي‌شود. چرا مي‌خواهي آنجا بروي؟»
ـ راستش را بخواهي براي ديدن ملامصطفي مي‌روم.
فرستاد برايم كباب آوردند. سپس راننده‌اي را صدا زد و در گوش او چيزهايي گفت. راه افتاديم. به چمچال رسيديم. جاش‌هاي جلال و ابراهيم احمد از «بكره‌جو» به «چمچال» آمده در هتلي كنار جاده منزل كرده بودند. دوست نداشتم به راننده بگويم آنجا توقف نكند، اما خودش به سرعت از شهر خارج شد.
ـ كار خوبي كردي در شهر توقف نكردي.
ـ «امين» گاراژدار سفارش كرد نبايد جاش‌ها مرا ببينند.
به چهارراه «ته‌نيال» رسيديم. رمضان هم بود. مرا به يك نفر «ته‌نيالي» سپرد و رفت. در قهوه‌خانه نان و چاي خورديم. يك كاميون ارتشي سر رسيد. به فرمانده‌ي سربازان گفت: «اين فاميل مرا تا «سوورداش» ببريد». در «سوورداش» پياده شدم و راه منطقه را پيش گرفتم. دو پيشمرگ نزد من آمدند. گفتم:
ـ شما برويد من تنبل هستم و نمي‌توانم پا به پاي شما بيايم..
ـ نه ما در خدمت هستيم و با شما مي‌آييم.
خوشبختانه وانت‌باري از راه رسيد. پشت وانت پر از زن و كودك و مرغ و بوقلمون بود.
ـ بياييد سوار شويد.
پشت وانت سوار شديم نماز مغرب به روستاي «ئومه‌رقوم» رسيديم. راننده‌ي وانت گفت:
«خانه‌ام اينجاست. افطار ميهمان من هستيد».
ـ كرايه‌ات چقدر مي‌شود؟
ـ رايگان سوارتان كرده‌ام. مهمان خودم هستید.
ـ ما را به «شه‌ده‌له»، برسان و نيم دينار كرايه بگير.
به جاي نيم دينار، سه ربع دينار دادم. به قهوه‌خانه رفتيم. يك صوفي آمد و گفت:
«بفرماييد داخل تكيه». شيخ عبدالرحمن بسيار خوشامد گفت، مردي عاقل، بسيار زيرك، خوش كلام و به غايت كردپرست بود. اتاقي كه ما در آن نشسته بوديم پر از كتب تفسير و حديث و كلام اسلامي بود و از زردي آن پيدا بود كه مدت­هاست كسي يك صفحه از آن را نخوانده است.
مطمئن هستم چيزهايي درباره‌ي شيخ و درويش «شه‌ده‌له» خوانده‌اي. من هم مثل تو در زمان «مولانا خالد شيخ احمد سردار» يكي از خلفاي مورد توجه او از سادات برزنجه بوده است. نمي‌دانم اين طريقت، چه زمان از نقشبنديه جدا شد اما پيش از آنكه به عراق بروم يادم مي‌آيد مردي به نام «حه‌مه‌سوور» از آن طايفه خواهان نوعي سوسياليسم بود كه قرابت‌هاي بسياري با انديشه‌ي مزدك داشت. مردي به نام «مام رضا» هم كه از شيوخ نقشبنديه بود، قطب دايره‌ي «حه‌مه‌سوور» و از مريدان ايشان بود. ملاهاي كرد شروع به سم‌پاشي و شايعه پراكني كردند كه حه‌مه‌سوور داعيه‌ي نبوت دارد و در آيين او زنان و مردان، همه به يكديگر حلال و همسر هستند و زنا گناه نيست. دولت «حه‌مه‌سوور» را بازداشت و به زندان كركوك فرستاد. صدها مريد با نشان مخصوص آيين جديد، در اطراف كركوك از زن و مرد و پير و جوان- بست نشستند تا «حه‌مه‌سوور» آزاد شد. بسياري از ملايان نيز به اين طريقت پيوستند.
گفته مي‌شد هر كس چند روزي در «شه‌ده‌له» بماند عقلش را از دست مي‌دهد. زماني كه در لبنان بودم. مردي به نام «ملا طاها» كه هم آسايشگاهي من و مريد اين طريقت جديد جديد بود مي‌گفت: در اين آيين همه سهم مساوي از زندگي دارند و پيروان اين طريقت همه چيز را بالسويه ميان يكديگر تقسيم و توزيع مي‌كنند. روزي كه من به «شه‌ده‌له» رفتم. «حه‌مه‌سوور» در قيد حيات بود اما آن كبكبه و دبدبه‌ي سابق را نداشت. «حه‌مه‌سوور» آن سوي ده و در خانه‌اي زندگي مي‌كرد و برخي از آقايان كه به طريقت او در آمده بودند. از مدافعان كردستان و برخي پيشمرگان مبارز بودند. به گفته‌ي «ملا باقي» كه تاريخ زنده‌ي كرد و كردستان بود هنگامي كه «بهاءالله» در «سه‌رگه‌لو» بوده با تأثير بر پيروان اين طريقت آنها را به سلك خود در آورده و بسياري طريقت «حه‌مه‌سوور» را كنار گذاشته‌اند.
يكي از صوفي‌ها امر پذيرايي ما را بر عهده داشت. كه مداوم آروغ مي‌زد و از سخنانش پيدا بود كه از كهنه مريدان طريقت مذكور بود. «شيخ عبدالرحمان» در حالي كه مي‌رفت گفت: «خداحافظ شايد دوباره موفق به ديدارتان نشوم».
ـ بايد فردا صبحانه را هم با ما بخوريد.
ـ يا شيخ ما روزه نمي‌گيريم. شما براي ما سحري بفرستيد اما ما بامدادان حركت مي‌كنيم.
پس از خوردن سحري حيواني بازين و برگ آماده شد.
ـ بفرماييد سوار شويد.
ـ آخر لازم نيست.
ـ تو هم مي‌خواهي مانند «حسن فيلي» به حرفم گوش ندهي و از سرما بميري؟
مرد صاحب حيوان در راه تعريف مي‌كرد:
«مام حسن» كه يك مغازه‌دار فيلي اهل بغداد بود براي سر زدن به پسرش «عبدالحسين» به اينجا آمده بود. «شيخ عبدالرحمن» در بازگشت، مرا همراه او فرستاد تا بدرقه‌اش كنم. به محض آنكه از گردنه‌ي كوه «پير مگرون» بالا رفتيم اصرار كرد كه من برگردم چون خودش راحت پايين مي‌رود. هر چه گفتم بايد شما را به «هه‌له‌دن» برسانم و كوهستان براي نابلد خطر دارد قبول نكرد. عاقبت بازگشتم. متأسفانه در آن سوي كوه به كولاك برخورده از سرما يخ زده بود.
وقتي بدانجا رسيديم رد پا و جاي بدن «مام حسن»، هنوز روي برف مانده بود. به مراسم پرسه‌ي «مام حسن» در آبادي هم رسيديم. «ماموستا هه‌ردي» شاعر هم آنجا بود. به قول خودش حافظه‌اش از كار افتاده و بسيار نااميد مي نمود. دلداري من هم كه تأثيري نداشت. به زور وادارش كردم ريش عزا بتراشد. بعدازظهر به «مالومه» رفتم. يك حيوان و سوار اجاره كردم كه مرا به «ماوه‌ت» ببرد. شب دير هنگام به «ولاخ‌لو» رسيديم. برف روي زمين بود و سرماي سختي تنمان را عذاب مي‌داد. سوار گفت: «تو به خانه‌ي ملا برو». من هم به خانه‌ي يكي از اقوام خواهم رفت. گفتم: «مهمان­پذيري در رمضان براي صاحبخانه كمي سخت و دشوار است. تو برو و به ملا بگو مهمان دارد». اگر با روي خوش پذيرفت بسم‌الله و گرنه با تو خواهم آمد. همي يك شب است. هر طور باشد مي‌گذرانيم. ملا فوراً به پيشواز آمد. وارد خانه‌اش شدم. بسيار تميز و مرتب بود. مرتب مرا ورانداز مي­كرد و مي‌گفت:
ـ پير شده‌اي و قيافه‌ات تغيير كرده است.
ـ ماموستا من تو را نمي‌شناسم و تو هم مرا نديده‌اي. اشتباهي گرفته‌اي؟
ـ كاك هه‌ژار تو مرا فراموش كرده‌اي. من «عبدالله» هستم. در مهاباد مدتي را با هم در كومه‌له بوديم.
خوراك آن شب ما خاطرات تلخ و شيرين روزگاراني نه چندان دور در كومه­له و حزب دمكرات دوران جمهوري بود. سحر راه افتاديم و اوايل صبح به «ماوه‌ت» رسيديم. دو شب نزد «بارزاني» و «شيخ محمد هرسين» كه مسئول آنجا بود ماندم. پس از دو شب سوار بر يك كاميون به طرف سليمانيه حركت كردم. جاده نامناسب بود و هر از چند گاهي در گل و برف گير مي‌كرديم. سرانجام شب هنگام به قهوه‌خانه‌ي دامنه‌ي كوه «ازمر» رسيديم. به خاطر نداشتن وسايل خواب، جرأت نكرديم شب آنجا بخوابيم. به طرف شهر حركت كرديم و صلات صبح به سليمانيه رسيديم. خودم را به طباخي رساندم و صبحانه‌اي مفصل خوردم. جرأت نداشتم آفتابي شوم. شاگرد طباخي را براي رزرو جا به گاراژ فرستادم. ترس من به خاطر وجود جاش­ها بود. . .
مسافران كركوك سوار شدند. صندلي من در رديف اول بود. عينكي سياه به چشم زده بودم. گفتم: «من رديف جلو سرگيجه مي‌گيرم». يك نفر سريعاً جاي خود را با من عوض كرد. در راه به سرنوشت خودم خنده‌ام گرفته بود: سي و چند سال براي كرد و كردستان از جان و دل مايه بگذار، دربدري و آوارگي بكش، شب نخوابي و زندان رفتن و حالا. . . از عرب نترس. از كردهاي تحصيل‌كرده بترس كه جاش شده‌اند و به انتظار فرصتي هستند تا ترا بكشند. . . . باز هم با ترس و آيت الكرسي از چمچمال گذشتيم. يك جاش در خروجي شهر، ماشين را وارسي كرد اما خوشبختانه من را نشناخت. از كركوك به اربيل آمدم. سري به «كاك محمد مه‌م» و «طاهر توفيق» زدم و آنگاه به سوي بغداد حركت كردم.
همچنانكه مي­دانيم جنگ اعراب و اسرائيل در ژوئن 1967 آغاز شد. ما موقعيت مناسبي در جنگ عليه دولت عراق داشتيم. هيأت نمايندگي دولت عراق به همراه دو تن از علماي عرب و فرماندهان سپاه اربيل و كركوك نزد ملامصطفي آمدند و از او براي ياري عراق در جنگ كمك خواستند. من هم در آن مجل حضور داشتم.
ملامصطفي گفت: «شيخ عاصي مي‌گويد بايدبه جهاد برويم. به گمان من اسرائیل اعراب را شكست خواهد داد چون كشوري پيشرفته و برخوردار از حمايت جهاني است. در جهاد شركت نمي‌كنيم، اما چون ادامه‌ي جنگ با يك كشور مسلمان در اين حالت، به مثابه از پشت خنجرزدن است. مسلمان بودن به من حكم مي­كند كه با دولت عراق آتش­بس كنم.
اگر چه از اين اقدام ناراضي بودم اما چاره چه بود؟ بايد مي‌پذيرفتيم.
فرمانده سپاه اربيل در لابلاي سخنانش گفت: «نمي‌دانم چه كسي فرمانده ارتش اسرائيل است». با حالتي تمسخرآميز گفتم: «موشه‌دايان مشهور كه تمام دنيا او را مي‌شناسند».
صبح روز بعد من و ملامصطفي و زاگرس در اطراف آبادي «ريزان» قدم مي‌زديم. ملامصطفي فرمود:
ـ چه خبر؟
ـ خوشبختانه وضع اعراب خوب نيست. ارتش اسرائيل چهارصد گونه جنگنده‌ي مصري را روي باند فرودگاه نابود كرده است.
حرفي نزد و رفت. «جوهر هيراني» كه او هم مانند من از شكست اعراب لذت مي‌برد، در قهوه‌خانه گفته بود: «انشاءالله جهود اعراب را از ميان بردارند». به خاطر گفتن اين جمله دو ماه بازداشت شد. من كه از مرگ اعراب محظوظ مي‌شدم عكسي از موشه‌دايان را به ديوار اتاقم آويزان كرده بودم. چند روزي بود آشپز نداشتيم. يك پيشمرگ عرب نزد ما آمد و آشپز شد. هنوز دو سه روز نگذشته بود كه گفت مي‌خواهد گوينده‌ي راديو شود. تست صدايش خوب از آب در نيامد.
ـ اگر مرا گوينده‌ي راديو نكنيد آشپزي نمي‌كنم.
ـ از روزي كه آمده‌اي به خاطر تو به اعراب ناسزا نمي‌گويم. مجبور شده‌ام عكس موشه­دايان را بردارم. به نان خشك قانعم برو و دست از سرمان بردار.
چند خانواده‌ي كرد تركيه از عشيرت «قشوري» در اطراف مقر ما زندگی می­کردند كه همه‌ي آنها نواده‌ي يك پيرمرد بودند. پيرمرد هم خانه‌اي از آن خود داشت. چهار پسر او پيشمرگ بودند.
سه نفر صاحب زن و بچه بودند اما برادر چهارمي به همراه خواهرش و يك خدمتكار در خانه‌اي ديگر تنها بودند. گاهي اوقات پيش مي‌آمد برادر چهارم چند روز از خانه دور بود و دختر با خدمتكار در خانه تنها مي‌ماند. يك روز مادر دختر وارد مقر شد و گفت:
ـ دخترم خونريزي دارد. به دادش برسيد.
كاك عبدالخالق جيپي پيدا كرد و دختر را به «خاني» نزد پزشك برد. برادران دختر از پزشك سئوال كرده بودند. حكيم هم پاسخ داده بود كه حامله است. شب در اتاقم مشغول نوشتن بودم كه پيرمرد و دخترش وارد اتاق شدند. پيرمرد گفت: «پسرانم مي‌خواهند به زور دخترم را به رنجبر بدهند تو اجازه نده». ناگهان هر چهار پسر با اسلحه وارد شدند و پدر دختر را با خود به اتاق دیگر بردند. هر چه اصرار كردم قبول نكردند. دوستان پايگاه را صدا كردم اما آنها متوجه نشدند. ناگهان صداي شليك گلوله برخاست. برادران خواهر خود را كشته و گريخته بودند رنجبر هم كه پيش از اين فرار كرده بود.
اطراف اتاق پر خون شده بود. جنازه را به طرف چشمه برديم. خانواده‌اش با گریه و شيون سر رسيدند. به سليمان گفتم وسايل خانه را كه احياناً خوني شده است به كنار چشمه برده و آنها را بشويد. سليمان هم تشك مرا به كنار رودخانه برد و پس از شستن، آويزان كرد. در حال شستن ساير وسايل بود كه ناگهان تشك در چشمه افتاد. او هم به گمان آنكه مرده زنده شده است فرا را بر قرار ترجيح داد.
اتاقم وضع نامناسبي داشت. خون بر روي زمين ريخته جاي گلوله و لكه­هاي خون روي ديوار، منظره‌ي وحشتناك و در عين حال رقت‌انگيز درست كرده بود. هر چه گفتند شب را اينجا نخواب چراغ را خاموش كردم و دراز كشيدم اما خوابم نمي‌برد. مرتباً صورت معصوم دخترك در نظرم ظاهر مي‌شد: «به من ظلم كرده‌اند. ظلم روا نيست. . ».
دنباله‌ي ماجرا را گرفتم. از قرار، اين پيرمرد در ازاي ادامه‌ي کار رنجبري، دختر خود را در اختيار او گذارده بود. شكايت را نزد فرماندهي بردم. پيشمرگ قاتل بازداشت اما پس از چند روز آزاد شد و همچنان پيشمرگ باقي ماند.
بهار 1968 خبر رسيد كه «هيمن» و چند نفر ديگر از طرف قلادزه به منطقه آمده و اكنون در «ماوه‌ت» هستند. سپس گفته شد به طرف «وه‌سان» رفته‌اند. به همراه يك پيشمرگ به پي‌جويي آنها رفتيم. در روستاي «وه‌سان» از منزل سيد پرسيدم. گفتند: «چند جوان و يك سيد اختياري، پريشب ميهمان ما بوده‌اند و اكنون به «دولي باله‌ييان» رفته‌اند».
عاقبت در روستاي «قه‌لاتي» به آنها رسيدم. چه سعادتي؟ پس از بيست و سه سال دوري، هيمن را باز يافته بودم. تا پاسي از شب گفتيم و تعريف كرديم و خنديديم و غصه خورديم و باز هم خنديديم. صبح روز بعد بزي خريدم و ناهار و شام آن روز را با آن سر كرديم. مشخص بود كه «حاجي شيخ عبدالله كوليجه» و «خالد شيخ رحمان» مي‌خواستند هر چه سريعتر بروند. قرار گذاشتيم به مجرد برگشتن آنها، هيمن نيز نزد من بازگردد. طولي نكشيد كه هيمن به «شيناوي» آمد، در اتاق من تختي براي خود درست كرد و همدم هميشگي من شد.
از نظر من «هيمن» از تمام شاعران كرد، شاعرتر است به شرطي كه خودش، شعرهايش را نخواند. شعري برايم خواند كه درباره‌‌ي قيام نوشته بود. از نظر خودش شعر جالبي نبود. شعر را گرفتم و در راديو خواندم. غوغايي به پا كرد. خودش مي‌گفت: «تا شعر را تو نخواندي، متوجه عظمت آن نشده بودم». هنگامي كه خبر آمدن هيمن را به ملامصطفي دادم بسيار خوشحال شد و در پذيرايي از او، نهايت سفارشات را نمود.
اتاق ما علاوه بر تنگي و تاريكي جا آنقدر موش داشت كه زندگي را بر ما حرام كرده بود. جلوي چشم ما بازي و آمد و رفت مي‌كردند. شب‌ها حتي موقع خوابيدن هم چراغ زنبوري را خاموش نمي‌كرديم چون موش‌ها در روشنايي كمتر آمد و رفت مي‌كنند.
يك روز در حال نوشتن بودم كه صدايي از نايلون سقف بلند شد. ابتدا فكر كردم باران مي‌آيد. هيمن گفت: «عصايت كجاست؟ آن مار را بكش». يك مار دراز روي نايلون سقف افتاده بود و به علت نرمي و صافي نايلون خوب نمي‌توانست بخزد. گفتم: «اين بلبل خودم است». مار بالاخره خود را آزاد كرد و از نيم متري بالاي سرم در سوراخي خزيد. بكش‌بكش هيمن و نمي‌كشم نمی­کشم من ادامه داشت كه سرانجام هيمن گفت: «خدا كند امشب همين مار سياهت كند».
ـ اشكال ندارد اگر هم نيش بزند باكي نيست.
تا روز دوم مار را نديدم. يكبار سر بيرون آورد. ما توجهي نكرديم. آرام آرام بيرون آمد و روي سقف رفت. هنوز چند لحظه نگذشته بود كه یک موش را لقمه كرد. موش‌هاي سقف را يكي يكي نفله می­كرد. اين بار روي زمين مي‌خزيد و جلو ديدگان ما موش‌ها را مي­كشت. خدا خيرت دهد. تمام موش‌ها را خورد. پس از آن ريزه نان زير تخت مي‌ريختم. كرت كرت همه را مي‌خورد و به خانه‌اش در سوراخ پشت سرم باز مي‌گشت. سال‌ها بود تصور مي­كردم مار بدون دليل، انسان را نيش نمي‌زند و اين موضوع، ادعاي مرا ثابت كرد. گربه‌اي خانگي شده بود كه تنها ميو نمي‌كرد. چند ماه بعد كه آنجا را ترك كرديم پيشمرگان «فارس‌باوه» به آنجا رفتند. از موقعيت و وضعيت اتاق برايش گفتم و سفارش كردم:
ـ «فارس» پيشمرگان را حالي كن كه كاري به كار مار نداشته باشند.
«فارس» در حالي كه رنگ به رويش نمانده بود گفت:
ـ همين امروز آنجا را ترك مي‌كنيم. آخر انسان چگونه مي‌تواند با مار زندگي كند؟
داستان زندگي آن روزهاي «شيناوي» را «هيمن» در مقدمه‌ي شرفنامه آورده است. چند بار در «شيناوي» به شديدترين وجه ممكن بمباران شديم اما جان سلامت به در برديم. همانطور كه مي­‌داني در ماه سپتامبر 1968 بعثي‌ها روي كار آمدند و بار ديگر جنگ عليه ما آغاز شده بود.
يك شب محوطه‌ي اطراف راديو به شدت بمباران شد. من در اتاقم بودم و فانوسي در مقابل در حال نوشتن بودم. جواني از گروه مهندسان راديو وارد اتاقم شد. خاك گلي ناشي از موج انفجار روي سر و گردن و لباس‌هايم ريخته بود. گرد و خاك روي ميز تحريرم را پاك كرد و گفت:
ـ مام هه‌ژار از بمباران ترسيدم روي سيم خاردار افتادم و زخمي شده‌ام. به خاطر خدا بگو چگونه است كه از طياره و بمب نمي‌ترسي؟
ـ وجود من ضد طياره است مانند ساعت ضد آب.
مام هيمن براي آنكه خود را از گرما و پشه خلاص كند به كوهستان رفت. من هم به دلايلي از راديو كناره‌گيري كرده و به چاپخانه‌ بازگشتم. «رفيق چالاك» كه از دست دولت به منطقه گريخته و در راديو كار مي‌كرد مداوماً مشغول شيطنت عليه «عبدالخالق» بود. گاهي گزارش مرا به بالا رد مي‌كرد كه هه‌ژار خائن است. يكبار هم گزارشي در مورد عبدالخالق مخابره كرده بود.
گزارشي را كه «رفيق» در مورد من ارسال كرده بود «دكتر محمود» مستقيماً براي خودم باز فرستاده زير آن نوشته بود: «رفيق گه مي‌خورد از شما بدگويي مي‌كند». رفيق هم نامه را خوانده، دوباره چسپ زده و به من داد.
يك روز گفتم:
ـ رفيق! اگر عبدالخالق نباشد مي‌تواني امور فني راديو را اداره كني؟
ـ نه او نباشد كارها پيش نمي‌رود.
ـ اگر من نباشم تو چه سودي مي‌بري؟ واقعاً براي تو سودي دارد؟
ـ خدا نكند تو بروي. هيچكس نمي‌تواند مانند تو فعاليت كند.
ـ من با تو بدي كرده‌ام؟
ـ به عكس. تو از جيب خودت براي من بسيار هزينه‌كرده‌اي. اگر تو نباشي دو روز هم اينجا دوام نمي‌آورم.
ـ پس اين كاغذ بازي و شيطنت چيست كه راه انداخته‌اي؟
ـ كاك هه‌ژار از روزي كه جاسوس رژيم شده‌ام اين كار را ياد گرفتم. اگر روزي دو گزارش عليه كسي ننويسم دق مي‌كنم. مثل خوره به جانم افتاده است.
اين را هم بگويم كه طبقه‌ي تحصيلكرده‌ي عراق، اهميت زيادي به مسايل اخلاقي نمي‌دهند و اگر چه انسانهاي بزرگ در ميان آنها پيدا مي‌شود اما معمولاً بي‌بند و بار هستند. بر عكس طبقه‌ي متوسط كردها در عراق، انسانهاي بسيار شريف، نجيب و باوفا هستند. از حق نگذريم از كردها در ايران نجيب‌تر و باوفاتر هستند. مدتي ديگر در «سووره‌بان» ماندم. اين بار چاپخانه‌ را به «بيخولان» منتقل كرديم كه جنگلي در نزديكي «چومان» بود. مركزي در كنار خانه‌ي كاركنان راديو براي چاپخانه درست كرديم و با كاك عبدالخالق و رفقاي راديو همسايه شديم. ايستگاه راديو و چاپخانه، در دامنه‌ي كوه و نزديك يكديگر بنا شده بود. كار من دو برابر شده بود: بايد هم براي راديو و هم براي روزنامه مطالب مي‌نوشتم و ضمناً امور چاپخانه را نيز اداره می­کردم. خانه‌اي با چهار اتاق و يك دالان بود. «مام هيمن»، اوايل پاييز دوباره پيش ما آمد و با من هم اتاق شد. دري براي دالان اصلي درست كردم و يك بخاري در سالن گذاشتم. هم اتاق را گرم مي‌كرد و هم روي آن غذا مي‌پختيم. از دفتر سياسي بيست و شش وانت چوب سوختني براي چاپخانه و سي و دو وانت براي راديو ارسال شد. ايستگاه راديو با هشت بخاري روشن هميشه و آشپزخانه هم در بيرون ايستگاه بود. از اواسط زمستان مجبور شدند چوب از چاپخانه قرض بگيرند اما ما تا اوايل بهار هم هنوز چوب داشتيم.
زمين اطراف خانه را از صاحب آن كه اهل روستاي «مه‌مي‌خه‌لان»، و هرگز شخم هم زده نشده بود، به مدت ده سال از قرار سالي سي دينار اجاره و پول آن را پرداختم. از ابتداي فصل بهار، شروع به شخم­زدن زمين و حفر جوي آب كرديم. فرستادم از «خه‌لان» گلباغي آوردند. بوته‌ها را كنار جوب كاشتم. نهال درخت ميوه غرس كردم و خلاصه مقدمات لازم براي درست كردن يك باغچه‌ي نقلي را فراهم آوردم. «مام علي» هم زحمت بسيار كشيد و مدتي بعد صاحب يك بستان بسيار زيبا شديم. سه سال بعد باغچه‌ي ما بهشتي زيبا شده بود. كبوتر و خرگوش هم در باغچه داشتيم. به پرواز هواپيماها و بمباران و شبيخون جاش‌ها هم عادت كرده بوديم. برخي اوقات با «عبدالخالق» به بيابان مي­رفتيم و صداي بمباران را با ضبط صوت، ضبط مي‌كرديم.
هنگامی که من در مقر نبودم يك ايراني در اطراف ايستگاه بازداشت و پس از بازجويي اعتراف كرده بود كه فرستاده‌ي ساواك است و قرار است در ازاي دريافت دويست هزار تومان پول، هه‌ژار را ترور كند. يك روز به همراه «خالدآقا» سوار يك جيپ شديم. هنوز كمي نگذشته بود كه خالد با اشاره­ي چشم و ابرو مرا متوجه خود كرد كه اينها مأمور ساواك هستند. به «ناويردان» رسيديم. به راننده گفتم: «همين جا پياده مي‌شويم». اما راننده به راه خود ادامه داد. تكرار كردم: «پياده مي‌شويم». باز هم توجه نكرد. تپانچه‌ام را از كمر بيرون كشيدم. متوقف شد و ما هم پياده شديم. خالد آقا گفت: «خوب شد ما را نربودند». گفتم: «اگر متوقف نمي‌شد او را مي‌كشتم و به راضي بودن يا نبودن کسی اهميت نمي‌دادم».
يك شب در «گه‌لاله» به خانه «عبدالله آقا» رفتم. «رشيد حسن­زاده‌‌ي» ساواكي آنجا بود.
اهالي ده طوري رفتار مي‌كردند كه رشيد متوجه هويت من نشود. گفتم: مثل اينكه آن آقا اهل «خانوه‌قوره‌كانه» (به زبان اهالي سليمانيه يعني مفعول) است. در مورد بدگويي‌هاي «رشيد» از خودم و متهم­كردن من به وطن فروشي در ايران بسيار شنيده بودم. . .
دوستان دفتر سياسي هرگز از اشعار من خوششان نمي‌آمد. چون از نگاه من، عرب و كرد برادر نبودند. اما شعر من براي مردم، بسيار خوشايند بود و در مراسم مختلف به مناسبت‌هاي گوناگون، مردم هميشه به انتظار اشعار من مي‌نشستند.
«كاك عبدالخالق» فرستنده‌اي به اندازه‌ي يك پاكت سيگار درست كرده و با ميخي به ديوار اتاق خود آويخته بود. هميشه اشعار مرا كه نزد آقايان ناخوشايند بود و از ستم حكومت و نابرادري و نابرابري عرب و كرد حكايت مي‌كرد، از فرستنده‌ي خود پخش مي‌كرد و آنها نيز نمي‌توانستند رسماً ايراد بگيرند. هنگامي هم كه مورد اعتراض قرار مي‌گرفت مي‌گفت: راديو متعلق به خودم و فرستنده هم متعلق به خودم است. اگر زياد حرف بزنيد نزد عالم و آدم، رسوايتان خواهم كرد. . .
از دفتر سياسي خواستم اشعارم را چاپ كنند اما درخواست مرا رد کردند. به بارزاني گفتم. امر كرد چاپ كنند، آن را هم در چاپخانه‌ي خودمان چاپ كردم. ترجمه‌ي رباعيات خيام را هم كه در «سوني» به پايان رسانده بودم همانجا چاپ كردم. در يكي از درگيريهاي دشت اربيل با جاش‌هاي جلال و ابراهيم، چهارصد جلد از كتابهايم به يغما رفت و در آتش سوخت. در سال 1970 كتاب را براي بار دوم چاپ و مطالبی بدان افزودم اما بارزاني اجازه‌ي انتشار نداد. چون ناسزاهاي بسياري نثار عرب و ايراني كرده بودم. بيش از صد نسخه از كتاب منتشر نشد.
در اين فاصله «دكتر قاسملو»، «كريم حسامي» و ساير برادران نزد ملامصطفي می­آمدند و چند روزي در كنار يكديگر آرام مي‌گرفتيم. تابستان، همسر و فرزندانم را به «بيخولان» آوردم. چادري در كنار رودخانه برپا كردم. «سليمان» كه نام واقعي او «بابكر» و اهل «گه‌رگول» بود نزد ما كار مي‌كرد.
علف‌ها و گياهان اطراف چادر زرد شده بود. به سليمان گفتم: «گياهان را كمي آب بده تا دوباره شاداب شوند». غروب كه بازگشتم معصومه گفت: «سليمان هنگام آبياري اطراف چادر پنج مار كشته است. جرأت ندارم اينجا بمانم».
ـ همان پنج مار بود كه همه را كشت. ديگر ماري نيست.
هنور حرفم تمام نشده بود كه خاني گفت: «مار، آن مار را ببين». سر يك شيشه را باز كردم و مار را در آن انداختم. هنوز سر اين شيشه را نبسته بودم كه مار ديگري از زير حصير سر بيرون آورد.
سليمان آن مار را هم در شيشه كرد اما هيچكدام بيشتر از سه روز دوام نياوردند.
سليمان تيراندازي ماهر بود. پرنده‌اي در كوهستان زندگي مي‌كند كه نام آن «كه‌وده‌ري» است. به بوقلمون ماده شبيه است و هميشه ميان برف‌ها زندگي مي‌كنند. پرنده‌اي بسيار چالاك است و به ندرت مي‌توان آن را شكار كرد. سليمان يكبار يكي از اين پرنده‌ها را شكار كرد. گوشت چرب و لذيذي داشت. شبي ديگر ناگهان صداي شليك تير، همه را از خواب بيدار كرد. سليمان يك گربه‌ي وحشي را كه تا وسط آشپزخانه آمده بود، هدف قرار داد.
ده بچه كبك از قنديل برايم آورده بودند. خيلي زود اهلي شدند. مانند مرغ به دشت مي‌رفتند و غروب‌ها برمي‌گشتند. گفتند اگر آنها را در قفس بيندازم آواز خواندن ياد مي‌گيرند. از كبك‌ها يك جفت كبك شكاري به دنيا آمدند. «حاج محي‌الدين زينويي» در ازاي يك جفت قاليچه، آن را خواست اما حاضر به فروش آن نشدم. يك روز سليمان، پنج كبك نر را با آنها گرفته با كبك‌هاي شكاري در يك قفس انداخت. هر پنج كبك به وسيله‌ي كبك‌هاي شكاري خفه شده بودند. يكي از كبك‌ها از قفس گريخت و به دشت رفت. هر كاري كرديم بازنگشت. عاقبت جفت كبك را روي پشت بام گذارديم. كبك شروع به خواندن كرد و جفت را باز آورد. ظاهراً به زندگي در قفس و اسارت عادت كرده بود. . . .
دندانهاي هيمن مصنوعي بود. مي‌گفت: خيلي از دندانهايم سالم بودند. «دكتر ابريشمي» در مهاباد گفت:
«حيف است شاعري مانند تو دندانهايش كامل نباشد». همه‌ي دندان‌هايم را كشيد و يك دست دندان مصنوعي جاي آن گذارد. اما چه دنداني؟ فقط وقت غذا خوردن دندانها را در دهان مي‌گذاشت و پس از آن بدون شستشو در جيب شلوارش مي‌گذارد. . .
يك روز زمستان هواي «خان خاني» قديم به سرش زد و با سليمان به شكار رفت. خيلي پرسه زده اما نتوانسته بودند خرگوشي شكار كنند. بعدازظهر بازگشتند. ناگهان هيمن گفت:
ـ دندانهايم را در كوه جا گذاشته‌ام. برويد دندانهايم را پيدا كنيد.
ـ حالا برف روي آن نشسته است. در ضمن معلوم نيست آن را كجا گذاشته‌اي؟
ـ نخير سليمان حتماً بايد آن را پيدا كند.
ـ مام هيمن شاید آن را بالاي كوه جا نگذاشته‌ باشي؟
ـ حتماً بايد پيدايش كنید. سليمان تو به كوه برو و يكنفر ديگر را هم به «گه‌لاله» بفرستيد. يك دست دندان كهنه‌ام نزد «حاجي حه‌مه‌د» است.
ـ بله برويد. . .
خودم به اتاق رفتم. ديدم دندانهايش را پشت بالش گذاشته است.
ـ نرويد دندان پيدا شد. . .
شب روي تخت خواب دراز كشيده بودم. مام هيمن و چند پيشمرگ ديگر هم پشت بام خوابيده بودند. ناگهان ديدم شعله‌اي از آتش بلند و لحظاتي بعد خاموش شد.
ـ چه بود؟
ـ چيزي نيست بخوابيد.
فردا صبح متوجه شدم كه هيمن سيگار به دست در حال چرت زدن بوده كه آتش به پتو خورده آن را آتش زده است. مام علي هم فوراً آتش را خاموش كرده است.
بايد اين را هم در مورد هيمن بگويم:
هنگامي كه براي اولين بار همديگر را ديديم شب‌ها يك قرص واليوم مي‌خورد و مي‌خوابيد. چرایی را از او پرسيدم. پاسخ داد: «بي‌خواب هستم». با خوردن واليوم، شب‌ها خوب مي‌خوابم». دكتر گفت:
«با خوردن واليوم، روز بروز لاغرتر مي‌شود.ممكن است برايش ايجاد مشكل كند».
با دكتر قرار گذاشتيم يك قرص ويتامين شبيه واليوم به او بدهيم. حدود يك سال اين كار را كرديم و هيمن با خوردن قرص ويتامينه به جاي واليوم، بهتر از قبل مي­خوابيد. پس از حدود يك سال شبي گفتم: «تو يك سال است ديگر واليوم نمي‌خوري. به جاي آن قرص ويتامينه مي‌خوري و مشكل خواب هم نداري. خدا را شكر ديگر مشكلی نخواهي داشت». با عصبانيت نزد دكتر رفته و گفته بود: «تو و هه‌ژار كلاه سر من گذاشته‌‌ايد». و دوباره خوردن واليوم را از سرگرفت.
هيمن تصميم گرفت به بغداد نزد «قاسملو» و دوستانش برود. بارزاني گفت: «آزاد است هر كجا مي‌خواهد برود اما مي‌ترسم به او تلخ بگذرد. هر وقت بازگشت برای خدمتگزاري او آماده خواهيم بود». پولي براي هيمن فرستاد و او رفت. اين را هم فراموش نكنم:
يكبار كه از بيخولان به بغداد رفته بودم، هيمن به جاي من نشست. يك روز كارگزاران دعوايشان شده بود. «صفر» بيضه‌هاي «ملاسيد رحمان» را كشيده و ملا هم بيهوش شده بود. شكايت به دفتر سياسي رسيده و هيمن براي پاسخگويي رفته بود.
ـ خب ماموستا تقصير كه بود؟
ـ تا تابلوي چاپخانه را عوض نكنيد و روي آن ننويسيد «خصاص­خانه» حرفي نمي‌زنم. . . .
در دوران مبارزه دوستان زيادي پيدا كردم اما شايد محترم‌ترين آنها «عبدالخالق» و «فرانسوا حريري» بودند. فرانسوا يك معلم مسيحي بود كه نخستين بار در بارزان او را ديدم. انساني بسيار شريف و والا مقام بود. از انجام هيچ كاري براي من و عبدالخالق دريغ نمي‌كرد. كاك عبدالخالق دو كتاب فتواي شرعي از ملاي‌ «وه‌لزي» گرفته بود. به مسأله‌اي برخورديم كه درباره‌ي خوردن شرعي بود: «اگر مسلماني گرسنه باشد و نتواند چيزي براي خوردن پيدا كند، مي‌تواند يك مسيحي و يا دختر و همسر او را بخورد». فتوا را همراه نامه‌اي براي فرانسوا فرستاديم:
ـ كافر! هر چه خواستيم تهيه مي‌كني و گر نه تو را خواهيم خورد. اين هم فتواي شرعي.
عبدالخالق غالباً يك ليست بلند بالا تهيه مي‌كرد: «كاك فرانسوا! مرغ، گوشت، مشروب، مزه، ميوه و چي و چي و چي . . . . شنيده‌ام چاق هم شده‌اي. بر اساس شرع، گوشت تو حلال است. كم­كم خود را براي خوردن آماده كن». فرانسوا انساني به تمام معني كلمه بود.
يك روز در ماه رمضان، «هيمن» از اربيل به سوي «باله‌كا‌يه‌تي»، مي‌آيد. داخل ماشين سيگاري روشن مي‌كند و مورد اعتراض راننده و مسافران قرار مي‌گيرد.
ـ پيرمرد! پايت لب گور است. از خدا نمي‌ترسي در اين ماه مبارك، روزه‌خواري مي‌كني؟
ـ فكر كرده‌ايد من كه هستم؟
ـ چه مي‌دانيم؟ پيرمردي هستي و روزه‌خواري مي‌كني.
ـ من مسيحي و پدر فرانسوا حريري هستم. پسرم در «گه‌لاله» است. به ديدن او مي‌روم.
ـ ما را ببخش. متوجه نشديم.
هيمن گفت: «پس از آن، يكي سيگار تعارف مي‌كرد، آن ديگري آب مي‌آورد و سومي خوراكي تعارف مي‌كرد مبادا پدر فرانسوا ناراحت شده باشد».
داستان به گوش فرانسوا هم رسيد و از آن پس وقتي مي‌خواست در مورد هيمن چيزي بگويد مي‌گفت: بابا هيمن. (باوکه هیمن)
هنوز در سووره‌بان بوديم و به بيخولان نرفته بوديم. نامه‌اي از «احمد توفيق» به دستم رسيد:
«در اين مدت كاملاً‌ از سياست و مبارزه دور بوده‌ام. وضع‌كردهاي ايران هم روز به روز بدتر و سلطه‌ي ساواك بر آنها تشديد مي‌شود. اجازه‌ي فعاليت هم كه نداريم. بيمار شده‌ام و كمر درد شديدي دارم. نمي‌دانم آيا بارزاني اجازه‌ مي‌دهد به خارج از كشور بروم و ضمن مداوا، چاره‌اي هم براي كردهاي ايران بينديشم؟»
تقاضايش را به بارزاني منتقل كردم، فرمود:
ـ مصلحت ما در اين بوده كه احمد توفيق دور از مرزهاي ايران باشد. خارج رفتن او از نظر من مانعي ندارد. هر كمكي مي‌خواهد در اختيار او بگذاريد و دريغ نكنيد.
مدتي بعد يكي از پيشمرگان «احمد» به «سووره‌بان» آمد و گفت:
ـ احمد تا آخر ماه به بغداد مي‌رود.كاملاً‌ به جان آمده است. پيشمرگان او به فرماندهي اسعد خوشه‌وي، با او برخورد خوبی ندارند و وضعيت نامساعدي دارد. چاره‌اي بينديشيد.
به سرعت خود را به «حاج عمران» رساندم.
ـ مي خواهم به ملاقات ملامصطفي بروم.
ـ مهمان دارند.
ـ بسيار ضروري است.
و بدون انتظار پاسخ وارد اتاق شدم. ميهمان «قاله‌ته‌گه‌راني» بود كه پيش از اين «شيخ لطيف» در مورد جاسوس سه جانبه بودن او برايم گفته بود. . . . پس از رفتن قاله‌ دو نفري نشستيم و مفصلاً در مورد احمد توفيق به گفتگو پرداختيم.
ـ انسان شريفي است. در راه كرد و كردستان رنج بسيار ديده است. اجازه ندهيد نزد دشمنان ملت كرد برود. تا سر ماه هفت روز دیگر باقي است. كاري بكن.
ـ تو دير خبردار شده‌اي. احمد به بغداد رفته و كار از كار گذشته است. . .
يك تلگراف بي‌سيمي نشانم داد كه «اسعد» براي او فرستاده بود. بعدها پس از اعلام آتش بس با دولت و هنگامي كه در انتظار موافقت با صدور حكم ذاتي بوديم، يك روز در بغداد «احمد» را ديدم. به خانه‌اش رفتم كه چند دوست ايراني و اقوام و فاميل در آن زندگي مي­كردند. ضمن صحبت‌هايش گفت:
ـ اگرچه به بغداد آمدم اما هرگز به كردستان و بارزاني خيانت نكردم. . .
ديگر از احمد بي‌خبر ماندم تا آنكه شنيدم با قاسملو اختلاف نظر پیدا کرده­اند. . .
اما پس از كودتاي نافرجام «ناظم»، كردهاي بسياري كه از دوستان دولت بودند به اتهام آگاهي از كودتا و خيانت به دولت تيرباران شدند. يكي از آنها «قاله‌ته‌گه‌راني» بود كه به همراه هشتاد و دو نفر ديگر به جوخه‌هاي مرگ سپرده شدند. «احمد توفيق» هم پس از بازداشت ابتدا به زندان «قصرالظهور» و سپس به «ابوغريب» منتقل شده بود.
يكبار در منطقه بودم. دو پيشمرگ كمي دورتر از من با هم صحبت مي‌كردند. يكي از آنها گفت:
من در زندان ابوغريب بودم. در سلول بغل دستي من مردي به نام احمد توفيق بازداشت شده بود كه مي‌گفت به اتهام ايجاد ارتباط با كاردار سفارت آمريكا در سفارت سوئيس به زندان افتاده است. هر روز او را به شكنجه‌گاه مي‌بردند و به حالت نيمه جان باز مي‌آوردند. يك شب او را بردند و ديگر بازنگشت. به گمانم او را كشته‌اند.
ادريس و مسعود، پسران ملامصطفي هم از شنيدن خبر مرگ او به شدت متأثر بودند. گويا آنچنان كه خود هم در ملاقات آن روز گفت با دفتر حزب در بغداد ارتباط داشته و تا آخرين لحظه با قيام بارزاني‌ همراه بوده است. . . به هر حال من دوستي بزرگ را از دست داده بودم . . .
يكي از كساني كه به همراه احمد توفيق به بغداد رفته بود ملاسيد رشيد از اهالي «بوبكتان» سقز انساني به غایت پاك، يك كرد بسيار مخلص و مبارزي درخور بود. در بغداد، در طبقه‌ي دوم خانه‌ي من زندگي مي‌كرد. او را در «سوني» و چند جاي ديگر ديده بودم. در جنگ «سه‌روچاوي»، با دولت چنان شجاعانه جنگيد كه آوازه‌‌اي به هم زد. همواره با احترام از «احمد توفيق» نام مي‌برد و او را يك كرد به تمام معني كلمه مي‌دانست. پس از 1975 به سقز بازگشت و به نجاري مشغول شد. پس از انقلاب اسلامي در اطراف ديواندره در درگيري با ملاكين سابق، گرفتار با آخرين گلوله خود را كشت.
همچنانكه گفتم بعثي­ها پس از آنكه براي بار دوم حكومت را در دست گرفتند در سپتامبر 1968 آتش جنگ دوباره را برافروختند. اين جنگ تا اوايل 1970 ادامه داشت. در اين فاصله، حكومت ايران، اسلحه و مهمات بسياري در اختيار ما گذارد و در كنار شجاعت پيشمرگان كرد، ارتش عراق رو به سستي و ضعف نهاد. ارتش عراق در تمامي جبهه‌ها شكست خورده بود.
ناگهان صدام حسين اعلام كرد با اعطاي خودمختاري به كردها موافقت مي‌كند و خود به ملاقات بارزاني در «ناوپردان» آمد. گويا شاه از مذاكره رضايت نداشت و گفتگوها بدون توجه به نظرات وي انجام مي‌شد. پس از مذاكرات فراوان، مقرر شد در مدت چهار سال، خودمختاري به صورت كامل در كردستان تثبيت شود. چهار وزير كرد نيز به عنوان اعضاي كابينه معرفي شدند:
نوري شاويس (وزير راه و ترابري)، سامي محمود(وزير امور شمال)، احسان شيرزاد(وزير بلديات) و صالح يوسفي (وزير مشاور و مدير روزنامه و رسانه‌ها).
يك روز در «چومان» ملامصطفي و ادريس در مدرسه‌ي اين سوي رودخانه‌ نشسته بودند. مرا صدا زدند. ملامصطفي گفت:
ـ كردها را در بغداد و ساير شهر‌ها در ادارات دولتي استخدام مي‌كنند. تو هم كاري براي خودت پيدا كن.
ـ من چندين سال آزادانه در دشت و صحرا زندگي كرده و شكايتي ندارم. دوست دارم اینجا با شما بمانم.
ـ نه بايد بروي و «كاك سامي» را ملاقات كني. سفارش كرده‌ام كاري كه خودت دوست داري برايت دست و پا كند.
به بغداد بازگشتم. يك روز با اتومبيل «كاك سامي» به خانه مي‌رفتم كه در مسير گفت: «من زياد تلاش كرده‌ام اما بعثي‌ها ترا خوب نمي‌شناسند. بايد كاري كنيم كه چون يك شاعر محترم و پرآوازه شناخته شوي. مثلاً مانند جواهري».
فرداي آن روز به سرعت نزد ملامصطفي در ناوپردان، بازگشتم.
ـ داستان اين است. . . اين همه بدبختي و دربدري كشيدم كه دشمنان ملت كرد، من را چون دشمن خود نشناسند؟ گفته‌هاي سامي به اين معناست كه قصيده‌اي چند در وصف بعث و بعثي بگويم تا كاري برايم پيدا شود. تو هم اگر نمي‌خواهي من اينجا بمانم به بغداد بازمي‌گردم و شغل عكاسي را از سر مي‌گيرم.
صدام براي بار دوم و اينبار با هلي‌كوپتر و محافظ خود كه يك بچه سنندجي و از بعثي­هاي دو آتشه بود به ناوپردان آمد. او را مي‌شناختم. پيش از اين در اداره‌ي مباني عام، همكار بوديم. او اكنون يك افسر سه ستاره‌ي ارتش عراق بود. صبح روز بعد هنگامي كه صدام به بغداد بازگشت من نيز با آنها سوار شدم. «صباح ميرزا» در مسير، از دوستي خود با من، براي صدام گفت. صدام نيز با روي گشاده مرا پذيرفت: «بنا به فرمايش بارزاني، ماهي صد دينار مقرري بازنشستگي براي شما در نظر مي‌گيريم. در انتخاب شغل ديگري هم آزاد هستيد. صباح هم اگر خواست مي‌تواند شما را كمك كند». به بغداد بازگشتم و مجبور به قصيده‌ گويي از نوعي كه سامي خواسته بود هم نشدم.
اتحاديه‌ي اديبان كرد در بغداد كه تركيبي از ادباي شيوعي و پارتي و بي‌طرف بود، در حال تشكيل بود. در انتخابات مرا به عنوان رئيس كانديدا كردند. انتخابات بايد به صورت رسمي و زير نظر وزارت روشنفكري انجام مي‌شد. سالن «خلد» براي تمام انتخابات در نظر گرفته شد.
پيش از اين قرار گذاشته شده بود كه نمايندگان حزب و چند وزير و مدير كل كرد نيز در جلسه حضور به هم رسانند و پيام‌هاي روزنامه «خه‌بات»، نمايندگان بارزاني و نمايندگان حزب پارتي قرائت شود اما متأسفانه هيچ يك از آقايان حاضر نشدند. تنها دو نفر از نمايندگان حزب آمده بودند كه آنها نيز بر سر نوشتن يك پيام به زبان عربي، به توافق نرسيدند. مدير روزنامه و چند تن از مديران كل نيز از سفارت كوبا دعوتي داشتند و ودكاي آنجا را ترجيح دادند. . . هنگام انتخابات، جماعت شيوعي مانند هميشه بلوا به راه انداختند. براي نخستين بار در تاريخ بغداد به هنگام قرائت آرا، برق بغداد خاموش و آراي مأخوذه در برابر نور چراغ قوه خوانده شد. . . من پيش از قرائت آرا، به نام خود و به نام بارزاني پيامي خواندم و در آن ضمن اشاره به مسأله‌ي كردستان، بزرگان عرب را مخاطب قرار دادم كه حق كرد آنچنانكه بايد، ادا نشده است و آنچه امروز ملت كرد گرفته است يك قطره از خون شهيدان آزادي را هم جبران نخواهد كرد اما اميدوارم با گفتگوهايي كه انجام شده است ديگر شاهد برادركشي ميان كرد و عرب نباشيم. ضمناً به نام بارزاني به تمام ميهمانان خيرمقدم گفتم.
به اتفاق آراء به عنوان دبير اتحاديه انتخاب شدم. بسياري از آقايان ادبا پس از گرفتن كارت عضويت، ديگر هرگز آفتابي نشدند.
براي تهيه‌ي جا و مكان و اسباب و وسايل مورد نياز، شروع به جمع‌آوري كمك از كردهاي ثروتمند بغداد كرديم. بالاخره آماده شديم و با زحمت بسيار، امتياز مجله‌ي «نووسه‌ري كورد» (نويسنده‌ي كرد) را گرفتيم. چرا زحمت كشيديد؟ صدام كه خود قول همه چيز را داده بود؟ يادم مي‌آيد كه در يكي از از نشست‌هاي ما با ملامصطفي و اعضاي دفتر سياسي، در مورد كيفيت خواست‌ها، همه‌ از آزادي بيان و مطبوعات و اينكه در بغداد، مجلات كردي به بهترين وضع ممكن چاپ و منتشر مي‌شوند صحبت مي­شد.
در همان جلسه گفتم:
ـ دوستان! يارو مي‌گويد هر چه مي‌خواهيد بگوييد. ملت كرد بسيار دور از فرهنگ و عقب نگاه داشته شده است. حتي تعداد افراد باسواد در ميان ما به نسبت همسايگان كمتر است. بنياد و هويت هر ملت نيز فرهنگ و ادبيات و زبان آن ملت است. راديو را تعطيل نكيند. قبلاً‌ به عرب و بعث ناسزا مي‌گفتيد اكنون از آنها تعريف مي‌كنيم و در كنار آن، به گسترش ادبيات كردي نيز ياري مي‌رسانيم. صدام مي‌گويد يك دستگاه عظيم راديو در اربيل تأسيس مي‌كند. دستش درد نكند. اما هر وقت آماده شد اين يكي را تعطيل مي‌كنيم. از صدام بخواهيد استانداران كرد را در استانهاي كردنشين به كار بگمارد. امتياز مجله و روزنامه‌ي كردي بدهد، زبان و ادبيات كردي در تمام سطوح تدريس و گسترش يابد و امتياز فرهنگي كرد به عرب، حداقل به نصف افزايش پيدا كند. . . .
جالب اينجاست كه بيشتر آنها با عصبانيت مي‌گفتند:
ـ امكان ندارد چنين امتيازاتي بدهند. نبايد اين خواست‌ها را مطرح كنيم.
ـ شما درخواست كنيد بگذاريد آنها قبول نكنند.
ـ نه زياد كار داريم. نبايد با اين تقاضاهاي بي‌معنا از اهداف اصلي دور شويم.
پس از آن، هنگامي كه درخواست اميتاز مجله‌ي كردي مي‌كرديم دولت مي‌گفت: «ما امتياز يكصد و سيزده نشريه داده‌ايم ظرفيت پر شده است». هر چه مي‌گفتيم در کنار يكصد و سيزده نشريه‌ي عربي، بايد چهار مجوز كردي هم صادرشود افاقه نمي‌كرد. بالاخره امتياز مجله‌ي كردي را گرفتيم و با جمع‌آوري كمك، آن را راه انداختيم. فكر كنم در دوره‌اي يكساله، هشت شماره از مجله چاپ و منتشر شد.
هنگامي كه رئيس اتحاديه‌ي نويسندگان كرد بودم، «محمد امين منگوري» كه در عصر جمهوري در «سرا»، همراه محمد رشيد خان و اكنون استاد شده بود در «رانيه» پيدايش شد.
ـ فلاني! اهالي رانيه با چوب و چماق دنبالم كردند. با هزار بدبختي نجات پيدا كردم.
ـ مگر چه شده است؟
ـ كتاب «چگونه به مريخ رفتم؟» «عبدالله ناهيد» را به كردي ترجمه كردم. آخوندهاي «رانيه» فتوا داده‌اند كه‌:
در مريخ زن و مردي وجود ندارند. اين مرد كفر كرده است و كشتن او جهاد است. از ترس به طويله پناه بردم.
ـ تبریك مي‌گويم. «ملارسول صادقي» كه تخلص اديب داشت در «پسوي» معلم پسران قره‌ني آقا بود و مريد بي‌چون و چراي خيام شده و معتقد بود معاد وجود ندارد. او را با سنگ و كتك از «پسوي» بيرون راندند. هر چند خودش وفات يافته اما اكنون چون پيامبران به او احترام مي‌گذارند. مدتي بعد آيين تو را هم «دين منگوري» نام خواهند گذارد و پيروان بسياري پيدا خواهي كرد.
يك شب، به اصطلاح، شب شعر داشتيم. من كه اسماً رئيس اتحاديه بودم، تنها به عنوان يك شنونده شركت كردم. هر شاعر و نويسنده‌اي، شعر و نوشتار آن ديگري را نقد مي‌كرد. «شيركو بيكه‌س» يكي از اشعار من به نام «له‌ده­مي نه‌هه‌نگ!» (در دهان نهنگ) را خواند و گفت: «اين شعر، شعر كودكان است و معنايي هم براي آن نمي‌توان يافت اما ممكن است كودكان از آن لذت ببرند». من پاسخي ندادم. «سعيد ناكام» هم كه همواره از اين شعر من تعريف مي‌كرد و دشمني با بعثي‌ها را در آن مستتر مي‌دانست به دفاع از من برنخاست. هر چند فكر مي‌كنم اين شعر را براي كودكان بيست تا نود ساله سروده‌ام. اما باز هم از اينكه شيركو و ديگر شاعران، آن را چون شعري براي كودكان پسنديده بودند ناراضي نبودم. . . .
مي‌گويند: ميمون زيبا بود آبله هم گرفت. آن روز که صدام به طرف‌ بغداد باز می­گشت «صالح يوسفي» هم همراه ما بود. در كركوك از هلي‌كوپتر پیاده شد و با هواپيما آمديم. در فرودگاه به همراه «حردان تكريتي» سوار اتومبيل شديم كه به خانه برويم. در مسير «حردان» گفت:
ـ ظاهراً «هه‌ژار» شاعر بزرگي است كه بارزاني اين همه از او تعريف مي‌كند.
صالح يوسفي به ميان سخن آمد و گفت:
ـ نخير در ميان كردها من از همه شاعرترم و آوازه‌ام بيشتر است.
اين «صالح» در تمام عمر خود يك قطعه شعر به نام «هه‌واره» سروده بود كه آن هم نه شعر كه معر بود. صالح يوسفي كه هم وزير مشاور و هم چاپلوسي به تمام معنا بود، نمي‌توانست بپذيرد كه در اتحاديه عضويت داشته باشد اما رئيس نباشد. او هم مجوز جمعيت روشنفكران كرد را از دولت گرفت و با پانزده هزار دينار كمك اوليه شروع به كار كرد. هر شيوعي كه از اتحاديه خوشش نمي‌آمد به جمعيت مي‌پيوست. از ميان اعضاي اتحاديه‌ي ما عده‌اي به اصطلاح دكتر مانند «غزالدين مصطفي» و «مارف خزنه‌دار» حضور داشتند كه وجودشان تهی از علم و آگاهي و محتوا بود. چيزي به نام اخلاق و فرهنگ و ادب نمي‌شناختند. چنان ركيك سخن مي‌گفتند كه هيچ لات و الواتي به آنان نمي‌مانست. . . بسياري اوقات مي‌گفتم: «از لقب و عنوان خود خجالت بكشيد. شما خداي نكرده منتخب انديشه و فرهنگ اين ملت هستيد و مردم بايد از شما سرمشق بگيرند. شما چرا آنقدر سبك رفتار هستيد؟ . . .» ديگر از هر چه روشنفكر و روشنفكر مأب خسته شده بودم و اغلب اوقات آرزو مي‌كردم دگر باره با روستاييان ساده و پاكدل هم صحبت شوم.
همان سال، به سليمانيه رفتم و در همايش اديبان كه در كتابخانه‌ي عمومي برگزار مي‌شد شركت و مقاله‌اي خواندم.
كمي از صالح يوسفي هم بگويم تا او را بهتر بشناسيد:
اهل زاخو، ملا و عضو حزب پارتي بود. در زمان «نوري سعيد» بازداشت شده بود. يكبار ديگر هم در دوران «قاسم» به زندان افتاد. هنگامي كه براي «ابراهيم» و «جلال» نامه مي‌نوشت به مجرد ديدن نام او روي پاكت، مسخره كردن او آغاز مي‌شد.
ـ ببينیم اين ديوانه چه نوشته است؟
همچنانكه گفتم پس از روي كار آمدن بعث، به نام حزب پارتي، به آنها تبريك گفت. مردي بسيار ساده و فوق العاده احمق بود و تنها به خاطر آن دو دوره بازداشت، به عنوان هيأت مذاكره كننده با بعثي‌ها انتخاب شده بود. همچنانكه درآخر نامه‌اش نوشته بود:
«طاهر يحيا به من چاي داد و به قرآن سوگند ياد كرد. . .» بار ديگر بازداشت و اين بار بسيار مورد اذيت و آزار قرار گرفت. سپس وزير مشاور شد و سرپرستي روزنامه‌ي «التاخي» (برادري) را بر عهده گرفت. به قول رفيق چالاك، هميشه تلفن را در كنار دست راست و به گوش چپ مي‌نهاد. هميشه در مورد او مي‌گفتند انسان بي‌آزاري است و از كسي نشنيدم كه درباره‌ي علم و آگاهي او بگويد.
تازه گفتگوهاي بغداد با صدام آغاز شده بود كه در «ديلمان» به بارزاني گفتم:
ـ شينده‌ام صالح يوسفي را به عنوان وزير معرفي كرده‌اي؟
ـ مگر اشكالي دارد؟
ـ اگردر روستاي ته‌رغه، صالح يوسفي ده روز تمام به پايم می­افتاد تا او را چوپان ده كنم قبول نمي‌كردم.
يك بار حساب كرديم: سي و شش مسئوليت مهم حزب در بغداد به او سپرده شده بود. يكي از آنها مسوولیت تنظيمات كرد در بغداد بود كه يكصد هزار خانوار را شامل می­شد. رفيق چالاك نيز زيردست او كار مي‌كرد و مدير داخلي مجله‌ي «برايه‌تي» بود. امتياز مجله سياسي بود. دو بار ديدم سخن اول مجله، سخن در باب «شيخ فه‌رخ» بود. به سراغ رفيق رفتم:
ـ آقا اين كثافت­كاريها كار کیست؟
ـ غلطي كردم و در يكي از صفحات «برايه‌تي» مطلبي راجع به «شيخ فه‌رخ» نوشتم. سيدا صالح صدايم كرد:
ـ داستان جالبي است. بچه كه بودم مادرم برايم تعريف مي‌كرد اما اين شماره آنطور كه من تعريف مي‌كنم بنويس. به همين خاطر، هر شماره آن را به عنوان سخن اول انتخاب مي‌كنم.
رفيق مي‌گفت: «براي خودشيريني دو كارتن تخم­مرغ به عنوان پيشكشي برايش فرستادم. سپس خودم را نشانش دادم كه تشكر كند. خبري نبود». گفتم:
ـ تخم‌مرغ‌ها رسيدند؟
جوابي نداد.
ـ سيدا ! من براي شما تخم مرغ فرستاده‌ام اگر نرسيده است، سراغ حمال بروم.
ـ زه‌تِك نيست؟
ـ يعني چه؟
ـ زرده نداشت.
ـ استاد عزيز اينها كه تخم­مرغ خانگي نيستند. تخم‌مرغ صنعتي هستند. احتمالاًَ كارگران زرده­ي آن را دزديده باشند.
ـ راست مي‌گويي. به همين خاطر زرده نداشتند چطور به فکرم نرسیده بود؟
اين را هم بايد بداني كه اين احمق در تمام مدت قيام، مسووليت‌هاي مهمي بر عهده داشته است. «صبري بوتاني» كه در دايره‌ي مخابرات محرمانه پليس عراق كار مي‌كرد اطلاعات بسيار مهمي براي قيام ارسال مي‌كرد و مسوول مستقيم او صالح بود.

behnam5555 07-04-2011 09:32 PM


چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(24)

در دولت عراق هم كسي به هويت كردي او پي نبرده نبود. سرانجام يك نامه‌ي پاره نشده او تصادفاً به دست حكومت افتاد كه از جيب صالح برداشته شده بود. صبري تا سر حد مرگ شكنجه شد و تنها در ماههاي آتش­بس، در پي گفتگوهاي طولاني از زندان آزاد شد.
نزد بعثي‌ها از اعضاي دفتر سياسي و كادرهاي حزبي بد مي‌گفت و آنها را متهم به رفت و آمد به ايران مي­نمود و در مورد خود اظهار می­کرد: «چون به سرزمين عراق عشق مي‌ورزم هرگز به ايران سفر نكرده‌ام». اتومبيل‌هايش را به نام ملامصطفي به اردن فرستاد تا موتور آن را عوض كنند. خانه‌اي خوب از بعثي‌ها گرفت. در سال 1974 كه قيام مجدداً‌ آغاز شد، باز هم همه كاره بود. ماه رمضان دو هزار دينار حق باقلواي ملا از حزب دريافت شد. هنگامي كه به ايران آمديم، زياد دوام نياورد و به نام «عراق را دوست دارم، به خانه‌اش در بغداد بازگشت». بعثي‌ها كه به هيچ كردي رحم نمي‌كنند بمبي در يك قوطي به عنوان هديه برايش فرستاده او را كشتند. از آن روز به عنوان استاد بزرگوار شهيد، در تاريخ كردستان از او ياد مي‌شود.
با هزاران عذاب و دلتنگي، يكسال را به عنوان رئيس اتحاديه‌ي اديبان كرد در بغداد پشت سر نهادم. در اين فاصله دولت، دعوتنامه‌اي ارسال كرد كه در كنگره‌ي اديبان عرب در «ايربيد» حومه‌ي بصره شرکت كنيم. گفتم: «من نمي‌روم. جايي كه فقط بايد در مورد ادبيات عرب صحبت كرد و بر بعثي سلام و صلوات فرستاد، من نيستم. . .» ناگزير كس ديگري به جاي من رفت. از آن روز اگر اميدي هم به كمك‌هاي دولت داشتيم آن هم از دست رفت. ابتداي سال دوم گفته شد می­خواهیم در اربيل، مجمع عمومي ساليانه تشكيل و انتخابات جديد برگزار مي‌كنيم، اما پول نداريم. پانصد دينار از ملامصطفي گرفتم تا انتخابات اديبان كرد برگزار شود. كنگره‌اي در خور و شايسته در اربيل برگزار كردم. مي‌خواستند دوباره مرا انتخاب كنند. در گفتار پيش از انتخابات گفتم: «يك سال گذشت و نتايج كار ما هم بد نبود. اما نتواستم دل دولت را به جاي آورم و نه نمي‌توانم پولي از صدام بگيرم. دوست دارم صالح يوسفي را انتخاب كنيد كه توانايي دريافت كمك‌هاي مالي از دولت را دارد و مي‌تواند هزينه‌ي جمعيت و مجلات منتشر شده توسط آن را تأمين كند».
در مورد نمونه‌هاي اخلاقي همكاران اديب و روشنفكر نيز بد نيست اين مطلب را بگويم:
يك شب پس از انتخابات اعضاي جديد دور دوم به همراه كاك محمد مولود در سالن نشسته بوديم. دنبال دكتر مارف خزنه‌دار فرستاديم كه سري به ما بزند. گفته بود: «از آنها خوشم نمي‌آيد. دوست ندارم بيايم». گفتم: «خدمت ايشان عرض كنيد پنجاه دينار پول دارم هر چه خورد مهمان من». فوراً‌ خود را رساند و با روي گشاده در كنار ما نشست.
هنوز رئيس اتحاديه‌ي اديبان كرد بودم كه دولت با تأسيس «كوري زانیاري كورد» (انستيتو كرد) موافقت كرد. مرا هم به عنوان كانديداي هيأت رئيسه انتخاب كردند. جلساتي چند تشكيل شد. سامي كه وزير امور كردستان بود، علاقه‌مند به حضور تحصيلكردگان مقاطع دكترا در هيأت رئيسه بود. من تلاش بسيار كردم كه افراد آگاه به زبان و ادبيات كرد انتخاب شوند و تنها نان مدرك‌هاي آبكي خود را نخورند. به نظر من «محمد ملا كرمي» و «شكور مصطفي» از بسياري دكتراهاي قلابي، آگاه‌تر و و داراي بينش ادبي عميق‌تري بودند. بالاخره حرف آنها به كرسي نشست و اعضا انتخاب شدند.
1ـ احسان شيرزاد، وزير بلديات كه مهندس معماري و وكيل بود.
2ـ شيخ محمدخان، نويسنده‌ي مشهور و قاضي شهر سليمانيه.
3ـ مسعود محمد، فرزند ملاي كويه، وكيل و از عالمان بنام زبان و ادبيات عرب بود.
4ـ كمال مظهر، دكتراي تاريخ قرن بيستم از لنينگراد.
5ـ هه‌ژار
6ـ عبدالله نقشبندي، دكتر و رئيس كل حسابداري عراق
7ـ پاكيزه رفيق حلمي، دكتراي زبان و ادبيات عبري از آلمان.
8ـ عبدالحميد اطرشي، دكتر، قاضي سني در بغداد و مسلط به زبان كرمانجي
9ـ علاءالدين سجادي، نويسنده‌ي تاريخ ادبيات كرد و بسياري كتاب‌هاي ديگر.
10ـ ناجي عباس، دكتراي جغرافيا اهل كركوك.
اين ده نفر به عنوان اعضاي اصلي و مؤسس انتخاب و رياست جمهوري در نامه‌اي رسمي، ضمن تنفيذ احكام، لقب اعضاي فعال را به ما اعطا كرد. بسياري از تحصيلكردگان و روشنفكران كرد را در بخش‌هاي مختلف فرهنگي به همكاري دعوت كرديم. جلسات، هفته‌اي دو يا سه بار تشكيل و حوزه‌ي عملي فعاليتهاي ما تقريباً در سطح فرهنگستان بود. «احمد حسن البكر» چهل هزار دينار اعتبار براي فعاليت مؤسسه اختصاص داد. «احسان شيرزاد» رئيس مؤسسه كه نماينده‌ي شركت «گلبنكيان» در عراق هم بود، از گلبنكيان يك عمارت بزرگ براي اداره‌ي مركزي مؤسسه گرفت. تأسيس آن دويست هزار دينار خرج روي دست گلبنكيان گذاشت. يك چاپخانه‌ي «لاينوتايپ» تهيه كرديم. كتابخانه‌اي با غناي بسيار كه از بسياري كتابخانه‌هاي با سابقه‌ي عراقي غني‌تر بود تشكيل شد. چندين كتاب كردي چاپ شد. «شرفنامه» را كه دوباره ترجمه كرده بودم براي چاپ پيشنهاد كردم. دكتر «ناجي عباس» را براي بررسي آن انتخاب كردند. گفتم:
ـ اين كتاب را من ترجمه كرده‌ام. خيام را هم من به چاپ رسانده‌ام. اگر ناجي عباس توانست مقدمه‌ي‌ من بر رباعيات خيام را روان بخواند قبول مي‌كنم. آخر دكتر، كردي نمي‌داند.
ـ خودت چه كسي را قبول داري؟
ـ «علاءالدين سجادي» كه هم بر فارسي و هم بر كردي تسلط دارد، متن و ترجمه را مقايسه كند. «دكتر كمال» در ترجمه‌ي شرفنامه به روسي همكار مترجم بوده و از او قدرداني شده است. «كاك مسعود» كه اديب بزرگي است. هر كدام از اين سه را مي‌توانيد به عنوان داور انتخاب كنيد. هر سه كتاب را تأييد كردند. اين بار بر سر حق تأليف اختلاف پيدا شد.
ـ ده درصد بدهيم؟ يا ده درصد از سود فروش.
چيزي نگفتم. سر انجام قرار شد ده درصد قيمت كل مال من باشد. امضا شد. گفتم:
ـ ضرركرديد. اگر حق تأليف هم نمي‌دانيد تنها به خاطر چاپ كتاب حاضر بودم پانصد دينار بدهم. چاپخانه‌اي به نام «نعمان» در «نجف»، مسووليت چاپ را بر عهده گرفت اماخط نوشتاري خوانده نمي‌شد. ناچار بيش از پنج هزار صفحه را دوباره نويسي كردم. كار غلط‌گيري، ويراستاري و تهيه‌ي فرم با مشقت بسيار انجام شد. برخي فرم­ها را چهارده بار غلط‌گيري مي‌كردم. سرانجام كتاب در 2500 نسخه چاپ شد. من ده درصد خود را که250 نسخه بود از کتاب گرفتم. انستيتو بايد قانوناً‌ 100 نسخه از كتاب‌ها را به خودم مي‌داد، اما اين كار را نكردند. اصرار كرده بودم كتاب با تيراژ بالاتري چاپ شود اما گفته شد بهترين كتاب‌ها هم 1000 نسخه بيشتر فروش ندارند. كتاب به زودي ناياب شد و بهاي آن در بازار سياه تا مرز پنج هزار دينار هم رفت. قيمت پشت جلد آن يك و نيم دينار بود.
در سال 1973 انستيتو كرد پاريس دعوتنامه‌اي براي انستيتوي‌ بغداد فرستاد و از دو نماينده‌ براي شركت در كنگره‌ي شرق­شناسان دنيا كه هر چهار سال يكبار برگزار مي‌شود دعوت به عمل آمد.
من و «دكتر كمال مظهر» انتخاب شديم. با هواپيما به فرودگاه «اورلي» رفتيم. «خانم جويس بلو» به همراه يك جوان منتظر ما بودند. بيست وهفت سال يكي از برادرانم را در بوكان تنها گذاشته بودم. از سر گردش او را شناختم. «صادق» بود. اكنون در فرانسه است و دكتراي شيمي مي‌خواند. گريه امانم نداد. با ديدن او بيست و هفت سال زندگي سخت و پر از مشقت مانند برق از برابر ديدگانم گذشت. . .
برادرم صادق كه به احترام مولانا‌ صادق دايي پدرم، صادق ناميده شده بود، هشت ماهه بود كه پدرم فورت كرد. من، هم پدر و هم مادرش بودم چون مادرش يكسال پس از مرگ پدر، مجدداً ازدواج كرد و ما را تنها گذاشت. كودكي بسيار دوست داشتني بود و زنان روستا اغلب او را نزد خود مي­بردند. دل و جان و دین و ايمان من، صادق بود و بس. . . چهار ساله كه شد كمي به او درس گفتم. بسيار زيرك و باهوش بود. هنگامي كه به بوكان رفتيم، در دبستان او را نام نويسي كردم. هميشه رتبه اول بود. يادم مي‌آيد يكبار در خانه‌ي «صالح شاطري» در مهاباد بوديم. خبر آمد كه صادق در بوكان بيمار است. حتي يادم رفت كفش‌هايم را بپوشم. يك لنگه از جوراب‌هايم را پوشيدم و از خانه بيرون زدم. كفش‌هايم را به كوچه آوردند تا بپوشم. چرخ زمانه به گونه‌اي چرخيد كه از كلاس دوم ابتدايي، صادق را تنها بگذارم. تنها يكبار و آنهم يازده سال بعد، هنگامي كه در جزيره سوريه زندگي مي‌كردم نامه‌اي از تهران برايم فرستاد. نوشته بود: «سال گذشته خبر دادند كه در قبورالبيض هستي». از خودش گفته بود كه پس از گرفتن ديپلم، معدلش به دانشكده‌ي پزشكي رسيده است اما چون وسع مالي عبدالله ديگر برادر ما- نرسيده به دانشسراي عالي قناعت كرده است. ديگر از او بي‌خبر ماندم تا آنكه دوباره در فرانسه او را ديدم. از خانم جويس بلو به خاطر اين هديه‌ي گرانبها قدرداني‌ها كردم.
جويس بلو يك زن يهودي فرانسوي بود كه دوران كودكي را در مصر گذرانده و اكنون به پاريس آمده بود. عربي مصري را با تسلط كامل صحبت مي‌كرد. ادبيات كردي خوانده و در دانشگاه سوربن واحدهايي چند از زبان و ادبيات كردي تدريس مي‌كرد. به همراه دكتر كامران عالي بدرخان و همسرش سفري به «ناوپردان» نزد ملامصطفي داشتند. آنجا با هم آشنا شديم. در بغداد هم به افتخار او ميهماني ترتيب داده بودم. در انستيتو كرد بغداد هم چند روزي ميهمان ما بود و دوستي عميق با من و دكتر كمال برقرار كرده بود.
شايد به سفارش او هم بود كه از سوي انستيتو كرد پاريس من و كمال دعوت شده بوديم. من ميهمان صادق در خانه‌اش شدم كه در طبقه‌ي همكف يك آپارتمان هفت طبقه زندگي مي‌كرد.
كمال هم به خانه‌اي رفت كه جويس بلو براي پذيرايي از مهمانان اختصاص داده بود. خواهر جويس هم كه چون خواهر بزرگتر بر زبان عربي مسلط بود با اتومبيل شخصي از نروژ به پاريس آمده و از بابت اسكان و اياب و ذهاب مشكلي نداشتيم.
روزهايي كه در تهران بودم، صادق در انتظار همسر و فرزند خردسالش بود كه از تهران به فرانسه بيايند. روزها به فرودگاه مي‌رفت و تا بعدازظهر باز نمي‌گشت. يك روز گفت: «تو در خانه بمان. يخچال خراب شده است. دو بار به مهندس تلفن كرده‌ام. هر بار كه آمده‌اند من در خانه نبوده‌ام». آن روز مهندس نيامد. صادق با عصبانيت لگدي به موتور يخچال زد. روز بعد كه مهندس براي تعمير يخچال آمد گفت:
ـ يخچال مشكلي ندارد و خوب كار مي‌كند.
ـ بله نمي‌دانستم بايد با لگد به كارش انداخت.
حمام در طبقه‌ي همكف بود، اما طبقات بالا حمام نداشت. گفته مي‌شد حمام در فرانسه بسيار كم است و بهترين عطرهاي دنيا را به اين خاطر در فرانسه توليد مي‌كنند كه بوي گند فرانسوي‌هاي حمام نرو را از بين ببرد. همسر و فرزند صادق به پاريس رسيدند. خداوند تازه پسري به نام «شاهين» به آنها عطا كرده بود. من گفتم: «بايد نامش را شاهو مي‌گذاشتيد نه شاهين». همسر صادق دختر سيد عبدالله ايوبياني صاحب داروخانه‌اي در مهاباد بود. زني بسيار محترم و آشپزي توانا بود. نصرت خانم اكنون نيز همسر صادق است و از او سه فرزند به نام‌هاي شاهو، رامين، و سارا دارد كه ساكن تهران هستند. روزانه پنجره را باز مي‌كردم. گفته مي‌شد باز كردن پنجره در پاريس رسم نيست و ممكن است همسايه‌ها را عصباني كند. با اين وجود پنجره‌هاي ديگري هم در اطراف باز مي‌شد و اتفاقي هم نيفتاد.
از سر كوچه كه به طرف ايستگاه مترو مي‌پيچيدي، مغازه‌اي سر نبش قرار داشت كه جوجه مرغ يك روزه و دو روزه مي‌فروخت. يك گربه‌ي هيكلي، پاسبان جوجه‌ها بود و در ويترين مي‌خوابيد. جوجه‌ها از سر و كول او بالا مي‌رفتند و او خروپف مي‌كرد. اگر كسي به شيشه‌ي ويترين دست مي‌زد بلافاصله بيدار مي‌شد. دمي تكان مي‌داد و آماده‌ي دفاع از جوجه‌ها مي‌شد. برايم بسيار جالب و ديدني بود.
متروي پاريس بسيار بزرگ است و شاخه‌هاي فراواني از آن جدا مي‌شود اما به زيبايي متروي مسكو نيست. شبها صدها نفر انسان فقير و ندار در مترو مي‌خوابيدند. صادق نقشه‌ي كوچكي از مترو به من داده بود كه گم نشوم. جويس‌ غذاهاي خوب و ارزان مي‌شناخت و براي صرف غذا غالباً با او بيرون مي‌رفتيم. يك روز همراه جويس از كنار يك مغازه رد مي‌شديم. روي بر چسپ بهاي يك پالتو پوست نوشته شده بود: 130000 فرانك. كه معادل سيزده هزار دينار عراقي بود. جویس با مغازه‌‌دار صحبت مي‌كرد. مي‌گفت: «پرسيدم چرا اينقدر گران؟» جواب داد: «يك زن آمريكايي اگر خوشش بيايد بلافاصله مي‌پوشد و بهاي آن را نقد پرداخت مي‌كند».
از زبان فرانسه تنها «سيل ووپلي» را ياد گرفته بودم كه به معناي «خواهش مي‌كنم» است. يك شب در مترو مسير را گم كردم. صادق گفته بود: «اينجا زياد از سئوال كردن خوششان نمي‌آيد». اما پرسان پرسان، بالاخره به خانه رسيدم. صادق پرسيد:
ـ آدرس را چگونه پيدا كردي؟
ـ هشت «سيل ووپلي» خرج كردم.
به واقع، پاريس عروس شهرهاي جهان است. شهري بسيار زيبا، پر از سبزه و تفريحگاه و به جرأت مي‌گويم گياهان آن از ساير مناطق جهان سبزتر است. در زيباسازي شهر، هيچكس دريغ نمي‌كند و به راستي، عروس آراسته‌ي روياها است. اگر چه در اين شهر هم فقر و بيچارگي ديده مي‌شود اما واقعاً نادر است. قهوه‌خانه‌هاي بسياري به ويژه در اطراف دانشگاه «سوربن» دارد. هر وقت خسته مي‌شدم به يك قهوه‌خانه رفته و با خوردن يك قهوه‌ي ترك، تازه مي‌شدم.
كنگره به مدت هفت روز برگزار مي‌شد. شرق­شناسان از سراسر جهان آمده بودند. قيافه‌هاي عجيب و غريب در هيأت‌ها و اشكال گوناگون را در آنجا مي‌شد ديد. كشيشي به نام «تومابوا» که چند سال در لبنان زندگي كرده بود و بر زبان عربي تسلط داشت مورد احترام دانشمندان فرانسوي بود. او چند سال از عمر خود را صرف خدمت به ملت كرد كرده و چندين كتاب در اين باره به رشته‌ي تحرير درآورده بود. او كشيش يك كليسا در پاريس بود. پيرمردي با محاسن سفيد و بسيار خوش‌سيما بود. دانشمندي ديگر به نام «پروفسور لازا» كه همه كاره‌ي سووربون مي‌نمود و بر زبان فارسي هم تسلط داشت، به سفارش كشيش «توما»، قول داد ترتيبي دهد ما هم به عنوان يك ملت مستقل، خود را بشناسانيم. ما نمايندگان هيچ دولتي نبوديم و ملت ما در هيچ جاي دنيا به رسميت شناخته نشده بود. حق هم نداشتيم به نام عراق يا ايران صحبت كنيم چون شرق شناسان مدعي ايراني و ترك و عرب از سوي كشورهاي متبوع خود به كنگره اعزام شده بودند. سرانجام با نفوذ كشيش «توما» و تلاش‌هاي «جويس» و لطف «لازار» به كردها قرار شد يك روز از ساعت نه تا دوازده جلسه‌اي ويژه‌اي ملت كرد برگزار شود. براي هر چه باشكوه‌ برگزارشدن مراسم، از بسياري متخصصان و عالي مقامان براي حضور در جلسه دعوت به عمل آورديم. گفته شد همسر «دكتر كامران عالي بدرخان» بيمار است و در جنوب فرانسه به سر مي‌برد. دكتر مكنزي انگليسي نزد ما آمد كه كردشناس و عالم بر امور كردستان بود. دكتر شفيق فراز، دكتر محمد ورزير، اهل سليمانيه و همسر او كه دختري اهل چكسلواكي و كردشناس بود، دانشجويي عراقي به نام مظهر صادق و كشيش يوسف متي به دعوت ما پاسخ گفتند:
به جويس گفتم: «مثل اينكه محمد مكري ايراني هم در پاريس است. به او هم بگويید».
ناگهان قهقه‌اي سر داد.
ـ جويس شوخي نكرده‌ام. چرا مي‌خندي؟
ـ بابا دستت درد نكند. عجب شوخي خوشمزه‌اي كردي. دكتر مكري بيمار رواني است و دچار توهم شده است. از سايه‌ي خود مي‌ترسد. هر كس زنگ در خانه‌ي او را به صدا درآورد تصور مي‌كند براي ترور او آمده‌اند. بزرگترين ناسزا به او اين است كه او را كرد خطاب كنند. حالا انتظار داري بيايد و از حق ملت كرد دفاع كند؟
مقاله‌اي نوشته بودم كه قرائت كردم. صادق به فرانسه ترجمه كرد. جويس و توما اگرچه آن را به عنوان يك مقاله پسنديدند اما گفتند بايد حاوي مطالب علمي در خور يك كنگره‌ي شرق شناسي باشد.
جلسه در يكي از تالارهاي سوربون تشكيل شد. بسياري از علماي شرق شناس براي شنيدن سخنان ما آمده بودند. كشيش «توما» را به عنوان رئيس جلسه انتخاب كرديم. او در مورد كرد و كردستان مطالب بسيار ارزنده‌اي خطاب به حضار گفت. سپس «دكتر كمال ظاهر» به زبان انگليسي در مورد تاريخ مبارزات و نهضت رهايي ملي كرد به ایراد سخن پرداخت. در این میان يك مستشرق ترك برخاست و گفت: «درتركيه، كرد و مسأله‌ي كرد وجود ندارد و ما بيگانه نداريم». دكتر كمال ظاهر گفت: «تمام آگاهان تاريخ و تمام كوهستان‌هاي تركيه بر حضور و وجود ملت كرد شهادت مي‌دهند». همان فرد دوباره اجازه خواست صحبت كند اما كشيش او را سر جاي خود نشاند و با صدايي آرام گفت: «چگونه بتوانم باور كنم اين فرد يك شرق شناس است؟ يا چگونه مي‌توانم قبول كنم دو كلمه درس خوانده است؟ اگر متهم به تعصب نشوم مي‌گويم در جغرافياي تركيه، اساساً تركي وجود ندارد؟ واقعاً حيف است در چنين كنگره‌هايي به دانشمند نماها اجازه‌ي حضور داده مي‌شود». مستشرق ترك برخاست و جلسه را ترك كرد. تومابوا به زبان عربي گفت: «آن سگ چگونه جرأت كرد چنين حرفي بزند؟ و چيزي را انكار كند كه از روز روشن هم آشكارتر است؟» جلسه با موفقيت به پايان رسيد.
روز آخر كنگره و در مراسم اختتاميه اعلام شد: «ميهمانان كرد به عنوان دانشمندان شرق شناس به رسميت شناخته شدند و اداره‌ي سوربن مقرر كرد مركزي براي گسترش طرح پژوهش در مورد تاريخ و فرهنگ ملت كرد ايجاد و بودجه‌اي براي آن در نظر بگيرد. از اين پس ملت كرد نيز به عنوان يك ملت به رسميت شناخته خواهد شد». پيروزي بزرگي به دست آورده ‌بوديم و اين پيروزي مديون كشيش توما، جويس بلو و لازار بود. بعدها شنيدم كشيش وفات كرده است اما خوشبختانه جويس و لازار هنوز زنده‌اند و به ملت كرد خدمت مي‌كنند. در مورد لازار گفته مي‌شد بر پانزده زبان دنيا تسلط كامل دارد. يك روز كه به زبان فارسي حرف مي‌زديم گفتم: كاش زبان كردي را هم ياد مي‌گرفتي؟
ـ از روزي كه شما را ديده‌ام به زبان كردي علاقمند شده‌ام. حالا دارم ژاپني ياد مي‌گيرم. پس از آن، نوبت زبان كردي خواهد بود.
در كنگره، جايزه‌ي ويژه به يك يهودي اهل سوريه اعطا شد كه زبان و خط فنيقي را بازسازي كرده و تاريخ آن را از چهارهزار سال پيش در كتابي گردآوري كرده بود. بسيار مورد تشويق حضار قرار گرفت. هفت روز كنگره ناهار ميهمان بوديم. يك روز كه از رستوارن مي‌آمدم «فرديناند ميش» منتظرم بود. ديده بوسي كرديم و در قهوه‌خانه نشستيم. «ميش» اهل لوكزامبورگ و عاشق كرد و كردستان بود. چند بار در قيام او را ديده بودم. چنان كرمانجي را مسلط حرف مي‌زد كه كسي متوجه كرد نبودن او نمي‌شد. يادم مي‌آيد يكبار گفت: «پيشمرگاني كه براي كمك­كردن به من هنگام تهيه‌ي گزارش و خبر مي‌فرستيد به حرفم گوش نمي‌دهند چون فكر مي‌كنند من كرد هستم». همچنين تعريف مي‌كرد:
«به كردستان تركيه رفتم و آنجا بازداشت شدم. مرا به زندان وان منتقل كردند. به زندانيان القاء كردند من كافرم. حسابي كتك خوردم و به حال مرگ افتادم، اما عده‌اي ديگر از زندانيان كرد به دادم رسيدند و نجاتم دادند. اما علت اصلي بازداشت من همراه داشتن چند جلد كتاب كردي بود. سرانجام نامه‌اي به استاندار وان نوشتم كه شما مرا كه تبعه‌ي لوكزامبورگ هستم بازداشت كرده‌ايد از دولت متبوع خود به شما شكايت خواهم كرد. استاندار نيز به گمان اينكه لوكزامبورگ، كشور بزرگي است ضمن عذرخواهي، دستور آزادي مرا صادر كرد. به لوكزامبورگ بازگشتم و شكايتي تسليم وزير خارجه كردم. وزير گفت: شما براي ما دردسر درست مي‌كنيد. ما سالي پانصد هزار دلار مبادله‌ي تجاري با تركيه داريم. اگر كردهايي كه تو مي‌گويي بتوانند ششصد هزار دلار مبادله داشته باشند هر چه بگويي انجام خواهم داد و به سفارت تركيه اعتراض خواهم كرد. . .».
فرديناند به پاريس آمده بود تا مرا به لوكزامبورگ براي صرف شام و خوردن غذاي مادرش دعوت كند.
ـ فرديناند عزيز نمي‌توانم براي خوردن يك وعده غذا ششصد كيلومتر راه بيايم.
فرديناند گفت: «مي‌خواستم زبان فارسي ياد بگيرم تا براي سفر به افغانستان مشكل نداشته باشم اما استادم كرد زبان بود».
ـ چطور فهميدي؟
ـ يك روز ميان حرفهايش يك كلمه‌ي كردي تلفظ كرد. گفتم: «تو كردي». گفت: «نه فارس هستم».
گفتم: «كرد هستي اما از گفتن آن ابا داري» بالاخره اعتراف كرد.
روزهاي پيش و پس از برگزاري كنگره، در پاريس به گشت و گذار مشغول بوديم. برج ايفل و كليساي نوتردام را ديدم. در نوتردام، مجسمه‌ي يك كشيش را ديدم كه از طلاي ناب بود. به جويس گفتم: «اين مجسمه‌ي عمويم است. بايد آن را باز پس بگيرم». جويس را صدا كرد:
ـ بيا كشيش فلان عموي هه‌ژار بوده است.
ـ احمق! شوخي مي‌كند.
به مقبره‌ي ناپلئون رفتيم اما به جاي آنكه خرما و حلوا پخش كنند نفري سه فرانك پول هم گرفتند. مقبره‌اي بسيار ديدني به همراه اسلحه و مهمات آن دوران كه هنوز تازگي خود را حفظ كرده بود. در موزه‌ي « لور» هم چند ساعتي گشت زديم اما براي ديدن تمام موزه، شايد يك ماه هم كم باشد.
يك روز در كنار رود «سن» به يك كاروان از كولي‌ها برخورديم. چند الاغ با پالان و چهار اسب كوچك كه بلندی بزرگترين آنها تا رانم مي‌رسيد، همراه كاروان بود. در مورد آنها پرسيدم. گفتند: «اين اسب‌ها از نژاد اسكاتلندي هستند و مردم پاريس به عنوان تفريح سوار آنها مي‌شوند».
به صادق گفتم: «در لندن، موزه‌ي مو داريم. ببين در پاريس چنين موزه‌اي هست؟» ابتدا پاسخ منفي داد اما پس از مطالعه‌ي دقيق نقشه‌ي پاريس، حرف خود را تصحيح كرد. به موزه‌ي «مادام بواري» رفتيم. خيلي شگفت‌انگيز بود. پيكر بيشتر بزرگان تاريخ را از درخت مو درست كرده بودند. حتي پيكر شاه و شهبانوي ايران هم آنجا بود. به ديدن يك قفسه‌ي شيشه‌اي رفتيم كه پليس در كنار آن ايستاده و به ما زل زده بود. خواستم چيزي بگويم كه متوجه شدم يك پيكره‌ي شمعي است. يك نفر روي نيمكت روزنامه مي‌خواند. صادق پرسيد: «ببخشيد از كدام مسير برويم؟» او هم از شمع بود. همه چيز در نظر ما پيكره‌ي شمعي شده بود. آخر سر از كنار يك دختر با پيكر شمعي گذشتيم. ناگهان گفت: «اينجا ممنوع است». واقعاً شگفت زده شده بوديم.
درخت خيزراني در يك باغچه ديدم كه بيش از شانزده متر طول داشت. درخت‌هاي اطراف خيابان شانزه ليزه هم كه بسيار زيبا مي‌نمودند شبيه درختان بلوط خودمان و از همان جنس بودند. «كشيش يوسف» زياد با ما رفت و آمد مي‌كرد. اهل سليمانيه بود و پس از چند سال پيشمرگ بودن، به فرانسه آمده بود. ظرف دو ماه توانسته بود پيش نمازي سه كليسا را برعهده بگيرد. گفتم: «كاك يوسف دفعه‌ي بعد كه برگردم يا مغازه‌ي فروش عكس سكسي بازكرده‌اي يا پاپ شده‌اي؟» مرا به يك كليسا دعوت كرد و دستور آوردن چهار بتر شراب داد. گفتم: «به خدا من با تو شراب نمي‌نوشم». گفت: «بهتر آنها را براي خودم برمي‌دارم». همچنين گفت: «اگر به محله‌ي «سان‌دني» رفتيد مرا هم با خود ببريد مبادا به اراذل و اوباش برخورد كنيد». گفتم: «خوشبختانه پولي براي خرج كردن در سان‌دني نداريم».
يك شب در قهوه‌خانه نشسته بوديم. مردي مست، تلوتلو خوران آمد و گفت براي عراق پول ندارد. يك فرانك به او دادم و گفتم: «برو خوش بگذران». شفيق كمال خنديدند.
ـ آخر با يك فرانك چگونه خوش بگذراند؟
دكتر كمال گفت: «به هلند مي‌روم. آنجا لباس ارزان است. جويس به من فهماند كه نروم». اما كمال رفت. همراه جويس سوار قطار شديم و از مسير «ليون» به كوه «مون‌بلان» رسيديم و در يك شهر كوچك، ميهمان كليسا شديم. كشيشي را ملاقات كردیم. من در مورد ملت كرد براي او صحبت مي‌كردم و جويس ترجمه مي‌كرد. كشيش گريه مي‌كرد و اشك چشمانش روي ريش‌هاي سفيدش مي‌ريخت. چهار كشيش ديگر نيز سر رسيدند. شرح احوال كرد ستمديده را براي آنها مي‌گفتم. آنها نماينده‌ي كليساهاي جهان بودند. پس از پايان سخنان به من قول دادند از جمع‌آوري كمك‌هاي نقدي و بشر دوستانه دريغ نكنند.گفتند: «اكنون مقداري كمك با خود ببريد». اما قبول نكردم و گفتم: «نماينده‌ي ما در فرانسه نزد شما خواهد آمد». كشيش ميزبان، ما را با اتومبيل خود به ارتفاعات مون‌بلان كه منظره‌ي ژنو در مقابل آن قرار داشت برد و ناهاري حسابي به ما داد.
جويس گفت: «چنان تحت تأثير قرار گرفته كه فكر كرده است تو واقعاً گرسنه‌اي». آن شب در هتلي در همان شهر بوديم. فردا صبح با قطار به پاريس بازگشتيم. در مسير كه مي‌آمديم فكر مي‌كردم در مزرعه‌ها توتون كاشته‌اند. قطار در يك ايستگاه توقف كرد و اعلام شد يك و نيم ساعت ديگر حركت خواهد كرد. به يكي از مزرعه‌ها رفتم. آنچه توتون تصور مي­كردم تاک‌هاي بلند با ارتفاع بيش از يك متر و تنه‌ي بسيار ضخيم و شاخ و برگ فراوان بود. خوشه‌هاي آن بسيار بزرگ و تا بيست كيلو هم مي‌رسيد. جداي از انگور، عدس هم كاشته بودند. . . .
داستان آن سفر را براي كمال نگفتم. به همراه او قول مساعدت از جاهاي مختلف ديگر نيز گرفتيم و به آينده بسيار اميدوار شديم.
به چند ميهماني بزرگ هم دعوت شديم كه ميزبانان آنها عمدتاً از يهوديان بلند پايه‌ي فرانسه بودند به ويژه يكي از آنها كه مردي پنجاه ساله و مسلط به زبان عربي بود، ازملت كرد و حقوق او پشتيباني مي‌كرد. هنگام صحبت‌هاي دو طرفه گفت:
ـ مردم شرق تنها احساساتند و بس. اروپايي چيزي به نام احساسات نمي‌شناسند. اروپا تنها آمار و رياضي مي‌داند. تو هزار سال بگو روستاهاي ما را آتش زده‌اند، ملت ما، زنان ما و كودكان ما در آتش سوخته‌اند و از گرسنگي و بيماري رنج مي‌برند. بهره‌اي ندارد. اما بگو مثلاً دو هزار و سيصد و شانزده آبادي ما با اين تعداد خانوار و اين جمعيت زن و مرد و كودك آتش گرفته‌، آواره و كشته شده‌اند بلافاصله سركيسه را شل مي‌كنند. به عنوان مثال: ويتنام اعلام كرد دوازده هزار كودك ويتنامي بر اثر انفجار بمب‌ها دچار ناشنوايي شده‌اند. از پاريس دوازده هزار سمعك جهت كودكان ويتنام به سايگون فرستاده شد. . .
يك شب در يكي از گفتگوهاي محفلي، صحبت از پايان استعمار به ميان آمد. همان يهودي گفت: «شايد در مورد استعمار كلاسيك درست بگویید اما استعمار پول هرگز از ميان نخواهد رفت. . .» به عنوان مثال تعريف مي‌كرد: «سال گذشته يك يهودي ثروتمند اهل پاريس، زمستان سال گذشته تمام محصولات كشاورزي و باغي يوگسلاوي را پيش خريد و بهاي آن را نقد پرداخت. اكنون يوگسلاوي كه متوجه شده چيزي برايش باقي نمانده است با پنجاه درصد سود، محصولات را مجدداً‌ از همان بازرگان خريده است».
«صادق» چند رفيق بسيار بامعلومات ايراني داشت كه واقعاً به وجود آنها افتخار مي‌كردم. يك روز به همراه آنها به يك غذاخوري ايراني رفتيم كه ظرف‌هاي كاشي و سماور ايراني داشت. چلوكباب خورديم. به همراه كمال به يك مغازه‌ي كيف و كفش رفتيم. فرانسوي هم نمي‌دانستم. كمي آن طرف‌تر، مردي را ديدم كه يك ريش فرانسوي گذاشته بود. به عربي صدايش كردم. مصري از آب درآمد. با راهنمايي او خريد كرديم.
روزي ديگر به مغازه‌ي لباس‌هاي حاضري رفتيم. يك دست كت و شلوار انتخاب كردم. كمال به انگليسي ترجمه مي‌كرد.
ـ چقدر قيمت دارد؟
ـ چهارصد فرانك.
ـ گران است.
ـ اينجا چانه‌زني نداريم.
مغازه‌دار تلفني كرد و سپس گفت:
ـ باشد قبول است.
كمال هم به طمع افتاد و گفت:
ـ من هم يك دست كت و شلوار از قرار يكصد و پنجاه فرانك مي‌برم.
ـ دوست عزيز! هيكل دوست تو بسيار بزرگ است و اين كت و شلوار تنها به درد او مي‌خورد. وگرنه حاضر نمي‌شديم چنين كاري انجام دهيم.
در بازگشت به بغداد، از دوخت عالي آن تعریف می­کردند.
مردان و زنان فرانسوي بسيار شيك­پوش هستند و دوزندگان آن بهترين دوزندگان دنيا به شمار مي‌آيند. به همراه صادق به بازار محله‌ي «مونماتر» رفتيم. صدها مغازه‌ي حصير و بوريا، كتاب جادو و ادعيه‌ي عربي، شاخ مار، وسايل جادو و . . . توسط فروشندگان مسلمان اداره مي‌شد. در همان بازار يك دست كت و شلوار براي صادق به ارزش يكصد و شصت فرانك خريديم كه نسبت به مشابه آن در ايران بسيار ارزان بود.
شب چهارهم جولاي به ديدن جشن آزادي فرانسه رفتيم. آتش بازي و جشن شادي اين ملت خوشبخت و سربلند، ديدني بود. جويس گفت:
ـ ژنرال دوگل در نطق خود گفت: «كردها ضرب‌المثلي دارند كه مي‌گويد قلعه‌ها را مردان فتح مي‌كنند اما كليد آن در دست زنان است. . . ».
پس از بيست و هفت روز اقامت در فرانسه، به بغداد بازگشتيم. از بغداد به سوي پاريس رفتيم. در فرودگاه قاهره پنج پاكت چاي ليتپون و چهار بتر ويسكي و يك دستبند طلا به عنوان هديه براي جويس بردم. در بازگشت از پاريس، چمدانم را پر از سيگار «ژيتان» و جوراب زنانه و مردانه و سوغات زيبا براي خانواده‌ كرده بودم.
اين را هم بگويم كه پل و اديت زن و شوهر روزنامه‌نگاري كه چندين بار به كردستان آمده و خبر و گزارش تهيه كرده و در بغداد هم به ميهماني من آمده بودند ما را به خانه‌ي خود دعوت كردند. «دكتر قاسملو» هم آنجا بود. يك كيسه نان در كنارمان گذاشتند و گفتند: «اين براي شما چون كردها نان خيلي دوست دارند». پل كتابي بسيار جالب در مورد كرد و كردستان با نام مستعار كريس كوچرا نوشته كه بسيار مشهور است. همسرش نيز آلبوم عكس خود را نشانمان داد كه تصاوير مختلفي از يادگارهاي سفر به كردستان و قيام بود.
در ژنو پياده شديم. براي سوارشدن به هواپیمای دیگر بايد از يك دالان باريك مي‌گذشتيم. آژير دستگاه جستجو به صدا درآمد. فكر كردند بمب يا اسلحه همراهم دارم اما قوطي سيگار فلزي من صداي دستگاه را در آورده بود. در ايتاليا يك ساعت در فرودگاه توقف كردیم. در فروشگاههاي فرودگاه، چشمم به يك ساعت مچي افتاد كه روي آن نوشته شده بود 8000 ليره. سوتي كشيدم. يك عراقي كه از كنارم رد مي‌شد گفت: «سوت كشيدن ندارد چهار دينار عراقي قيمت دارد و بسيار ارزان است».
در فرودگاه بين‌المللي قاهره پياده شديم. تمام ذوق و شوق سفر به پاريس را فراموش كردم. گارسون با لباس بلند عربي سياه چون قير خودنمایی می­کرد و براي خريدن يك قهوه، بايد چهار بار امضا مي‌داديم. كمال يك كيف دستي به ارزش پنج دينار خريد اما من نخريدم همان كيف در بغداد هفده دينار قيمت داشت.
«احسان شيرزاد» و چند تن از همكاران، در فرودگاه منتظر بودند. خانواده‌هاي ما نيز به استقبال آمده بودند. با دست پر بازگشته بوديم و از سوي انستيتو مورد تقدير و تشكر رسمي قرار گرفتيم. خبر كليساي جهاني را هم به بازراني دادم. فرمود: «كار پرفايده‌اي انجام دادي». پس از تماس، دارو و كمك‌هاي بسياري براي قيام ارسال كرده بودند.
از بغداد آمد و رفت بسياري به كردستان مي‌كردم و با چشمان خود مي‌ديدم كه چگونه همسنگران پيشمرگ ديروز كه امروز شغلي در مناصب دولتي براي خود دست و پا كرده‌اند. چگونه همه‌ چيز را از ياد برده به دنبال پول و ماشين و بناهاي آنچناني هستند. شعري به نام «حه‌لله‌ق مه‌لله‌ق» سرودم كه در مجله‌ي اربيل به سرپرستي كاك محمد مولود چاپ و منتشر شد. همه‌ي وزرا و استانداران و فرماندهان نظامي امروز و پيشمرگان ديروز را كه امروز رو به اختلاس و دزدي آورده بودند عصباني كرده بود. حزب در جلسات خود ديگر استعمارگر عرب و دشمن را فراموش كرده و «دشمني‌ هه‌ژار با حزب ما» را تكيه كلام خود را انتخاب كرده بود. استاندار اربيل «عبدالوهاب اطرشي» نزد «احسان شيرزاد» شكايت كرد و «محمد مولود» معلق شد. صدها شكايت نزد بارزاني از من شده بود. بارزاني گفت: «چه نوشته بودي؟» شعر را خواندم گفت: «تو نامي از كسي نبرده‌اي اما جالب آن است كه هر چه دزد و حيز است به خود گرفته‌اند». داستاني برايم تعريف كرد:
«مردي از اهالي موصل خروسي دزديده و كسي هم به او شك نكرده بود. در بازار به هر كس كه مي‌رسيد مي‌پرسيد: داستان آن خروس دزدي چه بود؟»
سپس فرمود: «من از تو حمايت خواهم كرد».
در نشست بزرگي كه با حضور بزرگان تشكيل شده بود فرمود:
«آن قدر دزدي و كثافت‌كاري كرده‌ايد كه حتي تحمل يك سرزنش كوچك را هم نداريد حتي اگر نامي هم از شما برده نشده باشد».
يك روز در حاج عمران، جماعتي از بزرگان در سرسرا نشسته بودند. «فارس‌باوه» كه فرمانده‌ي نيروي اربيل بود گفت: «كاك هه‌ژار تو فحش هم به من بدهي مي‌پذيرم، اما يكي از پيشمرگان همكارم را ديدم كه با مرسدس رفت. مردي كه در قهوه‌خانه نشسته بود گفت: ببين با مرسدست مرا جا گذاشتي. بايد او را مي‌كشتم اما با شرمندگي سر پايين انداختم و رفتم...».
ـ كاك فارس شما الحمدالله پول زيادي داريد كه در بانكها پس‌انداز كرده‌ايد. آسايش امروز شما مديون خون و تلاش پيشمرگاني است كه در صف اول مبارزه كردند كمي هم مراقب آنها باشيد مبادا جنگي ديگر آغاز و دوباره مجبور شويد به آنها پناه ببرید.
«نافذ» كه به عنوان وزير كشاورزي انتخاب شده بود گفت: «در آن شعر مقصودت من بوده‌ام كه خانه‌اي در بغداد درست كرده‌ام».
ـ سالها در كنار يكديگر بوده‌ايم. شعر يك مخاطب كلي دارد و تو هم در حدي نيستي كه بتواني شعر توصيف كني، چون بسيار كودن هستي.
سرانجام به فرمان بارزاني، مشكل «كاك محمد مولود» حل شد اما از سرپرستي مجله‌ي اربيل استعفا كرد. يكبار پيش از سرودن اين شعر، مقاله‌اي ديگر براي مجله‌ي اربيل بدين مضمون نوشته بودم:
از كنار يك مغازه در بغداد عبور مي‌كردم كه به يك جسد موميايي برخوردم. بيست و پنج دينار قيمت داشت. با خود گفتم: حتماً موميايي يك شاعر كرد است چون زنده‌اش يك فلس هم نمي‌ارزد و موميايي‌اش آنقدر مي‌ارزد. بسيار از شاعران و هنرمندان كرد را به عنوان مثال نام برده بودم.
شعر «حه‌لله‌ق و مه‌لله‌ق» را براي «سيعد ناكام» خوانده‌ بودم. در بغداد خيلي از آن تعريف كرد. وقتي به «ناوپردان» آمد و متوجه شد كه دكترمحمود و ساير آقايان از شعر من ناراضي هستند او هم چرخي زد و از در مخالفت با شعر درآمد.
تابستانها انستيتوتعطيل بود و من، همراه خانواده به كردستان و زينوي و حاج عمران مي‌آمدم. يك روز «سيدعبدالله ايوبي» آمد و پانزده روز نزد ما ماند. از مرز تركيه آمده بود. به خواست او نزد بارزاني رفتيم. به بارزاني گفتم مي‌خواهد به فرانسه برود و ادامه تحصيل دهد. گفت: «هه‌ژار تو به دفتر سياسي سفارشات لازم را بكن». با يكديگر به ناوپردان آمديم. گفتم: «سيدعبيد غذا نخورده است». پيشمرگي آمد و گفت: «بفرما نان بخور». عبيد شروع به داد و فرياد كرد: «چرا مي‌خواهيد مرا بكشيد؟ چه كار كرده‌ام؟»
متوجه شدم ناراحتي رواني دارد. «بارزاني» نامه‌اي خطاب به «دكتر كامران عالي بدرخان» نوشت و او را راهي كرد. ديگر نه او را ديدم و نه ‌دانستم چه برسرش آمد.
«احمد بهرام ميرزا» از روزي كه فايق و جماعت او به آن سوي مرز رفته بودند جيپي پيدا كرده و رانندگي مي­كرد و اغلب در خانه‌ي من مي‌خوابيد. يك شب طرف‌های صبح، سه سوار نزديك چادر من پياده شدند. «سيد رسول باب بزرگ» را مي‌خواستند. گفتم در «سه‌رگه‌ي نيل» زندگي مي‌كند و رفتند.
احمد به مسعود بارزاني خبر داده بود كه هه‌ژار براي راهزنان ايراني، اسلحه و مهمات تهيه مي‌‌كند. حرف را به رخش نكشيدم و همچنان در کنار من به سر مي­برد تا ناگهان بازداشت و به بغداد منتقل شد و در آنجا با يك جاسوس عراقي مبادله شد، سپس به ايران بازگشت و راننده‌ي شهرباني مهاباد شد. اكنون نيز در كرج راننده است و با من آمد و رفت دارد.
«كاك امير قاضي» خيلي‌ وقت‌ها به ديدنم مي‌آمد. انساني بسيار والا و قابل احترام بود. در انستيتو اقدام به انتشار مجله‌اي كرديم و قرار شد سالي يك يا دو شماره از آن را چاپ كنيم. براي شماره اول نرسيدم مطلبي ارايه كنم. اما در شماره‌ي دوم، مقاله‌اي درباره‌ي واژگان عربي با ريشه‌ي فارسي يا كردي نوشتم. مقاله چهل و چند صفحه بود. استادان زبان عرب اعتراض كردند كه اين چه كفري است؟ «احسان شيرزاد» كه بسيار ترسيده بود از من خواست چاره‌اي بينديشم. گفتم: «براي مناظره آماده‌ام». جلسه‌اي با حضور استادان عرب خشك مغز و متعصب عرب تشكيل شد.
رئيس آنها گفت: «تو چگونه‌ اين واژگان قرآني را به ريشه‌ي فارسي و كردي برده‌اي؟ مگر نمي‌داني امام شافعي گفته است هر چه در قرآن آمده عربي خالص است و زبان بيگانه در آن راه ندارد».
ـ جناب! شافعي براي خودش فرمايش كرده است. همه‌ي تفسيرهاي قرآني مي‌گويند مشكوه، ريشه‌ي عربي دارد. من با نگاه­كردن به سه كتاب، بيش از هفتصد واژه مستعرب پيدا كرده‌ام:
نخست: كتاب «كشيش ماردين آدامي شير» كه در سال 1909 چاپ شده است. دوم: «العرب للجواليقي» كه در قرن چهارم هجري نوشته شده است و سوم «المنجد» كه از الف تا ياي آن را چندين بار زير و رو كرده‌ام. هر چه ادعا كرده‌ام اگر در اين سه كتاب پيدا نكردید مسووليت آن را به عهده مي‌گيرم، اگر چه بيشتر از هزار و چهارصد واژه‌ي عربي دیگر هم پيدا كرده‌ام كه ريشه‌ي كردي و فارسي و ايتاليايي و حبشي و عبدي و آرامي و فرعوني و فرانسوي و روسي دارند.
چنان شرمنده شده بودند كه اينبار پرسيدند: «تو چطور اين همه وقت براي خواندن المنجد صرف كرده‌اي؟» خلاصه از اين مهلكه هم به سلامت گريختيم.
در مورد امام شافعي نكته‌ي ديگري هم بگويم: «در خانه‌ي ييلاقي شيخ عبيدالله چند ملا ميهمان بودند و مي‌گفتند: امام شافعي فرموده است خطبه‌ي جمعه و تلقين مرده بايد به زبان عربي باشد».
ـ شافعي هم مانند بعثي‌ها نژادپرست بوده است و گرنه خطبه‌ي نماز جمعه براي نصيحت كردن، آموزش و پند دادن است. اگر كسي زبان عربي نداند اين نصايح، ديگر به چه درد او مي‌خورد؟ تلقين هم براي مرده نيست بلكه براي بشارت و اندرزدادن به زندگان است.
يكي از ملاها با عصبانيت گفت: «چگونه نسبت به امام شافعي بي‌ادبي مي‌كني؟»
ساير ملاها پاسخ دادند: «هه‌ژار درست مي‌گويد و ما تا به حال در اين مورد فكر نكرده بوديم».
در انستيتو مقاله‌اي درباره‌ي عشيرت «گاوان كرد» نوشتم كه در زمان عباسيان، شهر «حله» را بنا نهاده‌اند. آن را به كردي ترجمه و چاپ كردم.
هفته‌اي دو يا سه بار در انستيتو جمع مي‌شديم واصطلاحات عربي را به كردي برمي‌گردانديم در پايان هر سال، اعضا مي‌بايست كارنامه‌ي فعاليت‌هاي سالانه‌ي خود را ارائه مي‌كردند.
«دكتر پاكيزه رفيق حلمي» از جمله كساني بود كه كار آنها تنها مسخره­كردن اين و آن بود. در بررسي كارنامه‌ي‌ دو ساله، حتي دو سطر مطلب هم ننوشته بود. او رفت. «عبدالله نقشبندي» هم كه مديركل حسابات بود رفت. «جمال بابان»، «شكور مصطفي» و «محمد ملاكريم» عضو مؤسسه شدند. «مام هيمن» هم كه در مجلس حضور به هم مي‌رسانيد مؤظف شد «تحفه‌ي مظفريه» را به زبان كردي برگرداند. مقرر شد در مدت پنج سال، فرهنگ جامع كردي آماده شود. «دكتر عبدالرحمن ملامارف» كه دوره‌ي‌ شش ساله فرهنگ سازي را در لنينگراد گذرانده بود به عنوان سرپرست پروژه انتخاب شد و به «ملا عبدالله حياكي» مأموريت داده شد «فرهنگ مردوخ» را صورت فيش آماده كند. در مدتي كه در بغداد به سر مي‌بردم با «دكتر قاسملو»، «ملاعبدالله حياكي»، «حسن رستگار»، «ملارسول پيشنمازي» و «مام هيمن» زياد رفت وآمد داشتيم. بسياری اوقات، دكتر قاسملو به منزل ما مي‌آمد و ماكاروني درست مي‌كرد. انصافاً دست پخت خوبي هم داشت. قاسملو مدتي استاد دانشگاه بود اما پس از سفري به اروپا، بازگشت به بغداد و در وزارت برنامه‌ريزي استخدام شد دکتر حقوق ماهيانه سيصد ديناری خود را صرف مخارج حزب دمكرات و اعضاي آن مي‌كرد. . .
بيست و شش فرهنگ كردي به زبانهاي غيركردي پيدا كرديم و فيش برداري از آنها آغاز شد. گفته شد «ملاخليل سليمان» در «شيخان» واقع در جنوب موصل، يك فرهنگ باديني نوشته و در مورد ايزدي‌ها نيز به زبان عربي كتابي به رشته‌ي تحرير درآورده است. قبول نكرد با ما همكاري كند. مسووليت او را من بر عهده گرفتم و از اربيل به موصل رفتم. شب بود و هيچ راننده‌اي به خاطر راهزني حاضر نمي‌شد مرا به شيخان ببرد. ميهمان فرماندار «حاجي رسول» شديم كه از اهالي سليمانيه بود. دنبال «ملاخليل» فرستادم. او را خوب مي‌شناختم. پيرمردي شاعر و بسيار تنگ‌دست بود آن شب خيلي خوش گذشت و فردا به خانه‌اش رفتم. در راه گفتم فرهنگت را كپي مي‌كنيم، در فرهنگ كبير از تلاش‌هايت تقدير مي‌كنيم و كتاب ايزدي‌ها را هم چاپ مي‌كنيم. لااقل كتاب‌هايت محفوظ مي‌مانند و از بين نمي‌روند. پولش را هم نقداً پرداخت مي‌كنم.
ـ داري سي دينار به من پول بدهي؟
ـ بيچاره استاد! دويست دينار پول برايت آورده‌ام. حق تأليف كتاب‌ها هم براي خودت.
ـ پس مي‌توانم خانه‌اي درست كنم.
مطلب را به فرماندار گفتم. قول داد هم زمين و هم مصالح را در اختيار او بگذارد. فرهنگ را با خودم به انستيتو آوردم.
قرار شد يادبودي براي «حاجي قادر» در «كويه» برگزار شود. به عنوان نماينده‌ي انستيتو، گفتاري قرائت كردم و از سوي مؤسسه قول دادم كه پيكره‌اي از «حاجي قادر» كه به سفارش انستيتو در ايتاليا ساخته خواهد شد در ميدان اصلي شهر نصب خواهد شد. در روز پرده‌برداري از مجسمه، من در «كويه» نبودم اما «هيمن» از طرف مؤسسه، شعري بسيار عالي در وصف حاجي قادر خوانده بود. ماهي صد دينار حقوق بازنشستگي، بيست و پنج دينار حق عضويت در موسسه شصت دينار حق ترجمه‌ي كتاب درسي كردي (كه يكي از سي عضو انتخابي بودم). سه دينار حق شركت در جلسات هفتگي، درآمد بسيار خوبي برايم به ارمغان آورده بود. يادم مي‌آيد در يكي از سالها تنها 700 دينار ماليات بردرآمد پرداخت كرده بودم. خيلي ثروتمند بودم. طلا و پول نقد بسيار داشتم. هزينه‌ها كم و درآمد زياد بود. اين وضعيت به همراه فعاليت بسيار در امر پژوهش و تحقيق ادبيات كردي، موقعيت خوبي برايم به ارمغان آورده و از سويي مايه‌ي حسودي و دل­نگراني جماعتي از به اصطلاح، علماي كرد در عراق شده بود:
«چگونه يك كرد ايراني آنقدر موفق است؟» بسياري بدون دليل با من دشمني مي‌ورزيدند. «دكتر عزالدين مصطفي» از جمله‌ي اين افراد بود. حتي به حكومت عراق گزارش مي‌داد كه من ايراني هستم و بايد از عراق اخراج شوم. اما وجود ملامصطفي مانع از هر اقدامي عليه من مي‌شد.
هنگامي كه «شرفنامه» را آماده كردم به «دكتر مارف خه‌زنه‌دار» گفتم:
ـ تو شش سال در لنينگراد روسي خوانده‌اي. مقدمه‌ي خانم «يوگينا واسيليوا» را كه در ترجمه‌ي روسي شرفنامه نوشته شده برايم بخوان تا اگر چيز تازه‌اي براي گفتن دارد، اضافه كنم.
ـ چيزي نيست. همه را برايت ترجمه مي‌كنم.
ناهاري او را دعوت كردم. هر كاري كرد نتوانست دو سطر از آن را بخواند.
ـ دكتر جان مثل اينكه در اين شش سال روسي هم ياد نگرفته‌اي؟
«كمال مظهر» برايم ترجمه كرد.
يك روز «دكتركاووس قفتان»، من و «كاك مسعود» و «كمال» را دعوت كرده بود. گفت:
ـ هه‌ژار مي‌داني من در نوشتن زبان كردي بسيار زبردست هستم؟
ـ تا هنگامي كه به روسيه نرفته بودي خوب بود. از روزي كه برگشته‌اي اصلاً‌ كردي نمي‌داني و شاهد من، هم داستانهايي است كه مي‌نويسي.
وقتي از مهماني بيرون آمديم «كاك مسعود» فرمود:
ـ هه‌ژار تو تعارف بلد نيستي. نبايد اين را به «كاووس» مي‌گفتي.
ـ كاك مسعود من دورويي و مجامله و نفاق نمي‌دانم. اين هم نظر من است. شايد پنجاه سال ديگر مشخص شود مجامله هم، همان نفاق و دورويي است.
يك روز در «جمعيت دراسات ‌كردي» بودم. متوجه شدم «رسول هاوار» شاعر در اتاقي ديگر به مدير گفت:
ـ استاد عبدالله شالي! پدرسگ‌هايي پيدا شده‌اند كه مي‌گويندكردي اصيل را بايد از مردم روستاها و چوپانان ياد بگيريم. پس اين چند ساله ما چكار كرده‌ايم؟ (مخاطب مستقيم اين ناسزا من بودم).
من هميشه جماعتي را كه براي نشان دادن سواد خود از كلمات عربي استفاده مي‌كردند مسخره مي‌كردم به همين خاطر از من نفرت داشتند. بالاخره كوشش‌هاي من نيز به فرجام رسيد و بسياري از آنها ضمن بازخواني شيوه‌ي كلام خود، به زبان اصيل كردي روي آوردند.
يكبار در دوراني كه عزالدين همه جا عليه من صحبت مي‌كرد او را ديدم. با روي گشاده به سراغم آمد:
ـ استاد اگر من و تو با يكديگر باشيم و به هم كمك كنيم كسي را ياراي روبرو شدن با ما نخواهد بود. بيا با هم دوست شويم.
ـ از روزي كه تو را مي‌شناسم در مورد تو حرف‌هاي خوبي نمي‌شنوم. اكنون نيز كه ريش‌هايت بلند شده است دست از دروغ و دغل و حقه برنمي‌داري. به نظر من دشمني تو از دوستيت به مراتب بهتر است. چون هنگامي كه مردم بدانند تو دشمن من هستي اين خود تبليغي براي اخلاقيات من خواهد بود.
به راستي عجيب بود: بسياري از كردهاي تحصيلكرده‌ي روسيه به استثناي كمال مظهر احمد بسيار بي‌سواد و كم معلومات بودند.
در اواخر پاييز 1973 از سوي آكادمي علمي شوروي دعوت‌نامه‌اي به انستيتو كرد و انستيتو عرب رسيد كه در آن، از شش نفر براي سفر به مسكو دعوت به عمل آمده بود. چهار پيرمرد عرب و من و كمال انتخاب شديم. همچنانكه در سفر پاريس نسخه‌هايي از شرفنامه را به كساني چون «توفيق وهبي»، «ادمونس» و «مستر مكنزي» پيشكش كرده بودم، دوازده نسخه شرفنامه هم با خود به شوروي بردم. براي بار دوم، پس از چهارده سال، در يك روز برفي وارد مسكو شدم و به هتل كنتینال­نتال در ميدان سرخ كه هتلي قديمي، بسيار زيبا و با شأن و شكوه بود رفتيم. پذيرايي گرمي از ما به عمل آمده بود چون اتاقهاي هتل بسيار مجلل بود.
چهارده سال پيش ميهمان نويسندگان بودم و امروز به دعوت آكادمي علوم به مسكو آمده بودم. خوب شده بود. عرب‌ها كه همگي خشك مغز، نژادپرست، ضدكرد و ضد روسيه و سالها حقوق بگير سرويس‌هاي انگليسي و سفراي زمان «نوري سعيد» و سلطنت بودند، يك كلمه‌اي روسي نمي‌دانستند. مترجم همه دكتر كمال مظهر بود. كمال هم به ميل خود حرف‌هاي بيهوده و ياوه‌سرايي ايشان را ترجمه مي‌كر. كار به جايي رسيده بود كه نمايندگان عرب، موردتمسخر و نفرت ميزبانان قرار گرفته بودند به ويژه دكتر «پوليوي» كه سرپرست گروه ميزبانان ما بود. دوبار من و كمال را بدون حضور اعراب به خانه‌ي خود دعوت كرد.
در آكادمي علوم مسكو سه جلسه برگزار شد و سخن از پيوندهاي دوستي آكادمي علوم عراق و شوروي به ميان آمده در يكي از جلسات، يكي از دانشمندان علوم شوروي گفت:
ـ به نظر مي‌رسد كردستان مهد تمدن شرق باشد چون باستانشناسان شوروي در منطقه‌ي «سنجار» آثار حيات پنجاه هزار سال پيش را كشف كرده‌اند. حياتي كه نشان از تمدن دارد چون نشانه‌هاي قلعه، ميدان و خانه‌هاي مجتمع در آن ديده شده است.
گفتم:
ـ متأسفانه باستانشناسان روس، تمدن پنجاه هزار سال پيش و استخوان‌هاي مردگان تمدن اوليه‌ي كرد را كشف كرده‌اند اما اهميتي به قتل عام امروز كردها در كردستان نمي‌دهند. اي كاش به جاي پرداختن به باستانشناسي و مردگان، كمي هم به فكر زندگان بوديد و ملت ما را از مرگ و بدبختي و اسارت نجات مي‌داديد. . .
«شرفنامه» را به كتابخانه‌ي لنين و چند كتابخانه‌ي ديگر هديه و نسخه‌اي نيز به انستيتو شرق‌شناسي كه غفور‌اف سرپرست آن بود تقديم كردم. مدت زمان دعوتی هفت روز بود. دو شب از اين مدت را در لنينگراد بوديم. يك روز ميهمان «كريم ايوبي» بوديم. (من و كمال).
قيافه‌ي «كريم» تغيير كرده بود و با كنار گذاشتن زبان شناسي، اينبار به «آواشناسي» روي آورده بود. شب به خانم «سيدا رودنيكو» تلفن كردم. نشاني خود را دادم كه حتماً‌ به ميهماني او بروم. پير شده بود و چشمانش خوب نمي‌ديد. دو پسر جوان داشت كه در مدرسه‌ي موسيقي، درس مي‌خواندند و كار نمي‌كردند. شوهرش مرده بود و زندگي فقيرانه‌اي داشت. «مه‌م و زين» را كه به زبان روسي چاپ كرده بود از او خواستم اما سوگند خورد كه تنها يك نسخه از آن برايش باقي مانده است. گفتم: «نمي‌خواهم».
من و كمال از «لنينگراد» به «ايروان» رفتيم و عربها نيز براي ملاقات «ملاي ازبك» و كتب عربي به «تاشكند» رفتند. بسياري از كردها به استقبال آمده بودند. شب به منزل «جاسم جليلي» رفتيم تا شام را با آنها صرف كنيم. مي‌توانم ادعا كنم منزل «جاسم»، خانه‌ي هنر بود: «اردوخان» پسرش دكتراي ادبيات، «جاسم» شاعر و نمايشنامه­نويس و دخترش «جميله» موزيسيني برجسته بودند كه بيش از دو هزار آهنگ اصيل كردي را به الفباي موسيقي نوشته و چاپ كرده بود.
راديو ايروان روي دستان اين خانواده‌ مي‌چرخيد. شب «جميله» با پيانو هواي رقص «شيخاني» نواخت. «جاسم» و پسرش براي «هه‌لپه‌ركي» بلند شدند. كمال گفت: «من نمي‌دانم.» اما من بلند شدم و يك مجلس كردي تمام عيار ترتيب دادیم. هه‌لپه‌ركي، كرمانجي بود.
صبح روز بعد به آكادمي علوم ارمنستان رفتيم و با «حاجي جندي» شاعر كهنسال آشنا شديم. يك پسر جوان كرد رئيس امور كمونيستي در آكادمي و پسري بسيار محترم و با معلومات بود. گفت: سپرده‌ام در مدت شش سال، تاريخ كرد و كردستان به صورت مفصل، تنظيم و آماده شود. آن مردي را كه پيش از اين در مورد او گفتم افسري روسي به نام «يعقوب» و در بغداد، باغچه‌بان شاه بود نيز ملاقات كردم و از ديدن او لذت بسيار بردم. «عرب شامليوف» را ديدم. (نويسنده‌ي كتاب «چوپان كرد» و «افطار» و «قلعه‌ي دمدم») بسيار پير و تقريباً خرف شده بود مدالهاي بسيار مهم را كه از دولت شوروي دريافت كرده بود بر سينه زده بود. با جميله و عرب شامليوف و جاسم و حاجي جندي و بسياري كسان ديگر عكس‌هايي به يادگار گرفتيم. در آكادمي، كمال به زبان روسي سخنراني كرد و من به زبان كرمانجي سخن مي‌گفتم كه پسر ارمني، گفته‌هاي مرا ترجمه‌ مي‌كرد. پس از نماز ظهر به ديدن آثار باستاني رفتيم. يك پيرمرد عينكي، چنان خط ميخي را مي‌خواند كه تو هرگز نمي‌تواني به اين رواني فارسي و كردي بخواني. ترجمه‌ي تركي كتاب را هم همزمان به ما مي‌گفت. يكبار رئيس آكادمي، لوحي نشان داد و گفت:
فلان مطلب را فكر مي‌كنم پيرمرد نمي‌داند ترجمه كند.
ـ تو از كجا مي‌داني؟ خط ميخي كه بلد نيستي؟
ـ استاد به ارمني نوشته شده بود وگرنه من كجا و خط ميخي كجا؟
يك كرد ما را براي بازديد از روستايي نزديك كوه «آرارات» دعوت كرد. زنان و مردان پوششی چون ايزدي‌هاي كوه «شنگال» داشتند. آنجا هم با دهل و سرنا هه‌لپه‌ركي انجام شد. سپس عصرانه‌اي خورديم و به ديدن نمادي رفتيم كه به نشانه‌ي دوازده عشيرت قتل عام شده توسط تركها بر پا شده بود. به نمادي هم برخورد كرديم كه روي آن نوشته بود: «يادگاری براي كرد و ارمني كه در اينجا تركها را شكست دادند و سرزمين ما را نجات دادند».
از جماعت جدا شدم و از يك جوان كرد خواستم بدون دروغ و كذب، واقعيت وضعيت كردستان را در ارمنستان برايمان بگويد. گفت: «واقعيت آن است که ملت ارمني، بسيار خوب با ملت كرد تا مي‌كنند. جداي از حقوق قومي، مردم ارمنستان فراتر از قانون اساسي شوروي، با ملت كرد خوب هستند.. از هر ده نفر متقاضي كار تحصيلكرده، حتماً‌ يك نفر بايد كرد باشد و مسأله‌ي اقليت نه تنها در اينجا مطرح نيست بلكه كردها به عنوان يك عضو مهم در جامعه پذيرفته مي‌شوند. حرمت کردها بيش از آن است كه قابل انتظار است. . .
گفتم: «مگر يك بام و دو هواست؟ كردها در گرجستان، پس از هفتم ابتدايي، حق رفتن به مدارج تحصيلي بالاتر را ندارند و ناگزير بايد به مسكو يا لنينگراد بروند. كردهاي آذربايجاني زبان مادري خود را از ياد برده و همه ترك شده‌اند اما در ارمنستان، كرد آزاد آزاد است. به نظر من برخورد ارمني‌ها با كردها ناشي از منش آنها و نه اجبار قانون شوروي است و گرنه كردها در گرجستان، دو برابر كردهاي ارمنستان جمعيت دارند».
«كمال مظهر» كلمات مرا ترجمه مي‌كرد. يك آذربايجاني كه در كنار ما نشسته و سراپا گوش بود گفت:
راست مي‌گويي. من مي‌پذيرم كه ارمني‌ها از ما انسان‌ترند و انسانيت بيشتري دارند.
صبح روز دوم به ديدن كتابخانه‌ي بزرگ «ايروان» رفتيم. خيلي گشتيم. سرپرست كتابخانه گفت:
ـ هر چند ديدن طبقه‌ي زيرين براي ميهمانان ممنوع است اما من شما را به آنجا هم مي‌برم.
به زيرزمين رفتيم. تمام كتب خطي را مي‌شد در آنجا يافت. انجيلي نشان داد و گفت: «اين انجيل كردي، هشتصد و پنجاه سال قدمت دارد. دو كتاب در قفسه‌ي شيشه‌اي قرار داشت كه يكي از آنها بسيار بزرگ و ديگري كوچك و قطور بود. گفت: «اين هر دو انجيل از پوست آهو هستند». قبلاً شنيده بودم كه اوستا روي پوست آهو نوشته شده است اما تصور مي‌كردم در طرف رويي پوست نوشته شده و كرك روي آن را پوشانده است. گفتم:
ـ مي‌توانم دست بزنم؟
ـ نه ممنوع است.
ـ اگر دست نزنم روي دلم مي‌ماند.
مدير مردي بسيار خوشرو و شيرين بود. رفت و كليدي آورد و كتاب را از قفسه بيرون كشيد. آن را لمس كردم. بسيار صاف بود اما براق و نرم نبود. تازه فهميدم كه نوشتن روي پوست آهو چه معنايي دارد. «شرفنامه‌اي» نشانمان داد كه با زيباترين خط نوشته شده و دور آن زربفت و نقاشي شده بود. چهل سال پس از نوشتن شرفنامه بازنويسي شده بود و ارزش بسياري داشت. شماره‌اي به من داد كه بر اساس آن، تاريخ نهضت «شيخ عبیدالله نهري» در كتابخانه‌ي آستان قدس رضوي نگهداري مي‌شود و حكومت ايران حاضر نيست نه نسخه‌اي از كتاب و نه ميكروفيلم آن را در اختيار كتباخانه‌ي ايروان قرار دهد. از من خواست در صورتي كه آن را در عراق پيدا كردم نسخه‌اي برايش بفرستم. متأسفانه، هم شماره را گم كردم و هم وعده‌ي جستجوي آن را نيز به جا نياوردم.
هنگامي كه به روستاي كردها رفتيم و بناهاي يادگار را ديديم پرچم تركها در دامنه‌ي آرارات خودنمايي مي‌كرد. از حرص چند فحش آبدار نثار ترك و پرچم تركيه كردم.
هديه‌‌هاي بسياري دريافت كردم اما عزيزتر از همه دو تابلوي برجسته بود كه هر دو منظره‌اي از كوههاي پر برف آرارات بود. غروب از ايروان به باكو رفتيم. شب رسيديم. عر‌بها هم برگشته بودند. «دكتر قاسم ئاسو» به همراه خانواده و همسر «علي گلاويژ» به استقبال آمده بودند.
اين را هم فراموش كردم بگويم: وقتي به مسكو رسيديم از كهنه دفتر يادداشت چهارده سال پيش خود، شماره تلفن «فتحي خوشكناني» را پيدا كردم و تماس گرفتم. خانمي گوشي را گرفت و گفت: «سالهاست از اين خانه رفته است». اما شماره تلفن جديد او را به ما داد. تماس گرفتم.
ـ فتحي مرا مي‌شناسي؟
ـ از كجا بشناسم؟ كه هستي؟
ـ فكر كن.
ـ به خدا هه‌ژار را مي‌شناختم و اكنون نمي‌دانم كدام گوري است؟ صدايت به او شبيه است.
ـ در فلان هتل هستم اما اگر آمدي چگونه بشناسمت؟
ـ مثل سابق قدبلند، اما ريش‌هايم سفيد شده و يك كلاه قوچي بر سر دارم.
آمد و با عجله مرا به خانه‌اش برد. همسر آذربايجاني او مرده بود و اكنون يك همسر روسي داشت. در انستيتو شرق شناسي بخش تاريخ استخدام شده بود. خانه‌اي در مسكو داشت و از وضع مالي مناسبي برخوردار بود. گفت: «اسماعيل كه در تبريز رفيق ما بود اكنون در باكو است اجازه بده به او زنگ بزنيم؟»
ـ اسماعيل! خوبي؟ چكار مي‌كني؟
ـ هه‌ژار را به خاطر آوردم. گريه كردم و حالي ندارم.
ـ هه‌ژار در خانه‌ي من است. بيا با او صحبت كن.
شب به محض رسيدن به باكو، هنوز در هتل مستقر نشده بودم كه اسماعيل سر رسيد:
ـ برويم خانه‌ي ما.
رحيم قاضي تلفن كرد و از پشت گوشي چند سرفه كرد :
ـ هه‌ژار من بيمارم. نتوانستم بيايم. تو بيا. مادرم نيز اينجاست.
ـ رحيم من زن نمي‌گيرم. مادرت را به كس ديگري قالب كن.
با «اسماعيل» به خانه «رحيم» رفتيم. اما «اسماعيل» اجازه نداد آنجا بمانم و به خانه‌اش بازگشتیم. دختري به نام «فرزانه» داشت كه موزيسيني به تمام معنا بود. (متأسفانه شنيدم كه اخيراً‌ اسماعيل و همچنين جعفر خندان، دار فاني را وداع كرده‌اند.)
صبح در سطح شهر باكو به گشت و گذار پرداختيم. شب ميهمان رئيس آكادمي آذربايجان بوديم. «علي گلاويژ» را آنجا ديدم. گفت: «مقرر شده است در مدت چهار سال تاريخ اقتصادي آذربايجان را به رشته‌ي تحرير درآورم». براي نخستين بار ميوه‌ي خرمالو را ديدم و گفتم: تا جلوي چشم من نخوريد نمي‌خورم. رئيس گروه اعراب، پاي در كفش كرده بود كه خانه‌ي رئيس آكادمي به دلش نمي‌چسپد.
ـ چقدر حقوق مي‌گيريد؟ ما در عراق بهتر زندگي مي‌كنيم.
سئوال بسيار احمقانه‌اي بود كه اصلاً جا نداشت. از خجالت سرخ شده بوديم. موقع خداحافظي گفتم: «از خانم خانه بسيار سپاسگزارم كه با دست پخت عالي خود از ما پذيرايي كرد».
خانم گفت: «در ميان همه‌ي اين آقايان، فقط اين مرد است كه مي‌داند چه مي‌گويد. اين چه معنايي دارد كه زن از صبح تا شب زحمت بكشد اما آخر سر از مرد خانه تشكر كنند؟»
در يك صبح بسيار سرد از شب دوم، به مسكو بازگشتيم. «دكتر كمال» عريضه‌اي داده و درخواست كرده بود براي رونويسي از چند سند، فرصت مطالعاتي چند روزه‌اي به او بدهند. آن روز به بازار رفتيم و از آنجا ما را به ديدن آرامگاه لنين بردند. «ماموستا سعيد جميل» يكي از همراهان بسيار پير ما مدام مي‌گفت: «اين كافرهاي خدانشناس روس. . .» در صف ايستاديم و منتظر نوبت شديم. كنار او رفتم و گفتم: «زيارت قبول. ان‌شاءالله به مرادت نايل شوي». عرب‌ها بازگشتند و من و كمال به يك هتل ديگر رفتيم. بيشتر اوقات همراه «فتحي» بودم. با او به گشت و گذار مي‌رفتيم و شبها در رستوران شام مي‌خورديم.
يك روز با كمال به ديدن «غفوروف» رفتيم. «شرفنامه» را در مقابل داشت. پس از احسنت فراوان گفت: «هه‌ژار به حرفم گوش كن و به مسكو بيا. انستيتو به تو احتیاج دارد. عربي و فارسي و كردي را خوب مي‌داني. همسر و فرزندانت نيز زندگي آرامي خواهند داشت. اجازه بده همين الان دنبال آنها بفرستم».
ـ سپاس اما تا ملامصطفي در عراق باشد از او جدا نخواهم شد اگر او اجازه داد چشم. مي‌آيم.
«كمال» به سالن مطالعه رفت. «غفوروف» يك تاجيك فارس زبان بود و علاوه بر رياست انستيتو، در دفتر سياسي حزب كمونيست شوروي، مقامي عالي رتبه بود و در كرملين زندگي مي‌كرد. به گوشه‌اي رفتيم و نشستيم. گفت:
ـ هه‌ژار من دوست بارزاني هستم. دوستان خوبي در دفتر سياسي دارد، اما هستند كساني هم كه حضور او را خوش ندارند. اكنون مصلحت اتحاد شوروي، حفظ آرامش عراق به هر قيمت ممكن است. حال اگر عراق خوستار ايجاد يك جبهه‌ي متحد ميان حزب بعث شيوعي و حزب پارتي شد، اين از مصالح شوروي است. از زبان من به بارزاني بگو بلافاصله به جبهه بپيوندند.
ـ جناب! مي‌دانم شوروي و هر كشور ديگري به منافع خود توجه مي‌كنند. هم براي من و هم براي شما هم روشن است كه بعثي‌ها چه اندازه وحشي و درنده‌خو هستند. حزب شيوعي هم پس از آن همه قتل عام بعثي‌ها عليه ايشان اكنون با آنها متحد شده علیه ما دشمني مي‌كنند. اين اقدام، هويت و حقوق ملي ما را به باد خواهد داد و ما بايد تا ابد نوكر بعث باشيم. پانزده سال مبارزه، آوارگي، مرگ، بدبختي و . . . براي بدست آوردن حقوق ملي بود. چگونه از بارزاني بخواهم دست از حقوق كردها بردارد و به بعثي‌ها بپيوندد؟ جواب ملت كرد را چه بدهيم؟ آيا شوروي تعهد مي‌دهد كه بعثي در مورد اعطاي خودمختاري به ما رودست نخواد زد؟ اگر مي‌گوييد شوروي هيچ تعهدي نمي‌دهد و در عين حال بايد به جبهه بپيونديم، اين به معناي چشم پوشي از چهارده سال مبارزه و بازگشت به نقطه‌ي شروع است.
ـ من مي‌دانم كه بعثي‌ها تماميت خواه هستند و هيچكدام از تعهدات خود را نه نسبت به شيوعي و نه نسبت به شما به جا نخواهند آورد. اما يكپارچگي و حفظ آرامش عراق، سياست اصلي شوروي است. حتي اگر شوروي هم بخواهد، عرب‌ها زير بار حقوق كردها نخواهند رفت. بارزاني فعلاً بايد اين موقعيت را درك كند. اميدوارم فرصت ديگري به دست آيد.
ـ باشد همه چيز را مي‌گويم. تصميم­گيرنده‌ي اصلي خود اوست.
يك شب ميهمان «پروفسور بكاييف» بوديم كه يك كرد اهل ارمنستان و استاد دانشگاه زبان‌هاي شرق است. پيش از شام «پروفسور قناتي كورديف» نزد ما آمد كه براي چاپ فرهنگ خود به مسكو سفر كرده بود. موضوع گفتگوها بررسي وضعيت اسف‌بار ملت كرد بود. «بكاييف» گفت:
ـ دختر «گيو مكرياني» به نام كردستان به اينجا آمده تا به تحقيق در مورد زبان كردي بپردازد و ادامه تحصيل دهد. خوشحالم كه او را به من سپرده‌اند.
ـ دخترم در مورد كدام لهجه‌ي كردي مي‌خواهي تحقيق كني و ادامه تحصيل بدهي؟
ـ زبان عمويم: «حسين حزني».
چون نمي‌دانستم «حسين حزني» زبان مستقلي ندارد. از سرپرستي او كنار گرفتم.
گفتم:
ـ بسياري از كردهايي كه به روسيه آمده و مدرك دكترا گفته‌اند واقعاً بي‌سوادند. . . .
بکایيف گفت:
ـ همه‌ي گناهان متوجه قناتي كورديف است.
كورديف گفت:
ـ آخر چرا من؟
ـ چند بار گفتم به خاطر تعصبات كردي مدرك مفت به كساني چون «نسرين فخري»، «مارف خه‌زنه‌دار» و «كاووس قفتان» نده؟ همين‌ها به كردستان باز مي‌گردند و به نام استاد انديشه‌ي كردي را به مخاطره مي‌افكنند. هي گفتي اشكال ندارد كرد هستند بگذار بروند.


behnam5555 07-04-2011 09:33 PM


چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(25)

نزديك بود «قناتي كورديف» شام نخورده برود. به زور وادارش كرديم بماند و با «بكاييف» آشتي‌شان داديم. اما گفتيم حق با بكاييف بود.
يك روز به دانشگاه زبان‌هاي شرق رفتيم. بزم عجيبي بود: عرب، فارسي، اردو، پشتو، و ساير زبان‌هاي شرقي تدريس مي‌شد. دكتري تاجيك ديديم كه اسم او را به خاطر ندارم. استاد زبان كردي و پژوهشگر مسايل كردستان بود. به واسطه‌ي «دكتر پوليوي» بليت «بالشوي» تئأتر پيدا كرديم. اپراي «كارمن». از دكتر پوليوي پرسيدم:
ـ تو با آن پوليوي، قهرمان داستان يك مرد واقعي كه خلبان بود و پس از قطع پا دوباره با هواپيما پرواز كرد و با ارتش نازي جنگيد نسبتي نداري؟
ـ نه فقط شباهت اسمي داريم؟
همسر «دكتر پوليوي» اهل «تاتارستان» بود. پسري پانزده ساله داشت كه به قول خود او در مدرسه بسيار شيطان و بازيگوش است. استادان او از دستش شكايت مي‌كنند اما هر بار تأكيدمی­کنند كاري نكنم رنجشي پيدا كند.
ـ يعني چه؟
ـ مي‌گويند در رياضيات نابغه است و استعداد تبديل شدن به يك دانشمند اتمي را دارد.
اين بار هم نزديك به يك ماه در روسيه بودم. روزي كه بازمي‌گشتم فتحي باز هم گريه كرد.
ـ چرا گريه مي‌كني؟
ـ از تبريز كه جدا شديم تا ديدار دوباره چهارده سال طول كشيد. به عراق رفتي و پس از چهارده سال بازگشتي. چهارده سال سوم ديگر من زنده نيستم كه تو را ببينم. . . .
سفارش كرد كه از بغداد برايش المنجد و نهج‌البلاغه بفرستم. كتاب‌ها را فرستادم. بعدها شيندم كه پس از انقلاب براي احياي فرقه‌ي آذربايجان به تبريز بازگشته است اما پس از ملاقات با قزلجي در تهران به او گفته كه امكان احياي فرقه وجود ندارد. به فرانسه رفته و از آنجا به مسكو بازگشته است. سلام فرستاده بود اما خودش نيامد كه مرا ببيند.
اين اواخر كه همديگر را ديديم تعريف كرد كه شش ماه با «قزلجي» در بلغارستان، هم خانه بوده و ايام خوشي را با هم گذرانده‌اند.
اين را هم برايت بگويم، جالب است: يك روز كه تازه به هتل كنتینانتال رفته بوديم، خدمتكار هتل وارداتاق شد. كمال گفت: «بفرماييد چيزي بخوريد». با دست اشاره كرد كه ساكت باشيد. بعداً خارج از اتاق گفت كه در اتاق ميكروفون كار گذاشته‌اند و كوچكترين صداها را ضبط و ثبت مي‌كنند. هنگامي كه به آن يكي هتل رفتيم همان خدمتكار و يكي ديگر به ملاقات ما آمدند. برايمان تعريف كرد: «همسرم و حقوق كار هشت ساعته در روز، زندگيم را تأمين نمي‌كند. وضعيت نامناسبي داريم». دكتر كمال گفت: «ماركس ولنين فرمايش كرده‌اند كه سوسياليسم به كمونيسم متحول خواهد شد و همه به رفاه خواهند رسيد».
زن در حالي كه گريه مي‌كرد گفت:
ـ من مي‌گويم گرسنگي امانمان را بريده است. تو با حرف‌هاي ماركس و لنين دلخوشيم مي‌دهي؟
يك روز با «كمال» از هتل خارج شديم. جمعيت بسيار زيادي تجمع كرده بودند. فكر كرديم راهپيمايي است. چيزي كه در شوروي بي‌سابقه است. كمال گفت: «سريعاً به هتل برگرديم». گفتم: «برويم ببينیم چه خبر است»؟
راهپيمايي نبود. عده‌ي بسيار زيادي از مردم براي خريد پرتقال اجتماع كرده بودند.
باكمال قدم مي‌زديم. چشمم به يك كوچه‌ي تنگ بن‌بست افتاد. در ورودي كوچه نوشته شده بود: «سلام عادل». گفتم: «هي بگو شوروي قدر شيوعي‌هاي عرب را نمي‌داند. نام يكي از كشته­شدگان شيوعي عرب را روي كوچه گذاشته‌اند».
از مسكو مستقيماً به فرودگاه بين‌المللي استانبول آمديم كه خريد و فروش در آنجا به دلار صورت مي‌گرفت. سوغات زيادي آنجا خريديم. از يك مغازه سيگار خواستم. صاحب مغازه گفت: «يك پاكت چاي پليپتون در مقابل هر نوع سيگاري خواستي برايت تهيه خواهم كرد». چاي را برايش خريدم. آن را در گوشه‌اي از مغازه پنهان كرد و چند پاكت سيگار به من داد.
در هواپيما ويسكي و ودكا خريديم كه هر بتر يك دينار قيمت داشت در حالي كه بهاي آن در بغداد پنج دينار بود. چمدانهايمان را پر كرديم. حمل بيش از دو بتر ويسكي ممنوع بود. گفتيم اگر متوجه شدند مهم نيست. شب ساعت يك بعد از نصف شب به فرودگاه بغداد رسيديم. كمال ابتدا براي بازرسي رفت. يك افسر بعثي گفت: «اوراق هويت؟» آن را ديد و گفت: «كرد هستيد؟»
ـ بله
او هم كرد بود و اجازه‌ي خروج داد. «احسان شيرزاد» منتظر ما بود و ما مي‌خنديديم. گفت:
ـ خوشحال هستيد. حتماً سفر پرباري داشته‌ايد.
ـ بله سفر بسيار خوبي بود اما خوشحالي ما از بازرسي نكردن چمدان‌هاي پر از ويسكي و ودكا است.
در سايه‌ي تلاش‌هاي ما كتاب‌هاي بسياري به انستيتو هديه شد. «حاجي جندي» و «قنات» به عنوان اعضاي افتخاري انستيتو برگزيده شدند. سريعاً به كردستان رفتم و پيام «غفور» را به «بارزاني» رساندم. گفت: «روس‌ها براي اتعقاد پيمان با بعث و اعطاي خودمختاري تلاش بسيار كردند. اما حالا توقع دارند ما تسليم آنها شويم. مردن صدبار شرافتمندانه‌تر از پايمال كردن خون شهيدان كردستان است. شايد اين كار به مصلحت روس‌ها باشد اما من هرگز سر تسليم فرود نخواهم آورد. . . .
پس از اعلان خودمختاري «ابراهيم احمد» و «جلال طالباني» و «عمر دبابه» و ديگران نزد بارزاني آمدند و همه بخشوده شدند. «حاجي شيخ رشيد» هم كه دشمن سرسخت بارزاني بود، شخصاً به ديدار او آمد و از حق نگذريم بارزاني هم حرمت بسياري به او نهاد. يكبار از بغداد نامه‌اي براي «حاجي محمد» آمد كه به پايتخت برود. «شيخ» در پاسخ تلگراف نوشت: «از آنجايي كه من نوكر بارزاني هستم تنها يك بزرگ دارم. اگر اجازه بفرماييد مي‌آيم. من حكومت را با بارزاني مي‌شناسم».
بعثي‌ها كه پيماني يازده ساله با روس‌ها منعقد كرده شيوعي‌ها را نزد خود فرا خوانده و بسياري از كردهاي شركت كننده در قيام را با مشاغل و مناصب دولتي از مبارزه بيرون كشانده بودند، با اطمينان از ناتواني تجديد قيام، به تدريج تبليغات و تحركات خود را عليه قيام آغاز و از تمام فرصت‌هاي به دست آمده براي نابودي مسأله‌ي كرد بهره مي­جستند.
روز بيست و نه سپتامبر 1971 يازده آخوند از نجف و بغداد براي ملاقات با بارزاني به حاج عمران آمدند. پيش‌تر نيز افراد بسياري براي ملاقات حاضر مي‌شدند. «صالح محمود» نيز همراه آنها بود. گفت:
«تو هم به سرسرا بيا و ببين اين آخوندها چه مي‌گويند؟» گفتم: «من از ريخت آخوندها بدم مي‌آيد». رفتم و در خانه‌ي «علي كرده» خوابيدم. ناگهان با صداي شليك اسلحه از خواب پريدم. ديدم دور و بر ملامصطفي تبادل آتش است. يكي را ديدم كه به طرف سرسرا مي‌دود. فرياد زدم:
ـ اجازه ندهيد هيچكس فرار كند.
«سليمان حاجي بدري» فرمانده‌ي محافظان بارزاني به دنبال من فرياد زد: «تمام محلات را محاصره كنيد». خود را به مركز درگيري رساندم. گفتند: «عليه ملامصطفي عمليات انتحاري انجام دادند». با وجود آنكه تمام وجودم پر از آتش بود، فرياد زدم:
ـ آنها را نكشيد. همه را زنده بازداشت كنيد. بايد تخليه‌ي اطلاعاتي شوند.
اما كسي به حرفهايم گوش نمي‌كرد. ناگهان اتومبيل تویوتايي كه آخوندها را با خود آورده بود نيز در كنارم منفجر شده و من بيش از دو متر پرت شدم. راننده تويوتا كه يك بعثي با لباس مبدل بود، خود نيز كشته شده بود. «ملامصطفي» و «دكتر محمود» هم رسيدند. سر و صورت بارزاني خونين بود. از كشته نشدن او بسيار خوشحال شديم. او هم به «سليمان حاجي بدري» گفت: «آنها را نكشيد». سليمان كه از شدت عصبانيت به ديوانگي زده بود گفت: «برو اين كار تو نيست».
بارزاني گفت: «آن قدر عصباني است كه ممكن است مرا هم بكشد». چند دقيقه بعد آتش متوقف شد. تعدادي از ملاها كه پنهان شده بودند، كشته شدند. به اتاقم رفتم. يكي از ملاها همچنان نشسته بود. فكر كردم زنده است. وقتي رفتم، تركش بمب از بيخ رانش گذشته و او را كشته بود. اتاق‌ها پر از دود و هوا واقعاً خفه­كننده بود. به همراه «علي كورده» آتش را خاموش كرديم. من مأمور تفتيش جنازه‌ها شدم. يادداشت و نوشته‌ها و ساعت و پول آنها را جمع كردم. مدركي دال بر تصميم يا دستور ترور بارزاني پيدا نشد. در جيب يكي از ملاها يادداشتي روزانه بدين مضمون پيدا كرديم: «شب در هتل مختار بوديم. صبح سوار شديم و به فلان جا رسيديم و از فلان جا هم به فلان جا رفتيم. . .».
نظر من اين بود كه ملاها خود نيز از اين توطئه خبر نداشتند. آنها را براي گفتگو با بارزاني فرستاده بودند. دستگاهي به بدن يكي از آنها بسته بودند كه اين ضبط صوت است تا صداي بارزاني را ضبط و ثبت كنند. ملا به مجرد نشستن دراتاق و آمدن بارزاني دكمه‌ي ضبط را فشار داده، بمب منفجر شده و او تكه تكه شده بود. دو افسر بعثي كه به عنوان راننده عمل مي‌كردند و در واقع مسوول ترور بارزاني بودند ماشين را در كنار اتاق نشيمن بارزاني پارك كرده بودند اما خوشبختانه ملامصطفي در آن روز در اتاقي ديگر ميهمانان را پذيرفته بود. ماشين دوم نيز كمي دورتر پارك شده بود. به سراغ آن ماشين رفتيم. دو بمب بزرگ در آن جاسازي شده بود دو روز بعد نمايندگان صدام به حاج عمران آمدند و دست داشتن دولت در اين عمليات را به كلي تكذيب كردند. بارزاني هم به روي خود نياورد و سكوت اختيار كرد. آن روز تلخ‌ترين و در عين حال شيرين‌ترين روز زندگي من بود. تلخ از جهت اقدام به ترور ملامصطفي و شيرين به جهت زنده‌ ماندن او. . . بعدها در بغداد شنيدم كه يكي از افسران بعثي كه آجودان صدام بود، همان ساعت به يكي از دوستان خود تلفن كرده و گفته بود: «بارزاني را خلاص كرديم».
حدود دو ماه پس از اين بلاي بزرگ، اين بار يك كرد سوريه‌اي بازداشت شد كه چمداني به عنوان هديه براي بارزاني آورده بود. اين چمدان نيز حاوي بمب بود و در صورت انفجار، چيزي بر جاي نمي‌گذاشت. «كاك مسعود» و چند نفر ديگر نيز كه به بغداد رفته بودند در بازگشت، هدف آتش افراد ناشناس قرار گرفتند كه در آن ترور نيز خوشبختانه آسيب جدي به كسي وارد نيامد و تنها پاي «عريف حميد» شكسته شد.
در طول اين چهارده سال بحراني، دولت تلاش بسياري براي نابودي قيام و بارزاني انجام داد و حتي توانست «عبيدالله» پسر بزرگ بارزاني را نيز جاسوس خود كند. همچنانكه در موخره‌ي شرفنامه نيز گفته‌ام بارزاني در يك اجتماع بزرگ گفت: «تانك و طياره و توپ دشمن ما را شكست نداد اما مي‌ترسم پول واتومبيل ومناصب دولتي و . . . شما را از بين ببرد. . .» واقعيت هم همان شد كه بارزاني گفت. كساني كه سال‌ها در قيام جانفشاني كرده بودند چنان تطميع بغداد شده بودند كه ديگر توان و انگيزه‌اي براي مقاومت و مبارزه برايشان باقي نمانده بود در طول اين مدت، ساز‌هاي بسياري در كردستان براي نبرد عليه ملت كرد کوک شد و تنها اميد ما ايران و اسلحه و مهمات آن براي مقاومت در برابر ارتش تا بن دندان مسلح عراق بود اما در اين ميان باز هم بسياري از فرماندهان جنگ در تهران و شهرهاي ديگر ايران ايام به خوشگذراني مي‌گذراندند.
سرت را درد نياورم. سال 1970 قيام ديگر محتواي خود را از دست داده بود. در سال 1974 بعث كه سرمست از دوستي شوروي بود اعلام كرد: كركوك، خانقين، سنجار و منطقه‌ي شيخان در حوزه‌ي منطقه‌ي خودمختار نيستند. بدين ترتيب جنگي ديگر به ملت كرد تحميل شد. . .
حالا اجازه بده به طوركلي، كمي هم در مورد خودم بگويم:
چند سالي كه من خود در قيام شركت مي‌كردم خبري از مدرسه و درس خواندن نبود و هميشه با خودم مي‌گفتم موقعيتي كه براي درس خواندن بچه‌هايم وجود دارد از دست نرود. مصطفي ششم را به پايان رسانده بود و بايد براي گرفتن ديپلم آماده مي‌شد پسري بسيار زيرك و باهوش بود و هر سال با نمره‌ي ممتاز قبول مي‌شد. «خاني كوچولو» هم بايد در مقطع چهارم ابتدايي درس مي‌خواند. دولت هم هرگز مشكلي براي آنها ايجاد نكرده بود. بعثي‌ها در سال 1972 حدود چهل هزار كرد فيلي را كه صدها سال در عراق زندگي كرده بودند به تهمت ايراني بودن از عراق اخراج كردند. براي فشار واردكردن به بارزاني و تحميل هزينه‌هاي بيشتر به او، عده‌اي را هم به بهانه‌هاي گوناگون از بغداد اخراج مي‌كردند. من و صد خانواده‌ي كرد از جمله‌ي اخراجي‌ها بوديم كه يك شبه از پايتخت عراق بيرون رانده شديم.
پيش از اين ملاحسين بارزاني که از بستگان نزديك ملامصطفي بود همسري روسي داشت و در بغداد همسايه‌ام بود، به «ناوپردان» آمده بود. گفتم: «ملاحسن خواهش مي‌كنم محمد امامي و همسرش به خانه‌ي من بروند. مي‌خواهم همسر و فرزندانم را به كردستان ببرم». تو نگو که «ملاحسن» به عضويت حزب بعث درآمده و خود را فروخته است و همسرش نيز جاسوس سفارت سوريه است. ملاحسن ضمن ردكردن گزارش تمام جزييات، فعاليت مرا براي حزب بعث عراق و اداره‌ي امنيت شرح داده بود. يك شب ساعت دو بعد از نصف شب، نيروهاي اداره‌ي امنيت عراق به خانه‌ام ريخته و كليد تمام اتاق‌ها را از معصومه گرفته بودند و همسر و فرزندانم را بدون آنكه اجازه دهند حتي لباس‌هايشان را عوض كنند سوار يك كاميون كرده به اداره‌ي امنيت منتقل كرده بودند. همسرم تنها فرصت كرده بود يك دينار و ربع از روي تلويزيون با خود بردارد آنجا پرسيده بودند: «امامي و همسرش كه هستند كه مي‌خواهند به خانه‌ي شما بيايند؟» سپس به همراه چند خانواده‌ي ديگر آنها را به جنوب صلاح‌الدين برده در يك بيايان پياده كرده بودند. پسران دوازده سال به بالا را به صف كرده و در برابر تيربار قرار داده بودند كه اعدام كنند. افسري از راه رسيده و ضمن ممانعت از اين اقدام، آنها را در بيابان رها كرده بود. مردي دو پسرانم را سوار بر يك حيوان به «شقلاوه» رسانده در سرماي شب، آنها را لباس پوشانده بود. از «شقلاوه» به «هيران» و «نازنين» و از آنجا به «رانيه» رفته در منزل «مام قادر باغبان» شب را به روز آورده بودند. پس از آن يك راست به كمپ آوارگان در نقده منتقل شده و به عنوان پناهنده در آنجا اسكان يافته بودند. به مجرد شنيدن خبر به دنبال خانواده‌ام در «حاج عمران» فرستادم. اولين بار بود كه معصومه را مي‌ديدم خانه‌اي اجاره كرده باشد. . . او را دلخوشي دادم. خاني گفت: «پدر مدت زيادي با كاميون سفر كرديم و پولي هم از ما نگرفتند». بچه‌ها چقدر ساده‌اند. . .
حال ببينيم من كه سي سال زحمت كشيده بودم آن هم زحمت فرهاد چه چيزهايي را از دست داده بودم. هشت هزار و ششصد دينار عراقي، چهارصد مثقال طلا، شش تخته فرش ايراني، كتابخانه‌اي كه حاضر نبودم يا يك ميليون دينار هم عوض كنم. كتاب‌هايي بسيار با ارزش به زبان‌هاي كردي و فارسي و عربي به اضافه دويست و بيست و هشت جلد كتاب شرفنامه، جوايز مختلف از جشنواره‌هاي مختلف، عكس‌هاي يادگاري و خانه‌اي كه تنها قسط پنج سال آن باقي مانده بود، تلويزيون و چند دستگاه راديو، فرگازي ايتاليايي، ماشين لباسشويي، مبلمان آنتيك و تمام وسايل منزل كه همه‌ي آنها در يك ساعت از نيمه شب مصادره شد. حال بايد آواره‌ي ايران شده و با دست خالي به حقوق پناهندگي بسنده مي‌كرديم . . . اما چاره چه بود؟
مي‌گويند «جنيد بغدادي» وعظ مي‌كرد، سر پسرش را بريده و از كوچه در دامنش انداختند. گفت: «قابلمه‌اي كه من روي آتش گذاشته‌ بودم، بايد جسد عزيزي در آن مي‌پخت».
آزاديخواهي براي كردستان، از قابلمه‌ي جنيد هم جوشان­تر بود. . . . از ايران كه گريختم پانصد و شش تومان دارايي داشتم. وقتي خانواده‌ام به بغداد آمدند شش تومان پول داشتم، اما مغازه‌ي عكاسيم فعال بود. امروز حتي آن شش تومان را هم نداشتيم. . . . «ملاحسن» كه سامانم را به باد داده بود خود توسط بعثي‌ها بازداشت و اعدام شد و همسرش نيز با بدبختي تمام، خود را به روسيه رساند.
ديگر راهي براي رفتن به شهر‌ها باقي نمانده بود. در اين ميان يك روز «كريم بستاني» كه پيشمرگي ايراني و بسيار شجاع بود، سر و كله‌اش درحاج عمران پيدا شد.
ـ كريم تو در كويه زندگي مي‌كني. چطور جرأت كردي به اينجا آمدي؟ اصلاً‌ چرا آمده‌اي؟
ـ من گاهي از راه قاچاق اين طرف و آن طرف مي‌روم. محمد مولود (مه‌م) بيست دينار حق سفر به من داد كه صد و بيست دينار پول برايت بياورم. مي‌دانست كه همه‌ي اموالت مصادره شده است.
از اين همه مردانگي، گريه‌ام گرفته بود. . . چگونه هزار دوست بي‌وفا را فداي تار موي اين انسان شرافتمند نكنم؟
كلبه‌اي درست كرديم. خانواده‌ي ملامصطفي آذوقه و وسايل برايمان فرستادند و زندگي را از سر گرفتيم. هر روز هواپيما منطقه را بمباران مي‌كرد. معصومه با من عهد كرده بود كه به هنگام بمباران، تا من به پناهگاه نروم او هم نخواهد رفت. فصل سرما كه از راه رسيد به «چومان» رفتيم. . .
اين­بار، جنگ بسيار بي‌رحمانه‌تر بود. آبادي‌ها و روستا‌ها هر روز بمباران مي‌شدند. روزي نبود كه زن و مرد و پير و جوان، در برابر ديدگان ما كشته نشوند. من اينبار در راديو فعاليت مي‌كردم. زندگي در «چومان» بسيار سخت و طاقت فرسا بود و وحشت مرگ خانواده نيز گذرانمان را دشوارتر مي‌كرد. ناگزير به آنها گفتم: «به مهاباد بازگشته و ميهمان سيدعبدالله كليجي شويد. او شايد بتواند مانع بازداشت شما شود. برادرم عبدالله نمي‌تواند كاري برايتان انجام دهد و شايد خود نيز گرفتار ساواك شود. . .».
يك روز سرد زمستاني، آنها را به مهاباد فرستادم. «سيدعبدالله» به سازمان امنيت گفته بود: «هه‌ژار همسر و فرزندانش را به من سپرده است. او از بستگان من است و اگر آنها را نپذيرم بي‌آبرو خواهم شد و بايد از اين شهر بار كنم». گفته بودند: «اشكالي ندارد». و خانواده‌ام در طبقه‌ي دوم منزل سيد سكني گزيدند. مردانگي او نيز فراموش ناشدني است.
هنوز پاييز به پايان نرسيده بود كه بارزاني از سفر تهران بازگشت. گفت: «با شاه درباره‌ي تو گفتگو كرده‌ام كه در اين چند سال، دوست و يار غار من بوده‌اي و بايد مورد عفو قرار بگيري. شاه قول داده است كه كاري به كار تو نداشته باشد مشروط بر آنكه اقدامي عليه نظام انجام ندهي. به اروميه برو و خود را به «صياديان» معرفي كن».
ـ كارم در راديو بسيار زياد است. به قول شاه هم اطمينان نمي‌كنم و هرگز باز نخواهم گشت.
ـ آخر من قول داده‌ام كه بازگردي و آنها نيز قول داده‌اند كه مزاحمتي برايت ايجاد نكنند.
دي ماه 1975 بارزاني به تهران آمد. گفت: «ترا هم با خودي مي‌برم». به اروميه رفتم و «صياديان» را ديدم. كرد كرمانشاه بود:
ـ بله شامل مراحم ملوكانه شده‌ايد. شما آزاديد.
ـ به شرطي كه در مهاباد، ساواك كاري به كارم نداشته باشد.
ـ نه، فقط هنگامي كه براي اولين بار به مهاباد مي‌روي خود را به ساواك معرفي كن ديگر كسي كاري به كارت نخواهد داشت.
به همراه دو ساواكي به مهاباد فرستاده شدم. به اداره‌ي ساواك رفتم. مردي به نام «سرهنگ رشيدي» رئیس ساواك بود. به «كليجي» تلفن كرد كه براي امر مهمي بدانجا بيايد. هنگامي كه مرا ديد اشك شوق ريخت. . . با او به خانه آمديم. فكر كنم سه روز بعد به اروميه رفتم. به همراه ملامصطفي و چند تن ديگر به تهران آمديم و به منطقه‌اي به نام «شيان» كه محل باشگاه ساواك و ضمناً پذيرايي از ميهمانان خارجي است انتقال يافتيم. منزل «ژنرال نصيري» رئيس ساواك در آن نزديكي‌ها بود. دونفر از اعضاي عالي رتبه‌­ي ساواك به نام‌هاي «اماني» كه امربر «نصيري» و ديگري به نام «كيسه‌چي» هميشه در كنار ما بودند. «اماني» انساني بسيار خوشرو بود و با احترام بسيار با من برخورد مي‌كرد. يك روز پرسيدم:
ـ نصيري آفتاب نزده از خانه بيرون مي‌رود. چرا سير نمي‌خوابد؟
ـ نصيري به عنوان معاون نخست وزير هر روز ابتدا نزد شاه مي‌رود و دستورات لازم را از ايشان مي‌گيرد. سپس عين اوامر را به نخست وزير ابلاغ مي‌كند. هويدا تا لحظه‌اي كه نصيري به همراه پيام‌هاي شاه نزد او نرود از خانه خارج نخواهد شد.
كار ما تنها خوردن و خوابيدن بود. يك بار بارزاني و دكتر محمود به ملاقات شاه رفتند. خبر رسيد كه شاه قصد رفتن به الجزاير را دارد. يك شب «ژنرال نصيري» نزد بارزاني آمد و مانند هميشه صورت او را بوسيد. كنار ما نشست و شروع به صحبت كردن نمود. ناگهان گفت: «شنيده‌ايم عراق از روسيه موشكهاي نه‌ متري خريداري كرده است. نابودتان مي‌كنند». دكتر محمود گفت: «ما به مردن عادت كرده‌ايم. از اين چيزها نمي‌ترسيم».
ـ دكتر تو نمي‌داني خوب صحبت كني، اعليحضرت هم از شيوه‌ي سخن­گفتن تو دل خوشي ندارد. من آمده‌ام موضوعي را به اطلاع شما برسانم. ايران شاهنشاهي صدها هزار دلار پول و كمك در اختيار قيام قرار داده است. حتي نيروهاي نظامي خود را نيز در جنگ شركت داده‌ايم. شما ديگر تواني براي مقاومت نداريد. بزرگان لشكر شما همگي دزد و تنها در فكر جيب‌هاي خود هستند. چندين بار گفته‌ايم. «حه‌سوميرخان»، «علي شعبان»، «رشيد سندي» و «كه‌وكه‌وكه» دزد و خاين به قيام هستند. اما به حرف‌هاي ما گوش نداده‌ايد. اكنون در اين مرحله حساس از مقاومت، همه‌ي فرماندهان شما در ايران به كيف و خوشگذراني ايام مي‌گذرانند و كسي در جبهه نيست. پنجاه هزار گلوله‌ي توپ به دامنه‌ي كوه «زوزك» شليك كرديم و اعراب را تارانديم. پيشمرگان به سراغ سنگرهاي آنها رفتند. ادامه‌ي كمك به شما هيچ بهره‌اي جز زيان براي ايران به همراه نخواهد داشت. شاه با صدام آشتي كرده است. از فردا نيروهاي خود را عقب مي‌كشيم و شما هم بايد تسليم بعث شويد. اگر به ايران بياييد به شما پناهندگي مي‌دهیم و گرنه ناگزير از مقابله با شما خواهيم شد. اين پيام شاهنشاهي بود. در اين باره خوب فكر كنيد».
سكوتي مرگبار جلسه را فرا گرفت. لحظاتي بعد ملامصطفي گفت:
ـ چه مي‌گوييد؟
من طوري كه «اماني» متوجه نشود روي یک تكه كاغذ براي ملامصطفي نوشتم: «به باور من نبايد اجازه دهيم ايراني‌ها ما را خلع سلاح كنند. ما قيام را با سيصد و سي قبضه تفنگ آغاز كرديم و اكنون بيش از چهل ميليون فشنگ و ده‌ها هزار گلوله توپ داريم. بايد كاري كنيم تو در ايران بازداشت نشوي و راه فرار داشته باشي. آنجا مادامي كه توان داريم به مقابله‌ با بعث خواهيم پرداخت. تو اگر از شاه بخواهي اجازه دهد با نيروهايت در غرب ايران مستقر شوي شاه ترسيده و به خاطر حفظ كردستان در ايران مجدداً‌ به یاری تو خواهد شتافت».
بارزاني نامه را به محمود داد و گفت: «بخوان و سپس در آتش بسوزان».
اين نگراني به سراغ ما آمد كه مبادا دولت، قصد بازداشت ملامصطفي را داشته باشد. هر لحظه هم خبري مي‌رسيد كه پيشمرگان پس از آگاهي از خيانت ايران، وارد جنگي تمام عيار و كم‌نظير با نيروهاي بعثي شده‌اند. به بارزاني پيشنهاد كرديم از طرف مسعود و ادريس، تلگرافي به اين عنوان مخابره شود كه:
«پيشمرگان گوش به سخنان ما نمي‌سپارند و تنها بارزاني مي‌تواند آنها را دعوت به آرامش كند. به هيچ عنوان دست از جنگ برنمي‌دارند». اين تلگراف كار خود را كرد. ايراني‌ها گفتند بهتر است بارزاني هر چه سريعتر به عراق بازگشته پيشمرگان را به ترك مخامصه وا دارد. پيش از خروج بارزاني از تهران، مقرر شده بود به محض ورود بارزاني به عراق، تاكتيك جنگ، از نبرد در جبهه‌ها به جنگ‌هاي نامنظم و چريكي تغيير يابد. بارزاني بازداشت نشد و به اروميه رسيديم. از آنجا سري به خانواده‌ام زدم، وصيتنامه­ای نوشتم و به همراه بارزاني از نقده به مرز و از آنجا به حاج عمران رفتيم.
به واقع پيشمرگان ساده و نه فرماندهان ارشد- با درك وضع موجود و اطمينان از خيانت ايران، قهرمانانه جنگيدند و از جان و دل مايه گذاشتند. اما امروز هم نفهميدم كه چرا نظر ملامصطفي در مورد ادامه‌ي مقاومت، به صورت جنگ چريكي تغيير كرد: شايد كهولت سن و شايد هم نوميدي از فرماندهان نالايق. به هر حال بارزاني فرمان داد نيروهاي پيشمرگه در تمام جبهه‌ها ترك مخامصه كرده و اسلحه‌ها را زمين بگذارند.
در طول زندگي خود، چنان روز تلخي نديده بودم. پيشمرگان كردستان دسته دسته مي‌آمدند و در حالي كه با صداي بلند مي‌گريستند تفنگ‌ها را شكسته و در رودخانه مي‌انداختند. پانزده سال جنگ، پانزده سال مقاومت و پانزده سال آوارگي و دربدري و شهيد و شهادت در يك لحظه به باد فنا مي‌رفت. . .
بعثي‌ها عفو عمومي اعلام كردند اما در چند روز اول هر پيشمرگي كه تسليم شد توسط آنها به جوخه‌هاي مرگ سپرده شد. به حاج عمران رفتم و به بارزاني گفتم:
ـ تا كنون خدمتكار كردستان بوده‌ام و تو را سمبل آزادي كردستان مي‌دانم اما اكنون شكست خورده‌ايم. تو به ايران مي‌روي اما من مي‌دانم شاه ايران وفاي به عهد نمي‌شناسد و من هم عفو نخواهم شد. آمده‌ام خداحافظي كنم و راه خود را بگيرم و بروم. . .
ـ اگر به ايران نيايي در عراق اعدامت مي‌كنند راهها نيز همه ناامن است. كجا مي‌روي؟
ـ راه خود را مي‌گيرم و در روستايي پناه مي‌گيرم. يا به كودكان آنها درس خواهم گفت و يا اينكه پيش‌نمازشان خواهم شد. اگر بتوانم خود را به مرز «سوريه» برسانم به جزير مي‌روم آنجا در ميان روستاييان پنهان خواهم شد. اما به ايران نخواهم آمد. چون مي‌دانم وجود ايراني از دروغ سرشته شده است و مرا خواهند كشت يا اينكه به همكاري با ساواك وادار خواهم شد كه از مرگ بدتر است. حلالم كن و خداحافظ. . .
بارزاني سخني نگفت و در حالي كه سيگار مي‌كشيد مدتي به قيافه‌ام خيره ماند. مي‌ديد كه بغض گلويم را گرفته است. گفت:
ـ هه‌ژار از مهاباد تا امروز سي سال دوست من بوده‌اي. تو وفادارترين كسان من بوده‌اي. يادت هست به «احمد توفيق» گفته بودي بارزاني اگر مأمور دولت هم شود دست از او نخواهم كشيد؟ يادت مي‌آيد در كويه گفتي اگر تمام دنيا تنهايت بگذارند در كنارت خواهم ماند؟ در اين لحظات بحراني هيچ چيز و هيچكس به اندازه‌ي حضور تو به من آرامش نخواهد داد. تو گفتي حاضري با فرمان من بميري پس حالا امر مي‌كنم كه تنهايم نگذاري. فكر كن ايراني‌ها تو را اعدام مي‌كنند. وفادار باش و راه وفاداري را تا آخر برو و جان بر سر اين راه بگذار.
ـ قربان تا لحظه‌ي مرگ وفادار خواهم ماند. در ايران كشته شوم، آبرو و شرفم پايمال شود و همه چيزم نيز از دست برود در كنارت خواهم بود. سر در راه تو ارزشي ندارد. خاك جاي پاي تو قبله‌گاه من است. جانم پيشكش تو. تا ابد به وجودت و به در كنارت بودن افتخار خواهم كرد. . .
هر چند كاملاً مطمئن بودم كه ايراني‌ها مرا خواهند كشت و يا در زندان خواهند پوساند خود را براي بازگشت به ايران آماده كردم.
«مام علي عجم» را ديدم. اشك از ديدگانش فرو مي‌باريد. . .
ـ مام علي چرا گريه مي‌كني؟
ـ نگران تو هستم. من هم به ايران باز مي‌گردم.
ـ كجا برمي‌گردي؟ پيرمردي چون تو در ايران مي‌خواهد چكار كند؟ فكر نمي‌كنم بعثي‌ها با تو پيرمرد كاري داشته باشند. در «زينوي» بمان و به زندگي‌ ادامه بده. . . «مام علي» راستي يادم رفت. دو بتر عرق دارم كه امانتي پيش علي سليمان گذاشته‌ام. مال تو.
به چند راننده گفتم مرا به چومان ببرند تا تعدادي كتاب را كه جا گذاشته‌ بودم با خود بياورم. هيچكدام از ترس پيشمرگان نااميد جرأت آمدن نداشتند. حسين كاواني قبول كرد. در راه چند پيشمرگ جلوي ماشين ما را گرفتند و من را شناختند: «كاك هه‌ژار تو دزد نبودي. دلمان نمي‌آيد تو را بكشيم». به چومان رسيديم. راننده گرسنه بود. نزد «علي سليمان» رفتم. منظره‌اي غريب بود. مام علي به عشق دو بتر عرق، خطر را به جان خريده و بدانجا رفته بود. از ميان تيراندازي و اشك خون پيشمرگان، به حاج عمران بازگشتم. خانواده‌ها به سوي مرز سرازير شده بودند. گفته شد ايراني‌ها در مرز كتاب و اسلحه بازداشت مي‌كنند. تپانچه‌ام را به مام علي دادم و كتاب‌هايم را جا گذاشتم و به همراه اتومبيل خانواده‌ي بارزاني، به نقده آمدم. اما هنوز راديويم را داشتم.
در ميدان نقده نشسته بوديم كه «كوري ره‌ش» (علي پسر پيشوا قاضي محمد) از اتومبيلي پياده شد و مرا در آغوش گرفت. علي گفت: «شما كه به اين سوي مرز آمديد من در آلمان بودم». بسيار خوشامد گفت و رفت. مدتها بعد يك روز در كرج نزد من آمد و خواست او را نزد شيرازي ببرم. در راه گفت: «حيف شد وقتي به مهاباد آمدي آنجا نبودم».
ـ ببين دوست من، وقتي در نقده مرا ديدي به عنوان دوست و ياور پدرت و چون كسي كه توانايي كافي داشتي مي‌توانستي خانه‌اي در اختيار ما بگذاري تا از بحران موقت رهایی پیدا کنیم. كليجي اين كار را كرد اما تو آن مردانگي را هم نداشتي. اين را هم مي‌گويم چون توقعي از تو ندارم. اي كاش تو هم كمي مرد بودي.
ـ هه‌ژار من مانند دستمال كاغذي شده‌ام. دولت استفاده‌ي خود را از من كرد و سپس دور انداخت.
ـ اگر مرد بودي دستمال كاغذي نمي‌شدي. بفرماييد شما را نزد «شيرازي» ببرم.
چند روز بعد همراه بارزاني از نقده به تهران آمدم. اين بار در تجريش، خانه‌اي در اختيار ما گذاردند كه آن هم متعلق به ساواك بود. روزها همراه محمد عزيزي، شش ساعت پياده‌روي و خيابانهاي تهران را گز مي‌كرديم. هيچ كاري نداشتيم. . . يك روز اجازه خواستم سري به خانواده بزنم.
اماني گفت: «در مهاباد شناسنامه‌ي ايراني بگير و اوراق پناهندگي را تحويل بده».
به مهاباد بازگشتم.
مي‌گويند: «شاعران در رويا كاخي در آن سوي ابرها بنا مي‌كنند اما نمي‌توانند در آن زندگي كنند». من اگر چه همه‌ي زندگي خود را از دست داده بودم، اما هميشه تصور مي‌كردم مردم مهاباد، با درك اين همه سالهاي پر از رنج و مشقت، بر من حرمت خواهند گذاشت. اما كاملاً عكس روياهاي من بود. هيچكس حتي جواب سلامم را هم نمي‌داد. كساني چون «سعيدخان همايون»، «خاله‌مين»، و «يوسف اورامي» برخي اوقات به من سر مي‌زدند. از خانه‌ هم كه بيرون مي‌آمدم، يا به داروخانه «ايوبيان» مي‌رفتم و يا سر از كتابخانه‌ي «موفقي» در مي‌آوردم. ايوبيان و موفقي تنها دو مغازه‌اي بودند كه من و «سعيد ناكام» را با روي باز مي‌پذيرفتند. يكي دو بار هم به مغازه‌ي «صديق حيدري» رفتم. از شهر و مردم آن بيگانه بودم و به همين خاطر از صبح تا غروب از پشت بام خانه‌ي «كليجي»، خيابان، شهر و رودخانه را تماشا مي‌كردم.
از حق نگذريم «محمد كريمي» هم به من سر مي‌زد و خانواده‌ام را با اتومبيل در شهر مي‌گرداند. يك شب به خانه‌ي كليجي باز مي‌گشتم كه كسي از پشت مرا صدا زد. «جعفر كريمي» بود كه يكي از بهترين دوستان من در دوران جمهوري به شمار مي‌آمد. گفت: «مرا ببخش كه سر نزده‌ام. اين مدت خانه نبودم».
ـ كاك جعفر مي‌دانم در خانه بودي. انتظار زيادي هم ندارم. برادرت محمد ترا وا داشته است نزد من بيايي.
از دوستان قديمي كساني را مي­ديدم كه در خيابان با اشاره‌ي چشم سلام مي‌كردند و زود مي­رفتند. همه تصور مي‌كردند همين روزهاست كه من اعدام شوم و آنها نيز به اتهام احوالپرسي با من دچار مشكل شوند. واقعاً ناراحت بودم و دوست داشتم هر چه زودتر مهاباد را ترك كنم. چيزي كه بيش از همه آزارم مي‌داد اين بود كه مردم مهاباد كردباوري را از ياد برده بودند و تنها فكر و ذكر آنها چك و سفته و بانك و پول و نقدينه بود. در مهابادي كه مركز احشام و ماست و روغن محلي بود، مردم ماست پاستوريزه مصرف مي‌كردند. كردستان از يادها رفته بود.
تنها دوستانم در مهاباد، همان كردهاي عراقي بودند كه پناهنده شده و با من آمد و رفت داشتند. يك روز صبح از خواب بيدار شدم. گفتند: «مأمور شهرباني از اداره‌ي آگاهي آمده است». عبدالله و سيد عبدالله كليجي خواستند همراهم بيايند.
ـ نيازي نيست. خودم مي‌روم.
رئيس آگاهي كه يك افسر كرد بود شروع به بازجويي كرد.
ـ نام؟ سن؟ تو زماني كمونيست بوده‌اي و گريخته‌اي. . .
ـ تو اهل مهاباد هستي؟
ـ بله.
ـ خودت نه، پدرت، مادرت، فاميل‌هايت، هيچ وقت برايت تعريف نكرده‌اند كه جمعيتي، حزب دمكراتي، قاضي محمدي و جمهوري كردستاني در اين شهر بوده­اند.
ـ نه نشنيده‌ام.
ـ اي كاش شنيده بودي. من تجزيه‌ طلب بودم و آرزوي استقلال كردستان را داشتم. هيچ وقت آنقدر بي‌عقل نبوده‌ام كه كمونيست شوم.
ـ تو از ديروز وارد مهاباد شده‌اي؟ چرا خبر نداده‌اي؟
ـ ديروز؟ من از هفت روز پيش اينجا هستم تو تازه فهميده‌اي. خوب است كه خانه‌ام نزديك شهربانی است.
ـ اين‌ها را امضا كن (هر چه گفته بودم روي كاغذ نوشته بود)
ورقه را خواندم. به هفت روز اقامت من اشاره نشده بود.
ـ تا به هفت روز مدت اقامتم اشاره نكني امضا نمي‌كنم. دولت بايد بداند آگاهي چقدر روپا است.
يك ژاندارم را به همراه من و پرونده به ساواك فرستاد. در ساواك مردي به نام «تويسركاني» را ديدم. به مجرد ديدن من، شروع به ناسزا گفتن به مأمور ژاندارمري كرد:
ـ چرا او را اينجا آورده‌ايد؟ چه كسي گفته است؟
به آگاهي تلفن كرد و فحش‌ بسياري هم نثار رئيس آگاهي كرد.
ـ به شرفم سوگند نه گفته‌ايم و نه خبر داشته‌ايم كه تو را به آگاهي احضار كرده‌اند.
ـ آقاي تويسركاني! من بچه نيستم. اگر شما نمي‌خواستيد آگاهي سگ كه بود كه مرا احضار كند. حالا بفرماييد چكار داريد؟ «صياديان» هم مانند شما سوگند مي‌خورد كه حكومت با من كاري ندارد.
ـ به مقدسات سوگند كه ما اطلاع نداشتيم. اما حالا كه تازه آمده‌اي، چند سئوال مي‌پرسم. اگر خواستي مي‌تواني پاسخ بدهي.
ـ بله بفرماييد.
ـ «عبدالرحمن قاسملو» را مي‌شناسي؟
ـ از دوستان نزديك من است.
ـ كجاست؟
ـ استاد دانشگاه پراگ است.
ـ فارسي تدريس مي‌كند؟
ـ او به نه زبان زنده‌ي دنيا مسلط و استاد اقتصاد سياسي دانشگاه پراگ است.
ـ كمونيست است؟
ـ فكر نمي‌كنم. چون ملاي نمازخوان و سيد بزرگوار در حزب او فعاليت مي‌كنند. به گمانم، ملي‌گرا است.
ـ «حميد خسروي» را مي‌شناسي؟
ـ بله او را دو ماه است به اتهام جاسوسي براي روس‌ها بازداشت كرده‌ايد.
ـ چطور آدمي است؟
ـ باور نمي‌كنم روسيه آنقدرها هم بدبخت باشد كه پولي صرف حميد كند. حميد را در بازار ول كني راه خانه‌اش را بايد از اين و آن بپرسد.
ـ «دكتر مراد رزم‌آوري» چه؟
ـ شايد بتوان او را جاسوس بزرگ روس‌ها فرض كرد. بسيار زيرك است. اما بين آلمان و مسكو رفت و آمد مي­كند و گاهي به بغداد هم مي‌رود.
ـ تو دوست داري در مهاباد كه شهر خودت است زندگي كني؟
ـ دوست دارم در چابهار زندگي كنم نه در مهاباد. آوردن من هم به ساواك دليل دارد. شايد كسي آمده و گزارشي داده است كه هه‌ژار به فلان جاها رفت و آمد مي‌كند و با اين و آن سلام و احوالپرسي مي‌كند. تو هم حتماً يك ده توماني در جيب او گذاشته‌اي. هر روز حوصله ندارم به ساواك بيايم و آنگاه شايعه پراكني كنيد كه من همكار ساواك هستم. همين الان نزد صياديان مي‌روم تا ببينم چرا عهدشكني كرده است؟
مشكل من با ساواك حل شد و ديگر بدانجا نرفتم. تقاضاي صدور شناسنامه كردم. پرسيدند شماره‌ي شناسنامه‌ات چند بوده است؟ خواهرم گفت: 1452. شناسنامه‌ي خانواده‌ام صادر شد.
بسياري اوقات به نقده مي‌رفتم و چند شبي هم آن جا مي‌ماندم. يكبار ديگر از مهاباد به تهران رفتم. يك روز «نصيري» نزد «ملامصطفي» آمد و به من هم خوشامد گفت. بارزاني گفت: «هه‌ژار با من آمده است. بايد كاري يا شغلي داشته باشد كه بتواند با آن زندگي خود را تأمين كند و نبايد از من هم دور شود».
ـ بله! خانه‌اي نزديك شما در اختيار او خواهیم گذارد. اما فراموش نكنيد شاه تنها فرموده‌اند پرونده‌ي او را به جريان نگذاريد. ما نمي‌توانيم شغلي براي ايشان در نظر بگيريم. او خود به دنبال كار برود اما هنگامي كه از ما سئوال شود مخالفت نخواهيم كرد. خودت مي‌داني يك رفتگر هم بدون نظر مساعد ما استخدام نخواهد شد.
بارزاني به نقده رفت و من هم در خانه‌اي كه ساواك براي «دكتر شفيق‌قزار» در نظر گرفته بود سكونت گزيدم. «شاخه‌وان» هم كه مهندس بود، همان جا زندگي مي‌كرد. اجاره‌اي پرداخت نمي‌كردم. مدتي آنجا بوديم. نه شغلي و نه كاري داشتم. غروب‌ها به سينما مي‌رفتيم و شب‌ها پاي تلويزيون خوابمان مي­برد. مدتي بعد كه دكتر شفيق براي رفتن آماده مي‌شد، به ما هم اطلاع دادند كه بايد خانه را ترك كنيم. دكتر شفيق جداي از يخچال و تلويزيون و استريو و برخي اشياء با ارزش، ساير وسايل خانه‌اش را به من بخشيد. آنها را به اتاقي بردم كه خانه‌ي بارزاني بود و براي سفر به تهران در نظر گرفته شده بود. در اين ميان «عبدالرزاق منگوري» كه پيشمرگ بود و از مدتي پيش به تهران آمده بود، بسياري از وسايلم را به سرقت برد و حتي به يكي از دفترهاي شعرم نيز رحم نكرد و آن را دزديد.
ساواك در حال پيداكردن خانه براي بارزاني و ديگر پناهندگان بود. چند جايي ديديم اما بارزاني راضي نبود. يكي از آنها عمارت محل سفارت انگليس در شاه‌آباد و در دامنه‌ي البرز بود كه خرم خريده و درحال تغيير بناي آن بود. خرم را ديدم. يك آذري بسيار زيرك كه گفته مي‌شد از عملگي بدينجا رسيده است. وقتي آمد اماني گفت: «مي‌خواهيم اين مكان را از شما بخريم».
ـ خدا شاهيده ما نوكر شاهيم.
گفتم: «در طول زندگي خود شايد همين يك جمله را راست گفته است».
اماني خنديد. به ديدن پارك خرم نيز رفتيم كه توسط او بنا شده بود. هنگام بازگشت، گفت:
ـ كمي صبر كنيد برايتان كوكاكولا سفارش داده‌ام.
بارزاني گفت:
ـ پول آن در جيب‌هايت بماند بهتر است.
بارزاني خانه‌هاي گوهردشت را هم نپذيرفت اما عاقبت با سكونت در منطقه‌ي عظيميه‌ي كرج موافقت كرد.
هنگام انتقال اسباب و اثاثيه به همراه شفيقيان،‌آقاي «مبيني» از اعضاي ساواك كه بعدها استاندار اروميه شد گفت: «تو به هزينه‌ي ما در هتل دياموند اقامت خواهي كرد».
يك شب آنجا ماندم. احساس مي‌كردم در طويله بسته شده‌ام. فردا صبح به «كاك محسن دزه‌ايي» گفتم: «اينجا نمي‌مانم». و نزد برادرم رسول رفتم: پتويي و ايواني. ديگر از منت ساواك رهايي يافتم.
بد نيست از رسول هم كمي بگويم:
گفتم كه مادر خواهر و برادرانم، يكسال پس از مرگ پدر با مردي به نام «سيدمحمد امين» ازدواج كرد كه از خرده ملاك «ته‌ره‌غه» بود. رسول پسر آن سيد بود. هنگامي كه مادرش كور و شوهر از او دلزده شد، آنها را با خود به بوكان آوردم. رسول بسيار خردسال بود كه او را ترك كردم. در سالهاي آوارگي درس خوانده بود. يك روز در «هه‌لشو»، مردي گفت: «يك معلم در سردشت بسيار به ما كمك كرده است. مي‌گويد برادر هه‌ژار هستم و نام او رسول قادري است». خدا را شكر كردم كه رسول براي خود مردي شده بود. . . از آذربايجان تبعيد و به تهران منتقل شده بود. آپارتماني در تهران داشت و به شغل معلمي ادامه مي‌داد.
«ملاجميل روژبه‌ياني» همچنانكه از پيش از اين هم گفتم از دوستان بسيار صميمي من بود و در ادبيات عربي و كردي و تركي دستي توانا داشت. در همدان، از جلال و جماعت او جدا و به تهران آمده بود. ابتدا قرار بود استاد دانشگاه تهران شود اما سرانجام در راديو برون مرزي به كار مشغول شد. هر چند به ملامصطفي گفته شده بود ملاجميل دشمن اوست اما بازهم احترام بسياري براي او قايل بود. «شمس‌الدين فريقي» با نام «امير قاسمي» نماينده‌ي بارزاني در تهران بود. نامه‌اي براي ملاجميل نوشتم و به او سپردم. او هم نامه را پس از بازكردن به ملامصطفي نشان داده بود.
بارزاني پرسيد: «هنوز هم با ملاجميل دوستي؟»
ـ بله من او را دوست دارم چون يك عالم كرد است و با ساير آخوندها كه واقعاً بي‌سواد هستند فرق دارد. . .
دو نسخه از شرفنامه را برايش فرستادم كه يكي را به دانشكده‌ي ادبيات هديه كرده بود. به مجرد بازگشت به تهران، او را ديدم. زياد به خانه‌اش رفت و آمد مي‌كردم. روزهاي جمعه براي تفريح به تفرجگاههاي اطراف تهران مي‌رفتيم. سفري هم به چالوس و ورامين داشتيم.
قرار شد به كرج نقل مكان كنم و به بارزاني نزديك‌تر شوم. به مهاباد رفتم و با چند خانواده‌ي عراقي ساكن نقده و مهاباد به كرج بازگشتيم. خانه‌اي كه اكنون در آن زندگي مي‌كنم همان خانه است. به همراه ملاجميل، شروع به جستجوي كار كرديم. عريضه‌اي بدون عنوان بدين مضمون نوشته بودم كه:
«نام فلان و شهرم فلان است. به زبان كردي و فارسي و عربي تسلط دارم و حاضر به همكاري هستم». بسيار تلاش مي‌كرديم و كمتر به نتيجه مي‌رسيديم. يك روز به «بنياد خانلري» شاعر مشهور رفتيم. «ملاجميل» گفت: «شعر عقاب را هه‌ژار به نظم كردي درآورده است». گفت: «آدرس بدهيد تا كاري برايش پيدا كنم». از او هم نتيجه‌اي نگرفتيم.
علي سيف قاضي، در كرج ميهمان من بود. يك روز گفت: «در يك جلسه‌ي ادبا، جعفريان را ديدم و در مورد تو گفتم. تمايل پيدا كرد تو را ببيند». به همراه او نزد جعفريان رفتيم. به محض ديدن، شروع به صحبت­كردن به زبان عربي و به لهجه‌ي لبناني كرد. آگاهي بسياري در مورد كشورهاي عربي و شاعران و نويسندگان آن داشت. عريضه را دارم و گفتم: «آقاي جعفريان عرب‌ها مي‌گويند بر مرد واجب است به سود خود تلاش كند، اما زمانه ملزم به اجابت آنها نيست». خداحافظي كرديم. به ميرآفتابي تلفن كرده بود كه متنی عربي براي ترجمه‌ي فارسي در اختيارم بگذارند. به پيشنهاد ملاجميل قرار شد تاريخ سليمانيه را كه «امين زكي» به كردی نوشته و ملاجميل در بغداد به عربي برگردانده بود به فارسي ترجمه كنم. براي نخستين بار در تهران كاري پيدا كردم كه مقرري ماهانه دو هزار تومان داشت. يك روز ديگر ملاجميل پيشنهاد كرد نزد «جعفريان» برويم. مرتبه‌ي قبل كه به زبان عربي صحبت مي‌كرد، اينبار كاملاً فارسي بود. پرسيد:
ـ نظرت در مورد آن روز چه بود؟
ـ سپاسگذار دوستان هستم كه شما را به من معرفي كردند. . .
ـ از او ترسيدم. به همين خاطر عربي صحبت كردم كه متوجه نشود.
ماه دوم، حقوقم به دوهزار و پانصد تومان افزايش يافت. اما باز هم كم بود و كفاف مخارج را نمي‌داد. يك روز به همراه «ملاجميل» به انتشارات دانشگاه نزد «دكتر فره‌وشي» رفتيم. متني عربي در مقابلم گذارد كه به فارسي ترجمه كنم. متني بود كه درباره‌ي غيبت ابوبكر نوشته شده بود:
«اگر عصباني شدم نزديك نشويد چون ممكن است مانند گربه حمله كنم». ترجمه كردم و برايش باز بردم. گفتم: «دكتر اگر ابوبكر گربه يا علي آهويي بوده باشند، اين چه فايده‌اي براي مردم و ايران دارد؟ اگر قرار است اين حرف‌هاي مفت را ترجمه كنم چنين كاري را انجام نخواهم نداد».
دكتر خنديد و گفت: «آن كه متن را در اختيارت گذارده خودش هم متوجه محتواي متن نبوده است».
- من مي‌خواهم تو «قانون» «ابن­سينا» را به فارسي برگرداني. پول خوبي هم مي‌دهيم.
ـ من نمي‌خواهم با پول حق‌التأليف زندگي كنم. بهتر است برايم كاري پيدا كنيد آنگاه در خدمت هستم.
ـ قول مي‌دهم در مدت كمتر از شش ماه در جايي استخدامت كنم. همين الان هم به پژوهشكده‌ي ايران زمين برو و فرهنگ فارسي كردي را هم شروع كن به شرطي كه قانون را هم از ياد نبري.
من كه تنها به دنبال كار بودم با خود گفتم: «اگر تنها عربي باشد ترجمه مي‌كنم». اما كتاب، كتاب قانون بود و حكیم بوعلي سينا نوشته بود. من هم نه پدرم پزشک بود و نه مادرم و خودم نیز چيزي هم در اين باره نمي­دانستم. . .
كتاب را با فكر و خيال بسيار به خانه بردم. به هنرپيشه‌اي مي‌مانستم كه بدون مطالعه‌ي سناريو، نقش خود را پذيرفته بود.
دوباره در فكر و خيال فرو رفتم. اين چه كتابي است؟ از پس آن بر نمي‌آيم. بايد زودتر آن را برگردانم.
كتاب را بازگرداندم اما دكتر گفت:
ـ نا اميد نشو و حتي اگر ماهي دو صفحه هم ترجمه كني قابل قبول است. هفته‌اي سه روز را در اداره به كار فرهنگ مشغول شو و سه روز هم كار ترجمه را انجام بده.
دوباره به قانون روي آوردم. كاري بسيار سخت و دشوار بود. برخي شبها تا اذان صبح به كشف دقايق كتاب مشغول بودم. در اداره هم با همكاري «خانم متوسل» كار فرهنگ را انجام مي‌داديم.
مقرري ماهانه من از قرار ماهي دو هزار تومان توسط دكتر فره‌وشي دوباره برقرار و از ماه سوم به سه هزار تومان افزايش يافت. برايم تقاضاي استخدام كرد. پس از شش ماه تازه خبر رسيد كه مدارك من در ساواك گم شده است. باز روز از نو روزي از نو. «دكتر فره‌وشي» سواد مرا معادل فوق ليسانس پذيرفت و حقوقم يكباره به شش هزار تومان افزايش پيدا كرد. در راديو و در پژوهشكده هم كار مي‌كردم و حقوق مي‌گرفتم. مدتي بعد شنيدم دوستاني كه حاضر نبودند جواب سلامم را بدهند اكنون به پي‌جويي آمدند. دوستي در راديو مهاباد گفته بود اگر ساواكي نيست چگونه است ماهي هفت هزار تومان حقوق مي‌گيرد؟
پيغام فرستادم: هفت هزار تومان نیست نه هزار تومان است اشتباه نكن.
يك روز «سيدعبدالله كليجي» گفت: «مي‌گويند ساواكي هستي. واقعيت دارد؟»
ـ مردم زياد حرف مي‌زنند. خودت بالاخره واقعيت را مي­فهمي. نترس من خودفروش نيستم.
پس از ترجمه‌ي «تاريخ سليمانيه»، ترجمه‌ي ديگري به نام ايران و عرب به من واگذار شد كه يك مسيحي به نام «سليم واكيم» عضو انجمن مورخان دنيا نوشته بود. نيمي از كتاب را ترجمه كرده بودم كه به جمله‌اي جالب برخوردم:
«امام رضا به همراه مأمون به بغداد رفت و در مسير، در كربلا كشته شد. آرامگاه او اكنون زيارتگاه است». در حاشيه‌ي كتاب نوشتم: «اين مرد مورخ نيست بلكه كلاهبردار است. چون هر آدم كم­سوادي هم نگاهي به «المنجد» بيفكند متوجه خواهد شد كه امام رضا در مشهد وفات كرده است و كربلا هم در مسير راه بغداد نيست.
جعفريان گفت: «من اين را نمي‌دانستم. تنها مي‌دانم سه ميليون تمام حق‌التأليف از ما گرفت». كتاب ديگري گرفتم: «روابط فرهنگي ايران و مصر». كه توسط جمعي از دانشمندان مصري نگاشته شد و كتابي درخور توجه بود. كتاب را براي بررسي به «شيخ امين نقشبندي» كه عربي مي‌دانست داده بودند. او هم گزارش كرده بود كه هه‌ژار به مشايخ توهين كرده است. بعدها متوجه شد كه كتاب، ترجمه­ي‌من است و روسياهي به زغال مانده بود. شخصي به نام «يزدان‌پرست» كه بر ترجمه­هايم نظارت مي‌كرد گفته بود بايد ماهي سي صفحه ترجمه تحويل بدهم. براي جعفريان نوشتم: «به كارمندت بفهمان كه ترجمه مانند شلغم كيلويي نيست. تا يك آيه‌ي قرآن ترجمه كنم، مي‌توانم ده صفحه داستان اميرارسلان بنويسم». هر چند ماهي بيش از چهل صفحه هم تحويل مي‌دادم.
جعفريان گفت: «دوست دارم واژگان فارسي مستعرب را پيدا كني و كتابي در اين باره بنويسي. هر منبعي هم كه خواستي چهل و هشت ساعته روي ميز كارت خواهم گذاشت». از راديو هم براي همكاري فشار آورده بودند. جعفريان گفته بود: «تنها در صورتي كه تمايل داشته باشد می­تواند برود وگرنه اجباي در كار نيست». سرپرست راديو «دكتر محمدصديق مفتي‌زاده» بود. گفتم: «من مطالب را به ميل خود انتخاب مي‌كنم. فردا مجبورم نكني در مورد انقلاب سفيد و تمدن سياه صحبت كنم. كار من پرداختن به ملاي جزيري و تاريخ اردلان است . از اين كارها و ديگر هيچ». هر برنامه چهارصد تومان پول مي‌دادند كه درآمدي پنج هزار توماني براي هر ماه به همراه مي‌آورد.
خواهش كردم «خالد آقا حسامي» نيز مانند من برنامه بنويسد. اما خيلي زود عريضه‌اي نوشته و در خواست كرده بود به اندازه‌ي من مواجب بگيرد. «جعفريان» دستور داد هر چه زودتر او را رد كنند. هنگامي كه «قانون» چاپ شد، يك همسايه‌ي ساواكي بسيار محترم به نام «تاجداري»، نزد من آمد و گفت:
پشت كتاب بنويس: هديه‌اي براي شهبانو. كاري مي‌كنم «قانون» به عنوان كتاب سال انتخاب شود.
ـ من يك كرد دربدر هستم و كسي را نمي‌شناسم. براي هديه­دادن به شهبانو هم كه راهمان نمي‌دهند.
از اين مهلكه هم به سلامت رستم.
از حق نگذریم: جعفريان لطف بي‌اندازه‌اي به من و ملاجميل داشت. خدا خيرش دهد. قطبي كه مديرعامل بود به كرمانشاه و كردستان سفر كرده و قول داده بود كارخانه‌ي توليد آلات موسيقي كردي تأسيس كند. نامه‌اي پانزده صفحه‌اي براي جعفريان نوشتم كه خلاصه‌ي آن به اين شرح است:
«شما كه چاپلوسان كرد مي‌گويند كردها شاه‌پرست هستند و به سرزمين ايران عشق مي‌ورزند فريب خورده‌ايد. تمام كردها از ايران و ايراني جماعت متنفرند. . . » و مفصلاً به شرح تاريخ كرد و كردستان و ستم صفوي و سلسله‌هاي مختلف نسبت به كردها پرداخته بودم:
«. . . و اكنون هم عمر از ترس امير و بابكر باقر مي‌شود. . . از راديو به زبان كردي برنامه پخش مي‌كنيم اما كتاب‌هاي كردي از عراق، قاچاقي وارد ايران مي‌شوند و اگر توسط ساواك بازداشت شوند واويلاست. بسيار خجالت‌آور است براي دولتي كه كردها را از خود مي‌داند اما اجازه‌ي چاپ كتب كردي را نمي‌دهد. اگر قطبي خيلي به ايران و تمدن ايراني دلبستگي دارد بايد امكان تأسيس چاپخانه و چاپ كتب كردي را فراهم آورد. هم كردها به ادعاهاي شما ايمان مي‌آوردند وهم ديگر لازم نخواهد بود كتاب­های كردي به صورت قاچاق از عراق وارد ايران دوست كردها- شود. . .
جعفريان عريضه‌ام را به قطبي داده بود. قطبي هم من و جميل را به خانه‌اش دعوت كرد و در مورد تأسيس يك چاپخانه‌ي براي چاپ كتب كردي قول مساعد داد، اما زمانه اجازه نداد كه ببينم راست مي‌گويد يا دروغ. . . انقلاب روی داد، جعفريان اعدام شد و قطبي هم از كشور گريخت. روزهاي آخر، «جعفريان» خانه­نشين شده بود و اجازه نداشت سر كار برود. به همراه ملاجميل به ملاقاتش رفتيم. «سليماني» مدير برون مرزي هم آنجا بود. در گوشه‌اي از اتاق گفت: «جعفريان تازه ترجمه‌ي قانون را ديده و گفته است كاري كه او كرد از عهده‌ي هيچكس برنمي‌آمد. قدر او را ندانستم. اگر فرصتي دست داد و به كار سابق بازگشتم آن طور كه بايد به او احترام خواهم گذارد.
راهپيمايي آغاز شده و هر كس شعار مرگ بر شاه را چون آدامس مي‌جويد. خانم مسوول پژوهشكده‌ي ايران زمين، مرا به اتاق خود خواند و گفت:
ـ هه‌ژار مي‌گويند تو استاد جنگهاي چريكي هستي. اگر شاه نرفت تو بايد مسوول جنگهاي چريكي ما شوي.
ـ خانم فرحبخش! از خدا بخواه پشيمان نشوي. ما در عراق اين كار را انجام داديم و پشيمان شديم و تاوان آن را همه ديديم. . . .
آن روز بسيار سرد با من برخورد كرد اما اولين كسي كه به اتهام طاغوتي بودن اخراج شد همين خانم فرحبخش بود. يك روز نزد من آمد و گفت: «پشيمانم اما چه سود؟»
كتاب «قانون» چاپ شد اما پيش از چاپ، «فره‌وشي» از انتشارات رفت. مردي به نام «دكتر عرفاني» به جاي او نشست و به خاطر بازنويسي ترجمه‌ي كتاب، نيمي از حق‌التأليف را به جيب زد. انسان نانجيب مانند او كمتر ديده‌ام و شنيده‌ام. مقدمه‌ي كتاب را نوشتم و چون به زبان كردي اشاره كرده بودم به من گير داد. مي‌بايست چهل نسخه از كتاب را به من مي‌دادند، اصرار كرد كه بايد پانزده جلد بدهند. «دكتر فره‌وشي» گفت: تعهد ما چهل نسخه بوده است. سرانجام سي‌ و نه جلد تحويل داد و گفت:
ـ يك جلد را هم به صورت برگ برگ براي ويراستاري برده‌اي كه يك نسخه مي‌شود.
ناچار نسخه‌ي چهلم را با پول خريدم و گفتم: «بگو مرا به اميرآباد ببرند».
ـ آقا ماشينمان كجا بود؟ مي‌تواني تاكسي بگيري.
منتظر تاكسي بودم كه «دكتر سيدجعفر سجادي» سر رسيد. ماجرا را تعريف كردم. برگشتيم. به يكي از كارمندها گفت كتاب‌ها را برايم حمل كند. موقع حساب و كتاب، همين آقاي عرفاني مي‌خواست پولي كش برود . . . بالاخره حساب كرديم. . .
جلد دوم كتاب را هم ترجمه كردم. عرفاني تماس گرفت:
ـ استاد خيلي سريع جلد دوم را هم بياور كه چاپ كنيم.
ـ گوش كن جناب! من نمي‌خواهم بقالي مثل تو را ببينم. كتاب را آتش مي‌زنم اما اجازه نمي‌دهم چشم تو به آنها بيفتد.
ديگر او را نديدم تا اینکه شنيدم خودكشي كرده است.
راهپيمايي و كشت و كشتار در تهران ادامه داشت. يك روز به همراه زاگرس در ميدان بيست و چهار اسفند به درگيري‌ها برخورديم. خود را داخل يك مغازه انداختيم. مغازه‌دار كركره را پايين كشيد تا غايله فرونشست. سپس به خانه بازگشتيم. شاه فرار كرد و حكومت جمهوري اسلامي به رهبري ملاها آغاز به كار كرد. يك روز مردي به نام «فخرالدين انور» آمد و گفت:
ـ من رئيس جديد شما هستم. ديگر صحبت از ايران و ايراني بودن به كنار. ما بايد از اسلام سخن بگوييم و بنويسيم وديگر هيچ. . .
فرمايشات اضافي ديگري هم فرمودند.
من گفتم:
ـ تا جايي كه به ياد مي‌آورم اعراب پيش از اسلام، در وحشيت زندگي مي‌كرده‌اند.كسي سواد نداشت و بازرگانان براي حساب و كتاب دفتري از باسوادان مزدور براي نوشتن، آنهم به زبان سرياني استفاده مي‌كردند. عرب‌ها حتي نمي‌دانستند كفش به پا كنند و تنها پس از آشنايي با تمدن ايران، ياد گرفتند لباس و كفش بپوشند. حالا شما انتظار داريد ما نامي از بوعلي سينا و رازي و بسياري ديگر از دانشمندان كه ايراني بودند اما اسلام مديون آنها نبود نبريم و نگوييم اصالت آنها كجاست و از چه نژادي هستند؟
ـ نه به اين اندازه هم نمي‌گويم. . .
سپس از هر كس راجع به كارش پرسيد و كارش مي‌بايست حتماً‌ مرتبط با تلويزيون باشد. هنگامي كه نوبت به من رسيد گفتم: من اينجا سفير هستم. فرهنگ مي‌نويسم، عربي ترجمه مي‌كنم و مي‌نويسم. هيچكدام از كارهاي من به درد تلويزيون نمي‌خورد. مي‌فرماييد بروم. . .
ـ نه شما به كار خود ادامه بدهيد.
با اين سخنان، به ياد مدير شبكه‌ي دوم تلويزيون ايران افتادم كه در زمان شاه به ملاقات او رفتيم. ايشان هم مي فرمودند كه هر كاري بايد در خدمت تبديل آن به برنامه‌ي تلويزيوني و فيلم باشد. . . هنگامي كه از من پرسيد چكاره‌ام، گفتم: «قربان ملايي در حال سخنراني بود. گفت: هر كس يك چشم نداشته باشد نيمه مرد است هر كس علم نحو نخوانده باشد نصف مرد است، هر كس شنا بلد نيست نيمه مرد است. از قراري كه شما مي‌فرماييد من اگر يك نصف مرد قرض كنم تازه مي‌شوم هيچ».
«فخرالدين انور» يك روز ديگر هم آمد و در جمع شروع به سخنراني كرد:
«ما بايد كساني را از بين خودمان انتخاب كنيم كه صددرصد مسلمان و مورد نظر سيستم باشند».
ساكم را برداشتم و جلسه را ترك كردم. دو روز بعد كه به اداره بازگشتم در مقابل در ورودي ايستاده بود. مرا به اتاق خود دعوت كرد:
ـ آن روز من با احترام بسيار با شما برخورد كردم اما همين كه شروع به سخن گفتن كردم، جلسه را ترك كرديد. اين اقدام كار خوبي نبود.
ـ آقاي انور من پيام شما را شنيدم. همين كه به گزينش اشاره كردي، آخر حرفت را فهميدم من كرد، مهابادي، سني و شافعي مذهب هستم. نامم عبدالرحمن است كه مشابه نام كوچك قاتل امام علي است. اينها همه در نظر شما گناهاني نابشخودني است. يعني شصت سال ديگر از زندگيم را مفت گذرانده‌ام. مي‌فرماييد بروم؟
ـ چه كسي گفت برو؟ نخير شما به كارت ادامه بده.

behnam5555 07-04-2011 09:40 PM


چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(26)

همان روز رفت و درخواست كرد هه‌ژار كارمند رسمي شود. در جواب گفته شد بيش از پنجاه سال سن دارد و قانون اجازه نمي‌دهد. در ضمن كارمند رسمي نبايد از دو مؤسسه همزمان حقوق بگيرد. رسماً از راديو كنار گرفتم و يك كرد يهودي‌­زاده به نام «مهرآسا» كه در زمان يهوديت «بدوح» نام داشت به عنوان مدير برون مرزي راديو انتخاب شد. يك روز پرسيد:
ـ از اين پس برايمان چه مي‌نويسي؟
ـ مگر ملاي جزيري و تاريخ اردلان را نمي‌خواهيد؟
ـ دوست داريم برنامه‌ي مذهبي بنويسي.
با شنيدن اين سخنان نزد «سليماني» رفتم و رسماً‌ استعفا كردم.
يك روز با «فخرالدين انور» به جهاد سازندگي در ميدان انقلاب رفتيم. گفت: «به فرمايش امام قرار است اداره‌‌اي براي گسترش قوميت‌هاي ايراني تأسيس شود. تو مسئوليت مجله­ي كردي را به عهده بگير». «دكتر صديق مفتي‌زاده» و «صديق بوره‌كه­ايي» همكارم شدند. مقرر شد مجله‌اي به نام «هيوا» منتشر كنيم. من چند شرط داشتم: حق كردها بايد در مجلس خبرگان به رسميت شناخته شود، يك نماينده‌ي كرد وارد شوراي انقلاب شود و امتياز رسمي انشار مجله‌ي هيوا به زبان كردي ثبت شود. گفته شد مجلس خبرگان كارهاي مهم‌تري دارد.
ـ فرصت مي‌كنند بهاي گوجه‌فرنگي و كدوتنبل را اعلام كنند اما براي اعلام حق كرد فرصت ندارند؟
خلاصه به نتيجه نرسيديم. يك روز «انور» مرا به اداره‌ي «سروش» برد كه مربوط به نشريات دولتي است.
«سيدابراهيم ستوده» و چند جوان ريش و تنك هم آنجا بودند. سخن از مجله‌ي كردي به ميان آمد. سكوت محض اختيار كردم. ازقيافه‌هايشان زياد خوشم نمي‌آمد. وقتي بيرون آمديم انور گفت: «چرا حرفي نزدي؟»
ـ من كاري به كار كسي ندارم. خودم به تنهايي هر كاري بتوانم انجام مي‌دهم و نياز به همكاري كسي ندارم. در اداره شروع به ترجمه‌ي كتاب‌هاي شريعتي كردم. اولين كتاب نمي‌دانم در كجا چاپ شد و كتاب سومي مي‌بايست در سروش چاپ شود. نزد يكي از همان جوانهايي رفتم كه آن روز در مقابل چشمانم بسيار گوشت تلخ مي‌نمود. «ماجد روحاني» نام داشت (اما خربزه به رنگ نيست). نه هر كسي به اين اسلام خدمت كند و ريشي گذاشته باشد منافق است. پسر بسيار خوبي به نظرم آمد و از او خوشم آمد. او هم با تمام وجود به ياريم آمد. پس از چاپ كتاب سوم و چهارم شريعتي، خواستم «شرح ملاي جزيری» را چاپ كنم. «ماجد» موافق بود. به «زورق» كه سرپرست سروش بود پيشنهاد كردم و گفتم: «يك كتاب عرفاني است و اگر بخواهيد روي عرفان كار كنيد آماده‌اش مي كنم». زورق روي تعريفي كه ماجد از من كرده بود، پيشنهاد را پذيرفت و گفت: «اگر خودت پسنديده‌اي پس خوب است».
ـ نه حوصله ندارم. فردا يك آخوند خشك مغز بيايد و بگويد اين‌ها چيست؟ از مي و مطرب و پيرمغان و رقص و يار قد باريك و بلند بالا سخن گفته است و همه حرام است.
ـ ما كه كردي بلد نيستيم. چه كسي نگاه مي‌كند؟
ـ نسخه‌ي عربي را به آخوندها نشان بده اگر قبول كردند چاپ مي‌كنم.
شرح عربي «زفنگي» را آوردم. به گمانم به بهشتي نشان داده بودند. گفته بودند: «مانند ديوان حافظ است و چيزي از آن كم ندارد. چاپ كنيد».
از حق نگذريم ماجد بسيار كمك كرد و آرزوي چندين‌ ساله‌ام درباره‌ي چاپ اين كتاب سرانجام تحقق يافت. اعتراف مي‌كنم كه پيش از اين فكر نمي‌كردم در سنندج، خانواده‌هايي اين چنين بزرگوار وجود داشته باشند. مادرش بانويي به تمام معناست كه انسان در برابر او شرم حضور دارد. پدرش باباشيخ روحاني ملايي بسيار آگاه و حدود چهل سال است چون يك سرباز گمنام در حال گردآوري تاريخ مشاهير كرد است و دفتري بزرگ آماده كرده است. اگر ملت كرد قدر خدمتكاران خود را بداند به راستي بايد از او به بهترين وجه ممكن تقدير كند.
«كاك احمد مفتي­زاده» دايي ماجد، تأثير اخلاقي بسياري بر خواهرزاده و اعضاي خانواده‌ي خود گذارده است. در هنگامه­ي آزاديخواهي كردستان پس از انقلاب، بسياري از كردهاي مهاباد و سنندج پشت سر كاك احمد مي‌گفتند اما هنگامي كه با او آشنا شدم فهميدم كه بسياري از اين بدگويي‌ها تنها به دليل غرض‌ورزي است.
گناه او تنها اسلام واقعي بوده و باور او به نارسايي كمونيسم است. مفتي­زاده قلباً طرفدار آزدي كردستان است و وعده­هایی كه در ابتداي انقلاب به او داده شد واقعيت داشته و نمي‌دانسته است كه دروغ نزد ملاي حاكم حرام نيست. اكنون كه اين خاطرات را مي‌نويسم كاك احمد در زندان است و تاوان بسيار سختي بابت دلپاكي و صداقت خود پس مي‌دهد. بسياري از پيروان او نيز تحت شديدترين شكنجه‌ها حاضر به دست برداشتن از انديشه‌ي او نيستند. از روزي كه براي نخستين بار او را ملاقات كردم و با هم به شمال رفتيم بسيار به دلم نشسته است و به گمانم بايد هزاران كمونيست را در پاي او قرباني كنند. . . يك نفر ديگر هم كه به خاطر آمد و رفت با ماجد مي‌شناختم «هادي مرادي» بود كه او هم سنندجي و استاد زبان عربي بود. هادي هم پسري بسيار با اخلاق بود. در زمان پهلوي به عنوان عضو فرهنگستان زبان پذيرفته شدم و هفته‌اي دو جلسه در مجالس آن حضور داشتم. رئيس فرهنگستان «دكتركيا» بود. سياست فرهنگستان جايگزيني واژگان فارسي به جاي كلمات عربي بود. پس از انقلاب، فرهنگستان منحل شد. يك روز به «دكتر سجادي» گفتم: «اين بار بايد كلمات فارسي را به واژگان عربي تبديل كنيم».
به مجرد پيروزي انقلاب ديوان «بو كوردستان» و «شرفنامه» را افست كردم. در مدت دو ماه ديوانم به فروش رفت. از شرفنامه هم نسخه‌هاي زيادي در بازار باقي نمانده است. بيشتر زحمات شرفنامه متوجه ماجد شد. شايد ماجد كمي ديوانه است كه آنقدر به من علاقه­مند است چون هيچكس تاكنون به خاطر خدمت به من، مدال افتخار نگرفته است. او با تمام وجود با من همكاري مي‌كند. شايد فكر مي‌كند آدم بزرگي هستم به همين خاطر مي‌گويم ديوانه است. شايد اگر زندگي نامه‌ي من را بخواند پشيمان شود. تاآن موقع هم خدا كريم است اما فعلاً نزديك‌ترين افراد به من است.
درباره‌ي دكترها
در بغداد فقير و بي‌كس و كار بودم و هيچكس را نمي‌شناختم. بيمار شدم و نزد «دكتر نوري فتوحي» رفتيم. مسيحي و اهل سليمانيه بود. معاينه‌ام كرد، دارو در اختيارم گذاشت و پولي نگرفت. قول مي‌دهم كه هر زمان به او احتياج داشتم نزد او بروم. اونه براي من بلكه براي همه‌ي كردها پدري دلسوز و مهربان بود. از طريق او با چند پزشك ديگر نيز آشنا شدم كه يكي از آنها «دكتر كمال حسين» بود. هنگامي كه با «فارش نوري» نزد او رفتم نه تنها پولي نگرفت بلكه معصومه را هم به رايگان عمل كرد. من كه هميشه شرمنده‌ي الطاف آنها بودم مي‌خواستم به نوعي جبران كنم. يك روز در نامه‌اي «كاك امير قاضي» را به «دكتر كمال» معرفي كردم و نوشتم امير از دوستان من است و پول هم ندارد. لطفاً او را ويزيت كنيد.
امير نزد دكتر كمال رفت و تا سه روز بعد بازنگشت.
ـ كجا رفته بودي؟
ـ پس از معاينه مرا به اتاق عمل برد و گفت: «به هه‌ژار چيزي نگو. پولي هم نمی­گیرم. نزد من انسانيت بالاتر از پول است. . .»
بعداً كه به عنوان شاعر كرد شناخته شدم هيچ دكتري پول ويزيت نمي‌گرفت. «دكتر سلام باله‌ته»، «دكتر ابراهيم»، «عمر دزه‌اي»، «طيب عقروي»، «دوغره‌مه‌چي» و بسياري ديگر از جمله‌ي اين پزشكان بودند. در بازگشت به ايران و تهران نيز پزشكان كرد سنگ تمام گذاشتند: «دكتر اعلم»، «دكتر فيض­نژاد»، «دكتر موركي»، «دكتر شافعي» و . . .
از همه شگفت­انگيزتر پزشكي به نام «پاشامشكاتي» بود كه يكبار در كرج نزد او رفتم.
ـ پول نمي‌خواهم.
ـ آخر دكتر نه مرا مي‌شناسي، نه مي‌شناسمت. يعني چه؟
ـ از قيافه‌ات خوشم آمده و مي‌خواهم با تو دوست شوم.
ـ اگر پول نگيري ديگر نمي‌آيم. . .
هنوز هم از دوستان من است.
يكبار در بغداد محمد مولود را نزد دكتر بردم. ناراحتي احشاء داشت. دكتر كمال پس از معاينه گفت:
بايد زود عمل شود. «مه‌م» راضي نبود و مي‌گفت: «به بلغارستان مي‌روم».
ـ برادر من از همه‌ي پزشكان بلغارستان باسوادترم.
ـ نخير عمل نمي‌كنم.
به من گفت: «در اربيل نزد دكتر مظهر برود. مه‌م بايد زود عمل شود و خطرناك است».
وقتي به دكتر مظهر گفتم، گفت:
ـ كاري نداشته باش. او را به بهانه‌اي با خود به بيمارستان بياور.
خودم را به بيماري زدم و با «مه‌م» به بيمارستان آمديم. داخل كريدور دو نفر به سراغش آمدند و به زور او را بيهوش كردند. عمل جراحي با موفقيت انجام شد و «مه‌م» از يك خطر جدي رهايي يافت.
دوستان بسياري در عراق داشتم اما محمد مولود و طاهر توفيق و كاك عبدالخالق چيز ديگري بودند. اميدوارم دوباره آنها را ملاقات كنم. (متأسفانه كاك عبدالخالق در سال 1984 به خاطر كتابي كه بر اساس استنادات قرآن و حديث و كتب فقهي از جمله الام شافعي درباره‌ي زنان نوشته بود به فتواي ملايان اربيل ترور شد). به محض رفتن به اربيل به خانه‌ي محمد مولود مي‌رفتم. ساعاتي بعد طاهر توفيق نيز سر مي‌رسيد و آن مدت در كنار هم بوديم. طاهر توفيق، به نام، خواننده بود اما انساني بسيار سالم، صادق، باصفا، پاك و شريف بود و هيچ چشمداشتي به مال دنيا نداشت. خاطرات او فراموش ناشدني است. هنگامي كه «عبدالوهاب اطرشي» استاندار «اربيل» بود در ناوپردان مرا ديد و گفت:
ـ كاك هه‌ژار استاندار در استان متبوع خود پادشاه است اما تو اهميتي به من نمي‌دهي. وقتي به اربيل مي‌آيي سر نمي‌زني اما با يك لوتي چون «طاهر توفيق» دمخور مي‌شوي.
ـ پادشاهي مبارك خودت. من دوستي طاهر را با تخت پادشاهي عوض نمي‌كنم، چون خود را از من بالاتر نمي‌داند، شيرين كلام است و صداي خوبي هم دارد. . . .
كردهاي ايران بسيار خوش‌سر و زبانند، اما متأسفانه كمتر دل و زبانشان يكي است. به زبان بسيار نزديك و در عمل بيگانه‌اند. اما در ميان كساني كه بسيار به دلم نشستند مي‌توانم از كساني چون «احمد قاضي» نويسنده‌ي كرد و «حسن اسحاقي» برادرزاده‌ي «احمد توفيق» نام ببرم. به دوستي «محمد قاضي» فارس نويس كرد و بزرگترين مترجم ايراني نيز افتخار مي‌كنم. اخلاق درستي دارد اگرچه رفت و آمد كمي با هم داريم.
شايد تا اينجا توانسته باشم گوشه‌هايي از زندگي خود را برايت تعريف كنم. اين مطالب را در سال 1983 نوشته‌ام. اكنون و در ابتداي 1987 ميلادي دوباره سري به زندگينامه‌ام مي‌زنم:
در اداره‌ي پژوهش ايران زمين كار مي‌كردم كه شاه رفت و ملاها بر سر كار آمدند. چند جايي به اين تحولات اشاره كرده‌ام. وقتي انقلاب پيروز شد كسي نمي‌دانست آينده‌ي ايران به كدام سوي خواهد رفت. همه اميدوار بودند كه دنيا زيباتر از گذشته خواهد شد. جوانان شب‌ها در محلات مختلف نگهباني مي‌دادند و شور انقلاب بر همه جا سايه افكنده بود. يك شب اتومبيلي در مقابل خانه‌ي يك آخوند كرد به نام «ملاحسين» توقف كرد.
ممكن است ملاحسين فارسي بلد نباشد شما براي ترجمه برويد.
آخوندي به نام آيت‌ا. . . دزفولي كه به زبان عربي مسلط بود با «ملاحسين» به گفتگو نشست. در ميان صحبت‌ها از «ملاحسين ماريونسي» پرسيد:
ـ حالت چطور است؟
ـ اوضاع خوب نيست؟
ـ چرا؟ ما انقلاب كرديم تا به طبقه‌ي روحاني خوش بگذرد. . .
با شنيدن اين جملات ترس به جانم افتاد.
بي‌مناسب نمي‌بينم كمي در مورد «ملاحسين» بگويم:
ملا حسين از آخوندهاي پاپتي كرد در عراق بود كه به همراه ملامصطفي از حاج عمران به ايران آمده بود. چنان تظاهر به سادگي و صداقت مي‌كرد كه نمي‌توان وصف كرد. هنگامي كه بارزاني به او پول نقد مي‌داد تنها كتاب ديني درخواست مي‌كرد. چنان خود را به صفات انساني آراسته كرده بود كه ملامصطفي او را به عنوان فرمانده‌ي منطقه‌ي بادينان برگزيد. بعدها در دوره‌ي پناهندگي او را در نقده ديدم. بر سر گرفتن پول بيشتر با بارزاني جر و بحث مي‌كرد. پسر او همراه ما در خدمت بارزاني به تهران آمد و به بهانه‌ي گرفتن كمك براي چهل خانوار تحت امر پدر، دو هزار دينار از ملامصطفي گرفت. قرار شد برود. همراه يكي از محافظان بارزاني به بازار رفتيم. پسر «ملاچخماقي» دويست تومان براي خريد يك تسبيح و صد تومان براي يك كراوات، پول خرج كرد.
ـ اين‌ها را براي چه مي‌خواهي؟ مگر نگفتي خانواده‌ام مي‌ميرند.
ـ براي هديه مي‌خواهم.
اجازه‌ي سفر داده نشد و دو هزار دينار هم نوش جان شد. ملاحسين به كرج آمد. پس از انقلاب دوست نزديك آقايان شد، به حج رفت، عضو سپاه پاسداران شد و اكنون فرمانده‌ي يك پايگاه بزرگ در جاده‌ي چالوس و دشمن سرسخت بارزاني است. عقل و شعور درست و حسابي هم كه نداشت.
يك ماه از پيروزي انقلاب نگذشته بود كه متأسفانه بارزاني در تاريخ 1/3/1979 در آمريكا وفات يافت و جنازه‌اش به كردستان منتقل شد. پيكر او را به اشنويه بردند. صدها هزار نفر در مراسم خاكسپاري او حاضر بودند. من هم در آن مراسم شعري خواندم.
از جمله‌ي كساني كه براي تشیيع پيكر او به اشنويه آمده بودند يكي هم «ملاكريم شاريكندي» بود اما متأسفانه احزاب كرد ايران نماينده‌اي براي حضور در مراسم اعزام نكرده بودند. بسياري از شاعرن و نويسندگان نيز حضور داشتند.
با مرگ بارزاني، من پدري مهربان را از دست داده‌ بودم. روز مرگ او تلخ‌ترين روز عمر من بود. از روزي كه از روسيه بازگشت و دوباره او را ديدم هرگز از حمايت من دست برنداشت. بسياري از كساني كه براي هنر من ارزش پركاهي قايل نبودند به خاطر دوستي او به من احترام مي‌گذاشتند. همچنانكه در بسياري از يادبودها و بزرگداشت‌ها گفته‌ام من هيچكاره بودم و اگر سايه‌ي او بالاي سرم نبود هرگز هه‌ژاري وجود نداشت. خدا رحمتش كند. پس از او نيز ادريس و مسعود به احترام دوستي پدر همواره حرمت مرا نگاه داشتند. هزينه‌ي چاپ كتاب «بو كوردستان» را آنها تقبل كردند و در چاپ «شرفنامه» هم بسيار ياريم كردند. اكنون نيز هر مشكلي داشته باشم با ‎آغوش باز به ديدارم مي‌آيند و به یاری می­شتابند.
پس از پيروزي انقلاب، كردهاي ايران قيام كردند و خواستار آزادي و خودمختاري شدند. پادگان مهاباد به اشغال درآمد و اسلحه‌ها به دست مردم افتاد. حزب دمكرات كردستان ايران به رهبری دكتر قاسملو تجديد سازمان كرد. در شهر‌ مهاباد بيش از 25 حزب فعاليت مي‌كرد كه هر يك انديشه‌اي منحصر به خود داشت. شنيده‌ام «ملاكريم شاريكندي» ترور شده است. احزاب كردي با دولت وارد مذاكره شدند و قاسملو و شيخ عزالدين به تهران آمدند. در خانه‌اي با هم ناهار مي‌خورديم. قاسملو گفت:
ـ هه‌ژار تو به حزب كمك نمي‌كني؟
ـ پول ندارم اما كتاب‌هايم را چاپ كنيد و سود آن را صرف مخارج خود كنيد.
«محمد امين سراج‌الديني» گفت:
ـ كتابها را چاپ مي‌كنيم مشروط بر آنكه نام ملامصطفي را از همه‌ جاي آن خط بزني
ـ اگر بارزاني را از كتاب‌هايم كنار بگذارم ديگر چيزي‌ از آنها باقي نمي ماند. كاك سراج! پشيمان شدم و كتاب‌هايم را خودم چاپ مي‌كنم.
همچنانكه گقتم كتاب‌ها را مجدداً چاپ كردم و نيازي هم به سراجي و مراجي پيدا نكردم. همان روزها به قاسملو گفتم: «براي من عجيب است شما چه حزبي داريد، نمي‌دانم چگونه رحيم قاضي معلوم‌الحال، فوزيه قاضي (تنها به خاطر اينكه دختر قاضي محمد است)، نويد معيني (چون برادر فايق معيني است) و غني بلوريان را كه بيست و چهار سال به خاطر حزب توده در زندان بوده است به عضويت حزب در آورده‌ايد؟ يوسف رضواني هم كه بماند. آيا او را نمي‌شناسيد؟» بسياري از اين سئوالات بي‌جواب ماند.
حزب كنترل امور را در مهاباد به دست گرفت و گفتگوها با دولت ادامه يافت. بيانيه‌اي هشت ماده‌اي به دولت داده شد كه در يكي از مواد آن نوشته شده بود: خروج بي‌قيد و شرط پناهندگان كرد عراق از ايران.
نامه‌اي به قاسملو نوشتم:
«پيشنهادهايتان به دولت بايد به گونه‌اي تنظيم مي‌شد كه تا صدها سال ديگر نيز ارزش مطالعه و تحسين­كردن داشته باشد. آيا مي­داني بيست هزار خانوار كرد عراقي در ايران پناهنده‌اند؟ گرفتم دولت براي دلخوشي شما آن‌ها را اخراج كرد. چگونه؟ اروپا كه نمي‌تواند بروند. به مرزها بازگشته و حداقل ده هزار نفر از آنها براي دشمني با شما مسلح خواهند شد. با اخراج آنها يكي از اركان حقوق ملي كردها را زير پا خواهيد گذاشت. اين كار، كار سياستمدار عاقلي چون شما نيست».
قاسملو گفته بود: «راست مي‌گويد اما گناه اصلي متوجه «صلاح مهتدي» و «شيخ عزالدين» است. كه اين ماده را به ما قبولاندند.
ارتش و سپاه ايران به مهاباد و سنندج و سقز يورش بردند و كشتاري عظيم روي داد. حزب به كوهها پناه برد و درگيري‌ها ادامه پيدا كرد. دو حزب اصلي باقي ماندند كه يكي كومله و آن ديگري حزب دمكرات بود. مدتي هم جنگ برادركشي ميان اين دو حزب روي داد.
يك شب جماعتي با نيت ناپاك، جنازه‌ي ملامصطفي را از قبر بيرون آورده و به گوشه‌اي پرت كرده بودند. حزب دمكرات، متهم رديف اول اين اقدام شرم‌آور بود. متأسفانه حزب هم در بيانيه‌هاي خود، نه به اين اقدام اشاره و نه آن را محكوم كرد. شنيدم مسعود و ايل بارزاني براي انتقام آماده مي‌شوند. نامه­اي به عنوان كاك مسعود، دبير كل حزب دمكرات كردستان عراق نوشتم:
«كاك مسعود عزيز! كرد هرگز مرتكب چنين جنايتي نمي‌شود. تاريخ ملت كرد نشان مي­دهد كه كردها هيچگاه حتي جنازه‌ي دشمنان خود را نيز از خاك بيرون نياورده‌اند اما نمونه‌هاي بسياري از اين پليدي‌ها ميان عجم مي‌توان دست نشان كرد. به گمانم اين كار دسيسه‌ي حسني اروميه براي دامن­زدن به آتش و ايجاد تفرقه است. مراقب باشيد دسيسه‌ي دشمنان براي برادر­كشي عملي نشود.
در پاسخ نوشت:
«در اين مسأله شك ندارم. اما به چند نفر از اعضاي دمكرات شك داريم و از قاسملو خواسته‌ايم آنها را براي بازجويي نزد ما بفرستند اما پاسخي نداده‌اند».
در نامه‌اي ديگر نوشت:
«بارزاني­ها را ديگر نمي‌توان كنترل كرد. آن­ها تحت فرمان من نيستند».
بالاخره آتش جنگ برادركشي، اين بار ميان دو حزب دمكرات كردستان، شعله‌ور شد و توطئه‌هاي «حسني» ملعون به بار نشست.
آن دم كه حزب دمكرات در مهاباد فعاليت مي‌كرد، «مهندس آريا» نامي به كرج آمد و اصرار فراوان كرد كه با او به مهاباد بازگردم.
ـ به هيچ عنوان نمي‌آيم. مي‌گويند 25 حزب در اين شهر فعاليت مي‌كنند. من اگر خيلي زرنگ باشم، تنها مي­توانم يكي از آنها را راضي كنم. بيست و چهار تاي ديگر بناي فحش و ناسزا مي‌گذارند.
مي‌گويند «ملاي باراين» كه اكنون نيز چون مقدسين از او ياد مي‌شود و مردم عراق به زيارت مرقد او مي روند. يك روز حكم ميان دو نفر بر سر يك بز شد. فرمود: «برويد پس فردا بياييد». پس از رفتن آنها طلبه‌ها گفته بودند: «حكيمت بسيار آسان بود. چرا پس فردا؟ من هنوز گندم انبار نكرده‌ام. به نفع هر كدام حكيمت كنم آن ديگري گندم‌هايم را آتش مي‌زند. فردا گندم‌ها را انبار مي‌كنم و پس فردا فتوا مي­دهم».
يكي از صوفي‌های «شيخ رشيد لولان» در روستاي «ژير» هم ماه رمضان روزه نمي‌گرفت و سيگار مي كشيد. گفتند: «تو توبه‌كار شيخ هستي. چرا روزه نمي‌گيري؟» پاسخ داد: «عزيزم! تجربه كرده‌ام اينطوري بهتر است».
من راحت‌تر هستم كه ميان شما نيايم. بيايم چكار كنم؟ كار و كاسبي من هم كه آنجا نيست.
مثلي هست كه مي‌گويد: براي طلبه يا دارستان يا شهرستان. لااقل در تهران مي‌توانم دست و پايي بزنم. اگر به مهاباد بيايم بايد چشمم به دست تو و دوستان ديگر باشد.
با دلشكستگي بازگشت، اما مدتي بعد از حزب جدا شد. خود را به پاريس رساند و اكنون راننده تاكسي است. يك شب ميهمانم بود. در ميان صحبت‌ها گفتم: «من و تو ديگر پير شده‌ايم و شايد نتوانيم از اين كوه به آن كوه برويم. بهتر است از عضويت افتخاري حزب كناره‌گيري كني و در خانه‌ات ادبيات كردي بنويسي». (هيمن در مهاباد گفته بود: هه‌ژار متعهد است به همين خاطر نزد ما نمي‌آيد. تا مدتها نمي‌دانستم متعهد چه معنايي دارد بالاخره متوجه شدم كه منظور او پيروي از خانواده‌ي بارزاني و تعهد به حزب پارتي بوده است.)
بعدها به همراه «غني‌بلوريان» و «سراجي» از حزب جدا شد و مورد لعل و نفرين خاص و عام قرار گرفت. مدتي او را در حزب نگهداشتند سپس به روستايي رفت و مدت‌ها با دلهره و ترس هم از ترس مأموران دو لت و هم از پيشمرگان حزب- زندگي مي‌كرد. سرانجام به مهاباد رفت و تسليم دولت شد. او را به اروميه بردند و مسوليت مجله‌ي كردي «سروه» را بر عهده گرفت. چهار شماره و نيم از مجله‌ را منتشر كرد و سرانجام در 26/1/65 (18 آوريل 1986) بر اثر سكته‌ي قلبي وفات يافت و در مهاباد به خاك سپرده شد. با مرگ «هيمن»، احساس تنهايي بسيار عجيبي مي‌كنم. متأسفانه من هنوز زنده‌ام. . . در اين مدتی كه در اروميه به سر مي‌برد چند بار او را ديدم و چند بار هم تلفني صحبت كرديم. يك بار هم به «راژان» رفتيم. خانواده‌‌‌ي بارزاني و سران پارتي او را بسيار قدر گذاردند و در مورد برخي بي‌احترامي‌هاي قلم او به بارزاني، چيزي به رخش نكشيدند.
مي‌خواهم برشي بزنم و به سه تفنگدار يعني خودم و ذبيحي و قزلجي بپردازم:
در روزهايي كه ملامصطفي از روسيه به بغداد بازگشته بود، سر و كله‌ي قزلجي هم پيدا شد.
پس از بازگشت از تهران، به مدت دو سال در حلبچه در خانه‌ي شيخ احمد دعانويسي كرده و با ريش بلند روزي خور تكيه‌ي شيخ بوده است. سپس به بغداد رفته و به سفارش ملامصطفي كه عراقي است از دردسر رسته است. همچنانكه گفتم او نيز عكاسي مي‌كرد و عربي هم براي راديو مي‌نوشت.
درسال 1961 بارزاني و دولت دچار اختلاف شدند و جنگ آغاز شد. قزلجي بسيار ترسيده بود كه به خاطر معرف بودن از سوی بارزاني با مشكل مواجه شود. من هم تازه از مسكو برگشته بودم. حزب كمونيست عراق به من و قزلجي اطلاع داد كه در صورت تمايل، به آلمان برويم و به عنوان مدرس دانشگاه كار كنيم. من قبول نكردم و گفتم: «اگر همين الان در آلمان و استاد دانشگاه بودم با شنيدن خبر جنگ به كردستان بازمي‌گشتم». قزلجي پذيرفت و رفت. اما به جاي آلمان از بلغارستان سر درآورد. مقالات حزب توده را به همراه كريم حسامي به كردي ترجمه و از راديو پيك ايران در آلمان شرقي پخش مي‌كردند. مدت‌ها بود اين راديو بسته شده و خبري هم از «قزلجي» نبود. ناگهان سر و كله‌اش در تهران پيدا شد. پس از پيروزي انقلاب به همراه احسان طبري به ايران بازگشته بود. در روزنامه‌ي «مردم» حزب توده استخدام و مسئول سرويس كردي شد. چند بار در كرج به ديدنم آمد اما هرگز آدرس و شماره تلفن خود را نمي‌داد. از طرف حزب توده به عنوان نامزد انتخاباتي در بوكان معرفي شده بود. . . ناگهان خبر رسيد كه حزب توده غيرقانوني اعلام و كليه‌ي سران آن بازداشت شده‌اند. «قزلجي» و «علي گلاويژ» هم بازداشت شدند. روز 27 سپتامبر 1984 شنيديم كه در زندان اوين وفات يافته است. حتي نفهميديم قبر او هم كجاست؟. . . اما ذبيحي همچنانكه گفتم با ابراهيم و جلال همكاري مي‌كرد. وقتي آنها با بعث وارد همكاري شدند دروازه‌هاي ديوان نيز به سوي ذبيحي گشوده شد. كار به جايي رسيد كه آزادانه به كاخ رياست جمهوري رفت و آمد مي‌كرد. يكبار حدود دو سال گم وگور شد. سپس دوباره پيدا شد و گفت: «دو سال در يك خانه تحت نظر و بازداشت بوده‌ام». بختيار رئيس ستاد امنيت ايران كه به دشمني شاه از ايران خارج شده بود، به بغداد رفت. ذبيحي به عنوان نماينده‌ي دولت در امور بختيار فعاليت مي‌كرد. هنگامي كه بختيار هم به اشاره‌ي شاه ايران كشته شد، ذبيحي اين­بار در خدمت همسر و خانواده‌ي بختيار بود و كارهايشان را پيش مي‌برد. يك روز به حالت جدي و شوخي گفتم: آن بختيار بيچاره را چگونه سربه نيست كردي؟ عصباني شد و حاشا كرد.
ـ تو مي‌گفتي هر كس از ايران نزد بختيار بيايد حتماً بايد توسط من تأييد شود. چطور شد كه دو مأمور سواك به نام ماشين‌نويسي و خدمتكار استخدام شدند و او را به سادگي كشتند؟ . . تا پيروزي انقلاب او را نديدم. پس از آن شنيدم ذبيحي به مهاباد آمده و به ملاقات شيخ‌عزالدين رفته است. يك روز تلفني صحبت مي‌كرديم. گفت: «مي‌خواهم ببينمت». گفتم: «اگر نمي‌تواني به كرج بيايي به شهر بزرگ بيا (يعني تهران)». مدتي گذشت و اين بار از بغداد تلفن كرد:
ـ چطوري؟ خوبي؟
ـ اين آمدن و رفتن چه بود؟ چرا فرهنگ لغات را چاپ نكردي؟
ـ اين زمستان چاپ خواهد شد.
گويا پس از ملاقات با شيخ جلال برادر شيخ عزالدين توسط حزب دمكرات بازداشت و پس از خلع سلاح آزاد شده بود. . . مدتي بعد گفته شد توسط بعثي‌ها تيرباران شده است اما صحت نداشت. سرانجام در بازگشت به ايران در مسير حركت به تبريز بازداشت شد و ديگر خبري از او به دست نيامد.
از سه تفنگدار، تنها من زنده مانده‌ام. نمي‌دانم چه موقع ، نوبت من خواهد رسيد؟ خدا مي‌داند. . .
محوي مي‌فرمايد:
به‌جي ماوم‌ له ياران، نا به جي‌ماوم، ئه‌جه‌ل زوو به
به مردن له‌م قوسووري ژينه ئيستيعفا نه‌كه‌م چبكه‌م
شاعر عرب هم مي‌فرمايد: «به نظر من مردن به مثابه كوري است كه دست مي‌كوبد. اگر به كسي دست نيافت تا خيلي پير نشود نخواهد مرد».
در اين شصت و شش سال شايد مي‌بايست صدبار مي‌مردم. آنها كه در كودكي مي‌شناختم، مكانهايي در آن درس خواندم، روستاهايي كه زندگي كردم، سفرهايي كه مي‌رفتم و در همه‌ي‌ بلاهايي كه بر سرم آمده‌اند با هزاران نفر آشنا شدم كه شايد اكنون بيشتر آنها زير خروارها خاك مدفونند، اما من همچنان زنده‌ام و شيخ رضا گفتني: «سگ مرگم و جان سخت. . .»
بله! جداي از دو تفنگدار بسياري دوستان ديگر نيز تركم كرده‌اند. در صخره‌ها و كوهها زنده ماندم، از گرسنگي نمردم، مرض سل مرا نكشت، بيماري از پايم در نياورد و از آتش صدها توپ و گلوله و بمب، جان به دربردم و هنوز زنده‌ام. چگونه نگويم مرگ كور است و دست مي‌كوبد. نمي‌دانم اين زندگي . . . . كي به پايان مي‌آيد؟
من و كرج
براي نخستين بار نام اين شهر را از يك پيشمرگ كرد عراقي شنيدم:
ـ قطار ما در شهر كرج اندكي توقف كرد.
ـ كرج كجاست؟
ـ چهل كيلومتري تهران
ـ شرق تهران يا غرب
ـ شرق
همچنانكه گفتم پس از شكست قيام به تهران آمدم. خانه‌اي متعلق به شير و خورشيد هلال احمر كنوني- در اختيارم گذاشته شد و در آن سكونت كردم. شغلي در پژوهشكده‌ي ايران زمين بخش فعاليتهاي فرهنگي به دست آوردم. به پيشنهاد «دكتر فره‌وشي» در هفته سه روز در تهران و سه روز ديگر در خانه. به ترجمه‌ي قانون مشغول بودم. بخش اول آن در سال 1357 شمسي توسط دانشگاه تهران چاپ و منتشر شد. سپس انتشارات سروش، آن را تجديد چاپ كرد و اكنون چاپ سوم آن در بازار است. قسمت دوم نيز چاپ و منتشر شد و اخيراً تجديد چاپ شده است. بخش سوم نيز اكنون كه ابتداي 1987 است در چاپخانه‌ است و فعلاً به دليل كمبود كاغذ در نوبت چاپ به سر مي‌برد. براي بخش‌هاي چهارم و پنجم نيز كه ترجمه‌ي آنها آماده‌ي چاپ است يا عُمر. . .
يك فرهنگ فارسي كردي به خط لاتين نوشتم. سپس گفته شد فرهنگ كردي فارسي بنويسم. چهار سال وقت و گردآوري پنجاه و پنج هزار واژه كه به معناي فارسي، واژگان در پايان هر كلمه آمده است حاصل تلاش‌هاي من بود. قرار است «سروش» اين فرهنگ لغت را چاپ كند. «تاريخ اردلان» را نيز به كردي برگردانده‌ام كه آن نيز چاپ نشده است. دو كتاب عربي به نام‌هاي تاريخ سلميانيه و روابط فرهنگي ايران و مصر را هم از عربي به فارسي برگردانده‌ام كه آنها نيز بي­كس مانده‌اند. حتي نتواستم نسخه‌ي كپي شده‌ي روابط فرهنگي را باز بدست آورم.
از كتابها آثار البلاد و اخبار العباد تأليف محمدمحمود القزويني كه جغرافياي تاريخ جهان است و در اواخر سلسله‌ي عباسيان به رشته‌ي تحرير درآمده بخش‌هاي مربوط به ايران را ترجمه كرده‌ام كه آن هم به دليل كمبود کاغذ در انتظار چاپ به سر مي‌برد. دويست و پنجاه رباعي از مجموعه رباعيات خيام را روي وزن فارسي به كردي ترجمه كرده‌ام كه يكبار در چاپخانه‌ي شورش آن را چاپ كردم. چند بار هم بدون اجازه توسط سيديان مهابادي چاپ شده است (قبلاً به ابن الشيطان مشهور بود). دو بار هم در سنندج بدون اجازه چاپ شده است اما دولت مجوز چاپ و انتشار آن را به خودم نمي‌دهد. اين هم از عجايب روزگار.
در سال 1986 بيماري سختي گرفتم. به يادم افتاد كه در اين مدت كوتاه باقي مانده كاري با «مه‌م و زين» انجام دهم. چهار نسخه چاپي شامل مه‌م وزين حمزه (1919 ) استانبول، سيدا رودينكو (1962 )، لنينگراد، بوزارسلان (1968) استانبول (لاتيني) و «مام گيو» چاپ اربيل را مقايسه و آن را آمده كردم تا همراه ترجمه‌ي مكرياني خود در يك جلد چاپ كنم، اما هنوز امكان چاپ آن مهيا نشده است.
بد نيست مجموعه‌اي از كارهايي را كه تا سال 1987 انجام داده‌ام اعم از چاپ شده و چاپ نشده فهرست وار در اينجا بياورم.
1ـ ئاله كوك: مجموعه اشعار دوران ژ-ك كه در سال 1945 در تبريز توسط روابط فرهنگي ايران و شووري چاپ و به آذري و ارمني ترجمه شده است.
2ـ «به‌يتي سه‌رمه‌رولاييي سه‌گ و مانگه‌شه‌و» مجموعه شعر در هزار بيت كه به صورت قاچاق در دمشق چاپ شده است.
3ـ مه‌م و زين، به زبان مكرياني كه در سال 1960 در بغداد چاپ و در سال 1357 خورشيدي در تهران افست شده است.
چهار كتاب از دكترشريعتي كه از فارسي به كردي برگدانده‌ام و در تهران چاپ شده است.
4ـ يك در كنار خال و صفر بي‌انتها
5ـ آري اينچنين بود برادر
6ـ عرفان، برادري و آزادي
7ـ پدر، مادر، ما متهميم
8ـ تاريخ سليمانيه، ترجمه‌ از عربي به فارسي (چاپ نشده است)
9ـ روابط فرهنگي ايران و مصر، ترجمه از عربي به فارسي (چاپ نشده است)
10ـ عشيره‌ي فراموش شده‌ي گاوان ترجمه‌ي از عربي به كردي، در سال 1973 توسط انستيتو كرد بغداد ، چاپ شده است.
11ـ شرفنامه به كردي در سال 1973 توسط انستيتو كرد بغداد چاپ شده است.
12ـ ديوان ملاي جزيری به همراه شرح و تفسير، سال 1361 خورشيدي توسط انتشارات سروش چاپ شده است.
13ـ فرهنگ فارسي كردي به زبان لاتين (چاپ نشده است)
14ـ فرهنگ كردي كردي (چاپ نشده است)
15ـ تاريخ اردلان، ترجمه‌ از فارسي به كردي (چاپ نشده است)
16ـ آثار البلاد و اخبار العباد، ترجمه از عربي به فارسي (چاپ نشده است)
17ـ پنج انگشت، يك مشت مي‌شوند. كتابي براي كودكان، ترجمه‌ از فارسي به كردي در سالهاي 1359 و 1362 در تهران توسط كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان چاپ شده است.
18ـ عمر خيام به كردي، در چاپخانه‌ي شورش و در ادامه چهار بار در مهاباد و سنندج، بدون اجازه‌ي من چاپ و منتشر شده است.
19ـ بو كوردستان هه‌ژار ، ديوان شعر، دوبار در عراق چاپ و در ايران تجديد چاپ شده است.
20ـ قانون در طب، ترجمه از عربي به فارسي، بخش نخست، چهار بار چاپ شده است.
21ـ قانون در طب، بخش دوم دوبار چاپ شده است.
22ـ بخش سوم
23ـ بخش چهارم
24ـ بخش پنجم
25ـ بخش ششم كه هنوز چاپ نشده است.
26ـ مه‌م و زين اصلاح شده به همراه توضيح واژگان به همراه نسخه‌ي ترجمه‌ي مكرياني.
جداي از اين‌ها بسياري مقالات و اشعار ديگر نيز در روزنامه‌ها و مجلات به چاپ رسانده‌ام كه اكنون در دسترس نيستند. روزنامه‌هاي خه‌بات، كوردستان عصر قاضي محمد، كوردستان، برایه­تی، خه‌بات، مجله‌ي هه‌لاله، مجله‌ي روناهي در بغداد، هيوي روزنامه‌ي عمر جلال، كه فكر كنم «چراي كورد» بود.كومسه‌ مولسكي پراودا، مجله‌ي لييترا توراي ژيزن، ريگه‌ي گه‌ل، نووسه‌ري كورد، و بسياري ديگر كه اكنون در خاطرم نيست. در سروش و همچنين در «پيشه‌نگ» نيز مطالبي نوشته‌ام و گفتگوهايي هم با «پيشه‌نگ» داشته‌ام.
در اواخر پاييز 1986 به همراه معصومه به پاريس رفتيم و ميهمان برادرم رسول شديم كه اكنون همسري ايراني و پسري چهارساله به نام «دياكو» دارد. سفر پاريس از آن جهت خوش گذشت كه با انستيتو كرد پاريس و «كندال» سرپرست آن آشنا شدم. اين مكان در پاريس، به همت «يلمازگوناي» و كاك كندال تأسيس شده است. يلماز قول داده بود از درآمد فيلم‌هاي خود، براي مؤسسه هزينه كند و كندال هم به عنوان يك فيزيكدان مشهور، از هيچ كوششي فروگذار نمي‌كرد. اما متأسفانه «يلمازگوناي» جوانمرگ شد و مرگ به او فرصت نداد.
انستيتو در بهترين نقطه‌ي پاريس، يعني «لافاييت» تأسيس شده و هزاران جلد كتاب، مجله، روزنامه، نوار ويديو و نوار كاست درباره‌ي كرد و كردستان در آنجا نگهداري مي‌شود. دولت سوسياليست فرانسه، علاوه بر تأمين اثاثيه، سالانه هشتصد هزار فرانك نيز به عنوان كمك در اختيار انستيتو گذارده است، اما پس از روي كار آمدن دوگلي‌هاي دست راستي و ملاقات با وزير خارجه‌ي تركيه، اين مقرري قطع شده است و انستيتو شرايط مالي مناسبي ندارد.
كردهاي ثروتمند در همه جاي دنيا پراكنده‌اند اما خصلت كردآن است كه سر خود را با اين كارها به درد نياورد. در نتيجه حاضر نيست بخش كمي از ثروت خود را به فرهنگ ملت كرد اختصاص دهد.
در سايه‌ي آمد و رفت به انستيتو با كردهاي دلسوز بسياري آشنا شدم. كاك شوقي و تيمور از جمله‌ي اين دوستان هستند. پيش از سفر به پاريس، مه‌م و زين اصلي خاني را به همراه معناي واژگان حروفچيني كردم. نسخه‌اي از كتاب را به ادريس بارزاني نشان دادم. آن را خواند. مقرر شد در اروپا چاپ شود. نامه‌اي به ماموستا «پيروت» در وين نوشت و كتاب را هم فرستاد تا در سريع‌ترين زمان ممكن به هر قيمت- چاپ شود. پس از هفده روز تأخير شماره‌ي پيروت را پيدا كردم. قرار شد با پيروت به دنبال چاپخانه بگرديم. از طريق كاك كندال پرس­وجو كرديم.
گفته شد اگر بخواهيم با بالاترين كيفيت چاپ كنيم دويست و چهل هزار فرانك يعني سه ميليون تومان هزينه خواهد داشت. مي‌دانستم كه ادريس توان پرداخت اين پول را ندارد. كندال گفت: «ما در حال خريد يك دستگاه كامپيوتر به ارزش هفت هزار دلار هستيم. اين كار را چاپ خواهيم كرد اما فعلاً پولي در بساط نداريم».
هنگامي كه به ایران بازگشتيم به ادريس گفتم: «كاش بتوانيم اين هفت هزار دلار پول را در اختيار انستيتو بگذاريم». ادريس گفت: «اگر حزب هم موافقت نكند خودم ترتيب آن را خواهم داد».
متأسفانه دو روز بعد، ادريس سكته‌ي قلبي كرد و چشم از جهان فرو بست.
ايامي كه در پاريس بودم همايش بزرگ هواداران و اعضاي انستيتو برگزار مي‌شد. از تمام شخصيت‌هاي كرد مقيم اروپا دعوت به عمل آمده بود. عده‌اي به خاطر مشكل ويزا نتوانستند بيايند اما از سوئد و آلمان و چند كشور ديگر، دوستاني آمده بودند. من نيز در همايش شركت كردم. روز دوم قرار بود دكترعصمت شريف وانلي رئيس جلسه باشد. اما به دليل بيماري نتوانست حاضر شود. من را به عنوان رئيس انتخاب كردند. در خطابه‌اي كه ارائه كردم، آشكارا از احزاب كردي و از كردها گلايه كردم كه: «چرا اين همه حزب حزب مي‌كنيد؟ ما كردها از همه سو آماج يورش دشمنان قرار گرفته‌ايم و دور نيست كه به سرنوشت سرخپوستان آمريكا دچار شويم. چرا اين همه حزب؟ و چرا همه عليه يكديگر؟ پيش از اين مي‌گفتيم خوان‌ها و شيوخ، آزادي كرد را به باد دادند و اما امروز حزب‌ها از ايشان بدترند. مانند اهالي «قوره‌به‌راز» شده‌ايم: دوازده خوان، يك رعيت دارند. تعداد احزاب از جمعيت كردها بيشتر است. زير سرما و برف مانده‌‌ايم. بگذاريد سرپناهي درست كنيم آنگاه به فكر رنگ سبز و زرد و سرخ و يا آبي ديوارهاي آن باشيد. . . خلاصه حسابي گرد و خاك كردم. . .».
مصاحبه و گفتگوهايي هم با روزنامه‌ي «كردستان پرس» و فرهاد شتاكلي انجام دادم.
هر چند ادريس به پيروت سپرده بود كه از نظر تأمين مخارج دريغ نكند اما اگر «دكترعزيز فيض‌نژاد» كه مقيم آلمان بود به دادم نمي‌رسيد وضعيت نامناسبي پيدا مي‌كردم. خدا خيرش دهد.
محمد عزيزي هم چند روزي ميهمان ما بود. از ديدن او بسيار خوشحال شدم. سفر اروپا پنجاه روز به طول انجاميد. در اين مدت ميهمان، دوستاني در پاريس بودم: نازيه خانم (خواهر كندال). نازي خانم شافعي و كمال داوودي، چند بار هم در يك رستوران كردهاي كرمانج غذا خورديم كه آشپز آن يك كدبانوي مهابادي بود.

پايان (( ته واو ))

با سپاس فراوان از وبلاگ بهزاد خوشحالي وعزيز فرزانه كاك بهزاد خوشحالي به خاطر ترجمه خوب (( چيشتي مجيور )) ماموستاي كورد هژار هميشه زنده.


اکنون ساعت 03:27 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)