گذشته را به فراموشی سپرده ام ، آینده را نمی بینم و اکنونم تلخ است
تو به من چگونه زیستن را نیا مو خته ای چرا که شراب تلخ زندگی
را به من خورانده ای . تا به کی تلاش برای خورشیدی که هیچ وقت
طلوع نخواهد کرد ... می خواهم پرواز کنم ، آزادی را دوست می دارم
روح من آزاد است و پرواز را آموخته است تا به کی می خواهی
مبحوسم کنی در زندان غم و نفرت ، آرام نخواهم نشست
می خواهم پرواز کنم
آهسته آهسته در وجودت رخنه خواهم کرد
آیا می توانی نفرتم را به عشق تبدیل کنی؟
میخواهم پرواز کنم
روح من آزاد است...
|