نمایش پست تنها
  #339  
قدیمی 01-22-2010
روناک آواتار ها
روناک روناک آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Dec 2009
محل سکونت: کرمانشاه
نوشته ها: 400
سپاسها: : 37

66 سپاس در 36 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

چنگیزخان و
> شاهینش
>
>
>
>
> یک روز صبح،
> چنگیزخان مغول و درباریانش برای
> شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو
> کمانشان را برداشتند و چنگیزخان
> شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند.
> شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر
> بود، چرا که می توانست در آسمان
> بالا برود و آنچه را ببیند که
> انسان نمی دید.
>
>
>
> اما با وجود
> تمام شور و هیجان گروه، شکاری
> نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو
> برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش
> باعث تضعیف روحیه ی همراهانش
> نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت
> تنها قدم بزند.
>
> بیشتر از حد
> در جنگل مانده بودند و نزدیک بود
> خان از خستگی و تشنگی از پا در
> بیاید. گرمای تابستان تمام
> جویبارها را خشکانده بود و آبی
> پیدا نمی کرد، تا اینکه – معجزه! –
> رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش
> جاری بود.
>
> خان شاهین
> را از روی بازویش بر زمین گذاشت و
> جام نقره ی کوچکش را که همیشه
> همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت
> زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست
> آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال
> زد و جام را از دست او بیرون
> انداخت.
>
> چنگیز خان
> خشمگین شد، اما شاهین حیوان
> محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش
> بود. جام را برداشت، خاک را از آن
> زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا
> نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره
> آن را پرت کرد و آبش را بیرون
> ریخت.
>
> چنگیزخان
> حیوانش را دوست داشت، اما می دانست
> نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به
> او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی
> از دور این صحنه را می دید، بعد به
> سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی
> تواند یک پرنده ی ساده را مهار
> کند.
>
> این بار
> شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را
> برداشت و شروع کرد به پر کردن آن.
> یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری
> را به شاهین. همین که جام پر شد و می
> خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره
> بال زد و به طرف او حمله آورد.
> چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی
> شاهین را شکافت.
>
>
> جریان آب
> خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود
> به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره
> بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند.
> اما در کمال تعجب متوجه شد که آن
> بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن،
> یکی از
> سمی ترین مارهای منطقه مرده است.
> اگر از آب خورده بود، دیگر در میان
> زندگان نبود.
> خان شاهین
> مرده اش را در آغوش گرفت و به
> اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی
> زرینی از این پرنده بسازند و روی
> یکی از بال هایش حک کنند:
> «یک دوست، حتا وقتی کاری می
> کند که دوست ندارید، هنوز دوست
> شماست.»
>
>
> و بر بال
> دیگرش نوشتند:
> «هر عمل از روی خشم، محکوم به
> شکست است

پائولو کوئیلو
__________________
از جور قد بلند و موی پستت
از سرکشی نرگس بی می مستت
ترسم به کلیسای رومم بینی
ناقوس به دستی و به دستی دستت...
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید