پی سی سیتی

پی سی سیتی (http://p30city.net/index.php)
-   شعر (http://p30city.net/forumdisplay.php?f=55)
-   -   شعر جهان (http://p30city.net/showthread.php?t=29688)

forrest 12-03-2010 01:50 PM

شعر جهان
 
(Sylvia Plath )شاعر معاصر انگلیسی

لاله ها
سيلويا پلات
برگردان:گلاره جمشیدی

لاله ها هیجان انگیزند بسیار
اینجا زمستان است،
نگاه کن همه چیز چقدر سفید است
چقدر آرام، چقدر برف پوش...
من آرامش را می آموزم،
در سکوت خویش می آسایم
همانگونه که نور
دراز می کشد بر این دیوارهای سفید ،
بر این تختخواب، بر این دستها...
من هیچکسم،
من هیچ ندارم برای این هیاهو
من نامم را
و لباسهایم را
به پرستاران داده ام،
پیشینه ام را به بیهوش گرها
و بدنم را به جراحان...
آنها سرم را گذاشته اند
بین بالش و ملحفه.
مانند چشمی
میان دو پلک سفید که هیچگاه بسته نخواهد شد.
حدقهء بیچاره
ناچار است همه چیز را دربر بگیرد.
پرستاران می روند و عبور می کنند،
آنها مزاحم نیستند
عبور می کنند چون ساده لوحانی در کلاهکهای سفیدشان،
با دستهایشان کار می کنند، هریک درست مثل دیگری،
آنسانکه گفتن تعدادشان ناممکن است...
بدنم برایشان ریگی است،
مانند آب نگاهداریش می کنند،
نگاهداری از ریگها باعث سرریزشان می شود
باید صاف و صیقلی شان کرد، به آرامی...
مرا با سوزنهای براقشان بی حسّ می کنند
مرا خواب می کنند،
اکنون من خویش را گم کرده ام
من یک بیمار مسافرم
قالب شبانه ام، چرمین و نفوذناپذیر،
مانند یک جعبه سیاه قرص...
لبخند همسر و کودکم، آشکار در عکس خانوادگی.
لبخندشان به پوستم جذب می شود،
این دامهای خندان کوچک...
من، گذاشته ام اشیاء بگریزند.
یک قایق باری ِ سی ساله،
سرسختانه بر نام و نشانی من می آویزد.
آنها مرا از دلبستگی های عاشقانه ام زدوده اند
هراسان و عریان، بر یک ارّابه ِ سبز متکادار و نرم،
تماشا کردم: سرویس چایی ام را
گنجهء لباسهایم، کتابهایم را،
غرق شده و فرورفته،
و آب از سرم گذشت...
من اکنون یک تارک دنیایم
و هیچگاه چنین خالص و ناب نبوده ام...
من هیچ گلی را طلب نمی کردم
من تنها می خواستم
با دستهای خالی، دراز بکشم و کاملا تهی شوم
چقدر رهاست، نمیدانی چقدر رها-
این آرامش آنقدر عظیم است که خیره ات می کند
هیچ نمی پرسدت،
از نامی
و پشیزی...
این همان چیزی است که مرده را در بر می گیرد،
من درکشان کردم
دهانهایشان را بر آن می بندد،
مانند لوح آیین عشاء ربانی...
لاله ها بسیار سرخند در وهلهء نخست،
آزارم می دهند.
حتی از میان کاغذ هدیه ها،
می توانستم صدای نفس کشیدنشان را بشنوم
درخشان،
میان قنداق های سفیدشان
چونان کودکی هراسان.
سرخیشان با زخمهایم سخن می گوید،
با هم رابطه دارند.
چقدر زیرکند
به نظر می آید شناورند،
گرچه مرا زیر بار خود خم می کنند.
آشفته ام می کنند با زبان تندشان و رنگشان
یک دوجین لاله قرمز قلاب می افکنند دور گردنم.
هیچ کس پیش از این مرا ندیده بود،
و اکنون دیده می شوم.
لاله ها به سمت من
و پنجره پشت سرم،
می چرخند.
آنجا که روزی نور به آرامی پهن می شد
و به آرامی از میان می رفت
و من خود را می بینم:
خوابیده، مسخره، سایه ای تکه تکه
مابین چشم خورشید و چشمان لاله ها،
و بی هیچ چهره ای.
من خواسته ام که خود را محو کنم،
لاله های جاندار، اکسیژنم را می بلعند.
پیش از آمدن آنها نسیم آرام بود،
می آمد و می رفت،
دم به دم،
بی هیچ های و هوی،
آنگاه لاله ها فضا را آکندند
چون قیل و قالی مهیب
و اکنون هوا گره می خورَد و چرخ می زنَد به دور آنها،
بسان رودی.
گره می خورد و چرخ می زند
به دور توربینی مغروق و پوشیده از زنگار سرخ !
آنها حواسم را جلب می کنند،
حواسی که شادمان بود،
بازی کنان و آسوده،
بی هیچ سرسپردگی بر خویش...
حصارها نیز انگار خود را گرم می کنند.
لاله ها باید پشت میله ها باشند،
مثل حیوانات دهشتناک.
آنها باز می شوند،
مثل دهان گونه ای گربه بزرگ آفریقایی
و من از قلبم با خبرم،
باز و بسته می شود،
جام شکوفه های سرخش
از عشق نابِ من تهی می شود،
آبی که می نوشم گرم است و شور،
مانند دریا...
و از سرزمینی می آید بسیار دور،
چونان تندرستی...



forrest 12-04-2010 03:11 PM

لورکا
 
ترانه اندلسی
فردریکو گارسیا لورکا
یغما گلرویی

زیبای زیبا دلم!
در خانه ات آویشن می سوزد.

- بی هوده در تب و تابی!
در را به کلید نقره بسته ام.
کلید گره خورده به ربانی
که بر آن نوشته:
دور دور است دلم.
راه کوچه را نبند،
تا باد از آن بگذرد!

زیبای زیبا دلم!
در خانه ات آویشن می سوزد.

forrest 12-04-2010 03:21 PM

مایاکفسکی
 
ابر شلوار پوش
ولادیمیر مایاکوفسکی

مدیا کاشیگر

فکرتان خواب می بیند
بر بستر مغزهای وارفته
خوابش نوکران پروار را ماند
بر بستر آلوده
باید برانگیزم جُل خونین دلم را
باید بخندم به ریشها
باید عُنُق و وقیح
ریشخند کنم
باید بخندم آنقدر
تا دلم گیرد آرام

بر جان من نه هیچ تار موی سفید است
نه هیچ مه پیرانه
من زیبایم
بیست و دو ساله
تندر صدایم
می درد
گوش دنیا
پس می خرامم
ای شما
ظریف الظرفا
که عشق را با کمانچه می خواهید
ای شما
خشن الخُشنا
که عشق را
با طبل و تپانچه می خواهید
سوگند حتی یک نفرتان
نمی تواند پوستش را
چون من شیار اندازد
تا نماند بر آن
جز
رد در ردِ لب و لب

گوش کنید
در آنجا
در تالار
زنی هست
از انجمن فرشته های آسمان
می گیرد دستمزد
کتان تنش نازک است و برازنده
می بینیدش
ورق می زند لب هایش را
گفتی کدبانویی
کتاب آشپزی

اگر بخواهید
تن هار می کنم
همانند آسمان
رنگ در رنگ
اگر می خواهید
حتی از نرم نرمتر می شوم
مرد
نه
ابری شلوارپوش می شوم

من به گلبازار باور ندارم
چه بسیار فخر فروخته اند به من
مردان و زنان
مردانی
کهنه تر از هر مریضخانه
زنانی
فرسوده تر از هر ضرب المثل


forrest 12-04-2010 03:31 PM

سيمها
فیلیپ لارکین
آرش توکلی


گرداگرد فراخ ترین مرغزارها هم
حصاری برقی
هست
اگرچه که پیران رمه
خوب می دانند که نباید
به بيراهه روند
اما پيش قراولان جوان
رایحه آبهای زلال تررا
بو می کشند
نه تنها در اینسوی
بلکه حتی در آنسوی سیمها….

در پی آن
ناگهان به سیمهایی بر می خورند
که قساوت سلاخانه آنها
امانشان نمی دهند،

از آنروز ديگر
پيش قراولان جوان،پيران رمه اند
که برقی نهان
فراخ ترين احساسشان را مهار می کند….


ساقي 01-11-2011 04:41 PM

شعر جهان
 

کارل ون بري

برگردان رباب محب




دعا



و زئوس ... ، اگر مرگيت هنوز باقيست

به مرگي مرا بخوان که به هيچ زباني

ترجمان نشود



من نمي خواهم با مرگ از رازي بگويم که

او ندارد


مرا به آنسوي نور ببر

بگذار مرگ از درون تيرگي فريادم کند

و رعشه بر اندامم آورد

در شعله ي ِ زبان ِ

غريبش





{پپوله}



تحسين



ساعت ها،

دقيقه ها و ُ ثانيه ها



هنوز هستم و ُ نفس طلوع را مي توانم

بوئيد

مثل امواج روي ِ پاهايم که تنها نفس ِ ممکنست

از سالها ي ِ پير و دور



بي شک ارجت خواهم نهاد ،

فراموشي –

انتظار ي که

آب را از من دريغ نمي کني.





{پپوله}


پيري



براي پير شدن

بايد سرباز چيني پيري بود



سوي غرب ، اينجا در سرزمين غروب و ُ کنايه

پيرها يا مضحکند يا بر سر ِ راه ايستاده اند ،

با سکون ِ دلمشغولي هاي ساکتشان

پنج حالت ِ درد آور

چهار دليل ملال آور

آه بودائي

ساده ترا ز مرگ ِ سنگين -

اینجا واژه اي براي چيدن هست

کافيست کناري بايستي و ُ بگذاري زندگي آهسته

از لاي پنبه لباس مليجک سربيرون بر آورد

و خوشا شاعر چيني که هنگام رفتن گفت :

قبل از رفتنم رودِ پائيز را اتنظار مي کشم

چه ، سايه ام هنوز بر ساحلي مي افتد که

روزي از آن ِ من بوده ست.

{پپوله}

از دفتر« در انتظار قطار»
{پپوله}




ساقي 01-11-2011 04:49 PM

شعر جهان
 


از مجموعه اشعار برونو ک. اوير
انتخاب شده است. Bruno K. Öijer
ا توسط نشر والستر و ويداسترند در سال2004



برونو ک. اوير
برگردان: رباب محب
1


اعدام

مرد را راه مي دهند
کبريت ندارد


زمين سياه است
مثل زلف ِ دختران ژاپني


از روي ميز چيزي بر مي دارد

بلندش مي کند :

« زندگي. زندگي با ا لفباي ِ من »



آدمها لاي ِ نيمه ي ِ باز ِ در
شک ِ خود را آغاز مي کنند.






2

تير باران شده ها


... و شما آخر هفته جمع مي شويد
سفره هاي پهن ِ روي علف را مي شماريد
پلا ک سر در خانه ها را با آب پاک مي شوئيد

و مي گوئيد:

بايست !

و تظاهر مي کنيد :

اين منم تنها
رهگذر زني
شيفته يِ ِ دادن
گاه خلسه از يخ قوي ترم
بر پياده روها


بااولين هشدار
شما تنتان را جاي مي گذاريد


او در را باز مي کند. با بوي ِ دود مي آيد
و ُ آغوشش پر است ا ز
سنگها ي ِ بيگانه



انبوه لباس بر زمين
پرده ها به گوش مي رسند
لرزش هاي زرد
صورت ها قفل شده لاي جمله اي سنگين
حا.....................لا........................


نرماي ِ دشت
خاموش مي شود
تا دستها کورمال راه ِ گردي ِ سخت پستان مي گيرند
ناف بالا مي آيد


پايان!


مي گويد:
مي بينم ، باران راه ِ بالا گرفته است
سمت ِ تير باران شده ها



آيا شما پير مي شويد ؟ آيا شما پير مي شويد ؟

” That, s all I got to say”

صفحه گرامافون به پايان مي آيد
مثل ِ
chabrol














3

عکس ها


از پشت ِ خط خورده ي ِ عکس ها
صدائي بگوش نمي رسد
آبي بر ناخني شيار نمي دهد


برق بريدن ِ نفس
صداهاي ِ
رنگ سالهاي ِ رفته گرفته



لرزش ناگهاني ِ استخوان جمجمه و ُ دشت پنبه اي سياه
مثل مُهر هاي پنهاني


نواي بانجو بر سطح صاف
آدرسي ندارد. گلهاي ِ سرخ و ُ هماغوشی ِ زيبا
مثل تمبرهاي خشکيده ي ِ پشت ِ خورشيد
همان آموزگار. ا ز چپ
کسي به درون نمي آيد



غيبت ِ ناب و ُ لحظه اي از حوا لي ِ سرد خانه

رديفي تهمت ، لباس هاي تور
بازوهاي آويخته تا ران ها
کسي پيش نمي آيد. اسم شب
ممنوع


کمرها لختند. اما کسي ا ز خود نمي تکاند
بار ِ عفو
يا با خون چرخشي بر روي صندلي هاي مقدس


ترسي که نامش گفته شد
شنيده شد جهيدنش به عقب
مثل برگردان ِ کور روي ِ پوست


همان خطوط و ُ ميليمتر ها
حتا اگر چشمهايت را ببندي و ُ خيره شوي
به حرارت ِ اتاق



جوايز داده شده . کسي
بر کسي نمي افتد.


آنسوي ، پشت ِ خراشيدگي ها
وزوز مي کنند ثانيه ها.








4

جدا بوديم و ُ ديدنت محا ل
آبستن بودي. آبستن هيچ
آبستن. بر صخره دود روبروي مرگ
مي خواستي مرگ ِ لبخند را بِکشي


...


خانه کارت پستالي و ُ آب هاي چند روزه
هنوز باقي ست
بار ديگر پائين بيا! با تضادهاي سفيد ت
و پيروزي هاي رفوزه. لباس ِ خوابت
چين هاي کودکي را از دست داده است ...


روبروي ِ نور بر زمين سخت و ُ عکس هاي زندان
آبستن.






5



ديوار ها درها قفل ها
صنعت پير

وقتي - که صرف شد
مهارتي - که به خرج رفت
براي محافظت ما از هم














6


نمي بيني
چيست در علف دراز کشيده تا حد مرگ
خون چکان
انسان
مجرمي که اينهمه را به دوش مي کشد و محو مي شود
عرق و َ نفس
در کُتش بخار مي شود
تابلوي پشتش مي گسترد
باز مي شود
وُچشم انداز را به تسخير مي آورد
زهر مي آويزد
مثل سوسوئي در هوا
نه مي شود بدو رسيد
ونه مي شوداز خود راندش





{پپوله}





ساقي 01-15-2011 05:56 PM

شعر جهان
 
خورخه‌ لوییس‌ بورخس‌
Jorge Luis Borges
(1899 بوینوس‌ آیرس)




ما در پلازا، همدیگر را بدرود گفتیم‌
در پیاده‌ رویِ آن‌ طرف‌ خیابان‌
من‌ روی‌ بر گرداندم‌
و پشت‌ سرم‌ را كاویدم‌
تو بر می‌ گشتی‌
و دستانِ خدا حافظی‌ ات، در اهتزاز بود
رودخانه‌ ای‌ از وسایل‌ نقلیه‌
از میان‌ ما می‌ گذشت‌
6 بعد از ظهر بود
آیا نمی‌ دانستیم‌
كه‌ از پس‌ آن‌ رودخانه‌ ی‌ دوزخی‌ غمبار
دیگر هرگز همدیگر را نخواهیم‌ دید
ما همدیگر را گم‌ كردیم‌
و یك‌ سال‌ بعد تو مرده‌ بودی‌

و من‌ حالا
یادهایم‌ را می‌ كاوم‌
و خیره‌ بدانها می‌ نگرم‌
و فكر می‌ كنم‌ كه‌ این‌ اشتباه‌ است‌
كه‌ انسان‌ با خداحافظی‌ جزیی‌
مبتلای‌ جدایی‌ بی‌ نهایت‌ شود
شب‌ قبل، پس‌ از شام‌
بیرون‌ نرفتم‌
و سعی‌ كردم‌ چیزهایی‌ بفهمم‌
دوره‌ كردم‌ آخرین‌ درسی‌ را كه‌ افلاطون‌
در دهان‌ معلمش‌ گذاشت‌
خواندم‌ كه‌ روح‌ تواند گریزد چون‌ جسم‌ مرد
روح‌ نمی‌ میرد
گفتن‌ بدرود برای‌ انكار جدایی‌ است‌
آدم‌ ها خداحافظی‌ را اختراع‌ كردند
زیرا فكر می‌ كردند بی‌ زوالند
با اینكه‌ می‌ دانستند زندگی‌ اشان‌ را دوامی‌ نیست‌
در ساحل‌ كدام‌ رودخانه‌
این‌ گفتگوی‌ نامعلوم‌ را فرو خواهیم‌ گذاشت‌ ؟
آیا ما دوتن‌
دلیا و بورخس‌
اهل‌ شهری‌ نبودیم‌ كه‌ یكبار در جلگه‌ ها
ناپدید شد ؟


...

ساقي 01-15-2011 05:59 PM

مارگوت بیگل
با ترجمه احمد شاملو


می باید خود را از دام اوهام برهانیم
گر بر آن سریم که همه چیزی را در یابیم
می باید ایمان داشت
که به هنگام
تنها از نیروی فرزانگی خویش
مدد باید جست..


..

ساقي 01-31-2011 02:01 PM

گاهي شرايط

بي درمانٌ چاره به نظر مي رسند!

آن فرشته كه در كنار توست را

از ياد نبر!

صد چهره دارد

هزاران نام!



برخيز

قدم بردار!

به فرشته يي كه در كنار توست،

اعتماد كن !



" مارگوت بيكل "

gothicnew 04-24-2011 02:01 AM

زندگی آسون نیست.
اما مردن از اونم سخت تره رفقا!!

اورهان ولی

KHatun 05-10-2011 09:09 PM

این شعر یکی از معروف ترین اشعارِ لرد بایرون، شاعر رمانتیکِ انگلستان است. اشعار وی دربردارنده یکی از اساسی ترین مفاهیمِ جنبشِ رمانتیک، یعنی اعتقاد به اصالت ادراکات ذهنی است. واژگان انتزاعی شعر حالتی رویاگونه به توصیفاتش داده است.

She walks in beauty, like the night

Of cloudless climes and starry skies;
And all that's best of dark and bright
Meet in her aspect and her eyes:
Thus mellow'd to that tender light
Which heaven to gaudy day denies


One shade the more, one ray the less,
Had half impair'd the nameless grace
Which waves in every raven tress,
Or softly lightens o'er her face;
Where thoughts serenely sweet express
How pure, how dear their dwelling-place.

And on that cheek, and o'er that brow,
So soft, so calm, yet eloquent,
The smiles that win, the tints that glow,
But tell of days in goodness spent,
A mind at peace with all below,
A heart whose love is innocent

او در زیبایی گام برمی دارد
چنان شبی که بر آسمان بی ابر و پرستاره
دامن می گستراند
اوجِ سیاهی
و روشنائی
به هم آمیخته
در سیما و چشمانش،
و این آمیزه ی ملایم را
خداوند
حتی از روشن ترین روزها دریغ می دارد
خدشه بر هم نشینیِ
نقوشِ تیره و روشن چهره اش
تنها گوشه ای ازاین شکوه بی مانند را
بر هم خواهد زد،
شکوهی که
بر تابِ گیسوانِ سیاهش موج می راند
و آرام آرام
بر چهره
_مأمنِ ناب و دلپذیرِ افکارش_
به روشنائی می گراید،
بر آن گونه
لبخندهایی دل انگیز
وبر بالایِ آن ابروان
ته رنگ هایی درخشان
نرم
آرام
اما گویا،
خبر از روزهایی می دهند
که به نیکی سپری شده؛
ذهنی
با تمام خاطراتش
در آرامش
و قلبی
با تمامِ عشقش
معصوم!

ترجمه از: خودم!

قشنگ نبود انصافا؟ :دی

forrest 05-10-2011 09:33 PM

ممنون بابت ترجمه بسیار زیبات منا جان
معادلهایی که برای توصیفاتش و تصاویر انتخاب کردی شایسته و به جاست

KHatun 05-10-2011 09:39 PM

:)
ممنون.
خوشحالم که مورد قبول بود.

gothicnew 05-10-2011 10:47 PM

...
 
بعضی سگ ها شب هنگام رویای استخوان می بینند
و من به یاد می آورم استخوان های تنت را
در آ ن پیراهن سبز رنگ



بو کوفسکی

forrest 05-15-2011 10:59 PM

غروب
 
Evening

The chimneys, rank on rank,
Cut the clear sky;
The moon,
With a rag of gauze about her loins
Poses among them, an awkward Venus—

And here am I looking wantonly at her
Over the kitchen sink.

Richard Aldington
غروب

قشون قشون دودکش ها
آسمان صاف را تکه تکه می کنند
ماه دود پوش
ونوس زشت
ژست می گیرد میان آنها
و اینجا من بی فکر به آن می نگرم
از روی ظرفشویی آشپزخانه

شعر شامل دو بند است که اولین بند آن سراسر استعاره است
خط اول: rank on rank اصطلاحی است که برای صف آرایی نظامیان و سربازان به کار می برند و اینجا دودکش ها را به سربازانی تشبیه کرده که با نظم صف بسته اند و چون اینجا سربازان حذف شده است آرایه استعاره است.
خط دوم: اینجا دودکش ها به چاقو تشبه شده اند که خاصیت برندگی دارد.
خط سوم: ماه را به زنی تشبیه کرده که لباس پوشیده
خط چهارم: شامل دو استعاره است اولی ماه را به یک مدل هنری تشبیه کرده (جان بخشی هم می تواند باشد.)
در بخش دوم نیز ماه را به ونوس زشت تشبیه کرده
اما چرا ونوس که خدای زیبایی زشت توصیف شده است؟ جواب بسار ساده است: به دلیل ابرهایی که چهره ونوس را پوشانده و زیبایی آن را پنهان کرده است.
و اما بند دوم شعر که خواننده را میخکوب میکند
بعد از خواندن شعری با همه این توصیفات و استعاره ها یک باره با یک جمله بسیار ساده روبرو می شویم!!!!!!!

کار مشترکی از: forrest and gothicnew

از دوستانی که نظرات سازنده می دهند متشکریم.
ترجمه کردی این شعر را می توانید در بخش شعر کردی بخوانید.

دانه کولانه 05-15-2011 11:09 PM

از اینکه بچه های بخش انگلیسی واقعا همت میکنند مطالبی که حاصل قلم خودشونه حالا ترجمه یا هر چیز رو در پی سی سیتی به اشتراک میگذارند واقعا ممنونیم

فارست مهرگان ادری حمزه و سایر عزیزان .

GhaZaL.Mr 05-15-2011 11:39 PM

forrest و gothicnew عزیز مچکرم ...
من به ادبیات جهان خیلی علاقه دارم ...
میشه بپرسم شما رشته تون چیه ؟


forrest 05-16-2011 12:24 AM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط gothicnew (پست 214671)
بعضی سگ ها شب هنگام رویای استخوان می بینند
و من به یاد می آورم استخوان های تنت را
در آ ن پیراهن سبز رنگ


بو کوفسکی

داستان کوتاهی از شیرزاد حسن تقریبا مضمونی مشابه مضمون این شعر دارد به نام:
ئه و شه وه ی سه گم تیا خوش ویست
شبی که سگ را دوست داشتم
شاهکار کوتاهی است از این نویسنده بزرگ...

gothicnew 05-16-2011 12:31 AM

lili_barooni عزیز مرسی بابت لطفت
جوابو واست می فرستم

GhaZaL.Mr 05-16-2011 12:46 AM

نقل قول:

نوشته اصلی توسط gothicnew (پست 215166)
lili_barooni عزیز مرسی بابت لطفت
جوابو واست می فرستم


ممنونم ...:53:
آخه برام جالبه صنعت های ادبی شو هم در آوردید
و به معنای لفظی بسنده نکردید....

من دلم برا خیلی چیزا تنگ شده _:2:
عاشق ادبیات انگلیسی بودم ... وقتی دیدم شماها اینجا شعرو ترجمه گذاشتین ناخودآگاه چشمام پر اشک شد ...._:2:
یاد روزایی که با اشتیاق شعرارو میخوندمو واژه به واژه تفسیرش میکردم...
گوته ...
شکسپیر...
حتی حافظ به انگلیسی ..._:2:
دلم برای روزای آفتابی م تنگ شده ...
برا بچه های دانشگاه _:2:
خیلی سخته عاشق رشته ت باشی و مجبور شی دانشگاتو ول کنی_:2:
ببخشید دلم خیلی گرفته ..امشب با هم ترکیدیم .. منو بغضم باهم..
نمیدونم چرا اینجا اینارو نوشتم .....



gothicnew 05-16-2011 12:58 AM

دلتنگ روزای آفتابی نباش
خیلی وقته تو شهر شبه!
سخت تر اینه که عاشق رشته ت نباشی و مجبور!!!!!! شی ادامه بدی.

KHatun 05-26-2011 08:40 PM

ترجمه ای از شعر کوتاه ویلیام باتلر یتس
 
He wishes for the cloths of heaven


Had I the heavens' embroidered cloths,
Enwrought with golden and silver light,
The blue and the dim and the dark cloths
Of night and light and the half-light,
I would spread the cloths under your feet:
But I, being poor, have only my dreams;
I have spread my dreams under your feet;
Tread softly because you tread on my dreams.

او در آرزویِ جامه ی هستی است

اگر
از آنم بود
جامه ی آراسته ی هستی،
مزین به نورِ طلایی خورشید
و تلالو نقره ای ماه
اگر
از آنم بود
جامه ی رنگارنگِ آسمان
در تناوبِ
شب ها
و
روزها
آن را زیرِ پایِ تو می گسترانیدم
حالا
که فقر بر من چیره شده
تنها رویاهایم را دارم؛
می گسترانم
تمام شان را
زیرِ پایت
به نرمی گام بردار
چراکه
بر رویاهایِ من گام می نهی.




ترجمه از: (خودم)audrey

نکته: این ترجمه ای لفظ به لفظ نیست.

seifi1 07-17-2011 06:24 PM

شعر در سبک زلال از جناب آقای اعظم خواجه اف خجسته از شاعران تاجیکستانی:




جناب اعظم اف خجسته:

این سعادت نصیب بنده شد که جناب ابوالفضل عظیمی بیلوردی (دادا) - پایه گذار شعر زلال را از نزدیک زیارت کنم. بر منطقه "کوه سنگی" مشهد صحبتی صمیمی با ایشان داشتم که برای همیشه در اعماق قلبم نقش بست.
ضمن یاداوری از دوستان همقلم، چند زلال خواندیم از خود از دوستان. زلال "در کنار رود سیر را برای جناب دادا خواندم . با دقت تام گوش کردند و فرمودند: عجب لهجه زیبا است این زبان تاجیکی. ...چه زود گذشت زمان و دوست من عاذم تبریز شدند.
این زلال را تقدیم عزیزان می کنم:



در کنار رود *سیر*
بانویی در بند تنهایی اسیر
خاطراتش در کویر رفته ها پر می زند
چشم هایش خیره بر تنهایی زیبای مَهتاب منیر
ماه تنها رَهنمایی می کند این بانو را: تنهایی خود مکتب است
در یم تنهایی خود را از خودی خود تو بشناس و بگیر
یک دمی در خود فنا شو خویش را قربان نما
تا شوی در زندگانی بی نظیر
بخت بادت دستگیر

منبع: http://zolal-khojasta.blogfa.com/






دوباره آمدی، سلام
به مثل یک ستاره آمدی، سلام
اگرچه دیرِ دیر، ولی چه پاک و خوب و باصفا
دلِ به پنجه های غم اسیر را چو چاره آمدی، سلام
کلام عاشقانه را، نگاه شاعرانه را، صدای چون ترانه را
تجّسم و طراوتی ز باغ استخاره آمدی، سلام
ز روزهای نارسیده ی گذشته از سرم
چو پرتوِ اشاره آمدی، سلام
دوباره آمدی؟ سلام!



سیگار می کشم
ببین چه با وقار می کشم
و با طنابِ حلقه حلقه دود تلخ آن
غم و کدورت درون سینه را به دار می کشم
چو غم مرا به چاه خود کشید و غمگسار من کنار من نبود
خودم تمام این علم به دوش چون قطار می کشم
عزیز مصر من به دست گرگ ها اسیر
که آه غمگسار می کشم
غبار می کشم

KHatun 08-18-2011 09:17 PM

ترجمه اثری از "پرسی شلی" شاعرِ رمانتیکِ انگلستان
 
The Indian Girl's Song


by Percy Shelley

I arise from dreams of thee
In the first sleep of night --
The winds are breathing low
And the stars are burning bright.
I arise from dreams of thee --


And a spirit in my feet
Has borne me -- Who knows how?
To thy chamber window, sweet! --

The wandering airs they faint
On the dark silent stream --


The champak odours fail
Like sweet thoughts in a dream;
The nightingale's complaint --
It dies upon her heart --
As I must die on thine


O beloved as thou art!
O lift me from the grass!
I die, I faint, I fail!
Let thy love in kisses rain
On my lips and eyelids pale


My cheek is cold and white, alas!
My heart beats loud and fast.
Oh press it close to thine again
Where it will break at last







آوازِ دخترِ سرخ پوست

من از خواب هایِ تو برمی خیزم
در آن دم که نخستین خوابِ شب
بر چشمانت سنگینی می کند_
باد نفسش را در ارتفاعِ کم رها می کند
و ستاره ها سوزان می درخشند.
من از خواب هایِ تو برمی خیزم_
روحِ مقدسی در پاهایم
مرا به پنجره ی خوابگه ت
می رساند،
چگونه؟
نمی دانم!
وه که چه دل انگیز است!


هواهایِ سرگردان
بر نهرِ تاریک و آرام
رنگ می بازند_
و نیز
عطر درخت ماگنولیا
چنان افکار شیرین در خواب.
شِکوِه ی بلبل
در قلبش فرو می نشیند
آنچنان که مقدر است
من در قلبِ تو به خواب روم
آه
در قلبِ معشوقی چون تو!

محبوبم!
مرا از میانِ علف ها بلند کن
به خواب می روم
رنگ می بازم
می میرم
بگذار عشقِ تو چنان بارانِ بوسه
بر لبها و مژگانِ بی جانم ببارد
دریغا!
گونه هایم سفید و سرد است
قلبم دیوانه وار
بر سینه مشت می کوبد
آه!
آن را بارِ دیگر
بر سینه ات بفشار؛
آنجا که سرانجام
قطره قطره
از شیشه ی قلبت
فرو خواهد چکید.


ترجمه از : (خودم audrey)




KHatun 09-16-2011 06:53 PM

شعری از فدریکو گارسیا لورکا با ترجمه احمد شاملو
 


درانارِ عطرآگینِ
آسمانی متبلور هست.
هر دانه
ستاره‌ ای است
هر پرده
غروبی.
آسمانی خشک و
گرفتار در چنگ سالیان.
انار پستانی را ماند
که زمانش پوستواری کرده است
تا نوکش به ستاره‌ ای مبدل شود
که باغستان‌ها را
روشنی بخشد.
کندویی‌ست خُرد
که شان‌ش از ارغوان است:
مگسان عسل آن را
از دهان زنان پرداخته‌اند.
چون بترکد خنده‌ی هزاران لب را
رها خواهد کرد!
انار دلی را ماند
که بر کشتزارها می‌تپد،
دلی شریف و خوار شمار
که در آن، پرندگان به خطر نمی‌افتند.
دلی که پوست‌ش
به سختی، همچون دل ماست،
اما به آن که سوراخ‌ش کند
عطر و خون فروردین را هبِه می‌کند.
انار
گنج جن سالخورده‌ی چمنزاران سرسبز است
که در جنگلی پرت‌افتاده
با پریزادی از آن نگهبانی می‌کند.
جنِ سپید ریش
جامه‌ای عقیقی دارد.
انار گنجی است
که برگهای سبز درخت نگهبانی می‌کنند:
در اعماق، احجار گران‌بها
و در دل و اندرون، طلایی مبهم.
سنبله، نان است:
مسیح متجسد، زنده و مرده.
درخت زیتون
شور کار است و توانایی‌ست.
سیب میوه‌ی شهوت است
میوه ــ ابوالهول گناه.
چکاله‌ی قرن‌هاست
که تماس با شیطان را حفظ می‌کند.
نارنج
از اندوه پلید گل‌ها سخنی می‌گوید،
طلا و آتشی است که در پاکیِ سپید خویش
جانشین یکدیگر می‌شوند.
تاک پرستش شهوات است
که به تابستان منجمد می‌شود
و کلیسایش تعمید می‌دهد
تا از آن شراب مقدس بسازد.
شابلوط‌ها آرامش خانواده‌اند.
به چیزهای گذشته می‌مانند.
هیمه‌های پیرند که ترک برمی‌دارند
و زائرانی را مانند
که راه گم کرده باشند.
بلوط شعر است،
صفای زمانهای از کار رفته.
و به ــ پریده رنگ طلایی ــ
آرامش سازگاری‌ست.
انار اما، خون است
خون قدسی ملکوت،
خون زمین است
مجروح از سوزن سیلاب‌ها،
خون تند بادهاست که می‌آیند
از قله‌ی سختی که بر آن چنگ درافکنده‌اند،
خون اقیانوس برآسوده و
خون دریاچه‌ی خفته.
ماقبل تاریخ خونی که در رگ ما جاری‌ست
در آن است.
انگاره‌ی خون است
محبوس در حبابی سخت و ترش
که به شکلی مبهم
طرح دلی را دارد و هیئت جمجمه‌ی انسانی را.
انار شکسته!
تو یکی شعله‌ ای در دل شاخ و برگ،
خواهر جسمانی ونوسی
و خنده‌ی باغچه در باد!
پروانه‌گان به گرد تو جمع می‌آیند
چرا که آفتابت می‌پندارند،
و از هراس آن که بسوزند
کرمکان حقیر از تو دوری می‌گزینند.
تو نور حیاتی و
ماده‌گی، میان میوه‌ها.
ستاره‌ ای روشن، که برق می‌زند
بر کناره‌ی جویبار عاشق.


چه قدر بی‌شباهتم به تو من
ای شهوت شراره افکن بر چمن!




Red 10-18-2011 06:42 PM

He told me to write him a poem
To dedicate it to him
But here I am
Trying to find the right words
But my mind seems empty
My once emotional thoughts
Seems so bleak and plain
I wish I can write to him
To tell him that I love him
But do I love him?

We share everything together
He makes me my coffee the way I love it
He reads me books while I doze off
And sometimes he washes my hair for me
Even sometimes he massages my back
He gives me tissues when I cry
Hugs me when I feel down


Do I love him?

He always stood next to me
Always gave me his shoulder to lean on
Seemed to enjoy the effect he had on me
The way he teases me
The way he calls me names
The way he makes me smile when I want to cry

I love it that he's there
To help me pass my days
Lifting me up to higher expectations
Letting me be more than just an emotional poet

He urges me to write novels
He urges me to dream


Do I love him?

They ask me about him
What does he do?
But does that matter
I really don't care
For I have him not his work or status
I don't want his money only his time

He's true to me
While others weren't
He chose to be with me
While other chose to leave
He never seems to complain
While others did

Do I love him?
It seems that I do…

KHatun 10-22-2011 12:45 AM

شعر رویا در رویا اثر ادگار آلن پو
 
a dream within a dream

Take this kiss upon the brow!

And, in parting from you now,
Thus much let me avow-
You are not wrong, who deem
That my days have been a dream;
Yet if hope has flown away
In a night, or in a day,
In a vision, or in none,
Is it therefore the less gone?
All that we see or seem
Is but a dream within a dream.

I stand amid the roar
Of a surf-tormented shore,
And I hold within my hand
Grains of the golden sand-
How few! yet how they creep
Through my fingers to the deep,
While I weep- while I weep!
O God! can I not grasp
Them with a tighter clasp?
O God! can I not save
One from the pitiless wave?
Is all that we see or seem

but a dream within a dream?





این بوسه بر پیشانی ات را بپذیر!

بگذار در این وداع

همین قدر اعتراف کنم:

اشتباه نمی کنی

که روزهایِ من خواب و خیال است

پس

اگر امید

در شبی یا روزی

در خیالی، یا در هیچ

به دوردست پرکشید،

کمترین چیزی نخواهد بود

که از دست داده ایم؟

هرچه هست

و می پنداریم هست

رویاست در رویا

ایستاده ام

میان غرش امواجی

که بر ساحل می تازند

و کمی شنِ طلایی

در مشتم دارم

وه که چه اندک است!

با این حال

تا عمقِ انگشتانم می خزد،

هر دانه اش

و من دیوانه وار می گریم و

می گریم

آه خدایا!

آیا نمی توانم آنها را با مشتِ محکمتر ی نگه دارم؟

آیا نمی توانم یک دانه شن را از شر امواج بی رحم نجات دهم؟

آیا هرچه هست

و می پنداریم هست

رویاست در رویا؟


ترجمه: خودم
اثر : ادگار آلن پو


اکنون ساعت 07:36 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)