وقتی که قدم در کوچه های خلوت چشمانت گذاشتم خود راتنهاترین عابر آن کوچه دیدم.
اشک از وسط چشمان زلالت جاری بود وقتی در آن نظاره کردم خود را تنها ترین بشرییت دیدم.
از آن هنگام با خود عهد بستم تنهاترین عابر آن کوچه ها باقی بمانم و
تنهایی خود را با تنهایی تو پیوند بزنم تا از پیوند آن
هردومان هز تنهایی در آییم
|