دوباره ميخوام بنويسم ....اون قدر ميخوام بنويسم شايد يه كم از دل تنگيم كم شه!!!!
تو اين زمونه هميشه فكر ميكردم اگه كسي رو واقعاً از ته دل دوست داشته باشي اون وقت خدا هر جوري شده يا تو رو به اون ميرسونه يا هيچ وقت نميذاره اون ازت جدا بشه چون ميدونم كه خدا خيلي خيلي مهربونتر از اين حرفاست كه بخواد بندش درد جدايي رو بكشه!!!!
اما راستش اومدم با خودم فكر كردم و گذشته ها رو ديدم تازه فهميدم كه ليلي هيچ وقت به مجنون نرسيدو تمام لذت عشقشون از اين بود كه با خاطره هم زندگي ميكردن؟!!!ولي بعدشم با خودم گقتم اونا عاشق واقعي بودن و اون عشق واقعي بوده كه بين اونا كه باعث ميشده طاقت بيارن و فقط فكر اين كه يه روزي بالاخره به هم ديگه ميرسن اونا رو روي عشقشون نگه داشته بوده....!!!
نميدونم...واقعاً نميدونم تو اين دنيا چي ميگذره چون دنياي من فقط يه نفر شده كه داره ازم هي دورتر ميشه!!!!ولي خدايا ازت خواهش ميكنم نذار بيشتر از اين ادامه داشته باشه چون خودمو ميشناسم و ميدونم بيشتر از اين طاقت ندارم!!!!!
|