
02-08-2010
|
 |
تازه کار
|
|
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 14
سپاسها: : 0
0 سپاس در 0 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
داستان طنز « ایلیا آمد »
ایلیا آمد ....!
«ایلیا آمد» متن پیامکی بود که باجناق بنده ( بخوانید ژیان ) برای تمام فک وفامیل ارسال کرده بود الی بنده !
حالا چرا بماند . ( ما دردنیا فقط یک باجناق داریم که اونم میونه اش با ما زیاد خوب نیست ، البته دل بدل راه داره ) .
بله، خبر پدر بزرگ شدن باجناق بنده ، خبرروز خانواده شد .
عیال که در پوستش نمی گنجید ، با افتخار می گفت :
- الهی فداش بشم ، دختر خواهرم پسر زایید ه ، اسمشم گذاشتن « ایلیا » .
تااینجای قضیه زیاد به بنده مربوط نمی شد ، ربط قضیه به بنده از جایی آغاز شد که ، پشت میز کارم در اداره مشغول انجام کار یک ارباب رجوع بودم عیال تلفن زد :
- امروز زودتر بیا خونه .
- برای چی ؟ باید اضافه کاری واستم .
- امروز و از اضافه کاری بی خیال شو ، با آقا نادر و مریم قرار گذاشتیم عصری بریم دیدن « ایلیا » .
- حالا چرا امروز ؟ خوب جمعه برین .
- برین ؟ . . . . . مگه تو نمیای ؟
- خانم شما که میدونی ، من با باجناقم . . . . . . . همچین . . . .
- این حرفارو بذار کنار ، باجناقت پدر بزرگ شده ، همین الانم یه تلفن بهش بزن تبریک بگو .
- چشم ، دیگه فرمایشی ندارین ؟
- چی ؟
- گفتم باشه ، . . . . . . شایدم بهش SMS بزنم .
- حالا
- ولی امشب از اومدن معذورم .
- وا . . . . . . . خواهرت با شوهرخواهرتم مخوان بیان ، اونوقت تو نیای ؟
- حالا ببینم چی میشه .
- هیچی نمیشه ، باید بیای .
- حالا
* * * * * * * * * * *
تا عصری هرچی فکر کردم چکار کنم ، عقلم به جایی قد نداد .
بالاخره عصری با یک سبد پراز گل رز به خونه رفتم . دخترم با دیدن سبد گل بی اختیار فریاد زد :
مامان اینجارو ببین ، بابا برای دیدن ایلیا چه سبد گل خفنی گرفته .
پسرمم ادامه داد :
- بابا پس شمام میاین ؟
- نه پسرم ، من خسته ام ، این سبد گل رو از طرف من ببرین تبریک بگین .
پسرم متن نوشته ای که روی زرورق گلها زده بودم ، باصدای بلند خوند .
- مامان اینجارو ، بابا نوشته « باجناق عزیزم ، ورود شما رو به دنیای پدر بزرگان تبریک می گویم »
عیال لباس رسمی پوشیده آمد ، ووقتی سبد گل را دید گفت :
- اوه . . . . . . . . کی میره این همه راهو ، چقدر پولش شد ؟
- چیکار داری
- حالا چرا گل گرفتی ، یه جعبه شیرینی می گرفتی .
- اگر شیرینی گرفته بودم ، میگفتی چرا گل نگرفتی .
- حالا بهتر ، منم یه پتوی دونفره گرفتم .
- برای ایلیا یا پدربزرگ و مادر بزرگش ؟
- حالا
- چرا امروز هی گیر دادی به حالا حالا. . . ؟
- پس تو نمیای ؟
- با عرض معذرت
- باشه پس ما با آقا نادر اینا میریم.
* * * * * * * * * * * * * * * * *
بسلامتی همشون رفتن ، منم با خیال راحت نشستم یه دل سبر سریال « ویکتوریا » و « خواهر دو به هم زن من » رو تماشا کردم تا اینکه برگشتن ،
پسرم : بابا ایول ، درست در دقیقه 90 گل کاشتی .
دخترم : اونم چه گلی ، همه رو ترکوند .
پسرم : هیچوقت فکر نمی کردم بابام از این کارا بکنه
دخترم : بابا کاری کردی کارستون ، آقا یوسف از خجالت سرخ شد عین لبو .
عیال با طعنه گفت :
- به ما که میرسی پول نداری ، ولی واسه پاچه خواری خوب پول میدی .
گفتم : بابا یه سبد گل دیگه این حرفارو نداره
دخترم : آره ، ولی لای گلها نفس همه رو برید .
- لای گلها ؟ مگه چی بود ؟
پسرم : همون پاکتی که توش یه تراول 100 هزار تومنی بود دیگه .
عیال : حالا چرا تراول رو لای گلها گذاشته بودی ؟
با حیرت پرسیدم :
- چی میگین ؟ یه تراول لای گلها بود ؟
دخترم : مگه خودتون نذاشته بودین ؟
دیگه چیزی نشنیدم ، اتاق دور سرم شروع کرد به چرخیدن ، دو دستی محکم کوبیدم تو سرم ، وبرای ساعاتی از حال رفتم .
هنوز اونا نمیدونن موضوع چیه ، ولی به شما میگم ، اون سبد گل رو یکی از ارباب رجوع ها که کارشو انجام داده بودم ، بعنوان قدردانی برام آورده بود . . . . . . . ! ! ! 
Mevazi.blogfa.com
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|