آهنگ عجب آب گل آلودي
آن روز که ما حسرت نان میخوردیم سر در بر هم به زیر پر می بردیم
تا سیر شدیم جدا ز هم افتادیم
ای کاش که از گرسنگی میمردیم
برو ای آنکه از آزار مستان مست و خوشنودی
برو ای آنکه در اندیشه ی آزار من بودی
هر آنکس می کند برپای آتش را
کند در چشم خود دودی
عجب آب گِل آلودی
درآن اندیشه بودی تا مرا رسوا کنی اما
چه غوغایی به پا کردی
چه گردابی
عجب رودی
عجب آب گِل آلودی
بدم خواندی ، بدم خواندی
گهی دیو و ددم خواندی
گه دیندار و گاهی مرتدم خواندی
نکردی ارزشم را کم
که حتی بر من افزودی
عجب آب گِل آلودی
اگرچه مستم ، اما مست باهوشم
من آن آتشفشان هستم که خاموشم
همایم من ، همایم من
مکن هرگز فراموشم
عجب آشفته بازاری
عجب سودی
عجب آب گِل آلودی